اختگی: تفاوت میان نسخهها
Leila Amini (بحث | مشارکتها) بدون خلاصۀ ویرایش |
Leila Amini (بحث | مشارکتها) بدون خلاصۀ ویرایش |
||
| خط ۱۷۲: | خط ۱۷۲: | ||
==== ارتباط نظام انضباطي و سرکوبگر ==== | ==== ارتباط نظام انضباطي و سرکوبگر ==== | ||
1. نظام انضباطي، | 1. نظام انضباطي، راهحلهايي هستند که براي پاسخگويي به پرسشي مهم و خطرناک تکامل يافتهاند. پرسشي که در زمينهي خودبسنده شدن سيستمهاي پايهي مربوط به هر سطح فراز طرح ميشود. | ||
انباشت پيچيدگي در سطوح گوناگون سلسله مراتب فراز، پيامد مستقيم روندي تکاملي است که به افزايش مداوم پيچيدگي در در سيستمِ | انباشت پيچيدگي در سطوح گوناگون سلسله مراتب فراز، پيامد مستقيم روندي تکاملي است که به افزايش مداوم پيچيدگي در در سيستمِ يگانهي بدن-شخصيت-نهاد-منش انجاميده است. آن چيزِ يکپارچه و عامي که توسط ما در چهار سطح فراز شکسته و در مقياسهايي متفاوت با شاخصهايي متمايز شناخته ميشود، در اصل پديداري يگانه است که در جريان انباشت اطلاعات و پيچيده¬تر شدنش در مسير تکامل، زيرسيستم¬هايي متمايز و خودمختار را در سطوح فراز خلق کرده است. ظهور سيستم¬هاي پايه¬ي بدن، شخصيت، نهاد و منش، نتيجه¬ي نهادينه شدنِ روندهاي خودزاينده و خودسازمان¬دهنده در سيستم¬هاي متعلق به هر سطح بوده است. در واقع، دليل اين که ما نگاه خود را به اين چهار مقياس مشاهداتي محدود کرديم، آن است که برجسته¬ترين و آشکارترين سيستم¬هاي خودمختاري که در اين زمينه¬ي تکامل يابنده ظهور کرده¬اند، به اين چهار لايه تعلق دارند. | ||
خودمختار شدنِ سيستم¬هاي سطوح فراز، چنان که لومان با شرح وبسط کافي نشان داده است، به بسته شدن روندهاي تنظيمي هر سيستم انجاميده است. اين بدان معناست که سيستم¬هاي ياد شده، با وجود پيوند سلسله مراتبي محکمي که با سيستم¬هاي سطوح زير و زبر خود دارند، و با وجود اندرکنش فعال¬شان با ساير سيستم¬هاي هم¬مقياسِ خود، از محوري دروني براي شکست تقارن رفتاري خود برخوردارند. اين بدان معناست که با وجود تاثير پذيرفتن از عوامل محيطي، تنها خودشان الگوي رفتاري خويش را تعيين مي¬کنند. اين خود تعيين¬کنندگي به حدي افراطي است، که روندهاي پردازشِ اطلاعات منتهي بدان خصلتي بسته و خود ارجاع دارند. يعني در شبکه¬اي خودبسنده و مرزبندي شده نسبت به جهان خارج تبلور يافته¬اند. شبکه¬اي که به خاطر انبوه شدنِ روابط دروني ميان عناصرش، ديگر رخدادهاي جهان خارج را به طور مستقيم لمس نمي¬کند و آنها را تنها از مجراهايي تعريف شده، و در جريان نمادگذاري و بازنمادگذاري شان بازنمايي مي¬کند. از اين چشم¬انداز، که به تفصيل توسط لومان شرح داده شده و مورد پذيرش مدل ما هم هست، دو نتيجه¬ي مهم حاصل مي¬شود: | خودمختار شدنِ سيستم¬هاي سطوح فراز، چنان که لومان با شرح وبسط کافي نشان داده است، به بسته شدن روندهاي تنظيمي هر سيستم انجاميده است. اين بدان معناست که سيستم¬هاي ياد شده، با وجود پيوند سلسله مراتبي محکمي که با سيستم¬هاي سطوح زير و زبر خود دارند، و با وجود اندرکنش فعال¬شان با ساير سيستم¬هاي هم¬مقياسِ خود، از محوري دروني براي شکست تقارن رفتاري خود برخوردارند. اين بدان معناست که با وجود تاثير پذيرفتن از عوامل محيطي، تنها خودشان الگوي رفتاري خويش را تعيين مي¬کنند. اين خود تعيين¬کنندگي به حدي افراطي است، که روندهاي پردازشِ اطلاعات منتهي بدان خصلتي بسته و خود ارجاع دارند. يعني در شبکه¬اي خودبسنده و مرزبندي شده نسبت به جهان خارج تبلور يافته¬اند. شبکه¬اي که به خاطر انبوه شدنِ روابط دروني ميان عناصرش، ديگر رخدادهاي جهان خارج را به طور مستقيم لمس نمي¬کند و آنها را تنها از مجراهايي تعريف شده، و در جريان نمادگذاري و بازنمادگذاري شان بازنمايي مي¬کند. از اين چشم¬انداز، که به تفصيل توسط لومان شرح داده شده و مورد پذيرش مدل ما هم هست، دو نتيجه¬ي مهم حاصل مي¬شود: | ||
نسخهٔ ۴ مارس ۲۰۱۴، ساعت ۱۱:۴۷
1. تعويق لذت، نوعي از فاصلهگذاري معمولا اختياري –يا اختياري وانمود شده- را در ميان من و منابع ايجاد ميکند. اين امر، - يعني فاصله گذاري بين من و منبع- همان است که در نظريههاي روانکاوانه با برچسب "اختگي" شناخته ميشود.
اختگي از ديد فرويدي، آگاهي کودک از امکان محروميتش از ابزار توليد لذت – يعني آلت تناسلي- بود. آگاهياي که در حدود پنج سالگي با درک تفاوت ظاهري مبان پسران و دختران در پسربچهها پديدار ميشود و ايشان را وادار مي-کند تا با ناديده گرفتن ميل جنسي خويش، به دورهاي از نهفتگي جنسي وارد شوند که تا سن بلوغ جسمانيشان به طول ميانجامد.
مفهوم فرويدي اختگي، چند ويژگي قابلنقد دارد:
نخست آن که جنبهاي منفي و آسيبشناسانه دارد و با تهديد و رنج گره خورده است.
دوم آن که از نظر جنسي شديدا نامتقارن است. پسربچهها آن را به مثابه تهديدي درک ميکنند، و دختربچهها آن را عينيتي مييابند که به عقدهي اختگي منتهي ميشود.
سوم آن که به سن خاصي (پنج سالگي)، و ساختار بدني خاصي (احليل) و ميل خاصي (جنسي) محدود است.
برخي از نويسندگان معاصر، به ارزش نمادين مفهوم اختگي و کارکردي که ميتواتد در قالبي تعميم يافتهتر داشته باشد، پي بردهاند. گذشته از نويسندگان زنگرايي که مفهوم اختگي را بدون رفع ايراد دوم معکوس کردهاند و آن را با تعبيرِ جدايي از والد به پسر بچهها بازگرداندهاند، نيرومندترين تعبير از اين دست را در آثار ژاک لاکان ميتوان بازيافت. لاکان مفهوم اختگي را با فاصلهگذاري مترادف گرفته است و هر نوع محروميتي را که نتيجهي فاصلهگيري از موضوع ميل باشد، اختگي ميداند. از ديد او، مهمترين عامل اختگي زبان است. چون زبان با رمزگذاري جهان و فاصلهگذاري ميان من و چيزها، نظامي از قواعد نمادين، سنجيده، و خودآگاهانه را به کردار من تحميل ميکند که در نهايت به فاصلهگذاري ميان من و چيز/ منبع لذت منتهي ميگردد، و اين يعني اختگي.
2. تعبير لاکان از اختگي، ميتواند با مفهوم تعويق لذت پيوند برقرار کند و به اين ترتيب به چارچوب نظري ما وارد شود. اختگي، محصول محروميت من از منابع است، و بسياري از اين محروميتها در سطح رواني آدميان، و به صورت تعويق لذتهايي خودخواسته و داوطلبانه بروز ميکنند. از اين رو، اگر مفهوم فرويدي اختگي را که بر امري تصادفي، آسيبشناسانه، برونزاد و تحميل شده بر من دلالت داشت، از صافي نظريهي لاکان بگذرانيم و آن را با ساختارمندي، فراگيري، و عموميت زبان مربوط بدانيم، به مفهومي ميرسيم که ميتواند مورد استفادهي دستگاه نظريمان واقع شود.
اختگي در چارچوب نظري مورد پيشنهاد ما، يک معناي عام دارد، که با محروميت از منابع مترادف است. هر نوع محروميت مستمري از منابع – صرف نظر از اين که به اين منابع به کدام سطح از فراز و به کدام رده از تنشها متصل شوند،- نوعي اختگي است. بنابراين اختگي را ميتوان همتاي محروميتي پيوسته و پايدار در نظر گرفت که ريشه در غياب منابع دارد.
اختگي در شرايط طبيعي، و به شيوهي مرسوم در جهان جانوران، از محيط بر ميخيزد. زماني که منبعي در محيط غايب ميشود، يا ابزارهاي من براي دستيابي به منابع بر اثر دخالت عوامل محيطي مختل شوند، اختگي بروز کرده است. مفهوم فرويدي اختگي، که در نگاه نخست به معناي عاميانهي اين واژه دلالت دارد و محروميتي برونزاد از ابزار ارضاي ميل را نشان ميدهد، همين معناي طبيعي و عمومي را ميرساند.
اما با راهنمايي لاکان مفهومي ديگر را نيز ميتوان از اختگي مراد کرد. معنايي درونزاد، خودجوش، و نهفته در خودِ سيستم. گذشته از شرايط عامي که عوامل محيطي باعث محروميت سيستم از منابع مورد نيازش ميشوند، شرايطي خاص هم وجود دارند که فرآيندي دروني و حتي انتخاب شده توسط خودِ سيستم، چنين محروميتي را خلق ميکند. ظهور زبان و پيدايش نظامي از رمزگان که ميان من و جهان حايل ميشوند و دسترسي ادراکي من به هستي را دشوارتر ميسازد، نمونهاي از اين شرايط خاص است.
من در حالت عادي، هستي (يعني منبع شناسايي) را با واسطهي دستگاه حسي خويش درک ميکند و بنابراين شناخت انساني، ذاتا به فاصلهگيري از موضوع شناخت خود محکوم است. با اين وجود، اين واسطهمندي ارتباط و ادراک هستي، ميتواند توسط نظامهايي اضافي تشديد و تقويت شود. رمزگان زباني، عامترين واسطهاي هستند که در انسان فاصلهي ادراکي ميان من و هستي را يک پلهي ديگر به عقب ميرانند و اين ارتباط را دشوارتر، پيچيدهتر، و در نتيجه غنيتر ميسازند.
زبان نمونهاي از شرايطِ فاصلهگذاري را به دست ميدهد که در آن محيط نقشي فرعي و حاشيهاي دارد. محروميت من از منبع شناختش –يعني هستي- توسط محيط به وي تحميل نميشود، بلکه از ساز وکاري دروني و خودجوش برميخيزد. من به طور فعال زباني را پديد ميآورد، آن را فرا ميگيرد، و توسعهاش ميدهد، تا مخدوش شدن ارتباط من با منبع شناسايياش را تداوم بخشد. وارسي مسير تکامل زبان نشانگر اين حقيقت است که اين فاصلهگذاري ميان من و هستي، از ضرورتي تاريخي برخاسته و ترفندي بوده که بقاي گونهي آدمي را در شرايطي دشوار ممکن ساخته است. از اين رو، ممکن است اشکالي خودجوش و درونزاد از فاصلهگذاري با منبع وجود داشته باشند که ضامن بقاي سيستم – و در نتيجه سودمند- باشند.
به اين ترتيب، در کنار مفهوم عام، به اصطلاح طبيعي، و برونزادِ اختگي که از محروميت از منابع حکايت ميکند، شکلي خاص، به اصطلاح انساني، و درونزاد از اين مفهوم هم وجود دارد که بر فاصلهگذاري با منبع تکيه ميکند.
3. فاصلهگذاري با منبع، هرچند شکلي از محروميت را ايجاد ميکند، اما با محروميتي که از غيابِ ذاتي منبع ناشي ميشود، تفاوت ميکند. در اختگي برونزاد، که مثال محبوب فرويد يعني بريده شدنِ آلت تناسلي هم در آن ميگنجد، امکان دسترسي به منبع از ميان ميرود، و در نتيجه سدي عبورناپذير ارتباط من و منبع را قطع ميکند. اما معمولا در اختگي درونزاد، منبع حضور دارد و حتي امکان دسترسي به آن و ارتباط با آن نيز باقي است. اما من بر مبناي انتخابي دروني، از اين ارتباط و برخورداري چشمپوشي ميکند. بنابراين، اختگي در معناي عام و برونزادِ خود بر غياب منبع، و در تعبير خاص و درونزادش، بر حضور منبع استوار است.
من، در شرايطي که تعويق لذت را بر ميگزيند، به اختگي دچار ميگردد. اما اين اختگي، امري بيمارگونه، تصادفي، و آسيبشناسانه نيست فرويد در سنت اروپايي خويش براي اختگي مفهومسازي کرده است، و لاکان در همان سنت دلالت منفي و ناخوشايندش را حفظ نموده است. سنتي که مرجعش غلامان اختهي امپراتوري روم، مجازات اخته کردنِ مدعيان سلطنت در قرون وسطا، و برنامهي اختهسازي کوليها و يهوديها توسط نازيهاست.
در ايران زمين، برعکسِ آنچه که در سنت اروپايي ديده ميشود، اختگي بار معنايي مثبتي هم داشته است. اين نکته ميتواند موضوع رسالهاي مجزا باشد، که چرا درخاور زمين، -برخلاف اروپا- مفهوم اختگي هر دو دلالتِ درونزاد و برونزادش را حمل ميکرده است. در تاريخ فرهنگ ايران زمين و سرزمينهاي پيرامونش، به دودمانهايي از کاهنان اخته بر ميخوريم که به خاطر چشمپوشي داوطلبانهشان از اسباب مردانگي، مقدس تلقي ميشدند، و طبقهاي از خدمتگزاران ديواني که به همين دليل ارج و قرب بسيار داشتهاند. و در کنار اينها، فداييان اسماعيلي را هم داريم که داوطلبانه خود را اخته ميکردند تا ميل جنسي آرمانشان را خدشهدار نسازد. وامگيري سطحي و ناموفقي از اين مفهوم درونزاد و شرقي اختگي، در عصر مسيحيت در قالب رسم مجرد ماندن کشيشان، به کليساي کاتوليک راه يافت و در آن نهادينه شد. رسمي که اگر به تاريخ دراز فعاليت جنسي کشيشان اروپايي و نام فرزندان پاپهاي قرون وسطايي (مثلا يکي از مشهورترينشان: چزاره برجيا، ولينعمتِ ماکياولي و داوينچي ) بنگريم، صوري و سطحي بودنش آشکار خواهد شد.
چنين مينمايد که ما در فرهنگ خويش،بر هر دو دلالت مثبت و منفي، تضعيف کننده و توانمندساز، و تحميلي يا خود خواستهي اختگي آگاهي داشته باشيم. نگاهي به واژگانِ نشانگر افراد اخته به خوبي اين آگاهي را نشان ميدهد، چنان که واژهي خواجه و آقا/آغا (دست کم در شکل گفتارياش) هر دو معناي ارباب، سرور، و اخته را حمل ميکردهاند.
از اين رو، در اين متن نيز دو معناي مکمل و به ظاهر متعارض را براي مفهوم اختگي پيشنهاد ميکنيم: نخست اختگي برونزاد که به دليل رواجش در سنت اروپايي و محور قرار گرفتنش در نگرش فرويدي امروزه پرآوازهتر است، و ديگري اختگي درونزاد که خاستگاهي شرقي دارد.وجه اشتراک هر دو، فاصلهگيري و عدم برخورداري از منبع است، اما اولي با غياب منبع، محروميت، و در نتيجه ناتواني همراه است. در حالي که دومي فاصلهگذاري داوطلبانه با منبعي حاضر، و تعويق لذت و قدرت ناشي از آن را معنا ميدهد.
متغير براي تفکيک کردنِ اين دو در جدول زير فهرست شدهاند. از اين پس، با به کار بردن مفهوم اختگي، معناي درونزاد را از آن مراد خواهيم کرد، و از معناي نخست اختگي جز با ذکر پسوندي مشخص کننده، بهره نخواهيم برد. چرا که مفهوم نخست ارتباط چنداني با بحث ما ندارد و گويا در عصر فرويد هم به ضرب و زور تعميمي نادرست از شواهد باليني به اين بحث وارد شده باشد.
متغير تفکيک کننده
اختگي برونزاد
اختگي درونزاد
دليلِ عدم برخورداري از منبع:
عوامل محيطي،
ناکافي بودن ابزار
عوامل دروني، انتخاب و ترجيح
منبع مورد نظر
غايب است
حاضر است
فرآيند جاري
محروميت از منبع فاصلهگذاري با منبع
تجربهي رواني من
مسدود شدن لذت
تعويق لذت
نتيجه
کاهش بقا/ لذت/ قدرت/ معنا
افزايش بقا/ لذت/ قدرت/ معنا
انضباط/ سرکوب
1. تعويق لذت، کليد توليد انضباط، و انضباط دستگاه توليد قدرت است. يکي از نخستين تعابير مدرن قدرت، آن را به مثابه "وسايلي براي دستيابي به امر مطلوبي در آينده" تعريف ميکند . کافي است در اين تعريف امر مطلوب را به لذت، و وسايل را به "ابزارها و برنامهها" تبديل کنيم تا به تعريف خودمان از تعويق لذت برسيم. انضباط واسطهايست که اين تبديل را انجام مي¬دهد.
انضباط، همان طور که از ريشهي اين واژه بر ميآيد، بر "ضبط کردنِ نفس" دلالت دارد. اين بدان معناست که در اين فرآيند با نوعي کنترل، مهار، تنظيم، و مديريت نيروهايي روبرو هستيم که در حالت عادي، مانند تمام نيروهاي ديگرِ روانشناختي، به سوي لذت جهتگيري شدهاند. اما زير نفوذ انضباط، و به دنبال فاصلهگذاري ميان سوژه و امر لذتبخش، بر زايش چيزهايي ديگر تمرکز مييابند. چيزهايي که در نهايت ميتوانند زير عنوان چارچوبهاي قدرت ردهبندي شوند.
انضباط، فرآيندي است که به دليل تکيه کردنش بر تعويق لذت، در سطح روانشناختي ريشه دارد. اما وجودِ آن شرطي ضروري است که سازمان يافتگي نهادها و ساختارهاي سطح اجتماعي را ممکن ميسازد. اين بدان معناست که بدون انضباط، نهادهاي اجتماعي مجالي براي حضور نخواهند يافت.
جامعه، از منهايي تشکيل يافته است که چشمداشتهاي خودخواهانه، و معمولا تنگنظرانهي خود را بر مبناي متغيري کليدي به نام لذت شکل ميدهند و با محاسبهي محتواي لذتِ نهفته در گزينههاي رفتاري گوناگون، دست به انتخاب ميزنند. به اين ترتيب، انتخابهاي رفتاري من در سطح روانشناختي – به شکلي کاميابانه يا ناموفق- در راستاي بيشينه کردن اين متغير سازمان مييابند. با اين وجود، چنان که در ساير جانوران اجتماعي هم ميبينيم، همزيستي و تداوم ارتباط ميان اين منهاي اجتماعي شده تنها در شرايطي ممکن ميشود که در هر مقطع زماني بخش مهمي از آنها از بخش مهمي از لذتهاي در دسترشان چشمپوشي کنند، و منابع پايانپذيرِ در دسترس خويش را با ديگريها شريک شوند. اين الگوي تعويق لذت، زيربنايي است که تمام نظامهاي اجتماعي بر روي آن تکيه ميکنند. وضعيت نبرد همه با همه، که در لوياتان به عنوان وضعيت فرضي اوليهاي براي جوامع در نظر گرفته شده است، دقيقا همان شرايطي است که امکان ظهور نهادهاي اجتماعي را منتفي ميکند و از شکلگيري بازيهاي برنده/ برندهي مستمر – و بنابراين آميخته با تعويق لذت- جلوگيري ميکند.
اين بدان معناست که انضباط، با وجود رگ و ريشهي تنومندش در سطح روانشناختي، شرطي ضروري است که بايد در سطح اجتماعي برآورده شود. از اين رو سير تکامل نظامهاي اجتماعي در جهتي پيش رفته که ساز و کارهايي پيچيده و موفق براي پاسداري از روندهاي منتهي به تعويق لذت در آن ظهور کردهاند. تعويق لذت، در سطح خُرد به بازيهاي برنده/ برندهي با دوامي در ميان کنشگران انساني ميانجامد، که ذاتا وضعيتي شکننده و ناپايدار دارند. از اين رو، نظام اجتماعي همواره در معرض خطرِ فروپاشي اين هستههاي مرکزي نهادهاي خويش قرار دارد. سيستمهاي اجتماعي، از اين رو، بايد پيش از هرچيز ساز و کارهايي را پديد آورند که در سطحي کلان، و در مرتبهاي بالاتر از سلسله مراتب پيچيدگي –يعني سطح اجتماعي- زمينهاي هموار و تسهيل کننده را براي تداوم تعويق لذت و تثبيت نظمهاي زاده شده از آن ايجاد کند. اين ساز و کارها، همان چيزهايي هستند که نظامهاي انضباطي ناميده ميشوند.
2. يک نظام انضباطي، سيستمي است که در سطحي جامعهشناختي وجود دارد و از جريانهاي تعويق لذت پشتيباني ميکند، و تداوم آنها را تضمين مينمايد. نظام انضباطي سوژههايي را که ممکن است گزينههايي خودخواهانه و متفاوت را برگزينند، وادار ميسازد تا لذت خود را به تعويق بيندازند. يک نظام انضباطي، سيستمي اجتماعي است که انضباط توليد ميکند، و انضباط پيش از هرچيز، تضميني است براي تداوم تعويق لذت.
تعلق نظامهاي انضباطي به سطح جامعهشناختي بدان معناست که علايق، خواستها، چشمداشتها، و متغيرهاي مورد نظر سوژه – که در سطح رواني تعريف ميشوند- از دسترس اين نظامها دور هستند. نظام انضباطي، شبکهي خواستهاي ترشح شده در اطراف لذت را در نمييابد و ضرورتهاي ناشي از آن را درک نميکند. چرا که به سطحي ديگر از سلسله مراتب تعلق دارد. اين البته، به معناي گسست کامل اين دو از هم نيست. نظام انضباطي، ساختاري کلان است که بر دوشِ روندهاي خردِ مبتني بر تعويق لذت سوار شده است، از آنها تغذيه ميکند، و اصولا از دل آنها زاده ميشود. با اين وجود، مانند تمام سيستمهاي پيچيدهي مشابه، در سطح اجتماعي وضعيتي خودمختار پيدا ميکند و بر مبناي متغيرهايي دروني به پويايي خويش ادامه ميدهد. متغيرهايي که تنها الزامات مورد نظر نظامهاي اجتماعي را بر آورده ميکنند و ارتباط خود را با عناصر سطح رواني از دست ميدهند.
3. نظام انضباطي، سيستمي اجتماعي است که تعويق لذت را در سيستمهاي رواني پديد ميآورد. از اين رو، ميتوان آن را ماشيني براي توليد اختگي دانست. انضباط، به دليل پيوندش با تعويق لذت، شکل سازنده، توانمندساز، و قدرتمندِ اختگي، يعني حالتِ درونزادِ اين پديده را ايجاد ميکند. از اين رو، نظام انضباطي از سوي سوژه به صورت دستگاهي فاصلهگذار و محدود کننده تجربه ميشود، که رابطهي ميان من و منبع را سد ميکند. نظام انضباطي، اين کار را با تنظيم فرآيندهاي دروني من به انجام ميرساند، و به طور مستقيم در ارتباط من و منبع دخالت نميکند.
اما با توجه به اين که نظام انضباطي به سطح اجتماعي تعلق دارد و سيستمي خودسازمانده و پيچيده است، ميتواند در سير تکامل خويش دچار دگرديسي شود و بند ناف خود را با سطح روانشناختي از دست بدهد. در اين شرايط، نظام انضباطي به نظام سرکوب تبديل ميشود. نظام سرکوب، درست همانند نظام انضباطي، سيستمي اجتماعي است که دسترسي من به منبع را محدود ميسازد، و به اين ترتيب توزيع لذت در سطح منها را محدود ساخته و آن را سازماندهي ميکند. اما اين کار را به طور مسقيم و با ترسيم حد و مرزهايي براي رفتار مجاز يا غيرمجازِ اجتماعي انجام ميدهد، نه با اثرگذاري بر روندهاي تصميمگيري و انتخاب سوژه.
به اين شکل، نظام سرکوب نيز مانند نظام انضباطي، اختگي توليدميکند. اما اختگي توليد شده توسط اين سيستم، برونزاد است. رگ و ريشهي نظام سرکوب، بر خلاف سيستم انضباطي، با دستگاه انتخابگرِ من پيوند برقرار نميکند و تنها با دستگاه کنشگر است که ارتباط دارد. به اين شکل، نظام سرکوب محروميت و ناتواني پديد ميآورد. نظامهاي انضباط و سرکوب، در شرايطي ميتوانند با دگرگون ساختن ارتباط خويش با زيرسيستمهاي سطح رواني به هم تبديل شوند، و در هر نظام اجتماعي ديالکتيکي پويا و دگرگون شونده در ميانشان برقرار است.
در ميان اين دو، نظام انضباطي به دليل ارتباط پيچيدهترش با من و روندهاي تعويق لذت، شايستهي بحث و انديشهي بيشتر است. نظامهاي انضباطي بر خلاف سيستمهاي سرکوب که بيشتر در سطح اجتماعي قرار ميگيرند، پديدارهايي دورگه هستند. مبنا و زيربناي ساختاري آنها در سطح روانشناختي جاي دارد، اما پيکره و پوياييشان در سطح اجتماعي نمود مييابد. از اين رو براي دستيابي به درکي کامل و همه جانبه از آنها، بايد اين دو سطح از توصيف را با هم ترکيب کرد. بر اين مبنا نخست به بحث دربارهي نظامهاي انضباطي ميپردازيم و بعد نظام سرکوب را به عنوان مشتقي از آن مورد وارسي قرار خواهيم داد.
4. انضباط، روندي است که در جريان آن، من موضوع لذت خويش را طرد ميکند. اين بدان معناست که من براي دستيابي به چيزي فراسوي «لذت-در-اکنون»، لحظهي برخورداري از آن را به تعويق مياندازد.
من، در جريان تعويق لذت، امکان برخورداري از چيزهايي ديگر را به دست ميآورد که همچون جايگزيني براي لذتِ تحقق نايافته و به تعويق افتاده عمل ميکنند. اين جايگزينهاي لذت، عبارتند از مترادفهاي آن در سطوح ديگر سلسله مراتب فراز. جايگزينهايي که عبارتند از بقا، قدرت، و معنا.
همان طور که لذت در سطح روانشناختي متغير بنيادين تعيين رفتار سيستم است، بقا، قدرت و معنا نيز در سطوح زيستي، اجتماعي، و فرهنگي همچون محور کليدي تعيين رفتار سيستم عمل ميکنند. من، پديداري است که در سطح روانشناختي حضور دارد و خاستگاهش بازنمايي سيستمِ زنده در سطح عصبي/ رواني است. از اين رو، من سيستمي است که در سطح روانشناختي ميگنجد و بنابراين تنها لذت را به طور بيواسطه و مستقيم درک ميکند. من، تمام متغيرهاي بنيادين ديگر را به صورت ترجمهاي از لذت درک ميکند. از اين رو رها کردن لذتِ مستقيم و سرراست براي دستيابي به چيزي باواسطه و غيرمستقيم، کاري است که از يک سو کمياب و غيرعادي، و از سوي ديگر دشوار جلوه ميکند.
من، براي دستيابي به قدرت، معنا و بقا، به تعويق لذت و بسيج کردن نيروها و انباشتن ذخاير مربوط به سطح روانشناختي روي ميآورد. اما به اين ترتيب با کوشش براي دستيابي به متغيرهاي مطلوبي دوردست و نمادين شده، خود را از عامل مطلوبي بيواسطه و قطعي محروم ميسازد. از اين رو، چنين کاري نامحتمل، دشوار، و غيربديهي است. من بايد براي توجيه اين کارِ غيربديهي، و کاميابي در اين وظيفهي سخت، از دو ترفند استفاده کند. نخست آن که متغيرهاي بنيادينِ دور از دسترسي را که به سطوح متفاوتِ سلسه مراتب فراز تعلق دارند، با نمادگذاري فشرده و پيچيدهاي، در سطح روانشناختي "حاضر کند". يعني من بايد به شکلي قدرت، بقا، و معنا را براي خود ملموس و دسترسيپذير سازد، تا کفهي ترازوي ميل به آنها نسبت به لذت سنگيني کند و تعويق لذت ممکن گردد. با اين شيوه، کارِ غيربديهي ترجيح دادن متغيرهاي بنياديني غيرمستقيم و ناملموس بر لذتي حاضر و آماده و در دسترس، "توجيه ميشود". ترفند ديگر آن است که من در شبکهاي از مهارها، منعها، و محدوديتها قرار گيرد که از وجود خودش بر نخيزند، بلکه از شبکهي روابطش با نظامهاي اجتماعي و ديگريها پديد آيند. به اين ترتيب، کارِ تعويق لذت، به دليل در دسترس نبودن، دوردست نمودن، و غيرمجاز وانمود شدنِ لذت، آسان ميشود. هردوي اين کارها، يعني نمادگذاري لذت و تحميل منع بر آن، کارهايي هستند که به شکلي درونزاد در انضباط، و در حالتي برونزاد در سرکوب ديده ميشوند.
نگرشهاي انضباط
اگر بخواهيم تقسيمبندي نادرست و سياستزدهي جهان به دو قطب شرق و غرب، و متمايز پنداشتنِ مرسوم ولي نادرستِ فرهنگ غربي از شرقي را جدي بگيريم، ناگزير خواهيم شد تا ديدگاههاي مرسوم در مورد انضباط را هم به دو ردهي شرقي و غربي تقسيم کنيم. کاري که در اين سطور به اجبار، و به بهانهي مفهومتر شدنِ بحث انجامش خواهيم داد، هرچند در مورد مبناي منطقي يا عملياتي چنين تمايزي بسيار ترديد داريم .
بنابر تفسير کلاسيک، بايد دو نوع رويکرد متفاوت به مفهوم انضباط را از هم تفکيک کرد. نخست، رويکرد غربي مدرن که تبارش را ميتوان تا قرون وسطا و آثار کلاسيک يونان و روم باستان رديابي کرد. دوم، نگرش شرقي که تمام تمدنهاي ديگر را شامل ميشود.
سنت نوشتاري نگرش غربي در مورد انضباط، با آثار افلاطون آغاز ميشود. افلاطون در رسالههاي خويش، و به ويژه در دو کتاب جمهور و قوانين، انضباط را در معناي نظاميگرانه و اسپارتياش مي¬ستايد، در قالب مفهوم ديالکتيک شالودهي معنايياش را به حوزهي شناخت تعميم ميدهد، و آن را با رستگاري مترادف ميداند. اين برداشت استعلايي، در آثار ارسطو به نفع برداشتي عينيتر، تجربيتر، و در عين حال اشرافمدارانهتر رنگ ميبازد، و در قثرون وسطا ترکيبي از آراي اين دو انديشمند است که با اتصال به سيستمن اخلاقي مسيحيت، مبناي انديشيدن در مورد انضباط را فراهم ميآورد. در قرون وسطا ارتباط انضباط با تعويق لذت به درستي شناخته شده بود و ماهيت داوطلبانه و خودجوش اين تعويق لذت هم مورد توجه بود. هر چند در عمل، در پيروي از يک الگوي عمومي، اين قواعد نظام سرکوب بود که حاکم شد و مرزبندي افراطي فضاي حالت لذت را به دنبال داشت.
اين برداشت «غربي» از انضباط، بيترديد در ابتداي کار زير تاثير برداشتهاي «شرقي» شکل گرفته است. نگارنده در متني ديگر نشان داده است که خاستگاه برداشت افلاطوني از انضباط، امپراتوري هخامنشي بوده است و اصولا در شرايط اجتماعي و تاريخي يونانِ قرن پنجم پ.م امکانِ ظهور نظام انضباطياي که بتواند در قالب زبان و فلسفه صورتبندي شود، وجود نداشته است. سرچشمهي آراي افلاطون، و ساير نويسندگان يوناني و رومي واپسين قرون پيش از ميلاد مسيح، نظامهايي انضباطي با قدمتي چند هزار ساله و ماهيتي ديني/ سياسي بوده است که در بخشهاي متمدنترِ خاوري پديد آمده، تکامل يافته، و معمولا از مجراي امپراتوري ايران به نخستين مراکز تمدني غرب در بالکان و ايتاليا نفوذ ميکرده است.
چنين مينمايد که تا پيش از عصر مدرن، آنچه که در جهان وجود داشته، دو شاخهي اصلي از صورتبندي مفهوم انضباط به شيوهي شرقي بوده باشد، که رويکرد غربي به نوعي وامگيري سطحي و محدود از آن منحصر ميشده است. در واقع تمام آنچه که ميتواند رويکرد غربي به انضباط دانسته شود، آراي متفکران يوناني متاثر از سازماندهي نيروهاي انساني در شاهنشاهي ايران است، که با چارچوب اخلاق يهودي/ مسيحي ترکيب شده باشد. تا عصر نوزايي، اين رويکرد غربي به انضباط به سادگي همچون شاخهاي فرعي و محلي از رويکردهاي عموميتر در اين مورد –يعني همان چارچوبِ مشهور به شرقي- ميگنجد.
آنچه که از نگرش شرقي به انضباط مراد ميشود، به گمان نگارنده دو شاخهي متمايز از انديشهها را در بر ميگيرد. از يک سو، ما افکار و آرا و تجربياتِ نيمهي غربي اوراسيا را در ترکيب با تمدن شمال صحراي آفريقا داريم، و در سوي ديگر چارچوب نظري حاکم بر نيمهي شرقي اوراسيا را. چنان که از تاريخ فرهنگ بر ميآيد، اين دو پهنهي فرهنگي سرنوشتهاي تاريخي متفاوتي داشتهاند، الگوهايي موازي و مستقل از تکامل فرهنگ را تجربه کردهاند، و تا ظهور کشتيهاي اقيانوسپيما در پگاه عصر مدرن، -گذشته از ارتشهاي کوچگردان مغول و تاجران راه ابريشم- ارتباط چنداني با هم نداشتند.
در قلمرو خاوري، که چين مرکز فرهنگياش محسوب ميشده است، نگرشي طبيعتمدارانه، عملي، و تقريبا سودانگارانه از انضباط رواج داشته است. اين نگرش در قالب دو سرمشق نظري کهنسال چيني -يعني آيين تائو و کنفوسيوسيم تبلور يافت، که اولي به انضباط دروني و خودمدارانهي فردي تاکيد داشت، و دومي برعکس بر جنبهي اجتماعي و بيروني انضباط تاکيد ميکرد. هر دوي اين آيينها، پس از ورود انديشهي بودايي به اين قلمرو تا حدودي تعديل شدند و جنبهاي استعلايي به خود گرفتند و در حوزههايي با هم ترکيب شدند.
دقيقا به موازات اين روند تکاملي، در قلمرو مياني هم سير تکامل پيچيدهي آيينهاي انضباطياي را ميبينيم که در پيوندگاه نهادهاي ديني و سياسي شکل ميگرفتند و در قالب قواعد حاکم بر فرقهها و مکتبها و مسلکها تبلور مييافتند. اگر به الگوهاي مشترک و شباهتهاي ميان اين انبوهِ نظامهاي معنايي، و چگونگي توالي و دگرديسيشان به هم بنگريم، ميبينيم که در اين جا هم دو الگوي جامعهمحورانه و فردگرايانه از انضباط وجود داشته است و توسط نحلهها و شاخههايي متفاوت، و گاه متعارض از نهادهاي اجتماعي تبليغ و پشتيباني ميشده است. جدال شريعت و طريقت در قلمرو مياني، با کشمکش لائو تسه و کنفوسيسوس در قلمرو خاوري شباهت زيادي دارد. اينها در واقع دو شيوهي متفاوتِ صوربندي مفهوم انضباط هستند. يکي از آنها، برداشتي طريقتي، فردمدارانه، طبيعتگرا، و گاه شورشي از انضباط را به دست ميدهد که بر خودجوش بودنِ تعويق لذت و اختگي درونزاد تاکيد دارد. ديگري، قواعدي شريعتگونه و ثابت را بر نظامهاي انضباطي حاکم ميبيند و بر وجه اجتماعي و عمومي تعويق لذت، و اختگي برونزاد متمرکز ميشود. يکي انضباط را در ارتباط ميان من و ديگري صورتبندي ميکند و بر همين مبنا بر بعد اخلاقي و اجتماعي آن پافشاري ميکند، و در نتيجه آن را با الزامات زندگي جمعي و در نهايت قواعد حکومتي در ميآميزد. در حالي که ديگري –شايد در واکنش به راهبرد نخست- ميکوشد تا انضباط را در ارتباط ميان من و جهان بگنجاند و به اين ترتيب با عزل نظر از نقش ديگري در اين ميان، بر فردگرايانه و خودمدارانه بودنِ تعويق لذت و درونزاد بودنِ اختگي حاصل شده تمرکز مييابد و به همين دليل هم جنبهاي انزواجويانه و طبيعتگرايانه مييابد. جنبهاي که در قالب قهرمانان منفردي که به تنهايي در دل طبيعت –کوهها، صحراها، جنگلها- زندگي ميکنند، تجلي مييابد. لائو تسه، چوانگ تسه، بودا، بابا طاهر و زنجيرهي دراز عارفان کوهنشين و جوکيهاي جنگلي نمايندگاني از اين شاخه هستند. در مقابل ايشان، هواداران جنبهي اجتماعي و ديگريمدارانهي انضباط، قهرماناني منفرد و تکرو نيستند. که سازمان دهندگاني اجتماعي، بنيانگذارندگاني مستبد، و گاه دولتمرداني کامياب هستند. کوروش، آگوستوس، موسي، ماني و تمام بنيانگذاراني که نظامي موفق از انضباط جمعي را تاسيس کردند، چهرههاي شاخص در اين ميان هستند.
از ديد نگارنده، در عصر پيشامدرن همين دو شاخهي اصلي از صورتبندي مفهوم انضباط وجود داشته است. شيوهي مفهومسازي و سير تحول اين دو شاخه در قلمرو خاوري (چين و منظومهي پيرامونش) و مياني (خاورميانه و زمينهي اطرافش) متفاوت بوده است و مسيرهايي مستقل از هم را طي کرده است. اما الگوي حاکم بر آنها کمابيش يکسان است. در هردو، نگرشي که نظام انضباطي را بر مبناي اختگي درونزاد تعريف ميکند، به وضعيتي رازآميز و پنهاني گرايش يافته، و به لحاظ سياسي در برابر رويکرد رقيبش عقب نشيني کرده است. يعني همان نگاهي که بر اختگي برونزاد تاکيد ميکند و انضباطي جامعهمحورانه را ميپسندد. در اين زمينه، تمدن غربي تنها به عنوان زيرسيستمي از فرهنگهاي قلمرو مياني مجال طرح و بحث را دارد. زيرسيستمي که تا پايان قرون وسطا دنبالهرو بخشهاي شرقيتر در اين زمينه بوده و زير نفوذ معنوي آن منطقه قرار داشته است.
در قلمرو خاوري، آيين تائوگرايي مهمترين نمايندهي مدافعان انضباط دروني و اختگيدرونزاد بوده است. اين آيين در پيوند با بوداييگري شاخههاي متنوع بوديسم چيني و تبتي را پديد آورد، و در قالب مکتبهاي بودايي برمه و هندوچين با آراي هندويي ترکيب شد. قويترين نسخه از اين رويکرد، همان است که در چين با نام چان، و در ژاپن با نام آشناترِ ذن خوانده ميشود و امروزه از مجراي ترجمهي همين روايت ژاپنياش در سطح جهاني شهرت فراواني به دست آورده است.
مهمترين نگرش رقيب اين شاخه، بيترديد آيين کنفوسيوس بوده است. در قلمرو خاوري کونگ فو تسه –يا همان کنفوسيوسِ لاتيني- اثرگذارترين چهره در صورتبندي انضباط بيروني بوده است. چرا که تمام نظريهپردازان و انديشمنداني که پس از وي در اين قلمرو و در اين زمينه کوشيدند، پيرو و دنبالهروي وي محسوب ميشدند. از ميان ايشان به طور مشخص بايد به مانگ تسه –منسيوس، مهمترين سازمان دهندهي مکتب کنفوسيوسي-، شي هوانگ تي –بنيانگذار امپراتوري چين- و البته مائو نام برد. يعني کسي که از مارکسيسم غربي سود جست تا نسخهاي مدرن از همين نگرش جمعمدارانه را احيا کند.
چنان که گفتيم، سير تحول رويکردهاي جمع/ فردگرا، که به پيدايش طريقت/ شريعتهاي گوناگون انجاميده و شخصيتهاي دولتمرد- پيامبر/ عارف- شورشي را صورتبندي کرده است، در قلمرو خاوري و ميامي مشابه بودهاند و خطوطي موازي را طي کردهاند. با اين وجود، تفاوتي عمده در ميان اين دو قلمرو به چشم ميخورد، و آن هم تفکيک و تمايزي است که در قلمرو مياني در مورد نظامهاي انضباطي سياسي و ديني ديده ميشود. در قلمرو خاوري، دين و دولت به قدري در هم تنيده بوده که نظام انضباطي ديني مستقل از دولت و حتي نافي دولت –مانند آيين مانوي يا مزدکي- در آن قابل تصور نيست. برعکس، در قلمرو مياني مرزبندي به نسبت روشني در ميان کاهن و شاه، دين و دنيا، و فرقه و دولت وجود داشته است. مرزبندياي که مدام توسط طرفين اين مرزها نفي ميشده و مورد تجاوز واقع ميشده است، اما به هر صورت وجود داشته و شکلي ويژه از صورتبندي مفهوم قدرت و انضباط را رقم زده است.
در قلمرو مياني، رويکرد فردمدارانه و هوادار انضباط دروني، توسط طيفي بسيار متنوع از صوفيان، تارکان دنيا، مرتاضان، و عارفان نمايندگي ميشود. تنوع اين شاخهها به قدري زياد است، مرور کوتاه و سريع آن ناممکن مينمايد. در واقع چنين مينمياد که در اين منطقه، هر تلاشي براي سازماندهي اجتماعي و خلق نظام انضباطي عمومي (ظهور اديان بزرگ، پيدايش اپمراتوريها)، و حتي حوادثي که به تهديد چنين نظامي منجر ميشدهاند (مثل حملهي مغول يا بروز طاعون همهگير) در قالب شاخههاي معمولا ميرا و گذرا از تاکيد افراطي بر انضباط دروني بازتاب مييافته است. بر اين مبنا تمام خوانشهاي عرفاني و طريقتهاي اهل سلوک را بايد مثالهاي اين قاعده دانست.
سازماندهندگاني که هوادار انضباط بيروني و بعد اجتماعي تعويق لذت بودند، اما مسيرهايي مشخصتر و محدودتر را طي کردهاند. چنان که ميدانيم، انقلاب کشاورزي و شهرنشيني و خط براي نخستين بار در بخشهاي شرقي قلمرو مياني – در ناحيهي ايران زمين، به همراه مصر، درهي سند و آناتولي- پديدار شدند. از اين رو قدمت شهرها و نظامهاي انضباطي عمومي در اين منطقه به روزگاران بسيار دور باز ميگردد. به همين دليل هم در اين منطقه بر خلاف قلمرو خاوري با مسيري يکه و مرکزي يگانه از انتشار فرهنگ روبرو نيستيم. در قلمرو مياني، مصر، ايران، هند، و بعدها يونان و ايتاليا مراکزي منتشر از توليد فرهنگ بودند و به همين دليل هم شمار امپراتوريها و اديان بزرگِ ظهور کرده در اين قلمرو چنين زياد است.
غرب تا پيش از عصر نوزايي هويتي مستقل و مجزا نداشت و بيشتر خردهفرهنگي در زمينهي بزرگتر قلمرو مياني محسوب ميشد. اما با ظهور مدقمات مدرنيته به جايگاهي ويژه دست يافت و همچون گرانيگاهي عمل کرد که قرار بود ريخت عمومي جهان آينده را تعيين کند. در عصر مدرن، اروپا دو نگاه متمايز به مفهوم انضباط را در دل خود پرورد، که هر دوي آنها وارث مستقيم نگرشهاي رقيبِ ياد شده بودند.
اروپاي قارهاي، و به ويژه بخشهاي مرکزي و جنوبي آن، يعني ايتاليا، فرانسه و اسپانيا، مراکزي بودند که نوزايي در آنها پديد آمد، و گسترش يافت. با اين وجود، اين بخشها وامدار ميراث حقوقي و اداري امپراتوري روم، متاثر از آيين کاتوليک و حاکميت کليسا، و دنبالهي فرهنگ لاتيني بودند. نخستين نظريهپردازاني که در مورد مفهوم انضباط به معناي مدرنِ آن قلم زدند، از همين قلمرو برخاستند. ماکياولي، نخستينِ ايشان است، و بايد انديشمنداني مانند روسو و اصحاب فرهنگنامهي پاريس را هم در همين جرگه گنجاند. نظريهپردازاني که نهضت رمانتيسم را به واج خود رساندند، برنامهريزان نخستين انقلاب بزرگ مدرن -انقلاب فرانسه- و احياگران آيين رومي مسيحيت همگي در اين زمينه ميزيستند.
در برابر اين بخشهاي قديميتر، و -در ابتداي کار متمدنترِ- اروپا، بخشهاي شمالي و غربي قرار داشت که در گذشتهاي نه چندان دور مسکن اقوام بربرِ ساکسون و گت و سلتي بود. اين منطقه خيلي زود با خلق نهضت اطلاح ديني به آنتيتزي براي نواحي پيشگفته تبديل شد و چنان که وبر نشان داده است، با نهادينه کردن قواعد اخلاقي پروتستاني، زمينه را براي تثبيت مدرنيته فراهم آورد. اين منطقه، زير تاثير فرهنگ جوانِ آنگلوساکسون قرار داشت. قطبهاي مهمش آلمان و انگلستان، و کمي پيش از آنها، هلند بودند.
در شرايطي که نظريهپردازان بخشهاي کهنترِ اروپاي لاتيني به صورتبندي افراطيترين اشکال انضباط دروني و بيروني و نفي شکل مقابل آن مشغول بودند، متفکران آنگلوساکسون از نگاهي عملگرايانهتر به موضوع مينگريستند و به همين دليل از سويي محافظهکارتر، و از سوي ديگر آسانگيرتر از همسايگان شرقي و جنوبيشان بودند. از اين رو در برابر ماکياولي شالودهشکن، هابزِ سلطنتطلب را داريم، و روسوي انقلابي در شمال همتاي خويش را در هيومِِ ميانهرو مييابد.
سنت اروپايي نظريهپردازي در مورد انضباط، از اين رو، به دو شاخهي متمايز تقسيم ميشود. شاخهي جنوبي که فرهنگ لاتيني دارد و از جنبش رمانتيستها متاثر است. در اين شاخه، شايد به عنوان ميراثي از قرون وسطا- فلسفه و سياست در هم تنيده فرض ميشوند. از اين رو در اينجا تاکيد رمانتيستها بر قهرمانيگري فردي و اهميت عواطف و هيجانات در توليد حقيقت را با تاکيد بر مليت، و برداشتي روسويي از سياستِ رهاييبخش و همبستگي جمعي همراه ميبينيم. نتيجهي آن، نوعي هواداري از انضباط بيروني و در اين منطقه ديده ميشود. همين منطقه، زادگاه برخي از افراطيترين نگرشهاي ضدانضباطي و منتقد اختگي برونزاد هم هست، که مشهورترين تجلياش را در تجمع آنارشيستهاي قرن نوزدهمي در پاريس ميتوان ديد.
در مقابل، سنت شمالي آنگلوساکسون، شايد زير تاثير جنگ گلسرخها در انگلستان و سنت سياسي آلمان در عصر کانت، سياست و انديشه را از هم تفکيک ميکند و شکلي از عقلگرايي بيطرفانه و محافظهکارانه را بر شور و هيجان افراطي لاتينيها ترجيح ميدهد. مفاهيمي مانند نظم، قانون، و عقلانيت در مرکز توجه انديشمندان اين قلمرو قرار دارد. بنابر سابقهاي تاريخي، اين مفاهيم در اين منطقه مسئلهزا تلقي نميشوند و از اين رو نياز به نيرويي انقلابي و راديکال براي احداث و تثبيتشان وجود ندارد. به همين دليل هم انضباط بيروني در ديد ايشان چندان مثبت پنداشته نميشود. نگرش عملگرايانهي حاکم بر اين بخش، باعث شده تا آرمانهاي بلند فرانسويان در مورد تغيير سرنوشت آيندهي بشريت با جاهطلبيهاي عملگرايانه و موضعيتري جايگزين شود و محدودهاي کوچکتر و وازهي زماني کوتاهتري را در بر بگيرد. به دليل اهميت زيربنايي عقلانيت در انديشمندان اين منطقه، ما با افراطي کمتر، و دستگاههاي نظري دقيقتر و بزرگتري روبرو هستيم.
شايد با توجه به اين زمينهي فرهنگي و تاريخي متمايز، بهتر بتوان دليل ظهور هابز، لاک، کانت، و هگل را در بخشهاي شمالي دريافت. يا بهتر به ماهيت نوسانهاي شديد عقيدتي در بخشهاي جنوبي پي برد. نوسانهايي که از يک سو در کمونهاي پاريس و آنارشيسمِ اروپاي قارهاي، و از سوي ديگر در بناپارتيسم و فاشيسم نمودار ميشوند.
از اين مرور کوتاهِ تاريخچهي صورتبندي مفهوم انضباط و قالبهاي تاريخي داوري در مورد آن، چنين بر ميآيد که دو شکلِ بنيادين از انضباط در تمام جوامع وجود داشته، از سوي سوژهها درک ميشده، توسط انديشمندان اين جوامع به فراخور شرايط تاريخي و فرهنگيشان صورتبندي ميشده، و مطلوب يا نامطلوب تلقي ميشده است. يکي از اين اشکال انضباط، پديداري خودجوش، انتخابي، درونزاد و متصل به سوژه است که در قالب تصميمهايي شخصي و بر مبناي محاسباتي فردي بروز ميکند و به زايش اختگي درونزاد منتهي ميشود. اين نوع از انضباط را از اين پس دروني خواهيم ناميد.
اما نوع ديگري از انضباط هم وجود دارد، که از سوي نظام اجتماعي به من تحميل ميشود و انتخابهاي شخصي فرد تاثير چنداني در آن ندارد. اين نوع انضباط، در قالب قواعد اخلاقي، شرطي شدنهاي رفتاري، و عادتها و تقليدها به من منتقل ميشود و امکان تخطي از آنها به دليل تنبيه و مجازاتي که به دنبال دارد، به طور منظم ناديده انگاشته ميشود. اين نوع انضباط بر محور اختگي برونزاد سازمان يافته است و از اين به بعد آن را انضباط بيروني خواهيم ناميد.
نظام انضباطي و نظام سرکوب، جفتي مکمل هم هستند که از ترکيب اين دو نوع انضباط برساخته ميشوند. تمام نظامهاي انضباطي آميختهاي از انضباط دروني و بيروني را در خود دارند. اما آنهايي که بر انضباط بيروني تاکيد ميکنند، به صورت نظامهاي سرکوب در ميآيند. در واقع در نظامهاي سرکوب هم هستههايي از انضباط دروني وجود دارد. درست همانطور که در نظامهاي انضباطي هم عناصري از انضباط بيروني را ميتوان بازيافت.
ارتباط نظام انضباطي و سرکوبگر
1. نظام انضباطي، راهحلهايي هستند که براي پاسخگويي به پرسشي مهم و خطرناک تکامل يافتهاند. پرسشي که در زمينهي خودبسنده شدن سيستمهاي پايهي مربوط به هر سطح فراز طرح ميشود.
انباشت پيچيدگي در سطوح گوناگون سلسله مراتب فراز، پيامد مستقيم روندي تکاملي است که به افزايش مداوم پيچيدگي در در سيستمِ يگانهي بدن-شخصيت-نهاد-منش انجاميده است. آن چيزِ يکپارچه و عامي که توسط ما در چهار سطح فراز شکسته و در مقياسهايي متفاوت با شاخصهايي متمايز شناخته ميشود، در اصل پديداري يگانه است که در جريان انباشت اطلاعات و پيچيده¬تر شدنش در مسير تکامل، زيرسيستم¬هايي متمايز و خودمختار را در سطوح فراز خلق کرده است. ظهور سيستم¬هاي پايه¬ي بدن، شخصيت، نهاد و منش، نتيجه¬ي نهادينه شدنِ روندهاي خودزاينده و خودسازمان¬دهنده در سيستم¬هاي متعلق به هر سطح بوده است. در واقع، دليل اين که ما نگاه خود را به اين چهار مقياس مشاهداتي محدود کرديم، آن است که برجسته¬ترين و آشکارترين سيستم¬هاي خودمختاري که در اين زمينه¬ي تکامل يابنده ظهور کرده¬اند، به اين چهار لايه تعلق دارند.
خودمختار شدنِ سيستم¬هاي سطوح فراز، چنان که لومان با شرح وبسط کافي نشان داده است، به بسته شدن روندهاي تنظيمي هر سيستم انجاميده است. اين بدان معناست که سيستم¬هاي ياد شده، با وجود پيوند سلسله مراتبي محکمي که با سيستم¬هاي سطوح زير و زبر خود دارند، و با وجود اندرکنش فعال¬شان با ساير سيستم¬هاي هم¬مقياسِ خود، از محوري دروني براي شکست تقارن رفتاري خود برخوردارند. اين بدان معناست که با وجود تاثير پذيرفتن از عوامل محيطي، تنها خودشان الگوي رفتاري خويش را تعيين مي¬کنند. اين خود تعيين¬کنندگي به حدي افراطي است، که روندهاي پردازشِ اطلاعات منتهي بدان خصلتي بسته و خود ارجاع دارند. يعني در شبکه¬اي خودبسنده و مرزبندي شده نسبت به جهان خارج تبلور يافته¬اند. شبکه¬اي که به خاطر انبوه شدنِ روابط دروني ميان عناصرش، ديگر رخدادهاي جهان خارج را به طور مستقيم لمس نمي¬کند و آنها را تنها از مجراهايي تعريف شده، و در جريان نمادگذاري و بازنمادگذاري شان بازنمايي مي¬کند. از اين چشم¬انداز، که به تفصيل توسط لومان شرح داده شده و مورد پذيرش مدل ما هم هست، دو نتيجه¬ي مهم حاصل مي¬شود:
نخست آن که سيستم به دليل خصلت خودارجاع خود، و خودبسندگي فرآيندهاي دروني¬اش، شکلي افراطي از جدايي دو مفهوم متضادِ درون و بيرون را به نمايش مي¬گذارد. درونِ سيستم، که قلمرو کنترل شدني و در دسترسِ آن را تشکيل مي¬دهد، از عناصري خودساخته و روابطي چنان متراکم تشکيل يافته است که پويايي ماده، انرژي و اطلاعات را در درونش کاملا از بيرون متمايز مي¬سازد. اين بدان معناست که پايداري و داوم سيستم به مرزبندي ميان خود و محيط وابسته مي¬شود، و اين مرز به خاطر خصلت خودارجاع روابط داخلي سيستم، توسط درونِ سيستم تعيين و تمديد مي¬شود، نه متغيرهاي بيروني. سيستم، عوامل بيروني و رخدادهاي محيط را بدان دليل که پيوندي مستقيم با روندهاي دروني¬اش برقرار نمي¬کنند، به مثابه اموري تصادفي و کاتوره¬اي درک مي¬کند. از اين رو، خاستگاه جفت متضاد معنايي درون/ برون را مي¬توان در همين خصلت خودارجاع سيستم¬هاي پايه¬يمورد نظرمان دانست.
لومان در آثارش، دو نوع سيستم خودارجاع از اين دست را شناسايي کرده است. از ديد او، تنها نظام ارتباطي و نظام کرداري شايستگي ارتقا تا اين سطح را دارند. چنان که پيش از اين گذشت، رويکرد کارکردگرايانه¬ي او به اتحاد سطوح زيستي و رواني (در قالب نظام کردار) و سطوح اجتماعي و فرهنگي (در قالب نظام ارتباط) دارد. ما در اينجا به دلايلي که ذکرش گذشت، هر چهار لايه¬ي فراز را مهم و مستقل مي¬دانيم و از اين ادغام خودداري مي¬کنيم. در سوي ديگر طيف انديشمنداني که اين خصلت خود ارجاع نظام¬هاي مستقر در سلسله مراتب پيچيدگي را دريافته¬اند، بايد از ژيل دلوز هم ياد کرد. او در مجموعه¬اي از آثار که عمدتا با همکاري فليکس گتاري نوشته شده است، مفهوم سيستم خودارجاع و خودمختار را تا حدي بسط مي¬دهد که شمار بسيار زيادي از سيستم¬هاي سطوح متفاوت پيچيدگي را در بر مي¬گيرد. دلوز و گتاري بسيار بيشتر و عميق¬تر از لومان به زايش درون/ بيرون نگريسته¬اند و اين دو مفهوم را به همراه مرزبندي و مرز زدايي ناشي از آنها، محور نظريه¬پردازي خويش قرار داده¬اند .
خودارجاع بودنِ سيستم¬هاي چهارگانه¬ي مورد نظر ما، نتيجه¬ي دومي را هم در بر دارد، و آن هم بيروني بودنِ سيستم¬هاي مستقر در سطوح متفاوتِ سلسله مراتب است. اين بدان معناست که با بسته شدنِ فرآيندهاي پردازشي و روندهاي شکست تقارن در درون سيستم، تمام عناصر ديگر – از جمله سطوح ديگرِ سلسله مراتبي از همان سيستم- به مرتبه¬ي اموري بيروني فرو کاسته مي¬شوند. اين نکته را نخستين بار دانشمنداني مانند پريگوژين که در مورد سيستم¬هاي پيچيده¬ي فيزيکوشيميايي پژوهش مي¬کرد، گوشزد کرد. بياني از اين قاعده در سطح جامعه-شناختي نيز توسط لومان مورد تاييد قرار گرفته است، و بعدها در آثار دلوز و گتاري به شکلي افراط¬آميز مورد بهره-برداري قرار گرفته است.
محيط نمودنِ عناصر ساير سطوح فراز، بدان معناست که براي سيستمي پايه مانند نظام شخصيتي، بدنِ فرد –که در واقع برش ديگري از همان سيستم در مقياسي ديگر است،- همچون محيط درک مي¬شود. چنين چيزي در مورد علوم سخت¬تري مانند زيست¬شناسي همچون اصلي بديهي جا افتاده است. چرا که همه¬ي ما مي¬دانيم که محيط دروني بدن –نظام شيميايي خوني/لنفي- براي ياخته¬هايي که در زمينه¬ي آن زندگي مي¬کنند، همچون نوعي محيط در نظر گرفته مي¬شوند و کنترل وتنظيم ترکيبات دروني اين محيط نيز با ساز و کارها و مراکزي (مانند هيپوتلاموس) انجام مي¬پذيرد که با مراکز فرمان دهنده به خودِ ياخته¬ها (هسته¬ي سلول) ربطي ندارند. درک اين اصل در برخي از سطوح فراز که مستقيما به لايه¬ي روان¬شناختي متصل مي¬شوند هم به لحاظ شهودي دشوار نيست. همه¬ي ما هنگامي که بيمار مي¬شويم احساس مي¬کنيم اسير "چيزي" متمايز از خودمان شده¬ايم، و اين شکايت افراد سالخورده که حس مي-کنند بدن¬شان به آنها خيانت مي¬کند نيز با اين شهود همخواني دارد. همچنين نهادي اجتماعي که من در عضويت دارد، معمولا همچون زمينه و محيطي بيروني نسبت به من درک مي¬شود و حالات متعارض با اين جدا شدگي را معمولا در نظريه¬هايي انتقادي/ روانکاوانه به عنوان حالات مسخ شدن فرد توسط جامعه و نوعي روان¬نژندي اجتماعي تلقي مي-کنند . با اين وجود، تعميم اين شهودهاي ذهني و مشاهدات علمي به سطوح ديگر فراز، به نتايجي غيرمنتظره مي-انجامد. به عنوان مثال،اين نکته که نظام شخصيتي هم براي بدن به عنوان متغيري بيروني مطرح مي¬شود، يا اين که رخدادهاي سطح فرهنگي براي نهادهاي اجتماعي نوعي محيط محسوب مي¬شوند، شايد آنقدرها هم بديهي نباشند. با اين همه، شواهد تجربي و تحليل¬هاي سيستمي نشان مي¬دهد که اين نتيجه¬گيري درست است. يعني هر سيستمِ پايه¬ي مربوط به هر لايه¬ي فراز، تمام عناصر ديگر همان لايه، و تمام رخدادها و سيستم¬هاي سطوح ديگر سلسله مراتب پيچيدگي را امري بيروني تلقي مي¬کند و با آن همچون محيط برخورد مي¬نمايد.
از اين رو، متغيرهاي کليدي مربوط به سيستم¬هاي سطوح ديگر فراز نيز همچون متغيرهايي بيروني و محيطي پنداشته مي¬شوند. بدن، تنها بقا را مي¬فهمد و رفتارهاي خويش را بر مبناي آن تنظيم مي¬کند. چيزي مثل معنا يا قدرت اجتماعي، و حتي کيفِ نفساني لذت، براي ساز و کارهاي فيزيولوژيک اموري بيروني محسوب مي¬شوند. بازهم در اينجا مثال¬هايي که به سطح رواني مربوط شوند، با شهودهاي ما بيشتر همخواني دارند، چرا که اين شهودها در همين سطح پديد مي¬آيند! من، به عنوان سيستمي روان¬شناختي، تنها لذت را مي¬فهمد و رفتارهاي خود را بر مبناي آن سازمان مي¬دهد. قدرت، معنا و حتي بقا همواره همچون امروري بيروني و باواسطه درک مي¬شوند که بايد براي محاسبه شدن ابتدا به لذت ترجمه شوند.
اين بيروني بودنِ متغيرهاي کليدي سطوح ديگر فراز، تبلور استقلال رفتاري سيستم¬هاي هر سطح از بقيه است. يک نهاد اجتماعي، سيستمي خودبسنده و خودمختار است که بر اساس قواعدي سيستمي، پويايي ماده، انرژي و اطلاعات را در درون خويش به شکلي تنظيم مي¬کند که پيايدار بماند. در اين سيستم، تنها يک متغير به عنوان مبناي شکست تقارن و معيار پايداري مورد استفاده قرار مي¬گيرد، و آن هم قدرت است. کارآيي اين نهاد در جذب و بهره-برداري از منابع پيرامونش، در قالب قدرتِ سازمان صورتبندي مي¬شود، و اين همان است که در سطح روان¬شناختي بازتاب مي¬يابد و قدرت اعضاي يک سازمان از آن نتيجه مي¬شود. براي يک نهاد اجتماعي متغيري مانند لذتِ افراد، يا بقاي بدن¬ها يا معنايي که در شبکه¬اي نمادين صورتبندي مي¬شود، تنها به عنوان متغيرهايي فرعي و رده¬ي دوم اهميت دارند. اهميت¬شان هم از آن روست که بر شاخص مهم و کليدي، يعني قدرت، تاثير مي¬گذارند. اين تاثير، البته از آن روست که نهادهاي اجتماعي، و ساير سيستم¬هايي ه در سطوح ديگر سلسله مراتب وجود دارند، در واقع پديداري يگانه هستند. اما پديداري که در مقياس¬هاي گوناگونِ پيچيدگي و بزرگي هسته¬هايي از رفتارهاي خودسازمانده و خودارجاع را آفريده¬اند. هسته¬هايي که با وجود تعلق¬شان به پيکره¬اي يکتا، همديگر را همچون اموري بيروني تجربه مي¬کنند.
اين بيروني بودنِ ساير سيستم¬ها و ساير متغيرها، پيامد بسيار مهمي به دنبال دارد، و آن هم ناپايداري کل سيستم، و شکننده بودنِ روندهاي دروني آن است. چرا که ممکن است متغير کليدي سيستم با متغيرهاي کليدي سطوح ديگر در تعارض قرار بگيرند. خودبسنده و خودارجاع شدنِ سيستم به اين معناست که متغيرهاي کليدي هر لايه از بقيه متمايز و تفکيک شده¬اند. اگر بخواهيم با زبان فني نظريه¬ي سيستم¬ها اين وضعيت را توصيف کنيم، بايد بگوييم که در اينجا ما با نوعي شاخه¬زايي در بسترهاي جذب سيستم روبرو هستيم.
در نتيجه ممکن است سيستم در سطحي رفتاري را انتخاب کند که متغيرهاي کليدي سطوح ديگر را نفي مي¬کنند. از آنجا که کليت سيستم¬هاي متعلق به سطوح متفاوت پيچيدگي پيکره¬اي يکپارچه و يگانه را تشکيل مي¬دهند، اين تعارض دروني ميان جذب کننده¬هاي رفتاري در نهايت پايداري سيستم¬ها را به خطر مي¬اندازد. اعتياد، که از ترجيح بي¬قيد و شرط و بيمارگونه¬ي محور لذت بر ساير محورها ناشي مي¬شود، مشهورترين مثال در اين زمينه است. اما براي تمام سطوح فراز و تمام متغيرهاي کليدي مي¬توان چنين مثال¬هايي آورد. منش¬هايي فرهنگي که بقاي پيروان خود را نفي مي¬کنند –مانند کيش¬هاي خودکشي جديد غربي- يا قدرت نهادهاي اجتماعي پشتيبان خود را تخريب مي¬کنند، نيمه عمر کوتاهي دارند و زود از بين مي¬روند. (چيرگي نهايي مارکس بر باکونين و فراگير شدن فرجامين مارکسيسم و منقرض شدن آنارشيسم، و در عين حال بقاي آنارکوسنديکاليسم را مي¬توان مثال ديگري از همين ماجرا دانست .)
2. از اين رو، نظام¬هاي چهارگانه¬ي مورد نظر ما همواره در مرز انهدام قرار دارند. واگرايي متغيرهاي کليدي، مي¬تواند به بروز رفتارهايي متعارض در سطوح گوناگون منتهي شود. رفتارهايي که بيشينه کردنِ متغيرکليدي يک سطح و مختل کردن متغيرهاي کليدي ساير سطوح به دنبال داشته باشند. اين بدان معناست که سيستم¬ها در شرايطي که با چنين واگرايي¬اي روبرو باشند، رفتار تعارض¬آميزي را از خود نشان مي¬دهند. به شکلي که در يک سطح پايداري خود را بيشينه، و در سطوحي ديگر آن را کم مي¬کنند.
مسئله¬اي که تمام سيستم¬ها با آن روبرو هستند، اتحاد مجدد چهار متغير کليدي در چهار لايه¬ي فراز است. پايداري سيستم¬ها در گروي دستيابي به چنين يگانگي کارکردي¬ايست. سيستم¬ها به روندهايي نياز دارند که متغيرهاي کليدي را به هم ترجمه کنند، نظام¬هاي انتخابگر را در سطوح متفاوت سلسله مراتبي به هم پيوند دهند، و الگوهاي ترجيح و شکست تقارن رفتاري را در مقياس¬هاي گوناگون همساز سازند.
چنين مي¬نمايد که دست کم دو راهبرد براي دستيابي به اين هدف وجود داشته باشد. راهبرد خرد، بر تلاش سيستم-هاي بدن و شخصيت براي سازماندهي چنين همسازي¬اي مبتني است. در اين حالت، بدن به عنوان سيستمي سخت-افزاري که جنبه¬ي ساختاري برجسته¬اي دارد، با نظام شخصيت که در درون بدن لانه کرده است و ماهيتي نرم¬افزاري و کارکردي دارد، پيوند مي¬خورد. در نتيجه از ادغام دو متغير لذت و بقا، -که به لحاظ تکاملي هم ساز و کاري يکسان و مدارهاي زيست¬شناختي همگوني دارند،- ساز و کاري براي متحد ساختن و درواقع کنترل کردن دو متغير ديگر (قدرت و معنا) حاصل مي¬شود. نتيجه، همان نظام انضباطي است که در سطح رواني ريشه دارد و تعويق لذت، يعني حادثه¬اي روان¬شناختي شالوده¬اش را تشکيل مي¬دهد.
دومين راهبرد براي حل مسئله¬ي وحدت متغيرهاي کليدي، در سطح کلان صورتبندي مي¬شود. در اين مورد سيستم¬هاي دو سطح اجتماعي و فرهنگي هستند که با هم متحد مي¬شوند و متغيرهاي خردمقياس¬تر را کنترل مي¬کنند. در اينجا نيز نهاد اجتماعي به مثابه سيستمي با خصلت ساختاري و سخت¬افزاري عمل مي¬کند، و منش¬ها که سيستم¬هاي پايه¬ي سطح فرهنگ را تشکيل مي¬دهند، در بستر آنها جريان مي¬يابند. در اين شرايط، نهادهاي اجتماعي با پشتوانه¬ي نظامهاي نمادين/ معنايي فرهنگي، متغيرهاي دو سطح ديگر (لذت و بقا) را در خود جذب مي¬کنند و به اين ترتيب متغيرهاي کليدي يگانه مي¬شوند. اين ساز و کار، نظام¬هاي سرکوب را ايجاد مي¬کند.
3. به اين ترتيب نظام انضباط و سرکوب، دو راهبرد متفاوت براي حل يک مسئله هستند. اين دو راهبرد هرگز به شکل خالص ديده نمي¬شوند. چرا که پويايي سيستم¬هاي چهارگانه در سطوح متفاوت فراز به قدري پيچيده است که کنترل شدنِ مطلق يکي از آنها توسط ديگري ممکن نيست. از اين رو، استقلال نسبي چهار متغير کليدي همواره پا برجا مي¬ماند و پايداري کليت سيستم¬ها را تهديد مي¬کند. نگرش سيستمي، از يک نظر با نظريه¬هاي کلاسيک جامعه¬شناسي تفاوت دارد و آن هم قائل بودن به همين واگرايي ذاتي متغيرهاي کليدي، و ناپايداري هميشگي سيستم-هاي پيچيده است. نظريه¬پردازاني مانند دورکيم، و پارسونز، با صورتبندي نظم اجتماعي در يک برش زماني، توانسته بودند نوعي پايداري آرماني و غايي را بر مبناي نگرشي ساختارگرايانه براي نظام اجتماعي اثبات کنند. اما اين نگرش، زماني که پويايي سيستم¬ها در طول زمان مورد توجه قرار گيرد، و ابهام و شکننده بودنِ مرزِ ميان نظم و آشوب فهميده شود، اعتبار خود را از دست مي¬دهد.
نظريه¬ي سيستم¬هاي پيچيده وجود آشوب در بطن نظم را مي¬پذيرد، و حالت منظم و سازمان يافته¬ي سيسم¬ها را به مثابه وضعيتي استثنايي و نامحتمل در نظر مي¬يگرد که با صرف نيرو و تدابير فراوان و همواره به شکلي موقت وجود دارند. از اين رو، آنچه که درمورد اتحاد متغيرهاي کليدي در سطح خرد و کلان گفتيم، نبايد همچون تاييد پايداري ذاتي نظام¬هاي زيستي، رواني، اجتماعي و فرهنگي تعبير شود. بدن، شخصيت، نهاد اجتماعي، و منش¬هاي فرهنگي همگي سيستم¬هايي پيچيده و تکاملي هستند که به دليل همين خصلت¬شان هماوره در مرز انهدام و ويراني قرار دارند. اصولا وجود اين سيستم¬ها امري موقت و استثنايي است. تمام اين سيستم¬ها تنها براي مقطعي زماني وجود دارند، و پس از آن يا از ميان مي¬روند و يا با تکثير کردن خويش راه را براي پيچيده¬تر شدن و تکامل يافتنِ سيستم¬هاي فرزندي باز مي¬کنند. از اين رو، تدابيري که نظام¬هاي انضباطي و سرکوبگر براي همگرا کردن پويايي سيستم¬ها به کار مي¬بندند، تنها در کوتاه مدت موفق است. در دراز مدت، همگام با پيچيده¬تر شدن سيستم¬ها و پويايي¬شان، نظام¬هاي ياد شده نيز يا منقرض مي¬شوند و يا به نظام¬هايي پيچيده¬تر تکامل مي¬يابند. بنابراين نخستين ويژگي اين نظام¬ها، موقتي و ناپايدار بودن¬شان است. به بيان ديگر، اين¬ها هم نظام¬هايي تکاملي هستند که بايد پا به پاي سيستم¬هايي که قرار است کنترل¬شان کنند، دگرگون شوند و تحول يابند.
ناپايداري اين نظام¬ها، از يک حقيقت خطرناک سرچشمه مي¬گيرد، و آن هم متمايز بودنِ مسيرهاي تکاملي مربوط به سطوح خرد و کلان است. چنان که گفتيم، بدن و نهاد اجتماعي را مي¬توان همچون دو رده¬ي متفاوت از سيستم¬هاي تکاملي سخت¬افزاري در نظر گرفت. سخت¬افزاري بودنِ اين سيستم¬ها بدان معناست که روندهاي متکي بر پويايي ماده و انرژي شالوده¬ي دوام و بقايشان را بر مي¬سازد. اين¬ها دو مقياس جداگانه از سيستم¬هاي تکاملي هستند. دو مقياسي که نه تنها به يکديگر فرو کاسته نمي¬شوند، که در بسياري از قواعد و اصول تکاملي، به يکديگر ترجمه ناپذير و بي¬ربط هم هستند.
به همين ترتيب، نظام¬هاي رواني و فرهنگي نيز دو سطح متمايز از تکامل نرم¬افزاري را نشان مي¬دهند. نرم-افزاري بودن اين نظام¬ها به معناي آن است که پويايي اطلاعات زيربناي اين سيستم¬ها را تشکيل مي¬دهد، و از اين رو اين سيستم¬ها را همواره در کنار، و سوار بر، و برخوردار از پشتيباني سيستم¬هاي سخت¬افزاري پيش گفته مي¬توان ديد. تکامل منش و شخصيت در دو مقياس متفاوت و در پيروي از قوانين و روابطي کاملا مستقل از هم پيش مي¬روند. قواعدي که با هم بيگانه هستند و از اين جمع بستن¬شان با هم بسيار دشوار است .
تعارض ميان سطح خرد و سطح کلان، که ناپايداري و شکنندگي ذاتي سيستم¬هاي متحد کننده¬ي روندهاي فراز را به دنبال داشت، به پيامدهاي مهم ديگري نيز منتهي مي¬شود.
نخستين پيامد، آن است که نظام انضباطي و نظام سرکوبگر، به دليل ريشه¬هاي متمايزشان در سطح خرد و کلان، اصولا با هم ناهمساز هستند. هريک از آنها بر مقياسي از سيستم¬هاي سخت¬/ نرم¬افزاي تکيه مي¬کنند و بر مبناي قواعدي متفاوت کار مي¬کنند. از اين رو، امکان اتحاد اين دو نظام و تحويل شدنِ يکي از آنها بر ديگري وجود ندارد. در نتيجه اين دو نظام همواره حضور دارند و هيچ کدام¬شان هرگز به شکلي مطلق کامياب نمي¬شوند.
نظام انضباطي، هرگز نمي¬تواند نظم قواعد بر نهادهاي اجتماعي و منش¬ها را به کمک تعويق لذت و انضباط دروني کنترل کند. اين سيستم¬ها به سطحي متفاوت از پيچيدگي تعلق دارند. سطحي که همچون محيطي در پيرامونِ من عمل مي¬کند و از اين رو همواره بخش¬هايي از پويايي¬شان ناديده و غيرقابل مشاهده باقي خواهد ماند. اتحاد لذت و بقا هم –با وجود پيوندي که در سطحي تکاملي با هم دارند،- امري موقت و ساختگي است که در شرايطي مانند اعتياد نقض مي¬شود. نظام سرکوبگر هم به همين ترتيب امکان دسترسي مستقيم به نظام شخصيتي و نظام زيستي را ندارد. بدن¬ها و شخصيت¬ها براي نظام سرکوبگر همچون سيستم¬هاي حاضر در محيط عميل مي¬کنند و از اين رو اکان کنترل کامل¬شان وجود ندارد.
متاسفانه به نظر مي¬رسد درست کردن اسم کوتاه شده¬اي براي اين چهار گرانيگاه رفتاري دشوار باشد. اگر بخواهيم به حروف اول چهار اسمِ بقا، لذت، قدرت و معنا اکتفا کنيم، عبارتهايي ناخوشايند مانند بلقم و قلمب و قمبل نتيجه مي-شوند. از اين رو بهتر ديديم تا از همين عبارت درازِ "چهار متغير کليدي" بهره گيريم!
از اينجا، دومين ويژگي مهم اين دو نظام نتيجه مي¬شود. آن هم اين که اين دو، همچون يين و يانگي مکمل يک ديگر هستند. هيچ يک از آنها به تنهايي کارآيي ندارد. اين دو تنها در ترکيب با هم است که مي¬توانند پايداري نسبي کليت عناصر فراز را حفظ کنند. مسيرهاي خردي که از نظام¬هاي انضباطي نتيجه مي¬شوند، با راهبردهاي کلانِ ناشي از نظام¬هاي سرکوبگر پيوند مي¬خورند و به اين ترتيب کنترل عمومي سيستم¬ها و در هم بافتن چهار متغير کليدي را ممکن مي¬سازند. بنابراين هيچ شرايطي نيست که در آن تنها يکي از اين دو را ببينيم، يا هردو را غايب ببينيم. حضور اين دو نظام براي پايداري سيستم¬هاي لايه¬هاي فراز لازم است. شرط لازمِ وجود بدن، شخصيت، نهاد و منش، آن است که چهار سطح فراز به شکلي هماهنگ با هم ترکيب شوند و نظام¬هايشان در هم تنيده گردند. اين مهم با کمک دو نظام انضباطي و سرکوبگر انجام مي¬پذيرد. از اين رو شرط لازم براي حضور لايه¬بندي فراز، وجود اين دو نظام است. اين بدان معناست که آرمان¬هاي آنارشيستي در مورد غياب هر نوع نظام سرکوبگر، يا روياهاي لذت¬جويانه-ي متمرکز بر غياب نظام¬هاي انضباطي، با وجود جذاب نمودن¬شان، اموري تخيلي هستند و ناممکن هستند. در غياب نظام¬هاي انضباطي و سرکوبگر، نه من براي لذت بردن باقي مي¬ماند، و نه جامعه براي زيستن در آن.
سومين ويژگي اين نظام¬هاي انضباطي و سرکوبگر آن است که گذشته از سطوح متفاوتي که نمايندگي مي-کنند، شباهت بسيار زيادي با هم دارند. هدف هر دوي آنها يکسان است، و ساز و کارهايي هم که از سوي آنها مورد استفاده قرار مي¬گيرد يگانه است. هردوي اين نظام¬ها از ديد ناظر انساني به سطح اجتماعي تعلق دارند. اين استقرار نظام¬هاي انضباطي و سرکوبگر در سطح اجتماعي نتيجه¬ي روش خاص فهميده شدنِ آنهاست. سيستمي که اين نظام¬ها را صورتبندي مي¬کند و مي¬فهمد، نظامي روان¬شناختي است. من است که از زاويه¬ي سطح رواني به انضباط و سرکوب مي¬نگرد آنها را به بي¬واسطه¬ترين سطحِ کلانِ اثرگذار بر من متعلق مي¬داند. نظام انضباط و سرکوب به اين دليل ماهيت¬هايي اجتماعي پنداشته مي¬شوند، که از دريچه¬ي نگاهِ من نگريسته مي¬شوند. از اين رو نظريه¬هاي کلاسيکي که در مورد هردوي اين نظام¬ها وجود دارد، جامعه¬شناسانه است. در واقع اين محدود ماندن اين دو به سطح اجتماعي، نوعي خطاي ديد است که از مرجعيت شناخت¬شناسانه¬ي من و سطح روان¬شناختي نتيجه شده است. نظام انضباط و سرکوب، خصلتي چندوجهي دارند و در تمام سطوح فراز ريشه مي¬دوانند. اصولا تنها به اين شيوه است که مي¬توانند متغيرهاي کليدي چهارگانه را با هم متحد کنند. وگرنه نظامي که در يک سطح خاص محدود باشد، توانايي انجام چنين کاري را ندارد. گذشته از اين، اگر بخواهيم جايگاه¬هاي سلسله مراتبي خاصي را براي آنها قايل شويم، بايد انضباط را بيشتر به سطح خرد (زيستي/رواني) و سرکوب را به سطح کلان (اجتماعي/ فرهنگي) مربوط بدانيم.
با اين وجود، به سه دليل ما نيز اين دونظام رادر سطحي جامعه¬شناختي صورتبندي و تحليل مي¬کنيم. اولين دليل آن که سابقه¬ي صورتبندي موضوع به اين شيوه بسيار است و در اين چشم¬انداز خزانه¬اي غني از آرا و انديشه¬ها وجود دارد. دوم آن که در نهايت اين نظريه نيز تصويري ذهني است که توسط يک من و در سطحي روان¬شناختي آفريده شده است. از اين رو با محدوديت¬ها و پيش¬داشت¬هاي طبيعي –ولي ناقصِ- ساير شناخت¬ها – که همگي به همين سطح محدودند- دست به گريبان است. سومين و قانع کننده¬ترين دليل هم آن که اين يک رساله¬ي جامعه¬شناسانه است و با وجود رويکرد ميان¬رشته¬اي¬اش بايد مورد توجه و استقبال متخصصان اين فن قرار گيرد!
بنابراين سومين ويژگي اين دو نظام آن بود که همواره حضور دارند، همواره به همراه هم حضور دارند، و همواره در سطح اجتماعي صورتبندي مي¬شوند.
ويژگي چهارم انضباط و سرکوب، آن است که مبناي کارکردي¬شان، رمزگذاري و رمزگشايي است. اين دو سيستم، با ترجمه¬ کردن و مترادف شمردن متغيرهاي کليدي يک سطح به سطح ديگر امکانِ يگانه ساختن¬شان را فراهم مي¬آورند. بقا، قدرت، لذت و معنا بايد در قالب چارچوبي هماهنگ و همسازگار از رمزگان و نشانه¬ها صورتبندي شوند تا ارتباط دروني¬شان براي سيستم¬هاي پايه¬ي هر سطح قابل¬شتخيص شود. روندهاي انضباط و سرکوب، به تعبيري با رمزگذاري کردن مداوم اين چهار متغير، و هم¬ارز و مترادف شمردن¬شان، مرزهاي بين آنها را مخدوش و مبهم مي-سازند و به اين ترتيب در دقتِ دستگاه محاسبه¬گر و ترجيح¬ دهنده¬ي سيستم¬ها اختلال ايجاد مي¬کنند. من، با ترجمه شدنِ معنا و قدرت و بقا به لذت، و حاکم شدن رمزگاني مشترک براي صورتبندي همه، به تدريج حساسيت خود را نسبت به تمايز آنها از دست مي¬دهد و همه را در زباني مشابه و نظامي مشترک از نشانگان بازنمايي مي¬کند. چنين است در مورد شيوه¬ي صورتبندي مفهوم لذت و بقا و معنا در سطح اجتماعي، و همچنين در مورد ساير سطوح.
کارکرد غايي نظام انضباط/ سرکوب، آن است که استقلال ذاتي ميان متغيرهاي کليدي سطوح فراز را از بين ببرند و آنها را به محوري مشترک تحويل نمايند. روند جذب وهضم کردنِ تمام اين متغيرها در پيکره¬اي واحد، با اين هدف انجام مي¬شود که سيستم¬هاي سطح خرد و کلان در چارچوبي همگون با هم ترکيب شوند و تعارض دروني ميان متغيرهاي واگرايشان دست کم به طور موقت از ميان برخيزد يا پنهان گردد. چنين مي¬نمايد که اين روند در دو مرحله انجام پذيرد. يعني در يک گام سطوح فراز به صورت دو جفتِ مکمل ساختاري/ کارکردي و سخت¬افزاري/ نرم- افزاري با هم ترکيب مي¬شوند. يعني ابتدا دو سطح زيستي و رواني با هم، و سطوح اجتماعي و فرهنگي با هم پيوند برقرار مي¬کنند، و آنگاه در سطحي ديگر اين بدن¬هاي حاملِ من، و اين جوامع حاوي فرهنگ با هم متحد مي¬شوند و زيست¬ جهان آشناي ما را بر مي¬سازند.
گام نخست، که با ترکيب شدنِ بدنِ خواستار بقا، با شخصيتِ لذت¬جو همراه است، بيشتر توسط نظام¬هاي انضباطي هدايت مي¬شود. از اين رو فرآيندهاي حاکم بر سطح خرد را زير عنوان انضباط بررسي خواهيم نمود، بي آن که نقش مهم و مکمل نظام¬هاي سرکوبگر را در اين سطح انکار کنيم. گام دوم، بيشتر در سطحي کلان برداشته مي¬شود و از اين نظام¬هاي سرکوب در آن نقش عمده¬تر را ايفا مي¬کنند. براي ساده شدن بحث، به اين دو سطح به شکلي جداگانه پرداخته خواهد شد.
آنچه که در جريان اين دو گام تحقق مي¬پذيرد، اجتماعي شدنِ انسان، و انساني شدنِ جامعه است. تحليل¬هاي موجود از اين ماجرا، به دو دليل نارسا مي¬نمايند. نخست آن که معمولا شيوه¬ي پديد آمدن سطح خرد و کلان ناديده انگاشته مي¬شود و کنشگر انساني و نظام اجتماعي الزام¬آور به صورت مفاهيمي پيش¬داشته در نظر گرفته مي¬شوند. در حالي که بر اساس بحثي که گذشت، اين دو مفاهيمي ساختگي هستند و هر کدام¬شان از اتحاد دو سطحِ سلسله مراتبي مجزا و دو رده¬ي متمايز از سيستم¬هاي خودارجاع، با متغيرهاي کليدي متفاوت¬شان پديد آمده¬اند. به عبارت ديگر، ظهور انسان و جامعه اموري مسئله¬برانگيز هستند، نه بديهي. اين دو سطحِ خرد و کلان، که در بحث¬هاي کلاسيک جامعه¬شناختي با عناصر عامليت و ساختار شناخته مي¬شوند، تا هنگامي که به صورت محصولي از عملکرد نظام¬هاي سرکوب و انضباط تحليل نشوند، دقت کافي براي ايفاي نقش در نظريه¬اي فراگير درباره¬ي جامعه را ندارند. اهميتِ تبارشناسي دو سطح خرد و کلان زماني برجسته¬تر مي¬شود که دريابيم که روندِ اتصال و الحاق اين دو سطح، تداومي از همان فرآيندي است که انسان و جامعه را ايجاد کرده است.
در دستگاه مورد پيشنهاد ما، انسان و جامعه پديدارهايي دو رگه هستند. هريک از آنها از اتحاد دو سطح سلسله مراتبي مجزا تشکيل يافته¬اند و قواعد حاکم بر اين اتحاد هم در مورد هر کدام¬شان ويژه، و با اين وجود همخوان با ديگري است. زيرا زير تاثير نظام¬هاي انضباط/ سرکوب انجام مي¬پذيرد. دومين ايراد، آن است که اين دو مرحله¬اي بودنِ پيوند ميان سطوح فراز، تا حدودي به خاطر آنچه که در بند پيشين گذشت، ناديده انگاشته مي¬شود. در نتيجه اين حقيقت که ادغام و جوش خوردن سطح خرد و کلان در جريان دو روند مکمل هم ممکن مي¬شود، ناديده انگاشته مي¬شود. انديشمنداني که در اين مورد قلم زده¬اند، بسته به زاويه¬ي ديد و داوري¬شان در مورد انضباط و سرکوب، تنها بر روند اجتماعي شدنِ انسان يا انساني شدنِ جامعه تاکيد کرده¬اند. تمرکز نخست را به ويژه در آثار وبر، دورکيم، و ساختارگرايان مي¬توان بازيافت. همان طور که تاکيد دوم در آثار پديدارشناسان، هواداران مکتب کنش متقابل نمادين، و پيروان مکتب تقويت ديده مي¬شود. مکتب انتقادي، در واقع تلاشي است براي توجه به هر دو زاويه، از راه وام¬گيري محوريت انسان، در دل چارچوب¬هاي متمرکز بر جامعه. خاستگاه اين تلاش نظري را در آثار رمانتيست¬ها، به ويژه روسو مي¬توان تشخيص داد که با وجود تاکيد بر جامعه و روندهاي سرکوب، پافشاري بر ارزش انسان را نيز به شکلي سطحي¬تر و انتقادي در برداشت نظري خويش گنجاند. همين ديدرمانتيک است که از مجراي آثار دوره¬ي اومانيستي مارکس، براي اعضاي حلقه¬ي فرانکفورت به ارث رسيده است.
چنان که خواهيم ديد، در دستگاه نظري ما هر دو مسيرِ پيوند خوردنِ جامعه به انسان، و معکوس آن مورد توجه قرار خواهد گرفت. يک مسير، که زير تاثير نظام¬هاي انضباطي طي مي¬شود، به هضم شدنِ معنا/ قدرت در لذت/بقا مي¬انجامد، و مسير دوم که از نظام¬هاي سرکوب بر مي¬خيزد، لذت/ بقا را به قدرت/ معنا تحويل مي¬کند.
با وجود ناديده انگاشته شدنِ ماهيت چهار لايه¬اي سلسله مراتب پيچيدگي در آثار بيشتر نظريه¬پردازان، و رواج غفلت از دو مرحله¬ي ياد شده، دستگاه¬هاي نظري بسياري وجود دارند که مرحله¬ي دوم اين فرآيند را صورتبندي مي¬کنند. در واقع چنين مي¬نمايد که بخش عمده¬ي نظريه¬ها و تلاش¬هاي فکري موجود در روان¬شناسي و جامعه¬شناسي، در راستاي تبيين چگونگي پيوند سطح خرد و کلان انجام شده باشد.
پرسشي که بطن تمام اين نظريه¬ها وجود دارد، چگونگي پيوند خوردن سطوح چهارگانه¬ي فراز، و ساز و کار اتحاد چهار متغير کليدي است. به طور خلاصه، اين که چرا سيستمي بسيار پيچيده و دورگه مانند بدن/ شخصيت با وجود دامنه¬ي امکانات گسترده و تنوع زيادش، در زمينه¬ي جامعه/ فرهنگ چنين همسان و همگون به نظر مي¬رسد، مسئله¬ي مرکزي است. من/ تن به دامنه¬ي وسيعي از انتخاب¬هاي رفتاري و الگوهايي بالقوه¬ي بسيار گسترده¬اي از رمزگذاري سود و زيان مسلح است. از اين رو انتظار مي¬رود که مانند هر سيستم پيچيده¬ي ديگري، رفتاري يگانه و منحصر به فرد و تا حدودي پيش¬بيني¬ناپذير از او سر بزند. با اين وجود، همين سيستم در چارچوب گسترده¬ترِ جامعه/منش¬ها، به عنصري پيش¬بيني¬پذير و همگون با ديگران تبديل مي¬شود. منِ اجتماعي شده، بر مبناي رمزگاني شبيه با ديگري¬ها سود و زيان خود را محاسبه مي¬کند، به نتايجي مشابه با ديگري¬ها دست مي¬يابد، و همچون ايشان رفتار مي¬کند. از اين رو، مسئله¬ي اجتماعي شدن فرد، و هنجار شدن رفتارِ من، پرسش بنيادي تمام نظريه¬هايي است که کوشيده¬اند ارتباط سطح خرد و کلان را صورتبندي کنند. مشهورترين برداشت¬ها در اين مورد را مي¬توان به اين ترتيب مرور کرد:
يکي از اثرگذارترين تفسيرها در اين زمينه، به برداشت فوکو از ارتباط فرد و جامعه باز مي¬گردد. برداشتي که خود از چارچوب رمانتيستي کشمکش ميان جامعه و فردِ قهرمان برخاسته است. از ديد فرويد، دو اصل بر نظام رواني فرد حاکم است. نخست اصل لذت است که از نهاد بر مي¬خيزد و به شکلي درون¬زاد کامجويي را هدف مي¬گيرد، و ديگري اصل واقعيت است که بر محدوديت¬هاي بيروني دلالت دارد و در قالب امر و نهي¬هاي فرامن در سازمان رواني فرد دروني مي¬شود. فرويد در واقع با اشاره به کشمکش ميان اصل لذت و واقعيت، تعارض ميان متغيرهاي کليدي سطح خرد و کلان را مراد مي¬کرد. آراي او در انديشمندان مکتب انتقادي بسيار اثرگذار بوده است و به تلاش براي رهاسازي نهاد از کنترل ستمگرانه¬ي فرامن منتهي شده است. در ميان نويسندگان متاثر از فرويد، بايد به ويژه به مارکوزه اشاره کرد که گويا تا حدودي به خصلتِ دوسويه و دوگانه¬ي مسيرهاي الحاق سطوح خرد و کلان آگاه بوده است. از ديد او مفهوم فرويدي سرکوب، که از مهار شدنِ نهاد توسط فرامن حکايت مي¬کند، دو جنبه دارد. نخست سرکوب لازم يا پايه، که براي پايدار شدن نظام اجتماعي ضرورت دارد و بنابراين وجودش زيان¬مند نيست، و ديگري سرکوب اضافي که بر اثر بازخوردهاي مثبت و روندهاي خود تشديد کننده¬ي روند تحديد نهاد پديد آمده¬اند. مارکوزه رهايي از اين سرکوب اضافي را شعار خويش قرار داده بود. شعاري که به ويژه در جريان انقلاب سال 1968 فرانسه، هواداران زيادي را از ميان دانشجويان به خود جلب کرد.
نظريه¬پرداز ديگري که به تعارض ذاتي متغيرهاي کليدي در دو سطح خرد و کلان اشاره کرده است، لومان است. لومان چنان که گفتيم، اين دو سطح را با عنوان سطح کردار و ارتباط از هم تفکيک مي¬کند. لومان معتقد است که نظام کنترل اجتماعي، همواره در سازماندهي و محدودسازي سطح ارتباط دچار اشکال است. زيرا نظام ارتباطي بر محور انتقال رمزگان زباني استوار است و اين رمزگان مرتبا در حال بسط و توسعه هستند. پيام¬هاي رمزگذاري شده در سطح ارتباطي، به شکلي مستمر دچار دوشاخه¬زايي مي¬شوند و بيان و محتوايشان از هم مستقل مي¬شود. به دليل همين انعطاف و پويايي زياد، و بدان خاطر که خودِ نظام¬هاي کنترلي هم بايد در نهايت در سطحي ارتباطي رمزگذاري شوند، کنترل اين لايه دشوار و ناکارآمد است.
از اين رو لومان معتقد است که فرآيند کنترل بر سطح کردار متمرکز مي¬شود و بر رفتار کنشگران سوار مي-شود. اين روند از سويي با قلاب شدنِ نظام¬هاي سرکوب به کردارهاي عيني و مشاهده¬پذير، و از سوي ديگر با معنازدايي از رفتارها و تحويل شدن¬شان به مجموعه¬اي از قواعد و قوانين همراه است که مرزهاي رفتار مجاز و غيرمجاز را از هم تفکيک مي¬کنند. اين قوانين، به مثابه معياري عمل مي¬کنند که از مجراي فرآيندي به نام طرحواره-سازي جفت متضاد معنايي مهمِ هنجار/ ناهنجار را خلق مي¬کند و به عنوان تنظيم کننده¬اي غايي براي رفتار مورد استفاده قرار مي¬گيرد. از ديد لومان، سيستم¬هاي پيچيده¬اي مانند انسان و جامعه که از خصلت نفوذ متقابل برخوردارند، امکان مديريت رفتار يکديگر را ندارند. از اين رو تلاش براي کنترل فرد توسط ساختار اجتماعي همواره به نتايجي محدود و ناقص مي¬انجامد.
چنان که آشکار است، لومان نيز تنها بر دو سطح خرد و کلان تمرکز يافته است. با اين وجود، با معرفي مفهوم احتمال دوگانه بر هر دو سويه¬ي اثرگذاري عامليت و ساختار بر هم تاکيد کرده است. با اين وجود، لومان وزن اصلي کنترل اجتماعي را از لايه¬ي ارتباطي برداشته است و آن را به سطح کردار منحصر دانسته است. استنتاجي که در دستگاه مورد پيشنهاد ما نادرست مي¬نمايد. در واقع چنان که نشان خواهيم داد، يکي از نيرومندترين¬ها ابزارها براي تثبيت کنترل اجتماعي و هنجارسازي سوژه، زبان و رمزگان است که زيست جهان را شکلي هنجارين صورتبندي مي-نمايد.