<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>https://wiki.soshians.net//api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Zaki</id>
	<title>ویکی زروان - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://wiki.soshians.net//api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Zaki"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Zaki"/>
	<updated>2026-06-15T06:16:10Z</updated>
	<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.39.7</generator>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AC%D9%85%D8%B4%DB%8C%D8%AF&amp;diff=1559</id>
		<title>جمشید</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AC%D9%85%D8%B4%DB%8C%D8%AF&amp;diff=1559"/>
		<updated>2017-08-05T19:44:02Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zaki: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;۱.&#039;&#039;&#039; کهن‌ترین متن ایرانی که به جمشید اشاره کرده، سروده‌های زرتشت یعنی گاهان است. نام جمشید در گاهان و بعدتر در یشت‌ها به صورت یَمَه (یا جَمَه) پسر ویوَهَنتَه (,TIcsamiY ,OCuhMawIW) آمده است. این نام در متون ودایی هم به شکل یَمَه (यम) پسر ویوَس‌وَنت دیده می‌شود. این دو در واقع یک نام هستند، چرا که زبان اوستایی و سانسکریت دو گویشِ متفاوت از یک زبان بوده‌اند و تنها تلفظ برخی واج‌ها در آن‌ها تفاوت داشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از اینجا معلوم می‌شود که داستان‌های مربوط به جمشید بسیار بسیار کهن بوده و پیش از آن که آریایی‌ها به اقوام هندی و ایرانی تقسیم شوند در میانشان زبانزد بوده است. این بدان معناست که اسطوره‌ی جمشید را باید روایتی عام در میان قبایل آریایی دانست که در سراسر هزاره‌ي دوم پ.م در بخش‌های شمالی اوراسیا سکونت داشتند. زمانِ‌ پیدایش این اسطوره احتمالا به اواسط هزاره‌ی دوم مربوط می‌شود. چرا که نخستین موج بزرگ از مهاجرت آریایی‌ها در این زمان آغاز شد و جمشید نیز خصوصیت‌های رهبری سازمان‌دهنده و رهبرِ مهاجرت را در خود حفظ کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تفاوت میان روایت بازمانده در متون هندی و ایرانی آن است که جم در ایران [[شاه-پهلوان|شاه-پهلوانِ]] انسانی است، اما در وداها همچون موجودی ایزدگونه بازنموده می‌شد که برایش قربانی می‌گذاردند&amp;lt;ref&amp;gt;ریگ‌ودا، ۱۰، ۱۴، ۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;. در حدی که می‌دانیم &amp;lt;که&amp;gt; در کل اساطیر هندی به نسخه‌ی اولیه وفادارتر بوده‌اند و اگر تفاوتی در میان این دو روایت دیده شود، معمولا نسخه‌ی هندی است که شکل کهن‌تر &amp;lt;و&amp;gt; هند و ایرانیِ داستان را حفظ کرده است. این خود نشانگر &amp;lt;نشان‌دهنده&amp;gt; آن است که [[شاه-پهلوان|شاه-پهلوانی]] مانند جمشید در شکل اولیه‌اش ایزدی بوده که بعدتر در ایران پس از ظهور زرتشت به مرتبه‌ی انسانی تابع اهورامزدا، تنزل مقام یافته است. ناگفته نماند که در آیین‌های هندی نیز این دگردیسی ایزد-شاه به [[شاه-پهلوان]] انجام یافته است. هرچند صراحت و سرعت آن کمتر از ایران بوده است. در متون مناسک‌آمیز ودایی و هندویی، یمه هرگز با لقبِ خدا (دِوَه) مشخص نشده، بلکه معمولا عنوان شاه (راجان) را یدک می‌کشد. اما این لقب را به همراه ایزدی بزرگ مانند وارونا داراست&amp;lt;ref&amp;gt;ریگ‌ودا، ۱۰، ۹۷، ۱۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یمه در وداها موجودی ایزدگونه است که جاویدان و نامیرا آفریده شد و توانست راه ورود به جهان مردگان را بیابد. نگهبان این راه سگی چهارچشم بود به نام سَرَما، که به همین شکل در اوستا هم با نام پِشوپانَه دیده می‌شود. سربروس یا سگِ سه‌سرِ نگهبان دوزخ در اساطیر یونانی، بی‌تردید نسخه‌ای غربی از همین روایت هند و ایرانی محسوب می‌شود. ارتباط یمه با راه سرزمین مردگان چندان محکم است که وداها مسیر روح پس از مرگ را جاده‌ي یمه می‌نامد&amp;lt;ref&amp;gt;ریگ‌ودا، ۱۰، ۱۴، ۱-۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
با وجود آن که در گاهان اشاره‌ای منفی به جمشید به چشم می‌خورد، این نیای اساطیری چندان زورمند و نامدار بوده است که زرتشتیان بعدی ناگزیر شدند او را به شکلی در تاریخ اساطیری خویش به خوشنامی بگنجانند. از این رو در ادبیات زرتشتی نیز همچنان رد پای خاستگاه آسمانی او را می‌توان بازیافت. در اوستا می‌خوانیم که او نخستین کسی بود که با اهورامزدا همپرسگی کرد&amp;lt;ref&amp;gt;وندیداد، فرگرد دوم، ۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;، و هرچند خداوند، پیامبری دین خویش را به او عرضه کرد، جمشید نپذیرفت و در مقابل قبول کرد که جهان را فراخ سازد و ببالاند و سالار و نگاهبان آن باشد&amp;lt;ref&amp;gt;وندیداد، فرگرد دوم، ۳-۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جم که شکل کهن‌ترِ نام این [[شاه-پهلوان]] است، از ریشه‌ای هند و ایرانی مشتق شده و جفت یا دوتایی معنا می‌دهد. این بن‌واژه در زبان‌های اروپایی به همین معنا باقی مانده است و به عنوان مثال آن را در نام برجِ دوپیکر (Jemini) می‌توان یافت که دوقلو معنا می‌دهد و نمادش هم انسانی با دو پیکر است. این نام از آنجا آمده که جمشید/‌یمه به راستی دوقلو بوده و &amp;lt;با خواهرش همزادی به نام جَمیک یا یَمی داشته است&amp;gt;. یمی، خواهر جم، با آب‌ها پیوند داشته است و ایزدبانوی یکی از رودهای هند به نام جَمنا است که نام خود را از وی وام گرفته است.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
در فارسی امروزین این شخصیت را با نام جمشید می‌شناسیم که نامش تشکیل یافته از جم به همراه شید. این عنصر دوم چنان که حمزه‌ی اصفهانی و بیرونی و مسکویه رازی به درستی اشاره کرده‌اند، درخشان معنا می‌دهد و در اصل اوستایی‌اش خشَئِتَه بوده است. این پسوند به طور مجازی در معنای زیبا نیز به کار گرفته می‌شود. از این رو جمشید به معنای جمِ درخشان یا جمِ زیبا است&amp;lt;ref&amp;gt;رنجیان، ۲:۱۳۴۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &amp;lt;هرچند&amp;gt; برخی از نویسندگان پسوند شید را، &amp;lt;با&amp;gt; خشتره به معنای شاه، یکسان گرفته‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;گرشویچ: ۱۹۵۵، ص ۳۳۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;. لومل و آندراکس این برداشت را از آنجا پذیرفته‌اند که قدما خورشید را شاه ستارگان می‌دانستند و در شاهنامه هم گاهی نام جمشید به صورت شاه‌جم آمده است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
          که بر شاه جم چون برآّشفت بخت          به ناکام ضحاک را داد تخت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زبان‌های ایران شرقی شکل باستانی‌ترِ این نام‌ها با واکبرِ‌ &amp;quot;اِ&amp;quot; کشیده همچنان وجود دارد. از این روست که این نام در افغانستان و تاجیکستان و پاکستان به صورت &amp;quot;جمشِد&amp;quot; تلفظ می‌شود. نام جِم که در ترکیه رواج دارد نیز شکلی از همین نام است. چنان که کریستن‌سن نشان داده است، نام‌های مشتق از جم (یاماکا، یاماکشدا، یا شکل ایرانی آن یَمَه خشَترَه) در ایران و هند باستان محبوبیت زیادی داشته است و این را می‌توان به حساب رواج و فراگیری داستان‌های وی دانست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در دوران اسلامی مورخان ایرانی کوشیدند تا جمشید را در شجره‌نامه‌ي‌ نامدارانِ‌ اساطیر سامی جای دهند. از این رو مثلا دینوری او را جمشید بن ویونجهان بن ارفخشد بن سام بن نوح دانسته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;۲.&#039;&#039;&#039; جمشید در شکل کهن و آغازینش، پیوندی تنگاتنگ با خدایان داشته است. به ویژه کردار و خصلت‌های او با خدای خورشید یعنی مهر شباهت دارد. در حدی که برخی حتی نام او را با القاب مهر یکی گرفته‌اند. یک دلیل در این مورد آن است که ‌لقبِ شید یا درخشان، گذشته از نام جمشید در نام خورشید نیز دیده می‌شود و آن نیز واژه‌ای مرکب است که بخش نخست آن خور یا هور است که در فارسی کهن آفتاب و خورشید معنا می‌داده است. این واژه با سوریَه‌ی سانسکریت برابر است که نام خدای خورشید است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گذشته از این شباهت در نام، جمشید از این رو نیز با خدای خورشید – مهر- شباهت دارد که هر دوی ایشان با نام &amp;quot;فراخ‌چراگاه&amp;quot; و &amp;quot;دارنده‌ی رمه‌های بسیار” توصیف شده‌اند. مهر از دیرباز، خدای بزرگ رمه‌داران و قبایل کوچگرد ایرانی بوده است و از این رو اشاره به دولتمندی و شکوه او معمولا با استعاره‌های مربوط به چراگاه و رمه بیان می‌شده است. جمشید نیز دقیقا چنین است، چندان که زرتشت هنگام دعا کردنِ گشتاسپ آرزو می‌کند که او نیز مانند جمشید از گله و رمه‌ی بسیار بهره‌مند شود&amp;lt;ref&amp;gt;آفرین پیغمبر زرتشت، ۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خویشکاری عمده‌ی مهر، که قربانی کردن گاو و خلق زندگی بوده نیز با کردار جمشید شباهت دارد. چرا که او نیز گاو را می‌کشد و مردمان پیرو خویش را برای مدت هزار سال از جوانی و تندرستی دایمی برخوردار می‌کند. تفاوت در این میان به نگرش انقلابی زرتشتی مربوط می‌شود که مهر را از اعتبار انداخت و قربانی خونین جانوران را ممنوع کرد و از این رو جمشیدِ مهرآسا را همچون گناهکاری نکوهش کرد.&lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
جمشید بارها با صفاتی نواخته شده که به خورشید و مهر مربوط می‌شوند. در اوستا جمشید &amp;quot;خورشید‌چشم&amp;quot; - یعنی دارنده‌ی چشمانی تیزبین مانند خورشید- است&amp;lt;ref&amp;gt;یسنه ۹، بند ۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;، که خود یکی از توصیف‌های مهر است. در وندیداد بارها برای جمشید لقب هورچهر (دارنده‌ی رخساری مانند خورشید) به کار گرفته شده است&amp;lt;ref&amp;gt;وندیداد، فرگرد دوم، مثلا بندهای ۲، ۳، ۴، ۵، ۹ و ...&amp;lt;/ref&amp;gt;. این ارتباط میان جمشید و مهر به سپهر اساطیر ایرانی منحصر نیست و در اساطیر هندی نیز سابقه دارد. چنان که در ویشنوپورانا او را &amp;quot;خورشید‌نژاد&amp;quot; خوانده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین جمشید به روایت بیرونی رام‌کننده‌ی جانوران به ویژه اسب بود، که در اساطیر هند و ایرانی از خویشکاری‌های ایزد مهر است. در ضمن جمشید پس از سفری دشوار به جهان مردگان، پیمان را برای مردمان آورد، که باز او را با نگهبان عهد و پیمان‌ها (یعنی مهر) شبیه می‌سازد.&lt;br /&gt;
هرچند جمشید با مهر در ارتباط است، اما پدرش ویونگهان، در اساطیر دینی ایرانی شخصیتی مقدس است که هوادار ایزدی دیگر است. او نخستین کسی است که گیاه هوم را پیدا می‌کند و فنِ تصفیه کردنِ شیره‌ی هوم را ابداع می‌کند&amp;lt;ref&amp;gt;یسنه ۹، بند ۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; و به این ترتیب آیین نیایش هوم را بنیان می‌نهد. او یکی از سه نفری است که در ایجاد این آیین، نقش مهمی را بر عهده دارند و به پاداش این خدمتی که به هوم می‌کنند، به داشتنِ فرزندانی نامدار سرافراز می‌گردند. به این ترتیب، در اساطیر ایرانی زاده شدن جمشید حادثه‌ای مهم بوده که از پرهیزگاری و خدمتِ پدرش به ایزدِ هوم ناشی شده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	هوم نیز مانند مهر،‌ ایزدی بسیار کهن و باستانی بود که در هند با نام سومَه پرستیده می‌شد. هوم در واقع، گیاهی بود کوهستانی که شیره‌ای با خواص روانگردان داشت و در آیین‌های شمنی کهن هند و ایرانیان مورد استفاده‌ی رازآشنایان قرار می‌گرفت&amp;lt;ref&amp;gt;نیبرگ، ۱۳۵۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. هندیان و ایرانیان، هوم و مهر را دو ایزدِ همکار می‌دانستند که به ترتیب قربانی گیاهی و جانوری را نمایندگی می‌کردند. خونِ گاو همتای شیره‌ي‌ هوم بود و همان طور که گاو در مراسم قربانی کشته می‌شد، هوم را در هاون &amp;lt;می‌&amp;gt;کوبیدند و می‌ساییدند. از این رو ارتباط دو سویه‌ی جمشید با مهر و هوم را می‌توان همچون کارکرد وی به عنوان قربانی‌گزارِ آرمانی و ازلی تعبیر کرد، که جاودانگی را برای تن و روان به ارمغان می‌آورد. او را شاید بتوان شکلی زمینی شده و انسانی از همان ایزدِ مهر دانست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید از این روست که جمشید با نوشابه‌ی آیینی مهم و کلیدی دیگری که به همین ترتیب خاصیت روانگردان دارد نیز مربوط است. محمد بن‌آملی در دانشنامه‌ي نفایس الفنون فی العرایس العیون مي‌نویسد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;quot;عضد الدوله از صاحب ابن عباد می‌پرسد اول کسی که شراب بیرون آورد که بود؟ او جواب داد که جمشید جمعی را بر آن داشت تا نباتات و درختان گوناگون را بکارند و ثمرات آن را تجربه نمایند. چون میوهٔ رز چشیدند در او اذتی هر چه تمام‌تر یافتند و چون خزان شد در میوهٔ رز استحاله‌ای پدید آمد. جمشید دستور داد تا آب آن را بگیرند و در خمره کنند. پس از اندک مدتی در خمره آن تغییر حاصل شد «و از اشتداد غلیان حلاوت او به مرارت پیدا شد». جمشید در آن خمره را مهر کرد و دستور داد که هیچ کس از آن ننوشد، زیرا می‌پنداشت که زهر است. جمشید را کنیزک زیبایی بود که مدت‌ها به درد شقیقه مبتلا گشته و هیچ یک از اطبا نتوانستند او را معالجه کنند. با خود گفت مصلحت من در آن است که قدری از آن زهر بیاشامم و از زحمت وجود راحت شوم. قدحی پر کرد و اندک‌اندک از آن آشامید. چون قدح تمام شد اهتزازی در او پدید آمد، قدحی دیگر بخورد، خواب بر او غلبه کرد. خوابید و یک شبانه روز در خواب بود. همه پنداشتند که کار او به آخر رسید. چون از خواب برخاست از درد شقیقه اثری نیافت. جمشید سبب خواب و زوال بیماری پرسید. کنیز آن حال باز گفت. جمشید جملهٔ حکما را گرد کرد و جشنی بر پا نمود و خود قدحی بیاشامید و بفرمود تا به هر یک قدحی دادند. چون یکی دو دور بگردید، همه در اهتزاز در آمدند و نشاط می‌کردند و آن را شاه‌دارو نام نهادند و در آن راه مبالغه می‌نمودند و در خوردن افراط می‌کردند.&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;آملی، ۱۳۸۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منوچهری نیز در خمریه‌ی زیبایی همین داستان را نقل کرده&amp;lt;ref&amp;gt;منوچهری، ۱۳۵۶: ۱۴۳ و ۱۴۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; و در نوروزنامه‌ی منسوب به خیام نیز ماجرای مشابهی نقل شده، با این تفاوت که ساختن شراب به یکی از درباریان جمشید به نام شمیران منسوب شده است&amp;lt;ref&amp;gt;خیام؟، ۱۳۱۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. بنابراین جمشید با دو نوشابه‌ی آیینی و مقدس کهن ایرانی یعنی هوم و می، ارتباط برقرار می‌کند. این دو را، اگر در کنار گناه بزرگش یعنی کشتن و خوردن گاو ببینیم، به رگ و ریشه‌ی باستانی و کهنِ جمشید و موقعیت مرکزی‌اش در آیین‌های قربانی پی می‌بریم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;۳.&#039;&#039;&#039; در ایران زمین مهم‌ترین ویژگی جمشید خصلت شاهانه‌اش است. او همواره همچون شاهی پرعظمت و نامدار و مقتدر نموده شده، که مردم را به سوی نیکبختی و شادمانی راهنمایی مي‌کند. برجسته‌ترین ویژگی جمشید آن است که [[شاه-پهلوان|شاه-پهلوانی]] فرهمند است. او در میان آدمیان نیرومندترین موجود است و شکوه و جلال سلطنتش به همراه دانایی و قدرتِ شخصی‌اش در هیچ کجا نظیر ندارد. در اوستا می‌بینیم که جمشید در پای کوهی به نام هوکَر برای اردویسوره آناهیتا صد اسب و هزار گاو و ده هزار گوسفند قربانی کرد و از او خواست تا بزرگترین شهریارِ تمام کشورها شود، و بر همه‌ی دیوان و مردمان و جادوان و پریان و کَوی‌ها (امیران محلی ایران شرقی) و کرپن‌های ستمکار (روحانیون پیشازرتشتی) چیره شود، و آناهیتا این درخواست را برآورده ساخت&amp;lt;ref&amp;gt;آبان‌پشت، ۷، ۲۶ و ۲۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;. جمشید برای خدای کهنسال و مرموز بادها، یعنی [[ایزد وای|وای]] و خدای حامی گله‌ها، یعنی درواسپ&amp;lt;ref&amp;gt;گوش‌یشت، ۲، ۸-۱۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;، نیز در پای کوه هوکَر قربانی ‌گذارد. این بار خواستش آن بود که فرهمندترینِ مردمان باشد، و به شهریاری خویش مردم و جانوران و گیاهان را نامیرا سازد. و جالب آن که جمشید مي‌خواهد که در میان مردم &amp;quot;هورچهر&amp;quot; باشد، یعنی رخساری همانند خورشید داشته باشد&amp;lt;ref&amp;gt;رام‌یشت، ۴، ۱۵-۱۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	قربانی کردن این شمارِ بسیار از دام‌ها می‌تواند نشانه‌ی پیوند جمشید با قبایل ایرانی کوچگرد و رمه‌دار باشد. قبایلی که چارپایان را برای خدایان باستانی آریایی قربانی می‌کردند و درست طبق روایت اوستا چیرگی بر قبایل همسایه و رقیب را از ایشان درخواست می‌کردند. قدمت چشمگیر داستان جمشید و تعلقش به دوران پیش از جدا شدن هندیان و ایرانیان از هم، این حدس را تقویت می‌کند که جمشید در ابتدای کار شکلی آسمانی شده از نیای قبیله‌ایِ آریاییان و حالت آرمانیِ رئیس قبیله‌ی کوچگرد بوده است. چرا که در آن دوران تمام قبایل آریایی سبک زندگی کوچگردانه داشته‌اند و هنوز در هند و ایران زمین در قالب جوامع کشاورز مستقر نشده بودند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
این پیوند میان جمشید و قبایل رمه‌دار با همسان بودنش با مهر نیز تقویت می‌شود، که ایزدِ محبوب قبایل کوچگرد ایرانی بود و تا پایان عصر اشکانی نیز این موقعیت را حفظ کرد. گذشته از این، در اساطیر ایرانی به این نکته اشاره شده که در زمان حکمرانی جمشید برای سه بارِ متوالی، هر سیصد بار یک بار، زمین برای مردمان تنگ شد، و هر سه دفعه او بود که به یاری هرمز، زمین را گسترش داد&amp;lt;ref&amp;gt;وندیداد، فرگرد دوم، ۸-۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;. به شکلی که ابتدا مساحت زمین، یک سوم و بار دوم، دو سوم و در نهایت، سه سوم پهناورتر شد. به این ترتیب او همان کسی است که سطح زمین را برای زیستن مردمان گسترده‌تر ساخته است، و این قاعدتا اشاره‌ای‌ است به مهاجرت اقوام آریایی کوچگرد به سرزمین‌های جدید&amp;lt;ref&amp;gt;بهار، ۱۳۸۴، ۵۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. به‌خصوص که در وندیداد برای گسترده شدنِ زمین مسیری ذکر شده، و گفته شده که جمشید زمین را به سمت نیمروز (جنوب) گسترش داد، و این درست مسیری است که قبایل آریایی در مهاجرت بزرگ خود در پیش گرفتند. چنین تعبیری از تفسیر کریستن‌سن&amp;lt;ref&amp;gt;کریستن‌سن، ۱۳۸۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; که به پیروی از وسترگارد این ماجرا را بیانی طبیعت‌گرایانه از خلقت زمین و مسکونی شدنش می‌داند، نیرومندتر است. به ویژه که در این جریان به استفاده از افزارهایی مانند تازیانه و سوفار (شیپور) که برای کار راندن اسب و اعلام کوچ قبایل باستانی کاربرد داشته‌اند نیز در وندیداد اشاره شده است&amp;lt;ref&amp;gt;وندیداد، فرگرد دوم، ۱۰، ۱۴ و ۱۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;. از این رو جمشید را می‌توان شکلِ اساطیری شده‌ی رهبرانی قبیله‌ای دانست که مهاجرت اقوام هند و ایرانی از ایرانویج به قلمرو ایران زمین را رهبری کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	جمشید اما، شخصیتی کوچگرد نیست. بقایای تعلق او به دوران کوچگردی به پیوندش با مهر و خویشکاری‌اش در گستردن زمین خلاصه می‌شود. برعکس، او نخستین شاهی است که آشکارا نشانه‌های زندگی مستقر کشاورزانه را از خود نشان می‌دهد و حتی موسس و بنیان‌گذار این سبک از زندگی دانسته می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمشید مثالی آرمانی از دارندگان فرّه شاهانه است. به همین دلیل هم، نه تنها آدمیان، که دیوان و پریان به خدمت او در‌آمدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
          کمر بست با فر شاهنشهی              جهان گشت سرتاسر او را رهی &lt;br /&gt;
          زمانه بر آسود از داوری             به فرمان او دیو و مرغ و پری &lt;br /&gt;
          جهان را فزوده بدو آبروی            فروزان شده تخت شاهی بدوی &lt;br /&gt;
          منم گفت با فره‌ی ایزدی              همم شهریاری همم موبدی &lt;br /&gt;
          بدان را ز بد دست کوته کنم          روان را سوی روشنی ره کنم‌&amp;lt;ref&amp;gt;شاهنامه، داستان جمشید، ۱، ۴-۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر اساس سنت شهریاری کهن ایرانی، این فره، نماد پیوند روحانی شاه با طبقه‌های اصلی تشکیل دهنده‌ی جامعه است. جمشید نخستین و تنها پادشاهی است که از فرهِ همه‌ی طبقه‌ها و &amp;quot;هم شهریاری و هم موبدی&amp;quot; برخوردار بوده است. در واقع، او نماینده‌ی دورانی است که تقسیم طبقاتی جامعه در آن برای نخستین بار پدیدار می‌شود. این نکته در شاهنامه به روشنی بیان شده است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
          نخست آلتِ جنگ را دست برد 		درِ نام جستن به گُردان سپرد &lt;br /&gt;
          به فر کِئی نرم کرد آهنا 		چو خود و زره کرد و چون جوشنا &lt;br /&gt;
          چو خفتان و تیغ و چو برگستوان 		همه کرد پیدا به روشن روان&lt;br /&gt;
          دگر پنجه اندیشه‌ی جامه کرد 		که پوشند هنگام ننگ و نبرد &lt;br /&gt;
          ز کتان و ابریشم و موی قز 		قصب کرد پرمایه دیبا و خز &lt;br /&gt;
          بیاموختشان رشتن و تافتن 		به تار اندرون پود را بافتن &lt;br /&gt;
          چو شد بافته شستن و دوختن 		گرفتند ازو یکسر آموختن &lt;br /&gt;
          چو این کرده شد ساز دیگر نهاد 		زمانه بدو شاد و او نیز شاد &lt;br /&gt;
          ز هر انجمن پیشه‌ور گرد کرد 		بدین اندرون نیز پنجاه خورد &lt;br /&gt;
          گروهی که کاتوزیان خوانی‌اش 		به رسم پرستندگان دانی‌اش &lt;br /&gt;
          جدا کردشان از میان گروه 		پرستنده را جایگه کرد کوه &lt;br /&gt;
          بدان تا پرستش بود کارشان 		نوان پیش روشن جهاندارشان&lt;br /&gt;
          صفی بر دگر دست بنشاندند 		همی نام نیساریان خواندند &lt;br /&gt;
          کجا شیر مردان جنگ آورند 		فروزنده‌ی لشکر و کشورند &lt;br /&gt;
          کزیشان بود تخت شاهی به جای 		وزیشان بود نام مردی به پای &lt;br /&gt;
          بسودی سه دیگر گُرُه را شناس 		کجا نیست از کس بریشان سپاس &lt;br /&gt;
          بکارند و ورزند و خود بدروند 		به گاه خورش سرزنش نشنوند &lt;br /&gt;
          ز فرمان تن‌آزاده و ژنده‌پوش 		ز آواز پیغاره آسوده گوش &lt;br /&gt;
          تن آزاد و آباد گیتی بروی 		بر آسوده از داور و گفتگوی &lt;br /&gt;
          چه گفت آن سخن‌گوی آزاده مرد 		که آزاده را کاهلی بنده کرد &lt;br /&gt;
          چهارم که خوانند اهتوخوشی 		همان دست‌ورزان ابا سرکشی &lt;br /&gt;
          کجا کارشان همگنان پیشه بود 		روانشان همیشه پراندیشه بود &lt;br /&gt;
          بدین اندرون سال پنجاه نیز 		بخورد و بورزید و بخشید چیز &lt;br /&gt;
          ازین هر یکی را یکی پایگاه 		سزاوار بگزید و بنمود راه &lt;br /&gt;
          که تا هر کس اندازه‌ی خویش را 		ببیند بداند کم و بیش را&amp;lt;ref&amp;gt;شاهنامه، داستان جمشید، ۱، ۸-۳۳.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مشابهِ همین روایت در بندهش هم وجود دارد، با این تفاوت &amp;lt;که&amp;gt; در آنجا بر اساس نظم طبقاتی جوامع آریایی کهن‌تر، تنها به سه طبقه‌ی موبدان و جنگاوران و کشاورزان اشاره شده است، و می‌دانیم که طبقه‌ی صنعتگران بعدها از دل کشاورزان زاده شدند و این با مدل سه طبقه‌ایِ دومزیل در مورد جوامع آریایی کهن نیز همخوانی دارد&amp;lt;ref&amp;gt;Dumezil,1986.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بندهش همچنین می‌بینیم که در زمان پادشاهی جمشید و تهمورث است که سه فرهِ مربوط به سه طبقه توسط هرمز آفریده شدند و خداوند آنها را در سه آتشکده‌ی مهم برزین‌مهر و آذرگشنسپ و آذرفرنبغ به امانت نهاد&amp;lt;ref&amp;gt;بندهش، بخش شانزدهم.&amp;lt;/ref&amp;gt;. این سه آتشکده نماد سه طبقه‌ی کهن ایرانی بودند و تاسیس آنان نیز به طور تلویحی به بنیان نهاده شدنِ آنان به دست جمشید دلالت می‌کند. در آثار مورخان پس از اسلام نیز به ارتباط جمشید و تاسیس آیین آتش تاکید شده است. مسعودی معتقد است که جمشید آن کسی بود که آتش را کشف کرد، و بیرونی استخراج فلزات را به او منسوب کرده است‌‌‌&amp;lt;ref&amp;gt;آثارالباقیه، ۱۴۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. طبری و فردوسی نیز به این نکته که سلاح و زره برای نخستین بار در زمان او ساخته شد اشاره دارند. بر مبنای نامه‌های پهلوی، آتش در زمان برادرش تهمورث برای نخستین بار برافروخته شد‌‌&amp;lt;ref&amp;gt;دست‌‌نویس م.ا-۲۹، ۷۰/۳، ۱-۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مورخان دوران اسلامی نیز جمشید را موسس بسیاری از نهادهای اجتماعی دانسته‌اند، اما به شیوه‌ی فردوسی از چهار طبقه‌ی دوران ساسانی یاد کرده‌اند. ابن مسکویه رازی در تجارب الامم می‌گوید جمشید برای هر یک از چهار حرفه خاتمی ساخت: برای جنگاوران نوشت &amp;quot;نرمی&amp;quot;، برای خراج‌گیران نوشت &amp;quot;آبادانی&amp;quot;، برای بریدان نوشت &amp;quot;تیزروی&amp;quot;، و برای دادگاه‌ها نوشت &amp;quot;دادستانی و حسن تدبیر&amp;quot;. این احتمالا بازتابی از وضع قوانین برای چهار طبقه‌ی کهن آریایی بوده است. &amp;lt;طبقه‌ی جنگاوران و &amp;quot;دادگاه‌ها&amp;quot; به ترتیب به ارتشتاران و روحانیون اشاره می‌کنند، و حرفه‌ی مالیات‌گیران و بریدان با توجه به نقش خاتمِ مربوط بدان احتمالا به عنوان نماینده‌ی طبقه‌ی کشاورزان و صنعتگران به کار گرفته شده‌اند.&amp;gt; ابن اثیر ماجرای این چهار مهر را با اشاره‌ی صریح به چهار طبقه همراه کرده است و می‌گوید که جمشید از سال صدم تا صد و پنجاهم سلطنتش مردم را به چهار طبقه تقسیم کرد و برای هریک مهر ویژه‌ای قرار داد‌&amp;lt;ref&amp;gt;ابن‌اثیر، ج.۱، ۲۴۷-۲۴۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به این ترتیب، جمشید پادشاهی بود که نه تنها فرهِ مربوط به همه‌ی طبقه‌ها را در خود جمع کرده بود، که اصولا تفکیک آن‌ها و اختصاص یافتن فره‌های مربوط به خویشکاری هر طبقه در زمان او انجام پذیرفت. جمشید پادشاهی آرمانی بوده و در زمان حکومتش، درد و رنج و بیماری از زمین رخت بر بسته بوده، تاکید شده است. چنان که گفته شده در دوران حکومت جمشید، مردم پیر نمی‌شده و نمی‌مرده‌اند‌‌&amp;lt;ref&amp;gt;دینکرد، ج۲: ۵۹۵-۶۰۳، و مینوی خرد، فصل ۲۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;، و چهارپایان و آدمیان در صلحی آرمانی به سر می‌برده‌اند‌‌&amp;lt;ref&amp;gt;این بلخی، ۱۳۸۵: ۱۰۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	نکته‌ی دیگری که از نظر تاریخ سیاسی اساطیر ایرانی اهمیت دارد، ‌آن است که گویا حکومت جمشید خصلتی مردم‌سالارانه داشته &amp;lt;باشد&amp;gt;. در بندی مهم اما نادیده انگاشته شده از اوستا، به این نکته اشاره شده که جمشید پس از سه بار گستردن زمین، در مکانی مقدس، در کنار رود دایتی در سرزمین ایرانویج، انجمنی از &amp;quot;برترین مردمان&amp;quot; تشکیل داد‌&amp;lt;ref&amp;gt;وندیداد، فرگرد دوم، ۲۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;. در این بندِ وندیداد در مورد کسانی که در این انجمن حضور داشتند سه اشاره به چشم می‌خورد. یکی همین برترین مردم است،‌ که می‌توان آن را &amp;quot;نیرومندترینِ مردم&amp;quot; و &amp;quot;ْسرکردگان&amp;quot;‌ هم خواند. دیگری مردم گرانمایه است، که به روشنی به طبقه‌ی اشراف اشاره می‌کند. بنابراین جمشید همچون سرکرده‌ای قبیله‌ای عمل می‌کرده که عضوی از یک انجمن روسای قبایل ایرانی بوده‌اند. مشابه این انجمن را در اسناد آشوری و یونانی در مورد قبایل ماد در همدان می‌بینیم، و نسخه‌های جدیدتر آن در میان قبایل ترک و تاتار نیز وجود داشته است. به این ترتیب معلوم می‌شود که جمشید شاهی خودکامه و خودمدار نبوده، و در حلقه‌ی طبقه‌ای از رهبران فروپایه‌تر تصمیم‌گیری می‌کرده است. به این ترتیب دو مفهوم روشن‌تر می‌شود، این که گناه جمشید ادعای خدایی بوده، و پس از آن دچار شکست و بدبختی شده، قاعدتا به این موضوع اشاره می‌کند که رهبر قبیله‌ی یاد شده پس از مدیریت موفق کوچ قبایل ایرانی، و اوج گرفتن اقتدارش در این انجمن روسا، خودکامگی پیشه کرده و قدرتی فراگیر را طلب کرده است. به همین ترتیب، نخستین شاه بودنِ جمشید به الگوی برآمدن فرمانروایی مقتدر از دل انجمن‌های قبیله‌ای می‌ماند. الگویی که در ماد به ظهور دیائوکو و فرورتیش انجامید و در دوران‌های بعدی رهبرانی خونخوار مانند چنگیز و تیمور را پدید آورد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جالب آن است که در وندیداد اشاره شده که خودِ اهورامزدا به همراه ایزدان دیگر در این انجمن شرکت می‌کردند. این از سویی بدان معناست که انجمن یاد شده خصلتی دینی هم داشته و مقدس پنداشته می‌شده، و از سوی دیگر به محبوبیت ایزدان دیگر ایرانی نزد سایر قبایل اشاره می‌کند، که نمایندگانشان را به این انجمن می‌فرستاده‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوتاه سخن این که اشاره‌ی وندیداد به زیربنای اقتدار سیاسی جمشید و تمرکز قدرت در انجمنی از مردم برگزیده و خدایان، سندی بسیار مهم است که در کنار شواهد تاریخی دیگر، دیرینگی چشمگیر داستان جمشید &amp;lt;را&amp;gt;،‌ پیوندش با دنیای قبایل متحرک &amp;lt;را&amp;gt;،‌ و الگوی تصمیم‌گیری و رهبری جمعی و مشارکتی در ایران باستان &amp;lt;را&amp;gt; نشان می‌دهد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نویسندگان گوناگون در مورد دوران حکومت جمشید بر زمین، اعداد متفاوتی را ذکر کرده‌اند. کهن‌ترین روایت که به گمانم درست‌ترین هم هست، وندیداد است که عصر حکمرانی او را نهصد سال می‌داند. بر مبنای متون پهلوی و اسلامی هم می‌دانیم که کشمکش او با ضحاک و نبرد و گریختن‌هایش صد سال طول کشیده است‌&amp;lt;ref&amp;gt;طبری، ۱۳۶۲، ج ۱: ۱۱۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. از این رو می‌توان در چارچوبی هزاره‌گرایانه که بن و ریشه‌ای زرتشتی دارد، عصر سلطنت جمشید را هزار سال دانست. هزار سالی که عصر زرین پنداشته می‌شده و در برابر هزار سال نکبت و بدبختیِ دوران ضحاک قرار می‌گرفته است.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
طبری در تاریخ بزرگ خود، روایت‌های دیگر در مورد دوران زمامداری جمشید را گرد آورده است. نخستین عددی که برای طول سلطنت وی ذکر کرده، ششصد و شانزده سال و شش ماه و شش روز است که دقیقا از روی متنی پهلوی برگرفته شده است‌&amp;lt;ref&amp;gt;اوگمئدیچا، بند ۹۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;. بیرونی نیز همین عدد را (یک جا با خطای یک سال) آورده است. اعداد دیگری مانند هفتصد و شانزده سال و هفتصد و نوزده سال (روایت هشام بن کلبی) نیز در تاریخ طبری آمده است، که عدد اولی را &amp;lt;ref&amp;gt;ابن بلخی‌ابن بلخی، ۱۳۸۵: ۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; و مجمل التواریخ و القصص‌&amp;lt;ref&amp;gt;مجمل التواریخ، ۱۳۸۳: ۳۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;  نیز آورده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;۴.&#039;&#039;&#039;جمشید نه تنها خوشبختی و نظم را برای مردمان به ارمغان آورد، که نگهبان بزرگ و نیرومند این صلح و سلامت نیز بود. این صفت جمشید از آنجا بر‌می‌آید که او را نخستین موسس آرمانشهرهای مینویی در ایران زمین دانسته‌اند. کهن‌ترین نسخه از این روایت را می‌توان در وندیداد خواند‌&amp;lt;ref&amp;gt;وندیداد، فرگرد دوم، ۲۲-۴۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. در آنجا که اهورامزدا به جم هشدار می‌دهد که سرمایی سخت بر زمین چیره خواهد شد و همه‌ی جانداران را از میان خواهد برد. خداوند در مقام چاره‌جویی، به جمشید آموزش می‌دهد که دژی استوار برای مقابله با سرما بسازد. جمشید چنین کرد و مردم، جانوران و گیاهانی که به آنجا پناه برده بودند از گزند سرما در امان ماندند و پس از فرو نشستن زمستان بار دیگر زمین را مسکونی کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پناهگاهی که جمشید ساخت، ورجمکرد است. این واژه یعنی &amp;quot;وَر&amp;quot;ی است که جم ساخت. ور، &amp;quot;طرف-‌ سمت و سو&amp;quot; معنا می‌دهد و هنوز هم در فارسی کاربرد دارد. ور، شکلی کهن از ساخت خانه‌های مسکونی مربوط به خانواده‌های گسترده بوده و از بنایی تشکیل می‌شده با حیاط مرکزی و اتاق‌هایی در اطراف، که خانواده‌های مختلفِ یک طایفه در آن سکونت می‌کرده‌اند و الگویش در معماری سنتی ایرانی تا همین اواخر برقرار بوده است. ورجمکرد، همانگونه که از نامش بر می‌آید، به معنای وری است که جمشید بنیاد کرده باشد. از شرح اوستا بر می‌آید که ورجمکرد در واقع شهری زیرزمینی بوده است. نقشه‌اش که با دقتی شگفت‌انگیز توصیف شده، چنین است: &lt;br /&gt;
ورجمکرد، مربع شکل بوده و هریک از ضلع‌هایش یک اسپریس طول داشته است‌&amp;lt;ref&amp;gt;وندیداد، فرگرد دوم، ۲۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. اسپریس واحد طولی در ایران باستان بوده که نامش را از میدان اسب‌دوانی و زمینِ‌ بازی چوگان (اسپریس) گرفته است. هر اسپریس برابر با دو هاسَر بوده و هر هاسر یک فرسنگ طول داشته است. بهار در کتاب ارزشمند خود سخن هنینگ را در مورد این واحد طول نقل کرده و گفته که یک هاسر با یک اسپریس برابر و معادل هفتصد متر است‌&amp;lt;ref&amp;gt;بهار، ۱۳۶۲: ۳۶ و ۳۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;. مبنای سخن هنینگ بر نگارنده پوشیده است. چون در بندِ مربوط به ورجمکرد در وندیداد آشکارا گفته شده که هر ضلع این شهر یک اسپریس یا دو هاسر است،‌ و در بندهش هم ذکر شده‌&amp;lt;ref&amp;gt;در جای دیگری از همین متن (۱۶،۷) اشاره‌ی مبهمی وجود دارد که هر فرسنگ را برابر چهار هاسر می‌داند، اما به گمانم با تجه به سایر متونی که هاسر و فرسنگ را یکی می‌گیرند، می‌توان ن را نادیده گرفت.&amp;lt;/ref&amp;gt;. که یک هاسر و یک فرسنگ برابر است‌&amp;lt;ref&amp;gt;بندهش، ۱۴، ۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. هر فرسنگ ‌هم چنان که در لغت‌نامه‌ی دهخدا آمده، برابر با سه میل است که هر میل چهارهزار گز و هر گز بیست و چهار انگشت است. یعنی هر فرسنگ شش کیلومتر است و این مسافتی بوده که یک نفر پیاده در زمین بی شیب در یک ساعت می‌پیموده است. پس درازای هر ضلع ورجمکرد برابر با یک اسپریس، و برابر با دو هاسر، یعنی دو فرسنگ یا دوازده کیلومتر بوده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهر در کل به سه بخش تقسیم می‌شده،‌ که گویا بخش بالایی یک و نیم برابر بخش میانی و بخش میانی دو برابر بخش زیرین باشد. هرمز به جمشید می‌آموزد تا هجده گذرگاه در این شهر بسازد، که آن را می‌توان با خیابان‌های متصل کننده‌ی محلات به هم یکی دانست. بخش بالایی نه،‌ میانی شش، و زیرین سه گذرگاه دارند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هر محله خانه‌هایی با ایوان‌های برافراشته و پیرامونِ فراخ وجود داشته که آبراهه‌هایی با درازای یک هاسر (يک فرسنگ: شش کیلومتر) از میان آن می‌گذشته‌اند. این آبراهه‌ها، مرغزارها و بوستان‌هایی سرسبز را سیراب می‌کردند که درختان و گیاهان سودمند فراوانی در آن کاشته شده بود. در این دنیای زیرزمینی خورشید و ماه و ستارگانی مصنوعی پرتوافشانی می‌کردند. به طوری که در هر سال تنها یک بار طلوع و غروب می‌کردند. همچنین از دروازه‌های نورانی ورجمکرد، یعنی درهایی که روشنایی از آن به درون می‌تابد، سخن رفته است.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
جمعیت اولیه‌ی ورجمکرد هزار و نهصد خانوارِ دو نفره، یعنی ۳۸۰۰ نفر بود که در بخش بالایی هزار خانوار، بخش میانی ششصد خانوار و در بخش زیرین سیصد خانوار ساکن شده بودند. تمام ساکنان ورجمکرد از میان آدمیان و گیاهان و جانورانی بی‌نقص و سالم برگزیده شده بودند و بیماران و پیران و افراد علیل در آن راه نداشتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخی از پژوهشگران این ویژگی‌های آرمانی ورجمکرد را نمودی از زادگاه اولیه‌ي‌ ایرانیان و زیستگاه کهن قبایل آریایی دانسته‌اند که در سرزمین‌های سرد شمالی قرار داشته و در قالب داستان ورجمکرد ماهیتی رویایی و اغراق شده یافته است‌&amp;lt;ref&amp;gt;صفا، ۱۳۶۹: ۴۴۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;. اما چنان که از این توصیف بر می‌آید، ورجمکرد شهری بوده زیرزمینی که بر مبنای نقشه‌ای اولیه و بر اساس الگویی آرمانی ساخته شده است. در واقع این کهن‌ترین سند از شهرسازی مبتنی بر نقشه‌ی اقوام آریایی در ایران زمین است که تا به امروز باقی مانده است‌&amp;lt;ref&amp;gt;ورجاوند، ۱۳۷۰: ۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. ناگفته نماند که سنت شهرسازی نقشه‌مدار در ایران زمین پیشینه‌ای بسیار کهن‌تر از وندیداد دارد و به دوران ایلامی‌ها و بعدتر مادها باز می‌گردد. اما سندی نوشتاری مانند وندیداد از آن به یادگار نمانده است. پژوهشی هم وجود دارد که ورجمکرد را صورت اساطیری شده‌ی شهر هگمتانه می‌داند، که نخستین شهرِ بزرگ تاسیس شده توسط قبایل ایرانی در بخش‌های غربی ایران زمین بود‌&amp;lt;ref&amp;gt;قاضی‌زاده، ۱۳۸۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از توصیف ورجمکرد بر‌می‌آید که این شهر تنها دژی زیرزمینی برای پناه بردن موقت مردمان نبوده، بلکه باید آن را نخستین نمونه از آرمانشهر در اساطیر ایرانی دانست‌&amp;lt;ref&amp;gt;سعیدنیا، ۱۳۷۸: ۳۹۴-۳۹۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;. شهری دور از دسترس که تنها کاملان و بی‌نقص‌ها بدان راه می‌یابند و از هر موجود و جانداری جفتی که بهترین است، در آن نگهداری می‌شوند. در اوستا و متون پهلوی هم بارها به آرمانی بودن زیستن در ورجمکرد اشاره شده و در ادبیات متاخرتر زرتشتی، ماهیتی آخرالزمانی برایش قایل شده‌اند. یعنی گفته شده که ورجمکرد همچنان باقی است و مردمانی برگزیده در آن به شکلی نهانی زندگی می‌کنند، تا روز قیامت که به همراه پسر جنگاور زرتشت، اوروتَت‌نَر، که از جاویدانان است، خروج می‌کنند و در نبرد نهایی با اهریمن شرکت می‌کنند. ناگفته نماند که به سالاری اوروتت‌نر بر ورجمکرد در واپسین بند فرگرد دوم وندیداد به صراحت اشاره شده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنان که آشکار است، ماجرای ورجمکرد از رده‌ی داستان‌هایی مانند زیوسودرای سومری و آتراهاسیس بابلی و نوح‌ِ‌ عبری است. در تمام این داستان‌ها فاجعه‌ای طبیعی حیات و تمدن را تهدید می‌کند و قهرمانی انسانی با ساختن بنا یا پناهگاهی مانند کشتی به برگزیده‌ی موجودات زنده پناه می‌دهد و به این ترتیب ایشان را از خطر نابودی محافظت می‌کند. &lt;br /&gt;
در ایران زمین دو شاخه‌ی اصلی از این داستان وجود دارد. یکی داستان توفان و ساخته شدن کشتی است که در میانرودان و فلسطین رواج داشته است و کهن‌ترین نسخه‌ی آن را در داستان زیوسودرای سومری می‌بینیم‌&amp;lt;ref&amp;gt;هوک، ۱۳۷۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;. در داستان گیلگمش به این ماجرا اشاره شده است و در نسخه‌ی بابلی گیلگمش از این ناجی بزرگ با نامِ ‌اوتناپیش‌تم یاد شده است‌&amp;lt;ref&amp;gt;Lambert, 1999.&amp;lt;/ref&amp;gt;. داستان نوح در تورات بی‌تردید نسخه‌ای متاخرتر از همین روایت است‌&amp;lt;ref&amp;gt;Bailey, 1989.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نسخه‌ي دوم، به ماجرای جمشید مربوط می‌شود. در این برداشت از سیل و توفان خبری نیست و در مقابل سرما و زمستان است که زندگی را تهدید می‌کند. قهرمانی مانند جمشید هم وجود دارد که به جای ساختن کشتی، شهر یا دژی زیرزمینی را برای پناه دادن مردمان و جانوران پدید می‌آورد. برخی از پژوهشگران روایت دوم را وام گرفته از داستان کهن میانرودانی می‌دانند. اما از آنجا که داستانی مشابه در اساطیر اسکاندیناوی نیز وجود دارد احتمال دارد که داستان یاد شده مضمونی کهن و مستقل در اساطیر هند و اروپایی باستانی بوده باشد‌&amp;lt;ref&amp;gt;بهار، ۱۳۸۴: ۴۸۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:اسطوره‌شناسی]] [[رده:در حال ویرایش]]&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zaki</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AC%D9%85%D8%B4%DB%8C%D8%AF&amp;diff=1558</id>
		<title>جمشید</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AC%D9%85%D8%B4%DB%8C%D8%AF&amp;diff=1558"/>
		<updated>2017-08-05T16:25:07Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zaki: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;۱.&#039;&#039;&#039; کهن‌ترین متن ایرانی که به جمشید اشاره کرده، سروده‌های زرتشت یعنی گاهان است. نام جمشید در گاهان و بعدتر در یشت‌ها به صورت یَمَه (یا جَمَه) پسر ویوَهَنتَه (,TIcsamiY ,OCuhMawIW) آمده است. این نام در متون ودایی هم به شکل یَمَه (यम) پسر ویوَس‌وَنت دیده می‌شود. این دو در واقع یک نام هستند، چرا که زبان اوستایی و سانسکریت دو گویشِ متفاوت از یک زبان بوده‌اند و تنها تلفظ برخی واج‌ها در آن‌ها تفاوت داشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از اینجا معلوم می‌شود که داستان‌های مربوط به جمشید بسیار بسیار کهن بوده و پیش از آن که آریایی‌ها به اقوام هندی و ایرانی تقسیم شوند در میانشان زبانزد بوده است. این بدان معناست که اسطوره‌ی جمشید را باید روایتی عام در میان قبایل آریایی دانست که در سراسر هزاره‌ي دوم پ.م در بخش‌های شمالی اوراسیا سکونت داشتند. زمانِ‌ پیدایش این اسطوره احتمالا به اواسط هزاره‌ی دوم مربوط می‌شود. چرا که نخستین موج بزرگ از مهاجرت آریایی‌ها در این زمان آغاز شد و جمشید نیز خصوصیت‌های رهبری سازمان‌دهنده و رهبرِ مهاجرت را در خود حفظ کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تفاوت میان روایت بازمانده در متون هندی و ایرانی آن است که جم در ایران [[شاه-پهلوان|شاه-پهلوانِ]] انسانی است، اما در وداها همچون موجودی ایزدگونه بازنموده می‌شد که برایش قربانی می‌گذاردند&amp;lt;ref&amp;gt;ریگ‌ودا،۱،۱۴،۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;. در حدی که می‌دانیم &amp;lt;که&amp;gt; در کل اساطیر هندی به نسخه‌ی اولیه وفادارتر بوده‌اند و اگر تفاوتی در میان این دو روایت دیده شود، معمولا نسخه‌ی هندی است که شکل کهن‌تر &amp;lt;و&amp;gt; هند و ایرانیِ داستان را حفظ کرده است. این خود نشانگر &amp;lt;نشان‌دهنده&amp;gt; آن است که [[شاه-پهلوان|شاه-پهلوانی]] مانند جمشید در شکل اولیه‌اش ایزدی بوده که بعدتر در ایران پس از ظهور زرتشت به مرتبه‌ی انسانی تابع اهورامزدا، تنزل مقام یافته است. ناگفته نماند که در آیین‌های هندی نیز این دگردیسی ایزد-شاه به [[شاه-پهلوان]] انجام یافته است. هرچند صراحت و سرعت آن کمتر از ایران بوده است. در متون مناسک‌آمیز ودایی و هندویی، یمه هرگز با لقبِ خدا (دِوَه) مشخص نشده، بلکه معمولا عنوان شاه (راجان) را یدک می‌کشد. اما این لقب را به همراه ایزدی بزرگ مانند وارونا داراست&amp;lt;ref&amp;gt;ریگ‌ودا،۱۶،۹۷،۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یمه در وداها موجودی ایزدگونه است که جاویدان و نامیرا آفریده شد و توانست راه ورود به جهان مردگان را بیابد. نگهبان این راه سگی چهارچشم بود به نام سَرَما، که به همین شکل در اوستا هم با نام پِشوپانَه دیده می‌شود. سربروس یا سگِ سه‌سرِ نگهبان دوزخ در اساطیر یونانی، بی‌تردید نسخه‌ای غربی از همین روایت هند و ایرانی محسوب می‌شود. ارتباط یمه با راه سرزمین مردگان چندان محکم است که وداها مسیر روح پس از مرگ را جاده‌ي یمه می‌نامد&amp;lt;ref&amp;gt;ریگ‌ودا، ۱۰، ۱۴، ۱-۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
با وجود آن که در گاهان اشاره‌ای منفی به جمشید به چشم می‌خورد، این نیای اساطیری چندان زورمند و نامدار بوده است که زرتشتیان بعدی ناگزیر شدند او را به شکلی در تاریخ اساطیری خویش به خوشنامی بگنجانند. از این رو در ادبیات زرتشتی نیز همچنان رد پای خاستگاه آسمانی او را می‌توان بازیافت. در اوستا می‌خوانیم که او نخستین کسی بود که با اهورامزدا همپرسگی کرد&amp;lt;ref&amp;gt;وندیداد، فرگرد دوم، ۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;، و هرچند خداوند، پیامبری دین خویش را به او عرضه کرد، جمشید نپذیرفت و در مقابل قبول کرد که جهان را فراخ سازد و ببالاند و سالار و نگاهبان آن باشد&amp;lt;ref&amp;gt;وندیداد، فرگرد دوم، ۳-۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جم که شکل کهن‌ترِ نام این [[شاه-پهلوان]] است، از ریشه‌ای هند و ایرانی مشتق شده و جفت یا دوتایی معنا می‌دهد. این بن‌واژه در زبان‌های اروپایی به همین معنا باقی مانده است و به عنوان مثال آن را در نام برجِ دوپیکر (Jemini) می‌توان یافت که دوقلو معنا می‌دهد و نمادش هم انسانی با دو پیکر است. این نام از آنجا آمده که جمشید/‌یمه به راستی دوقلو بوده و &amp;lt;با خواهرش همزادی به نام جَمیک یا یَمی داشته است&amp;gt;. یمی، خواهر جم، با آب‌ها پیوند داشته است و ایزدبانوی یکی از رودهای هند به نام جَمنا است که نام خود را از وی وام گرفته است.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
در فارسی امروزین این شخصیت را با نام جمشید می‌شناسیم که نامش تشکیل یافته از جم به همراه شید. این عنصر دوم چنان که حمزه‌ی اصفهانی و بیرونی و مسکویه رازی به درستی اشاره کرده‌اند، درخشان معنا می‌دهد و در اصل اوستایی‌اش خشَئِتَه بوده است. این پسوند به طور مجازی در معنای زیبا نیز به کار گرفته می‌شود. از این رو جمشید به معنای جمِ درخشان یا جمِ زیبا است&amp;lt;ref&amp;gt;رنجیان، ۲:۱۳۴۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &amp;lt;هرچند&amp;gt; برخی از نویسندگان پسوند شید را، &amp;lt;با&amp;gt; خشتره به معنای شاه، یکسان گرفته‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;گرشویچ: ۱۹۵۵، ص ۳۳۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;. لومل و آندراکس این برداشت را از آنجا پذیرفته‌اند که قدما خورشید را شاه ستارگان می‌دانستند و در شاهنامه هم گاهی نام جمشید به صورت شاه‌جم آمده است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
          که بر شاه جم چون برآّشفت بخت          به ناکام ضحاک را داد تخت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زبان‌های ایران شرقی شکل باستانی‌ترِ این نام‌ها با واکبرِ‌ &amp;quot;اِ&amp;quot; کشیده همچنان وجود دارد. از این روست که این نام در افغانستان و تاجیکستان و پاکستان به صورت &amp;quot;جمشِد&amp;quot; تلفظ می‌شود. نام جِم که در ترکیه رواج دارد نیز شکلی از همین نام است. چنان که کریستن‌سن نشان داده است، نام‌های مشتق از جم (یاماکا، یاماکشدا، یا شکل ایرانی آن یَمَه خشَترَه) در ایران و هند باستان محبوبیت زیادی داشته است و این را می‌توان به حساب رواج و فراگیری داستان‌های وی دانست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در دوران اسلامی مورخان ایرانی کوشیدند تا جمشید را در شجره‌نامه‌ي‌ نامدارانِ‌ اساطیر سامی جای دهند. از این رو مثلا دینوری او را جمشید بن ویونجهان بن ارفخشد بن سام بن نوح دانسته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;۲.&#039;&#039;&#039; جمشید در شکل کهن و آغازینش، پیوندی تنگاتنگ با خدایان داشته است. به ویژه کردار و خصلت‌های او با خدای خورشید یعنی مهر شباهت دارد. در حدی که برخی حتی نام او را با القاب مهر یکی گرفته‌اند. یک دلیل در این مورد آن است که ‌لقبِ شید یا درخشان، گذشته از نام جمشید در نام خورشید نیز دیده می‌شود و آن نیز واژه‌ای مرکب است که بخش نخست آن خور یا هور است که در فارسی کهن آفتاب و خورشید معنا می‌داده است. این واژه با سوریَه‌ی سانسکریت برابر است که نام خدای خورشید است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گذشته از این شباهت در نام، جمشید از این رو نیز با خدای خورشید – مهر- شباهت دارد که هر دوی ایشان با نام &amp;quot;فراخ‌چراگاه&amp;quot; و &amp;quot;دارنده‌ی رمه‌های بسیار” توصیف شده‌اند. مهر از دیرباز، خدای بزرگ رمه‌داران و قبایل کوچگرد ایرانی بوده است و از این رو اشاره به دولتمندی و شکوه او معمولا با استعاره‌های مربوط به چراگاه و رمه بیان می‌شده است. جمشید نیز دقیقا چنین است، چندان که زرتشت هنگام دعا کردنِ گشتاسپ آرزو می‌کند که او نیز مانند جمشید از گله و رمه‌ی بسیار بهره‌مند شود&amp;lt;ref&amp;gt;آفرین پیغمبر زرتشت، ۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خویشکاری عمده‌ی مهر، که قربانی کردن گاو و خلق زندگی بوده نیز با کردار جمشید شباهت دارد. چرا که او نیز گاو را می‌کشد و مردمان پیرو خویش را برای مدت هزار سال از جوانی و تندرستی دایمی برخوردار می‌کند. تفاوت در این میان به نگرش انقلابی زرتشتی مربوط می‌شود که مهر را از اعتبار انداخت و قربانی خونین جانوران را ممنوع کرد و از این رو جمشیدِ مهرآسا را همچون گناهکاری نکوهش کرد.&lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
جمشید بارها با صفاتی نواخته شده که به خورشید و مهر مربوط می‌شوند. در اوستا جمشید &amp;quot;خورشید‌چشم&amp;quot; - یعنی دارنده‌ی چشمانی تیزبین مانند خورشید- است&amp;lt;ref&amp;gt;یسنه ۹، بند ۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;، که خود یکی از توصیف‌های مهر است. در وندیداد بارها برای جمشید لقب هورچهر (دارنده‌ی رخساری مانند خورشید) به کار گرفته شده است&amp;lt;ref&amp;gt;وندیداد، فرگرد دوم، مثلا بندهای ۲، ۳، ۴، ۵، ۹ و ...&amp;lt;/ref&amp;gt;. این ارتباط میان جمشید و مهر به سپهر اساطیر ایرانی منحصر نیست و در اساطیر هندی نیز سابقه دارد. چنان که در ویشنوپورانا او را &amp;quot;خورشید‌نژاد&amp;quot; خوانده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین جمشید به روایت بیرونی رام‌کننده‌ی جانوران به ویژه اسب بود، که در اساطیر هند و ایرانی از خویشکاری‌های ایزد مهر است. در ضمن جمشید پس از سفری دشوار به جهان مردگان، پیمان را برای مردمان آورد، که باز او را با نگهبان عهد و پیمان‌ها (یعنی مهر) شبیه می‌سازد.&lt;br /&gt;
هرچند جمشید با مهر در ارتباط است، اما پدرش ویونگهان، در اساطیر دینی ایرانی شخصیتی مقدس است که هوادار ایزدی دیگر است. او نخستین کسی است که گیاه هوم را پیدا می‌کند و فنِ تصفیه کردنِ شیره‌ی هوم را ابداع می‌کند&amp;lt;ref&amp;gt;یسنه ۹، بند ۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; و به این ترتیب آیین نیایش هوم را بنیان می‌نهد. او یکی از سه نفری است که در ایجاد این آیین، نقش مهمی را بر عهده دارند و به پاداش این خدمتی که به هوم می‌کنند، به داشتنِ فرزندانی نامدار سرافراز می‌گردند. به این ترتیب، در اساطیر ایرانی زاده شدن جمشید حادثه‌ای مهم بوده که از پرهیزگاری و خدمتِ پدرش به ایزدِ هوم ناشی شده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	هوم نیز مانند مهر،‌ ایزدی بسیار کهن و باستانی بود که در هند با نام سومَه پرستیده می‌شد. هوم در واقع، گیاهی بود کوهستانی که شیره‌ای با خواص روانگردان داشت و در آیین‌های شمنی کهن هند و ایرانیان مورد استفاده‌ی رازآشنایان قرار می‌گرفت&amp;lt;ref&amp;gt;نیبرگ، ۱۳۵۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. هندیان و ایرانیان، هوم و مهر را دو ایزدِ همکار می‌دانستند که به ترتیب قربانی گیاهی و جانوری را نمایندگی می‌کردند. خونِ گاو همتای شیره‌ي‌ هوم بود و همان طور که گاو در مراسم قربانی کشته می‌شد، هوم را در هاون &amp;lt;می‌&amp;gt;کوبیدند و می‌ساییدند. از این رو ارتباط دو سویه‌ی جمشید با مهر و هوم را می‌توان همچون کارکرد وی به عنوان قربانی‌گزارِ آرمانی و ازلی تعبیر کرد، که جاودانگی را برای تن و روان به ارمغان می‌آورد. او را شاید بتوان شکلی زمینی شده و انسانی از همان ایزدِ مهر دانست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید از این روست که جمشید با نوشابه‌ی آیینی مهم و کلیدی دیگری که به همین ترتیب خاصیت روانگردان دارد نیز مربوط است. محمد بن‌آملی در دانشنامه‌ي نفایس الفنون فی العرایس العیون مي‌نویسد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;quot;عضد الدوله از صاحب ابن عباد می‌پرسد اول کسی که شراب بیرون آورد که بود؟ او جواب داد که جمشید جمعی را بر آن داشت تا نباتات و درختان گوناگون را بکارند و ثمرات آن را تجربه نمایند. چون میوهٔ رز چشیدند در او اذتی هر چه تمام‌تر یافتند و چون خزان شد در میوهٔ رز استحاله‌ای پدید آمد. جمشید دستور داد تا آب آن را بگیرند و در خمره کنند. پس از اندک مدتی در خمره آن تغییر حاصل شد «و از اشتداد غلیان حلاوت او به مرارت پیدا شد». جمشید در آن خمره را مهر کرد و دستور داد که هیچ کس از آن ننوشد، زیرا می‌پنداشت که زهر است. جمشید را کنیزک زیبایی بود که مدت‌ها به درد شقیقه مبتلا گشته و هیچ یک از اطبا نتوانستند او را معالجه کنند. با خود گفت مصلحت من در آن است که قدری از آن زهر بیاشامم و از زحمت وجود راحت شوم. قدحی پر کرد و اندک‌اندک از آن آشامید. چون قدح تمام شد اهتزازی در او پدید آمد، قدحی دیگر بخورد، خواب بر او غلبه کرد. خوابید و یک شبانه روز در خواب بود. همه پنداشتند که کار او به آخر رسید. چون از خواب برخاست از درد شقیقه اثری نیافت. جمشید سبب خواب و زوال بیماری پرسید. کنیز آن حال باز گفت. جمشید جملهٔ حکما را گرد کرد و جشنی بر پا نمود و خود قدحی بیاشامید و بفرمود تا به هر یک قدحی دادند. چون یکی دو دور بگردید، همه در اهتزاز در آمدند و نشاط می‌کردند و آن را شاه‌دارو نام نهادند و در آن راه مبالغه می‌نمودند و در خوردن افراط می‌کردند.&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;آملی، ۱۳۸۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منوچهری نیز در خمریه‌ی زیبایی همین داستان را نقل کرده&amp;lt;ref&amp;gt;منوچهری، ۱۳۵۶: ۱۴۳و ۱۴۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; و در نوروزنامه‌ی منسوب به خیام نیز ماجرای مشابهی نقل شده، با این تفاوت که ساختن شراب به یکی از درباریان جمشید به نام شمیران منسوب شده است&amp;lt;ref&amp;gt;خیام؟، ۱۳۱۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. بنابراین جمشید با دو نوشابه‌ی آیینی و مقدس کهن ایرانی یعنی هوم و می، ارتباط برقرار می‌کند. این دو را، اگر در کنار گناه بزرگش یعنی کشتن و خوردن گاو ببینیم، به رگ و ریشه‌ی باستانی و کهنِ جمشید و موقعیت مرکزی‌اش در آیین‌های قربانی پی می‌بریم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;۳.&#039;&#039;&#039; در ایران زمین مهم‌ترین ویژگی جمشید خصلت شاهانه‌اش است. او همواره همچون شاهی پرعظمت و نامدار و مقتدر نموده شده، که مردم را به سوی نیکبختی و شادمانی راهنمایی مي‌کند. برجسته‌ترین ویژگی جمشید آن است که [[شاه-پهلوان|شاه-پهلوانی]] فرهمند است. او در میان آدمیان نیرومندترین موجود است و شکوه و جلال سلطنتش به همراه دانایی و قدرتِ شخصی‌اش در هیچ کجا نظیر ندارد. در اوستا می‌بینیم که جمشید در پای کوهی به نام هوکَر برای اردویسوره آناهیتا صد اسب و هزار گاو و ده هزار گوسفند قربانی کرد و از او خواست تا بزرگترین شهریارِ تمام کشورها شود، و بر همه‌ی دیوان و مردمان و جادوان و پریان و کَوی‌ها (امیران محلی ایران شرقی) و کرپن‌های ستمکار (روحانیون پیشازرتشتی) چیره شود، و آناهیتا این درخواست را برآورده ساخت&amp;lt;ref&amp;gt;آبان‌پشت، ۷، ۲۶ و ۲۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;. جمشید برای خدای کهنسال و مرموز بادها، یعنی [[ایزد وای|وای]] و خدای حامی گله‌ها، یعنی درواسپ&amp;lt;ref&amp;gt;گوش‌یشت، ۲، ۸-۱۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;، نیز در پای کوه هوکَر قربانی ‌گذارد. این بار خواستش آن بود که فرهمندترینِ مردمان باشد، و به شهریاری خویش مردم و جانوران و گیاهان را نامیرا سازد. و جالب آن که جمشید مي‌خواهد که در میان مردم &amp;quot;هورچهر&amp;quot; باشد، یعنی رخساری همانند خورشید داشته باشد&amp;lt;ref&amp;gt;رام‌یشت، ۴، ۱۵-۱۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	قربانی کردن این شمارِ بسیار از دام‌ها می‌تواند نشانه‌ی پیوند جمشید با قبایل ایرانی کوچگرد و رمه‌دار باشد. قبایلی که چارپایان را برای خدایان باستانی آریایی قربانی می‌کردند و درست طبق روایت اوستا چیرگی بر قبایل همسایه و رقیب را از ایشان درخواست می‌کردند. قدمت چشمگیر داستان جمشید و تعلقش به دوران پیش از جدا شدن هندیان و ایرانیان از هم، این حدس را تقویت می‌کند که جمشید در ابتدای کار شکلی آسمانی شده از نیای قبیله‌ایِ آریاییان و حالت آرمانیِ رئیس قبیله‌ی کوچگرد بوده است. چرا که در آن دوران تمام قبایل آریایی سبک زندگی کوچگردانه داشته‌اند و هنوز در هند و ایران زمین در قالب جوامع کشاورز مستقر نشده بودند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
این پیوند میان جمشید و قبایل رمه‌دار با همسان بودنش با مهر نیز تقویت می‌شود، که ایزدِ محبوب قبایل کوچگرد ایرانی بود و تا پایان عصر اشکانی نیز این موقعیت را حفظ کرد. گذشته از این، در اساطیر ایرانی به این نکته اشاره شده که در زمان حکمرانی جمشید برای سه بارِ متوالی، هر سیصد بار یک بار، زمین برای مردمان تنگ شد، و هر سه دفعه او بود که به یاری هرمز، زمین را گسترش داد&amp;lt;ref&amp;gt;وندیداد، فرگرد دوم، ۸-۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;. به شکلی که ابتدا مساحت زمین، یک سوم و بار دوم، دو سوم و در نهایت، سه سوم پهناورتر شد. به این ترتیب او همان کسی است که سطح زمین را برای زیستن مردمان گسترده‌تر ساخته است، و این قاعدتا اشاره‌ای‌ است به مهاجرت اقوام آریایی کوچگرد به سرزمین‌های جدید&amp;lt;ref&amp;gt;بهار، ۱۳۸۴، ۵۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. به‌خصوص که در وندیداد برای گسترده شدنِ زمین مسیری ذکر شده، و گفته شده که جمشید زمین را به سمت نیمروز (جنوب) گسترش داد، و این درست مسیری است که قبایل آریایی در مهاجرت بزرگ خود در پیش گرفتند. چنین تعبیری از تفسیر کریستن‌سن&amp;lt;ref&amp;gt;کریستن‌سن، ۱۳۸۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; که به پیروی از وسترگارد این ماجرا را بیانی طبیعت‌گرایانه از خلقت زمین و مسکونی شدنش می‌داند، نیرومندتر است. به ویژه که در این جریان به استفاده از افزارهایی مانند تازیانه و سوفار (شیپور) که برای کار راندن اسب و اعلام کوچ قبایل باستانی کاربرد داشته‌اند نیز در وندیداد اشاره شده است&amp;lt;ref&amp;gt;وندیداد، فرگرد دوم، ۱۰، ۱۴ و ۱۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;. از این رو جمشید را می‌توان شکلِ اساطیری شده‌ی رهبرانی قبیله‌ای دانست که مهاجرت اقوام هند و ایرانی از ایرانویج به قلمرو ایران زمین را رهبری کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	جمشید اما، شخصیتی کوچگرد نیست. بقایای تعلق او به دوران کوچگردی به پیوندش با مهر و خویشکاری‌اش در گستردن زمین خلاصه می‌شود. برعکس، او نخستین شاهی است که آشکارا نشانه‌های زندگی مستقر کشاورزانه را از خود نشان می‌دهد و حتی موسس و بنیان‌گذار این سبک از زندگی دانسته می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمشید مثالی آرمانی از دارندگان فرّه شاهانه است. به همین دلیل هم، نه تنها آدمیان، که دیوان و پریان به خدمت او در‌آمدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:اسطوره‌شناسی]] [[رده:در حال ویرایش]]&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zaki</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AC%D9%85%D8%B4%DB%8C%D8%AF&amp;diff=1383</id>
		<title>جمشید</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AC%D9%85%D8%B4%DB%8C%D8%AF&amp;diff=1383"/>
		<updated>2017-06-09T20:37:22Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zaki: صفحه‌ای جدید حاوی « &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;۱.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; کهن‌ترین متن ایرانی که به جمشید اشاره کرده، سروده‌های زرتشت یعنی گاه...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;۱.&#039;&#039;&#039; کهن‌ترین متن ایرانی که به جمشید اشاره کرده، سروده‌های زرتشت یعنی گاهان است. نام جمشید در گاهان و بعدتر در یشت‌ها به صورت یَمَه (یا جَمَه) پسر ویوَهَنتَه (,TIcsamiY ,OCuhMawIW) آمده است. این نام در متون ودایی هم به شکل یَمَه (यम) پسر ویوَس‌وَنت دیده می‌شود. این دو در واقع یک نام هستند، چرا که زبان اوستایی و سانسکریت دو گویشِ متفاوت از یک زبان بوده‌اند و تنها تلفظ برخی واج‌ها در آن‌ها تفاوت داشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از اینجا معلوم می‌شود که داستان‌های مربوط به جمشید بسیار بسیار کهن بوده و پیش از آن که آریایی‌ها به اقوام هندی و ایرانی تقسیم شوند در میان‌شان زبانزد بوده است. این بدان معناست که اسطوره‌ی جمشید را باید روایتی عام در میان قبایل آریایی دانست که در سراسر هزاره‌ي دوم پ.م در بخش‌های شمالی اوراسیا سکونت داشتند. زمانِ‌ پیدایش این اسطوره احتمالا به اواسط هزاره‌ی دوم مربوط می‌شود. چرا که نخستین موج بزرگ از مهاجرت آریایی‌ها در این زمان آغاز شد و جمشید نیز خصوصیت‌های رهبری سازمان‌دهنده و رهبرِ مهاجرت را در خود حفظ کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تفاوت میان روایت بازمانده در متون هندی و ایرانی آن است که جم در ایران [[شاه-پهلوان|شاه-پهلوانِ]] انسانی است، اما در وداها همچون موجودی ایزدگونه بازنموده می‌شد که برایش قربانی می‌گذاردند&amp;lt;ref&amp;gt;ریگ‌ودا،۱،۱۴،۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;. در حدی که می‌دانیم &amp;lt;که&amp;gt; در کل اساطیر هندی به نسخه‌ی اولیه وفادارتر بوده‌اند و اگر تفاوتی در میان این دو روایت دیده شود، معمولا نسخه‌ی هندی است که شکل کهن‌تر &amp;lt;و&amp;gt; هند و ایرانیِ داستان را حفظ کرده است. این خود نشانگر &amp;lt;نشان‌دهنده&amp;gt; آن است که [[شاه-پهلوان|شاه-پهلوانی]] مانند جمشید در شکل اولیه‌اش ایزدی بوده که بعدتر در ایران پس از ظهور زرتشت به مرتبه‌ی انسانی تابع اهورامزدا، تنزل مقام یافته است. ناگفته نماند که در آیین‌های هندی نیز این دگردیسی ایزد-شاه به [[شاه-پهلوان]] انجام یافته است. هرچند صراحت و سرعت آن کمتر از ایران بوده است. در متون مناسک‌آمیز ودایی و هندویی، یمه هرگز با لقبِ خدا (دِوَه) مشخص نشده، بلکه معمولا عنوان شاه (راجان) را یدک می‌کشد. اما این لقب را به همراه ایزدی بزرگ مانند وارونا داراست&amp;lt;ref&amp;gt;ریگ‌ودا،۱۶،۹۷،۱۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یمه در وداها موجودی ایزدگونه است که جاویدان و نامیرا آفریده شد و توانست راه ورود به جهان مردگان را بیابد. نگهبان این راه سگی چهارچشم بود به نام سَرَما، که به همین شکل در اوستا هم با نام پِشوپانَه دیده می‌شود. سربروس یا سگِ سه‌سرِ نگهبان دوزخ در اساطیر یونانی، بی‌تردید نسخه‌ای غربی از همین روایت هند و ایرانی محسوب می‌شود. ارتباط یمه با راه سرزمین مردگان چندان محکم است که وداها مسیر روح پس از مرگ را جاده‌ي یمه می‌نامد&amp;lt;ref&amp;gt;ریگ‌ودا، ۱۰، ۱۴، ۱-۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
با وجود آن که در گاهان اشاره‌ای منفی به جمشید به چشم می‌خورد، این نیای اساطیری چندان زورمند و نامدار بوده است که زرتشتیان بعدی ناگزیر شدند او را به شکلی در تاریخ اساطیری خویش به خوش‌نامی بگنجانند. از این رو در ادبیات زرتشتی نیز همچنان رد پای خاستگاه آسمانی او را می‌توان بازیافت. در اوستا می‌خوانیم که او نخستین کسی بود که با اهورامزدا همپرسگی کرد&amp;lt;ref&amp;gt;وندیداد، فرگرد دوم، ۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;، و هرچند خداوند، پیامبری دین خویش را به او عرضه کرد، جمشید نپذیرفت و در مقابل قبول کرد که جهان را فراخ سازد و ببالاند و سالار و نگاه‌بان آن باشد&amp;lt;ref&amp;gt;وندیداد، فرگرد دوم، ۳-۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جم که شکل کهن‌ترِ نام این [[شاه-پهلوان]] است، از ریشه‌ای هند و ایرانی مشتق شده و جفت یا دوتایی معنا می‌دهد. این بن‌واژه در زبان‌های اروپایی به همین معنا باقی مانده است و به عنوان مثال آن را در نام برجِ دوپیکر (Jemini) می‌توان یافت که دوقلو معنا می‌دهد و نمادش هم انسانی با دو پیکر است. این نام از آنجا آمده که جمشید/‌یمه به راستی دوقلو بوده و &amp;lt;با خواهرش همزادی به نام جَمیک یا یَمی داشته است&amp;gt;. یمی، خواهر جم، با آبها پیوند داشته است و ایزدبانوی یکی از رودهای هند به نام جَمنا است که نام خود را از وی وام گرفته است.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
در فارسی امروزین این شخصیت را با نام جمشید می‌شناسیم که نامش تشکیل یافته از جم به همراه شید. این عنصر دوم چنان که حمزه‌ی اصفهانی و بیرونی و مسکویه رازی به درستی اشاره کرده‌اند، درخشان معنا می‌دهد و در اصل اوستایی‌اش خشَئِتَه بوده است. این پسوند به طور مجازی در معنای زیبا نیز به کار گرفته می‌شود. از این رو جمشید به معنای جمِ درخشان یا جمِ زیبا است&amp;lt;ref&amp;gt;رنجیان، ۲:۱۳۴۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;. &amp;lt;هرچند&amp;gt; برخی از نویسندگان پسوند شید را، &amp;lt;با&amp;gt; خشتره به معنای شاه، یکسان گرفته‌اند&amp;lt;ref&amp;gt;گرشویچ: ۱۹۵۵، ص ۳۳۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;. لومل و آندراکس این برداشت را از آنجا پذیرفته‌اند که قدما خورشید را شاه ستارگان می‌دانستند و در شاه‌نامه هم گاهی نام جمشید به صورت شاه‌جم آمده است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر}}&lt;br /&gt;
{{ب|که بر شاه جم چون برآّشفت بخت|به ناکام ضحاک را داد تخت}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زبان‌های ایران شرقی شکل باستانی‌ترِ این نام‌ها با واکبرِ‌ &amp;quot;اِ&amp;quot; کشیده همچنان وجود دارد. از این روست که این نام در افغانستان و تاجیکستان و پاکستان به صورت &amp;quot;جمشِد&amp;quot; تلفظ می‌شود. نام جِم که در ترکیه رواج دارد نیز شکلی از همین نام است. چنان که کریستن‌سن نشان داده است، نام‌های مشتق از جم (یاماکا، یاماکشدا، یا شکل ایرانی آن یَمَه خشَترَه) در ایران و هند باستان محبوبیت زیادی داشته است و این را می‌توان به حساب رواج و فراگیری داستان‌های وی دانست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در دوران اسلامی مورخان ایرانی کوشیدند تا جمشید را در شجره‌نامه‌ي‌ نامدارانِ‌ اساطیر سامی جای دهند. از این رو مثلا دینوری او را جمشید بن ویونجهان بن ارفخشد بن سام بن نوح دانسته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;۲.&#039;&#039;&#039; جمشید در شکل کهن و آغازین‌اش، پیوندی تنگاتنگ با خدایان داشته است. به ویژه کردار و خصلت‌های او با خدای خورشید یعنی مهر شباهت دارد. در حدی که برخی حتی نام او را با القاب مهر یکی گرفته‌اند. یک دلیل در این مورد آن &amp;lt;است&amp;gt; که ‌لقبِ شید یا درخشان، گذشته از نام جمشید در نام خورشید نیز دیده می‌شود و آن نیز واژه‌ای مرکب است که بخش نخست آن خور یا هور است که در فارسی کهن آفتاب و خورشید معنا می‌داده است. این واژه با سوریَه‌ی سانسکریت برابر است که نام خدای خورشید است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گذشته از این شباهت در نام، جمشید از این رو نیز با خدای خورشید – مهر- شباهت دارد که هر دوی ایشان با نام &amp;quot;فراخ‌چراگاه&amp;quot; و &amp;quot;دارنده‌ی رمه‌های بسیار” توصیف شده‌اند. مهر از دیرباز، خدای بزرگ رمه‌داران و قبایل کوچگرد ایرانی بوده است و از این رو اشاره به دولتمندی و شکوه او معمولا با استعاره‌های مربوط به چراگاه و رمه بیان می‌شده است. جمشید نیز دقیقا چنین است، چندان که زرتشت هنگام دعا کردنِ گشتاسپ آرزو می‌کند که او نیز مانند جمشید از گله و رمه‌ی بسیار بهره‌مند شود&amp;lt;ref&amp;gt;آفرین پیغمبر زرتشت، ۳.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خویشکاری عمده‌ی مهر، که قربانی کردن گاو و خلق زندگی بوده نیز با کردار جمشید شباهت دارد. چرا که او نیز گاو را می‌کشد و مردمان پیرو خویش را برای مدت هزار سال از جوانی و تندرستی دایمی برخوردار می‌کند. تفاوت در این میان به نگرش انقلابی زرتشتی مربوط می‌شود که مهر را از اعتبار انداخت و قربانی خونین جانوران را ممنوع کرد و از این رو جمشیدِ مهرآسا را همچون گناهکاری نکوهش کرد.&lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
جمشید بارها با صفاتی نواخته شده که به خورشید و مهر مربوط می‌شوند. در اوستا جمشید &amp;quot;خورشید‌چشم&amp;quot; - یعنی دارنده‌ی چشمانی تیزبین مانند خورشید- است&amp;lt;ref&amp;gt;یسنه ۹، بند ۴.&amp;lt;/ref&amp;gt;، که خود یکی از توصیف‌های مهر است. در وندیداد بارها برای جمشید لقب هورچهر (دارنده‌ی رخساری مانند خورشید) به کار گرفته شده است&amp;lt;ref&amp;gt;وندیداد، فرگرد دوم، مثلا بندهای ۲، ۳، ۴، ۵، ۹ و ...&amp;lt;/ref&amp;gt;. این ارتباط میان جمشید و مهر به سپهر اساطیر ایرانی منحصر نیست و در اساطیر هندی نیز سابقه دارد. چنان که در ویشنوپورانا او را &amp;quot;خورشید‌نژاد&amp;quot; خوانده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین جمشید به روایت بیرونی رام‌کننده‌ی جانوران به ویژه اسب بود، که در اساطیر هند و ایرانی از خویشکاری‌های ایزد مهر است. در ضمن جمشید پس از سفری دشوار به جهان مردگان پیمان را برای مردمان آورد، که باز او را با نگهبان عهد و پیمان‌ها (یعنی مهر) شبیه می‌سازد.&lt;br /&gt;
هرچند جمشید با مهر در ارتباط است، اما پدرش ویونگهان، در اساطیر دینی ایرانی شخصیتی مقدس است که هوادار ایزدی دیگر است. او نخستین کسی است که گیاه هوم را پیدا می‌کند و فنِ تصفیه کردنِ شیره‌ی هوم را ابداع می‌کند&amp;lt;ref&amp;gt;یسنه ۹، بند ۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; و به این ترتیب آیین نیایش هوم را بنیان می‌نهد. او یکی از سه نفری است که در ایجاد این آیین، نقش مهمی را بر عهده دارند و به پاداش این خدمتی که به هوم می‌کنند، به داشتنِ فرزندانی نامدار سرافراز می‌گردند. به این ترتیب، در اساطیر ایرانی زاده شدن جمشید حادثه‌ای مهم بوده که از پرهیزگاری و خدمتِ پدرش به ایزدِ هوم ناشی شده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	هوم نیز مانند مهر،‌ ایزدی بسیار کهن و باستانی بود که در هند با نام سومَه پرستیده می‌شد. هوم در واقع، گیاهی بود کوهستانی که شیره‌ای با خواص روانگردان داشت و در آیین‌های شمنی کهن هند و ایرانیان مورد استفاده‌ی رازآشنایان قرار می‌گرفت&amp;lt;ref&amp;gt;نیبرگ، ۱۳۵۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. هندیان و ایرانیان، هوم و مهر را دو ایزدِ همکار می‌دانستند که به ترتیب قربانی گیاهی و جانوری را نمایندگی می‌کردند. خونِ گاو همتای شیره‌ي‌ هوم بود و همان طور که گاو در مراسم قربانی کشته می‌شد، هوم را در هاون &amp;lt;می‌&amp;gt;کوبیدند و می‌ساییدند. از این رو ارتباط دو سویه‌ی جمشید با مهر و هوم را می‌توان همچون کارکرد وی به عنوان قربانی‌گزارِ آرمانی و ازلی تعبیر کرد، که جاودانگی را برای تن و روان به ارمغان می‌آورد. او را شاید بتوان شکلی زمینی شده و انسانی از همان ایزدِ مهر دانست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید از این روست که جمشید با نوشابه‌ی آیینی مهم و کلیدی دیگری که به همین ترتیب خاصیت روانگردان دارد نیز مربوط است. محمد بن‌آملی در دانشنامه‌ي نفایس الفنون فی العرایس العیون مي‌نویسد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;quot;عضد الدوله از صاحب ابن عباد می‌پرسد اول کسی که شراب بیرون آورد که بود؟ او جواب داد که جمشید جمعی را بر آن داشت تا نباتات و درختان گوناگون را بکارند و ثمرات آن را تجربه نمایند. چون میوهٔ رز چشیدند در او اذتی هر چه تمام‌تر یافتند و چون خزان شد در میوهٔ رز استحاله‌ای پدید آمد. جمشید دستور داد تا آب آن را بگیرند و در خمره کنند. پس از اندک مدتی در خمره آن تغییر حاصل شد «و از اشتداد غلیان حلاوت او به مرارت پیدا شد». جمشید در آن خمره را مهر کرد و دستور داد که هیچ کس از آن ننوشد، زیرا می‌پنداشت که زهر است. جمشید را کنیزک زیبایی بود که مدت‌ها به درد شقیقه مبتلا گشته و هیچ یک از اطبا نتوانستند او را معالجه کنند. با خود گفت مصلحت من در آن است که قدری از آن زهر بیاشامم و از زحمت وجود راحت شوم. قدحی پر کرد و اندک اندک از آن آشامید. چون قدح تمام شد اهتزازی در او پدید آمد، قدحی دیگر بخورد، خواب بر او غلبه کرد. خوابید و یک شبانه روز در خواب بود. همه پنداشتند که کار او به آخر رسید. چون از خواب برخاست از درد شقیقه اثری نیافت. جمشید سبب خواب و زوال بیماری پرسید. کنیز آن حال باز گفت. جمشید جملهٔ حکما را گرد کرد و جشنی بر پا نمود و خود قدحی بیاشامید و بفرمود تا به هر یک قدحی دادند. چون یکی دو دور بگردید، همه در اهتزاز در آمدند و نشاط می‌کردند و آن را شاه‌دارو نام نهادند و در آن راه مبالغه می‌نمودند و در خوردن افراط می‌کردند.&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;آملی، ۱۳۸۰.&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منوچهری نیز در خمریه‌ی زیبایی همین داستان را نقل کرده&amp;lt;ref&amp;gt;منوچهری، ۱۳۵۶: ۱۴۳و ۱۴۴.&amp;lt;/ref&amp;gt; و در نوروزنامه‌ی منسوب به خیام نیز ماجرای مشابهی نقل شده، با این تفاوت که ساختن شراب به یکی از درباریان جمشید به نام شمیران منسوب شده است&amp;lt;ref&amp;gt;خیام؟، ۱۳۱۲.&amp;lt;/ref&amp;gt;. بنابراین جمشید با دو نوشابه‌ی آیینی و مقدس کهن ایرانی یعنی هوم و می، ارتباط برقرار می‌کند. این دو را، اگر در کنار گناه بزرگش یعنی کشتن و خوردن گاو ببینیم، به رگ و ریشه‌ی باستانی و کهنِ جمشید و موقعیت مرکزی‌اش در آیین‌های قربانی پی می‌بریم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;۳.&#039;&#039;&#039; در ایران زمین مهم‌ترین ویژگی جمشید خصلت شاهانه‌اش است. او همواره همچون شاهی پرعظمت و نامدار و مقتدر نموده شده، که مردم را به سوی نیکبختی و شادمانی راه‌نمایی مي‌کند. برجسته‌ترین ویژگی جمشید آن است که [[شاه-پهلوان|شاه-پهلوانی]] فرهمند است. او در میان آدمیان نیرومندترین موجود است و شکوه و جلال سلطنتش به همراه دانایی و قدرتِ شخصی‌اش در هیچ کجا نظیر ندارد. در اوستا می‌بینیم که جمشید در پای کوهی به نام هوکَر برای اردویسوره آناهیتا صد اسب و هزار گاو و ده هزار گوسفند قربانی کرد و از او خواست تا بزرگترین شهریارِ تمام کشورها شود، و بر همه‌ی دیوان و مردمان و جادوان و پریان و کَوی‌ها (امیران محلی ایران شرقی) و کرپن‌های ستمکار (روحانیون پیشازرتشتی) چیره شود، و آناهیتا این درخواست را برآورده ساخت&amp;lt;ref&amp;gt;آبان‌پشت، ۷، ۲۶ و ۲۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;. جمشید برای خدای کهنسال و مرموز بادها، یعنی [[ایزد وای|وای]] و خدای حامی گله‌ها، یعنی درواسپ&amp;lt;ref&amp;gt;گوش‌یشت، ۲، ۸-۱۱.&amp;lt;/ref&amp;gt;، نیز در پای کوه هوکَر قربانی ‌گذارد. این بار خواستش آن بود که فرهمندترینِ مردمان باشد، و به شهریاری خویش مردم و جانوران و گیاهان را نامیرا سازد. و جالب آن که جمشید مي‌خواهد که در میان مردم &amp;quot;هورچهر&amp;quot; باشد، یعنی رخساری همانند خورشید داشته باشد&amp;lt;ref&amp;gt;رام‌یشت، ۴، ۱۵-۱۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	قربانی کردن این شمارِ بسیار از دام‌ها می‌تواند نشانه‌ی پیوند جمشید با قبایل ایرانی کوچگرد و رمه‌دار باشد. قبایلی که چارپایان را برای خدایان باستانی آریایی قربانی می‌کردند و درست طبق روایت اوستا چیرگی بر قبایل همسایه و رقیب را از ایشان درخواست می‌کردند. قدمت چشم‌گیر داستان جمشید و تعلقش به دوران پیش از جدا شدن هندیان و ایرانیان از هم، این حدس را تقویت می‌کند که جمشید در ابتدای کار شکلی آسمانی شده از نیای قبیله‌ایِ آریاییان و حالت آرمانیِ رئیس قبیله‌ی کوچگرد بوده است. چرا که در آن دوران تمام قبایل آریایی سبک زندگی کوچگردانه داشته‌اند و هنوز در هند و ایران زمین در قالب جوامع کشاورز مستقر نشده بودند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
این پیوند میان جمشید و قبایل رمه‌دار با همسان بودنش با مهر نیز تقویت می‌شود، که ایزدِ محبوب قبایل کوچگرد ایرانی بود و تا پایان عصر اشکانی نیز این موقعیت را حفظ کرد. گذشته از این، در اساطیر ایرانی به این نکته اشاره شده که در زمان حکمرانی جمشید برای سه بارِ متوالی، هر سیصد بار یک بار، زمین برای مردمان تنگ شد، و هر سه دفعه او بود که به یاری هرمز، زمین را گسترش داد&amp;lt;ref&amp;gt;وندیداد، فرگرد دوم، ۸-۲۰.&amp;lt;/ref&amp;gt;. به شکلی که ابتدا مساحت زمین، یک سوم و بار دوم، دو سوم و در نهایت، سه سوم پهناورتر شد. به این ترتیب او همان کسی است که سطح زمین را برای زیستن مردمان گسترده‌تر ساخته است، و این قاعدتا اشاره‌ایست به مهاجرت اقوام آریایی کوچگرد به سرزمین‌های جدید&amp;lt;ref&amp;gt;بهار، ۱۳۸۴، ۵۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;. به خصوص که در وندیداد برای گسترده شدنِ زمین مسیری ذکر شده، و گفته شده که جمشید زمین را به سمت نیمروز (جنوب) گسترش داد، و این درست مسیری است که قبایل آریایی در مهاجرت بزرگ خود در پیش گرفتند. چنین تعبیری از تفسیر کریستن‌سن&amp;lt;ref&amp;gt;کریستن‌سن، ۱۳۸۶.&amp;lt;/ref&amp;gt; که به پیروی از وسترگارد این ماجرا را بیانی طبیعت‌گرایانه از خلقت زمین و مسکونی شدنش می‌داند، نیرومندتر است. به ویژه که در این جریان به استفاده از افزارهایی مانند تازیانه و سوفار (شیپور) که برای کار راندن اسب و اعلام کوچ قبایل باستانی کاربرد داشته‌اند نیز در وندیداد اشاره شده است&amp;lt;ref&amp;gt;وندیداد، فرگرد دوم، ۱۰، ۱۴ و ۱۸.&amp;lt;/ref&amp;gt;. از این رو جمشید را می‌توان شکلِ اساطیری شده‌ی رهبرانی قبیله‌ای دانست که مهاجرت اقوام هند و ایرانی از ایرانویج به قلمرو ایران زمین را رهبری کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	جمشید اما، شخصیتی کوچگرد نیست. بقایای تعلق او به دوران کوچگردی به پیوندش با مهر و خویشکاری‌اش در گستردن زمین خلاصه می‌شود. برعکس، او نخستین شاهی است که آشکارا نشانه‌های زندگی مستقر کشاورزانه را از خود نشان می‌دهد و حتی موسس و بنیان‌گذار این سبک از زندگی دانسته می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمشید مثالی آرمانی از دارندگان فرّه شاهانه است. به همین دلیل هم، نه تنها آدمیان، که دیوان و پریان به خدمت او در‌آمدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:اسطوره‌شناسی]] [[رده:در حال ویرایش]]&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zaki</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88%D8%A7%D9%86&amp;diff=1331</id>
		<title>شاه-پهلوان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88%D8%A7%D9%86&amp;diff=1331"/>
		<updated>2017-06-05T18:42:39Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zaki: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;وکیلی، شروین، [http://soshians.ir/fa/wp-content/uploads/2017/04/Sherwin-Vakili-Hero-Mythology.pdf &#039;&#039;اسطوره‌شناسی پهلوانان ایرانی&#039;&#039;]، نشر شورآفرین، تهران، ۱۳۸۹ (ص ۳۱–۲۰).&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	 &#039;&#039;&#039;۱.&#039;&#039;&#039; شاه-پهلوانان، رده‌ای مهم و برجسته از شخصیت‌های اساطیری را بر می‌سازند. رده‌ای که هم از نظر موقعیت ممتازشان در سلسله مراتب اقتدار دنیوی اهمیت دارند و هم از نظر پیوندی که با نیروهای قدسی و نظمِ حاکم بر گیتی پیدا می‌کنند. در واقع چنین می‌نماید که نخستین شکل از [[پهلوان|پهلوانِ]] اساطیری که در تاریخ تمدن‌های گوناگون تکامل یافته باشد، شکلی از همین شاه-پهلوان باشد. کهن‌ترین نقش‌مایه‌هایی که [[پهلوان|پهلوانی]] مسلح را در نبرد با نیروهای اهریمنی نشان می‌دهند، به شخصیتی سیاسی و پادشاهی مقتدر اشاره دارند که در چیرگی بر نیروهای دشمن‌خو و مستقر کردن نظمی نو بر قلمرو خویش کامیاب می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لوح نارمر که به ابتدای هزاره‌ی سوم پ.م تعلق دارد و یکی از کهن‌ترین نقش‌مایه‌های این رده را به دست می‌دهد، در واقع کتیبه‌ای نمادین است که ماجرای پیروزی‌های نارمر – فرعون مصر- بر دشمنانش را روایت می‌کند. به همین ترتیب، کهن‌ترین متن سومری که از نبرد شاهی به نام انمبارگسی با شاه شهری به نام ارت (احتمالا شهداد در نزدیکی کرمان) حکایت می‌کند نیز چنین وضعیتی دارد. گیلگمش نیز در ابتدای کار پادشاه شهر ارک در میان‌رودان بوده است، و به این ترتیب می‌بینیم که در تاریخ تحول [[پهلوان|پهلوانان]]، الگوهایی که این شخصیت‌ها را با پادشاه ادغام نماید، تقدم و رواج بیشتری داشته است.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	شاه-پهلوان، به این ترتیب، شکلی استعلایی شده و فرارونده از رهبرِ نظامیِ جامعه است. پادشاهی که به قدرت سیاسی دست یافته است و بر دشمنان خویش چیره شده، به ناچار باید ادعای مشروعیت خویش را با ارجاع به توانایی‌های غیرعادی و فراطبیعی‌اش تقویت کند. پادشاه از سویی به این انگاره‌ی فراانسانی نیاز دارد تا مشروعیت و مقبولیت حکومت خویش را تضمین نماید، و از سوی دیگر ناگزیر است به کردارهای بزرگی دست یازد تا این تصویر اغراق‌آمیز از انسان برتر را به پشتوانه‌ای تجربی و عینی مسلح سازد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از سوی دیگر، مردم نیز به نظامی روایی نیاز دارند تا این مشروعیت را بپذیرند و آن سلطه را تاب آورند. به این شکل، روایت‌های اساطیری مربوط به شاه-پهلوانان در دیالکتیک میان شاهان و مردم پدید می‌آید. زایش اسطوره‌ی شاه-پهلوان آمیزه‌ای پیچیده است از چندین و چند متغیر گوناگون. کردارهای شاهان تاریخی، بقایای داستان‌ها و اساطیر دیرپاتر و کهن‌تری که خاستگاه‌های چیزها را به کمک کردار ایزدان تبیین می‌کنند، انگاره‌های آرمانی از ابرانسان که در روایت‌های مردمی و قصه‌های عامیانه تبلور می‌یابد، و گه‌گاه دستگاه تبلیغاتی شاهی هوشمند – مانند شاهان نخستین هخامنشی- که روایتی رسمی از این شخصیت را پیشنهاد می‌کند، در هم آمیخته می‌شوند تا اسطوره‌ی شاه-پهلوان را پدید آورند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
نظام مشروعیت پادشاه، به این ترتیب، از شبکه‌ای نمادین تشکیل یافته است که از سویی بر سرشت غیرعادی و توانمندی‌های فراطبیعیِ شاه تاکید می‌کند، و از سوی دیگر مجموعه‌ای از کردارهای درخشان و دستاوردهای پهلوانی را به عنوان داربست این روایت ایجاب می‌کند. با این وجود، روایت‌های مربوط به شاه-پهلوان را نباید تنها همچون ترفندی سیاسی از سوی نظام مستقر سیاسی تلقی کرد. چرا که مردمان نیز برای پذیرش حاکمیت یک شاه، به روایت‌های مشروعیت بخشی از این دست نیاز دارند، و گذشته از این چشم‌داشت‌هایی از پادشاه خویش دارند که تنها در زمینه‌ی روایت‌هایی از این دست، و با تکیه بر عینیت یافتنِ کردارهای مطابق با آن طلبیده و برآورده می‌شود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
به این ترتیب، رابطه‌ی [[معنا|معناییِ]] میان پادشاه و مردمش، و همچنین ربط بین شاه و نظمِ حاکم بر جامعه در قالب روایتی داستانی صورت‌بندی می‌شود که از طرفی دلایل برتری و چیرگی شاه را به کمک متغیرهایی مانند توانایی‌های غیرعادی وی، بخت و سرنوشت بلند، یا برخورداری از لطف ایزدان توجیه می‌کند، و از طرف دیگر همچون برنامه و دستورکاری عمل می‌کند که چگونه رفتار کردن به مثابه شاهی آرمانی را به پادشاه دیکته می‌نماید و انتظارات مردم از او، و متغیرهای مهم در شایسته پنداشته شدنش را صورت‌بندی می‌نماید. روایت شاه-پهلوان، نه تنها برای شاه مشروعیت و محبوبیت به ارمغان می‌آورد، که او را به اجرای مجموعه‌ای از وظیفه‌ها و برآورده کردن شروطی کرداری پایبند می‌سازد. به این ترتیب است که شخصیت مسئله‌برانگیزی مانند شاه – که اراده و انتخابش بر زندگی شمار زیادی از آدمیان تاثیر می‌گذارد- در یک نظام اجتماعی پذیرفته می‌شود و جایگاهی معنادار و مقبول می‌یابد و حضورِ زورآورش هم تحمل شده، و هم به رسمیت شمرده می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	شاهانی که تاج و تخت را از پدران خویش به ارث می‌برند، معمولا مشکل کمتری در متقاعد کردنِ مردمشان دارند. مشروعیت ایشان در نظامی سنتی که بر خاک و خون مبتنی است، به نسبت خونی‌شان با پادشاه پیشین باز می‌گردد، و به این ترتیب این شاهان حتی بدون پشتیبانی روایتی اغراق آمیز از سجایای اخلاقی‌شان نیز می‌توانند به اداره‌ی امور مملکت بپردازند. اما کسانی که بر شاهان مستقر شورش می‌کنند، و بنیان‌گذارانی که دودمانی نو و نظمی نو را بنا می‌نهند، از چنین پشتوانه‌ی خانوادگی و تاریخی‌ای محروم هستند و به ناگزیر باید آن را در قلمروی اساطیری بازسازی کنند. از این روست که اساطیر شاه-پهلوانان، به ویژه به کسانی مربوط می‌شود که در شرایطی نامساعد، بر نظم‌های مستقر شوریده‌اند و نظمی نو را بنیاد کرده‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این [[کنش|کنشِ]] پس زدنِ قواعد مرسوم و تاسیس قوانین نو، کاری است که به ویژه در شرایط آشوب‌گونه به خوبی قابل انجام است. به هنگامِ آشفتگی است که همگان نیاز به نظمی نو را درک می‌کنند و از رهبری که در این راستا گام بردارد پیروی می‌نمایند. از این رو مهم‌ترین [[کارکرد]] شاه-پهلوانان، چیرگی بر شرایط آشوب‌زده است، و استقرار نظم بر گیتی، یعنی کاری که با [[کنش]] خلاقانه‌ی خدایان در ابتدای پیدایش گیتی همانند است. در روایت‌های اصلی و مهمِ شاه-پهلوانان، عنصرِ بازسازی نظم هستی همواره در پیوند با نیروهای قدسی قرار دارد و شاه-پهلوان با یاری ایزدان و فرشتگان است که به انجام این کار بزرگ کامیاب می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	به این ترتیب، عنصر اصلی سیمای شاه-پهلوان عبارت است از شورش بر شرایطی ستمگرانه و نامطلوب، که معمولا با آشوب و هرج و مرج هم‌سان پنداشته می‌شود. شورشی که به استقرار نظمی نو و وضع قوانینی دادگرانه و نوظهور منتهی شود، و به این ترتیب کردار شاه-پهلوان را به مرتبه‌ی [[کنش|کنشِ]] آفریدگارانِ نظمِ حاکم بر گیتی بر کشد. این [[کنش]]، در نهایت به ترسیم انگاره‌ای از شاه-پهلوان منتهی می‌شود که با سیمای خداوندِ مقتدر و ایزدانِ نیرومندِ حافظ نظم گیتی شباهتی دارد. از این رو شاه-پهلوان به خدایان می‌ماند و به همین دلیل هم در تمدن‌هایی مانند مصر و اکد، شاهان بزرگ برای خویش ماهیتی الاهی قایل بودند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&#039;&#039;&#039;۲.&#039;&#039;&#039; از نظر تاریخی، شاه-پهلوانان کهن‌ترین الگوی صورت‌بندی پهلوانان و شخصیت‌های اساطیری هستند. در ابتدای هزاره‌ی سوم پ.م و همزمان با ظهور نخستین تمدن‌های کشاورز بر کره‌ی زمین، نخستین نشانه‌های [[پهلوان|پهلوانانِ]] اساطیری نیز در تمدن‌هایی مانند سومر، مصر و ایلام پدیدار شد. این [[پهلوان|پهلوانان]] همگی موقعیتی سیاسی را اشغال می‌کردند و شاهانی بودند که شرح ماجراهای دلاورانه‌شان عموما به نبرد با شاهان سرزمین‌های همسایه محدود می‌شد. [[کنش|کنشِ]] چیرگی بر دشمنان، خیلی زود با روایت‌هایی نمادین گره خورد که در آن شاه-پهلوان بر نماینده‌های اساطیریِ دیگرِ آشوب نیز گلاویز می‌شد و بر آنها غلبه می‌کرد. به این ترتیب نقش‌مایه‌ی مشهورِ پهلوانی که در حال کشتن اژدها یا جانوری وحشی است، در ارتباط با شاه-پهلوان شکل گرفت. دشمنی که شاه-پهلوان بر او غلبه می‌کرد، به تدریج به مرتبه‌ی نماینده‌ی نیروهای شر و عامل اصلیِ بروز آشوب بر زمین رسمیت یافت، و با رمزگذاریِ جانوریِ مرسوم برای نمایش عوامل آشوب‌گونه، صورت‌بندی شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	ظهور نقش‌مایه‌ی شاه-پهلوانِ اژدها اوژن، قدمتی بسیار زیاد دارد، چندان که در نخستین آثارِ به جا مانده از شاه-پهلوانان، صورت‌های نخستینِ آن  را می‌بینیم. با این وجود، همزمان با آغاز عصر آهن در قرن دوازدهم پ.م بود که این نقش‌مایه در دستان قبایل آریاییِ به کار گیرنده‌ی گردونه‌ی جنگی و آهن، به نمادی عام برای شاه-پهلوانان تبدیل شد. پیش از آن نیز این [[نماد]] از مجرای پادشاهی میتانی به هنر آشوری‌ها منتقل شد و تصویر مشهورِ شاهِ شیراوژن را پدید آورد، که بعدها برای هخامنشیان به ارث رسید و ترکیب‌هایی متنوع از چیرگی شاه بر هیولایی جانوری را نتیجه داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	نقشِ بنیادینِ شاه-پهلوان، که چیرگی بر دشمن و الغای آشوب و استقرار نظم بود، خیلی زود با عنصر اساطیری پیچیده‌ای پیوند خورد، و آن هم عنصرِ نجات بخشی بود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
نخستین متنی که در آن به ظهورِ ناجی در آخر زمان اشاره شده است، سرودهای گاهان&amp;lt;ref&amp;gt;درباره‌ی برداشت نگارنده از گاهان بنگرید به: وکیلی، شروین، [http://soshians.ir/fa/wp-content/uploads/2017/05/Sherwin-Vakili-Zand-Gahan.pdf &#039;&#039;زند گاهان&#039;&#039;]، ۱۳۸۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; است که در حدود قرن دوازدهم پ.م توسط زرتشت سروده شده است. در این متن، زرتشت که از باده‌ی پیروزی سرمست است و جهانگیر شدنِ دین خویش را انتظار می‌کشد، به فراز آمدن کسی اشاره می‌کند که لقبش سوشیانس –به زبان اوستایی، سَئوشیَنتَه- یعنی نجات بخش است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زرتشت به احتمال زیاد در ابتدای کار از این واژه خود را در نظر داشته است و خویش را همچون نجات بخشی می‌دیده که مردمان را از چنگال اهریمن خواهد رهاند. با این وجود، وقتی پیامبر آریایی پا به سن گذاشت و مقاومت قبایل ایرانیِ کوچگرد را در برابر آیین خویش دید، به تدریج از این باور فاصله گرفت. وقتی زرتشت در آتشکده‌ی بلخ کشته شد، بی آن که آیینش جهانگیر شده باشد، پیروانش به این باور رسیدند که منظور از سوشیانس، ابرپهلوانی از نسل او بوده که در آینده ظهور خواهد کرد و وعده‌ی پیامبر را متحقق خواهد ساخت. به این ترتیب، در روایت دینی، سوشیانس را با پسر زرتشت که نطفه‌اش نزد آناهیتا در دریاچه‌ی چیچست به امانت نهاده شده، یکسان گرفتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	با این وجود، روایتِ نجات بخش، [[کارکرد|کارکردی]] چنان ارزشمند، و سازگاری چندان عمیقی با نقشِ شاه-پهلوان داشت که پس از چند قرن توسط جنگاوران و سردارانی متعدد مورد وام‌گیری واقع شد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
هفت قرن پس از کشته شدنِ زرتشت، زمانی که آیین او با دین‌های دیگر ایران زمین درآمیخته بود و اندیشه‌ی نجات‌بخشی نیز توسط خرده فرهنگ‌های مختلف وام‌گیری شده بود، شخصیتی استثنایی ظهور کرد که دو کارِ برجسته را همزمان به انجام رساند. او از سویی اسطوره‌ی شاه-پهلوان را برای شرایط نوظهورِ ناشی از عصر کشاورزی پیشرفته بازسازی کرد، و عناصر کهن آن را زدود و عناصری جدید بدان افزود، و از سوی دیگر ادعا کرد که شاه-پهلوانی اساطیری است و این ادعا را به بهترین شکل تحقق بخشید. این شخصیت، کوروش بزرگ هخامنشی بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	کوروش، شخصیتی مهم در سیر تحول مفهوم شاه-پهلوان است. همان‌طور که در نوشتاری دیگر نشان داده‌ام&amp;lt;ref&amp;gt;برای توضیح بیشتر در مورد اشاره‌های جاری به کوروش بزرگ، بنگرید به: وکیلی، شروین، &#039;&#039;تاریخ کوروش هخامنشی&#039;&#039;، ۱۳۸۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;، کوروش بی‌تردید با آیین زرتشت آشنا بوده، و اسطوره‌ی ناجی را نیز به طور کامل می‌شناخته است. این شخصیتِ برجسته، هرچند احتمالا خود زرتشتی نبود&amp;lt;ref&amp;gt;بویس، مری، [http://www.ketab.ir/modules.php?name=News&amp;amp;op=pirbook&amp;amp;bcode=1871749 &#039;&#039;تاریخ کیش زرتشت&#039;&#039;] (جلد دوم)، ترجمه‌ی همایون صنعتی زاده، نشر توس، تهران، ۱۳۷۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;، اما از سازمان تبلیغی ایشان و مغانی که کم یا بیش زیر تاثیر وی قرار گرفته بودند، برای گسترش دامنهی اقتدار خود سود جست. در تاریخ مدون فرهنگ‌های انسانی، او نخستین کسی است که ادعا کرد ناجی است. ادعایی که بعدها توسط شمار بسیار زیادی از ماجراجویانِ کامیاب یا شکست خورده تکرار شد، ولی شروط آن هرگز با کمال و انسجامِ آنچه کوروش انجام داد، برآورده نشد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	کوروش به کمک شبکه‌ی تبلیغی گسترده و نیرومندِ مغان، خویش را همچون نجات‌بخشی که وعده‌ی ظهورش بر سر زبان‌هاست، بازنمود، و وقتی به قدرت دست یافت چنان با درایت عمل کرد که همگان را به راست بودنِ این ادعا متقاعد کرد. رمزِ کامیابی دولت هخامنشی با آن گستردگی جغرافیاییِ خیره‌کننده و دوامِ دور از انتظارش، تنها در قدرت نظامی یا نوآورانه بودنِ نظم سیاسی‌اش نهفته نبود، که تا حدود زیادی به باورِ مردم در مورد ماهیت شاهنشاه بستگی داشت. باوری که حتی پس از انقراض هخامنشیان نیز تا هزاران سال دوام آورد و کلیتِ چارچوب ذهنی تمام تمدن‌ها در مورد اقتدار سیاسی را شکل داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	به این ترتیب، در حدود اواسط قرن ششم پ.م، اسطوره‌ی شاه-پهلوان که تا پیش از آن تنها به زورآوری و پیروزمندیِ شاه و چیرگی‌اش بر دشمنان تاکید می‌کرد، با روایتِ ناجی نیز در آمیخت. به این ترتیب، دو روایتِ متفاوت از کارویژه‌ی شاه-پهلوان تکامل یافت. یک روایت، تداوم همان سنت کهن بود که شاه-پهلوان را به دلیل پیوندش با نظم‌بخشی به گیتی و کارکردش به عنوان از بین برنده‌ی آشوب، با خدایان هم‌سان می‌دانست. این ایزدگونه دانستنِ شاه، از سنتی بسیار کهن بر‌می‌خاست که برای نخستین بار در مصر به شکلی موفق صورت‌بندی شده بود. در قلمرو مصر بود که مفهوم شاه-پهلوان با خدایان ادغام شد و تصویرِ ترکیبیِ یاد شده وضعیتی نهادینه شده یافت. در حدی که ایزدگونه بودنِ فرعون بخشی از ایدئولوژی رسمی حکومتی محسوب می‌شد و ضامن مشروعیت شاه بود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
این الگو به طور همزمان در میان‌رودان نیز تکامل یافت. چنان که در میانه‌ی هزاره‌ی سوم پ.م، نرام سین اکدی – نوهی شروکینِ بزرگ - در کنار نام خویش علامت ستاره‌ی &amp;quot;ایلو&amp;quot; را نقش کرد و به این ترتیب خود را با شناسه‌ی خدایان از سایر شخصیت‌ها متمایز کرد&amp;lt;ref&amp;gt;رو، ژ. [http://www.ketab.ir/modules.php?name=News&amp;amp;op=pirbook&amp;amp;bcode=106332 &#039;&#039;بین النهرین باستان&#039;&#039;]، ترجمه‌ی عبدالرضا هوشنگ مهدوی، نشر آبی، تهران، ۱۳۶۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. با این وجود، به دلایلی جامعه‌شناختی، در زمینه‌ی غنی و پرتلاطم ایران زمین این برداشت از شاه-پهلوان چندان رواج نیافت. به شکلی که در شاهان ایلامی، گوتی، و بخش عمده‌ی شاهان میان‌رودان اثری از این ایزدگونه پنداشتنِ شاه دیده نمی‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	روایتی که کوروش از شاه-پهلوانِ ناجی به دست داد، نسخه‌ای زمینی و دنیوی از شاه-پهلوان بود که در پیوند با آیین زرتشتی و یکتاپرستی سرسختانه‌اش شکل گرفته بود، هرچند به آن محدود نمی‌شد. پس از نوآوری کوروش، که توسط جانشینانش تثبیت شد، شاهنشاهان ایرانی دیگر امکانِ خداگونه دانسته شدن را از دست دادند، چرا که از سویی به ترکیبی موفق با نقشی دیگر – یعنی نقشِ انسانیِ ناجی- دست یافته بودند، و از سوی دیگر در زمینه‌ای دینی ریشه میدواندند که یکتاپرستی محکمی در آن وجود داشت و در آن خداوندِ یگانه‌ای تعریف شده بود که فاصله‌ای بسیار با آدمیان داشت.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	به این ترتیب، اسطوره‌ی شاه-پهلوان با ظهور تمدن هخامنشی دو شاخه شد. روایت کهن‌تری که [[کارکرد]] شاه-پهلوان را بیشتر از مرتبه‌ای هستی‌شناختی تلقی می‌کرد و بر چیرگی نظم بر آشوب تمرکز داشت، با نتیجه‌ی خداگونه پنداشتنِ شاه-پهلوان، برای مدتی از صحنه کنار رفت،  و به جای آن روایتی نو نشست که بر کارکرد اخلاقی شاه-پهلوان تاکید می‌کرد. شاهان هخامنشی نه تنها بر نقشِ نظم‌دهنده و ضد آشوب خود آگاه بودند، که بر کارویژه‌ی دیگری نیز تاکید می‌کردند و آن نیز گسترش نیکی و مبارزه با بدی بود. اهمیتی که قانون‌گذاری و رعایت عدل و داد (داتَه) در شاهنشاهی هخامنشی داشت، از همین جا سرچشمه می‌گرفت، و در همین زمینه هم بود که مفهوم فره ایزدی صورت‌بندی شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	فره ایزدی، نیرو و اقتداری بود که مشروعیت شاه-‌پهلوان را برای حکمرانی تضمین می‌کرد، اما بر خلاف شاه-پهلوان خداگونه که به خاطر تبار یا سرشت اهورایی خویش شایسته‌ی این مقام بود، می‌توانست از شاه سلب شود. در صورتی که شاه کرداری ضداخلاقی مرتکب می‌شد یا گناه می‌کرد، نقشِ خویش به عنوان حامی ارزش‌های اخلاقی و رهبر سپاه نیکی در برابر شر را از دست می‌داد و به این ترتیب فره از وی جدا می‌شد. در این تعبیر، صورت‌بندی مفهوم فره که تاثیری بسیار عمیق بر نظریه‌ی سیاسی در تمدن ایرانی و تمدن‌های همسایه‌اش داشته است، پیامد طبیعیِ بازتعریف بود که در اسطوره‌ی شاه-پهلوان رخ داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	هرچند سلطه‌ی دو و نیم قرنیِ هخامنشیان بر تمام سرزمین‌های متمدنِ نیمه‌ی غربی اوراسیا، تعبیرِ کوروشی از شاه-پهلوان را جهانگیر کرد، اما روایتِ کهن‌ترِ شاه-پهلوانِ خداگونه را از میدان به در نکرد. این نسخه‌ی کهن‌تر به لطف رواداری چشم‌گیر هخامنشیان برای مدت‌ها در مصر باقی ماند و از آنجا به تمدن‌های کوچک حاشیه‌ی ایران زمین – به ویژه یونان- منتقل شد. به شکلی که وقتی جوان مقدونی دیوانه‌ای به نام اسکندر موفق شد با پشتیبانی جمعیت شناورِ بزرگِ انباشته در بالکان بر شاهنشاهی چیره شود، این نسخه‌ی دلپذیرتر را برگرفت و در فرمان مشهوری که در سال دومِ حکومتش (بهار ۳۲۳ پ.م) ‌صادر کرد، اعلام کرد که خداست و مردم باید او را بپرستند&amp;lt;ref&amp;gt;ویلکن، اولریش، [http://www.ketab.ir/modules.php?name=News&amp;amp;op=pirbook&amp;amp;bcode=161440 &#039;&#039;اسکندر مقدونی&#039;&#039;]، ترجمه‌ی حسن افشار، نشر مرکز، تهران، ۱۳۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;. این فرمان البته در ایران زمین با تمسخر روبرو شد، و تنها همان یونانیان و تا حدودی مصریان بودند که به آن گردن نهادند و این از آن رو بود که نسخه‌ی کهن‌ترِ تفسیر از شاه-پهلوان هنوز در این مناطق نیرو و توانی داشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	وقتی یونانیان زیر فشار پارت‌ها از ایران زمین رانده شدند، گرانیگاه جمعیتی اروپا به سمت غرب چرخیده بود و به این ترتیب وقتی شاگردانِ راست کیشِ یونانیان، یعنی رومیان بر صحنه پدیدار شدند، همین تفسیر از شاه-پهلوانِ خداگونه را بر گرفتند. تاکید آگوسوتوس اکتاویانوس بر این که همچون خدایی پرستیده شود&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;.Le Glay, M., Vision, J. L., Le Bocher, Y. [http://eu.wiley.com/WileyCDA/WileyTitle/productCd-1405183276.html &#039;&#039;A History of Rome&#039;&#039;] , Blackwell, 2001&amp;lt;/ref&amp;gt;، و دیوانه‌بازی‌های امپراتوران پس از وی که جنگ‌هایی بسیار را با مردمی مانند یهودیان بر سر نصب بت خویش بر معبدها به راه می‌انداختند، در این زمینه‌ی [[معنا|معنایی]] باید فهمیده شود. چرا که یهودیان به عنوان زیرشاخه‌ای از تمدن‌های پرورده شده در دل ایران زمین، بسیار وام‌دار تمدن هخامنشی بودند و یکتاپرستی تندروانه‌ی خود را با تصویری از شاه-پهلوان درآمیخته بودند که به شدت زیر تاثیر اسطوره‌ی ناجی قرار داشت. این نکته که عیسی مسیح، که یکی از مدعیانِ عنوانِ شاه-پهلوانِ ناجی بود، پس از اعدام شدن در میان یهودیان همچنان به عنوان یک شخصیت سیاسی باقی ماند، اما در روم به پسر خدا و خودِ خدا تبدیل شد، نشانهای از ناهم‌خوانی این دو تفسیر از شاه پهلوان است، و برداشت‌های متعارضی که از یک پدیده‌ی تاریخی می‌کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	هرچند این بحث به موضوع ما ارتباطی اندک دارد، اما در اینجا باید به این نکته اشاره کنم که ظهور عیسی مسیح در یهودیه، در ابتدای کار، رخدادی صرفا سیاسی بود که با هاله‌ای از اساطیر پوشیده شده بود. عیسی، رهبری یهودی بود از شاگردان یحیی تعمید‌دهنده. او در زمانی زاده شده بود که رومیان، یهودیه و فلسطین را – که برای قرن‌ها در قلمرو ایران قرار داشت و از نظر فرهنگی با آن در پیوست بود- اشغال کرده بودند، بی آن که بتوانند بر ادعاهای شاهان پارتی بر این قلمرو چیره شوند. از این رو در آن دوران، یهودیان مرتب به شورش‌هایی دست می‌زدند که آماجش رهایی از یوغ رومیان بود، و توسط نیروهای هوادار ایران نیز حمایت می‌شد. این نکته که عیسی خود را ناجی می‌دانست، و مدعی بود برای برقراری سلطنت اخلاقی نیروهای الاهی آمده است، ادعایی سیاسی است که کاملا در چارچوب برداشت کوروشی از [[کنش]] سیاسی می‌گنجد. عیسی مشروعیت خود را به یاری سه مغ که در زمان تولدش او را تایید کرده بودند، به دست آورده بود و این نیز عنصری کاملا ایرانی بود. چرا که مغ‌ها بودند که برای نخستین بار ماجرای ناجی را تبلیغ کردند، و همان‌ها بودند که می‌توانستند ناجی بودن یا نبودنِ کسی را تشخیص دهند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
به هر صورت، اعدام زودهنگامِ عیسی مسیح توسط رومیان به امیدهای هوادارانش که در انتظار شورشی همه جانبه بودند، پایان داد. پس از آن، دین مسیحیت همگام با کوچ کردنِ تدریجی‌اش به قلمرو روم، بند ناف خود را با روایتِ کوروشی از شاه-پهلوانِ ناجی از دست داد و با روایتِ مصری از شاه-پهلوانِ خداگونه پیوند خورد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	اسطوره‌ی شاه-پهلوان نجات بخش، در ایران زمین برای هزاران سال توانایی خویش را برای شورآفرینی و زایش جریان‌های اجتماعی حفظ کرد. این اسطوره حتی امروز نیز زنده است و کافی است به فهرست طولانی مدعیان نجات بخشی در ایران زمین – از کوروش و مهرداد و اردشیر بابکان گرفته تا بابک و ابن مقنع و شاه اسماعیل صفوی- بنگریم، تا نفوذ و اقتدار این منش را دریابیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:اسطوره شناسی]][[رده: در حال ویرایش]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zaki</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88%D8%A7%D9%86&amp;diff=1330</id>
		<title>ابرپهلوان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88%D8%A7%D9%86&amp;diff=1330"/>
		<updated>2017-06-05T18:38:01Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zaki: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;وکیلی، شروین، [http://soshians.ir/fa/wp-content/uploads/2017/04/Sherwin-Vakili-Hero-Mythology.pdf &#039;&#039;اسطوره‌شناسی پهلوانان ایرانی&#039;&#039;]، نشر شورآفرین، تهران، ۱۳۸۹ (ص ۱۰–۸).&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابرپهلوانان گرانیگاه‌های تجلی [[قدرت]] هستند، و از این رو شمایل و ساختاری پرداخته و شایسته را سزاوارند. شخصیت‌هایی که ادیبان و مقدسان خلقشان می‌کنند، قهرمانان و پهلوانان در مسیر دگردیسی یافتن به ایشان می‌کوشند، و اسطوره‌شناسان و جامعه‌شناسان و روان‌شناسان تحلیلش می‌کنند، روایت‌هایی از شکلِ خاصی از بودن‌اند. ابرپهلوان، در هر تمدن و هر فرهنگی که از سطحی از پختگی و [[پیچیدگی]] گذر کند وجود دارد، و تفاوتش با [[پهلوان|پهلوانِ]] عادی در آن است که ماهیتی مسئله برانگیز و چالش‌زا دارد، و این علاوه بر صفتِ [[معنا|معنازایی]] و ارجمندی و خیا‌ل‌برانگیزی است که وجهِ مشترک تمام پهلوانان و شخصیت‌های اساطیری است. ابرپهلوان، گرانیگاهی [[معنا|معنایی]] است که شکلِ خاصی از حضور در پهنه‌ی گیتی، و الگوی ویژه‌ای از [[هستی ـ نيستی|هستی]] داشتن، روایتی بسیار دیریاب و مسئله برانگیز از بودن و زندگینامه‌ای پرفراز و نشیب را ترسیم می‌کند. و از این رو الهام‌بخش بودنِ ابرپهلوانان و پیوند خوردن‌شان به اساطیری هیجان‌انگیز، پیشاپیش تضمین شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	ابرپهلوانان شکلی ویژه و پرداخته از [[پهلوان|پهلوانان]] هستند. اینان گوهرهایی هستند که بر تارک [[پهلوان|پهلوانان]] می‌درخشند و از ترکیب‌شدنِ روایت‌های ایشان، و بالیدن داستان‌هایشان برساخته می‌شوند. از این رو ابرپهلوانان ایرانی، به دلیلِ پیچیدگی و تناوری ساختِ [[پهلوان|پهلوانان]] در این تمدن است که چنین بحث برانگیز و دشواریاب شده‌اند. ایران از معدود تمدن‌هایی است که شماری چنین بسیار از نامداران را در گستره‌ی فرهنگی خویش پرورده است. از شاه-پهلوانانی مانند کوروش و داریوش با نقش تاریخی تعیین کننده‌شان گرفته تا مقدسانی شهید، همچون مانی و حلاج، با شخصیت‌هایی روبرو هستیم که در دامنه‌ای فراخ از تنوع جای می‌گیرند. این شمارِ زیادِ [[پهلوان|پهلوانان]] و الگوهای متنوع و [[معنا|معناهای]] متکثرِ بار شده بر ایشان، از سویی پیامد تاریخ پر فراز و نشیب و پرحادثه‌ی ایران زمین است، و از سوی دیگر بر گستردگی و تنوع [[زيرسيستم|زیرسیستم‌‌های]] فرهنگی و اندرکنش دیرپای اساطیر محلی اقوام گوناگون ایرانی دلالت می‌کند. به همین دلیل هم، اساطیر ایرانی به خزانه‌ای غنی و دریایی ژرف می‌ماند که شایسته‌ی پژوهش و کنکاش فراوان است و بسیار نکات را از وارسی آن می‌توان آموخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	بی‌تردید یکی از مهم‌ترین گرانیگاه‌های مفهومی‌ای که در اساطیر هر تمدنی وجود دارد، ابرپهلوانان هستند. ابرپهلوانان نقطه‌ی تبلوری هستند که چکیده‌ی [[معنا|معناها]] و بنیادهای نظام اخلاقی یک تمدن در آن متراکم می‌شوند و تار و پودِ شیرازه‌های تعریف ابرانسان در آن زمینه، خود را به نمایش می‌گذارند. از این رو، وارسی ابرپهلوانان یکی از سرراست‌ترین روش‌ها برای تحلیل اساطیر یک تمدن است. به ویژه آنگاه که بحث به فهمِ [[قدرت]] برسد، این موضوع اهمیتی بیشتر می‌یابد، چرا که ابرپهلوانان در واقع الگوهای غایی و سرنمون‌های پیکربندی مفهوم [[قدرت]] در یک تمدن هم محسوب می‌شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	یکی از نکاتی که در مورد ابرپهلوانان می‌تواند مورد کند و کاو قرار گیرد، چگونگیِ ابرپهلوان شدنِ شخصیت‌های اساطیری است. آنچه که مسلم است، ابرپهلوانان موجوداتی غیرعادی و برگزیده هستند که ویژگی‌ها و توانایی‌هایی خارج از دامنه‌ی مرسوم مردم دارند و کردارهای بزرگ و به‌یاد‌ماندنی‌شان با پشتوانه‌ی قدرتی نامعمول ممکن می‌گردند. روایت زندگی یک ابرپهلوان، حماسه‌ای غیرعادی است، که در نهایت باید به زندگینامه‌های مرسوم و یکنواخت و هنجارینِ آدمیان پیرامونش پیوند بخورد و در زمینه‌ی آن بگنجد، وگرنه ابرپهلوان به هیولایی نامفهوم و پرسشی بزرگ تبدیل می‌شود، و نه سرمشقی برای تقلیدِ نام‌آوران و جویندگانِ نام و ننگ.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	زندگینامه‌ی ابرپهلوانان معمولا از ساختار عمومی زندگینامه‌ی افراد عادی پیروی می‌کند. آنان نیز در دل خانواده‌ای زاده می‌شوند، معمولا با پشت سر گذاشتنِ بحرانی در کودکی به سن بلوغ پا می‌نهند، و در جوانی با کردارهای غیرعادی و ارجمند خویش نام‌دار می‌گردند، تا آن که با مرگی به‌یاد‌ماندنی و شهادت‌گونه – معمولا در سنین میان‌سالی- رخت از جهان ببندند. &lt;br /&gt;
وارسی زندگینامه‌ی ابرپهلوانان راهی میان‌بُر برای فهم [[معنا|معناهای]] غایی در یک فرهنگ است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:اسطوره‌شناسی]] [[رده: در حال ویرایش]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zaki</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88%D8%A7%D9%86&amp;diff=1329</id>
		<title>پهلوان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88%D8%A7%D9%86&amp;diff=1329"/>
		<updated>2017-06-05T18:34:24Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zaki: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;وکیلی، شروین، [http://soshians.ir/fa/wp-content/uploads/2017/04/Sherwin-Vakili-Hero-Mythology.pdf &#039;&#039;اسطوره‌شناسی پهلوانان ایرانی&#039;&#039;]، نشر شورآفرین، تهران، ۱۳۸۹ (ص ۱۹–۱۱).&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&#039;&#039;&#039;۱.&#039;&#039;&#039; پهلوان، عنصری اساطیری است و همچون تمام عناصر اساطیری، تنها تعریفی موضعی و وابسته به متن می‌‌توان از آن به دست داد. شکل استعلایی این [[منش]]، یعنی [[ابرپهلوان]]، شاید مرکزی‌‌ترین عنصرِ هر نظام اسطوره‌‌شناختی باشد. به همان ترتیبی که اساطیر آفرینش چگونگی پیدایش چیزها و خاستگاه نظم حاکم بر گیتی را توضیح می‌‌دهند، روایت‌های مربوط به پهلوانان نیز در هر [[فرهنگ]]، نظم حاکم بر زندگی انسان‌ها و ماهیت ارزش‌های اخلاقی را تعیین می‌‌کنند. پهلوانان، انسان‌‌واره‌‌هایی هستند که با ماجراهای خویش، و شیوه‌‌ی زیستنِ خود، از هنجارهای مرسوم در جامعه فراتر می‌‌روند، و به تجلی‌‌گاه ارزش‌های آن جامعه تبدیل می‌‌شوند. هر نظام فرهنگی، باید شبکه‌‌ی [[معنا|معناییِ]] حاکم بر ارزش‌های انسانیِ رایج در جامعه‌‌ی خویش را به اعضای نوآمده – یعنی کودکان و نوجوانان- بیاموزاند، و اعضای باتجربه‌‌ترِ خویش – یعنی مردم میانسال و سالخورده- را با شورِ شوقِ برخاسته از روایتی دلاویز به حقانیت این ارزش‌ها مومن سازد. [[کارکرد]] جامعه شناختی پهلوانان، همین حملِ ارزش‌های انسانی و بازنمودن قله‌‌های اوجِ [[کنش]] اخلاقی در یک جامعه است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
پهلوان شخصیتی تخیلی و اساطیری است که با کردارهای برجسته‌‌ی خود و با ماجراهایی که از سر می‌‌گذراند، به نمونه‌‌ی آرمانیِ رعایت‌کنندگان این نظام اخلاقی تبدیل می‌‌شود و همچون آیینه‌‌ای شفاف، عناصر [[معنا|معنایی]] پیوسته با تعریف ابرانسان در یک نظام فرهنگی را در خود باز می‌‌تاباند. از این رو، مهمترین وجه ساختاری یک پهلوان، زندگی‌نامه‌‌ی اوست، که همچون سرنمونی برای &amp;quot;زیستنِ آرمانی&amp;quot; نقشِ آموزشی و انگیزش‌دهنده پیدا می‌کند. پهلوان، به تعبیری، برساخته‌‌ای اجتماعی است که شکوه‌مندترینِ حالت وجودیِ ممکن برای یک انسان را به نمایش می‌گذارد. نظام‌های فرهنگی گوناگون و حوزه‌‌های تمدنی مختلف، ارزش‌هایی متکثر و غایت‌هایی متمایز را به عنوان دست‌مایه‌‌ی تعریف ابرانسان مورد استفاده قرار می‌‌دهند، و از این رو پهلوانان موجوداتی هستند که می‌‌توانند همچون برچسبی برای تفکیک تمدن‌ها و [[فرهنگ|فرهنگ‌های]] گوناگون از هم عمل کنند. الگوی تکامل شاخص‌ها و مراکزی مفهومی که ابرانسان را در یک نظام اجتماعی رمزگذاری می‌‌کند، خود بحثی است که فضا و مجالی دیگر را می‌‌طلبد. پس در اینجا تنها به گوشزد کردنِ این نکته بسنده می‌‌کنم که ابرانسان، در مقام یک [[منش]] (عنصر فرهنگی) [[سیستم تکاملی|سیستمی تکاملی]] است که زیر فشارهای محیطی و در جریان روندی درون‌زاد از پویایی‌‌های نشانگانی- [[معنا|معنایی]]، در مسیر تاریخ دگرگون می‌شود و شاخه شاخه می‌‌گردد و نسخه‌‌هایی زورمند و کامیاب یا رنجور و کمخون را از دل خود بیرون می‌‌زاید. پهلوانان، همچون هر [[سیستم تکاملی|نظام تکاملی]] دیگر، تنها برای مقطعی از تاریخ در مقطعی از جغرافیا حضور دارند و همچون گرانیگاه‌‌هایی [[معنا|معنایی]] و مراکزی سازمان دهنده، رفتار و کردار آدمیانِ درگیر با آن [[فرهنگ]] و نظام شخصیتی ایشان را صورت‌بندی می‌‌کنند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر &amp;quot;من&amp;quot;، در سطوح چهارگانه‌‌ی فراز – یعنی سطوح سلسله مراتبی زیستی، روانی، اجتماعی و فرهنگی- خویشتن را به صورت پیکره‌‌هایی متمایز صورت‌‌بندی می‌‌کند. &amp;quot;من&amp;quot;، تنی است زیست‌شناختی، که نظامی شخصیتی در سطح روانی بر آن سوار شده است، و فرامنی جامعه‌شناسانه آن را هنجار و اجتماعی کرده است و در نهایت روایتی فرهنگی به نام &amp;quot;من آرمانی&amp;quot; وضعیت غایی و اوجِ قابل انتظار برای آن را رمزگذاری نموده است. من، همچون پیازی با چهار لایه است که این تجلی‌های در هم پیوسته‌‌ی چهارگانه را در بر می‌‌گیرد. در میان این چهار، منِ آرمانی، یعنی نمودِ من در سطح فرهنگی، از خوشه‌‌ای از [[منش|منش‌ها]] و عناصر [[معنا|معنایی]] تشکیل یافته است که وضعیت مطلوب و حالت آرمانیِ قابل تصور برای من را رمزگذاری می‌‌کند. در هر نظام اجتماعی، مراکزی فرهنگی وجود دارند که کارِ تعریف منِ آرمانی را برای اعضای آن جامعه تسهیل می‌‌کنند. این مراکز، [[منش|منش‌هایی]] هستند که روایت‌هایی از زندگی انسان‌های خوب و بدِ مثالی را در بر می‌‌گیرند. قهرمانان و ضدقهرمانان، روایت‌هایی زندگی‌نامه‌‌ای هستند که در این زمینه زاییده شده و تکثیر می‌شوند، تا همچون سرمشق‌هایی برای صورت‌بندی من آرمانی عمل کنند. بر مبنای این روایت‌هاست که تقلید یا پرهیز از کردارها، و خواستن یا نخواستنِ غایت‌های ویژه‌‌ای در یک نظام فرهنگی ممکن می‌‌شود. پهلوانان و [[ابرپهلوان|ابرپهلوانان]] در این میان، [[منش|منش‌هایی]] دیرپا، غول پیکر، بانفوذ، و محوری هستند که سایر روایت‌ها در اطرافشان سازمان می‌‌یابند و در جهت مغناطیسی این قطب ‌‌آرایش می‌‌یابند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
از این روست که درک و فهم [[ابرپهلوان|ابرپهلوانان]] در [[فرهنگ]] ایرانی، برای تمام کسانی که خواهان دست‌یابی به تعریفی روشن از &amp;quot;سوژه‌‌ی ایرانی&amp;quot;، و بازسازی آن هستند،امری ضروری است. تنها با تحلیل و بازخوانی عناصر [[معنا|معناییِ]] نهفته در [[ابرپهلوان|ابرپهلوانان]] است که می‌‌توان ماهیتِ من‌‌های آرمانیِ رایج در تمدن ایرانی را در فراخنایِ تاریخی و جغرافیایی‌‌اش دریافت، و تنها پس از تصمیم‌‌گیری در مورد این عناصر مفهومی، و داوری در مورد روایت‌های پهلوانان است که می‌‌توان از بازسازی آن سخن گفت.&lt;br /&gt;
دستیابی به تعریفی نو از &amp;quot;من&amp;quot;، و به ویژه تعریفی کارآمد از &amp;quot;منِ ایرانی&amp;quot;، وابسته است به فهمِ عمیقِ پهلوانانی که در طول تاریخی [[فرهنگ|فرهنگِ]] ما، من‌‌ها را صورت‌بندی کرده و همچون الگویی متن‌‌واره برای زایش انسان‌های بزرگ و تاثیرگذار عمل کرده‌‌اند. زایش سوژه‌‌ی نوین، تنها با به دست دادنِ تعریفی نو از ابرانسان، یعنی وضعیت آرمانی این منِ نوساخته ممکن است، و روایت‌های [[ابرپهلوان|ابرپهلوانی]]، حامل‌هایی فراگیر و کارآمد هستند که تکثیر و همه‌‌فهم شدنِ این جایگاه نظری را ممکن می‌‌سازند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&#039;&#039;&#039;۲.&#039;&#039;&#039;پهلوانان، موجوداتی انسان‌‌واره هستند. یعنی زندگی‌نامه‌‌ای دارند که با زندگی‌نامه‌‌های آدمیانِ عادی شباهتی بنیادین دارد. این شباهت، دست‌مایه‌‌ی الگو شدنِ پهلوانان است. آدمیان، برای آن که با پهلوانان همذات‌‌پنداری کنند و بتوانند شاخص‌های شخصیتی ایشان را درونی ساخته، یا حتی آن را آرزو کنند، نیاز به کمینه‌‌ای از شباهت دارند. این شباهت همان است که روایت‌های پهلوانی را در قالبی انسانی می‌‌گنجاند، و ایشان را وادار می‌‌کند تا زیر بارِ بخش بندیِ مرسومِ زندگی‌نامه‌‌های آدمیان عادی بروند. &lt;br /&gt;
	هر روایت پهلوانی، از نظر [[ساختار|ساختاری]]، زندگی‌نامه‌‌ایست که بخش‌های کلاسیکِ عمرِ یک انسان را در بر می‌‌گیرد. این بخش‌ها روایت‌هایی را در بر می‌‌گیرند که عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الف) روایت‌های پیش از زایش: این روایت‌ها به حوادث و ماجراهایی می‌‌پردازند که در نهایت به آشنایی پدر و مادر پهلوان منتهی شده، و به وجود آمدن وی را ممکن می‌‌سازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ب) روایت‌های زایش: به روند زاده شدنِ پهلوان مربوط می‌‌شود، و مخاطراتی که او را در زمان نوزادی تهدید می‌‌کرده، و رخدادهای شگفتی که با زاده شدنِ وی پیوند خورده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پ) روایت‌های کودکی: ماجراهای پهلوان را تا پیش از آن که بالغ و برومند شود در بر می‌‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ت) روایت‌های جوانی: ماجراهایی است که به دوران نوباوگی و جوانی پهلوان مربوط می‌‌شود و معمولا مضمونی رمانتیک و عاشقانه دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ث) روایت‌های میانسانی: اوج رخدادهای حاکم بر زندگی پهلوان را شامل می‌‌شود و معمولا علت وجودی وی در این بخش بازگو می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج) روایت‌های سالخوردگی: به خرد و حکمتِ پهلوان در زمان پیری دلالت می‌‌کند و داستان‌هایی را شامل می‌‌شود که برای خروج وی از صحنه زمینه‌چینی می‌‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چ) روایت‌های مرگ: به ماجراهای منتهی به مرگ پهلوان منحصر می‌‌شود. معمولا در این مرحله دومین اوج در زندگی ایشان گنجانده می‌‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به این ترتیب آشکار است که یک روایت پهلوانی از نظر [[ساختار]] با زندگی‌نامه‌‌ی یک آدم معمولی هم‌ریخت است. اما، عنصری در آن وجود دارد که وی را از مرتبه‌‌ی افراد عادی متمایز می‌‌کند و او را در جایگاه ابرانسان‌ها قرار می‌‌دهد. برخی از این عناصر عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الف) پهلوان معمولا با نیروهای فراطبیعی و جریانهای جادویی و توضیح ناپذیر و غیر روزمره پیوند خورده است.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
ب) پهلوان ارتباطی نزدیک و ویژه با نیروهای قدسی و عناصر دینی پیدا می‌‌کند و به نوعی اتصال کوتاه با خدایان دست می‌یابد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پ) پهلوان به دلیل پایداری‌‌اش در رعایت اصولی خاص و سرسختی خویش برای وفاداری به چارچوبی اخلاقی، از آدمیان معمولی متمایز است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ت) پهلوان کرداری مهم را به انجام می‌‌رساند که هستی را دچار دگرگونی آشکار می‌‌کند و به این ترتیب رفتارش تا حدودی با اساطیر آفرینش پیوند می‌‌خورد. پهلوان همان کسی است که کاری را به انجام می‌‌رساند که نظمِ امروزینِ حاکم بر گیتی، انعکاسی از آن است.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
پهلوانان بر این اساس، اوجِ روایت‌هایی هستند که با شمار و تنوع زیاد در همه‌‌ی جوامع رواج دارند و سرگذشت قهرمانان، قدیسان، و افراد مشهور را صورت‌بندی می‌‌کنند. پهلوان شکل خاصی از شخصیت‌های مشهور است که به دلیل ارتباط نیرومندتر خود با نیروهای قدسی، و اثر ژرف‌تری که بر دگردیسی هستی گذاشته، شاخص است. پهلوان، از نظر الگوی ساختاری زندگینامه-اش تفاوتی با مشاهیر عادی ندارد. اما این ساختار را با محتوایی عمیق و ارزش‌‌مدار ترکیب می‌‌کند و به همین دلیل هم به صورت سرمشقی اخلاقی و گرانیگاهی [[معنا|معنایی]] اعتبار می‌‌یابد. &lt;br /&gt;
در [[فرهنگ]] ایرانی، رده‌‌هایی بسیار متنوع و پرشمار از قهرمان‌ها، پهلوان‌‌ها، قدیسان و ابرپهلوانان تکامل یافته‌‌اند و از آنجا که این فرآورده‌‌های فرهنگی موجوداتی دیرپا و ماندگار هستند، با نوعی انباشت و چینه‌‌گذاریِ شخصیت‌های سرمشق‌‌گونه روبرو هستیم. &lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&#039;&#039;&#039;۳.&#039;&#039;&#039;در اساطیر ایرانی، چند رده‌‌ی اصلی از پهلوانان را می‌توان تشخیص داد. هریک از این رده‌‌ها [[ساختار]] و [[کارکرد|کارکردی]] ویژه دارند و سیمای شخصیتی خاص را نمایندگی می‌‌نمایند. از دید نگارنده مهمترینِ این رده‌‌ها عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	نخست) شاه-‌پهلوانان که نظم‌دهنده، دادگستر، و نجات‌بخش هستند. معمولا ایشان را با صفت‌هایی مانند رهاننده و باشکوه و بزرگ مورد اشاره قرار می‌‌دهند. در میان شخصیت‌های تاریخی، این افراد معمولا با بنیان‌‌گذاران دودمان‌های شاهی یا شاهنشاهان بزرگ و نامدار همسان دانسته می‌‌شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	دوم) پهلوانان شهید؛ شخصیت‌هایی هستند که در جوانی به ناحق کشته می‌‌شوند و از میان رفتن‌‌شان همواره با دریغ و درد و اندوه همراه است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	سوم) پهلوانان ماجراجو: شخصیت‌هایی هستند که در جریان سفرهایی طولانی و از سر گذراندن ماجراهایی پر فراز و نشیب به غایتی مادی یا معنوی دست می‌‌یابند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	چهارم) پهلوانان جنگاور: رهبران قبایل و روسای خاندان‌های اشرافی نیرومند هستند که سردارانی بزرگ و آزموده‌اند و دلاوری‌‌هایشان در میدان نبرد دست‌مایه‌‌ی افسانه‌‌سرایی می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	پنجم) ضدپهلوانان: مردانی جنگاور و دلاور هستند که به خاطر بیدادشان و پیوندشان با اهریمن واژگونه‌‌ی نظام ارزشی پهلوانان را به نمایش می‌‌گذارند. تقریبا تمام این شخصیت‌ها در اساطیر ایرانی، تباری انیرانی دارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	به این پنج رده‌‌ی اصلی از پهلوانان، که کردارهایشان با جنگ در ارتباط است، باید دو رده‌‌ی دیگر از شخصیت‌های قهرمانی را نیز افزود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخست: پیامبران و چهره‌‌های مقدس، که معمولا ماهیتی رزمی ندارند و به خاطر ارتباطشان با نیروهای قدسی نام‌‌آور می‌شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوم: نامدارانِ عاشق: شخصیت‌هایی هستند معمولا بزمی، و نه رزمی، که به خاطر پایداری در عشق بانویی و پذیرفتن مصیبت‌های ناشی از آن نامدار می‌‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	در کنار این هفت رده‌‌ی اصلی از نظام‌های شخصیتی اساطیری، و بر فراز آنها، رده‌‌ی دیگری وجود دارد که به [[ابرپهلوان|ابرپهلوانان]] تعلق دارد و اعضای آن به شکلی فرارونده و ترکیبی از عناصر سایر رده‌‌ها شباهت دارند، و فهم ماهیت آن هدف اصلی این نوشتار است. هریک از این نظام‌های اساطیری، در شبکه‌‌ای از ارتباط‌های متنی جای می‌‌گیرند. هریک از این پهلوانان خویشاوندان، دوستان، دشمنان و پشتیبانان یا خیانت‌‌کارانی دارند، که [[معنا|&amp;quot;معنای&amp;quot;]] پهلوان در ارتباط با ایشان نمود می‌‌یابد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
به همین ترتیب، هریک از این پهلوانان ارتباطی ویژه را با [[جفت متضاد معنایی|جفت‌های متضاد معنایی]] خاصی برقرار می‌‌کنند. این بدان معناست که از دید نگارنده، شبکه‌‌ی روابط میان پهلوانان و ضدپهلوانان و سایر شخصیتها در بافتِ اساطیرِ یک جامعه، همچون زبان، نظامی ساختار یافته از [[نماد|نمادها]] و نشانگان است که [[معنا|معناهایی]] ویژه را در شبکه‌‌ی اختلاف‌ها و شباهت‌های درونی خویش، ثبت و بازنمایی می‌‌کند. [[جفت متضاد معنایی|جفت‌های متضاد معنایی]] خاصی در زمینه‌‌ی این روایت‌ها برجسته می‌‌شوند و مفهوم‌‌های غایی ویژه‌‌ای از این مجرا صورت‌بندی می‌‌شوند. این در واقع الگوی ثبت تاریخِ تخیل-آمیز و لگام گسیخته‌‌ی یک جامعه است. تاریخی که به جای تاکید بر وضعیت موجود، بر وضعیت مطلوب و غایی تمرکز یافته است و رها از قید و بندهای مدارک تاریخی، بر بنیانِ تخیل و خلاقیت هنری و ادبی خالقان اسطوره، نسخه‌‌ای بدل – و معمولا محبوب‌تر و اثرگذارتر- از سرنوشت تاریخی یک تمدن را به دست می‌‌دهد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کل، هر نظام [[معنا|معنایی]] با شناسایی گرانیگاه‌‌های [[معنا|معنایی]] آن، و مراکزی که زایش [[معنا]] در آنها انجام می‌‌شود، قابل تحلیل است. این گرانیگاه‌‌ها معمولا یک [[معنا|معنای]] منفرد نیستند، بلکه به صورت جفت‌های متضاد، و قطب‌های مقابل هم در زبان صورت‌بندی می‌شوند، و این گویا الگوی عمومی صورت‌بندی [[معنا]] در زبان باشد. در چارچوب نظری نگارنده، این [[جفت متضاد معنایی|جفت‌های متضاد معنایی]] به سرواژه‌ي [[جفت متضاد معنایی|&amp;quot;جم&amp;quot;]] کوتاه می‌شود. به این ترتیب، هریک از پهلوانان با [[جفت متضاد معنایی|جم‌‌هایی]] ویژه نیز ارتباط برقرار می‌‌کنند. به کمک وارسی جایگاه یک پهلوان در شبکه‌‌ی ارتباطاتش با سایر شخصیت‌های اساطیری، و با یاری شناسایی [[جفت متضاد معنایی|جم‌‌های]] (جفت‌‌های متقابل معنایی) مرتبط با آن، می‌‌توان ساختار اساطیری وی را به شکلی ریزبینانه مورد وارسی قرار داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:اسطوره‌شناسی]] [[رده:در حال ویرایش]]&lt;br /&gt;
 &lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zaki</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88%D8%A7%D9%86&amp;diff=1328</id>
		<title>ابرپهلوان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88%D8%A7%D9%86&amp;diff=1328"/>
		<updated>2017-06-05T18:26:19Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zaki: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;وکیلی، شروین، [http://soshians.ir/fa/wp-content/uploads/2017/04/Sherwin-Vakili-Hero-Mythology.pdf/ &#039;&#039;اسطوره‌شناسی پهلوانان ایرانی&#039;&#039;]، نشر شورآفرین، تهران، ۱۳۸۹ (ص ۶–۵).&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابرپهلوانان گرانیگاه‌های تجلی [[قدرت]] هستند، و از این رو شمایل و ساختاری پرداخته و شایسته را سزاوارند. شخصیت‌هایی که ادیبان و مقدسان خلقشان می‌کنند، قهرمانان و پهلوانان در مسیر دگردیسی یافتن به ایشان می‌کوشند، و اسطوره‌شناسان و جامعه‌شناسان و روان‌شناسان تحلیلش می‌کنند، روایت‌هایی از شکلِ خاصی از بودن‌اند. ابرپهلوان، در هر تمدن و هر فرهنگی که از سطحی از پختگی و [[پیچیدگی]] گذر کند وجود دارد، و تفاوتش با [[پهلوان|پهلوانِ]] عادی در آن است که ماهیتی مسئله برانگیز و چالش‌زا دارد، و این علاوه بر صفتِ [[معنا|معنازایی]] و ارجمندی و خیا‌ل‌برانگیزی است که وجهِ مشترک تمام پهلوانان و شخصیت‌های اساطیری است. ابرپهلوان، گرانیگاهی [[معنا|معنایی]] است که شکلِ خاصی از حضور در پهنه‌ی گیتی، و الگوی ویژه‌ای از [[هستی ـ نيستی|هستی]] داشتن، روایتی بسیار دیریاب و مسئله برانگیز از بودن و زندگینامه‌ای پرفراز و نشیب را ترسیم می‌کند. و از این رو الهام‌بخش بودنِ ابرپهلوانان و پیوند خوردن‌شان به اساطیری هیجان‌انگیز، پیشاپیش تضمین شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	ابرپهلوانان شکلی ویژه و پرداخته از [[پهلوان|پهلوانان]] هستند. اینان گوهرهایی هستند که بر تارک [[پهلوان|پهلوانان]] می‌درخشند و از ترکیب‌شدنِ روایت‌های ایشان، و بالیدن داستان‌هایشان برساخته می‌شوند. از این رو ابرپهلوانان ایرانی، به دلیلِ پیچیدگی و تناوری ساختِ [[پهلوان|پهلوانان]] در این تمدن است که چنین بحث برانگیز و دشواریاب شده‌اند. ایران از معدود تمدن‌هایی است که شماری چنین بسیار از نامداران را در گستره‌ی فرهنگی خویش پرورده است. از شاه-پهلوانانی مانند کوروش و داریوش با نقش تاریخی تعیین کننده‌شان گرفته تا مقدسانی شهید، همچون مانی و حلاج، با شخصیت‌هایی روبرو هستیم که در دامنه‌ای فراخ از تنوع جای می‌گیرند. این شمارِ زیادِ [[پهلوان|پهلوانان]] و الگوهای متنوع و [[معنا|معناهای]] متکثرِ بار شده بر ایشان، از سویی پیامد تاریخ پر فراز و نشیب و پرحادثه‌ی ایران زمین است، و از سوی دیگر بر گستردگی و تنوع [[زيرسيستم|زیرسیستم‌‌های]] فرهنگی و اندرکنش دیرپای اساطیر محلی اقوام گوناگون ایرانی دلالت می‌کند. به همین دلیل هم، اساطیر ایرانی به خزانه‌ای غنی و دریایی ژرف می‌ماند که شایسته‌ی پژوهش و کنکاش فراوان است و بسیار نکات را از وارسی آن می‌توان آموخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	بی‌تردید یکی از مهم‌ترین گرانیگاه‌های مفهومی‌ای که در اساطیر هر تمدنی وجود دارد، ابرپهلوانان هستند. ابرپهلوانان نقطه‌ی تبلوری هستند که چکیده‌ی [[معنا|معناها]] و بنیادهای نظام اخلاقی یک تمدن در آن متراکم می‌شوند و تار و پودِ شیرازه‌های تعریف ابرانسان در آن زمینه، خود را به نمایش می‌گذارند. از این رو، وارسی ابرپهلوانان یکی از سرراست‌ترین روش‌ها برای تحلیل اساطیر یک تمدن است. به ویژه آنگاه که بحث به فهمِ [[قدرت]] برسد، این موضوع اهمیتی بیشتر می‌یابد، چرا که ابرپهلوانان در واقع الگوهای غایی و سرنمون‌های پیکربندی مفهوم [[قدرت]] در یک تمدن هم محسوب می‌شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	یکی از نکاتی که در مورد ابرپهلوانان می‌تواند مورد کند و کاو قرار گیرد، چگونگیِ ابرپهلوان شدنِ شخصیت‌های اساطیری است. آنچه که مسلم است، ابرپهلوانان موجوداتی غیرعادی و برگزیده هستند که ویژگی‌ها و توانایی‌هایی خارج از دامنه‌ی مرسوم مردم دارند و کردارهای بزرگ و به‌یاد‌ماندنی‌شان با پشتوانه‌ی قدرتی نامعمول ممکن می‌گردند. روایت زندگی یک ابرپهلوان، حماسه‌ای غیرعادی است، که در نهایت باید به زندگینامه‌های مرسوم و یکنواخت و هنجارینِ آدمیان پیرامونش پیوند بخورد و در زمینه‌ی آن بگنجد، وگرنه ابرپهلوان به هیولایی نامفهوم و پرسشی بزرگ تبدیل می‌شود، و نه سرمشقی برای تقلیدِ نام‌آوران و جویندگانِ نام و ننگ.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	زندگینامه‌ی ابرپهلوانان معمولا از ساختار عمومی زندگینامه‌ی افراد عادی پیروی می‌کند. آنان نیز در دل خانواده‌ای زاده می‌شوند، معمولا با پشت سر گذاشتنِ بحرانی در کودکی به سن بلوغ پا می‌نهند، و در جوانی با کردارهای غیرعادی و ارجمند خویش نام‌دار می‌گردند، تا آن که با مرگی به‌یاد‌ماندنی و شهادت‌گونه – معمولا در سنین میان‌سالی- رخت از جهان ببندند. &lt;br /&gt;
وارسی زندگینامه‌ی ابرپهلوانان راهی میان‌بُر برای فهم [[معنا|معناهای]] غایی در یک فرهنگ است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:اسطوره‌شناسی]] [[رده: در حال ویرایش]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zaki</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88%D8%A7%D9%86&amp;diff=1326</id>
		<title>شاه-پهلوان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88%D8%A7%D9%86&amp;diff=1326"/>
		<updated>2017-06-05T18:19:13Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zaki: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;وکیلی، شروین، [http://soshians.ir/fa/wp-content/uploads/2017/04/Sherwin-Vakili-Hero-Mythology.pdf/ &#039;&#039;اسطوره‌شناسی پهلوانان ایرانی&#039;&#039;]، نشر شورآفرین، تهران، ۱۳۸۹ (ص ۲۸–۱۹).&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	 &#039;&#039;&#039;۱.&#039;&#039;&#039; شاه-پهلوانان، رده‌ای مهم و برجسته از شخصیت‌های اساطیری را بر می‌سازند. رده‌ای که هم از نظر موقعیت ممتازشان در سلسله مراتب اقتدار دنیوی اهمیت دارند و هم از نظر پیوندی که با نیروهای قدسی و نظمِ حاکم بر گیتی پیدا می‌کنند. در واقع چنین می‌نماید که نخستین شکل از [[پهلوان|پهلوانِ]] اساطیری که در تاریخ تمدن‌های گوناگون تکامل یافته باشد، شکلی از همین شاه-پهلوان باشد. کهن‌ترین نقش‌مایه‌هایی که [[پهلوان|پهلوانی]] مسلح را در نبرد با نیروهای اهریمنی نشان می‌دهند، به شخصیتی سیاسی و پادشاهی مقتدر اشاره دارند که در چیرگی بر نیروهای دشمن‌خو و مستقر کردن نظمی نو بر قلمرو خویش کامیاب می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لوح نارمر که به ابتدای هزاره‌ی سوم پ.م تعلق دارد و یکی از کهن‌ترین نقش‌مایه‌های این رده را به دست می‌دهد، در واقع کتیبه‌ای نمادین است که ماجرای پیروزی‌های نارمر – فرعون مصر- بر دشمنانش را روایت می‌کند. به همین ترتیب، کهن‌ترین متن سومری که از نبرد شاهی به نام انمبارگسی با شاه شهری به نام ارت (احتمالا شهداد در نزدیکی کرمان) حکایت می‌کند نیز چنین وضعیتی دارد. گیلگمش نیز در ابتدای کار پادشاه شهر ارک در میان‌رودان بوده است، و به این ترتیب می‌بینیم که در تاریخ تحول [[پهلوان|پهلوانان]]، الگوهایی که این شخصیت‌ها را با پادشاه ادغام نماید، تقدم و رواج بیشتری داشته است.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	شاه-پهلوان، به این ترتیب، شکلی استعلایی شده و فرارونده از رهبرِ نظامیِ جامعه است. پادشاهی که به قدرت سیاسی دست یافته است و بر دشمنان خویش چیره شده، به ناچار باید ادعای مشروعیت خویش را با ارجاع به توانایی‌های غیرعادی و فراطبیعی‌اش تقویت کند. پادشاه از سویی به این انگاره‌ی فراانسانی نیاز دارد تا مشروعیت و مقبولیت حکومت خویش را تضمین نماید، و از سوی دیگر ناگزیر است به کردارهای بزرگی دست یازد تا این تصویر اغراق‌آمیز از انسان برتر را به پشتوانه‌ای تجربی و عینی مسلح سازد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از سوی دیگر، مردم نیز به نظامی روایی نیاز دارند تا این مشروعیت را بپذیرند و آن سلطه را تاب آورند. به این شکل، روایت‌های اساطیری مربوط به شاه-پهلوانان در دیالکتیک میان شاهان و مردم پدید می‌آید. زایش اسطوره‌ی شاه-پهلوان آمیزه‌ای پیچیده است از چندین و چند متغیر گوناگون. کردارهای شاهان تاریخی، بقایای داستان‌ها و اساطیر دیرپاتر و کهن‌تری که خاستگاه‌های چیزها را به کمک کردار ایزدان تبیین می‌کنند، انگاره‌های آرمانی از ابرانسان که در روایت‌های مردمی و قصه‌های عامیانه تبلور می‌یابد، و گه‌گاه دستگاه تبلیغاتی شاهی هوشمند – مانند شاهان نخستین هخامنشی- که روایتی رسمی از این شخصیت را پیشنهاد می‌کند، در هم آمیخته می‌شوند تا اسطوره‌ی شاه-پهلوان را پدید آورند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
نظام مشروعیت پادشاه، به این ترتیب، از شبکه‌ای نمادین تشکیل یافته است که از سویی بر سرشت غیرعادی و توانمندی‌های فراطبیعیِ شاه تاکید می‌کند، و از سوی دیگر مجموعه‌ای از کردارهای درخشان و دستاوردهای پهلوانی را به عنوان داربست این روایت ایجاب می‌کند. با این وجود، روایت‌های مربوط به شاه-پهلوان را نباید تنها همچون ترفندی سیاسی از سوی نظام مستقر سیاسی تلقی کرد. چرا که مردمان نیز برای پذیرش حاکمیت یک شاه، به روایت‌های مشروعیت بخشی از این دست نیاز دارند، و گذشته از این چشم‌داشت‌هایی از پادشاه خویش دارند که تنها در زمینه‌ی روایت‌هایی از این دست، و با تکیه بر عینیت یافتنِ کردارهای مطابق با آن طلبیده و برآورده می‌شود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
به این ترتیب، رابطه‌ی [[معنا|معناییِ]] میان پادشاه و مردمش، و همچنین ربط بین شاه و نظمِ حاکم بر جامعه در قالب روایتی داستانی صورت‌بندی می‌شود که از طرفی دلایل برتری و چیرگی شاه را به کمک متغیرهایی مانند توانایی‌های غیرعادی وی، بخت و سرنوشت بلند، یا برخورداری از لطف ایزدان توجیه می‌کند، و از طرف دیگر همچون برنامه و دستورکاری عمل می‌کند که چگونه رفتار کردن به مثابه شاهی آرمانی را به پادشاه دیکته می‌نماید و انتظارات مردم از او، و متغیرهای مهم در شایسته پنداشته شدنش را صورت‌بندی می‌نماید. روایت شاه-پهلوان، نه تنها برای شاه مشروعیت و محبوبیت به ارمغان می‌آورد، که او را به اجرای مجموعه‌ای از وظیفه‌ها و برآورده کردن شروطی کرداری پایبند می‌سازد. به این ترتیب است که شخصیت مسئله‌برانگیزی مانند شاه – که اراده و انتخابش بر زندگی شمار زیادی از آدمیان تاثیر می‌گذارد- در یک نظام اجتماعی پذیرفته می‌شود و جایگاهی معنادار و مقبول می‌یابد و حضورِ زورآورش هم تحمل شده، و هم به رسمیت شمرده می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	شاهانی که تاج و تخت را از پدران خویش به ارث می‌برند، معمولا مشکل کمتری در متقاعد کردنِ مردمشان دارند. مشروعیت ایشان در نظامی سنتی که بر خاک و خون مبتنی است، به نسبت خونی‌شان با پادشاه پیشین باز می‌گردد، و به این ترتیب این شاهان حتی بدون پشتیبانی روایتی اغراق آمیز از سجایای اخلاقی‌شان نیز می‌توانند به اداره‌ی امور مملکت بپردازند. اما کسانی که بر شاهان مستقر شورش می‌کنند، و بنیان‌گذارانی که دودمانی نو و نظمی نو را بنا می‌نهند، از چنین پشتوانه‌ی خانوادگی و تاریخی‌ای محروم هستند و به ناگزیر باید آن را در قلمروی اساطیری بازسازی کنند. از این روست که اساطیر شاه-پهلوانان، به ویژه به کسانی مربوط می‌شود که در شرایطی نامساعد، بر نظم‌های مستقر شوریده‌اند و نظمی نو را بنیاد کرده‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این [[کنش|کنشِ]] پس زدنِ قواعد مرسوم و تاسیس قوانین نو، کاری است که به ویژه در شرایط آشوب‌گونه به خوبی قابل انجام است. به هنگامِ آشفتگی است که همگان نیاز به نظمی نو را درک می‌کنند و از رهبری که در این راستا گام بردارد پیروی می‌نمایند. از این رو مهم‌ترین [[کارکرد]] شاه-پهلوانان، چیرگی بر شرایط آشوب‌زده است، و استقرار نظم بر گیتی، یعنی کاری که با [[کنش]] خلاقانه‌ی خدایان در ابتدای پیدایش گیتی همانند است. در روایت‌های اصلی و مهمِ شاه-پهلوانان، عنصرِ بازسازی نظم هستی همواره در پیوند با نیروهای قدسی قرار دارد و شاه-پهلوان با یاری ایزدان و فرشتگان است که به انجام این کار بزرگ کامیاب می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	به این ترتیب، عنصر اصلی سیمای شاه-پهلوان عبارت است از شورش بر شرایطی ستمگرانه و نامطلوب، که معمولا با آشوب و هرج و مرج هم‌سان پنداشته می‌شود. شورشی که به استقرار نظمی نو و وضع قوانینی دادگرانه و نوظهور منتهی شود، و به این ترتیب کردار شاه-پهلوان را به مرتبه‌ی [[کنش|کنشِ]] آفریدگارانِ نظمِ حاکم بر گیتی بر کشد. این [[کنش]]، در نهایت به ترسیم انگاره‌ای از شاه-پهلوان منتهی می‌شود که با سیمای خداوندِ مقتدر و ایزدانِ نیرومندِ حافظ نظم گیتی شباهتی دارد. از این رو شاه-پهلوان به خدایان می‌ماند و به همین دلیل هم در تمدن‌هایی مانند مصر و اکد، شاهان بزرگ برای خویش ماهیتی الاهی قایل بودند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&#039;&#039;&#039;۲.&#039;&#039;&#039; از نظر تاریخی، شاه-پهلوانان کهن‌ترین الگوی صورت‌بندی پهلوانان و شخصیت‌های اساطیری هستند. در ابتدای هزاره‌ی سوم پ.م و همزمان با ظهور نخستین تمدن‌های کشاورز بر کره‌ی زمین، نخستین نشانه‌های [[پهلوان|پهلوانانِ]] اساطیری نیز در تمدن‌هایی مانند سومر، مصر و ایلام پدیدار شد. این [[پهلوان|پهلوانان]] همگی موقعیتی سیاسی را اشغال می‌کردند و شاهانی بودند که شرح ماجراهای دلاورانه‌شان عموما به نبرد با شاهان سرزمین‌های همسایه محدود می‌شد. [[کنش|کنشِ]] چیرگی بر دشمنان، خیلی زود با روایت‌هایی نمادین گره خورد که در آن شاه-پهلوان بر نماینده‌های اساطیریِ دیگرِ آشوب نیز گلاویز می‌شد و بر آنها غلبه می‌کرد. به این ترتیب نقش‌مایه‌ی مشهورِ پهلوانی که در حال کشتن اژدها یا جانوری وحشی است، در ارتباط با شاه-پهلوان شکل گرفت. دشمنی که شاه-پهلوان بر او غلبه می‌کرد، به تدریج به مرتبه‌ی نماینده‌ی نیروهای شر و عامل اصلیِ بروز آشوب بر زمین رسمیت یافت، و با رمزگذاریِ جانوریِ مرسوم برای نمایش عوامل آشوب‌گونه، صورت‌بندی شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	ظهور نقش‌مایه‌ی شاه-پهلوانِ اژدها اوژن، قدمتی بسیار زیاد دارد، چندان که در نخستین آثارِ به جا مانده از شاه-پهلوانان، صورت‌های نخستینِ آن  را می‌بینیم. با این وجود، همزمان با آغاز عصر آهن در قرن دوازدهم پ.م بود که این نقش‌مایه در دستان قبایل آریاییِ به کار گیرنده‌ی گردونه‌ی جنگی و آهن، به نمادی عام برای شاه-پهلوانان تبدیل شد. پیش از آن نیز این [[نماد]] از مجرای پادشاهی میتانی به هنر آشوری‌ها منتقل شد و تصویر مشهورِ شاهِ شیراوژن را پدید آورد، که بعدها برای هخامنشیان به ارث رسید و ترکیب‌هایی متنوع از چیرگی شاه بر هیولایی جانوری را نتیجه داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	نقشِ بنیادینِ شاه-پهلوان، که چیرگی بر دشمن و الغای آشوب و استقرار نظم بود، خیلی زود با عنصر اساطیری پیچیده‌ای پیوند خورد، و آن هم عنصرِ نجات بخشی بود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
نخستین متنی که در آن به ظهورِ ناجی در آخر زمان اشاره شده است، سرودهای گاهان&amp;lt;ref&amp;gt;درباره‌ی برداشت نگارنده از گاهان بنگرید به: وکیلی، شروین، [http://soshians.ir/fa/wp-content/uploads/2017/05/Sherwin-Vakili-Zand-Gahan.pdf/ &#039;&#039;زند گاهان&#039;&#039;]، ۱۳۸۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; است که در حدود قرن دوازدهم پ.م توسط زرتشت سروده شده است. در این متن، زرتشت که از باده‌ی پیروزی سرمست است و جهانگیر شدنِ دین خویش را انتظار می‌کشد، به فراز آمدن کسی اشاره می‌کند که لقبش سوشیانس –به زبان اوستایی، سَئوشیَنتَه- یعنی نجات بخش است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زرتشت به احتمال زیاد در ابتدای کار از این واژه خود را در نظر داشته است و خویش را همچون نجات بخشی می‌دیده که مردمان را از چنگال اهریمن خواهد رهاند. با این وجود، وقتی پیامبر آریایی پا به سن گذاشت و مقاومت قبایل ایرانیِ کوچگرد را در برابر آیین خویش دید، به تدریج از این باور فاصله گرفت. وقتی زرتشت در آتشکده‌ی بلخ کشته شد، بی آن که آیینش جهانگیر شده باشد، پیروانش به این باور رسیدند که منظور از سوشیانس، ابرپهلوانی از نسل او بوده که در آینده ظهور خواهد کرد و وعده‌ی پیامبر را متحقق خواهد ساخت. به این ترتیب، در روایت دینی، سوشیانس را با پسر زرتشت که نطفه‌اش نزد آناهیتا در دریاچه‌ی چیچست به امانت نهاده شده، یکسان گرفتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	با این وجود، روایتِ نجات بخش، [[کارکرد|کارکردی]] چنان ارزشمند، و سازگاری چندان عمیقی با نقشِ شاه-پهلوان داشت که پس از چند قرن توسط جنگاوران و سردارانی متعدد مورد وام‌گیری واقع شد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
هفت قرن پس از کشته شدنِ زرتشت، زمانی که آیین او با دین‌های دیگر ایران زمین درآمیخته بود و اندیشه‌ی نجات‌بخشی نیز توسط خرده فرهنگ‌های مختلف وام‌گیری شده بود، شخصیتی استثنایی ظهور کرد که دو کارِ برجسته را همزمان به انجام رساند. او از سویی اسطوره‌ی شاه-پهلوان را برای شرایط نوظهورِ ناشی از عصر کشاورزی پیشرفته بازسازی کرد، و عناصر کهن آن را زدود و عناصری جدید بدان افزود، و از سوی دیگر ادعا کرد که شاه-پهلوانی اساطیری است و این ادعا را به بهترین شکل تحقق بخشید. این شخصیت، کوروش بزرگ هخامنشی بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	کوروش، شخصیتی مهم در سیر تحول مفهوم شاه-پهلوان است. همان‌طور که در نوشتاری دیگر نشان داده‌ام&amp;lt;ref&amp;gt;برای توضیح بیشتر در مورد اشاره‌های جاری به کوروش بزرگ، بنگرید به: وکیلی، شروین، &#039;&#039;تاریخ کوروش هخامنشی&#039;&#039;، ۱۳۸۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;، کوروش بی‌تردید با آیین زرتشت آشنا بوده، و اسطوره‌ی ناجی را نیز به طور کامل می‌شناخته است. این شخصیتِ برجسته، هرچند احتمالا خود زرتشتی نبود&amp;lt;ref&amp;gt;بویس، مری، [http://www.ketab.ir/modules.php?name=News&amp;amp;op=pirbook&amp;amp;bcode=1871749/ &#039;&#039;تاریخ کیش زرتشت&#039;&#039;] (جلد دوم)، ترجمه‌ی همایون صنعتی زاده، نشر توس، تهران، ۱۳۷۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;، اما از سازمان تبلیغی ایشان و مغانی که کم یا بیش زیر تاثیر وی قرار گرفته بودند، برای گسترش دامنهی اقتدار خود سود جست. در تاریخ مدون فرهنگ‌های انسانی، او نخستین کسی است که ادعا کرد ناجی است. ادعایی که بعدها توسط شمار بسیار زیادی از ماجراجویانِ کامیاب یا شکست خورده تکرار شد، ولی شروط آن هرگز با کمال و انسجامِ آنچه کوروش انجام داد، برآورده نشد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	کوروش به کمک شبکه‌ی تبلیغی گسترده و نیرومندِ مغان، خویش را همچون نجات‌بخشی که وعده‌ی ظهورش بر سر زبان‌هاست، بازنمود، و وقتی به قدرت دست یافت چنان با درایت عمل کرد که همگان را به راست بودنِ این ادعا متقاعد کرد. رمزِ کامیابی دولت هخامنشی با آن گستردگی جغرافیاییِ خیره‌کننده و دوامِ دور از انتظارش، تنها در قدرت نظامی یا نوآورانه بودنِ نظم سیاسی‌اش نهفته نبود، که تا حدود زیادی به باورِ مردم در مورد ماهیت شاهنشاه بستگی داشت. باوری که حتی پس از انقراض هخامنشیان نیز تا هزاران سال دوام آورد و کلیتِ چارچوب ذهنی تمام تمدن‌ها در مورد اقتدار سیاسی را شکل داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	به این ترتیب، در حدود اواسط قرن ششم پ.م، اسطوره‌ی شاه-پهلوان که تا پیش از آن تنها به زورآوری و پیروزمندیِ شاه و چیرگی‌اش بر دشمنان تاکید می‌کرد، با روایتِ ناجی نیز در آمیخت. به این ترتیب، دو روایتِ متفاوت از کارویژه‌ی شاه-پهلوان تکامل یافت. یک روایت، تداوم همان سنت کهن بود که شاه-پهلوان را به دلیل پیوندش با نظم‌بخشی به گیتی و کارکردش به عنوان از بین برنده‌ی آشوب، با خدایان هم‌سان می‌دانست. این ایزدگونه دانستنِ شاه، از سنتی بسیار کهن بر‌می‌خاست که برای نخستین بار در مصر به شکلی موفق صورت‌بندی شده بود. در قلمرو مصر بود که مفهوم شاه-پهلوان با خدایان ادغام شد و تصویرِ ترکیبیِ یاد شده وضعیتی نهادینه شده یافت. در حدی که ایزدگونه بودنِ فرعون بخشی از ایدئولوژی رسمی حکومتی محسوب می‌شد و ضامن مشروعیت شاه بود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
این الگو به طور همزمان در میان‌رودان نیز تکامل یافت. چنان که در میانه‌ی هزاره‌ی سوم پ.م، نرام سین اکدی – نوهی شروکینِ بزرگ - در کنار نام خویش علامت ستاره‌ی &amp;quot;ایلو&amp;quot; را نقش کرد و به این ترتیب خود را با شناسه‌ی خدایان از سایر شخصیت‌ها متمایز کرد&amp;lt;ref&amp;gt;رو، ژ. [http://www.ketab.ir/modules.php?name=News&amp;amp;op=pirbook&amp;amp;bcode=106332/ &#039;&#039;بین النهرین باستان&#039;&#039;]، ترجمه‌ی عبدالرضا هوشنگ مهدوی، نشر آبی، تهران، ۱۳۶۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. با این وجود، به دلایلی جامعه‌شناختی، در زمینه‌ی غنی و پرتلاطم ایران زمین این برداشت از شاه-پهلوان چندان رواج نیافت. به شکلی که در شاهان ایلامی، گوتی، و بخش عمده‌ی شاهان میان‌رودان اثری از این ایزدگونه پنداشتنِ شاه دیده نمی‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	روایتی که کوروش از شاه-پهلوانِ ناجی به دست داد، نسخه‌ای زمینی و دنیوی از شاه-پهلوان بود که در پیوند با آیین زرتشتی و یکتاپرستی سرسختانه‌اش شکل گرفته بود، هرچند به آن محدود نمی‌شد. پس از نوآوری کوروش، که توسط جانشینانش تثبیت شد، شاهنشاهان ایرانی دیگر امکانِ خداگونه دانسته شدن را از دست دادند، چرا که از سویی به ترکیبی موفق با نقشی دیگر – یعنی نقشِ انسانیِ ناجی- دست یافته بودند، و از سوی دیگر در زمینه‌ای دینی ریشه میدواندند که یکتاپرستی محکمی در آن وجود داشت و در آن خداوندِ یگانه‌ای تعریف شده بود که فاصله‌ای بسیار با آدمیان داشت.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	به این ترتیب، اسطوره‌ی شاه-پهلوان با ظهور تمدن هخامنشی دو شاخه شد. روایت کهن‌تری که [[کارکرد]] شاه-پهلوان را بیشتر از مرتبه‌ای هستی‌شناختی تلقی می‌کرد و بر چیرگی نظم بر آشوب تمرکز داشت، با نتیجه‌ی خداگونه پنداشتنِ شاه-پهلوان، برای مدتی از صحنه کنار رفت،  و به جای آن روایتی نو نشست که بر کارکرد اخلاقی شاه-پهلوان تاکید می‌کرد. شاهان هخامنشی نه تنها بر نقشِ نظم‌دهنده و ضد آشوب خود آگاه بودند، که بر کارویژه‌ی دیگری نیز تاکید می‌کردند و آن نیز گسترش نیکی و مبارزه با بدی بود. اهمیتی که قانون‌گذاری و رعایت عدل و داد (داتَه) در شاهنشاهی هخامنشی داشت، از همین جا سرچشمه می‌گرفت، و در همین زمینه هم بود که مفهوم فره ایزدی صورت‌بندی شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	فره ایزدی، نیرو و اقتداری بود که مشروعیت شاه-‌پهلوان را برای حکمرانی تضمین می‌کرد، اما بر خلاف شاه-پهلوان خداگونه که به خاطر تبار یا سرشت اهورایی خویش شایسته‌ی این مقام بود، می‌توانست از شاه سلب شود. در صورتی که شاه کرداری ضداخلاقی مرتکب می‌شد یا گناه می‌کرد، نقشِ خویش به عنوان حامی ارزش‌های اخلاقی و رهبر سپاه نیکی در برابر شر را از دست می‌داد و به این ترتیب فره از وی جدا می‌شد. در این تعبیر، صورت‌بندی مفهوم فره که تاثیری بسیار عمیق بر نظریه‌ی سیاسی در تمدن ایرانی و تمدن‌های همسایه‌اش داشته است، پیامد طبیعیِ بازتعریف بود که در اسطوره‌ی شاه-پهلوان رخ داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	هرچند سلطه‌ی دو و نیم قرنیِ هخامنشیان بر تمام سرزمین‌های متمدنِ نیمه‌ی غربی اوراسیا، تعبیرِ کوروشی از شاه-پهلوان را جهانگیر کرد، اما روایتِ کهن‌ترِ شاه-پهلوانِ خداگونه را از میدان به در نکرد. این نسخه‌ی کهن‌تر به لطف رواداری چشم‌گیر هخامنشیان برای مدت‌ها در مصر باقی ماند و از آنجا به تمدن‌های کوچک حاشیه‌ی ایران زمین – به ویژه یونان- منتقل شد. به شکلی که وقتی جوان مقدونی دیوانه‌ای به نام اسکندر موفق شد با پشتیبانی جمعیت شناورِ بزرگِ انباشته در بالکان بر شاهنشاهی چیره شود، این نسخه‌ی دلپذیرتر را برگرفت و در فرمان مشهوری که در سال دومِ حکومتش (بهار ۳۲۳ پ.م) ‌صادر کرد، اعلام کرد که خداست و مردم باید او را بپرستند&amp;lt;ref&amp;gt;ویلکن، اولریش، [http://www.ketab.ir/modules.php?name=News&amp;amp;op=pirbook&amp;amp;bcode=161440/ &#039;&#039;اسکندر مقدونی&#039;&#039;]، ترجمه‌ی حسن افشار، نشر مرکز، تهران، ۱۳۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;. این فرمان البته در ایران زمین با تمسخر روبرو شد، و تنها همان یونانیان و تا حدودی مصریان بودند که به آن گردن نهادند و این از آن رو بود که نسخه‌ی کهن‌ترِ تفسیر از شاه-پهلوان هنوز در این مناطق نیرو و توانی داشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	وقتی یونانیان زیر فشار پارت‌ها از ایران زمین رانده شدند، گرانیگاه جمعیتی اروپا به سمت غرب چرخیده بود و به این ترتیب وقتی شاگردانِ راست کیشِ یونانیان، یعنی رومیان بر صحنه پدیدار شدند، همین تفسیر از شاه-پهلوانِ خداگونه را بر گرفتند. تاکید آگوسوتوس اکتاویانوس بر این که همچون خدایی پرستیده شود&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;.Le Glay, M., Vision, J. L., Le Bocher, Y. [http://eu.wiley.com/WileyCDA/WileyTitle/productCd-1405183276.html &#039;&#039;A History of Rome&#039;&#039;] , Blackwell, 2001&amp;lt;/ref&amp;gt;، و دیوانه‌بازی‌های امپراتوران پس از وی که جنگ‌هایی بسیار را با مردمی مانند یهودیان بر سر نصب بت خویش بر معبدها به راه می‌انداختند، در این زمینه‌ی [[معنا|معنایی]] باید فهمیده شود. چرا که یهودیان به عنوان زیرشاخه‌ای از تمدن‌های پرورده شده در دل ایران زمین، بسیار وام‌دار تمدن هخامنشی بودند و یکتاپرستی تندروانه‌ی خود را با تصویری از شاه-پهلوان درآمیخته بودند که به شدت زیر تاثیر اسطوره‌ی ناجی قرار داشت. این نکته که عیسی مسیح، که یکی از مدعیانِ عنوانِ شاه-پهلوانِ ناجی بود، پس از اعدام شدن در میان یهودیان همچنان به عنوان یک شخصیت سیاسی باقی ماند، اما در روم به پسر خدا و خودِ خدا تبدیل شد، نشانهای از ناهم‌خوانی این دو تفسیر از شاه پهلوان است، و برداشت‌های متعارضی که از یک پدیده‌ی تاریخی می‌کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	هرچند این بحث به موضوع ما ارتباطی اندک دارد، اما در اینجا باید به این نکته اشاره کنم که ظهور عیسی مسیح در یهودیه، در ابتدای کار، رخدادی صرفا سیاسی بود که با هاله‌ای از اساطیر پوشیده شده بود. عیسی، رهبری یهودی بود از شاگردان یحیی تعمید‌دهنده. او در زمانی زاده شده بود که رومیان، یهودیه و فلسطین را – که برای قرن‌ها در قلمرو ایران قرار داشت و از نظر فرهنگی با آن در پیوست بود- اشغال کرده بودند، بی آن که بتوانند بر ادعاهای شاهان پارتی بر این قلمرو چیره شوند. از این رو در آن دوران، یهودیان مرتب به شورش‌هایی دست می‌زدند که آماجش رهایی از یوغ رومیان بود، و توسط نیروهای هوادار ایران نیز حمایت می‌شد. این نکته که عیسی خود را ناجی می‌دانست، و مدعی بود برای برقراری سلطنت اخلاقی نیروهای الاهی آمده است، ادعایی سیاسی است که کاملا در چارچوب برداشت کوروشی از [[کنش]] سیاسی می‌گنجد. عیسی مشروعیت خود را به یاری سه مغ که در زمان تولدش او را تایید کرده بودند، به دست آورده بود و این نیز عنصری کاملا ایرانی بود. چرا که مغ‌ها بودند که برای نخستین بار ماجرای ناجی را تبلیغ کردند، و همان‌ها بودند که می‌توانستند ناجی بودن یا نبودنِ کسی را تشخیص دهند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
به هر صورت، اعدام زودهنگامِ عیسی مسیح توسط رومیان به امیدهای هوادارانش که در انتظار شورشی همه جانبه بودند، پایان داد. پس از آن، دین مسیحیت همگام با کوچ کردنِ تدریجی‌اش به قلمرو روم، بند ناف خود را با روایتِ کوروشی از شاه-پهلوانِ ناجی از دست داد و با روایتِ مصری از شاه-پهلوانِ خداگونه پیوند خورد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	اسطوره‌ی شاه-پهلوان نجات بخش، در ایران زمین برای هزاران سال توانایی خویش را برای شورآفرینی و زایش جریان‌های اجتماعی حفظ کرد. این اسطوره حتی امروز نیز زنده است و کافی است به فهرست طولانی مدعیان نجات بخشی در ایران زمین – از کوروش و مهرداد و اردشیر بابکان گرفته تا بابک و ابن مقنع و شاه اسماعیل صفوی- بنگریم، تا نفوذ و اقتدار این منش را دریابیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:اسطوره شناسی]][[رده: در حال ویرایش]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zaki</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88%D8%A7%D9%86&amp;diff=1319</id>
		<title>شاه-پهلوان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88%D8%A7%D9%86&amp;diff=1319"/>
		<updated>2017-06-05T18:10:05Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zaki: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;وکیلی، شروین، [http://soshians.ir/fa/wp-content/uploads/2017/04/Sherwin-Vakili-Hero-Mythology.pdf/ &#039;&#039;اسطوره‌شناسی پهلوانان ایرانی&#039;&#039;]، نشر شورآفرین، تهران، ۱۳۸۹ (ص ۲۸–۱۹).&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	 &#039;&#039;&#039;۱.&#039;&#039;&#039; شاه-پهلوانان، رده‌ای مهم و برجسته از شخصیت‌های اساطیری را بر می‌سازند. رده‌ای که هم از نظر موقعیت ممتازشان در سلسله مراتب اقتدار دنیوی اهمیت دارند و هم از نظر پیوندی که با نیروهای قدسی و نظمِ حاکم بر گیتی پیدا می‌کنند. در واقع چنین می‌نماید که نخستین شکل از [[پهلوان|پهلوانِ]] اساطیری که در تاریخ تمدن‌های گوناگون تکامل یافته باشد، شکلی از همین شاه-پهلوان باشد. کهن‌ترین نقش‌مایه‌هایی که [[پهلوان|پهلوانی]] مسلح را در نبرد با نیروهای اهریمنی نشان می‌دهند، به شخصیتی سیاسی و پادشاهی مقتدر اشاره دارند که در چیرگی بر نیروهای دشمن‌خو و مستقر کردن نظمی نو بر قلمرو خویش کامیاب می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لوح نارمر که به ابتدای هزاره‌ی سوم پ.م تعلق دارد و یکی از کهن‌ترین نقش‌مایه‌های این رده را به دست می‌دهد، در واقع کتیبه‌ای نمادین است که ماجرای پیروزی‌های نارمر – فرعون مصر- بر دشمنانش را روایت می‌کند. به همین ترتیب، کهن‌ترین متن سومری که از نبرد شاهی به نام انمبارگسی با شاه شهری به نام ارت (احتمالا شهداد در نزدیکی کرمان) حکایت می‌کند نیز چنین وضعیتی دارد. گیلگمش نیز در ابتدای کار پادشاه شهر ارک در میان‌رودان بوده است، و به این ترتیب می‌بینیم که در تاریخ تحول [[پهلوان|پهلوانان]]، الگوهایی که این شخصیت‌ها را با پادشاه ادغام نماید، تقدم و رواج بیشتری داشته است.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	شاه-پهلوان، به این ترتیب، شکلی استعلایی شده و فرارونده از رهبرِ نظامیِ جامعه است. پادشاهی که به قدرت سیاسی دست یافته است و بر دشمنان خویش چیره شده، به ناچار باید ادعای مشروعیت خویش را با ارجاع به توانایی‌های غیرعادی و فراطبیعی‌اش تقویت کند. پادشاه از سویی به این انگاره‌ی فراانسانی نیاز دارد تا مشروعیت و مقبولیت حکومت خویش را تضمین نماید، و از سوی دیگر ناگزیر است به کردارهای بزرگی دست یازد تا این تصویر اغراق‌آمیز از انسان برتر را به پشتوانه‌ای تجربی و عینی مسلح سازد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از سوی دیگر، مردم نیز به نظامی روایی نیاز دارند تا این مشروعیت را بپذیرند و آن سلطه را تاب آورند. به این شکل، روایت‌های اساطیری مربوط به شاه-پهلوانان در دیالکتیک میان شاهان و مردم پدید می‌آید. زایش اسطوره‌ی شاه-پهلوان آمیزه‌ای پیچیده است از چندین و چند متغیر گوناگون. کردارهای شاهان تاریخی، بقایای داستان‌ها و اساطیر دیرپاتر و کهن‌تری که خاستگاه‌های چیزها را به کمک کردار ایزدان تبیین می‌کنند، انگاره‌های آرمانی از ابرانسان که در روایت‌های مردمی و قصه‌های عامیانه تبلور می‌یابد، و گه‌گاه دستگاه تبلیغاتی شاهی هوشمند – مانند شاهان نخستین هخامنشی- که روایتی رسمی از این شخصیت را پیشنهاد می‌کند، در هم آمیخته می‌شوند تا اسطوره‌ی شاه-پهلوان را پدید آورند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
نظام مشروعیت پادشاه، به این ترتیب، از شبکه‌ای نمادین تشکیل یافته است که از سویی بر سرشت غیرعادی و توانمندی‌های فراطبیعیِ شاه تاکید می‌کند، و از سوی دیگر مجموعه‌ای از کردارهای درخشان و دستاوردهای پهلوانی را به عنوان داربست این روایت ایجاب می‌کند. با این وجود، روایت‌های مربوط به شاه-پهلوان را نباید تنها همچون ترفندی سیاسی از سوی نظام مستقر سیاسی تلقی کرد. چرا که مردمان نیز برای پذیرش حاکمیت یک شاه، به روایت‌های مشروعیت بخشی از این دست نیاز دارند، و گذشته از این چشم‌داشت‌هایی از پادشاه خویش دارند که تنها در زمینه‌ی روایت‌هایی از این دست، و با تکیه بر عینیت یافتنِ کردارهای مطابق با آن طلبیده و برآورده می‌شود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
به این ترتیب، رابطه‌ی [[معنا|معناییِ]] میان پادشاه و مردمش، و همچنین ربط بین شاه و نظمِ حاکم بر جامعه در قالب روایتی داستانی صورت‌بندی می‌شود که از طرفی دلایل برتری و چیرگی شاه را به کمک متغیرهایی مانند توانایی‌های غیرعادی وی، بخت و سرنوشت بلند، یا برخورداری از لطف ایزدان توجیه می‌کند، و از طرف دیگر همچون برنامه و دستورکاری عمل می‌کند که چگونه رفتار کردن به مثابه شاهی آرمانی را به پادشاه دیکته می‌نماید و انتظارات مردم از او، و متغیرهای مهم در شایسته پنداشته شدنش را صورت‌بندی می‌نماید. روایت شاه-پهلوان، نه تنها برای شاه مشروعیت و محبوبیت به ارمغان می‌آورد، که او را به اجرای مجموعه‌ای از وظیفه‌ها و برآورده کردن شروطی کرداری پایبند می‌سازد. به این ترتیب است که شخصیت مسئله‌برانگیزی مانند شاه – که اراده و انتخابش بر زندگی شمار زیادی از آدمیان تاثیر می‌گذارد- در یک نظام اجتماعی پذیرفته می‌شود و جایگاهی معنادار و مقبول می‌یابد و حضورِ زورآورش هم تحمل شده، و هم به رسمیت شمرده می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	شاهانی که تاج و تخت را از پدران خویش به ارث می‌برند، معمولا مشکل کمتری در متقاعد کردنِ مردمشان دارند. مشروعیت ایشان در نظامی سنتی که بر خاک و خون مبتنی است، به نسبت خونی‌شان با پادشاه پیشین باز می‌گردد، و به این ترتیب این شاهان حتی بدون پشتیبانی روایتی اغراق آمیز از سجایای اخلاقی‌شان نیز می‌توانند به اداره‌ی امور مملکت بپردازند. اما کسانی که بر شاهان مستقر شورش می‌کنند، و بنیان‌گذارانی که دودمانی نو و نظمی نو را بنا می‌نهند، از چنین پشتوانه‌ی خانوادگی و تاریخی‌ای محروم هستند و به ناگزیر باید آن را در قلمروی اساطیری بازسازی کنند. از این روست که اساطیر شاه-پهلوانان، به ویژه به کسانی مربوط می‌شود که در شرایطی نامساعد، بر نظم‌های مستقر شوریده‌اند و نظمی نو را بنیاد کرده‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این [[کنش|کنشِ]] پس زدنِ قواعد مرسوم و تاسیس قوانین نو، کاری است که به ویژه در شرایط آشوب‌گونه به خوبی قابل انجام است. به هنگامِ آشفتگی است که همگان نیاز به نظمی نو را درک می‌کنند و از رهبری که در این راستا گام بردارد پیروی می‌نمایند. از این رو مهم‌ترین [[کارکرد]] شاه-پهلوانان، چیرگی بر شرایط آشوب‌زده است، و استقرار نظم بر گیتی، یعنی کاری که با [[کنش]] خلاقانه‌ی خدایان در ابتدای پیدایش گیتی همانند است. در روایت‌های اصلی و مهمِ شاه-پهلوانان، عنصرِ بازسازی نظم هستی همواره در پیوند با نیروهای قدسی قرار دارد و شاه-پهلوان با یاری ایزدان و فرشتگان است که به انجام این کار بزرگ کامیاب می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	به این ترتیب، عنصر اصلی سیمای شاه-پهلوان عبارت است از شورش بر شرایطی ستمگرانه و نامطلوب، که معمولا با آشوب و هرج و مرج هم‌سان پنداشته می‌شود. شورشی که به استقرار نظمی نو و وضع قوانینی دادگرانه و نوظهور منتهی شود، و به این ترتیب کردار شاه-پهلوان را به مرتبه‌ی [[کنش|کنشِ]] آفریدگارانِ نظمِ حاکم بر گیتی بر کشد. این [[کنش]]، در نهایت به ترسیم انگاره‌ای از شاه-پهلوان منتهی می‌شود که با سیمای خداوندِ مقتدر و ایزدانِ نیرومندِ حافظ نظم گیتی شباهتی دارد. از این رو شاه-پهلوان به خدایان می‌ماند و به همین دلیل هم در تمدن‌هایی مانند مصر و اکد، شاهان بزرگ برای خویش ماهیتی الاهی قایل بودند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&#039;&#039;&#039;۲.&#039;&#039;&#039; از نظر تاریخی، شاه-پهلوانان کهن‌ترین الگوی صورت‌بندی پهلوانان و شخصیت‌های اساطیری هستند. در ابتدای هزاره‌ی سوم پ.م و همزمان با ظهور نخستین تمدن‌های کشاورز بر کره‌ی زمین، نخستین نشانه‌های [[پهلوان|پهلوانانِ]] اساطیری نیز در تمدن‌هایی مانند سومر، مصر و ایلام پدیدار شد. این [[پهلوان|پهلوانان]] همگی موقعیتی سیاسی را اشغال می‌کردند و شاهانی بودند که شرح ماجراهای دلاورانه‌شان عموما به نبرد با شاهان سرزمین‌های همسایه محدود می‌شد. [[کنش|کنشِ]] چیرگی بر دشمنان، خیلی زود با روایت‌هایی نمادین گره خورد که در آن شاه-پهلوان بر نماینده‌های اساطیریِ دیگرِ آشوب نیز گلاویز می‌شد و بر آنها غلبه می‌کرد. به این ترتیب نقش‌مایه‌ی مشهورِ پهلوانی که در حال کشتن اژدها یا جانوری وحشی است، در ارتباط با شاه-پهلوان شکل گرفت. دشمنی که شاه-پهلوان بر او غلبه می‌کرد، به تدریج به مرتبه‌ی نماینده‌ی نیروهای شر و عامل اصلیِ بروز آشوب بر زمین رسمیت یافت، و با رمزگذاریِ جانوریِ مرسوم برای نمایش عوامل آشوب‌گونه، صورت‌بندی شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	ظهور نقش‌مایه‌ی شاه-پهلوانِ اژدها اوژن، قدمتی بسیار زیاد دارد، چندان که در نخستین آثارِ به جا مانده از شاه-پهلوانان، صورت‌های نخستینِ آن  را می‌بینیم. با این وجود، همزمان با آغاز عصر آهن در قرن دوازدهم پ.م بود که این نقش‌مایه در دستان قبایل آریاییِ به کار گیرنده‌ی گردونه‌ی جنگی و آهن، به نمادی عام برای شاه-پهلوانان تبدیل شد. پیش از آن نیز این [[نماد]] از مجرای پادشاهی میتانی به هنر آشوری‌ها منتقل شد و تصویر مشهورِ شاهِ شیراوژن را پدید آورد، که بعدها برای هخامنشیان به ارث رسید و ترکیب‌هایی متنوع از چیرگی شاه بر هیولایی جانوری را نتیجه داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	نقشِ بنیادینِ شاه-پهلوان، که چیرگی بر دشمن و الغای آشوب و استقرار نظم بود، خیلی زود با عنصر اساطیری پیچیده‌ای پیوند خورد، و آن هم عنصرِ نجات بخشی بود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
نخستین متنی که در آن به ظهورِ ناجی در آخر زمان اشاره شده است، سرودهای گاهان&amp;lt;ref&amp;gt;درباره‌ی برداشت نگارنده از گاهان بنگرید به: وکیلی، شروین، [http://soshians.ir/fa/wp-content/uploads/2017/05/Sherwin-Vakili-Zand-Gahan.pdf/ &#039;&#039;زند گاهان&#039;&#039;]، ۱۳۸۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; است که در حدود قرن دوازدهم پ.م توسط زرتشت سروده شده است. در این متن، زرتشت که از باده‌ی پیروزی سرمست است و جهانگیر شدنِ دین خویش را انتظار می‌کشد، به فراز آمدن کسی اشاره می‌کند که لقبش سوشیانس –به زبان اوستایی، سَئوشیَنتَه- یعنی نجات بخش است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زرتشت به احتمال زیاد در ابتدای کار از این واژه خود را در نظر داشته است و خویش را همچون نجات بخشی می‌دیده که مردمان را از چنگال اهریمن خواهد رهاند. با این وجود، وقتی پیامبر آریایی پا به سن گذاشت و مقاومت قبایل ایرانیِ کوچگرد را در برابر آیین خویش دید، به تدریج از این باور فاصله گرفت. وقتی زرتشت در آتشکده‌ی بلخ کشته شد، بی آن که آیینش جهانگیر شده باشد، پیروانش به این باور رسیدند که منظور از سوشیانس، ابرپهلوانی از نسل او بوده که در آینده ظهور خواهد کرد و وعده‌ی پیامبر را متحقق خواهد ساخت. به این ترتیب، در روایت دینی، سوشیانس را با پسر زرتشت که نطفه‌اش نزد آناهیتا در دریاچه‌ی چیچست به امانت نهاده شده، یکسان گرفتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	با این وجود، روایتِ نجات بخش، [[کارکرد|کارکردی]] چنان ارزشمند، و سازگاری چندان عمیقی با نقشِ شاه-پهلوان داشت که پس از چند قرن توسط جنگاوران و سردارانی متعدد مورد وام‌گیری واقع شد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
هفت قرن پس از کشته شدنِ زرتشت، زمانی که آیین او با دین‌های دیگر ایران زمین درآمیخته بود و اندیشه‌ی نجات‌بخشی نیز توسط خرده فرهنگ‌های مختلف وام‌گیری شده بود، شخصیتی استثنایی ظهور کرد که دو کارِ برجسته را همزمان به انجام رساند. او از سویی اسطوره‌ی شاه-پهلوان را برای شرایط نوظهورِ ناشی از عصر کشاورزی پیشرفته بازسازی کرد، و عناصر کهن آن را زدود و عناصری جدید بدان افزود، و از سوی دیگر ادعا کرد که شاه-پهلوانی اساطیری است و این ادعا را به بهترین شکل تحقق بخشید. این شخصیت، کوروش بزرگ هخامنشی بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	کوروش، شخصیتی مهم در سیر تحول مفهوم شاه-پهلوان است. همان‌طور که در نوشتاری دیگر نشان داده‌ام&amp;lt;ref&amp;gt;برای توضیح بیشتر در مورد اشاره‌های جاری به کوروش بزرگ، بنگرید به: وکیلی، شروین، &#039;&#039;تاریخ کوروش هخامنشی&#039;&#039;، ۱۳۸۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;، کوروش بی‌تردید با آیین زرتشت آشنا بوده، و اسطوره‌ی ناجی را نیز به طور کامل می‌شناخته است. این شخصیتِ برجسته، هرچند احتمالا خود زرتشتی نبود&amp;lt;ref&amp;gt;بویس، مری، [http://www.ketab.ir/modules.php?name=News&amp;amp;op=pirbook&amp;amp;bcode=1871749/ &#039;&#039;تاریخ کیش زرتشت&#039;&#039;] (جلد دوم)، ترجمه‌ی همایون صنعتی زاده، نشر توس، تهران، ۱۳۷۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;، اما از سازمان تبلیغی ایشان و مغانی که کم یا بیش زیر تاثیر وی قرار گرفته بودند، برای گسترش دامنهی اقتدار خود سود جست. در تاریخ مدون فرهنگ‌های انسانی، او نخستین کسی است که ادعا کرد ناجی است. ادعایی که بعدها توسط شمار بسیار زیادی از ماجراجویانِ کامیاب یا شکست خورده تکرار شد، ولی شروط آن هرگز با کمال و انسجامِ آنچه کوروش انجام داد، برآورده نشد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	کوروش به کمک شبکه‌ی تبلیغی گسترده و نیرومندِ مغان، خویش را همچون نجات‌بخشی که وعده‌ی ظهورش بر سر زبان‌هاست، بازنمود، و وقتی به قدرت دست یافت چنان با درایت عمل کرد که همگان را به راست بودنِ این ادعا متقاعد کرد. رمزِ کامیابی دولت هخامنشی با آن گستردگی جغرافیاییِ خیره‌کننده و دوامِ دور از انتظارش، تنها در قدرت نظامی یا نوآورانه بودنِ نظم سیاسی‌اش نهفته نبود، که تا حدود زیادی به باورِ مردم در مورد ماهیت شاهنشاه بستگی داشت. باوری که حتی پس از انقراض هخامنشیان نیز تا هزاران سال دوام آورد و کلیتِ چارچوب ذهنی تمام تمدن‌ها در مورد اقتدار سیاسی را شکل داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	به این ترتیب، در حدود اواسط قرن ششم پ.م، اسطوره‌ی شاه-پهلوان که تا پیش از آن تنها به زورآوری و پیروزمندیِ شاه و چیرگی‌اش بر دشمنان تاکید می‌کرد، با روایتِ ناجی نیز در آمیخت. به این ترتیب، دو روایتِ متفاوت از کارویژه‌ی شاه-پهلوان تکامل یافت. یک روایت، تداوم همان سنت کهن بود که شاه-پهلوان را به دلیل پیوندش با نظم‌بخشی به گیتی و کارکردش به عنوان از بین برنده‌ی آشوب، با خدایان هم‌سان می‌دانست. این ایزدگونه دانستنِ شاه، از سنتی بسیار کهن بر‌می‌خاست که برای نخستین بار در مصر به شکلی موفق صورت‌بندی شده بود. در قلمرو مصر بود که مفهوم شاه-پهلوان با خدایان ادغام شد و تصویرِ ترکیبیِ یاد شده وضعیتی نهادینه شده یافت. در حدی که ایزدگونه بودنِ فرعون بخشی از ایدئولوژی رسمی حکومتی محسوب می‌شد و ضامن مشروعیت شاه بود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
این الگو به طور همزمان در میان‌رودان نیز تکامل یافت. چنان که در میانه‌ی هزاره‌ی سوم پ.م، نرام سین اکدی – نوهی شروکینِ بزرگ - در کنار نام خویش علامت ستاره‌ی &amp;quot;ایلو&amp;quot; را نقش کرد و به این ترتیب خود را با شناسه‌ی خدایان از سایر شخصیت‌ها متمایز کرد&amp;lt;ref&amp;gt;رو، ژ. [http://www.ketab.ir/modules.php?name=News&amp;amp;op=pirbook&amp;amp;bcode=106332/ &#039;&#039;بین النهرین باستان&#039;&#039;]، ترجمه‌ی عبدالرضا هوشنگ مهدوی، نشر آبی، تهران، ۱۳۶۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. با این وجود، به دلایلی جامعه‌شناختی، در زمینه‌ی غنی و پرتلاطم ایران زمین این برداشت از شاه-پهلوان چندان رواج نیافت. به شکلی که در شاهان ایلامی، گوتی، و بخش عمده‌ی شاهان میان‌رودان اثری از این ایزدگونه پنداشتنِ شاه دیده نمی‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	روایتی که کوروش از شاه-پهلوانِ ناجی به دست داد، نسخه‌ای زمینی و دنیوی از شاه-پهلوان بود که در پیوند با آیین زرتشتی و یکتاپرستی سرسختانه‌اش شکل گرفته بود، هرچند به آن محدود نمی‌شد. پس از نوآوری کوروش، که توسط جانشینانش تثبیت شد، شاهنشاهان ایرانی دیگر امکانِ خداگونه دانسته شدن را از دست دادند، چرا که از سویی به ترکیبی موفق با نقشی دیگر – یعنی نقشِ انسانیِ ناجی- دست یافته بودند، و از سوی دیگر در زمینه‌ای دینی ریشه میدواندند که یکتاپرستی محکمی در آن وجود داشت و در آن خداوندِ یگانه‌ای تعریف شده بود که فاصله‌ای بسیار با آدمیان داشت.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	به این ترتیب، اسطوره‌ی شاه-پهلوان با ظهور تمدن هخامنشی دو شاخه شد. روایت کهن‌تری که [[کارکرد]] شاه-پهلوان را بیشتر از مرتبه‌ای هستی‌شناختی تلقی می‌کرد و بر چیرگی نظم بر آشوب تمرکز داشت، با نتیجه‌ی خداگونه پنداشتنِ شاه-پهلوان، برای مدتی از صحنه کنار رفت،  و به جای آن روایتی نو نشست که بر کارکرد اخلاقی شاه-پهلوان تاکید می‌کرد. شاهان هخامنشی نه تنها بر نقشِ نظم‌دهنده و ضد آشوب خود آگاه بودند، که بر کارویژه‌ی دیگری نیز تاکید می‌کردند و آن نیز گسترش نیکی و مبارزه با بدی بود. اهمیتی که قانون‌گذاری و رعایت عدل و داد (داتَه) در شاهنشاهی هخامنشی داشت، از همین جا سرچشمه می‌گرفت، و در همین زمینه هم بود که مفهوم فره ایزدی صورت‌بندی شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	فره ایزدی، نیرو و اقتداری بود که مشروعیت شاه-‌پهلوان را برای حکمرانی تضمین می‌کرد، اما بر خلاف شاه-پهلوان خداگونه که به خاطر تبار یا سرشت اهورایی خویش شایسته‌ی این مقام بود، می‌توانست از شاه سلب شود. در صورتی که شاه کرداری ضداخلاقی مرتکب می‌شد یا گناه می‌کرد، نقشِ خویش به عنوان حامی ارزش‌های اخلاقی و رهبر سپاه نیکی در برابر شر را از دست می‌داد و به این ترتیب فره از وی جدا می‌شد. در این تعبیر، صورت‌بندی مفهوم فره که تاثیری بسیار عمیق بر نظریه‌ی سیاسی در تمدن ایرانی و تمدن‌های همسایه‌اش داشته است، پیامد طبیعیِ بازتعریف بود که در اسطوره‌ی شاه-پهلوان رخ داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	هرچند سلطه‌ی دو و نیم قرنیِ هخامنشیان بر تمام سرزمین‌های متمدنِ نیمه‌ی غربی اوراسیا، تعبیرِ کوروشی از شاه-پهلوان را جهانگیر کرد، اما روایتِ کهن‌ترِ شاه-پهلوانِ خداگونه را از میدان به در نکرد. این نسخه‌ی کهن‌تر به لطف رواداری چشم‌گیر هخامنشیان برای مدت‌ها در مصر باقی ماند و از آنجا به تمدن‌های کوچک حاشیه‌ی ایران زمین – به ویژه یونان- منتقل شد. به شکلی که وقتی جوان مقدونی دیوانه‌ای به نام اسکندر موفق شد با پشتیبانی جمعیت شناورِ بزرگِ انباشته در بالکان بر شاهنشاهی چیره شود، این نسخه‌ی دلپذیرتر را برگرفت و در فرمان مشهوری که در سال دومِ حکومتش (بهار ۳۲۳ پ.م) ‌صادر کرد، اعلام کرد که خداست و مردم باید او را بپرستند&amp;lt;ref&amp;gt;ویلکن، اولریش، [http://www.ketab.ir/modules.php?name=News&amp;amp;op=pirbook&amp;amp;bcode=161440/ &#039;&#039;اسکندر مقدونی&#039;&#039;]، ترجمه‌ی حسن افشار، نشر مرکز، تهران، ۱۳۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;. این فرمان البته در ایران زمین با تمسخر روبرو شد، و تنها همان یونانیان و تا حدودی مصریان بودند که به آن گردن نهادند و این از آن رو بود که نسخه‌ی کهن‌ترِ تفسیر از شاه-پهلوان هنوز در این مناطق نیرو و توانی داشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	وقتی یونانیان زیر فشار پارت‌ها از ایران زمین رانده شدند، گرانیگاه جمعیتی اروپا به سمت غرب چرخیده بود و به این ترتیب وقتی شاگردانِ راست کیشِ یونانیان، یعنی رومیان بر صحنه پدیدار شدند، همین تفسیر از شاه-پهلوانِ خداگونه را بر گرفتند. تاکید آگوسوتوس اکتاویانوس بر این که همچون خدایی پرستیده شود&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;.Le Glay, M., Vision, J. L., Le Bocher, Y. &#039;&#039;A History of Rome&#039;&#039; , Blackwell, 2001&amp;lt;/ref&amp;gt;، و دیوانه‌بازی‌های امپراتوران پس از وی که جنگ‌هایی بسیار را با مردمی مانند یهودیان بر سر نصب بت خویش بر معبدها به راه می‌انداختند، در این زمینه‌ی [[معنا|معنایی]] باید فهمیده شود. چرا که یهودیان به عنوان زیرشاخه‌ای از تمدن‌های پرورده شده در دل ایران زمین، بسیار وام‌دار تمدن هخامنشی بودند و یکتاپرستی تندروانه‌ی خود را با تصویری از شاه-پهلوان درآمیخته بودند که به شدت زیر تاثیر اسطوره‌ی ناجی قرار داشت. این نکته که عیسی مسیح، که یکی از مدعیانِ عنوانِ شاه-پهلوانِ ناجی بود، پس از اعدام شدن در میان یهودیان همچنان به عنوان یک شخصیت سیاسی باقی ماند، اما در روم به پسر خدا و خودِ خدا تبدیل شد، نشانهای از ناهم‌خوانی این دو تفسیر از شاه پهلوان است، و برداشت‌های متعارضی که از یک پدیده‌ی تاریخی می‌کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	هرچند این بحث به موضوع ما ارتباطی اندک دارد، اما در اینجا باید به این نکته اشاره کنم که ظهور عیسی مسیح در یهودیه، در ابتدای کار، رخدادی صرفا سیاسی بود که با هاله‌ای از اساطیر پوشیده شده بود. عیسی، رهبری یهودی بود از شاگردان یحیی تعمید‌دهنده. او در زمانی زاده شده بود که رومیان، یهودیه و فلسطین را – که برای قرن‌ها در قلمرو ایران قرار داشت و از نظر فرهنگی با آن در پیوست بود- اشغال کرده بودند، بی آن که بتوانند بر ادعاهای شاهان پارتی بر این قلمرو چیره شوند. از این رو در آن دوران، یهودیان مرتب به شورش‌هایی دست می‌زدند که آماجش رهایی از یوغ رومیان بود، و توسط نیروهای هوادار ایران نیز حمایت می‌شد. این نکته که عیسی خود را ناجی می‌دانست، و مدعی بود برای برقراری سلطنت اخلاقی نیروهای الاهی آمده است، ادعایی سیاسی است که کاملا در چارچوب برداشت کوروشی از [[کنش]] سیاسی می‌گنجد. عیسی مشروعیت خود را به یاری سه مغ که در زمان تولدش او را تایید کرده بودند، به دست آورده بود و این نیز عنصری کاملا ایرانی بود. چرا که مغ‌ها بودند که برای نخستین بار ماجرای ناجی را تبلیغ کردند، و همان‌ها بودند که می‌توانستند ناجی بودن یا نبودنِ کسی را تشخیص دهند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
به هر صورت، اعدام زودهنگامِ عیسی مسیح توسط رومیان به امیدهای هوادارانش که در انتظار شورشی همه جانبه بودند، پایان داد. پس از آن، دین مسیحیت همگام با کوچ کردنِ تدریجی‌اش به قلمرو روم، بند ناف خود را با روایتِ کوروشی از شاه-پهلوانِ ناجی از دست داد و با روایتِ مصری از شاه-پهلوانِ خداگونه پیوند خورد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	اسطوره‌ی شاه-پهلوان نجات بخش، در ایران زمین برای هزاران سال توانایی خویش را برای شورآفرینی و زایش جریان‌های اجتماعی حفظ کرد. این اسطوره حتی امروز نیز زنده است و کافی است به فهرست طولانی مدعیان نجات بخشی در ایران زمین – از کوروش و مهرداد و اردشیر بابکان گرفته تا بابک و ابن مقنع و شاه اسماعیل صفوی- بنگریم، تا نفوذ و اقتدار این منش را دریابیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:اسطوره شناسی]][[رده: در حال ویرایش]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zaki</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88%D8%A7%D9%86&amp;diff=1314</id>
		<title>شاه-پهلوان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88%D8%A7%D9%86&amp;diff=1314"/>
		<updated>2017-06-05T17:34:43Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zaki: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;وکیلی، شروین، [http://soshians.ir/fa/wp-content/uploads/2017/04/Sherwin-Vakili-Hero-Mythology.pdf/ &#039;&#039;اسطوره‌شناسی پهلوانان ایرانی&#039;&#039;]، نشر شورآفرین، تهران، ۱۳۸۹ (ص ۲۸–۱۹).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	 &#039;&#039;&#039;۱.&#039;&#039;&#039; شاه-پهلوانان، رده‌ای مهم و برجسته از شخصیت‌های اساطیری را بر می‌سازند. رده‌ای که هم از نظر موقعیت ممتازشان در سلسله مراتب اقتدار دنیوی اهمیت دارند و هم از نظر پیوندی که با نیروهای قدسی و نظمِ حاکم بر گیتی پیدا می‌کنند. در واقع چنین می‌نماید که نخستین شکل از [[پهلوان|پهلوانِ]] اساطیری که در تاریخ تمدن‌های گوناگون تکامل یافته باشد، شکلی از همین شاه-پهلوان باشد. کهن‌ترین نقش‌مایه‌هایی که [[پهلوان|پهلوانی]] مسلح را در نبرد با نیروهای اهریمنی نشان می‌دهند، به شخصیتی سیاسی و پادشاهی مقتدر اشاره دارند که در چیرگی بر نیروهای دشمن‌خو و مستقر کردن نظمی نو بر قلمرو خویش کامیاب می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لوح نارمر که به ابتدای هزاره‌ی سوم پ.م تعلق دارد و یکی از کهن‌ترین نقش‌مایه‌های این رده را به دست می‌دهد، در واقع کتیبه‌ای نمادین است که ماجرای پیروزی‌های نارمر – فرعون مصر- بر دشمنانش را روایت می‌کند. به همین ترتیب، کهن‌ترین متن سومری که از نبرد شاهی به نام انمبارگسی با شاه شهری به نام ارت (احتمالا شهداد در نزدیکی کرمان) حکایت می‌کند نیز چنین وضعیتی دارد. گیلگمش نیز در ابتدای کار پادشاه شهر ارک در میان‌رودان بوده است، و به این ترتیب می‌بینیم که در تاریخ تحول [[پهلوان|پهلوانان]]، الگوهایی که این شخصیت‌ها را با پادشاه ادغام نماید، تقدم و رواج بیشتری داشته است.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	شاه-پهلوان، به این ترتیب، شکلی استعلایی شده و فرارونده از رهبرِ نظامیِ جامعه است. پادشاهی که به قدرت سیاسی دست یافته است و بر دشمنان خویش چیره شده، به ناچار باید ادعای مشروعیت خویش را با ارجاع به توانایی‌های غیرعادی و فراطبیعی‌اش تقویت کند. پادشاه از سویی به این انگاره‌ی فراانسانی نیاز دارد تا مشروعیت و مقبولیت حکومت خویش را تضمین نماید، و از سوی دیگر ناگزیر است به کردارهای بزرگی دست یازد تا این تصویر اغراق‌آمیز از انسان برتر را به پشتوانه‌ای تجربی و عینی مسلح سازد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از سوی دیگر، مردم نیز به نظامی روایی نیاز دارند تا این مشروعیت را بپذیرند و آن سلطه را تاب آورند. به این شکل، روایت‌های اساطیری مربوط به شاه-پهلوانان در دیالکتیک میان شاهان و مردم پدید می‌آید. زایش اسطوره‌ی شاه-پهلوان آمیزه‌ای پیچیده است از چندین و چند متغیر گوناگون. کردارهای شاهان تاریخی، بقایای داستان‌ها و اساطیر دیرپاتر و کهن‌تری که خاستگاه‌های چیزها را به کمک کردار ایزدان تبیین می‌کنند، انگاره‌های آرمانی از ابرانسان که در روایت‌های مردمی و قصه‌های عامیانه تبلور می‌یابد، و گه‌گاه دستگاه تبلیغاتی شاهی هوشمند – مانند شاهان نخستین هخامنشی- که روایتی رسمی از این شخصیت را پیشنهاد می‌کند، در هم آمیخته می‌شوند تا اسطوره‌ی شاه-پهلوان را پدید آورند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
نظام مشروعیت پادشاه، به این ترتیب، از شبکه‌ای نمادین تشکیل یافته است که از سویی بر سرشت غیرعادی و توانمندی‌های فراطبیعیِ شاه تاکید می‌کند، و از سوی دیگر مجموعه‌ای از کردارهای درخشان و دستاوردهای پهلوانی را به عنوان داربست این روایت ایجاب می‌کند. با این وجود، روایت‌های مربوط به شاه-پهلوان را نباید تنها همچون ترفندی سیاسی از سوی نظام مستقر سیاسی تلقی کرد. چرا که مردمان نیز برای پذیرش حاکمیت یک شاه، به روایت‌های مشروعیت بخشی از این دست نیاز دارند، و گذشته از این چشم‌داشت‌هایی از پادشاه خویش دارند که تنها در زمینه‌ی روایت‌هایی از این دست، و با تکیه بر عینیت یافتنِ کردارهای مطابق با آن طلبیده و برآورده می‌شود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
به این ترتیب، رابطه‌ی [[معنا|معناییِ]] میان پادشاه و مردمش، و همچنین ربط بین شاه و نظمِ حاکم بر جامعه در قالب روایتی داستانی صورت‌بندی می‌شود که از طرفی دلایل برتری و چیرگی شاه را به کمک متغیرهایی مانند توانایی‌های غیرعادی وی، بخت و سرنوشت بلند، یا برخورداری از لطف ایزدان توجیه می‌کند، و از طرف دیگر همچون برنامه و دستورکاری عمل می‌کند که چگونه رفتار کردن به مثابه شاهی آرمانی را به پادشاه دیکته می‌نماید و انتظارات مردم از او، و متغیرهای مهم در شایسته پنداشته شدنش را صورت‌بندی می‌نماید. روایت شاه-پهلوان، نه تنها برای شاه مشروعیت و محبوبیت به ارمغان می‌آورد، که او را به اجرای مجموعه‌ای از وظیفه‌ها و برآورده کردن شروطی کرداری پایبند می‌سازد. به این ترتیب است که شخصیت مسئله‌برانگیزی مانند شاه – که اراده و انتخابش بر زندگی شمار زیادی از آدمیان تاثیر می‌گذارد- در یک نظام اجتماعی پذیرفته می‌شود و جایگاهی معنادار و مقبول می‌یابد و حضورِ زورآورش هم تحمل شده، و هم به رسمیت شمرده می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	شاهانی که تاج و تخت را از پدران خویش به ارث می‌برند، معمولا مشکل کمتری در متقاعد کردنِ مردمشان دارند. مشروعیت ایشان در نظامی سنتی که بر خاک و خون مبتنی است، به نسبت خونی‌شان با پادشاه پیشین باز می‌گردد، و به این ترتیب این شاهان حتی بدون پشتیبانی روایتی اغراق آمیز از سجایای اخلاقی‌شان نیز می‌توانند به اداره‌ی امور مملکت بپردازند. اما کسانی که بر شاهان مستقر شورش می‌کنند، و بنیان‌گذارانی که دودمانی نو و نظمی نو را بنا می‌نهند، از چنین پشتوانه‌ی خانوادگی و تاریخی‌ای محروم هستند و به ناگزیر باید آن را در قلمروی اساطیری بازسازی کنند. از این روست که اساطیر شاه-پهلوانان، به ویژه به کسانی مربوط می‌شود که در شرایطی نامساعد، بر نظم‌های مستقر شوریده‌اند و نظمی نو را بنیاد کرده‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این [[کنش|کنشِ]] پس زدنِ قواعد مرسوم و تاسیس قوانین نو، کاری است که به ویژه در شرایط آشوب‌گونه به خوبی قابل انجام است. به هنگامِ آشفتگی است که همگان نیاز به نظمی نو را درک می‌کنند و از رهبری که در این راستا گام بردارد پیروی می‌نمایند. از این رو مهم‌ترین [[کارکرد]] شاه-پهلوانان، چیرگی بر شرایط آشوب‌زده است، و استقرار نظم بر گیتی، یعنی کاری که با [[کنش]] خلاقانه‌ی خدایان در ابتدای پیدایش گیتی همانند است. در روایت‌های اصلی و مهمِ شاه-پهلوانان، عنصرِ بازسازی نظم هستی همواره در پیوند با نیروهای قدسی قرار دارد و شاه-پهلوان با یاری ایزدان و فرشتگان است که به انجام این کار بزرگ کامیاب می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	به این ترتیب، عنصر اصلی سیمای شاه-پهلوان عبارت است از شورش بر شرایطی ستمگرانه و نامطلوب، که معمولا با آشوب و هرج و مرج هم‌سان پنداشته می‌شود. شورشی که به استقرار نظمی نو و وضع قوانینی دادگرانه و نوظهور منتهی شود، و به این ترتیب کردار شاه-پهلوان را به مرتبه‌ی [[کنش|کنشِ]] آفریدگارانِ نظمِ حاکم بر گیتی بر کشد. این [[کنش]]، در نهایت به ترسیم انگاره‌ای از شاه-پهلوان منتهی می‌شود که با سیمای خداوندِ مقتدر و ایزدانِ نیرومندِ حافظ نظم گیتی شباهتی دارد. از این رو شاه-پهلوان به خدایان می‌ماند و به همین دلیل هم در تمدن‌هایی مانند مصر و اکد، شاهان بزرگ برای خویش ماهیتی الاهی قایل بودند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&#039;&#039;&#039;۲.&#039;&#039;&#039; از نظر تاریخی، شاه-پهلوانان کهن‌ترین الگوی صورت‌بندی پهلوانان و شخصیت‌های اساطیری هستند. در ابتدای هزاره‌ی سوم پ.م و همزمان با ظهور نخستین تمدن‌های کشاورز بر کره‌ی زمین، نخستین نشانه‌های [[پهلوان|پهلوانانِ]] اساطیری نیز در تمدن‌هایی مانند سومر، مصر و ایلام پدیدار شد. این [[پهلوان|پهلوانان]] همگی موقعیتی سیاسی را اشغال می‌کردند و شاهانی بودند که شرح ماجراهای دلاورانه‌شان عموما به نبرد با شاهان سرزمین‌های همسایه محدود می‌شد. [[کنش|کنشِ]] چیرگی بر دشمنان، خیلی زود با روایت‌هایی نمادین گره خورد که در آن شاه-پهلوان بر نماینده‌های اساطیریِ دیگرِ آشوب نیز گلاویز می‌شد و بر آنها غلبه می‌کرد. به این ترتیب نقش‌مایه‌ی مشهورِ پهلوانی که در حال کشتن اژدها یا جانوری وحشی است، در ارتباط با شاه-پهلوان شکل گرفت. دشمنی که شاه-پهلوان بر او غلبه می‌کرد، به تدریج به مرتبه‌ی نماینده‌ی نیروهای شر و عامل اصلیِ بروز آشوب بر زمین رسمیت یافت، و با رمزگذاریِ جانوریِ مرسوم برای نمایش عوامل آشوب‌گونه، صورت‌بندی شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	ظهور نقش‌مایه‌ی شاه-پهلوانِ اژدها اوژن، قدمتی بسیار زیاد دارد، چندان که در نخستین آثارِ به جا مانده از شاه-پهلوانان، صورت‌های نخستینِ آن  را می‌بینیم. با این وجود، همزمان با آغاز عصر آهن در قرن دوازدهم پ.م بود که این نقش‌مایه در دستان قبایل آریاییِ به کار گیرنده‌ی گردونه‌ی جنگی و آهن، به نمادی عام برای شاه-پهلوانان تبدیل شد. پیش از آن نیز این [[نماد]] از مجرای پادشاهی میتانی به هنر آشوری‌ها منتقل شد و تصویر مشهورِ شاهِ شیراوژن را پدید آورد، که بعدها برای هخامنشیان به ارث رسید و ترکیب‌هایی متنوع از چیرگی شاه بر هیولایی جانوری را نتیجه داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	نقشِ بنیادینِ شاه-پهلوان، که چیرگی بر دشمن و الغای آشوب و استقرار نظم بود، خیلی زود با عنصر اساطیری پیچیده‌ای پیوند خورد، و آن هم عنصرِ نجات بخشی بود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
نخستین متنی که در آن به ظهورِ ناجی در آخر زمان اشاره شده است، سرودهای گاهان&amp;lt;ref&amp;gt;درباره‌ی برداشت نگارنده از گاهان بنگرید به: وکیلی، شروین، [http://soshians.ir/fa/wp-content/uploads/2017/05/Sherwin-Vakili-Zand-Gahan.pdf/ &#039;&#039;زند گاهان&#039;&#039;]، ۱۳۸۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; است که در حدود قرن دوازدهم پ.م توسط زرتشت سروده شده است. در این متن، زرتشت که از باده‌ی پیروزی سرمست است و جهانگیر شدنِ دین خویش را انتظار می‌کشد، به فراز آمدن کسی اشاره می‌کند که لقبش سوشیانس –به زبان اوستایی، سَئوشیَنتَه- یعنی نجات بخش است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زرتشت به احتمال زیاد در ابتدای کار از این واژه خود را در نظر داشته است و خویش را همچون نجات بخشی می‌دیده که مردمان را از چنگال اهریمن خواهد رهاند. با این وجود، وقتی پیامبر آریایی پا به سن گذاشت و مقاومت قبایل ایرانیِ کوچگرد را در برابر آیین خویش دید، به تدریج از این باور فاصله گرفت. وقتی زرتشت در آتشکده‌ی بلخ کشته شد، بی آن که آیینش جهانگیر شده باشد، پیروانش به این باور رسیدند که منظور از سوشیانس، ابرپهلوانی از نسل او بوده که در آینده ظهور خواهد کرد و وعده‌ی پیامبر را متحقق خواهد ساخت. به این ترتیب، در روایت دینی، سوشیانس را با پسر زرتشت که نطفه‌اش نزد آناهیتا در دریاچه‌ی چیچست به امانت نهاده شده، یکسان گرفتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	با این وجود، روایتِ نجات بخش، [[کارکرد|کارکردی]] چنان ارزشمند، و سازگاری چندان عمیقی با نقشِ شاه-پهلوان داشت که پس از چند قرن توسط جنگاوران و سردارانی متعدد مورد وام‌گیری واقع شد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
هفت قرن پس از کشته شدنِ زرتشت، زمانی که آیین او با دین‌های دیگر ایران زمین درآمیخته بود و اندیشه‌ی نجات‌بخشی نیز توسط خرده فرهنگ‌های مختلف وام‌گیری شده بود، شخصیتی استثنایی ظهور کرد که دو کارِ برجسته را همزمان به انجام رساند. او از سویی اسطوره‌ی شاه-پهلوان را برای شرایط نوظهورِ ناشی از عصر کشاورزی پیشرفته بازسازی کرد، و عناصر کهن آن را زدود و عناصری جدید بدان افزود، و از سوی دیگر ادعا کرد که شاه-پهلوانی اساطیری است و این ادعا را به بهترین شکل تحقق بخشید. این شخصیت، کوروش بزرگ هخامنشی بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	کوروش، شخصیتی مهم در سیر تحول مفهوم شاه-پهلوان است. همان‌طور که در نوشتاری دیگر نشان داده‌ام&amp;lt;ref&amp;gt;برای توضیح بیشتر در مورد اشاره‌های جاری به کوروش بزرگ، بنگرید به: وکیلی، شروین، &#039;&#039;تاریخ کوروش هخامنشی&#039;&#039;، ۱۳۸۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;، کوروش بی‌تردید با آیین زرتشت آشنا بوده، و اسطوره‌ی ناجی را نیز به طور کامل می‌شناخته است. این شخصیتِ برجسته، هرچند احتمالا خود زرتشتی نبود&amp;lt;ref&amp;gt;بویس، مری، &#039;&#039;تاریخ کیش زرتشت&#039;&#039; (جلد دوم)، ترجمه‌ی همایون صنعتی زاده، نشر توس، تهران، ۱۳۷۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;، اما از سازمان تبلیغی ایشان و مغانی که کم یا بیش زیر تاثیر وی قرار گرفته بودند، برای گسترش دامنهی اقتدار خود سود جست. در تاریخ مدون فرهنگ‌های انسانی، او نخستین کسی است که ادعا کرد ناجی است. ادعایی که بعدها توسط شمار بسیار زیادی از ماجراجویانِ کامیاب یا شکست خورده تکرار شد، ولی شروط آن هرگز با کمال و انسجامِ آنچه کوروش انجام داد، برآورده نشد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	کوروش به کمک شبکه‌ی تبلیغی گسترده و نیرومندِ مغان، خویش را همچون نجات‌بخشی که وعده‌ی ظهورش بر سر زبان‌هاست، بازنمود، و وقتی به قدرت دست یافت چنان با درایت عمل کرد که همگان را به راست بودنِ این ادعا متقاعد کرد. رمزِ کامیابی دولت هخامنشی با آن گستردگی جغرافیاییِ خیره‌کننده و دوامِ دور از انتظارش، تنها در قدرت نظامی یا نوآورانه بودنِ نظم سیاسی‌اش نهفته نبود، که تا حدود زیادی به باورِ مردم در مورد ماهیت شاهنشاه بستگی داشت. باوری که حتی پس از انقراض هخامنشیان نیز تا هزاران سال دوام آورد و کلیتِ چارچوب ذهنی تمام تمدن‌ها در مورد اقتدار سیاسی را شکل داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	به این ترتیب، در حدود اواسط قرن ششم پ.م، اسطوره‌ی شاه-پهلوان که تا پیش از آن تنها به زورآوری و پیروزمندیِ شاه و چیرگی‌اش بر دشمنان تاکید می‌کرد، با روایتِ ناجی نیز در آمیخت. به این ترتیب، دو روایتِ متفاوت از کارویژه‌ی شاه-پهلوان تکامل یافت. یک روایت، تداوم همان سنت کهن بود که شاه-پهلوان را به دلیل پیوندش با نظم‌بخشی به گیتی و کارکردش به عنوان از بین برنده‌ی آشوب، با خدایان هم‌سان می‌دانست. این ایزدگونه دانستنِ شاه، از سنتی بسیار کهن بر‌می‌خاست که برای نخستین بار در مصر به شکلی موفق صورت‌بندی شده بود. در قلمرو مصر بود که مفهوم شاه-پهلوان با خدایان ادغام شد و تصویرِ ترکیبیِ یاد شده وضعیتی نهادینه شده یافت. در حدی که ایزدگونه بودنِ فرعون بخشی از ایدئولوژی رسمی حکومتی محسوب می‌شد و ضامن مشروعیت شاه بود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
این الگو به طور همزمان در میان‌رودان نیز تکامل یافت. چنان که در میانه‌ی هزاره‌ی سوم پ.م، نرام سین اکدی – نوهی شروکینِ بزرگ - در کنار نام خویش علامت ستاره‌ی &amp;quot;ایلو&amp;quot; را نقش کرد و به این ترتیب خود را با شناسه‌ی خدایان از سایر شخصیت‌ها متمایز کرد&amp;lt;ref&amp;gt;رو، ژ. &#039;&#039;بین النهرین باستان&#039;&#039;، ترجمه‌ی عبدالرضا هوشنگ مهدوی، نشر آبی، تهران، ۱۳۶۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. با این وجود، به دلایلی جامعه‌شناختی، در زمینه‌ی غنی و پرتلاطم ایران زمین این برداشت از شاه-پهلوان چندان رواج نیافت. به شکلی که در شاهان ایلامی، گوتی، و بخش عمده‌ی شاهان میان‌رودان اثری از این ایزدگونه پنداشتنِ شاه دیده نمی‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	روایتی که کوروش از شاه-پهلوانِ ناجی به دست داد، نسخه‌ای زمینی و دنیوی از شاه-پهلوان بود که در پیوند با آیین زرتشتی و یکتاپرستی سرسختانه‌اش شکل گرفته بود، هرچند به آن محدود نمی‌شد. پس از نوآوری کوروش، که توسط جانشینانش تثبیت شد، شاهنشاهان ایرانی دیگر امکانِ خداگونه دانسته شدن را از دست دادند، چرا که از سویی به ترکیبی موفق با نقشی دیگر – یعنی نقشِ انسانیِ ناجی- دست یافته بودند، و از سوی دیگر در زمینه‌ای دینی ریشه میدواندند که یکتاپرستی محکمی در آن وجود داشت و در آن خداوندِ یگانه‌ای تعریف شده بود که فاصله‌ای بسیار با آدمیان داشت.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	به این ترتیب، اسطوره‌ی شاه-پهلوان با ظهور تمدن هخامنشی دو شاخه شد. روایت کهن‌تری که [[کارکرد]] شاه-پهلوان را بیشتر از مرتبه‌ای هستی‌شناختی تلقی می‌کرد و بر چیرگی نظم بر آشوب تمرکز داشت، با نتیجه‌ی خداگونه پنداشتنِ شاه-پهلوان، برای مدتی از صحنه کنار رفت،  و به جای آن روایتی نو نشست که بر کارکرد اخلاقی شاه-پهلوان تاکید می‌کرد. شاهان هخامنشی نه تنها بر نقشِ نظم‌دهنده و ضد آشوب خود آگاه بودند، که بر کارویژه‌ی دیگری نیز تاکید می‌کردند و آن نیز گسترش نیکی و مبارزه با بدی بود. اهمیتی که قانون‌گذاری و رعایت عدل و داد (داتَه) در شاهنشاهی هخامنشی داشت، از همین جا سرچشمه می‌گرفت، و در همین زمینه هم بود که مفهوم فره ایزدی صورت‌بندی شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	فره ایزدی، نیرو و اقتداری بود که مشروعیت شاه-‌پهلوان را برای حکمرانی تضمین می‌کرد، اما بر خلاف شاه-پهلوان خداگونه که به خاطر تبار یا سرشت اهورایی خویش شایسته‌ی این مقام بود، می‌توانست از شاه سلب شود. در صورتی که شاه کرداری ضداخلاقی مرتکب می‌شد یا گناه می‌کرد، نقشِ خویش به عنوان حامی ارزش‌های اخلاقی و رهبر سپاه نیکی در برابر شر را از دست می‌داد و به این ترتیب فره از وی جدا می‌شد. در این تعبیر، صورت‌بندی مفهوم فره که تاثیری بسیار عمیق بر نظریه‌ی سیاسی در تمدن ایرانی و تمدن‌های همسایه‌اش داشته است، پیامد طبیعیِ بازتعریف بود که در اسطوره‌ی شاه-پهلوان رخ داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	هرچند سلطه‌ی دو و نیم قرنیِ هخامنشیان بر تمام سرزمین‌های متمدنِ نیمه‌ی غربی اوراسیا، تعبیرِ کوروشی از شاه-پهلوان را جهانگیر کرد، اما روایتِ کهن‌ترِ شاه-پهلوانِ خداگونه را از میدان به در نکرد. این نسخه‌ی کهن‌تر به لطف رواداری چشم‌گیر هخامنشیان برای مدت‌ها در مصر باقی ماند و از آنجا به تمدن‌های کوچک حاشیه‌ی ایران زمین – به ویژه یونان- منتقل شد. به شکلی که وقتی جوان مقدونی دیوانه‌ای به نام اسکندر موفق شد با پشتیبانی جمعیت شناورِ بزرگِ انباشته در بالکان بر شاهنشاهی چیره شود، این نسخه‌ی دلپذیرتر را برگرفت و در فرمان مشهوری که در سال دومِ حکومتش (بهار ۳۲۳ پ.م) ‌صادر کرد، اعلام کرد که خداست و مردم باید او را بپرستند&amp;lt;ref&amp;gt;ویلکن، اولریش، &#039;&#039;اسکندر مقدونی&#039;&#039;، ترجمه‌ی حسن افشار، نشر مرکز، تهران، ۱۳۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;. این فرمان البته در ایران زمین با تمسخر روبرو شد، و تنها همان یونانیان و تا حدودی مصریان بودند که به آن گردن نهادند و این از آن رو بود که نسخه‌ی کهن‌ترِ تفسیر از شاه-پهلوان هنوز در این مناطق نیرو و توانی داشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	وقتی یونانیان زیر فشار پارت‌ها از ایران زمین رانده شدند، گرانیگاه جمعیتی اروپا به سمت غرب چرخیده بود و به این ترتیب وقتی شاگردانِ راست کیشِ یونانیان، یعنی رومیان بر صحنه پدیدار شدند، همین تفسیر از شاه-پهلوانِ خداگونه را بر گرفتند. تاکید آگوسوتوس اکتاویانوس بر این که همچون خدایی پرستیده شود&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;.Le Glay, M., Vision, J. L., Le Bocher, Y. &#039;&#039;A History of Rome&#039;&#039;, Blackwell, 2001&amp;lt;/ref&amp;gt;، و دیوانه‌بازی‌های امپراتوران پس از وی که جنگ‌هایی بسیار را با مردمی مانند یهودیان بر سر نصب بت خویش بر معبدها به راه می‌انداختند، در این زمینه‌ی [[معنا|معنایی]] باید فهمیده شود. چرا که یهودیان به عنوان زیرشاخه‌ای از تمدن‌های پرورده شده در دل ایران زمین، بسیار وام‌دار تمدن هخامنشی بودند و یکتاپرستی تندروانه‌ی خود را با تصویری از شاه-پهلوان درآمیخته بودند که به شدت زیر تاثیر اسطوره‌ی ناجی قرار داشت. این نکته که عیسی مسیح، که یکی از مدعیانِ عنوانِ شاه-پهلوانِ ناجی بود، پس از اعدام شدن در میان یهودیان همچنان به عنوان یک شخصیت سیاسی باقی ماند، اما در روم به پسر خدا و خودِ خدا تبدیل شد، نشانهای از ناهم‌خوانی این دو تفسیر از شاه پهلوان است، و برداشت‌های متعارضی که از یک پدیده‌ی تاریخی می‌کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	هرچند این بحث به موضوع ما ارتباطی اندک دارد، اما در اینجا باید به این نکته اشاره کنم که ظهور عیسی مسیح در یهودیه، در ابتدای کار، رخدادی صرفا سیاسی بود که با هاله‌ای از اساطیر پوشیده شده بود. عیسی، رهبری یهودی بود از شاگردان یحیی تعمید‌دهنده. او در زمانی زاده شده بود که رومیان، یهودیه و فلسطین را – که برای قرن‌ها در قلمرو ایران قرار داشت و از نظر فرهنگی با آن در پیوست بود- اشغال کرده بودند، بی آن که بتوانند بر ادعاهای شاهان پارتی بر این قلمرو چیره شوند. از این رو در آن دوران، یهودیان مرتب به شورش‌هایی دست می‌زدند که آماجش رهایی از یوغ رومیان بود، و توسط نیروهای هوادار ایران نیز حمایت می‌شد. این نکته که عیسی خود را ناجی می‌دانست، و مدعی بود برای برقراری سلطنت اخلاقی نیروهای الاهی آمده است، ادعایی سیاسی است که کاملا در چارچوب برداشت کوروشی از [[کنش]] سیاسی می‌گنجد. عیسی مشروعیت خود را به یاری سه مغ که در زمان تولدش او را تایید کرده بودند، به دست آورده بود و این نیز عنصری کاملا ایرانی بود. چرا که مغ‌ها بودند که برای نخستین بار ماجرای ناجی را تبلیغ کردند، و همان‌ها بودند که می‌توانستند ناجی بودن یا نبودنِ کسی را تشخیص دهند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
به هر صورت، اعدام زودهنگامِ عیسی مسیح توسط رومیان به امیدهای هوادارانش که در انتظار شورشی همه جانبه بودند، پایان داد. پس از آن، دین مسیحیت همگام با کوچ کردنِ تدریجی‌اش به قلمرو روم، بند ناف خود را با روایتِ کوروشی از شاه-پهلوانِ ناجی از دست داد و با روایتِ مصری از شاه-پهلوانِ خداگونه پیوند خورد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	اسطوره‌ی شاه-پهلوان نجات بخش، در ایران زمین برای هزاران سال توانایی خویش را برای شورآفرینی و زایش جریان‌های اجتماعی حفظ کرد. این اسطوره حتی امروز نیز زنده است و کافی است به فهرست طولانی مدعیان نجات بخشی در ایران زمین – از کوروش و مهرداد و اردشیر بابکان گرفته تا بابک و ابن مقنع و شاه اسماعیل صفوی- بنگریم، تا نفوذ و اقتدار این منش را دریابیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:اسطوره شناسی]][[رده: در حال ویرایش]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zaki</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88%D8%A7%D9%86&amp;diff=1313</id>
		<title>شاه-پهلوان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88%D8%A7%D9%86&amp;diff=1313"/>
		<updated>2017-06-05T17:21:41Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zaki: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;وکیلی، شروین، اسطوره‌شناسی پهلوانان ایرانی، نشر شورآفرین، تهران، ۱۳۸۹ (ص ۲۸–۱۹). [http://soshians.ir/fa/wp-content/uploads/2017/05/Sherwin-Vakili-Zand-Gahan.pdf «اینجا»]&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
	 &#039;&#039;&#039;۱.&#039;&#039;&#039; شاه-پهلوانان، رده‌ای مهم و برجسته از شخصیت‌های اساطیری را بر می‌سازند. رده‌ای که هم از نظر موقعیت ممتازشان در سلسله مراتب اقتدار دنیوی اهمیت دارند و هم از نظر پیوندی که با نیروهای قدسی و نظمِ حاکم بر گیتی پیدا می‌کنند. در واقع چنین می‌نماید که نخستین شکل از [[پهلوان|پهلوانِ]] اساطیری که در تاریخ تمدن‌های گوناگون تکامل یافته باشد، شکلی از همین شاه-پهلوان باشد. کهن‌ترین نقش‌مایه‌هایی که [[پهلوان|پهلوانی]] مسلح را در نبرد با نیروهای اهریمنی نشان می‌دهند، به شخصیتی سیاسی و پادشاهی مقتدر اشاره دارند که در چیرگی بر نیروهای دشمن‌خو و مستقر کردن نظمی نو بر قلمرو خویش کامیاب می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لوح نارمر که به ابتدای هزاره‌ی سوم پ.م تعلق دارد و یکی از کهن‌ترین نقش‌مایه‌های این رده را به دست می‌دهد، در واقع کتیبه‌ای نمادین است که ماجرای پیروزی‌های نارمر – فرعون مصر- بر دشمنانش را روایت می‌کند. به همین ترتیب، کهن‌ترین متن سومری که از نبرد شاهی به نام انمبارگسی با شاه شهری به نام ارت (احتمالا شهداد در نزدیکی کرمان) حکایت می‌کند نیز چنین وضعیتی دارد. گیلگمش نیز در ابتدای کار پادشاه شهر ارک در میان‌رودان بوده است، و به این ترتیب می‌بینیم که در تاریخ تحول [[پهلوان|پهلوانان]]، الگوهایی که این شخصیت‌ها را با پادشاه ادغام نماید، تقدم و رواج بیشتری داشته است.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	شاه-پهلوان، به این ترتیب، شکلی استعلایی شده و فرارونده از رهبرِ نظامیِ جامعه است. پادشاهی که به قدرت سیاسی دست یافته است و بر دشمنان خویش چیره شده، به ناچار باید ادعای مشروعیت خویش را با ارجاع به توانایی‌های غیرعادی و فراطبیعی‌اش تقویت کند. پادشاه از سویی به این انگاره‌ی فراانسانی نیاز دارد تا مشروعیت و مقبولیت حکومت خویش را تضمین نماید، و از سوی دیگر ناگزیر است به کردارهای بزرگی دست یازد تا این تصویر اغراق‌آمیز از انسان برتر را به پشتوانه‌ای تجربی و عینی مسلح سازد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از سوی دیگر، مردم نیز به نظامی روایی نیاز دارند تا این مشروعیت را بپذیرند و آن سلطه را تاب آورند. به این شکل، روایت‌های اساطیری مربوط به شاه-پهلوانان در دیالکتیک میان شاهان و مردم پدید می‌آید. زایش اسطوره‌ی شاه-پهلوان آمیزه‌ای پیچیده است از چندین و چند متغیر گوناگون. کردارهای شاهان تاریخی، بقایای داستان‌ها و اساطیر دیرپاتر و کهن‌تری که خاستگاه‌های چیزها را به کمک کردار ایزدان تبیین می‌کنند، انگاره‌های آرمانی از ابرانسان که در روایت‌های مردمی و قصه‌های عامیانه تبلور می‌یابد، و گه‌گاه دستگاه تبلیغاتی شاهی هوشمند – مانند شاهان نخستین هخامنشی- که روایتی رسمی از این شخصیت را پیشنهاد می‌کند، در هم آمیخته می‌شوند تا اسطوره‌ی شاه-پهلوان را پدید آورند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
نظام مشروعیت پادشاه، به این ترتیب، از شبکه‌ای نمادین تشکیل یافته است که از سویی بر سرشت غیرعادی و توانمندی‌های فراطبیعیِ شاه تاکید می‌کند، و از سوی دیگر مجموعه‌ای از کردارهای درخشان و دستاوردهای پهلوانی را به عنوان داربست این روایت ایجاب می‌کند. با این وجود، روایت‌های مربوط به شاه-پهلوان را نباید تنها همچون ترفندی سیاسی از سوی نظام مستقر سیاسی تلقی کرد. چرا که مردمان نیز برای پذیرش حاکمیت یک شاه، به روایت‌های مشروعیت بخشی از این دست نیاز دارند، و گذشته از این چشم‌داشت‌هایی از پادشاه خویش دارند که تنها در زمینه‌ی روایت‌هایی از این دست، و با تکیه بر عینیت یافتنِ کردارهای مطابق با آن طلبیده و برآورده می‌شود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
به این ترتیب، رابطه‌ی [[معنا|معناییِ]] میان پادشاه و مردمش، و همچنین ربط بین شاه و نظمِ حاکم بر جامعه در قالب روایتی داستانی صورت‌بندی می‌شود که از طرفی دلایل برتری و چیرگی شاه را به کمک متغیرهایی مانند توانایی‌های غیرعادی وی، بخت و سرنوشت بلند، یا برخورداری از لطف ایزدان توجیه می‌کند، و از طرف دیگر همچون برنامه و دستورکاری عمل می‌کند که چگونه رفتار کردن به مثابه شاهی آرمانی را به پادشاه دیکته می‌نماید و انتظارات مردم از او، و متغیرهای مهم در شایسته پنداشته شدنش را صورت‌بندی می‌نماید. روایت شاه-پهلوان، نه تنها برای شاه مشروعیت و محبوبیت به ارمغان می‌آورد، که او را به اجرای مجموعه‌ای از وظیفه‌ها و برآورده کردن شروطی کرداری پایبند می‌سازد. به این ترتیب است که شخصیت مسئله‌برانگیزی مانند شاه – که اراده و انتخابش بر زندگی شمار زیادی از آدمیان تاثیر می‌گذارد- در یک نظام اجتماعی پذیرفته می‌شود و جایگاهی معنادار و مقبول می‌یابد و حضورِ زورآورش هم تحمل شده، و هم به رسمیت شمرده می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	شاهانی که تاج و تخت را از پدران خویش به ارث می‌برند، معمولا مشکل کمتری در متقاعد کردنِ مردمشان دارند. مشروعیت ایشان در نظامی سنتی که بر خاک و خون مبتنی است، به نسبت خونی‌شان با پادشاه پیشین باز می‌گردد، و به این ترتیب این شاهان حتی بدون پشتیبانی روایتی اغراق آمیز از سجایای اخلاقی‌شان نیز می‌توانند به اداره‌ی امور مملکت بپردازند. اما کسانی که بر شاهان مستقر شورش می‌کنند، و بنیان‌گذارانی که دودمانی نو و نظمی نو را بنا می‌نهند، از چنین پشتوانه‌ی خانوادگی و تاریخی‌ای محروم هستند و به ناگزیر باید آن را در قلمروی اساطیری بازسازی کنند. از این روست که اساطیر شاه-پهلوانان، به ویژه به کسانی مربوط می‌شود که در شرایطی نامساعد، بر نظم‌های مستقر شوریده‌اند و نظمی نو را بنیاد کرده‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این [[کنش|کنشِ]] پس زدنِ قواعد مرسوم و تاسیس قوانین نو، کاری است که به ویژه در شرایط آشوب‌گونه به خوبی قابل انجام است. به هنگامِ آشفتگی است که همگان نیاز به نظمی نو را درک می‌کنند و از رهبری که در این راستا گام بردارد پیروی می‌نمایند. از این رو مهم‌ترین [[کارکرد]] شاه-پهلوانان، چیرگی بر شرایط آشوب‌زده است، و استقرار نظم بر گیتی، یعنی کاری که با [[کنش]] خلاقانه‌ی خدایان در ابتدای پیدایش گیتی همانند است. در روایت‌های اصلی و مهمِ شاه-پهلوانان، عنصرِ بازسازی نظم هستی همواره در پیوند با نیروهای قدسی قرار دارد و شاه-پهلوان با یاری ایزدان و فرشتگان است که به انجام این کار بزرگ کامیاب می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	به این ترتیب، عنصر اصلی سیمای شاه-پهلوان عبارت است از شورش بر شرایطی ستمگرانه و نامطلوب، که معمولا با آشوب و هرج و مرج هم‌سان پنداشته می‌شود. شورشی که به استقرار نظمی نو و وضع قوانینی دادگرانه و نوظهور منتهی شود، و به این ترتیب کردار شاه-پهلوان را به مرتبه‌ی [[کنش|کنشِ]] آفریدگارانِ نظمِ حاکم بر گیتی بر کشد. این [[کنش]]، در نهایت به ترسیم انگاره‌ای از شاه-پهلوان منتهی می‌شود که با سیمای خداوندِ مقتدر و ایزدانِ نیرومندِ حافظ نظم گیتی شباهتی دارد. از این رو شاه-پهلوان به خدایان می‌ماند و به همین دلیل هم در تمدن‌هایی مانند مصر و اکد، شاهان بزرگ برای خویش ماهیتی الاهی قایل بودند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&#039;&#039;&#039;۲.&#039;&#039;&#039; از نظر تاریخی، شاه-پهلوانان کهن‌ترین الگوی صورت‌بندی پهلوانان و شخصیت‌های اساطیری هستند. در ابتدای هزاره‌ی سوم پ.م و همزمان با ظهور نخستین تمدن‌های کشاورز بر کره‌ی زمین، نخستین نشانه‌های [[پهلوان|پهلوانانِ]] اساطیری نیز در تمدن‌هایی مانند سومر، مصر و ایلام پدیدار شد. این [[پهلوان|پهلوانان]] همگی موقعیتی سیاسی را اشغال می‌کردند و شاهانی بودند که شرح ماجراهای دلاورانه‌شان عموما به نبرد با شاهان سرزمین‌های همسایه محدود می‌شد. [[کنش|کنشِ]] چیرگی بر دشمنان، خیلی زود با روایت‌هایی نمادین گره خورد که در آن شاه-پهلوان بر نماینده‌های اساطیریِ دیگرِ آشوب نیز گلاویز می‌شد و بر آنها غلبه می‌کرد. به این ترتیب نقش‌مایه‌ی مشهورِ پهلوانی که در حال کشتن اژدها یا جانوری وحشی است، در ارتباط با شاه-پهلوان شکل گرفت. دشمنی که شاه-پهلوان بر او غلبه می‌کرد، به تدریج به مرتبه‌ی نماینده‌ی نیروهای شر و عامل اصلیِ بروز آشوب بر زمین رسمیت یافت، و با رمزگذاریِ جانوریِ مرسوم برای نمایش عوامل آشوب‌گونه، صورت‌بندی شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	ظهور نقش‌مایه‌ی شاه-پهلوانِ اژدها اوژن، قدمتی بسیار زیاد دارد، چندان که در نخستین آثارِ به جا مانده از شاه-پهلوانان، صورت‌های نخستینِ آن  را می‌بینیم. با این وجود، همزمان با آغاز عصر آهن در قرن دوازدهم پ.م بود که این نقش‌مایه در دستان قبایل آریاییِ به کار گیرنده‌ی گردونه‌ی جنگی و آهن، به نمادی عام برای شاه-پهلوانان تبدیل شد. پیش از آن نیز این [[نماد]] از مجرای پادشاهی میتانی به هنر آشوری‌ها منتقل شد و تصویر مشهورِ شاهِ شیراوژن را پدید آورد، که بعدها برای هخامنشیان به ارث رسید و ترکیب‌هایی متنوع از چیرگی شاه بر هیولایی جانوری را نتیجه داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	نقشِ بنیادینِ شاه-پهلوان، که چیرگی بر دشمن و الغای آشوب و استقرار نظم بود، خیلی زود با عنصر اساطیری پیچیده‌ای پیوند خورد، و آن هم عنصرِ نجات بخشی بود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
نخستین متنی که در آن به ظهورِ ناجی در آخر زمان اشاره شده است، سرودهای گاهان&amp;lt;ref&amp;gt;درباره‌ی برداشت نگارنده از گاهان بنگرید به: وکیلی، شروین، زند گاهان، ۱۳۸۸.[http://soshians.ir/fa/wp-content/uploads/2017/05/Sherwin-Vakili-Zand-Gahan.pdf «اینجا»]&amp;lt;/ref&amp;gt; است که در حدود قرن دوازدهم پ.م توسط زرتشت سروده شده است. در این متن، زرتشت که از باده‌ی پیروزی سرمست است و جهانگیر شدنِ دین خویش را انتظار می‌کشد، به فراز آمدن کسی اشاره می‌کند که لقبش سوشیانس –به زبان اوستایی، سَئوشیَنتَه- یعنی نجات بخش است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زرتشت به احتمال زیاد در ابتدای کار از این واژه خود را در نظر داشته است و خویش را همچون نجات بخشی می‌دیده که مردمان را از چنگال اهریمن خواهد رهاند. با این وجود، وقتی پیامبر آریایی پا به سن گذاشت و مقاومت قبایل ایرانیِ کوچگرد را در برابر آیین خویش دید، به تدریج از این باور فاصله گرفت. وقتی زرتشت در آتشکده‌ی بلخ کشته شد، بی آن که آیینش جهانگیر شده باشد، پیروانش به این باور رسیدند که منظور از سوشیانس، ابرپهلوانی از نسل او بوده که در آینده ظهور خواهد کرد و وعده‌ی پیامبر را متحقق خواهد ساخت. به این ترتیب، در روایت دینی، سوشیانس را با پسر زرتشت که نطفه‌اش نزد آناهیتا در دریاچه‌ی چیچست به امانت نهاده شده، یکسان گرفتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	با این وجود، روایتِ نجات بخش، [[کارکرد|کارکردی]] چنان ارزشمند، و سازگاری چندان عمیقی با نقشِ شاه-پهلوان داشت که پس از چند قرن توسط جنگاوران و سردارانی متعدد مورد وام‌گیری واقع شد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
هفت قرن پس از کشته شدنِ زرتشت، زمانی که آیین او با دین‌های دیگر ایران زمین درآمیخته بود و اندیشه‌ی نجات‌بخشی نیز توسط خرده فرهنگ‌های مختلف وام‌گیری شده بود، شخصیتی استثنایی ظهور کرد که دو کارِ برجسته را همزمان به انجام رساند. او از سویی اسطوره‌ی شاه-پهلوان را برای شرایط نوظهورِ ناشی از عصر کشاورزی پیشرفته بازسازی کرد، و عناصر کهن آن را زدود و عناصری جدید بدان افزود، و از سوی دیگر ادعا کرد که شاه-پهلوانی اساطیری است و این ادعا را به بهترین شکل تحقق بخشید. این شخصیت، کوروش بزرگ هخامنشی بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	کوروش، شخصیتی مهم در سیر تحول مفهوم شاه-پهلوان است. همان‌طور که در نوشتاری دیگر نشان داده‌ام&amp;lt;ref&amp;gt;برای توضیح بیشتر در مورد اشاره‌های جاری به کوروش بزرگ، بنگرید به: وکیلی، شروین، تاریخ کوروش هخامنشی، ۱۳۸۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;، کوروش بی‌تردید با آیین زرتشت آشنا بوده، و اسطوره‌ی ناجی را نیز به طور کامل می‌شناخته است. این شخصیتِ برجسته، هرچند احتمالا خود زرتشتی نبود&amp;lt;ref&amp;gt;بویس، مری، تاریخ کیش زرتشت (جلد دوم)، ترجمه‌ی همایون صنعتی زاده، نشر توس، تهران، ۱۳۷۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;، اما از سازمان تبلیغی ایشان و مغانی که کم یا بیش زیر تاثیر وی قرار گرفته بودند، برای گسترش دامنهی اقتدار خود سود جست. در تاریخ مدون فرهنگ‌های انسانی، او نخستین کسی است که ادعا کرد ناجی است. ادعایی که بعدها توسط شمار بسیار زیادی از ماجراجویانِ کامیاب یا شکست خورده تکرار شد، ولی شروط آن هرگز با کمال و انسجامِ آنچه کوروش انجام داد، برآورده نشد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	کوروش به کمک شبکه‌ی تبلیغی گسترده و نیرومندِ مغان، خویش را همچون نجات‌بخشی که وعده‌ی ظهورش بر سر زبان‌هاست، بازنمود، و وقتی به قدرت دست یافت چنان با درایت عمل کرد که همگان را به راست بودنِ این ادعا متقاعد کرد. رمزِ کامیابی دولت هخامنشی با آن گستردگی جغرافیاییِ خیره‌کننده و دوامِ دور از انتظارش، تنها در قدرت نظامی یا نوآورانه بودنِ نظم سیاسی‌اش نهفته نبود، که تا حدود زیادی به باورِ مردم در مورد ماهیت شاهنشاه بستگی داشت. باوری که حتی پس از انقراض هخامنشیان نیز تا هزاران سال دوام آورد و کلیتِ چارچوب ذهنی تمام تمدن‌ها در مورد اقتدار سیاسی را شکل داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	به این ترتیب، در حدود اواسط قرن ششم پ.م، اسطوره‌ی شاه-پهلوان که تا پیش از آن تنها به زورآوری و پیروزمندیِ شاه و چیرگی‌اش بر دشمنان تاکید می‌کرد، با روایتِ ناجی نیز در آمیخت. به این ترتیب، دو روایتِ متفاوت از کارویژه‌ی شاه-پهلوان تکامل یافت. یک روایت، تداوم همان سنت کهن بود که شاه-پهلوان را به دلیل پیوندش با نظم‌بخشی به گیتی و کارکردش به عنوان از بین برنده‌ی آشوب، با خدایان هم‌سان می‌دانست. این ایزدگونه دانستنِ شاه، از سنتی بسیار کهن بر‌می‌خاست که برای نخستین بار در مصر به شکلی موفق صورت‌بندی شده بود. در قلمرو مصر بود که مفهوم شاه-پهلوان با خدایان ادغام شد و تصویرِ ترکیبیِ یاد شده وضعیتی نهادینه شده یافت. در حدی که ایزدگونه بودنِ فرعون بخشی از ایدئولوژی رسمی حکومتی محسوب می‌شد و ضامن مشروعیت شاه بود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
این الگو به طور همزمان در میان‌رودان نیز تکامل یافت. چنان که در میانه‌ی هزاره‌ی سوم پ.م، نرام سین اکدی – نوهی شروکینِ بزرگ - در کنار نام خویش علامت ستاره‌ی &amp;quot;ایلو&amp;quot; را نقش کرد و به این ترتیب خود را با شناسه‌ی خدایان از سایر شخصیت‌ها متمایز کرد&amp;lt;ref&amp;gt;رو، ژ. بین النهرین باستان، ترجمه‌ی عبدالرضا هوشنگ مهدوی، نشر آبی، تهران، ۱۳۶۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. با این وجود، به دلایلی جامعه‌شناختی، در زمینه‌ی غنی و پرتلاطم ایران زمین این برداشت از شاه-پهلوان چندان رواج نیافت. به شکلی که در شاهان ایلامی، گوتی، و بخش عمده‌ی شاهان میان‌رودان اثری از این ایزدگونه پنداشتنِ شاه دیده نمی‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	روایتی که کوروش از شاه-پهلوانِ ناجی به دست داد، نسخه‌ای زمینی و دنیوی از شاه-پهلوان بود که در پیوند با آیین زرتشتی و یکتاپرستی سرسختانه‌اش شکل گرفته بود، هرچند به آن محدود نمی‌شد. پس از نوآوری کوروش، که توسط جانشینانش تثبیت شد، شاهنشاهان ایرانی دیگر امکانِ خداگونه دانسته شدن را از دست دادند، چرا که از سویی به ترکیبی موفق با نقشی دیگر – یعنی نقشِ انسانیِ ناجی- دست یافته بودند، و از سوی دیگر در زمینه‌ای دینی ریشه میدواندند که یکتاپرستی محکمی در آن وجود داشت و در آن خداوندِ یگانه‌ای تعریف شده بود که فاصله‌ای بسیار با آدمیان داشت.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	به این ترتیب، اسطوره‌ی شاه-پهلوان با ظهور تمدن هخامنشی دو شاخه شد. روایت کهن‌تری که [[کارکرد]] شاه-پهلوان را بیشتر از مرتبه‌ای هستی‌شناختی تلقی می‌کرد و بر چیرگی نظم بر آشوب تمرکز داشت، با نتیجه‌ی خداگونه پنداشتنِ شاه-پهلوان، برای مدتی از صحنه کنار رفت،  و به جای آن روایتی نو نشست که بر کارکرد اخلاقی شاه-پهلوان تاکید می‌کرد. شاهان هخامنشی نه تنها بر نقشِ نظم‌دهنده و ضد آشوب خود آگاه بودند، که بر کارویژه‌ی دیگری نیز تاکید می‌کردند و آن نیز گسترش نیکی و مبارزه با بدی بود. اهمیتی که قانون‌گذاری و رعایت عدل و داد (داتَه) در شاهنشاهی هخامنشی داشت، از همین جا سرچشمه می‌گرفت، و در همین زمینه هم بود که مفهوم فره ایزدی صورت‌بندی شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	فره ایزدی، نیرو و اقتداری بود که مشروعیت شاه-‌پهلوان را برای حکمرانی تضمین می‌کرد، اما بر خلاف شاه-پهلوان خداگونه که به خاطر تبار یا سرشت اهورایی خویش شایسته‌ی این مقام بود، می‌توانست از شاه سلب شود. در صورتی که شاه کرداری ضداخلاقی مرتکب می‌شد یا گناه می‌کرد، نقشِ خویش به عنوان حامی ارزش‌های اخلاقی و رهبر سپاه نیکی در برابر شر را از دست می‌داد و به این ترتیب فره از وی جدا می‌شد. در این تعبیر، صورت‌بندی مفهوم فره که تاثیری بسیار عمیق بر نظریه‌ی سیاسی در تمدن ایرانی و تمدن‌های همسایه‌اش داشته است، پیامد طبیعیِ بازتعریف بود که در اسطوره‌ی شاه-پهلوان رخ داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	هرچند سلطه‌ی دو و نیم قرنیِ هخامنشیان بر تمام سرزمین‌های متمدنِ نیمه‌ی غربی اوراسیا، تعبیرِ کوروشی از شاه-پهلوان را جهانگیر کرد، اما روایتِ کهن‌ترِ شاه-پهلوانِ خداگونه را از میدان به در نکرد. این نسخه‌ی کهن‌تر به لطف رواداری چشم‌گیر هخامنشیان برای مدت‌ها در مصر باقی ماند و از آنجا به تمدن‌های کوچک حاشیه‌ی ایران زمین – به ویژه یونان- منتقل شد. به شکلی که وقتی جوان مقدونی دیوانه‌ای به نام اسکندر موفق شد با پشتیبانی جمعیت شناورِ بزرگِ انباشته در بالکان بر شاهنشاهی چیره شود، این نسخه‌ی دلپذیرتر را برگرفت و در فرمان مشهوری که در سال دومِ حکومتش (بهار ۳۲۳ پ.م) ‌صادر کرد، اعلام کرد که خداست و مردم باید او را بپرستند&amp;lt;ref&amp;gt;ویلکن، اولریش، اسکندر مقدونی، ترجمه‌ی حسن افشار، نشر مرکز، تهران، ۱۳۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;. این فرمان البته در ایران زمین با تمسخر روبرو شد، و تنها همان یونانیان و تا حدودی مصریان بودند که به آن گردن نهادند و این از آن رو بود که نسخه‌ی کهن‌ترِ تفسیر از شاه-پهلوان هنوز در این مناطق نیرو و توانی داشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	وقتی یونانیان زیر فشار پارت‌ها از ایران زمین رانده شدند، گرانیگاه جمعیتی اروپا به سمت غرب چرخیده بود و به این ترتیب وقتی شاگردانِ راست کیشِ یونانیان، یعنی رومیان بر صحنه پدیدار شدند، همین تفسیر از شاه-پهلوانِ خداگونه را بر گرفتند. تاکید آگوسوتوس اکتاویانوس بر این که همچون خدایی پرستیده شود&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;.Le Glay, M., Vision, J. L., Le Bocher, Y. A History of Rome, Blackwell, 2001&amp;lt;/ref&amp;gt;، و دیوانه‌بازی‌های امپراتوران پس از وی که جنگ‌هایی بسیار را با مردمی مانند یهودیان بر سر نصب بت خویش بر معبدها به راه می‌انداختند، در این زمینه‌ی [[معنا|معنایی]] باید فهمیده شود. چرا که یهودیان به عنوان زیرشاخه‌ای از تمدن‌های پرورده شده در دل ایران زمین، بسیار وام‌دار تمدن هخامنشی بودند و یکتاپرستی تندروانه‌ی خود را با تصویری از شاه-پهلوان درآمیخته بودند که به شدت زیر تاثیر اسطوره‌ی ناجی قرار داشت. این نکته که عیسی مسیح، که یکی از مدعیانِ عنوانِ شاه-پهلوانِ ناجی بود، پس از اعدام شدن در میان یهودیان همچنان به عنوان یک شخصیت سیاسی باقی ماند، اما در روم به پسر خدا و خودِ خدا تبدیل شد، نشانهای از ناهم‌خوانی این دو تفسیر از شاه پهلوان است، و برداشت‌های متعارضی که از یک پدیده‌ی تاریخی می‌کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	هرچند این بحث به موضوع ما ارتباطی اندک دارد، اما در اینجا باید به این نکته اشاره کنم که ظهور عیسی مسیح در یهودیه، در ابتدای کار، رخدادی صرفا سیاسی بود که با هاله‌ای از اساطیر پوشیده شده بود. عیسی، رهبری یهودی بود از شاگردان یحیی تعمید‌دهنده. او در زمانی زاده شده بود که رومیان، یهودیه و فلسطین را – که برای قرن‌ها در قلمرو ایران قرار داشت و از نظر فرهنگی با آن در پیوست بود- اشغال کرده بودند، بی آن که بتوانند بر ادعاهای شاهان پارتی بر این قلمرو چیره شوند. از این رو در آن دوران، یهودیان مرتب به شورش‌هایی دست می‌زدند که آماجش رهایی از یوغ رومیان بود، و توسط نیروهای هوادار ایران نیز حمایت می‌شد. این نکته که عیسی خود را ناجی می‌دانست، و مدعی بود برای برقراری سلطنت اخلاقی نیروهای الاهی آمده است، ادعایی سیاسی است که کاملا در چارچوب برداشت کوروشی از [[کنش]] سیاسی می‌گنجد. عیسی مشروعیت خود را به یاری سه مغ که در زمان تولدش او را تایید کرده بودند، به دست آورده بود و این نیز عنصری کاملا ایرانی بود. چرا که مغ‌ها بودند که برای نخستین بار ماجرای ناجی را تبلیغ کردند، و همان‌ها بودند که می‌توانستند ناجی بودن یا نبودنِ کسی را تشخیص دهند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
به هر صورت، اعدام زودهنگامِ عیسی مسیح توسط رومیان به امیدهای هوادارانش که در انتظار شورشی همه جانبه بودند، پایان داد. پس از آن، دین مسیحیت همگام با کوچ کردنِ تدریجی‌اش به قلمرو روم، بند ناف خود را با روایتِ کوروشی از شاه-پهلوانِ ناجی از دست داد و با روایتِ مصری از شاه-پهلوانِ خداگونه پیوند خورد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	اسطوره‌ی شاه-پهلوان نجات بخش، در ایران زمین برای هزاران سال توانایی خویش را برای شورآفرینی و زایش جریان‌های اجتماعی حفظ کرد. این اسطوره حتی امروز نیز زنده است و کافی است به فهرست طولانی مدعیان نجات بخشی در ایران زمین – از کوروش و مهرداد و اردشیر بابکان گرفته تا بابک و ابن مقنع و شاه اسماعیل صفوی- بنگریم، تا نفوذ و اقتدار این منش را دریابیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:اسطوره شناسی]][[رده: در حال ویرایش]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zaki</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88%D8%A7%D9%86&amp;diff=1312</id>
		<title>شاه-پهلوان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88%D8%A7%D9%86&amp;diff=1312"/>
		<updated>2017-06-05T16:55:58Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zaki: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;وکیلی، شروین، اسطوره‌شناسی پهلوانان ایرانی، نشر شورآفرین، تهران، ۱۳۸۹ (ص ۲۸–۱۹).http://soshians.ir/fa/wp-content/uploads/2017/04/Sherwin-Vakili-Hero-Mythology.pdf&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
	 &#039;&#039;&#039;۱.&#039;&#039;&#039; شاه-پهلوانان، رده‌ای مهم و برجسته از شخصیت‌های اساطیری را بر می‌سازند. رده‌ای که هم از نظر موقعیت ممتازشان در سلسله مراتب اقتدار دنیوی اهمیت دارند و هم از نظر پیوندی که با نیروهای قدسی و نظمِ حاکم بر گیتی پیدا می‌کنند. در واقع چنین می‌نماید که نخستین شکل از [[پهلوان|پهلوانِ]] اساطیری که در تاریخ تمدن‌های گوناگون تکامل یافته باشد، شکلی از همین شاه-پهلوان باشد. کهن‌ترین نقش‌مایه‌هایی که [[پهلوان|پهلوانی]] مسلح را در نبرد با نیروهای اهریمنی نشان می‌دهند، به شخصیتی سیاسی و پادشاهی مقتدر اشاره دارند که در چیرگی بر نیروهای دشمن‌خو و مستقر کردن نظمی نو بر قلمرو خویش کامیاب می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لوح نارمر که به ابتدای هزاره‌ی سوم پ.م تعلق دارد و یکی از کهن‌ترین نقش‌مایه‌های این رده را به دست می‌دهد، در واقع کتیبه‌ای نمادین است که ماجرای پیروزی‌های نارمر – فرعون مصر- بر دشمنانش را روایت می‌کند. به همین ترتیب، کهن‌ترین متن سومری که از نبرد شاهی به نام انمبارگسی با شاه شهری به نام ارت (احتمالا شهداد در نزدیکی کرمان) حکایت می‌کند نیز چنین وضعیتی دارد. گیلگمش نیز در ابتدای کار پادشاه شهر ارک در میان‌رودان بوده است، و به این ترتیب می‌بینیم که در تاریخ تحول [[پهلوان|پهلوانان]]، الگوهایی که این شخصیت‌ها را با پادشاه ادغام نماید، تقدم و رواج بیشتری داشته است.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	شاه-پهلوان، به این ترتیب، شکلی استعلایی شده و فرارونده از رهبرِ نظامیِ جامعه است. پادشاهی که به قدرت سیاسی دست یافته است و بر دشمنان خویش چیره شده، به ناچار باید ادعای مشروعیت خویش را با ارجاع به توانایی‌های غیرعادی و فراطبیعی‌اش تقویت کند. پادشاه از سویی به این انگاره‌ی فراانسانی نیاز دارد تا مشروعیت و مقبولیت حکومت خویش را تضمین نماید، و از سوی دیگر ناگزیر است به کردارهای بزرگی دست یازد تا این تصویر اغراق‌آمیز از انسان برتر را به پشتوانه‌ای تجربی و عینی مسلح سازد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از سوی دیگر، مردم نیز به نظامی روایی نیاز دارند تا این مشروعیت را بپذیرند و آن سلطه را تاب آورند. به این شکل، روایت‌های اساطیری مربوط به شاه-پهلوانان در دیالکتیک میان شاهان و مردم پدید می‌آید. زایش اسطوره‌ی شاه-پهلوان آمیزه‌ای پیچیده است از چندین و چند متغیر گوناگون. کردارهای شاهان تاریخی، بقایای داستان‌ها و اساطیر دیرپاتر و کهن‌تری که خاستگاه‌های چیزها را به کمک کردار ایزدان تبیین می‌کنند، انگاره‌های آرمانی از ابرانسان که در روایت‌های مردمی و قصه‌های عامیانه تبلور می‌یابد، و گه‌گاه دستگاه تبلیغاتی شاهی هوشمند – مانند شاهان نخستین هخامنشی- که روایتی رسمی از این شخصیت را پیشنهاد می‌کند، در هم آمیخته می‌شوند تا اسطوره‌ی شاه-پهلوان را پدید آورند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
نظام مشروعیت پادشاه، به این ترتیب، از شبکه‌ای نمادین تشکیل یافته است که از سویی بر سرشت غیرعادی و توانمندی‌های فراطبیعیِ شاه تاکید می‌کند، و از سوی دیگر مجموعه‌ای از کردارهای درخشان و دستاوردهای پهلوانی را به عنوان داربست این روایت ایجاب می‌کند. با این وجود، روایت‌های مربوط به شاه-پهلوان را نباید تنها همچون ترفندی سیاسی از سوی نظام مستقر سیاسی تلقی کرد. چرا که مردمان نیز برای پذیرش حاکمیت یک شاه، به روایت‌های مشروعیت بخشی از این دست نیاز دارند، و گذشته از این چشم‌داشت‌هایی از پادشاه خویش دارند که تنها در زمینه‌ی روایت‌هایی از این دست، و با تکیه بر عینیت یافتنِ کردارهای مطابق با آن طلبیده و برآورده می‌شود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
به این ترتیب، رابطه‌ی [[معنا|معناییِ]] میان پادشاه و مردمش، و همچنین ربط بین شاه و نظمِ حاکم بر جامعه در قالب روایتی داستانی صورت‌بندی می‌شود که از طرفی دلایل برتری و چیرگی شاه را به کمک متغیرهایی مانند توانایی‌های غیرعادی وی، بخت و سرنوشت بلند، یا برخورداری از لطف ایزدان توجیه می‌کند، و از طرف دیگر همچون برنامه و دستورکاری عمل می‌کند که چگونه رفتار کردن به مثابه شاهی آرمانی را به پادشاه دیکته می‌نماید و انتظارات مردم از او، و متغیرهای مهم در شایسته پنداشته شدنش را صورت‌بندی می‌نماید. روایت شاه-پهلوان، نه تنها برای شاه مشروعیت و محبوبیت به ارمغان می‌آورد، که او را به اجرای مجموعه‌ای از وظیفه‌ها و برآورده کردن شروطی کرداری پایبند می‌سازد. به این ترتیب است که شخصیت مسئله‌برانگیزی مانند شاه – که اراده و انتخابش بر زندگی شمار زیادی از آدمیان تاثیر می‌گذارد- در یک نظام اجتماعی پذیرفته می‌شود و جایگاهی معنادار و مقبول می‌یابد و حضورِ زورآورش هم تحمل شده، و هم به رسمیت شمرده می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	شاهانی که تاج و تخت را از پدران خویش به ارث می‌برند، معمولا مشکل کمتری در متقاعد کردنِ مردمشان دارند. مشروعیت ایشان در نظامی سنتی که بر خاک و خون مبتنی است، به نسبت خونی‌شان با پادشاه پیشین باز می‌گردد، و به این ترتیب این شاهان حتی بدون پشتیبانی روایتی اغراق آمیز از سجایای اخلاقی‌شان نیز می‌توانند به اداره‌ی امور مملکت بپردازند. اما کسانی که بر شاهان مستقر شورش می‌کنند، و بنیان‌گذارانی که دودمانی نو و نظمی نو را بنا می‌نهند، از چنین پشتوانه‌ی خانوادگی و تاریخی‌ای محروم هستند و به ناگزیر باید آن را در قلمروی اساطیری بازسازی کنند. از این روست که اساطیر شاه-پهلوانان، به ویژه به کسانی مربوط می‌شود که در شرایطی نامساعد، بر نظم‌های مستقر شوریده‌اند و نظمی نو را بنیاد کرده‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این [[کنش|کنشِ]] پس زدنِ قواعد مرسوم و تاسیس قوانین نو، کاری است که به ویژه در شرایط آشوب‌گونه به خوبی قابل انجام است. به هنگامِ آشفتگی است که همگان نیاز به نظمی نو را درک می‌کنند و از رهبری که در این راستا گام بردارد پیروی می‌نمایند. از این رو مهم‌ترین [[کارکرد]] شاه-پهلوانان، چیرگی بر شرایط آشوب‌زده است، و استقرار نظم بر گیتی، یعنی کاری که با [[کنش]] خلاقانه‌ی خدایان در ابتدای پیدایش گیتی همانند است. در روایت‌های اصلی و مهمِ شاه-پهلوانان، عنصرِ بازسازی نظم هستی همواره در پیوند با نیروهای قدسی قرار دارد و شاه-پهلوان با یاری ایزدان و فرشتگان است که به انجام این کار بزرگ کامیاب می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	به این ترتیب، عنصر اصلی سیمای شاه-پهلوان عبارت است از شورش بر شرایطی ستمگرانه و نامطلوب، که معمولا با آشوب و هرج و مرج هم‌سان پنداشته می‌شود. شورشی که به استقرار نظمی نو و وضع قوانینی دادگرانه و نوظهور منتهی شود، و به این ترتیب کردار شاه-پهلوان را به مرتبه‌ی [[کنش|کنشِ]] آفریدگارانِ نظمِ حاکم بر گیتی بر کشد. این [[کنش]]، در نهایت به ترسیم انگاره‌ای از شاه-پهلوان منتهی می‌شود که با سیمای خداوندِ مقتدر و ایزدانِ نیرومندِ حافظ نظم گیتی شباهتی دارد. از این رو شاه-پهلوان به خدایان می‌ماند و به همین دلیل هم در تمدن‌هایی مانند مصر و اکد، شاهان بزرگ برای خویش ماهیتی الاهی قایل بودند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&#039;&#039;&#039;۲.&#039;&#039;&#039; از نظر تاریخی، شاه-پهلوانان کهن‌ترین الگوی صورت‌بندی پهلوانان و شخصیت‌های اساطیری هستند. در ابتدای هزاره‌ی سوم پ.م و همزمان با ظهور نخستین تمدن‌های کشاورز بر کره‌ی زمین، نخستین نشانه‌های [[پهلوان|پهلوانانِ]] اساطیری نیز در تمدن‌هایی مانند سومر، مصر و ایلام پدیدار شد. این [[پهلوان|پهلوانان]] همگی موقعیتی سیاسی را اشغال می‌کردند و شاهانی بودند که شرح ماجراهای دلاورانه‌شان عموما به نبرد با شاهان سرزمین‌های همسایه محدود می‌شد. [[کنش|کنشِ]] چیرگی بر دشمنان، خیلی زود با روایت‌هایی نمادین گره خورد که در آن شاه-پهلوان بر نماینده‌های اساطیریِ دیگرِ آشوب نیز گلاویز می‌شد و بر آنها غلبه می‌کرد. به این ترتیب نقش‌مایه‌ی مشهورِ پهلوانی که در حال کشتن اژدها یا جانوری وحشی است، در ارتباط با شاه-پهلوان شکل گرفت. دشمنی که شاه-پهلوان بر او غلبه می‌کرد، به تدریج به مرتبه‌ی نماینده‌ی نیروهای شر و عامل اصلیِ بروز آشوب بر زمین رسمیت یافت، و با رمزگذاریِ جانوریِ مرسوم برای نمایش عوامل آشوب‌گونه، صورت‌بندی شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	ظهور نقش‌مایه‌ی شاه-پهلوانِ اژدها اوژن، قدمتی بسیار زیاد دارد، چندان که در نخستین آثارِ به جا مانده از شاه-پهلوانان، صورت‌های نخستینِ آن  را می‌بینیم. با این وجود، همزمان با آغاز عصر آهن در قرن دوازدهم پ.م بود که این نقش‌مایه در دستان قبایل آریاییِ به کار گیرنده‌ی گردونه‌ی جنگی و آهن، به نمادی عام برای شاه-پهلوانان تبدیل شد. پیش از آن نیز این [[نماد]] از مجرای پادشاهی میتانی به هنر آشوری‌ها منتقل شد و تصویر مشهورِ شاهِ شیراوژن را پدید آورد، که بعدها برای هخامنشیان به ارث رسید و ترکیب‌هایی متنوع از چیرگی شاه بر هیولایی جانوری را نتیجه داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	نقشِ بنیادینِ شاه-پهلوان، که چیرگی بر دشمن و الغای آشوب و استقرار نظم بود، خیلی زود با عنصر اساطیری پیچیده‌ای پیوند خورد، و آن هم عنصرِ نجات بخشی بود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
نخستین متنی که در آن به ظهورِ ناجی در آخر زمان اشاره شده است، سرودهای گاهان&amp;lt;ref&amp;gt;درباره‌ی برداشت نگارنده از گاهان بنگرید به: وکیلی، شروین، زند گاهان، ۱۳۸۸.http://soshians.ir/fa/wp-content/uploads/2017/05/Sherwin-Vakili-Zand-Gahan.pdf&amp;lt;/ref&amp;gt; است که در حدود قرن دوازدهم پ.م توسط زرتشت سروده شده است. در این متن، زرتشت که از باده‌ی پیروزی سرمست است و جهانگیر شدنِ دین خویش را انتظار می‌کشد، به فراز آمدن کسی اشاره می‌کند که لقبش سوشیانس –به زبان اوستایی، سَئوشیَنتَه- یعنی نجات بخش است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زرتشت به احتمال زیاد در ابتدای کار از این واژه خود را در نظر داشته است و خویش را همچون نجات بخشی می‌دیده که مردمان را از چنگال اهریمن خواهد رهاند. با این وجود، وقتی پیامبر آریایی پا به سن گذاشت و مقاومت قبایل ایرانیِ کوچگرد را در برابر آیین خویش دید، به تدریج از این باور فاصله گرفت. وقتی زرتشت در آتشکده‌ی بلخ کشته شد، بی آن که آیینش جهانگیر شده باشد، پیروانش به این باور رسیدند که منظور از سوشیانس، ابرپهلوانی از نسل او بوده که در آینده ظهور خواهد کرد و وعده‌ی پیامبر را متحقق خواهد ساخت. به این ترتیب، در روایت دینی، سوشیانس را با پسر زرتشت که نطفه‌اش نزد آناهیتا در دریاچه‌ی چیچست به امانت نهاده شده، یکسان گرفتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	با این وجود، روایتِ نجات بخش، [[کارکرد|کارکردی]] چنان ارزشمند، و سازگاری چندان عمیقی با نقشِ شاه-پهلوان داشت که پس از چند قرن توسط جنگاوران و سردارانی متعدد مورد وام‌گیری واقع شد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
هفت قرن پس از کشته شدنِ زرتشت، زمانی که آیین او با دین‌های دیگر ایران زمین درآمیخته بود و اندیشه‌ی نجات‌بخشی نیز توسط خرده فرهنگ‌های مختلف وام‌گیری شده بود، شخصیتی استثنایی ظهور کرد که دو کارِ برجسته را همزمان به انجام رساند. او از سویی اسطوره‌ی شاه-پهلوان را برای شرایط نوظهورِ ناشی از عصر کشاورزی پیشرفته بازسازی کرد، و عناصر کهن آن را زدود و عناصری جدید بدان افزود، و از سوی دیگر ادعا کرد که شاه-پهلوانی اساطیری است و این ادعا را به بهترین شکل تحقق بخشید. این شخصیت، کوروش بزرگ هخامنشی بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	کوروش، شخصیتی مهم در سیر تحول مفهوم شاه-پهلوان است. همان‌طور که در نوشتاری دیگر نشان داده‌ام&amp;lt;ref&amp;gt;برای توضیح بیشتر در مورد اشاره‌های جاری به کوروش بزرگ، بنگرید به: وکیلی، شروین، تاریخ کوروش هخامنشی، ۱۳۸۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;، کوروش بی‌تردید با آیین زرتشت آشنا بوده، و اسطوره‌ی ناجی را نیز به طور کامل می‌شناخته است. این شخصیتِ برجسته، هرچند احتمالا خود زرتشتی نبود&amp;lt;ref&amp;gt;بویس، مری، تاریخ کیش زرتشت (جلد دوم)، ترجمه‌ی همایون صنعتی زاده، نشر توس، تهران، ۱۳۷۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;، اما از سازمان تبلیغی ایشان و مغانی که کم یا بیش زیر تاثیر وی قرار گرفته بودند، برای گسترش دامنهی اقتدار خود سود جست. در تاریخ مدون فرهنگ‌های انسانی، او نخستین کسی است که ادعا کرد ناجی است. ادعایی که بعدها توسط شمار بسیار زیادی از ماجراجویانِ کامیاب یا شکست خورده تکرار شد، ولی شروط آن هرگز با کمال و انسجامِ آنچه کوروش انجام داد، برآورده نشد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	کوروش به کمک شبکه‌ی تبلیغی گسترده و نیرومندِ مغان، خویش را همچون نجات‌بخشی که وعده‌ی ظهورش بر سر زبان‌هاست، بازنمود، و وقتی به قدرت دست یافت چنان با درایت عمل کرد که همگان را به راست بودنِ این ادعا متقاعد کرد. رمزِ کامیابی دولت هخامنشی با آن گستردگی جغرافیاییِ خیره‌کننده و دوامِ دور از انتظارش، تنها در قدرت نظامی یا نوآورانه بودنِ نظم سیاسی‌اش نهفته نبود، که تا حدود زیادی به باورِ مردم در مورد ماهیت شاهنشاه بستگی داشت. باوری که حتی پس از انقراض هخامنشیان نیز تا هزاران سال دوام آورد و کلیتِ چارچوب ذهنی تمام تمدن‌ها در مورد اقتدار سیاسی را شکل داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	به این ترتیب، در حدود اواسط قرن ششم پ.م، اسطوره‌ی شاه-پهلوان که تا پیش از آن تنها به زورآوری و پیروزمندیِ شاه و چیرگی‌اش بر دشمنان تاکید می‌کرد، با روایتِ ناجی نیز در آمیخت. به این ترتیب، دو روایتِ متفاوت از کارویژه‌ی شاه-پهلوان تکامل یافت. یک روایت، تداوم همان سنت کهن بود که شاه-پهلوان را به دلیل پیوندش با نظم‌بخشی به گیتی و کارکردش به عنوان از بین برنده‌ی آشوب، با خدایان هم‌سان می‌دانست. این ایزدگونه دانستنِ شاه، از سنتی بسیار کهن بر‌می‌خاست که برای نخستین بار در مصر به شکلی موفق صورت‌بندی شده بود. در قلمرو مصر بود که مفهوم شاه-پهلوان با خدایان ادغام شد و تصویرِ ترکیبیِ یاد شده وضعیتی نهادینه شده یافت. در حدی که ایزدگونه بودنِ فرعون بخشی از ایدئولوژی رسمی حکومتی محسوب می‌شد و ضامن مشروعیت شاه بود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
این الگو به طور همزمان در میان‌رودان نیز تکامل یافت. چنان که در میانه‌ی هزاره‌ی سوم پ.م، نرام سین اکدی – نوهی شروکینِ بزرگ - در کنار نام خویش علامت ستاره‌ی &amp;quot;ایلو&amp;quot; را نقش کرد و به این ترتیب خود را با شناسه‌ی خدایان از سایر شخصیت‌ها متمایز کرد&amp;lt;ref&amp;gt;رو، ژ. بین النهرین باستان، ترجمه‌ی عبدالرضا هوشنگ مهدوی، نشر آبی، تهران، ۱۳۶۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. با این وجود، به دلایلی جامعه‌شناختی، در زمینه‌ی غنی و پرتلاطم ایران زمین این برداشت از شاه-پهلوان چندان رواج نیافت. به شکلی که در شاهان ایلامی، گوتی، و بخش عمده‌ی شاهان میان‌رودان اثری از این ایزدگونه پنداشتنِ شاه دیده نمی‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	روایتی که کوروش از شاه-پهلوانِ ناجی به دست داد، نسخه‌ای زمینی و دنیوی از شاه-پهلوان بود که در پیوند با آیین زرتشتی و یکتاپرستی سرسختانه‌اش شکل گرفته بود، هرچند به آن محدود نمی‌شد. پس از نوآوری کوروش، که توسط جانشینانش تثبیت شد، شاهنشاهان ایرانی دیگر امکانِ خداگونه دانسته شدن را از دست دادند، چرا که از سویی به ترکیبی موفق با نقشی دیگر – یعنی نقشِ انسانیِ ناجی- دست یافته بودند، و از سوی دیگر در زمینه‌ای دینی ریشه میدواندند که یکتاپرستی محکمی در آن وجود داشت و در آن خداوندِ یگانه‌ای تعریف شده بود که فاصله‌ای بسیار با آدمیان داشت.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	به این ترتیب، اسطوره‌ی شاه-پهلوان با ظهور تمدن هخامنشی دو شاخه شد. روایت کهن‌تری که [[کارکرد]] شاه-پهلوان را بیشتر از مرتبه‌ای هستی‌شناختی تلقی می‌کرد و بر چیرگی نظم بر آشوب تمرکز داشت، با نتیجه‌ی خداگونه پنداشتنِ شاه-پهلوان، برای مدتی از صحنه کنار رفت،  و به جای آن روایتی نو نشست که بر کارکرد اخلاقی شاه-پهلوان تاکید می‌کرد. شاهان هخامنشی نه تنها بر نقشِ نظم‌دهنده و ضد آشوب خود آگاه بودند، که بر کارویژه‌ی دیگری نیز تاکید می‌کردند و آن نیز گسترش نیکی و مبارزه با بدی بود. اهمیتی که قانون‌گذاری و رعایت عدل و داد (داتَه) در شاهنشاهی هخامنشی داشت، از همین جا سرچشمه می‌گرفت، و در همین زمینه هم بود که مفهوم فره ایزدی صورت‌بندی شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	فره ایزدی، نیرو و اقتداری بود که مشروعیت شاه-‌پهلوان را برای حکمرانی تضمین می‌کرد، اما بر خلاف شاه-پهلوان خداگونه که به خاطر تبار یا سرشت اهورایی خویش شایسته‌ی این مقام بود، می‌توانست از شاه سلب شود. در صورتی که شاه کرداری ضداخلاقی مرتکب می‌شد یا گناه می‌کرد، نقشِ خویش به عنوان حامی ارزش‌های اخلاقی و رهبر سپاه نیکی در برابر شر را از دست می‌داد و به این ترتیب فره از وی جدا می‌شد. در این تعبیر، صورت‌بندی مفهوم فره که تاثیری بسیار عمیق بر نظریه‌ی سیاسی در تمدن ایرانی و تمدن‌های همسایه‌اش داشته است، پیامد طبیعیِ بازتعریف بود که در اسطوره‌ی شاه-پهلوان رخ داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	هرچند سلطه‌ی دو و نیم قرنیِ هخامنشیان بر تمام سرزمین‌های متمدنِ نیمه‌ی غربی اوراسیا، تعبیرِ کوروشی از شاه-پهلوان را جهانگیر کرد، اما روایتِ کهن‌ترِ شاه-پهلوانِ خداگونه را از میدان به در نکرد. این نسخه‌ی کهن‌تر به لطف رواداری چشم‌گیر هخامنشیان برای مدت‌ها در مصر باقی ماند و از آنجا به تمدن‌های کوچک حاشیه‌ی ایران زمین – به ویژه یونان- منتقل شد. به شکلی که وقتی جوان مقدونی دیوانه‌ای به نام اسکندر موفق شد با پشتیبانی جمعیت شناورِ بزرگِ انباشته در بالکان بر شاهنشاهی چیره شود، این نسخه‌ی دلپذیرتر را برگرفت و در فرمان مشهوری که در سال دومِ حکومتش (بهار ۳۲۳ پ.م) ‌صادر کرد، اعلام کرد که خداست و مردم باید او را بپرستند&amp;lt;ref&amp;gt;ویلکن، اولریش، اسکندر مقدونی، ترجمه‌ی حسن افشار، نشر مرکز، تهران، ۱۳۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;. این فرمان البته در ایران زمین با تمسخر روبرو شد، و تنها همان یونانیان و تا حدودی مصریان بودند که به آن گردن نهادند و این از آن رو بود که نسخه‌ی کهن‌ترِ تفسیر از شاه-پهلوان هنوز در این مناطق نیرو و توانی داشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	وقتی یونانیان زیر فشار پارت‌ها از ایران زمین رانده شدند، گرانیگاه جمعیتی اروپا به سمت غرب چرخیده بود و به این ترتیب وقتی شاگردانِ راست کیشِ یونانیان، یعنی رومیان بر صحنه پدیدار شدند، همین تفسیر از شاه-پهلوانِ خداگونه را بر گرفتند. تاکید آگوسوتوس اکتاویانوس بر این که همچون خدایی پرستیده شود&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;.Le Glay, M., Vision, J. L., Le Bocher, Y. A History of Rome, Blackwell, 2001&amp;lt;/ref&amp;gt;، و دیوانه‌بازی‌های امپراتوران پس از وی که جنگ‌هایی بسیار را با مردمی مانند یهودیان بر سر نصب بت خویش بر معبدها به راه می‌انداختند، در این زمینه‌ی [[معنا|معنایی]] باید فهمیده شود. چرا که یهودیان به عنوان زیرشاخه‌ای از تمدن‌های پرورده شده در دل ایران زمین، بسیار وام‌دار تمدن هخامنشی بودند و یکتاپرستی تندروانه‌ی خود را با تصویری از شاه-پهلوان درآمیخته بودند که به شدت زیر تاثیر اسطوره‌ی ناجی قرار داشت. این نکته که عیسی مسیح، که یکی از مدعیانِ عنوانِ شاه-پهلوانِ ناجی بود، پس از اعدام شدن در میان یهودیان همچنان به عنوان یک شخصیت سیاسی باقی ماند، اما در روم به پسر خدا و خودِ خدا تبدیل شد، نشانهای از ناهم‌خوانی این دو تفسیر از شاه پهلوان است، و برداشت‌های متعارضی که از یک پدیده‌ی تاریخی می‌کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	هرچند این بحث به موضوع ما ارتباطی اندک دارد، اما در اینجا باید به این نکته اشاره کنم که ظهور عیسی مسیح در یهودیه، در ابتدای کار، رخدادی صرفا سیاسی بود که با هاله‌ای از اساطیر پوشیده شده بود. عیسی، رهبری یهودی بود از شاگردان یحیی تعمید‌دهنده. او در زمانی زاده شده بود که رومیان، یهودیه و فلسطین را – که برای قرن‌ها در قلمرو ایران قرار داشت و از نظر فرهنگی با آن در پیوست بود- اشغال کرده بودند، بی آن که بتوانند بر ادعاهای شاهان پارتی بر این قلمرو چیره شوند. از این رو در آن دوران، یهودیان مرتب به شورش‌هایی دست می‌زدند که آماجش رهایی از یوغ رومیان بود، و توسط نیروهای هوادار ایران نیز حمایت می‌شد. این نکته که عیسی خود را ناجی می‌دانست، و مدعی بود برای برقراری سلطنت اخلاقی نیروهای الاهی آمده است، ادعایی سیاسی است که کاملا در چارچوب برداشت کوروشی از [[کنش]] سیاسی می‌گنجد. عیسی مشروعیت خود را به یاری سه مغ که در زمان تولدش او را تایید کرده بودند، به دست آورده بود و این نیز عنصری کاملا ایرانی بود. چرا که مغ‌ها بودند که برای نخستین بار ماجرای ناجی را تبلیغ کردند، و همان‌ها بودند که می‌توانستند ناجی بودن یا نبودنِ کسی را تشخیص دهند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
به هر صورت، اعدام زودهنگامِ عیسی مسیح توسط رومیان به امیدهای هوادارانش که در انتظار شورشی همه جانبه بودند، پایان داد. پس از آن، دین مسیحیت همگام با کوچ کردنِ تدریجی‌اش به قلمرو روم، بند ناف خود را با روایتِ کوروشی از شاه-پهلوانِ ناجی از دست داد و با روایتِ مصری از شاه-پهلوانِ خداگونه پیوند خورد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	اسطوره‌ی شاه-پهلوان نجات بخش، در ایران زمین برای هزاران سال توانایی خویش را برای شورآفرینی و زایش جریان‌های اجتماعی حفظ کرد. این اسطوره حتی امروز نیز زنده است و کافی است به فهرست طولانی مدعیان نجات بخشی در ایران زمین – از کوروش و مهرداد و اردشیر بابکان گرفته تا بابک و ابن مقنع و شاه اسماعیل صفوی- بنگریم، تا نفوذ و اقتدار این منش را دریابیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:اسطوره شناسی]][[رده: در حال ویرایش]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zaki</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88%D8%A7%D9%86&amp;diff=1311</id>
		<title>شاه-پهلوان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88%D8%A7%D9%86&amp;diff=1311"/>
		<updated>2017-06-05T16:54:17Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zaki: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;وکیلی، شروین، اسطوره‌شناسی پهلوانان ایرانی، نشر شورآفرین، تهران، ۱۳۸۹ (ص ۲۸–۱۹).http://soshians.ir/fa/wp-content/uploads/2017/04/Sherwin-Vakili-Hero-Mythology.pdf&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
	 &#039;&#039;&#039;۱.&#039;&#039;&#039; شاه-پهلوانان، رده‌ای مهم و برجسته از شخصیت‌های اساطیری را بر می‌سازند. رده‌ای که هم از نظر موقعیت ممتازشان در سلسله مراتب اقتدار دنیوی اهمیت دارند و هم از نظر پیوندی که با نیروهای قدسی و نظمِ حاکم بر گیتی پیدا می‌کنند. در واقع چنین می‌نماید که نخستین شکل از [[پهلوان|پهلوانِ]] اساطیری که در تاریخ تمدن‌های گوناگون تکامل یافته باشد، شکلی از همین شاه-پهلوان باشد. کهن‌ترین نقش‌مایه‌هایی که [[پهلوان|پهلوانی]] مسلح را در نبرد با نیروهای اهریمنی نشان می‌دهند، به شخصیتی سیاسی و پادشاهی مقتدر اشاره دارند که در چیرگی بر نیروهای دشمن‌خو و مستقر کردن نظمی نو بر قلمرو خویش کامیاب می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لوح نارمر که به ابتدای هزاره‌ی سوم پ.م تعلق دارد و یکی از کهن‌ترین نقش‌مایه‌های این رده را به دست می‌دهد، در واقع کتیبه‌ای نمادین است که ماجرای پیروزی‌های نارمر – فرعون مصر- بر دشمنانش را روایت می‌کند. به همین ترتیب، کهن‌ترین متن سومری که از نبرد شاهی به نام انمبارگسی با شاه شهری به نام ارت (احتمالا شهداد در نزدیکی کرمان) حکایت می‌کند نیز چنین وضعیتی دارد. گیلگمش نیز در ابتدای کار پادشاه شهر ارک در میان‌رودان بوده است، و به این ترتیب می‌بینیم که در تاریخ تحول [[پهلوان|پهلوانان]]، الگوهایی که این شخصیت‌ها را با پادشاه ادغام نماید، تقدم و رواج بیشتری داشته است.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	شاه-پهلوان، به این ترتیب، شکلی استعلایی شده و فرارونده از رهبرِ نظامیِ جامعه است. پادشاهی که به قدرت سیاسی دست یافته است و بر دشمنان خویش چیره شده، به ناچار باید ادعای مشروعیت خویش را با ارجاع به توانایی‌های غیرعادی و فراطبیعی‌اش تقویت کند. پادشاه از سویی به این انگاره‌ی فراانسانی نیاز دارد تا مشروعیت و مقبولیت حکومت خویش را تضمین نماید، و از سوی دیگر ناگزیر است به کردارهای بزرگی دست یازد تا این تصویر اغراق‌آمیز از انسان برتر را به پشتوانه‌ای تجربی و عینی مسلح سازد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از سوی دیگر، مردم نیز به نظامی روایی نیاز دارند تا این مشروعیت را بپذیرند و آن سلطه را تاب آورند. به این شکل، روایت‌های اساطیری مربوط به شاه-پهلوانان در دیالکتیک میان شاهان و مردم پدید می‌آید. زایش اسطوره‌ی شاه-پهلوان آمیزه‌ای پیچیده است از چندین و چند متغیر گوناگون. کردارهای شاهان تاریخی، بقایای داستان‌ها و اساطیر دیرپاتر و کهن‌تری که خاستگاه‌های چیزها را به کمک کردار ایزدان تبیین می‌کنند، انگاره‌های آرمانی از ابرانسان که در روایت‌های مردمی و قصه‌های عامیانه تبلور می‌یابد، و گه‌گاه دستگاه تبلیغاتی شاهی هوشمند – مانند شاهان نخستین هخامنشی- که روایتی رسمی از این شخصیت را پیشنهاد می‌کند، در هم آمیخته می‌شوند تا اسطوره‌ی شاه-پهلوان را پدید آورند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
نظام مشروعیت پادشاه، به این ترتیب، از شبکه‌ای نمادین تشکیل یافته است که از سویی بر سرشت غیرعادی و توانمندی‌های فراطبیعیِ شاه تاکید می‌کند، و از سوی دیگر مجموعه‌ای از کردارهای درخشان و دستاوردهای پهلوانی را به عنوان داربست این روایت ایجاب می‌کند. با این وجود، روایت‌های مربوط به شاه-پهلوان را نباید تنها همچون ترفندی سیاسی از سوی نظام مستقر سیاسی تلقی کرد. چرا که مردمان نیز برای پذیرش حاکمیت یک شاه، به روایت‌های مشروعیت بخشی از این دست نیاز دارند، و گذشته از این چشم‌داشت‌هایی از پادشاه خویش دارند که تنها در زمینه‌ی روایت‌هایی از این دست، و با تکیه بر عینیت یافتنِ کردارهای مطابق با آن طلبیده و برآورده می‌شود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
به این ترتیب، رابطه‌ی [[معنا|معناییِ]] میان پادشاه و مردمش، و همچنین ربط بین شاه و نظمِ حاکم بر جامعه در قالب روایتی داستانی صورت‌بندی می‌شود که از طرفی دلایل برتری و چیرگی شاه را به کمک متغیرهایی مانند توانایی‌های غیرعادی وی، بخت و سرنوشت بلند، یا برخورداری از لطف ایزدان توجیه می‌کند، و از طرف دیگر همچون برنامه و دستورکاری عمل می‌کند که چگونه رفتار کردن به مثابه شاهی آرمانی را به پادشاه دیکته می‌نماید و انتظارات مردم از او، و متغیرهای مهم در شایسته پنداشته شدنش را صورت‌بندی می‌نماید. روایت شاه-پهلوان، نه تنها برای شاه مشروعیت و محبوبیت به ارمغان می‌آورد، که او را به اجرای مجموعه‌ای از وظیفه‌ها و برآورده کردن شروطی کرداری پایبند می‌سازد. به این ترتیب است که شخصیت مسئله‌برانگیزی مانند شاه – که اراده و انتخابش بر زندگی شمار زیادی از آدمیان تاثیر می‌گذارد- در یک نظام اجتماعی پذیرفته می‌شود و جایگاهی معنادار و مقبول می‌یابد و حضورِ زورآورش هم تحمل شده، و هم به رسمیت شمرده می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	شاهانی که تاج و تخت را از پدران خویش به ارث می‌برند، معمولا مشکل کمتری در متقاعد کردنِ مردمشان دارند. مشروعیت ایشان در نظامی سنتی که بر خاک و خون مبتنی است، به نسبت خونی‌شان با پادشاه پیشین باز می‌گردد، و به این ترتیب این شاهان حتی بدون پشتیبانی روایتی اغراق آمیز از سجایای اخلاقی‌شان نیز می‌توانند به اداره‌ی امور مملکت بپردازند. اما کسانی که بر شاهان مستقر شورش می‌کنند، و بنیان‌گذارانی که دودمانی نو و نظمی نو را بنا می‌نهند، از چنین پشتوانه‌ی خانوادگی و تاریخی‌ای محروم هستند و به ناگزیر باید آن را در قلمروی اساطیری بازسازی کنند. از این روست که اساطیر شاه-پهلوانان، به ویژه به کسانی مربوط می‌شود که در شرایطی نامساعد، بر نظم‌های مستقر شوریده‌اند و نظمی نو را بنیاد کرده‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این [[کنش|کنشِ]] پس زدنِ قواعد مرسوم و تاسیس قوانین نو، کاری است که به ویژه در شرایط آشوب‌گونه به خوبی قابل انجام است. به هنگامِ آشفتگی است که همگان نیاز به نظمی نو را درک می‌کنند و از رهبری که در این راستا گام بردارد پیروی می‌نمایند. از این رو مهم‌ترین [[کارکرد]] شاه-پهلوانان، چیرگی بر شرایط آشوب‌زده است، و استقرار نظم بر گیتی، یعنی کاری که با [[کنش]] خلاقانه‌ی خدایان در ابتدای پیدایش گیتی همانند است. در روایت‌های اصلی و مهمِ شاه-پهلوانان، عنصرِ بازسازی نظم هستی همواره در پیوند با نیروهای قدسی قرار دارد و شاه-پهلوان با یاری ایزدان و فرشتگان است که به انجام این کار بزرگ کامیاب می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	به این ترتیب، عنصر اصلی سیمای شاه-پهلوان عبارت است از شورش بر شرایطی ستمگرانه و نامطلوب، که معمولا با آشوب و هرج و مرج هم‌سان پنداشته می‌شود. شورشی که به استقرار نظمی نو و وضع قوانینی دادگرانه و نوظهور منتهی شود، و به این ترتیب کردار شاه-پهلوان را به مرتبه‌ی [[کنش|کنشِ]] آفریدگارانِ نظمِ حاکم بر گیتی بر کشد. این [[کنش]]، در نهایت به ترسیم انگاره‌ای از شاه-پهلوان منتهی می‌شود که با سیمای خداوندِ مقتدر و ایزدانِ نیرومندِ حافظ نظم گیتی شباهتی دارد. از این رو شاه-پهلوان به خدایان می‌ماند و به همین دلیل هم در تمدن‌هایی مانند مصر و اکد، شاهان بزرگ برای خویش ماهیتی الاهی قایل بودند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&#039;&#039;&#039;۲.&#039;&#039;&#039; از نظر تاریخی، شاه-پهلوانان کهن‌ترین الگوی صورت‌بندی پهلوانان و شخصیت‌های اساطیری هستند. در ابتدای هزاره‌ی سوم پ.م و همزمان با ظهور نخستین تمدن‌های کشاورز بر کره‌ی زمین، نخستین نشانه‌های [[پهلوان|پهلوانانِ]] اساطیری نیز در تمدن‌هایی مانند سومر، مصر و ایلام پدیدار شد. این [[پهلوان|پهلوانان]] همگی موقعیتی سیاسی را اشغال می‌کردند و شاهانی بودند که شرح ماجراهای دلاورانه‌شان عموما به نبرد با شاهان سرزمین‌های همسایه محدود می‌شد. [[کنش|کنشِ]] چیرگی بر دشمنان، خیلی زود با روایت‌هایی نمادین گره خورد که در آن شاه-پهلوان بر نماینده‌های اساطیریِ دیگرِ آشوب نیز گلاویز می‌شد و بر آنها غلبه می‌کرد. به این ترتیب نقش‌مایه‌ی مشهورِ پهلوانی که در حال کشتن اژدها یا جانوری وحشی است، در ارتباط با شاه-پهلوان شکل گرفت. دشمنی که شاه-پهلوان بر او غلبه می‌کرد، به تدریج به مرتبه‌ی نماینده‌ی نیروهای شر و عامل اصلیِ بروز آشوب بر زمین رسمیت یافت، و با رمزگذاریِ جانوریِ مرسوم برای نمایش عوامل آشوب‌گونه، صورت‌بندی شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	ظهور نقش‌مایه‌ی شاه-پهلوانِ اژدها اوژن، قدمتی بسیار زیاد دارد، چندان که در نخستین آثارِ به جا مانده از شاه-پهلوانان، صورت‌های نخستینِ آن  را می‌بینیم. با این وجود، همزمان با آغاز عصر آهن در قرن دوازدهم پ.م بود که این نقش‌مایه در دستان قبایل آریاییِ به کار گیرنده‌ی گردونه‌ی جنگی و آهن، به نمادی عام برای شاه-پهلوانان تبدیل شد. پیش از آن نیز این [[نماد]] از مجرای پادشاهی میتانی به هنر آشوری‌ها منتقل شد و تصویر مشهورِ شاهِ شیراوژن را پدید آورد، که بعدها برای هخامنشیان به ارث رسید و ترکیب‌هایی متنوع از چیرگی شاه بر هیولایی جانوری را نتیجه داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	نقشِ بنیادینِ شاه-پهلوان، که چیرگی بر دشمن و الغای آشوب و استقرار نظم بود، خیلی زود با عنصر اساطیری پیچیده‌ای پیوند خورد، و آن هم عنصرِ نجات بخشی بود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
نخستین متنی که در آن به ظهورِ ناجی در آخر زمان اشاره شده است، سرودهای گاهان&amp;lt;ref&amp;gt;درباره‌ی برداشت نگارنده از گاهان بنگرید به: وکیلی، شروین، زند گاهان، ۱۳۸۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; است که در حدود قرن دوازدهم پ.م توسط زرتشت سروده شده است. در این متن، زرتشت که از باده‌ی پیروزی سرمست است و جهانگیر شدنِ دین خویش را انتظار می‌کشد، به فراز آمدن کسی اشاره می‌کند که لقبش سوشیانس –به زبان اوستایی، سَئوشیَنتَه- یعنی نجات بخش است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زرتشت به احتمال زیاد در ابتدای کار از این واژه خود را در نظر داشته است و خویش را همچون نجات بخشی می‌دیده که مردمان را از چنگال اهریمن خواهد رهاند. با این وجود، وقتی پیامبر آریایی پا به سن گذاشت و مقاومت قبایل ایرانیِ کوچگرد را در برابر آیین خویش دید، به تدریج از این باور فاصله گرفت. وقتی زرتشت در آتشکده‌ی بلخ کشته شد، بی آن که آیینش جهانگیر شده باشد، پیروانش به این باور رسیدند که منظور از سوشیانس، ابرپهلوانی از نسل او بوده که در آینده ظهور خواهد کرد و وعده‌ی پیامبر را متحقق خواهد ساخت. به این ترتیب، در روایت دینی، سوشیانس را با پسر زرتشت که نطفه‌اش نزد آناهیتا در دریاچه‌ی چیچست به امانت نهاده شده، یکسان گرفتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	با این وجود، روایتِ نجات بخش، [[کارکرد|کارکردی]] چنان ارزشمند، و سازگاری چندان عمیقی با نقشِ شاه-پهلوان داشت که پس از چند قرن توسط جنگاوران و سردارانی متعدد مورد وام‌گیری واقع شد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
هفت قرن پس از کشته شدنِ زرتشت، زمانی که آیین او با دین‌های دیگر ایران زمین درآمیخته بود و اندیشه‌ی نجات‌بخشی نیز توسط خرده فرهنگ‌های مختلف وام‌گیری شده بود، شخصیتی استثنایی ظهور کرد که دو کارِ برجسته را همزمان به انجام رساند. او از سویی اسطوره‌ی شاه-پهلوان را برای شرایط نوظهورِ ناشی از عصر کشاورزی پیشرفته بازسازی کرد، و عناصر کهن آن را زدود و عناصری جدید بدان افزود، و از سوی دیگر ادعا کرد که شاه-پهلوانی اساطیری است و این ادعا را به بهترین شکل تحقق بخشید. این شخصیت، کوروش بزرگ هخامنشی بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	کوروش، شخصیتی مهم در سیر تحول مفهوم شاه-پهلوان است. همان‌طور که در نوشتاری دیگر نشان داده‌ام&amp;lt;ref&amp;gt;برای توضیح بیشتر در مورد اشاره‌های جاری به کوروش بزرگ، بنگرید به: وکیلی، شروین، تاریخ کوروش هخامنشی، ۱۳۸۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;، کوروش بی‌تردید با آیین زرتشت آشنا بوده، و اسطوره‌ی ناجی را نیز به طور کامل می‌شناخته است. این شخصیتِ برجسته، هرچند احتمالا خود زرتشتی نبود&amp;lt;ref&amp;gt;بویس، مری، تاریخ کیش زرتشت (جلد دوم)، ترجمه‌ی همایون صنعتی زاده، نشر توس، تهران، ۱۳۷۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;، اما از سازمان تبلیغی ایشان و مغانی که کم یا بیش زیر تاثیر وی قرار گرفته بودند، برای گسترش دامنهی اقتدار خود سود جست. در تاریخ مدون فرهنگ‌های انسانی، او نخستین کسی است که ادعا کرد ناجی است. ادعایی که بعدها توسط شمار بسیار زیادی از ماجراجویانِ کامیاب یا شکست خورده تکرار شد، ولی شروط آن هرگز با کمال و انسجامِ آنچه کوروش انجام داد، برآورده نشد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	کوروش به کمک شبکه‌ی تبلیغی گسترده و نیرومندِ مغان، خویش را همچون نجات‌بخشی که وعده‌ی ظهورش بر سر زبان‌هاست، بازنمود، و وقتی به قدرت دست یافت چنان با درایت عمل کرد که همگان را به راست بودنِ این ادعا متقاعد کرد. رمزِ کامیابی دولت هخامنشی با آن گستردگی جغرافیاییِ خیره‌کننده و دوامِ دور از انتظارش، تنها در قدرت نظامی یا نوآورانه بودنِ نظم سیاسی‌اش نهفته نبود، که تا حدود زیادی به باورِ مردم در مورد ماهیت شاهنشاه بستگی داشت. باوری که حتی پس از انقراض هخامنشیان نیز تا هزاران سال دوام آورد و کلیتِ چارچوب ذهنی تمام تمدن‌ها در مورد اقتدار سیاسی را شکل داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	به این ترتیب، در حدود اواسط قرن ششم پ.م، اسطوره‌ی شاه-پهلوان که تا پیش از آن تنها به زورآوری و پیروزمندیِ شاه و چیرگی‌اش بر دشمنان تاکید می‌کرد، با روایتِ ناجی نیز در آمیخت. به این ترتیب، دو روایتِ متفاوت از کارویژه‌ی شاه-پهلوان تکامل یافت. یک روایت، تداوم همان سنت کهن بود که شاه-پهلوان را به دلیل پیوندش با نظم‌بخشی به گیتی و کارکردش به عنوان از بین برنده‌ی آشوب، با خدایان هم‌سان می‌دانست. این ایزدگونه دانستنِ شاه، از سنتی بسیار کهن بر‌می‌خاست که برای نخستین بار در مصر به شکلی موفق صورت‌بندی شده بود. در قلمرو مصر بود که مفهوم شاه-پهلوان با خدایان ادغام شد و تصویرِ ترکیبیِ یاد شده وضعیتی نهادینه شده یافت. در حدی که ایزدگونه بودنِ فرعون بخشی از ایدئولوژی رسمی حکومتی محسوب می‌شد و ضامن مشروعیت شاه بود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
این الگو به طور همزمان در میان‌رودان نیز تکامل یافت. چنان که در میانه‌ی هزاره‌ی سوم پ.م، نرام سین اکدی – نوهی شروکینِ بزرگ - در کنار نام خویش علامت ستاره‌ی &amp;quot;ایلو&amp;quot; را نقش کرد و به این ترتیب خود را با شناسه‌ی خدایان از سایر شخصیت‌ها متمایز کرد&amp;lt;ref&amp;gt;رو، ژ. بین النهرین باستان، ترجمه‌ی عبدالرضا هوشنگ مهدوی، نشر آبی، تهران، ۱۳۶۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. با این وجود، به دلایلی جامعه‌شناختی، در زمینه‌ی غنی و پرتلاطم ایران زمین این برداشت از شاه-پهلوان چندان رواج نیافت. به شکلی که در شاهان ایلامی، گوتی، و بخش عمده‌ی شاهان میان‌رودان اثری از این ایزدگونه پنداشتنِ شاه دیده نمی‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	روایتی که کوروش از شاه-پهلوانِ ناجی به دست داد، نسخه‌ای زمینی و دنیوی از شاه-پهلوان بود که در پیوند با آیین زرتشتی و یکتاپرستی سرسختانه‌اش شکل گرفته بود، هرچند به آن محدود نمی‌شد. پس از نوآوری کوروش، که توسط جانشینانش تثبیت شد، شاهنشاهان ایرانی دیگر امکانِ خداگونه دانسته شدن را از دست دادند، چرا که از سویی به ترکیبی موفق با نقشی دیگر – یعنی نقشِ انسانیِ ناجی- دست یافته بودند، و از سوی دیگر در زمینه‌ای دینی ریشه میدواندند که یکتاپرستی محکمی در آن وجود داشت و در آن خداوندِ یگانه‌ای تعریف شده بود که فاصله‌ای بسیار با آدمیان داشت.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	به این ترتیب، اسطوره‌ی شاه-پهلوان با ظهور تمدن هخامنشی دو شاخه شد. روایت کهن‌تری که [[کارکرد]] شاه-پهلوان را بیشتر از مرتبه‌ای هستی‌شناختی تلقی می‌کرد و بر چیرگی نظم بر آشوب تمرکز داشت، با نتیجه‌ی خداگونه پنداشتنِ شاه-پهلوان، برای مدتی از صحنه کنار رفت،  و به جای آن روایتی نو نشست که بر کارکرد اخلاقی شاه-پهلوان تاکید می‌کرد. شاهان هخامنشی نه تنها بر نقشِ نظم‌دهنده و ضد آشوب خود آگاه بودند، که بر کارویژه‌ی دیگری نیز تاکید می‌کردند و آن نیز گسترش نیکی و مبارزه با بدی بود. اهمیتی که قانون‌گذاری و رعایت عدل و داد (داتَه) در شاهنشاهی هخامنشی داشت، از همین جا سرچشمه می‌گرفت، و در همین زمینه هم بود که مفهوم فره ایزدی صورت‌بندی شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	فره ایزدی، نیرو و اقتداری بود که مشروعیت شاه-‌پهلوان را برای حکمرانی تضمین می‌کرد، اما بر خلاف شاه-پهلوان خداگونه که به خاطر تبار یا سرشت اهورایی خویش شایسته‌ی این مقام بود، می‌توانست از شاه سلب شود. در صورتی که شاه کرداری ضداخلاقی مرتکب می‌شد یا گناه می‌کرد، نقشِ خویش به عنوان حامی ارزش‌های اخلاقی و رهبر سپاه نیکی در برابر شر را از دست می‌داد و به این ترتیب فره از وی جدا می‌شد. در این تعبیر، صورت‌بندی مفهوم فره که تاثیری بسیار عمیق بر نظریه‌ی سیاسی در تمدن ایرانی و تمدن‌های همسایه‌اش داشته است، پیامد طبیعیِ بازتعریف بود که در اسطوره‌ی شاه-پهلوان رخ داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	هرچند سلطه‌ی دو و نیم قرنیِ هخامنشیان بر تمام سرزمین‌های متمدنِ نیمه‌ی غربی اوراسیا، تعبیرِ کوروشی از شاه-پهلوان را جهانگیر کرد، اما روایتِ کهن‌ترِ شاه-پهلوانِ خداگونه را از میدان به در نکرد. این نسخه‌ی کهن‌تر به لطف رواداری چشم‌گیر هخامنشیان برای مدت‌ها در مصر باقی ماند و از آنجا به تمدن‌های کوچک حاشیه‌ی ایران زمین – به ویژه یونان- منتقل شد. به شکلی که وقتی جوان مقدونی دیوانه‌ای به نام اسکندر موفق شد با پشتیبانی جمعیت شناورِ بزرگِ انباشته در بالکان بر شاهنشاهی چیره شود، این نسخه‌ی دلپذیرتر را برگرفت و در فرمان مشهوری که در سال دومِ حکومتش (بهار ۳۲۳ پ.م) ‌صادر کرد، اعلام کرد که خداست و مردم باید او را بپرستند&amp;lt;ref&amp;gt;ویلکن، اولریش، اسکندر مقدونی، ترجمه‌ی حسن افشار، نشر مرکز، تهران، ۱۳۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;. این فرمان البته در ایران زمین با تمسخر روبرو شد، و تنها همان یونانیان و تا حدودی مصریان بودند که به آن گردن نهادند و این از آن رو بود که نسخه‌ی کهن‌ترِ تفسیر از شاه-پهلوان هنوز در این مناطق نیرو و توانی داشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	وقتی یونانیان زیر فشار پارت‌ها از ایران زمین رانده شدند، گرانیگاه جمعیتی اروپا به سمت غرب چرخیده بود و به این ترتیب وقتی شاگردانِ راست کیشِ یونانیان، یعنی رومیان بر صحنه پدیدار شدند، همین تفسیر از شاه-پهلوانِ خداگونه را بر گرفتند. تاکید آگوسوتوس اکتاویانوس بر این که همچون خدایی پرستیده شود&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;.Le Glay, M., Vision, J. L., Le Bocher, Y. A History of Rome, Blackwell, 2001&amp;lt;/ref&amp;gt;، و دیوانه‌بازی‌های امپراتوران پس از وی که جنگ‌هایی بسیار را با مردمی مانند یهودیان بر سر نصب بت خویش بر معبدها به راه می‌انداختند، در این زمینه‌ی [[معنا|معنایی]] باید فهمیده شود. چرا که یهودیان به عنوان زیرشاخه‌ای از تمدن‌های پرورده شده در دل ایران زمین، بسیار وام‌دار تمدن هخامنشی بودند و یکتاپرستی تندروانه‌ی خود را با تصویری از شاه-پهلوان درآمیخته بودند که به شدت زیر تاثیر اسطوره‌ی ناجی قرار داشت. این نکته که عیسی مسیح، که یکی از مدعیانِ عنوانِ شاه-پهلوانِ ناجی بود، پس از اعدام شدن در میان یهودیان همچنان به عنوان یک شخصیت سیاسی باقی ماند، اما در روم به پسر خدا و خودِ خدا تبدیل شد، نشانهای از ناهم‌خوانی این دو تفسیر از شاه پهلوان است، و برداشت‌های متعارضی که از یک پدیده‌ی تاریخی می‌کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	هرچند این بحث به موضوع ما ارتباطی اندک دارد، اما در اینجا باید به این نکته اشاره کنم که ظهور عیسی مسیح در یهودیه، در ابتدای کار، رخدادی صرفا سیاسی بود که با هاله‌ای از اساطیر پوشیده شده بود. عیسی، رهبری یهودی بود از شاگردان یحیی تعمید‌دهنده. او در زمانی زاده شده بود که رومیان، یهودیه و فلسطین را – که برای قرن‌ها در قلمرو ایران قرار داشت و از نظر فرهنگی با آن در پیوست بود- اشغال کرده بودند، بی آن که بتوانند بر ادعاهای شاهان پارتی بر این قلمرو چیره شوند. از این رو در آن دوران، یهودیان مرتب به شورش‌هایی دست می‌زدند که آماجش رهایی از یوغ رومیان بود، و توسط نیروهای هوادار ایران نیز حمایت می‌شد. این نکته که عیسی خود را ناجی می‌دانست، و مدعی بود برای برقراری سلطنت اخلاقی نیروهای الاهی آمده است، ادعایی سیاسی است که کاملا در چارچوب برداشت کوروشی از [[کنش]] سیاسی می‌گنجد. عیسی مشروعیت خود را به یاری سه مغ که در زمان تولدش او را تایید کرده بودند، به دست آورده بود و این نیز عنصری کاملا ایرانی بود. چرا که مغ‌ها بودند که برای نخستین بار ماجرای ناجی را تبلیغ کردند، و همان‌ها بودند که می‌توانستند ناجی بودن یا نبودنِ کسی را تشخیص دهند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
به هر صورت، اعدام زودهنگامِ عیسی مسیح توسط رومیان به امیدهای هوادارانش که در انتظار شورشی همه جانبه بودند، پایان داد. پس از آن، دین مسیحیت همگام با کوچ کردنِ تدریجی‌اش به قلمرو روم، بند ناف خود را با روایتِ کوروشی از شاه-پهلوانِ ناجی از دست داد و با روایتِ مصری از شاه-پهلوانِ خداگونه پیوند خورد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	اسطوره‌ی شاه-پهلوان نجات بخش، در ایران زمین برای هزاران سال توانایی خویش را برای شورآفرینی و زایش جریان‌های اجتماعی حفظ کرد. این اسطوره حتی امروز نیز زنده است و کافی است به فهرست طولانی مدعیان نجات بخشی در ایران زمین – از کوروش و مهرداد و اردشیر بابکان گرفته تا بابک و ابن مقنع و شاه اسماعیل صفوی- بنگریم، تا نفوذ و اقتدار این منش را دریابیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:اسطوره شناسی]][[رده: در حال ویرایش]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zaki</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88%D8%A7%D9%86&amp;diff=1310</id>
		<title>شاه-پهلوان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88%D8%A7%D9%86&amp;diff=1310"/>
		<updated>2017-06-05T16:06:25Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zaki: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;وکیلی، شروین، اسطوره‌شناسی پهلوانان ایرانی، نشر شورآفرین، تهران، ۱۳۸۹ (ص ۲۸–۱۹).&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
	 &#039;&#039;&#039;۱.&#039;&#039;&#039; شاه-پهلوانان، رده‌ای مهم و برجسته از شخصیت‌های اساطیری را بر می‌سازند. رده‌ای که هم از نظر موقعیت ممتازشان در سلسله مراتب اقتدار دنیوی اهمیت دارند و هم از نظر پیوندی که با نیروهای قدسی و نظمِ حاکم بر گیتی پیدا می‌کنند. در واقع چنین می‌نماید که نخستین شکل از [[پهلوان|پهلوانِ]] اساطیری که در تاریخ تمدن‌های گوناگون تکامل یافته باشد، شکلی از همین شاه-پهلوان باشد. کهن‌ترین نقش‌مایه‌هایی که [[پهلوان|پهلوانی]] مسلح را در نبرد با نیروهای اهریمنی نشان می‌دهند، به شخصیتی سیاسی و پادشاهی مقتدر اشاره دارند که در چیرگی بر نیروهای دشمن‌خو و مستقر کردن نظمی نو بر قلمرو خویش کامیاب می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لوح نارمر که به ابتدای هزاره‌ی سوم پ.م تعلق دارد و یکی از کهن‌ترین نقش‌مایه‌های این رده را به دست می‌دهد، در واقع کتیبه‌ای نمادین است که ماجرای پیروزی‌های نارمر – فرعون مصر- بر دشمنانش را روایت می‌کند. به همین ترتیب، کهن‌ترین متن سومری که از نبرد شاهی به نام انمبارگسی با شاه شهری به نام ارت (احتمالا شهداد در نزدیکی کرمان) حکایت می‌کند نیز چنین وضعیتی دارد. گیلگمش نیز در ابتدای کار پادشاه شهر ارک در میان‌رودان بوده است، و به این ترتیب می‌بینیم که در تاریخ تحول [[پهلوان|پهلوانان]]، الگوهایی که این شخصیت‌ها را با پادشاه ادغام نماید، تقدم و رواج بیشتری داشته است.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	شاه-پهلوان، به این ترتیب، شکلی استعلایی شده و فرارونده از رهبرِ نظامیِ جامعه است. پادشاهی که به قدرت سیاسی دست یافته است و بر دشمنان خویش چیره شده، به ناچار باید ادعای مشروعیت خویش را با ارجاع به توانایی‌های غیرعادی و فراطبیعی‌اش تقویت کند. پادشاه از سویی به این انگاره‌ی فراانسانی نیاز دارد تا مشروعیت و مقبولیت حکومت خویش را تضمین نماید، و از سوی دیگر ناگزیر است به کردارهای بزرگی دست یازد تا این تصویر اغراق‌آمیز از انسان برتر را به پشتوانه‌ای تجربی و عینی مسلح سازد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از سوی دیگر، مردم نیز به نظامی روایی نیاز دارند تا این مشروعیت را بپذیرند و آن سلطه را تاب آورند. به این شکل، روایت‌های اساطیری مربوط به شاه-پهلوانان در دیالکتیک میان شاهان و مردم پدید می‌آید. زایش اسطوره‌ی شاه-پهلوان آمیزه‌ای پیچیده است از چندین و چند متغیر گوناگون. کردارهای شاهان تاریخی، بقایای داستان‌ها و اساطیر دیرپاتر و کهن‌تری که خاستگاه‌های چیزها را به کمک کردار ایزدان تبیین می‌کنند، انگاره‌های آرمانی از ابرانسان که در روایت‌های مردمی و قصه‌های عامیانه تبلور می‌یابد، و گه‌گاه دستگاه تبلیغاتی شاهی هوشمند – مانند شاهان نخستین هخامنشی- که روایتی رسمی از این شخصیت را پیشنهاد می‌کند، در هم آمیخته می‌شوند تا اسطوره‌ی شاه-پهلوان را پدید آورند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
نظام مشروعیت پادشاه، به این ترتیب، از شبکه‌ای نمادین تشکیل یافته است که از سویی بر سرشت غیرعادی و توانمندی‌های فراطبیعیِ شاه تاکید می‌کند، و از سوی دیگر مجموعه‌ای از کردارهای درخشان و دستاوردهای پهلوانی را به عنوان داربست این روایت ایجاب می‌کند. با این وجود، روایت‌های مربوط به شاه-پهلوان را نباید تنها همچون ترفندی سیاسی از سوی نظام مستقر سیاسی تلقی کرد. چرا که مردمان نیز برای پذیرش حاکمیت یک شاه، به روایت‌های مشروعیت بخشی از این دست نیاز دارند، و گذشته از این چشم‌داشت‌هایی از پادشاه خویش دارند که تنها در زمینه‌ی روایت‌هایی از این دست، و با تکیه بر عینیت یافتنِ کردارهای مطابق با آن طلبیده و برآورده می‌شود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
به این ترتیب، رابطه‌ی [[معنا|معناییِ]] میان پادشاه و مردمش، و همچنین ربط بین شاه و نظمِ حاکم بر جامعه در قالب روایتی داستانی صورت‌بندی می‌شود که از طرفی دلایل برتری و چیرگی شاه را به کمک متغیرهایی مانند توانایی‌های غیرعادی وی، بخت و سرنوشت بلند، یا برخورداری از لطف ایزدان توجیه می‌کند، و از طرف دیگر همچون برنامه و دستورکاری عمل می‌کند که چگونه رفتار کردن به مثابه شاهی آرمانی را به پادشاه دیکته می‌نماید و انتظارات مردم از او، و متغیرهای مهم در شایسته پنداشته شدنش را صورت‌بندی می‌نماید. روایت شاه-پهلوان، نه تنها برای شاه مشروعیت و محبوبیت به ارمغان می‌آورد، که او را به اجرای مجموعه‌ای از وظیفه‌ها و برآورده کردن شروطی کرداری پایبند می‌سازد. به این ترتیب است که شخصیت مسئله‌برانگیزی مانند شاه – که اراده و انتخابش بر زندگی شمار زیادی از آدمیان تاثیر می‌گذارد- در یک نظام اجتماعی پذیرفته می‌شود و جایگاهی معنادار و مقبول می‌یابد و حضورِ زورآورش هم تحمل شده، و هم به رسمیت شمرده می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	شاهانی که تاج و تخت را از پدران خویش به ارث می‌برند، معمولا مشکل کمتری در متقاعد کردنِ مردمشان دارند. مشروعیت ایشان در نظامی سنتی که بر خاک و خون مبتنی است، به نسبت خونی‌شان با پادشاه پیشین باز می‌گردد، و به این ترتیب این شاهان حتی بدون پشتیبانی روایتی اغراق آمیز از سجایای اخلاقی‌شان نیز می‌توانند به اداره‌ی امور مملکت بپردازند. اما کسانی که بر شاهان مستقر شورش می‌کنند، و بنیان‌گذارانی که دودمانی نو و نظمی نو را بنا می‌نهند، از چنین پشتوانه‌ی خانوادگی و تاریخی‌ای محروم هستند و به ناگزیر باید آن را در قلمروی اساطیری بازسازی کنند. از این روست که اساطیر شاه-پهلوانان، به ویژه به کسانی مربوط می‌شود که در شرایطی نامساعد، بر نظم‌های مستقر شوریده‌اند و نظمی نو را بنیاد کرده‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این [[کنش|کنشِ]] پس زدنِ قواعد مرسوم و تاسیس قوانین نو، کاری است که به ویژه در شرایط آشوب‌گونه به خوبی قابل انجام است. به هنگامِ آشفتگی است که همگان نیاز به نظمی نو را درک می‌کنند و از رهبری که در این راستا گام بردارد پیروی می‌نمایند. از این رو مهم‌ترین [[کارکرد]] شاه-پهلوانان، چیرگی بر شرایط آشوب‌زده است، و استقرار نظم بر گیتی، یعنی کاری که با [[کنش]] خلاقانه‌ی خدایان در ابتدای پیدایش گیتی همانند است. در روایت‌های اصلی و مهمِ شاه-پهلوانان، عنصرِ بازسازی نظم هستی همواره در پیوند با نیروهای قدسی قرار دارد و شاه-پهلوان با یاری ایزدان و فرشتگان است که به انجام این کار بزرگ کامیاب می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	به این ترتیب، عنصر اصلی سیمای شاه-پهلوان عبارت است از شورش بر شرایطی ستمگرانه و نامطلوب، که معمولا با آشوب و هرج و مرج هم‌سان پنداشته می‌شود. شورشی که به استقرار نظمی نو و وضع قوانینی دادگرانه و نوظهور منتهی شود، و به این ترتیب کردار شاه-پهلوان را به مرتبه‌ی [[کنش|کنشِ]] آفریدگارانِ نظمِ حاکم بر گیتی بر کشد. این [[کنش]]، در نهایت به ترسیم انگاره‌ای از شاه-پهلوان منتهی می‌شود که با سیمای خداوندِ مقتدر و ایزدانِ نیرومندِ حافظ نظم گیتی شباهتی دارد. از این رو شاه-پهلوان به خدایان می‌ماند و به همین دلیل هم در تمدن‌هایی مانند مصر و اکد، شاهان بزرگ برای خویش ماهیتی الاهی قایل بودند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&#039;&#039;&#039;۲.&#039;&#039;&#039; از نظر تاریخی، شاه-پهلوانان کهن‌ترین الگوی صورت‌بندی پهلوانان و شخصیت‌های اساطیری هستند. در ابتدای هزاره‌ی سوم پ.م و همزمان با ظهور نخستین تمدن‌های کشاورز بر کره‌ی زمین، نخستین نشانه‌های [[پهلوان|پهلوانانِ]] اساطیری نیز در تمدن‌هایی مانند سومر، مصر و ایلام پدیدار شد. این [[پهلوان|پهلوانان]] همگی موقعیتی سیاسی را اشغال می‌کردند و شاهانی بودند که شرح ماجراهای دلاورانه‌شان عموما به نبرد با شاهان سرزمین‌های همسایه محدود می‌شد. [[کنش|کنشِ]] چیرگی بر دشمنان، خیلی زود با روایت‌هایی نمادین گره خورد که در آن شاه-پهلوان بر نماینده‌های اساطیریِ دیگرِ آشوب نیز گلاویز می‌شد و بر آنها غلبه می‌کرد. به این ترتیب نقش‌مایه‌ی مشهورِ پهلوانی که در حال کشتن اژدها یا جانوری وحشی است، در ارتباط با شاه-پهلوان شکل گرفت. دشمنی که شاه-پهلوان بر او غلبه می‌کرد، به تدریج به مرتبه‌ی نماینده‌ی نیروهای شر و عامل اصلیِ بروز آشوب بر زمین رسمیت یافت، و با رمزگذاریِ جانوریِ مرسوم برای نمایش عوامل آشوب‌گونه، صورت‌بندی شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	ظهور نقش‌مایه‌ی شاه-پهلوانِ اژدها اوژن، قدمتی بسیار زیاد دارد، چندان که در نخستین آثارِ به جا مانده از شاه-پهلوانان، صورت‌های نخستینِ آن  را می‌بینیم. با این وجود، همزمان با آغاز عصر آهن در قرن دوازدهم پ.م بود که این نقش‌مایه در دستان قبایل آریاییِ به کار گیرنده‌ی گردونه‌ی جنگی و آهن، به نمادی عام برای شاه-پهلوانان تبدیل شد. پیش از آن نیز این [[نماد]] از مجرای پادشاهی میتانی به هنر آشوری‌ها منتقل شد و تصویر مشهورِ شاهِ شیراوژن را پدید آورد، که بعدها برای هخامنشیان به ارث رسید و ترکیب‌هایی متنوع از چیرگی شاه بر هیولایی جانوری را نتیجه داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	نقشِ بنیادینِ شاه-پهلوان، که چیرگی بر دشمن و الغای آشوب و استقرار نظم بود، خیلی زود با عنصر اساطیری پیچیده‌ای پیوند خورد، و آن هم عنصرِ نجات بخشی بود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
نخستین متنی که در آن به ظهورِ ناجی در آخر زمان اشاره شده است، سرودهای گاهان&amp;lt;ref&amp;gt;درباره‌ی برداشت نگارنده از گاهان بنگرید به: وکیلی، شروین، زند گاهان، ۱۳۸۸.&amp;lt;/ref&amp;gt; است که در حدود قرن دوازدهم پ.م توسط زرتشت سروده شده است. در این متن، زرتشت که از باده‌ی پیروزی سرمست است و جهانگیر شدنِ دین خویش را انتظار می‌کشد، به فراز آمدن کسی اشاره می‌کند که لقبش سوشیانس –به زبان اوستایی، سَئوشیَنتَه- یعنی نجات بخش است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زرتشت به احتمال زیاد در ابتدای کار از این واژه خود را در نظر داشته است و خویش را همچون نجات بخشی می‌دیده که مردمان را از چنگال اهریمن خواهد رهاند. با این وجود، وقتی پیامبر آریایی پا به سن گذاشت و مقاومت قبایل ایرانیِ کوچگرد را در برابر آیین خویش دید، به تدریج از این باور فاصله گرفت. وقتی زرتشت در آتشکده‌ی بلخ کشته شد، بی آن که آیینش جهانگیر شده باشد، پیروانش به این باور رسیدند که منظور از سوشیانس، ابرپهلوانی از نسل او بوده که در آینده ظهور خواهد کرد و وعده‌ی پیامبر را متحقق خواهد ساخت. به این ترتیب، در روایت دینی، سوشیانس را با پسر زرتشت که نطفه‌اش نزد آناهیتا در دریاچه‌ی چیچست به امانت نهاده شده، یکسان گرفتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	با این وجود، روایتِ نجات بخش، [[کارکرد|کارکردی]] چنان ارزشمند، و سازگاری چندان عمیقی با نقشِ شاه-پهلوان داشت که پس از چند قرن توسط جنگاوران و سردارانی متعدد مورد وام‌گیری واقع شد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
هفت قرن پس از کشته شدنِ زرتشت، زمانی که آیین او با دین‌های دیگر ایران زمین درآمیخته بود و اندیشه‌ی نجات‌بخشی نیز توسط خرده فرهنگ‌های مختلف وام‌گیری شده بود، شخصیتی استثنایی ظهور کرد که دو کارِ برجسته را همزمان به انجام رساند. او از سویی اسطوره‌ی شاه-پهلوان را برای شرایط نوظهورِ ناشی از عصر کشاورزی پیشرفته بازسازی کرد، و عناصر کهن آن را زدود و عناصری جدید بدان افزود، و از سوی دیگر ادعا کرد که شاه-پهلوانی اساطیری است و این ادعا را به بهترین شکل تحقق بخشید. این شخصیت، کوروش بزرگ هخامنشی بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	کوروش، شخصیتی مهم در سیر تحول مفهوم شاه-پهلوان است. همان‌طور که در نوشتاری دیگر نشان داده‌ام&amp;lt;ref&amp;gt;برای توضیح بیشتر در مورد اشاره‌های جاری به کوروش بزرگ، بنگرید به: وکیلی، شروین، تاریخ کوروش هخامنشی، ۱۳۸۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;، کوروش بی‌تردید با آیین زرتشت آشنا بوده، و اسطوره‌ی ناجی را نیز به طور کامل می‌شناخته است. این شخصیتِ برجسته، هرچند احتمالا خود زرتشتی نبود&amp;lt;ref&amp;gt;بویس، مری، تاریخ کیش زرتشت (جلد دوم)، ترجمه‌ی همایون صنعتی زاده، نشر توس، تهران، ۱۳۷۵.&amp;lt;/ref&amp;gt;، اما از سازمان تبلیغی ایشان و مغانی که کم یا بیش زیر تاثیر وی قرار گرفته بودند، برای گسترش دامنهی اقتدار خود سود جست. در تاریخ مدون فرهنگ‌های انسانی، او نخستین کسی است که ادعا کرد ناجی است. ادعایی که بعدها توسط شمار بسیار زیادی از ماجراجویانِ کامیاب یا شکست خورده تکرار شد، ولی شروط آن هرگز با کمال و انسجامِ آنچه کوروش انجام داد، برآورده نشد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	کوروش به کمک شبکه‌ی تبلیغی گسترده و نیرومندِ مغان، خویش را همچون نجات‌بخشی که وعده‌ی ظهورش بر سر زبان‌هاست، بازنمود، و وقتی به قدرت دست یافت چنان با درایت عمل کرد که همگان را به راست بودنِ این ادعا متقاعد کرد. رمزِ کامیابی دولت هخامنشی با آن گستردگی جغرافیاییِ خیره‌کننده و دوامِ دور از انتظارش، تنها در قدرت نظامی یا نوآورانه بودنِ نظم سیاسی‌اش نهفته نبود، که تا حدود زیادی به باورِ مردم در مورد ماهیت شاهنشاه بستگی داشت. باوری که حتی پس از انقراض هخامنشیان نیز تا هزاران سال دوام آورد و کلیتِ چارچوب ذهنی تمام تمدن‌ها در مورد اقتدار سیاسی را شکل داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	به این ترتیب، در حدود اواسط قرن ششم پ.م، اسطوره‌ی شاه-پهلوان که تا پیش از آن تنها به زورآوری و پیروزمندیِ شاه و چیرگی‌اش بر دشمنان تاکید می‌کرد، با روایتِ ناجی نیز در آمیخت. به این ترتیب، دو روایتِ متفاوت از کارویژه‌ی شاه-پهلوان تکامل یافت. یک روایت، تداوم همان سنت کهن بود که شاه-پهلوان را به دلیل پیوندش با نظم‌بخشی به گیتی و کارکردش به عنوان از بین برنده‌ی آشوب، با خدایان هم‌سان می‌دانست. این ایزدگونه دانستنِ شاه، از سنتی بسیار کهن بر‌می‌خاست که برای نخستین بار در مصر به شکلی موفق صورت‌بندی شده بود. در قلمرو مصر بود که مفهوم شاه-پهلوان با خدایان ادغام شد و تصویرِ ترکیبیِ یاد شده وضعیتی نهادینه شده یافت. در حدی که ایزدگونه بودنِ فرعون بخشی از ایدئولوژی رسمی حکومتی محسوب می‌شد و ضامن مشروعیت شاه بود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
این الگو به طور همزمان در میان‌رودان نیز تکامل یافت. چنان که در میانه‌ی هزاره‌ی سوم پ.م، نرام سین اکدی – نوهی شروکینِ بزرگ - در کنار نام خویش علامت ستاره‌ی &amp;quot;ایلو&amp;quot; را نقش کرد و به این ترتیب خود را با شناسه‌ی خدایان از سایر شخصیت‌ها متمایز کرد&amp;lt;ref&amp;gt;رو، ژ. بین النهرین باستان، ترجمه‌ی عبدالرضا هوشنگ مهدوی، نشر آبی، تهران، ۱۳۶۹.&amp;lt;/ref&amp;gt;. با این وجود، به دلایلی جامعه‌شناختی، در زمینه‌ی غنی و پرتلاطم ایران زمین این برداشت از شاه-پهلوان چندان رواج نیافت. به شکلی که در شاهان ایلامی، گوتی، و بخش عمده‌ی شاهان میان‌رودان اثری از این ایزدگونه پنداشتنِ شاه دیده نمی‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	روایتی که کوروش از شاه-پهلوانِ ناجی به دست داد، نسخه‌ای زمینی و دنیوی از شاه-پهلوان بود که در پیوند با آیین زرتشتی و یکتاپرستی سرسختانه‌اش شکل گرفته بود، هرچند به آن محدود نمی‌شد. پس از نوآوری کوروش، که توسط جانشینانش تثبیت شد، شاهنشاهان ایرانی دیگر امکانِ خداگونه دانسته شدن را از دست دادند، چرا که از سویی به ترکیبی موفق با نقشی دیگر – یعنی نقشِ انسانیِ ناجی- دست یافته بودند، و از سوی دیگر در زمینه‌ای دینی ریشه میدواندند که یکتاپرستی محکمی در آن وجود داشت و در آن خداوندِ یگانه‌ای تعریف شده بود که فاصله‌ای بسیار با آدمیان داشت.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	به این ترتیب، اسطوره‌ی شاه-پهلوان با ظهور تمدن هخامنشی دو شاخه شد. روایت کهن‌تری که [[کارکرد]] شاه-پهلوان را بیشتر از مرتبه‌ای هستی‌شناختی تلقی می‌کرد و بر چیرگی نظم بر آشوب تمرکز داشت، با نتیجه‌ی خداگونه پنداشتنِ شاه-پهلوان، برای مدتی از صحنه کنار رفت،  و به جای آن روایتی نو نشست که بر کارکرد اخلاقی شاه-پهلوان تاکید می‌کرد. شاهان هخامنشی نه تنها بر نقشِ نظم‌دهنده و ضد آشوب خود آگاه بودند، که بر کارویژه‌ی دیگری نیز تاکید می‌کردند و آن نیز گسترش نیکی و مبارزه با بدی بود. اهمیتی که قانون‌گذاری و رعایت عدل و داد (داتَه) در شاهنشاهی هخامنشی داشت، از همین جا سرچشمه می‌گرفت، و در همین زمینه هم بود که مفهوم فره ایزدی صورت‌بندی شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	فره ایزدی، نیرو و اقتداری بود که مشروعیت شاه-‌پهلوان را برای حکمرانی تضمین می‌کرد، اما بر خلاف شاه-پهلوان خداگونه که به خاطر تبار یا سرشت اهورایی خویش شایسته‌ی این مقام بود، می‌توانست از شاه سلب شود. در صورتی که شاه کرداری ضداخلاقی مرتکب می‌شد یا گناه می‌کرد، نقشِ خویش به عنوان حامی ارزش‌های اخلاقی و رهبر سپاه نیکی در برابر شر را از دست می‌داد و به این ترتیب فره از وی جدا می‌شد. در این تعبیر، صورت‌بندی مفهوم فره که تاثیری بسیار عمیق بر نظریه‌ی سیاسی در تمدن ایرانی و تمدن‌های همسایه‌اش داشته است، پیامد طبیعیِ بازتعریف بود که در اسطوره‌ی شاه-پهلوان رخ داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	هرچند سلطه‌ی دو و نیم قرنیِ هخامنشیان بر تمام سرزمین‌های متمدنِ نیمه‌ی غربی اوراسیا، تعبیرِ کوروشی از شاه-پهلوان را جهانگیر کرد، اما روایتِ کهن‌ترِ شاه-پهلوانِ خداگونه را از میدان به در نکرد. این نسخه‌ی کهن‌تر به لطف رواداری چشم‌گیر هخامنشیان برای مدت‌ها در مصر باقی ماند و از آنجا به تمدن‌های کوچک حاشیه‌ی ایران زمین – به ویژه یونان- منتقل شد. به شکلی که وقتی جوان مقدونی دیوانه‌ای به نام اسکندر موفق شد با پشتیبانی جمعیت شناورِ بزرگِ انباشته در بالکان بر شاهنشاهی چیره شود، این نسخه‌ی دلپذیرتر را برگرفت و در فرمان مشهوری که در سال دومِ حکومتش (بهار ۳۲۳ پ.م) ‌صادر کرد، اعلام کرد که خداست و مردم باید او را بپرستند&amp;lt;ref&amp;gt;ویلکن، اولریش، اسکندر مقدونی، ترجمه‌ی حسن افشار، نشر مرکز، تهران، ۱۳۷۶.&amp;lt;/ref&amp;gt;. این فرمان البته در ایران زمین با تمسخر روبرو شد، و تنها همان یونانیان و تا حدودی مصریان بودند که به آن گردن نهادند و این از آن رو بود که نسخه‌ی کهن‌ترِ تفسیر از شاه-پهلوان هنوز در این مناطق نیرو و توانی داشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	وقتی یونانیان زیر فشار پارت‌ها از ایران زمین رانده شدند، گرانیگاه جمعیتی اروپا به سمت غرب چرخیده بود و به این ترتیب وقتی شاگردانِ راست کیشِ یونانیان، یعنی رومیان بر صحنه پدیدار شدند، همین تفسیر از شاه-پهلوانِ خداگونه را بر گرفتند. تاکید آگوسوتوس اکتاویانوس بر این که همچون خدایی پرستیده شود&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;.Le Glay, M., Vision, J. L., Le Bocher, Y. A History of Rome, Blackwell, 2001&amp;lt;/ref&amp;gt;، و دیوانه‌بازی‌های امپراتوران پس از وی که جنگ‌هایی بسیار را با مردمی مانند یهودیان بر سر نصب بت خویش بر معبدها به راه می‌انداختند، در این زمینه‌ی [[معنا|معنایی]] باید فهمیده شود. چرا که یهودیان به عنوان زیرشاخه‌ای از تمدن‌های پرورده شده در دل ایران زمین، بسیار وام‌دار تمدن هخامنشی بودند و یکتاپرستی تندروانه‌ی خود را با تصویری از شاه-پهلوان درآمیخته بودند که به شدت زیر تاثیر اسطوره‌ی ناجی قرار داشت. این نکته که عیسی مسیح، که یکی از مدعیانِ عنوانِ شاه-پهلوانِ ناجی بود، پس از اعدام شدن در میان یهودیان همچنان به عنوان یک شخصیت سیاسی باقی ماند، اما در روم به پسر خدا و خودِ خدا تبدیل شد، نشانهای از ناهم‌خوانی این دو تفسیر از شاه پهلوان است، و برداشت‌های متعارضی که از یک پدیده‌ی تاریخی می‌کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	هرچند این بحث به موضوع ما ارتباطی اندک دارد، اما در اینجا باید به این نکته اشاره کنم که ظهور عیسی مسیح در یهودیه، در ابتدای کار، رخدادی صرفا سیاسی بود که با هاله‌ای از اساطیر پوشیده شده بود. عیسی، رهبری یهودی بود از شاگردان یحیی تعمید‌دهنده. او در زمانی زاده شده بود که رومیان، یهودیه و فلسطین را – که برای قرن‌ها در قلمرو ایران قرار داشت و از نظر فرهنگی با آن در پیوست بود- اشغال کرده بودند، بی آن که بتوانند بر ادعاهای شاهان پارتی بر این قلمرو چیره شوند. از این رو در آن دوران، یهودیان مرتب به شورش‌هایی دست می‌زدند که آماجش رهایی از یوغ رومیان بود، و توسط نیروهای هوادار ایران نیز حمایت می‌شد. این نکته که عیسی خود را ناجی می‌دانست، و مدعی بود برای برقراری سلطنت اخلاقی نیروهای الاهی آمده است، ادعایی سیاسی است که کاملا در چارچوب برداشت کوروشی از [[کنش]] سیاسی می‌گنجد. عیسی مشروعیت خود را به یاری سه مغ که در زمان تولدش او را تایید کرده بودند، به دست آورده بود و این نیز عنصری کاملا ایرانی بود. چرا که مغ‌ها بودند که برای نخستین بار ماجرای ناجی را تبلیغ کردند، و همان‌ها بودند که می‌توانستند ناجی بودن یا نبودنِ کسی را تشخیص دهند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
به هر صورت، اعدام زودهنگامِ عیسی مسیح توسط رومیان به امیدهای هوادارانش که در انتظار شورشی همه جانبه بودند، پایان داد. پس از آن، دین مسیحیت همگام با کوچ کردنِ تدریجی‌اش به قلمرو روم، بند ناف خود را با روایتِ کوروشی از شاه-پهلوانِ ناجی از دست داد و با روایتِ مصری از شاه-پهلوانِ خداگونه پیوند خورد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	اسطوره‌ی شاه-پهلوان نجات بخش، در ایران زمین برای هزاران سال توانایی خویش را برای شورآفرینی و زایش جریان‌های اجتماعی حفظ کرد. این اسطوره حتی امروز نیز زنده است و کافی است به فهرست طولانی مدعیان نجات بخشی در ایران زمین – از کوروش و مهرداد و اردشیر بابکان گرفته تا بابک و ابن مقنع و شاه اسماعیل صفوی- بنگریم، تا نفوذ و اقتدار این منش را دریابیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:اسطوره شناسی]][[رده: در حال ویرایش]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zaki</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88%D8%A7%D9%86&amp;diff=1309</id>
		<title>شاه-پهلوان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88%D8%A7%D9%86&amp;diff=1309"/>
		<updated>2017-06-05T16:02:18Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zaki: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;وکیلی، شروین، اسطوره‌شناسی پهلوانان ایرانی، نشر شورآفرین، تهران، ۱۳۸۹ (ص ۲۸–۱۹).&lt;br /&gt;
----&lt;br /&gt;
	 &#039;&#039;&#039;۱.&#039;&#039;&#039; شاه-پهلوانان، رده‌ای مهم و برجسته از شخصیت‌های اساطیری را بر می‌سازند. رده‌ای که هم از نظر موقعیت ممتازشان در سلسله مراتب اقتدار دنیوی اهمیت دارند و هم از نظر پیوندی که با نیروهای قدسی و نظمِ حاکم بر گیتی پیدا می‌کنند. در واقع چنین می‌نماید که نخستین شکل از [[پهلوان|پهلوانِ]] اساطیری که در تاریخ تمدن‌های گوناگون تکامل یافته باشد، شکلی از همین شاه-پهلوان باشد. کهن‌ترین نقش‌مایه‌هایی که [[پهلوان|پهلوانی]] مسلح را در نبرد با نیروهای اهریمنی نشان می‌دهند، به شخصیتی سیاسی و پادشاهی مقتدر اشاره دارند که در چیرگی بر نیروهای دشمن‌خو و مستقر کردن نظمی نو بر قلمرو خویش کامیاب می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لوح نارمر که به ابتدای هزاره‌ی سوم پ.م تعلق دارد و یکی از کهن‌ترین نقش‌مایه‌های این رده را به دست می‌دهد، در واقع کتیبه‌ای نمادین است که ماجرای پیروزی‌های نارمر – فرعون مصر- بر دشمنانش را روایت می‌کند. به همین ترتیب، کهن‌ترین متن سومری که از نبرد شاهی به نام انمبارگسی با شاه شهری به نام ارت (احتمالا شهداد در نزدیکی کرمان) حکایت می‌کند نیز چنین وضعیتی دارد. گیلگمش نیز در ابتدای کار پادشاه شهر ارک در میان‌رودان بوده است، و به این ترتیب می‌بینیم که در تاریخ تحول [[پهلوان|پهلوانان]]، الگوهایی که این شخصیت‌ها را با پادشاه ادغام نماید، تقدم و رواج بیشتری داشته است.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	شاه-پهلوان، به این ترتیب، شکلی استعلایی شده و فرارونده از رهبرِ نظامیِ جامعه است. پادشاهی که به قدرت سیاسی دست یافته است و بر دشمنان خویش چیره شده، به ناچار باید ادعای مشروعیت خویش را با ارجاع به توانایی‌های غیرعادی و فراطبیعی‌اش تقویت کند. پادشاه از سویی به این انگاره‌ی فراانسانی نیاز دارد تا مشروعیت و مقبولیت حکومت خویش را تضمین نماید، و از سوی دیگر ناگزیر است به کردارهای بزرگی دست یازد تا این تصویر اغراق‌آمیز از انسان برتر را به پشتوانه‌ای تجربی و عینی مسلح سازد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از سوی دیگر، مردم نیز به نظامی روایی نیاز دارند تا این مشروعیت را بپذیرند و آن سلطه را تاب آورند. به این شکل، روایت‌های اساطیری مربوط به شاه-پهلوانان در دیالکتیک میان شاهان و مردم پدید می‌آید. زایش اسطوره‌ی شاه-پهلوان آمیزه‌ای پیچیده است از چندین و چند متغیر گوناگون. کردارهای شاهان تاریخی، بقایای داستان‌ها و اساطیر دیرپاتر و کهن‌تری که خاستگاه‌های چیزها را به کمک کردار ایزدان تبیین می‌کنند، انگاره‌های آرمانی از ابرانسان که در روایت‌های مردمی و قصه‌های عامیانه تبلور می‌یابد، و گه‌گاه دستگاه تبلیغاتی شاهی هوشمند – مانند شاهان نخستین هخامنشی- که روایتی رسمی از این شخصیت را پیشنهاد می‌کند، در هم آمیخته می‌شوند تا اسطوره‌ی شاه-پهلوان را پدید آورند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
نظام مشروعیت پادشاه، به این ترتیب، از شبکه‌ای نمادین تشکیل یافته است که از سویی بر سرشت غیرعادی و توانمندی‌های فراطبیعیِ شاه تاکید می‌کند، و از سوی دیگر مجموعه‌ای از کردارهای درخشان و دستاوردهای پهلوانی را به عنوان داربست این روایت ایجاب می‌کند. با این وجود، روایت‌های مربوط به شاه-پهلوان را نباید تنها همچون ترفندی سیاسی از سوی نظام مستقر سیاسی تلقی کرد. چرا که مردمان نیز برای پذیرش حاکمیت یک شاه، به روایت‌های مشروعیت بخشی از این دست نیاز دارند، و گذشته از این چشم‌داشت‌هایی از پادشاه خویش دارند که تنها در زمینه‌ی روایت‌هایی از این دست، و با تکیه بر عینیت یافتنِ کردارهای مطابق با آن طلبیده و برآورده می‌شود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
به این ترتیب، رابطه‌ی [[معنا|معناییِ]] میان پادشاه و مردمش، و همچنین ربط بین شاه و نظمِ حاکم بر جامعه در قالب روایتی داستانی صورت‌بندی می‌شود که از طرفی دلایل برتری و چیرگی شاه را به کمک متغیرهایی مانند توانایی‌های غیرعادی وی، بخت و سرنوشت بلند، یا برخورداری از لطف ایزدان توجیه می‌کند، و از طرف دیگر همچون برنامه و دستورکاری عمل می‌کند که چگونه رفتار کردن به مثابه شاهی آرمانی را به پادشاه دیکته می‌نماید و انتظارات مردم از او، و متغیرهای مهم در شایسته پنداشته شدنش را صورت‌بندی می‌نماید. روایت شاه-پهلوان، نه تنها برای شاه مشروعیت و محبوبیت به ارمغان می‌آورد، که او را به اجرای مجموعه‌ای از وظیفه‌ها و برآورده کردن شروطی کرداری پایبند می‌سازد. به این ترتیب است که شخصیت مسئله‌برانگیزی مانند شاه – که اراده و انتخابش بر زندگی شمار زیادی از آدمیان تاثیر می‌گذارد- در یک نظام اجتماعی پذیرفته می‌شود و جایگاهی معنادار و مقبول می‌یابد و حضورِ زورآورش هم تحمل شده، و هم به رسمیت شمرده می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	شاهانی که تاج و تخت را از پدران خویش به ارث می‌برند، معمولا مشکل کمتری در متقاعد کردنِ مردمشان دارند. مشروعیت ایشان در نظامی سنتی که بر خاک و خون مبتنی است، به نسبت خونی‌شان با پادشاه پیشین باز می‌گردد، و به این ترتیب این شاهان حتی بدون پشتیبانی روایتی اغراق آمیز از سجایای اخلاقی‌شان نیز می‌توانند به اداره‌ی امور مملکت بپردازند. اما کسانی که بر شاهان مستقر شورش می‌کنند، و بنیان‌گذارانی که دودمانی نو و نظمی نو را بنا می‌نهند، از چنین پشتوانه‌ی خانوادگی و تاریخی‌ای محروم هستند و به ناگزیر باید آن را در قلمروی اساطیری بازسازی کنند. از این روست که اساطیر شاه-پهلوانان، به ویژه به کسانی مربوط می‌شود که در شرایطی نامساعد، بر نظم‌های مستقر شوریده‌اند و نظمی نو را بنیاد کرده‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این [[کنش|کنشِ]] پس زدنِ قواعد مرسوم و تاسیس قوانین نو، کاری است که به ویژه در شرایط آشوب‌گونه به خوبی قابل انجام است. به هنگامِ آشفتگی است که همگان نیاز به نظمی نو را درک می‌کنند و از رهبری که در این راستا گام بردارد پیروی می‌نمایند. از این رو مهم‌ترین [[کارکرد]] شاه-پهلوانان، چیرگی بر شرایط آشوب‌زده است، و استقرار نظم بر گیتی، یعنی کاری که با [[کنش]] خلاقانه‌ی خدایان در ابتدای پیدایش گیتی همانند است. در روایت‌های اصلی و مهمِ شاه-پهلوانان، عنصرِ بازسازی نظم هستی همواره در پیوند با نیروهای قدسی قرار دارد و شاه-پهلوان با یاری ایزدان و فرشتگان است که به انجام این کار بزرگ کامیاب می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	به این ترتیب، عنصر اصلی سیمای شاه-پهلوان عبارت است از شورش بر شرایطی ستمگرانه و نامطلوب، که معمولا با آشوب و هرج و مرج هم‌سان پنداشته می‌شود. شورشی که به استقرار نظمی نو و وضع قوانینی دادگرانه و نوظهور منتهی شود، و به این ترتیب کردار شاه-پهلوان را به مرتبه‌ی [[کنش|کنشِ]] آفریدگارانِ نظمِ حاکم بر گیتی بر کشد. این [[کنش]]، در نهایت به ترسیم انگاره‌ای از شاه-پهلوان منتهی می‌شود که با سیمای خداوندِ مقتدر و ایزدانِ نیرومندِ حافظ نظم گیتی شباهتی دارد. از این رو شاه-پهلوان به خدایان می‌ماند و به همین دلیل هم در تمدن‌هایی مانند مصر و اکد، شاهان بزرگ برای خویش ماهیتی الاهی قایل بودند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&#039;&#039;&#039;۲.&#039;&#039;&#039; از نظر تاریخی، شاه-پهلوانان کهن‌ترین الگوی صورت‌بندی پهلوانان و شخصیت‌های اساطیری هستند. در ابتدای هزاره‌ی سوم پ.م و همزمان با ظهور نخستین تمدن‌های کشاورز بر کره‌ی زمین، نخستین نشانه‌های [[پهلوان|پهلوانانِ]] اساطیری نیز در تمدن‌هایی مانند سومر، مصر و ایلام پدیدار شد. این [[پهلوان|پهلوانان]] همگی موقعیتی سیاسی را اشغال می‌کردند و شاهانی بودند که شرح ماجراهای دلاورانه‌شان عموما به نبرد با شاهان سرزمین‌های همسایه محدود می‌شد. [[کنش|کنشِ]] چیرگی بر دشمنان، خیلی زود با روایت‌هایی نمادین گره خورد که در آن شاه-پهلوان بر نماینده‌های اساطیریِ دیگرِ آشوب نیز گلاویز می‌شد و بر آنها غلبه می‌کرد. به این ترتیب نقش‌مایه‌ی مشهورِ پهلوانی که در حال کشتن اژدها یا جانوری وحشی است، در ارتباط با شاه-پهلوان شکل گرفت. دشمنی که شاه-پهلوان بر او غلبه می‌کرد، به تدریج به مرتبه‌ی نماینده‌ی نیروهای شر و عامل اصلیِ بروز آشوب بر زمین رسمیت یافت، و با رمزگذاریِ جانوریِ مرسوم برای نمایش عوامل آشوب‌گونه، صورت‌بندی شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	ظهور نقش‌مایه‌ی شاه-پهلوانِ اژدها اوژن، قدمتی بسیار زیاد دارد، چندان که در نخستین آثارِ به جا مانده از شاه-پهلوانان، صورت‌های نخستینِ آن  را می‌بینیم. با این وجود، همزمان با آغاز عصر آهن در قرن دوازدهم پ.م بود که این نقش‌مایه در دستان قبایل آریاییِ به کار گیرنده‌ی گردونه‌ی جنگی و آهن، به نمادی عام برای شاه-پهلوانان تبدیل شد. پیش از آن نیز این [[نماد]] از مجرای پادشاهی میتانی به هنر آشوری‌ها منتقل شد و تصویر مشهورِ شاهِ شیراوژن را پدید آورد، که بعدها برای هخامنشیان به ارث رسید و ترکیب‌هایی متنوع از چیرگی شاه بر هیولایی جانوری را نتیجه داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	نقشِ بنیادینِ شاه-پهلوان، که چیرگی بر دشمن و الغای آشوب و استقرار نظم بود، خیلی زود با عنصر اساطیری پیچیده‌ای پیوند خورد، و آن هم عنصرِ نجات بخشی بود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
نخستین متنی که در آن به ظهورِ ناجی در آخر زمان اشاره شده است، سرودهای گاهان&amp;lt;ref&amp;gt;درباره‌ی برداشت نگارنده از گاهان بنگرید به: وکیلی، شروین، زند گاهان، ۱۳۸۸&amp;lt;/ref&amp;gt; است که در حدود قرن دوازدهم پ.م توسط زرتشت سروده شده است. در این متن، زرتشت که از باده‌ی پیروزی سرمست است و جهانگیر شدنِ دین خویش را انتظار می‌کشد، به فراز آمدن کسی اشاره می‌کند که لقبش سوشیانس –به زبان اوستایی، سَئوشیَنتَه- یعنی نجات بخش است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زرتشت به احتمال زیاد در ابتدای کار از این واژه خود را در نظر داشته است و خویش را همچون نجات بخشی می‌دیده که مردمان را از چنگال اهریمن خواهد رهاند. با این وجود، وقتی پیامبر آریایی پا به سن گذاشت و مقاومت قبایل ایرانیِ کوچگرد را در برابر آیین خویش دید، به تدریج از این باور فاصله گرفت. وقتی زرتشت در آتشکده‌ی بلخ کشته شد، بی آن که آیینش جهانگیر شده باشد، پیروانش به این باور رسیدند که منظور از سوشیانس، ابرپهلوانی از نسل او بوده که در آینده ظهور خواهد کرد و وعده‌ی پیامبر را متحقق خواهد ساخت. به این ترتیب، در روایت دینی، سوشیانس را با پسر زرتشت که نطفه‌اش نزد آناهیتا در دریاچه‌ی چیچست به امانت نهاده شده، یکسان گرفتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	با این وجود، روایتِ نجات بخش، [[کارکرد|کارکردی]] چنان ارزشمند، و سازگاری چندان عمیقی با نقشِ شاه-پهلوان داشت که پس از چند قرن توسط جنگاوران و سردارانی متعدد مورد وام‌گیری واقع شد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
هفت قرن پس از کشته شدنِ زرتشت، زمانی که آیین او با دین‌های دیگر ایران زمین درآمیخته بود و اندیشه‌ی نجات‌بخشی نیز توسط خرده فرهنگ‌های مختلف وام‌گیری شده بود، شخصیتی استثنایی ظهور کرد که دو کارِ برجسته را همزمان به انجام رساند. او از سویی اسطوره‌ی شاه-پهلوان را برای شرایط نوظهورِ ناشی از عصر کشاورزی پیشرفته بازسازی کرد، و عناصر کهن آن را زدود و عناصری جدید بدان افزود، و از سوی دیگر ادعا کرد که شاه-پهلوانی اساطیری است و این ادعا را به بهترین شکل تحقق بخشید. این شخصیت، کوروش بزرگ هخامنشی بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	کوروش، شخصیتی مهم در سیر تحول مفهوم شاه-پهلوان است. همان‌طور که در نوشتاری دیگر نشان داده‌ام&amp;lt;ref&amp;gt;برای توضیح بیشتر در مورد اشاره‌های جاری به کوروش بزرگ، بنگرید به: وکیلی، شروین، تاریخ کوروش هخامنشی، ۱۳۸۷&amp;lt;/ref&amp;gt;، کوروش بی‌تردید با آیین زرتشت آشنا بوده، و اسطوره‌ی ناجی را نیز به طور کامل می‌شناخته است. این شخصیتِ برجسته، هرچند احتمالا خود زرتشتی نبود&amp;lt;ref&amp;gt;بویس، مری، تاریخ کیش زرتشت (جلد دوم)، ترجمه‌ی همایون صنعتی زاده، نشر توس، تهران، ۱۳۷۵&amp;lt;/ref&amp;gt;، اما از سازمان تبلیغی ایشان و مغانی که کم یا بیش زیر تاثیر وی قرار گرفته بودند، برای گسترش دامنهی اقتدار خود سود جست. در تاریخ مدون فرهنگ‌های انسانی، او نخستین کسی است که ادعا کرد ناجی است. ادعایی که بعدها توسط شمار بسیار زیادی از ماجراجویانِ کامیاب یا شکست خورده تکرار شد، ولی شروط آن هرگز با کمال و انسجامِ آنچه کوروش انجام داد، برآورده نشد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	کوروش به کمک شبکه‌ی تبلیغی گسترده و نیرومندِ مغان، خویش را همچون نجات‌بخشی که وعده‌ی ظهورش بر سر زبان‌هاست، بازنمود، و وقتی به قدرت دست یافت چنان با درایت عمل کرد که همگان را به راست بودنِ این ادعا متقاعد کرد. رمزِ کامیابی دولت هخامنشی با آن گستردگی جغرافیاییِ خیره‌کننده و دوامِ دور از انتظارش، تنها در قدرت نظامی یا نوآورانه بودنِ نظم سیاسی‌اش نهفته نبود، که تا حدود زیادی به باورِ مردم در مورد ماهیت شاهنشاه بستگی داشت. باوری که حتی پس از انقراض هخامنشیان نیز تا هزاران سال دوام آورد و کلیتِ چارچوب ذهنی تمام تمدن‌ها در مورد اقتدار سیاسی را شکل داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	به این ترتیب، در حدود اواسط قرن ششم پ.م، اسطوره‌ی شاه-پهلوان که تا پیش از آن تنها به زورآوری و پیروزمندیِ شاه و چیرگی‌اش بر دشمنان تاکید می‌کرد، با روایتِ ناجی نیز در آمیخت. به این ترتیب، دو روایتِ متفاوت از کارویژه‌ی شاه-پهلوان تکامل یافت. یک روایت، تداوم همان سنت کهن بود که شاه-پهلوان را به دلیل پیوندش با نظم‌بخشی به گیتی و کارکردش به عنوان از بین برنده‌ی آشوب، با خدایان هم‌سان می‌دانست. این ایزدگونه دانستنِ شاه، از سنتی بسیار کهن بر‌می‌خاست که برای نخستین بار در مصر به شکلی موفق صورت‌بندی شده بود. در قلمرو مصر بود که مفهوم شاه-پهلوان با خدایان ادغام شد و تصویرِ ترکیبیِ یاد شده وضعیتی نهادینه شده یافت. در حدی که ایزدگونه بودنِ فرعون بخشی از ایدئولوژی رسمی حکومتی محسوب می‌شد و ضامن مشروعیت شاه بود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
این الگو به طور همزمان در میان‌رودان نیز تکامل یافت. چنان که در میانه‌ی هزاره‌ی سوم پ.م، نرام سین اکدی – نوهی شروکینِ بزرگ - در کنار نام خویش علامت ستاره‌ی &amp;quot;ایلو&amp;quot; را نقش کرد و به این ترتیب خود را با شناسه‌ی خدایان از سایر شخصیت‌ها متمایز کرد&amp;lt;ref&amp;gt;رو، ژ. بین النهرین باستان، ترجمه‌ی عبدالرضا هوشنگ مهدوی، نشر آبی، تهران، ۱۳۶۹&amp;lt;/ref&amp;gt;. با این وجود، به دلایلی جامعه‌شناختی، در زمینه‌ی غنی و پرتلاطم ایران زمین این برداشت از شاه-پهلوان چندان رواج نیافت. به شکلی که در شاهان ایلامی، گوتی، و بخش عمده‌ی شاهان میان‌رودان اثری از این ایزدگونه پنداشتنِ شاه دیده نمی‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	روایتی که کوروش از شاه-پهلوانِ ناجی به دست داد، نسخه‌ای زمینی و دنیوی از شاه-پهلوان بود که در پیوند با آیین زرتشتی و یکتاپرستی سرسختانه‌اش شکل گرفته بود، هرچند به آن محدود نمی‌شد. پس از نوآوری کوروش، که توسط جانشینانش تثبیت شد، شاهنشاهان ایرانی دیگر امکانِ خداگونه دانسته شدن را از دست دادند، چرا که از سویی به ترکیبی موفق با نقشی دیگر – یعنی نقشِ انسانیِ ناجی- دست یافته بودند، و از سوی دیگر در زمینه‌ای دینی ریشه میدواندند که یکتاپرستی محکمی در آن وجود داشت و در آن خداوندِ یگانه‌ای تعریف شده بود که فاصله‌ای بسیار با آدمیان داشت.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	به این ترتیب، اسطوره‌ی شاه-پهلوان با ظهور تمدن هخامنشی دو شاخه شد. روایت کهن‌تری که [[کارکرد]] شاه-پهلوان را بیشتر از مرتبه‌ای هستی‌شناختی تلقی می‌کرد و بر چیرگی نظم بر آشوب تمرکز داشت، با نتیجه‌ی خداگونه پنداشتنِ شاه-پهلوان، برای مدتی از صحنه کنار رفت،  و به جای آن روایتی نو نشست که بر کارکرد اخلاقی شاه-پهلوان تاکید می‌کرد. شاهان هخامنشی نه تنها بر نقشِ نظم‌دهنده و ضد آشوب خود آگاه بودند، که بر کارویژه‌ی دیگری نیز تاکید می‌کردند و آن نیز گسترش نیکی و مبارزه با بدی بود. اهمیتی که قانون‌گذاری و رعایت عدل و داد (داتَه) در شاهنشاهی هخامنشی داشت، از همین جا سرچشمه می‌گرفت، و در همین زمینه هم بود که مفهوم فره ایزدی صورت‌بندی شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	فره ایزدی، نیرو و اقتداری بود که مشروعیت شاه-‌پهلوان را برای حکمرانی تضمین می‌کرد، اما بر خلاف شاه-پهلوان خداگونه که به خاطر تبار یا سرشت اهورایی خویش شایسته‌ی این مقام بود، می‌توانست از شاه سلب شود. در صورتی که شاه کرداری ضداخلاقی مرتکب می‌شد یا گناه می‌کرد، نقشِ خویش به عنوان حامی ارزش‌های اخلاقی و رهبر سپاه نیکی در برابر شر را از دست می‌داد و به این ترتیب فره از وی جدا می‌شد. در این تعبیر، صورت‌بندی مفهوم فره که تاثیری بسیار عمیق بر نظریه‌ی سیاسی در تمدن ایرانی و تمدن‌های همسایه‌اش داشته است، پیامد طبیعیِ بازتعریف بود که در اسطوره‌ی شاه-پهلوان رخ داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	هرچند سلطه‌ی دو و نیم قرنیِ هخامنشیان بر تمام سرزمین‌های متمدنِ نیمه‌ی غربی اوراسیا، تعبیرِ کوروشی از شاه-پهلوان را جهانگیر کرد، اما روایتِ کهن‌ترِ شاه-پهلوانِ خداگونه را از میدان به در نکرد. این نسخه‌ی کهن‌تر به لطف رواداری چشم‌گیر هخامنشیان برای مدت‌ها در مصر باقی ماند و از آنجا به تمدن‌های کوچک حاشیه‌ی ایران زمین – به ویژه یونان- منتقل شد. به شکلی که وقتی جوان مقدونی دیوانه‌ای به نام اسکندر موفق شد با پشتیبانی جمعیت شناورِ بزرگِ انباشته در بالکان بر شاهنشاهی چیره شود، این نسخه‌ی دلپذیرتر را برگرفت و در فرمان مشهوری که در سال دومِ حکومتش (بهار ۳۲۳ پ.م) ‌صادر کرد، اعلام کرد که خداست و مردم باید او را بپرستند&amp;lt;ref&amp;gt;ویلکن، اولریش، اسکندر مقدونی، ترجمه‌ی حسن افشار، نشر مرکز، تهران، ۱۳۷۶&amp;lt;/ref&amp;gt;. این فرمان البته در ایران زمین با تمسخر روبرو شد، و تنها همان یونانیان و تا حدودی مصریان بودند که به آن گردن نهادند و این از آن رو بود که نسخه‌ی کهن‌ترِ تفسیر از شاه-پهلوان هنوز در این مناطق نیرو و توانی داشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	وقتی یونانیان زیر فشار پارت‌ها از ایران زمین رانده شدند، گرانیگاه جمعیتی اروپا به سمت غرب چرخیده بود و به این ترتیب وقتی شاگردانِ راست کیشِ یونانیان، یعنی رومیان بر صحنه پدیدار شدند، همین تفسیر از شاه-پهلوانِ خداگونه را بر گرفتند. تاکید آگوسوتوس اکتاویانوس بر این که همچون خدایی پرستیده شود&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;Le Glay, M., Vision, J. L., Le Bocher, Y. A History of Rome, Blackwell, 2001.&amp;lt;/ref&amp;gt;، و دیوانه‌بازی‌های امپراتوران پس از وی که جنگ‌هایی بسیار را با مردمی مانند یهودیان بر سر نصب بت خویش بر معبدها به راه می‌انداختند، در این زمینه‌ی [[معنا|معنایی]] باید فهمیده شود. چرا که یهودیان به عنوان زیرشاخه‌ای از تمدن‌های پرورده شده در دل ایران زمین، بسیار وام‌دار تمدن هخامنشی بودند و یکتاپرستی تندروانه‌ی خود را با تصویری از شاه-پهلوان درآمیخته بودند که به شدت زیر تاثیر اسطوره‌ی ناجی قرار داشت. این نکته که عیسی مسیح، که یکی از مدعیانِ عنوانِ شاه-پهلوانِ ناجی بود، پس از اعدام شدن در میان یهودیان همچنان به عنوان یک شخصیت سیاسی باقی ماند، اما در روم به پسر خدا و خودِ خدا تبدیل شد، نشانهای از ناهم‌خوانی این دو تفسیر از شاه پهلوان است، و برداشت‌های متعارضی که از یک پدیده‌ی تاریخی می‌کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	هرچند این بحث به موضوع ما ارتباطی اندک دارد، اما در اینجا باید به این نکته اشاره کنم که ظهور عیسی مسیح در یهودیه، در ابتدای کار، رخدادی صرفا سیاسی بود که با هاله‌ای از اساطیر پوشیده شده بود. عیسی، رهبری یهودی بود از شاگردان یحیی تعمید‌دهنده. او در زمانی زاده شده بود که رومیان، یهودیه و فلسطین را – که برای قرن‌ها در قلمرو ایران قرار داشت و از نظر فرهنگی با آن در پیوست بود- اشغال کرده بودند، بی آن که بتوانند بر ادعاهای شاهان پارتی بر این قلمرو چیره شوند. از این رو در آن دوران، یهودیان مرتب به شورش‌هایی دست می‌زدند که آماجش رهایی از یوغ رومیان بود، و توسط نیروهای هوادار ایران نیز حمایت می‌شد. این نکته که عیسی خود را ناجی می‌دانست، و مدعی بود برای برقراری سلطنت اخلاقی نیروهای الاهی آمده است، ادعایی سیاسی است که کاملا در چارچوب برداشت کوروشی از [[کنش]] سیاسی می‌گنجد. عیسی مشروعیت خود را به یاری سه مغ که در زمان تولدش او را تایید کرده بودند، به دست آورده بود و این نیز عنصری کاملا ایرانی بود. چرا که مغ‌ها بودند که برای نخستین بار ماجرای ناجی را تبلیغ کردند، و همان‌ها بودند که می‌توانستند ناجی بودن یا نبودنِ کسی را تشخیص دهند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
به هر صورت، اعدام زودهنگامِ عیسی مسیح توسط رومیان به امیدهای هوادارانش که در انتظار شورشی همه جانبه بودند، پایان داد. پس از آن، دین مسیحیت همگام با کوچ کردنِ تدریجی‌اش به قلمرو روم، بند ناف خود را با روایتِ کوروشی از شاه-پهلوانِ ناجی از دست داد و با روایتِ مصری از شاه-پهلوانِ خداگونه پیوند خورد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	اسطوره‌ی شاه-پهلوان نجات بخش، در ایران زمین برای هزاران سال توانایی خویش را برای شورآفرینی و زایش جریان‌های اجتماعی حفظ کرد. این اسطوره حتی امروز نیز زنده است و کافی است به فهرست طولانی مدعیان نجات بخشی در ایران زمین – از کوروش و مهرداد و اردشیر بابکان گرفته تا بابک و ابن مقنع و شاه اسماعیل صفوی- بنگریم، تا نفوذ و اقتدار این منش را دریابیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:اسطوره شناسی]][[رده: در حال ویرایش]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zaki</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88%D8%A7%D9%86&amp;diff=1308</id>
		<title>شاه-پهلوان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88%D8%A7%D9%86&amp;diff=1308"/>
		<updated>2017-06-05T15:47:52Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zaki: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
	 &#039;&#039;&#039;۱.&#039;&#039;&#039; شاه-پهلوانان، رده‌ای مهم و برجسته از شخصیت‌های اساطیری را بر می‌سازند. رده‌ای که هم از نظر موقعیت ممتازشان در سلسله مراتب اقتدار دنیوی اهمیت دارند و هم از نظر پیوندی که با نیروهای قدسی و نظمِ حاکم بر گیتی پیدا می‌کنند. در واقع چنین می‌نماید که نخستین شکل از [[پهلوان|پهلوانِ]] اساطیری که در تاریخ تمدن‌های گوناگون تکامل یافته باشد، شکلی از همین شاه-پهلوان باشد. کهن‌ترین نقش‌مایه‌هایی که [[پهلوان|پهلوانی]] مسلح را در نبرد با نیروهای اهریمنی نشان می‌دهند، به شخصیتی سیاسی و پادشاهی مقتدر اشاره دارند که در چیرگی بر نیروهای دشمن‌خو و مستقر کردن نظمی نو بر قلمرو خویش کامیاب می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لوح نارمر که به ابتدای هزاره‌ی سوم پ.م تعلق دارد و یکی از کهن‌ترین نقش‌مایه‌های این رده را به دست می‌دهد، در واقع کتیبه‌ای نمادین است که ماجرای پیروزی‌های نارمر – فرعون مصر- بر دشمنانش را روایت می‌کند. به همین ترتیب، کهن‌ترین متن سومری که از نبرد شاهی به نام انمبارگسی با شاه شهری به نام ارت (احتمالا شهداد در نزدیکی کرمان) حکایت می‌کند نیز چنین وضعیتی دارد. گیلگمش نیز در ابتدای کار پادشاه شهر ارک در میان‌رودان بوده است، و به این ترتیب می‌بینیم که در تاریخ تحول [[پهلوان|پهلوانان]]، الگوهایی که این شخصیت‌ها را با پادشاه ادغام نماید، تقدم و رواج بیشتری داشته است.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	شاه-پهلوان، به این ترتیب، شکلی استعلایی شده و فرارونده از رهبرِ نظامیِ جامعه است. پادشاهی که به قدرت سیاسی دست یافته است و بر دشمنان خویش چیره شده، به ناچار باید ادعای مشروعیت خویش را با ارجاع به توانایی‌های غیرعادی و فراطبیعی‌اش تقویت کند. پادشاه از سویی به این انگاره‌ی فراانسانی نیاز دارد تا مشروعیت و مقبولیت حکومت خویش را تضمین نماید، و از سوی دیگر ناگزیر است به کردارهای بزرگی دست یازد تا این تصویر اغراق‌آمیز از انسان برتر را به پشتوانه‌ای تجربی و عینی مسلح سازد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از سوی دیگر، مردم نیز به نظامی روایی نیاز دارند تا این مشروعیت را بپذیرند و آن سلطه را تاب آورند. به این شکل، روایت‌های اساطیری مربوط به شاه-پهلوانان در دیالکتیک میان شاهان و مردم پدید می‌آید. زایش اسطوره‌ی شاه-پهلوان آمیزه‌ای پیچیده است از چندین و چند متغیر گوناگون. کردارهای شاهان تاریخی، بقایای داستان‌ها و اساطیر دیرپاتر و کهن‌تری که خاستگاه‌های چیزها را به کمک کردار ایزدان تبیین می‌کنند، انگاره‌های آرمانی از ابرانسان که در روایت‌های مردمی و قصه‌های عامیانه تبلور می‌یابد، و گه‌گاه دستگاه تبلیغاتی شاهی هوشمند – مانند شاهان نخستین هخامنشی- که روایتی رسمی از این شخصیت را پیشنهاد می‌کند، در هم آمیخته می‌شوند تا اسطوره‌ی شاه-پهلوان را پدید آورند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
نظام مشروعیت پادشاه، به این ترتیب، از شبکه‌ای نمادین تشکیل یافته است که از سویی بر سرشت غیرعادی و توانمندی‌های فراطبیعیِ شاه تاکید می‌کند، و از سوی دیگر مجموعه‌ای از کردارهای درخشان و دستاوردهای پهلوانی را به عنوان داربست این روایت ایجاب می‌کند. با این وجود، روایت‌های مربوط به شاه-پهلوان را نباید تنها همچون ترفندی سیاسی از سوی نظام مستقر سیاسی تلقی کرد. چرا که مردمان نیز برای پذیرش حاکمیت یک شاه، به روایت‌های مشروعیت بخشی از این دست نیاز دارند، و گذشته از این چشم‌داشت‌هایی از پادشاه خویش دارند که تنها در زمینه‌ی روایت‌هایی از این دست، و با تکیه بر عینیت یافتنِ کردارهای مطابق با آن طلبیده و برآورده می‌شود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
به این ترتیب، رابطه‌ی [[معنا|معناییِ]] میان پادشاه و مردمش، و همچنین ربط بین شاه و نظمِ حاکم بر جامعه در قالب روایتی داستانی صورت‌بندی می‌شود که از طرفی دلایل برتری و چیرگی شاه را به کمک متغیرهایی مانند توانایی‌های غیرعادی وی، بخت و سرنوشت بلند، یا برخورداری از لطف ایزدان توجیه می‌کند، و از طرف دیگر همچون برنامه و دستورکاری عمل می‌کند که چگونه رفتار کردن به مثابه شاهی آرمانی را به پادشاه دیکته می‌نماید و انتظارات مردم از او، و متغیرهای مهم در شایسته پنداشته شدنش را صورت‌بندی می‌نماید. روایت شاه-پهلوان، نه تنها برای شاه مشروعیت و محبوبیت به ارمغان می‌آورد، که او را به اجرای مجموعه‌ای از وظیفه‌ها و برآورده کردن شروطی کرداری پایبند می‌سازد. به این ترتیب است که شخصیت مسئله‌برانگیزی مانند شاه – که اراده و انتخابش بر زندگی شمار زیادی از آدمیان تاثیر می‌گذارد- در یک نظام اجتماعی پذیرفته می‌شود و جایگاهی معنادار و مقبول می‌یابد و حضورِ زورآورش هم تحمل شده، و هم به رسمیت شمرده می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	شاهانی که تاج و تخت را از پدران خویش به ارث می‌برند، معمولا مشکل کمتری در متقاعد کردنِ مردمشان دارند. مشروعیت ایشان در نظامی سنتی که بر خاک و خون مبتنی است، به نسبت خونی‌شان با پادشاه پیشین باز می‌گردد، و به این ترتیب این شاهان حتی بدون پشتیبانی روایتی اغراق آمیز از سجایای اخلاقی‌شان نیز می‌توانند به اداره‌ی امور مملکت بپردازند. اما کسانی که بر شاهان مستقر شورش می‌کنند، و بنیان‌گذارانی که دودمانی نو و نظمی نو را بنا می‌نهند، از چنین پشتوانه‌ی خانوادگی و تاریخی‌ای محروم هستند و به ناگزیر باید آن را در قلمروی اساطیری بازسازی کنند. از این روست که اساطیر شاه-پهلوانان، به ویژه به کسانی مربوط می‌شود که در شرایطی نامساعد، بر نظم‌های مستقر شوریده‌اند و نظمی نو را بنیاد کرده‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این [[کنش|کنشِ]] پس زدنِ قواعد مرسوم و تاسیس قوانین نو، کاری است که به ویژه در شرایط آشوب‌گونه به خوبی قابل انجام است. به هنگامِ آشفتگی است که همگان نیاز به نظمی نو را درک می‌کنند و از رهبری که در این راستا گام بردارد پیروی می‌نمایند. از این رو مهم‌ترین [[کارکرد]] شاه-پهلوانان، چیرگی بر شرایط آشوب‌زده است، و استقرار نظم بر گیتی، یعنی کاری که با [[کنش]] خلاقانه‌ی خدایان در ابتدای پیدایش گیتی همانند است. در روایت‌های اصلی و مهمِ شاه-پهلوانان، عنصرِ بازسازی نظم هستی همواره در پیوند با نیروهای قدسی قرار دارد و شاه-پهلوان با یاری ایزدان و فرشتگان است که به انجام این کار بزرگ کامیاب می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	به این ترتیب، عنصر اصلی سیمای شاه-پهلوان عبارت است از شورش بر شرایطی ستمگرانه و نامطلوب، که معمولا با آشوب و هرج و مرج هم‌سان پنداشته می‌شود. شورشی که به استقرار نظمی نو و وضع قوانینی دادگرانه و نوظهور منتهی شود، و به این ترتیب کردار شاه-پهلوان را به مرتبه‌ی [[کنش|کنشِ]] آفریدگارانِ نظمِ حاکم بر گیتی بر کشد. این [[کنش]]، در نهایت به ترسیم انگاره‌ای از شاه-پهلوان منتهی می‌شود که با سیمای خداوندِ مقتدر و ایزدانِ نیرومندِ حافظ نظم گیتی شباهتی دارد. از این رو شاه-پهلوان به خدایان می‌ماند و به همین دلیل هم در تمدن‌هایی مانند مصر و اکد، شاهان بزرگ برای خویش ماهیتی الاهی قایل بودند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&#039;&#039;&#039;۲.&#039;&#039;&#039; از نظر تاریخی، شاه-پهلوانان کهن‌ترین الگوی صورت‌بندی پهلوانان و شخصیت‌های اساطیری هستند. در ابتدای هزاره‌ی سوم پ.م و همزمان با ظهور نخستین تمدن‌های کشاورز بر کره‌ی زمین، نخستین نشانه‌های [[پهلوان|پهلوانانِ]] اساطیری نیز در تمدن‌هایی مانند سومر، مصر و ایلام پدیدار شد. این [[پهلوان|پهلوانان]] همگی موقعیتی سیاسی را اشغال می‌کردند و شاهانی بودند که شرح ماجراهای دلاورانه‌شان عموما به نبرد با شاهان سرزمین‌های همسایه محدود می‌شد. [[کنش|کنشِ]] چیرگی بر دشمنان، خیلی زود با روایت‌هایی نمادین گره خورد که در آن شاه-پهلوان بر نماینده‌های اساطیریِ دیگرِ آشوب نیز گلاویز می‌شد و بر آنها غلبه می‌کرد. به این ترتیب نقش‌مایه‌ی مشهورِ پهلوانی که در حال کشتن اژدها یا جانوری وحشی است، در ارتباط با شاه-پهلوان شکل گرفت. دشمنی که شاه-پهلوان بر او غلبه می‌کرد، به تدریج به مرتبه‌ی نماینده‌ی نیروهای شر و عامل اصلیِ بروز آشوب بر زمین رسمیت یافت، و با رمزگذاریِ جانوریِ مرسوم برای نمایش عوامل آشوب‌گونه، صورت‌بندی شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	ظهور نقش‌مایه‌ی شاه-پهلوانِ اژدها اوژن، قدمتی بسیار زیاد دارد، چندان که در نخستین آثارِ به جا مانده از شاه-پهلوانان، صورت‌های نخستینِ آن  را می‌بینیم. با این وجود، همزمان با آغاز عصر آهن در قرن دوازدهم پ.م بود که این نقش‌مایه در دستان قبایل آریاییِ به کار گیرنده‌ی گردونه‌ی جنگی و آهن، به نمادی عام برای شاه-پهلوانان تبدیل شد. پیش از آن نیز این [[نماد]] از مجرای پادشاهی میتانی به هنر آشوری‌ها منتقل شد و تصویر مشهورِ شاهِ شیراوژن را پدید آورد، که بعدها برای هخامنشیان به ارث رسید و ترکیب‌هایی متنوع از چیرگی شاه بر هیولایی جانوری را نتیجه داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	نقشِ بنیادینِ شاه-پهلوان، که چیرگی بر دشمن و الغای آشوب و استقرار نظم بود، خیلی زود با عنصر اساطیری پیچیده‌ای پیوند خورد، و آن هم عنصرِ نجات بخشی بود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
نخستین متنی که در آن به ظهورِ ناجی در آخر زمان اشاره شده است، سرودهای گاهان&amp;lt;ref&amp;gt;درباره‌ی برداشت نگارنده از گاهان بنگرید به: وکیلی، شروین، زند گاهان، ۱۳۸۸&amp;lt;/ref&amp;gt; است که در حدود قرن دوازدهم پ.م توسط زرتشت سروده شده است. در این متن، زرتشت که از باده‌ی پیروزی سرمست است و جهانگیر شدنِ دین خویش را انتظار می‌کشد، به فراز آمدن کسی اشاره می‌کند که لقبش سوشیانس –به زبان اوستایی، سَئوشیَنتَه- یعنی نجات بخش است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زرتشت به احتمال زیاد در ابتدای کار از این واژه خود را در نظر داشته است و خویش را همچون نجات بخشی می‌دیده که مردمان را از چنگال اهریمن خواهد رهاند. با این وجود، وقتی پیامبر آریایی پا به سن گذاشت و مقاومت قبایل ایرانیِ کوچگرد را در برابر آیین خویش دید، به تدریج از این باور فاصله گرفت. وقتی زرتشت در آتشکده‌ی بلخ کشته شد، بی آن که آیینش جهانگیر شده باشد، پیروانش به این باور رسیدند که منظور از سوشیانس، ابرپهلوانی از نسل او بوده که در آینده ظهور خواهد کرد و وعده‌ی پیامبر را متحقق خواهد ساخت. به این ترتیب، در روایت دینی، سوشیانس را با پسر زرتشت که نطفه‌اش نزد آناهیتا در دریاچه‌ی چیچست به امانت نهاده شده، یکسان گرفتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	با این وجود، روایتِ نجات بخش، [[کارکرد|کارکردی]] چنان ارزشمند، و سازگاری چندان عمیقی با نقشِ شاه-پهلوان داشت که پس از چند قرن توسط جنگاوران و سردارانی متعدد مورد وام‌گیری واقع شد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
هفت قرن پس از کشته شدنِ زرتشت، زمانی که آیین او با دین‌های دیگر ایران زمین درآمیخته بود و اندیشه‌ی نجات‌بخشی نیز توسط خرده فرهنگ‌های مختلف وام‌گیری شده بود، شخصیتی استثنایی ظهور کرد که دو کارِ برجسته را همزمان به انجام رساند. او از سویی اسطوره‌ی شاه-پهلوان را برای شرایط نوظهورِ ناشی از عصر کشاورزی پیشرفته بازسازی کرد، و عناصر کهن آن را زدود و عناصری جدید بدان افزود، و از سوی دیگر ادعا کرد که شاه-پهلوانی اساطیری است و این ادعا را به بهترین شکل تحقق بخشید. این شخصیت، کوروش بزرگ هخامنشی بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	کوروش، شخصیتی مهم در سیر تحول مفهوم شاه-پهلوان است. همان‌طور که در نوشتاری دیگر نشان داده‌ام&amp;lt;ref&amp;gt;برای توضیح بیشتر در مورد اشاره‌های جاری به کوروش بزرگ، بنگرید به: وکیلی، شروین، تاریخ کوروش هخامنشی، ۱۳۸۷&amp;lt;/ref&amp;gt;، کوروش بی‌تردید با آیین زرتشت آشنا بوده، و اسطوره‌ی ناجی را نیز به طور کامل می‌شناخته است. این شخصیتِ برجسته، هرچند احتمالا خود زرتشتی نبود&amp;lt;ref&amp;gt;بویس، مری، تاریخ کیش زرتشت (جلد دوم)، ترجمه‌ی همایون صنعتی زاده، نشر توس، تهران، ۱۳۷۵&amp;lt;/ref&amp;gt;، اما از سازمان تبلیغی ایشان و مغانی که کم یا بیش زیر تاثیر وی قرار گرفته بودند، برای گسترش دامنهی اقتدار خود سود جست. در تاریخ مدون فرهنگ‌های انسانی، او نخستین کسی است که ادعا کرد ناجی است. ادعایی که بعدها توسط شمار بسیار زیادی از ماجراجویانِ کامیاب یا شکست خورده تکرار شد، ولی شروط آن هرگز با کمال و انسجامِ آنچه کوروش انجام داد، برآورده نشد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	کوروش به کمک شبکه‌ی تبلیغی گسترده و نیرومندِ مغان، خویش را همچون نجات‌بخشی که وعده‌ی ظهورش بر سر زبان‌هاست، بازنمود، و وقتی به قدرت دست یافت چنان با درایت عمل کرد که همگان را به راست بودنِ این ادعا متقاعد کرد. رمزِ کامیابی دولت هخامنشی با آن گستردگی جغرافیاییِ خیره‌کننده و دوامِ دور از انتظارش، تنها در قدرت نظامی یا نوآورانه بودنِ نظم سیاسی‌اش نهفته نبود، که تا حدود زیادی به باورِ مردم در مورد ماهیت شاهنشاه بستگی داشت. باوری که حتی پس از انقراض هخامنشیان نیز تا هزاران سال دوام آورد و کلیتِ چارچوب ذهنی تمام تمدن‌ها در مورد اقتدار سیاسی را شکل داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	به این ترتیب، در حدود اواسط قرن ششم پ.م، اسطوره‌ی شاه-پهلوان که تا پیش از آن تنها به زورآوری و پیروزمندیِ شاه و چیرگی‌اش بر دشمنان تاکید می‌کرد، با روایتِ ناجی نیز در آمیخت. به این ترتیب، دو روایتِ متفاوت از کارویژه‌ی شاه-پهلوان تکامل یافت. یک روایت، تداوم همان سنت کهن بود که شاه-پهلوان را به دلیل پیوندش با نظم‌بخشی به گیتی و کارکردش به عنوان از بین برنده‌ی آشوب، با خدایان هم‌سان می‌دانست. این ایزدگونه دانستنِ شاه، از سنتی بسیار کهن بر‌می‌خاست که برای نخستین بار در مصر به شکلی موفق صورت‌بندی شده بود. در قلمرو مصر بود که مفهوم شاه-پهلوان با خدایان ادغام شد و تصویرِ ترکیبیِ یاد شده وضعیتی نهادینه شده یافت. در حدی که ایزدگونه بودنِ فرعون بخشی از ایدئولوژی رسمی حکومتی محسوب می‌شد و ضامن مشروعیت شاه بود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
این الگو به طور همزمان در میان‌رودان نیز تکامل یافت. چنان که در میانه‌ی هزاره‌ی سوم پ.م، نرام سین اکدی – نوهی شروکینِ بزرگ - در کنار نام خویش علامت ستاره‌ی &amp;quot;ایلو&amp;quot; را نقش کرد و به این ترتیب خود را با شناسه‌ی خدایان از سایر شخصیت‌ها متمایز کرد&amp;lt;ref&amp;gt;رو، ژ. بین النهرین باستان، ترجمه‌ی عبدالرضا هوشنگ مهدوی، نشر آبی، تهران، ۱۳۶۹&amp;lt;/ref&amp;gt;. با این وجود، به دلایلی جامعه‌شناختی، در زمینه‌ی غنی و پرتلاطم ایران زمین این برداشت از شاه-پهلوان چندان رواج نیافت. به شکلی که در شاهان ایلامی، گوتی، و بخش عمده‌ی شاهان میان‌رودان اثری از این ایزدگونه پنداشتنِ شاه دیده نمی‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	روایتی که کوروش از شاه-پهلوانِ ناجی به دست داد، نسخه‌ای زمینی و دنیوی از شاه-پهلوان بود که در پیوند با آیین زرتشتی و یکتاپرستی سرسختانه‌اش شکل گرفته بود، هرچند به آن محدود نمی‌شد. پس از نوآوری کوروش، که توسط جانشینانش تثبیت شد، شاهنشاهان ایرانی دیگر امکانِ خداگونه دانسته شدن را از دست دادند، چرا که از سویی به ترکیبی موفق با نقشی دیگر – یعنی نقشِ انسانیِ ناجی- دست یافته بودند، و از سوی دیگر در زمینه‌ای دینی ریشه میدواندند که یکتاپرستی محکمی در آن وجود داشت و در آن خداوندِ یگانه‌ای تعریف شده بود که فاصله‌ای بسیار با آدمیان داشت.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	به این ترتیب، اسطوره‌ی شاه-پهلوان با ظهور تمدن هخامنشی دو شاخه شد. روایت کهن‌تری که [[کارکرد]] شاه-پهلوان را بیشتر از مرتبه‌ای هستی‌شناختی تلقی می‌کرد و بر چیرگی نظم بر آشوب تمرکز داشت، با نتیجه‌ی خداگونه پنداشتنِ شاه-پهلوان، برای مدتی از صحنه کنار رفت،  و به جای آن روایتی نو نشست که بر کارکرد اخلاقی شاه-پهلوان تاکید می‌کرد. شاهان هخامنشی نه تنها بر نقشِ نظم‌دهنده و ضد آشوب خود آگاه بودند، که بر کارویژه‌ی دیگری نیز تاکید می‌کردند و آن نیز گسترش نیکی و مبارزه با بدی بود. اهمیتی که قانون‌گذاری و رعایت عدل و داد (داتَه) در شاهنشاهی هخامنشی داشت، از همین جا سرچشمه می‌گرفت، و در همین زمینه هم بود که مفهوم فره ایزدی صورت‌بندی شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	فره ایزدی، نیرو و اقتداری بود که مشروعیت شاه-‌پهلوان را برای حکمرانی تضمین می‌کرد، اما بر خلاف شاه-پهلوان خداگونه که به خاطر تبار یا سرشت اهورایی خویش شایسته‌ی این مقام بود، می‌توانست از شاه سلب شود. در صورتی که شاه کرداری ضداخلاقی مرتکب می‌شد یا گناه می‌کرد، نقشِ خویش به عنوان حامی ارزش‌های اخلاقی و رهبر سپاه نیکی در برابر شر را از دست می‌داد و به این ترتیب فره از وی جدا می‌شد. در این تعبیر، صورت‌بندی مفهوم فره که تاثیری بسیار عمیق بر نظریه‌ی سیاسی در تمدن ایرانی و تمدن‌های همسایه‌اش داشته است، پیامد طبیعیِ بازتعریف بود که در اسطوره‌ی شاه-پهلوان رخ داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	هرچند سلطه‌ی دو و نیم قرنیِ هخامنشیان بر تمام سرزمین‌های متمدنِ نیمه‌ی غربی اوراسیا، تعبیرِ کوروشی از شاه-پهلوان را جهانگیر کرد، اما روایتِ کهن‌ترِ شاه-پهلوانِ خداگونه را از میدان به در نکرد. این نسخه‌ی کهن‌تر به لطف رواداری چشم‌گیر هخامنشیان برای مدت‌ها در مصر باقی ماند و از آنجا به تمدن‌های کوچک حاشیه‌ی ایران زمین – به ویژه یونان- منتقل شد. به شکلی که وقتی جوان مقدونی دیوانه‌ای به نام اسکندر موفق شد با پشتیبانی جمعیت شناورِ بزرگِ انباشته در بالکان بر شاهنشاهی چیره شود، این نسخه‌ی دلپذیرتر را برگرفت و در فرمان مشهوری که در سال دومِ حکومتش (بهار ۳۲۳ پ.م) ‌صادر کرد، اعلام کرد که خداست و مردم باید او را بپرستند&amp;lt;ref&amp;gt;ویلکن، اولریش، اسکندر مقدونی، ترجمه‌ی حسن افشار، نشر مرکز، تهران، ۱۳۷۶&amp;lt;/ref&amp;gt;. این فرمان البته در ایران زمین با تمسخر روبرو شد، و تنها همان یونانیان و تا حدودی مصریان بودند که به آن گردن نهادند و این از آن رو بود که نسخه‌ی کهن‌ترِ تفسیر از شاه-پهلوان هنوز در این مناطق نیرو و توانی داشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	وقتی یونانیان زیر فشار پارت‌ها از ایران زمین رانده شدند، گرانیگاه جمعیتی اروپا به سمت غرب چرخیده بود و به این ترتیب وقتی شاگردانِ راست کیشِ یونانیان، یعنی رومیان بر صحنه پدیدار شدند، همین تفسیر از شاه-پهلوانِ خداگونه را بر گرفتند. تاکید آگوسوتوس اکتاویانوس بر این که همچون خدایی پرستیده شود&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;Le Glay, M., Vision, J. L., Le Bocher, Y. A History of Rome, Blackwell, 2001.&amp;lt;/ref&amp;gt;، و دیوانه‌بازی‌های امپراتوران پس از وی که جنگ‌هایی بسیار را با مردمی مانند یهودیان بر سر نصب بت خویش بر معبدها به راه می‌انداختند، در این زمینه‌ی [[معنا|معنایی]] باید فهمیده شود. چرا که یهودیان به عنوان زیرشاخه‌ای از تمدن‌های پرورده شده در دل ایران زمین، بسیار وام‌دار تمدن هخامنشی بودند و یکتاپرستی تندروانه‌ی خود را با تصویری از شاه-پهلوان درآمیخته بودند که به شدت زیر تاثیر اسطوره‌ی ناجی قرار داشت. این نکته که عیسی مسیح، که یکی از مدعیانِ عنوانِ شاه-پهلوانِ ناجی بود، پس از اعدام شدن در میان یهودیان همچنان به عنوان یک شخصیت سیاسی باقی ماند، اما در روم به پسر خدا و خودِ خدا تبدیل شد، نشانهای از ناهم‌خوانی این دو تفسیر از شاه پهلوان است، و برداشت‌های متعارضی که از یک پدیده‌ی تاریخی می‌کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	هرچند این بحث به موضوع ما ارتباطی اندک دارد، اما در اینجا باید به این نکته اشاره کنم که ظهور عیسی مسیح در یهودیه، در ابتدای کار، رخدادی صرفا سیاسی بود که با هاله‌ای از اساطیر پوشیده شده بود. عیسی، رهبری یهودی بود از شاگردان یحیی تعمید‌دهنده. او در زمانی زاده شده بود که رومیان، یهودیه و فلسطین را – که برای قرن‌ها در قلمرو ایران قرار داشت و از نظر فرهنگی با آن در پیوست بود- اشغال کرده بودند، بی آن که بتوانند بر ادعاهای شاهان پارتی بر این قلمرو چیره شوند. از این رو در آن دوران، یهودیان مرتب به شورش‌هایی دست می‌زدند که آماجش رهایی از یوغ رومیان بود، و توسط نیروهای هوادار ایران نیز حمایت می‌شد. این نکته که عیسی خود را ناجی می‌دانست، و مدعی بود برای برقراری سلطنت اخلاقی نیروهای الاهی آمده است، ادعایی سیاسی است که کاملا در چارچوب برداشت کوروشی از [[کنش]] سیاسی می‌گنجد. عیسی مشروعیت خود را به یاری سه مغ که در زمان تولدش او را تایید کرده بودند، به دست آورده بود و این نیز عنصری کاملا ایرانی بود. چرا که مغ‌ها بودند که برای نخستین بار ماجرای ناجی را تبلیغ کردند، و همان‌ها بودند که می‌توانستند ناجی بودن یا نبودنِ کسی را تشخیص دهند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
به هر صورت، اعدام زودهنگامِ عیسی مسیح توسط رومیان به امیدهای هوادارانش که در انتظار شورشی همه جانبه بودند، پایان داد. پس از آن، دین مسیحیت همگام با کوچ کردنِ تدریجی‌اش به قلمرو روم، بند ناف خود را با روایتِ کوروشی از شاه-پهلوانِ ناجی از دست داد و با روایتِ مصری از شاه-پهلوانِ خداگونه پیوند خورد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	اسطوره‌ی شاه-پهلوان نجات بخش، در ایران زمین برای هزاران سال توانایی خویش را برای شورآفرینی و زایش جریان‌های اجتماعی حفظ کرد. این اسطوره حتی امروز نیز زنده است و کافی است به فهرست طولانی مدعیان نجات بخشی در ایران زمین – از کوروش و مهرداد و اردشیر بابکان گرفته تا بابک و ابن مقنع و شاه اسماعیل صفوی- بنگریم، تا نفوذ و اقتدار این منش را دریابیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:اسطوره شناسی]][[رده: در حال ویرایش]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zaki</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88%D8%A7%D9%86&amp;diff=1307</id>
		<title>شاه-پهلوان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88%D8%A7%D9%86&amp;diff=1307"/>
		<updated>2017-06-05T15:36:05Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zaki: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
	 &#039;&#039;&#039;۱.&#039;&#039;&#039; شاه-پهلوانان، رده‌ای مهم و برجسته از شخصیت‌های اساطیری را بر می‌سازند. رده‌ای که هم از نظر موقعیت ممتازشان در سلسله مراتب اقتدار دنیوی اهمیت دارند و هم از نظر پیوندی که با نیروهای قدسی و نظمِ حاکم بر گیتی پیدا می‌کنند. در واقع چنین می‌نماید که نخستین شکل از [[پهلوان|پهلوانِ]] اساطیری که در تاریخ تمدن‌های گوناگون تکامل یافته باشد، شکلی از همین شاه-پهلوان باشد. کهن‌ترین نقش‌مایه‌هایی که [[پهلوان|پهلوانی]] مسلح را در نبرد با نیروهای اهریمنی نشان می‌دهند، به شخصیتی سیاسی و پادشاهی مقتدر اشاره دارند که در چیرگی بر نیروهای دشمن‌خو و مستقر کردن نظمی نو بر قلمرو خویش کامیاب می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لوح نارمر که به ابتدای هزاره‌ی سوم پ.م تعلق دارد و یکی از کهن‌ترین نقش‌مایه‌های این رده را به دست می‌دهد، در واقع کتیبه‌ای نمادین است که ماجرای پیروزی‌های نارمر – فرعون مصر- بر دشمنانش را روایت می‌کند. به همین ترتیب، کهن‌ترین متن سومری که از نبرد شاهی به نام انمبارگسی با شاه شهری به نام ارت (احتمالا شهداد در نزدیکی کرمان) حکایت می‌کند نیز چنین وضعیتی دارد. گیلگمش نیز در ابتدای کار پادشاه شهر ارک در میان‌رودان بوده است، و به این ترتیب می‌بینیم که در تاریخ تحول [[پهلوان|پهلوانان]]، الگوهایی که این شخصیت‌ها را با پادشاه ادغام نماید، تقدم و رواج بیشتری داشته است.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	شاه-پهلوان، به این ترتیب، شکلی استعلایی شده و فرارونده از رهبرِ نظامیِ جامعه است. پادشاهی که به قدرت سیاسی دست یافته است و بر دشمنان خویش چیره شده، به ناچار باید ادعای مشروعیت خویش را با ارجاع به توانایی‌های غیرعادی و فراطبیعی‌اش تقویت کند. پادشاه از سویی به این انگاره‌ی فراانسانی نیاز دارد تا مشروعیت و مقبولیت حکومت خویش را تضمین نماید، و از سوی دیگر ناگزیر است به کردارهای بزرگی دست یازد تا این تصویر اغراق‌آمیز از انسان برتر را به پشتوانه‌ای تجربی و عینی مسلح سازد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از سوی دیگر، مردم نیز به نظامی روایی نیاز دارند تا این مشروعیت را بپذیرند و آن سلطه را تاب آورند. به این شکل، روایت‌های اساطیری مربوط به شاه-پهلوانان در دیالکتیک میان شاهان و مردم پدید می‌آید. زایش اسطوره‌ی شاه-پهلوان آمیزه‌ای پیچیده است از چندین و چند متغیر گوناگون. کردارهای شاهان تاریخی، بقایای داستان‌ها و اساطیر دیرپاتر و کهن‌تری که خاستگاه‌های چیزها را به کمک کردار ایزدان تبیین می‌کنند، انگاره‌های آرمانی از ابرانسان که در روایت‌های مردمی و قصه‌های عامیانه تبلور می‌یابد، و گه‌گاه دستگاه تبلیغاتی شاهی هوشمند – مانند شاهان نخستین هخامنشی- که روایتی رسمی از این شخصیت را پیشنهاد می‌کند، در هم آمیخته می‌شوند تا اسطوره‌ی شاه-پهلوان را پدید آورند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
نظام مشروعیت پادشاه، به این ترتیب، از شبکه‌ای نمادین تشکیل یافته است که از سویی بر سرشت غیرعادی و توانمندی‌های فراطبیعیِ شاه تاکید می‌کند، و از سوی دیگر مجموعه‌ای از کردارهای درخشان و دستاوردهای پهلوانی را به عنوان داربست این روایت ایجاب می‌کند. با این وجود، روایت‌های مربوط به شاه-پهلوان را نباید تنها همچون ترفندی سیاسی از سوی نظام مستقر سیاسی تلقی کرد. چرا که مردمان نیز برای پذیرش حاکمیت یک شاه، به روایت‌های مشروعیت بخشی از این دست نیاز دارند، و گذشته از این چشم‌داشت‌هایی از پادشاه خویش دارند که تنها در زمینه‌ی روایت‌هایی از این دست، و با تکیه بر عینیت یافتنِ کردارهای مطابق با آن طلبیده و برآورده می‌شود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
به این ترتیب، رابطه‌ی [[معنا|معناییِ]] میان پادشاه و مردمش، و همچنین ربط بین شاه و نظمِ حاکم بر جامعه در قالب روایتی داستانی صورت‌بندی می‌شود که از طرفی دلایل برتری و چیرگی شاه را به کمک متغیرهایی مانند توانایی‌های غیرعادی وی، بخت و سرنوشت بلند، یا برخورداری از لطف ایزدان توجیه می‌کند، و از طرف دیگر همچون برنامه و دستورکاری عمل می‌کند که چگونه رفتار کردن به مثابه شاهی آرمانی را به پادشاه دیکته می‌نماید و انتظارات مردم از او، و متغیرهای مهم در شایسته پنداشته شدنش را صورت‌بندی می‌نماید. روایت شاه-پهلوان، نه تنها برای شاه مشروعیت و محبوبیت به ارمغان می‌آورد، که او را به اجرای مجموعه‌ای از وظیفه‌ها و برآورده کردن شروطی کرداری پایبند می‌سازد. به این ترتیب است که شخصیت مسئله‌برانگیزی مانند شاه – که اراده و انتخابش بر زندگی شمار زیادی از آدمیان تاثیر می‌گذارد- در یک نظام اجتماعی پذیرفته می‌شود و جایگاهی معنادار و مقبول می‌یابد و حضورِ زورآورش هم تحمل شده، و هم به رسمیت شمرده می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	شاهانی که تاج و تخت را از پدران خویش به ارث می‌برند، معمولا مشکل کمتری در متقاعد کردنِ مردمشان دارند. مشروعیت ایشان در نظامی سنتی که بر خاک و خون مبتنی است، به نسبت خونی‌شان با پادشاه پیشین باز می‌گردد، و به این ترتیب این شاهان حتی بدون پشتیبانی روایتی اغراق آمیز از سجایای اخلاقی‌شان نیز می‌توانند به اداره‌ی امور مملکت بپردازند. اما کسانی که بر شاهان مستقر شورش می‌کنند، و بنیان‌گذارانی که دودمانی نو و نظمی نو را بنا می‌نهند، از چنین پشتوانه‌ی خانوادگی و تاریخی‌ای محروم هستند و به ناگزیر باید آن را در قلمروی اساطیری بازسازی کنند. از این روست که اساطیر شاه-پهلوانان، به ویژه به کسانی مربوط می‌شود که در شرایطی نامساعد، بر نظم‌های مستقر شوریده‌اند و نظمی نو را بنیاد کرده‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این [[کنش|کنشِ]] پس زدنِ قواعد مرسوم و تاسیس قوانین نو، کاری است که به ویژه در شرایط آشوب‌گونه به خوبی قابل انجام است. به هنگامِ آشفتگی است که همگان نیاز به نظمی نو را درک می‌کنند و از رهبری که در این راستا گام بردارد پیروی می‌نمایند. از این رو مهم‌ترین [[کارکرد]] شاه-پهلوانان، چیرگی بر شرایط آشوب‌زده است، و استقرار نظم بر گیتی، یعنی کاری که با [[کنش]] خلاقانه‌ی خدایان در ابتدای پیدایش گیتی همانند است. در روایت‌های اصلی و مهمِ شاه-پهلوانان، عنصرِ بازسازی نظم هستی همواره در پیوند با نیروهای قدسی قرار دارد و شاه-پهلوان با یاری ایزدان و فرشتگان است که به انجام این کار بزرگ کامیاب می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	به این ترتیب، عنصر اصلی سیمای شاه-پهلوان عبارت است از شورش بر شرایطی ستمگرانه و نامطلوب، که معمولا با آشوب و هرج و مرج هم‌سان پنداشته می‌شود. شورشی که به استقرار نظمی نو و وضع قوانینی دادگرانه و نوظهور منتهی شود، و به این ترتیب کردار شاه-پهلوان را به مرتبه‌ی [[کنش|کنشِ]] آفریدگارانِ نظمِ حاکم بر گیتی بر کشد. این [[کنش]]، در نهایت به ترسیم انگاره‌ای از شاه-پهلوان منتهی می‌شود که با سیمای خداوندِ مقتدر و ایزدانِ نیرومندِ حافظ نظم گیتی شباهتی دارد. از این رو شاه-پهلوان به خدایان می‌ماند و به همین دلیل هم در تمدن‌هایی مانند مصر و اکد، شاهان بزرگ برای خویش ماهیتی الاهی قایل بودند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&#039;&#039;&#039;۲.&#039;&#039;&#039; از نظر تاریخی، شاه-پهلوانان کهن‌ترین الگوی صورت‌بندی پهلوانان و شخصیت‌های اساطیری هستند. در ابتدای هزاره‌ی سوم پ.م و همزمان با ظهور نخستین تمدن‌های کشاورز بر کره‌ی زمین، نخستین نشانه‌های [پهلوان|پهلوانانِ]] اساطیری نیز در تمدن‌هایی مانند سومر، مصر و ایلام پدیدار شد. این [[پهلوان|پهلوانان]] همگی موقعیتی سیاسی را اشغال می‌کردند و شاهانی بودند که شرح ماجراهای دلاورانه‌شان عموما به نبرد با شاهان سرزمین‌های همسایه محدود می‌شد. [[کنش|کنشِ]] چیرگی بر دشمنان، خیلی زود با روایت‌هایی نمادین گره خورد که در آن شاه-پهلوان بر نماینده‌های اساطیریِ دیگرِ آشوب نیز گلاویز می‌شد و بر آنها غلبه می‌کرد. به این ترتیب نقش‌مایه‌ی مشهورِ پهلوانی که در حال کشتن اژدها یا جانوری وحشی است، در ارتباط با شاه-پهلوان شکل گرفت. دشمنی که شاه-پهلوان بر او غلبه می‌کرد، به تدریج به مرتبه‌ی نماینده‌ی نیروهای شر و عامل اصلیِ بروز آشوب بر زمین رسمیت یافت، و با رمزگذاریِ جانوریِ مرسوم برای نمایش عوامل آشوب‌گونه، صورت‌بندی شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	ظهور نقش‌مایه‌ی شاه-پهلوانِ اژدها اوژن، قدمتی بسیار زیاد دارد، چندان که در نخستین آثارِ به جا مانده از شاه-پهلوانان، صورت‌های نخستینِ آن  را می‌بینیم. با این وجود، همزمان با آغاز عصر آهن در قرن دوازدهم پ.م بود که این نقش‌مایه در دستان قبایل آریاییِ به کار گیرنده‌ی گردونه‌ی جنگی و آهن، به نمادی عام برای شاه-پهلوانان تبدیل شد. پیش از آن نیز این [[نماد]] از مجرای پادشاهی میتانی به هنر آشوری‌ها منتقل شد و تصویر مشهورِ شاهِ شیراوژن را پدید آورد، که بعدها برای هخامنشیان به ارث رسید و ترکیب‌هایی متنوع از چیرگی شاه بر هیولایی جانوری را نتیجه داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	نقشِ بنیادینِ شاه-پهلوان، که چیرگی بر دشمن و الغای آشوب و استقرار نظم بود، خیلی زود با عنصر اساطیری پیچیده‌ای پیوند خورد، و آن هم عنصرِ نجات بخشی بود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
نخستین متنی که در آن به ظهورِ ناجی در آخر زمان اشاره شده است، سرودهای گاهان&amp;lt;ref&amp;gt;درباره‌ی برداشت نگارنده از گاهان بنگرید به: وکیلی، شروین، زند گاهان، ۱۳۸۸&amp;lt;/ref&amp;gt; است که در حدود قرن دوازدهم پ.م توسط زرتشت سروده شده است. در این متن، زرتشت که از باده‌ی پیروزی سرمست است و جهانگیر شدنِ دین خویش را انتظار می‌کشد، به فراز آمدن کسی اشاره می‌کند که لقبش سوشیانس –به زبان اوستایی، سَئوشیَنتَه- یعنی نجات بخش است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زرتشت به احتمال زیاد در ابتدای کار از این واژه خود را در نظر داشته است و خویش را همچون نجات بخشی می‌دیده که مردمان را از چنگال اهریمن خواهد رهاند. با این وجود، وقتی پیامبر آریایی پا به سن گذاشت و مقاومت قبایل ایرانیِ کوچگرد را در برابر آیین خویش دید، به تدریج از این باور فاصله گرفت. وقتی زرتشت در آتشکده‌ی بلخ کشته شد، بی آن که آیینش جهانگیر شده باشد، پیروانش به این باور رسیدند که منظور از سوشیانس، ابرپهلوانی از نسل او بوده که در آینده ظهور خواهد کرد و وعده‌ی پیامبر را متحقق خواهد ساخت. به این ترتیب، در روایت دینی، سوشیانس را با پسر زرتشت که نطفه‌اش نزد آناهیتا در دریاچه‌ی چیچست به امانت نهاده شده، یکسان گرفتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	با این وجود، روایتِ نجات بخش، [[کارکرد|کارکردی]] چنان ارزشمند، و سازگاری چندان عمیقی با نقشِ شاه-پهلوان داشت که پس از چند قرن توسط جنگاوران و سردارانی متعدد مورد وام‌گیری واقع شد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
هفت قرن پس از کشته شدنِ زرتشت، زمانی که آیین او با دین‌های دیگر ایران زمین درآمیخته بود و اندیشه‌ی نجات‌بخشی نیز توسط خرده فرهنگ‌های مختلف وام‌گیری شده بود، شخصیتی استثنایی ظهور کرد که دو کارِ برجسته را همزمان به انجام رساند. او از سویی اسطوره‌ی شاه-پهلوان را برای شرایط نوظهورِ ناشی از عصر کشاورزی پیشرفته بازسازی کرد، و عناصر کهن آن را زدود و عناصری جدید بدان افزود، و از سوی دیگر ادعا کرد که شاه-پهلوانی اساطیری است و این ادعا را به بهترین شکل تحقق بخشید. این شخصیت، کوروش بزرگ هخامنشی بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	کوروش، شخصیتی مهم در سیر تحول مفهوم شاه-پهلوان است. همان‌طور که در نوشتاری دیگر نشان داده‌ام&amp;lt;ref&amp;gt;برای توضیح بیشتر در مورد اشاره‌های جاری به کوروش بزرگ، بنگرید به: وکیلی، شروین، تاریخ کوروش هخامنشی، ۱۳۸۷&amp;lt;/ref&amp;gt;، کوروش بی‌تردید با آیین زرتشت آشنا بوده، و اسطوره‌ی ناجی را نیز به طور کامل می‌شناخته است. این شخصیتِ برجسته، هرچند احتمالا خود زرتشتی نبود&amp;lt;ref&amp;gt;بویس، مری، تاریخ کیش زرتشت (جلد دوم)، ترجمه‌ی همایون صنعتی زاده، نشر توس، تهران، ۱۳۷۵&amp;lt;/ref&amp;gt;، اما از سازمان تبلیغی ایشان و مغانی که کم یا بیش زیر تاثیر وی قرار گرفته بودند، برای گسترش دامنهی اقتدار خود سود جست. در تاریخ مدون فرهنگ‌های انسانی، او نخستین کسی است که ادعا کرد ناجی است. ادعایی که بعدها توسط شمار بسیار زیادی از ماجراجویانِ کامیاب یا شکست خورده تکرار شد، ولی شروط آن هرگز با کمال و انسجامِ آنچه کوروش انجام داد، برآورده نشد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	کوروش به کمک شبکه‌ی تبلیغی گسترده و نیرومندِ مغان، خویش را همچون نجات‌بخشی که وعده‌ی ظهورش بر سر زبان‌هاست، بازنمود، و وقتی به قدرت دست یافت چنان با درایت عمل کرد که همگان را به راست بودنِ این ادعا متقاعد کرد. رمزِ کامیابی دولت هخامنشی با آن گستردگی جغرافیاییِ خیره‌کننده و دوامِ دور از انتظارش، تنها در قدرت نظامی یا نوآورانه بودنِ نظم سیاسی‌اش نهفته نبود، که تا حدود زیادی به باورِ مردم در مورد ماهیت شاهنشاه بستگی داشت. باوری که حتی پس از انقراض هخامنشیان نیز تا هزاران سال دوام آورد و کلیتِ چارچوب ذهنی تمام تمدن‌ها در مورد اقتدار سیاسی را شکل داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	به این ترتیب، در حدود اواسط قرن ششم پ.م، اسطوره‌ی شاه-پهلوان که تا پیش از آن تنها به زورآوری و پیروزمندیِ شاه و چیرگی‌اش بر دشمنان تاکید می‌کرد، با روایتِ ناجی نیز در آمیخت. به این ترتیب، دو روایتِ متفاوت از کارویژه‌ی شاه-پهلوان تکامل یافت. یک روایت، تداوم همان سنت کهن بود که شاه-پهلوان را به دلیل پیوندش با نظم‌بخشی به گیتی و کارکردش به عنوان از بین برنده‌ی آشوب، با خدایان هم‌سان می‌دانست. این ایزدگونه دانستنِ شاه، از سنتی بسیار کهن بر‌می‌خاست که برای نخستین بار در مصر به شکلی موفق صورت‌بندی شده بود. در قلمرو مصر بود که مفهوم شاه-پهلوان با خدایان ادغام شد و تصویرِ ترکیبیِ یاد شده وضعیتی نهادینه شده یافت. در حدی که ایزدگونه بودنِ فرعون بخشی از ایدئولوژی رسمی حکومتی محسوب می‌شد و ضامن مشروعیت شاه بود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
این الگو به طور همزمان در میان‌رودان نیز تکامل یافت. چنان که در میانه‌ی هزاره‌ی سوم پ.م، نرام سین اکدی – نوهی شروکینِ بزرگ - در کنار نام خویش علامت ستاره‌ی &amp;quot;ایلو&amp;quot; را نقش کرد و به این ترتیب خود را با شناسه‌ی خدایان از سایر شخصیت‌ها متمایز کرد&amp;lt;ref&amp;gt;رو، ژ. بین النهرین باستان، ترجمه‌ی عبدالرضا هوشنگ مهدوی، نشر آبی، تهران، ۱۳۶۹&amp;lt;/ref&amp;gt;. با این وجود، به دلایلی جامعه‌شناختی، در زمینه‌ی غنی و پرتلاطم ایران زمین این برداشت از شاه-پهلوان چندان رواج نیافت. به شکلی که در شاهان ایلامی، گوتی، و بخش عمده‌ی شاهان میان‌رودان اثری از این ایزدگونه پنداشتنِ شاه دیده نمی‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	روایتی که کوروش از شاه-پهلوانِ ناجی به دست داد، نسخه‌ای زمینی و دنیوی از شاه-پهلوان بود که در پیوند با آیین زرتشتی و یکتاپرستی سرسختانه‌اش شکل گرفته بود، هرچند به آن محدود نمی‌شد. پس از نوآوری کوروش، که توسط جانشینانش تثبیت شد، شاهنشاهان ایرانی دیگر امکانِ خداگونه دانسته شدن را از دست دادند، چرا که از سویی به ترکیبی موفق با نقشی دیگر – یعنی نقشِ انسانیِ ناجی- دست یافته بودند، و از سوی دیگر در زمینه‌ای دینی ریشه میدواندند که یکتاپرستی محکمی در آن وجود داشت و در آن خداوندِ یگانه‌ای تعریف شده بود که فاصله‌ای بسیار با آدمیان داشت.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	به این ترتیب، اسطوره‌ی شاه-پهلوان با ظهور تمدن هخامنشی دو شاخه شد. روایت کهن‌تری که [[کارکرد]] شاه-پهلوان را بیشتر از مرتبه‌ای هستی‌شناختی تلقی می‌کرد و بر چیرگی نظم بر آشوب تمرکز داشت، با نتیجه‌ی خداگونه پنداشتنِ شاه-پهلوان، برای مدتی از صحنه کنار رفت،  و به جای آن روایتی نو نشست که بر کارکرد اخلاقی شاه-پهلوان تاکید می‌کرد. شاهان هخامنشی نه تنها بر نقشِ نظم‌دهنده و ضد آشوب خود آگاه بودند، که بر کارویژه‌ی دیگری نیز تاکید می‌کردند و آن نیز گسترش نیکی و مبارزه با بدی بود. اهمیتی که قانون‌گذاری و رعایت عدل و داد (داتَه) در شاهنشاهی هخامنشی داشت، از همین جا سرچشمه می‌گرفت، و در همین زمینه هم بود که مفهوم فره ایزدی صورت‌بندی شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	فره ایزدی، نیرو و اقتداری بود که مشروعیت شاه-‌پهلوان را برای حکمرانی تضمین می‌کرد، اما بر خلاف شاه-پهلوان خداگونه که به خاطر تبار یا سرشت اهورایی خویش شایسته‌ی این مقام بود، می‌توانست از شاه سلب شود. در صورتی که شاه کرداری ضداخلاقی مرتکب می‌شد یا گناه می‌کرد، نقشِ خویش به عنوان حامی ارزش‌های اخلاقی و رهبر سپاه نیکی در برابر شر را از دست می‌داد و به این ترتیب فره از وی جدا می‌شد. در این تعبیر، صورت‌بندی مفهوم فره که تاثیری بسیار عمیق بر نظریه‌ی سیاسی در تمدن ایرانی و تمدن‌های همسایه‌اش داشته است، پیامد طبیعیِ بازتعریف بود که در اسطوره‌ی شاه-پهلوان رخ داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	هرچند سلطه‌ی دو و نیم قرنیِ هخامنشیان بر تمام سرزمین‌های متمدنِ نیمه‌ی غربی اوراسیا، تعبیرِ کوروشی از شاه-پهلوان را جهانگیر کرد، اما روایتِ کهن‌ترِ شاه-پهلوانِ خداگونه را از میدان به در نکرد. این نسخه‌ی کهن‌تر به لطف رواداری چشم‌گیر هخامنشیان برای مدت‌ها در مصر باقی ماند و از آنجا به تمدن‌های کوچک حاشیه‌ی ایران زمین – به ویژه یونان- منتقل شد. به شکلی که وقتی جوان مقدونی دیوانه‌ای به نام اسکندر موفق شد با پشتیبانی جمعیت شناورِ بزرگِ انباشته در بالکان بر شاهنشاهی چیره شود، این نسخه‌ی دلپذیرتر را برگرفت و در فرمان مشهوری که در سال دومِ حکومتش (بهار ۳۲۳ پ.م) ‌صادر کرد، اعلام کرد که خداست و مردم باید او را بپرستند&amp;lt;ref&amp;gt;ویلکن، اولریش، اسکندر مقدونی، ترجمه‌ی حسن افشار، نشر مرکز، تهران، ۱۳۷۶&amp;lt;/ref&amp;gt;. این فرمان البته در ایران زمین با تمسخر روبرو شد، و تنها همان یونانیان و تا حدودی مصریان بودند که به آن گردن نهادند و این از آن رو بود که نسخه‌ی کهن‌ترِ تفسیر از شاه-پهلوان هنوز در این مناطق نیرو و توانی داشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	وقتی یونانیان زیر فشار پارت‌ها از ایران زمین رانده شدند، گرانیگاه جمعیتی اروپا به سمت غرب چرخیده بود و به این ترتیب وقتی شاگردانِ راست کیشِ یونانیان، یعنی رومیان بر صحنه پدیدار شدند، همین تفسیر از شاه-پهلوانِ خداگونه را بر گرفتند. تاکید آگوسوتوس اکتاویانوس بر این که همچون خدایی پرستیده شود&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;Le Glay, M., Vision, J. L., Le Bocher, Y. A History of Rome, Blackwell, 2001.&amp;lt;/ref&amp;gt;، و دیوانه‌بازی‌های امپراتوران پس از وی که جنگ‌هایی بسیار را با مردمی مانند یهودیان بر سر نصب بت خویش بر معبدها به راه می‌انداختند، در این زمینه‌ی [[معنا|معنایی]] باید فهمیده شود. چرا که یهودیان به عنوان زیرشاخه‌ای از تمدن‌های پرورده شده در دل ایران زمین، بسیار وام‌دار تمدن هخامنشی بودند و یکتاپرستی تندروانه‌ی خود را با تصویری از شاه-پهلوان درآمیخته بودند که به شدت زیر تاثیر اسطوره‌ی ناجی قرار داشت. این نکته که عیسی مسیح، که یکی از مدعیانِ عنوانِ شاه-پهلوانِ ناجی بود، پس از اعدام شدن در میان یهودیان همچنان به عنوان یک شخصیت سیاسی باقی ماند، اما در روم به پسر خدا و خودِ خدا تبدیل شد، نشانهای از ناهم‌خوانی این دو تفسیر از شاه پهلوان است، و برداشت‌های متعارضی که از یک پدیده‌ی تاریخی می‌کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	هرچند این بحث به موضوع ما ارتباطی اندک دارد، اما در اینجا باید به این نکته اشاره کنم که ظهور عیسی مسیح در یهودیه، در ابتدای کار، رخدادی صرفا سیاسی بود که با هاله‌ای از اساطیر پوشیده شده بود. عیسی، رهبری یهودی بود از شاگردان یحیی تعمید‌دهنده. او در زمانی زاده شده بود که رومیان، یهودیه و فلسطین را – که برای قرن‌ها در قلمرو ایران قرار داشت و از نظر فرهنگی با آن در پیوست بود- اشغال کرده بودند، بی آن که بتوانند بر ادعاهای شاهان پارتی بر این قلمرو چیره شوند. از این رو در آن دوران، یهودیان مرتب به شورش‌هایی دست می‌زدند که آماجش رهایی از یوغ رومیان بود، و توسط نیروهای هوادار ایران نیز حمایت می‌شد. این نکته که عیسی خود را ناجی می‌دانست، و مدعی بود برای برقراری سلطنت اخلاقی نیروهای الاهی آمده است، ادعایی سیاسی است که کاملا در چارچوب برداشت کوروشی از [[کنش]] سیاسی می‌گنجد. عیسی مشروعیت خود را به یاری سه مغ که در زمان تولدش او را تایید کرده بودند، به دست آورده بود و این نیز عنصری کاملا ایرانی بود. چرا که مغ‌ها بودند که برای نخستین بار ماجرای ناجی را تبلیغ کردند، و همان‌ها بودند که می‌توانستند ناجی بودن یا نبودنِ کسی را تشخیص دهند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
به هر صورت، اعدام زودهنگامِ عیسی مسیح توسط رومیان به امیدهای هوادارانش که در انتظار شورشی همه جانبه بودند، پایان داد. پس از آن، دین مسیحیت همگام با کوچ کردنِ تدریجی‌اش به قلمرو روم، بند ناف خود را با روایتِ کوروشی از شاه-پهلوانِ ناجی از دست داد و با روایتِ مصری از شاه-پهلوانِ خداگونه پیوند خورد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	اسطوره‌ی شاه-پهلوان نجات بخش، در ایران زمین برای هزاران سال توانایی خویش را برای شورآفرینی و زایش جریان‌های اجتماعی حفظ کرد. این اسطوره حتی امروز نیز زنده است و کافی است به فهرست طولانی مدعیان نجات بخشی در ایران زمین – از کوروش و مهرداد و اردشیر بابکان گرفته تا بابک و ابن مقنع و شاه اسماعیل صفوی- بنگریم، تا نفوذ و اقتدار این منش را دریابیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:اسطوره شناسی]][[رده: در حال ویرایش]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zaki</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88%D8%A7%D9%86&amp;diff=1306</id>
		<title>شاه-پهلوان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88%D8%A7%D9%86&amp;diff=1306"/>
		<updated>2017-06-05T15:02:22Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zaki: /* پانویس */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
	 &#039;&#039;&#039;۱.&#039;&#039;&#039; شاه-پهلوانان، رده‌ای مهم و برجسته از شخصیت‌های اساطیری را بر می‌سازند. رده‌ای که هم از نظر موقعیت ممتازشان در سلسله مراتب اقتدار دنیوی اهمیت دارند و هم از نظر پیوندی که با نیروهای قدسی و نظمِ حاکم بر گیتی پیدا می‌کنند. در واقع چنین می‌نماید که نخستین شکل از [[پهلوان|پهلوانِ]] اساطیری که در تاریخ تمدن‌های گوناگون تکامل یافته باشد، شکلی از همین شاه-پهلوان باشد. کهن‌ترین نقش‌مایه‌هایی که [[پهلوان|پهلوانی]] مسلح را در نبرد با نیروهای اهریمنی نشان می‌دهند، به شخصیتی سیاسی و پادشاهی مقتدر اشاره دارند که در چیرگی بر نیروهای دشمن‌خو و مستقر کردن نظمی نو بر قلمرو خویش کامیاب می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لوح نارمر که به ابتدای هزاره‌ی سوم پ.م تعلق دارد و یکی از کهن‌ترین نقش‌مایه‌های این رده را به دست می‌دهد، در واقع کتیبه‌ای نمادین است که ماجرای پیروزی‌های نارمر – فرعون مصر- بر دشمنانش را روایت می‌کند. به همین ترتیب، کهن‌ترین متن سومری که از نبرد شاهی به نام انمبارگسی با شاه شهری به نام ارت (احتمالا شهداد در نزدیکی کرمان) حکایت می‌کند نیز چنین وضعیتی دارد. گیلگمش نیز در ابتدای کار پادشاه شهر ارک در میان‌رودان بوده است، و به این ترتیب می‌بینیم که در تاریخ تحول [[پهلوان|پهلوانان]]، الگوهایی که این شخصیت‌ها را با پادشاه ادغام نماید، تقدم و رواج بیشتری داشته است.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	شاه-پهلوان، به این ترتیب، شکلی استعلایی شده و فرارونده از رهبرِ نظامیِ جامعه است. پادشاهی که به قدرت سیاسی دست یافته است و بر دشمنان خویش چیره شده، به ناچار باید ادعای مشروعیت خویش را با ارجاع به توانایی‌های غیرعادی و فراطبیعی‌اش تقویت کند. پادشاه از سویی به این انگاره‌ی فراانسانی نیاز دارد تا مشروعیت و مقبولیت حکومت خویش را تضمین نماید، و از سوی دیگر ناگزیر است به کردارهای بزرگی دست یازد تا این تصویر اغراق‌آمیز از انسان برتر را به پشتوانه‌ای تجربی و عینی مسلح سازد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از سوی دیگر، مردم نیز به نظامی روایی نیاز دارند تا این مشروعیت را بپذیرند و آن سلطه را تاب آورند. به این شکل، روایت‌های اساطیری مربوط به شاه-پهلوانان در دیالکتیک میان شاهان و مردم پدید می‌آید. زایش اسطوره‌ی شاه-پهلوان آمیزه‌ای پیچیده است از چندین و چند متغیر گوناگون. کردارهای شاهان تاریخی، بقایای داستان‌ها و اساطیر دیرپاتر و کهن‌تری که خاستگاه‌های چیزها را به کمک کردار ایزدان تبیین می‌کنند، انگاره‌های آرمانی از ابرانسان که در روایت‌های مردمی و قصه‌های عامیانه تبلور می‌یابد، و گه‌گاه دستگاه تبلیغاتی شاهی هوشمند – مانند شاهان نخستین هخامنشی- که روایتی رسمی از این شخصیت را پیشنهاد می‌کند، در هم آمیخته می‌شوند تا اسطوره‌ی شاه-پهلوان را پدید آورند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
نظام مشروعیت پادشاه، به این ترتیب، از شبکه‌ای نمادین تشکیل یافته است که از سویی بر سرشت غیرعادی و توانمندی‌های فراطبیعیِ شاه تاکید می‌کند، و از سوی دیگر مجموعه‌ای از کردارهای درخشان و دستاوردهای پهلوانی را به عنوان داربست این روایت ایجاب می‌کند. با این وجود، روایت‌های مربوط به شاه-پهلوان را نباید تنها همچون ترفندی سیاسی از سوی نظام مستقر سیاسی تلقی کرد. چرا که مردمان نیز برای پذیرش حاکمیت یک شاه، به روایت‌های مشروعیت بخشی از این دست نیاز دارند، و گذشته از این چشم‌داشت‌هایی از پادشاه خویش دارند که تنها در زمینه‌ی روایت‌هایی از این دست، و با تکیه بر عینیت یافتنِ کردارهای مطابق با آن طلبیده و برآورده می‌شود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
به این ترتیب، رابطه‌ی [[معنا|معناییِ]] میان پادشاه و مردمش، و همچنین ربط بین شاه و نظمِ حاکم بر جامعه در قالب روایتی داستانی صورت‌بندی می‌شود که از طرفی دلایل برتری و چیرگی شاه را به کمک متغیرهایی مانند توانایی‌های غیرعادی وی، بخت و سرنوشت بلند، یا برخورداری از لطف ایزدان توجیه می‌کند، و از طرف دیگر همچون برنامه و دستورکاری عمل می‌کند که چگونه رفتار کردن به مثابه شاهی آرمانی را به پادشاه دیکته می‌نماید و انتظارات مردم از او، و متغیرهای مهم در شایسته پنداشته شدنش را صورت‌بندی می‌نماید. روایت شاه-پهلوان، نه تنها برای شاه مشروعیت و محبوبیت به ارمغان می‌آورد، که او را به اجرای مجموعه‌ای از وظیفه‌ها و برآورده کردن شروطی کرداری پایبند می‌سازد. به این ترتیب است که شخصیت مسئله‌برانگیزی مانند شاه – که اراده و انتخابش بر زندگی شمار زیادی از آدمیان تاثیر می‌گذارد- در یک نظام اجتماعی پذیرفته می‌شود و جایگاهی معنادار و مقبول می‌یابد و حضورِ زورآورش هم تحمل شده، و هم به رسمیت شمرده می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	شاهانی که تاج و تخت را از پدران خویش به ارث می‌برند، معمولا مشکل کمتری در متقاعد کردنِ مردمشان دارند. مشروعیت ایشان در نظامی سنتی که بر خاک و خون مبتنی است، به نسبت خونی‌شان با پادشاه پیشین باز می‌گردد، و به این ترتیب این شاهان حتی بدون پشتیبانی روایتی اغراق آمیز از سجایای اخلاقی‌شان نیز می‌توانند به اداره‌ی امور مملکت بپردازند. اما کسانی که بر شاهان مستقر شورش می‌کنند، و بنیان‌گذارانی که دودمانی نو و نظمی نو را بنا می‌نهند، از چنین پشتوانه‌ی خانوادگی و تاریخی‌ای محروم هستند و به ناگزیر باید آن را در قلمروی اساطیری بازسازی کنند. از این روست که اساطیر شاه-پهلوانان، به ویژه به کسانی مربوط می‌شود که در شرایطی نامساعد، بر نظم‌های مستقر شوریده‌اند و نظمی نو را بنیاد کرده‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این [[کنش|کنشِ]] پس زدنِ قواعد مرسوم و تاسیس قوانین نو، کاری است که به ویژه در شرایط آشوب‌گونه به خوبی قابل انجام است. به هنگامِ آشفتگی است که همگان نیاز به نظمی نو را درک می‌کنند و از رهبری که در این راستا گام بردارد پیروی می‌نمایند. از این رو مهم‌ترین [[کارکرد]] شاه-پهلوانان، چیرگی بر شرایط آشوب‌زده است، و استقرار نظم بر گیتی، یعنی کاری که با [[کنش]] خلاقانه‌ی خدایان در ابتدای پیدایش گیتی همانند است. در روایت‌های اصلی و مهمِ شاه-پهلوانان، عنصرِ بازسازی نظم هستی همواره در پیوند با نیروهای قدسی قرار دارد و شاه-پهلوان با یاری ایزدان و فرشتگان است که به انجام این کار بزرگ کامیاب می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	به این ترتیب، عنصر اصلی سیمای شاه-پهلوان عبارت است از شورش بر شرایطی ستمگرانه و نامطلوب، که معمولا با آشوب و هرج و مرج هم‌سان پنداشته می‌شود. شورشی که به استقرار نظمی نو و وضع قوانینی دادگرانه و نوظهور منتهی شود، و به این ترتیب کردار شاه-پهلوان را به مرتبه‌ی [[کنش|کنشِ]] آفریدگارانِ نظمِ حاکم بر گیتی بر کشد. این [[کنش]]، در نهایت به ترسیم انگاره‌ای از شاه-پهلوان منتهی می‌شود که با سیمای خداوندِ مقتدر و ایزدانِ نیرومندِ حافظ نظم گیتی شباهتی دارد. از این رو شاه-پهلوان به خدایان می‌ماند و به همین دلیل هم در تمدن‌هایی مانند مصر و اکد، شاهان بزرگ برای خویش ماهیتی الاهی قایل بودند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&#039;&#039;&#039;۲.&#039;&#039;&#039; از نظر تاریخی، شاه-پهلوانان کهن‌ترین الگوی صورت‌بندی پهلوانان و شخصیت‌های اساطیری هستند. در ابتدای هزاره‌ی سوم پ.م و همزمان با ظهور نخستین تمدن‌های کشاورز بر کره‌ی زمین، نخستین نشانه‌های [پهلوان|پهلوانانِ]] اساطیری نیز در تمدن‌هایی مانند سومر، مصر و ایلام پدیدار شد. این [[پهلوان|پهلوانان]] همگی موقعیتی سیاسی را اشغال می‌کردند و شاهانی بودند که شرح ماجراهای دلاورانه‌شان عموما به نبرد با شاهان سرزمین‌های همسایه محدود می‌شد. [[کنش|کنشِ]] چیرگی بر دشمنان، خیلی زود با روایت‌هایی نمادین گره خورد که در آن شاه-پهلوان بر نماینده‌های اساطیریِ دیگرِ آشوب نیز گلاویز می‌شد و بر آنها غلبه می‌کرد. به این ترتیب نقش‌مایه‌ی مشهورِ پهلوانی که در حال کشتن اژدها یا جانوری وحشی است، در ارتباط با شاه-پهلوان شکل گرفت. دشمنی که شاه-پهلوان بر او غلبه می‌کرد، به تدریج به مرتبه‌ی نماینده‌ی نیروهای شر و عامل اصلیِ بروز آشوب بر زمین رسمیت یافت، و با رمزگذاریِ جانوریِ مرسوم برای نمایش عوامل آشوب‌گونه، صورت‌بندی شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	ظهور نقش‌مایه‌ی شاه-پهلوانِ اژدها اوژن، قدمتی بسیار زیاد دارد، چندان که در نخستین آثارِ به جا مانده از شاه-پهلوانان، صورت‌های نخستینِ آن  را می‌بینیم. با این وجود، همزمان با آغاز عصر آهن در قرن دوازدهم پ.م بود که این نقش‌مایه در دستان قبایل آریاییِ به کار گیرنده‌ی گردونه‌ی جنگی و آهن، به نمادی عام برای شاه-پهلوانان تبدیل شد. پیش از آن نیز این [[نماد]] از مجرای پادشاهی میتانی به هنر آشوری‌ها منتقل شد و تصویر مشهورِ شاهِ شیراوژن را پدید آورد، که بعدها برای هخامنشیان به ارث رسید و ترکیب‌هایی متنوع از چیرگی شاه بر هیولایی جانوری را نتیجه داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	نقشِ بنیادینِ شاه-پهلوان، که چیرگی بر دشمن و الغای آشوب و استقرار نظم بود، خیلی زود با عنصر اساطیری پیچیده‌ای پیوند خورد، و آن هم عنصرِ نجات بخشی بود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
نخستین متنی که در آن به ظهورِ ناجی در آخر زمان اشاره شده است، سرودهای گاهان&amp;lt;ref&amp;gt;درباره‌ی برداشت نگارنده ز گاهان بنگرید به: وکیلی، شروین، زند گاهان، ۱۳۸۸&amp;lt;/ref&amp;gt; است که در حدود قرن دوازدهم پ.م توسط زرتشت سروده شده است. در این متن، زرتشت که از باده‌ی پیروزی سرمست است و جهانگیر شدنِ دین خویش را انتظار می‌کشد، به فراز آمدن کسی اشاره می‌کند که لقبش سوشیانس –به زبان اوستایی، سَئوشیَنتَه- یعنی نجات بخش است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زرتشت به احتمال زیاد در ابتدای کار از این واژه خود را در نظر داشته است و خویش را همچون نجات بخشی می‌دیده که مردمان را از چنگال اهریمن خواهد رهاند. با این وجود، وقتی پیامبر آریایی پا به سن گذاشت و مقاومت قبایل ایرانیِ کوچگرد را در برابر آیین خویش دید، به تدریج از این باور فاصله گرفت. وقتی زرتشت در آتشکده‌ی بلخ کشته شد، بی آن که آیینش جهانگیر شده باشد، پیروانش به این باور رسیدند که منظور از سوشیانس، ابرپهلوانی از نسل او بوده که در آینده ظهور خواهد کرد و وعده‌ی پیامبر را متحقق خواهد ساخت. به این ترتیب، در روایت دینی، سوشیانس را با پسر زرتشت که نطفه‌اش نزد آناهیتا در دریاچه‌ی چیچست به امانت نهاده شده، یکسان گرفتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	با این وجود، روایتِ نجات بخش، [[کارکرد|کارکردی]] چنان ارزشمند، و سازگاری چندان عمیقی با نقشِ شاه-پهلوان داشت که پس از چند قرن توسط جنگاوران و سردارانی متعدد مورد وام‌گیری واقع شد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
هفت قرن پس از کشته شدنِ زرتشت، زمانی که آیین او با دین‌های دیگر ایران زمین درآمیخته بود و اندیشه‌ی نجات‌بخشی نیز توسط خرده فرهنگ‌های مختلف وام‌گیری شده بود، شخصیتی استثنایی ظهور کرد که دو کارِ برجسته را همزمان به انجام رساند. او از سویی اسطوره‌ی شاه-پهلوان را برای شرایط نوظهورِ ناشی از عصر کشاورزی پیشرفته بازسازی کرد، و عناصر کهن آن را زدود و عناصری جدید بدان افزود، و از سوی دیگر ادعا کرد که شاه-پهلوانی اساطیری است و این ادعا را به بهترین شکل تحقق بخشید. این شخصیت، کوروش بزرگ هخامنشی بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	کوروش، شخصیتی مهم در سیر تحول مفهوم شاه-پهلوان است. همان‌طور که در نوشتاری دیگر نشان داده‌ام&amp;lt;ref&amp;gt;برای توضیح بیشتر در مورد اشاره‌های جاری به کوروش بزرگ، بنگرید به: وکیلی، شروین، تاریخ کوروش هخامنشی، ۱۳۸۷&amp;lt;/ref&amp;gt;، کوروش بی‌تردید با آیین زرتشت آشنا بوده، و اسطوره‌ی ناجی را نیز به طور کامل می‌شناخته است. این شخصیتِ برجسته، هرچند احتمالا خود زرتشتی نبود&amp;lt;ref&amp;gt;بویس، مری، تاریخ کیش زرتشت (جلد دوم)، ترجکه همایون صنعتی زاده، نشر توس، تهران، ۱۳۷۵&amp;lt;/ref&amp;gt;، اما از سازمان تبلیغی ایشان و مغانی که کم یا بیش زیر تاثیر وی قرار گرفته بودند، برای گسترش دامنهی اقتدار خود سود جست. در تاریخ مدون فرهنگ‌های انسانی، او نخستین کسی است که ادعا کرد ناجی است. ادعایی که بعدها توسط شمار بسیار زیادی از ماجراجویانِ کامیاب یا شکست خورده تکرار شد، ولی شروط آن هرگز با کمال و انسجامِ آنچه کوروش انجام داد، برآورده نشد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	کوروش به کمک شبکه‌ی تبلیغی گسترده و نیرومندِ مغان، خویش را همچون نجات‌بخشی که وعده‌ی ظهورش بر سر زبان‌هاست، بازنمود، و وقتی به قدرت دست یافت چنان با درایت عمل کرد که همگان را به راست بودنِ این ادعا متقاعد کرد. رمزِ کامیابی دولت هخامنشی با آن گستردگی جغرافیاییِ خیره‌کننده و دوامِ دور از انتظارش، تنها در قدرت نظامی یا نوآورانه بودنِ نظم سیاسی‌اش نهفته نبود، که تا حدود زیادی به باورِ مردم در مورد ماهیت شاهنشاه بستگی داشت. باوری که حتی پس از انقراض هخامنشیان نیز تا هزاران سال دوام آورد و کلیتِ چارچوب ذهنی تمام تمدن‌ها در مورد اقتدار سیاسی را شکل داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	به این ترتیب، در حدود اواسط قرن ششم پ.م، اسطوره‌ی شاه-پهلوان که تا پیش از آن تنها به زورآوری و پیروزمندیِ شاه و چیرگی‌اش بر دشمنان تاکید می‌کرد، با روایتِ ناجی نیز در آمیخت. به این ترتیب، دو روایتِ متفاوت از کارویژه‌ی شاه-پهلوان تکامل یافت. یک روایت، تداوم همان سنت کهن بود که شاه-پهلوان را به دلیل پیوندش با نظم‌بخشی به گیتی و کارکردش به عنوان از بین برنده‌ی آشوب، با خدایان هم‌سان می‌دانست. این ایزدگونه دانستنِ شاه، از سنتی بسیار کهن بر‌می‌خاست که برای نخستین بار در مصر به شکلی موفق صورت‌بندی شده بود. در قلمرو مصر بود که مفهوم شاه-پهلوان با خدایان ادغام شد و تصویرِ ترکیبیِ یاد شده وضعیتی نهادینه شده یافت. در حدی که ایزدگونه بودنِ فرعون بخشی از ایدئولوژی رسمی حکومتی محسوب می‌شد و ضامن مشروعیت شاه بود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
این الگو به طور همزمان در میان‌رودان نیز تکامل یافت. چنان که در میانه‌ی هزاره‌ی سوم پ.م، نرام سین اکدی – نوهی شروکینِ بزرگ - در کنار نام خویش علامت ستاره‌ی &amp;quot;ایلو&amp;quot; را نقش کرد و به این ترتیب خود را با شناسه‌ی خدایان از سایر شخصیت‌ها متمایز کرد&amp;lt;ref&amp;gt;رو، ژ. بین انهرین باستان، ترجمه‌ی عبدالرضا هوشنگ مهدوی، نشر آبی، تهران، ۱۳۶۹&amp;lt;/ref&amp;gt;. با این وجود، به دلایلی جامعه‌شناختی، در زمینه‌ی غنی و پرتلاطم ایران زمین این برداشت از شاه-پهلوان چندان رواج نیافت. به شکلی که در شاهان ایلامی، گوتی، و بخش عمده‌ی شاهان میان‌رودان اثری از این ایزدگونه پنداشتنِ شاه دیده نمی‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	روایتی که کوروش از شاه-پهلوانِ ناجی به دست داد، نسخه‌ای زمینی و دنیوی از شاه-پهلوان بود که در پیوند با آیین زرتشتی و یکتاپرستی سرسختانه‌اش شکل گرفته بود، هرچند به آن محدود نمی‌شد. پس از نوآوری کوروش، که توسط جانشینانش تثبیت شد، شاهنشاهان ایرانی دیگر امکانِ خداگونه دانسته شدن را از دست دادند، چرا که از سویی به ترکیبی موفق با نقشی دیگر – یعنی نقشِ انسانیِ ناجی- دست یافته بودند، و از سوی دیگر در زمینه‌ای دینی ریشه میدواندند که یکتاپرستی محکمی در آن وجود داشت و در آن خداوندِ یگانه‌ای تعریف شده بود که فاصله‌ای بسیار با آدمیان داشت.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	به این ترتیب، اسطوره‌ی شاه-پهلوان با ظهور تمدن هخامنشی دو شاخه شد. روایت کهن‌تری که [[کارکرد]] شاه-پهلوان را بیشتر از مرتبه‌ای هستی‌شناختی تلقی می‌کرد و بر چیرگی نظم بر آشوب تمرکز داشت، با نتیجه‌ی خداگونه پنداشتنِ شاه-پهلوان، برای مدتی از صحنه کنار رفت،  و به جای آن روایتی نو نشست که بر کارکرد اخلاقی شاه-پهلوان تاکید می‌کرد. شاهان هخامنشی نه تنها بر نقشِ نظم‌دهنده و ضد آشوب خود آگاه بودند، که بر کارویژه‌ی دیگری نیز تاکید می‌کردند و آن نیز گسترش نیکی و مبارزه با بدی بود. اهمیتی که قانون‌گذاری و رعایت عدل و داد (داتَه) در شاهنشاهی هخامنشی داشت، از همین جا سرچشمه می‌گرفت، و در همین زمینه هم بود که مفهوم فره ایزدی صورت‌بندی شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	فره ایزدی، نیرو و اقتداری بود که مشروعیت شاه-‌پهلوان را برای حکمرانی تضمین می‌کرد، اما بر خلاف شاه-پهلوان خداگونه که به خاطر تبار یا سرشت اهورایی خویش شایسته‌ی این مقام بود، می‌توانست از شاه سلب شود. در صورتی که شاه کرداری ضداخلاقی مرتکب می‌شد یا گناه می‌کرد، نقشِ خویش به عنوان حامی ارزش‌های اخلاقی و رهبر سپاه نیکی در برابر شر را از دست می‌داد و به این ترتیب فره از وی جدا می‌شد. در این تعبیر، صورت‌بندی مفهوم فره که تاثیری بسیار عمیق بر نظریه‌ی سیاسی در تمدن ایرانی و تمدن‌های همسایه‌اش داشته است، پیامد طبیعیِ بازتعریف بود که در اسطوره‌ی شاه-پهلوان رخ داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	هرچند سلطه‌ی دو و نیم قرنیِ هخامنشیان بر تمام سرزمین‌های متمدنِ نیمه‌ی غربی اوراسیا، تعبیرِ کوروشی از شاه-پهلوان را جهانگیر کرد، اما روایتِ کهن‌ترِ شاه-پهلوانِ خداگونه را از میدان به در نکرد. این نسخه‌ی کهن‌تر به لطف رواداری چشم‌گیر هخامنشیان برای مدت‌ها در مصر باقی ماند و از آنجا به تمدن‌های کوچک حاشیه‌ی ایران زمین – به ویژه یونان- منتقل شد. به شکلی که وقتی جوان مقدونی دیوانه‌ای به نام اسکندر موفق شد با پشتیبانی جمعیت شناورِ بزرگِ انباشته در بالکان بر شاهنشاهی چیره شود، این نسخه‌ی دلپذیرتر را برگرفت و در فرمان مشهوری که در سال دومِ حکومتش (بهار ۳۲۳ پ.م) ‌صادر کرد، اعلام کرد که خداست و مردم باید او را بپرستند&amp;lt;ref&amp;gt;ویلکن، اولریش، اسکندر مقدونی، ترجمه‌ی حسن افشار، نشر مرکز، تهران، ۱۳۷۶&amp;lt;/ref&amp;gt;. این فرمان البته در ایران زمین با تمسخر روبرو شد، و تنها همان یونانیان و تا حدودی مصریان بودند که به آن گردن نهادند و این از آن رو بود که نسخه‌ی کهن‌ترِ تفسیر از شاه-پهلوان هنوز در این مناطق نیرو و توانی داشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	وقتی یونانیان زیر فشار پارت‌ها از ایران زمین رانده شدند، گرانیگاه جمعیتی اروپا به سمت غرب چرخیده بود و به این ترتیب وقتی شاگردانِ راست کیشِ یونانیان، یعنی رومیان بر صحنه پدیدار شدند، همین تفسیر از شاه-پهلوانِ خداگونه را بر گرفتند. تاکید آگوسوتوس اکتاویانوس بر این که همچون خدایی پرستیده شود&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;Le Glay, M., Vision, J. L., Le Bocher, Y. A History of Rome, Blackwell, 2001.&amp;lt;/ref&amp;gt;، و دیوانه‌بازی‌های امپراتوران پس از وی که جنگ‌هایی بسیار را با مردمی مانند یهودیان بر سر نصب بت خویش بر معبدها به راه می‌انداختند، در این زمینه‌ی [[معنا|معنایی]] باید فهمیده شود. چرا که یهودیان به عنوان زیرشاخه‌ای از تمدن‌های پرورده شده در دل ایران زمین، بسیار وام‌دار تمدن هخامنشی بودند و یکتاپرستی تندروانه‌ی خود را با تصویری از شاه-پهلوان درآمیخته بودند که به شدت زیر تاثیر اسطوره‌ی ناجی قرار داشت. این نکته که عیسی مسیح، که یکی از مدعیانِ عنوانِ شاه-پهلوانِ ناجی بود، پس از اعدام شدن در میان یهودیان همچنان به عنوان یک شخصیت سیاسی باقی ماند، اما در روم به پسر خدا و خودِ خدا تبدیل شد، نشانهای از ناهم‌خوانی این دو تفسیر از شاه پهلوان است، و برداشت‌های متعارضی که از یک پدیده‌ی تاریخی می‌کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	هرچند این بحث به موضوع ما ارتباطی اندک دارد، اما در اینجا باید به این نکته اشاره کنم که ظهور عیسی مسیح در یهودیه، در ابتدای کار، رخدادی صرفا سیاسی بود که با هاله‌ای از اساطیر پوشیده شده بود. عیسی، رهبری یهودی بود از شاگردان یحیی تعمید‌دهنده. او در زمانی زاده شده بود که رومیان، یهودیه و فلسطین را – که برای قرن‌ها در قلمرو ایران قرار داشت و از نظر فرهنگی با آن در پیوست بود- اشغال کرده بودند، بی آن که بتوانند بر ادعاهای شاهان پارتی بر این قلمرو چیره شوند. از این رو در آن دوران، یهودیان مرتب به شورش‌هایی دست می‌زدند که آماجش رهایی از یوغ رومیان بود، و توسط نیروهای هوادار ایران نیز حمایت می‌شد. این نکته که عیسی خود را ناجی می‌دانست، و مدعی بود برای برقراری سلطنت اخلاقی نیروهای الاهی آمده است، ادعایی سیاسی است که کاملا در چارچوب برداشت کوروشی از [[کنش]] سیاسی می‌گنجد. عیسی مشروعیت خود را به یاری سه مغ که در زمان تولدش او را تایید کرده بودند، به دست آورده بود و این نیز عنصری کاملا ایرانی بود. چرا که مغ‌ها بودند که برای نخستین بار ماجرای ناجی را تبلیغ کردند، و همان‌ها بودند که می‌توانستند ناجی بودن یا نبودنِ کسی را تشخیص دهند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
به هر صورت، اعدام زودهنگامِ عیسی مسیح توسط رومیان به امیدهای هوادارانش که در انتظار شورشی همه جانبه بودند، پایان داد. پس از آن، دین مسیحیت همگام با کوچ کردنِ تدریجی‌اش به قلمرو روم، بند ناف خود را با روایتِ کوروشی از شاه-پهلوانِ ناجی از دست داد و با روایتِ مصری از شاه-پهلوانِ خداگونه پیوند خورد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	اسطوره‌ی شاه-پهلوان نجات بخش، در ایران زمین برای هزاران سال توانایی خویش را برای شورآفرینی و زایش جریان‌های اجتماعی حفظ کرد. این اسطوره حتی امروز نیز زنده است و کافی است به فهرست طولانی مدعیان نجات بخشی در ایران زمین – از کوروش و مهرداد و اردشیر بابکان گرفته تا بابک و ابن مقنع و شاه اسماعیل صفوی- بنگریم، تا نفوذ و اقتدار این منش را دریابیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:اسطوره شناسی]][[رده: در حال ویرایش]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zaki</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88%D8%A7%D9%86&amp;diff=1303</id>
		<title>شاه-پهلوان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88%D8%A7%D9%86&amp;diff=1303"/>
		<updated>2017-06-05T13:27:04Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zaki: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
	 &#039;&#039;&#039;۱.&#039;&#039;&#039; شاه-پهلوانان، رده‌ای مهم و برجسته از شخصیت‌های اساطیری را بر می‌سازند. رده‌ای که هم از نظر موقعیت ممتازشان در سلسله مراتب اقتدار دنیوی اهمیت دارند و هم از نظر پیوندی که با نیروهای قدسی و نظمِ حاکم بر گیتی پیدا می‌کنند. در واقع چنین می‌نماید که نخستین شکل از [[پهلوان|پهلوانِ]] اساطیری که در تاریخ تمدن‌های گوناگون تکامل یافته باشد، شکلی از همین شاه-پهلوان باشد. کهن‌ترین نقش‌مایه‌هایی که [[پهلوان|پهلوانی]] مسلح را در نبرد با نیروهای اهریمنی نشان می‌دهند، به شخصیتی سیاسی و پادشاهی مقتدر اشاره دارند که در چیرگی بر نیروهای دشمن‌خو و مستقر کردن نظمی نو بر قلمرو خویش کامیاب می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لوح نارمر که به ابتدای هزاره‌ی سوم پ.م تعلق دارد و یکی از کهن‌ترین نقش‌مایه‌های این رده را به دست می‌دهد، در واقع کتیبه‌ای نمادین است که ماجرای پیروزی‌های نارمر – فرعون مصر- بر دشمنانش را روایت می‌کند. به همین ترتیب، کهن‌ترین متن سومری که از نبرد شاهی به نام انمبارگسی با شاه شهری به نام ارت (احتمالا شهداد در نزدیکی کرمان) حکایت می‌کند نیز چنین وضعیتی دارد. گیلگمش نیز در ابتدای کار پادشاه شهر ارک در میان‌رودان بوده است، و به این ترتیب می‌بینیم که در تاریخ تحول [[پهلوان|پهلوانان]]، الگوهایی که این شخصیت‌ها را با پادشاه ادغام نماید، تقدم و رواج بیشتری داشته است.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	شاه-پهلوان، به این ترتیب، شکلی استعلایی شده و فرارونده از رهبرِ نظامیِ جامعه است. پادشاهی که به قدرت سیاسی دست یافته است و بر دشمنان خویش چیره شده، به ناچار باید ادعای مشروعیت خویش را با ارجاع به توانایی‌های غیرعادی و فراطبیعی‌اش تقویت کند. پادشاه از سویی به این انگاره‌ی فراانسانی نیاز دارد تا مشروعیت و مقبولیت حکومت خویش را تضمین نماید، و از سوی دیگر ناگزیر است به کردارهای بزرگی دست یازد تا این تصویر اغراق‌آمیز از انسان برتر را به پشتوانه‌ای تجربی و عینی مسلح سازد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از سوی دیگر، مردم نیز به نظامی روایی نیاز دارند تا این مشروعیت را بپذیرند و آن سلطه را تاب آورند. به این شکل، روایت‌های اساطیری مربوط به شاه-پهلوانان در دیالکتیک میان شاهان و مردم پدید می‌آید. زایش اسطوره‌ی شاه-پهلوان آمیزه‌ای پیچیده است از چندین و چند متغیر گوناگون. کردارهای شاهان تاریخی، بقایای داستان‌ها و اساطیر دیرپاتر و کهن‌تری که خاستگاه‌های چیزها را به کمک کردار ایزدان تبیین می‌کنند، انگاره‌های آرمانی از ابرانسان که در روایت‌های مردمی و قصه‌های عامیانه تبلور می‌یابد، و گه‌گاه دستگاه تبلیغاتی شاهی هوشمند – مانند شاهان نخستین هخامنشی- که روایتی رسمی از این شخصیت را پیشنهاد می‌کند، در هم آمیخته می‌شوند تا اسطوره‌ی شاه-پهلوان را پدید آورند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
نظام مشروعیت پادشاه، به این ترتیب، از شبکه‌ای نمادین تشکیل یافته است که از سویی بر سرشت غیرعادی و توانمندی‌های فراطبیعیِ شاه تاکید می‌کند، و از سوی دیگر مجموعه‌ای از کردارهای درخشان و دستاوردهای پهلوانی را به عنوان داربست این روایت ایجاب می‌کند. با این وجود، روایت‌های مربوط به شاه-پهلوان را نباید تنها همچون ترفندی سیاسی از سوی نظام مستقر سیاسی تلقی کرد. چرا که مردمان نیز برای پذیرش حاکمیت یک شاه، به روایت‌های مشروعیت بخشی از این دست نیاز دارند، و گذشته از این چشم‌داشت‌هایی از پادشاه خویش دارند که تنها در زمینه‌ی روایت‌هایی از این دست، و با تکیه بر عینیت یافتنِ کردارهای مطابق با آن طلبیده و برآورده می‌شود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
به این ترتیب، رابطه‌ی [[معنا|معناییِ]] میان پادشاه و مردمش، و همچنین ربط بین شاه و نظمِ حاکم بر جامعه در قالب روایتی داستانی صورت‌بندی می‌شود که از طرفی دلایل برتری و چیرگی شاه را به کمک متغیرهایی مانند توانایی‌های غیرعادی وی، بخت و سرنوشت بلند، یا برخورداری از لطف ایزدان توجیه می‌کند، و از طرف دیگر همچون برنامه و دستورکاری عمل می‌کند که چگونه رفتار کردن به مثابه شاهی آرمانی را به پادشاه دیکته می‌نماید و انتظارات مردم از او، و متغیرهای مهم در شایسته پنداشته شدنش را صورت‌بندی می‌نماید. روایت شاه-پهلوان، نه تنها برای شاه مشروعیت و محبوبیت به ارمغان می‌آورد، که او را به اجرای مجموعه‌ای از وظیفه‌ها و برآورده کردن شروطی کرداری پایبند می‌سازد. به این ترتیب است که شخصیت مسئله‌برانگیزی مانند شاه – که اراده و انتخابش بر زندگی شمار زیادی از آدمیان تاثیر می‌گذارد- در یک نظام اجتماعی پذیرفته می‌شود و جایگاهی معنادار و مقبول می‌یابد و حضورِ زورآورش هم تحمل شده، و هم به رسمیت شمرده می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	شاهانی که تاج و تخت را از پدران خویش به ارث می‌برند، معمولا مشکل کمتری در متقاعد کردنِ مردمشان دارند. مشروعیت ایشان در نظامی سنتی که بر خاک و خون مبتنی است، به نسبت خونی‌شان با پادشاه پیشین باز می‌گردد، و به این ترتیب این شاهان حتی بدون پشتیبانی روایتی اغراق آمیز از سجایای اخلاقی‌شان نیز می‌توانند به اداره‌ی امور مملکت بپردازند. اما کسانی که بر شاهان مستقر شورش می‌کنند، و بنیان‌گذارانی که دودمانی نو و نظمی نو را بنا می‌نهند، از چنین پشتوانه‌ی خانوادگی و تاریخی‌ای محروم هستند و به ناگزیر باید آن را در قلمروی اساطیری بازسازی کنند. از این روست که اساطیر شاه-پهلوانان، به ویژه به کسانی مربوط می‌شود که در شرایطی نامساعد، بر نظم‌های مستقر شوریده‌اند و نظمی نو را بنیاد کرده‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این [[کنش|کنشِ]] پس زدنِ قواعد مرسوم و تاسیس قوانین نو، کاری است که به ویژه در شرایط آشوب‌گونه به خوبی قابل انجام است. به هنگامِ آشفتگی است که همگان نیاز به نظمی نو را درک می‌کنند و از رهبری که در این راستا گام بردارد پیروی می‌نمایند. از این رو مهم‌ترین [[کارکرد]] شاه-پهلوانان، چیرگی بر شرایط آشوب‌زده است، و استقرار نظم بر گیتی، یعنی کاری که با [[کنش]] خلاقانه‌ی خدایان در ابتدای پیدایش گیتی همانند است. در روایت‌های اصلی و مهمِ شاه-پهلوانان، عنصرِ بازسازی نظم هستی همواره در پیوند با نیروهای قدسی قرار دارد و شاه-پهلوان با یاری ایزدان و فرشتگان است که به انجام این کار بزرگ کامیاب می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	به این ترتیب، عنصر اصلی سیمای شاه-پهلوان عبارت است از شورش بر شرایطی ستمگرانه و نامطلوب، که معمولا با آشوب و هرج و مرج هم‌سان پنداشته می‌شود. شورشی که به استقرار نظمی نو و وضع قوانینی دادگرانه و نوظهور منتهی شود، و به این ترتیب کردار شاه-پهلوان را به مرتبه‌ی [[کنش|کنشِ]] آفریدگارانِ نظمِ حاکم بر گیتی بر کشد. این [[کنش]]، در نهایت به ترسیم انگاره‌ای از شاه-پهلوان منتهی می‌شود که با سیمای خداوندِ مقتدر و ایزدانِ نیرومندِ حافظ نظم گیتی شباهتی دارد. از این رو شاه-پهلوان به خدایان می‌ماند و به همین دلیل هم در تمدن‌هایی مانند مصر و اکد، شاهان بزرگ برای خویش ماهیتی الاهی قایل بودند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&#039;&#039;&#039;۲.&#039;&#039;&#039; از نظر تاریخی، شاه-پهلوانان کهن‌ترین الگوی صورت‌بندی پهلوانان و شخصیت‌های اساطیری هستند. در ابتدای هزاره‌ی سوم پ.م و همزمان با ظهور نخستین تمدن‌های کشاورز بر کره‌ی زمین، نخستین نشانه‌های [پهلوان|پهلوانانِ]] اساطیری نیز در تمدن‌هایی مانند سومر، مصر و ایلام پدیدار شد. این [[پهلوان|پهلوانان]] همگی موقعیتی سیاسی را اشغال می‌کردند و شاهانی بودند که شرح ماجراهای دلاورانه‌شان عموما به نبرد با شاهان سرزمین‌های همسایه محدود می‌شد. [[کنش|کنشِ]] چیرگی بر دشمنان، خیلی زود با روایت‌هایی نمادین گره خورد که در آن شاه-پهلوان بر نماینده‌های اساطیریِ دیگرِ آشوب نیز گلاویز می‌شد و بر آنها غلبه می‌کرد. به این ترتیب نقش‌مایه‌ی مشهورِ پهلوانی که در حال کشتن اژدها یا جانوری وحشی است، در ارتباط با شاه-پهلوان شکل گرفت. دشمنی که شاه-پهلوان بر او غلبه می‌کرد، به تدریج به مرتبه‌ی نماینده‌ی نیروهای شر و عامل اصلیِ بروز آشوب بر زمین رسمیت یافت، و با رمزگذاریِ جانوریِ مرسوم برای نمایش عوامل آشوب‌گونه، صورت‌بندی شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	ظهور نقش‌مایه‌ی شاه-پهلوانِ اژدها اوژن، قدمتی بسیار زیاد دارد، چندان که در نخستین آثارِ به جا مانده از شاه-پهلوانان، صورت‌های نخستینِ آن  را می‌بینیم. با این وجود، همزمان با آغاز عصر آهن در قرن دوازدهم پ.م بود که این نقش‌مایه در دستان قبایل آریاییِ به کار گیرنده‌ی گردونه‌ی جنگی و آهن، به نمادی عام برای شاه-پهلوانان تبدیل شد. پیش از آن نیز این [[نماد]] از مجرای پادشاهی میتانی به هنر آشوری‌ها منتقل شد و تصویر مشهورِ شاهِ شیراوژن را پدید آورد، که بعدها برای هخامنشیان به ارث رسید و ترکیب‌هایی متنوع از چیرگی شاه بر هیولایی جانوری را نتیجه داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	نقشِ بنیادینِ شاه-پهلوان، که چیرگی بر دشمن و الغای آشوب و استقرار نظم بود، خیلی زود با عنصر اساطیری پیچیده‌ای پیوند خورد، و آن هم عنصرِ نجات بخشی بود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
نخستین متنی که در آن به ظهورِ ناجی در آخر زمان اشاره شده است، سرودهای گاهان&amp;lt;ref&amp;gt;درباره‌ی برداشت نگارنده ز گاهان بنگرید به: وکیلی، شروین، زند گاهان، ۱۳۸۸&amp;lt;/ref&amp;gt; است که در حدود قرن دوازدهم پ.م توسط زرتشت سروده شده است. در این متن، زرتشت که از باده‌ی پیروزی سرمست است و جهانگیر شدنِ دین خویش را انتظار می‌کشد، به فراز آمدن کسی اشاره می‌کند که لقبش سوشیانس –به زبان اوستایی، سَئوشیَنتَه- یعنی نجات بخش است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زرتشت به احتمال زیاد در ابتدای کار از این واژه خود را در نظر داشته است و خویش را همچون نجات بخشی می‌دیده که مردمان را از چنگال اهریمن خواهد رهاند. با این وجود، وقتی پیامبر آریایی پا به سن گذاشت و مقاومت قبایل ایرانیِ کوچگرد را در برابر آیین خویش دید، به تدریج از این باور فاصله گرفت. وقتی زرتشت در آتشکده‌ی بلخ کشته شد، بی آن که آیینش جهانگیر شده باشد، پیروانش به این باور رسیدند که منظور از سوشیانس، ابرپهلوانی از نسل او بوده که در آینده ظهور خواهد کرد و وعده‌ی پیامبر را متحقق خواهد ساخت. به این ترتیب، در روایت دینی، سوشیانس را با پسر زرتشت که نطفه‌اش نزد آناهیتا در دریاچه‌ی چیچست به امانت نهاده شده، یکسان گرفتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	با این وجود، روایتِ نجات بخش، [[کارکرد|کارکردی]] چنان ارزشمند، و سازگاری چندان عمیقی با نقشِ شاه-پهلوان داشت که پس از چند قرن توسط جنگاوران و سردارانی متعدد مورد وام‌گیری واقع شد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
هفت قرن پس از کشته شدنِ زرتشت، زمانی که آیین او با دین‌های دیگر ایران زمین درآمیخته بود و اندیشه‌ی نجات‌بخشی نیز توسط خرده فرهنگ‌های مختلف وام‌گیری شده بود، شخصیتی استثنایی ظهور کرد که دو کارِ برجسته را همزمان به انجام رساند. او از سویی اسطوره‌ی شاه-پهلوان را برای شرایط نوظهورِ ناشی از عصر کشاورزی پیشرفته بازسازی کرد، و عناصر کهن آن را زدود و عناصری جدید بدان افزود، و از سوی دیگر ادعا کرد که شاه-پهلوانی اساطیری است و این ادعا را به بهترین شکل تحقق بخشید. این شخصیت، کوروش بزرگ هخامنشی بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	کوروش، شخصیتی مهم در سیر تحول مفهوم شاه-پهلوان است. همان‌طور که در نوشتاری دیگر نشان داده‌ام&amp;lt;ref&amp;gt;برای توضیح بیشتر در مورد اشاره‌های جاری به کوروش بزرگ، بنگرید به: وکیلی، شروین، تاریخ کوروش هخامنشی، ۱۳۸۷&amp;lt;/ref&amp;gt;، کوروش بی‌تردید با آیین زرتشت آشنا بوده، و اسطوره‌ی ناجی را نیز به طور کامل می‌شناخته است. این شخصیتِ برجسته، هرچند احتمالا خود زرتشتی نبود&amp;lt;ref&amp;gt;بویس، مری، تاریخ کیش زرتشت (جلد دوم)، ترجکه همایون صنعتی زاده، نشر توس، تهران، ۱۳۷۵&amp;lt;/ref&amp;gt;، اما از سازمان تبلیغی ایشان و مغانی که کم یا بیش زیر تاثیر وی قرار گرفته بودند، برای گسترش دامنهی اقتدار خود سود جست. در تاریخ مدون فرهنگ‌های انسانی، او نخستین کسی است که ادعا کرد ناجی است. ادعایی که بعدها توسط شمار بسیار زیادی از ماجراجویانِ کامیاب یا شکست خورده تکرار شد، ولی شروط آن هرگز با کمال و انسجامِ آنچه کوروش انجام داد، برآورده نشد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	کوروش به کمک شبکه‌ی تبلیغی گسترده و نیرومندِ مغان، خویش را همچون نجات‌بخشی که وعده‌ی ظهورش بر سر زبان‌هاست، بازنمود، و وقتی به قدرت دست یافت چنان با درایت عمل کرد که همگان را به راست بودنِ این ادعا متقاعد کرد. رمزِ کامیابی دولت هخامنشی با آن گستردگی جغرافیاییِ خیره‌کننده و دوامِ دور از انتظارش، تنها در قدرت نظامی یا نوآورانه بودنِ نظم سیاسی‌اش نهفته نبود، که تا حدود زیادی به باورِ مردم در مورد ماهیت شاهنشاه بستگی داشت. باوری که حتی پس از انقراض هخامنشیان نیز تا هزاران سال دوام آورد و کلیتِ چارچوب ذهنی تمام تمدن‌ها در مورد اقتدار سیاسی را شکل داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	به این ترتیب، در حدود اواسط قرن ششم پ.م، اسطوره‌ی شاه-پهلوان که تا پیش از آن تنها به زورآوری و پیروزمندیِ شاه و چیرگی‌اش بر دشمنان تاکید می‌کرد، با روایتِ ناجی نیز در آمیخت. به این ترتیب، دو روایتِ متفاوت از کارویژه‌ی شاه-پهلوان تکامل یافت. یک روایت، تداوم همان سنت کهن بود که شاه-پهلوان را به دلیل پیوندش با نظم‌بخشی به گیتی و کارکردش به عنوان از بین برنده‌ی آشوب، با خدایان هم‌سان می‌دانست. این ایزدگونه دانستنِ شاه، از سنتی بسیار کهن بر‌می‌خاست که برای نخستین بار در مصر به شکلی موفق صورت‌بندی شده بود. در قلمرو مصر بود که مفهوم شاه-پهلوان با خدایان ادغام شد و تصویرِ ترکیبیِ یاد شده وضعیتی نهادینه شده یافت. در حدی که ایزدگونه بودنِ فرعون بخشی از ایدئولوژی رسمی حکومتی محسوب می‌شد و ضامن مشروعیت شاه بود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
این الگو به طور همزمان در میان‌رودان نیز تکامل یافت. چنان که در میانه‌ی هزاره‌ی سوم پ.م، نرام سین اکدی – نوهی شروکینِ بزرگ - در کنار نام خویش علامت ستاره‌ی &amp;quot;ایلو&amp;quot; را نقش کرد و به این ترتیب خود را با شناسه‌ی خدایان از سایر شخصیت‌ها متمایز کرد&amp;lt;ref&amp;gt;رو، ژ. بین انهرین باستان، ترجمه‌ی عبدالرضا هوشنگ مهدوی، نشر آبی، تهران، ۱۳۶۹&amp;lt;/ref&amp;gt;. با این وجود، به دلایلی جامعه‌شناختی، در زمینه‌ی غنی و پرتلاطم ایران زمین این برداشت از شاه-پهلوان چندان رواج نیافت. به شکلی که در شاهان ایلامی، گوتی، و بخش عمده‌ی شاهان میان‌رودان اثری از این ایزدگونه پنداشتنِ شاه دیده نمی‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	روایتی که کوروش از شاه-پهلوانِ ناجی به دست داد، نسخه‌ای زمینی و دنیوی از شاه-پهلوان بود که در پیوند با آیین زرتشتی و یکتاپرستی سرسختانه‌اش شکل گرفته بود، هرچند به آن محدود نمی‌شد. پس از نوآوری کوروش، که توسط جانشینانش تثبیت شد، شاهنشاهان ایرانی دیگر امکانِ خداگونه دانسته شدن را از دست دادند، چرا که از سویی به ترکیبی موفق با نقشی دیگر – یعنی نقشِ انسانیِ ناجی- دست یافته بودند، و از سوی دیگر در زمینه‌ای دینی ریشه میدواندند که یکتاپرستی محکمی در آن وجود داشت و در آن خداوندِ یگانه‌ای تعریف شده بود که فاصله‌ای بسیار با آدمیان داشت.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	به این ترتیب، اسطوره‌ی شاه-پهلوان با ظهور تمدن هخامنشی دو شاخه شد. روایت کهن‌تری که [[کارکرد]] شاه-پهلوان را بیشتر از مرتبه‌ای هستی‌شناختی تلقی می‌کرد و بر چیرگی نظم بر آشوب تمرکز داشت، با نتیجه‌ی خداگونه پنداشتنِ شاه-پهلوان، برای مدتی از صحنه کنار رفت،  و به جای آن روایتی نو نشست که بر کارکرد اخلاقی شاه-پهلوان تاکید می‌کرد. شاهان هخامنشی نه تنها بر نقشِ نظم‌دهنده و ضد آشوب خود آگاه بودند، که بر کارویژه‌ی دیگری نیز تاکید می‌کردند و آن نیز گسترش نیکی و مبارزه با بدی بود. اهمیتی که قانون‌گذاری و رعایت عدل و داد (داتَه) در شاهنشاهی هخامنشی داشت، از همین جا سرچشمه می‌گرفت، و در همین زمینه هم بود که مفهوم فره ایزدی صورت‌بندی شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	فره ایزدی، نیرو و اقتداری بود که مشروعیت شاه-‌پهلوان را برای حکمرانی تضمین می‌کرد، اما بر خلاف شاه-پهلوان خداگونه که به خاطر تبار یا سرشت اهورایی خویش شایسته‌ی این مقام بود، می‌توانست از شاه سلب شود. در صورتی که شاه کرداری ضداخلاقی مرتکب می‌شد یا گناه می‌کرد، نقشِ خویش به عنوان حامی ارزش‌های اخلاقی و رهبر سپاه نیکی در برابر شر را از دست می‌داد و به این ترتیب فره از وی جدا می‌شد. در این تعبیر، صورت‌بندی مفهوم فره که تاثیری بسیار عمیق بر نظریه‌ی سیاسی در تمدن ایرانی و تمدن‌های همسایه‌اش داشته است، پیامد طبیعیِ بازتعریف بود که در اسطوره‌ی شاه-پهلوان رخ داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	هرچند سلطه‌ی دو و نیم قرنیِ هخامنشیان بر تمام سرزمین‌های متمدنِ نیمه‌ی غربی اوراسیا، تعبیرِ کوروشی از شاه-پهلوان را جهانگیر کرد، اما روایتِ کهن‌ترِ شاه-پهلوانِ خداگونه را از میدان به در نکرد. این نسخه‌ی کهن‌تر به لطف رواداری چشم‌گیر هخامنشیان برای مدت‌ها در مصر باقی ماند و از آنجا به تمدن‌های کوچک حاشیه‌ی ایران زمین – به ویژه یونان- منتقل شد. به شکلی که وقتی جوان مقدونی دیوانه‌ای به نام اسکندر موفق شد با پشتیبانی جمعیت شناورِ بزرگِ انباشته در بالکان بر شاهنشاهی چیره شود، این نسخه‌ی دلپذیرتر را برگرفت و در فرمان مشهوری که در سال دومِ حکومتش (بهار ۳۲۳ پ.م) ‌صادر کرد، اعلام کرد که خداست و مردم باید او را بپرستند&amp;lt;ref&amp;gt;ویلکن، اولریش، اسکندر مقدونی، ترجمه‌ی حسن افشار، نشر مرکز، تهران، ۱۳۷۶&amp;lt;/ref&amp;gt;. این فرمان البته در ایران زمین با تمسخر روبرو شد، و تنها همان یونانیان و تا حدودی مصریان بودند که به آن گردن نهادند و این از آن رو بود که نسخه‌ی کهن‌ترِ تفسیر از شاه-پهلوان هنوز در این مناطق نیرو و توانی داشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	وقتی یونانیان زیر فشار پارت‌ها از ایران زمین رانده شدند، گرانیگاه جمعیتی اروپا به سمت غرب چرخیده بود و به این ترتیب وقتی شاگردانِ راست کیشِ یونانیان، یعنی رومیان بر صحنه پدیدار شدند، همین تفسیر از شاه-پهلوانِ خداگونه را بر گرفتند. تاکید آگوسوتوس اکتاویانوس بر این که همچون خدایی پرستیده شود&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;Le Glay, M., Vision, J. L., Le Bocher, Y. A History of Rome, Blackwell, 2001.&amp;lt;/ref&amp;gt;، و دیوانه‌بازی‌های امپراتوران پس از وی که جنگ‌هایی بسیار را با مردمی مانند یهودیان بر سر نصب بت خویش بر معبدها به راه می‌انداختند، در این زمینه‌ی [[معنا|معنایی]] باید فهمیده شود. چرا که یهودیان به عنوان زیرشاخه‌ای از تمدن‌های پرورده شده در دل ایران زمین، بسیار وام‌دار تمدن هخامنشی بودند و یکتاپرستی تندروانه‌ی خود را با تصویری از شاه-پهلوان درآمیخته بودند که به شدت زیر تاثیر اسطوره‌ی ناجی قرار داشت. این نکته که عیسی مسیح، که یکی از مدعیانِ عنوانِ شاه-پهلوانِ ناجی بود، پس از اعدام شدن در میان یهودیان همچنان به عنوان یک شخصیت سیاسی باقی ماند، اما در روم به پسر خدا و خودِ خدا تبدیل شد، نشانهای از ناهم‌خوانی این دو تفسیر از شاه پهلوان است، و برداشت‌های متعارضی که از یک پدیده‌ی تاریخی می‌کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	هرچند این بحث به موضوع ما ارتباطی اندک دارد، اما در اینجا باید به این نکته اشاره کنم که ظهور عیسی مسیح در یهودیه، در ابتدای کار، رخدادی صرفا سیاسی بود که با هاله‌ای از اساطیر پوشیده شده بود. عیسی، رهبری یهودی بود از شاگردان یحیی تعمید‌دهنده. او در زمانی زاده شده بود که رومیان، یهودیه و فلسطین را – که برای قرن‌ها در قلمرو ایران قرار داشت و از نظر فرهنگی با آن در پیوست بود- اشغال کرده بودند، بی آن که بتوانند بر ادعاهای شاهان پارتی بر این قلمرو چیره شوند. از این رو در آن دوران، یهودیان مرتب به شورش‌هایی دست می‌زدند که آماجش رهایی از یوغ رومیان بود، و توسط نیروهای هوادار ایران نیز حمایت می‌شد. این نکته که عیسی خود را ناجی می‌دانست، و مدعی بود برای برقراری سلطنت اخلاقی نیروهای الاهی آمده است، ادعایی سیاسی است که کاملا در چارچوب برداشت کوروشی از [[کنش]] سیاسی می‌گنجد. عیسی مشروعیت خود را به یاری سه مغ که در زمان تولدش او را تایید کرده بودند، به دست آورده بود و این نیز عنصری کاملا ایرانی بود. چرا که مغ‌ها بودند که برای نخستین بار ماجرای ناجی را تبلیغ کردند، و همان‌ها بودند که می‌توانستند ناجی بودن یا نبودنِ کسی را تشخیص دهند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
به هر صورت، اعدام زودهنگامِ عیسی مسیح توسط رومیان به امیدهای هوادارانش که در انتظار شورشی همه جانبه بودند، پایان داد. پس از آن، دین مسیحیت همگام با کوچ کردنِ تدریجی‌اش به قلمرو روم، بند ناف خود را با روایتِ کوروشی از شاه-پهلوانِ ناجی از دست داد و با روایتِ مصری از شاه-پهلوانِ خداگونه پیوند خورد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	اسطوره‌ی شاه-پهلوان نجات بخش، در ایران زمین برای هزاران سال توانایی خویش را برای شورآفرینی و زایش جریان‌های اجتماعی حفظ کرد. این اسطوره حتی امروز نیز زنده است و کافی است به فهرست طولانی مدعیان نجات بخشی در ایران زمین – از کوروش و مهرداد و اردشیر بابکان گرفته تا بابک و ابن مقنع و شاه اسماعیل صفوی- بنگریم، تا نفوذ و اقتدار این منش را دریابیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:اسطوره شناسی]][[رده: در حال ویرایش]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zaki</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88%D8%A7%D9%86&amp;diff=1194</id>
		<title>شاه-پهلوان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88%D8%A7%D9%86&amp;diff=1194"/>
		<updated>2017-05-28T20:48:42Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zaki: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
	 &#039;&#039;&#039;1.&#039;&#039;&#039; شاه-پهلوانان، رده‌ای مهم و برجسته از شخصیت‌های اساطیری را بر می‌سازند. رده‌ای که هم از نظر موقعیت ممتازشان در سلسله مراتب اقتدار دنیوی اهمیت دارند و هم از نظر پیوندی که با نیروهای قدسی و نظمِ حاکم بر گیتی پیدا می‌کنند. در واقع چنین می‌نماید که نخستین شکل از [[پهلوان|پهلوانِ]] اساطیری که در تاریخ تمدن‌های گوناگون تکامل یافته باشد، شکلی از همین شاه-پهلوان باشد. کهن‌ترین نقش‌مایه‌هایی که [[پهلوان|پهلوانی]] مسلح را در نبرد با نیروهای اهریمنی نشان می‌دهند، به شخصیتی سیاسی و پادشاهی مقتدر اشاره دارند که در چیرگی بر نیروهای دشمن‌خو و مستقر کردن نظمی نو بر قلمرو خویش کامیاب می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لوح نارمر که به ابتدای هزاره‌ی سوم پ.م تعلق دارد و یکی از کهن‌ترین نقش‌مایه‌های این رده را به دست می‌دهد، در واقع کتیبه‌ای نمادین است که ماجرای پیروزی‌های نارمر – فرعون مصر- بر دشمنانش را روایت می‌کند. به همین ترتیب، کهن‌ترین متن سومری که از نبرد شاهی به نام انمبارگسی با شاه شهری به نام ارت (احتمالا شهداد در نزدیکی کرمان) حکایت می‌کند نیز چنین وضعیتی دارد. گیلگمش نیز در ابتدای کار پادشاه شهر ارک در میان‌رودان بوده است، و به این ترتیب می‌بینیم که در تاریخ تحول [[پهلوان|پهلوانان]]، الگوهایی که این شخصیت‌ها را با پادشاه ادغام نماید، تقدم و رواج بیشتری داشته است.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	شاه-پهلوان، به این ترتیب، شکلی استعلایی شده و فرارونده از رهبرِ نظامیِ جامعه است. پادشاهی که به قدرت سیاسی دست یافته است و بر دشمنان خویش چیره شده، به ناچار باید ادعای مشروعیت خویش را با ارجاع به توانایی‌های غیرعادی و فراطبیعی‌اش تقویت کند. پادشاه از سویی به این انگاره‌ی فراانسانی نیاز دارد تا مشروعیت و مقبولیت حکومت خویش را تضمین نماید، و از سوی دیگر ناگزیر است به کردارهای بزرگی دست یازد تا این تصویر اغراق‌آمیز از انسان برتر را به پشتوانه‌ای تجربی و عینی مسلح سازد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از سوی دیگر، مردم نیز به نظامی روایی نیاز دارند تا این مشروعیت را بپذیرند و آن سلطه را تاب آورند. به این شکل، روایت‌های اساطیری مربوط به شاه-پهلوانان در دیالکتیک میان شاهان و مردم پدید می‌آید. زایش اسطوره‌ی شاه-پهلوان آمیزه‌ای پیچیده است از چندین و چند متغیر گوناگون. کردارهای شاهان تاریخی، بقایای داستان‌ها و اساطیر دیرپاتر و کهن‌تری که خاستگاه‌های چیزها را به کمک کردار ایزدان تبیین می‌کنند، انگاره‌های آرمانی از ابرانسان که در روایت‌های مردمی و قصه‌های عامیانه تبلور می‌یابد، و گه‌گاه دستگاه تبلیغاتی شاهی هوشمند – مانند شاهان نخستین هخامنشی- که روایتی رسمی از این شخصیت را پیشنهاد می‌کند، در هم آمیخته می‌شوند تا اسطوره‌ی شاه-پهلوان را پدید آورند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
نظام مشروعیت پادشاه، به این ترتیب، از شبکه‌ای نمادین تشکیل یافته است که از سویی بر سرشت غیرعادی و توانمندی‌های فراطبیعیِ شاه تاکید می‌کند، و از سوی دیگر مجموعه‌ای از کردارهای درخشان و دستاوردهای پهلوانی را به عنوان داربست این روایت ایجاب می‌کند. با این وجود، روایت‌های مربوط به شاه-پهلوان را نباید تنها همچون ترفندی سیاسی از سوی نظام مستقر سیاسی تلقی کرد. چرا که مردمان نیز برای پذیرش حاکمیت یک شاه، به روایت‌های مشروعیت بخشی از این دست نیاز دارند، و گذشته از این چشم‌داشت‌هایی از پادشاه خویش دارند که تنها در زمینه‌ی روایت‌هایی از این دست، و با تکیه بر عینیت یافتنِ کردارهای مطابق با آن طلبیده و برآورده می‌شود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
به این ترتیب، رابطه‌ی [[معنا|معناییِ]] میان پادشاه و مردمش، و همچنین ربط بین شاه و نظمِ حاکم بر جامعه در قالب روایتی داستانی صورت‌بندی می‌شود که از طرفی دلایل برتری و چیرگی شاه را به کمک متغیرهایی مانند توانایی‌های غیرعادی وی، بخت و سرنوشت بلند، یا برخورداری از لطف ایزدان توجیه می‌کند، و از طرف دیگر همچون برنامه و دستورکاری عمل می‌کند که چگونه رفتار کردن به مثابه شاهی آرمانی را به پادشاه دیکته می‌نماید و انتظارات مردم از او، و متغیرهای مهم در شایسته پنداشته شدنش را صورت‌بندی می‌نماید. روایت شاه-پهلوان، نه تنها برای شاه مشروعیت و محبوبیت به ارمغان می‌آورد، که او را به اجرای مجموعه‌ای از وظیفه‌ها و برآورده کردن شروطی کرداری پایبند می‌سازد. به این ترتیب است که شخصیت مسئله‌برانگیزی مانند شاه – که اراده و انتخابش بر زندگی شمار زیادی از آدمیان تاثیر می‌گذارد- در یک نظام اجتماعی پذیرفته می‌شود و جایگاهی معنادار و مقبول می‌یابد و حضورِ زورآورش هم تحمل شده، و هم به رسمیت شمرده می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	شاهانی که تاج و تخت را از پدران خویش به ارث می‌برند، معمولا مشکل کمتری در متقاعد کردنِ مردمشان دارند. مشروعیت ایشان در نظامی سنتی که بر خاک و خون مبتنی است، به نسبت خونی‌شان با پادشاه پیشین باز می‌گردد، و به این ترتیب این شاهان حتی بدون پشتیبانی روایتی اغراق آمیز از سجایای اخلاقی‌شان نیز می‌توانند به اداره‌ی امور مملکت بپردازند. اما کسانی که بر شاهان مستقر شورش می‌کنند، و بنیان‌گذارانی که دودمانی نو و نظمی نو را بنا می‌نهند، از چنین پشتوانه‌ی خانوادگی و تاریخی‌ای محروم هستند و به ناگزیر باید آن را در قلمروی اساطیری بازسازی کنند. از این روست که اساطیر شاه-پهلوانان، به ویژه به کسانی مربوط می‌شود که در شرایطی نامساعد، بر نظم‌های مستقر شوریده‌اند و نظمی نو را بنیاد کرده‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این [[کنش|کنشِ]] پس زدنِ قواعد مرسوم و تاسیس قوانین نو، کاری است که به ویژه در شرایط آشوب‌گونه به خوبی قابل انجام است. به هنگامِ آشفتگی است که همگان نیاز به نظمی نو را درک می‌کنند و از رهبری که در این راستا گام بردارد پیروی می‌نمایند. از این رو مهم‌ترین [[کارکرد]] شاه-پهلوانان، چیرگی بر شرایط آشوب‌زده است، و استقرار نظم بر گیتی، یعنی کاری که با [[کنش]] خلاقانه‌ی خدایان در ابتدای پیدایش گیتی همانند است. در روایت‌های اصلی و مهمِ شاه-پهلوانان، عنصرِ بازسازی نظم هستی همواره در پیوند با نیروهای قدسی قرار دارد و شاه-پهلوان با یاری ایزدان و فرشتگان است که به انجام این کار بزرگ کامیاب می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	به این ترتیب، عنصر اصلی سیمای شاه-پهلوان عبارت است از شورش بر شرایطی ستمگرانه و نامطلوب، که معمولا با آشوب و هرج و مرج هم‌سان پنداشته می‌شود. شورشی که به استقرار نظمی نو و وضع قوانینی دادگرانه و نوظهور منتهی شود، و به این ترتیب کردار شاه-پهلوان را به مرتبه‌ی [[کنش|کنشِ]] آفریدگارانِ نظمِ حاکم بر گیتی بر کشد. این [[کنش]]، در نهایت به ترسیم انگاره‌ای از شاه-پهلوان منتهی می‌شود که با سیمای خداوندِ مقتدر و ایزدانِ نیرومندِ حافظ نظم گیتی شباهتی دارد. از این رو شاه-پهلوان به خدایان می‌ماند و به همین دلیل هم در تمدن‌هایی مانند مصر و اکد، شاهان بزرگ برای خویش ماهیتی الاهی قایل بودند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&#039;&#039;&#039;2.&#039;&#039;&#039; از نظر تاریخی، شاه-پهلوانان کهن‌ترین الگوی صورت‌بندی پهلوانان و شخصیت‌های اساطیری هستند. در ابتدای هزاره‌ی سوم پ.م و همزمان با ظهور نخستین تمدن‌های کشاورز بر کره‌ی زمین، نخستین نشانه‌های [پهلوان|پهلوانانِ]] اساطیری نیز در تمدن‌هایی مانند سومر، مصر و ایلام پدیدار شد. این [[پهلوان|پهلوانان]] همگی موقعیتی سیاسی را اشغال می‌کردند و شاهانی بودند که شرح ماجراهای دلاورانه‌شان عموما به نبرد با شاهان سرزمین‌های همسایه محدود می‌شد. [[کنش|کنشِ]] چیرگی بر دشمنان، خیلی زود با روایت‌هایی نمادین گره خورد که در آن شاه-پهلوان بر نماینده‌های اساطیریِ دیگرِ آشوب نیز گلاویز می‌شد و بر آنها غلبه می‌کرد. به این ترتیب نقش‌مایه‌ی مشهورِ پهلوانی که در حال کشتن اژدها یا جانوری وحشی است، در ارتباط با شاه-پهلوان شکل گرفت. دشمنی که شاه-پهلوان بر او غلبه می‌کرد، به تدریج به مرتبه‌ی نماینده‌ی نیروهای شر و عامل اصلیِ بروز آشوب بر زمین رسمیت یافت، و با رمزگذاریِ جانوریِ مرسوم برای نمایش عوامل آشوب‌گونه، صورت‌بندی شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	ظهور نقش‌مایه‌ی شاه-پهلوانِ اژدها اوژن، قدمتی بسیار زیاد دارد، چندان که در نخستین آثارِ به جا مانده از شاه-پهلوانان، صورت‌های نخستینِ آن  را می‌بینیم. با این وجود، همزمان با آغاز عصر آهن در قرن دوازدهم پ.م بود که این نقش‌مایه در دستان قبایل آریاییِ به کار گیرنده‌ی گردونه‌ی جنگی و آهن، به نمادی عام برای شاه-پهلوانان تبدیل شد. پیش از آن نیز این [[نماد]] از مجرای پادشاهی میتانی به هنر آشوری‌ها منتقل شد و تصویر مشهورِ شاهِ شیراوژن را پدید آورد، که بعدها برای هخامنشیان به ارث رسید و ترکیب‌هایی متنوع از چیرگی شاه بر هیولایی جانوری را نتیجه داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	نقشِ بنیادینِ شاه-پهلوان، که چیرگی بر دشمن و الغای آشوب و استقرار نظم بود، خیلی زود با عنصر اساطیری پیچیده‌ای پیوند خورد، و آن هم عنصرِ نجات بخشی بود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
نخستین متنی که در آن به ظهورِ ناجی در آخر زمان اشاره شده است، سرودهای گاهان&amp;lt;ref&amp;gt;&amp;lt;/ref&amp;gt; است که در حدود قرن دوازدهم پ.م توسط زرتشت سروده شده است. در این متن، زرتشت که از باده‌ی پیروزی سرمست است و جهانگیر شدنِ دین خویش را انتظار می‌کشد، به فراز آمدن کسی اشاره می‌کند که لقبش سوشیانس –به زبان اوستایی، سَئوشیَنتَه- یعنی نجات بخش است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زرتشت به احتمال زیاد در ابتدای کار از این واژه خود را در نظر داشته است و خویش را همچون نجات بخشی می‌دیده که مردمان را از چنگال اهریمن خواهد رهاند. با این وجود، وقتی پیامبر آریایی پا به سن گذاشت و مقاومت قبایل ایرانیِ کوچگرد را در برابر آیین خویش دید، به تدریج از این باور فاصله گرفت. وقتی زرتشت در آتشکده‌ی بلخ کشته شد، بی آن که آیینش جهانگیر شده باشد، پیروانش به این باور رسیدند که منظور از سوشیانس، ابرپهلوانی از نسل او بوده که در آینده ظهور خواهد کرد و وعده‌ی پیامبر را متحقق خواهد ساخت. به این ترتیب، در روایت دینی، سوشیانس را با پسر زرتشت که نطفه‌اش نزد آناهیتا در دریاچه‌ی چیچست به امانت نهاده شده، یکسان گرفتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	با این وجود، روایتِ نجات بخش، [[کارکرد|کارکردی]] چنان ارزشمند، و سازگاری چندان عمیقی با نقشِ شاه-پهلوان داشت که پس از چند قرن توسط جنگاوران و سردارانی متعدد مورد وام‌گیری واقع شد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
هفت قرن پس از کشته شدنِ زرتشت، زمانی که آیین او با دین‌های دیگر ایران زمین درآمیخته بود و اندیشه‌ی نجات‌بخشی نیز توسط خرده فرهنگ‌های مختلف وام‌گیری شده بود، شخصیتی استثنایی ظهور کرد که دو کارِ برجسته را همزمان به انجام رساند. او از سویی اسطوره‌ی شاه-پهلوان را برای شرایط نوظهورِ ناشی از عصر کشاورزی پیشرفته بازسازی کرد، و عناصر کهن آن را زدود و عناصری جدید بدان افزود، و از سوی دیگر ادعا کرد که شاه-پهلوانی اساطیری است و این ادعا را به بهترین شکل تحقق بخشید. این شخصیت، کوروش بزرگ هخامنشی بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	کوروش، شخصیتی مهم در سیر تحول مفهوم شاه-پهلوان است. همان‌طور که در نوشتاری دیگر نشان داده‌ام&amp;lt;ref&amp;gt;&amp;lt;/ref&amp;gt;، کوروش بی‌تردید با آیین زرتشت آشنا بوده، و اسطوره‌ی ناجی را نیز به طور کامل می‌شناخته است. این شخصیتِ برجسته، هرچند احتمالا خود زرتشتی نبود&amp;lt;ref&amp;gt;&amp;lt;/ref&amp;gt;، اما از سازمان تبلیغی ایشان و مغانی که کم یا بیش زیر تاثیر وی قرار گرفته بودند، برای گسترش دامنهی اقتدار خود سود جست. در تاریخ مدون فرهنگ‌های انسانی، او نخستین کسی است که ادعا کرد ناجی است. ادعایی که بعدها توسط شمار بسیار زیادی از ماجراجویانِ کامیاب یا شکست خورده تکرار شد، ولی شروط آن هرگز با کمال و انسجامِ آنچه کوروش انجام داد، برآورده نشد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	کوروش به کمک شبکه‌ی تبلیغی گسترده و نیرومندِ مغان، خویش را همچون نجات‌بخشی که وعده‌ی ظهورش بر سر زبان‌هاست، بازنمود، و وقتی به قدرت دست یافت چنان با درایت عمل کرد که همگان را به راست بودنِ این ادعا متقاعد کرد. رمزِ کامیابی دولت هخامنشی با آن گستردگی جغرافیاییِ خیره‌کننده و دوامِ دور از انتظارش، تنها در قدرت نظامی یا نوآورانه بودنِ نظم سیاسی‌اش نهفته نبود، که تا حدود زیادی به باورِ مردم در مورد ماهیت شاهنشاه بستگی داشت. باوری که حتی پس از انقراض هخامنشیان نیز تا هزاران سال دوام آورد و کلیتِ چارچوب ذهنی تمام تمدن‌ها در مورد اقتدار سیاسی را شکل داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	به این ترتیب، در حدود اواسط قرن ششم پ.م، اسطوره‌ی شاه-پهلوان که تا پیش از آن تنها به زورآوری و پیروزمندیِ شاه و چیرگی‌اش بر دشمنان تاکید می‌کرد، با روایتِ ناجی نیز در آمیخت. به این ترتیب، دو روایتِ متفاوت از کارویژه‌ی شاه-پهلوان تکامل یافت. یک روایت، تداوم همان سنت کهن بود که شاه-پهلوان را به دلیل پیوندش با نظم‌بخشی به گیتی و کارکردش به عنوان از بین برنده‌ی آشوب، با خدایان هم‌سان می‌دانست. این ایزدگونه دانستنِ شاه، از سنتی بسیار کهن بر‌می‌خاست که برای نخستین بار در مصر به شکلی موفق صورت‌بندی شده بود. در قلمرو مصر بود که مفهوم شاه-پهلوان با خدایان ادغام شد و تصویرِ ترکیبیِ یاد شده وضعیتی نهادینه شده یافت. در حدی که ایزدگونه بودنِ فرعون بخشی از ایدئولوژی رسمی حکومتی محسوب می‌شد و ضامن مشروعیت شاه بود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
این الگو به طور همزمان در میان‌رودان نیز تکامل یافت. چنان که در میانه‌ی هزاره‌ی سوم پ.م، نرام سین اکدی – نوهی شروکینِ بزرگ - در کنار نام خویش علامت ستاره‌ی &amp;quot;ایلو&amp;quot; را نقش کرد و به این ترتیب خود را با شناسه‌ی خدایان از سایر شخصیت‌ها متمایز کرد&amp;lt;ref&amp;gt;&amp;lt;/ref&amp;gt;. با این وجود، به دلایلی جامعه‌شناختی، در زمینه‌ی غنی و پرتلاطم ایران زمین این برداشت از شاه-پهلوان چندان رواج نیافت. به شکلی که در شاهان ایلامی، گوتی، و بخش عمده‌ی شاهان میان‌رودان اثری از این ایزدگونه پنداشتنِ شاه دیده نمی‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	روایتی که کوروش از شاه-پهلوانِ ناجی به دست داد، نسخه‌ای زمینی و دنیوی از شاه-پهلوان بود که در پیوند با آیین زرتشتی و یکتاپرستی سرسختانه‌اش شکل گرفته بود، هرچند به آن محدود نمی‌شد. پس از نوآوری کوروش، که توسط جانشینانش تثبیت شد، شاهنشاهان ایرانی دیگر امکانِ خداگونه دانسته شدن را از دست دادند، چرا که از سویی به ترکیبی موفق با نقشی دیگر – یعنی نقشِ انسانیِ ناجی- دست یافته بودند، و از سوی دیگر در زمینه‌ای دینی ریشه میدواندند که یکتاپرستی محکمی در آن وجود داشت و در آن خداوندِ یگانه‌ای تعریف شده بود که فاصله‌ای بسیار با آدمیان داشت.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	به این ترتیب، اسطوره‌ی شاه-پهلوان با ظهور تمدن هخامنشی دو شاخه شد. روایت کهن‌تری که [[کارکرد]] شاه-پهلوان را بیشتر از مرتبه‌ای هستی‌شناختی تلقی می‌کرد و بر چیرگی نظم بر آشوب تمرکز داشت، با نتیجه‌ی خداگونه پنداشتنِ شاه-پهلوان، برای مدتی از صحنه کنار رفت،  و به جای آن روایتی نو نشست که بر کارکرد اخلاقی شاه-پهلوان تاکید می‌کرد. شاهان هخامنشی نه تنها بر نقشِ نظم‌دهنده و ضد آشوب خود آگاه بودند، که بر کارویژه‌ی دیگری نیز تاکید می‌کردند و آن نیز گسترش نیکی و مبارزه با بدی بود. اهمیتی که قانون‌گذاری و رعایت عدل و داد (داتَه) در شاهنشاهی هخامنشی داشت، از همین جا سرچشمه می‌گرفت، و در همین زمینه هم بود که مفهوم فره ایزدی صورت‌بندی شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	فره ایزدی، نیرو و اقتداری بود که مشروعیت شاه-‌پهلوان را برای حکمرانی تضمین می‌کرد، اما بر خلاف شاه-پهلوان خداگونه که به خاطر تبار یا سرشت اهورایی خویش شایسته‌ی این مقام بود، می‌توانست از شاه سلب شود. در صورتی که شاه کرداری ضداخلاقی مرتکب می‌شد یا گناه می‌کرد، نقشِ خویش به عنوان حامی ارزش‌های اخلاقی و رهبر سپاه نیکی در برابر شر را از دست می‌داد و به این ترتیب فره از وی جدا می‌شد. در این تعبیر، صورت‌بندی مفهوم فره که تاثیری بسیار عمیق بر نظریه‌ی سیاسی در تمدن ایرانی و تمدن‌های همسایه‌اش داشته است، پیامد طبیعیِ بازتعریف بود که در اسطوره‌ی شاه-پهلوان رخ داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	هرچند سلطه‌ی دو و نیم قرنیِ هخامنشیان بر تمام سرزمین‌های متمدنِ نیمه‌ی غربی اوراسیا، تعبیرِ کوروشی از شاه-پهلوان را جهانگیر کرد، اما روایتِ کهن‌ترِ شاه-پهلوانِ خداگونه را از میدان به در نکرد. این نسخه‌ی کهن‌تر به لطف رواداری چشم‌گیر هخامنشیان برای مدت‌ها در مصر باقی ماند و از آنجا به تمدن‌های کوچک حاشیه‌ی ایران زمین – به ویژه یونان- منتقل شد. به شکلی که وقتی جوان مقدونی دیوانه‌ای به نام اسکندر موفق شد با پشتیبانی جمعیت شناورِ بزرگِ انباشته در بالکان بر شاهنشاهی چیره شود، این نسخه‌ی دلپذیرتر را برگرفت و در فرمان مشهوری که در سال دومِ حکومتش (بهار 323 پ.م) ‌صادر کرد، اعلام کرد که خداست و مردم باید او را بپرستند&amp;lt;ref&amp;gt;&amp;lt;/ref&amp;gt;. این فرمان البته در ایران زمین با تمسخر روبرو شد، و تنها همان یونانیان و تا حدودی مصریان بودند که به آن گردن نهادند و این از آن رو بود که نسخه‌ی کهن‌ترِ تفسیر از شاه-پهلوان هنوز در این مناطق نیرو و توانی داشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	وقتی یونانیان زیر فشار پارت‌ها از ایران زمین رانده شدند، گرانیگاه جمعیتی اروپا به سمت غرب چرخیده بود و به این ترتیب وقتی شاگردانِ راست کیشِ یونانیان، یعنی رومیان بر صحنه پدیدار شدند، همین تفسیر از شاه-پهلوانِ خداگونه را بر گرفتند. تاکید آگوسوتوس اکتاویانوس بر این که همچون خدایی پرستیده شود&amp;lt;ref&amp;gt;&amp;lt;/ref&amp;gt;، و دیوانه‌بازی‌های امپراتوران پس از وی که جنگ‌هایی بسیار را با مردمی مانند یهودیان بر سر نصب بت خویش بر معبدها به راه می‌انداختند، در این زمینه‌ی [[معنا|معنایی]] باید فهمیده شود. چرا که یهودیان به عنوان زیرشاخه‌ای از تمدن‌های پرورده شده در دل ایران زمین، بسیار وام‌دار تمدن هخامنشی بودند و یکتاپرستی تندروانه‌ی خود را با تصویری از شاه-پهلوان درآمیخته بودند که به شدت زیر تاثیر اسطوره‌ی ناجی قرار داشت. این نکته که عیسی مسیح، که یکی از مدعیانِ عنوانِ شاه-پهلوانِ ناجی بود، پس از اعدام شدن در میان یهودیان همچنان به عنوان یک شخصیت سیاسی باقی ماند، اما در روم به پسر خدا و خودِ خدا تبدیل شد، نشانهای از ناهم‌خوانی این دو تفسیر از شاه پهلوان است، و برداشت‌های متعارضی که از یک پدیده‌ی تاریخی می‌کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	هرچند این بحث به موضوع ما ارتباطی اندک دارد، اما در اینجا باید به این نکته اشاره کنم که ظهور عیسی مسیح در یهودیه، در ابتدای کار، رخدادی صرفا سیاسی بود که با هاله‌ای از اساطیر پوشیده شده بود. عیسی، رهبری یهودی بود از شاگردان یحیی تعمید‌دهنده. او در زمانی زاده شده بود که رومیان، یهودیه و فلسطین را – که برای قرن‌ها در قلمرو ایران قرار داشت و از نظر فرهنگی با آن در پیوست بود- اشغال کرده بودند، بی آن که بتوانند بر ادعاهای شاهان پارتی بر این قلمرو چیره شوند. از این رو در آن دوران، یهودیان مرتب به شورش‌هایی دست می‌زدند که آماجش رهایی از یوغ رومیان بود، و توسط نیروهای هوادار ایران نیز حمایت می‌شد. این نکته که عیسی خود را ناجی می‌دانست، و مدعی بود برای برقراری سلطنت اخلاقی نیروهای الاهی آمده است، ادعایی سیاسی است که کاملا در چارچوب برداشت کوروشی از [[کنش]] سیاسی می‌گنجد. عیسی مشروعیت خود را به یاری سه مغ که در زمان تولدش او را تایید کرده بودند، به دست آورده بود و این نیز عنصری کاملا ایرانی بود. چرا که مغ‌ها بودند که برای نخستین بار ماجرای ناجی را تبلیغ کردند، و همان‌ها بودند که می‌توانستند ناجی بودن یا نبودنِ کسی را تشخیص دهند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
به هر صورت، اعدام زودهنگامِ عیسی مسیح توسط رومیان به امیدهای هوادارانش که در انتظار شورشی همه جانبه بودند، پایان داد. پس از آن، دین مسیحیت همگام با کوچ کردنِ تدریجی‌اش به قلمرو روم، بند ناف خود را با روایتِ کوروشی از شاه-پهلوانِ ناجی از دست داد و با روایتِ مصری از شاه-پهلوانِ خداگونه پیوند خورد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	اسطوره‌ی شاه-پهلوان نجات بخش، در ایران زمین برای هزاران سال توانایی خویش را برای شورآفرینی و زایش جریان‌های اجتماعی حفظ کرد. این اسطوره حتی امروز نیز زنده است و کافی است به فهرست طولانی مدعیان نجات بخشی در ایران زمین – از کوروش و مهرداد و اردشیر بابکان گرفته تا بابک و ابن مقنع و شاه اسماعیل صفوی- بنگریم، تا نفوذ و اقتدار این منش را دریابیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:اسطوره شناسی]][[رده: در حال ویرایش]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zaki</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88%D8%A7%D9%86&amp;diff=1193</id>
		<title>شاه-پهلوان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88%D8%A7%D9%86&amp;diff=1193"/>
		<updated>2017-05-28T20:20:50Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zaki: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
	&#039;&#039;&#039;1.&#039;&#039;&#039; شاه-پهلوانان، رده‌ای مهم و برجسته از شخصیت‌های اساطیری را بر می‌سازند. رده‌ای که هم از نظر موقعیت ممتازشان در سلسله مراتب اقتدار دنیوی اهمیت دارند و هم از نظر پیوندی که با نیروهای قدسی و نظمِ حاکم بر گیتی پیدا می‌کنند. در واقع چنین می‌نماید که نخستین شکل از [[پهلوان|پهلوانِ]] اساطیری که در تاریخ تمدن‌های گوناگون تکامل یافته باشد، شکلی از همین شاه-پهلوان باشد. کهن‌ترین نقش‌مایه‌هایی که [[پهلوان|پهلوانی]] مسلح را در نبرد با نیروهای اهریمنی نشان می‌دهند، به شخصیتی سیاسی و پادشاهی مقتدر اشاره دارند که در چیرگی بر نیروهای دشمن‌خو و مستقر کردن نظمی نو بر قلمرو خویش کامیاب می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لوح نارمر که به ابتدای هزاره‌ی سوم پ.م تعلق دارد و یکی از کهن‌ترین نقش‌مایه‌های این رده را به دست می‌دهد، در واقع کتیبه‌ای نمادین است که ماجرای پیروزی‌های نارمر – فرعون مصر- بر دشمنانش را روایت می‌کند. به همین ترتیب، کهن‌ترین متن سومری که از نبرد شاهی به نام انمبارگسی با شاه شهری به نام ارت (احتمالا شهداد در نزدیکی کرمان) حکایت می‌کند نیز چنین وضعیتی دارد. گیلگمش نیز در ابتدای کار پادشاه شهر ارک در میان‌رودان بوده است، و به این ترتیب می‌بینیم که در تاریخ تحول [[پهلوان|پهلوانان]]، الگوهایی که این شخصیت‌ها را با پادشاه ادغام نماید، تقدم و رواج بیشتری داشته است.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	شاه-پهلوان، به این ترتیب، شکلی استعلایی شده و فرارونده از رهبرِ نظامیِ جامعه است. پادشاهی که به قدرت سیاسی دست یافته است و بر دشمنان خویش چیره شده، به ناچار باید ادعای مشروعیت خویش را با ارجاع به توانایی‌های غیرعادی و فراطبیعی‌اش تقویت کند. پادشاه از سویی به این انگاره‌ی فراانسانی نیاز دارد تا مشروعیت و مقبولیت حکومت خویش را تضمین نماید، و از سوی دیگر ناگزیر است به کردارهای بزرگی دست یازد تا این تصویر اغراق‌آمیز از انسان برتر را به پشتوانه‌ای تجربی و عینی مسلح سازد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از سوی دیگر، مردم نیز به نظامی روایی نیاز دارند تا این مشروعیت را بپذیرند و آن سلطه را تاب آورند. به این شکل، روایت‌های اساطیری مربوط به شاه-پهلوانان در دیالکتیک میان شاهان و مردم پدید می‌آید. زایش اسطوره‌ی شاه-پهلوان آمیزه‌ای پیچیده است از چندین و چند متغیر گوناگون. کردارهای شاهان تاریخی، بقایای داستان‌ها و اساطیر دیرپاتر و کهن‌تری که خاستگاه‌های چیزها را به کمک کردار ایزدان تبیین می‌کنند، انگاره‌های آرمانی از ابرانسان که در روایت‌های مردمی و قصه‌های عامیانه تبلور می‌یابد، و گه‌گاه دستگاه تبلیغاتی شاهی هوشمند – مانند شاهان نخستین هخامنشی- که روایتی رسمی از این شخصیت را پیشنهاد می‌کند، در هم آمیخته می‌شوند تا اسطوره‌ی شاه-پهلوان را پدید آورند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
نظام مشروعیت پادشاه، به این ترتیب، از شبکه‌ای نمادین تشکیل یافته است که از سویی بر سرشت غیرعادی و توانمندی‌های فراطبیعیِ شاه تاکید می‌کند، و از سوی دیگر مجموعه‌ای از کردارهای درخشان و دستاوردهای پهلوانی را به عنوان داربست این روایت ایجاب می‌کند. با این وجود، روایت‌های مربوط به شاه-پهلوان را نباید تنها همچون ترفندی سیاسی از سوی نظام مستقر سیاسی تلقی کرد. چرا که مردمان نیز برای پذیرش حاکمیت یک شاه، به روایت‌های مشروعیت بخشی از این دست نیاز دارند، و گذشته از این چشم‌داشت‌هایی از پادشاه خویش دارند که تنها در زمینه‌ی روایت‌هایی از این دست، و با تکیه بر عینیت یافتنِ کردارهای مطابق با آن طلبیده و برآورده می‌شود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
به این ترتیب، رابطه‌ی [[معنا|معناییِ]] میان پادشاه و مردمش، و همچنین ربط بین شاه و نظمِ حاکم بر جامعه در قالب روایتی داستانی صورت‌بندی می‌شود که از طرفی دلایل برتری و چیرگی شاه را به کمک متغیرهایی مانند توانایی‌های غیرعادی وی، بخت و سرنوشت بلند، یا برخورداری از لطف ایزدان توجیه می‌کند، و از طرف دیگر همچون برنامه و دستورکاری عمل می‌کند که چگونه رفتار کردن به مثابه شاهی آرمانی را به پادشاه دیکته می‌نماید و انتظارات مردم از او، و متغیرهای مهم در شایسته پنداشته شدنش را صورت‌بندی می‌نماید. روایت شاه-پهلوان، نه تنها برای شاه مشروعیت و محبوبیت به ارمغان می‌آورد، که او را به اجرای مجموعه‌ای از وظیفه‌ها و برآورده کردن شروطی کرداری پایبند می‌سازد. به این ترتیب است که شخصیت مسئله‌برانگیزی مانند شاه – که اراده و انتخابش بر زندگی شمار زیادی از آدمیان تاثیر می‌گذارد- در یک نظام اجتماعی پذیرفته می‌شود و جایگاهی معنادار و مقبول می‌یابد و حضورِ زورآورش هم تحمل شده، و هم به رسمیت شمرده می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	شاهانی که تاج و تخت را از پدران خویش به ارث می‌برند، معمولا مشکل کمتری در متقاعد کردنِ مردمشان دارند. مشروعیت ایشان در نظامی سنتی که بر خاک و خون مبتنی است، به نسبت خونی‌شان با پادشاه پیشین باز می‌گردد، و به این ترتیب این شاهان حتی بدون پشتیبانی روایتی اغراق آمیز از سجایای اخلاقی‌شان نیز می‌توانند به اداره‌ی امور مملکت بپردازند. اما کسانی که بر شاهان مستقر شورش می‌کنند، و بنیان‌گذارانی که دودمانی نو و نظمی نو را بنا می‌نهند، از چنین پشتوانه‌ی خانوادگی و تاریخی‌ای محروم هستند و به ناگزیر باید آن را در قلمروی اساطیری بازسازی کنند. از این روست که اساطیر شاه-پهلوانان، به ویژه به کسانی مربوط می‌شود که در شرایطی نامساعد، بر نظم‌های مستقر شوریده‌اند و نظمی نو را بنیاد کرده‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این [[کنش|کنشِ]] پس زدنِ قواعد مرسوم و تاسیس قوانین نو، کاری است که به ویژه در شرایط آشوب‌گونه به خوبی قابل انجام است. به هنگامِ آشفتگی است که همگان نیاز به نظمی نو را درک می‌کنند و از رهبری که در این راستا گام بردارد پیروی می‌نمایند. از این رو مهم‌ترین [[کارکرد]] شاه-پهلوانان، چیرگی بر شرایط آشوب‌زده است، و استقرار نظم بر گیتی، یعنی کاری که با [[کنش]] خلاقانه‌ی خدایان در ابتدای پیدایش گیتی همانند است. در روایت‌های اصلی و مهمِ شاه-پهلوانان، عنصرِ بازسازی نظم هستی همواره در پیوند با نیروهای قدسی قرار دارد و شاه-پهلوان با یاری ایزدان و فرشتگان است که به انجام این کار بزرگ کامیاب می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	به این ترتیب، عنصر اصلی سیمای شاه-پهلوان عبارت است از شورش بر شرایطی ستمگرانه و نامطلوب، که معمولا با آشوب و هرج و مرج هم‌سان پنداشته می‌شود. شورشی که به استقرار نظمی نو و وضع قوانینی دادگرانه و نوظهور منتهی شود، و به این ترتیب کردار شاه-پهلوان را به مرتبه‌ی [[کنش|کنشِ]] آفریدگارانِ نظمِ حاکم بر گیتی بر کشد. این [[کنش]]، در نهایت به ترسیم انگاره‌ای از شاه-پهلوان منتهی می‌شود که با سیمای خداوندِ مقتدر و ایزدانِ نیرومندِ حافظ نظم گیتی شباهتی دارد. از این رو شاه-پهلوان به خدایان می‌ماند و به همین دلیل هم در تمدن‌هایی مانند مصر و اکد، شاهان بزرگ برای خویش ماهیتی الاهی قایل بودند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&#039;&#039;&#039;2.&#039;&#039;&#039; از نظر تاریخی، شاه-پهلوانان کهن‌ترین الگوی صورت‌بندی پهلوانان و شخصیت‌های اساطیری هستند. در ابتدای هزاره‌ی سوم پ.م و همزمان با ظهور نخستین تمدن‌های کشاورز بر کره‌ی زمین، نخستین نشانه‌های [پهلوان|پهلوانانِ]] اساطیری نیز در تمدن‌هایی مانند سومر، مصر و ایلام پدیدار شد. این [[پهلوان|پهلوانان]] همگی موقعیتی سیاسی را اشغال می‌کردند و شاهانی بودند که شرح ماجراهای دلاورانه‌شان عموما به نبرد با شاهان سرزمین‌های همسایه محدود می‌شد. [[کنش|کنشِ]] چیرگی بر دشمنان، خیلی زود با روایت‌هایی نمادین گره خورد که در آن شاه-پهلوان بر نماینده‌های اساطیریِ دیگرِ آشوب نیز گلاویز می‌شد و بر آنها غلبه می‌کرد. به این ترتیب نقش‌مایه‌ی مشهورِ پهلوانی که در حال کشتن اژدها یا جانوری وحشی است، در ارتباط با شاه-پهلوان شکل گرفت. دشمنی که شاه-پهلوان بر او غلبه می‌کرد، به تدریج به مرتبه‌ی نماینده‌ی نیروهای شر و عامل اصلیِ بروز آشوب بر زمین رسمیت یافت، و با رمزگذاریِ جانوریِ مرسوم برای نمایش عوامل آشوب‌گونه، صورت‌بندی شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	ظهور نقش‌مایه‌ی شاه-پهلوانِ اژدها اوژن، قدمتی بسیار زیاد دارد، چندان که در نخستین آثارِ به جا مانده از شاه-پهلوانان، صورت‌های نخستینِ آن  را می‌بینیم. با این وجود، همزمان با آغاز عصر آهن در قرن دوازدهم پ.م بود که این نقش‌مایه در دستان قبایل آریاییِ به کار گیرنده‌ی گردونه‌ی جنگی و آهن، به نمادی عام برای شاه-پهلوانان تبدیل شد. پیش از آن نیز این [[نماد]] از مجرای پادشاهی میتانی به هنر آشوری‌ها منتقل شد و تصویر مشهورِ شاهِ شیراوژن را پدید آورد، که بعدها برای هخامنشیان به ارث رسید و ترکیب‌هایی متنوع از چیرگی شاه بر هیولایی جانوری را نتیجه داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	نقشِ بنیادینِ شاه-پهلوان، که چیرگی بر دشمن و الغای آشوب و استقرار نظم بود، خیلی زود با عنصر اساطیری پیچیده‌ای پیوند خورد، و آن هم عنصرِ نجات بخشی بود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
نخستین متنی که در آن به ظهورِ ناجی در آخر زمان اشاره شده است، سرودهای گاهان&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد|نویسنده=وکیلی، شروین}}&amp;lt;/ref&amp;gt; است که در حدود قرن دوازدهم پ.م توسط زرتشت سروده شده است. در این متن، زرتشت که از باده‌ی پیروزی سرمست است و جهانگیر شدنِ دین خویش را انتظار می‌کشد، به فراز آمدن کسی اشاره می‌کند که لقبش سوشیانس –به زبان اوستایی، سَئوشیَنتَه- یعنی نجات بخش است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زرتشت به احتمال زیاد در ابتدای کار از این واژه خود را در نظر داشته است و خویش را همچون نجات بخشی می‌دیده که مردمان را از چنگال اهریمن خواهد رهاند. با این وجود، وقتی پیامبر آریایی پا به سن گذاشت و مقاومت قبایل ایرانیِ کوچگرد را در برابر آیین خویش دید، به تدریج از این باور فاصله گرفت. وقتی زرتشت در آتشکده‌ی بلخ کشته شد، بی آن که آیینش جهانگیر شده باشد، پیروانش به این باور رسیدند که منظور از سوشیانس، ابرپهلوانی از نسل او بوده که در آینده ظهور خواهد کرد و وعده‌ی پیامبر را متحقق خواهد ساخت. به این ترتیب، در روایت دینی، سوشیانس را با پسر زرتشت که نطفه‌اش نزد آناهیتا در دریاچه‌ی چیچست به امانت نهاده شده، یکسان گرفتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	با این وجود، روایتِ نجات بخش، [[کارکرد|کارکردی]] چنان ارزشمند، و سازگاری چندان عمیقی با نقشِ شاه-پهلوان داشت که پس از چند قرن توسط جنگاوران و سردارانی متعدد مورد وام‌گیری واقع شد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
هفت قرن پس از کشته شدنِ زرتشت، زمانی که آیین او با دین‌های دیگر ایران زمین درآمیخته بود و اندیشه‌ی نجات‌بخشی نیز توسط خرده فرهنگ‌های مختلف وام‌گیری شده بود، شخصیتی استثنایی ظهور کرد که دو کارِ برجسته را همزمان به انجام رساند. او از سویی اسطوره‌ی شاه-پهلوان را برای شرایط نوظهورِ ناشی از عصر کشاورزی پیشرفته بازسازی کرد، و عناصر کهن آن را زدود و عناصری جدید بدان افزود، و از سوی دیگر ادعا کرد که شاه-پهلوانی اساطیری است و این ادعا را به بهترین شکل تحقق بخشید. این شخصیت، کوروش بزرگ هخامنشی بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	کوروش، شخصیتی مهم در سیر تحول مفهوم شاه-پهلوان است. همان‌طور که در نوشتاری دیگر نشان داده‌ام ررررررررررررررر، کوروش بی‌تردید با آیین زرتشت آشنا بوده، و اسطوره‌ی ناجی را نیز به طور کامل می‌شناخته است. این شخصیتِ برجسته، هرچند احتمالا خود زرتشتی نبود ررررررررر، اما از سازمان تبلیغی ایشان و مغانی که کم یا بیش زیر تاثیر وی قرار گرفته بودند، برای گسترش دامنهی اقتدار خود سود جست. در تاریخ مدون فرهنگ‌های انسانی، او نخستین کسی است که ادعا کرد ناجی است. ادعایی که بعدها توسط شمار بسیار زیادی از ماجراجویانِ کامیاب یا شکست خورده تکرار شد، ولی شروط آن هرگز با کمال و انسجامِ آنچه کوروش انجام داد، برآورده نشد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	کوروش به کمک شبکه‌ی تبلیغی گسترده و نیرومندِ مغان، خویش را همچون نجات‌بخشی که وعده‌ی ظهورش بر سر زبان‌هاست، بازنمود، و وقتی به قدرت دست یافت چنان با درایت عمل کرد که همگان را به راست بودنِ این ادعا متقاعد کرد. رمزِ کامیابی دولت هخامنشی با آن گستردگی جغرافیاییِ خیره‌کننده و دوامِ دور از انتظارش، تنها در قدرت نظامی یا نوآورانه بودنِ نظم سیاسی‌اش نهفته نبود، که تا حدود زیادی به باورِ مردم در مورد ماهیت شاهنشاه بستگی داشت. باوری که حتی پس از انقراض هخامنشیان نیز تا هزاران سال دوام آورد و کلیتِ چارچوب ذهنی تمام تمدن‌ها در مورد اقتدار سیاسی را شکل داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	به این ترتیب، در حدود اواسط قرن ششم پ.م، اسطوره‌ی شاه-پهلوان که تا پیش از آن تنها به زورآوری و پیروزمندیِ شاه و چیرگی‌اش بر دشمنان تاکید می‌کرد، با روایتِ ناجی نیز در آمیخت. به این ترتیب، دو روایتِ متفاوت از کارویژه‌ی شاه-پهلوان تکامل یافت. یک روایت، تداوم همان سنت کهن بود که شاه-پهلوان را به دلیل پیوندش با نظم‌بخشی به گیتی و کارکردش به عنوان از بین برنده‌ی آشوب، با خدایان هم‌سان می‌دانست. این ایزدگونه دانستنِ شاه، از سنتی بسیار کهن بر‌می‌خاست که برای نخستین بار در مصر به شکلی موفق صورت‌بندی شده بود. در قلمرو مصر بود که مفهوم شاه-پهلوان با خدایان ادغام شد و تصویرِ ترکیبیِ یاد شده وضعیتی نهادینه شده یافت. در حدی که ایزدگونه بودنِ فرعون بخشی از ایدئولوژی رسمی حکومتی محسوب می‌شد و ضامن مشروعیت شاه بود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
این الگو به طور همزمان در میان‌رودان نیز تکامل یافت. چنان که در میانه‌ی هزاره‌ی سوم پ.م، نرام سین اکدی – نوهی شروکینِ بزرگ - در کنار نام خویش علامت ستاره‌ی &amp;quot;ایلو&amp;quot; را نقش کرد و به این ترتیب خود را با شناسه‌ی خدایان از سایر شخصیت‌ها متمایز کرد ررررررررر. با این وجود، به دلایلی جامعه‌شناختی، در زمینه‌ی غنی و پرتلاطم ایران زمین این برداشت از شاه-پهلوان چندان رواج نیافت. به شکلی که در شاهان ایلامی، گوتی، و بخش عمده‌ی شاهان میان‌رودان اثری از این ایزدگونه پنداشتنِ شاه دیده نمی‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	روایتی که کوروش از شاه-پهلوانِ ناجی به دست داد، نسخه‌ای زمینی و دنیوی از شاه-پهلوان بود که در پیوند با آیین زرتشتی و یکتاپرستی سرسختانه‌اش شکل گرفته بود، هرچند به آن محدود نمی‌شد. پس از نوآوری کوروش، که توسط جانشینانش تثبیت شد، شاهنشاهان ایرانی دیگر امکانِ خداگونه دانسته شدن را از دست دادند، چرا که از سویی به ترکیبی موفق با نقشی دیگر – یعنی نقشِ انسانیِ ناجی- دست یافته بودند، و از سوی دیگر در زمینه‌ای دینی ریشه میدواندند که یکتاپرستی محکمی در آن وجود داشت و در آن خداوندِ یگانه‌ای تعریف شده بود که فاصله‌ای بسیار با آدمیان داشت.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	به این ترتیب، اسطوره‌ی شاه-پهلوان با ظهور تمدن هخامنشی دو شاخه شد. روایت کهن‌تری که [[کارکرد]] شاه-پهلوان را بیشتر از مرتبه‌ای هستی‌شناختی تلقی می‌کرد و بر چیرگی نظم بر آشوب تمرکز داشت، با نتیجه‌ی خداگونه پنداشتنِ شاه-پهلوان، برای مدتی از صحنه کنار رفت،  و به جای آن روایتی نو نشست که بر کارکرد اخلاقی شاه-پهلوان تاکید می‌کرد. شاهان هخامنشی نه تنها بر نقشِ نظم‌دهنده و ضد آشوب خود آگاه بودند، که بر کارویژه‌ی دیگری نیز تاکید می‌کردند و آن نیز گسترش نیکی و مبارزه با بدی بود. اهمیتی که قانون‌گذاری و رعایت عدل و داد (داتَه) در شاهنشاهی هخامنشی داشت، از همین جا سرچشمه می‌گرفت، و در همین زمینه هم بود که مفهوم فره ایزدی صورت‌بندی شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	فره ایزدی، نیرو و اقتداری بود که مشروعیت شاه-‌پهلوان را برای حکمرانی تضمین می‌کرد، اما بر خلاف شاه-پهلوان خداگونه که به خاطر تبار یا سرشت اهورایی خویش شایسته‌ی این مقام بود، می‌توانست از شاه سلب شود. در صورتی که شاه کرداری ضداخلاقی مرتکب می‌شد یا گناه می‌کرد، نقشِ خویش به عنوان حامی ارزش‌های اخلاقی و رهبر سپاه نیکی در برابر شر را از دست می‌داد و به این ترتیب فره از وی جدا می‌شد. در این تعبیر، صورت‌بندی مفهوم فره که تاثیری بسیار عمیق بر نظریه‌ی سیاسی در تمدن ایرانی و تمدن‌های همسایه‌اش داشته است، پیامد طبیعیِ بازتعریف بود که در اسطوره‌ی شاه-پهلوان رخ داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	هرچند سلطه‌ی دو و نیم قرنیِ هخامنشیان بر تمام سرزمین‌های متمدنِ نیمه‌ی غربی اوراسیا، تعبیرِ کوروشی از شاه-پهلوان را جهانگیر کرد، اما روایتِ کهن‌ترِ شاه-پهلوانِ خداگونه را از میدان به در نکرد. این نسخه‌ی کهن‌تر به لطف رواداری چشم‌گیر هخامنشیان برای مدت‌ها در مصر باقی ماند و از آنجا به تمدن‌های کوچک حاشیه‌ی ایران زمین – به ویژه یونان- منتقل شد. به شکلی که وقتی جوان مقدونی دیوانه‌ای به نام اسکندر موفق شد با پشتیبانی جمعیت شناورِ بزرگِ انباشته در بالکان بر شاهنشاهی چیره شود، این نسخه‌ی دلپذیرتر را برگرفت و در فرمان مشهوری که در سال دومِ حکومتش (بهار 323 پ.م) ‌صادر کرد، اعلام کرد که خداست و مردم باید او را بپرستند رررررررررر. این فرمان البته در ایران زمین با تمسخر روبرو شد، و تنها همان یونانیان و تا حدودی مصریان بودند که به آن گردن نهادند و این از آن رو بود که نسخه‌ی کهن‌ترِ تفسیر از شاه-پهلوان هنوز در این مناطق نیرو و توانی داشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	وقتی یونانیان زیر فشار پارت‌ها از ایران زمین رانده شدند، گرانیگاه جمعیتی اروپا به سمت غرب چرخیده بود و به این ترتیب وقتی شاگردانِ راست کیشِ یونانیان، یعنی رومیان بر صحنه پدیدار شدند، همین تفسیر از شاه-پهلوانِ خداگونه را بر گرفتند. تاکید آگوسوتوس اکتاویانوس بر این که همچون خدایی پرستیده شود رررررررر، و دیوانه‌بازی‌های امپراتوران پس از وی که جنگ‌هایی بسیار را با مردمی مانند یهودیان بر سر نصب بت خویش بر معبدها به راه می‌انداختند، در این زمینه‌ی [[معنا|معنایی]] باید فهمیده شود. چرا که یهودیان به عنوان زیرشاخه‌ای از تمدن‌های پرورده شده در دل ایران زمین، بسیار وام‌دار تمدن هخامنشی بودند و یکتاپرستی تندروانه‌ی خود را با تصویری از شاه-پهلوان درآمیخته بودند که به شدت زیر تاثیر اسطوره‌ی ناجی قرار داشت. این نکته که عیسی مسیح، که یکی از مدعیانِ عنوانِ شاه-پهلوانِ ناجی بود، پس از اعدام شدن در میان یهودیان همچنان به عنوان یک شخصیت سیاسی باقی ماند، اما در روم به پسر خدا و خودِ خدا تبدیل شد، نشانهای از ناهم‌خوانی این دو تفسیر از شاه پهلوان است، و برداشت‌های متعارضی که از یک پدیده‌ی تاریخی می‌کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	هرچند این بحث به موضوع ما ارتباطی اندک دارد، اما در اینجا باید به این نکته اشاره کنم که ظهور عیسی مسیح در یهودیه، در ابتدای کار، رخدادی صرفا سیاسی بود که با هاله‌ای از اساطیر پوشیده شده بود. عیسی، رهبری یهودی بود از شاگردان یحیی تعمید‌دهنده. او در زمانی زاده شده بود که رومیان، یهودیه و فلسطین را – که برای قرن‌ها در قلمرو ایران قرار داشت و از نظر فرهنگی با آن در پیوست بود- اشغال کرده بودند، بی آن که بتوانند بر ادعاهای شاهان پارتی بر این قلمرو چیره شوند. از این رو در آن دوران، یهودیان مرتب به شورش‌هایی دست می‌زدند که آماجش رهایی از یوغ رومیان بود، و توسط نیروهای هوادار ایران نیز حمایت می‌شد. این نکته که عیسی خود را ناجی می‌دانست، و مدعی بود برای برقراری سلطنت اخلاقی نیروهای الاهی آمده است، ادعایی سیاسی است که کاملا در چارچوب برداشت کوروشی از [[کنش]] سیاسی می‌گنجد. عیسی مشروعیت خود را به یاری سه مغ که در زمان تولدش او را تایید کرده بودند، به دست آورده بود و این نیز عنصری کاملا ایرانی بود. چرا که مغ‌ها بودند که برای نخستین بار ماجرای ناجی را تبلیغ کردند، و همان‌ها بودند که می‌توانستند ناجی بودن یا نبودنِ کسی را تشخیص دهند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
به هر صورت، اعدام زودهنگامِ عیسی مسیح توسط رومیان به امیدهای هوادارانش که در انتظار شورشی همه جانبه بودند، پایان داد. پس از آن، دین مسیحیت همگام با کوچ کردنِ تدریجی‌اش به قلمرو روم، بند ناف خود را با روایتِ کوروشی از شاه-پهلوانِ ناجی از دست داد و با روایتِ مصری از شاه-پهلوانِ خداگونه پیوند خورد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	اسطوره‌ی شاه-پهلوان نجات بخش، در ایران زمین برای هزاران سال توانایی خویش را برای شورآفرینی و زایش جریان‌های اجتماعی حفظ کرد. این اسطوره حتی امروز نیز زنده است و کافی است به فهرست طولانی مدعیان نجات بخشی در ایران زمین – از کوروش و مهرداد و اردشیر بابکان گرفته تا بابک و ابن مقنع و شاه اسماعیل صفوی- بنگریم، تا نفوذ و اقتدار این منش را دریابیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:اسطوره شناسی]][[رده: در حال ویرایش]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zaki</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88%D8%A7%D9%86&amp;diff=1192</id>
		<title>شاه-پهلوان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88%D8%A7%D9%86&amp;diff=1192"/>
		<updated>2017-05-28T19:00:30Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zaki: صفحه‌ای جدید حاوی « 	&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;1.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; شاه-پهلوانان، رده‌ای مهم و برجسته از شخصیت‌های اساطیری را بر می‌سازن...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
	&#039;&#039;&#039;1.&#039;&#039;&#039; شاه-پهلوانان، رده‌ای مهم و برجسته از شخصیت‌های اساطیری را بر می‌سازند. رده‌ای که هم از نظر موقعیت ممتازشان در سلسله مراتب اقتدار دنیوی اهمیت دارند و هم از نظر پیوندی که با نیروهای قدسی و نظمِ حاکم بر گیتی پیدا می‌کنند. در واقع چنین می‌نماید که نخستین شکل از [[پهلوان|پهلوانِ]] اساطیری که در تاریخ تمدن‌های گوناگون تکامل یافته باشد، شکلی از همین شاه-پهلوان باشد. کهن‌ترین نقش‌مایه‌هایی که [[پهلوان|پهلوانی]] مسلح را در نبرد با نیروهای اهریمنی نشان می‌دهند، به شخصیتی سیاسی و پادشاهی مقتدر اشاره دارند که در چیرگی بر نیروهای دشمن‌خو و مستقر کردن نظمی نو بر قلمرو خویش کامیاب می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لوح نارمر که به ابتدای هزاره‌ی سوم پ.م تعلق دارد و یکی از کهن‌ترین نقش‌مایه‌های این رده را به دست می‌دهد، در واقع کتیبه‌ای نمادین است که ماجرای پیروزی‌های نارمر – فرعون مصر- بر دشمنانش را روایت می‌کند. به همین ترتیب، کهن‌ترین متن سومری که از نبرد شاهی به نام انمبارگسی با شاه شهری به نام ارت (احتمالا شهداد در نزدیکی کرمان) حکایت می‌کند نیز چنین وضعیتی دارد. گیلگمش نیز در ابتدای کار پادشاه شهر ارک در میان‌رودان بوده است، و به این ترتیب می‌بینیم که در تاریخ تحول [[پهلوان|پهلوانان]]، الگوهایی که این شخصیت‌ها را با پادشاه ادغام نماید، تقدم و رواج بیشتری داشته است.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	شاه-پهلوان، به این ترتیب، شکلی استعلایی شده و فرارونده از رهبرِ نظامیِ جامعه است. پادشاهی که به قدرت سیاسی دست یافته است و بر دشمنان خویش چیره شده، به ناچار باید ادعای مشروعیت خویش را با ارجاع به توانایی‌های غیرعادی و فراطبیعی‌اش تقویت کند. پادشاه از سویی به این انگاره‌ی فراانسانی نیاز دارد تا مشروعیت و مقبولیت حکومت خویش را تضمین نماید، و از سوی دیگر ناگزیر است به کردارهای بزرگی دست یازد تا این تصویر اغراق‌آمیز از انسان برتر را به پشتوانه‌ای تجربی و عینی مسلح سازد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از سوی دیگر، مردم نیز به نظامی روایی نیاز دارند تا این مشروعیت را بپذیرند و آن سلطه را تاب آورند. به این شکل، روایت‌های اساطیری مربوط به شاه-پهلوانان در دیالکتیک میان شاهان و مردم پدید می‌آید. زایش اسطوره‌ی شاه-پهلوان آمیزه‌ای پیچیده است از چندین و چند متغیر گوناگون. کردارهای شاهان تاریخی، بقایای داستان‌ها و اساطیر دیرپاتر و کهن‌تری که خاستگاه‌های چیزها را به کمک کردار ایزدان تبیین می‌کنند، انگاره‌های آرمانی از ابرانسان که در روایت‌های مردمی و قصه‌های عامیانه تبلور می‌یابد، و گه‌گاه دستگاه تبلیغاتی شاهی هوشمند – مانند شاهان نخستین هخامنشی- که روایتی رسمی از این شخصیت را پیشنهاد می‌کند، در هم آمیخته می‌شوند تا اسطوره‌ی شاه-پهلوان را پدید آورند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
نظام مشروعیت پادشاه، به این ترتیب، از شبکه‌ای نمادین تشکیل یافته است که از سویی بر سرشت غیرعادی و توانمندی‌های فراطبیعیِ شاه تاکید می‌کند، و از سوی دیگر مجموعه‌ای از کردارهای درخشان و دستاوردهای پهلوانی را به عنوان داربست این روایت ایجاب می‌کند. با این وجود، روایت‌های مربوط به شاه-پهلوان را نباید تنها همچون ترفندی سیاسی از سوی نظام مستقر سیاسی تلقی کرد. چرا که مردمان نیز برای پذیرش حاکمیت یک شاه، به روایت‌های مشروعیت بخشی از این دست نیاز دارند، و گذشته از این چشم‌داشت‌هایی از پادشاه خویش دارند که تنها در زمینه‌ی روایت‌هایی از این دست، و با تکیه بر عینیت یافتنِ کردارهای مطابق با آن طلبیده و برآورده می‌شود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
به این ترتیب، رابطه‌ی [[معنا|معناییِ]] میان پادشاه و مردمش، و همچنین ربط بین شاه و نظمِ حاکم بر جامعه در قالب روایتی داستانی صورت‌بندی می‌شود که از طرفی دلایل برتری و چیرگی شاه را به کمک متغیرهایی مانند توانایی‌های غیرعادی وی، بخت و سرنوشت بلند، یا برخورداری از لطف ایزدان توجیه می‌کند، و از طرف دیگر همچون برنامه و دستورکاری عمل می‌کند که چگونه رفتار کردن به مثابه شاهی آرمانی را به پادشاه دیکته می‌نماید و انتظارات مردم از او، و متغیرهای مهم در شایسته پنداشته شدنش را صورت‌بندی می‌نماید. روایت شاه-پهلوان، نه تنها برای شاه مشروعیت و محبوبیت به ارمغان می‌آورد، که او را به اجرای مجموعه‌ای از وظیفه‌ها و برآورده کردن شروطی کرداری پایبند می‌سازد. به این ترتیب است که شخصیت مسئله‌برانگیزی مانند شاه – که اراده و انتخابش بر زندگی شمار زیادی از آدمیان تاثیر می‌گذارد- در یک نظام اجتماعی پذیرفته می‌شود و جایگاهی معنادار و مقبول می‌یابد و حضورِ زورآورش هم تحمل شده، و هم به رسمیت شمرده می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	شاهانی که تاج و تخت را از پدران خویش به ارث می‌برند، معمولا مشکل کمتری در متقاعد کردنِ مردمشان دارند. مشروعیت ایشان در نظامی سنتی که بر خاک و خون مبتنی است، به نسبت خونی‌شان با پادشاه پیشین باز می‌گردد، و به این ترتیب این شاهان حتی بدون پشتیبانی روایتی اغراق آمیز از سجایای اخلاقی‌شان نیز می‌توانند به اداره‌ی امور مملکت بپردازند. اما کسانی که بر شاهان مستقر شورش می‌کنند، و بنیان‌گذارانی که دودمانی نو و نظمی نو را بنا می‌نهند، از چنین پشتوانه‌ی خانوادگی و تاریخی‌ای محروم هستند و به ناگزیر باید آن را در قلمروی اساطیری بازسازی کنند. از این روست که اساطیر شاه-پهلوانان، به ویژه به کسانی مربوط می‌شود که در شرایطی نامساعد، بر نظم‌های مستقر شوریده‌اند و نظمی نو را بنیاد کرده‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این [[کنش|کنشِ]] پس زدنِ قواعد مرسوم و تاسیس قوانین نو، کاری است که به ویژه در شرایط آشوب‌گونه به خوبی قابل انجام است. به هنگامِ آشفتگی است که همگان نیاز به نظمی نو را درک می‌کنند و از رهبری که در این راستا گام بردارد پیروی می‌نمایند. از این رو مهم‌ترین [[کارکرد]] شاه-پهلوانان، چیرگی بر شرایط آشوب‌زده است، و استقرار نظم بر گیتی، یعنی کاری که با [[کنش]] خلاقانه‌ی خدایان در ابتدای پیدایش گیتی همانند است. در روایت‌های اصلی و مهمِ شاه-پهلوانان، عنصرِ بازسازی نظم هستی همواره در پیوند با نیروهای قدسی قرار دارد و شاه-پهلوان با یاری ایزدان و فرشتگان است که به انجام این کار بزرگ کامیاب می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	به این ترتیب، عنصر اصلی سیمای شاه-پهلوان عبارت است از شورش بر شرایطی ستمگرانه و نامطلوب، که معمولا با آشوب و هرج و مرج هم‌سان پنداشته می‌شود. شورشی که به استقرار نظمی نو و وضع قوانینی دادگرانه و نوظهور منتهی شود، و به این ترتیب کردار شاه-پهلوان را به مرتبه‌ی [[کنش|کنشِ]] آفریدگارانِ نظمِ حاکم بر گیتی بر کشد. این [[کنش]]، در نهایت به ترسیم انگاره‌ای از شاه-پهلوان منتهی می‌شود که با سیمای خداوندِ مقتدر و ایزدانِ نیرومندِ حافظ نظم گیتی شباهتی دارد. از این رو شاه-پهلوان به خدایان می‌ماند و به همین دلیل هم در تمدن‌هایی مانند مصر و اکد، شاهان بزرگ برای خویش ماهیتی الاهی قایل بودند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&#039;&#039;&#039;2.&#039;&#039;&#039; از نظر تاریخی، شاه-پهلوانان کهن‌ترین الگوی صورت‌بندی پهلوانان و شخصیت‌های اساطیری هستند. در ابتدای هزاره‌ی سوم پ.م و همزمان با ظهور نخستین تمدن‌های کشاورز بر کره‌ی زمین، نخستین نشانه‌های [پهلوان|پهلوانانِ]] اساطیری نیز در تمدن‌هایی مانند سومر، مصر و ایلام پدیدار شد. این [[پهلوان|پهلوانان]] همگی موقعیتی سیاسی را اشغال می‌کردند و شاهانی بودند که شرح ماجراهای دلاورانه‌شان عموما به نبرد با شاهان سرزمین‌های همسایه محدود می‌شد. [[کنش|کنشِ]] چیرگی بر دشمنان، خیلی زود با روایت‌هایی نمادین گره خورد که در آن شاه-پهلوان بر نماینده‌های اساطیریِ دیگرِ آشوب نیز گلاویز می‌شد و بر آنها غلبه می‌کرد. به این ترتیب نقش‌مایه‌ی مشهورِ پهلوانی که در حال کشتن اژدها یا جانوری وحشی است، در ارتباط با شاه-پهلوان شکل گرفت. دشمنی که شاه-پهلوان بر او غلبه می‌کرد، به تدریج به مرتبه‌ی نماینده‌ی نیروهای شر و عامل اصلیِ بروز آشوب بر زمین رسمیت یافت، و با رمزگذاریِ جانوریِ مرسوم برای نمایش عوامل آشوب‌گونه، صورت‌بندی شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	ظهور نقش‌مایه‌ی شاه-پهلوانِ اژدها اوژن، قدمتی بسیار زیاد دارد، چندان که در نخستین آثارِ به جا مانده از شاه-پهلوانان، صورت‌های نخستینِ آن  را می‌بینیم. با این وجود، همزمان با آغاز عصر آهن در قرن دوازدهم پ.م بود که این نقش‌مایه در دستان قبایل آریاییِ به کار گیرنده‌ی گردونه‌ی جنگی و آهن، به نمادی عام برای شاه-پهلوانان تبدیل شد. پیش از آن نیز این [[نماد]] از مجرای پادشاهی میتانی به هنر آشوری‌ها منتقل شد و تصویر مشهورِ شاهِ شیراوژن را پدید آورد، که بعدها برای هخامنشیان به ارث رسید و ترکیب‌هایی متنوع از چیرگی شاه بر هیولایی جانوری را نتیجه داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	نقشِ بنیادینِ شاه-پهلوان، که چیرگی بر دشمن و الغای آشوب و استقرار نظم بود، خیلی زود با عنصر اساطیری پیچیده‌ای پیوند خورد، و آن هم عنصرِ نجات بخشی بود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
نخستین متنی که در آن به ظهورِ ناجی در آخر زمان اشاره شده است، سرودهای گاهان&amp;lt;ref&amp;gt;درباره‌ی برداشت نگارنده از گاهان بنگرید به: وکیلی، شروین، زند گاهان، 1388&amp;lt;/ref&amp;gt; است که در حدود قرن دوازدهم پ.م توسط زرتشت سروده شده است. در این متن، زرتشت که از باده‌ی پیروزی سرمست است و جهانگیر شدنِ دین خویش را انتظار می‌کشد، به فراز آمدن کسی اشاره می‌کند که لقبش سوشیانس –به زبان اوستایی، سَئوشیَنتَه- یعنی نجات بخش است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زرتشت به احتمال زیاد در ابتدای کار از این واژه خود را در نظر داشته است و خویش را همچون نجات بخشی می‌دیده که مردمان را از چنگال اهریمن خواهد رهاند. با این وجود، وقتی پیامبر آریایی پا به سن گذاشت و مقاومت قبایل ایرانیِ کوچگرد را در برابر آیین خویش دید، به تدریج از این باور فاصله گرفت. وقتی زرتشت در آتشکده‌ی بلخ کشته شد، بی آن که آیینش جهانگیر شده باشد، پیروانش به این باور رسیدند که منظور از سوشیانس، ابرپهلوانی از نسل او بوده که در آینده ظهور خواهد کرد و وعده‌ی پیامبر را متحقق خواهد ساخت. به این ترتیب، در روایت دینی، سوشیانس را با پسر زرتشت که نطفه‌اش نزد آناهیتا در دریاچه‌ی چیچست به امانت نهاده شده، یکسان گرفتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	با این وجود، روایتِ نجات بخش، [[کارکرد|کارکردی]] چنان ارزشمند، و سازگاری چندان عمیقی با نقشِ شاه-پهلوان داشت که پس از چند قرن توسط جنگاوران و سردارانی متعدد مورد وام‌گیری واقع شد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
هفت قرن پس از کشته شدنِ زرتشت، زمانی که آیین او با دین‌های دیگر ایران زمین درآمیخته بود و اندیشه‌ی نجات‌بخشی نیز توسط خرده فرهنگ‌های مختلف وام‌گیری شده بود، شخصیتی استثنایی ظهور کرد که دو کارِ برجسته را همزمان به انجام رساند. او از سویی اسطوره‌ی شاه-پهلوان را برای شرایط نوظهورِ ناشی از عصر کشاورزی پیشرفته بازسازی کرد، و عناصر کهن آن را زدود و عناصری جدید بدان افزود، و از سوی دیگر ادعا کرد که شاه-پهلوانی اساطیری است و این ادعا را به بهترین شکل تحقق بخشید. این شخصیت، کوروش بزرگ هخامنشی بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	کوروش، شخصیتی مهم در سیر تحول مفهوم شاه-پهلوان است. همان‌طور که در نوشتاری دیگر نشان داده‌ام&amp;lt;ref&amp;gt;برای توضیح بیشتر در مورد اشاره‌های جاری به کوروش بزرگ، بنگرید به: وکیلی، شروین، تاریخ کوروش هخامنشی، 1387 &amp;lt;/ref&amp;gt;، کوروش بی‌تردید با آیین زرتشت آشنا بوده، و اسطوره‌ی ناجی را نیز به طور کامل می‌شناخته است. این شخصیتِ برجسته، هرچند احتمالا خود زرتشتی نبود&amp;lt;ref&amp;gt;بویس، مری، تاریخ کیش زرتشت (جلد دوم)، ترجکه همایون صنعتی زاده، نشر توس، تهران، 1375&amp;lt;/ref&amp;gt;، اما از سازمان تبلیغی ایشان و مغانی که کم یا بیش زیر تاثیر وی قرار گرفته بودند، برای گسترش دامنهی اقتدار خود سود جست. در تاریخ مدون فرهنگ‌های انسانی، او نخستین کسی است که ادعا کرد ناجی است. ادعایی که بعدها توسط شمار بسیار زیادی از ماجراجویانِ کامیاب یا شکست خورده تکرار شد، ولی شروط آن هرگز با کمال و انسجامِ آنچه کوروش انجام داد، برآورده نشد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	کوروش به کمک شبکه‌ی تبلیغی گسترده و نیرومندِ مغان، خویش را همچون نجات‌بخشی که وعده‌ی ظهورش بر سر زبان‌هاست، بازنمود، و وقتی به قدرت دست یافت چنان با درایت عمل کرد که همگان را به راست بودنِ این ادعا متقاعد کرد. رمزِ کامیابی دولت هخامنشی با آن گستردگی جغرافیاییِ خیره‌کننده و دوامِ دور از انتظارش، تنها در قدرت نظامی یا نوآورانه بودنِ نظم سیاسی‌اش نهفته نبود، که تا حدود زیادی به باورِ مردم در مورد ماهیت شاهنشاه بستگی داشت. باوری که حتی پس از انقراض هخامنشیان نیز تا هزاران سال دوام آورد و کلیتِ چارچوب ذهنی تمام تمدن‌ها در مورد اقتدار سیاسی را شکل داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	به این ترتیب، در حدود اواسط قرن ششم پ.م، اسطوره‌ی شاه-پهلوان که تا پیش از آن تنها به زورآوری و پیروزمندیِ شاه و چیرگی‌اش بر دشمنان تاکید می‌کرد، با روایتِ ناجی نیز در آمیخت. به این ترتیب، دو روایتِ متفاوت از کارویژه‌ی شاه-پهلوان تکامل یافت. یک روایت، تداوم همان سنت کهن بود که شاه-پهلوان را به دلیل پیوندش با نظم‌بخشی به گیتی و کارکردش به عنوان از بین برنده‌ی آشوب، با خدایان هم‌سان می‌دانست. این ایزدگونه دانستنِ شاه، از سنتی بسیار کهن بر‌می‌خاست که برای نخستین بار در مصر به شکلی موفق صورت‌بندی شده بود. در قلمرو مصر بود که مفهوم شاه-پهلوان با خدایان ادغام شد و تصویرِ ترکیبیِ یاد شده وضعیتی نهادینه شده یافت. در حدی که ایزدگونه بودنِ فرعون بخشی از ایدئولوژی رسمی حکومتی محسوب می‌شد و ضامن مشروعیت شاه بود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
این الگو به طور همزمان در میان‌رودان نیز تکامل یافت. چنان که در میانه‌ی هزاره‌ی سوم پ.م، نرام سین اکدی – نوهی شروکینِ بزرگ - در کنار نام خویش علامت ستاره‌ی &amp;quot;ایلو&amp;quot; را نقش کرد و به این ترتیب خود را با شناسه‌ی خدایان از سایر شخصیت‌ها متمایز کرد&amp;lt;ref&amp;gt;رو، ژ. بینانهرین باستان، ترجمه‌ی عبدالرضا هوشنگ مهدوی، نشر آبی، تهران، 1369&amp;lt;/ref&amp;gt;. با این وجود، به دلایلی جامعه‌شناختی، در زمینه‌ی غنی و پرتلاطم ایران زمین این برداشت از شاه-پهلوان چندان رواج نیافت. به شکلی که در شاهان ایلامی، گوتی، و بخش عمده‌ی شاهان میان‌رودان اثری از این ایزدگونه پنداشتنِ شاه دیده نمی‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	روایتی که کوروش از شاه-پهلوانِ ناجی به دست داد، نسخه‌ای زمینی و دنیوی از شاه-پهلوان بود که در پیوند با آیین زرتشتی و یکتاپرستی سرسختانه‌اش شکل گرفته بود، هرچند به آن محدود نمی‌شد. پس از نوآوری کوروش، که توسط جانشینانش تثبیت شد، شاهنشاهان ایرانی دیگر امکانِ خداگونه دانسته شدن را از دست دادند، چرا که از سویی به ترکیبی موفق با نقشی دیگر – یعنی نقشِ انسانیِ ناجی- دست یافته بودند، و از سوی دیگر در زمینه‌ای دینی ریشه میدواندند که یکتاپرستی محکمی در آن وجود داشت و در آن خداوندِ یگانه‌ای تعریف شده بود که فاصله‌ای بسیار با آدمیان داشت.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	به این ترتیب، اسطوره‌ی شاه-پهلوان با ظهور تمدن هخامنشی دو شاخه شد. روایت کهن‌تری که [[کارکرد]] شاه-پهلوان را بیشتر از مرتبه‌ای هستی‌شناختی تلقی می‌کرد و بر چیرگی نظم بر آشوب تمرکز داشت، با نتیجه‌ی خداگونه پنداشتنِ شاه-پهلوان، برای مدتی از صحنه کنار رفت،  و به جای آن روایتی نو نشست که بر کارکرد اخلاقی شاه-پهلوان تاکید می‌کرد. شاهان هخامنشی نه تنها بر نقشِ نظم‌دهنده و ضد آشوب خود آگاه بودند، که بر کارویژه‌ی دیگری نیز تاکید می‌کردند و آن نیز گسترش نیکی و مبارزه با بدی بود. اهمیتی که قانون‌گذاری و رعایت عدل و داد (داتَه) در شاهنشاهی هخامنشی داشت، از همین جا سرچشمه می‌گرفت، و در همین زمینه هم بود که مفهوم فره ایزدی صورت‌بندی شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	فره ایزدی، نیرو و اقتداری بود که مشروعیت شاه-‌پهلوان را برای حکمرانی تضمین می‌کرد، اما بر خلاف شاه-پهلوان خداگونه که به خاطر تبار یا سرشت اهورایی خویش شایسته‌ی این مقام بود، می‌توانست از شاه سلب شود. در صورتی که شاه کرداری ضداخلاقی مرتکب می‌شد یا گناه می‌کرد، نقشِ خویش به عنوان حامی ارزش‌های اخلاقی و رهبر سپاه نیکی در برابر شر را از دست می‌داد و به این ترتیب فره از وی جدا می‌شد. در این تعبیر، صورت‌بندی مفهوم فره که تاثیری بسیار عمیق بر نظریه‌ی سیاسی در تمدن ایرانی و تمدن‌های همسایه‌اش داشته است، پیامد طبیعیِ بازتعریف بود که در اسطوره‌ی شاه-پهلوان رخ داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	هرچند سلطه‌ی دو و نیم قرنیِ هخامنشیان بر تمام سرزمین‌های متمدنِ نیمه‌ی غربی اوراسیا، تعبیرِ کوروشی از شاه-پهلوان را جهانگیر کرد، اما روایتِ کهن‌ترِ شاه-پهلوانِ خداگونه را از میدان به در نکرد. این نسخه‌ی کهن‌تر به لطف رواداری چشم‌گیر هخامنشیان برای مدت‌ها در مصر باقی ماند و از آنجا به تمدن‌های کوچک حاشیه‌ی ایران زمین – به ویژه یونان- منتقل شد. به شکلی که وقتی جوان مقدونی دیوانه‌ای به نام اسکندر موفق شد با پشتیبانی جمعیت شناورِ بزرگِ انباشته در بالکان بر شاهنشاهی چیره شود، این نسخه‌ی دلپذیرتر را برگرفت و در فرمان مشهوری که در سال دومِ حکومتش (بهار 323 پ.م) ‌صادر کرد، اعلام کرد که خداست و مردم باید او را بپرستند&amp;lt;ref&amp;gt;ویلکن، اولریش، اسکندر مقدونی، ترجمه‌ی حسن افشار، نشر مرکز، تهران، 1376&amp;lt;/ref&amp;gt;. این فرمان البته در ایران زمین با تمسخر روبرو شد، و تنها همان یونانیان و تا حدودی مصریان بودند که به آن گردن نهادند و این از آن رو بود که نسخه‌ی کهن‌ترِ تفسیر از شاه-پهلوان هنوز در این مناطق نیرو و توانی داشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	وقتی یونانیان زیر فشار پارت‌ها از ایران زمین رانده شدند، گرانیگاه جمعیتی اروپا به سمت غرب چرخیده بود و به این ترتیب وقتی شاگردانِ راست کیشِ یونانیان، یعنی رومیان بر صحنه پدیدار شدند، همین تفسیر از شاه-پهلوانِ خداگونه را بر گرفتند. تاکید آگوسوتوس اکتاویانوس بر این که همچون خدایی پرستیده شود&amp;lt;ref&amp;gt;Le Glay, M., Vision, J. L., Le Bocher, Y. A History of Rome, Blackwell, 2001.&amp;lt;/ref&amp;gt;، و دیوانه‌بازی‌های امپراتوران پس از وی که جنگ‌هایی بسیار را با مردمی مانند یهودیان بر سر نصب بت خویش بر معبدها به راه می‌انداختند، در این زمینه‌ی [[معنا|معنایی]] باید فهمیده شود. چرا که یهودیان به عنوان زیرشاخه‌ای از تمدن‌های پرورده شده در دل ایران زمین، بسیار وام‌دار تمدن هخامنشی بودند و یکتاپرستی تندروانه‌ی خود را با تصویری از شاه-پهلوان درآمیخته بودند که به شدت زیر تاثیر اسطوره‌ی ناجی قرار داشت. این نکته که عیسی مسیح، که یکی از مدعیانِ عنوانِ شاه-پهلوانِ ناجی بود، پس از اعدام شدن در میان یهودیان همچنان به عنوان یک شخصیت سیاسی باقی ماند، اما در روم به پسر خدا و خودِ خدا تبدیل شد، نشانهای از ناهم‌خوانی این دو تفسیر از شاه پهلوان است، و برداشت‌های متعارضی که از یک پدیده‌ی تاریخی می‌کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	هرچند این بحث به موضوع ما ارتباطی اندک دارد، اما در اینجا باید به این نکته اشاره کنم که ظهور عیسی مسیح در یهودیه، در ابتدای کار، رخدادی صرفا سیاسی بود که با هاله‌ای از اساطیر پوشیده شده بود. عیسی، رهبری یهودی بود از شاگردان یحیی تعمید‌دهنده. او در زمانی زاده شده بود که رومیان، یهودیه و فلسطین را – که برای قرن‌ها در قلمرو ایران قرار داشت و از نظر فرهنگی با آن در پیوست بود- اشغال کرده بودند، بی آن که بتوانند بر ادعاهای شاهان پارتی بر این قلمرو چیره شوند. از این رو در آن دوران، یهودیان مرتب به شورش‌هایی دست می‌زدند که آماجش رهایی از یوغ رومیان بود، و توسط نیروهای هوادار ایران نیز حمایت می‌شد. این نکته که عیسی خود را ناجی می‌دانست، و مدعی بود برای برقراری سلطنت اخلاقی نیروهای الاهی آمده است، ادعایی سیاسی است که کاملا در چارچوب برداشت کوروشی از [[کنش]] سیاسی می‌گنجد. عیسی مشروعیت خود را به یاری سه مغ که در زمان تولدش او را تایید کرده بودند، به دست آورده بود و این نیز عنصری کاملا ایرانی بود. چرا که مغ‌ها بودند که برای نخستین بار ماجرای ناجی را تبلیغ کردند، و همان‌ها بودند که می‌توانستند ناجی بودن یا نبودنِ کسی را تشخیص دهند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
به هر صورت، اعدام زودهنگامِ عیسی مسیح توسط رومیان به امیدهای هوادارانش که در انتظار شورشی همه جانبه بودند، پایان داد. پس از آن، دین مسیحیت همگام با کوچ کردنِ تدریجی‌اش به قلمرو روم، بند ناف خود را با روایتِ کوروشی از شاه-پهلوانِ ناجی از دست داد و با روایتِ مصری از شاه-پهلوانِ خداگونه پیوند خورد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	اسطوره‌ی شاه-پهلوان نجات بخش، در ایران زمین برای هزاران سال توانایی خویش را برای شورآفرینی و زایش جریان‌های اجتماعی حفظ کرد. این اسطوره حتی امروز نیز زنده است و کافی است به فهرست طولانی مدعیان نجات بخشی در ایران زمین – از کوروش و مهرداد و اردشیر بابکان گرفته تا بابک و ابن مقنع و شاه اسماعیل صفوی- بنگریم، تا نفوذ و اقتدار این منش را دریابیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:اسطوره شناسی]][[رده: در حال ویرایش]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zaki</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88%D8%A7%D9%86&amp;diff=1190</id>
		<title>پهلوان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88%D8%A7%D9%86&amp;diff=1190"/>
		<updated>2017-05-28T15:52:08Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zaki: صفحه‌ای جدید حاوی «  	&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;1.&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; پهلوان، عنصری اساطیری است و همچون تمام عناصر اساطیری، تنها تعریفی موض...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&#039;&#039;&#039;1.&#039;&#039;&#039; پهلوان، عنصری اساطیری است و همچون تمام عناصر اساطیری، تنها تعریفی موضعی و وابسته به متن می‌‌توان از آن به دست داد. شکل استعلایی این [[منش]]، یعنی [[ابرپهلوان]]، شاید مرکزی‌‌ترین عنصرِ هر نظام اسطوره‌‌شناختی باشد. به همان ترتیبی که اساطیر آفرینش چگونگی پیدایش چیزها و خاستگاه نظم حاکم بر گیتی را توضیح می‌‌دهند، روایت‌های مربوط به پهلوانان نیز در هر [[فرهنگ]]، نظم حاکم بر زندگی انسان‌ها و ماهیت ارزش‌های اخلاقی را تعیین می‌‌کنند. پهلوانان، انسان‌‌واره‌‌هایی هستند که با ماجراهای خویش، و شیوه‌‌ی زیستنِ خود، از هنجارهای مرسوم در جامعه فراتر می‌‌روند، و به تجلی‌‌گاه ارزش‌های آن جامعه تبدیل می‌‌شوند. هر نظام فرهنگی، باید شبکه‌‌ی [[معنا|معناییِ]] حاکم بر ارزش‌های انسانیِ رایج در جامعه‌‌ی خویش را به اعضای نوآمده – یعنی کودکان و نوجوانان- بیاموزاند، و اعضای باتجربه‌‌ترِ خویش – یعنی مردم میانسال و سالخورده- را با شورِ شوقِ برخاسته از روایتی دلاویز به حقانیت این ارزش‌ها مومن سازد. [[کارکرد]] جامعه شناختی پهلوانان، همین حملِ ارزش‌های انسانی و بازنمودن قله‌‌های اوجِ [[کنش]] اخلاقی در یک جامعه است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
پهلوان شخصیتی تخیلی و اساطیری است که با کردارهای برجسته‌‌ی خود و با ماجراهایی که از سر می‌‌گذراند، به نمونه‌‌ی آرمانیِ رعایت‌کنندگان این نظام اخلاقی تبدیل می‌‌شود و همچون آیینه‌‌ای شفاف، عناصر [[معنا|معنایی]] پیوسته با تعریف ابرانسان در یک نظام فرهنگی را در خود باز می‌‌تاباند. از این رو، مهمترین وجه ساختاری یک پهلوان، زندگی‌نامه‌‌ی اوست، که همچون سرنمونی برای &amp;quot;زیستنِ آرمانی&amp;quot; نقشِ آموزشی و انگیزش‌دهنده پیدا می‌کند. پهلوان، به تعبیری، برساخته‌‌ای اجتماعی است که شکوه‌مندترینِ حالت وجودیِ ممکن برای یک انسان را به نمایش می‌گذارد. نظام‌های فرهنگی گوناگون و حوزه‌‌های تمدنی مختلف، ارزش‌هایی متکثر و غایت‌هایی متمایز را به عنوان دست‌مایه‌‌ی تعریف ابرانسان مورد استفاده قرار می‌‌دهند، و از این رو پهلوانان موجوداتی هستند که می‌‌توانند همچون برچسبی برای تفکیک تمدن‌ها و [[فرهنگ|فرهنگ‌های]] گوناگون از هم عمل کنند. الگوی تکامل شاخص‌ها و مراکزی مفهومی که ابرانسان را در یک نظام اجتماعی رمزگذاری می‌‌کند، خود بحثی است که فضا و مجالی دیگر را می‌‌طلبد. پس در اینجا تنها به گوشزد کردنِ این نکته بسنده می‌‌کنم که ابرانسان، در مقام یک [[منش]] (عنصر فرهنگی) [[سیستم تکاملی|سیستمی تکاملی]] است که زیر فشارهای محیطی و در جریان روندی درون‌زاد از پویایی‌‌های نشانگانی- [[معنا|معنایی]]، در مسیر تاریخ دگرگون می‌شود و شاخه شاخه می‌‌گردد و نسخه‌‌هایی زورمند و کامیاب یا رنجور و کمخون را از دل خود بیرون می‌‌زاید. پهلوانان، همچون هر [[سیستم تکاملی|نظام تکاملی]] دیگر، تنها برای مقطعی از تاریخ در مقطعی از جغرافیا حضور دارند و همچون گرانیگاه‌‌هایی [[معنا|معنایی]] و مراکزی سازمان دهنده، رفتار و کردار آدمیانِ درگیر با آن [[فرهنگ]] و نظام شخصیتی ایشان را صورت‌بندی می‌‌کنند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر &amp;quot;من&amp;quot;، در سطوح چهارگانه‌‌ی فراز – یعنی سطوح سلسله مراتبی زیستی، روانی، اجتماعی و فرهنگی- خویشتن را به صورت پیکره‌‌هایی متمایز صورت‌‌بندی می‌‌کند. &amp;quot;من&amp;quot;، تنی است زیست‌شناختی، که نظامی شخصیتی در سطح روانی بر آن سوار شده است، و فرامنی جامعه‌شناسانه آن را هنجار و اجتماعی کرده است و در نهایت روایتی فرهنگی به نام &amp;quot;من آرمانی&amp;quot; وضعیت غایی و اوجِ قابل انتظار برای آن را رمزگذاری نموده است. من، همچون پیازی با چهار لایه است که این تجلی‌های در هم پیوسته‌‌ی چهارگانه را در بر می‌‌گیرد. در میان این چهار، منِ آرمانی، یعنی نمودِ من در سطح فرهنگی، از خوشه‌‌ای از [[منش|منش‌ها]] و عناصر [[معنا|معنایی]] تشکیل یافته است که وضعیت مطلوب و حالت آرمانیِ قابل تصور برای من را رمزگذاری می‌‌کند. در هر نظام اجتماعی، مراکزی فرهنگی وجود دارند که کارِ تعریف منِ آرمانی را برای اعضای آن جامعه تسهیل می‌‌کنند. این مراکز، [[منش|منش‌هایی]] هستند که روایت‌هایی از زندگی انسان‌های خوب و بدِ مثالی را در بر می‌‌گیرند. قهرمانان و ضدقهرمانان، روایت‌هایی زندگی‌نامه‌‌ای هستند که در این زمینه زاییده شده و تکثیر می‌شوند، تا همچون سرمشق‌هایی برای صورت‌بندی من آرمانی عمل کنند. بر مبنای این روایت‌هاست که تقلید یا پرهیز از کردارها، و خواستن یا نخواستنِ غایت‌های ویژه‌‌ای در یک نظام فرهنگی ممکن می‌‌شود. پهلوانان و [[ابرپهلوان|ابرپهلوانان]] در این میان، [[منش|منش‌هایی]] دیرپا، غول پیکر، بانفوذ، و محوری هستند که سایر روایت‌ها در اطرافشان سازمان می‌‌یابند و در جهت مغناطیسی این قطب ‌‌آرایش می‌‌یابند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
از این روست که درک و فهم [[ابرپهلوان|ابرپهلوانان]] در [[فرهنگ]] ایرانی، برای تمام کسانی که خواهان دست‌یابی به تعریفی روشن از &amp;quot;سوژه‌‌ی ایرانی&amp;quot;، و بازسازی آن هستند،امری ضروری است. تنها با تحلیل و بازخوانی عناصر [[معنا|معناییِ]] نهفته در [[ابرپهلوان|ابرپهلوانان]] است که می‌‌توان ماهیتِ من‌‌های آرمانیِ رایج در تمدن ایرانی را در فراخنایِ تاریخی و جغرافیایی‌‌اش دریافت، و تنها پس از تصمیم‌‌گیری در مورد این عناصر مفهومی، و داوری در مورد روایت‌های پهلوانان است که می‌‌توان از بازسازی آن سخن گفت.&lt;br /&gt;
دستیابی به تعریفی نو از &amp;quot;من&amp;quot;، و به ویژه تعریفی کارآمد از &amp;quot;منِ ایرانی&amp;quot;، وابسته است به فهمِ عمیقِ پهلوانانی که در طول تاریخی [[فرهنگ|فرهنگِ]] ما، من‌‌ها را صورت‌بندی کرده و همچون الگویی متن‌‌واره برای زایش انسان‌های بزرگ و تاثیرگذار عمل کرده‌‌اند. زایش سوژه‌‌ی نوین، تنها با به دست دادنِ تعریفی نو از ابرانسان، یعنی وضعیت آرمانی این منِ نوساخته ممکن است، و روایت‌های [[ابرپهلوان|ابرپهلوانی]]، حامل‌هایی فراگیر و کارآمد هستند که تکثیر و همه‌‌فهم شدنِ این جایگاه نظری را ممکن می‌‌سازند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&#039;&#039;&#039;2.&#039;&#039;&#039;پهلوانان، موجوداتی انسان‌‌واره هستند. یعنی زندگی‌نامه‌‌ای دارند که با زندگی‌نامه‌‌های آدمیانِ عادی شباهتی بنیادین دارد. این شباهت، دست‌مایه‌‌ی الگو شدنِ پهلوانان است. آدمیان، برای آن که با پهلوانان همذات‌‌پنداری کنند و بتوانند شاخص‌های شخصیتی ایشان را درونی ساخته، یا حتی آن را آرزو کنند، نیاز به کمینه‌‌ای از شباهت دارند. این شباهت همان است که روایت‌های پهلوانی را در قالبی انسانی می‌‌گنجاند، و ایشان را وادار می‌‌کند تا زیر بارِ بخش بندیِ مرسومِ زندگی‌نامه‌‌های آدمیان عادی بروند. &lt;br /&gt;
	هر روایت پهلوانی، از نظر [[ساختار|ساختاری]]، زندگی‌نامه‌‌ایست که بخش‌های کلاسیکِ عمرِ یک انسان را در بر می‌‌گیرد. این بخش‌ها روایت‌هایی را در بر می‌‌گیرند که عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الف) روایت‌های پیش از زایش: این روایت‌ها به حوادث و ماجراهایی می‌‌پردازند که در نهایت به آشنایی پدر و مادر پهلوان منتهی شده، و به وجود آمدن وی را ممکن می‌‌سازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ب) روایت‌های زایش: به روند زاده شدنِ پهلوان مربوط می‌‌شود، و مخاطراتی که او را در زمان نوزادی تهدید می‌‌کرده، و رخدادهای شگفتی که با زاده شدنِ وی پیوند خورده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پ) روایت‌های کودکی: ماجراهای پهلوان را تا پیش از آن که بالغ و برومند شود در بر می‌‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ت) روایت‌های جوانی: ماجراهایی است که به دوران نوباوگی و جوانی پهلوان مربوط می‌‌شود و معمولا مضمونی رمانتیک و عاشقانه دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ث) روایت‌های میانسانی: اوج رخدادهای حاکم بر زندگی پهلوان را شامل می‌‌شود و معمولا علت وجودی وی در این بخش بازگو می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج) روایت‌های سالخوردگی: به خرد و حکمتِ پهلوان در زمان پیری دلالت می‌‌کند و داستان‌هایی را شامل می‌‌شود که برای خروج وی از صحنه زمینه‌چینی می‌‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چ) روایت‌های مرگ: به ماجراهای منتهی به مرگ پهلوان منحصر می‌‌شود. معمولا در این مرحله دومین اوج در زندگی ایشان گنجانده می‌‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به این ترتیب آشکار است که یک روایت پهلوانی از نظر [[ساختار]] با زندگی‌نامه‌‌ی یک آدم معمولی هم‌ریخت است. اما، عنصری در آن وجود دارد که وی را از مرتبه‌‌ی افراد عادی متمایز می‌‌کند و او را در جایگاه ابرانسان‌ها قرار می‌‌دهد. برخی از این عناصر عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الف) پهلوان معمولا با نیروهای فراطبیعی و جریانهای جادویی و توضیح ناپذیر و غیر روزمره پیوند خورده است.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
ب) پهلوان ارتباطی نزدیک و ویژه با نیروهای قدسی و عناصر دینی پیدا می‌‌کند و به نوعی اتصال کوتاه با خدایان دست می‌یابد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پ) پهلوان به دلیل پایداری‌‌اش در رعایت اصولی خاص و سرسختی خویش برای وفاداری به چارچوبی اخلاقی، از آدمیان معمولی متمایز است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ت) پهلوان کرداری مهم را به انجام می‌‌رساند که هستی را دچار دگرگونی آشکار می‌‌کند و به این ترتیب رفتارش تا حدودی با اساطیر آفرینش پیوند می‌‌خورد. پهلوان همان کسی است که کاری را به انجام می‌‌رساند که نظمِ امروزینِ حاکم بر گیتی، انعکاسی از آن است.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
پهلوانان بر این اساس، اوجِ روایت‌هایی هستند که با شمار و تنوع زیاد در همه‌‌ی جوامع رواج دارند و سرگذشت قهرمانان، قدیسان، و افراد مشهور را صورت‌بندی می‌‌کنند. پهلوان شکل خاصی از شخصیت‌های مشهور است که به دلیل ارتباط نیرومندتر خود با نیروهای قدسی، و اثر ژرف‌تری که بر دگردیسی هستی گذاشته، شاخص است. پهلوان، از نظر الگوی ساختاری زندگینامه-اش تفاوتی با مشاهیر عادی ندارد. اما این ساختار را با محتوایی عمیق و ارزش‌‌مدار ترکیب می‌‌کند و به همین دلیل هم به صورت سرمشقی اخلاقی و گرانیگاهی [[معنا|معنایی]] اعتبار می‌‌یابد. &lt;br /&gt;
در [[فرهنگ]] ایرانی، رده‌‌هایی بسیار متنوع و پرشمار از قهرمان‌ها، پهلوان‌‌ها، قدیسان و ابرپهلوانان تکامل یافته‌‌اند و از آنجا که این فرآورده‌‌های فرهنگی موجوداتی دیرپا و ماندگار هستند، با نوعی انباشت و چینه‌‌گذاریِ شخصیت‌های سرمشق‌‌گونه روبرو هستیم. &lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&#039;&#039;&#039;3.&#039;&#039;&#039;در اساطیر ایرانی، چند رده‌‌ی اصلی از پهلوانان را می‌توان تشخیص داد. هریک از این رده‌‌ها [[ساختار]] و [[کارکرد|کارکردی]] ویژه دارند و سیمای شخصیتی خاص را نمایندگی می‌‌نمایند. از دید نگارنده مهمترینِ این رده‌‌ها عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	نخست) شاه-‌پهلوانان که نظم‌دهنده، دادگستر، و نجات‌بخش هستند. معمولا ایشان را با صفت‌هایی مانند رهاننده و باشکوه و بزرگ مورد اشاره قرار می‌‌دهند. در میان شخصیت‌های تاریخی، این افراد معمولا با بنیان‌‌گذاران دودمان‌های شاهی یا شاهنشاهان بزرگ و نامدار همسان دانسته می‌‌شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	دوم) پهلوانان شهید؛ شخصیت‌هایی هستند که در جوانی به ناحق کشته می‌‌شوند و از میان رفتن‌‌شان همواره با دریغ و درد و اندوه همراه است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	سوم) پهلوانان ماجراجو: شخصیت‌هایی هستند که در جریان سفرهایی طولانی و از سر گذراندن ماجراهایی پر فراز و نشیب به غایتی مادی یا معنوی دست می‌‌یابند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	چهارم) پهلوانان جنگاور: رهبران قبایل و روسای خاندان‌های اشرافی نیرومند هستند که سردارانی بزرگ و آزموده‌اند و دلاوری‌‌هایشان در میدان نبرد دست‌مایه‌‌ی افسانه‌‌سرایی می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	پنجم) ضدپهلوانان: مردانی جنگاور و دلاور هستند که به خاطر بیدادشان و پیوندشان با اهریمن واژگونه‌‌ی نظام ارزشی پهلوانان را به نمایش می‌‌گذارند. تقریبا تمام این شخصیت‌ها در اساطیر ایرانی، تباری انیرانی دارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	به این پنج رده‌‌ی اصلی از پهلوانان، که کردارهایشان با جنگ در ارتباط است، باید دو رده‌‌ی دیگر از شخصیت‌های قهرمانی را نیز افزود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخست: پیامبران و چهره‌‌های مقدس، که معمولا ماهیتی رزمی ندارند و به خاطر ارتباطشان با نیروهای قدسی نام‌‌آور می‌شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوم: نامدارانِ عاشق: شخصیت‌هایی هستند معمولا بزمی، و نه رزمی، که به خاطر پایداری در عشق بانویی و پذیرفتن مصیبت‌های ناشی از آن نامدار می‌‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	در کنار این هفت رده‌‌ی اصلی از نظام‌های شخصیتی اساطیری، و بر فراز آنها، رده‌‌ی دیگری وجود دارد که به [[ابرپهلوان|ابرپهلوانان]] تعلق دارد و اعضای آن به شکلی فرارونده و ترکیبی از عناصر سایر رده‌‌ها شباهت دارند، و فهم ماهیت آن هدف اصلی این نوشتار است. هریک از این نظام‌های اساطیری، در شبکه‌‌ای از ارتباط‌های متنی جای می‌‌گیرند. هریک از این پهلوانان خویشاوندان، دوستان، دشمنان و پشتیبانان یا خیانت‌‌کارانی دارند، که [[معنا|&amp;quot;معنای&amp;quot;]] پهلوان در ارتباط با ایشان نمود می‌‌یابد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
به همین ترتیب، هریک از این پهلوانان ارتباطی ویژه را با [[جفت متضاد معنایی|جفت‌های متضاد معنایی]] خاصی برقرار می‌‌کنند. این بدان معناست که از دید نگارنده، شبکه‌‌ی روابط میان پهلوانان و ضدپهلوانان و سایر شخصیتها در بافتِ اساطیرِ یک جامعه، همچون زبان، نظامی ساختار یافته از [[نماد|نمادها]] و نشانگان است که [[معنا|معناهایی]] ویژه را در شبکه‌‌ی اختلاف‌ها و شباهت‌های درونی خویش، ثبت و بازنمایی می‌‌کند. [[جفت متضاد معنایی|جفت‌های متضاد معنایی]] خاصی در زمینه‌‌ی این روایت‌ها برجسته می‌‌شوند و مفهوم‌‌های غایی ویژه‌‌ای از این مجرا صورت‌بندی می‌‌شوند. این در واقع الگوی ثبت تاریخِ تخیل-آمیز و لگام گسیخته‌‌ی یک جامعه است. تاریخی که به جای تاکید بر وضعیت موجود، بر وضعیت مطلوب و غایی تمرکز یافته است و رها از قید و بندهای مدارک تاریخی، بر بنیانِ تخیل و خلاقیت هنری و ادبی خالقان اسطوره، نسخه‌‌ای بدل – و معمولا محبوب‌تر و اثرگذارتر- از سرنوشت تاریخی یک تمدن را به دست می‌‌دهد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کل، هر نظام [[معنا|معنایی]] با شناسایی گرانیگاه‌‌های [[معنا|معنایی]] آن، و مراکزی که زایش [[معنا]] در آنها انجام می‌‌شود، قابل تحلیل است. این گرانیگاه‌‌ها معمولا یک [[معنا|معنای]] منفرد نیستند، بلکه به صورت جفت‌های متضاد، و قطب‌های مقابل هم در زبان صورت‌بندی می‌شوند، و این گویا الگوی عمومی صورت‌بندی [[معنا]] در زبان باشد. در چارچوب نظری نگارنده، این [[جفت متضاد معنایی|جفت‌های متضاد معنایی]] به سرواژه‌ي [[جفت متضاد معنایی|&amp;quot;جم&amp;quot;]] کوتاه می‌شود. به این ترتیب، هریک از پهلوانان با [[جفت متضاد معنایی|جم‌‌هایی]] ویژه نیز ارتباط برقرار می‌‌کنند. به کمک وارسی جایگاه یک پهلوان در شبکه‌‌ی ارتباطاتش با سایر شخصیت‌های اساطیری، و با یاری شناسایی [[جفت متضاد معنایی|جم‌‌های]] (جفت‌‌های متقابل معنایی) مرتبط با آن، می‌‌توان ساختار اساطیری وی را به شکلی ریزبینانه مورد وارسی قرار داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:اسطوره‌شناسی]] [[رده:در حال ویرایش]]&lt;br /&gt;
 &lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zaki</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88%D8%A7%D9%86&amp;diff=1188</id>
		<title>ابرپهلوان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88%D8%A7%D9%86&amp;diff=1188"/>
		<updated>2017-05-28T14:33:17Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zaki: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;ابرپهلوانان گرانیگاه‌های تجلی [[قدرت]] هستند، و از این رو شمایل و ساختاری پرداخته و شایسته را سزاوارند. شخصیت‌هایی که ادیبان و مقدسان خلقشان می‌کنند، قهرمانان و پهلوانان در مسیر دگردیسی یافتن به ایشان می‌کوشند، و اسطوره‌شناسان و جامعه‌شناسان و روان‌شناسان تحلیلش می‌کنند، روایت‌هایی از شکلِ خاصی از بودن‌اند. ابرپهلوان، در هر تمدن و هر فرهنگی که از سطحی از پختگی و [[پیچیدگی]] گذر کند وجود دارد، و تفاوتش با [[پهلوان|پهلوانِ]] عادی در آن است که ماهیتی مسئله برانگیز و چالش‌زا دارد، و این علاوه بر صفتِ [[معنا|معنازایی]] و ارجمندی و خیا‌ل‌برانگیزی است که وجهِ مشترک تمام پهلوانان و شخصیت‌های اساطیری است. ابرپهلوان، گرانیگاهی [[معنا|معنایی]] است که شکلِ خاصی از حضور در پهنه‌ی گیتی، و الگوی ویژه‌ای از [[هستی ـ نيستی|هستی]] داشتن، روایتی بسیار دیریاب و مسئله برانگیز از بودن و زندگینامه‌ای پرفراز و نشیب را ترسیم می‌کند. و از این رو الهام‌بخش بودنِ ابرپهلوانان و پیوند خوردن‌شان به اساطیری هیجان‌انگیز، پیشاپیش تضمین شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	ابرپهلوانان شکلی ویژه و پرداخته از [[پهلوان|پهلوانان]] هستند. اینان گوهرهایی هستند که بر تارک [[پهلوان|پهلوانان]] می‌درخشند و از ترکیب‌شدنِ روایت‌های ایشان، و بالیدن داستان‌هایشان برساخته می‌شوند. از این رو ابرپهلوانان ایرانی، به دلیلِ پیچیدگی و تناوری ساختِ [[پهلوان|پهلوانان]] در این تمدن است که چنین بحث برانگیز و دشواریاب شده‌اند. ایران از معدود تمدن‌هایی است که شماری چنین بسیار از نامداران را در گستره‌ی فرهنگی خویش پرورده است. از شاه-پهلوانانی مانند کوروش و داریوش با نقش تاریخی تعیین کننده‌شان گرفته تا مقدسانی شهید، همچون مانی و حلاج، با شخصیت‌هایی روبرو هستیم که در دامنه‌ای فراخ از تنوع جای می‌گیرند. این شمارِ زیادِ [[پهلوان|پهلوانان]] و الگوهای متنوع و [[معنا|معناهای]] متکثرِ بار شده بر ایشان، از سویی پیامد تاریخ پر فراز و نشیب و پرحادثه‌ی ایران زمین است، و از سوی دیگر بر گستردگی و تنوع [[زيرسيستم|زیرسیستم‌‌های]] فرهنگی و اندرکنش دیرپای اساطیر محلی اقوام گوناگون ایرانی دلالت می‌کند. به همین دلیل هم، اساطیر ایرانی به خزانه‌ای غنی و دریایی ژرف می‌ماند که شایسته‌ی پژوهش و کنکاش فراوان است و بسیار نکات را از وارسی آن می‌توان آموخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	بی‌تردید یکی از مهم‌ترین گرانیگاه‌های مفهومی‌ای که در اساطیر هر تمدنی وجود دارد، ابرپهلوانان هستند. ابرپهلوانان نقطه‌ی تبلوری هستند که چکیده‌ی [[معنا|معناها]] و بنیادهای نظام اخلاقی یک تمدن در آن متراکم می‌شوند و تار و پودِ شیرازه‌های تعریف ابرانسان در آن زمینه، خود را به نمایش می‌گذارند. از این رو، وارسی ابرپهلوانان یکی از سرراست‌ترین روش‌ها برای تحلیل اساطیر یک تمدن است. به ویژه آنگاه که بحث به فهمِ [[قدرت]] برسد، این موضوع اهمیتی بیشتر می‌یابد، چرا که ابرپهلوانان در واقع الگوهای غایی و سرنمون‌های پیکربندی مفهوم [[قدرت]] در یک تمدن هم محسوب می‌شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	یکی از نکاتی که در مورد ابرپهلوانان می‌تواند مورد کند و کاو قرار گیرد، چگونگیِ ابرپهلوان شدنِ شخصیت‌های اساطیری است. آنچه که مسلم است، ابرپهلوانان موجوداتی غیرعادی و برگزیده هستند که ویژگی‌ها و توانایی‌هایی خارج از دامنه‌ی مرسوم مردم دارند و کردارهای بزرگ و به‌یاد‌ماندنی‌شان با پشتوانه‌ی قدرتی نامعمول ممکن می‌گردند. روایت زندگی یک ابرپهلوان، حماسه‌ای غیرعادی است، که در نهایت باید به زندگینامه‌های مرسوم و یکنواخت و هنجارینِ آدمیان پیرامونش پیوند بخورد و در زمینه‌ی آن بگنجد، وگرنه ابرپهلوان به هیولایی نامفهوم و پرسشی بزرگ تبدیل می‌شود، و نه سرمشقی برای تقلیدِ نام‌آوران و جویندگانِ نام و ننگ.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	زندگینامه‌ی ابرپهلوانان معمولا از ساختار عمومی زندگینامه‌ی افراد عادی پیروی می‌کند. آنان نیز در دل خانواده‌ای زاده می‌شوند، معمولا با پشت سر گذاشتنِ بحرانی در کودکی به سن بلوغ پا می‌نهند، و در جوانی با کردارهای غیرعادی و ارجمند خویش نام‌دار می‌گردند، تا آن که با مرگی به‌یاد‌ماندنی و شهادت‌گونه – معمولا در سنین میان‌سالی- رخت از جهان ببندند. &lt;br /&gt;
وارسی زندگینامه‌ی ابرپهلوانان راهی میان‌بُر برای فهم [[معنا|معناهای]] غایی در یک فرهنگ است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:اسطوره‌شناسی]] [[رده: در حال ویرایش]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zaki</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88%D8%A7%D9%86&amp;diff=1165</id>
		<title>ابرپهلوان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88%D8%A7%D9%86&amp;diff=1165"/>
		<updated>2017-05-27T22:23:42Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zaki: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;ابرپهلوانان گرانیگاه‌های تجلی [[قدرت]] هستند، و از این رو شمایل و ساختاری پرداخته و شایسته را سزاوارند. شخصیت‌هایی که ادیبان و مقدسان خلقشان می‌کنند، قهرمانان و پهلوانان در مسیر دگردیسی یافتن به ایشان می‌کوشند، و اسطوره‌شناسان و جامعه‌شناسان و روان‌شناسان تحلیلش می‌کنند، روایت‌هایی از شکلِ خاصی از بودن‌اند. ابرپهلوان، در هر تمدن و هر فرهنگی که از سطحی از پختگی و [[پیچیدگی]] گذر کند وجود دارد، و تفاوتش با [[پهلوان|پهلوانِ]] عادی در آن است که ماهیتی مسئله برانگیز و چالش‌زا دارد، و این علاوه بر صفتِ [[معنا|معنازایی]] و ارجمندی و خیا‌ل‌برانگیزی است که وجهِ مشترک تمام پهلوانان و شخصیت‌های اساطیری است. ابرپهلوان، گرانیگاهی [[مهنا|معنایی]] است که شکلِ خاصی از حضور در پهنه‌ی گیتی، و الگوی ویژه‌ای از [[هستی ـ نيستی|هستی]] داشتن، روایتی بسیار دیریاب و مسئله برانگیز از بودن و زندگینامه‌ای پرفراز و نشیب را ترسیم می‌کند. و از این رو الهام‌بخش بودنِ ابرپهلوانان و پیوند خوردن‌شان به اساطیری هیجان‌انگیز، پیشاپیش تضمین شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	ابرپهلوانان شکلی ویژه و پرداخته از [[پهلوان|پهلوانان]] هستند. اینان گوهرهایی هستند که بر تارک [[پهلوان|پهلوانان]] می‌درخشند و از ترکیب‌شدنِ روایت‌های ایشان، و بالیدن داستان‌هایشان برساخته می‌شوند. از این رو ابرپهلوانان ایرانی، به دلیلِ پیچیدگی و تناوری ساختِ [[پهلوان|پهلوانان]] در این تمدن است که چنین بحث برانگیز و دشواریاب شده‌اند. ایران از معدود تمدن‌هایی است که شماری چنین بسیار از نامداران را در گستره‌ی فرهنگی خویش پرورده است. از شاه-پهلوانانی مانند کوروش و داریوش با نقش تاریخی تعیین کننده‌شان گرفته تا مقدسانی شهید، همچون مانی و حلاج، با شخصیت‌هایی روبرو هستیم که در دامنه‌ای فراخ از تنوع جای می‌گیرند. این شمارِ زیادِ [[پهلوان|پهلوانان]] و الگوهای متنوع و [[مهنا|معناهای]] متکثرِ بار شده بر ایشان، از سویی پیامد تاریخ پر فراز و نشیب و پرحادثه‌ی ایران زمین است، و از سوی دیگر بر گستردگی و تنوع [[زيرسيستم|زیرسیستم‌‌های]] فرهنگی و اندرکنش دیرپای اساطیر محلی اقوام گوناگون ایرانی دلالت می‌کند. به همین دلیل هم، اساطیر ایرانی به خزانه‌ای غنی و دریایی ژرف می‌ماند که شایسته‌ی پژوهش و کنکاش فراوان است و بسیار نکات را از وارسی آن می‌توان آموخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	بی‌تردید یکی از مهم‌ترین گرانیگاه‌های مفهومی‌ای که در اساطیر هر تمدنی وجود دارد، ابرپهلوانان هستند. ابرپهلوانان نقطه‌ی تبلوری هستند که چکیده‌ی [[معنا|معناها]] و بنیادهای نظام اخلاقی یک تمدن در آن متراکم می‌شوند و تار و پودِ شیرازه‌های تعریف ابرانسان در آن زمینه، خود را به نمایش می‌گذارند. از این رو، وارسی ابرپهلوانان یکی از سرراست‌ترین روش‌ها برای تحلیل اساطیر یک تمدن است. به ویژه آنگاه که بحث به فهمِ [[قدرت]] برسد، این موضوع اهمیتی بیشتر می‌یابد، چرا که ابرپهلوانان در واقع الگوهای غایی و سرنمون‌های پیکربندی مفهوم [[قدرت]] در یک تمدن هم محسوب می‌شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	یکی از نکاتی که در مورد ابرپهلوانان می‌تواند مورد کند و کاو قرار گیرد، چگونگیِ ابرپهلوان شدنِ شخصیت‌های اساطیری است. آنچه که مسلم است، ابرپهلوانان موجوداتی غیرعادی و برگزیده هستند که ویژگی‌ها و توانایی‌هایی خارج از دامنه‌ی مرسوم مردم دارند و کردارهای بزرگ و به‌یاد‌ماندنی‌شان با پشتوانه‌ی قدرتی نامعمول ممکن می‌گردند. روایت زندگی یک ابرپهلوان، حماسه‌ای غیرعادی است، که در نهایت باید به زندگینامه‌های مرسوم و یکنواخت و هنجارینِ آدمیان پیرامونش پیوند بخورد و در زمینه‌ی آن بگنجد، وگرنه ابرپهلوان به هیولایی نامفهوم و پرسشی بزرگ تبدیل می‌شود، و نه سرمشقی برای تقلیدِ نام‌آوران و جویندگانِ نام و ننگ.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	زندگینامه‌ی ابرپهلوانان معمولا از ساختار عمومی زندگینامه‌ی افراد عادی پیروی می‌کند. آنان نیز در دل خانواده‌ای زاده می‌شوند، معمولا با پشت سر گذاشتنِ بحرانی در کودکی به سن بلوغ پا می‌نهند، و در جوانی با کردارهای غیرعادی و ارجمند خویش نام‌دار می‌گردند، تا آن که با مرگی به‌یاد‌ماندنی و شهادت‌گونه – معمولا در سنین میان‌سالی- رخت از جهان ببندند. &lt;br /&gt;
وارسی زندگینامه‌ی ابرپهلوانان راهی میان‌بُر برای فهم [[معنا|معناهای]] غایی در یک فرهنگ است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:اسطوره‌شناسی]] [[رده: در حال ویرایش]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zaki</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88%D8%A7%D9%86&amp;diff=1164</id>
		<title>ابرپهلوان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88%D8%A7%D9%86&amp;diff=1164"/>
		<updated>2017-05-27T22:12:37Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Zaki: صفحه‌ای جدید حاوی «ابرپهلوانان گرانیگاه‌های تجلی قدرت هستند، و از این رو شمایل و ساختاری پرد...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;ابرپهلوانان گرانیگاه‌های تجلی [[قدرت]] هستند، و از این رو شمایل و ساختاری پرداخته و شایسته را سزاوارند. شخصیت‌هایی که ادیبان و مقدسان خلقشان می‌کنند، قهرمانان و پهلوانان در مسیر دگردیسی یافتن به ایشان می‌کوشند، و اسطوره‌شناسان و جامعه‌شناسان و روان‌شناسان تحلیلش می‌کنند، روایت‌هایی از شکلِ خاصی از بودن‌اند. ابرپهلوان، در هر تمدن و هر فرهنگی که از سطحی از پختگی و [[پیچیدگی]] گذر کند وجود دارد، و تفاوتش با [[پهلوان|پهلوانِ]] عادی در آن است که ماهیتی مسئله برانگیز و چالش‌زا دارد، و این علاوه بر صفتِ [[معنا|معنازایی]] و ارجمندی و خیا‌ل‌برانگیزی است که وجهِ مشترک تمام پهلوانان و شخصیت‌های اساطیری است. ابرپهلوان، گرانیگاهی معنایی است که شکلِ خاصی از حضور در پهنه‌ی گیتی، و الگوی ویژه‌ای از [[هستی ـ نيستی|هستی]] داشتن، روایتی بسیار دیریاب و مسئله برانگیز از بودن و زندگینامه‌ای پرفراز و نشیب را ترسیم می‌کند. و از این رو الهام‌بخش بودنِ ابرپهلوانان و پیوند خوردن‌شان به اساطیری هیجان‌انگیز، پیشاپیش تضمین شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	ابرپهلوانان شکلی ویژه و پرداخته از پهلوانان هستند. اینان گوهرهایی هستند که بر تارک پهلوانان می‌درخشند و از ترکیب‌شدنِ روایت‌های ایشان، و بالیدن داستان‌هایشان برساخته می‌شوند. از این رو ابرپهلوانان ایرانی، به دلیلِ پیچیدگی و تناوری ساختِ پهلوانان در این تمدن است که چنین بحث برانگیز و دشواریاب شده‌اند. ایران از معدود تمدن‌هایی است که شماری چنین بسیار از نامداران را در گستره‌ی فرهنگی خویش پرورده است. از شاه-پهلوانانی مانند کوروش و داریوش با نقش تاریخی تعیین کننده‌شان گرفته تا مقدسانی شهید، همچون مانی و حلاج، با شخصیت‌هایی روبرو هستیم که در دامنه‌ای فراخ از تنوع جای می‌گیرند. این شمارِ زیادِ پهلوانان و الگوهای متنوع و معناهای متکثرِ بار شده بر ایشان، از سویی پیامد تاریخ پر فراز و نشیب و پرحادثه‌ی ایران زمین است، و از سوی دیگر بر گستردگی و تنوع [[زیر‌سیستم|زیرسیستم‌]]‌های فرهنگی و اندرکنش دیرپای اساطیر محلی اقوام گوناگون ایرانی دلالت می‌کند. به همین دلیل هم، اساطیر ایرانی به خزانه‌ای غنی و دریایی ژرف می‌ماند که شایست‌هی پژوهش و کنکاش فراوان است و بسیار نکات را از وارسی آن می‌توان آموخت.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	بی‌تردید یکی از مهم‌ترین گرانیگاه‌های مفهومی‌ای که در اساطیر هر تمدنی وجود دارد، ابرپهلوانان هستند. ابرپهلوانان نقطه‌ی تبلوری هستند که چکیده‌ی معناها و بنیادهای نظام اخلاقی یک تمدن در آن متراکم می‌شوند و تار و پودِ شیرازه‌های تعریف ابرانسان در آن زمینه، خود را به نمایش می‌گذارند. از این رو، وارسی ابرپهلوانان یکی از سرراست‌ترین روش‌ها برای تحلیل اساطیر یک تمدن است. به ویژه آنگاه که بحث به فهمِ قدرت برسد، این موضوع اهمیتی بیشتر می‌یابد، چرا که ابرپهلوانان در واقع الگوهای غایی و سرنمون‌های پیکربندی مفهوم قدرت در یک تمدن هم محسوب می‌شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	یکی از نکاتی که در مورد ابرپهلوانان می‌تواند مورد کند و کاو قرار گیرد، چگونگیِ ابرپهلوان شدنِ شخصیت‌های اساطیری است. آنچه که مسلم است، ابرپهلوانان موجوداتی غیرعادی و برگزیده هستند که ویژگی‌ها و توانایی‌هایی خارج از دامنه‌ی مرسوم مردم دارند و کردارهای بزرگ و به‌یاد‌ماندنی‌شان با پشتوانه‌ی قدرتی نامعمول ممکن می‌گردند. روایت زندگی یک ابرپهلوان، حماسه‌ای غیرعادی است، که در نهایت باید به زندگینامه‌های مرسوم و یکنواخت و هنجارینِ آدمیان پیرامونش پیوند بخورد و در زمینه‌ی آن بگنجد، وگرنه ابرپهلوان به هیولایی نامفهوم و پرسشی بزرگ تبدیل می‌شود، و نه سرمشقی برای تقلیدِ نام‌آوران و جویندگانِ نام و ننگ.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	زندگینامه‌ی ابرپهلوانان معمولا از ساختار عمومی زندگینامه‌ی افراد عادی پیروی می‌کند. آنان نیز در دل خانواده‌ای زاده می‌شوند، معمولا با پشت سر گذاشتنِ بحرانی در کودکی به سن بلوغ پا می‌نهند، و در جوانی با کردارهای غیرعادی و ارجمند خویش نام‌دار می‌گردند، تا آن که با مرگی به‌یاد‌ماندنی و شهادت‌گونه – معمولا در سنین میان‌سالی- رخت از جهان ببندند. &lt;br /&gt;
وارسی زندگینامه‌ی ابرپهلوانان راهی میان‌بُر برای فهم معناهای غایی در یک فرهنگ است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:اسطوره‌شناسی]] [[رده: در حال ویرایش]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Zaki</name></author>
	</entry>
</feed>