<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>https://wiki.soshians.net//api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Mehrdad.akhavan</id>
	<title>ویکی زروان - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://wiki.soshians.net//api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Mehrdad.akhavan"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Mehrdad.akhavan"/>
	<updated>2026-06-15T06:16:09Z</updated>
	<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.39.7</generator>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%82%D8%B6%DB%8C%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%B3%D9%87_%D9%86%D9%81%D8%B1&amp;diff=5694</id>
		<title>قضیه‌ی سه نفر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%82%D8%B6%DB%8C%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%B3%D9%87_%D9%86%D9%81%D8%B1&amp;diff=5694"/>
		<updated>2024-08-12T09:27:16Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mehrdad.akhavan: /* دستگاه نظری زروان */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
===دو در برابر سه===&lt;br /&gt;
تمدنی در جهان باستان و دنیای جدید نمی‌شناسیم که در فرهنگ آن گسستی سهمگین میان دو و سه وجود نداشته باشد. همه‌ی تمدن ها و همه‌ی نظام های روانی میان عدد دو و سه تمایزی چشمگیر قایلند و بسیاری‌شان این شکاف را میان شمار دوتایی یا سه تایی از چیزها نیز نشان می‌دهند. از خانواده‌های سه نفره‌ی خدایان مصری گرفته تا تثلیث مسیحی، و از قانون سه مغ که گویا در نظام حقوقی ایران باستان وجود داشته، تا هرمسِ سه بار ستوده شده، مدام با تقدس عدد سه رویارو می‌شویم، و در مقابل سکوت منابع دینی درباره‌ی دو را بیشتر می‌بینیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به همان نسبتی که ادیان سازمان یافته بر سه تمرکز کرده و آن را ستوده‌اند، دو در اسطوره‌ها و داستان های ادبی اهمیت داشته و دارد. از [[کشمکش]] میان خدایان دشمن‌خویی مثل مردوک و تیامت یا اهورامزدا و اهریمن گرفته تا ارتباط مهرآمیز و انسانی زال و رودابه یا خسرو و شیرین. بر این مبناست که دو بیشتر با رابطه‌ای عاطفی و هیجانی و آکنده از مهر یا نفرت پیوند خورده و سه اغلب با ارتباطی سازمانی و نهادین و آفرینشگرانه مربوط دانسته شده است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سه و قدرت===&lt;br /&gt;
دو و سه از این نظر به [[جفت متضاد معنایی]] مهمی می‌مانند که ساختار [[کنش]] متقابل انسانی را در دو لایه‌ی متمایز پیکربندی می‌کند. در آنجا که دو حضور دارد، با رابطه‌ای دوسویه و به همین خاطر به نسبت ساده سر و کار داریم. رابطه‌ای که وقتی در بسترِ بازی بر سر منابع قرار می‌گیرد، به سادگی می‌توان آن را در یکی از چهار حالتِ [[برنده/ برنده]]، [[برنده/ بازنده]]، [[بازنده/ برنده]] و [[بازنده/ بازنده]] گنجاند. این از آن روست که داد و ستد [[قدرت]] و [[لذت]] و [[بقا]] و [[معنا]] در فضایی که تنها دو تن در آن حضور دارند،‌ ساخت و قالبی سرراست و شُسته و رُفته پیدا می‌کند. منابع همیشه آشکارند و بازی‌هایی که برای در اختیار گرفتن‌شان اجرا می‌شود کمابیش از بیرون نمایان و خوانا هستند. به همین خاطر وقتی ارتباطی دوسویه است، کنش و واکنشها به سادگی دریافت می‌شود و شیوه‌ی چفت و بست شدنِ کردارهای دو طرف و قلبمی که به دست می‌آورند یا از دست می‌نهند صراحت و شفافیتی دارد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی پای نفر سوم به میان کشیده می‌شود، کل الگوی بازی دگرگون می‌شود. حضور نفر سوم ارتباط دوسویه را متلاشی می‌کند و آن را به اندرکنشی محاسبه‌گرانه بدل می‌کند. چرا که پیش‌بینی رفتار نفر سوم دیگر در هر اندرکنشی یک افزوده‌ی کلیدی محسوب می‌شود. بر خلاف وضعیتِ ساده‌ی پیشین که [[من و دیگری]] با هم رویارو می‌شدیم و من بر اساس رفتار دیگری رفتار خود را انتخاب می‌کرد، اینجا با من و دیگری‌ای سر و کار داریم که در حضور نفر سومی با هم بازی می‌کنند. نفر سومی که معنای کردار دیگری را دگرگون می‌سازد. دیگر کافی نیست که من معنای رفتار دیگری را در تناسب با خویش دریابد. بلکه حالا دیگر باید معنای این رفتار در پیوند با نفر سوم را نیز متوجه شود و بر اساس دگرگونی‌ای در آن ناحیه ایجاد می‌کند درباره‌اش داوری کند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نکته‌ی مهمتر آن است که خودِ این نفر سوم هم یک دیگری تمام و کمال است. یعنی همزمان با رویارویی من و دیگری در حضور نفر سوم، بازی موازی و متداخل دیگری نیز در جریان است که در آن نفر سوم دیگری، و دیگریِ کنونی نفر سوم است. به همین ترتیب من هم هنگام رویارویی با هریک از دو بازیکنِ حریف، هم می‌تواند نقش دیگری را بپذیرد و دریافت کننده‌ی مستقیم کنش باشد، یا آن که در موقعیتِ قدری‌ حاشیه‌ایِ نفر سوم قرار بگیرد و به طور نامستقیم از پیامدهای کردار تاثیر بپذیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضور نفر سوم معادله‌ی خطی و ساده‌ی میان من و دیگری را به یک معادله‌ی پیش‌بینی ناپذیر و پیچیده‌ی حل‌ناپذیر تبدیل می‌کند. دیگری اصولا موجودی است همچون من، که به خاطر خودمختاری و [[اراده‌ی آزاد]] ی که دارد، هرگز نمی‌توان درباره‌ی کردارهای آینده‌اش اطمینان خاطر داشت. دیگری در هر لحظه بسته به [[قلبم]] ی که انتظار دارد، و وابسته به انگاره‌ای که از من و خودانگاره‌ای که از خویش در ذهن دارد، رفتاری را بر می‌گزیند. این رفتار به هر صورت منطقی درونی دارد و با قواعدی تنظیم می‌شود که خواندنی و فهمیدنی است. به همین خاطر اگر ارتباطی تنها دو سویه داشته باشد،‌ قواعد حاکم بر آن به نسبت زود استخراج می‌شود و دو طرف با سرعتی چشمگیر موقعیت خود را نسبت به دیگری تعیین می‌کنند و بازی‌هایی پایدار و تثبیت شونده را مستقر می‌سازند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
====آغاز [[سطح اجتماعی]]====&lt;br /&gt;
وقتی پای نفر سوم به اندرکنش گشوده می‌شود، کل ماجرا شکلی متفاوت به خود می‌گیرد. در حضور نفر سوم، معادلات سرراست ارتباط من و دیگری با متغیری نوظهور تعریف می‌شود که پیش از این ناموجود بود. این متغیر قدرت است و از همین جاست که [[سطح اجتماعی]] آغاز می‌شود. نفر سوم عاملی اضافی است که به حکم دیگری بودن‌اش،‌ خود از [[اراده‌ی آزاد]] و قدرت انتخاب برخوردار است. از این رو می‌تواند بر ضد من یا دیگری با دیگری یا من متحد شود، و در ضمن امکان اتحاد من و دیگری بر ضد خویش را هم فراهم می‌آورد. در ارتباط دوسویه تعادلی در رویارویی دو اراده‌ی آزاد وجود داشت که به این ترتیب دستخوش فروپاشی می‌شود. دیگری اراده‌ی من یکی از نیروهای تعیین کننده‌ی پویایی رفتارها نیست و وزنه‌ای متعادل در شبکه‌ی ارتباطها محسوب نمی‌شود. من همواره در شبکه‌ای سه نفره در اقلیت قرار دارد، و این درباره‌ی همه‌ی من‌های حاضر در این شبکه راست است. یعنی در این فضای تازه اتحادهای میان دو تن بر ضد سومی که همواره هم ناپایدار و شکننده‌ است، نیروی تعیین کننده ي پویایی ارتباطها می‌شود.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====متغیر قدرت==== &lt;br /&gt;
آن متغیر افزوده‌ای که در ارتباط دو سویه نیست و در روابط سه نفره نمود می‌یابد، قدرت است. متغیری است که از امکانِ تبانی دو تن بر ضد نفر سوم بر می‌خیزد. از این رو شالوده‌ی قدرت توافق و همگرایی و همکاری است. هرچند که همواره این «توافق با» در کنار «در تقابل با» قرار می‌گیرد. وقتی دو نفر به سه نفر تبدیل می‌شوند و ارتباطهای پایدار و مداومِ دو نفره، سه نفره می‌شود، برای نخستین بار سیستمی در یک سطح تازه از پیچیدگی ظهور می‌کند، و این همان است که نهاد خوانده می‌شود.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
====[[نهاد]]====&lt;br /&gt;
[[نهاد]] [[سیستم]] ی است که عناصرش دست کم از سه انسان تشکیل شده باشند و روابطش کمینه‌ای از تداوم و گستردگی را در زمان و مکان داشته باشد. اگر سه تن زمانی منظم و پیوسته را با هم بگذرانند و ارتباطشان در هم تنیده باشد، نهاد را پدید می‌آورند و این سیستمی هم‌افزاست که سطحی نو از [[پیچیدگی]] را به [[سلسله مراتب]] حضورِ انسانی علاوه می‌کند. نهاد قواعدی دارد که از اندرکنش سه نفر بر می‌خیزد و به روابط دو نفره فروکاستنی نیست. همین روابط اما، در همه‌ی شمارگان بالاتر از سه کمابیش ثابت است و تنها در اعداد بسیار بزرگ است که رفتارهای توده‌ای را تولید می‌کند و شکلی از ساده‌سازی را بر می‌تابد. در این معنی، هر آنچه که از [[ارتباط]] های انسانی در گروه های بزرگتر از سه نفره بر خیزد، ‌پدیداری نهادی است و به [[سطح اجتماعی]] تعلق دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نهاد سیستمی است که همچون لایه‌ای نوظهور از پیچیدگی بر [[سطح روانشناختی]] و مرتبه‌ی پردازشِ عصبی-روانیِ «[[من]]» بر می‌نشیند. ارتباط من با دیگری، یعنی در آنجا که دو واحد از این من‌های خودآگاه و خودمختار با هم رویارو می‌شدند، همچنان در سطحی روانشناختی جریان می‌یافت و در همان لایه فروبسته باقی می‌ماند. با حضور نفر سوم این ارتباط از زاویه‌ای هستی‌شناسانه ارتقا پیدا می‌کند و لایه‌ای نوپدید و [[خودسازمانده]] و هم‌افزا از رفتارها را در سیستم نوظهورِ نهاد نمایان می‌سازد. نهاد ممکن است خانواده‌ای کوچک باشد یا شرکتی اقتصادی با صدها کارمند، و یا کشوری و تمدنی با میلیونها عضو. روابط حاکم بر همه‌ی این سیستم‌ها همسان است و بدنه‌شان را می‌توان در یک دستگاه صوری یکسان و یکدست پیکربندی و پیش‌بینی کرد. همه‌ی این نهادهای خرد و کلان سیستم‌هایی هستند که لایه‌ی اجتماعی را در [[سلسله مراتب]] [[فراز]] پدید می‌آورند، و همه‌شان بر اساس متغیری مرکزی کار می‌کنند که همانا [[قدرت]] باشد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
====[[دستگاه نظری زروان]]====&lt;br /&gt;
قدرت در [[دستگاه نظری زروان]] همچون متغیری عینی و رسیدگی‌پذیر تعریف می‌شود که می‌توان به سادگی آن را به صورت حاصل ضربِ «شمار گزینه‌های پیشاروی سیستم» و «میانگین احتمالِ تحقق گزینه‌ی انتخاب شده» تعریف کرد. یعنی یک نهاد برآیندی از رفتارهای اعضای خود را شکل می‌دهد که رفتار سیستمی‌اش در سطحی اجتماعی است. این برآیند از تداخل و برهم‌نهی انتخاب های فردیِ گوناگون بر می‌آید. من‌هایی که عضو نهاد هستند بر مبنای [[قلبم‌]] ویژه‌ی خویش گرایشها و سوگیری‌ها و [[خواست]] هایی دارند که شبکه‌هایی بغرنج از [[همکاری]] ها و [[کشمکش]] ها، و بردارهایی پرشمار و پرتحرک از توافق‌ها و اختلافها را ایجاد می‌کند. [[سیستم]] نهادی در هر برش زمانی بر اساس برآیند این شبکه شماری از گزینه‌های رفتاریِ محتمل را پیشاروی خود دارد و بسته به انسجام درونی خویش وقتی یکی از این گزینه‌ها را انتخاب می‌کند، با درجه‌ای خاص از احتمال آن را برآورده می‌سازد. به همان شکلی که لذت در [[سطح روانشناختی]] پایداری سیستم شخصیتی را تضمین می‌کند و ماندگاری و توسعه یابندگی‌اش را رمزگذاری می‌کند، در [[سطح اجتماعی]] هم [[قدرت]] متغیری است که همین کار را انجام می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نهاد که سیستمی اجتماعی است، درست مانند [[نظام شخصیتی]] در [[سطح روانی]] و کالبد در سطح زیستی بر اساس پایداری‌اش در زمان «هستی می‌یابد» و از «وجود» برخوردار می‌شود. هنرِ غایی سیستمهای پیچیده پایدار ماندن در زمان و گسترش یافتن در مکان است. در سطح زیستی بقاست که در زنجیره‌هایی از پردازش بیوشیمایی این آرمانِ عام را رمزگذاری می‌کند. در سطح روانشناختی، همان بقا در مسیر تکامل مغزهای توسعه یافته در شبکه‌ی عصبی پاداش رمزگذاری مجدد می‌شود و مفهوم لذت را پدید می‌آورد که شاخص بنیادینِ کارکردِ نظامهای شخصیتی است. از اندرکنش من‌های انتخابگرِ جویای لذتی که بر کالبدهای پیگیرِ بقا سوار شده‌اند، سیستمِ نوظهورِ نهاد سر بر می‌کشد که به همان شکل پایداری در زمان و گسترش در مکان را هدف می‌گیرد، اما با متغیری تازه و رمزگذاری‌ای نو آن را بیان می‌کند. این متغیر تازه همان قدرت است. به همان شیوه‌ای که بقا انسجام درونی و انضباط کارکردیِ بدن‌ها را نشان می‌دهد و با همان شدتی که لذت کامیابی و موفقیت نظامهای روانشناختی را باز می‌نمایاند، قدرت نیز نقشی مشابه را در سطح اجتماعی ایفا می‌کند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دو و [[مهر]]===&lt;br /&gt;
شاید بیان این مفهوم نامنتظره بنماید، اما مفهومِ بنیادینِ ارتباط نیاز به آشنایی‌زداییِ بزرگی دارد و آن هم وارسی و نقد این پندار بدیهی است که هر نوع ارتباطی میان من و دیگری، در سطح اجتماعی می‌گنجد. این نکته البته درست است که هر رخدادی در سطح اجتماعی، بر محور یک ارتباط میان من و دیگری سوار شده است. با این همه باید این نکته را در نظر داشت که هیچ رخداد اجتماعی‌ای در خلأ رخ نمی‌دهد و همواره نفر سومی در کنار این اندرکنشِ به ظاهر دوسویه حضور دارد،‌ که دسترسی متغیرِ قدرت به ارتباط را ممکن می‌سازد و رخدادِ یاد شده را همچون بند نافی به نهاد و سطح اجتماعی چفت و بست می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این بدان معناست که ارتباطهای دونفره‌ی محض، تا وقتی که نفر سومی بدان ورود نکرده، رخدادی نهادی نیستند و به سطح اجتماعی تعلق ندارند. البته دو نفره بودن و دو نفره ماندنِ یک ارتباط امری نادر و کمیاب است. ارتباطها همواره در شبکه‌ای از روابط اجتماعی قرار دارند و همیشه در بستری پیشینی از هنجارها و قواعد برآمده از نهادهای اجتماعی شکل می‌گیرند. هرچند من و دیگری می‌توانند با مرزبندی‌ای خودخواسته ارتباط دوسویه‌ی خویش را نسبت به مداخله‌ی نفر سوم نفوذناپذیر کنند. اما اغلب این مرزها نسبت به فشار قدرتِ نهادی شکننده و سست است و مصون داشتن‌اش از دست‌اندازی قواعد حاکم بر نهاد کاری دشوار است و مهارتی بندبازانه را می‌طلبد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ارتباط دونفره، گرم، صمیمانه و خصوصی فضاهایی ویژه و شگفت‌انگیزند که به گرگ و میشِ سحرگاهی می‌مانند. یعنی فضایی حایل میان روز و شب، یا تاریکی و روشنایی را پدید می‌آورند. در این فضا شرایط امکان برای ظهور نهاد فراهم می‌آید. یعنی به لحاظ تکاملی هر رابطه‌ی سه نفره‌ای در ابتدای کار یک بذرِ رابطه‌ی دو نفره را داشته است. اگر بخواهیم سیر تحول نهادهای اجتماعی را در جوامع جانوری دنبال کنیم، همیشه به جفتی از نر و ماده می‌رسیم که هم‌آمیزی و هم‌آغوشی را همچون تجربه‌ای فارغ از دست‌اندازی قدرت بر می‌گزینند و کششی جنسی که نسبت به هم دارند و برنده-برنده بازی کردنی که بر محور انتقال ژنوم‌شان به نسل بعد طرحریزی می‌کنند، ارتباطشان را معنادار می‌کند. اما همین ارتباط سرراست دو نفره غایتی دارد که همانا تولید مثل است و از این رو ارتباط دونفره به سرعت با زاده شدن فرزندان به مرتبه‌ی سه نفر ارتقا می‌یابد. اهمیتی ندارد که با خانواده‌ی نهنگی با تک فرزندی سر و کار داشته باشیم، یا خانواده‌ای پرجمعیت از مورچگان و زنبوران که جامعه‌ای پیچیده را بنیان می‌نهند. در هر صورت وقتی دو تن به سه تن تبدیل می‌شوند، روابطی جدید از جنس قدرت در میانشان ایجاد می‌شود. کشمکش دو جنس برای سرمایه‌گذاری کمتر یا بیشتر بر پرورش فرزندان از اینجا آغاز می‌شود و واگرایی انتخابهایشان در زمینه‌ی بسامد و تعداد جفتگیری‌ها از همین نقطه بروز می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی جفتِ دو نفره به خانواده‌ی سه نفره تبدیل شدند، هسته‌ی مرکزی نهادی اجتماعی تاسیس می‌شود. در بیشتر جانوران پیچیدگی توافقها و تعارضهایی که در این سیستم پدید می‌آید چندان زیاد است که از حد توانایی پردازشی مغزها افزونتر است. به همین خاطر در بیشتر جانوران خانواده یعنی بنیادی‌ترین شکل نهاد هرگز شکل نمی‌گیرد. اینها همان جانورانی هستند که پس از جفتگیری فرزند را به حال خود رها می‌کنند، و یا مادر (یا به ندرت پدر) سرپرستی‌اش را بر عهده می‌گیرد و جفتِ دیگر پی کار خود می‌رود. این بدان معناست که رابطه‌ی گرم و صمیمانه و مهرآمیزی که دو جفت را به هم متصل کرده بود، به شکلی غیرجنسی در میان والد و فرزند از نو برقرار می‌شود و همان چارچوب برنده-برنده‌ی متمرکز بر بقای ژنوم را هم حفظ می‌کند، بی آن که به پیچیدگی‌های سطح اجتماعی و معادلات بغرنج حاکم بر قدرت در نهادها برکشیده شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در موجوداتی اجتماعی مانند انسان که شکل غالب ارتباطهایشان اجتماعی است و نهادها در شبکه‌هایی در هم تنیده با هم تداخل می‌کنند و همدیگر را تشدید می‌کنند، آن ارتباط مهرآمیز دوسویه‌ی آغازین به دیباچه‌ای زودگذر و ناپایدار فرو کاسته می‌شود. یعنی به همان ترتیبی که در جانوران ساده‌تر، درجه‌ی پیچیدگی مغز به ظهور نهادهای پایدار مجال نمی‌دهد، در انسان و جانورانی مانند مورچه و موریانه نیز پایداری و ثبات و گستردگی نهادها و سیستمهای سطح اجتماعی چندان است که آن ارتباط مهرآمیز کهن را به سنگواره‌ای فرعی و بذری کوتاه‌عمر فرو می‌کاهد. در جوامع انسانی همچنان مهرِ میان زن و مرد و مهر میان والد و فرزند شالوده‌ی مرکزی نهادهای اجتماعی را بر می‌سازد و بدنه‌ی بازیهای برنده-برنده را ساماندهی می‌کند، اما این ارتباط که در اصل سرشتی دونفره و دوسویه دارد، زیر سیطره‌ی قواعد نهادی مسخ می‌شود و در پویایی قدرت غرقه می‌گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به همین خاطر است که مهر و ارتباط صمیمانه‌ی دو نفره همچنان تجربه‌ای درخشان و خالص و ارجمند باقی می‌ماند، اما در بستر روابطی سه نفره صورتبندی و فهم می‌شود. بزرگداشت ارتباط دونفره در ظرفی سه نفره انجام می‌پذیرد که از سویی گفتمانی را بر اساس ارج و ارزشِ مهر بنیان می‌نهد، و از سوی دیگر با همین ابزار گفتمانی آن را به قدرت گره می‌زند و مسخ‌اش می‌کند. ارتباط دونفره که شالوده‌اش مهر است، با این ترفند به امری هنجارین دگردیسی می‌یابد. امری قاعده‌مند که بر اساس چارچوب‌های قدرت اجتماعی شکل‌ می‌گیرد و بایدها و نبایدها و شایست ناشایستِ نهادین سمت و سویش را تعیین می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهر و کین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنیادِ ارتباط دونفره مهر است. ارتباط دو نفره‌ای که از دست‌اندازی قدرت مصون باشد، امری بسیار شکننده و ناپایدار است. چرا که فقط و فقط به اراده‌ی آزاد دو منِ خودمختاری بند است که ممکن است هر لحظه انتخاب و خواست خویش را دگرگون سازند. به همین خاطر است که مهر شیرازه‌ی ارتباط پایدار دونفره را بر می‌سازد. چرا که در غیاب مهر، این ارتباط به سرعت گسسته می‌شود و نیرویی بازدارنده از جنس چفت و بست‌های قدرت مدار سطح اجتماعی نیست که من و دیگری را در ارتباطی میخکوب کند و تثبیت نماید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این روست که ارتباطهای دونفره همواره مهرآمیز است. مهر شیوه‌ای هنرمندانه و زیبایی‌شناسانه از تاسیسِ بازی‌های برنده-برنده‌ی گذراست که من و دیگری بسته به شرایطی یگانه و تکرار ناپذیر، مدیریت و ساماندهی‌اش می‌کنند. شکلِ تکاملی و باستانیِ آن مهرِ جنسی میان زن و مرد است که با برآورده کردنِ هدفِ خویش که زایش فرزند و گذر کردن‌اش از سنِ آسیب‌پذیری است، به فرجام خود می‌رسد. اما گذشته از این برنامه‌ی کهنسال تکاملی، صورتهای گوناگونِ دیگری از ارتباط دوسویه‌ی مهرآمیز را می‌توان سراغ کرد که ممکن است مثل پیوند میان دو دوست یا ارتباط مادر و فرزند مهرآمیز و صمیمانه و گرم باشد، اما عاری از جنسیت باقی بماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهر در گذارِ ارتباط دونفره به سه نفره همچنان باقی می‌ماند. اما آن شکلِ خصوصی و پویایی پرهیجان قبلی‌اش را از دست می‌دهد. ایرانیان باستان ایزد مهر را نماینده‌ی دو مفهوم متمایز می‌دانستند که یکی‌اش عشق و محبت است و دیگری عهد و پیمان، و اینها دو سویه‌ی مهر در سطح روانی و اجتماعی هستند. ارتباط دونفره‌ای که هنوز در سطح روانشناختی قرار دارد و به قدرتِ نهادی آغشته نشده، امری پرتکاپو و پرماجراست که محتوای هیجانی-عاطفیِ آن بر سویه‌ی عقلانی-محاسباتی‌اش غلبه دارد. مهری که در اینجا می‌بینیم همان عشق و محبتی است که میان من و دیگری جاری می‌شود و ممکن است محتوایی جنسی یا غیرجنسی داشته باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی ارتباط سه نفره شد و به مرتبه‌ای اجتماعی برکشیده شد، جریان یافتن قدرت در اندرکنش‌ها معنا مفهوم‌شان را دگرگون می‌سازد. با این همه مهر چندان نیرومند است که از این گذار جان سالم به در می‌برد و در تناسخی نو در سطح اجتماعی خود را بازسازی می‌کند. در این حالت مهر به پیمانی میان من دیگری‌ها بدل می‌شود و قراردادی اجتماعی را بر می‌سازد. قراردادی که هسته‌ی مرکزی‌اش همچنان من و دیگری است. اما این بار دیگری‌ای که در زمینه‌ای از دیگری‌ها حضور دارد. به تعبیری مهرِ پرهیجانِ خصوصی وقتی در سطحی اجتماعی بازساماندهی می‌شود، به امری عمومی مربوط می‌شود که پیوند من و چند دیگری را تنظیم می‌کند. همچنان محور ارتباط بازیهای برنده-برنده باقی می‌ماند و همانند پیش بالا رفتنِ قلبم من در کنار دیگری غایت ارتباط است. اما در اینجا این امر در شبکه‌ای از روابط پیچیده ممکن می‌شود و سلسله‌هایی از انتخابها و ترجیح‌های واگرا را در یک مجموعه گرد می‌آورد و به این ترتیب همبسته ساختنِ خواست‌های ناهمسان من و دیگری‌ها را در بستر پیمانی و عهدی اجتماعی صورتبندی می‌کند، که به نوبه‌ی خویش به هنجارهای سیستم نهادی مجال ظهور می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سطح پیشا-اجتماعی، در آنجا که من و دیگری با هم ارتباطی دوسویه دارند، اما هنوز نفر سومی در کار نیست و قدرتی تراوش نشده، هر لغزشی در ارتباط می‌تواند به گسسته شدن‌اش بینجامد. من و دیگری به همین خاطر برای حفظ ارتباط ناگزیند تا مدام برنده-برنده بودنِ بازی‌هایشان را وارسی کنند و از حقیقی بودنِ مهری که میانشان وجود دارد خاطرجمع شوند. چرا که در غیاب مهر و به محض رخنه‌ی بازیهای برنده-بازنده در این میان، ‌ارتباط یکسره گسسته می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سطح اجتماعی اما چنین وضعیتی را نمی‌بینیم. وقتی ارتباط من و دیگری در شبکه‌ای سه نفره جای گرفت و زمانی که عشق به پیمان تبدیل شد، هنجارهایی گروهی است که پیوستن و گسستن را تنظیم می‌کند. یعنی در این حالت امکان دارد بازیهایی برنده-بازنده در جریان باشد و من و دیگری به خاطر فشار قدرتی که از سوی نفرهای سوم اعمال می‌شود، از گسستن ارتباط ناتوان باشند. در این حالت است که کین شکل می‌گیرد. کین نتیجه‌ی میخکوب شدنِ ارتباطی نهادی است که من و دیگریِ گرفتار در آن، خواهان‌اش نیستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رابطه‌ی میان من و دیگری وقتی در نهاد تبلور یافت و به قواعد قدرت تن در داد، دیگر امری انتخابی و آزاد نیست که یکسره در اختیار من باشد. در اینجا قواعد سیستم نهاد است که تعیین کننده است و من تنها بسته به موقعیت و نقشی که در نهاد دارد و سهم و بهره‌ای که از قدرت سیستم می‌برد، می‌تواند روابط خود را بگسلد یا پایدار سازد. در این شرایط است که من و دیگری در چرخ دنده‌ی روابطی تثبیت شده و مستحکم گرفتار می‌شوند که در سطحی اجتماعی برای پایداری سیستم نهاد کارساز است، اما در سطحی روانشناختی به کاسته شدن از قلبم من می‌انجامد و از این رو کین و نفرت من نسبت به دیگریِ درگیر در ارتباط را موجب می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این معنا، کین مفهومی است که در سطح اجتماعی زاده می‌شود. در سطح روانشناختی و در لایه‌ی ارتباط دو نفره‌ی محض، کین امری بسیار زودگذر و ناپایدار است. چون به جدا شدن دو کینه‌توز و فاصله‌گیری‌شان از هم منتهی می‌شود. تنها پس از تکامل یافتنِ نظام اجتماعی و سنگواره شدنِ روابط در دل قواعد قدرت است که کین به امری جانکاه و مداوم و فراگیر تبدیل می‌شود. تنها در این بستر است که می‌توان مواردی را دید که من و دیگری‌ای سالها نسبت به هم کین داشته باشند و نفرت بورزند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سطح روانشناختی و ارتباط دو نفره، ارتباط همواره با مهر همراه است و در غیاب مهر از هم فرو می‌پاشد. در سطح جامعه‌شناختی و ارتباط سه نفره، مهر به مثابه پیمان ممکن است با پیمان‌شکنی همنشین باشد و محبت میان اعضای یک سیستم نهادی ممکن است با کین و نفرت جایگزین گردد، و این ارتباط تا زمانی که پایداری کل سیستم نهادی را خدشه‌دار نکرده، همچنان تداوم می‌یابد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نکته البته بدیهی است که بازیهای برنده-بازنده یا بازنده-برنده در نهایت به بازیهای بازنده-بازنده منتهی می‌شوند و به گسسته شدن ارتباط دامن می‌زنند. یعنی روشن است که عهدشکنی و بی‌اعتبار شدن قرارداد اجتماعی در نهایت ساز و کارهای نهاد اجتماعی را فلج می‌کند و آن را با لطمه‌ی بسیار از کار می‌اندازد. با این همه پایداری سیستمی اجتماعی که بر اساس مدارهای قدرت کار می‌کند، از پایداری تک ارتباطهای گاه بیمار و گاه شرورانه‌ی تنیده شده در اندرون‌اش بیشتر است و به همین خاطر آن علفهای هرز می‌توانند در این کشتزارِ بارآور نشو و نما کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سه پیشنهاد راهبردی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ارتباطهای دو نفره در نهایت شالوده‌ی روابط انسانی هستند. بالاترین تراکم از قلبم در ارتباطهای مهرآمیزِ پرشور و گرمی نمود می‌یابند که دونفره هستند و دونفره باقی می‌مانند. خواه ارتباط پرمعنای دو دوست باشد، یا شادکامی هم‌آغوشی دلداری با دلداده‌ای، یا تندرستی مهری مادرانه که فرزندی را از خطر مصون می‌دارد، همواره در ارتباط دونفره‌ی خصوصی است که بیشترین حجم از قدرت و لذت و بقا و معنا رد و بدل می‌شود. در ارتباطهای دونفره است که آزادی مطلق من و دیگری برآورده می‌شود و از این رو من و دیگری مجالِ رشد کردن پا به پای یکدیگر را پیدا می‌کنند. تنها در اینجاست که خودمختاری من و دیگری محترم شمرده می‌شود و از این رو تمرینِ آزادی اراده با مهارت یافتن در احترام به اراده‌ی دیگری ترکیب می‌شود. آنچه که اخلاق و خلق و خوی انسانی می‌دانیم، در ارتباطی دونفره است که بروز می‌یابد و تمرین می‌شود، پیش از آن که در ساختار سیستمهای اجتماعی نهادینه شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روابط اجتماعی تنها زمانی درست و سودمند و بی‌حاشیه‌اند که بر ارکان ارتباطهای دونفره‌ی غنی و پرشور استوار شده باشند. بر این مبنا می‌توان راهبردی پیشنهاد کرد که قرارداد اجتماعی را از سطح خرد به کلان بازسازی کند و دست من را در مقام کنشگر غایی برای بازسازی روابط انسانی‌اش گشوده سازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رابطه‌ی انسانی دونفره باید این چهار شاخص را برآورده کند: ۱) تنها و تنها میان من و دیگری جاری باشد و هیچ نفر سومی حق مداخله در آن را نداشته باشد؛ ۲) قلبم من و دیگری در جریان آن افزایش یابد، هرچند این افزایش هرگز در من و دیگری به یک اندازه نیست و یک شکل هم ندارد؛ ۳) انتخابهای مشترک و کردارهای جاری میان من و دیگری بر اساس آزادی اراده‌ی کامل دو سو شکل بگیرند و از هر قید و بندی جز خواستِ خالصِ منِ رها باشند، ۴) بازیهای برنده-برنده مبنای ارتباط باشد و رخنه‌ی هر بازی دیگری در ارتباط مدام توسط هر دو سوی ارتباط رصد و ریشه‌کن شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر این مبنا در جامعه‌ای آشوب‌زده مانند ایرانِ امروزین که هنجارهای نهادین دستخوش فروپاشی شده و اخلاق از روابط انسانی رخت بر برسته، می‌توان به سه پیشنهاد رسید تا از رهگذارشان بازسازی ارتباط انسانی، اخلاق فردی و نهادهای نیرومند و انباشته از قدرت ممکن گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیشنهاد نخست: من باید به ازای عضویت در هر نهاد، دست کم یک رابطه‌ی دونفره‌ی سودمند و عمیق داشته باشد. یعنی حضور من در هر نهاد باید دست کم یک ارتباط دو نفره‌ی خصوصی عمیق و خودخواسته را در کنار ارتباطهای سه نفره‌ی هنجارین و قاعده‌مند داشته باشد. این بدان معناست که اراده‌ی آزاد من و پیوند مهرآمیزی که من با دست کم یک دیگریِ عضو نهاد دارد، عضویت من در آن را تضمین می‌کند. اگر این پیوند گسسته شود و نتوان با ارتباط دونفره‌ی مهرآمیز دیگری جایگزینش کرد، من باید آن نهاد را ترک کند. این بدان معناست که پیمان اجتماعی در شرایطی که مهر و محبتی وجود نداشته باشد، امری صوری و تخیلی و اجبارآمیز است و محتوای معنا و لذت کافی ندارد تا قدرتِ جاری در سیستم نهاد را پشتیبانی کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیشنهاد دوم: من باید قراردادهای اجتماعی را بر اساس قواعد مهرآمیز شکل گرفته در ارتباط دونفره‌اش پیکربندی کند. من و دیگری در ارتباط دو نفره بیشترین حساسیت را نسبت به بازیهای برنده-بازنده دارند. به همین خاطر اخلاقی‌ترین ارتباطها همان است که آزادانه و دونفره باشد. بازسازی پیمان اجتماعی و هرس کردن قواعد نامعقول و ناکارآمد تنها زمانی ممکن می‌شود که معیاری بیرونی و بنیادی‌تر برای محک زدن‌اش وجود داشته باشد و این معیار همان ارتباط مهرآمیز دونفره است. مهر در مقام قرارداد اجتماعی مشتقی و برآمده‌ای از مهر در معنای عشق و محبت است و اگر پیوندی میان این دو برقرار نباشد به گیاهی مصنوعی و درختی بی‌ریشه شبیه می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیشنهاد سوم: من باید از روابط خصوصی خود سرسختانه در برابر مداخله‌ی نفر سوم حفاظت کند. ارتباط دو نفره باید ماهرانه و زیرکانه در برابر رخنه و مداخله‌ی قواعد هنجارین عایق‌بندی شود. تنها زمانی که پیوند مهرآمیز دونفره کارکرد خود را از دست داد، تداوم‌اش به قراردادی و پیمانی نیاز پیدا می‌کند. در حضور چنین پیمانی می‌توان همان ارتباط را در سطح اجتماعی با روابطی سه نفره ادامه داد، اما باید در نظر داشت که این رابطه ماهیتی متفاوت از ارتباط دونفره دارد. یعنی زن و مردی که ارتباط دونفره‌شان را با ازدواج به رابطه‌ای اجتماعی تبدیل می‌کنند، باید توجه داشته باشند که گذاری در سرشت روابطشان رخ می‌نماید و امری خصوصی و شخصی و روانشناختی در پیوند با نهادها به امری قدرت‌مدار و اجتماعی بدل می‌شود. چنین گذاری در آنجا که قصدِ پروردن فرزند، یا همکاری اقتصادی در قالب خانواده در میان باشد بسیار سودمند و کارساز است. اما اگر زن و مردی به سودای تداوم بخشیدن به مهرِ جاری در ارتباطی دونفره چنین کنند، به سادگی آن را بر باد می‌دهند، بی‌ آن که از این چیزی دریابند.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mehrdad.akhavan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%82%D8%B6%DB%8C%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%B3%D9%87_%D9%86%D9%81%D8%B1&amp;diff=5693</id>
		<title>قضیه‌ی سه نفر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%82%D8%B6%DB%8C%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%B3%D9%87_%D9%86%D9%81%D8%B1&amp;diff=5693"/>
		<updated>2024-08-12T09:26:04Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mehrdad.akhavan: صفحه‌ای جدید حاوی « &amp;lt;br /&amp;gt; ===دو در برابر سه=== تمدنی در جهان باستان و دنیای جدید نمی‌شناسیم که در فره...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
===دو در برابر سه===&lt;br /&gt;
تمدنی در جهان باستان و دنیای جدید نمی‌شناسیم که در فرهنگ آن گسستی سهمگین میان دو و سه وجود نداشته باشد. همه‌ی تمدن ها و همه‌ی نظام های روانی میان عدد دو و سه تمایزی چشمگیر قایلند و بسیاری‌شان این شکاف را میان شمار دوتایی یا سه تایی از چیزها نیز نشان می‌دهند. از خانواده‌های سه نفره‌ی خدایان مصری گرفته تا تثلیث مسیحی، و از قانون سه مغ که گویا در نظام حقوقی ایران باستان وجود داشته، تا هرمسِ سه بار ستوده شده، مدام با تقدس عدد سه رویارو می‌شویم، و در مقابل سکوت منابع دینی درباره‌ی دو را بیشتر می‌بینیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به همان نسبتی که ادیان سازمان یافته بر سه تمرکز کرده و آن را ستوده‌اند، دو در اسطوره‌ها و داستان های ادبی اهمیت داشته و دارد. از [[کشمکش]] میان خدایان دشمن‌خویی مثل مردوک و تیامت یا اهورامزدا و اهریمن گرفته تا ارتباط مهرآمیز و انسانی زال و رودابه یا خسرو و شیرین. بر این مبناست که دو بیشتر با رابطه‌ای عاطفی و هیجانی و آکنده از مهر یا نفرت پیوند خورده و سه اغلب با ارتباطی سازمانی و نهادین و آفرینشگرانه مربوط دانسته شده است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سه و قدرت===&lt;br /&gt;
دو و سه از این نظر به [[جفت متضاد معنایی]] مهمی می‌مانند که ساختار [[کنش]] متقابل انسانی را در دو لایه‌ی متمایز پیکربندی می‌کند. در آنجا که دو حضور دارد، با رابطه‌ای دوسویه و به همین خاطر به نسبت ساده سر و کار داریم. رابطه‌ای که وقتی در بسترِ بازی بر سر منابع قرار می‌گیرد، به سادگی می‌توان آن را در یکی از چهار حالتِ [[برنده/ برنده]]، [[برنده/ بازنده]]، [[بازنده/ برنده]] و [[بازنده/ بازنده]] گنجاند. این از آن روست که داد و ستد [[قدرت]] و [[لذت]] و [[بقا]] و [[معنا]] در فضایی که تنها دو تن در آن حضور دارند،‌ ساخت و قالبی سرراست و شُسته و رُفته پیدا می‌کند. منابع همیشه آشکارند و بازی‌هایی که برای در اختیار گرفتن‌شان اجرا می‌شود کمابیش از بیرون نمایان و خوانا هستند. به همین خاطر وقتی ارتباطی دوسویه است، کنش و واکنشها به سادگی دریافت می‌شود و شیوه‌ی چفت و بست شدنِ کردارهای دو طرف و قلبمی که به دست می‌آورند یا از دست می‌نهند صراحت و شفافیتی دارد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی پای نفر سوم به میان کشیده می‌شود، کل الگوی بازی دگرگون می‌شود. حضور نفر سوم ارتباط دوسویه را متلاشی می‌کند و آن را به اندرکنشی محاسبه‌گرانه بدل می‌کند. چرا که پیش‌بینی رفتار نفر سوم دیگر در هر اندرکنشی یک افزوده‌ی کلیدی محسوب می‌شود. بر خلاف وضعیتِ ساده‌ی پیشین که [[من و دیگری]] با هم رویارو می‌شدیم و من بر اساس رفتار دیگری رفتار خود را انتخاب می‌کرد، اینجا با من و دیگری‌ای سر و کار داریم که در حضور نفر سومی با هم بازی می‌کنند. نفر سومی که معنای کردار دیگری را دگرگون می‌سازد. دیگر کافی نیست که من معنای رفتار دیگری را در تناسب با خویش دریابد. بلکه حالا دیگر باید معنای این رفتار در پیوند با نفر سوم را نیز متوجه شود و بر اساس دگرگونی‌ای در آن ناحیه ایجاد می‌کند درباره‌اش داوری کند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نکته‌ی مهمتر آن است که خودِ این نفر سوم هم یک دیگری تمام و کمال است. یعنی همزمان با رویارویی من و دیگری در حضور نفر سوم، بازی موازی و متداخل دیگری نیز در جریان است که در آن نفر سوم دیگری، و دیگریِ کنونی نفر سوم است. به همین ترتیب من هم هنگام رویارویی با هریک از دو بازیکنِ حریف، هم می‌تواند نقش دیگری را بپذیرد و دریافت کننده‌ی مستقیم کنش باشد، یا آن که در موقعیتِ قدری‌ حاشیه‌ایِ نفر سوم قرار بگیرد و به طور نامستقیم از پیامدهای کردار تاثیر بپذیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضور نفر سوم معادله‌ی خطی و ساده‌ی میان من و دیگری را به یک معادله‌ی پیش‌بینی ناپذیر و پیچیده‌ی حل‌ناپذیر تبدیل می‌کند. دیگری اصولا موجودی است همچون من، که به خاطر خودمختاری و [[اراده‌ی آزاد]] ی که دارد، هرگز نمی‌توان درباره‌ی کردارهای آینده‌اش اطمینان خاطر داشت. دیگری در هر لحظه بسته به [[قلبم]] ی که انتظار دارد، و وابسته به انگاره‌ای که از من و خودانگاره‌ای که از خویش در ذهن دارد، رفتاری را بر می‌گزیند. این رفتار به هر صورت منطقی درونی دارد و با قواعدی تنظیم می‌شود که خواندنی و فهمیدنی است. به همین خاطر اگر ارتباطی تنها دو سویه داشته باشد،‌ قواعد حاکم بر آن به نسبت زود استخراج می‌شود و دو طرف با سرعتی چشمگیر موقعیت خود را نسبت به دیگری تعیین می‌کنند و بازی‌هایی پایدار و تثبیت شونده را مستقر می‌سازند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
====آغاز [[سطح اجتماعی]]====&lt;br /&gt;
وقتی پای نفر سوم به اندرکنش گشوده می‌شود، کل ماجرا شکلی متفاوت به خود می‌گیرد. در حضور نفر سوم، معادلات سرراست ارتباط من و دیگری با متغیری نوظهور تعریف می‌شود که پیش از این ناموجود بود. این متغیر قدرت است و از همین جاست که [[سطح اجتماعی]] آغاز می‌شود. نفر سوم عاملی اضافی است که به حکم دیگری بودن‌اش،‌ خود از [[اراده‌ی آزاد]] و قدرت انتخاب برخوردار است. از این رو می‌تواند بر ضد من یا دیگری با دیگری یا من متحد شود، و در ضمن امکان اتحاد من و دیگری بر ضد خویش را هم فراهم می‌آورد. در ارتباط دوسویه تعادلی در رویارویی دو اراده‌ی آزاد وجود داشت که به این ترتیب دستخوش فروپاشی می‌شود. دیگری اراده‌ی من یکی از نیروهای تعیین کننده‌ی پویایی رفتارها نیست و وزنه‌ای متعادل در شبکه‌ی ارتباطها محسوب نمی‌شود. من همواره در شبکه‌ای سه نفره در اقلیت قرار دارد، و این درباره‌ی همه‌ی من‌های حاضر در این شبکه راست است. یعنی در این فضای تازه اتحادهای میان دو تن بر ضد سومی که همواره هم ناپایدار و شکننده‌ است، نیروی تعیین کننده ي پویایی ارتباطها می‌شود.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====متغیر قدرت==== &lt;br /&gt;
آن متغیر افزوده‌ای که در ارتباط دو سویه نیست و در روابط سه نفره نمود می‌یابد، قدرت است. متغیری است که از امکانِ تبانی دو تن بر ضد نفر سوم بر می‌خیزد. از این رو شالوده‌ی قدرت توافق و همگرایی و همکاری است. هرچند که همواره این «توافق با» در کنار «در تقابل با» قرار می‌گیرد. وقتی دو نفر به سه نفر تبدیل می‌شوند و ارتباطهای پایدار و مداومِ دو نفره، سه نفره می‌شود، برای نخستین بار سیستمی در یک سطح تازه از پیچیدگی ظهور می‌کند، و این همان است که نهاد خوانده می‌شود.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
====[[نهاد]]====&lt;br /&gt;
[[نهاد]] [[سیستم]] ی است که عناصرش دست کم از سه انسان تشکیل شده باشند و روابطش کمینه‌ای از تداوم و گستردگی را در زمان و مکان داشته باشد. اگر سه تن زمانی منظم و پیوسته را با هم بگذرانند و ارتباطشان در هم تنیده باشد، نهاد را پدید می‌آورند و این سیستمی هم‌افزاست که سطحی نو از [[پیچیدگی]] را به [[سلسله مراتب]] حضورِ انسانی علاوه می‌کند. نهاد قواعدی دارد که از اندرکنش سه نفر بر می‌خیزد و به روابط دو نفره فروکاستنی نیست. همین روابط اما، در همه‌ی شمارگان بالاتر از سه کمابیش ثابت است و تنها در اعداد بسیار بزرگ است که رفتارهای توده‌ای را تولید می‌کند و شکلی از ساده‌سازی را بر می‌تابد. در این معنی، هر آنچه که از [[ارتباط]] های انسانی در گروه های بزرگتر از سه نفره بر خیزد، ‌پدیداری نهادی است و به [[سطح اجتماعی]] تعلق دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نهاد سیستمی است که همچون لایه‌ای نوظهور از پیچیدگی بر [[سطح روانشناختی]] و مرتبه‌ی پردازشِ عصبی-روانیِ «[[من]]» بر می‌نشیند. ارتباط من با دیگری، یعنی در آنجا که دو واحد از این من‌های خودآگاه و خودمختار با هم رویارو می‌شدند، همچنان در سطحی روانشناختی جریان می‌یافت و در همان لایه فروبسته باقی می‌ماند. با حضور نفر سوم این ارتباط از زاویه‌ای هستی‌شناسانه ارتقا پیدا می‌کند و لایه‌ای نوپدید و [[خودسازمانده]] و هم‌افزا از رفتارها را در سیستم نوظهورِ نهاد نمایان می‌سازد. نهاد ممکن است خانواده‌ای کوچک باشد یا شرکتی اقتصادی با صدها کارمند، و یا کشوری و تمدنی با میلیونها عضو. روابط حاکم بر همه‌ی این سیستم‌ها همسان است و بدنه‌شان را می‌توان در یک دستگاه صوری یکسان و یکدست پیکربندی و پیش‌بینی کرد. همه‌ی این نهادهای خرد و کلان سیستم‌هایی هستند که لایه‌ی اجتماعی را در [[سلسله مراتب]] [[فراز]] پدید می‌آورند، و همه‌شان بر اساس متغیری مرکزی کار می‌کنند که همانا [[قدرت]] باشد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
====[[دستگاه نظری زروان]]====&lt;br /&gt;
قدرت در [[دستگاه نظری زروان]] همچون متغیری عینی و رسیدگی‌پذیر تعریف می‌شود که می‌توان به سادگی آن را به صورت حاصل ضربِ «شمار گزینه‌های پیشاروی سیستم» و «میانگین احتمالِ تحقق گزینه‌ی انتخاب شده» تعریف کرد. یعنی یک نهاد برآیندی از رفتارهای اعضای خود را شکل می‌دهد که رفتار سیستمی‌اش در سطحی اجتماعی است. این برآیند از تداخل و برهم‌نهی انتخاب های فردیِ گوناگون بر می‌آید. من‌هایی که عضو نهاد هستند بر مبنای [[قلبم‌]] ویژه‌ی خویش گرایشها و سوگیری‌ها و [[خواست]] هایی دارند که شبکه‌هایی بغرنج از [[همکاری]] ها و [[کشمکش]] ها، و بردارهایی پرشمار و پرتحرک از توافق‌ها و اختلافها را ایجاد می‌کند. [[سیستم]] نهادی در هر برش زمانی بر اساس برآیند این شبکه شماری از گزینه‌های رفتاریِ محتمل را پیشاروی خود دارد و بسته به انسجام درونی خویش وقتی یکی از این گزینه‌ها را انتخاب می‌کند، با درجه‌ای خاص از احتمال آن را برآورده می‌سازد. به همان شکلی که لذت در [[سطح روانشناختی]] پایداری سیستم شخصیتی را تضمین می‌کند و ماندگاری و توسعه یابندگی‌اش را رمزگذاری می‌کند، در [[سطح اجتماعی]] هم [[قدرت]] متغیری است که همین کار را انجام می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نهاد که سیستمی اجتماعی است، درست مانند [[نظام شخصیتی]] در [[سطح روانی]] و کالبد در سطح زیستی بر اساس پایداری‌اش در زمان «هستی می‌یابد» و از «وجود» برخوردار می‌شود. هنرِ غایی سیستمهای پیچیده پایدار ماندن در زمان و گسترش یافتن در مکان است. در سطح زیستی بقاست که در زنجیره‌هایی از پردازش بیوشیمایی این آرمانِ عام را رمزگذاری می‌کند. در سطح روانشناختی، همان بقا در مسیر تکامل مغزهای توسعه یافته در شبکه‌ی عصبی پاداش رمزگذاری مجدد می‌شود و مفهوم لذت را پدید می‌آورد که شاخص بنیادینِ کارکردِ نظامهای شخصیتی است. از اندرکنش من‌های انتخابگرِ جویای لذتی که بر کالبدهای پیگیرِ بقا سوار شده‌اند، سیستمِ نوظهورِ نهاد سر بر می‌کشد که به همان شکل پایداری در زمان و گسترش در مکان را هدف می‌گیرد، اما با متغیری تازه و رمزگذاری‌ای نو آن را بیان می‌کند. این متغیر تازه همان قدرت است. به همان شیوه‌ای که بقا انسجام درونی و انضباط کارکردیِ بدن‌ها را نشان می‌دهد و با همان شدتی که لذت کامیابی و موفقیت نظامهای روانشناختی را باز می‌نمایاند، قدرت نیز نقشی مشابه را در سطح اجتماعی ایفا می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو و مهر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید بیان این مفهوم نامنتظره بنماید، اما مفهومِ بنیادینِ ارتباط نیاز به آشنایی‌زداییِ بزرگی دارد و آن هم وارسی و نقد این پندار بدیهی است که هر نوع ارتباطی میان من و دیگری، در سطح اجتماعی می‌گنجد. این نکته البته درست است که هر رخدادی در سطح اجتماعی، بر محور یک ارتباط میان من و دیگری سوار شده است. با این همه باید این نکته را در نظر داشت که هیچ رخداد اجتماعی‌ای در خلأ رخ نمی‌دهد و همواره نفر سومی در کنار این اندرکنشِ به ظاهر دوسویه حضور دارد،‌ که دسترسی متغیرِ قدرت به ارتباط را ممکن می‌سازد و رخدادِ یاد شده را همچون بند نافی به نهاد و سطح اجتماعی چفت و بست می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این بدان معناست که ارتباطهای دونفره‌ی محض، تا وقتی که نفر سومی بدان ورود نکرده، رخدادی نهادی نیستند و به سطح اجتماعی تعلق ندارند. البته دو نفره بودن و دو نفره ماندنِ یک ارتباط امری نادر و کمیاب است. ارتباطها همواره در شبکه‌ای از روابط اجتماعی قرار دارند و همیشه در بستری پیشینی از هنجارها و قواعد برآمده از نهادهای اجتماعی شکل می‌گیرند. هرچند من و دیگری می‌توانند با مرزبندی‌ای خودخواسته ارتباط دوسویه‌ی خویش را نسبت به مداخله‌ی نفر سوم نفوذناپذیر کنند. اما اغلب این مرزها نسبت به فشار قدرتِ نهادی شکننده و سست است و مصون داشتن‌اش از دست‌اندازی قواعد حاکم بر نهاد کاری دشوار است و مهارتی بندبازانه را می‌طلبد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ارتباط دونفره، گرم، صمیمانه و خصوصی فضاهایی ویژه و شگفت‌انگیزند که به گرگ و میشِ سحرگاهی می‌مانند. یعنی فضایی حایل میان روز و شب، یا تاریکی و روشنایی را پدید می‌آورند. در این فضا شرایط امکان برای ظهور نهاد فراهم می‌آید. یعنی به لحاظ تکاملی هر رابطه‌ی سه نفره‌ای در ابتدای کار یک بذرِ رابطه‌ی دو نفره را داشته است. اگر بخواهیم سیر تحول نهادهای اجتماعی را در جوامع جانوری دنبال کنیم، همیشه به جفتی از نر و ماده می‌رسیم که هم‌آمیزی و هم‌آغوشی را همچون تجربه‌ای فارغ از دست‌اندازی قدرت بر می‌گزینند و کششی جنسی که نسبت به هم دارند و برنده-برنده بازی کردنی که بر محور انتقال ژنوم‌شان به نسل بعد طرحریزی می‌کنند، ارتباطشان را معنادار می‌کند. اما همین ارتباط سرراست دو نفره غایتی دارد که همانا تولید مثل است و از این رو ارتباط دونفره به سرعت با زاده شدن فرزندان به مرتبه‌ی سه نفر ارتقا می‌یابد. اهمیتی ندارد که با خانواده‌ی نهنگی با تک فرزندی سر و کار داشته باشیم، یا خانواده‌ای پرجمعیت از مورچگان و زنبوران که جامعه‌ای پیچیده را بنیان می‌نهند. در هر صورت وقتی دو تن به سه تن تبدیل می‌شوند، روابطی جدید از جنس قدرت در میانشان ایجاد می‌شود. کشمکش دو جنس برای سرمایه‌گذاری کمتر یا بیشتر بر پرورش فرزندان از اینجا آغاز می‌شود و واگرایی انتخابهایشان در زمینه‌ی بسامد و تعداد جفتگیری‌ها از همین نقطه بروز می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی جفتِ دو نفره به خانواده‌ی سه نفره تبدیل شدند، هسته‌ی مرکزی نهادی اجتماعی تاسیس می‌شود. در بیشتر جانوران پیچیدگی توافقها و تعارضهایی که در این سیستم پدید می‌آید چندان زیاد است که از حد توانایی پردازشی مغزها افزونتر است. به همین خاطر در بیشتر جانوران خانواده یعنی بنیادی‌ترین شکل نهاد هرگز شکل نمی‌گیرد. اینها همان جانورانی هستند که پس از جفتگیری فرزند را به حال خود رها می‌کنند، و یا مادر (یا به ندرت پدر) سرپرستی‌اش را بر عهده می‌گیرد و جفتِ دیگر پی کار خود می‌رود. این بدان معناست که رابطه‌ی گرم و صمیمانه و مهرآمیزی که دو جفت را به هم متصل کرده بود، به شکلی غیرجنسی در میان والد و فرزند از نو برقرار می‌شود و همان چارچوب برنده-برنده‌ی متمرکز بر بقای ژنوم را هم حفظ می‌کند، بی آن که به پیچیدگی‌های سطح اجتماعی و معادلات بغرنج حاکم بر قدرت در نهادها برکشیده شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در موجوداتی اجتماعی مانند انسان که شکل غالب ارتباطهایشان اجتماعی است و نهادها در شبکه‌هایی در هم تنیده با هم تداخل می‌کنند و همدیگر را تشدید می‌کنند، آن ارتباط مهرآمیز دوسویه‌ی آغازین به دیباچه‌ای زودگذر و ناپایدار فرو کاسته می‌شود. یعنی به همان ترتیبی که در جانوران ساده‌تر، درجه‌ی پیچیدگی مغز به ظهور نهادهای پایدار مجال نمی‌دهد، در انسان و جانورانی مانند مورچه و موریانه نیز پایداری و ثبات و گستردگی نهادها و سیستمهای سطح اجتماعی چندان است که آن ارتباط مهرآمیز کهن را به سنگواره‌ای فرعی و بذری کوتاه‌عمر فرو می‌کاهد. در جوامع انسانی همچنان مهرِ میان زن و مرد و مهر میان والد و فرزند شالوده‌ی مرکزی نهادهای اجتماعی را بر می‌سازد و بدنه‌ی بازیهای برنده-برنده را ساماندهی می‌کند، اما این ارتباط که در اصل سرشتی دونفره و دوسویه دارد، زیر سیطره‌ی قواعد نهادی مسخ می‌شود و در پویایی قدرت غرقه می‌گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به همین خاطر است که مهر و ارتباط صمیمانه‌ی دو نفره همچنان تجربه‌ای درخشان و خالص و ارجمند باقی می‌ماند، اما در بستر روابطی سه نفره صورتبندی و فهم می‌شود. بزرگداشت ارتباط دونفره در ظرفی سه نفره انجام می‌پذیرد که از سویی گفتمانی را بر اساس ارج و ارزشِ مهر بنیان می‌نهد، و از سوی دیگر با همین ابزار گفتمانی آن را به قدرت گره می‌زند و مسخ‌اش می‌کند. ارتباط دونفره که شالوده‌اش مهر است، با این ترفند به امری هنجارین دگردیسی می‌یابد. امری قاعده‌مند که بر اساس چارچوب‌های قدرت اجتماعی شکل‌ می‌گیرد و بایدها و نبایدها و شایست ناشایستِ نهادین سمت و سویش را تعیین می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهر و کین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنیادِ ارتباط دونفره مهر است. ارتباط دو نفره‌ای که از دست‌اندازی قدرت مصون باشد، امری بسیار شکننده و ناپایدار است. چرا که فقط و فقط به اراده‌ی آزاد دو منِ خودمختاری بند است که ممکن است هر لحظه انتخاب و خواست خویش را دگرگون سازند. به همین خاطر است که مهر شیرازه‌ی ارتباط پایدار دونفره را بر می‌سازد. چرا که در غیاب مهر، این ارتباط به سرعت گسسته می‌شود و نیرویی بازدارنده از جنس چفت و بست‌های قدرت مدار سطح اجتماعی نیست که من و دیگری را در ارتباطی میخکوب کند و تثبیت نماید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این روست که ارتباطهای دونفره همواره مهرآمیز است. مهر شیوه‌ای هنرمندانه و زیبایی‌شناسانه از تاسیسِ بازی‌های برنده-برنده‌ی گذراست که من و دیگری بسته به شرایطی یگانه و تکرار ناپذیر، مدیریت و ساماندهی‌اش می‌کنند. شکلِ تکاملی و باستانیِ آن مهرِ جنسی میان زن و مرد است که با برآورده کردنِ هدفِ خویش که زایش فرزند و گذر کردن‌اش از سنِ آسیب‌پذیری است، به فرجام خود می‌رسد. اما گذشته از این برنامه‌ی کهنسال تکاملی، صورتهای گوناگونِ دیگری از ارتباط دوسویه‌ی مهرآمیز را می‌توان سراغ کرد که ممکن است مثل پیوند میان دو دوست یا ارتباط مادر و فرزند مهرآمیز و صمیمانه و گرم باشد، اما عاری از جنسیت باقی بماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهر در گذارِ ارتباط دونفره به سه نفره همچنان باقی می‌ماند. اما آن شکلِ خصوصی و پویایی پرهیجان قبلی‌اش را از دست می‌دهد. ایرانیان باستان ایزد مهر را نماینده‌ی دو مفهوم متمایز می‌دانستند که یکی‌اش عشق و محبت است و دیگری عهد و پیمان، و اینها دو سویه‌ی مهر در سطح روانی و اجتماعی هستند. ارتباط دونفره‌ای که هنوز در سطح روانشناختی قرار دارد و به قدرتِ نهادی آغشته نشده، امری پرتکاپو و پرماجراست که محتوای هیجانی-عاطفیِ آن بر سویه‌ی عقلانی-محاسباتی‌اش غلبه دارد. مهری که در اینجا می‌بینیم همان عشق و محبتی است که میان من و دیگری جاری می‌شود و ممکن است محتوایی جنسی یا غیرجنسی داشته باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی ارتباط سه نفره شد و به مرتبه‌ای اجتماعی برکشیده شد، جریان یافتن قدرت در اندرکنش‌ها معنا مفهوم‌شان را دگرگون می‌سازد. با این همه مهر چندان نیرومند است که از این گذار جان سالم به در می‌برد و در تناسخی نو در سطح اجتماعی خود را بازسازی می‌کند. در این حالت مهر به پیمانی میان من دیگری‌ها بدل می‌شود و قراردادی اجتماعی را بر می‌سازد. قراردادی که هسته‌ی مرکزی‌اش همچنان من و دیگری است. اما این بار دیگری‌ای که در زمینه‌ای از دیگری‌ها حضور دارد. به تعبیری مهرِ پرهیجانِ خصوصی وقتی در سطحی اجتماعی بازساماندهی می‌شود، به امری عمومی مربوط می‌شود که پیوند من و چند دیگری را تنظیم می‌کند. همچنان محور ارتباط بازیهای برنده-برنده باقی می‌ماند و همانند پیش بالا رفتنِ قلبم من در کنار دیگری غایت ارتباط است. اما در اینجا این امر در شبکه‌ای از روابط پیچیده ممکن می‌شود و سلسله‌هایی از انتخابها و ترجیح‌های واگرا را در یک مجموعه گرد می‌آورد و به این ترتیب همبسته ساختنِ خواست‌های ناهمسان من و دیگری‌ها را در بستر پیمانی و عهدی اجتماعی صورتبندی می‌کند، که به نوبه‌ی خویش به هنجارهای سیستم نهادی مجال ظهور می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سطح پیشا-اجتماعی، در آنجا که من و دیگری با هم ارتباطی دوسویه دارند، اما هنوز نفر سومی در کار نیست و قدرتی تراوش نشده، هر لغزشی در ارتباط می‌تواند به گسسته شدن‌اش بینجامد. من و دیگری به همین خاطر برای حفظ ارتباط ناگزیند تا مدام برنده-برنده بودنِ بازی‌هایشان را وارسی کنند و از حقیقی بودنِ مهری که میانشان وجود دارد خاطرجمع شوند. چرا که در غیاب مهر و به محض رخنه‌ی بازیهای برنده-بازنده در این میان، ‌ارتباط یکسره گسسته می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سطح اجتماعی اما چنین وضعیتی را نمی‌بینیم. وقتی ارتباط من و دیگری در شبکه‌ای سه نفره جای گرفت و زمانی که عشق به پیمان تبدیل شد، هنجارهایی گروهی است که پیوستن و گسستن را تنظیم می‌کند. یعنی در این حالت امکان دارد بازیهایی برنده-بازنده در جریان باشد و من و دیگری به خاطر فشار قدرتی که از سوی نفرهای سوم اعمال می‌شود، از گسستن ارتباط ناتوان باشند. در این حالت است که کین شکل می‌گیرد. کین نتیجه‌ی میخکوب شدنِ ارتباطی نهادی است که من و دیگریِ گرفتار در آن، خواهان‌اش نیستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رابطه‌ی میان من و دیگری وقتی در نهاد تبلور یافت و به قواعد قدرت تن در داد، دیگر امری انتخابی و آزاد نیست که یکسره در اختیار من باشد. در اینجا قواعد سیستم نهاد است که تعیین کننده است و من تنها بسته به موقعیت و نقشی که در نهاد دارد و سهم و بهره‌ای که از قدرت سیستم می‌برد، می‌تواند روابط خود را بگسلد یا پایدار سازد. در این شرایط است که من و دیگری در چرخ دنده‌ی روابطی تثبیت شده و مستحکم گرفتار می‌شوند که در سطحی اجتماعی برای پایداری سیستم نهاد کارساز است، اما در سطحی روانشناختی به کاسته شدن از قلبم من می‌انجامد و از این رو کین و نفرت من نسبت به دیگریِ درگیر در ارتباط را موجب می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این معنا، کین مفهومی است که در سطح اجتماعی زاده می‌شود. در سطح روانشناختی و در لایه‌ی ارتباط دو نفره‌ی محض، کین امری بسیار زودگذر و ناپایدار است. چون به جدا شدن دو کینه‌توز و فاصله‌گیری‌شان از هم منتهی می‌شود. تنها پس از تکامل یافتنِ نظام اجتماعی و سنگواره شدنِ روابط در دل قواعد قدرت است که کین به امری جانکاه و مداوم و فراگیر تبدیل می‌شود. تنها در این بستر است که می‌توان مواردی را دید که من و دیگری‌ای سالها نسبت به هم کین داشته باشند و نفرت بورزند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سطح روانشناختی و ارتباط دو نفره، ارتباط همواره با مهر همراه است و در غیاب مهر از هم فرو می‌پاشد. در سطح جامعه‌شناختی و ارتباط سه نفره، مهر به مثابه پیمان ممکن است با پیمان‌شکنی همنشین باشد و محبت میان اعضای یک سیستم نهادی ممکن است با کین و نفرت جایگزین گردد، و این ارتباط تا زمانی که پایداری کل سیستم نهادی را خدشه‌دار نکرده، همچنان تداوم می‌یابد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نکته البته بدیهی است که بازیهای برنده-بازنده یا بازنده-برنده در نهایت به بازیهای بازنده-بازنده منتهی می‌شوند و به گسسته شدن ارتباط دامن می‌زنند. یعنی روشن است که عهدشکنی و بی‌اعتبار شدن قرارداد اجتماعی در نهایت ساز و کارهای نهاد اجتماعی را فلج می‌کند و آن را با لطمه‌ی بسیار از کار می‌اندازد. با این همه پایداری سیستمی اجتماعی که بر اساس مدارهای قدرت کار می‌کند، از پایداری تک ارتباطهای گاه بیمار و گاه شرورانه‌ی تنیده شده در اندرون‌اش بیشتر است و به همین خاطر آن علفهای هرز می‌توانند در این کشتزارِ بارآور نشو و نما کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سه پیشنهاد راهبردی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ارتباطهای دو نفره در نهایت شالوده‌ی روابط انسانی هستند. بالاترین تراکم از قلبم در ارتباطهای مهرآمیزِ پرشور و گرمی نمود می‌یابند که دونفره هستند و دونفره باقی می‌مانند. خواه ارتباط پرمعنای دو دوست باشد، یا شادکامی هم‌آغوشی دلداری با دلداده‌ای، یا تندرستی مهری مادرانه که فرزندی را از خطر مصون می‌دارد، همواره در ارتباط دونفره‌ی خصوصی است که بیشترین حجم از قدرت و لذت و بقا و معنا رد و بدل می‌شود. در ارتباطهای دونفره است که آزادی مطلق من و دیگری برآورده می‌شود و از این رو من و دیگری مجالِ رشد کردن پا به پای یکدیگر را پیدا می‌کنند. تنها در اینجاست که خودمختاری من و دیگری محترم شمرده می‌شود و از این رو تمرینِ آزادی اراده با مهارت یافتن در احترام به اراده‌ی دیگری ترکیب می‌شود. آنچه که اخلاق و خلق و خوی انسانی می‌دانیم، در ارتباطی دونفره است که بروز می‌یابد و تمرین می‌شود، پیش از آن که در ساختار سیستمهای اجتماعی نهادینه شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روابط اجتماعی تنها زمانی درست و سودمند و بی‌حاشیه‌اند که بر ارکان ارتباطهای دونفره‌ی غنی و پرشور استوار شده باشند. بر این مبنا می‌توان راهبردی پیشنهاد کرد که قرارداد اجتماعی را از سطح خرد به کلان بازسازی کند و دست من را در مقام کنشگر غایی برای بازسازی روابط انسانی‌اش گشوده سازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رابطه‌ی انسانی دونفره باید این چهار شاخص را برآورده کند: ۱) تنها و تنها میان من و دیگری جاری باشد و هیچ نفر سومی حق مداخله در آن را نداشته باشد؛ ۲) قلبم من و دیگری در جریان آن افزایش یابد، هرچند این افزایش هرگز در من و دیگری به یک اندازه نیست و یک شکل هم ندارد؛ ۳) انتخابهای مشترک و کردارهای جاری میان من و دیگری بر اساس آزادی اراده‌ی کامل دو سو شکل بگیرند و از هر قید و بندی جز خواستِ خالصِ منِ رها باشند، ۴) بازیهای برنده-برنده مبنای ارتباط باشد و رخنه‌ی هر بازی دیگری در ارتباط مدام توسط هر دو سوی ارتباط رصد و ریشه‌کن شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر این مبنا در جامعه‌ای آشوب‌زده مانند ایرانِ امروزین که هنجارهای نهادین دستخوش فروپاشی شده و اخلاق از روابط انسانی رخت بر برسته، می‌توان به سه پیشنهاد رسید تا از رهگذارشان بازسازی ارتباط انسانی، اخلاق فردی و نهادهای نیرومند و انباشته از قدرت ممکن گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیشنهاد نخست: من باید به ازای عضویت در هر نهاد، دست کم یک رابطه‌ی دونفره‌ی سودمند و عمیق داشته باشد. یعنی حضور من در هر نهاد باید دست کم یک ارتباط دو نفره‌ی خصوصی عمیق و خودخواسته را در کنار ارتباطهای سه نفره‌ی هنجارین و قاعده‌مند داشته باشد. این بدان معناست که اراده‌ی آزاد من و پیوند مهرآمیزی که من با دست کم یک دیگریِ عضو نهاد دارد، عضویت من در آن را تضمین می‌کند. اگر این پیوند گسسته شود و نتوان با ارتباط دونفره‌ی مهرآمیز دیگری جایگزینش کرد، من باید آن نهاد را ترک کند. این بدان معناست که پیمان اجتماعی در شرایطی که مهر و محبتی وجود نداشته باشد، امری صوری و تخیلی و اجبارآمیز است و محتوای معنا و لذت کافی ندارد تا قدرتِ جاری در سیستم نهاد را پشتیبانی کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیشنهاد دوم: من باید قراردادهای اجتماعی را بر اساس قواعد مهرآمیز شکل گرفته در ارتباط دونفره‌اش پیکربندی کند. من و دیگری در ارتباط دو نفره بیشترین حساسیت را نسبت به بازیهای برنده-بازنده دارند. به همین خاطر اخلاقی‌ترین ارتباطها همان است که آزادانه و دونفره باشد. بازسازی پیمان اجتماعی و هرس کردن قواعد نامعقول و ناکارآمد تنها زمانی ممکن می‌شود که معیاری بیرونی و بنیادی‌تر برای محک زدن‌اش وجود داشته باشد و این معیار همان ارتباط مهرآمیز دونفره است. مهر در مقام قرارداد اجتماعی مشتقی و برآمده‌ای از مهر در معنای عشق و محبت است و اگر پیوندی میان این دو برقرار نباشد به گیاهی مصنوعی و درختی بی‌ریشه شبیه می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیشنهاد سوم: من باید از روابط خصوصی خود سرسختانه در برابر مداخله‌ی نفر سوم حفاظت کند. ارتباط دو نفره باید ماهرانه و زیرکانه در برابر رخنه و مداخله‌ی قواعد هنجارین عایق‌بندی شود. تنها زمانی که پیوند مهرآمیز دونفره کارکرد خود را از دست داد، تداوم‌اش به قراردادی و پیمانی نیاز پیدا می‌کند. در حضور چنین پیمانی می‌توان همان ارتباط را در سطح اجتماعی با روابطی سه نفره ادامه داد، اما باید در نظر داشت که این رابطه ماهیتی متفاوت از ارتباط دونفره دارد. یعنی زن و مردی که ارتباط دونفره‌شان را با ازدواج به رابطه‌ای اجتماعی تبدیل می‌کنند، باید توجه داشته باشند که گذاری در سرشت روابطشان رخ می‌نماید و امری خصوصی و شخصی و روانشناختی در پیوند با نهادها به امری قدرت‌مدار و اجتماعی بدل می‌شود. چنین گذاری در آنجا که قصدِ پروردن فرزند، یا همکاری اقتصادی در قالب خانواده در میان باشد بسیار سودمند و کارساز است. اما اگر زن و مردی به سودای تداوم بخشیدن به مهرِ جاری در ارتباطی دونفره چنین کنند، به سادگی آن را بر باد می‌دهند، بی‌ آن که از این چیزی دریابند.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mehrdad.akhavan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AA%D8%B1%D9%81%D9%86%D8%AF_%D8%AA%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D9%85_%D9%81%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AF&amp;diff=5692</id>
		<title>ترفند ترسیم فرایند</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AA%D8%B1%D9%81%D9%86%D8%AF_%D8%AA%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D9%85_%D9%81%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AF&amp;diff=5692"/>
		<updated>2024-08-06T13:47:56Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mehrdad.akhavan: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;فصلی از کتاب خردنامه: [[جلد نخست: نوشتارهایی درباره‌ی نظریه‌ی زروان و هویت ایرانی]]&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
===دیباچه‌ی نظری===&lt;br /&gt;
«[[من]]» یک «[[چیز]]»ِ ثابت و ایستا و منجمد نیست. من در کلیت خویش، یک فرآیندِ سیال و جاری و پویاست. من شبکه‌ای از [[رخداد]] هاست که چون در چرخه‌هایی تکرار شونده رخ می‌نماید، به چیزی ایستا و آشنا شبیه می‌شود. مجموعه‌ای از روندها، جریان‌ها، مدارها و مسیرهای دگردیسی که نظم و قاعده و چارچوبی سازمان یافته و سنجیده دارد و به خاطر ثبات و پیش‌بینی‌پذیری‌ای که از این ویژگی‌اش بر می‌خیزد، به چیزهای بی‌جان و ساده شبیه است. چیزهایی که اگر دقیقتر بنگریم،‌ آنان نیز جملگی روندها و چرخه‌ها و جریان هایی هستند. اما چندان ساده و ابتدایی و گرفتارِ چرخه‌هایی چندان کم‌دامنه و کوچک که قانونی آهنین بر رفتارشان حاکم است و این همان است که ما قوانین فیزیکوشیمیایی می‌نامیم.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
====من یک سیستم [[پیچیده]] است====&lt;br /&gt;
من‌ نیز تابع قوانین فیزیکوشیمیایی است و انبوهی از این چرخه‌ها و روندهای ساده را در دایره‌‌ی حضور خویش می‌گنجاند. اما من در ضمن سیستمی بغرنج و [[پیچیده]] است که لایه‌های [[سلسله‌ مراتبی]] متفاوتی از نظمها و قواعد رفتاری را در دل خود پدید می‌آورد. از این رو سطوحی گوناگون از قوانینی با معادلات پیچیده‌تر را از دل آن قواعد ساده‌ی آغازین بیرون می‌کشد و با هر گام از پیچیده‌تر شدن، درجه‌ی آزادی بیشتری و اختیار افزونتری به دست می‌آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخستین گام برای فهم این آزادی و اولین حرکت برای بهره‌مندی از این [[اختیار]]، شناسایی و فهم این چرخه‌ها و [[فرآیند]]هاست. برای مدیریت من، نخست باید من را همچون [[فرآیندی]] یکپارچه و پیچیده و [[شاخه شاخه]] نگریست. تنها آنگاه است که می‌توان مدارها و مسیرها و گره‌گاه‌ها و چرخه‌ها را در این میان تشخیص داد و برای ساماندهی و بهینه‌سازی‌شان تصمیم گرفت.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===چهار لایه‌ی [[فراز]]===&lt;br /&gt;
چهار لایه‌ی فراز در واقع چهار سطح [[سلسله مراتبی]] از سازمان یافتنِ روندها و چرخه‌های تکرار شونده هستند. این چرخه‌ها در سطح زیست‌شناختی بهتر از پژوهیده شده است، چون در این لایه هنوز اتصال میان قواعدِ حاکم بر این روندها و قوانین فیزیکوشیمیایی برقرار است و پژوهشگران می‌توانند با ردیابی روندهایی که در سیستمهای ساده‌تر جاری است، به نخستین لایه از پیچیدگی در کالبد جاندارِ من دست یابند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====یاخته‌ یک ابرچرخه‌ی پیچیده‌ است====&lt;br /&gt;
در سطح زیست‌شناختی با ابرچرخه‌ای شگفت‌انگیز و بسیار پیچیده سر و کار داریم که جهشی سترگ در پیچیدگی را نمایان می‌سازد و سیستم جاندار را از سیستمهای بیجان متمایز می‌سازد. یک سلول زنده بر خلاف آنچه که در کتابهای درسی بیوشیمی می‌بینیم، مسیرهای سرراست و یکطرفه‌ای مثل مسیر گلیکولیز یا فتوسنتر را در خود جای نمی‌دهد. هریک از این مسیرها اگر که دنبال شوند، به چرخه‌ای تبدیل می‌شوند. مسیرهای دگرگونی در بدن جانداران و در همه‌ی سیستمهایی که از حدی پیچیده‌تر باشند،‌ همواره چرخه‌ایست. در این جا همه چیز در مدارهایی سازمان می‌یابد که به شکلی بر روی خود بازگشت می‌کند. نه بن‌بستی در اینجا می‌بینیم و نه مسیری خطی و سرراست. چرخه‌های یاد شده در ضمن هرگز به شکل منفرد و تکی وجود ندارند. هر چرخه‌ای عناصری را در بر می‌گیرد که در چرخه‌های دیگر هم به شکلی وجود دارد و چه بسا در آنجا کارکردی متفاوت را بر آورده کند. این بدان معناست که چرخه‌ها همه در هم تنیده‌اند و به هم چفت و بست شده‌اند. در این معنا، یک یاخته‌ی زنده در اصل یک ابرچرخه‌ی بیوشیمیایی بسیار پیچیده‌ است که در زمینه‌ای آبی به جنبش در آمده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در پیکر جانداران پرسلولی، ابرچرخه‌های سلولهای همسایه (از راه ارتباطهای بین‌سلولی)، یا حتا دوردست (از راه مسیر هورمونی- عصبی) به هم متصل می‌شوند و می‌توان کل بدن جاندار را ابرچرخه‌ای یگانه دانست که به همان ترتیب در زمینه‌ای آبی به چرخش افتاده است. در این معنا کالبدِ من، یعنی آنچه که من را در سطح زیست‌شناختی می‌سازد، ابتدا به ساکن ابرچرخه‌ای عظیم و بسیار پیچیده است. چرخه‌هایی که تنفس، گردش خون، گوارش، خواب و بیداری و کارکردهایی از این دست را ممکن می‌سازند و تنها برخی‌شان در دامنه‌ی هشیاری و آگاهی و اختیار قرار می‌گیرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سطح روانشناختی هم با چرخه‌های پیچیده و در هم تنیده‌ی مشابهی سر و کار داریم. چرخه‌هایی که از پردازش اطلاعات در مغز برخاسته‌اند و مشتقی نرم‌افزاری از سخت‌افزارِ بدن محسوب می‌شوند. به همین ترتیب در سطح جامعه‌شناختی با چرخه‌ها و روندها و مدارهایی روبرو هستیم که در هم قفل می‌شوند و پیکره‌ی نهادها را بر می‌سازند. در سطحی بالاتر، فرهنگ از دل این ساختارها تراوش می‌شود و ابرچرخه‌های برسازنده‌اش باز به مشتقی از چرخه‌های پردازش اطلاعات می‌ماند که بر سیستمهای سخت‌افزاریِ نهاد سوار شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابرچرخه‌ها در هر سطح از فراز برای تولید متغیری مرکزی تخصص یافته‌اند. یعنی گرانیگاه کارکردی مشخصی دارند و به شکلی هدفمند برای تثبیت سیستم و پایدار ساختن‌اش در محیطی آشوبزده و ناپایدار تلاش می‌کنند. این متغیرها همان است که «قلبم» (سرواژه‌ی قدرت/ لذت/ بقا/ معنا) خوانده می‌شود. ابرچرخه‌ی زیستی بر محور تضمین بقا گردش می‌کند و ابرچرخه‌ی پردازشیِ روانشناسانه لذت را همچون شاخصی و نمادی برای بقا در اختیار می‌گیرد و آن را همچون متغیری مستقل و گاه ناسازگار با بقا بازتولید می‌کند. به همین ترتیب قدرت در سطح اجتماعی و معنا در سطح فرهنگی از مستقل شدنِ متغیرهای مرکزی‌ای برآمده‌اند که زمانی متغیر سطح زیرین را رمزگذاری و نمادینه می‌کرده‌اند. اما با پیچیدگی روزافزون ابرچرخه‌های سطح اجتماعی و فرهنگی در گذر تکامل سیستم‌ها، به تدریج استقلال پیدا کرده و خود به بستری برای زایش متغیرهای رمزگذارِ نو تبدیل شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آسیب‌شناسی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من در حالت پایه بر فرآیندهای درونی خویش ناآگاه است. به همان ترتیبی که یک سلول زنده بدون آگاهی از ابرچرخه‌ی بیوشیمایی درونی‌اش، آن را به گردش در می‌آورد و بر این مبنا زنده می‌ماند، «من‌» هم لایه‌های چهارگانه‌ی فرآیندهای زیستی، روانی، اجتماعی و فرهنگی را در درون خود تولید و بازتولید می‌کند و به این ترتیب هستی می‌یابد،‌بی آن که نظارتی متمرکز یا حتا آگاهی‌ای نسبت به آنها داشته باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آگاهی و هشیاری و درک خودآگاه چیزها پدیداری است که در سطح روانشناختی ممکن می‌شود. از این رو غیاب هشیاری و آگاهی نسبت به ابرچرخه‌های چهارگانه‌ی یاد شده، بدان معناست که روندهای سطح روانی از رمزگذاری و بازنمایی و تحلیل آنچه که در همان سطح روانی و همچنین سه سطح دیگر می‌گذرد، عاجز است. این وضعیت که عادی و طبیعی هم هست، باعث می‌شود مدارهای کنترل و تنظیم ابرچرخه‌های خالق من، در دو لایه‌ی زیستی و اجتماعی متمرکز شود. چرا که در این دو لایه است که سخت‌افزاری با پیکربندی مادی استوار داریم و در اینجاست که قوانین فیزیکوشیمیایی طبیعی بیشترین صلابت و استواری را از خود نشان می‌دهند. به همین خاطر در شرایط عادی،‌ چرخه‌ها و روندهای جاری در من‌ها توسط قواعد زیست‌شناختی یا قوانین جامعه‌شناسانه تنظیم و تعیین می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من‌ها در زیر سایه‌ی سنگینِ قوانین درهم گره خورده‌ی زیستی-اجتماعی و در پیوند با سیستمِ کالبد-نهاد است که رفتار خود را تنظیم می‌کند. یا به تعبیری دقیقتر اجازه می‌دهد که رفتارش توسط سیطره‌ی ماشین‌های اجتماعی یا اندامهای زیستی تعیین شود. به این ترتیب من‌ها از بامدادان که از خواب بر می‌خیزند و صبحانه می‌خورند و به دستشویی می‌روند، چرخه‌های زیست‌شناختی را اجرا می‌کنند و بعد از آن وقتی از مسیرهای ترابری شهری به محل کارشان می‌روند و زمانی مشخص را به انجام کارهای معلومی می‌گذرانند، همچون مهره‌هایی در یک ابرچرخه‌ی نهادی در سطح اجتماعی نقش ایفا می‌کنند. کردارهای من معمولا در میانه‌ی آنچه که نیازهای زیستی بدن تحمیل می‌کند و آنچه که وظیفه‌ و چشمداشت اجتماعی تعیین می‌کند، در نوسان است و خودِ‌ من در این میان هیچ‌‌کاره است. در حالت پایه کردارهای من توسط انتخاب آزادانه یا خواستِ هوشیارانه‌ی من تعیین نمی‌شود، بلکه واکنشی شرطی شده است برای دریافت پاداش یا پرهیز از تنبیه، که با استیلای بستری سخت‌افزاری از کالبدها و نهادها شکل گرفته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سطوح زیستی و اجتماعی به خاطر ساختار سنگین مادی‌شان و پیکربندی‌شان در قالبهای فیزیکی-شیمیایی است که چنین قهار و زورآور می‌نمایند. کالبدها در اصل سیستمی خودسازمانده هستند که محلولی آبی را با الزامات بیوشیمیایی‌اش در بر می‌گیرند. نهادهای اجتماعی هم در تناسخ مادی‌شان ساختمانها، راهها، منابع، و آرایشی ویژه از چیزها را در مکان و زمان شامل می‌شوند، که مشتقی از همان روابط سطح زیستی محسوب می‌شود. در این میان سطوح روانی و فرهنگی چون از پردازش اطلاعات ناشی شده‌اند، درجه‌ی آزادی چشمگیر و برتری دارند و می‌توانند در اطراف این دو لایه‌ی سخت‌افزاری بازی‌هایی نامنتظره را به انجام برسانند. لایه‌ی فرهنگ از نظر پیچیدگی از لایه‌ی روانشناختی فروپایه‌تر است و سیستم‌های پایه‌اش منش‌ها هستند که بسیار ساده‌‌تر از نظام شخصیتی هستند و امکانی برای بازنمایی پیاپی پدیدارها و تولید خودآگاهی را در خود ندارند. از این رو تنها نقطه‌ای که امکانِ گذر از اجبارهای تراوش شده از سطح زیستی و اجتماعی را دارد، سطح روانی است و به همین خاطر هم خودآگاهی در کنار اراده‌ی آزاد در این لایه پدید می‌آید. اینجا تنها نقطه‌ایست که پیچیدگی سیستم (مغز) از آستانه‌ای گذر کرده و امکان ساماندهی رفتار سیستم در کلیت‌اش به درون منتقل شده و شکستن تقارن و برگزیدنِ راهی از میان راههای پیشارو، که با ناوبری کردارها و مدیریت رفتارها برابر است، به امری درونزاد تبدیل شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توانایی سطح روانی برای فرا رفتن از اجبارهای برخاسته از ابرچرخه‌های زیستی و اجتماعی، همان است که امکان اندیشیدن درباره‌ی وضعیت موجود و خیالپردازی درباره‌ی وضعیت مطلوب را فراهم می‌آورد. به خاطر پیچیدگی باورنکردنی مغز و بغرنج بودن ابرچرخه‌های پردازش اطلاعات در سطح روانی است که ضرباهنگ رخدادها در سطح زیستی و اجتماعی پیش‌بینی‌پذیر می‌شود و اجبارهای برخاسته از این دو لایه ملال‌انگیز و پوچ جلوه می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
واسازی ناسازِ بی‌اندام و بازسازی فرآیند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در یکی از بخشهای کارتون پلنگ صورتی، قهرمان داستان که همواره با شکل و شمایلی مشخص و در قالبی پلنگی پشمالو با رنگ صورتی نمایان می‌شد، متوجه می‌شود که یک «بیرون‌ِزدگی» بر پشمِ روی بدن‌اش وجود دارد. درست مثل یک پیراهن پشمی که نخی از میانه‌ی بافه‌هایش بیرون زده باشد. پلنگ صورتی این سر نخ را می‌گیرد و می‌کشد و ناگهان متوجه می‌شود که کل پشمهای روی بدنش شروع می‌کنند به باز شدن. بعد لخت و عور، در حالی که انبوهی از پشمهای گشوده شده را مانند توده‌ای از نخ کاموای در دست دارد، به گوشه‌ای می‌رود و دوباره برای تن خودش پشم می‌دوزد. در صحنه‌ی آخر داستان پلنگ صورتی را می‌بینیم که با آسودگی و خوشحالی دارد راه می‌رود، در حالی که پشمهایش دیگر مثل همیشه به تنش نچسبیده و مثل لباس خوابی گشاد به بدنش آویزان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این کارتون ساده و کوتاه که بیشتر ما در کودکی آن را دیده‌ایم،‌ حقیقتی را در خود نهفته است، هرچند آن را واژگونه روایت می‌کند. در واقع ابرچرخه‌هایی که هر «من» را بر می‌سازد، انبوهی از حلقه‌های زاید، اجبارهای بی‌دلیل، قواعد نامعقول و چرخه‌های بی‌فایده را در بر می‌گیرد که پوششِ عادیِ تنِ من‌ها را به همان لباس خوابِ گشاد و بی‌قواره شبیه می‌سازد. این پوشش برای آن که به جامه‌ای برازنده و زیبا و چسبان تبدیل شود، باید واشکافته و از نو بافته شود. بی‌قوارگی آنچه که در حالت پایه هست از اینجا بر می‌خیزد که لایه‌هایی ناکارآمد از انواع چرخه‌ها و مدارها به تدریج در من‌ها رسوب می‌کنند و چابکی و کارآیی‌اش را کاهش می‌دهند. اینها یا چرخه‌هایی اجباری و نالازم هستند که به خاطر ضرورتهای خاصی در سطح زیستی و اجتماعی برآمده‌اند و چه بسا با خواستِ من در سطح روانشناختی ارتباط مستقیمی برقرار نکنند. در بسیاری موارد هم فسیل چرخه‌هایی قدیمی که دیگر کارکرد خود را از دست داده‌اند همچنان به شکلی فعال و حاضر در من‌ها باقی می‌مانند و بخشی از نیرویشان را در خود می‌مکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من در شکل اصیل و راستین‌اش سیستمی شگفت‌انگیز و توانمند است که به خاطر پیچیدگی تکان دهنده‌اش باید کانونی از تولید قلبم باشد و شکل هستی را دگرگون سازد. اگر چنین نمی‌کند، ایرادی در جایی وجود دارد. آن خرقه‌ی آغازینی که من بر تن می‌کند و شبکه‌ی رخدادها و چرخه‌ها که خود پدید می‌آورد، به خلعتی ارجمند و زیبا می‌ماند، اما این بذر آغازین به تدریج با تلنبار روندهای ناسودمند، چیزشدگیِ چرخه‌ها یا افزوده شدنِ تحمیلی مسیرها از سوی نهادهای اجتماعی به قامتی ناساز و بی‌اندام تبدیل می‌شود. در همان معنا که حافظ می‌گفت: «هرچه هست از قامت ناساز بی‌اندام ماست»…&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راه رهایی از این وضعیت کمابیش همان است که در کارتون پلنگ صورتی دیدیم. باید سرنخی از این جامه‌ی نابرازنده را گرفت و از همان آغازگاه آن را گشود. جامه‌هایی که بر پیکر من فشار می‌آورند و آن را به قامتی ناساز تبدیل می‌کنند، خود پیشاپیش ناجور و نامنسجم و چهل تکه هستند. از این رو همیشه «بیرون‌زدگی»هایی بر بدنه‌شان می‌توان تشخیص داد. سرنخ‌هایی که به کار واسازی ساختارهای قدیمی و معتاد می‌آیند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راه دیگرِ خودآگاهی نسبت به ابرچرخه‌ها و پالایش بخشهای ناسودمند آن، روشی است که در دیدگاه زروان آن را ترسیم فرآیندها می‌نامیم. فرآیند بخشی از ابرچرخه‌ایست که خودآگاهانه نگریسته و با تکیه به خواست و آرمانی ساماندهی و مدیریت شده باشد. سراسر زندگی من‌ها از چرخه‌ها و ابرچرخه‌هایی تشکیل یافته که هریک را می‌توان شکار کرد و به مدارها و مسیرهایش اندیشید و آن را دستکاری و بهینه ساخت. راهِ تغییر دادنِ من، تغییر دادن روندها و چرخه‌هاییست که من را بر می‌سازد. انجام این کار با روشن و شفاف کردن این چرخه‌ها و مدارها، و بازبینی و بازسازی‌شان ممکن می‌شود. روندهای پراکنده و واگرا و گاه ناسازگار در طی این ماجرا به هم می‌پیوندند و با هم یکی می‌شوند و ابرچرخه‌ای را بازسازی می‌کنند که منِ توانمند را پشتیبانی می‌کند. این بازسازی ابرچرخه‌ها و بازآفرینی مدارهای سنجیده مسیرهایی کارکردی را پدید می‌آورد که فرآیند خوانده می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودآموز ترسیم فرآیند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گام نخست: شناسایی و تحلیل چرخه‌ها&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر رخداد زندگی من، عنصری در یک چرخه‌ی کارکردی است. به عنوان تمرین یک چرخه‌ی ساده را شناسایی کنید. برای آسان شدن کار از چرخه‌های مربوط به سطح زیستی آغاز کنید که به نسبت ساده‌تر هستند. به عنوان مثال، «شستشو و بهداشت» یک کارکرد در سطح زیستی است که چرخه‌ی خاص خود را دارد. این کارکرد بخشهای گوناگونی (مثلا رفتن به دستشویی، حمام کردن، اصلاح سر و صورت، و…) دارد که هرکدام‌شان در قالب چرخه‌ای اجرا می‌شوند. یکی را از این بین انتخاب کنید و ببینید در حالت عادی چطور اجرایش می‌کنید. هر گامِ عملیاتی آن را در قالب کلیدواژه یا شبه جمله‌ای بنویسید و ترتیب رخدادها را با پیکان نشان دهید. به عنوان مثال حمام کردن یک چرخه‌ی بسیار ساده است که شاید بتوان به این شکل صورتبندی‌اش کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرخه بودن این روند بدان معناست که پس از گذر زمانی پس از پوشیدن لباس و ختم برنامه‌ي گرمابه، بار دیگر شستن تن ضرورت پیدا می‌کند و باز همین چرخه تکرار می‌شود. نمونه‌ای از یک چرخه در سطح روانی می‌تواند خواندن یک کتاب باشد. در مدل زروان روند خواندن کتاب به زیرسیستم شناسنده‌ی سطح روانی مربوط می‌شود، و در میان لایه‌های فراز به ویژه با سطح فرهنگی در ارتباط است. چون خواندن در اصل دریافت منشی است از راه رسانه‌ي نوشتاری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این چرخه کل یک کتاب معمولا در یک وعده مطالعه به پایان نمی‌رسد. از این رو چرخه‌ی مربوط به خواندن چند بار تکرار می‌شود و وقتی تکمیل شد، یا شاید پیش از آن، انتخاب کتاب تازه و آغاز چرخه‌ای نو برای متنی نو را می‌بینیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ممکن است چرخه‌ی عملیاتی یک کار چند شاخه‌ی احتمالاتی داشته باشد. یعنی در هر گره‌گاه چند امکان پیشاروی کنشگر قرار داشته باشد. نمونه‌ای از آن را در چرخه‌ی ساده‌ی «رفتن به محل کار» می‌بینیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این چرخه چون در پیوند با دیگری (راننده‌ی اتوبوس یا تاکسی، همسفران، راننده‌های دیگر) و در بافتی اجتماعی (حرکت از نهاد خانواده به سازمانِ محل خدمت) انجام می‌گیرد، در سطح جامعه‌شناختی قرار دارد. اما یکی از ساده‌ترین کارکردهای این لایه است، چون سراسر آن را می‌توان به شکل انفرادی هم به انجام رساند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سطح فرهنگی آنچه که تعیین کننده است، کردارهایی است که به تولید، توزیع یا بازسازی منش‌ها می‌انجامد و با معنا سر و کار دارد. یکی از ساده‌ترین نمونه‌هایش کارکردی مثل انتشار یک یادداشت بر فیسبوک است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تمام این موارد آنچه که رخ می‌دهد در نهایت یک چرخه است. چرخه‌ای که اغلب به شکلی ناخودآگاه و خودکار دنبال می‌شود و همچون برنامه‌ای زیستی یا اجتماعی اجرا می‌شود. یعنی در حالت عادی من همچون کارگزاری گوش به فرمان و بی‌اراده با یک برنامه‌ی جاری در ماشینی اجتماعی یا اندامی زیستی درگیر می‌شود و جزئی از یک ابرچرخه‌ی اجتماعی یا زیست‌شناختی را اجرا می‌کند. بی آن که در سطح روانشناختی ارزیابی‌اش کرده باشد یا خواست و معنای خویش را در آن گنجانده باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر یک از گامهای اجرایی نموده شده در یک چرخه‌ را گره‌گاه می‌نامیم. هر گره‌گاه یک واحد پردازشی است. یعنی با یک مسیر سرراست و مشخص ورودی‌ای را به خروجی‌ای متفاوت تبدیل می‌کند. پیکانها هم روابط علی فرضی یا ترتیب زمانی را نشان می‌دهد. هر چرخه یک سیستم کوچک کارکردی است که می‌شود برایش این متغیرها را تعریف کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ورودی: هر چرخه چیزهایی یا رخدادهایی را به عنوان زمینه و بستر و ورودی دریافت می‌کند. در مثالهای بالا به ترتیب بدنِ آلوده، کارمندِ بالقوه و ایده‌ی اولیه ورودی هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خروجی: چیز یا رخدادِ ورودی پس از گذر از چرخه پردازش می‌شود و به چیز یا رخدادی دیگر تبدیل می‌شود که از چرخه خارج می‌شود و جایی اثری به جا می‌گذارد. در موارد بالا بدنِ پاکیزه، کارمندِ حاضر در محل کارش و متنِ منتشر شده بر صفحه‌ی فیسبوک خروجی هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کارکرد: اثری که خروجی به جا می‌گذارد، کارکردِ چرخه است. پاک کردن بدن، ترابری فردی از جایی به جایی، و انتشار یک منش کوچک نوشتاری کارکردهای جاری در مثالهای بالاست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منابع: داشته‌ها یا اندوخته‌ها یا دریافته‌های چرخه از محیطش است، برای آن که بتواند ورودی را به خروجی تبدیل کند. در سیستمهای اجتماعی منابع عبارتند از نیروی انسانی و سرمایه‌ی مادی، در سطح فرهنگی منابع اطلاعاتی و آگاهی منبع اصلی است، در سطح روانی منبع اصلی اراده و خواستِ برخاسته از آرمان و هدف است. در سطح زیستی سه منبع پایه‌ی بنیادین داریم که عبارتند از غذا، زیستگاه و جفت. در مثالهای بالا آب + مواد شوینده + مکان گرمابه/ وسیله‌ی نقلیه + سوخت + راه/ برق + رایانه + اینترنت منبع محسوب می‌شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمان: کل چرخه در بستر یک متغیر بنیادین کار می‌کند که همانا زمان باشد. زمان منبعی عام برای گردش کار در چرخه است و به خاطر اهمیت بنیادین آن است که کل نظریه‌ی ما زروان نامیده می‌شود. زمان در یک چرخه دو شکل پیدا می‌کند. نخست در مقام منبع، که مقدار زمانِ لازم برای طی شدن هر گام عملیاتی را نشان می‌دهد. یعنی زمان در مقام منبع عبارت است از وقفه و مکثی که سیستم در هر گره‌گاه تجربه می‌کند. علاوه بر این ضرباهنگ را هم داریم. این دومی به معنای سرعت چرخش چرخه است و شتابِ تبدیل ورودی به خروجی را نشان می‌دهد. بر مبنای منبعِ زمان باید سیستم را مدیریت زمان کرد و اتلاف وقت در آن را فرو کاست. بر اساس ضرباهنگ تقویم چرخه استخراج می‌شود و معلوم می‌شود در چه نقطه‌ای از محور زمان چه کارکردی برآورده می‌شود. پیاده‌روی از خانه تا محل سوار شدن به وسیله‌ی نقلیه دقایق مشخصی به درازا می‌کشد و این منبع زمانی لازم برای انجام این کار است. اما این که ساعت آغاز کار در اداره‌ی بهمان است و رفتن از نقطه‌ی الف به ب فلان دقیقه طول می‌کشد، و بنابراین باید فلان ساعت از خانه خارج شد، ضرباهنگ را نشان می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قلبم: کارکرد نهایی تمام چرخه‌ها آن است که قدرت، لذت، بقا، معنا یا ترکیبی از اینها را تولید کنند. این که کدام متغیر قلبم را تولید می‌کنند نشان می‌دهد که چرخه به کدام لایه‌(ها) از فراز تعلق دارد. در حمام رفتن تندرستی و تا حدودی لذت، در رفتن به محل کار اگر با گپ زدن با مردم همراه باشد قدرت، و اگر با مطالعه همنشین شود معناست که افزایش می‌یابد. در انتشار یادداشتی بر فیسبوک قدری لذت و بیشتر معناست که زاییده می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساختار اجبار: عبارت است از چرخه‌های بیرونی که کارکرد چرخه را محدود می‌سازند یا به آن شکل و قالبی خاص را تحمیل می‌کنند. باید به این نکته توجه داشت که هیچ چرخه‌ای در خلأ کار نمی‌کند. هر چرخه‌‌ای همواره به چرخه‌های دیگر چفت و بست شده است و از این دگرگونی‌اش فشاری به چرخه‌های همسایه وارد می‌کند و به همین ترتیب حرکتش با پایداری زمینه‌ی اطرافش محدود می‌شود. سیطره‌ی چرخه‌های دیگر بر چرخه‌ی مورد نظرمان را اجبار می‌نامیم. این که در فلان خیابان ترافیک هست و مایه‌ی کندی حرکت خودروها می‌شود، اجباری است که به چرخه‌ی رفتن به سر کار تحمیل می‌شود. این که برق رفته یا تارنمای فیسبوک فیلتر شده محدودیتی است که به چرخه‌ی سوم مربوط می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترسیم فرآیند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شناسایی یک چرخه به تنهایی کافی نیست. اگر ورودی‌ها و خروجی‌های چرخه‌ها ردگیری شوند، شیوه‌ی چفت و بست شدن یک چرخه با چرخه‌های همسایه‌اش روشن می‌شود. اگر شبکه‌ای از چرخه‌ها با کارکردی کلان به این ترتیب استخراج شود، با یک فرآیند سر و کار داریم. فرآیند عبارت است از زنجیره‌ای از چرخه‌ها که یک کارکرد کلان را برآورده سازند و در هر چهار لایه‌ی فراز ریشه دوانده باشد و بنابراین هر چهار متغیر قلبم را تولید کند. اهمیت تشخیص فرآیندها در آن است که چرخه‌ها همواره پیشاپیش با هم درگیر هستند و همواره اتصالهایشان در وضعیتی آغازین حضور دارد. از این رو دستکاری کردن یک چرخه بدون پرداختن به بدنه‌ي شبکه‌ای که آن را در بر می‌گیرد، ممکن نیست. واحد دگرگون ساختنِ کارکردها، فرآیند است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک فرآیند عمومی مثل «درس خواندن» را نظر بگیرید. این کارکرد از زنجیره‌ای از چرخه‌ها تشکیل شده که خودشان را می‌توان به صورت چرخه‌ای نمایش داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این فرآیند می‌تواند تحصیل در مدرسه یا خواندن نیمسالی در دانشگاهی را مدلسازی کند. ورودی کلی سیستم قرار است «منِ نادان در فلان زمینه» و خروجی‌اش «منِ دانا در همان زمینه» باشد. هر گام عملیاتی که می‌بینیم خود از یک یا چند چرخه تشکیل یافته است. مثلا «رفتن به مدرسه» کمابیش ساختاری شبیه به «رفتن به سر کار» دارد. اما حضور در کلاسها چندین و چند چرخه‌ی متنوع دیگر را در بر می‌گیرد. کل این فرآیند در وضعیت آرمانی‌اش قدرت (تخصص) و لذت (یافتن دوستان تازه و افزایش آگاهی) و تندرستی (زنگ ورزش) و معنا (دانایی) را افزایش می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترسیم فرآیند از این رو اهمیت دارد که چارچوبی برای داوری به دست می‌دهد. اگر منابع صرف شده برای مدرسه رفتن یک دانش‌آموز عادی (یا دانشگاه رفتن یک دانشجوی میانه‌حال) را محاسبه کنیم و میزان قلبمی که به دست می‌آورد را با آن بسنجیم. به این نتیجه می‌رسیم که مقدار منابع و به ویژه میزان زمانی که برای اجرای این فرآیند صرف شده، با قلبمِ حاصل آمده تناسبی ندارد. یعنی میزان قلبمِ تولید شده در واحد زمان رقیق و اندک است و چه بسا واژگونه‌ی آنچه که قرار بوده (یعنی رنج و پوچی و ناتوانی و بیماری) در فرد تولید شود. به کمک مدل زروان می‌توان تحلیل کرد که یک کژکارکرد عمومی سیستم‌های آموزشی آن است که نمادهای دانایی (نمره، مدرک و…) را جایگزین خودِ دانایی می‌سازند و به این ترتیب نمادهای مربوط به پردازش قلبم در سیستم کارکردی را بر خودِ قلبم ترجیح می‌دهند. می‌توان قدمی پیشتر هم گذاشت و با دقت تحلیل کرد که در کجا چه منابعی به ناروا به کار گرفته می‌شوند و چگونه زمان تلف می‌شود و چرا قلبم کاهش می‌یابد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگی من در واقع از چندین و چند فرآیند در هم تنیده تشکیل یافته است. این فرآیندها چندان پرشمار و پیچیده نیستند. چرا که زیر اجبار ضرورتهای زیستی و چشمداشتهای اجتماعی طرحریزی شده‌اند. من در حالت عادی از قلبمی اندک و ناکافی برخوردار است، زیرا این فرآیندها را بازبینی نکرده، نسبت به چرخه‌های درونی‌شان خودآگاه نیست، و خواست و اراده‌ی خویش را برای بهسازی و ارتقای آنها به کار نگرفته است. با این همه شناسایی فرآیندهای اصلی شکل دهنده به زندگی من کار چندان دشواری نیست. به همین ترتیب چرخه‌های تشکیل دهنده‌ی هر فرآیند را هم می‌توان به سادگی شناخت. شناسایی این جریان از آن رو ضروری است که این فرآیندها در واقع نمود بیرونی و شکل تجلی من در هستی هم هست. یعنی من در اصل همان فرآیندهایی است که اجرا می‌کند. تا جایی که این فرآیندها در سطح بازبینی و اندیشیده نشده‌اند و با آرمانهای شخصی و هرم خواست و میل من ارتباط برقرار نمی‌کنند، به تهی شدنِ من و پوکیِ پیکره‌ی من می‌انجامند. من به این ترتیب به «چیزی» در میان چیزهای دیگر تبدیل می‌شود و کارکرد خویش در مقام گرانیگاهی برای تغییر دادن هستی را از دست می‌دهد. این هویت‌زدایی از من به معنای خلع شدنِ من از مقام ایزدی فرشگردساز است. یعنی پیچیدگی شگفت‌انگیزِ نهفته در سطح روانشناختی که من را به مرتبه‌ی آفریننده‌ی خلاقِ نظمهای نو و کانون زایش قلبم برکشیده بود، بیکاره و فلج باقی می‌ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرخه‌ها اگر به قدر کافی پیگیرانه دنبال شوند، فرآیندها را برابر چشمان من نمایان می‌سازند و ورودی‌ها و خروجی‌ها و منابع و کارکردها و گره‌گاه‌های فرآیندها نیز اگر به همین ترتیب دنبال شوند، الگوی چفت و بست شدن چندین و چند فرآیندی را آشکار می‌سازند که همگی روی هم رفته من را پدید می‌آورند. مرکزدار شدن من ممکن نیست، مگر آن که این فرآیندها درست با هم دوخته شوند و چرخه‌‌های برسازنده‌شان در قالب یک پیکره‌ی منسجم جای بگیرد و اندامهای سازواره‌ای یکپارچه را تشکیل دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اندرزهایی برای ترسیم فرآیند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخست: وضعیت آرمانی را رها کنید و فقط و فقط به آنچه که هست و تحقق می‌یابد خیره شوید. چرخه‌ها آن مدارهایی از رخدادها هستند که اجرا می‌شوند و جلوی چشمتان هستند. ترسیم فرایندها تمرینی برای دیدن وضعیت موجود است. بهسازی و حرکت از آن به سوی وضعیت مطلوب بعدتر رخ خواهد نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوم: ترسیم فرایندها کنشی از جنس دیدن است. آن را با دغدغه‌ی خاطر دایمی درباره‌ی چگونه انجام دادن کارها اشتباه نگیرید. ترسیم فرایندها نتیجه‌ی چشم دوختن جسورانه و دقیق به شیوه‌ی انجام کارها و رده‌بندی کارهایی است که انجام می‌دهیم. نه درباره‌ی این کارها دچار وسواس شوید و نه با دیدن‌شان بابت اتلاف زمان و منابع و رقیق بودنِ قلبم‌تان اضطراب پیدا کنید. ترسیم فرایند نوعی توجه و رویارو شدن با خویش است. که در یک آن صورت می‌پذیرد و امری شادمانه و روشنگر و تأمل‌برانگیز است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سوم: چرخه‌ها و فرایندها را حتما در قالب نموداری بنویسید. این که چه چیزی دیده‌اید و چه تصوری درباره‌اش دارید هیچ اهمیتی ندارد. مگر آن که آن را بنویسید و بتوانید به آن بازگردید و نقد و بررسی‌اش کنید. این که در ذهنتان می‌دانید که چه خبر است، در این ماجرا هیچ ارزشی ندارد. همه‌ی من‌ها ماشین‌هایی خودکار در خدمت انجام چرخه‌هایی ناخواسته هستند و در این حد که اجرایش کنند به زیر و بم آن آشنایی دارند. روند خودآگاه شدن و دستکاری سنجیده در آن تنها زمانی آغاز می‌شود که بر اساس مدلی عقلانی و رسیدگی‌پذیر گره‌گاه‌ها را تشکیل دهید و بر نموداری‌ پیاده‌شان کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهارم: همواره از جزء به کل پیش بروید. چرخه‌ای ساده را بگیرید و گره‌گاه‌ها و مسیرهای ارتباطی‌اش را بکشید و اطلاعات جانبی موجود را بر آن نمایش دهید. این که ورودی و خروجی و منابع و کارکرد و زمان و ضرباهنگ و میزان قلبم تولید شده در هر گام چقدر است را مشخص کنید و روی نمودارتان بنویسید. تنها از این آغازگاه می‌توان به سوی نقد و بهسازی چرخه حرکت کرد. شفاف کردنِ چرخه‌ها را ادامه دهید تا زنجیره‌ای از چرخه‌ها و شبکه‌هایی از آنها برسید و فرآیندی کلان را در این بین کشف کنید. فرآیندها به شفاف شدن کارکرد چرخه‌ها کمک می‌کنند و چرخه‌ها ریزه‌کاری‌های عملیاتی فرایندها را فاش می‌سازند. بنابراین حین ترسیم فرایند در سطوح خرد و کلان پس و پیش بروید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پنجم: دو بافت نمادینِ راهنما که به کار ترسیم فرایندها می‌خورد: یکی خودانگاره است. خودانگاره در واقع شکلی چیز شده از من را نمایان می‌سازد. اما هر صفت و هر ویژگی‌ای که به خود نسبت می‌دهید در نهایت از دل یک فرآیند زاییده می‌شود. به خودانگاره‌تان بنگرید و فرآیندهای پشتش را حدس بزنید و چرخه‌های زاینده‌شان را شکار کنید. دومی نقشهای اجتماعی است. فرآیندهای مشترک در میان من‌ها در سطح اجتماعی صورتبندی و رمزگذاری شده و نقشهای اجتماعی را پدید می‌آورد. به ویژه نقشهایی که با رمزگذاری افراطی در سطح اجتماعی تنظیم شده‌اند، نمونه‌هایی از فرایندهای آمیخته به نظام اجبار هستند. بنابراین شغل‌تان آغازگاهی مناسب برای ترسیم فرایندهاست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راهبردهایی برای بهینه‌سازی فرایندها&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱) زمان را بفشارید و کمینه کنید. هر چرخه را در کوتاهترین زمان ممکن انجام دهید. اگر می‌توان چند کارکرد را همزمان انجام داد، چنین کنید. یعنی در مقام مثال سرعت خود را موقع انجام کارهای تکراری بالا ببرید و موقع گیر کردن در ترافیک به فایل صوتی گوش بدهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲) در هرس کردن چرخه‌ها سختگیر و در قبول گره‌گاه‌ها صرفه‌جو باشید. اگر می‌بینید گره‌گاهی ارزش و کارآیی چندانی ندارد، آن را از چرخه حذف کنید. اگر می‌بینید چرخه‌ای در یک فرآیند کارکرد مشخصی ندارد و قلبم زیادی تولید نمی‌کند، معنایش آن است که احتمالا سنگواره‌ای از یک روند قدیمی و از یاد رفته است، و یا با اجبار از سطح زیستی و اجتماعی به درون من پرتاب شده است. در میان امور ناسودمند و مبهم و ناشفاف و ناکارآمد هرچه را که می‌توانید، حذف کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳) منابع به بهینه کنید. بسیاری از گره‌گاه‌ها به خاطر این که به قدر کافی منابع ندارند از کار می‌افتند و بسیاری از چرخه‌ها بیهوده منابعی بیش از مقدار لازم را به درون خود می‌مکند. در استفاده از منابع اقتصادی عمل کنید. به ویژه درباره‌ی زمان که شالوده‌ی همه‌ی منابع دیگر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴) برای بازبینی چرخه‌ها و اصلاح فرآیندها زیاد وقت صرف نکنید. نگاهی سریع اما دقیق به آنچه می‌کنید بیندازید و به ساده‌ترین و سریع‌ترین شکل نمودارش را ترسیم کنید. بعد این نگاه انداختن و توجه انتقادی را مدام تکرار کنید و خلاقانه چرخه‌ها را دستکاری کنید. وقتی کارکردی بهینه شد و جا افتاد، نمودار فرایندتان را بر اساس آن تغییر دهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵) چرخه‌ها و فرایندها وظیفه دارند که قلبم درست کنند. اگر قلبمی که می‌زایند اندک است یا با واژگونه‌اش (پرنم: پوچی، رنج، ناتوانی و مرگ) درآمیخته، آن را حذف کنید و هزینه‌هایش را بپذیرید. این هزینه گاه آشفتگی زودگذر در روند زندگی‌تان است و گاه از دست دادن ارتباط با آدمهایی که حضورشان در زیست‌جهان‌تان ارزشمند و معنادار نیست. به حضور چرخه‌ها یا استقرار فرایندهای ناکارآمد و زیانمند معتاد نشوید و جسور باشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۶) مدام بازخورد بگیرید، عینی به همه چیز بنگرید، کارآیی خود را با متغیرهایی رسیدگی‌پذیر مثل قلبم بسنجید و این میزان را بی‌وقفه ارزیابی و بیشینه کنید. قلبم را همگان به طور شهودی فهم می‌کنند و در رفتار دیگران بازخوردهایشان در این زمینه را به آسانی می‌توانید تشخیص دهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۷) خلاق باشید، چرخه‌ها را با جانشین کردن گره‌گاه‌ها دستکاری کنید، به مدارهای نو و مسیرهای تازه برای تبدیل کردن فلان ورودی به فلان خروجی بیندیشید. به دنبال راهی باشید تا فرآیندها مدام در مسیر بیشینه کردن قلبم پیچیده‌تر شوند، و در حواشی و زوایدی که در این راستا نقشی ایفا نمی‌کند، مدام سبکتر و ساده‌تر گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پی‌نوشت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من سیستمی است یکپارچه، هدفمند و پیچیده، که از همنشینی فرایندهای گوناگون پدید آمده و با همکاری هم‌افزایانه‌ی آنهاست که خود را تعریف می‌کند. اگر فرایندها در من با هم گره بخورند و یکپارچه شوند و هدفی و خواستی و برنامه‌ای و نقشه‌ای را دنبال کنند، من مرکزدار خواهد بود. اگر از دل فرآیندها هرم خواستی سر بیرون کشد، و اگر فرایندها زیر سایه‌ی نظم سلسله مراتبی از خواستها و اهداف سامان یابند، من مرکزدار خواهد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من‌های امروزین ناتمام و پراکنده و آشفته‌اند. از این روست که بیمار و تلخکام و ناتوان‌اند و معنایی اندک تولید می‌کنند. این مرکززدوده بودنِ من‌ها، از واگرایی فرایندها و ناسازگاری چرخه‌ها ناشی می‌شود. من‌ها در میانه‌ی روندها و مسیرهایی تکه پاره شده‌اند که از جایگاه‌هایی متفاوت و گاه متعارض برساخته شده و به اندرون سیستم من فرو افکنده شده است. من در سرشت خود موجودی مرکزدار و نیرومند است و پیچیدگی‌اش پشتوانه‌ایست که به کمک آن می‌تواند بار دیگر به وضعیتی بهینه دست یابد. این کار تنها با نگریستنِ خیره و جسورانه به خویشتن و بازسازی جسورانه‌ی کردارها ممکن می‌شود و راه انجام این کار ترسیم فرایندها و بهینه‌سازی‌شان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به همان ترتیبی که ترسیم خودانگاره و دستیابی به وضعیت موجود و مطلوب نقشه‌ی دلخواهی از من را در برابر من می‌نهد، ترسیم فرایندها مسیر و جغرافیایی دل کندن از اولی و استقرار در دومی را به دست می‌دهد. به این شکل حرکت از صفتی موجود اما نامطلوب به صفتی ناموجود اما مطلوب ممکن می‌شود. این روندی است که من را از موقعیت ایستا و عادت‌زده‌اش در مقام یک چیز جدا می‌کند و او را به روندی و رخدادی جاری و سیال که هست، باز می‌گرداند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترسیم فرآیندها و مرکزدار شدن از این رهگذر، نه تنها من را از چیزوارگی نجات می‌دهد، که چشمی بینا برای دیدن دیگری نیز فراهم می‌آورد. من‌ تنها زمانی دیگری را همچون چیزی مسخ و چیزواره می‌نگرد که خود موجودی مسخ شده و چیزواره باشد. با نگریستن به دیگری همچون شبکه‌ای از فرایندهاست که چفت و بست شدنِ فرایندهای من و دیگری ممکن می‌شود و ایستایی و انجماد و جدایی دیگری‌ای که همچون چیزیِ متفاوت و جدا از منِ چیزواره قلمداد می‌شد، از میان می‌رود. مهر تنها در این شرایط ممکن می‌شود و از این رو پیوندی استوار و بنیادین برقرار است میان ترسیم فرایندها، مرکزدار شدن، و آموختنِ مهر در مقام شکل بنیادین ارتباط با دیگری.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mehrdad.akhavan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87%E2%80%8C_%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%A8%DB%8C&amp;diff=5691</id>
		<title>سلسله‌ مراتبی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%B3%D9%84%D8%B3%D9%84%D9%87%E2%80%8C_%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%A8%DB%8C&amp;diff=5691"/>
		<updated>2024-08-06T13:40:59Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mehrdad.akhavan: تغییرمسیر به سلسله مراتب&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;#تغییر_مسیر [[سلسله مراتب]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mehrdad.akhavan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%B4%D8%A7%D8%AE%D9%87_%D8%B4%D8%A7%D8%AE%D9%87&amp;diff=5690</id>
		<title>شاخه شاخه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%B4%D8%A7%D8%AE%D9%87_%D8%B4%D8%A7%D8%AE%D9%87&amp;diff=5690"/>
		<updated>2024-08-06T13:39:45Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mehrdad.akhavan: تغییرمسیر به دوشاخه‌زايى‌&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;#تغییر_مسیر [[دوشاخه‌زايى‌]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mehrdad.akhavan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AA%D8%B1%D9%81%D9%86%D8%AF_%D8%AA%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D9%85_%D9%81%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AF&amp;diff=5689</id>
		<title>ترفند ترسیم فرایند</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AA%D8%B1%D9%81%D9%86%D8%AF_%D8%AA%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D9%85_%D9%81%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AF&amp;diff=5689"/>
		<updated>2024-08-06T13:39:32Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mehrdad.akhavan: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;فصلی از کتاب خردنامه: [[جلد نخست: نوشتارهایی درباره‌ی نظریه‌ی زروان و هویت ایرانی]]&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
دیباچه‌ی نظری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«[[من]]» یک «[[چیز]]»ِ ثابت و ایستا و منجمد نیست. من در کلیت خویش، یک فرآیندِ سیال و جاری و پویاست. من شبکه‌ای از [[رخداد]] هاست که چون در چرخه‌هایی تکرار شونده رخ می‌نماید، به چیزی ایستا و آشنا شبیه می‌شود. مجموعه‌ای از روندها، جریان‌ها، مدارها و مسیرهای دگردیسی که نظم و قاعده و چارچوبی سازمان یافته و سنجیده دارد و به خاطر ثبات و پیش‌بینی‌پذیری‌ای که از این ویژگی‌اش بر می‌خیزد، به چیزهای بی‌جان و ساده شبیه است. چیزهایی که اگر دقیقتر بنگریم،‌ آنان نیز جملگی روندها و چرخه‌ها و جریانهایی هستند. اما چندان ساده و ابتدایی و گرفتارِ چرخه‌هایی چندان کم‌دامنه و کوچک که قانونی آهنین بر رفتارشان حاکم است و این همان است که ما قوانین فیزیکوشیمیایی می‌نامیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من‌ نیز تابع قوانین فیزیکوشیمیایی است و انبوهی از این چرخه‌ها و روندهای ساده را در دایره‌‌ی حضور خویش می‌گنجاند. اما من در ضمن سیستمی بغرنج و [[پیچیده]] است که لایه‌های [[سلسله‌ مراتبی]] متفاوتی از نظمها و قواعد رفتاری را در دل خود پدید می‌آورد. از این رو سطوحی گوناگون از قوانینی با معادلات پیچیده‌تر را از دل آن قواعد ساده‌ی آغازین بیرون می‌کشد و با هر گام از پیچیده‌تر شدن، درجه‌ی آزادی بیشتری و اختیار افزونتری به دست می‌آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخستین گام برای فهم این آزادی و اولین حرکت برای بهره‌مندی از این [[اختیار]]، شناسایی و فهم این چرخه‌ها و [[فرآیند]]هاست. برای مدیریت من، نخست باید من را همچون [[فرآیندی]] یکپارچه و پیچیده و [[شاخه شاخه]] نگریست. تنها آنگاه است که می‌توان مدارها و مسیرها و گره‌گاه‌ها و چرخه‌ها را در این میان تشخیص داد و برای ساماندهی و بهینه‌سازی‌شان تصمیم گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهار لایه‌ی فراز در واقع چهار سطح [[سلسله مراتبی]] از سازمان یافتنِ روندها و چرخه‌های تکرار شونده هستند. این چرخه‌ها در سطح زیست‌شناختی بهتر از پژوهیده شده است، چون در این لایه هنوز اتصال میان قواعدِ حاکم بر این روندها و قوانین فیزیکوشیمیایی برقرار است و پژوهشگران می‌توانند با ردیابی روندهایی که در سیستمهای ساده‌تر جاری است، به نخستین لایه از پیچیدگی در کالبد جاندارِ من دست یابند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سطح زیست‌شناختی با ابرچرخه‌ای شگفت‌انگیز و بسیار پیچیده سر و کار داریم که جهشی سترگ در پیچیدگی را نمایان می‌سازد و سیستم جاندار را از سیستمهای بیجان متمایز می‌سازد. یک سلول زنده بر خلاف آنچه که در کتابهای درسی بیوشیمی می‌بینیم، مسیرهای سرراست و یکطرفه‌ای مثل مسیر گلیکولیز یا فتوسنتر را در خود جای نمی‌دهد. هریک از این مسیرها اگر که دنبال شوند، به چرخه‌ای تبدیل می‌شوند. مسیرهای دگرگونی در بدن جانداران و در همه‌ی سیستمهایی که از حدی پیچیده‌تر باشند،‌ همواره چرخه‌ایست. در این جا همه چیز در مدارهایی سازمان می‌یابد که به شکلی بر روی خود بازگشت می‌کند. نه بن‌بستی در اینجا می‌بینیم و نه مسیری خطی و سرراست. چرخه‌های یاد شده در ضمن هرگز به شکل منفرد و تکی وجود ندارند. هر چرخه‌ای عناصری را در بر می‌گیرد که در چرخه‌های دیگر هم به شکلی وجود دارد و چه بسا در آنجا کارکردی متفاوت را بر آورده کند. این بدان معناست که چرخه‌ها همه در هم تنیده‌اند و به هم چفت و بست شده‌اند. در این معنا، یک یاخته‌ی زنده در اصل یک ابرچرخه‌ی بیوشیمیایی بسیار پیچیده‌ است که در زمینه‌ای آبی به جنبش در آمده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در پیکر جانداران پرسلولی، ابرچرخه‌های سلولهای همسایه (از راه ارتباطهای بین‌سلولی)، یا حتا دوردست (از راه مسیر هورمونی- عصبی) به هم متصل می‌شوند و می‌توان کل بدن جاندار را ابرچرخه‌ای یگانه دانست که به همان ترتیب در زمینه‌ای آبی به چرخش افتاده است. در این معنا کالبدِ من، یعنی آنچه که من را در سطح زیست‌شناختی می‌سازد، ابتدا به ساکن ابرچرخه‌ای عظیم و بسیار پیچیده است. چرخه‌هایی که تنفس، گردش خون، گوارش، خواب و بیداری و کارکردهایی از این دست را ممکن می‌سازند و تنها برخی‌شان در دامنه‌ی هشیاری و آگاهی و اختیار قرار می‌گیرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سطح روانشناختی هم با چرخه‌های پیچیده و در هم تنیده‌ی مشابهی سر و کار داریم. چرخه‌هایی که از پردازش اطلاعات در مغز برخاسته‌اند و مشتقی نرم‌افزاری از سخت‌افزارِ بدن محسوب می‌شوند. به همین ترتیب در سطح جامعه‌شناختی با چرخه‌ها و روندها و مدارهایی روبرو هستیم که در هم قفل می‌شوند و پیکره‌ی نهادها را بر می‌سازند. در سطحی بالاتر، فرهنگ از دل این ساختارها تراوش می‌شود و ابرچرخه‌های برسازنده‌اش باز به مشتقی از چرخه‌های پردازش اطلاعات می‌ماند که بر سیستمهای سخت‌افزاریِ نهاد سوار شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابرچرخه‌ها در هر سطح از فراز برای تولید متغیری مرکزی تخصص یافته‌اند. یعنی گرانیگاه کارکردی مشخصی دارند و به شکلی هدفمند برای تثبیت سیستم و پایدار ساختن‌اش در محیطی آشوبزده و ناپایدار تلاش می‌کنند. این متغیرها همان است که «قلبم» (سرواژه‌ی قدرت/ لذت/ بقا/ معنا) خوانده می‌شود. ابرچرخه‌ی زیستی بر محور تضمین بقا گردش می‌کند و ابرچرخه‌ی پردازشیِ روانشناسانه لذت را همچون شاخصی و نمادی برای بقا در اختیار می‌گیرد و آن را همچون متغیری مستقل و گاه ناسازگار با بقا بازتولید می‌کند. به همین ترتیب قدرت در سطح اجتماعی و معنا در سطح فرهنگی از مستقل شدنِ متغیرهای مرکزی‌ای برآمده‌اند که زمانی متغیر سطح زیرین را رمزگذاری و نمادینه می‌کرده‌اند. اما با پیچیدگی روزافزون ابرچرخه‌های سطح اجتماعی و فرهنگی در گذر تکامل سیستم‌ها، به تدریج استقلال پیدا کرده و خود به بستری برای زایش متغیرهای رمزگذارِ نو تبدیل شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آسیب‌شناسی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من در حالت پایه بر فرآیندهای درونی خویش ناآگاه است. به همان ترتیبی که یک سلول زنده بدون آگاهی از ابرچرخه‌ی بیوشیمایی درونی‌اش، آن را به گردش در می‌آورد و بر این مبنا زنده می‌ماند، «من‌» هم لایه‌های چهارگانه‌ی فرآیندهای زیستی، روانی، اجتماعی و فرهنگی را در درون خود تولید و بازتولید می‌کند و به این ترتیب هستی می‌یابد،‌بی آن که نظارتی متمرکز یا حتا آگاهی‌ای نسبت به آنها داشته باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آگاهی و هشیاری و درک خودآگاه چیزها پدیداری است که در سطح روانشناختی ممکن می‌شود. از این رو غیاب هشیاری و آگاهی نسبت به ابرچرخه‌های چهارگانه‌ی یاد شده، بدان معناست که روندهای سطح روانی از رمزگذاری و بازنمایی و تحلیل آنچه که در همان سطح روانی و همچنین سه سطح دیگر می‌گذرد، عاجز است. این وضعیت که عادی و طبیعی هم هست، باعث می‌شود مدارهای کنترل و تنظیم ابرچرخه‌های خالق من، در دو لایه‌ی زیستی و اجتماعی متمرکز شود. چرا که در این دو لایه است که سخت‌افزاری با پیکربندی مادی استوار داریم و در اینجاست که قوانین فیزیکوشیمیایی طبیعی بیشترین صلابت و استواری را از خود نشان می‌دهند. به همین خاطر در شرایط عادی،‌ چرخه‌ها و روندهای جاری در من‌ها توسط قواعد زیست‌شناختی یا قوانین جامعه‌شناسانه تنظیم و تعیین می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من‌ها در زیر سایه‌ی سنگینِ قوانین درهم گره خورده‌ی زیستی-اجتماعی و در پیوند با سیستمِ کالبد-نهاد است که رفتار خود را تنظیم می‌کند. یا به تعبیری دقیقتر اجازه می‌دهد که رفتارش توسط سیطره‌ی ماشین‌های اجتماعی یا اندامهای زیستی تعیین شود. به این ترتیب من‌ها از بامدادان که از خواب بر می‌خیزند و صبحانه می‌خورند و به دستشویی می‌روند، چرخه‌های زیست‌شناختی را اجرا می‌کنند و بعد از آن وقتی از مسیرهای ترابری شهری به محل کارشان می‌روند و زمانی مشخص را به انجام کارهای معلومی می‌گذرانند، همچون مهره‌هایی در یک ابرچرخه‌ی نهادی در سطح اجتماعی نقش ایفا می‌کنند. کردارهای من معمولا در میانه‌ی آنچه که نیازهای زیستی بدن تحمیل می‌کند و آنچه که وظیفه‌ و چشمداشت اجتماعی تعیین می‌کند، در نوسان است و خودِ‌ من در این میان هیچ‌‌کاره است. در حالت پایه کردارهای من توسط انتخاب آزادانه یا خواستِ هوشیارانه‌ی من تعیین نمی‌شود، بلکه واکنشی شرطی شده است برای دریافت پاداش یا پرهیز از تنبیه، که با استیلای بستری سخت‌افزاری از کالبدها و نهادها شکل گرفته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سطوح زیستی و اجتماعی به خاطر ساختار سنگین مادی‌شان و پیکربندی‌شان در قالبهای فیزیکی-شیمیایی است که چنین قهار و زورآور می‌نمایند. کالبدها در اصل سیستمی خودسازمانده هستند که محلولی آبی را با الزامات بیوشیمیایی‌اش در بر می‌گیرند. نهادهای اجتماعی هم در تناسخ مادی‌شان ساختمانها، راهها، منابع، و آرایشی ویژه از چیزها را در مکان و زمان شامل می‌شوند، که مشتقی از همان روابط سطح زیستی محسوب می‌شود. در این میان سطوح روانی و فرهنگی چون از پردازش اطلاعات ناشی شده‌اند، درجه‌ی آزادی چشمگیر و برتری دارند و می‌توانند در اطراف این دو لایه‌ی سخت‌افزاری بازی‌هایی نامنتظره را به انجام برسانند. لایه‌ی فرهنگ از نظر پیچیدگی از لایه‌ی روانشناختی فروپایه‌تر است و سیستم‌های پایه‌اش منش‌ها هستند که بسیار ساده‌‌تر از نظام شخصیتی هستند و امکانی برای بازنمایی پیاپی پدیدارها و تولید خودآگاهی را در خود ندارند. از این رو تنها نقطه‌ای که امکانِ گذر از اجبارهای تراوش شده از سطح زیستی و اجتماعی را دارد، سطح روانی است و به همین خاطر هم خودآگاهی در کنار اراده‌ی آزاد در این لایه پدید می‌آید. اینجا تنها نقطه‌ایست که پیچیدگی سیستم (مغز) از آستانه‌ای گذر کرده و امکان ساماندهی رفتار سیستم در کلیت‌اش به درون منتقل شده و شکستن تقارن و برگزیدنِ راهی از میان راههای پیشارو، که با ناوبری کردارها و مدیریت رفتارها برابر است، به امری درونزاد تبدیل شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توانایی سطح روانی برای فرا رفتن از اجبارهای برخاسته از ابرچرخه‌های زیستی و اجتماعی، همان است که امکان اندیشیدن درباره‌ی وضعیت موجود و خیالپردازی درباره‌ی وضعیت مطلوب را فراهم می‌آورد. به خاطر پیچیدگی باورنکردنی مغز و بغرنج بودن ابرچرخه‌های پردازش اطلاعات در سطح روانی است که ضرباهنگ رخدادها در سطح زیستی و اجتماعی پیش‌بینی‌پذیر می‌شود و اجبارهای برخاسته از این دو لایه ملال‌انگیز و پوچ جلوه می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
واسازی ناسازِ بی‌اندام و بازسازی فرآیند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در یکی از بخشهای کارتون پلنگ صورتی، قهرمان داستان که همواره با شکل و شمایلی مشخص و در قالبی پلنگی پشمالو با رنگ صورتی نمایان می‌شد، متوجه می‌شود که یک «بیرون‌ِزدگی» بر پشمِ روی بدن‌اش وجود دارد. درست مثل یک پیراهن پشمی که نخی از میانه‌ی بافه‌هایش بیرون زده باشد. پلنگ صورتی این سر نخ را می‌گیرد و می‌کشد و ناگهان متوجه می‌شود که کل پشمهای روی بدنش شروع می‌کنند به باز شدن. بعد لخت و عور، در حالی که انبوهی از پشمهای گشوده شده را مانند توده‌ای از نخ کاموای در دست دارد، به گوشه‌ای می‌رود و دوباره برای تن خودش پشم می‌دوزد. در صحنه‌ی آخر داستان پلنگ صورتی را می‌بینیم که با آسودگی و خوشحالی دارد راه می‌رود، در حالی که پشمهایش دیگر مثل همیشه به تنش نچسبیده و مثل لباس خوابی گشاد به بدنش آویزان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این کارتون ساده و کوتاه که بیشتر ما در کودکی آن را دیده‌ایم،‌ حقیقتی را در خود نهفته است، هرچند آن را واژگونه روایت می‌کند. در واقع ابرچرخه‌هایی که هر «من» را بر می‌سازد، انبوهی از حلقه‌های زاید، اجبارهای بی‌دلیل، قواعد نامعقول و چرخه‌های بی‌فایده را در بر می‌گیرد که پوششِ عادیِ تنِ من‌ها را به همان لباس خوابِ گشاد و بی‌قواره شبیه می‌سازد. این پوشش برای آن که به جامه‌ای برازنده و زیبا و چسبان تبدیل شود، باید واشکافته و از نو بافته شود. بی‌قوارگی آنچه که در حالت پایه هست از اینجا بر می‌خیزد که لایه‌هایی ناکارآمد از انواع چرخه‌ها و مدارها به تدریج در من‌ها رسوب می‌کنند و چابکی و کارآیی‌اش را کاهش می‌دهند. اینها یا چرخه‌هایی اجباری و نالازم هستند که به خاطر ضرورتهای خاصی در سطح زیستی و اجتماعی برآمده‌اند و چه بسا با خواستِ من در سطح روانشناختی ارتباط مستقیمی برقرار نکنند. در بسیاری موارد هم فسیل چرخه‌هایی قدیمی که دیگر کارکرد خود را از دست داده‌اند همچنان به شکلی فعال و حاضر در من‌ها باقی می‌مانند و بخشی از نیرویشان را در خود می‌مکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من در شکل اصیل و راستین‌اش سیستمی شگفت‌انگیز و توانمند است که به خاطر پیچیدگی تکان دهنده‌اش باید کانونی از تولید قلبم باشد و شکل هستی را دگرگون سازد. اگر چنین نمی‌کند، ایرادی در جایی وجود دارد. آن خرقه‌ی آغازینی که من بر تن می‌کند و شبکه‌ی رخدادها و چرخه‌ها که خود پدید می‌آورد، به خلعتی ارجمند و زیبا می‌ماند، اما این بذر آغازین به تدریج با تلنبار روندهای ناسودمند، چیزشدگیِ چرخه‌ها یا افزوده شدنِ تحمیلی مسیرها از سوی نهادهای اجتماعی به قامتی ناساز و بی‌اندام تبدیل می‌شود. در همان معنا که حافظ می‌گفت: «هرچه هست از قامت ناساز بی‌اندام ماست»…&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راه رهایی از این وضعیت کمابیش همان است که در کارتون پلنگ صورتی دیدیم. باید سرنخی از این جامه‌ی نابرازنده را گرفت و از همان آغازگاه آن را گشود. جامه‌هایی که بر پیکر من فشار می‌آورند و آن را به قامتی ناساز تبدیل می‌کنند، خود پیشاپیش ناجور و نامنسجم و چهل تکه هستند. از این رو همیشه «بیرون‌زدگی»هایی بر بدنه‌شان می‌توان تشخیص داد. سرنخ‌هایی که به کار واسازی ساختارهای قدیمی و معتاد می‌آیند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راه دیگرِ خودآگاهی نسبت به ابرچرخه‌ها و پالایش بخشهای ناسودمند آن، روشی است که در دیدگاه زروان آن را ترسیم فرآیندها می‌نامیم. فرآیند بخشی از ابرچرخه‌ایست که خودآگاهانه نگریسته و با تکیه به خواست و آرمانی ساماندهی و مدیریت شده باشد. سراسر زندگی من‌ها از چرخه‌ها و ابرچرخه‌هایی تشکیل یافته که هریک را می‌توان شکار کرد و به مدارها و مسیرهایش اندیشید و آن را دستکاری و بهینه ساخت. راهِ تغییر دادنِ من، تغییر دادن روندها و چرخه‌هاییست که من را بر می‌سازد. انجام این کار با روشن و شفاف کردن این چرخه‌ها و مدارها، و بازبینی و بازسازی‌شان ممکن می‌شود. روندهای پراکنده و واگرا و گاه ناسازگار در طی این ماجرا به هم می‌پیوندند و با هم یکی می‌شوند و ابرچرخه‌ای را بازسازی می‌کنند که منِ توانمند را پشتیبانی می‌کند. این بازسازی ابرچرخه‌ها و بازآفرینی مدارهای سنجیده مسیرهایی کارکردی را پدید می‌آورد که فرآیند خوانده می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودآموز ترسیم فرآیند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گام نخست: شناسایی و تحلیل چرخه‌ها&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر رخداد زندگی من، عنصری در یک چرخه‌ی کارکردی است. به عنوان تمرین یک چرخه‌ی ساده را شناسایی کنید. برای آسان شدن کار از چرخه‌های مربوط به سطح زیستی آغاز کنید که به نسبت ساده‌تر هستند. به عنوان مثال، «شستشو و بهداشت» یک کارکرد در سطح زیستی است که چرخه‌ی خاص خود را دارد. این کارکرد بخشهای گوناگونی (مثلا رفتن به دستشویی، حمام کردن، اصلاح سر و صورت، و…) دارد که هرکدام‌شان در قالب چرخه‌ای اجرا می‌شوند. یکی را از این بین انتخاب کنید و ببینید در حالت عادی چطور اجرایش می‌کنید. هر گامِ عملیاتی آن را در قالب کلیدواژه یا شبه جمله‌ای بنویسید و ترتیب رخدادها را با پیکان نشان دهید. به عنوان مثال حمام کردن یک چرخه‌ی بسیار ساده است که شاید بتوان به این شکل صورتبندی‌اش کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرخه بودن این روند بدان معناست که پس از گذر زمانی پس از پوشیدن لباس و ختم برنامه‌ي گرمابه، بار دیگر شستن تن ضرورت پیدا می‌کند و باز همین چرخه تکرار می‌شود. نمونه‌ای از یک چرخه در سطح روانی می‌تواند خواندن یک کتاب باشد. در مدل زروان روند خواندن کتاب به زیرسیستم شناسنده‌ی سطح روانی مربوط می‌شود، و در میان لایه‌های فراز به ویژه با سطح فرهنگی در ارتباط است. چون خواندن در اصل دریافت منشی است از راه رسانه‌ي نوشتاری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این چرخه کل یک کتاب معمولا در یک وعده مطالعه به پایان نمی‌رسد. از این رو چرخه‌ی مربوط به خواندن چند بار تکرار می‌شود و وقتی تکمیل شد، یا شاید پیش از آن، انتخاب کتاب تازه و آغاز چرخه‌ای نو برای متنی نو را می‌بینیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ممکن است چرخه‌ی عملیاتی یک کار چند شاخه‌ی احتمالاتی داشته باشد. یعنی در هر گره‌گاه چند امکان پیشاروی کنشگر قرار داشته باشد. نمونه‌ای از آن را در چرخه‌ی ساده‌ی «رفتن به محل کار» می‌بینیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این چرخه چون در پیوند با دیگری (راننده‌ی اتوبوس یا تاکسی، همسفران، راننده‌های دیگر) و در بافتی اجتماعی (حرکت از نهاد خانواده به سازمانِ محل خدمت) انجام می‌گیرد، در سطح جامعه‌شناختی قرار دارد. اما یکی از ساده‌ترین کارکردهای این لایه است، چون سراسر آن را می‌توان به شکل انفرادی هم به انجام رساند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سطح فرهنگی آنچه که تعیین کننده است، کردارهایی است که به تولید، توزیع یا بازسازی منش‌ها می‌انجامد و با معنا سر و کار دارد. یکی از ساده‌ترین نمونه‌هایش کارکردی مثل انتشار یک یادداشت بر فیسبوک است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تمام این موارد آنچه که رخ می‌دهد در نهایت یک چرخه است. چرخه‌ای که اغلب به شکلی ناخودآگاه و خودکار دنبال می‌شود و همچون برنامه‌ای زیستی یا اجتماعی اجرا می‌شود. یعنی در حالت عادی من همچون کارگزاری گوش به فرمان و بی‌اراده با یک برنامه‌ی جاری در ماشینی اجتماعی یا اندامی زیستی درگیر می‌شود و جزئی از یک ابرچرخه‌ی اجتماعی یا زیست‌شناختی را اجرا می‌کند. بی آن که در سطح روانشناختی ارزیابی‌اش کرده باشد یا خواست و معنای خویش را در آن گنجانده باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر یک از گامهای اجرایی نموده شده در یک چرخه‌ را گره‌گاه می‌نامیم. هر گره‌گاه یک واحد پردازشی است. یعنی با یک مسیر سرراست و مشخص ورودی‌ای را به خروجی‌ای متفاوت تبدیل می‌کند. پیکانها هم روابط علی فرضی یا ترتیب زمانی را نشان می‌دهد. هر چرخه یک سیستم کوچک کارکردی است که می‌شود برایش این متغیرها را تعریف کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ورودی: هر چرخه چیزهایی یا رخدادهایی را به عنوان زمینه و بستر و ورودی دریافت می‌کند. در مثالهای بالا به ترتیب بدنِ آلوده، کارمندِ بالقوه و ایده‌ی اولیه ورودی هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خروجی: چیز یا رخدادِ ورودی پس از گذر از چرخه پردازش می‌شود و به چیز یا رخدادی دیگر تبدیل می‌شود که از چرخه خارج می‌شود و جایی اثری به جا می‌گذارد. در موارد بالا بدنِ پاکیزه، کارمندِ حاضر در محل کارش و متنِ منتشر شده بر صفحه‌ی فیسبوک خروجی هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کارکرد: اثری که خروجی به جا می‌گذارد، کارکردِ چرخه است. پاک کردن بدن، ترابری فردی از جایی به جایی، و انتشار یک منش کوچک نوشتاری کارکردهای جاری در مثالهای بالاست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منابع: داشته‌ها یا اندوخته‌ها یا دریافته‌های چرخه از محیطش است، برای آن که بتواند ورودی را به خروجی تبدیل کند. در سیستمهای اجتماعی منابع عبارتند از نیروی انسانی و سرمایه‌ی مادی، در سطح فرهنگی منابع اطلاعاتی و آگاهی منبع اصلی است، در سطح روانی منبع اصلی اراده و خواستِ برخاسته از آرمان و هدف است. در سطح زیستی سه منبع پایه‌ی بنیادین داریم که عبارتند از غذا، زیستگاه و جفت. در مثالهای بالا آب + مواد شوینده + مکان گرمابه/ وسیله‌ی نقلیه + سوخت + راه/ برق + رایانه + اینترنت منبع محسوب می‌شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمان: کل چرخه در بستر یک متغیر بنیادین کار می‌کند که همانا زمان باشد. زمان منبعی عام برای گردش کار در چرخه است و به خاطر اهمیت بنیادین آن است که کل نظریه‌ی ما زروان نامیده می‌شود. زمان در یک چرخه دو شکل پیدا می‌کند. نخست در مقام منبع، که مقدار زمانِ لازم برای طی شدن هر گام عملیاتی را نشان می‌دهد. یعنی زمان در مقام منبع عبارت است از وقفه و مکثی که سیستم در هر گره‌گاه تجربه می‌کند. علاوه بر این ضرباهنگ را هم داریم. این دومی به معنای سرعت چرخش چرخه است و شتابِ تبدیل ورودی به خروجی را نشان می‌دهد. بر مبنای منبعِ زمان باید سیستم را مدیریت زمان کرد و اتلاف وقت در آن را فرو کاست. بر اساس ضرباهنگ تقویم چرخه استخراج می‌شود و معلوم می‌شود در چه نقطه‌ای از محور زمان چه کارکردی برآورده می‌شود. پیاده‌روی از خانه تا محل سوار شدن به وسیله‌ی نقلیه دقایق مشخصی به درازا می‌کشد و این منبع زمانی لازم برای انجام این کار است. اما این که ساعت آغاز کار در اداره‌ی بهمان است و رفتن از نقطه‌ی الف به ب فلان دقیقه طول می‌کشد، و بنابراین باید فلان ساعت از خانه خارج شد، ضرباهنگ را نشان می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قلبم: کارکرد نهایی تمام چرخه‌ها آن است که قدرت، لذت، بقا، معنا یا ترکیبی از اینها را تولید کنند. این که کدام متغیر قلبم را تولید می‌کنند نشان می‌دهد که چرخه به کدام لایه‌(ها) از فراز تعلق دارد. در حمام رفتن تندرستی و تا حدودی لذت، در رفتن به محل کار اگر با گپ زدن با مردم همراه باشد قدرت، و اگر با مطالعه همنشین شود معناست که افزایش می‌یابد. در انتشار یادداشتی بر فیسبوک قدری لذت و بیشتر معناست که زاییده می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساختار اجبار: عبارت است از چرخه‌های بیرونی که کارکرد چرخه را محدود می‌سازند یا به آن شکل و قالبی خاص را تحمیل می‌کنند. باید به این نکته توجه داشت که هیچ چرخه‌ای در خلأ کار نمی‌کند. هر چرخه‌‌ای همواره به چرخه‌های دیگر چفت و بست شده است و از این دگرگونی‌اش فشاری به چرخه‌های همسایه وارد می‌کند و به همین ترتیب حرکتش با پایداری زمینه‌ی اطرافش محدود می‌شود. سیطره‌ی چرخه‌های دیگر بر چرخه‌ی مورد نظرمان را اجبار می‌نامیم. این که در فلان خیابان ترافیک هست و مایه‌ی کندی حرکت خودروها می‌شود، اجباری است که به چرخه‌ی رفتن به سر کار تحمیل می‌شود. این که برق رفته یا تارنمای فیسبوک فیلتر شده محدودیتی است که به چرخه‌ی سوم مربوط می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترسیم فرآیند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شناسایی یک چرخه به تنهایی کافی نیست. اگر ورودی‌ها و خروجی‌های چرخه‌ها ردگیری شوند، شیوه‌ی چفت و بست شدن یک چرخه با چرخه‌های همسایه‌اش روشن می‌شود. اگر شبکه‌ای از چرخه‌ها با کارکردی کلان به این ترتیب استخراج شود، با یک فرآیند سر و کار داریم. فرآیند عبارت است از زنجیره‌ای از چرخه‌ها که یک کارکرد کلان را برآورده سازند و در هر چهار لایه‌ی فراز ریشه دوانده باشد و بنابراین هر چهار متغیر قلبم را تولید کند. اهمیت تشخیص فرآیندها در آن است که چرخه‌ها همواره پیشاپیش با هم درگیر هستند و همواره اتصالهایشان در وضعیتی آغازین حضور دارد. از این رو دستکاری کردن یک چرخه بدون پرداختن به بدنه‌ي شبکه‌ای که آن را در بر می‌گیرد، ممکن نیست. واحد دگرگون ساختنِ کارکردها، فرآیند است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک فرآیند عمومی مثل «درس خواندن» را نظر بگیرید. این کارکرد از زنجیره‌ای از چرخه‌ها تشکیل شده که خودشان را می‌توان به صورت چرخه‌ای نمایش داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این فرآیند می‌تواند تحصیل در مدرسه یا خواندن نیمسالی در دانشگاهی را مدلسازی کند. ورودی کلی سیستم قرار است «منِ نادان در فلان زمینه» و خروجی‌اش «منِ دانا در همان زمینه» باشد. هر گام عملیاتی که می‌بینیم خود از یک یا چند چرخه تشکیل یافته است. مثلا «رفتن به مدرسه» کمابیش ساختاری شبیه به «رفتن به سر کار» دارد. اما حضور در کلاسها چندین و چند چرخه‌ی متنوع دیگر را در بر می‌گیرد. کل این فرآیند در وضعیت آرمانی‌اش قدرت (تخصص) و لذت (یافتن دوستان تازه و افزایش آگاهی) و تندرستی (زنگ ورزش) و معنا (دانایی) را افزایش می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترسیم فرآیند از این رو اهمیت دارد که چارچوبی برای داوری به دست می‌دهد. اگر منابع صرف شده برای مدرسه رفتن یک دانش‌آموز عادی (یا دانشگاه رفتن یک دانشجوی میانه‌حال) را محاسبه کنیم و میزان قلبمی که به دست می‌آورد را با آن بسنجیم. به این نتیجه می‌رسیم که مقدار منابع و به ویژه میزان زمانی که برای اجرای این فرآیند صرف شده، با قلبمِ حاصل آمده تناسبی ندارد. یعنی میزان قلبمِ تولید شده در واحد زمان رقیق و اندک است و چه بسا واژگونه‌ی آنچه که قرار بوده (یعنی رنج و پوچی و ناتوانی و بیماری) در فرد تولید شود. به کمک مدل زروان می‌توان تحلیل کرد که یک کژکارکرد عمومی سیستم‌های آموزشی آن است که نمادهای دانایی (نمره، مدرک و…) را جایگزین خودِ دانایی می‌سازند و به این ترتیب نمادهای مربوط به پردازش قلبم در سیستم کارکردی را بر خودِ قلبم ترجیح می‌دهند. می‌توان قدمی پیشتر هم گذاشت و با دقت تحلیل کرد که در کجا چه منابعی به ناروا به کار گرفته می‌شوند و چگونه زمان تلف می‌شود و چرا قلبم کاهش می‌یابد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگی من در واقع از چندین و چند فرآیند در هم تنیده تشکیل یافته است. این فرآیندها چندان پرشمار و پیچیده نیستند. چرا که زیر اجبار ضرورتهای زیستی و چشمداشتهای اجتماعی طرحریزی شده‌اند. من در حالت عادی از قلبمی اندک و ناکافی برخوردار است، زیرا این فرآیندها را بازبینی نکرده، نسبت به چرخه‌های درونی‌شان خودآگاه نیست، و خواست و اراده‌ی خویش را برای بهسازی و ارتقای آنها به کار نگرفته است. با این همه شناسایی فرآیندهای اصلی شکل دهنده به زندگی من کار چندان دشواری نیست. به همین ترتیب چرخه‌های تشکیل دهنده‌ی هر فرآیند را هم می‌توان به سادگی شناخت. شناسایی این جریان از آن رو ضروری است که این فرآیندها در واقع نمود بیرونی و شکل تجلی من در هستی هم هست. یعنی من در اصل همان فرآیندهایی است که اجرا می‌کند. تا جایی که این فرآیندها در سطح بازبینی و اندیشیده نشده‌اند و با آرمانهای شخصی و هرم خواست و میل من ارتباط برقرار نمی‌کنند، به تهی شدنِ من و پوکیِ پیکره‌ی من می‌انجامند. من به این ترتیب به «چیزی» در میان چیزهای دیگر تبدیل می‌شود و کارکرد خویش در مقام گرانیگاهی برای تغییر دادن هستی را از دست می‌دهد. این هویت‌زدایی از من به معنای خلع شدنِ من از مقام ایزدی فرشگردساز است. یعنی پیچیدگی شگفت‌انگیزِ نهفته در سطح روانشناختی که من را به مرتبه‌ی آفریننده‌ی خلاقِ نظمهای نو و کانون زایش قلبم برکشیده بود، بیکاره و فلج باقی می‌ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرخه‌ها اگر به قدر کافی پیگیرانه دنبال شوند، فرآیندها را برابر چشمان من نمایان می‌سازند و ورودی‌ها و خروجی‌ها و منابع و کارکردها و گره‌گاه‌های فرآیندها نیز اگر به همین ترتیب دنبال شوند، الگوی چفت و بست شدن چندین و چند فرآیندی را آشکار می‌سازند که همگی روی هم رفته من را پدید می‌آورند. مرکزدار شدن من ممکن نیست، مگر آن که این فرآیندها درست با هم دوخته شوند و چرخه‌‌های برسازنده‌شان در قالب یک پیکره‌ی منسجم جای بگیرد و اندامهای سازواره‌ای یکپارچه را تشکیل دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اندرزهایی برای ترسیم فرآیند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخست: وضعیت آرمانی را رها کنید و فقط و فقط به آنچه که هست و تحقق می‌یابد خیره شوید. چرخه‌ها آن مدارهایی از رخدادها هستند که اجرا می‌شوند و جلوی چشمتان هستند. ترسیم فرایندها تمرینی برای دیدن وضعیت موجود است. بهسازی و حرکت از آن به سوی وضعیت مطلوب بعدتر رخ خواهد نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوم: ترسیم فرایندها کنشی از جنس دیدن است. آن را با دغدغه‌ی خاطر دایمی درباره‌ی چگونه انجام دادن کارها اشتباه نگیرید. ترسیم فرایندها نتیجه‌ی چشم دوختن جسورانه و دقیق به شیوه‌ی انجام کارها و رده‌بندی کارهایی است که انجام می‌دهیم. نه درباره‌ی این کارها دچار وسواس شوید و نه با دیدن‌شان بابت اتلاف زمان و منابع و رقیق بودنِ قلبم‌تان اضطراب پیدا کنید. ترسیم فرایند نوعی توجه و رویارو شدن با خویش است. که در یک آن صورت می‌پذیرد و امری شادمانه و روشنگر و تأمل‌برانگیز است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سوم: چرخه‌ها و فرایندها را حتما در قالب نموداری بنویسید. این که چه چیزی دیده‌اید و چه تصوری درباره‌اش دارید هیچ اهمیتی ندارد. مگر آن که آن را بنویسید و بتوانید به آن بازگردید و نقد و بررسی‌اش کنید. این که در ذهنتان می‌دانید که چه خبر است، در این ماجرا هیچ ارزشی ندارد. همه‌ی من‌ها ماشین‌هایی خودکار در خدمت انجام چرخه‌هایی ناخواسته هستند و در این حد که اجرایش کنند به زیر و بم آن آشنایی دارند. روند خودآگاه شدن و دستکاری سنجیده در آن تنها زمانی آغاز می‌شود که بر اساس مدلی عقلانی و رسیدگی‌پذیر گره‌گاه‌ها را تشکیل دهید و بر نموداری‌ پیاده‌شان کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهارم: همواره از جزء به کل پیش بروید. چرخه‌ای ساده را بگیرید و گره‌گاه‌ها و مسیرهای ارتباطی‌اش را بکشید و اطلاعات جانبی موجود را بر آن نمایش دهید. این که ورودی و خروجی و منابع و کارکرد و زمان و ضرباهنگ و میزان قلبم تولید شده در هر گام چقدر است را مشخص کنید و روی نمودارتان بنویسید. تنها از این آغازگاه می‌توان به سوی نقد و بهسازی چرخه حرکت کرد. شفاف کردنِ چرخه‌ها را ادامه دهید تا زنجیره‌ای از چرخه‌ها و شبکه‌هایی از آنها برسید و فرآیندی کلان را در این بین کشف کنید. فرآیندها به شفاف شدن کارکرد چرخه‌ها کمک می‌کنند و چرخه‌ها ریزه‌کاری‌های عملیاتی فرایندها را فاش می‌سازند. بنابراین حین ترسیم فرایند در سطوح خرد و کلان پس و پیش بروید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پنجم: دو بافت نمادینِ راهنما که به کار ترسیم فرایندها می‌خورد: یکی خودانگاره است. خودانگاره در واقع شکلی چیز شده از من را نمایان می‌سازد. اما هر صفت و هر ویژگی‌ای که به خود نسبت می‌دهید در نهایت از دل یک فرآیند زاییده می‌شود. به خودانگاره‌تان بنگرید و فرآیندهای پشتش را حدس بزنید و چرخه‌های زاینده‌شان را شکار کنید. دومی نقشهای اجتماعی است. فرآیندهای مشترک در میان من‌ها در سطح اجتماعی صورتبندی و رمزگذاری شده و نقشهای اجتماعی را پدید می‌آورد. به ویژه نقشهایی که با رمزگذاری افراطی در سطح اجتماعی تنظیم شده‌اند، نمونه‌هایی از فرایندهای آمیخته به نظام اجبار هستند. بنابراین شغل‌تان آغازگاهی مناسب برای ترسیم فرایندهاست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راهبردهایی برای بهینه‌سازی فرایندها&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱) زمان را بفشارید و کمینه کنید. هر چرخه را در کوتاهترین زمان ممکن انجام دهید. اگر می‌توان چند کارکرد را همزمان انجام داد، چنین کنید. یعنی در مقام مثال سرعت خود را موقع انجام کارهای تکراری بالا ببرید و موقع گیر کردن در ترافیک به فایل صوتی گوش بدهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲) در هرس کردن چرخه‌ها سختگیر و در قبول گره‌گاه‌ها صرفه‌جو باشید. اگر می‌بینید گره‌گاهی ارزش و کارآیی چندانی ندارد، آن را از چرخه حذف کنید. اگر می‌بینید چرخه‌ای در یک فرآیند کارکرد مشخصی ندارد و قلبم زیادی تولید نمی‌کند، معنایش آن است که احتمالا سنگواره‌ای از یک روند قدیمی و از یاد رفته است، و یا با اجبار از سطح زیستی و اجتماعی به درون من پرتاب شده است. در میان امور ناسودمند و مبهم و ناشفاف و ناکارآمد هرچه را که می‌توانید، حذف کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳) منابع به بهینه کنید. بسیاری از گره‌گاه‌ها به خاطر این که به قدر کافی منابع ندارند از کار می‌افتند و بسیاری از چرخه‌ها بیهوده منابعی بیش از مقدار لازم را به درون خود می‌مکند. در استفاده از منابع اقتصادی عمل کنید. به ویژه درباره‌ی زمان که شالوده‌ی همه‌ی منابع دیگر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴) برای بازبینی چرخه‌ها و اصلاح فرآیندها زیاد وقت صرف نکنید. نگاهی سریع اما دقیق به آنچه می‌کنید بیندازید و به ساده‌ترین و سریع‌ترین شکل نمودارش را ترسیم کنید. بعد این نگاه انداختن و توجه انتقادی را مدام تکرار کنید و خلاقانه چرخه‌ها را دستکاری کنید. وقتی کارکردی بهینه شد و جا افتاد، نمودار فرایندتان را بر اساس آن تغییر دهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵) چرخه‌ها و فرایندها وظیفه دارند که قلبم درست کنند. اگر قلبمی که می‌زایند اندک است یا با واژگونه‌اش (پرنم: پوچی، رنج، ناتوانی و مرگ) درآمیخته، آن را حذف کنید و هزینه‌هایش را بپذیرید. این هزینه گاه آشفتگی زودگذر در روند زندگی‌تان است و گاه از دست دادن ارتباط با آدمهایی که حضورشان در زیست‌جهان‌تان ارزشمند و معنادار نیست. به حضور چرخه‌ها یا استقرار فرایندهای ناکارآمد و زیانمند معتاد نشوید و جسور باشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۶) مدام بازخورد بگیرید، عینی به همه چیز بنگرید، کارآیی خود را با متغیرهایی رسیدگی‌پذیر مثل قلبم بسنجید و این میزان را بی‌وقفه ارزیابی و بیشینه کنید. قلبم را همگان به طور شهودی فهم می‌کنند و در رفتار دیگران بازخوردهایشان در این زمینه را به آسانی می‌توانید تشخیص دهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۷) خلاق باشید، چرخه‌ها را با جانشین کردن گره‌گاه‌ها دستکاری کنید، به مدارهای نو و مسیرهای تازه برای تبدیل کردن فلان ورودی به فلان خروجی بیندیشید. به دنبال راهی باشید تا فرآیندها مدام در مسیر بیشینه کردن قلبم پیچیده‌تر شوند، و در حواشی و زوایدی که در این راستا نقشی ایفا نمی‌کند، مدام سبکتر و ساده‌تر گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پی‌نوشت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من سیستمی است یکپارچه، هدفمند و پیچیده، که از همنشینی فرایندهای گوناگون پدید آمده و با همکاری هم‌افزایانه‌ی آنهاست که خود را تعریف می‌کند. اگر فرایندها در من با هم گره بخورند و یکپارچه شوند و هدفی و خواستی و برنامه‌ای و نقشه‌ای را دنبال کنند، من مرکزدار خواهد بود. اگر از دل فرآیندها هرم خواستی سر بیرون کشد، و اگر فرایندها زیر سایه‌ی نظم سلسله مراتبی از خواستها و اهداف سامان یابند، من مرکزدار خواهد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من‌های امروزین ناتمام و پراکنده و آشفته‌اند. از این روست که بیمار و تلخکام و ناتوان‌اند و معنایی اندک تولید می‌کنند. این مرکززدوده بودنِ من‌ها، از واگرایی فرایندها و ناسازگاری چرخه‌ها ناشی می‌شود. من‌ها در میانه‌ی روندها و مسیرهایی تکه پاره شده‌اند که از جایگاه‌هایی متفاوت و گاه متعارض برساخته شده و به اندرون سیستم من فرو افکنده شده است. من در سرشت خود موجودی مرکزدار و نیرومند است و پیچیدگی‌اش پشتوانه‌ایست که به کمک آن می‌تواند بار دیگر به وضعیتی بهینه دست یابد. این کار تنها با نگریستنِ خیره و جسورانه به خویشتن و بازسازی جسورانه‌ی کردارها ممکن می‌شود و راه انجام این کار ترسیم فرایندها و بهینه‌سازی‌شان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به همان ترتیبی که ترسیم خودانگاره و دستیابی به وضعیت موجود و مطلوب نقشه‌ی دلخواهی از من را در برابر من می‌نهد، ترسیم فرایندها مسیر و جغرافیایی دل کندن از اولی و استقرار در دومی را به دست می‌دهد. به این شکل حرکت از صفتی موجود اما نامطلوب به صفتی ناموجود اما مطلوب ممکن می‌شود. این روندی است که من را از موقعیت ایستا و عادت‌زده‌اش در مقام یک چیز جدا می‌کند و او را به روندی و رخدادی جاری و سیال که هست، باز می‌گرداند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترسیم فرآیندها و مرکزدار شدن از این رهگذر، نه تنها من را از چیزوارگی نجات می‌دهد، که چشمی بینا برای دیدن دیگری نیز فراهم می‌آورد. من‌ تنها زمانی دیگری را همچون چیزی مسخ و چیزواره می‌نگرد که خود موجودی مسخ شده و چیزواره باشد. با نگریستن به دیگری همچون شبکه‌ای از فرایندهاست که چفت و بست شدنِ فرایندهای من و دیگری ممکن می‌شود و ایستایی و انجماد و جدایی دیگری‌ای که همچون چیزیِ متفاوت و جدا از منِ چیزواره قلمداد می‌شد، از میان می‌رود. مهر تنها در این شرایط ممکن می‌شود و از این رو پیوندی استوار و بنیادین برقرار است میان ترسیم فرایندها، مرکزدار شدن، و آموختنِ مهر در مقام شکل بنیادین ارتباط با دیگری.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mehrdad.akhavan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%81%D8%B1%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%DB%8C&amp;diff=5688</id>
		<title>فرآیندی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%81%D8%B1%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%DB%8C&amp;diff=5688"/>
		<updated>2024-08-06T13:38:03Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mehrdad.akhavan: تغییرمسیر به فرآيند&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;#تغییر_مسیر [[فرآيند]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mehrdad.akhavan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AA%D8%B1%D9%81%D9%86%D8%AF_%D8%AA%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D9%85_%D9%81%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AF&amp;diff=5687</id>
		<title>ترفند ترسیم فرایند</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AA%D8%B1%D9%81%D9%86%D8%AF_%D8%AA%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D9%85_%D9%81%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AF&amp;diff=5687"/>
		<updated>2024-08-06T13:37:38Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mehrdad.akhavan: صفحه‌ای جدید حاوی «فصلی از کتاب خردنامه: جلد نخست: نوشتارهایی درباره‌ی نظریه‌ی زروان و هویت ا...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;فصلی از کتاب [[خردنامه: جلد نخست: نوشتارهایی درباره‌ی نظریه‌ی زروان و هویت ایرانی]]&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
دیباچه‌ی نظری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«[[من]]» یک «[[چیز]]»ِ ثابت و ایستا و منجمد نیست. من در کلیت خویش، یک فرآیندِ سیال و جاری و پویاست. من شبکه‌ای از [[رخداد]] هاست که چون در چرخه‌هایی تکرار شونده رخ می‌نماید، به چیزی ایستا و آشنا شبیه می‌شود. مجموعه‌ای از روندها، جریان‌ها، مدارها و مسیرهای دگردیسی که نظم و قاعده و چارچوبی سازمان یافته و سنجیده دارد و به خاطر ثبات و پیش‌بینی‌پذیری‌ای که از این ویژگی‌اش بر می‌خیزد، به چیزهای بی‌جان و ساده شبیه است. چیزهایی که اگر دقیقتر بنگریم،‌ آنان نیز جملگی روندها و چرخه‌ها و جریانهایی هستند. اما چندان ساده و ابتدایی و گرفتارِ چرخه‌هایی چندان کم‌دامنه و کوچک که قانونی آهنین بر رفتارشان حاکم است و این همان است که ما قوانین فیزیکوشیمیایی می‌نامیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من‌ نیز تابع قوانین فیزیکوشیمیایی است و انبوهی از این چرخه‌ها و روندهای ساده را در دایره‌‌ی حضور خویش می‌گنجاند. اما من در ضمن سیستمی بغرنج و [[پیچیده]] است که لایه‌های [[سلسله‌ مراتبی]] متفاوتی از نظمها و قواعد رفتاری را در دل خود پدید می‌آورد. از این رو سطوحی گوناگون از قوانینی با معادلات پیچیده‌تر را از دل آن قواعد ساده‌ی آغازین بیرون می‌کشد و با هر گام از پیچیده‌تر شدن، درجه‌ی آزادی بیشتری و اختیار افزونتری به دست می‌آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخستین گام برای فهم این آزادی و اولین حرکت برای بهره‌مندی از این اختیار، شناسایی و فهم این چرخه‌ها و [[فرآیند]]هاست. برای مدیریت من، نخست باید من را همچون [[فرآیندی]] یکپارچه و پیچیده و شاخه شاخه نگریست. تنها آنگاه است که می‌توان مدارها و مسیرها و گره‌گاه‌ها و چرخه‌ها را در این میان تشخیص داد و برای ساماندهی و بهینه‌سازی‌شان تصمیم گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهار لایه‌ی فراز در واقع چهار سطح [[سلسله مراتبی]] از سازمان یافتنِ روندها و چرخه‌های تکرار شونده هستند. این چرخه‌ها در سطح زیست‌شناختی بهتر از پژوهیده شده است، چون در این لایه هنوز اتصال میان قواعدِ حاکم بر این روندها و قوانین فیزیکوشیمیایی برقرار است و پژوهشگران می‌توانند با ردیابی روندهایی که در سیستمهای ساده‌تر جاری است، به نخستین لایه از پیچیدگی در کالبد جاندارِ من دست یابند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سطح زیست‌شناختی با ابرچرخه‌ای شگفت‌انگیز و بسیار پیچیده سر و کار داریم که جهشی سترگ در پیچیدگی را نمایان می‌سازد و سیستم جاندار را از سیستمهای بیجان متمایز می‌سازد. یک سلول زنده بر خلاف آنچه که در کتابهای درسی بیوشیمی می‌بینیم، مسیرهای سرراست و یکطرفه‌ای مثل مسیر گلیکولیز یا فتوسنتر را در خود جای نمی‌دهد. هریک از این مسیرها اگر که دنبال شوند، به چرخه‌ای تبدیل می‌شوند. مسیرهای دگرگونی در بدن جانداران و در همه‌ی سیستمهایی که از حدی پیچیده‌تر باشند،‌ همواره چرخه‌ایست. در این جا همه چیز در مدارهایی سازمان می‌یابد که به شکلی بر روی خود بازگشت می‌کند. نه بن‌بستی در اینجا می‌بینیم و نه مسیری خطی و سرراست. چرخه‌های یاد شده در ضمن هرگز به شکل منفرد و تکی وجود ندارند. هر چرخه‌ای عناصری را در بر می‌گیرد که در چرخه‌های دیگر هم به شکلی وجود دارد و چه بسا در آنجا کارکردی متفاوت را بر آورده کند. این بدان معناست که چرخه‌ها همه در هم تنیده‌اند و به هم چفت و بست شده‌اند. در این معنا، یک یاخته‌ی زنده در اصل یک ابرچرخه‌ی بیوشیمیایی بسیار پیچیده‌ است که در زمینه‌ای آبی به جنبش در آمده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در پیکر جانداران پرسلولی، ابرچرخه‌های سلولهای همسایه (از راه ارتباطهای بین‌سلولی)، یا حتا دوردست (از راه مسیر هورمونی- عصبی) به هم متصل می‌شوند و می‌توان کل بدن جاندار را ابرچرخه‌ای یگانه دانست که به همان ترتیب در زمینه‌ای آبی به چرخش افتاده است. در این معنا کالبدِ من، یعنی آنچه که من را در سطح زیست‌شناختی می‌سازد، ابتدا به ساکن ابرچرخه‌ای عظیم و بسیار پیچیده است. چرخه‌هایی که تنفس، گردش خون، گوارش، خواب و بیداری و کارکردهایی از این دست را ممکن می‌سازند و تنها برخی‌شان در دامنه‌ی هشیاری و آگاهی و اختیار قرار می‌گیرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سطح روانشناختی هم با چرخه‌های پیچیده و در هم تنیده‌ی مشابهی سر و کار داریم. چرخه‌هایی که از پردازش اطلاعات در مغز برخاسته‌اند و مشتقی نرم‌افزاری از سخت‌افزارِ بدن محسوب می‌شوند. به همین ترتیب در سطح جامعه‌شناختی با چرخه‌ها و روندها و مدارهایی روبرو هستیم که در هم قفل می‌شوند و پیکره‌ی نهادها را بر می‌سازند. در سطحی بالاتر، فرهنگ از دل این ساختارها تراوش می‌شود و ابرچرخه‌های برسازنده‌اش باز به مشتقی از چرخه‌های پردازش اطلاعات می‌ماند که بر سیستمهای سخت‌افزاریِ نهاد سوار شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابرچرخه‌ها در هر سطح از فراز برای تولید متغیری مرکزی تخصص یافته‌اند. یعنی گرانیگاه کارکردی مشخصی دارند و به شکلی هدفمند برای تثبیت سیستم و پایدار ساختن‌اش در محیطی آشوبزده و ناپایدار تلاش می‌کنند. این متغیرها همان است که «قلبم» (سرواژه‌ی قدرت/ لذت/ بقا/ معنا) خوانده می‌شود. ابرچرخه‌ی زیستی بر محور تضمین بقا گردش می‌کند و ابرچرخه‌ی پردازشیِ روانشناسانه لذت را همچون شاخصی و نمادی برای بقا در اختیار می‌گیرد و آن را همچون متغیری مستقل و گاه ناسازگار با بقا بازتولید می‌کند. به همین ترتیب قدرت در سطح اجتماعی و معنا در سطح فرهنگی از مستقل شدنِ متغیرهای مرکزی‌ای برآمده‌اند که زمانی متغیر سطح زیرین را رمزگذاری و نمادینه می‌کرده‌اند. اما با پیچیدگی روزافزون ابرچرخه‌های سطح اجتماعی و فرهنگی در گذر تکامل سیستم‌ها، به تدریج استقلال پیدا کرده و خود به بستری برای زایش متغیرهای رمزگذارِ نو تبدیل شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آسیب‌شناسی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من در حالت پایه بر فرآیندهای درونی خویش ناآگاه است. به همان ترتیبی که یک سلول زنده بدون آگاهی از ابرچرخه‌ی بیوشیمایی درونی‌اش، آن را به گردش در می‌آورد و بر این مبنا زنده می‌ماند، «من‌» هم لایه‌های چهارگانه‌ی فرآیندهای زیستی، روانی، اجتماعی و فرهنگی را در درون خود تولید و بازتولید می‌کند و به این ترتیب هستی می‌یابد،‌بی آن که نظارتی متمرکز یا حتا آگاهی‌ای نسبت به آنها داشته باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آگاهی و هشیاری و درک خودآگاه چیزها پدیداری است که در سطح روانشناختی ممکن می‌شود. از این رو غیاب هشیاری و آگاهی نسبت به ابرچرخه‌های چهارگانه‌ی یاد شده، بدان معناست که روندهای سطح روانی از رمزگذاری و بازنمایی و تحلیل آنچه که در همان سطح روانی و همچنین سه سطح دیگر می‌گذرد، عاجز است. این وضعیت که عادی و طبیعی هم هست، باعث می‌شود مدارهای کنترل و تنظیم ابرچرخه‌های خالق من، در دو لایه‌ی زیستی و اجتماعی متمرکز شود. چرا که در این دو لایه است که سخت‌افزاری با پیکربندی مادی استوار داریم و در اینجاست که قوانین فیزیکوشیمیایی طبیعی بیشترین صلابت و استواری را از خود نشان می‌دهند. به همین خاطر در شرایط عادی،‌ چرخه‌ها و روندهای جاری در من‌ها توسط قواعد زیست‌شناختی یا قوانین جامعه‌شناسانه تنظیم و تعیین می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من‌ها در زیر سایه‌ی سنگینِ قوانین درهم گره خورده‌ی زیستی-اجتماعی و در پیوند با سیستمِ کالبد-نهاد است که رفتار خود را تنظیم می‌کند. یا به تعبیری دقیقتر اجازه می‌دهد که رفتارش توسط سیطره‌ی ماشین‌های اجتماعی یا اندامهای زیستی تعیین شود. به این ترتیب من‌ها از بامدادان که از خواب بر می‌خیزند و صبحانه می‌خورند و به دستشویی می‌روند، چرخه‌های زیست‌شناختی را اجرا می‌کنند و بعد از آن وقتی از مسیرهای ترابری شهری به محل کارشان می‌روند و زمانی مشخص را به انجام کارهای معلومی می‌گذرانند، همچون مهره‌هایی در یک ابرچرخه‌ی نهادی در سطح اجتماعی نقش ایفا می‌کنند. کردارهای من معمولا در میانه‌ی آنچه که نیازهای زیستی بدن تحمیل می‌کند و آنچه که وظیفه‌ و چشمداشت اجتماعی تعیین می‌کند، در نوسان است و خودِ‌ من در این میان هیچ‌‌کاره است. در حالت پایه کردارهای من توسط انتخاب آزادانه یا خواستِ هوشیارانه‌ی من تعیین نمی‌شود، بلکه واکنشی شرطی شده است برای دریافت پاداش یا پرهیز از تنبیه، که با استیلای بستری سخت‌افزاری از کالبدها و نهادها شکل گرفته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سطوح زیستی و اجتماعی به خاطر ساختار سنگین مادی‌شان و پیکربندی‌شان در قالبهای فیزیکی-شیمیایی است که چنین قهار و زورآور می‌نمایند. کالبدها در اصل سیستمی خودسازمانده هستند که محلولی آبی را با الزامات بیوشیمیایی‌اش در بر می‌گیرند. نهادهای اجتماعی هم در تناسخ مادی‌شان ساختمانها، راهها، منابع، و آرایشی ویژه از چیزها را در مکان و زمان شامل می‌شوند، که مشتقی از همان روابط سطح زیستی محسوب می‌شود. در این میان سطوح روانی و فرهنگی چون از پردازش اطلاعات ناشی شده‌اند، درجه‌ی آزادی چشمگیر و برتری دارند و می‌توانند در اطراف این دو لایه‌ی سخت‌افزاری بازی‌هایی نامنتظره را به انجام برسانند. لایه‌ی فرهنگ از نظر پیچیدگی از لایه‌ی روانشناختی فروپایه‌تر است و سیستم‌های پایه‌اش منش‌ها هستند که بسیار ساده‌‌تر از نظام شخصیتی هستند و امکانی برای بازنمایی پیاپی پدیدارها و تولید خودآگاهی را در خود ندارند. از این رو تنها نقطه‌ای که امکانِ گذر از اجبارهای تراوش شده از سطح زیستی و اجتماعی را دارد، سطح روانی است و به همین خاطر هم خودآگاهی در کنار اراده‌ی آزاد در این لایه پدید می‌آید. اینجا تنها نقطه‌ایست که پیچیدگی سیستم (مغز) از آستانه‌ای گذر کرده و امکان ساماندهی رفتار سیستم در کلیت‌اش به درون منتقل شده و شکستن تقارن و برگزیدنِ راهی از میان راههای پیشارو، که با ناوبری کردارها و مدیریت رفتارها برابر است، به امری درونزاد تبدیل شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توانایی سطح روانی برای فرا رفتن از اجبارهای برخاسته از ابرچرخه‌های زیستی و اجتماعی، همان است که امکان اندیشیدن درباره‌ی وضعیت موجود و خیالپردازی درباره‌ی وضعیت مطلوب را فراهم می‌آورد. به خاطر پیچیدگی باورنکردنی مغز و بغرنج بودن ابرچرخه‌های پردازش اطلاعات در سطح روانی است که ضرباهنگ رخدادها در سطح زیستی و اجتماعی پیش‌بینی‌پذیر می‌شود و اجبارهای برخاسته از این دو لایه ملال‌انگیز و پوچ جلوه می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
واسازی ناسازِ بی‌اندام و بازسازی فرآیند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در یکی از بخشهای کارتون پلنگ صورتی، قهرمان داستان که همواره با شکل و شمایلی مشخص و در قالبی پلنگی پشمالو با رنگ صورتی نمایان می‌شد، متوجه می‌شود که یک «بیرون‌ِزدگی» بر پشمِ روی بدن‌اش وجود دارد. درست مثل یک پیراهن پشمی که نخی از میانه‌ی بافه‌هایش بیرون زده باشد. پلنگ صورتی این سر نخ را می‌گیرد و می‌کشد و ناگهان متوجه می‌شود که کل پشمهای روی بدنش شروع می‌کنند به باز شدن. بعد لخت و عور، در حالی که انبوهی از پشمهای گشوده شده را مانند توده‌ای از نخ کاموای در دست دارد، به گوشه‌ای می‌رود و دوباره برای تن خودش پشم می‌دوزد. در صحنه‌ی آخر داستان پلنگ صورتی را می‌بینیم که با آسودگی و خوشحالی دارد راه می‌رود، در حالی که پشمهایش دیگر مثل همیشه به تنش نچسبیده و مثل لباس خوابی گشاد به بدنش آویزان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این کارتون ساده و کوتاه که بیشتر ما در کودکی آن را دیده‌ایم،‌ حقیقتی را در خود نهفته است، هرچند آن را واژگونه روایت می‌کند. در واقع ابرچرخه‌هایی که هر «من» را بر می‌سازد، انبوهی از حلقه‌های زاید، اجبارهای بی‌دلیل، قواعد نامعقول و چرخه‌های بی‌فایده را در بر می‌گیرد که پوششِ عادیِ تنِ من‌ها را به همان لباس خوابِ گشاد و بی‌قواره شبیه می‌سازد. این پوشش برای آن که به جامه‌ای برازنده و زیبا و چسبان تبدیل شود، باید واشکافته و از نو بافته شود. بی‌قوارگی آنچه که در حالت پایه هست از اینجا بر می‌خیزد که لایه‌هایی ناکارآمد از انواع چرخه‌ها و مدارها به تدریج در من‌ها رسوب می‌کنند و چابکی و کارآیی‌اش را کاهش می‌دهند. اینها یا چرخه‌هایی اجباری و نالازم هستند که به خاطر ضرورتهای خاصی در سطح زیستی و اجتماعی برآمده‌اند و چه بسا با خواستِ من در سطح روانشناختی ارتباط مستقیمی برقرار نکنند. در بسیاری موارد هم فسیل چرخه‌هایی قدیمی که دیگر کارکرد خود را از دست داده‌اند همچنان به شکلی فعال و حاضر در من‌ها باقی می‌مانند و بخشی از نیرویشان را در خود می‌مکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من در شکل اصیل و راستین‌اش سیستمی شگفت‌انگیز و توانمند است که به خاطر پیچیدگی تکان دهنده‌اش باید کانونی از تولید قلبم باشد و شکل هستی را دگرگون سازد. اگر چنین نمی‌کند، ایرادی در جایی وجود دارد. آن خرقه‌ی آغازینی که من بر تن می‌کند و شبکه‌ی رخدادها و چرخه‌ها که خود پدید می‌آورد، به خلعتی ارجمند و زیبا می‌ماند، اما این بذر آغازین به تدریج با تلنبار روندهای ناسودمند، چیزشدگیِ چرخه‌ها یا افزوده شدنِ تحمیلی مسیرها از سوی نهادهای اجتماعی به قامتی ناساز و بی‌اندام تبدیل می‌شود. در همان معنا که حافظ می‌گفت: «هرچه هست از قامت ناساز بی‌اندام ماست»…&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راه رهایی از این وضعیت کمابیش همان است که در کارتون پلنگ صورتی دیدیم. باید سرنخی از این جامه‌ی نابرازنده را گرفت و از همان آغازگاه آن را گشود. جامه‌هایی که بر پیکر من فشار می‌آورند و آن را به قامتی ناساز تبدیل می‌کنند، خود پیشاپیش ناجور و نامنسجم و چهل تکه هستند. از این رو همیشه «بیرون‌زدگی»هایی بر بدنه‌شان می‌توان تشخیص داد. سرنخ‌هایی که به کار واسازی ساختارهای قدیمی و معتاد می‌آیند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راه دیگرِ خودآگاهی نسبت به ابرچرخه‌ها و پالایش بخشهای ناسودمند آن، روشی است که در دیدگاه زروان آن را ترسیم فرآیندها می‌نامیم. فرآیند بخشی از ابرچرخه‌ایست که خودآگاهانه نگریسته و با تکیه به خواست و آرمانی ساماندهی و مدیریت شده باشد. سراسر زندگی من‌ها از چرخه‌ها و ابرچرخه‌هایی تشکیل یافته که هریک را می‌توان شکار کرد و به مدارها و مسیرهایش اندیشید و آن را دستکاری و بهینه ساخت. راهِ تغییر دادنِ من، تغییر دادن روندها و چرخه‌هاییست که من را بر می‌سازد. انجام این کار با روشن و شفاف کردن این چرخه‌ها و مدارها، و بازبینی و بازسازی‌شان ممکن می‌شود. روندهای پراکنده و واگرا و گاه ناسازگار در طی این ماجرا به هم می‌پیوندند و با هم یکی می‌شوند و ابرچرخه‌ای را بازسازی می‌کنند که منِ توانمند را پشتیبانی می‌کند. این بازسازی ابرچرخه‌ها و بازآفرینی مدارهای سنجیده مسیرهایی کارکردی را پدید می‌آورد که فرآیند خوانده می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودآموز ترسیم فرآیند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گام نخست: شناسایی و تحلیل چرخه‌ها&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر رخداد زندگی من، عنصری در یک چرخه‌ی کارکردی است. به عنوان تمرین یک چرخه‌ی ساده را شناسایی کنید. برای آسان شدن کار از چرخه‌های مربوط به سطح زیستی آغاز کنید که به نسبت ساده‌تر هستند. به عنوان مثال، «شستشو و بهداشت» یک کارکرد در سطح زیستی است که چرخه‌ی خاص خود را دارد. این کارکرد بخشهای گوناگونی (مثلا رفتن به دستشویی، حمام کردن، اصلاح سر و صورت، و…) دارد که هرکدام‌شان در قالب چرخه‌ای اجرا می‌شوند. یکی را از این بین انتخاب کنید و ببینید در حالت عادی چطور اجرایش می‌کنید. هر گامِ عملیاتی آن را در قالب کلیدواژه یا شبه جمله‌ای بنویسید و ترتیب رخدادها را با پیکان نشان دهید. به عنوان مثال حمام کردن یک چرخه‌ی بسیار ساده است که شاید بتوان به این شکل صورتبندی‌اش کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرخه بودن این روند بدان معناست که پس از گذر زمانی پس از پوشیدن لباس و ختم برنامه‌ي گرمابه، بار دیگر شستن تن ضرورت پیدا می‌کند و باز همین چرخه تکرار می‌شود. نمونه‌ای از یک چرخه در سطح روانی می‌تواند خواندن یک کتاب باشد. در مدل زروان روند خواندن کتاب به زیرسیستم شناسنده‌ی سطح روانی مربوط می‌شود، و در میان لایه‌های فراز به ویژه با سطح فرهنگی در ارتباط است. چون خواندن در اصل دریافت منشی است از راه رسانه‌ي نوشتاری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این چرخه کل یک کتاب معمولا در یک وعده مطالعه به پایان نمی‌رسد. از این رو چرخه‌ی مربوط به خواندن چند بار تکرار می‌شود و وقتی تکمیل شد، یا شاید پیش از آن، انتخاب کتاب تازه و آغاز چرخه‌ای نو برای متنی نو را می‌بینیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ممکن است چرخه‌ی عملیاتی یک کار چند شاخه‌ی احتمالاتی داشته باشد. یعنی در هر گره‌گاه چند امکان پیشاروی کنشگر قرار داشته باشد. نمونه‌ای از آن را در چرخه‌ی ساده‌ی «رفتن به محل کار» می‌بینیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این چرخه چون در پیوند با دیگری (راننده‌ی اتوبوس یا تاکسی، همسفران، راننده‌های دیگر) و در بافتی اجتماعی (حرکت از نهاد خانواده به سازمانِ محل خدمت) انجام می‌گیرد، در سطح جامعه‌شناختی قرار دارد. اما یکی از ساده‌ترین کارکردهای این لایه است، چون سراسر آن را می‌توان به شکل انفرادی هم به انجام رساند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سطح فرهنگی آنچه که تعیین کننده است، کردارهایی است که به تولید، توزیع یا بازسازی منش‌ها می‌انجامد و با معنا سر و کار دارد. یکی از ساده‌ترین نمونه‌هایش کارکردی مثل انتشار یک یادداشت بر فیسبوک است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تمام این موارد آنچه که رخ می‌دهد در نهایت یک چرخه است. چرخه‌ای که اغلب به شکلی ناخودآگاه و خودکار دنبال می‌شود و همچون برنامه‌ای زیستی یا اجتماعی اجرا می‌شود. یعنی در حالت عادی من همچون کارگزاری گوش به فرمان و بی‌اراده با یک برنامه‌ی جاری در ماشینی اجتماعی یا اندامی زیستی درگیر می‌شود و جزئی از یک ابرچرخه‌ی اجتماعی یا زیست‌شناختی را اجرا می‌کند. بی آن که در سطح روانشناختی ارزیابی‌اش کرده باشد یا خواست و معنای خویش را در آن گنجانده باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر یک از گامهای اجرایی نموده شده در یک چرخه‌ را گره‌گاه می‌نامیم. هر گره‌گاه یک واحد پردازشی است. یعنی با یک مسیر سرراست و مشخص ورودی‌ای را به خروجی‌ای متفاوت تبدیل می‌کند. پیکانها هم روابط علی فرضی یا ترتیب زمانی را نشان می‌دهد. هر چرخه یک سیستم کوچک کارکردی است که می‌شود برایش این متغیرها را تعریف کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ورودی: هر چرخه چیزهایی یا رخدادهایی را به عنوان زمینه و بستر و ورودی دریافت می‌کند. در مثالهای بالا به ترتیب بدنِ آلوده، کارمندِ بالقوه و ایده‌ی اولیه ورودی هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خروجی: چیز یا رخدادِ ورودی پس از گذر از چرخه پردازش می‌شود و به چیز یا رخدادی دیگر تبدیل می‌شود که از چرخه خارج می‌شود و جایی اثری به جا می‌گذارد. در موارد بالا بدنِ پاکیزه، کارمندِ حاضر در محل کارش و متنِ منتشر شده بر صفحه‌ی فیسبوک خروجی هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کارکرد: اثری که خروجی به جا می‌گذارد، کارکردِ چرخه است. پاک کردن بدن، ترابری فردی از جایی به جایی، و انتشار یک منش کوچک نوشتاری کارکردهای جاری در مثالهای بالاست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منابع: داشته‌ها یا اندوخته‌ها یا دریافته‌های چرخه از محیطش است، برای آن که بتواند ورودی را به خروجی تبدیل کند. در سیستمهای اجتماعی منابع عبارتند از نیروی انسانی و سرمایه‌ی مادی، در سطح فرهنگی منابع اطلاعاتی و آگاهی منبع اصلی است، در سطح روانی منبع اصلی اراده و خواستِ برخاسته از آرمان و هدف است. در سطح زیستی سه منبع پایه‌ی بنیادین داریم که عبارتند از غذا، زیستگاه و جفت. در مثالهای بالا آب + مواد شوینده + مکان گرمابه/ وسیله‌ی نقلیه + سوخت + راه/ برق + رایانه + اینترنت منبع محسوب می‌شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمان: کل چرخه در بستر یک متغیر بنیادین کار می‌کند که همانا زمان باشد. زمان منبعی عام برای گردش کار در چرخه است و به خاطر اهمیت بنیادین آن است که کل نظریه‌ی ما زروان نامیده می‌شود. زمان در یک چرخه دو شکل پیدا می‌کند. نخست در مقام منبع، که مقدار زمانِ لازم برای طی شدن هر گام عملیاتی را نشان می‌دهد. یعنی زمان در مقام منبع عبارت است از وقفه و مکثی که سیستم در هر گره‌گاه تجربه می‌کند. علاوه بر این ضرباهنگ را هم داریم. این دومی به معنای سرعت چرخش چرخه است و شتابِ تبدیل ورودی به خروجی را نشان می‌دهد. بر مبنای منبعِ زمان باید سیستم را مدیریت زمان کرد و اتلاف وقت در آن را فرو کاست. بر اساس ضرباهنگ تقویم چرخه استخراج می‌شود و معلوم می‌شود در چه نقطه‌ای از محور زمان چه کارکردی برآورده می‌شود. پیاده‌روی از خانه تا محل سوار شدن به وسیله‌ی نقلیه دقایق مشخصی به درازا می‌کشد و این منبع زمانی لازم برای انجام این کار است. اما این که ساعت آغاز کار در اداره‌ی بهمان است و رفتن از نقطه‌ی الف به ب فلان دقیقه طول می‌کشد، و بنابراین باید فلان ساعت از خانه خارج شد، ضرباهنگ را نشان می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قلبم: کارکرد نهایی تمام چرخه‌ها آن است که قدرت، لذت، بقا، معنا یا ترکیبی از اینها را تولید کنند. این که کدام متغیر قلبم را تولید می‌کنند نشان می‌دهد که چرخه به کدام لایه‌(ها) از فراز تعلق دارد. در حمام رفتن تندرستی و تا حدودی لذت، در رفتن به محل کار اگر با گپ زدن با مردم همراه باشد قدرت، و اگر با مطالعه همنشین شود معناست که افزایش می‌یابد. در انتشار یادداشتی بر فیسبوک قدری لذت و بیشتر معناست که زاییده می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساختار اجبار: عبارت است از چرخه‌های بیرونی که کارکرد چرخه را محدود می‌سازند یا به آن شکل و قالبی خاص را تحمیل می‌کنند. باید به این نکته توجه داشت که هیچ چرخه‌ای در خلأ کار نمی‌کند. هر چرخه‌‌ای همواره به چرخه‌های دیگر چفت و بست شده است و از این دگرگونی‌اش فشاری به چرخه‌های همسایه وارد می‌کند و به همین ترتیب حرکتش با پایداری زمینه‌ی اطرافش محدود می‌شود. سیطره‌ی چرخه‌های دیگر بر چرخه‌ی مورد نظرمان را اجبار می‌نامیم. این که در فلان خیابان ترافیک هست و مایه‌ی کندی حرکت خودروها می‌شود، اجباری است که به چرخه‌ی رفتن به سر کار تحمیل می‌شود. این که برق رفته یا تارنمای فیسبوک فیلتر شده محدودیتی است که به چرخه‌ی سوم مربوط می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترسیم فرآیند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شناسایی یک چرخه به تنهایی کافی نیست. اگر ورودی‌ها و خروجی‌های چرخه‌ها ردگیری شوند، شیوه‌ی چفت و بست شدن یک چرخه با چرخه‌های همسایه‌اش روشن می‌شود. اگر شبکه‌ای از چرخه‌ها با کارکردی کلان به این ترتیب استخراج شود، با یک فرآیند سر و کار داریم. فرآیند عبارت است از زنجیره‌ای از چرخه‌ها که یک کارکرد کلان را برآورده سازند و در هر چهار لایه‌ی فراز ریشه دوانده باشد و بنابراین هر چهار متغیر قلبم را تولید کند. اهمیت تشخیص فرآیندها در آن است که چرخه‌ها همواره پیشاپیش با هم درگیر هستند و همواره اتصالهایشان در وضعیتی آغازین حضور دارد. از این رو دستکاری کردن یک چرخه بدون پرداختن به بدنه‌ي شبکه‌ای که آن را در بر می‌گیرد، ممکن نیست. واحد دگرگون ساختنِ کارکردها، فرآیند است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک فرآیند عمومی مثل «درس خواندن» را نظر بگیرید. این کارکرد از زنجیره‌ای از چرخه‌ها تشکیل شده که خودشان را می‌توان به صورت چرخه‌ای نمایش داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این فرآیند می‌تواند تحصیل در مدرسه یا خواندن نیمسالی در دانشگاهی را مدلسازی کند. ورودی کلی سیستم قرار است «منِ نادان در فلان زمینه» و خروجی‌اش «منِ دانا در همان زمینه» باشد. هر گام عملیاتی که می‌بینیم خود از یک یا چند چرخه تشکیل یافته است. مثلا «رفتن به مدرسه» کمابیش ساختاری شبیه به «رفتن به سر کار» دارد. اما حضور در کلاسها چندین و چند چرخه‌ی متنوع دیگر را در بر می‌گیرد. کل این فرآیند در وضعیت آرمانی‌اش قدرت (تخصص) و لذت (یافتن دوستان تازه و افزایش آگاهی) و تندرستی (زنگ ورزش) و معنا (دانایی) را افزایش می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترسیم فرآیند از این رو اهمیت دارد که چارچوبی برای داوری به دست می‌دهد. اگر منابع صرف شده برای مدرسه رفتن یک دانش‌آموز عادی (یا دانشگاه رفتن یک دانشجوی میانه‌حال) را محاسبه کنیم و میزان قلبمی که به دست می‌آورد را با آن بسنجیم. به این نتیجه می‌رسیم که مقدار منابع و به ویژه میزان زمانی که برای اجرای این فرآیند صرف شده، با قلبمِ حاصل آمده تناسبی ندارد. یعنی میزان قلبمِ تولید شده در واحد زمان رقیق و اندک است و چه بسا واژگونه‌ی آنچه که قرار بوده (یعنی رنج و پوچی و ناتوانی و بیماری) در فرد تولید شود. به کمک مدل زروان می‌توان تحلیل کرد که یک کژکارکرد عمومی سیستم‌های آموزشی آن است که نمادهای دانایی (نمره، مدرک و…) را جایگزین خودِ دانایی می‌سازند و به این ترتیب نمادهای مربوط به پردازش قلبم در سیستم کارکردی را بر خودِ قلبم ترجیح می‌دهند. می‌توان قدمی پیشتر هم گذاشت و با دقت تحلیل کرد که در کجا چه منابعی به ناروا به کار گرفته می‌شوند و چگونه زمان تلف می‌شود و چرا قلبم کاهش می‌یابد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگی من در واقع از چندین و چند فرآیند در هم تنیده تشکیل یافته است. این فرآیندها چندان پرشمار و پیچیده نیستند. چرا که زیر اجبار ضرورتهای زیستی و چشمداشتهای اجتماعی طرحریزی شده‌اند. من در حالت عادی از قلبمی اندک و ناکافی برخوردار است، زیرا این فرآیندها را بازبینی نکرده، نسبت به چرخه‌های درونی‌شان خودآگاه نیست، و خواست و اراده‌ی خویش را برای بهسازی و ارتقای آنها به کار نگرفته است. با این همه شناسایی فرآیندهای اصلی شکل دهنده به زندگی من کار چندان دشواری نیست. به همین ترتیب چرخه‌های تشکیل دهنده‌ی هر فرآیند را هم می‌توان به سادگی شناخت. شناسایی این جریان از آن رو ضروری است که این فرآیندها در واقع نمود بیرونی و شکل تجلی من در هستی هم هست. یعنی من در اصل همان فرآیندهایی است که اجرا می‌کند. تا جایی که این فرآیندها در سطح بازبینی و اندیشیده نشده‌اند و با آرمانهای شخصی و هرم خواست و میل من ارتباط برقرار نمی‌کنند، به تهی شدنِ من و پوکیِ پیکره‌ی من می‌انجامند. من به این ترتیب به «چیزی» در میان چیزهای دیگر تبدیل می‌شود و کارکرد خویش در مقام گرانیگاهی برای تغییر دادن هستی را از دست می‌دهد. این هویت‌زدایی از من به معنای خلع شدنِ من از مقام ایزدی فرشگردساز است. یعنی پیچیدگی شگفت‌انگیزِ نهفته در سطح روانشناختی که من را به مرتبه‌ی آفریننده‌ی خلاقِ نظمهای نو و کانون زایش قلبم برکشیده بود، بیکاره و فلج باقی می‌ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرخه‌ها اگر به قدر کافی پیگیرانه دنبال شوند، فرآیندها را برابر چشمان من نمایان می‌سازند و ورودی‌ها و خروجی‌ها و منابع و کارکردها و گره‌گاه‌های فرآیندها نیز اگر به همین ترتیب دنبال شوند، الگوی چفت و بست شدن چندین و چند فرآیندی را آشکار می‌سازند که همگی روی هم رفته من را پدید می‌آورند. مرکزدار شدن من ممکن نیست، مگر آن که این فرآیندها درست با هم دوخته شوند و چرخه‌‌های برسازنده‌شان در قالب یک پیکره‌ی منسجم جای بگیرد و اندامهای سازواره‌ای یکپارچه را تشکیل دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اندرزهایی برای ترسیم فرآیند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخست: وضعیت آرمانی را رها کنید و فقط و فقط به آنچه که هست و تحقق می‌یابد خیره شوید. چرخه‌ها آن مدارهایی از رخدادها هستند که اجرا می‌شوند و جلوی چشمتان هستند. ترسیم فرایندها تمرینی برای دیدن وضعیت موجود است. بهسازی و حرکت از آن به سوی وضعیت مطلوب بعدتر رخ خواهد نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوم: ترسیم فرایندها کنشی از جنس دیدن است. آن را با دغدغه‌ی خاطر دایمی درباره‌ی چگونه انجام دادن کارها اشتباه نگیرید. ترسیم فرایندها نتیجه‌ی چشم دوختن جسورانه و دقیق به شیوه‌ی انجام کارها و رده‌بندی کارهایی است که انجام می‌دهیم. نه درباره‌ی این کارها دچار وسواس شوید و نه با دیدن‌شان بابت اتلاف زمان و منابع و رقیق بودنِ قلبم‌تان اضطراب پیدا کنید. ترسیم فرایند نوعی توجه و رویارو شدن با خویش است. که در یک آن صورت می‌پذیرد و امری شادمانه و روشنگر و تأمل‌برانگیز است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سوم: چرخه‌ها و فرایندها را حتما در قالب نموداری بنویسید. این که چه چیزی دیده‌اید و چه تصوری درباره‌اش دارید هیچ اهمیتی ندارد. مگر آن که آن را بنویسید و بتوانید به آن بازگردید و نقد و بررسی‌اش کنید. این که در ذهنتان می‌دانید که چه خبر است، در این ماجرا هیچ ارزشی ندارد. همه‌ی من‌ها ماشین‌هایی خودکار در خدمت انجام چرخه‌هایی ناخواسته هستند و در این حد که اجرایش کنند به زیر و بم آن آشنایی دارند. روند خودآگاه شدن و دستکاری سنجیده در آن تنها زمانی آغاز می‌شود که بر اساس مدلی عقلانی و رسیدگی‌پذیر گره‌گاه‌ها را تشکیل دهید و بر نموداری‌ پیاده‌شان کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهارم: همواره از جزء به کل پیش بروید. چرخه‌ای ساده را بگیرید و گره‌گاه‌ها و مسیرهای ارتباطی‌اش را بکشید و اطلاعات جانبی موجود را بر آن نمایش دهید. این که ورودی و خروجی و منابع و کارکرد و زمان و ضرباهنگ و میزان قلبم تولید شده در هر گام چقدر است را مشخص کنید و روی نمودارتان بنویسید. تنها از این آغازگاه می‌توان به سوی نقد و بهسازی چرخه حرکت کرد. شفاف کردنِ چرخه‌ها را ادامه دهید تا زنجیره‌ای از چرخه‌ها و شبکه‌هایی از آنها برسید و فرآیندی کلان را در این بین کشف کنید. فرآیندها به شفاف شدن کارکرد چرخه‌ها کمک می‌کنند و چرخه‌ها ریزه‌کاری‌های عملیاتی فرایندها را فاش می‌سازند. بنابراین حین ترسیم فرایند در سطوح خرد و کلان پس و پیش بروید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پنجم: دو بافت نمادینِ راهنما که به کار ترسیم فرایندها می‌خورد: یکی خودانگاره است. خودانگاره در واقع شکلی چیز شده از من را نمایان می‌سازد. اما هر صفت و هر ویژگی‌ای که به خود نسبت می‌دهید در نهایت از دل یک فرآیند زاییده می‌شود. به خودانگاره‌تان بنگرید و فرآیندهای پشتش را حدس بزنید و چرخه‌های زاینده‌شان را شکار کنید. دومی نقشهای اجتماعی است. فرآیندهای مشترک در میان من‌ها در سطح اجتماعی صورتبندی و رمزگذاری شده و نقشهای اجتماعی را پدید می‌آورد. به ویژه نقشهایی که با رمزگذاری افراطی در سطح اجتماعی تنظیم شده‌اند، نمونه‌هایی از فرایندهای آمیخته به نظام اجبار هستند. بنابراین شغل‌تان آغازگاهی مناسب برای ترسیم فرایندهاست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راهبردهایی برای بهینه‌سازی فرایندها&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱) زمان را بفشارید و کمینه کنید. هر چرخه را در کوتاهترین زمان ممکن انجام دهید. اگر می‌توان چند کارکرد را همزمان انجام داد، چنین کنید. یعنی در مقام مثال سرعت خود را موقع انجام کارهای تکراری بالا ببرید و موقع گیر کردن در ترافیک به فایل صوتی گوش بدهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲) در هرس کردن چرخه‌ها سختگیر و در قبول گره‌گاه‌ها صرفه‌جو باشید. اگر می‌بینید گره‌گاهی ارزش و کارآیی چندانی ندارد، آن را از چرخه حذف کنید. اگر می‌بینید چرخه‌ای در یک فرآیند کارکرد مشخصی ندارد و قلبم زیادی تولید نمی‌کند، معنایش آن است که احتمالا سنگواره‌ای از یک روند قدیمی و از یاد رفته است، و یا با اجبار از سطح زیستی و اجتماعی به درون من پرتاب شده است. در میان امور ناسودمند و مبهم و ناشفاف و ناکارآمد هرچه را که می‌توانید، حذف کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳) منابع به بهینه کنید. بسیاری از گره‌گاه‌ها به خاطر این که به قدر کافی منابع ندارند از کار می‌افتند و بسیاری از چرخه‌ها بیهوده منابعی بیش از مقدار لازم را به درون خود می‌مکند. در استفاده از منابع اقتصادی عمل کنید. به ویژه درباره‌ی زمان که شالوده‌ی همه‌ی منابع دیگر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴) برای بازبینی چرخه‌ها و اصلاح فرآیندها زیاد وقت صرف نکنید. نگاهی سریع اما دقیق به آنچه می‌کنید بیندازید و به ساده‌ترین و سریع‌ترین شکل نمودارش را ترسیم کنید. بعد این نگاه انداختن و توجه انتقادی را مدام تکرار کنید و خلاقانه چرخه‌ها را دستکاری کنید. وقتی کارکردی بهینه شد و جا افتاد، نمودار فرایندتان را بر اساس آن تغییر دهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵) چرخه‌ها و فرایندها وظیفه دارند که قلبم درست کنند. اگر قلبمی که می‌زایند اندک است یا با واژگونه‌اش (پرنم: پوچی، رنج، ناتوانی و مرگ) درآمیخته، آن را حذف کنید و هزینه‌هایش را بپذیرید. این هزینه گاه آشفتگی زودگذر در روند زندگی‌تان است و گاه از دست دادن ارتباط با آدمهایی که حضورشان در زیست‌جهان‌تان ارزشمند و معنادار نیست. به حضور چرخه‌ها یا استقرار فرایندهای ناکارآمد و زیانمند معتاد نشوید و جسور باشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۶) مدام بازخورد بگیرید، عینی به همه چیز بنگرید، کارآیی خود را با متغیرهایی رسیدگی‌پذیر مثل قلبم بسنجید و این میزان را بی‌وقفه ارزیابی و بیشینه کنید. قلبم را همگان به طور شهودی فهم می‌کنند و در رفتار دیگران بازخوردهایشان در این زمینه را به آسانی می‌توانید تشخیص دهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۷) خلاق باشید، چرخه‌ها را با جانشین کردن گره‌گاه‌ها دستکاری کنید، به مدارهای نو و مسیرهای تازه برای تبدیل کردن فلان ورودی به فلان خروجی بیندیشید. به دنبال راهی باشید تا فرآیندها مدام در مسیر بیشینه کردن قلبم پیچیده‌تر شوند، و در حواشی و زوایدی که در این راستا نقشی ایفا نمی‌کند، مدام سبکتر و ساده‌تر گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پی‌نوشت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من سیستمی است یکپارچه، هدفمند و پیچیده، که از همنشینی فرایندهای گوناگون پدید آمده و با همکاری هم‌افزایانه‌ی آنهاست که خود را تعریف می‌کند. اگر فرایندها در من با هم گره بخورند و یکپارچه شوند و هدفی و خواستی و برنامه‌ای و نقشه‌ای را دنبال کنند، من مرکزدار خواهد بود. اگر از دل فرآیندها هرم خواستی سر بیرون کشد، و اگر فرایندها زیر سایه‌ی نظم سلسله مراتبی از خواستها و اهداف سامان یابند، من مرکزدار خواهد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من‌های امروزین ناتمام و پراکنده و آشفته‌اند. از این روست که بیمار و تلخکام و ناتوان‌اند و معنایی اندک تولید می‌کنند. این مرکززدوده بودنِ من‌ها، از واگرایی فرایندها و ناسازگاری چرخه‌ها ناشی می‌شود. من‌ها در میانه‌ی روندها و مسیرهایی تکه پاره شده‌اند که از جایگاه‌هایی متفاوت و گاه متعارض برساخته شده و به اندرون سیستم من فرو افکنده شده است. من در سرشت خود موجودی مرکزدار و نیرومند است و پیچیدگی‌اش پشتوانه‌ایست که به کمک آن می‌تواند بار دیگر به وضعیتی بهینه دست یابد. این کار تنها با نگریستنِ خیره و جسورانه به خویشتن و بازسازی جسورانه‌ی کردارها ممکن می‌شود و راه انجام این کار ترسیم فرایندها و بهینه‌سازی‌شان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به همان ترتیبی که ترسیم خودانگاره و دستیابی به وضعیت موجود و مطلوب نقشه‌ی دلخواهی از من را در برابر من می‌نهد، ترسیم فرایندها مسیر و جغرافیایی دل کندن از اولی و استقرار در دومی را به دست می‌دهد. به این شکل حرکت از صفتی موجود اما نامطلوب به صفتی ناموجود اما مطلوب ممکن می‌شود. این روندی است که من را از موقعیت ایستا و عادت‌زده‌اش در مقام یک چیز جدا می‌کند و او را به روندی و رخدادی جاری و سیال که هست، باز می‌گرداند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترسیم فرآیندها و مرکزدار شدن از این رهگذر، نه تنها من را از چیزوارگی نجات می‌دهد، که چشمی بینا برای دیدن دیگری نیز فراهم می‌آورد. من‌ تنها زمانی دیگری را همچون چیزی مسخ و چیزواره می‌نگرد که خود موجودی مسخ شده و چیزواره باشد. با نگریستن به دیگری همچون شبکه‌ای از فرایندهاست که چفت و بست شدنِ فرایندهای من و دیگری ممکن می‌شود و ایستایی و انجماد و جدایی دیگری‌ای که همچون چیزیِ متفاوت و جدا از منِ چیزواره قلمداد می‌شد، از میان می‌رود. مهر تنها در این شرایط ممکن می‌شود و از این رو پیوندی استوار و بنیادین برقرار است میان ترسیم فرایندها، مرکزدار شدن، و آموختنِ مهر در مقام شکل بنیادین ارتباط با دیگری.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mehrdad.akhavan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AF%D8%B1%D8%A2%D9%85%D8%AF%DB%8C_%D8%A8%D8%B1_%D9%85%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%81%E2%80%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C&amp;diff=5686</id>
		<title>درآمدی بر مخالف‌شناسی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AF%D8%B1%D8%A2%D9%85%D8%AF%DB%8C_%D8%A8%D8%B1_%D9%85%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%81%E2%80%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C&amp;diff=5686"/>
		<updated>2024-08-05T03:15:14Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mehrdad.akhavan: /* اغلب موافقانم قلبم بالایی دارند= */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;فصلی از کتاب خردنامه: [[جلد نخست: نوشتارهایی درباره‌ی نظریه‌ی زروان و هویت ایرانی]]&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
۱. از قدیم و ندیم گفته‌اند که اصولا دو جور آدم وجود دارد: موافق و مخالف!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این تقسیم‌بندی ساده‌لوحانه همان است که در نهایت به گزاره‌ی ابلهانه‌ی «هرکس با من نیست بر من است» منتهی می‌شود. اما اگر کمی عمیقتر به قضیه بنگریم، می‌بینیم که در اینجا هم مثل همه‌ی [[جفتهای متضاد معنایی]]، طیفی در میانه‌ی این دو قطبِ ضد هم داریم. یعنی می‌توان با کمی ساده‌انگاری، تمام مردم روی زمین را بر اساس ارتباطشان با یک شخص یا اندیشه، بر روی طیفی گنجاند که دو قطبش موافق و مخالف است. یعنی به ازای هر نظریه، ایده، باور یا شخصی، می‌توان اندکی از مردم را یافت که در دو قطبِ افراطیِ یکسره موافق یا یکسره مخالف قرار بگیرند، و بعد در میانه‌ی این طیف جمعیتی انبوه‌تر را می‌بینیم که تا حدودی موافق یا مخالف هستند، و البته بیشترین شمار هم در میانه‌ی طیف است و ایشان بخش عمده‌ی مردم کره‌ی زمین هستند که اصولا درباره‌ی موضوع یاد شده موضع‌گیری خاصی ندارند و چه بسا از آن بی‌خبر هم باشند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درباره‌ی من هم (به عنوان یک شخص) و آرای من (در مقام یک دستگاه نظری) هم قاعده‌ای که گفتم صدق می‌کند. یعنی وقتی به پیرامون خود نگاه می‌کنم، همین رده‌بندی را در میان مردمان می‌بینم. یعنی عده‌ای موافق و مخالف هستند و عده‌ای بیشتر که کمابیش موافق یا مخالفند و چند میلیارد نفری هم هستند که اصولا از وجود بنده و آرا و نظراتم هیچ خبری ندارند و ان‌شاءالله که آنها هم کم کم با این امر مهم آشنا می‌شوند و جای خودشان را بر این طیف به شکلی فعال‌تر انتخاب می‌کنند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما انگیزه‌ی نوشتن این سطور آن که از دیرباز برایم فهم این که چرا کسی با من موافق یا مخالف می‌شود، مهم و جالب بوده است. از یک طرف به این دلیل که به هر صورت در معرض کردارهای برآمده از این موضع‌گیری بوده‌ام، و از طرف دیگر از آن رو که رفتارهای موافقان و مخالفان به نظرم جالب و قابل‌مطالعه می‌رسیده است. خلاصه آن که بعد از مدتی طولانی بررسی این ماجرا، به نتایجی در باب علم مخالف‌شناسی رسیدم که قصد دارم این دستاوردها را با شما شریک شوم. راستش در دو سال گذشته جهشی را در لایه‌بندی مخالفانم تجربه کرده‌ام که این آخرِ سالی وقت خوبی برای بازبین و نتیجه‌گیری از آن است. یعنی وقتی به کارنامه‌ی سال تقریبا گذشته می‌نگرم، می‌بینم که یک لایه‌ی جدید از مخالفان در پیرامونم پدیدار شده‌اند و این امری است که به گزارش کردن‌اش می‌ارزد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
===نکات مقدماتی===&lt;br /&gt;
====افراد خنثی====&lt;br /&gt;
نخست باید چند نکته‌ی مقدماتی را گوشزد کرد. اول این که درباره‌ی اشخاص، آرا و اموری که خنثا و بی‌اهمیت هستند، میانه‌ی این طیف بیشترین حجم را به خود اختصاص می‌دهد و دو قطبِ موافق و مخالف کمابیش خالی می‌ماند. مثلا مرحوم مادربزرگ یکی از دوستان من که پیرزنی مهربان و خانه‌نشین بود و کاری هم به کار کسی نداشت، در عمل جز سه چهار نفر که همه هم فک و فامیل و همسایه‌اش بودند، مخالفی نداشت. در این عده‌ی انگشت شمار هم مضمون مخالفت در این حد بود که چرا بی بی خانم کشک زیاد در آش می‌ریزد و جلوی نوه‌اش را نمی‌گیرد که یواشکی در باغچه‌ی آپارتمان جیش نکند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مقابل، هرچه تاثیرگذاری کسی در جهان پیرامونش بیشتر شود، قطبهای موافق و مخالف هم به تدریج پرزورتر و نیرومندتر می‌شوند. به شکلی که با نگریستن به تراکم جمعیت در دو قطب موافق و مخالفت می‌توان تا حدودی درباره‌ی تاثیرگذاری یک ایده یا شخص داوری کرد. گاهی ممکن است تاثیر افراد یا ایده‌ها مقیاسی جهانی به خودش بگیرد و نظریه‌هایی علمی مثل تکامل یا کوانتوم مکانیک زاده شود که ابتدا همه با آن مخالفت می‌کنند و چند دهه بعد تقریبا همه با آن موافق‌اند و یا مذاهب و ایدئولوژی‌هایی که ممکن است دو جبهه از موافقان و مخالفان متعصب را در زمانی دراز به صف‌آرایی در مقابل هم وا دارد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[قلبم]]====&lt;br /&gt;
دومین نکته این که دو سرِ این دوقطبی درباره‌ی افراد تاثیرگذار به ندرت متقارن است. یعنی اندک‌اند کسانی که شمار موافقان و مخالفان‌شان هم زیاد و هم به یک اندازه باشد. معمولا شمار موافقان و مخالفان بعد از نوسان‌هایی که از عواطف و هیجانها و شرایط موضعی ناشی می‌شود، در جایگاهی آرام می‌گیرد و به تعادلی دست می‌یابد. در این موقعیت یا موافقان بیشتر هستند و یا مخالفان، و البته این هم امری پویاست و ممکن است با گذر زمان و روشن شدن حقایق نو یا از یاد رفتن حقایق کهنه، این تعادل به نقطه‌ای تازه منتقل شود. به نظر من، متغیرهای اصلی حاکم بر این تعادل عبارتند از [[قدرت]]، [[لذت]]، [[بقا]] و [[معنا]] ([[قلبم]]). یعنی مردمان بر مبنای مقدار قلبمی که فکر می‌کنند فلان شخص یا ایده برایشان تولید کرده (یا در ایشان ضایع کرده) با او موافقت یا مخالفت می‌کنند. در ابتدای کار تردید و نوسانی برای تصمیم‌گیری در این زمینه وجود دارد. اما به تدریج توافقی در این زمینه شکل می‌گیرد و بنابراین عده‌ی زیادی (با ارزیابی گاه درست یا معمولا غلط) در یک سرِ این طیف جمع می‌شوند و عده‌ای کمتر (با همین درجه از ارتباط با حقیقت) در سرِ دیگر مقابلشان صف‌آرایی می‌کنند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====همذات‌پنداری====&lt;br /&gt;
سوم این که همذات‌پنداری کلیدِ موافقت و مخالفت است. یعنی اساسِ موضع‌گیری افراد بر مبنای ارتباطی است که شخصی یا ایده‌ای با خودانگاره‌شان برقرار می‌کند. هرچه شخص یا ایده‌ای بیشتر با «[[من]]» همذات و همسان انگاشته شود، موافقت من شدیدتر و هرچه بیشتر برای هویت من مخرب باشد، مخالفتم پرشورتر خواهد بود. از آنجا که مردمان معمولا تصویری محو و مبهم از خود دارند و خودانگاره‌های خلق خدا روشن و شفاف و سنجیده و نقد شده نیست، معمولا این همذات‌پنداری‌ها یا ضدهمذات‌پنداری‌ها بر مبنای تقلید از دیگران یا پیروی از هنجاری اجتماعی انجام می‌پذیرد و نه برداشتی سنجیده و خودآگاه و عقلانی.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خودانگاره ام===&lt;br /&gt;
۲. بعد از این صغری و کبری چیدن‌ها، می‌رسیم به رده‌بندی مخالفان. پیش از ورود به این بحث، دو الگو را که باعث شده تا این رده‌بندی به این شکل انجام شود را گوشزد کنم. اینها الگوهایی است که من درباره‌ی خودم یافته‌ام و بابت‌شان شادمانم و راستش بخشی از آن را نتیجه‌ی توجه به انتقادها و نگریستن به دیگری و مدیریت کردن فضای عمومی اطرافم می‌دانم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اولین نکته آن که به نظر خودم، من آدمی هستم که فکرهای «خوبی» دارم و کارهای «خوبی» هم می‌کنم! معیار نهایی ارزیابی‌ام درباره‌ی اندیشه‌ها و افراد و کارها، محتوای [[قلبم‌]] ای است که به [[هستی]] می‌افزایند. یعنی این که فلان آدم، فلان ایده یا فلان کار چقدر بر محتوای [[قدرت]]، [[لذت]]، [[معنا]] یا [[بقا]] ی [[گیتی]] افزوده یا از آن کاسته است. بر این اساس، فکر می‌کنم – و می‌توانم به طور تجربی و تحلیلی نشان دهم- که دستگاه نظری‌ای که در حال پرداختن‌اش هستم، و کارهایی که بر آن اساس می‌کنم، در نهایت احتمال سالم بودن، شادمان شدن، نیرومند ماندن و معنادار گشتن زندگی آدمها را بالا می‌برد. به بیان دیگر، فکر می‌کنم هرکس به عنوان یک منظومه‌ی منسجم، با چشم‌پوشی از خطاهای موضعی و نوسان‌های کاتوره‌ایِ نامهم، به قدر کافی جدی و دقیق درباره‌ی ایده‌ها و کردارهایم بنگرد، قاعدتا باید با من موافق باشد!&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====زنده باد مخالف====&lt;br /&gt;
اما نمی‌خواهم از این گزاره‌ی ابطال‌ناپذیر که به سادگی دستمایه‌ی خودشیفتگی و استبداد رأی می‌شود،‌ پیشتر بروم. یعنی واقعا باور دارم که شواهدی عینی و ملموس و رسیدگی‌پذیر وجود دارد که ایده‌ها و کردارهایی «خوب» (یعنی افزاینده‌ی [[قلبم]]) را تولید می‌کنم، و معیاری بیرون از این چهارتا هم برای تعریف «خوب» در کار نیست. با این وجود این را هم بی‌شک می‌پذیرم که شاید اصولا در تمام مواردی که اندیشیده‌ام، اشتباه کرده باشم (هرچند بین خودمان باشد، قدری بعید است!). با این ترتیب، هم به دیگران حق می‌دهم با من مخالف باشند، و هم تا جایی که فکر می‌کنند ایده‌ها یا کارهایم [[قلبم]] را کاهش می‌دهد، با ایشان همدلی دارم و پا به پایشان حاضرم دنبال نقاط بروز خطا در خویشتن بگردم. پس قصد ندارم از گزاره‌ای که ذکر شد، این نتیجه‌ی نادرست و بسیار رایج و مشهور را بگیرم که «هرکس با من مخالفت می‌کند، بی‌توجه و نادان و غافل است». نه خیر، بنده مخالفانی دارم و بسیاری‌شان هم حرف حساب می‌زنند و با این وجود من معتقدم راهی عقلانی برای دستیابی به دیدگاهی مشترک با ایشان وجود دارد. اما این شرایط درباره‌ی تمام مخالفانم صدق نمی‌کند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دوگروه مخالف====&lt;br /&gt;
افراد مخالف من به دو رده‌ی کاملا متفاوت تقسیم می‌شوند. یک عده با برخی از ایده‌ها، نظریات یا نتیجه‌گیری‌های من مخالفتاند، و برخی دیگر با خودِ من (در مقام یک شخص) به مثابه امری کلی و بسیط و یکپارچه مخالفت دارند. یکی از بزرگترین افتخارات من آن است که این دو گروه بر هم افتادگی چندانی ندارند. یعنی تقریبا همه‌ی آنهایی که به شکلی روشن و شفاف و سنجیده با آرای من مخالف‌اند، در عین حال دوستانم هم هستند و اختلاف نظر میان‌مان منتهی به اختلال در روابط دوستانه و مهری که به هم داریم نشده است. این البته به جای خود باقی است که من آرای ایشان را نادرست می‌دانم و ایشان هم نظر مشابهی درباره‌ی آرای من دارند، اما با «شخص» هم مشکلی نداریم. آنهایی که با شخص من مخالفت دارند، تا جایی که دیده‌ام، اصولا به شکل دقیقی نمی‌دانند چه می‌اندیشم و چه می‌گویم، و به همین دلیل به شکل مبهم و مه‌آلودی با هرچه که می‌گویم به خاطر سرچشمه‌ی صدور سخن و نه محتوای آن، مخالفت می‌کنند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نکته البته راست است و درست که مخالفت کردن، اگر در معنای نقد کردنِ عقلانی و موضع‌گیری نظری و اخلاقی فهم شود، مبنای تمام پویایی‌های پهنه‌ی [[فرهنگ]] است. یعنی اندیشمندان با نقد آرای پیشینیان معانی تازه تولید می‌کنند و مردمان با خرده‌گیری و نقد ارزش اخلاقی کردارهای دیگران به فهمی عمیقتر از اخلاق خویش دست می‌یابند. اما اینها تنها به تأمل در نفس می‌انجامد و روندی است که «[[من]]» را آماج می‌کند و آرای من و معیارهای اخلاقی من را وارسی می‌کند و تکامل می‌بخشد و می‌بالاند. بخشی از آرا و اعمال که به دیگری مربوط است، تنها به عنوان دستمایه‌ای برای این تأمل ارزش دارد و به خودی خود، تا جایی که چیزی را در من دگرگون نسازد، با عرصه‌ی نقد ارتباطی برقرار نمی‌کند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====مخالفت شخصی؟؟====&lt;br /&gt;
راستش من اصولا درست نمی‌فهمم چطور ممکن است کسی با یک شخص مخالفت داشته باشد. چون به نظرم داوری اخلاقی یا شناختی که قاعدتا باید مبنای موافقت و مخالفت را بر ‌‌سازد، هیچ کدام به شخص ارجاع نمی‌دهند. مخالفت اخلاقی من با کردارهاست و مخالفت شناختی‌ام با منشها و ایده‌ها. اشخاص ارتباطی اندام‌وار با ایده‌ها و کردارها برقرار می‌کنند. اما نمی‌توان [[دیگری]] را به یک یا چند کردار یا ایده [[فرو کاست]]. بنابراین با وجود این که خودم با خیلی از کردارها و ایده‌ها مخالف‌ام، و آنها را غیراخلاقی یا ناراست می‌دانم، اما با اشخاص مخالفتی ندارم. یعنی تا به حال هیچ کسی –هر چقدر هم خبیث یا ابله- را ندیده‌ام که جنبه‌های خوبی یا ایده‌های درستی هم نداشته باشد، یا گهگاه کارهای خوبی هم نکرده باشد. بر این مبنا، من با کسانی که مخالفت شخصی با من دارند، مخالفت شخصی ندارم. یعنی بسیاری از کردارهایشان را درباره‌ی خودم غیراخلاقی می‌دانم و بسیاری از آرا و عقایدشان را درباره‌ام نادرست می‌بینم، اما با کلیت‌شان به عنوان یک شخص مخالفتی ندارم و در کل هم فکر می‌کنم هرکس با «شخص» دیگری مخالفت می‌کند، ابتدا مشکلی با خودش دارد و یک ناسازگاری و اختلال درونی را دارد برون‌فکنی می‌کند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====اغلب موافقانم قلبم بالایی دارند====&lt;br /&gt;
دومین چیزی که مایه‌ی شادمانی‌ام است آن که تا جایی که دیده‌ام یک جمعیت بزرگ موافق وجود دارد که شمارشان، موقعیت و اعتبار اجتماعی‌شان و دوامِ موافقت‌شان چندین و چند برابر مخالفان است. در مقابل، گروهی اندک از مخالفان در قطب مقابل قرار دارند که نیمه عمر مخالفت کردن‌شان هم چندان زیاد نیست. به عبارت دیگر، به لحاظ آماری، آنهایی که توانمند و شادمان و سرزنده و معناآفرین هستند، در جبهه‌ی موافقان جای می‌گیرند و در جبهه‌ی مخالفان آنهایی را می‌بینیم که معمولا افسرده و غمگین‌اند، توانایی و استعداد و قدرت چندانی ندارند، و چیز خاصی از جنس معنی تولید نمی‌کنند. یعنی خلاصه بگویم، آنهایی که [[قلبم]] زیادی دارند و قلبم زیادی تولید می‌کنند، مستقل از این که با کدام ایده‌ی من موافق یا مخالف باشند، معمولا دوستانم هستند و معمولا با کلیت ایده‌هایم موافقت دارند. به عبارت ساده‌تر، آنهایی که تخصصی دارند و محبوبیتی و ردپایی ماندگار و نیکو از خودشان به جای گذاشته‌اند و به اصطلاح «آدم حسابی» هستند، معمولا در قطب موافقان جای می‌گیرند و در قطب مخالف -یعنی آنهایی که با شخص من مخالفتی دارند- بسیار به ندرت از این طبقه از افراد دیده می‌شود. این را هم بر اساس موضع‌گیری شخصی‌ام نمی‌گویم یا حقیقتِ مخالف بودنِ مخالفان را در ارزیابی «آدم حسابی» بودن‌شان دخالت نمی‌دهم، چون [[قلبم]] امری رسیدگی‌پذیر و عینی است و بازتاب آن را هم در نیکنامی و بدنامی افراد می‌توان در سطحی اجتماعی دید و درباره‌اش آمار گرفت. حالا ببینیم در این طیفی که دو قطب موافق و مخالف را به هم وصل می‌کند، چند جور مخالف دارم.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مخالفان دوست داشتتنی===&lt;br /&gt;
۳. مهمترین و قابل‌اعتناترین رده از مخالفان من، کسانی هستند که با یک ایده یا باور یا الگوی رفتاری من مخالف هستند. این افراد کسانی هستند که دقیقا می‌دانند به چه دلیلی با چه چیزی مخالفت دارند و معمولا پیشنهادی روشن هم به عنوان جایگزین در ذهن دارند. مثلا ممکن است کسی فلان نظریه‌ی من درباره‌ی پویایی [[قدرت]] در عصر هخامنشی را نادرست بداند، یا سختگیری‌های اخلاقی‌ام در برخی زمینه‌ها را ناروا و غلط بداند، یا روش‌شناسی سیستمی‌ای که طبق آن می‌اندیشم را نامعتبر قلمداد کند. در تمام این موارد، کسی هست که با امری مشخص و روشن که من دارنده یا آفریننده‌اش هستم مخالفت دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این رده از مخالفان آنهایی هستند که دوستشان دارم. تقریبا همه‌ی کسانی که در این طبقه دیده‌ام، به واقع دوستان من هم هستند، یعنی مهری به ایشان دارم و این حس دوطرفه هم هست. این گروه کسانی هستند که می‌توانند پدیداری به نام ایده یا کردار را از شخصی به اسم شروین جدا کنند، درباره‌ی آن [[داوری]] [[عقلانی]] و شفافی داشته باشند، و حد و مرز مخالفتشان را به حریم داوری‌شان محدود کنند. معمولا مخالفت در این سطحِ ایده‌ها بین دو تن امری متقارن است. یعنی معمولا وقتی فلان ایده یا راهبرد یا الگوی رفتاری مرا نادرست می‌داند، من –چون مال خودم را درست می‌دانم- جایگزینِ پیشنهادی او را نادرست قلمداد می‌کنم. به تعبیری در این سطح، ما دو نفر را داریم که به شکلی [[متقارن]] درباره‌ی یک موضوع با هم اختلاف نظر دارند و هریک دیگری را بر خطا می‌داند و خود را محق می‌بیند. با این وجود، تا جایی که به من مربوط می‌شود، این که کسی فکری یا رفتاری اشتباه داشته باشد، و بر همان مبنا الگوی مرا خطا بداند، تنها در حد امری آموزنده و بازخوردی تامل‌آمیز مهم است، و نه بیش از آن. یعنی اگر این حقیقت را بپذیریم که مردمان به اشکال گوناگونی می‌اندیشند و رفتار می‌کنند، آن وقت به همه حق خواهیم داد که هر از چندی اشتباه کنند، و بر همین مبنا حق هم خواهند داشت که کردارها یا افکار دیگری را اشتباه بدانند و با آن مخالفت کنند، حتا اگر آن ایده‌ها و کارها (از دید فاعل‌شان) درست و نیک باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این رده‌ی نخست از مخالفان، معمولا دوستان خوب من هستند. خالی از اغراق است اگر بگویم در میان دوستان نزدیک من، که البته بیشترشان در بیشتر امور با من توافق دارند، یک رده‌ی دوست داشتنی و پایدار هم هست که از دوستانِ مخالف تشکیل یافته است. کسانی که با رویکرد علمی‌ام، نتایج نظری‌ام، الگوهای کردارم، یا معیارهای داوری‌ام مسئله دارند و با آن مخالفت می‌کنند. با این وجود به ایشان مهر دارم و به من مهر دارند و دوستی پربار و لذت‌بخشی را با هم تجربه می‌کنیم. دوستی‌ای که البته از شور و شر و باروریِ ارتباط با موافقان، که از همکاری و هم‌جبهه‌بودن بر می‌خیزد، تهی است. اما از بازخورد دادن و گرفتن، و اشاره‌های صریح و بیدار کننده به گوشه و کنارهای تاریک و نااندیشیده‌ی کردار و اندیشه انباشته است و از این رو تأمل‌برانگیز است و آموزنده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مخالفانی که در این طبقه‌ی ارجمند جای می‌گیرند، دو ویژگی مهم دارند. اول آن که دقیقا می‌دانند با چه چیزی مخالف هستند. اگر با نظریه‌ای مخالفت می‌کنند، کتابها و مقاله‌های مربوط به آن را خوانده‌اند و محتوای آنچه می‌گویم را فهمیده‌اند. اگر با رفتاری مخالفت دارند، آن را نزد من دیده‌اند و برداشتهایشان از شنیده‌ها و تصورات و دریافتهای نامستقیم ناشی نشده است. یعنی مخالفت‌شان با من به چیزی واقعی در جهان بیرونی مربوط می‌شود که آن چیز با من هم ارتباطی تنگاتنگ دارد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
===مخالفت عقلانی و نه هیجانی===&lt;br /&gt;
دوم آن که وقتی مخالفت می‌کنند، هیجان‌زده نیستند. یعنی با چیزی مبهم همذات‌پنداری نمی‌کنند و روی پای خودشان ایستاده‌اند. من شخصا از این که کسی باور نادرستی داشته باشد یا کاری خطا انجام دهد خیلی هیجان‌زده نمی‌شوم. ممکن است کارش برای من و دیگران خطرناک و تهدید کننده و زیانکارانه باشد و برای دفع آن تمام نیروی خود را بسیج کنم، اما این امر به ندرت رخ می‌دهد و باز هم برانگیختگی [[عاطفی]] چندانی ندارد. مردم معمولا درباره‌ی اموری که به زندگی خودشان مربوط است رفتارهای نادرست مرتکب می‌شوند و ایده‌ها و افکاری دارند که در نهایت به خودشان ارتباط دارد و نه دیگران. این که خطایی در این زمینه رخ دهد البته جای دریغ دارد، اما دلیلی برای خشمگین شدن و ترسیدن و هیجان‌زده شدن به دست نمی‌دهد. این رده از مخالفان من هم چنین هستند، یعنی بابت خطاهایی که شاید مرتکب شوم، به شکلی نامعقول شور و حرارت نشان نمی‌دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گذشته از این طبقه‌ی گرانمایه و مهم از مخالفان که برای من همواره منبع الهام و آموختن بوده‌اند، سه رده‌ی دیگر از مخالفان را هم دارم که متاسفانه بدنه‌ی جمعیت مخالفان مرا تشکیل می‌دهند. اینان کسانی هستند که بیشتر با شخص من مسئله دارند تا کردارهایم یا افکارم. یک دسته آنهایی هستند که نق می‌زنند، گروهی دیگر هستند که غر می‌زنند، و سومین رده مخالفین حرفه‌ای هستند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴. یک گروه از مخالفان من، با چیز مشخصی مخالفت می‌کنند، اما دلیل مخالفت‌شان درست روشن نیست. یعنی نه پیشنهاد بهتری برایش در آستین دارند، و نه وضع خودشان در آن زمینه بهتر است. اینها کسانی هستند که معمولا مهری هم میان‌مان وجود دارد و چه بسا انگیزه و نیت بدی هم نداشته باشند. اما به طور کلی در زندگی‌شان از چیزهایی ناراحت هستند، که معمولا هیچ ارتباطی هم به من و افکار و اعمالم پیدا نمی‌کند، با این وجود چیزی در این افکار و اعمال برایشان تداعی کننده یا آماج می‌نماید و به این ترتیب شروع می‌کنند به مخالفت کردن. آن هم در شرایطی که معلوم نیست در برابر آنچه نفی می‌کنند، چه چیزی را می‌خواهند بنشانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نق زدن معمولا از اشتباه گرفته شدنِ چیزی با چیزی دیگر ناشی می‌شود. یعنی نق‌زننده از جایی ناراحت است و بعد با دستمایه قرار دادنِ چیزی بی‌ربط در فردی دیگر، از راه مخالفت با دیگری نوعی جبرانِ روانشناختیِ پیچیده را تجربه می‌کند. نق زدن به همین دلیل نوعی برانگیختگی هیجانی ناهشیارانه است و زود ظهور می‌کند و زود منتفی می‌شود. نق زدن در ضمن نوعی عادت هم هست. یعنی کسانی که در زندگی شخصی خودشان با مسائلی دست به گریبان‌اند و توان رویارویی با آن را ندارند، می‌کوشند با بند کردن به چیزهایی در فضاهایی امن‌تر و مخالفت کردن با اموری بی‌ربط در فضاهایی بی‌ربط، آن انفعال پیشین‌شان را جبران کنند. به تجربه دیده‌ام که بهترین راه برخورد با این رده از مخالفان، نادیده انگاشتن است. چون معمولا این تمایل به نق‌زنی زودگذر است، و گهگاه معلوم می‌شود که فاعل این کار به خاطر وجود نوعی حس اعتماد و امنیت در فضای شخصی کسی که نیکخواه می‌داند، نق زدن در آن حریم را روا می‌پندارد. نق‌زنندگان را باید نادیده گرفت و راه را برای ترمیم اختلالهای ناشی از نق‌زدگی گشوده داشت، و کوشید تا نارضایتی افراد به آماجهای واقعی‌اش متوجه شود، و نه قلابهایی در من.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵. یک رده‌ی دیگر، کسانی هستند که غر می‌زنند. غر زنندگان الگویی پیچیده‌تر دارند. آنها از موضوعی به موضوعی دیگر می‌پرند و اصولا مبنای مخالفت برای‌شان آنقدر اهمیت ندارد که خودِ نفسِ مخالفت! در واقع بیشتر مواقع اصلا معلوم نیست غر زنندگان با چه چیزی مخالفت دارند. در بیشتر موارد، آنها الگویی از رفتار یا اندیشه را آماج حمله قرار می‌دهند که خودشان به شدت همان را دارند و چه بسا که شخص مورد حمله‌شان فاقد آن باشد. غر زدن نوعی عمل فعال و اندیشیده شده است و با واکنش هیجانیِ منتهی به نق متفاوت است. یعنی تنها از هیجان عاطفی بر نمی‌خیزد، هرچند همواره با آن آغشته و از آن انباشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غر زدن در سطحی سیاسی عملی حسابگرانه است. کسی که غر می‌زند، می‌کوشد تا با مخالفت با کسی که به نظرش شخصیت مهمی است، خود را در انگاره‌ی وی سهیم سازد. متاسفانه این روزها جامعه‌ی روشنفکری ما پر است از ازدحام کسانی که با فیلسوفان و ادیبان و دانشمندان و در کل آدمهای نامدار و مطرح مخالفت دارند. اگر الگوی مخالفت‌شان تحلیل شود، می‌بینیم که ایشان خود موضع روشن یا جبهه‌ی استواری در برابر چیزها ندارند. خودِ عملِ مخالفت کردن است که برایشان هویت‌بخش است. از دید این رده از مخالفان، اشتراک در هویتِ شخصیتهای خوشنام و بزرگ، از راههای طبیعی و قد کشیدن تا مرتبه‌ی ایشان ممکن نیست، و از این رو باید به زور هم که شده خویشتن را در فضای اطراف آنها مطرح کرد، حتا به قیمت مخالفتی که به سطح غر غر کردنی نامفهوم فرو کاسته شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسانی که به این شیوه مخالفت می‌کنند، بسیار به کسانی شباهت دارند که بر آثار باستانی یا درختان کهنسال اسم خود را می‌کَنند. و راستش را بخواهید تا جایی که من دیده‌ام، بروز رفتارهایی از این دست شاخص خوبی برای تشخیص افراد غرغروست! کسی که با خطی نازیبا، اسم نامهم و فراموش شدنیِ خودش را بر یادمانی تاریخی یا چشم‌اندازی پرعظمت حک می‌کند، در اصل خواهانِ سهیم شدن در شکوه و بزرگیِ آن است. اما از بضاعت و توان کافی برای رشد کردن تا آن پایه و برساختن چیزی در آن مرتبه برخوردار نیست، و بنابراین راه ساده را بر می‌گزیند و می‌کوشد تا مثل اسکندر با شمشیر گره‌ی گوردیوس را باز کند. غافل از این که گشودن گره‌ی بزرگی و «حضور»، معمایی است پیچیده و عمیق که تنها با ممارست و تلاش پیگیر ممکن می‌شود. راه میان‌بری در این میان وجود ندارد. به همین دلیل هم شیوه‌ی غُرزنندگان به توالی غم‌انگیزی از شکستهای پیاپی منتهی می‌شود. ایشان به همین دلیل مدام از موضوعی بر موضوعی، و از شخصی دیگر می‌پرند، تا با مخالفت مداوم‌شان حضور خود را بر پرده‌ی هستی اثبات کنند، و هربار چون نتیجه‌ای از آن به بار نمی‌نشیند، ناگزیر می‌شوند شکاری تازه و دستمایه‌ای نو را بجویند و هدف قرار دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۶. در نهایت، رده‌ای از مخالفان حرفه‌ای را داریم که برای این کار پول می‌گیرند! یعنی استخدام می‌شوند تا با پشتوانه‌ای سیاسی یا عقیدتی با کسی مخالفت کنند. این افراد اصولا به آرا و اندیشه‌ها و الگوهای رفتاری کاری ندارند، و به شخص، همچون عاملی تاثیرگذار در سطح اجتماعی می‌پردازند. این مخالفان حرفه‌ای کارگزاران یک ماشین اجتماعی سلطه هستند، و به همین دلیل تنها در سطحی اجتماعی عمل می‌کنند. لایه‌های فرهنگی و روانشناختی از دید ایشان نامفهوم و تیره است، و از این رو شاخصهایی که بر مبنای آن بازی خود را پیش می‌برند، بر مبنای ارتباط با نهادها استوار شده و رمزگان اعتباربخشی مانند پول و مقام و مشابه اینها را به کار می‌گیرد. بسط فضای ریاکاری و کین‌توزی در فضای جامعه‌ی ما، باعث شده که نمودی نازیبا از این نوع مخالفت که همان زیرآب‌زنی و سعایت باشد، در کشورمان سخت ریشه‌دار گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مخالفان حرفه‌ای از هر ابزاری برای ابراز مخالفت استفاده می‌کنند و معمولا برنامه‌ای و نقشه‌ای حساب شده و سنجیده دارند. هدفشان با هدفِ ماشین سلطه یکی است. پس از هر شیوه‌ای استفاده می‌کنند تا «نشنیده ماندن» یک ایده یا «ندیده گرفتن» یک شخص ساز و کارهای هنجارین و جا افتاده‌ی جریان قدرت را تضمین کند. ایده‌های نو و شخصیتهای نیرومند، در لایه‌ی اجتماعی تکانی ایجاد می‌کنند و پویایی‌ای می‌آفرینند که به سادگی توسط نهادهای حافظ نظم همچون اغتشاشی تعبیر می‌شود. از این رو ماشین سلطه‌ای که هنجارسازی کردار اعضای جامعه را بر عهده دارد و مرزبندیِ باید/نبایدهای اجتماعی را انجام می‌دهد، از هر ابزاری بهره می‌جویند تا دامنه‌ی نفوذ این منش‌های معنادار و شخصیتهای نیرومند و تاثیرگذار کمتر شود. کارگزاران این سیستمِ خودتنظیم‌گر، ممکن است خود بر وظیفه و نقشی که بر عهده دارند آگاه باشند، یا همچون مهره‌ای غافل سوگیری‌های سلطه‌مدارانه را بازتولید کنند. اما در هر دو صورت، ماشین سلطه برای این مخالفان حرفه‌ای پاداشی از جنس اعتبار معنوی یا اقتدار سازمانی یا لذتِ صاف و ساده فراهم می‌آورد، یا دست کم آن که این مخالفان حرفه‌ای گمان می‌کنند چنین وعده‌ای برآورده خواهد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماهرترین و پیگیرترین شکل از مخالفت، که به سادگی از شخص به ایده به کردار و از کردار به ایده به شخص تعمیم می‌یابد، نزدِ آنانی یافت می‌شود که از راهِ غر زدن مخالفت می‌کنند. از این رو معمولا مخالفان حرفه‌ای از میان غرزنندگانِ کامیاب و صاحب سبک دست‌چین می‌شوند. وظیفه‌ای که در این موقعیت بر دوش این کارگزاران سلطه است، تفاوت چندانی با رفتار طبیعی و معمولی‌شان ندارد. ایشان قرار است در همان راستای کاستیهای اجتماعی و گره‌های روانی‌ای که دارند عمل کنند،‌ اما سنجیده‌تر و هماهنگ‌تر و به این ترتیب موفق‌تر و کارآمدتر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۷. تاریخ فرهنگ ایرانی در یک و نیم قرن گذشته، بیش از هرچیز تاریخ مخالفتهای ناسالم و معیوب بوده است. کشمکش دانشمندان، سیاستمداران، باورمندان، رهبران اجتماعی، هنرمندان،‌ و حتا ادیبان و شاعران و نویسندگان وقتی از این زاویه نگریسته و با این معیارها رده‌بندی شود، انبوهی از غرغرهای دشمن‌خوی، اندکی نق‌های پیوسته، و موارد نادری از نقدهای عقلانی و مخالفت‌های اندیشمندانه را در دستمان باقی می‌گذارد. به خصوص از ابتدای دهه‌ی ۱۳۳۰ خورشیدی، جریانی از این مخالفتِ بی‌مایه‌ی فراگیر را تقریبا به شکل ضربدری میان همه‌ی چهره‌های نامدار می‌بینیم. در صدر مشروطه شخصیتهایی مثل ذکاءالملک فروغی و ملک‌الشعرای بهار با هم مخالفت نظری و حتا دشمنی سیاسی داشتند، و با این وجود با شخصیت هم مشکلی نداشتند و برخوردشان با هم منصفانه و گاه مهرآمیز بود. تنها سی سال بعد، با غوغاسالاری و هیاهوی بی‌معنایی روبرو هستیم که هر دو چهره‌ی نامدار قابل تصوری را به طور ضربدری به هم مربوط می‌سازد و حمله به شخصیت و اخلاق و زندگی خصوصی و عقاید شخصی را به جای نقد عقلانی به خورد ملت می‌دهد. این الگو که در ابتدای عصر مشروطه تنها رگه‌ای بی‌رمق و حاشیه‌ای از شب‌نامه‌های منتشر شده در شهرهای بزرگ را شامل می‌شد، بعد از دو نسل به گفتمان غالب جامعه‌ی روشنفکری ایران بدل شد، و در نهایت تا به امروز تا حد گفتمان غالب همگانی توسعه یافته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تجربه‌ی تاریخی نشان داده که نق، غر و مخالفت حرفه‌ای در مسیر تاریخ ماندگار نیستند، و تنها تاثیرشان دست بالا محروم ماندن یک نسل از اطرافیانِ شخصیتها و ایده‌های مهم است. بر این مبناست که من هم گذشته از مخالفتهای نقد کنندگان عاقل، باقی حالات را به چیزی نمی‌گیرم و چه بسا به نظر برسد که نسبت به شنیدن نق و غر و مخالف‌خوانی‌های اداری و رسمی گوشی ناشنوا دارم. اما حقیقت چنین نیست. یعنی اتفاقا با چشمی ریزبین و گوشی شنوا همه نوع مخالفت را می‌شنوم و ارزیابی می‌کنم، زیرا چه بسا که در میان انبوه غرغرها و نق‌نق‌ها و حمله‌های سازمان یافته، چیزکی هم به خودانگاره‌ام مربوط شود و مطلبی از آن بیاموزم. اما این توجه باز هم از جنس تأمل در نفس است و از این رو به درگیر شدن با مخالفان یا پاسخ‌گفتن به ایشان منتهی نمی‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آنجا که شائبه‌ای یا ردپایی از نقدی عقلانی یافت می‌شود، وظیفه حکم می‌کند که پاسخی متین و معقول داده شود تا اگر هم ماجرا چیزی جز داوری‌ای منصفانه است، برای ناظران نمایان شود. اما گذشته از این، تنها میل به دانستن باقی می‌ماند، و البته رصد اعتبار و کارآیی و دامنه‌ی تاثیر ایده‌هایم، که همگی در سکوت می‌توانند انجام پذیرند، و در سکوت بهتر انجام می‌پذیرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این رده‌بندی از مخالفان را از آن رو در اینجا صورتبندی کردم که به نظرم درباره‌ی همگان کاربرد دارد. همه‌ی شخصیتها و همه‌ی ایده‌ها با مخالفانی سر و کار دارند که به نظرم در همین چهار رده می‌گنجند. برای هرکسی که فکری دارد و وضعیتی بهتر از آنچه که هست را آماج کرده است، لازم و سودمند است که مبنای مخالفت را بشناسد، و با تفکیک کردن‌شان، وارسی ماهیت و محتوایشان، و تحلیل ساختار و سازمان‌یافتگی و ویژگی‌های تولید کنندگان‌شان درکی عمیقتر از جایگاه خویش در لایه‌های فرهنگی و اجتماعی به دست آورد. از این برای دوستانم پیشنهادی دارم: مخالفان‌تان را بشناسید، ارزیابی‌شان کنید، و بی‌طرفانه و منصفانه به رده‌بندی‌شان همت گمارید، درست همانطور که طبیعی‌دانی گیاهان و جانوران و سنگها را بررسی و رده‌بندی می‌کند، بی آن که از زشتی فلان زالو خشمگین یا از رنگ بهمان پروانه شادمان شود. ساختار و آرایش و چینش مخالفان، در هر لحظه، بازتابی از نوع و شدت تاثیرگذاری «من» و «اندیشه‌ی من» را به دست می‌دهد و چگونگی چفت و بست شدن‌اش با نهادهای اجنماعی را باز می‌نمایاند و از این رو سخت کارگشا و آموزنده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما در پایان پیشنهادی هم دارم برای مخالفان، و اندرزی: پیشنهاد آن است که از غر زدن، نق زدن و مخالفت حرفه‌ای دست بردارید، چون به تجربه دیده‌ایم که این کردارها از نظر اخلاقی زیانکارانه و ناپسند و «بد» هستند و از نظر عملیاتی هم فاعلانشان را به موجوداتی تلخ و خشمگین و ناخوشایند بدل می‌کنند. یعنی این الگوی رفتاری نه برای خودشان نیک و مفید است و نه برای دیگران. اندرز هم آن است که به جای این کارها، به نقد، یعنی مخالفت عقلانی و روشن و سنجیده و درست بپردازید. کاری که بسیار دشوارتر است و از هرکس هم بر نمی‌آید، اما اگر راهی برای رشد و بالیدن خویش یا تاثیرگذاری بر دیگری باشد، همین است.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mehrdad.akhavan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AF%D8%B1%D8%A2%D9%85%D8%AF%DB%8C_%D8%A8%D8%B1_%D9%85%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%81%E2%80%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C&amp;diff=5685</id>
		<title>درآمدی بر مخالف‌شناسی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AF%D8%B1%D8%A2%D9%85%D8%AF%DB%8C_%D8%A8%D8%B1_%D9%85%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%81%E2%80%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C&amp;diff=5685"/>
		<updated>2024-08-05T03:15:02Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mehrdad.akhavan: /* دوگروه مخالف */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;فصلی از کتاب خردنامه: [[جلد نخست: نوشتارهایی درباره‌ی نظریه‌ی زروان و هویت ایرانی]]&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
۱. از قدیم و ندیم گفته‌اند که اصولا دو جور آدم وجود دارد: موافق و مخالف!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این تقسیم‌بندی ساده‌لوحانه همان است که در نهایت به گزاره‌ی ابلهانه‌ی «هرکس با من نیست بر من است» منتهی می‌شود. اما اگر کمی عمیقتر به قضیه بنگریم، می‌بینیم که در اینجا هم مثل همه‌ی [[جفتهای متضاد معنایی]]، طیفی در میانه‌ی این دو قطبِ ضد هم داریم. یعنی می‌توان با کمی ساده‌انگاری، تمام مردم روی زمین را بر اساس ارتباطشان با یک شخص یا اندیشه، بر روی طیفی گنجاند که دو قطبش موافق و مخالف است. یعنی به ازای هر نظریه، ایده، باور یا شخصی، می‌توان اندکی از مردم را یافت که در دو قطبِ افراطیِ یکسره موافق یا یکسره مخالف قرار بگیرند، و بعد در میانه‌ی این طیف جمعیتی انبوه‌تر را می‌بینیم که تا حدودی موافق یا مخالف هستند، و البته بیشترین شمار هم در میانه‌ی طیف است و ایشان بخش عمده‌ی مردم کره‌ی زمین هستند که اصولا درباره‌ی موضوع یاد شده موضع‌گیری خاصی ندارند و چه بسا از آن بی‌خبر هم باشند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درباره‌ی من هم (به عنوان یک شخص) و آرای من (در مقام یک دستگاه نظری) هم قاعده‌ای که گفتم صدق می‌کند. یعنی وقتی به پیرامون خود نگاه می‌کنم، همین رده‌بندی را در میان مردمان می‌بینم. یعنی عده‌ای موافق و مخالف هستند و عده‌ای بیشتر که کمابیش موافق یا مخالفند و چند میلیارد نفری هم هستند که اصولا از وجود بنده و آرا و نظراتم هیچ خبری ندارند و ان‌شاءالله که آنها هم کم کم با این امر مهم آشنا می‌شوند و جای خودشان را بر این طیف به شکلی فعال‌تر انتخاب می‌کنند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما انگیزه‌ی نوشتن این سطور آن که از دیرباز برایم فهم این که چرا کسی با من موافق یا مخالف می‌شود، مهم و جالب بوده است. از یک طرف به این دلیل که به هر صورت در معرض کردارهای برآمده از این موضع‌گیری بوده‌ام، و از طرف دیگر از آن رو که رفتارهای موافقان و مخالفان به نظرم جالب و قابل‌مطالعه می‌رسیده است. خلاصه آن که بعد از مدتی طولانی بررسی این ماجرا، به نتایجی در باب علم مخالف‌شناسی رسیدم که قصد دارم این دستاوردها را با شما شریک شوم. راستش در دو سال گذشته جهشی را در لایه‌بندی مخالفانم تجربه کرده‌ام که این آخرِ سالی وقت خوبی برای بازبین و نتیجه‌گیری از آن است. یعنی وقتی به کارنامه‌ی سال تقریبا گذشته می‌نگرم، می‌بینم که یک لایه‌ی جدید از مخالفان در پیرامونم پدیدار شده‌اند و این امری است که به گزارش کردن‌اش می‌ارزد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
===نکات مقدماتی===&lt;br /&gt;
====افراد خنثی====&lt;br /&gt;
نخست باید چند نکته‌ی مقدماتی را گوشزد کرد. اول این که درباره‌ی اشخاص، آرا و اموری که خنثا و بی‌اهمیت هستند، میانه‌ی این طیف بیشترین حجم را به خود اختصاص می‌دهد و دو قطبِ موافق و مخالف کمابیش خالی می‌ماند. مثلا مرحوم مادربزرگ یکی از دوستان من که پیرزنی مهربان و خانه‌نشین بود و کاری هم به کار کسی نداشت، در عمل جز سه چهار نفر که همه هم فک و فامیل و همسایه‌اش بودند، مخالفی نداشت. در این عده‌ی انگشت شمار هم مضمون مخالفت در این حد بود که چرا بی بی خانم کشک زیاد در آش می‌ریزد و جلوی نوه‌اش را نمی‌گیرد که یواشکی در باغچه‌ی آپارتمان جیش نکند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مقابل، هرچه تاثیرگذاری کسی در جهان پیرامونش بیشتر شود، قطبهای موافق و مخالف هم به تدریج پرزورتر و نیرومندتر می‌شوند. به شکلی که با نگریستن به تراکم جمعیت در دو قطب موافق و مخالفت می‌توان تا حدودی درباره‌ی تاثیرگذاری یک ایده یا شخص داوری کرد. گاهی ممکن است تاثیر افراد یا ایده‌ها مقیاسی جهانی به خودش بگیرد و نظریه‌هایی علمی مثل تکامل یا کوانتوم مکانیک زاده شود که ابتدا همه با آن مخالفت می‌کنند و چند دهه بعد تقریبا همه با آن موافق‌اند و یا مذاهب و ایدئولوژی‌هایی که ممکن است دو جبهه از موافقان و مخالفان متعصب را در زمانی دراز به صف‌آرایی در مقابل هم وا دارد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[قلبم]]====&lt;br /&gt;
دومین نکته این که دو سرِ این دوقطبی درباره‌ی افراد تاثیرگذار به ندرت متقارن است. یعنی اندک‌اند کسانی که شمار موافقان و مخالفان‌شان هم زیاد و هم به یک اندازه باشد. معمولا شمار موافقان و مخالفان بعد از نوسان‌هایی که از عواطف و هیجانها و شرایط موضعی ناشی می‌شود، در جایگاهی آرام می‌گیرد و به تعادلی دست می‌یابد. در این موقعیت یا موافقان بیشتر هستند و یا مخالفان، و البته این هم امری پویاست و ممکن است با گذر زمان و روشن شدن حقایق نو یا از یاد رفتن حقایق کهنه، این تعادل به نقطه‌ای تازه منتقل شود. به نظر من، متغیرهای اصلی حاکم بر این تعادل عبارتند از [[قدرت]]، [[لذت]]، [[بقا]] و [[معنا]] ([[قلبم]]). یعنی مردمان بر مبنای مقدار قلبمی که فکر می‌کنند فلان شخص یا ایده برایشان تولید کرده (یا در ایشان ضایع کرده) با او موافقت یا مخالفت می‌کنند. در ابتدای کار تردید و نوسانی برای تصمیم‌گیری در این زمینه وجود دارد. اما به تدریج توافقی در این زمینه شکل می‌گیرد و بنابراین عده‌ی زیادی (با ارزیابی گاه درست یا معمولا غلط) در یک سرِ این طیف جمع می‌شوند و عده‌ای کمتر (با همین درجه از ارتباط با حقیقت) در سرِ دیگر مقابلشان صف‌آرایی می‌کنند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====همذات‌پنداری====&lt;br /&gt;
سوم این که همذات‌پنداری کلیدِ موافقت و مخالفت است. یعنی اساسِ موضع‌گیری افراد بر مبنای ارتباطی است که شخصی یا ایده‌ای با خودانگاره‌شان برقرار می‌کند. هرچه شخص یا ایده‌ای بیشتر با «[[من]]» همذات و همسان انگاشته شود، موافقت من شدیدتر و هرچه بیشتر برای هویت من مخرب باشد، مخالفتم پرشورتر خواهد بود. از آنجا که مردمان معمولا تصویری محو و مبهم از خود دارند و خودانگاره‌های خلق خدا روشن و شفاف و سنجیده و نقد شده نیست، معمولا این همذات‌پنداری‌ها یا ضدهمذات‌پنداری‌ها بر مبنای تقلید از دیگران یا پیروی از هنجاری اجتماعی انجام می‌پذیرد و نه برداشتی سنجیده و خودآگاه و عقلانی.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خودانگاره ام===&lt;br /&gt;
۲. بعد از این صغری و کبری چیدن‌ها، می‌رسیم به رده‌بندی مخالفان. پیش از ورود به این بحث، دو الگو را که باعث شده تا این رده‌بندی به این شکل انجام شود را گوشزد کنم. اینها الگوهایی است که من درباره‌ی خودم یافته‌ام و بابت‌شان شادمانم و راستش بخشی از آن را نتیجه‌ی توجه به انتقادها و نگریستن به دیگری و مدیریت کردن فضای عمومی اطرافم می‌دانم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اولین نکته آن که به نظر خودم، من آدمی هستم که فکرهای «خوبی» دارم و کارهای «خوبی» هم می‌کنم! معیار نهایی ارزیابی‌ام درباره‌ی اندیشه‌ها و افراد و کارها، محتوای [[قلبم‌]] ای است که به [[هستی]] می‌افزایند. یعنی این که فلان آدم، فلان ایده یا فلان کار چقدر بر محتوای [[قدرت]]، [[لذت]]، [[معنا]] یا [[بقا]] ی [[گیتی]] افزوده یا از آن کاسته است. بر این اساس، فکر می‌کنم – و می‌توانم به طور تجربی و تحلیلی نشان دهم- که دستگاه نظری‌ای که در حال پرداختن‌اش هستم، و کارهایی که بر آن اساس می‌کنم، در نهایت احتمال سالم بودن، شادمان شدن، نیرومند ماندن و معنادار گشتن زندگی آدمها را بالا می‌برد. به بیان دیگر، فکر می‌کنم هرکس به عنوان یک منظومه‌ی منسجم، با چشم‌پوشی از خطاهای موضعی و نوسان‌های کاتوره‌ایِ نامهم، به قدر کافی جدی و دقیق درباره‌ی ایده‌ها و کردارهایم بنگرد، قاعدتا باید با من موافق باشد!&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====زنده باد مخالف====&lt;br /&gt;
اما نمی‌خواهم از این گزاره‌ی ابطال‌ناپذیر که به سادگی دستمایه‌ی خودشیفتگی و استبداد رأی می‌شود،‌ پیشتر بروم. یعنی واقعا باور دارم که شواهدی عینی و ملموس و رسیدگی‌پذیر وجود دارد که ایده‌ها و کردارهایی «خوب» (یعنی افزاینده‌ی [[قلبم]]) را تولید می‌کنم، و معیاری بیرون از این چهارتا هم برای تعریف «خوب» در کار نیست. با این وجود این را هم بی‌شک می‌پذیرم که شاید اصولا در تمام مواردی که اندیشیده‌ام، اشتباه کرده باشم (هرچند بین خودمان باشد، قدری بعید است!). با این ترتیب، هم به دیگران حق می‌دهم با من مخالف باشند، و هم تا جایی که فکر می‌کنند ایده‌ها یا کارهایم [[قلبم]] را کاهش می‌دهد، با ایشان همدلی دارم و پا به پایشان حاضرم دنبال نقاط بروز خطا در خویشتن بگردم. پس قصد ندارم از گزاره‌ای که ذکر شد، این نتیجه‌ی نادرست و بسیار رایج و مشهور را بگیرم که «هرکس با من مخالفت می‌کند، بی‌توجه و نادان و غافل است». نه خیر، بنده مخالفانی دارم و بسیاری‌شان هم حرف حساب می‌زنند و با این وجود من معتقدم راهی عقلانی برای دستیابی به دیدگاهی مشترک با ایشان وجود دارد. اما این شرایط درباره‌ی تمام مخالفانم صدق نمی‌کند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دوگروه مخالف====&lt;br /&gt;
افراد مخالف من به دو رده‌ی کاملا متفاوت تقسیم می‌شوند. یک عده با برخی از ایده‌ها، نظریات یا نتیجه‌گیری‌های من مخالفتاند، و برخی دیگر با خودِ من (در مقام یک شخص) به مثابه امری کلی و بسیط و یکپارچه مخالفت دارند. یکی از بزرگترین افتخارات من آن است که این دو گروه بر هم افتادگی چندانی ندارند. یعنی تقریبا همه‌ی آنهایی که به شکلی روشن و شفاف و سنجیده با آرای من مخالف‌اند، در عین حال دوستانم هم هستند و اختلاف نظر میان‌مان منتهی به اختلال در روابط دوستانه و مهری که به هم داریم نشده است. این البته به جای خود باقی است که من آرای ایشان را نادرست می‌دانم و ایشان هم نظر مشابهی درباره‌ی آرای من دارند، اما با «شخص» هم مشکلی نداریم. آنهایی که با شخص من مخالفت دارند، تا جایی که دیده‌ام، اصولا به شکل دقیقی نمی‌دانند چه می‌اندیشم و چه می‌گویم، و به همین دلیل به شکل مبهم و مه‌آلودی با هرچه که می‌گویم به خاطر سرچشمه‌ی صدور سخن و نه محتوای آن، مخالفت می‌کنند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نکته البته راست است و درست که مخالفت کردن، اگر در معنای نقد کردنِ عقلانی و موضع‌گیری نظری و اخلاقی فهم شود، مبنای تمام پویایی‌های پهنه‌ی [[فرهنگ]] است. یعنی اندیشمندان با نقد آرای پیشینیان معانی تازه تولید می‌کنند و مردمان با خرده‌گیری و نقد ارزش اخلاقی کردارهای دیگران به فهمی عمیقتر از اخلاق خویش دست می‌یابند. اما اینها تنها به تأمل در نفس می‌انجامد و روندی است که «[[من]]» را آماج می‌کند و آرای من و معیارهای اخلاقی من را وارسی می‌کند و تکامل می‌بخشد و می‌بالاند. بخشی از آرا و اعمال که به دیگری مربوط است، تنها به عنوان دستمایه‌ای برای این تأمل ارزش دارد و به خودی خود، تا جایی که چیزی را در من دگرگون نسازد، با عرصه‌ی نقد ارتباطی برقرار نمی‌کند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====مخالفت شخصی؟؟====&lt;br /&gt;
راستش من اصولا درست نمی‌فهمم چطور ممکن است کسی با یک شخص مخالفت داشته باشد. چون به نظرم داوری اخلاقی یا شناختی که قاعدتا باید مبنای موافقت و مخالفت را بر ‌‌سازد، هیچ کدام به شخص ارجاع نمی‌دهند. مخالفت اخلاقی من با کردارهاست و مخالفت شناختی‌ام با منشها و ایده‌ها. اشخاص ارتباطی اندام‌وار با ایده‌ها و کردارها برقرار می‌کنند. اما نمی‌توان [[دیگری]] را به یک یا چند کردار یا ایده [[فرو کاست]]. بنابراین با وجود این که خودم با خیلی از کردارها و ایده‌ها مخالف‌ام، و آنها را غیراخلاقی یا ناراست می‌دانم، اما با اشخاص مخالفتی ندارم. یعنی تا به حال هیچ کسی –هر چقدر هم خبیث یا ابله- را ندیده‌ام که جنبه‌های خوبی یا ایده‌های درستی هم نداشته باشد، یا گهگاه کارهای خوبی هم نکرده باشد. بر این مبنا، من با کسانی که مخالفت شخصی با من دارند، مخالفت شخصی ندارم. یعنی بسیاری از کردارهایشان را درباره‌ی خودم غیراخلاقی می‌دانم و بسیاری از آرا و عقایدشان را درباره‌ام نادرست می‌بینم، اما با کلیت‌شان به عنوان یک شخص مخالفتی ندارم و در کل هم فکر می‌کنم هرکس با «شخص» دیگری مخالفت می‌کند، ابتدا مشکلی با خودش دارد و یک ناسازگاری و اختلال درونی را دارد برون‌فکنی می‌کند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اغلب موافقانم قلبم بالایی دارند====&lt;br /&gt;
دومین چیزی که مایه‌ی شادمانی‌ام است آن که تا جایی که دیده‌ام یک جمعیت بزرگ موافق وجود دارد که شمارشان، موقعیت و اعتبار اجتماعی‌شان و دوامِ موافقت‌شان چندین و چند برابر مخالفان است. در مقابل، گروهی اندک از مخالفان در قطب مقابل قرار دارند که نیمه عمر مخالفت کردن‌شان هم چندان زیاد نیست. به عبارت دیگر، به لحاظ آماری، آنهایی که توانمند و شادمان و سرزنده و معناآفرین هستند، در جبهه‌ی موافقان جای می‌گیرند و در جبهه‌ی مخالفان آنهایی را می‌بینیم که معمولا افسرده و غمگین‌اند، توانایی و استعداد و قدرت چندانی ندارند، و چیز خاصی از جنس معنی تولید نمی‌کنند. یعنی خلاصه بگویم، آنهایی که [[قلبم]] زیادی دارند و قلبم زیادی تولید می‌کنند، مستقل از این که با کدام ایده‌ی من موافق یا مخالف باشند، معمولا دوستانم هستند و معمولا با کلیت ایده‌هایم موافقت دارند. به عبارت ساده‌تر، آنهایی که تخصصی دارند و محبوبیتی و ردپایی ماندگار و نیکو از خودشان به جای گذاشته‌اند و به اصطلاح «آدم حسابی» هستند، معمولا در قطب موافقان جای می‌گیرند و در قطب مخالف -یعنی آنهایی که با شخص من مخالفتی دارند- بسیار به ندرت از این طبقه از افراد دیده می‌شود. این را هم بر اساس موضع‌گیری شخصی‌ام نمی‌گویم یا حقیقتِ مخالف بودنِ مخالفان را در ارزیابی «آدم حسابی» بودن‌شان دخالت نمی‌دهم، چون [[قلبم]] امری رسیدگی‌پذیر و عینی است و بازتاب آن را هم در نیکنامی و بدنامی افراد می‌توان در سطحی اجتماعی دید و درباره‌اش آمار گرفت. حالا ببینیم در این طیفی که دو قطب موافق و مخالف را به هم وصل می‌کند، چند جور مخالف دارم.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
===مخالفان دوست داشتتنی===&lt;br /&gt;
۳. مهمترین و قابل‌اعتناترین رده از مخالفان من، کسانی هستند که با یک ایده یا باور یا الگوی رفتاری من مخالف هستند. این افراد کسانی هستند که دقیقا می‌دانند به چه دلیلی با چه چیزی مخالفت دارند و معمولا پیشنهادی روشن هم به عنوان جایگزین در ذهن دارند. مثلا ممکن است کسی فلان نظریه‌ی من درباره‌ی پویایی [[قدرت]] در عصر هخامنشی را نادرست بداند، یا سختگیری‌های اخلاقی‌ام در برخی زمینه‌ها را ناروا و غلط بداند، یا روش‌شناسی سیستمی‌ای که طبق آن می‌اندیشم را نامعتبر قلمداد کند. در تمام این موارد، کسی هست که با امری مشخص و روشن که من دارنده یا آفریننده‌اش هستم مخالفت دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این رده از مخالفان آنهایی هستند که دوستشان دارم. تقریبا همه‌ی کسانی که در این طبقه دیده‌ام، به واقع دوستان من هم هستند، یعنی مهری به ایشان دارم و این حس دوطرفه هم هست. این گروه کسانی هستند که می‌توانند پدیداری به نام ایده یا کردار را از شخصی به اسم شروین جدا کنند، درباره‌ی آن [[داوری]] [[عقلانی]] و شفافی داشته باشند، و حد و مرز مخالفتشان را به حریم داوری‌شان محدود کنند. معمولا مخالفت در این سطحِ ایده‌ها بین دو تن امری متقارن است. یعنی معمولا وقتی فلان ایده یا راهبرد یا الگوی رفتاری مرا نادرست می‌داند، من –چون مال خودم را درست می‌دانم- جایگزینِ پیشنهادی او را نادرست قلمداد می‌کنم. به تعبیری در این سطح، ما دو نفر را داریم که به شکلی [[متقارن]] درباره‌ی یک موضوع با هم اختلاف نظر دارند و هریک دیگری را بر خطا می‌داند و خود را محق می‌بیند. با این وجود، تا جایی که به من مربوط می‌شود، این که کسی فکری یا رفتاری اشتباه داشته باشد، و بر همان مبنا الگوی مرا خطا بداند، تنها در حد امری آموزنده و بازخوردی تامل‌آمیز مهم است، و نه بیش از آن. یعنی اگر این حقیقت را بپذیریم که مردمان به اشکال گوناگونی می‌اندیشند و رفتار می‌کنند، آن وقت به همه حق خواهیم داد که هر از چندی اشتباه کنند، و بر همین مبنا حق هم خواهند داشت که کردارها یا افکار دیگری را اشتباه بدانند و با آن مخالفت کنند، حتا اگر آن ایده‌ها و کارها (از دید فاعل‌شان) درست و نیک باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این رده‌ی نخست از مخالفان، معمولا دوستان خوب من هستند. خالی از اغراق است اگر بگویم در میان دوستان نزدیک من، که البته بیشترشان در بیشتر امور با من توافق دارند، یک رده‌ی دوست داشتنی و پایدار هم هست که از دوستانِ مخالف تشکیل یافته است. کسانی که با رویکرد علمی‌ام، نتایج نظری‌ام، الگوهای کردارم، یا معیارهای داوری‌ام مسئله دارند و با آن مخالفت می‌کنند. با این وجود به ایشان مهر دارم و به من مهر دارند و دوستی پربار و لذت‌بخشی را با هم تجربه می‌کنیم. دوستی‌ای که البته از شور و شر و باروریِ ارتباط با موافقان، که از همکاری و هم‌جبهه‌بودن بر می‌خیزد، تهی است. اما از بازخورد دادن و گرفتن، و اشاره‌های صریح و بیدار کننده به گوشه و کنارهای تاریک و نااندیشیده‌ی کردار و اندیشه انباشته است و از این رو تأمل‌برانگیز است و آموزنده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مخالفانی که در این طبقه‌ی ارجمند جای می‌گیرند، دو ویژگی مهم دارند. اول آن که دقیقا می‌دانند با چه چیزی مخالف هستند. اگر با نظریه‌ای مخالفت می‌کنند، کتابها و مقاله‌های مربوط به آن را خوانده‌اند و محتوای آنچه می‌گویم را فهمیده‌اند. اگر با رفتاری مخالفت دارند، آن را نزد من دیده‌اند و برداشتهایشان از شنیده‌ها و تصورات و دریافتهای نامستقیم ناشی نشده است. یعنی مخالفت‌شان با من به چیزی واقعی در جهان بیرونی مربوط می‌شود که آن چیز با من هم ارتباطی تنگاتنگ دارد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
===مخالفت عقلانی و نه هیجانی===&lt;br /&gt;
دوم آن که وقتی مخالفت می‌کنند، هیجان‌زده نیستند. یعنی با چیزی مبهم همذات‌پنداری نمی‌کنند و روی پای خودشان ایستاده‌اند. من شخصا از این که کسی باور نادرستی داشته باشد یا کاری خطا انجام دهد خیلی هیجان‌زده نمی‌شوم. ممکن است کارش برای من و دیگران خطرناک و تهدید کننده و زیانکارانه باشد و برای دفع آن تمام نیروی خود را بسیج کنم، اما این امر به ندرت رخ می‌دهد و باز هم برانگیختگی [[عاطفی]] چندانی ندارد. مردم معمولا درباره‌ی اموری که به زندگی خودشان مربوط است رفتارهای نادرست مرتکب می‌شوند و ایده‌ها و افکاری دارند که در نهایت به خودشان ارتباط دارد و نه دیگران. این که خطایی در این زمینه رخ دهد البته جای دریغ دارد، اما دلیلی برای خشمگین شدن و ترسیدن و هیجان‌زده شدن به دست نمی‌دهد. این رده از مخالفان من هم چنین هستند، یعنی بابت خطاهایی که شاید مرتکب شوم، به شکلی نامعقول شور و حرارت نشان نمی‌دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گذشته از این طبقه‌ی گرانمایه و مهم از مخالفان که برای من همواره منبع الهام و آموختن بوده‌اند، سه رده‌ی دیگر از مخالفان را هم دارم که متاسفانه بدنه‌ی جمعیت مخالفان مرا تشکیل می‌دهند. اینان کسانی هستند که بیشتر با شخص من مسئله دارند تا کردارهایم یا افکارم. یک دسته آنهایی هستند که نق می‌زنند، گروهی دیگر هستند که غر می‌زنند، و سومین رده مخالفین حرفه‌ای هستند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴. یک گروه از مخالفان من، با چیز مشخصی مخالفت می‌کنند، اما دلیل مخالفت‌شان درست روشن نیست. یعنی نه پیشنهاد بهتری برایش در آستین دارند، و نه وضع خودشان در آن زمینه بهتر است. اینها کسانی هستند که معمولا مهری هم میان‌مان وجود دارد و چه بسا انگیزه و نیت بدی هم نداشته باشند. اما به طور کلی در زندگی‌شان از چیزهایی ناراحت هستند، که معمولا هیچ ارتباطی هم به من و افکار و اعمالم پیدا نمی‌کند، با این وجود چیزی در این افکار و اعمال برایشان تداعی کننده یا آماج می‌نماید و به این ترتیب شروع می‌کنند به مخالفت کردن. آن هم در شرایطی که معلوم نیست در برابر آنچه نفی می‌کنند، چه چیزی را می‌خواهند بنشانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نق زدن معمولا از اشتباه گرفته شدنِ چیزی با چیزی دیگر ناشی می‌شود. یعنی نق‌زننده از جایی ناراحت است و بعد با دستمایه قرار دادنِ چیزی بی‌ربط در فردی دیگر، از راه مخالفت با دیگری نوعی جبرانِ روانشناختیِ پیچیده را تجربه می‌کند. نق زدن به همین دلیل نوعی برانگیختگی هیجانی ناهشیارانه است و زود ظهور می‌کند و زود منتفی می‌شود. نق زدن در ضمن نوعی عادت هم هست. یعنی کسانی که در زندگی شخصی خودشان با مسائلی دست به گریبان‌اند و توان رویارویی با آن را ندارند، می‌کوشند با بند کردن به چیزهایی در فضاهایی امن‌تر و مخالفت کردن با اموری بی‌ربط در فضاهایی بی‌ربط، آن انفعال پیشین‌شان را جبران کنند. به تجربه دیده‌ام که بهترین راه برخورد با این رده از مخالفان، نادیده انگاشتن است. چون معمولا این تمایل به نق‌زنی زودگذر است، و گهگاه معلوم می‌شود که فاعل این کار به خاطر وجود نوعی حس اعتماد و امنیت در فضای شخصی کسی که نیکخواه می‌داند، نق زدن در آن حریم را روا می‌پندارد. نق‌زنندگان را باید نادیده گرفت و راه را برای ترمیم اختلالهای ناشی از نق‌زدگی گشوده داشت، و کوشید تا نارضایتی افراد به آماجهای واقعی‌اش متوجه شود، و نه قلابهایی در من.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵. یک رده‌ی دیگر، کسانی هستند که غر می‌زنند. غر زنندگان الگویی پیچیده‌تر دارند. آنها از موضوعی به موضوعی دیگر می‌پرند و اصولا مبنای مخالفت برای‌شان آنقدر اهمیت ندارد که خودِ نفسِ مخالفت! در واقع بیشتر مواقع اصلا معلوم نیست غر زنندگان با چه چیزی مخالفت دارند. در بیشتر موارد، آنها الگویی از رفتار یا اندیشه را آماج حمله قرار می‌دهند که خودشان به شدت همان را دارند و چه بسا که شخص مورد حمله‌شان فاقد آن باشد. غر زدن نوعی عمل فعال و اندیشیده شده است و با واکنش هیجانیِ منتهی به نق متفاوت است. یعنی تنها از هیجان عاطفی بر نمی‌خیزد، هرچند همواره با آن آغشته و از آن انباشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غر زدن در سطحی سیاسی عملی حسابگرانه است. کسی که غر می‌زند، می‌کوشد تا با مخالفت با کسی که به نظرش شخصیت مهمی است، خود را در انگاره‌ی وی سهیم سازد. متاسفانه این روزها جامعه‌ی روشنفکری ما پر است از ازدحام کسانی که با فیلسوفان و ادیبان و دانشمندان و در کل آدمهای نامدار و مطرح مخالفت دارند. اگر الگوی مخالفت‌شان تحلیل شود، می‌بینیم که ایشان خود موضع روشن یا جبهه‌ی استواری در برابر چیزها ندارند. خودِ عملِ مخالفت کردن است که برایشان هویت‌بخش است. از دید این رده از مخالفان، اشتراک در هویتِ شخصیتهای خوشنام و بزرگ، از راههای طبیعی و قد کشیدن تا مرتبه‌ی ایشان ممکن نیست، و از این رو باید به زور هم که شده خویشتن را در فضای اطراف آنها مطرح کرد، حتا به قیمت مخالفتی که به سطح غر غر کردنی نامفهوم فرو کاسته شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسانی که به این شیوه مخالفت می‌کنند، بسیار به کسانی شباهت دارند که بر آثار باستانی یا درختان کهنسال اسم خود را می‌کَنند. و راستش را بخواهید تا جایی که من دیده‌ام، بروز رفتارهایی از این دست شاخص خوبی برای تشخیص افراد غرغروست! کسی که با خطی نازیبا، اسم نامهم و فراموش شدنیِ خودش را بر یادمانی تاریخی یا چشم‌اندازی پرعظمت حک می‌کند، در اصل خواهانِ سهیم شدن در شکوه و بزرگیِ آن است. اما از بضاعت و توان کافی برای رشد کردن تا آن پایه و برساختن چیزی در آن مرتبه برخوردار نیست، و بنابراین راه ساده را بر می‌گزیند و می‌کوشد تا مثل اسکندر با شمشیر گره‌ی گوردیوس را باز کند. غافل از این که گشودن گره‌ی بزرگی و «حضور»، معمایی است پیچیده و عمیق که تنها با ممارست و تلاش پیگیر ممکن می‌شود. راه میان‌بری در این میان وجود ندارد. به همین دلیل هم شیوه‌ی غُرزنندگان به توالی غم‌انگیزی از شکستهای پیاپی منتهی می‌شود. ایشان به همین دلیل مدام از موضوعی بر موضوعی، و از شخصی دیگر می‌پرند، تا با مخالفت مداوم‌شان حضور خود را بر پرده‌ی هستی اثبات کنند، و هربار چون نتیجه‌ای از آن به بار نمی‌نشیند، ناگزیر می‌شوند شکاری تازه و دستمایه‌ای نو را بجویند و هدف قرار دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۶. در نهایت، رده‌ای از مخالفان حرفه‌ای را داریم که برای این کار پول می‌گیرند! یعنی استخدام می‌شوند تا با پشتوانه‌ای سیاسی یا عقیدتی با کسی مخالفت کنند. این افراد اصولا به آرا و اندیشه‌ها و الگوهای رفتاری کاری ندارند، و به شخص، همچون عاملی تاثیرگذار در سطح اجتماعی می‌پردازند. این مخالفان حرفه‌ای کارگزاران یک ماشین اجتماعی سلطه هستند، و به همین دلیل تنها در سطحی اجتماعی عمل می‌کنند. لایه‌های فرهنگی و روانشناختی از دید ایشان نامفهوم و تیره است، و از این رو شاخصهایی که بر مبنای آن بازی خود را پیش می‌برند، بر مبنای ارتباط با نهادها استوار شده و رمزگان اعتباربخشی مانند پول و مقام و مشابه اینها را به کار می‌گیرد. بسط فضای ریاکاری و کین‌توزی در فضای جامعه‌ی ما، باعث شده که نمودی نازیبا از این نوع مخالفت که همان زیرآب‌زنی و سعایت باشد، در کشورمان سخت ریشه‌دار گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مخالفان حرفه‌ای از هر ابزاری برای ابراز مخالفت استفاده می‌کنند و معمولا برنامه‌ای و نقشه‌ای حساب شده و سنجیده دارند. هدفشان با هدفِ ماشین سلطه یکی است. پس از هر شیوه‌ای استفاده می‌کنند تا «نشنیده ماندن» یک ایده یا «ندیده گرفتن» یک شخص ساز و کارهای هنجارین و جا افتاده‌ی جریان قدرت را تضمین کند. ایده‌های نو و شخصیتهای نیرومند، در لایه‌ی اجتماعی تکانی ایجاد می‌کنند و پویایی‌ای می‌آفرینند که به سادگی توسط نهادهای حافظ نظم همچون اغتشاشی تعبیر می‌شود. از این رو ماشین سلطه‌ای که هنجارسازی کردار اعضای جامعه را بر عهده دارد و مرزبندیِ باید/نبایدهای اجتماعی را انجام می‌دهد، از هر ابزاری بهره می‌جویند تا دامنه‌ی نفوذ این منش‌های معنادار و شخصیتهای نیرومند و تاثیرگذار کمتر شود. کارگزاران این سیستمِ خودتنظیم‌گر، ممکن است خود بر وظیفه و نقشی که بر عهده دارند آگاه باشند، یا همچون مهره‌ای غافل سوگیری‌های سلطه‌مدارانه را بازتولید کنند. اما در هر دو صورت، ماشین سلطه برای این مخالفان حرفه‌ای پاداشی از جنس اعتبار معنوی یا اقتدار سازمانی یا لذتِ صاف و ساده فراهم می‌آورد، یا دست کم آن که این مخالفان حرفه‌ای گمان می‌کنند چنین وعده‌ای برآورده خواهد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماهرترین و پیگیرترین شکل از مخالفت، که به سادگی از شخص به ایده به کردار و از کردار به ایده به شخص تعمیم می‌یابد، نزدِ آنانی یافت می‌شود که از راهِ غر زدن مخالفت می‌کنند. از این رو معمولا مخالفان حرفه‌ای از میان غرزنندگانِ کامیاب و صاحب سبک دست‌چین می‌شوند. وظیفه‌ای که در این موقعیت بر دوش این کارگزاران سلطه است، تفاوت چندانی با رفتار طبیعی و معمولی‌شان ندارد. ایشان قرار است در همان راستای کاستیهای اجتماعی و گره‌های روانی‌ای که دارند عمل کنند،‌ اما سنجیده‌تر و هماهنگ‌تر و به این ترتیب موفق‌تر و کارآمدتر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۷. تاریخ فرهنگ ایرانی در یک و نیم قرن گذشته، بیش از هرچیز تاریخ مخالفتهای ناسالم و معیوب بوده است. کشمکش دانشمندان، سیاستمداران، باورمندان، رهبران اجتماعی، هنرمندان،‌ و حتا ادیبان و شاعران و نویسندگان وقتی از این زاویه نگریسته و با این معیارها رده‌بندی شود، انبوهی از غرغرهای دشمن‌خوی، اندکی نق‌های پیوسته، و موارد نادری از نقدهای عقلانی و مخالفت‌های اندیشمندانه را در دستمان باقی می‌گذارد. به خصوص از ابتدای دهه‌ی ۱۳۳۰ خورشیدی، جریانی از این مخالفتِ بی‌مایه‌ی فراگیر را تقریبا به شکل ضربدری میان همه‌ی چهره‌های نامدار می‌بینیم. در صدر مشروطه شخصیتهایی مثل ذکاءالملک فروغی و ملک‌الشعرای بهار با هم مخالفت نظری و حتا دشمنی سیاسی داشتند، و با این وجود با شخصیت هم مشکلی نداشتند و برخوردشان با هم منصفانه و گاه مهرآمیز بود. تنها سی سال بعد، با غوغاسالاری و هیاهوی بی‌معنایی روبرو هستیم که هر دو چهره‌ی نامدار قابل تصوری را به طور ضربدری به هم مربوط می‌سازد و حمله به شخصیت و اخلاق و زندگی خصوصی و عقاید شخصی را به جای نقد عقلانی به خورد ملت می‌دهد. این الگو که در ابتدای عصر مشروطه تنها رگه‌ای بی‌رمق و حاشیه‌ای از شب‌نامه‌های منتشر شده در شهرهای بزرگ را شامل می‌شد، بعد از دو نسل به گفتمان غالب جامعه‌ی روشنفکری ایران بدل شد، و در نهایت تا به امروز تا حد گفتمان غالب همگانی توسعه یافته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تجربه‌ی تاریخی نشان داده که نق، غر و مخالفت حرفه‌ای در مسیر تاریخ ماندگار نیستند، و تنها تاثیرشان دست بالا محروم ماندن یک نسل از اطرافیانِ شخصیتها و ایده‌های مهم است. بر این مبناست که من هم گذشته از مخالفتهای نقد کنندگان عاقل، باقی حالات را به چیزی نمی‌گیرم و چه بسا به نظر برسد که نسبت به شنیدن نق و غر و مخالف‌خوانی‌های اداری و رسمی گوشی ناشنوا دارم. اما حقیقت چنین نیست. یعنی اتفاقا با چشمی ریزبین و گوشی شنوا همه نوع مخالفت را می‌شنوم و ارزیابی می‌کنم، زیرا چه بسا که در میان انبوه غرغرها و نق‌نق‌ها و حمله‌های سازمان یافته، چیزکی هم به خودانگاره‌ام مربوط شود و مطلبی از آن بیاموزم. اما این توجه باز هم از جنس تأمل در نفس است و از این رو به درگیر شدن با مخالفان یا پاسخ‌گفتن به ایشان منتهی نمی‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آنجا که شائبه‌ای یا ردپایی از نقدی عقلانی یافت می‌شود، وظیفه حکم می‌کند که پاسخی متین و معقول داده شود تا اگر هم ماجرا چیزی جز داوری‌ای منصفانه است، برای ناظران نمایان شود. اما گذشته از این، تنها میل به دانستن باقی می‌ماند، و البته رصد اعتبار و کارآیی و دامنه‌ی تاثیر ایده‌هایم، که همگی در سکوت می‌توانند انجام پذیرند، و در سکوت بهتر انجام می‌پذیرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این رده‌بندی از مخالفان را از آن رو در اینجا صورتبندی کردم که به نظرم درباره‌ی همگان کاربرد دارد. همه‌ی شخصیتها و همه‌ی ایده‌ها با مخالفانی سر و کار دارند که به نظرم در همین چهار رده می‌گنجند. برای هرکسی که فکری دارد و وضعیتی بهتر از آنچه که هست را آماج کرده است، لازم و سودمند است که مبنای مخالفت را بشناسد، و با تفکیک کردن‌شان، وارسی ماهیت و محتوایشان، و تحلیل ساختار و سازمان‌یافتگی و ویژگی‌های تولید کنندگان‌شان درکی عمیقتر از جایگاه خویش در لایه‌های فرهنگی و اجتماعی به دست آورد. از این برای دوستانم پیشنهادی دارم: مخالفان‌تان را بشناسید، ارزیابی‌شان کنید، و بی‌طرفانه و منصفانه به رده‌بندی‌شان همت گمارید، درست همانطور که طبیعی‌دانی گیاهان و جانوران و سنگها را بررسی و رده‌بندی می‌کند، بی آن که از زشتی فلان زالو خشمگین یا از رنگ بهمان پروانه شادمان شود. ساختار و آرایش و چینش مخالفان، در هر لحظه، بازتابی از نوع و شدت تاثیرگذاری «من» و «اندیشه‌ی من» را به دست می‌دهد و چگونگی چفت و بست شدن‌اش با نهادهای اجنماعی را باز می‌نمایاند و از این رو سخت کارگشا و آموزنده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما در پایان پیشنهادی هم دارم برای مخالفان، و اندرزی: پیشنهاد آن است که از غر زدن، نق زدن و مخالفت حرفه‌ای دست بردارید، چون به تجربه دیده‌ایم که این کردارها از نظر اخلاقی زیانکارانه و ناپسند و «بد» هستند و از نظر عملیاتی هم فاعلانشان را به موجوداتی تلخ و خشمگین و ناخوشایند بدل می‌کنند. یعنی این الگوی رفتاری نه برای خودشان نیک و مفید است و نه برای دیگران. اندرز هم آن است که به جای این کارها، به نقد، یعنی مخالفت عقلانی و روشن و سنجیده و درست بپردازید. کاری که بسیار دشوارتر است و از هرکس هم بر نمی‌آید، اما اگر راهی برای رشد و بالیدن خویش یا تاثیرگذاری بر دیگری باشد، همین است.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mehrdad.akhavan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AF%D8%B1%D8%A2%D9%85%D8%AF%DB%8C_%D8%A8%D8%B1_%D9%85%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%81%E2%80%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C&amp;diff=5684</id>
		<title>درآمدی بر مخالف‌شناسی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AF%D8%B1%D8%A2%D9%85%D8%AF%DB%8C_%D8%A8%D8%B1_%D9%85%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%81%E2%80%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C&amp;diff=5684"/>
		<updated>2024-08-05T03:14:37Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mehrdad.akhavan: /* زنده باد مخالف */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;فصلی از کتاب خردنامه: [[جلد نخست: نوشتارهایی درباره‌ی نظریه‌ی زروان و هویت ایرانی]]&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
۱. از قدیم و ندیم گفته‌اند که اصولا دو جور آدم وجود دارد: موافق و مخالف!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این تقسیم‌بندی ساده‌لوحانه همان است که در نهایت به گزاره‌ی ابلهانه‌ی «هرکس با من نیست بر من است» منتهی می‌شود. اما اگر کمی عمیقتر به قضیه بنگریم، می‌بینیم که در اینجا هم مثل همه‌ی [[جفتهای متضاد معنایی]]، طیفی در میانه‌ی این دو قطبِ ضد هم داریم. یعنی می‌توان با کمی ساده‌انگاری، تمام مردم روی زمین را بر اساس ارتباطشان با یک شخص یا اندیشه، بر روی طیفی گنجاند که دو قطبش موافق و مخالف است. یعنی به ازای هر نظریه، ایده، باور یا شخصی، می‌توان اندکی از مردم را یافت که در دو قطبِ افراطیِ یکسره موافق یا یکسره مخالف قرار بگیرند، و بعد در میانه‌ی این طیف جمعیتی انبوه‌تر را می‌بینیم که تا حدودی موافق یا مخالف هستند، و البته بیشترین شمار هم در میانه‌ی طیف است و ایشان بخش عمده‌ی مردم کره‌ی زمین هستند که اصولا درباره‌ی موضوع یاد شده موضع‌گیری خاصی ندارند و چه بسا از آن بی‌خبر هم باشند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درباره‌ی من هم (به عنوان یک شخص) و آرای من (در مقام یک دستگاه نظری) هم قاعده‌ای که گفتم صدق می‌کند. یعنی وقتی به پیرامون خود نگاه می‌کنم، همین رده‌بندی را در میان مردمان می‌بینم. یعنی عده‌ای موافق و مخالف هستند و عده‌ای بیشتر که کمابیش موافق یا مخالفند و چند میلیارد نفری هم هستند که اصولا از وجود بنده و آرا و نظراتم هیچ خبری ندارند و ان‌شاءالله که آنها هم کم کم با این امر مهم آشنا می‌شوند و جای خودشان را بر این طیف به شکلی فعال‌تر انتخاب می‌کنند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما انگیزه‌ی نوشتن این سطور آن که از دیرباز برایم فهم این که چرا کسی با من موافق یا مخالف می‌شود، مهم و جالب بوده است. از یک طرف به این دلیل که به هر صورت در معرض کردارهای برآمده از این موضع‌گیری بوده‌ام، و از طرف دیگر از آن رو که رفتارهای موافقان و مخالفان به نظرم جالب و قابل‌مطالعه می‌رسیده است. خلاصه آن که بعد از مدتی طولانی بررسی این ماجرا، به نتایجی در باب علم مخالف‌شناسی رسیدم که قصد دارم این دستاوردها را با شما شریک شوم. راستش در دو سال گذشته جهشی را در لایه‌بندی مخالفانم تجربه کرده‌ام که این آخرِ سالی وقت خوبی برای بازبین و نتیجه‌گیری از آن است. یعنی وقتی به کارنامه‌ی سال تقریبا گذشته می‌نگرم، می‌بینم که یک لایه‌ی جدید از مخالفان در پیرامونم پدیدار شده‌اند و این امری است که به گزارش کردن‌اش می‌ارزد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
===نکات مقدماتی===&lt;br /&gt;
====افراد خنثی====&lt;br /&gt;
نخست باید چند نکته‌ی مقدماتی را گوشزد کرد. اول این که درباره‌ی اشخاص، آرا و اموری که خنثا و بی‌اهمیت هستند، میانه‌ی این طیف بیشترین حجم را به خود اختصاص می‌دهد و دو قطبِ موافق و مخالف کمابیش خالی می‌ماند. مثلا مرحوم مادربزرگ یکی از دوستان من که پیرزنی مهربان و خانه‌نشین بود و کاری هم به کار کسی نداشت، در عمل جز سه چهار نفر که همه هم فک و فامیل و همسایه‌اش بودند، مخالفی نداشت. در این عده‌ی انگشت شمار هم مضمون مخالفت در این حد بود که چرا بی بی خانم کشک زیاد در آش می‌ریزد و جلوی نوه‌اش را نمی‌گیرد که یواشکی در باغچه‌ی آپارتمان جیش نکند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مقابل، هرچه تاثیرگذاری کسی در جهان پیرامونش بیشتر شود، قطبهای موافق و مخالف هم به تدریج پرزورتر و نیرومندتر می‌شوند. به شکلی که با نگریستن به تراکم جمعیت در دو قطب موافق و مخالفت می‌توان تا حدودی درباره‌ی تاثیرگذاری یک ایده یا شخص داوری کرد. گاهی ممکن است تاثیر افراد یا ایده‌ها مقیاسی جهانی به خودش بگیرد و نظریه‌هایی علمی مثل تکامل یا کوانتوم مکانیک زاده شود که ابتدا همه با آن مخالفت می‌کنند و چند دهه بعد تقریبا همه با آن موافق‌اند و یا مذاهب و ایدئولوژی‌هایی که ممکن است دو جبهه از موافقان و مخالفان متعصب را در زمانی دراز به صف‌آرایی در مقابل هم وا دارد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[قلبم]]====&lt;br /&gt;
دومین نکته این که دو سرِ این دوقطبی درباره‌ی افراد تاثیرگذار به ندرت متقارن است. یعنی اندک‌اند کسانی که شمار موافقان و مخالفان‌شان هم زیاد و هم به یک اندازه باشد. معمولا شمار موافقان و مخالفان بعد از نوسان‌هایی که از عواطف و هیجانها و شرایط موضعی ناشی می‌شود، در جایگاهی آرام می‌گیرد و به تعادلی دست می‌یابد. در این موقعیت یا موافقان بیشتر هستند و یا مخالفان، و البته این هم امری پویاست و ممکن است با گذر زمان و روشن شدن حقایق نو یا از یاد رفتن حقایق کهنه، این تعادل به نقطه‌ای تازه منتقل شود. به نظر من، متغیرهای اصلی حاکم بر این تعادل عبارتند از [[قدرت]]، [[لذت]]، [[بقا]] و [[معنا]] ([[قلبم]]). یعنی مردمان بر مبنای مقدار قلبمی که فکر می‌کنند فلان شخص یا ایده برایشان تولید کرده (یا در ایشان ضایع کرده) با او موافقت یا مخالفت می‌کنند. در ابتدای کار تردید و نوسانی برای تصمیم‌گیری در این زمینه وجود دارد. اما به تدریج توافقی در این زمینه شکل می‌گیرد و بنابراین عده‌ی زیادی (با ارزیابی گاه درست یا معمولا غلط) در یک سرِ این طیف جمع می‌شوند و عده‌ای کمتر (با همین درجه از ارتباط با حقیقت) در سرِ دیگر مقابلشان صف‌آرایی می‌کنند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====همذات‌پنداری====&lt;br /&gt;
سوم این که همذات‌پنداری کلیدِ موافقت و مخالفت است. یعنی اساسِ موضع‌گیری افراد بر مبنای ارتباطی است که شخصی یا ایده‌ای با خودانگاره‌شان برقرار می‌کند. هرچه شخص یا ایده‌ای بیشتر با «[[من]]» همذات و همسان انگاشته شود، موافقت من شدیدتر و هرچه بیشتر برای هویت من مخرب باشد، مخالفتم پرشورتر خواهد بود. از آنجا که مردمان معمولا تصویری محو و مبهم از خود دارند و خودانگاره‌های خلق خدا روشن و شفاف و سنجیده و نقد شده نیست، معمولا این همذات‌پنداری‌ها یا ضدهمذات‌پنداری‌ها بر مبنای تقلید از دیگران یا پیروی از هنجاری اجتماعی انجام می‌پذیرد و نه برداشتی سنجیده و خودآگاه و عقلانی.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خودانگاره ام===&lt;br /&gt;
۲. بعد از این صغری و کبری چیدن‌ها، می‌رسیم به رده‌بندی مخالفان. پیش از ورود به این بحث، دو الگو را که باعث شده تا این رده‌بندی به این شکل انجام شود را گوشزد کنم. اینها الگوهایی است که من درباره‌ی خودم یافته‌ام و بابت‌شان شادمانم و راستش بخشی از آن را نتیجه‌ی توجه به انتقادها و نگریستن به دیگری و مدیریت کردن فضای عمومی اطرافم می‌دانم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اولین نکته آن که به نظر خودم، من آدمی هستم که فکرهای «خوبی» دارم و کارهای «خوبی» هم می‌کنم! معیار نهایی ارزیابی‌ام درباره‌ی اندیشه‌ها و افراد و کارها، محتوای [[قلبم‌]] ای است که به [[هستی]] می‌افزایند. یعنی این که فلان آدم، فلان ایده یا فلان کار چقدر بر محتوای [[قدرت]]، [[لذت]]، [[معنا]] یا [[بقا]] ی [[گیتی]] افزوده یا از آن کاسته است. بر این اساس، فکر می‌کنم – و می‌توانم به طور تجربی و تحلیلی نشان دهم- که دستگاه نظری‌ای که در حال پرداختن‌اش هستم، و کارهایی که بر آن اساس می‌کنم، در نهایت احتمال سالم بودن، شادمان شدن، نیرومند ماندن و معنادار گشتن زندگی آدمها را بالا می‌برد. به بیان دیگر، فکر می‌کنم هرکس به عنوان یک منظومه‌ی منسجم، با چشم‌پوشی از خطاهای موضعی و نوسان‌های کاتوره‌ایِ نامهم، به قدر کافی جدی و دقیق درباره‌ی ایده‌ها و کردارهایم بنگرد، قاعدتا باید با من موافق باشد!&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====زنده باد مخالف====&lt;br /&gt;
اما نمی‌خواهم از این گزاره‌ی ابطال‌ناپذیر که به سادگی دستمایه‌ی خودشیفتگی و استبداد رأی می‌شود،‌ پیشتر بروم. یعنی واقعا باور دارم که شواهدی عینی و ملموس و رسیدگی‌پذیر وجود دارد که ایده‌ها و کردارهایی «خوب» (یعنی افزاینده‌ی [[قلبم]]) را تولید می‌کنم، و معیاری بیرون از این چهارتا هم برای تعریف «خوب» در کار نیست. با این وجود این را هم بی‌شک می‌پذیرم که شاید اصولا در تمام مواردی که اندیشیده‌ام، اشتباه کرده باشم (هرچند بین خودمان باشد، قدری بعید است!). با این ترتیب، هم به دیگران حق می‌دهم با من مخالف باشند، و هم تا جایی که فکر می‌کنند ایده‌ها یا کارهایم [[قلبم]] را کاهش می‌دهد، با ایشان همدلی دارم و پا به پایشان حاضرم دنبال نقاط بروز خطا در خویشتن بگردم. پس قصد ندارم از گزاره‌ای که ذکر شد، این نتیجه‌ی نادرست و بسیار رایج و مشهور را بگیرم که «هرکس با من مخالفت می‌کند، بی‌توجه و نادان و غافل است». نه خیر، بنده مخالفانی دارم و بسیاری‌شان هم حرف حساب می‌زنند و با این وجود من معتقدم راهی عقلانی برای دستیابی به دیدگاهی مشترک با ایشان وجود دارد. اما این شرایط درباره‌ی تمام مخالفانم صدق نمی‌کند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دوگروه مخالف====&lt;br /&gt;
افراد مخالف من به دو رده‌ی کاملا متفاوت تقسیم می‌شوند. یک عده با برخی از ایده‌ها، نظریات یا نتیجه‌گیری‌های من مخالفتاند، و برخی دیگر با خودِ من (در مقام یک شخص) به مثابه امری کلی و بسیط و یکپارچه مخالفت دارند. یکی از بزرگترین افتخارات من آن است که این دو گروه بر هم افتادگی چندانی ندارند. یعنی تقریبا همه‌ی آنهایی که به شکلی روشن و شفاف و سنجیده با آرای من مخالف‌اند، در عین حال دوستانم هم هستند و اختلاف نظر میان‌مان منتهی به اختلال در روابط دوستانه و مهری که به هم داریم نشده است. این البته به جای خود باقی است که من آرای ایشان را نادرست می‌دانم و ایشان هم نظر مشابهی درباره‌ی آرای من دارند، اما با «شخص» هم مشکلی نداریم. آنهایی که با شخص من مخالفت دارند، تا جایی که دیده‌ام، اصولا به شکل دقیقی نمی‌دانند چه می‌اندیشم و چه می‌گویم، و به همین دلیل به شکل مبهم و مه‌آلودی با هرچه که می‌گویم به خاطر سرچشمه‌ی صدور سخن و نه محتوای آن، مخالفت می‌کنند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نکته البته راست است و درست که مخالفت کردن، اگر در معنای نقد کردنِ عقلانی و موضع‌گیری نظری و اخلاقی فهم شود، مبنای تمام پویایی‌های پهنه‌ی [[فرهنگ]] است. یعنی اندیشمندان با نقد آرای پیشینیان معانی تازه تولید می‌کنند و مردمان با خرده‌گیری و نقد ارزش اخلاقی کردارهای دیگران به فهمی عمیقتر از اخلاق خویش دست می‌یابند. اما اینها تنها به تأمل در نفس می‌انجامد و روندی است که «[[من]]» را آماج می‌کند و آرای من و معیارهای اخلاقی من را وارسی می‌کند و تکامل می‌بخشد و می‌بالاند. بخشی از آرا و اعمال که به دیگری مربوط است، تنها به عنوان دستمایه‌ای برای این تأمل ارزش دارد و به خودی خود، تا جایی که چیزی را در من دگرگون نسازد، با عرصه‌ی نقد ارتباطی برقرار نمی‌کند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
====مخالفت شخصی؟؟====&lt;br /&gt;
راستش من اصولا درست نمی‌فهمم چطور ممکن است کسی با یک شخص مخالفت داشته باشد. چون به نظرم داوری اخلاقی یا شناختی که قاعدتا باید مبنای موافقت و مخالفت را بر ‌‌سازد، هیچ کدام به شخص ارجاع نمی‌دهند. مخالفت اخلاقی من با کردارهاست و مخالفت شناختی‌ام با منشها و ایده‌ها. اشخاص ارتباطی اندام‌وار با ایده‌ها و کردارها برقرار می‌کنند. اما نمی‌توان [[دیگری]] را به یک یا چند کردار یا ایده [[فرو کاست]]. بنابراین با وجود این که خودم با خیلی از کردارها و ایده‌ها مخالف‌ام، و آنها را غیراخلاقی یا ناراست می‌دانم، اما با اشخاص مخالفتی ندارم. یعنی تا به حال هیچ کسی –هر چقدر هم خبیث یا ابله- را ندیده‌ام که جنبه‌های خوبی یا ایده‌های درستی هم نداشته باشد، یا گهگاه کارهای خوبی هم نکرده باشد. بر این مبنا، من با کسانی که مخالفت شخصی با من دارند، مخالفت شخصی ندارم. یعنی بسیاری از کردارهایشان را درباره‌ی خودم غیراخلاقی می‌دانم و بسیاری از آرا و عقایدشان را درباره‌ام نادرست می‌بینم، اما با کلیت‌شان به عنوان یک شخص مخالفتی ندارم و در کل هم فکر می‌کنم هرکس با «شخص» دیگری مخالفت می‌کند، ابتدا مشکلی با خودش دارد و یک ناسازگاری و اختلال درونی را دارد برون‌فکنی می‌کند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اغلب موافقانم قلبم بالایی دارند====&lt;br /&gt;
دومین چیزی که مایه‌ی شادمانی‌ام است آن که تا جایی که دیده‌ام یک جمعیت بزرگ موافق وجود دارد که شمارشان، موقعیت و اعتبار اجتماعی‌شان و دوامِ موافقت‌شان چندین و چند برابر مخالفان است. در مقابل، گروهی اندک از مخالفان در قطب مقابل قرار دارند که نیمه عمر مخالفت کردن‌شان هم چندان زیاد نیست. به عبارت دیگر، به لحاظ آماری، آنهایی که توانمند و شادمان و سرزنده و معناآفرین هستند، در جبهه‌ی موافقان جای می‌گیرند و در جبهه‌ی مخالفان آنهایی را می‌بینیم که معمولا افسرده و غمگین‌اند، توانایی و استعداد و قدرت چندانی ندارند، و چیز خاصی از جنس معنی تولید نمی‌کنند. یعنی خلاصه بگویم، آنهایی که [[قلبم]] زیادی دارند و قلبم زیادی تولید می‌کنند، مستقل از این که با کدام ایده‌ی من موافق یا مخالف باشند، معمولا دوستانم هستند و معمولا با کلیت ایده‌هایم موافقت دارند. به عبارت ساده‌تر، آنهایی که تخصصی دارند و محبوبیتی و ردپایی ماندگار و نیکو از خودشان به جای گذاشته‌اند و به اصطلاح «آدم حسابی» هستند، معمولا در قطب موافقان جای می‌گیرند و در قطب مخالف -یعنی آنهایی که با شخص من مخالفتی دارند- بسیار به ندرت از این طبقه از افراد دیده می‌شود. این را هم بر اساس موضع‌گیری شخصی‌ام نمی‌گویم یا حقیقتِ مخالف بودنِ مخالفان را در ارزیابی «آدم حسابی» بودن‌شان دخالت نمی‌دهم، چون [[قلبم]] امری رسیدگی‌پذیر و عینی است و بازتاب آن را هم در نیکنامی و بدنامی افراد می‌توان در سطحی اجتماعی دید و درباره‌اش آمار گرفت. حالا ببینیم در این طیفی که دو قطب موافق و مخالف را به هم وصل می‌کند، چند جور مخالف دارم.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
===مخالفان دوست داشتتنی===&lt;br /&gt;
۳. مهمترین و قابل‌اعتناترین رده از مخالفان من، کسانی هستند که با یک ایده یا باور یا الگوی رفتاری من مخالف هستند. این افراد کسانی هستند که دقیقا می‌دانند به چه دلیلی با چه چیزی مخالفت دارند و معمولا پیشنهادی روشن هم به عنوان جایگزین در ذهن دارند. مثلا ممکن است کسی فلان نظریه‌ی من درباره‌ی پویایی [[قدرت]] در عصر هخامنشی را نادرست بداند، یا سختگیری‌های اخلاقی‌ام در برخی زمینه‌ها را ناروا و غلط بداند، یا روش‌شناسی سیستمی‌ای که طبق آن می‌اندیشم را نامعتبر قلمداد کند. در تمام این موارد، کسی هست که با امری مشخص و روشن که من دارنده یا آفریننده‌اش هستم مخالفت دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این رده از مخالفان آنهایی هستند که دوستشان دارم. تقریبا همه‌ی کسانی که در این طبقه دیده‌ام، به واقع دوستان من هم هستند، یعنی مهری به ایشان دارم و این حس دوطرفه هم هست. این گروه کسانی هستند که می‌توانند پدیداری به نام ایده یا کردار را از شخصی به اسم شروین جدا کنند، درباره‌ی آن [[داوری]] [[عقلانی]] و شفافی داشته باشند، و حد و مرز مخالفتشان را به حریم داوری‌شان محدود کنند. معمولا مخالفت در این سطحِ ایده‌ها بین دو تن امری متقارن است. یعنی معمولا وقتی فلان ایده یا راهبرد یا الگوی رفتاری مرا نادرست می‌داند، من –چون مال خودم را درست می‌دانم- جایگزینِ پیشنهادی او را نادرست قلمداد می‌کنم. به تعبیری در این سطح، ما دو نفر را داریم که به شکلی [[متقارن]] درباره‌ی یک موضوع با هم اختلاف نظر دارند و هریک دیگری را بر خطا می‌داند و خود را محق می‌بیند. با این وجود، تا جایی که به من مربوط می‌شود، این که کسی فکری یا رفتاری اشتباه داشته باشد، و بر همان مبنا الگوی مرا خطا بداند، تنها در حد امری آموزنده و بازخوردی تامل‌آمیز مهم است، و نه بیش از آن. یعنی اگر این حقیقت را بپذیریم که مردمان به اشکال گوناگونی می‌اندیشند و رفتار می‌کنند، آن وقت به همه حق خواهیم داد که هر از چندی اشتباه کنند، و بر همین مبنا حق هم خواهند داشت که کردارها یا افکار دیگری را اشتباه بدانند و با آن مخالفت کنند، حتا اگر آن ایده‌ها و کارها (از دید فاعل‌شان) درست و نیک باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این رده‌ی نخست از مخالفان، معمولا دوستان خوب من هستند. خالی از اغراق است اگر بگویم در میان دوستان نزدیک من، که البته بیشترشان در بیشتر امور با من توافق دارند، یک رده‌ی دوست داشتنی و پایدار هم هست که از دوستانِ مخالف تشکیل یافته است. کسانی که با رویکرد علمی‌ام، نتایج نظری‌ام، الگوهای کردارم، یا معیارهای داوری‌ام مسئله دارند و با آن مخالفت می‌کنند. با این وجود به ایشان مهر دارم و به من مهر دارند و دوستی پربار و لذت‌بخشی را با هم تجربه می‌کنیم. دوستی‌ای که البته از شور و شر و باروریِ ارتباط با موافقان، که از همکاری و هم‌جبهه‌بودن بر می‌خیزد، تهی است. اما از بازخورد دادن و گرفتن، و اشاره‌های صریح و بیدار کننده به گوشه و کنارهای تاریک و نااندیشیده‌ی کردار و اندیشه انباشته است و از این رو تأمل‌برانگیز است و آموزنده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مخالفانی که در این طبقه‌ی ارجمند جای می‌گیرند، دو ویژگی مهم دارند. اول آن که دقیقا می‌دانند با چه چیزی مخالف هستند. اگر با نظریه‌ای مخالفت می‌کنند، کتابها و مقاله‌های مربوط به آن را خوانده‌اند و محتوای آنچه می‌گویم را فهمیده‌اند. اگر با رفتاری مخالفت دارند، آن را نزد من دیده‌اند و برداشتهایشان از شنیده‌ها و تصورات و دریافتهای نامستقیم ناشی نشده است. یعنی مخالفت‌شان با من به چیزی واقعی در جهان بیرونی مربوط می‌شود که آن چیز با من هم ارتباطی تنگاتنگ دارد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
===مخالفت عقلانی و نه هیجانی===&lt;br /&gt;
دوم آن که وقتی مخالفت می‌کنند، هیجان‌زده نیستند. یعنی با چیزی مبهم همذات‌پنداری نمی‌کنند و روی پای خودشان ایستاده‌اند. من شخصا از این که کسی باور نادرستی داشته باشد یا کاری خطا انجام دهد خیلی هیجان‌زده نمی‌شوم. ممکن است کارش برای من و دیگران خطرناک و تهدید کننده و زیانکارانه باشد و برای دفع آن تمام نیروی خود را بسیج کنم، اما این امر به ندرت رخ می‌دهد و باز هم برانگیختگی [[عاطفی]] چندانی ندارد. مردم معمولا درباره‌ی اموری که به زندگی خودشان مربوط است رفتارهای نادرست مرتکب می‌شوند و ایده‌ها و افکاری دارند که در نهایت به خودشان ارتباط دارد و نه دیگران. این که خطایی در این زمینه رخ دهد البته جای دریغ دارد، اما دلیلی برای خشمگین شدن و ترسیدن و هیجان‌زده شدن به دست نمی‌دهد. این رده از مخالفان من هم چنین هستند، یعنی بابت خطاهایی که شاید مرتکب شوم، به شکلی نامعقول شور و حرارت نشان نمی‌دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گذشته از این طبقه‌ی گرانمایه و مهم از مخالفان که برای من همواره منبع الهام و آموختن بوده‌اند، سه رده‌ی دیگر از مخالفان را هم دارم که متاسفانه بدنه‌ی جمعیت مخالفان مرا تشکیل می‌دهند. اینان کسانی هستند که بیشتر با شخص من مسئله دارند تا کردارهایم یا افکارم. یک دسته آنهایی هستند که نق می‌زنند، گروهی دیگر هستند که غر می‌زنند، و سومین رده مخالفین حرفه‌ای هستند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴. یک گروه از مخالفان من، با چیز مشخصی مخالفت می‌کنند، اما دلیل مخالفت‌شان درست روشن نیست. یعنی نه پیشنهاد بهتری برایش در آستین دارند، و نه وضع خودشان در آن زمینه بهتر است. اینها کسانی هستند که معمولا مهری هم میان‌مان وجود دارد و چه بسا انگیزه و نیت بدی هم نداشته باشند. اما به طور کلی در زندگی‌شان از چیزهایی ناراحت هستند، که معمولا هیچ ارتباطی هم به من و افکار و اعمالم پیدا نمی‌کند، با این وجود چیزی در این افکار و اعمال برایشان تداعی کننده یا آماج می‌نماید و به این ترتیب شروع می‌کنند به مخالفت کردن. آن هم در شرایطی که معلوم نیست در برابر آنچه نفی می‌کنند، چه چیزی را می‌خواهند بنشانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نق زدن معمولا از اشتباه گرفته شدنِ چیزی با چیزی دیگر ناشی می‌شود. یعنی نق‌زننده از جایی ناراحت است و بعد با دستمایه قرار دادنِ چیزی بی‌ربط در فردی دیگر، از راه مخالفت با دیگری نوعی جبرانِ روانشناختیِ پیچیده را تجربه می‌کند. نق زدن به همین دلیل نوعی برانگیختگی هیجانی ناهشیارانه است و زود ظهور می‌کند و زود منتفی می‌شود. نق زدن در ضمن نوعی عادت هم هست. یعنی کسانی که در زندگی شخصی خودشان با مسائلی دست به گریبان‌اند و توان رویارویی با آن را ندارند، می‌کوشند با بند کردن به چیزهایی در فضاهایی امن‌تر و مخالفت کردن با اموری بی‌ربط در فضاهایی بی‌ربط، آن انفعال پیشین‌شان را جبران کنند. به تجربه دیده‌ام که بهترین راه برخورد با این رده از مخالفان، نادیده انگاشتن است. چون معمولا این تمایل به نق‌زنی زودگذر است، و گهگاه معلوم می‌شود که فاعل این کار به خاطر وجود نوعی حس اعتماد و امنیت در فضای شخصی کسی که نیکخواه می‌داند، نق زدن در آن حریم را روا می‌پندارد. نق‌زنندگان را باید نادیده گرفت و راه را برای ترمیم اختلالهای ناشی از نق‌زدگی گشوده داشت، و کوشید تا نارضایتی افراد به آماجهای واقعی‌اش متوجه شود، و نه قلابهایی در من.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵. یک رده‌ی دیگر، کسانی هستند که غر می‌زنند. غر زنندگان الگویی پیچیده‌تر دارند. آنها از موضوعی به موضوعی دیگر می‌پرند و اصولا مبنای مخالفت برای‌شان آنقدر اهمیت ندارد که خودِ نفسِ مخالفت! در واقع بیشتر مواقع اصلا معلوم نیست غر زنندگان با چه چیزی مخالفت دارند. در بیشتر موارد، آنها الگویی از رفتار یا اندیشه را آماج حمله قرار می‌دهند که خودشان به شدت همان را دارند و چه بسا که شخص مورد حمله‌شان فاقد آن باشد. غر زدن نوعی عمل فعال و اندیشیده شده است و با واکنش هیجانیِ منتهی به نق متفاوت است. یعنی تنها از هیجان عاطفی بر نمی‌خیزد، هرچند همواره با آن آغشته و از آن انباشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غر زدن در سطحی سیاسی عملی حسابگرانه است. کسی که غر می‌زند، می‌کوشد تا با مخالفت با کسی که به نظرش شخصیت مهمی است، خود را در انگاره‌ی وی سهیم سازد. متاسفانه این روزها جامعه‌ی روشنفکری ما پر است از ازدحام کسانی که با فیلسوفان و ادیبان و دانشمندان و در کل آدمهای نامدار و مطرح مخالفت دارند. اگر الگوی مخالفت‌شان تحلیل شود، می‌بینیم که ایشان خود موضع روشن یا جبهه‌ی استواری در برابر چیزها ندارند. خودِ عملِ مخالفت کردن است که برایشان هویت‌بخش است. از دید این رده از مخالفان، اشتراک در هویتِ شخصیتهای خوشنام و بزرگ، از راههای طبیعی و قد کشیدن تا مرتبه‌ی ایشان ممکن نیست، و از این رو باید به زور هم که شده خویشتن را در فضای اطراف آنها مطرح کرد، حتا به قیمت مخالفتی که به سطح غر غر کردنی نامفهوم فرو کاسته شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسانی که به این شیوه مخالفت می‌کنند، بسیار به کسانی شباهت دارند که بر آثار باستانی یا درختان کهنسال اسم خود را می‌کَنند. و راستش را بخواهید تا جایی که من دیده‌ام، بروز رفتارهایی از این دست شاخص خوبی برای تشخیص افراد غرغروست! کسی که با خطی نازیبا، اسم نامهم و فراموش شدنیِ خودش را بر یادمانی تاریخی یا چشم‌اندازی پرعظمت حک می‌کند، در اصل خواهانِ سهیم شدن در شکوه و بزرگیِ آن است. اما از بضاعت و توان کافی برای رشد کردن تا آن پایه و برساختن چیزی در آن مرتبه برخوردار نیست، و بنابراین راه ساده را بر می‌گزیند و می‌کوشد تا مثل اسکندر با شمشیر گره‌ی گوردیوس را باز کند. غافل از این که گشودن گره‌ی بزرگی و «حضور»، معمایی است پیچیده و عمیق که تنها با ممارست و تلاش پیگیر ممکن می‌شود. راه میان‌بری در این میان وجود ندارد. به همین دلیل هم شیوه‌ی غُرزنندگان به توالی غم‌انگیزی از شکستهای پیاپی منتهی می‌شود. ایشان به همین دلیل مدام از موضوعی بر موضوعی، و از شخصی دیگر می‌پرند، تا با مخالفت مداوم‌شان حضور خود را بر پرده‌ی هستی اثبات کنند، و هربار چون نتیجه‌ای از آن به بار نمی‌نشیند، ناگزیر می‌شوند شکاری تازه و دستمایه‌ای نو را بجویند و هدف قرار دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۶. در نهایت، رده‌ای از مخالفان حرفه‌ای را داریم که برای این کار پول می‌گیرند! یعنی استخدام می‌شوند تا با پشتوانه‌ای سیاسی یا عقیدتی با کسی مخالفت کنند. این افراد اصولا به آرا و اندیشه‌ها و الگوهای رفتاری کاری ندارند، و به شخص، همچون عاملی تاثیرگذار در سطح اجتماعی می‌پردازند. این مخالفان حرفه‌ای کارگزاران یک ماشین اجتماعی سلطه هستند، و به همین دلیل تنها در سطحی اجتماعی عمل می‌کنند. لایه‌های فرهنگی و روانشناختی از دید ایشان نامفهوم و تیره است، و از این رو شاخصهایی که بر مبنای آن بازی خود را پیش می‌برند، بر مبنای ارتباط با نهادها استوار شده و رمزگان اعتباربخشی مانند پول و مقام و مشابه اینها را به کار می‌گیرد. بسط فضای ریاکاری و کین‌توزی در فضای جامعه‌ی ما، باعث شده که نمودی نازیبا از این نوع مخالفت که همان زیرآب‌زنی و سعایت باشد، در کشورمان سخت ریشه‌دار گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مخالفان حرفه‌ای از هر ابزاری برای ابراز مخالفت استفاده می‌کنند و معمولا برنامه‌ای و نقشه‌ای حساب شده و سنجیده دارند. هدفشان با هدفِ ماشین سلطه یکی است. پس از هر شیوه‌ای استفاده می‌کنند تا «نشنیده ماندن» یک ایده یا «ندیده گرفتن» یک شخص ساز و کارهای هنجارین و جا افتاده‌ی جریان قدرت را تضمین کند. ایده‌های نو و شخصیتهای نیرومند، در لایه‌ی اجتماعی تکانی ایجاد می‌کنند و پویایی‌ای می‌آفرینند که به سادگی توسط نهادهای حافظ نظم همچون اغتشاشی تعبیر می‌شود. از این رو ماشین سلطه‌ای که هنجارسازی کردار اعضای جامعه را بر عهده دارد و مرزبندیِ باید/نبایدهای اجتماعی را انجام می‌دهد، از هر ابزاری بهره می‌جویند تا دامنه‌ی نفوذ این منش‌های معنادار و شخصیتهای نیرومند و تاثیرگذار کمتر شود. کارگزاران این سیستمِ خودتنظیم‌گر، ممکن است خود بر وظیفه و نقشی که بر عهده دارند آگاه باشند، یا همچون مهره‌ای غافل سوگیری‌های سلطه‌مدارانه را بازتولید کنند. اما در هر دو صورت، ماشین سلطه برای این مخالفان حرفه‌ای پاداشی از جنس اعتبار معنوی یا اقتدار سازمانی یا لذتِ صاف و ساده فراهم می‌آورد، یا دست کم آن که این مخالفان حرفه‌ای گمان می‌کنند چنین وعده‌ای برآورده خواهد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماهرترین و پیگیرترین شکل از مخالفت، که به سادگی از شخص به ایده به کردار و از کردار به ایده به شخص تعمیم می‌یابد، نزدِ آنانی یافت می‌شود که از راهِ غر زدن مخالفت می‌کنند. از این رو معمولا مخالفان حرفه‌ای از میان غرزنندگانِ کامیاب و صاحب سبک دست‌چین می‌شوند. وظیفه‌ای که در این موقعیت بر دوش این کارگزاران سلطه است، تفاوت چندانی با رفتار طبیعی و معمولی‌شان ندارد. ایشان قرار است در همان راستای کاستیهای اجتماعی و گره‌های روانی‌ای که دارند عمل کنند،‌ اما سنجیده‌تر و هماهنگ‌تر و به این ترتیب موفق‌تر و کارآمدتر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۷. تاریخ فرهنگ ایرانی در یک و نیم قرن گذشته، بیش از هرچیز تاریخ مخالفتهای ناسالم و معیوب بوده است. کشمکش دانشمندان، سیاستمداران، باورمندان، رهبران اجتماعی، هنرمندان،‌ و حتا ادیبان و شاعران و نویسندگان وقتی از این زاویه نگریسته و با این معیارها رده‌بندی شود، انبوهی از غرغرهای دشمن‌خوی، اندکی نق‌های پیوسته، و موارد نادری از نقدهای عقلانی و مخالفت‌های اندیشمندانه را در دستمان باقی می‌گذارد. به خصوص از ابتدای دهه‌ی ۱۳۳۰ خورشیدی، جریانی از این مخالفتِ بی‌مایه‌ی فراگیر را تقریبا به شکل ضربدری میان همه‌ی چهره‌های نامدار می‌بینیم. در صدر مشروطه شخصیتهایی مثل ذکاءالملک فروغی و ملک‌الشعرای بهار با هم مخالفت نظری و حتا دشمنی سیاسی داشتند، و با این وجود با شخصیت هم مشکلی نداشتند و برخوردشان با هم منصفانه و گاه مهرآمیز بود. تنها سی سال بعد، با غوغاسالاری و هیاهوی بی‌معنایی روبرو هستیم که هر دو چهره‌ی نامدار قابل تصوری را به طور ضربدری به هم مربوط می‌سازد و حمله به شخصیت و اخلاق و زندگی خصوصی و عقاید شخصی را به جای نقد عقلانی به خورد ملت می‌دهد. این الگو که در ابتدای عصر مشروطه تنها رگه‌ای بی‌رمق و حاشیه‌ای از شب‌نامه‌های منتشر شده در شهرهای بزرگ را شامل می‌شد، بعد از دو نسل به گفتمان غالب جامعه‌ی روشنفکری ایران بدل شد، و در نهایت تا به امروز تا حد گفتمان غالب همگانی توسعه یافته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تجربه‌ی تاریخی نشان داده که نق، غر و مخالفت حرفه‌ای در مسیر تاریخ ماندگار نیستند، و تنها تاثیرشان دست بالا محروم ماندن یک نسل از اطرافیانِ شخصیتها و ایده‌های مهم است. بر این مبناست که من هم گذشته از مخالفتهای نقد کنندگان عاقل، باقی حالات را به چیزی نمی‌گیرم و چه بسا به نظر برسد که نسبت به شنیدن نق و غر و مخالف‌خوانی‌های اداری و رسمی گوشی ناشنوا دارم. اما حقیقت چنین نیست. یعنی اتفاقا با چشمی ریزبین و گوشی شنوا همه نوع مخالفت را می‌شنوم و ارزیابی می‌کنم، زیرا چه بسا که در میان انبوه غرغرها و نق‌نق‌ها و حمله‌های سازمان یافته، چیزکی هم به خودانگاره‌ام مربوط شود و مطلبی از آن بیاموزم. اما این توجه باز هم از جنس تأمل در نفس است و از این رو به درگیر شدن با مخالفان یا پاسخ‌گفتن به ایشان منتهی نمی‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آنجا که شائبه‌ای یا ردپایی از نقدی عقلانی یافت می‌شود، وظیفه حکم می‌کند که پاسخی متین و معقول داده شود تا اگر هم ماجرا چیزی جز داوری‌ای منصفانه است، برای ناظران نمایان شود. اما گذشته از این، تنها میل به دانستن باقی می‌ماند، و البته رصد اعتبار و کارآیی و دامنه‌ی تاثیر ایده‌هایم، که همگی در سکوت می‌توانند انجام پذیرند، و در سکوت بهتر انجام می‌پذیرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این رده‌بندی از مخالفان را از آن رو در اینجا صورتبندی کردم که به نظرم درباره‌ی همگان کاربرد دارد. همه‌ی شخصیتها و همه‌ی ایده‌ها با مخالفانی سر و کار دارند که به نظرم در همین چهار رده می‌گنجند. برای هرکسی که فکری دارد و وضعیتی بهتر از آنچه که هست را آماج کرده است، لازم و سودمند است که مبنای مخالفت را بشناسد، و با تفکیک کردن‌شان، وارسی ماهیت و محتوایشان، و تحلیل ساختار و سازمان‌یافتگی و ویژگی‌های تولید کنندگان‌شان درکی عمیقتر از جایگاه خویش در لایه‌های فرهنگی و اجتماعی به دست آورد. از این برای دوستانم پیشنهادی دارم: مخالفان‌تان را بشناسید، ارزیابی‌شان کنید، و بی‌طرفانه و منصفانه به رده‌بندی‌شان همت گمارید، درست همانطور که طبیعی‌دانی گیاهان و جانوران و سنگها را بررسی و رده‌بندی می‌کند، بی آن که از زشتی فلان زالو خشمگین یا از رنگ بهمان پروانه شادمان شود. ساختار و آرایش و چینش مخالفان، در هر لحظه، بازتابی از نوع و شدت تاثیرگذاری «من» و «اندیشه‌ی من» را به دست می‌دهد و چگونگی چفت و بست شدن‌اش با نهادهای اجنماعی را باز می‌نمایاند و از این رو سخت کارگشا و آموزنده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما در پایان پیشنهادی هم دارم برای مخالفان، و اندرزی: پیشنهاد آن است که از غر زدن، نق زدن و مخالفت حرفه‌ای دست بردارید، چون به تجربه دیده‌ایم که این کردارها از نظر اخلاقی زیانکارانه و ناپسند و «بد» هستند و از نظر عملیاتی هم فاعلانشان را به موجوداتی تلخ و خشمگین و ناخوشایند بدل می‌کنند. یعنی این الگوی رفتاری نه برای خودشان نیک و مفید است و نه برای دیگران. اندرز هم آن است که به جای این کارها، به نقد، یعنی مخالفت عقلانی و روشن و سنجیده و درست بپردازید. کاری که بسیار دشوارتر است و از هرکس هم بر نمی‌آید، اما اگر راهی برای رشد و بالیدن خویش یا تاثیرگذاری بر دیگری باشد، همین است.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mehrdad.akhavan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AF%D8%B1%D8%A2%D9%85%D8%AF%DB%8C_%D8%A8%D8%B1_%D9%85%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%81%E2%80%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C&amp;diff=5683</id>
		<title>درآمدی بر مخالف‌شناسی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AF%D8%B1%D8%A2%D9%85%D8%AF%DB%8C_%D8%A8%D8%B1_%D9%85%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%81%E2%80%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C&amp;diff=5683"/>
		<updated>2024-08-05T03:14:27Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mehrdad.akhavan: /* خودانگاره ام */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;فصلی از کتاب خردنامه: [[جلد نخست: نوشتارهایی درباره‌ی نظریه‌ی زروان و هویت ایرانی]]&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
۱. از قدیم و ندیم گفته‌اند که اصولا دو جور آدم وجود دارد: موافق و مخالف!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این تقسیم‌بندی ساده‌لوحانه همان است که در نهایت به گزاره‌ی ابلهانه‌ی «هرکس با من نیست بر من است» منتهی می‌شود. اما اگر کمی عمیقتر به قضیه بنگریم، می‌بینیم که در اینجا هم مثل همه‌ی [[جفتهای متضاد معنایی]]، طیفی در میانه‌ی این دو قطبِ ضد هم داریم. یعنی می‌توان با کمی ساده‌انگاری، تمام مردم روی زمین را بر اساس ارتباطشان با یک شخص یا اندیشه، بر روی طیفی گنجاند که دو قطبش موافق و مخالف است. یعنی به ازای هر نظریه، ایده، باور یا شخصی، می‌توان اندکی از مردم را یافت که در دو قطبِ افراطیِ یکسره موافق یا یکسره مخالف قرار بگیرند، و بعد در میانه‌ی این طیف جمعیتی انبوه‌تر را می‌بینیم که تا حدودی موافق یا مخالف هستند، و البته بیشترین شمار هم در میانه‌ی طیف است و ایشان بخش عمده‌ی مردم کره‌ی زمین هستند که اصولا درباره‌ی موضوع یاد شده موضع‌گیری خاصی ندارند و چه بسا از آن بی‌خبر هم باشند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درباره‌ی من هم (به عنوان یک شخص) و آرای من (در مقام یک دستگاه نظری) هم قاعده‌ای که گفتم صدق می‌کند. یعنی وقتی به پیرامون خود نگاه می‌کنم، همین رده‌بندی را در میان مردمان می‌بینم. یعنی عده‌ای موافق و مخالف هستند و عده‌ای بیشتر که کمابیش موافق یا مخالفند و چند میلیارد نفری هم هستند که اصولا از وجود بنده و آرا و نظراتم هیچ خبری ندارند و ان‌شاءالله که آنها هم کم کم با این امر مهم آشنا می‌شوند و جای خودشان را بر این طیف به شکلی فعال‌تر انتخاب می‌کنند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما انگیزه‌ی نوشتن این سطور آن که از دیرباز برایم فهم این که چرا کسی با من موافق یا مخالف می‌شود، مهم و جالب بوده است. از یک طرف به این دلیل که به هر صورت در معرض کردارهای برآمده از این موضع‌گیری بوده‌ام، و از طرف دیگر از آن رو که رفتارهای موافقان و مخالفان به نظرم جالب و قابل‌مطالعه می‌رسیده است. خلاصه آن که بعد از مدتی طولانی بررسی این ماجرا، به نتایجی در باب علم مخالف‌شناسی رسیدم که قصد دارم این دستاوردها را با شما شریک شوم. راستش در دو سال گذشته جهشی را در لایه‌بندی مخالفانم تجربه کرده‌ام که این آخرِ سالی وقت خوبی برای بازبین و نتیجه‌گیری از آن است. یعنی وقتی به کارنامه‌ی سال تقریبا گذشته می‌نگرم، می‌بینم که یک لایه‌ی جدید از مخالفان در پیرامونم پدیدار شده‌اند و این امری است که به گزارش کردن‌اش می‌ارزد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
===نکات مقدماتی===&lt;br /&gt;
====افراد خنثی====&lt;br /&gt;
نخست باید چند نکته‌ی مقدماتی را گوشزد کرد. اول این که درباره‌ی اشخاص، آرا و اموری که خنثا و بی‌اهمیت هستند، میانه‌ی این طیف بیشترین حجم را به خود اختصاص می‌دهد و دو قطبِ موافق و مخالف کمابیش خالی می‌ماند. مثلا مرحوم مادربزرگ یکی از دوستان من که پیرزنی مهربان و خانه‌نشین بود و کاری هم به کار کسی نداشت، در عمل جز سه چهار نفر که همه هم فک و فامیل و همسایه‌اش بودند، مخالفی نداشت. در این عده‌ی انگشت شمار هم مضمون مخالفت در این حد بود که چرا بی بی خانم کشک زیاد در آش می‌ریزد و جلوی نوه‌اش را نمی‌گیرد که یواشکی در باغچه‌ی آپارتمان جیش نکند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مقابل، هرچه تاثیرگذاری کسی در جهان پیرامونش بیشتر شود، قطبهای موافق و مخالف هم به تدریج پرزورتر و نیرومندتر می‌شوند. به شکلی که با نگریستن به تراکم جمعیت در دو قطب موافق و مخالفت می‌توان تا حدودی درباره‌ی تاثیرگذاری یک ایده یا شخص داوری کرد. گاهی ممکن است تاثیر افراد یا ایده‌ها مقیاسی جهانی به خودش بگیرد و نظریه‌هایی علمی مثل تکامل یا کوانتوم مکانیک زاده شود که ابتدا همه با آن مخالفت می‌کنند و چند دهه بعد تقریبا همه با آن موافق‌اند و یا مذاهب و ایدئولوژی‌هایی که ممکن است دو جبهه از موافقان و مخالفان متعصب را در زمانی دراز به صف‌آرایی در مقابل هم وا دارد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[قلبم]]====&lt;br /&gt;
دومین نکته این که دو سرِ این دوقطبی درباره‌ی افراد تاثیرگذار به ندرت متقارن است. یعنی اندک‌اند کسانی که شمار موافقان و مخالفان‌شان هم زیاد و هم به یک اندازه باشد. معمولا شمار موافقان و مخالفان بعد از نوسان‌هایی که از عواطف و هیجانها و شرایط موضعی ناشی می‌شود، در جایگاهی آرام می‌گیرد و به تعادلی دست می‌یابد. در این موقعیت یا موافقان بیشتر هستند و یا مخالفان، و البته این هم امری پویاست و ممکن است با گذر زمان و روشن شدن حقایق نو یا از یاد رفتن حقایق کهنه، این تعادل به نقطه‌ای تازه منتقل شود. به نظر من، متغیرهای اصلی حاکم بر این تعادل عبارتند از [[قدرت]]، [[لذت]]، [[بقا]] و [[معنا]] ([[قلبم]]). یعنی مردمان بر مبنای مقدار قلبمی که فکر می‌کنند فلان شخص یا ایده برایشان تولید کرده (یا در ایشان ضایع کرده) با او موافقت یا مخالفت می‌کنند. در ابتدای کار تردید و نوسانی برای تصمیم‌گیری در این زمینه وجود دارد. اما به تدریج توافقی در این زمینه شکل می‌گیرد و بنابراین عده‌ی زیادی (با ارزیابی گاه درست یا معمولا غلط) در یک سرِ این طیف جمع می‌شوند و عده‌ای کمتر (با همین درجه از ارتباط با حقیقت) در سرِ دیگر مقابلشان صف‌آرایی می‌کنند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====همذات‌پنداری====&lt;br /&gt;
سوم این که همذات‌پنداری کلیدِ موافقت و مخالفت است. یعنی اساسِ موضع‌گیری افراد بر مبنای ارتباطی است که شخصی یا ایده‌ای با خودانگاره‌شان برقرار می‌کند. هرچه شخص یا ایده‌ای بیشتر با «[[من]]» همذات و همسان انگاشته شود، موافقت من شدیدتر و هرچه بیشتر برای هویت من مخرب باشد، مخالفتم پرشورتر خواهد بود. از آنجا که مردمان معمولا تصویری محو و مبهم از خود دارند و خودانگاره‌های خلق خدا روشن و شفاف و سنجیده و نقد شده نیست، معمولا این همذات‌پنداری‌ها یا ضدهمذات‌پنداری‌ها بر مبنای تقلید از دیگران یا پیروی از هنجاری اجتماعی انجام می‌پذیرد و نه برداشتی سنجیده و خودآگاه و عقلانی.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خودانگاره ام===&lt;br /&gt;
۲. بعد از این صغری و کبری چیدن‌ها، می‌رسیم به رده‌بندی مخالفان. پیش از ورود به این بحث، دو الگو را که باعث شده تا این رده‌بندی به این شکل انجام شود را گوشزد کنم. اینها الگوهایی است که من درباره‌ی خودم یافته‌ام و بابت‌شان شادمانم و راستش بخشی از آن را نتیجه‌ی توجه به انتقادها و نگریستن به دیگری و مدیریت کردن فضای عمومی اطرافم می‌دانم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اولین نکته آن که به نظر خودم، من آدمی هستم که فکرهای «خوبی» دارم و کارهای «خوبی» هم می‌کنم! معیار نهایی ارزیابی‌ام درباره‌ی اندیشه‌ها و افراد و کارها، محتوای [[قلبم‌]] ای است که به [[هستی]] می‌افزایند. یعنی این که فلان آدم، فلان ایده یا فلان کار چقدر بر محتوای [[قدرت]]، [[لذت]]، [[معنا]] یا [[بقا]] ی [[گیتی]] افزوده یا از آن کاسته است. بر این اساس، فکر می‌کنم – و می‌توانم به طور تجربی و تحلیلی نشان دهم- که دستگاه نظری‌ای که در حال پرداختن‌اش هستم، و کارهایی که بر آن اساس می‌کنم، در نهایت احتمال سالم بودن، شادمان شدن، نیرومند ماندن و معنادار گشتن زندگی آدمها را بالا می‌برد. به بیان دیگر، فکر می‌کنم هرکس به عنوان یک منظومه‌ی منسجم، با چشم‌پوشی از خطاهای موضعی و نوسان‌های کاتوره‌ایِ نامهم، به قدر کافی جدی و دقیق درباره‌ی ایده‌ها و کردارهایم بنگرد، قاعدتا باید با من موافق باشد!&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====زنده باد مخالف====&lt;br /&gt;
اما نمی‌خواهم از این گزاره‌ی ابطال‌ناپذیر که به سادگی دستمایه‌ی خودشیفتگی و استبداد رأی می‌شود،‌ پیشتر بروم. یعنی واقعا باور دارم که شواهدی عینی و ملموس و رسیدگی‌پذیر وجود دارد که ایده‌ها و کردارهایی «خوب» (یعنی افزاینده‌ی [[قلبم]]) را تولید می‌کنم، و معیاری بیرون از این چهارتا هم برای تعریف «خوب» در کار نیست. با این وجود این را هم بی‌شک می‌پذیرم که شاید اصولا در تمام مواردی که اندیشیده‌ام، اشتباه کرده باشم (هرچند بین خودمان باشد، قدری بعید است!). با این ترتیب، هم به دیگران حق می‌دهم با من مخالف باشند، و هم تا جایی که فکر می‌کنند ایده‌ها یا کارهایم [[قلبم]] را کاهش می‌دهد، با ایشان همدلی دارم و پا به پایشان حاضرم دنبال نقاط بروز خطا در خویشتن بگردم. پس قصد ندارم از گزاره‌ای که ذکر شد، این نتیجه‌ی نادرست و بسیار رایج و مشهور را بگیرم که «هرکس با من مخالفت می‌کند، بی‌توجه و نادان و غافل است». نه خیر، بنده مخالفانی دارم و بسیاری‌شان هم حرف حساب می‌زنند و با این وجود من معتقدم راهی عقلانی برای دستیابی به دیدگاهی مشترک با ایشان وجود دارد. اما این شرایط درباره‌ی تمام مخالفانم صدق نمی‌کند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
====دوگروه مخالف====&lt;br /&gt;
افراد مخالف من به دو رده‌ی کاملا متفاوت تقسیم می‌شوند. یک عده با برخی از ایده‌ها، نظریات یا نتیجه‌گیری‌های من مخالفتاند، و برخی دیگر با خودِ من (در مقام یک شخص) به مثابه امری کلی و بسیط و یکپارچه مخالفت دارند. یکی از بزرگترین افتخارات من آن است که این دو گروه بر هم افتادگی چندانی ندارند. یعنی تقریبا همه‌ی آنهایی که به شکلی روشن و شفاف و سنجیده با آرای من مخالف‌اند، در عین حال دوستانم هم هستند و اختلاف نظر میان‌مان منتهی به اختلال در روابط دوستانه و مهری که به هم داریم نشده است. این البته به جای خود باقی است که من آرای ایشان را نادرست می‌دانم و ایشان هم نظر مشابهی درباره‌ی آرای من دارند، اما با «شخص» هم مشکلی نداریم. آنهایی که با شخص من مخالفت دارند، تا جایی که دیده‌ام، اصولا به شکل دقیقی نمی‌دانند چه می‌اندیشم و چه می‌گویم، و به همین دلیل به شکل مبهم و مه‌آلودی با هرچه که می‌گویم به خاطر سرچشمه‌ی صدور سخن و نه محتوای آن، مخالفت می‌کنند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نکته البته راست است و درست که مخالفت کردن، اگر در معنای نقد کردنِ عقلانی و موضع‌گیری نظری و اخلاقی فهم شود، مبنای تمام پویایی‌های پهنه‌ی [[فرهنگ]] است. یعنی اندیشمندان با نقد آرای پیشینیان معانی تازه تولید می‌کنند و مردمان با خرده‌گیری و نقد ارزش اخلاقی کردارهای دیگران به فهمی عمیقتر از اخلاق خویش دست می‌یابند. اما اینها تنها به تأمل در نفس می‌انجامد و روندی است که «[[من]]» را آماج می‌کند و آرای من و معیارهای اخلاقی من را وارسی می‌کند و تکامل می‌بخشد و می‌بالاند. بخشی از آرا و اعمال که به دیگری مربوط است، تنها به عنوان دستمایه‌ای برای این تأمل ارزش دارد و به خودی خود، تا جایی که چیزی را در من دگرگون نسازد، با عرصه‌ی نقد ارتباطی برقرار نمی‌کند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
====مخالفت شخصی؟؟====&lt;br /&gt;
راستش من اصولا درست نمی‌فهمم چطور ممکن است کسی با یک شخص مخالفت داشته باشد. چون به نظرم داوری اخلاقی یا شناختی که قاعدتا باید مبنای موافقت و مخالفت را بر ‌‌سازد، هیچ کدام به شخص ارجاع نمی‌دهند. مخالفت اخلاقی من با کردارهاست و مخالفت شناختی‌ام با منشها و ایده‌ها. اشخاص ارتباطی اندام‌وار با ایده‌ها و کردارها برقرار می‌کنند. اما نمی‌توان [[دیگری]] را به یک یا چند کردار یا ایده [[فرو کاست]]. بنابراین با وجود این که خودم با خیلی از کردارها و ایده‌ها مخالف‌ام، و آنها را غیراخلاقی یا ناراست می‌دانم، اما با اشخاص مخالفتی ندارم. یعنی تا به حال هیچ کسی –هر چقدر هم خبیث یا ابله- را ندیده‌ام که جنبه‌های خوبی یا ایده‌های درستی هم نداشته باشد، یا گهگاه کارهای خوبی هم نکرده باشد. بر این مبنا، من با کسانی که مخالفت شخصی با من دارند، مخالفت شخصی ندارم. یعنی بسیاری از کردارهایشان را درباره‌ی خودم غیراخلاقی می‌دانم و بسیاری از آرا و عقایدشان را درباره‌ام نادرست می‌بینم، اما با کلیت‌شان به عنوان یک شخص مخالفتی ندارم و در کل هم فکر می‌کنم هرکس با «شخص» دیگری مخالفت می‌کند، ابتدا مشکلی با خودش دارد و یک ناسازگاری و اختلال درونی را دارد برون‌فکنی می‌کند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اغلب موافقانم قلبم بالایی دارند====&lt;br /&gt;
دومین چیزی که مایه‌ی شادمانی‌ام است آن که تا جایی که دیده‌ام یک جمعیت بزرگ موافق وجود دارد که شمارشان، موقعیت و اعتبار اجتماعی‌شان و دوامِ موافقت‌شان چندین و چند برابر مخالفان است. در مقابل، گروهی اندک از مخالفان در قطب مقابل قرار دارند که نیمه عمر مخالفت کردن‌شان هم چندان زیاد نیست. به عبارت دیگر، به لحاظ آماری، آنهایی که توانمند و شادمان و سرزنده و معناآفرین هستند، در جبهه‌ی موافقان جای می‌گیرند و در جبهه‌ی مخالفان آنهایی را می‌بینیم که معمولا افسرده و غمگین‌اند، توانایی و استعداد و قدرت چندانی ندارند، و چیز خاصی از جنس معنی تولید نمی‌کنند. یعنی خلاصه بگویم، آنهایی که [[قلبم]] زیادی دارند و قلبم زیادی تولید می‌کنند، مستقل از این که با کدام ایده‌ی من موافق یا مخالف باشند، معمولا دوستانم هستند و معمولا با کلیت ایده‌هایم موافقت دارند. به عبارت ساده‌تر، آنهایی که تخصصی دارند و محبوبیتی و ردپایی ماندگار و نیکو از خودشان به جای گذاشته‌اند و به اصطلاح «آدم حسابی» هستند، معمولا در قطب موافقان جای می‌گیرند و در قطب مخالف -یعنی آنهایی که با شخص من مخالفتی دارند- بسیار به ندرت از این طبقه از افراد دیده می‌شود. این را هم بر اساس موضع‌گیری شخصی‌ام نمی‌گویم یا حقیقتِ مخالف بودنِ مخالفان را در ارزیابی «آدم حسابی» بودن‌شان دخالت نمی‌دهم، چون [[قلبم]] امری رسیدگی‌پذیر و عینی است و بازتاب آن را هم در نیکنامی و بدنامی افراد می‌توان در سطحی اجتماعی دید و درباره‌اش آمار گرفت. حالا ببینیم در این طیفی که دو قطب موافق و مخالف را به هم وصل می‌کند، چند جور مخالف دارم.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
===مخالفان دوست داشتتنی===&lt;br /&gt;
۳. مهمترین و قابل‌اعتناترین رده از مخالفان من، کسانی هستند که با یک ایده یا باور یا الگوی رفتاری من مخالف هستند. این افراد کسانی هستند که دقیقا می‌دانند به چه دلیلی با چه چیزی مخالفت دارند و معمولا پیشنهادی روشن هم به عنوان جایگزین در ذهن دارند. مثلا ممکن است کسی فلان نظریه‌ی من درباره‌ی پویایی [[قدرت]] در عصر هخامنشی را نادرست بداند، یا سختگیری‌های اخلاقی‌ام در برخی زمینه‌ها را ناروا و غلط بداند، یا روش‌شناسی سیستمی‌ای که طبق آن می‌اندیشم را نامعتبر قلمداد کند. در تمام این موارد، کسی هست که با امری مشخص و روشن که من دارنده یا آفریننده‌اش هستم مخالفت دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این رده از مخالفان آنهایی هستند که دوستشان دارم. تقریبا همه‌ی کسانی که در این طبقه دیده‌ام، به واقع دوستان من هم هستند، یعنی مهری به ایشان دارم و این حس دوطرفه هم هست. این گروه کسانی هستند که می‌توانند پدیداری به نام ایده یا کردار را از شخصی به اسم شروین جدا کنند، درباره‌ی آن [[داوری]] [[عقلانی]] و شفافی داشته باشند، و حد و مرز مخالفتشان را به حریم داوری‌شان محدود کنند. معمولا مخالفت در این سطحِ ایده‌ها بین دو تن امری متقارن است. یعنی معمولا وقتی فلان ایده یا راهبرد یا الگوی رفتاری مرا نادرست می‌داند، من –چون مال خودم را درست می‌دانم- جایگزینِ پیشنهادی او را نادرست قلمداد می‌کنم. به تعبیری در این سطح، ما دو نفر را داریم که به شکلی [[متقارن]] درباره‌ی یک موضوع با هم اختلاف نظر دارند و هریک دیگری را بر خطا می‌داند و خود را محق می‌بیند. با این وجود، تا جایی که به من مربوط می‌شود، این که کسی فکری یا رفتاری اشتباه داشته باشد، و بر همان مبنا الگوی مرا خطا بداند، تنها در حد امری آموزنده و بازخوردی تامل‌آمیز مهم است، و نه بیش از آن. یعنی اگر این حقیقت را بپذیریم که مردمان به اشکال گوناگونی می‌اندیشند و رفتار می‌کنند، آن وقت به همه حق خواهیم داد که هر از چندی اشتباه کنند، و بر همین مبنا حق هم خواهند داشت که کردارها یا افکار دیگری را اشتباه بدانند و با آن مخالفت کنند، حتا اگر آن ایده‌ها و کارها (از دید فاعل‌شان) درست و نیک باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این رده‌ی نخست از مخالفان، معمولا دوستان خوب من هستند. خالی از اغراق است اگر بگویم در میان دوستان نزدیک من، که البته بیشترشان در بیشتر امور با من توافق دارند، یک رده‌ی دوست داشتنی و پایدار هم هست که از دوستانِ مخالف تشکیل یافته است. کسانی که با رویکرد علمی‌ام، نتایج نظری‌ام، الگوهای کردارم، یا معیارهای داوری‌ام مسئله دارند و با آن مخالفت می‌کنند. با این وجود به ایشان مهر دارم و به من مهر دارند و دوستی پربار و لذت‌بخشی را با هم تجربه می‌کنیم. دوستی‌ای که البته از شور و شر و باروریِ ارتباط با موافقان، که از همکاری و هم‌جبهه‌بودن بر می‌خیزد، تهی است. اما از بازخورد دادن و گرفتن، و اشاره‌های صریح و بیدار کننده به گوشه و کنارهای تاریک و نااندیشیده‌ی کردار و اندیشه انباشته است و از این رو تأمل‌برانگیز است و آموزنده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مخالفانی که در این طبقه‌ی ارجمند جای می‌گیرند، دو ویژگی مهم دارند. اول آن که دقیقا می‌دانند با چه چیزی مخالف هستند. اگر با نظریه‌ای مخالفت می‌کنند، کتابها و مقاله‌های مربوط به آن را خوانده‌اند و محتوای آنچه می‌گویم را فهمیده‌اند. اگر با رفتاری مخالفت دارند، آن را نزد من دیده‌اند و برداشتهایشان از شنیده‌ها و تصورات و دریافتهای نامستقیم ناشی نشده است. یعنی مخالفت‌شان با من به چیزی واقعی در جهان بیرونی مربوط می‌شود که آن چیز با من هم ارتباطی تنگاتنگ دارد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
===مخالفت عقلانی و نه هیجانی===&lt;br /&gt;
دوم آن که وقتی مخالفت می‌کنند، هیجان‌زده نیستند. یعنی با چیزی مبهم همذات‌پنداری نمی‌کنند و روی پای خودشان ایستاده‌اند. من شخصا از این که کسی باور نادرستی داشته باشد یا کاری خطا انجام دهد خیلی هیجان‌زده نمی‌شوم. ممکن است کارش برای من و دیگران خطرناک و تهدید کننده و زیانکارانه باشد و برای دفع آن تمام نیروی خود را بسیج کنم، اما این امر به ندرت رخ می‌دهد و باز هم برانگیختگی [[عاطفی]] چندانی ندارد. مردم معمولا درباره‌ی اموری که به زندگی خودشان مربوط است رفتارهای نادرست مرتکب می‌شوند و ایده‌ها و افکاری دارند که در نهایت به خودشان ارتباط دارد و نه دیگران. این که خطایی در این زمینه رخ دهد البته جای دریغ دارد، اما دلیلی برای خشمگین شدن و ترسیدن و هیجان‌زده شدن به دست نمی‌دهد. این رده از مخالفان من هم چنین هستند، یعنی بابت خطاهایی که شاید مرتکب شوم، به شکلی نامعقول شور و حرارت نشان نمی‌دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گذشته از این طبقه‌ی گرانمایه و مهم از مخالفان که برای من همواره منبع الهام و آموختن بوده‌اند، سه رده‌ی دیگر از مخالفان را هم دارم که متاسفانه بدنه‌ی جمعیت مخالفان مرا تشکیل می‌دهند. اینان کسانی هستند که بیشتر با شخص من مسئله دارند تا کردارهایم یا افکارم. یک دسته آنهایی هستند که نق می‌زنند، گروهی دیگر هستند که غر می‌زنند، و سومین رده مخالفین حرفه‌ای هستند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴. یک گروه از مخالفان من، با چیز مشخصی مخالفت می‌کنند، اما دلیل مخالفت‌شان درست روشن نیست. یعنی نه پیشنهاد بهتری برایش در آستین دارند، و نه وضع خودشان در آن زمینه بهتر است. اینها کسانی هستند که معمولا مهری هم میان‌مان وجود دارد و چه بسا انگیزه و نیت بدی هم نداشته باشند. اما به طور کلی در زندگی‌شان از چیزهایی ناراحت هستند، که معمولا هیچ ارتباطی هم به من و افکار و اعمالم پیدا نمی‌کند، با این وجود چیزی در این افکار و اعمال برایشان تداعی کننده یا آماج می‌نماید و به این ترتیب شروع می‌کنند به مخالفت کردن. آن هم در شرایطی که معلوم نیست در برابر آنچه نفی می‌کنند، چه چیزی را می‌خواهند بنشانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نق زدن معمولا از اشتباه گرفته شدنِ چیزی با چیزی دیگر ناشی می‌شود. یعنی نق‌زننده از جایی ناراحت است و بعد با دستمایه قرار دادنِ چیزی بی‌ربط در فردی دیگر، از راه مخالفت با دیگری نوعی جبرانِ روانشناختیِ پیچیده را تجربه می‌کند. نق زدن به همین دلیل نوعی برانگیختگی هیجانی ناهشیارانه است و زود ظهور می‌کند و زود منتفی می‌شود. نق زدن در ضمن نوعی عادت هم هست. یعنی کسانی که در زندگی شخصی خودشان با مسائلی دست به گریبان‌اند و توان رویارویی با آن را ندارند، می‌کوشند با بند کردن به چیزهایی در فضاهایی امن‌تر و مخالفت کردن با اموری بی‌ربط در فضاهایی بی‌ربط، آن انفعال پیشین‌شان را جبران کنند. به تجربه دیده‌ام که بهترین راه برخورد با این رده از مخالفان، نادیده انگاشتن است. چون معمولا این تمایل به نق‌زنی زودگذر است، و گهگاه معلوم می‌شود که فاعل این کار به خاطر وجود نوعی حس اعتماد و امنیت در فضای شخصی کسی که نیکخواه می‌داند، نق زدن در آن حریم را روا می‌پندارد. نق‌زنندگان را باید نادیده گرفت و راه را برای ترمیم اختلالهای ناشی از نق‌زدگی گشوده داشت، و کوشید تا نارضایتی افراد به آماجهای واقعی‌اش متوجه شود، و نه قلابهایی در من.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵. یک رده‌ی دیگر، کسانی هستند که غر می‌زنند. غر زنندگان الگویی پیچیده‌تر دارند. آنها از موضوعی به موضوعی دیگر می‌پرند و اصولا مبنای مخالفت برای‌شان آنقدر اهمیت ندارد که خودِ نفسِ مخالفت! در واقع بیشتر مواقع اصلا معلوم نیست غر زنندگان با چه چیزی مخالفت دارند. در بیشتر موارد، آنها الگویی از رفتار یا اندیشه را آماج حمله قرار می‌دهند که خودشان به شدت همان را دارند و چه بسا که شخص مورد حمله‌شان فاقد آن باشد. غر زدن نوعی عمل فعال و اندیشیده شده است و با واکنش هیجانیِ منتهی به نق متفاوت است. یعنی تنها از هیجان عاطفی بر نمی‌خیزد، هرچند همواره با آن آغشته و از آن انباشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غر زدن در سطحی سیاسی عملی حسابگرانه است. کسی که غر می‌زند، می‌کوشد تا با مخالفت با کسی که به نظرش شخصیت مهمی است، خود را در انگاره‌ی وی سهیم سازد. متاسفانه این روزها جامعه‌ی روشنفکری ما پر است از ازدحام کسانی که با فیلسوفان و ادیبان و دانشمندان و در کل آدمهای نامدار و مطرح مخالفت دارند. اگر الگوی مخالفت‌شان تحلیل شود، می‌بینیم که ایشان خود موضع روشن یا جبهه‌ی استواری در برابر چیزها ندارند. خودِ عملِ مخالفت کردن است که برایشان هویت‌بخش است. از دید این رده از مخالفان، اشتراک در هویتِ شخصیتهای خوشنام و بزرگ، از راههای طبیعی و قد کشیدن تا مرتبه‌ی ایشان ممکن نیست، و از این رو باید به زور هم که شده خویشتن را در فضای اطراف آنها مطرح کرد، حتا به قیمت مخالفتی که به سطح غر غر کردنی نامفهوم فرو کاسته شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسانی که به این شیوه مخالفت می‌کنند، بسیار به کسانی شباهت دارند که بر آثار باستانی یا درختان کهنسال اسم خود را می‌کَنند. و راستش را بخواهید تا جایی که من دیده‌ام، بروز رفتارهایی از این دست شاخص خوبی برای تشخیص افراد غرغروست! کسی که با خطی نازیبا، اسم نامهم و فراموش شدنیِ خودش را بر یادمانی تاریخی یا چشم‌اندازی پرعظمت حک می‌کند، در اصل خواهانِ سهیم شدن در شکوه و بزرگیِ آن است. اما از بضاعت و توان کافی برای رشد کردن تا آن پایه و برساختن چیزی در آن مرتبه برخوردار نیست، و بنابراین راه ساده را بر می‌گزیند و می‌کوشد تا مثل اسکندر با شمشیر گره‌ی گوردیوس را باز کند. غافل از این که گشودن گره‌ی بزرگی و «حضور»، معمایی است پیچیده و عمیق که تنها با ممارست و تلاش پیگیر ممکن می‌شود. راه میان‌بری در این میان وجود ندارد. به همین دلیل هم شیوه‌ی غُرزنندگان به توالی غم‌انگیزی از شکستهای پیاپی منتهی می‌شود. ایشان به همین دلیل مدام از موضوعی بر موضوعی، و از شخصی دیگر می‌پرند، تا با مخالفت مداوم‌شان حضور خود را بر پرده‌ی هستی اثبات کنند، و هربار چون نتیجه‌ای از آن به بار نمی‌نشیند، ناگزیر می‌شوند شکاری تازه و دستمایه‌ای نو را بجویند و هدف قرار دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۶. در نهایت، رده‌ای از مخالفان حرفه‌ای را داریم که برای این کار پول می‌گیرند! یعنی استخدام می‌شوند تا با پشتوانه‌ای سیاسی یا عقیدتی با کسی مخالفت کنند. این افراد اصولا به آرا و اندیشه‌ها و الگوهای رفتاری کاری ندارند، و به شخص، همچون عاملی تاثیرگذار در سطح اجتماعی می‌پردازند. این مخالفان حرفه‌ای کارگزاران یک ماشین اجتماعی سلطه هستند، و به همین دلیل تنها در سطحی اجتماعی عمل می‌کنند. لایه‌های فرهنگی و روانشناختی از دید ایشان نامفهوم و تیره است، و از این رو شاخصهایی که بر مبنای آن بازی خود را پیش می‌برند، بر مبنای ارتباط با نهادها استوار شده و رمزگان اعتباربخشی مانند پول و مقام و مشابه اینها را به کار می‌گیرد. بسط فضای ریاکاری و کین‌توزی در فضای جامعه‌ی ما، باعث شده که نمودی نازیبا از این نوع مخالفت که همان زیرآب‌زنی و سعایت باشد، در کشورمان سخت ریشه‌دار گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مخالفان حرفه‌ای از هر ابزاری برای ابراز مخالفت استفاده می‌کنند و معمولا برنامه‌ای و نقشه‌ای حساب شده و سنجیده دارند. هدفشان با هدفِ ماشین سلطه یکی است. پس از هر شیوه‌ای استفاده می‌کنند تا «نشنیده ماندن» یک ایده یا «ندیده گرفتن» یک شخص ساز و کارهای هنجارین و جا افتاده‌ی جریان قدرت را تضمین کند. ایده‌های نو و شخصیتهای نیرومند، در لایه‌ی اجتماعی تکانی ایجاد می‌کنند و پویایی‌ای می‌آفرینند که به سادگی توسط نهادهای حافظ نظم همچون اغتشاشی تعبیر می‌شود. از این رو ماشین سلطه‌ای که هنجارسازی کردار اعضای جامعه را بر عهده دارد و مرزبندیِ باید/نبایدهای اجتماعی را انجام می‌دهد، از هر ابزاری بهره می‌جویند تا دامنه‌ی نفوذ این منش‌های معنادار و شخصیتهای نیرومند و تاثیرگذار کمتر شود. کارگزاران این سیستمِ خودتنظیم‌گر، ممکن است خود بر وظیفه و نقشی که بر عهده دارند آگاه باشند، یا همچون مهره‌ای غافل سوگیری‌های سلطه‌مدارانه را بازتولید کنند. اما در هر دو صورت، ماشین سلطه برای این مخالفان حرفه‌ای پاداشی از جنس اعتبار معنوی یا اقتدار سازمانی یا لذتِ صاف و ساده فراهم می‌آورد، یا دست کم آن که این مخالفان حرفه‌ای گمان می‌کنند چنین وعده‌ای برآورده خواهد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماهرترین و پیگیرترین شکل از مخالفت، که به سادگی از شخص به ایده به کردار و از کردار به ایده به شخص تعمیم می‌یابد، نزدِ آنانی یافت می‌شود که از راهِ غر زدن مخالفت می‌کنند. از این رو معمولا مخالفان حرفه‌ای از میان غرزنندگانِ کامیاب و صاحب سبک دست‌چین می‌شوند. وظیفه‌ای که در این موقعیت بر دوش این کارگزاران سلطه است، تفاوت چندانی با رفتار طبیعی و معمولی‌شان ندارد. ایشان قرار است در همان راستای کاستیهای اجتماعی و گره‌های روانی‌ای که دارند عمل کنند،‌ اما سنجیده‌تر و هماهنگ‌تر و به این ترتیب موفق‌تر و کارآمدتر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۷. تاریخ فرهنگ ایرانی در یک و نیم قرن گذشته، بیش از هرچیز تاریخ مخالفتهای ناسالم و معیوب بوده است. کشمکش دانشمندان، سیاستمداران، باورمندان، رهبران اجتماعی، هنرمندان،‌ و حتا ادیبان و شاعران و نویسندگان وقتی از این زاویه نگریسته و با این معیارها رده‌بندی شود، انبوهی از غرغرهای دشمن‌خوی، اندکی نق‌های پیوسته، و موارد نادری از نقدهای عقلانی و مخالفت‌های اندیشمندانه را در دستمان باقی می‌گذارد. به خصوص از ابتدای دهه‌ی ۱۳۳۰ خورشیدی، جریانی از این مخالفتِ بی‌مایه‌ی فراگیر را تقریبا به شکل ضربدری میان همه‌ی چهره‌های نامدار می‌بینیم. در صدر مشروطه شخصیتهایی مثل ذکاءالملک فروغی و ملک‌الشعرای بهار با هم مخالفت نظری و حتا دشمنی سیاسی داشتند، و با این وجود با شخصیت هم مشکلی نداشتند و برخوردشان با هم منصفانه و گاه مهرآمیز بود. تنها سی سال بعد، با غوغاسالاری و هیاهوی بی‌معنایی روبرو هستیم که هر دو چهره‌ی نامدار قابل تصوری را به طور ضربدری به هم مربوط می‌سازد و حمله به شخصیت و اخلاق و زندگی خصوصی و عقاید شخصی را به جای نقد عقلانی به خورد ملت می‌دهد. این الگو که در ابتدای عصر مشروطه تنها رگه‌ای بی‌رمق و حاشیه‌ای از شب‌نامه‌های منتشر شده در شهرهای بزرگ را شامل می‌شد، بعد از دو نسل به گفتمان غالب جامعه‌ی روشنفکری ایران بدل شد، و در نهایت تا به امروز تا حد گفتمان غالب همگانی توسعه یافته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تجربه‌ی تاریخی نشان داده که نق، غر و مخالفت حرفه‌ای در مسیر تاریخ ماندگار نیستند، و تنها تاثیرشان دست بالا محروم ماندن یک نسل از اطرافیانِ شخصیتها و ایده‌های مهم است. بر این مبناست که من هم گذشته از مخالفتهای نقد کنندگان عاقل، باقی حالات را به چیزی نمی‌گیرم و چه بسا به نظر برسد که نسبت به شنیدن نق و غر و مخالف‌خوانی‌های اداری و رسمی گوشی ناشنوا دارم. اما حقیقت چنین نیست. یعنی اتفاقا با چشمی ریزبین و گوشی شنوا همه نوع مخالفت را می‌شنوم و ارزیابی می‌کنم، زیرا چه بسا که در میان انبوه غرغرها و نق‌نق‌ها و حمله‌های سازمان یافته، چیزکی هم به خودانگاره‌ام مربوط شود و مطلبی از آن بیاموزم. اما این توجه باز هم از جنس تأمل در نفس است و از این رو به درگیر شدن با مخالفان یا پاسخ‌گفتن به ایشان منتهی نمی‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آنجا که شائبه‌ای یا ردپایی از نقدی عقلانی یافت می‌شود، وظیفه حکم می‌کند که پاسخی متین و معقول داده شود تا اگر هم ماجرا چیزی جز داوری‌ای منصفانه است، برای ناظران نمایان شود. اما گذشته از این، تنها میل به دانستن باقی می‌ماند، و البته رصد اعتبار و کارآیی و دامنه‌ی تاثیر ایده‌هایم، که همگی در سکوت می‌توانند انجام پذیرند، و در سکوت بهتر انجام می‌پذیرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این رده‌بندی از مخالفان را از آن رو در اینجا صورتبندی کردم که به نظرم درباره‌ی همگان کاربرد دارد. همه‌ی شخصیتها و همه‌ی ایده‌ها با مخالفانی سر و کار دارند که به نظرم در همین چهار رده می‌گنجند. برای هرکسی که فکری دارد و وضعیتی بهتر از آنچه که هست را آماج کرده است، لازم و سودمند است که مبنای مخالفت را بشناسد، و با تفکیک کردن‌شان، وارسی ماهیت و محتوایشان، و تحلیل ساختار و سازمان‌یافتگی و ویژگی‌های تولید کنندگان‌شان درکی عمیقتر از جایگاه خویش در لایه‌های فرهنگی و اجتماعی به دست آورد. از این برای دوستانم پیشنهادی دارم: مخالفان‌تان را بشناسید، ارزیابی‌شان کنید، و بی‌طرفانه و منصفانه به رده‌بندی‌شان همت گمارید، درست همانطور که طبیعی‌دانی گیاهان و جانوران و سنگها را بررسی و رده‌بندی می‌کند، بی آن که از زشتی فلان زالو خشمگین یا از رنگ بهمان پروانه شادمان شود. ساختار و آرایش و چینش مخالفان، در هر لحظه، بازتابی از نوع و شدت تاثیرگذاری «من» و «اندیشه‌ی من» را به دست می‌دهد و چگونگی چفت و بست شدن‌اش با نهادهای اجنماعی را باز می‌نمایاند و از این رو سخت کارگشا و آموزنده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما در پایان پیشنهادی هم دارم برای مخالفان، و اندرزی: پیشنهاد آن است که از غر زدن، نق زدن و مخالفت حرفه‌ای دست بردارید، چون به تجربه دیده‌ایم که این کردارها از نظر اخلاقی زیانکارانه و ناپسند و «بد» هستند و از نظر عملیاتی هم فاعلانشان را به موجوداتی تلخ و خشمگین و ناخوشایند بدل می‌کنند. یعنی این الگوی رفتاری نه برای خودشان نیک و مفید است و نه برای دیگران. اندرز هم آن است که به جای این کارها، به نقد، یعنی مخالفت عقلانی و روشن و سنجیده و درست بپردازید. کاری که بسیار دشوارتر است و از هرکس هم بر نمی‌آید، اما اگر راهی برای رشد و بالیدن خویش یا تاثیرگذاری بر دیگری باشد، همین است.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mehrdad.akhavan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AF%D8%B1%D8%A2%D9%85%D8%AF%DB%8C_%D8%A8%D8%B1_%D9%85%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%81%E2%80%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C&amp;diff=5682</id>
		<title>درآمدی بر مخالف‌شناسی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AF%D8%B1%D8%A2%D9%85%D8%AF%DB%8C_%D8%A8%D8%B1_%D9%85%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%81%E2%80%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C&amp;diff=5682"/>
		<updated>2024-08-05T03:13:50Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mehrdad.akhavan: /* قلبم= */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;فصلی از کتاب خردنامه: [[جلد نخست: نوشتارهایی درباره‌ی نظریه‌ی زروان و هویت ایرانی]]&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
۱. از قدیم و ندیم گفته‌اند که اصولا دو جور آدم وجود دارد: موافق و مخالف!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این تقسیم‌بندی ساده‌لوحانه همان است که در نهایت به گزاره‌ی ابلهانه‌ی «هرکس با من نیست بر من است» منتهی می‌شود. اما اگر کمی عمیقتر به قضیه بنگریم، می‌بینیم که در اینجا هم مثل همه‌ی [[جفتهای متضاد معنایی]]، طیفی در میانه‌ی این دو قطبِ ضد هم داریم. یعنی می‌توان با کمی ساده‌انگاری، تمام مردم روی زمین را بر اساس ارتباطشان با یک شخص یا اندیشه، بر روی طیفی گنجاند که دو قطبش موافق و مخالف است. یعنی به ازای هر نظریه، ایده، باور یا شخصی، می‌توان اندکی از مردم را یافت که در دو قطبِ افراطیِ یکسره موافق یا یکسره مخالف قرار بگیرند، و بعد در میانه‌ی این طیف جمعیتی انبوه‌تر را می‌بینیم که تا حدودی موافق یا مخالف هستند، و البته بیشترین شمار هم در میانه‌ی طیف است و ایشان بخش عمده‌ی مردم کره‌ی زمین هستند که اصولا درباره‌ی موضوع یاد شده موضع‌گیری خاصی ندارند و چه بسا از آن بی‌خبر هم باشند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درباره‌ی من هم (به عنوان یک شخص) و آرای من (در مقام یک دستگاه نظری) هم قاعده‌ای که گفتم صدق می‌کند. یعنی وقتی به پیرامون خود نگاه می‌کنم، همین رده‌بندی را در میان مردمان می‌بینم. یعنی عده‌ای موافق و مخالف هستند و عده‌ای بیشتر که کمابیش موافق یا مخالفند و چند میلیارد نفری هم هستند که اصولا از وجود بنده و آرا و نظراتم هیچ خبری ندارند و ان‌شاءالله که آنها هم کم کم با این امر مهم آشنا می‌شوند و جای خودشان را بر این طیف به شکلی فعال‌تر انتخاب می‌کنند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما انگیزه‌ی نوشتن این سطور آن که از دیرباز برایم فهم این که چرا کسی با من موافق یا مخالف می‌شود، مهم و جالب بوده است. از یک طرف به این دلیل که به هر صورت در معرض کردارهای برآمده از این موضع‌گیری بوده‌ام، و از طرف دیگر از آن رو که رفتارهای موافقان و مخالفان به نظرم جالب و قابل‌مطالعه می‌رسیده است. خلاصه آن که بعد از مدتی طولانی بررسی این ماجرا، به نتایجی در باب علم مخالف‌شناسی رسیدم که قصد دارم این دستاوردها را با شما شریک شوم. راستش در دو سال گذشته جهشی را در لایه‌بندی مخالفانم تجربه کرده‌ام که این آخرِ سالی وقت خوبی برای بازبین و نتیجه‌گیری از آن است. یعنی وقتی به کارنامه‌ی سال تقریبا گذشته می‌نگرم، می‌بینم که یک لایه‌ی جدید از مخالفان در پیرامونم پدیدار شده‌اند و این امری است که به گزارش کردن‌اش می‌ارزد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
===نکات مقدماتی===&lt;br /&gt;
====افراد خنثی====&lt;br /&gt;
نخست باید چند نکته‌ی مقدماتی را گوشزد کرد. اول این که درباره‌ی اشخاص، آرا و اموری که خنثا و بی‌اهمیت هستند، میانه‌ی این طیف بیشترین حجم را به خود اختصاص می‌دهد و دو قطبِ موافق و مخالف کمابیش خالی می‌ماند. مثلا مرحوم مادربزرگ یکی از دوستان من که پیرزنی مهربان و خانه‌نشین بود و کاری هم به کار کسی نداشت، در عمل جز سه چهار نفر که همه هم فک و فامیل و همسایه‌اش بودند، مخالفی نداشت. در این عده‌ی انگشت شمار هم مضمون مخالفت در این حد بود که چرا بی بی خانم کشک زیاد در آش می‌ریزد و جلوی نوه‌اش را نمی‌گیرد که یواشکی در باغچه‌ی آپارتمان جیش نکند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مقابل، هرچه تاثیرگذاری کسی در جهان پیرامونش بیشتر شود، قطبهای موافق و مخالف هم به تدریج پرزورتر و نیرومندتر می‌شوند. به شکلی که با نگریستن به تراکم جمعیت در دو قطب موافق و مخالفت می‌توان تا حدودی درباره‌ی تاثیرگذاری یک ایده یا شخص داوری کرد. گاهی ممکن است تاثیر افراد یا ایده‌ها مقیاسی جهانی به خودش بگیرد و نظریه‌هایی علمی مثل تکامل یا کوانتوم مکانیک زاده شود که ابتدا همه با آن مخالفت می‌کنند و چند دهه بعد تقریبا همه با آن موافق‌اند و یا مذاهب و ایدئولوژی‌هایی که ممکن است دو جبهه از موافقان و مخالفان متعصب را در زمانی دراز به صف‌آرایی در مقابل هم وا دارد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[قلبم]]====&lt;br /&gt;
دومین نکته این که دو سرِ این دوقطبی درباره‌ی افراد تاثیرگذار به ندرت متقارن است. یعنی اندک‌اند کسانی که شمار موافقان و مخالفان‌شان هم زیاد و هم به یک اندازه باشد. معمولا شمار موافقان و مخالفان بعد از نوسان‌هایی که از عواطف و هیجانها و شرایط موضعی ناشی می‌شود، در جایگاهی آرام می‌گیرد و به تعادلی دست می‌یابد. در این موقعیت یا موافقان بیشتر هستند و یا مخالفان، و البته این هم امری پویاست و ممکن است با گذر زمان و روشن شدن حقایق نو یا از یاد رفتن حقایق کهنه، این تعادل به نقطه‌ای تازه منتقل شود. به نظر من، متغیرهای اصلی حاکم بر این تعادل عبارتند از [[قدرت]]، [[لذت]]، [[بقا]] و [[معنا]] ([[قلبم]]). یعنی مردمان بر مبنای مقدار قلبمی که فکر می‌کنند فلان شخص یا ایده برایشان تولید کرده (یا در ایشان ضایع کرده) با او موافقت یا مخالفت می‌کنند. در ابتدای کار تردید و نوسانی برای تصمیم‌گیری در این زمینه وجود دارد. اما به تدریج توافقی در این زمینه شکل می‌گیرد و بنابراین عده‌ی زیادی (با ارزیابی گاه درست یا معمولا غلط) در یک سرِ این طیف جمع می‌شوند و عده‌ای کمتر (با همین درجه از ارتباط با حقیقت) در سرِ دیگر مقابلشان صف‌آرایی می‌کنند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====همذات‌پنداری====&lt;br /&gt;
سوم این که همذات‌پنداری کلیدِ موافقت و مخالفت است. یعنی اساسِ موضع‌گیری افراد بر مبنای ارتباطی است که شخصی یا ایده‌ای با خودانگاره‌شان برقرار می‌کند. هرچه شخص یا ایده‌ای بیشتر با «[[من]]» همذات و همسان انگاشته شود، موافقت من شدیدتر و هرچه بیشتر برای هویت من مخرب باشد، مخالفتم پرشورتر خواهد بود. از آنجا که مردمان معمولا تصویری محو و مبهم از خود دارند و خودانگاره‌های خلق خدا روشن و شفاف و سنجیده و نقد شده نیست، معمولا این همذات‌پنداری‌ها یا ضدهمذات‌پنداری‌ها بر مبنای تقلید از دیگران یا پیروی از هنجاری اجتماعی انجام می‌پذیرد و نه برداشتی سنجیده و خودآگاه و عقلانی.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خودانگاره ام===&lt;br /&gt;
۲. بعد از این صغری و کبری چیدن‌ها، می‌رسیم به رده‌بندی مخالفان. پیش از ورود به این بحث، دو الگو را که باعث شده تا این رده‌بندی به این شکل انجام شود را گوشزد کنم. اینها الگوهایی است که من درباره‌ی خودم یافته‌ام و بابت‌شان شادمانم و راستش بخشی از آن را نتیجه‌ی توجه به انتقادها و نگریستن به دیگری و مدیریت کردن فضای عمومی اطرافم می‌دانم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اولین نکته آن که به نظر خودم، من آدمی هستم که فکرهای «خوبی» دارم و کارهای «خوبی» هم می‌کنم! معیار نهایی ارزیابی‌ام درباره‌ی اندیشه‌ها و افراد و کارها، محتوای [[قلبم‌]] ای است که به [[هستی]] می‌افزایند. یعنی این که فلان آدم، فلان ایده یا فلان کار چقدر بر محتوای [[قدرت]]، [[لذت]]، [[معنا]] یا [[بقا]] ی [[گیتی]] افزوده یا از آن کاسته است. بر این اساس، فکر می‌کنم – و می‌توانم به طور تجربی و تحلیلی نشان دهم- که دستگاه نظری‌ای که در حال پرداختن‌اش هستم، و کارهایی که بر آن اساس می‌کنم، در نهایت احتمال سالم بودن، شادمان شدن، نیرومند ماندن و معنادار گشتن زندگی آدمها را بالا می‌برد. به بیان دیگر، فکر می‌کنم هرکس به عنوان یک منظومه‌ی منسجم، با چشم‌پوشی از خطاهای موضعی و نوسان‌های کاتوره‌ایِ نامهم، به قدر کافی جدی و دقیق درباره‌ی ایده‌ها و کردارهایم بنگرد، قاعدتا باید با من موافق باشد!&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
====زنده باد مخالف====&lt;br /&gt;
اما نمی‌خواهم از این گزاره‌ی ابطال‌ناپذیر که به سادگی دستمایه‌ی خودشیفتگی و استبداد رأی می‌شود،‌ پیشتر بروم. یعنی واقعا باور دارم که شواهدی عینی و ملموس و رسیدگی‌پذیر وجود دارد که ایده‌ها و کردارهایی «خوب» (یعنی افزاینده‌ی [[قلبم]]) را تولید می‌کنم، و معیاری بیرون از این چهارتا هم برای تعریف «خوب» در کار نیست. با این وجود این را هم بی‌شک می‌پذیرم که شاید اصولا در تمام مواردی که اندیشیده‌ام، اشتباه کرده باشم (هرچند بین خودمان باشد، قدری بعید است!). با این ترتیب، هم به دیگران حق می‌دهم با من مخالف باشند، و هم تا جایی که فکر می‌کنند ایده‌ها یا کارهایم [[قلبم]] را کاهش می‌دهد، با ایشان همدلی دارم و پا به پایشان حاضرم دنبال نقاط بروز خطا در خویشتن بگردم. پس قصد ندارم از گزاره‌ای که ذکر شد، این نتیجه‌ی نادرست و بسیار رایج و مشهور را بگیرم که «هرکس با من مخالفت می‌کند، بی‌توجه و نادان و غافل است». نه خیر، بنده مخالفانی دارم و بسیاری‌شان هم حرف حساب می‌زنند و با این وجود من معتقدم راهی عقلانی برای دستیابی به دیدگاهی مشترک با ایشان وجود دارد. اما این شرایط درباره‌ی تمام مخالفانم صدق نمی‌کند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
====دوگروه مخالف====&lt;br /&gt;
افراد مخالف من به دو رده‌ی کاملا متفاوت تقسیم می‌شوند. یک عده با برخی از ایده‌ها، نظریات یا نتیجه‌گیری‌های من مخالفتاند، و برخی دیگر با خودِ من (در مقام یک شخص) به مثابه امری کلی و بسیط و یکپارچه مخالفت دارند. یکی از بزرگترین افتخارات من آن است که این دو گروه بر هم افتادگی چندانی ندارند. یعنی تقریبا همه‌ی آنهایی که به شکلی روشن و شفاف و سنجیده با آرای من مخالف‌اند، در عین حال دوستانم هم هستند و اختلاف نظر میان‌مان منتهی به اختلال در روابط دوستانه و مهری که به هم داریم نشده است. این البته به جای خود باقی است که من آرای ایشان را نادرست می‌دانم و ایشان هم نظر مشابهی درباره‌ی آرای من دارند، اما با «شخص» هم مشکلی نداریم. آنهایی که با شخص من مخالفت دارند، تا جایی که دیده‌ام، اصولا به شکل دقیقی نمی‌دانند چه می‌اندیشم و چه می‌گویم، و به همین دلیل به شکل مبهم و مه‌آلودی با هرچه که می‌گویم به خاطر سرچشمه‌ی صدور سخن و نه محتوای آن، مخالفت می‌کنند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نکته البته راست است و درست که مخالفت کردن، اگر در معنای نقد کردنِ عقلانی و موضع‌گیری نظری و اخلاقی فهم شود، مبنای تمام پویایی‌های پهنه‌ی [[فرهنگ]] است. یعنی اندیشمندان با نقد آرای پیشینیان معانی تازه تولید می‌کنند و مردمان با خرده‌گیری و نقد ارزش اخلاقی کردارهای دیگران به فهمی عمیقتر از اخلاق خویش دست می‌یابند. اما اینها تنها به تأمل در نفس می‌انجامد و روندی است که «[[من]]» را آماج می‌کند و آرای من و معیارهای اخلاقی من را وارسی می‌کند و تکامل می‌بخشد و می‌بالاند. بخشی از آرا و اعمال که به دیگری مربوط است، تنها به عنوان دستمایه‌ای برای این تأمل ارزش دارد و به خودی خود، تا جایی که چیزی را در من دگرگون نسازد، با عرصه‌ی نقد ارتباطی برقرار نمی‌کند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
====مخالفت شخصی؟؟====&lt;br /&gt;
راستش من اصولا درست نمی‌فهمم چطور ممکن است کسی با یک شخص مخالفت داشته باشد. چون به نظرم داوری اخلاقی یا شناختی که قاعدتا باید مبنای موافقت و مخالفت را بر ‌‌سازد، هیچ کدام به شخص ارجاع نمی‌دهند. مخالفت اخلاقی من با کردارهاست و مخالفت شناختی‌ام با منشها و ایده‌ها. اشخاص ارتباطی اندام‌وار با ایده‌ها و کردارها برقرار می‌کنند. اما نمی‌توان [[دیگری]] را به یک یا چند کردار یا ایده [[فرو کاست]]. بنابراین با وجود این که خودم با خیلی از کردارها و ایده‌ها مخالف‌ام، و آنها را غیراخلاقی یا ناراست می‌دانم، اما با اشخاص مخالفتی ندارم. یعنی تا به حال هیچ کسی –هر چقدر هم خبیث یا ابله- را ندیده‌ام که جنبه‌های خوبی یا ایده‌های درستی هم نداشته باشد، یا گهگاه کارهای خوبی هم نکرده باشد. بر این مبنا، من با کسانی که مخالفت شخصی با من دارند، مخالفت شخصی ندارم. یعنی بسیاری از کردارهایشان را درباره‌ی خودم غیراخلاقی می‌دانم و بسیاری از آرا و عقایدشان را درباره‌ام نادرست می‌بینم، اما با کلیت‌شان به عنوان یک شخص مخالفتی ندارم و در کل هم فکر می‌کنم هرکس با «شخص» دیگری مخالفت می‌کند، ابتدا مشکلی با خودش دارد و یک ناسازگاری و اختلال درونی را دارد برون‌فکنی می‌کند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
===اغلب موافقانم قلبم بالایی دارند====&lt;br /&gt;
دومین چیزی که مایه‌ی شادمانی‌ام است آن که تا جایی که دیده‌ام یک جمعیت بزرگ موافق وجود دارد که شمارشان، موقعیت و اعتبار اجتماعی‌شان و دوامِ موافقت‌شان چندین و چند برابر مخالفان است. در مقابل، گروهی اندک از مخالفان در قطب مقابل قرار دارند که نیمه عمر مخالفت کردن‌شان هم چندان زیاد نیست. به عبارت دیگر، به لحاظ آماری، آنهایی که توانمند و شادمان و سرزنده و معناآفرین هستند، در جبهه‌ی موافقان جای می‌گیرند و در جبهه‌ی مخالفان آنهایی را می‌بینیم که معمولا افسرده و غمگین‌اند، توانایی و استعداد و قدرت چندانی ندارند، و چیز خاصی از جنس معنی تولید نمی‌کنند. یعنی خلاصه بگویم، آنهایی که [[قلبم]] زیادی دارند و قلبم زیادی تولید می‌کنند، مستقل از این که با کدام ایده‌ی من موافق یا مخالف باشند، معمولا دوستانم هستند و معمولا با کلیت ایده‌هایم موافقت دارند. به عبارت ساده‌تر، آنهایی که تخصصی دارند و محبوبیتی و ردپایی ماندگار و نیکو از خودشان به جای گذاشته‌اند و به اصطلاح «آدم حسابی» هستند، معمولا در قطب موافقان جای می‌گیرند و در قطب مخالف -یعنی آنهایی که با شخص من مخالفتی دارند- بسیار به ندرت از این طبقه از افراد دیده می‌شود. این را هم بر اساس موضع‌گیری شخصی‌ام نمی‌گویم یا حقیقتِ مخالف بودنِ مخالفان را در ارزیابی «آدم حسابی» بودن‌شان دخالت نمی‌دهم، چون [[قلبم]] امری رسیدگی‌پذیر و عینی است و بازتاب آن را هم در نیکنامی و بدنامی افراد می‌توان در سطحی اجتماعی دید و درباره‌اش آمار گرفت. حالا ببینیم در این طیفی که دو قطب موافق و مخالف را به هم وصل می‌کند، چند جور مخالف دارم.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
===مخالفان دوست داشتتنی===&lt;br /&gt;
۳. مهمترین و قابل‌اعتناترین رده از مخالفان من، کسانی هستند که با یک ایده یا باور یا الگوی رفتاری من مخالف هستند. این افراد کسانی هستند که دقیقا می‌دانند به چه دلیلی با چه چیزی مخالفت دارند و معمولا پیشنهادی روشن هم به عنوان جایگزین در ذهن دارند. مثلا ممکن است کسی فلان نظریه‌ی من درباره‌ی پویایی [[قدرت]] در عصر هخامنشی را نادرست بداند، یا سختگیری‌های اخلاقی‌ام در برخی زمینه‌ها را ناروا و غلط بداند، یا روش‌شناسی سیستمی‌ای که طبق آن می‌اندیشم را نامعتبر قلمداد کند. در تمام این موارد، کسی هست که با امری مشخص و روشن که من دارنده یا آفریننده‌اش هستم مخالفت دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این رده از مخالفان آنهایی هستند که دوستشان دارم. تقریبا همه‌ی کسانی که در این طبقه دیده‌ام، به واقع دوستان من هم هستند، یعنی مهری به ایشان دارم و این حس دوطرفه هم هست. این گروه کسانی هستند که می‌توانند پدیداری به نام ایده یا کردار را از شخصی به اسم شروین جدا کنند، درباره‌ی آن [[داوری]] [[عقلانی]] و شفافی داشته باشند، و حد و مرز مخالفتشان را به حریم داوری‌شان محدود کنند. معمولا مخالفت در این سطحِ ایده‌ها بین دو تن امری متقارن است. یعنی معمولا وقتی فلان ایده یا راهبرد یا الگوی رفتاری مرا نادرست می‌داند، من –چون مال خودم را درست می‌دانم- جایگزینِ پیشنهادی او را نادرست قلمداد می‌کنم. به تعبیری در این سطح، ما دو نفر را داریم که به شکلی [[متقارن]] درباره‌ی یک موضوع با هم اختلاف نظر دارند و هریک دیگری را بر خطا می‌داند و خود را محق می‌بیند. با این وجود، تا جایی که به من مربوط می‌شود، این که کسی فکری یا رفتاری اشتباه داشته باشد، و بر همان مبنا الگوی مرا خطا بداند، تنها در حد امری آموزنده و بازخوردی تامل‌آمیز مهم است، و نه بیش از آن. یعنی اگر این حقیقت را بپذیریم که مردمان به اشکال گوناگونی می‌اندیشند و رفتار می‌کنند، آن وقت به همه حق خواهیم داد که هر از چندی اشتباه کنند، و بر همین مبنا حق هم خواهند داشت که کردارها یا افکار دیگری را اشتباه بدانند و با آن مخالفت کنند، حتا اگر آن ایده‌ها و کارها (از دید فاعل‌شان) درست و نیک باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این رده‌ی نخست از مخالفان، معمولا دوستان خوب من هستند. خالی از اغراق است اگر بگویم در میان دوستان نزدیک من، که البته بیشترشان در بیشتر امور با من توافق دارند، یک رده‌ی دوست داشتنی و پایدار هم هست که از دوستانِ مخالف تشکیل یافته است. کسانی که با رویکرد علمی‌ام، نتایج نظری‌ام، الگوهای کردارم، یا معیارهای داوری‌ام مسئله دارند و با آن مخالفت می‌کنند. با این وجود به ایشان مهر دارم و به من مهر دارند و دوستی پربار و لذت‌بخشی را با هم تجربه می‌کنیم. دوستی‌ای که البته از شور و شر و باروریِ ارتباط با موافقان، که از همکاری و هم‌جبهه‌بودن بر می‌خیزد، تهی است. اما از بازخورد دادن و گرفتن، و اشاره‌های صریح و بیدار کننده به گوشه و کنارهای تاریک و نااندیشیده‌ی کردار و اندیشه انباشته است و از این رو تأمل‌برانگیز است و آموزنده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مخالفانی که در این طبقه‌ی ارجمند جای می‌گیرند، دو ویژگی مهم دارند. اول آن که دقیقا می‌دانند با چه چیزی مخالف هستند. اگر با نظریه‌ای مخالفت می‌کنند، کتابها و مقاله‌های مربوط به آن را خوانده‌اند و محتوای آنچه می‌گویم را فهمیده‌اند. اگر با رفتاری مخالفت دارند، آن را نزد من دیده‌اند و برداشتهایشان از شنیده‌ها و تصورات و دریافتهای نامستقیم ناشی نشده است. یعنی مخالفت‌شان با من به چیزی واقعی در جهان بیرونی مربوط می‌شود که آن چیز با من هم ارتباطی تنگاتنگ دارد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
===مخالفت عقلانی و نه هیجانی===&lt;br /&gt;
دوم آن که وقتی مخالفت می‌کنند، هیجان‌زده نیستند. یعنی با چیزی مبهم همذات‌پنداری نمی‌کنند و روی پای خودشان ایستاده‌اند. من شخصا از این که کسی باور نادرستی داشته باشد یا کاری خطا انجام دهد خیلی هیجان‌زده نمی‌شوم. ممکن است کارش برای من و دیگران خطرناک و تهدید کننده و زیانکارانه باشد و برای دفع آن تمام نیروی خود را بسیج کنم، اما این امر به ندرت رخ می‌دهد و باز هم برانگیختگی [[عاطفی]] چندانی ندارد. مردم معمولا درباره‌ی اموری که به زندگی خودشان مربوط است رفتارهای نادرست مرتکب می‌شوند و ایده‌ها و افکاری دارند که در نهایت به خودشان ارتباط دارد و نه دیگران. این که خطایی در این زمینه رخ دهد البته جای دریغ دارد، اما دلیلی برای خشمگین شدن و ترسیدن و هیجان‌زده شدن به دست نمی‌دهد. این رده از مخالفان من هم چنین هستند، یعنی بابت خطاهایی که شاید مرتکب شوم، به شکلی نامعقول شور و حرارت نشان نمی‌دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گذشته از این طبقه‌ی گرانمایه و مهم از مخالفان که برای من همواره منبع الهام و آموختن بوده‌اند، سه رده‌ی دیگر از مخالفان را هم دارم که متاسفانه بدنه‌ی جمعیت مخالفان مرا تشکیل می‌دهند. اینان کسانی هستند که بیشتر با شخص من مسئله دارند تا کردارهایم یا افکارم. یک دسته آنهایی هستند که نق می‌زنند، گروهی دیگر هستند که غر می‌زنند، و سومین رده مخالفین حرفه‌ای هستند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴. یک گروه از مخالفان من، با چیز مشخصی مخالفت می‌کنند، اما دلیل مخالفت‌شان درست روشن نیست. یعنی نه پیشنهاد بهتری برایش در آستین دارند، و نه وضع خودشان در آن زمینه بهتر است. اینها کسانی هستند که معمولا مهری هم میان‌مان وجود دارد و چه بسا انگیزه و نیت بدی هم نداشته باشند. اما به طور کلی در زندگی‌شان از چیزهایی ناراحت هستند، که معمولا هیچ ارتباطی هم به من و افکار و اعمالم پیدا نمی‌کند، با این وجود چیزی در این افکار و اعمال برایشان تداعی کننده یا آماج می‌نماید و به این ترتیب شروع می‌کنند به مخالفت کردن. آن هم در شرایطی که معلوم نیست در برابر آنچه نفی می‌کنند، چه چیزی را می‌خواهند بنشانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نق زدن معمولا از اشتباه گرفته شدنِ چیزی با چیزی دیگر ناشی می‌شود. یعنی نق‌زننده از جایی ناراحت است و بعد با دستمایه قرار دادنِ چیزی بی‌ربط در فردی دیگر، از راه مخالفت با دیگری نوعی جبرانِ روانشناختیِ پیچیده را تجربه می‌کند. نق زدن به همین دلیل نوعی برانگیختگی هیجانی ناهشیارانه است و زود ظهور می‌کند و زود منتفی می‌شود. نق زدن در ضمن نوعی عادت هم هست. یعنی کسانی که در زندگی شخصی خودشان با مسائلی دست به گریبان‌اند و توان رویارویی با آن را ندارند، می‌کوشند با بند کردن به چیزهایی در فضاهایی امن‌تر و مخالفت کردن با اموری بی‌ربط در فضاهایی بی‌ربط، آن انفعال پیشین‌شان را جبران کنند. به تجربه دیده‌ام که بهترین راه برخورد با این رده از مخالفان، نادیده انگاشتن است. چون معمولا این تمایل به نق‌زنی زودگذر است، و گهگاه معلوم می‌شود که فاعل این کار به خاطر وجود نوعی حس اعتماد و امنیت در فضای شخصی کسی که نیکخواه می‌داند، نق زدن در آن حریم را روا می‌پندارد. نق‌زنندگان را باید نادیده گرفت و راه را برای ترمیم اختلالهای ناشی از نق‌زدگی گشوده داشت، و کوشید تا نارضایتی افراد به آماجهای واقعی‌اش متوجه شود، و نه قلابهایی در من.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵. یک رده‌ی دیگر، کسانی هستند که غر می‌زنند. غر زنندگان الگویی پیچیده‌تر دارند. آنها از موضوعی به موضوعی دیگر می‌پرند و اصولا مبنای مخالفت برای‌شان آنقدر اهمیت ندارد که خودِ نفسِ مخالفت! در واقع بیشتر مواقع اصلا معلوم نیست غر زنندگان با چه چیزی مخالفت دارند. در بیشتر موارد، آنها الگویی از رفتار یا اندیشه را آماج حمله قرار می‌دهند که خودشان به شدت همان را دارند و چه بسا که شخص مورد حمله‌شان فاقد آن باشد. غر زدن نوعی عمل فعال و اندیشیده شده است و با واکنش هیجانیِ منتهی به نق متفاوت است. یعنی تنها از هیجان عاطفی بر نمی‌خیزد، هرچند همواره با آن آغشته و از آن انباشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غر زدن در سطحی سیاسی عملی حسابگرانه است. کسی که غر می‌زند، می‌کوشد تا با مخالفت با کسی که به نظرش شخصیت مهمی است، خود را در انگاره‌ی وی سهیم سازد. متاسفانه این روزها جامعه‌ی روشنفکری ما پر است از ازدحام کسانی که با فیلسوفان و ادیبان و دانشمندان و در کل آدمهای نامدار و مطرح مخالفت دارند. اگر الگوی مخالفت‌شان تحلیل شود، می‌بینیم که ایشان خود موضع روشن یا جبهه‌ی استواری در برابر چیزها ندارند. خودِ عملِ مخالفت کردن است که برایشان هویت‌بخش است. از دید این رده از مخالفان، اشتراک در هویتِ شخصیتهای خوشنام و بزرگ، از راههای طبیعی و قد کشیدن تا مرتبه‌ی ایشان ممکن نیست، و از این رو باید به زور هم که شده خویشتن را در فضای اطراف آنها مطرح کرد، حتا به قیمت مخالفتی که به سطح غر غر کردنی نامفهوم فرو کاسته شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسانی که به این شیوه مخالفت می‌کنند، بسیار به کسانی شباهت دارند که بر آثار باستانی یا درختان کهنسال اسم خود را می‌کَنند. و راستش را بخواهید تا جایی که من دیده‌ام، بروز رفتارهایی از این دست شاخص خوبی برای تشخیص افراد غرغروست! کسی که با خطی نازیبا، اسم نامهم و فراموش شدنیِ خودش را بر یادمانی تاریخی یا چشم‌اندازی پرعظمت حک می‌کند، در اصل خواهانِ سهیم شدن در شکوه و بزرگیِ آن است. اما از بضاعت و توان کافی برای رشد کردن تا آن پایه و برساختن چیزی در آن مرتبه برخوردار نیست، و بنابراین راه ساده را بر می‌گزیند و می‌کوشد تا مثل اسکندر با شمشیر گره‌ی گوردیوس را باز کند. غافل از این که گشودن گره‌ی بزرگی و «حضور»، معمایی است پیچیده و عمیق که تنها با ممارست و تلاش پیگیر ممکن می‌شود. راه میان‌بری در این میان وجود ندارد. به همین دلیل هم شیوه‌ی غُرزنندگان به توالی غم‌انگیزی از شکستهای پیاپی منتهی می‌شود. ایشان به همین دلیل مدام از موضوعی بر موضوعی، و از شخصی دیگر می‌پرند، تا با مخالفت مداوم‌شان حضور خود را بر پرده‌ی هستی اثبات کنند، و هربار چون نتیجه‌ای از آن به بار نمی‌نشیند، ناگزیر می‌شوند شکاری تازه و دستمایه‌ای نو را بجویند و هدف قرار دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۶. در نهایت، رده‌ای از مخالفان حرفه‌ای را داریم که برای این کار پول می‌گیرند! یعنی استخدام می‌شوند تا با پشتوانه‌ای سیاسی یا عقیدتی با کسی مخالفت کنند. این افراد اصولا به آرا و اندیشه‌ها و الگوهای رفتاری کاری ندارند، و به شخص، همچون عاملی تاثیرگذار در سطح اجتماعی می‌پردازند. این مخالفان حرفه‌ای کارگزاران یک ماشین اجتماعی سلطه هستند، و به همین دلیل تنها در سطحی اجتماعی عمل می‌کنند. لایه‌های فرهنگی و روانشناختی از دید ایشان نامفهوم و تیره است، و از این رو شاخصهایی که بر مبنای آن بازی خود را پیش می‌برند، بر مبنای ارتباط با نهادها استوار شده و رمزگان اعتباربخشی مانند پول و مقام و مشابه اینها را به کار می‌گیرد. بسط فضای ریاکاری و کین‌توزی در فضای جامعه‌ی ما، باعث شده که نمودی نازیبا از این نوع مخالفت که همان زیرآب‌زنی و سعایت باشد، در کشورمان سخت ریشه‌دار گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مخالفان حرفه‌ای از هر ابزاری برای ابراز مخالفت استفاده می‌کنند و معمولا برنامه‌ای و نقشه‌ای حساب شده و سنجیده دارند. هدفشان با هدفِ ماشین سلطه یکی است. پس از هر شیوه‌ای استفاده می‌کنند تا «نشنیده ماندن» یک ایده یا «ندیده گرفتن» یک شخص ساز و کارهای هنجارین و جا افتاده‌ی جریان قدرت را تضمین کند. ایده‌های نو و شخصیتهای نیرومند، در لایه‌ی اجتماعی تکانی ایجاد می‌کنند و پویایی‌ای می‌آفرینند که به سادگی توسط نهادهای حافظ نظم همچون اغتشاشی تعبیر می‌شود. از این رو ماشین سلطه‌ای که هنجارسازی کردار اعضای جامعه را بر عهده دارد و مرزبندیِ باید/نبایدهای اجتماعی را انجام می‌دهد، از هر ابزاری بهره می‌جویند تا دامنه‌ی نفوذ این منش‌های معنادار و شخصیتهای نیرومند و تاثیرگذار کمتر شود. کارگزاران این سیستمِ خودتنظیم‌گر، ممکن است خود بر وظیفه و نقشی که بر عهده دارند آگاه باشند، یا همچون مهره‌ای غافل سوگیری‌های سلطه‌مدارانه را بازتولید کنند. اما در هر دو صورت، ماشین سلطه برای این مخالفان حرفه‌ای پاداشی از جنس اعتبار معنوی یا اقتدار سازمانی یا لذتِ صاف و ساده فراهم می‌آورد، یا دست کم آن که این مخالفان حرفه‌ای گمان می‌کنند چنین وعده‌ای برآورده خواهد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماهرترین و پیگیرترین شکل از مخالفت، که به سادگی از شخص به ایده به کردار و از کردار به ایده به شخص تعمیم می‌یابد، نزدِ آنانی یافت می‌شود که از راهِ غر زدن مخالفت می‌کنند. از این رو معمولا مخالفان حرفه‌ای از میان غرزنندگانِ کامیاب و صاحب سبک دست‌چین می‌شوند. وظیفه‌ای که در این موقعیت بر دوش این کارگزاران سلطه است، تفاوت چندانی با رفتار طبیعی و معمولی‌شان ندارد. ایشان قرار است در همان راستای کاستیهای اجتماعی و گره‌های روانی‌ای که دارند عمل کنند،‌ اما سنجیده‌تر و هماهنگ‌تر و به این ترتیب موفق‌تر و کارآمدتر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۷. تاریخ فرهنگ ایرانی در یک و نیم قرن گذشته، بیش از هرچیز تاریخ مخالفتهای ناسالم و معیوب بوده است. کشمکش دانشمندان، سیاستمداران، باورمندان، رهبران اجتماعی، هنرمندان،‌ و حتا ادیبان و شاعران و نویسندگان وقتی از این زاویه نگریسته و با این معیارها رده‌بندی شود، انبوهی از غرغرهای دشمن‌خوی، اندکی نق‌های پیوسته، و موارد نادری از نقدهای عقلانی و مخالفت‌های اندیشمندانه را در دستمان باقی می‌گذارد. به خصوص از ابتدای دهه‌ی ۱۳۳۰ خورشیدی، جریانی از این مخالفتِ بی‌مایه‌ی فراگیر را تقریبا به شکل ضربدری میان همه‌ی چهره‌های نامدار می‌بینیم. در صدر مشروطه شخصیتهایی مثل ذکاءالملک فروغی و ملک‌الشعرای بهار با هم مخالفت نظری و حتا دشمنی سیاسی داشتند، و با این وجود با شخصیت هم مشکلی نداشتند و برخوردشان با هم منصفانه و گاه مهرآمیز بود. تنها سی سال بعد، با غوغاسالاری و هیاهوی بی‌معنایی روبرو هستیم که هر دو چهره‌ی نامدار قابل تصوری را به طور ضربدری به هم مربوط می‌سازد و حمله به شخصیت و اخلاق و زندگی خصوصی و عقاید شخصی را به جای نقد عقلانی به خورد ملت می‌دهد. این الگو که در ابتدای عصر مشروطه تنها رگه‌ای بی‌رمق و حاشیه‌ای از شب‌نامه‌های منتشر شده در شهرهای بزرگ را شامل می‌شد، بعد از دو نسل به گفتمان غالب جامعه‌ی روشنفکری ایران بدل شد، و در نهایت تا به امروز تا حد گفتمان غالب همگانی توسعه یافته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تجربه‌ی تاریخی نشان داده که نق، غر و مخالفت حرفه‌ای در مسیر تاریخ ماندگار نیستند، و تنها تاثیرشان دست بالا محروم ماندن یک نسل از اطرافیانِ شخصیتها و ایده‌های مهم است. بر این مبناست که من هم گذشته از مخالفتهای نقد کنندگان عاقل، باقی حالات را به چیزی نمی‌گیرم و چه بسا به نظر برسد که نسبت به شنیدن نق و غر و مخالف‌خوانی‌های اداری و رسمی گوشی ناشنوا دارم. اما حقیقت چنین نیست. یعنی اتفاقا با چشمی ریزبین و گوشی شنوا همه نوع مخالفت را می‌شنوم و ارزیابی می‌کنم، زیرا چه بسا که در میان انبوه غرغرها و نق‌نق‌ها و حمله‌های سازمان یافته، چیزکی هم به خودانگاره‌ام مربوط شود و مطلبی از آن بیاموزم. اما این توجه باز هم از جنس تأمل در نفس است و از این رو به درگیر شدن با مخالفان یا پاسخ‌گفتن به ایشان منتهی نمی‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آنجا که شائبه‌ای یا ردپایی از نقدی عقلانی یافت می‌شود، وظیفه حکم می‌کند که پاسخی متین و معقول داده شود تا اگر هم ماجرا چیزی جز داوری‌ای منصفانه است، برای ناظران نمایان شود. اما گذشته از این، تنها میل به دانستن باقی می‌ماند، و البته رصد اعتبار و کارآیی و دامنه‌ی تاثیر ایده‌هایم، که همگی در سکوت می‌توانند انجام پذیرند، و در سکوت بهتر انجام می‌پذیرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این رده‌بندی از مخالفان را از آن رو در اینجا صورتبندی کردم که به نظرم درباره‌ی همگان کاربرد دارد. همه‌ی شخصیتها و همه‌ی ایده‌ها با مخالفانی سر و کار دارند که به نظرم در همین چهار رده می‌گنجند. برای هرکسی که فکری دارد و وضعیتی بهتر از آنچه که هست را آماج کرده است، لازم و سودمند است که مبنای مخالفت را بشناسد، و با تفکیک کردن‌شان، وارسی ماهیت و محتوایشان، و تحلیل ساختار و سازمان‌یافتگی و ویژگی‌های تولید کنندگان‌شان درکی عمیقتر از جایگاه خویش در لایه‌های فرهنگی و اجتماعی به دست آورد. از این برای دوستانم پیشنهادی دارم: مخالفان‌تان را بشناسید، ارزیابی‌شان کنید، و بی‌طرفانه و منصفانه به رده‌بندی‌شان همت گمارید، درست همانطور که طبیعی‌دانی گیاهان و جانوران و سنگها را بررسی و رده‌بندی می‌کند، بی آن که از زشتی فلان زالو خشمگین یا از رنگ بهمان پروانه شادمان شود. ساختار و آرایش و چینش مخالفان، در هر لحظه، بازتابی از نوع و شدت تاثیرگذاری «من» و «اندیشه‌ی من» را به دست می‌دهد و چگونگی چفت و بست شدن‌اش با نهادهای اجنماعی را باز می‌نمایاند و از این رو سخت کارگشا و آموزنده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما در پایان پیشنهادی هم دارم برای مخالفان، و اندرزی: پیشنهاد آن است که از غر زدن، نق زدن و مخالفت حرفه‌ای دست بردارید، چون به تجربه دیده‌ایم که این کردارها از نظر اخلاقی زیانکارانه و ناپسند و «بد» هستند و از نظر عملیاتی هم فاعلانشان را به موجوداتی تلخ و خشمگین و ناخوشایند بدل می‌کنند. یعنی این الگوی رفتاری نه برای خودشان نیک و مفید است و نه برای دیگران. اندرز هم آن است که به جای این کارها، به نقد، یعنی مخالفت عقلانی و روشن و سنجیده و درست بپردازید. کاری که بسیار دشوارتر است و از هرکس هم بر نمی‌آید، اما اگر راهی برای رشد و بالیدن خویش یا تاثیرگذاری بر دیگری باشد، همین است.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mehrdad.akhavan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AF%D8%B1%D8%A2%D9%85%D8%AF%DB%8C_%D8%A8%D8%B1_%D9%85%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%81%E2%80%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C&amp;diff=5681</id>
		<title>درآمدی بر مخالف‌شناسی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AF%D8%B1%D8%A2%D9%85%D8%AF%DB%8C_%D8%A8%D8%B1_%D9%85%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%81%E2%80%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C&amp;diff=5681"/>
		<updated>2024-08-05T03:13:30Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mehrdad.akhavan: /* افراد خنثی= */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;فصلی از کتاب خردنامه: [[جلد نخست: نوشتارهایی درباره‌ی نظریه‌ی زروان و هویت ایرانی]]&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
۱. از قدیم و ندیم گفته‌اند که اصولا دو جور آدم وجود دارد: موافق و مخالف!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این تقسیم‌بندی ساده‌لوحانه همان است که در نهایت به گزاره‌ی ابلهانه‌ی «هرکس با من نیست بر من است» منتهی می‌شود. اما اگر کمی عمیقتر به قضیه بنگریم، می‌بینیم که در اینجا هم مثل همه‌ی [[جفتهای متضاد معنایی]]، طیفی در میانه‌ی این دو قطبِ ضد هم داریم. یعنی می‌توان با کمی ساده‌انگاری، تمام مردم روی زمین را بر اساس ارتباطشان با یک شخص یا اندیشه، بر روی طیفی گنجاند که دو قطبش موافق و مخالف است. یعنی به ازای هر نظریه، ایده، باور یا شخصی، می‌توان اندکی از مردم را یافت که در دو قطبِ افراطیِ یکسره موافق یا یکسره مخالف قرار بگیرند، و بعد در میانه‌ی این طیف جمعیتی انبوه‌تر را می‌بینیم که تا حدودی موافق یا مخالف هستند، و البته بیشترین شمار هم در میانه‌ی طیف است و ایشان بخش عمده‌ی مردم کره‌ی زمین هستند که اصولا درباره‌ی موضوع یاد شده موضع‌گیری خاصی ندارند و چه بسا از آن بی‌خبر هم باشند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درباره‌ی من هم (به عنوان یک شخص) و آرای من (در مقام یک دستگاه نظری) هم قاعده‌ای که گفتم صدق می‌کند. یعنی وقتی به پیرامون خود نگاه می‌کنم، همین رده‌بندی را در میان مردمان می‌بینم. یعنی عده‌ای موافق و مخالف هستند و عده‌ای بیشتر که کمابیش موافق یا مخالفند و چند میلیارد نفری هم هستند که اصولا از وجود بنده و آرا و نظراتم هیچ خبری ندارند و ان‌شاءالله که آنها هم کم کم با این امر مهم آشنا می‌شوند و جای خودشان را بر این طیف به شکلی فعال‌تر انتخاب می‌کنند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما انگیزه‌ی نوشتن این سطور آن که از دیرباز برایم فهم این که چرا کسی با من موافق یا مخالف می‌شود، مهم و جالب بوده است. از یک طرف به این دلیل که به هر صورت در معرض کردارهای برآمده از این موضع‌گیری بوده‌ام، و از طرف دیگر از آن رو که رفتارهای موافقان و مخالفان به نظرم جالب و قابل‌مطالعه می‌رسیده است. خلاصه آن که بعد از مدتی طولانی بررسی این ماجرا، به نتایجی در باب علم مخالف‌شناسی رسیدم که قصد دارم این دستاوردها را با شما شریک شوم. راستش در دو سال گذشته جهشی را در لایه‌بندی مخالفانم تجربه کرده‌ام که این آخرِ سالی وقت خوبی برای بازبین و نتیجه‌گیری از آن است. یعنی وقتی به کارنامه‌ی سال تقریبا گذشته می‌نگرم، می‌بینم که یک لایه‌ی جدید از مخالفان در پیرامونم پدیدار شده‌اند و این امری است که به گزارش کردن‌اش می‌ارزد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
===نکات مقدماتی===&lt;br /&gt;
====افراد خنثی====&lt;br /&gt;
نخست باید چند نکته‌ی مقدماتی را گوشزد کرد. اول این که درباره‌ی اشخاص، آرا و اموری که خنثا و بی‌اهمیت هستند، میانه‌ی این طیف بیشترین حجم را به خود اختصاص می‌دهد و دو قطبِ موافق و مخالف کمابیش خالی می‌ماند. مثلا مرحوم مادربزرگ یکی از دوستان من که پیرزنی مهربان و خانه‌نشین بود و کاری هم به کار کسی نداشت، در عمل جز سه چهار نفر که همه هم فک و فامیل و همسایه‌اش بودند، مخالفی نداشت. در این عده‌ی انگشت شمار هم مضمون مخالفت در این حد بود که چرا بی بی خانم کشک زیاد در آش می‌ریزد و جلوی نوه‌اش را نمی‌گیرد که یواشکی در باغچه‌ی آپارتمان جیش نکند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مقابل، هرچه تاثیرگذاری کسی در جهان پیرامونش بیشتر شود، قطبهای موافق و مخالف هم به تدریج پرزورتر و نیرومندتر می‌شوند. به شکلی که با نگریستن به تراکم جمعیت در دو قطب موافق و مخالفت می‌توان تا حدودی درباره‌ی تاثیرگذاری یک ایده یا شخص داوری کرد. گاهی ممکن است تاثیر افراد یا ایده‌ها مقیاسی جهانی به خودش بگیرد و نظریه‌هایی علمی مثل تکامل یا کوانتوم مکانیک زاده شود که ابتدا همه با آن مخالفت می‌کنند و چند دهه بعد تقریبا همه با آن موافق‌اند و یا مذاهب و ایدئولوژی‌هایی که ممکن است دو جبهه از موافقان و مخالفان متعصب را در زمانی دراز به صف‌آرایی در مقابل هم وا دارد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===[[قلبم]]====&lt;br /&gt;
دومین نکته این که دو سرِ این دوقطبی درباره‌ی افراد تاثیرگذار به ندرت متقارن است. یعنی اندک‌اند کسانی که شمار موافقان و مخالفان‌شان هم زیاد و هم به یک اندازه باشد. معمولا شمار موافقان و مخالفان بعد از نوسان‌هایی که از عواطف و هیجانها و شرایط موضعی ناشی می‌شود، در جایگاهی آرام می‌گیرد و به تعادلی دست می‌یابد. در این موقعیت یا موافقان بیشتر هستند و یا مخالفان، و البته این هم امری پویاست و ممکن است با گذر زمان و روشن شدن حقایق نو یا از یاد رفتن حقایق کهنه، این تعادل به نقطه‌ای تازه منتقل شود. به نظر من، متغیرهای اصلی حاکم بر این تعادل عبارتند از [[قدرت]]، [[لذت]]، [[بقا]] و [[معنا]] ([[قلبم]]). یعنی مردمان بر مبنای مقدار قلبمی که فکر می‌کنند فلان شخص یا ایده برایشان تولید کرده (یا در ایشان ضایع کرده) با او موافقت یا مخالفت می‌کنند. در ابتدای کار تردید و نوسانی برای تصمیم‌گیری در این زمینه وجود دارد. اما به تدریج توافقی در این زمینه شکل می‌گیرد و بنابراین عده‌ی زیادی (با ارزیابی گاه درست یا معمولا غلط) در یک سرِ این طیف جمع می‌شوند و عده‌ای کمتر (با همین درجه از ارتباط با حقیقت) در سرِ دیگر مقابلشان صف‌آرایی می‌کنند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
====همذات‌پنداری====&lt;br /&gt;
سوم این که همذات‌پنداری کلیدِ موافقت و مخالفت است. یعنی اساسِ موضع‌گیری افراد بر مبنای ارتباطی است که شخصی یا ایده‌ای با خودانگاره‌شان برقرار می‌کند. هرچه شخص یا ایده‌ای بیشتر با «[[من]]» همذات و همسان انگاشته شود، موافقت من شدیدتر و هرچه بیشتر برای هویت من مخرب باشد، مخالفتم پرشورتر خواهد بود. از آنجا که مردمان معمولا تصویری محو و مبهم از خود دارند و خودانگاره‌های خلق خدا روشن و شفاف و سنجیده و نقد شده نیست، معمولا این همذات‌پنداری‌ها یا ضدهمذات‌پنداری‌ها بر مبنای تقلید از دیگران یا پیروی از هنجاری اجتماعی انجام می‌پذیرد و نه برداشتی سنجیده و خودآگاه و عقلانی.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
===خودانگاره ام===&lt;br /&gt;
۲. بعد از این صغری و کبری چیدن‌ها، می‌رسیم به رده‌بندی مخالفان. پیش از ورود به این بحث، دو الگو را که باعث شده تا این رده‌بندی به این شکل انجام شود را گوشزد کنم. اینها الگوهایی است که من درباره‌ی خودم یافته‌ام و بابت‌شان شادمانم و راستش بخشی از آن را نتیجه‌ی توجه به انتقادها و نگریستن به دیگری و مدیریت کردن فضای عمومی اطرافم می‌دانم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اولین نکته آن که به نظر خودم، من آدمی هستم که فکرهای «خوبی» دارم و کارهای «خوبی» هم می‌کنم! معیار نهایی ارزیابی‌ام درباره‌ی اندیشه‌ها و افراد و کارها، محتوای [[قلبم‌]] ای است که به [[هستی]] می‌افزایند. یعنی این که فلان آدم، فلان ایده یا فلان کار چقدر بر محتوای [[قدرت]]، [[لذت]]، [[معنا]] یا [[بقا]] ی [[گیتی]] افزوده یا از آن کاسته است. بر این اساس، فکر می‌کنم – و می‌توانم به طور تجربی و تحلیلی نشان دهم- که دستگاه نظری‌ای که در حال پرداختن‌اش هستم، و کارهایی که بر آن اساس می‌کنم، در نهایت احتمال سالم بودن، شادمان شدن، نیرومند ماندن و معنادار گشتن زندگی آدمها را بالا می‌برد. به بیان دیگر، فکر می‌کنم هرکس به عنوان یک منظومه‌ی منسجم، با چشم‌پوشی از خطاهای موضعی و نوسان‌های کاتوره‌ایِ نامهم، به قدر کافی جدی و دقیق درباره‌ی ایده‌ها و کردارهایم بنگرد، قاعدتا باید با من موافق باشد!&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
====زنده باد مخالف====&lt;br /&gt;
اما نمی‌خواهم از این گزاره‌ی ابطال‌ناپذیر که به سادگی دستمایه‌ی خودشیفتگی و استبداد رأی می‌شود،‌ پیشتر بروم. یعنی واقعا باور دارم که شواهدی عینی و ملموس و رسیدگی‌پذیر وجود دارد که ایده‌ها و کردارهایی «خوب» (یعنی افزاینده‌ی [[قلبم]]) را تولید می‌کنم، و معیاری بیرون از این چهارتا هم برای تعریف «خوب» در کار نیست. با این وجود این را هم بی‌شک می‌پذیرم که شاید اصولا در تمام مواردی که اندیشیده‌ام، اشتباه کرده باشم (هرچند بین خودمان باشد، قدری بعید است!). با این ترتیب، هم به دیگران حق می‌دهم با من مخالف باشند، و هم تا جایی که فکر می‌کنند ایده‌ها یا کارهایم [[قلبم]] را کاهش می‌دهد، با ایشان همدلی دارم و پا به پایشان حاضرم دنبال نقاط بروز خطا در خویشتن بگردم. پس قصد ندارم از گزاره‌ای که ذکر شد، این نتیجه‌ی نادرست و بسیار رایج و مشهور را بگیرم که «هرکس با من مخالفت می‌کند، بی‌توجه و نادان و غافل است». نه خیر، بنده مخالفانی دارم و بسیاری‌شان هم حرف حساب می‌زنند و با این وجود من معتقدم راهی عقلانی برای دستیابی به دیدگاهی مشترک با ایشان وجود دارد. اما این شرایط درباره‌ی تمام مخالفانم صدق نمی‌کند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
====دوگروه مخالف====&lt;br /&gt;
افراد مخالف من به دو رده‌ی کاملا متفاوت تقسیم می‌شوند. یک عده با برخی از ایده‌ها، نظریات یا نتیجه‌گیری‌های من مخالفتاند، و برخی دیگر با خودِ من (در مقام یک شخص) به مثابه امری کلی و بسیط و یکپارچه مخالفت دارند. یکی از بزرگترین افتخارات من آن است که این دو گروه بر هم افتادگی چندانی ندارند. یعنی تقریبا همه‌ی آنهایی که به شکلی روشن و شفاف و سنجیده با آرای من مخالف‌اند، در عین حال دوستانم هم هستند و اختلاف نظر میان‌مان منتهی به اختلال در روابط دوستانه و مهری که به هم داریم نشده است. این البته به جای خود باقی است که من آرای ایشان را نادرست می‌دانم و ایشان هم نظر مشابهی درباره‌ی آرای من دارند، اما با «شخص» هم مشکلی نداریم. آنهایی که با شخص من مخالفت دارند، تا جایی که دیده‌ام، اصولا به شکل دقیقی نمی‌دانند چه می‌اندیشم و چه می‌گویم، و به همین دلیل به شکل مبهم و مه‌آلودی با هرچه که می‌گویم به خاطر سرچشمه‌ی صدور سخن و نه محتوای آن، مخالفت می‌کنند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نکته البته راست است و درست که مخالفت کردن، اگر در معنای نقد کردنِ عقلانی و موضع‌گیری نظری و اخلاقی فهم شود، مبنای تمام پویایی‌های پهنه‌ی [[فرهنگ]] است. یعنی اندیشمندان با نقد آرای پیشینیان معانی تازه تولید می‌کنند و مردمان با خرده‌گیری و نقد ارزش اخلاقی کردارهای دیگران به فهمی عمیقتر از اخلاق خویش دست می‌یابند. اما اینها تنها به تأمل در نفس می‌انجامد و روندی است که «[[من]]» را آماج می‌کند و آرای من و معیارهای اخلاقی من را وارسی می‌کند و تکامل می‌بخشد و می‌بالاند. بخشی از آرا و اعمال که به دیگری مربوط است، تنها به عنوان دستمایه‌ای برای این تأمل ارزش دارد و به خودی خود، تا جایی که چیزی را در من دگرگون نسازد، با عرصه‌ی نقد ارتباطی برقرار نمی‌کند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
====مخالفت شخصی؟؟====&lt;br /&gt;
راستش من اصولا درست نمی‌فهمم چطور ممکن است کسی با یک شخص مخالفت داشته باشد. چون به نظرم داوری اخلاقی یا شناختی که قاعدتا باید مبنای موافقت و مخالفت را بر ‌‌سازد، هیچ کدام به شخص ارجاع نمی‌دهند. مخالفت اخلاقی من با کردارهاست و مخالفت شناختی‌ام با منشها و ایده‌ها. اشخاص ارتباطی اندام‌وار با ایده‌ها و کردارها برقرار می‌کنند. اما نمی‌توان [[دیگری]] را به یک یا چند کردار یا ایده [[فرو کاست]]. بنابراین با وجود این که خودم با خیلی از کردارها و ایده‌ها مخالف‌ام، و آنها را غیراخلاقی یا ناراست می‌دانم، اما با اشخاص مخالفتی ندارم. یعنی تا به حال هیچ کسی –هر چقدر هم خبیث یا ابله- را ندیده‌ام که جنبه‌های خوبی یا ایده‌های درستی هم نداشته باشد، یا گهگاه کارهای خوبی هم نکرده باشد. بر این مبنا، من با کسانی که مخالفت شخصی با من دارند، مخالفت شخصی ندارم. یعنی بسیاری از کردارهایشان را درباره‌ی خودم غیراخلاقی می‌دانم و بسیاری از آرا و عقایدشان را درباره‌ام نادرست می‌بینم، اما با کلیت‌شان به عنوان یک شخص مخالفتی ندارم و در کل هم فکر می‌کنم هرکس با «شخص» دیگری مخالفت می‌کند، ابتدا مشکلی با خودش دارد و یک ناسازگاری و اختلال درونی را دارد برون‌فکنی می‌کند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
===اغلب موافقانم قلبم بالایی دارند====&lt;br /&gt;
دومین چیزی که مایه‌ی شادمانی‌ام است آن که تا جایی که دیده‌ام یک جمعیت بزرگ موافق وجود دارد که شمارشان، موقعیت و اعتبار اجتماعی‌شان و دوامِ موافقت‌شان چندین و چند برابر مخالفان است. در مقابل، گروهی اندک از مخالفان در قطب مقابل قرار دارند که نیمه عمر مخالفت کردن‌شان هم چندان زیاد نیست. به عبارت دیگر، به لحاظ آماری، آنهایی که توانمند و شادمان و سرزنده و معناآفرین هستند، در جبهه‌ی موافقان جای می‌گیرند و در جبهه‌ی مخالفان آنهایی را می‌بینیم که معمولا افسرده و غمگین‌اند، توانایی و استعداد و قدرت چندانی ندارند، و چیز خاصی از جنس معنی تولید نمی‌کنند. یعنی خلاصه بگویم، آنهایی که [[قلبم]] زیادی دارند و قلبم زیادی تولید می‌کنند، مستقل از این که با کدام ایده‌ی من موافق یا مخالف باشند، معمولا دوستانم هستند و معمولا با کلیت ایده‌هایم موافقت دارند. به عبارت ساده‌تر، آنهایی که تخصصی دارند و محبوبیتی و ردپایی ماندگار و نیکو از خودشان به جای گذاشته‌اند و به اصطلاح «آدم حسابی» هستند، معمولا در قطب موافقان جای می‌گیرند و در قطب مخالف -یعنی آنهایی که با شخص من مخالفتی دارند- بسیار به ندرت از این طبقه از افراد دیده می‌شود. این را هم بر اساس موضع‌گیری شخصی‌ام نمی‌گویم یا حقیقتِ مخالف بودنِ مخالفان را در ارزیابی «آدم حسابی» بودن‌شان دخالت نمی‌دهم، چون [[قلبم]] امری رسیدگی‌پذیر و عینی است و بازتاب آن را هم در نیکنامی و بدنامی افراد می‌توان در سطحی اجتماعی دید و درباره‌اش آمار گرفت. حالا ببینیم در این طیفی که دو قطب موافق و مخالف را به هم وصل می‌کند، چند جور مخالف دارم.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
===مخالفان دوست داشتتنی===&lt;br /&gt;
۳. مهمترین و قابل‌اعتناترین رده از مخالفان من، کسانی هستند که با یک ایده یا باور یا الگوی رفتاری من مخالف هستند. این افراد کسانی هستند که دقیقا می‌دانند به چه دلیلی با چه چیزی مخالفت دارند و معمولا پیشنهادی روشن هم به عنوان جایگزین در ذهن دارند. مثلا ممکن است کسی فلان نظریه‌ی من درباره‌ی پویایی [[قدرت]] در عصر هخامنشی را نادرست بداند، یا سختگیری‌های اخلاقی‌ام در برخی زمینه‌ها را ناروا و غلط بداند، یا روش‌شناسی سیستمی‌ای که طبق آن می‌اندیشم را نامعتبر قلمداد کند. در تمام این موارد، کسی هست که با امری مشخص و روشن که من دارنده یا آفریننده‌اش هستم مخالفت دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این رده از مخالفان آنهایی هستند که دوستشان دارم. تقریبا همه‌ی کسانی که در این طبقه دیده‌ام، به واقع دوستان من هم هستند، یعنی مهری به ایشان دارم و این حس دوطرفه هم هست. این گروه کسانی هستند که می‌توانند پدیداری به نام ایده یا کردار را از شخصی به اسم شروین جدا کنند، درباره‌ی آن [[داوری]] [[عقلانی]] و شفافی داشته باشند، و حد و مرز مخالفتشان را به حریم داوری‌شان محدود کنند. معمولا مخالفت در این سطحِ ایده‌ها بین دو تن امری متقارن است. یعنی معمولا وقتی فلان ایده یا راهبرد یا الگوی رفتاری مرا نادرست می‌داند، من –چون مال خودم را درست می‌دانم- جایگزینِ پیشنهادی او را نادرست قلمداد می‌کنم. به تعبیری در این سطح، ما دو نفر را داریم که به شکلی [[متقارن]] درباره‌ی یک موضوع با هم اختلاف نظر دارند و هریک دیگری را بر خطا می‌داند و خود را محق می‌بیند. با این وجود، تا جایی که به من مربوط می‌شود، این که کسی فکری یا رفتاری اشتباه داشته باشد، و بر همان مبنا الگوی مرا خطا بداند، تنها در حد امری آموزنده و بازخوردی تامل‌آمیز مهم است، و نه بیش از آن. یعنی اگر این حقیقت را بپذیریم که مردمان به اشکال گوناگونی می‌اندیشند و رفتار می‌کنند، آن وقت به همه حق خواهیم داد که هر از چندی اشتباه کنند، و بر همین مبنا حق هم خواهند داشت که کردارها یا افکار دیگری را اشتباه بدانند و با آن مخالفت کنند، حتا اگر آن ایده‌ها و کارها (از دید فاعل‌شان) درست و نیک باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این رده‌ی نخست از مخالفان، معمولا دوستان خوب من هستند. خالی از اغراق است اگر بگویم در میان دوستان نزدیک من، که البته بیشترشان در بیشتر امور با من توافق دارند، یک رده‌ی دوست داشتنی و پایدار هم هست که از دوستانِ مخالف تشکیل یافته است. کسانی که با رویکرد علمی‌ام، نتایج نظری‌ام، الگوهای کردارم، یا معیارهای داوری‌ام مسئله دارند و با آن مخالفت می‌کنند. با این وجود به ایشان مهر دارم و به من مهر دارند و دوستی پربار و لذت‌بخشی را با هم تجربه می‌کنیم. دوستی‌ای که البته از شور و شر و باروریِ ارتباط با موافقان، که از همکاری و هم‌جبهه‌بودن بر می‌خیزد، تهی است. اما از بازخورد دادن و گرفتن، و اشاره‌های صریح و بیدار کننده به گوشه و کنارهای تاریک و نااندیشیده‌ی کردار و اندیشه انباشته است و از این رو تأمل‌برانگیز است و آموزنده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مخالفانی که در این طبقه‌ی ارجمند جای می‌گیرند، دو ویژگی مهم دارند. اول آن که دقیقا می‌دانند با چه چیزی مخالف هستند. اگر با نظریه‌ای مخالفت می‌کنند، کتابها و مقاله‌های مربوط به آن را خوانده‌اند و محتوای آنچه می‌گویم را فهمیده‌اند. اگر با رفتاری مخالفت دارند، آن را نزد من دیده‌اند و برداشتهایشان از شنیده‌ها و تصورات و دریافتهای نامستقیم ناشی نشده است. یعنی مخالفت‌شان با من به چیزی واقعی در جهان بیرونی مربوط می‌شود که آن چیز با من هم ارتباطی تنگاتنگ دارد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
===مخالفت عقلانی و نه هیجانی===&lt;br /&gt;
دوم آن که وقتی مخالفت می‌کنند، هیجان‌زده نیستند. یعنی با چیزی مبهم همذات‌پنداری نمی‌کنند و روی پای خودشان ایستاده‌اند. من شخصا از این که کسی باور نادرستی داشته باشد یا کاری خطا انجام دهد خیلی هیجان‌زده نمی‌شوم. ممکن است کارش برای من و دیگران خطرناک و تهدید کننده و زیانکارانه باشد و برای دفع آن تمام نیروی خود را بسیج کنم، اما این امر به ندرت رخ می‌دهد و باز هم برانگیختگی [[عاطفی]] چندانی ندارد. مردم معمولا درباره‌ی اموری که به زندگی خودشان مربوط است رفتارهای نادرست مرتکب می‌شوند و ایده‌ها و افکاری دارند که در نهایت به خودشان ارتباط دارد و نه دیگران. این که خطایی در این زمینه رخ دهد البته جای دریغ دارد، اما دلیلی برای خشمگین شدن و ترسیدن و هیجان‌زده شدن به دست نمی‌دهد. این رده از مخالفان من هم چنین هستند، یعنی بابت خطاهایی که شاید مرتکب شوم، به شکلی نامعقول شور و حرارت نشان نمی‌دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گذشته از این طبقه‌ی گرانمایه و مهم از مخالفان که برای من همواره منبع الهام و آموختن بوده‌اند، سه رده‌ی دیگر از مخالفان را هم دارم که متاسفانه بدنه‌ی جمعیت مخالفان مرا تشکیل می‌دهند. اینان کسانی هستند که بیشتر با شخص من مسئله دارند تا کردارهایم یا افکارم. یک دسته آنهایی هستند که نق می‌زنند، گروهی دیگر هستند که غر می‌زنند، و سومین رده مخالفین حرفه‌ای هستند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴. یک گروه از مخالفان من، با چیز مشخصی مخالفت می‌کنند، اما دلیل مخالفت‌شان درست روشن نیست. یعنی نه پیشنهاد بهتری برایش در آستین دارند، و نه وضع خودشان در آن زمینه بهتر است. اینها کسانی هستند که معمولا مهری هم میان‌مان وجود دارد و چه بسا انگیزه و نیت بدی هم نداشته باشند. اما به طور کلی در زندگی‌شان از چیزهایی ناراحت هستند، که معمولا هیچ ارتباطی هم به من و افکار و اعمالم پیدا نمی‌کند، با این وجود چیزی در این افکار و اعمال برایشان تداعی کننده یا آماج می‌نماید و به این ترتیب شروع می‌کنند به مخالفت کردن. آن هم در شرایطی که معلوم نیست در برابر آنچه نفی می‌کنند، چه چیزی را می‌خواهند بنشانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نق زدن معمولا از اشتباه گرفته شدنِ چیزی با چیزی دیگر ناشی می‌شود. یعنی نق‌زننده از جایی ناراحت است و بعد با دستمایه قرار دادنِ چیزی بی‌ربط در فردی دیگر، از راه مخالفت با دیگری نوعی جبرانِ روانشناختیِ پیچیده را تجربه می‌کند. نق زدن به همین دلیل نوعی برانگیختگی هیجانی ناهشیارانه است و زود ظهور می‌کند و زود منتفی می‌شود. نق زدن در ضمن نوعی عادت هم هست. یعنی کسانی که در زندگی شخصی خودشان با مسائلی دست به گریبان‌اند و توان رویارویی با آن را ندارند، می‌کوشند با بند کردن به چیزهایی در فضاهایی امن‌تر و مخالفت کردن با اموری بی‌ربط در فضاهایی بی‌ربط، آن انفعال پیشین‌شان را جبران کنند. به تجربه دیده‌ام که بهترین راه برخورد با این رده از مخالفان، نادیده انگاشتن است. چون معمولا این تمایل به نق‌زنی زودگذر است، و گهگاه معلوم می‌شود که فاعل این کار به خاطر وجود نوعی حس اعتماد و امنیت در فضای شخصی کسی که نیکخواه می‌داند، نق زدن در آن حریم را روا می‌پندارد. نق‌زنندگان را باید نادیده گرفت و راه را برای ترمیم اختلالهای ناشی از نق‌زدگی گشوده داشت، و کوشید تا نارضایتی افراد به آماجهای واقعی‌اش متوجه شود، و نه قلابهایی در من.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵. یک رده‌ی دیگر، کسانی هستند که غر می‌زنند. غر زنندگان الگویی پیچیده‌تر دارند. آنها از موضوعی به موضوعی دیگر می‌پرند و اصولا مبنای مخالفت برای‌شان آنقدر اهمیت ندارد که خودِ نفسِ مخالفت! در واقع بیشتر مواقع اصلا معلوم نیست غر زنندگان با چه چیزی مخالفت دارند. در بیشتر موارد، آنها الگویی از رفتار یا اندیشه را آماج حمله قرار می‌دهند که خودشان به شدت همان را دارند و چه بسا که شخص مورد حمله‌شان فاقد آن باشد. غر زدن نوعی عمل فعال و اندیشیده شده است و با واکنش هیجانیِ منتهی به نق متفاوت است. یعنی تنها از هیجان عاطفی بر نمی‌خیزد، هرچند همواره با آن آغشته و از آن انباشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غر زدن در سطحی سیاسی عملی حسابگرانه است. کسی که غر می‌زند، می‌کوشد تا با مخالفت با کسی که به نظرش شخصیت مهمی است، خود را در انگاره‌ی وی سهیم سازد. متاسفانه این روزها جامعه‌ی روشنفکری ما پر است از ازدحام کسانی که با فیلسوفان و ادیبان و دانشمندان و در کل آدمهای نامدار و مطرح مخالفت دارند. اگر الگوی مخالفت‌شان تحلیل شود، می‌بینیم که ایشان خود موضع روشن یا جبهه‌ی استواری در برابر چیزها ندارند. خودِ عملِ مخالفت کردن است که برایشان هویت‌بخش است. از دید این رده از مخالفان، اشتراک در هویتِ شخصیتهای خوشنام و بزرگ، از راههای طبیعی و قد کشیدن تا مرتبه‌ی ایشان ممکن نیست، و از این رو باید به زور هم که شده خویشتن را در فضای اطراف آنها مطرح کرد، حتا به قیمت مخالفتی که به سطح غر غر کردنی نامفهوم فرو کاسته شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسانی که به این شیوه مخالفت می‌کنند، بسیار به کسانی شباهت دارند که بر آثار باستانی یا درختان کهنسال اسم خود را می‌کَنند. و راستش را بخواهید تا جایی که من دیده‌ام، بروز رفتارهایی از این دست شاخص خوبی برای تشخیص افراد غرغروست! کسی که با خطی نازیبا، اسم نامهم و فراموش شدنیِ خودش را بر یادمانی تاریخی یا چشم‌اندازی پرعظمت حک می‌کند، در اصل خواهانِ سهیم شدن در شکوه و بزرگیِ آن است. اما از بضاعت و توان کافی برای رشد کردن تا آن پایه و برساختن چیزی در آن مرتبه برخوردار نیست، و بنابراین راه ساده را بر می‌گزیند و می‌کوشد تا مثل اسکندر با شمشیر گره‌ی گوردیوس را باز کند. غافل از این که گشودن گره‌ی بزرگی و «حضور»، معمایی است پیچیده و عمیق که تنها با ممارست و تلاش پیگیر ممکن می‌شود. راه میان‌بری در این میان وجود ندارد. به همین دلیل هم شیوه‌ی غُرزنندگان به توالی غم‌انگیزی از شکستهای پیاپی منتهی می‌شود. ایشان به همین دلیل مدام از موضوعی بر موضوعی، و از شخصی دیگر می‌پرند، تا با مخالفت مداوم‌شان حضور خود را بر پرده‌ی هستی اثبات کنند، و هربار چون نتیجه‌ای از آن به بار نمی‌نشیند، ناگزیر می‌شوند شکاری تازه و دستمایه‌ای نو را بجویند و هدف قرار دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۶. در نهایت، رده‌ای از مخالفان حرفه‌ای را داریم که برای این کار پول می‌گیرند! یعنی استخدام می‌شوند تا با پشتوانه‌ای سیاسی یا عقیدتی با کسی مخالفت کنند. این افراد اصولا به آرا و اندیشه‌ها و الگوهای رفتاری کاری ندارند، و به شخص، همچون عاملی تاثیرگذار در سطح اجتماعی می‌پردازند. این مخالفان حرفه‌ای کارگزاران یک ماشین اجتماعی سلطه هستند، و به همین دلیل تنها در سطحی اجتماعی عمل می‌کنند. لایه‌های فرهنگی و روانشناختی از دید ایشان نامفهوم و تیره است، و از این رو شاخصهایی که بر مبنای آن بازی خود را پیش می‌برند، بر مبنای ارتباط با نهادها استوار شده و رمزگان اعتباربخشی مانند پول و مقام و مشابه اینها را به کار می‌گیرد. بسط فضای ریاکاری و کین‌توزی در فضای جامعه‌ی ما، باعث شده که نمودی نازیبا از این نوع مخالفت که همان زیرآب‌زنی و سعایت باشد، در کشورمان سخت ریشه‌دار گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مخالفان حرفه‌ای از هر ابزاری برای ابراز مخالفت استفاده می‌کنند و معمولا برنامه‌ای و نقشه‌ای حساب شده و سنجیده دارند. هدفشان با هدفِ ماشین سلطه یکی است. پس از هر شیوه‌ای استفاده می‌کنند تا «نشنیده ماندن» یک ایده یا «ندیده گرفتن» یک شخص ساز و کارهای هنجارین و جا افتاده‌ی جریان قدرت را تضمین کند. ایده‌های نو و شخصیتهای نیرومند، در لایه‌ی اجتماعی تکانی ایجاد می‌کنند و پویایی‌ای می‌آفرینند که به سادگی توسط نهادهای حافظ نظم همچون اغتشاشی تعبیر می‌شود. از این رو ماشین سلطه‌ای که هنجارسازی کردار اعضای جامعه را بر عهده دارد و مرزبندیِ باید/نبایدهای اجتماعی را انجام می‌دهد، از هر ابزاری بهره می‌جویند تا دامنه‌ی نفوذ این منش‌های معنادار و شخصیتهای نیرومند و تاثیرگذار کمتر شود. کارگزاران این سیستمِ خودتنظیم‌گر، ممکن است خود بر وظیفه و نقشی که بر عهده دارند آگاه باشند، یا همچون مهره‌ای غافل سوگیری‌های سلطه‌مدارانه را بازتولید کنند. اما در هر دو صورت، ماشین سلطه برای این مخالفان حرفه‌ای پاداشی از جنس اعتبار معنوی یا اقتدار سازمانی یا لذتِ صاف و ساده فراهم می‌آورد، یا دست کم آن که این مخالفان حرفه‌ای گمان می‌کنند چنین وعده‌ای برآورده خواهد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماهرترین و پیگیرترین شکل از مخالفت، که به سادگی از شخص به ایده به کردار و از کردار به ایده به شخص تعمیم می‌یابد، نزدِ آنانی یافت می‌شود که از راهِ غر زدن مخالفت می‌کنند. از این رو معمولا مخالفان حرفه‌ای از میان غرزنندگانِ کامیاب و صاحب سبک دست‌چین می‌شوند. وظیفه‌ای که در این موقعیت بر دوش این کارگزاران سلطه است، تفاوت چندانی با رفتار طبیعی و معمولی‌شان ندارد. ایشان قرار است در همان راستای کاستیهای اجتماعی و گره‌های روانی‌ای که دارند عمل کنند،‌ اما سنجیده‌تر و هماهنگ‌تر و به این ترتیب موفق‌تر و کارآمدتر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۷. تاریخ فرهنگ ایرانی در یک و نیم قرن گذشته، بیش از هرچیز تاریخ مخالفتهای ناسالم و معیوب بوده است. کشمکش دانشمندان، سیاستمداران، باورمندان، رهبران اجتماعی، هنرمندان،‌ و حتا ادیبان و شاعران و نویسندگان وقتی از این زاویه نگریسته و با این معیارها رده‌بندی شود، انبوهی از غرغرهای دشمن‌خوی، اندکی نق‌های پیوسته، و موارد نادری از نقدهای عقلانی و مخالفت‌های اندیشمندانه را در دستمان باقی می‌گذارد. به خصوص از ابتدای دهه‌ی ۱۳۳۰ خورشیدی، جریانی از این مخالفتِ بی‌مایه‌ی فراگیر را تقریبا به شکل ضربدری میان همه‌ی چهره‌های نامدار می‌بینیم. در صدر مشروطه شخصیتهایی مثل ذکاءالملک فروغی و ملک‌الشعرای بهار با هم مخالفت نظری و حتا دشمنی سیاسی داشتند، و با این وجود با شخصیت هم مشکلی نداشتند و برخوردشان با هم منصفانه و گاه مهرآمیز بود. تنها سی سال بعد، با غوغاسالاری و هیاهوی بی‌معنایی روبرو هستیم که هر دو چهره‌ی نامدار قابل تصوری را به طور ضربدری به هم مربوط می‌سازد و حمله به شخصیت و اخلاق و زندگی خصوصی و عقاید شخصی را به جای نقد عقلانی به خورد ملت می‌دهد. این الگو که در ابتدای عصر مشروطه تنها رگه‌ای بی‌رمق و حاشیه‌ای از شب‌نامه‌های منتشر شده در شهرهای بزرگ را شامل می‌شد، بعد از دو نسل به گفتمان غالب جامعه‌ی روشنفکری ایران بدل شد، و در نهایت تا به امروز تا حد گفتمان غالب همگانی توسعه یافته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تجربه‌ی تاریخی نشان داده که نق، غر و مخالفت حرفه‌ای در مسیر تاریخ ماندگار نیستند، و تنها تاثیرشان دست بالا محروم ماندن یک نسل از اطرافیانِ شخصیتها و ایده‌های مهم است. بر این مبناست که من هم گذشته از مخالفتهای نقد کنندگان عاقل، باقی حالات را به چیزی نمی‌گیرم و چه بسا به نظر برسد که نسبت به شنیدن نق و غر و مخالف‌خوانی‌های اداری و رسمی گوشی ناشنوا دارم. اما حقیقت چنین نیست. یعنی اتفاقا با چشمی ریزبین و گوشی شنوا همه نوع مخالفت را می‌شنوم و ارزیابی می‌کنم، زیرا چه بسا که در میان انبوه غرغرها و نق‌نق‌ها و حمله‌های سازمان یافته، چیزکی هم به خودانگاره‌ام مربوط شود و مطلبی از آن بیاموزم. اما این توجه باز هم از جنس تأمل در نفس است و از این رو به درگیر شدن با مخالفان یا پاسخ‌گفتن به ایشان منتهی نمی‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آنجا که شائبه‌ای یا ردپایی از نقدی عقلانی یافت می‌شود، وظیفه حکم می‌کند که پاسخی متین و معقول داده شود تا اگر هم ماجرا چیزی جز داوری‌ای منصفانه است، برای ناظران نمایان شود. اما گذشته از این، تنها میل به دانستن باقی می‌ماند، و البته رصد اعتبار و کارآیی و دامنه‌ی تاثیر ایده‌هایم، که همگی در سکوت می‌توانند انجام پذیرند، و در سکوت بهتر انجام می‌پذیرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این رده‌بندی از مخالفان را از آن رو در اینجا صورتبندی کردم که به نظرم درباره‌ی همگان کاربرد دارد. همه‌ی شخصیتها و همه‌ی ایده‌ها با مخالفانی سر و کار دارند که به نظرم در همین چهار رده می‌گنجند. برای هرکسی که فکری دارد و وضعیتی بهتر از آنچه که هست را آماج کرده است، لازم و سودمند است که مبنای مخالفت را بشناسد، و با تفکیک کردن‌شان، وارسی ماهیت و محتوایشان، و تحلیل ساختار و سازمان‌یافتگی و ویژگی‌های تولید کنندگان‌شان درکی عمیقتر از جایگاه خویش در لایه‌های فرهنگی و اجتماعی به دست آورد. از این برای دوستانم پیشنهادی دارم: مخالفان‌تان را بشناسید، ارزیابی‌شان کنید، و بی‌طرفانه و منصفانه به رده‌بندی‌شان همت گمارید، درست همانطور که طبیعی‌دانی گیاهان و جانوران و سنگها را بررسی و رده‌بندی می‌کند، بی آن که از زشتی فلان زالو خشمگین یا از رنگ بهمان پروانه شادمان شود. ساختار و آرایش و چینش مخالفان، در هر لحظه، بازتابی از نوع و شدت تاثیرگذاری «من» و «اندیشه‌ی من» را به دست می‌دهد و چگونگی چفت و بست شدن‌اش با نهادهای اجنماعی را باز می‌نمایاند و از این رو سخت کارگشا و آموزنده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما در پایان پیشنهادی هم دارم برای مخالفان، و اندرزی: پیشنهاد آن است که از غر زدن، نق زدن و مخالفت حرفه‌ای دست بردارید، چون به تجربه دیده‌ایم که این کردارها از نظر اخلاقی زیانکارانه و ناپسند و «بد» هستند و از نظر عملیاتی هم فاعلانشان را به موجوداتی تلخ و خشمگین و ناخوشایند بدل می‌کنند. یعنی این الگوی رفتاری نه برای خودشان نیک و مفید است و نه برای دیگران. اندرز هم آن است که به جای این کارها، به نقد، یعنی مخالفت عقلانی و روشن و سنجیده و درست بپردازید. کاری که بسیار دشوارتر است و از هرکس هم بر نمی‌آید، اما اگر راهی برای رشد و بالیدن خویش یا تاثیرگذاری بر دیگری باشد، همین است.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mehrdad.akhavan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AF%D8%B1%D8%A2%D9%85%D8%AF%DB%8C_%D8%A8%D8%B1_%D9%85%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%81%E2%80%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C&amp;diff=5680</id>
		<title>درآمدی بر مخالف‌شناسی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AF%D8%B1%D8%A2%D9%85%D8%AF%DB%8C_%D8%A8%D8%B1_%D9%85%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%81%E2%80%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C&amp;diff=5680"/>
		<updated>2024-08-05T03:13:04Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mehrdad.akhavan: صفحه‌ای جدید حاوی «فصلی از کتاب خردنامه: جلد نخست: نوشتارهایی درباره‌ی نظریه‌ی زروان و هویت ا...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;فصلی از کتاب خردنامه: [[جلد نخست: نوشتارهایی درباره‌ی نظریه‌ی زروان و هویت ایرانی]]&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
۱. از قدیم و ندیم گفته‌اند که اصولا دو جور آدم وجود دارد: موافق و مخالف!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این تقسیم‌بندی ساده‌لوحانه همان است که در نهایت به گزاره‌ی ابلهانه‌ی «هرکس با من نیست بر من است» منتهی می‌شود. اما اگر کمی عمیقتر به قضیه بنگریم، می‌بینیم که در اینجا هم مثل همه‌ی [[جفتهای متضاد معنایی]]، طیفی در میانه‌ی این دو قطبِ ضد هم داریم. یعنی می‌توان با کمی ساده‌انگاری، تمام مردم روی زمین را بر اساس ارتباطشان با یک شخص یا اندیشه، بر روی طیفی گنجاند که دو قطبش موافق و مخالف است. یعنی به ازای هر نظریه، ایده، باور یا شخصی، می‌توان اندکی از مردم را یافت که در دو قطبِ افراطیِ یکسره موافق یا یکسره مخالف قرار بگیرند، و بعد در میانه‌ی این طیف جمعیتی انبوه‌تر را می‌بینیم که تا حدودی موافق یا مخالف هستند، و البته بیشترین شمار هم در میانه‌ی طیف است و ایشان بخش عمده‌ی مردم کره‌ی زمین هستند که اصولا درباره‌ی موضوع یاد شده موضع‌گیری خاصی ندارند و چه بسا از آن بی‌خبر هم باشند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درباره‌ی من هم (به عنوان یک شخص) و آرای من (در مقام یک دستگاه نظری) هم قاعده‌ای که گفتم صدق می‌کند. یعنی وقتی به پیرامون خود نگاه می‌کنم، همین رده‌بندی را در میان مردمان می‌بینم. یعنی عده‌ای موافق و مخالف هستند و عده‌ای بیشتر که کمابیش موافق یا مخالفند و چند میلیارد نفری هم هستند که اصولا از وجود بنده و آرا و نظراتم هیچ خبری ندارند و ان‌شاءالله که آنها هم کم کم با این امر مهم آشنا می‌شوند و جای خودشان را بر این طیف به شکلی فعال‌تر انتخاب می‌کنند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما انگیزه‌ی نوشتن این سطور آن که از دیرباز برایم فهم این که چرا کسی با من موافق یا مخالف می‌شود، مهم و جالب بوده است. از یک طرف به این دلیل که به هر صورت در معرض کردارهای برآمده از این موضع‌گیری بوده‌ام، و از طرف دیگر از آن رو که رفتارهای موافقان و مخالفان به نظرم جالب و قابل‌مطالعه می‌رسیده است. خلاصه آن که بعد از مدتی طولانی بررسی این ماجرا، به نتایجی در باب علم مخالف‌شناسی رسیدم که قصد دارم این دستاوردها را با شما شریک شوم. راستش در دو سال گذشته جهشی را در لایه‌بندی مخالفانم تجربه کرده‌ام که این آخرِ سالی وقت خوبی برای بازبین و نتیجه‌گیری از آن است. یعنی وقتی به کارنامه‌ی سال تقریبا گذشته می‌نگرم، می‌بینم که یک لایه‌ی جدید از مخالفان در پیرامونم پدیدار شده‌اند و این امری است که به گزارش کردن‌اش می‌ارزد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
===نکات مقدماتی===&lt;br /&gt;
===افراد خنثی====&lt;br /&gt;
نخست باید چند نکته‌ی مقدماتی را گوشزد کرد. اول این که درباره‌ی اشخاص، آرا و اموری که خنثا و بی‌اهمیت هستند، میانه‌ی این طیف بیشترین حجم را به خود اختصاص می‌دهد و دو قطبِ موافق و مخالف کمابیش خالی می‌ماند. مثلا مرحوم مادربزرگ یکی از دوستان من که پیرزنی مهربان و خانه‌نشین بود و کاری هم به کار کسی نداشت، در عمل جز سه چهار نفر که همه هم فک و فامیل و همسایه‌اش بودند، مخالفی نداشت. در این عده‌ی انگشت شمار هم مضمون مخالفت در این حد بود که چرا بی بی خانم کشک زیاد در آش می‌ریزد و جلوی نوه‌اش را نمی‌گیرد که یواشکی در باغچه‌ی آپارتمان جیش نکند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مقابل، هرچه تاثیرگذاری کسی در جهان پیرامونش بیشتر شود، قطبهای موافق و مخالف هم به تدریج پرزورتر و نیرومندتر می‌شوند. به شکلی که با نگریستن به تراکم جمعیت در دو قطب موافق و مخالفت می‌توان تا حدودی درباره‌ی تاثیرگذاری یک ایده یا شخص داوری کرد. گاهی ممکن است تاثیر افراد یا ایده‌ها مقیاسی جهانی به خودش بگیرد و نظریه‌هایی علمی مثل تکامل یا کوانتوم مکانیک زاده شود که ابتدا همه با آن مخالفت می‌کنند و چند دهه بعد تقریبا همه با آن موافق‌اند و یا مذاهب و ایدئولوژی‌هایی که ممکن است دو جبهه از موافقان و مخالفان متعصب را در زمانی دراز به صف‌آرایی در مقابل هم وا دارد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
===[[قلبم]]====&lt;br /&gt;
دومین نکته این که دو سرِ این دوقطبی درباره‌ی افراد تاثیرگذار به ندرت متقارن است. یعنی اندک‌اند کسانی که شمار موافقان و مخالفان‌شان هم زیاد و هم به یک اندازه باشد. معمولا شمار موافقان و مخالفان بعد از نوسان‌هایی که از عواطف و هیجانها و شرایط موضعی ناشی می‌شود، در جایگاهی آرام می‌گیرد و به تعادلی دست می‌یابد. در این موقعیت یا موافقان بیشتر هستند و یا مخالفان، و البته این هم امری پویاست و ممکن است با گذر زمان و روشن شدن حقایق نو یا از یاد رفتن حقایق کهنه، این تعادل به نقطه‌ای تازه منتقل شود. به نظر من، متغیرهای اصلی حاکم بر این تعادل عبارتند از [[قدرت]]، [[لذت]]، [[بقا]] و [[معنا]] ([[قلبم]]). یعنی مردمان بر مبنای مقدار قلبمی که فکر می‌کنند فلان شخص یا ایده برایشان تولید کرده (یا در ایشان ضایع کرده) با او موافقت یا مخالفت می‌کنند. در ابتدای کار تردید و نوسانی برای تصمیم‌گیری در این زمینه وجود دارد. اما به تدریج توافقی در این زمینه شکل می‌گیرد و بنابراین عده‌ی زیادی (با ارزیابی گاه درست یا معمولا غلط) در یک سرِ این طیف جمع می‌شوند و عده‌ای کمتر (با همین درجه از ارتباط با حقیقت) در سرِ دیگر مقابلشان صف‌آرایی می‌کنند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
====همذات‌پنداری====&lt;br /&gt;
سوم این که همذات‌پنداری کلیدِ موافقت و مخالفت است. یعنی اساسِ موضع‌گیری افراد بر مبنای ارتباطی است که شخصی یا ایده‌ای با خودانگاره‌شان برقرار می‌کند. هرچه شخص یا ایده‌ای بیشتر با «[[من]]» همذات و همسان انگاشته شود، موافقت من شدیدتر و هرچه بیشتر برای هویت من مخرب باشد، مخالفتم پرشورتر خواهد بود. از آنجا که مردمان معمولا تصویری محو و مبهم از خود دارند و خودانگاره‌های خلق خدا روشن و شفاف و سنجیده و نقد شده نیست، معمولا این همذات‌پنداری‌ها یا ضدهمذات‌پنداری‌ها بر مبنای تقلید از دیگران یا پیروی از هنجاری اجتماعی انجام می‌پذیرد و نه برداشتی سنجیده و خودآگاه و عقلانی.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
===خودانگاره ام===&lt;br /&gt;
۲. بعد از این صغری و کبری چیدن‌ها، می‌رسیم به رده‌بندی مخالفان. پیش از ورود به این بحث، دو الگو را که باعث شده تا این رده‌بندی به این شکل انجام شود را گوشزد کنم. اینها الگوهایی است که من درباره‌ی خودم یافته‌ام و بابت‌شان شادمانم و راستش بخشی از آن را نتیجه‌ی توجه به انتقادها و نگریستن به دیگری و مدیریت کردن فضای عمومی اطرافم می‌دانم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اولین نکته آن که به نظر خودم، من آدمی هستم که فکرهای «خوبی» دارم و کارهای «خوبی» هم می‌کنم! معیار نهایی ارزیابی‌ام درباره‌ی اندیشه‌ها و افراد و کارها، محتوای [[قلبم‌]] ای است که به [[هستی]] می‌افزایند. یعنی این که فلان آدم، فلان ایده یا فلان کار چقدر بر محتوای [[قدرت]]، [[لذت]]، [[معنا]] یا [[بقا]] ی [[گیتی]] افزوده یا از آن کاسته است. بر این اساس، فکر می‌کنم – و می‌توانم به طور تجربی و تحلیلی نشان دهم- که دستگاه نظری‌ای که در حال پرداختن‌اش هستم، و کارهایی که بر آن اساس می‌کنم، در نهایت احتمال سالم بودن، شادمان شدن، نیرومند ماندن و معنادار گشتن زندگی آدمها را بالا می‌برد. به بیان دیگر، فکر می‌کنم هرکس به عنوان یک منظومه‌ی منسجم، با چشم‌پوشی از خطاهای موضعی و نوسان‌های کاتوره‌ایِ نامهم، به قدر کافی جدی و دقیق درباره‌ی ایده‌ها و کردارهایم بنگرد، قاعدتا باید با من موافق باشد!&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
====زنده باد مخالف====&lt;br /&gt;
اما نمی‌خواهم از این گزاره‌ی ابطال‌ناپذیر که به سادگی دستمایه‌ی خودشیفتگی و استبداد رأی می‌شود،‌ پیشتر بروم. یعنی واقعا باور دارم که شواهدی عینی و ملموس و رسیدگی‌پذیر وجود دارد که ایده‌ها و کردارهایی «خوب» (یعنی افزاینده‌ی [[قلبم]]) را تولید می‌کنم، و معیاری بیرون از این چهارتا هم برای تعریف «خوب» در کار نیست. با این وجود این را هم بی‌شک می‌پذیرم که شاید اصولا در تمام مواردی که اندیشیده‌ام، اشتباه کرده باشم (هرچند بین خودمان باشد، قدری بعید است!). با این ترتیب، هم به دیگران حق می‌دهم با من مخالف باشند، و هم تا جایی که فکر می‌کنند ایده‌ها یا کارهایم [[قلبم]] را کاهش می‌دهد، با ایشان همدلی دارم و پا به پایشان حاضرم دنبال نقاط بروز خطا در خویشتن بگردم. پس قصد ندارم از گزاره‌ای که ذکر شد، این نتیجه‌ی نادرست و بسیار رایج و مشهور را بگیرم که «هرکس با من مخالفت می‌کند، بی‌توجه و نادان و غافل است». نه خیر، بنده مخالفانی دارم و بسیاری‌شان هم حرف حساب می‌زنند و با این وجود من معتقدم راهی عقلانی برای دستیابی به دیدگاهی مشترک با ایشان وجود دارد. اما این شرایط درباره‌ی تمام مخالفانم صدق نمی‌کند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
====دوگروه مخالف====&lt;br /&gt;
افراد مخالف من به دو رده‌ی کاملا متفاوت تقسیم می‌شوند. یک عده با برخی از ایده‌ها، نظریات یا نتیجه‌گیری‌های من مخالفتاند، و برخی دیگر با خودِ من (در مقام یک شخص) به مثابه امری کلی و بسیط و یکپارچه مخالفت دارند. یکی از بزرگترین افتخارات من آن است که این دو گروه بر هم افتادگی چندانی ندارند. یعنی تقریبا همه‌ی آنهایی که به شکلی روشن و شفاف و سنجیده با آرای من مخالف‌اند، در عین حال دوستانم هم هستند و اختلاف نظر میان‌مان منتهی به اختلال در روابط دوستانه و مهری که به هم داریم نشده است. این البته به جای خود باقی است که من آرای ایشان را نادرست می‌دانم و ایشان هم نظر مشابهی درباره‌ی آرای من دارند، اما با «شخص» هم مشکلی نداریم. آنهایی که با شخص من مخالفت دارند، تا جایی که دیده‌ام، اصولا به شکل دقیقی نمی‌دانند چه می‌اندیشم و چه می‌گویم، و به همین دلیل به شکل مبهم و مه‌آلودی با هرچه که می‌گویم به خاطر سرچشمه‌ی صدور سخن و نه محتوای آن، مخالفت می‌کنند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نکته البته راست است و درست که مخالفت کردن، اگر در معنای نقد کردنِ عقلانی و موضع‌گیری نظری و اخلاقی فهم شود، مبنای تمام پویایی‌های پهنه‌ی [[فرهنگ]] است. یعنی اندیشمندان با نقد آرای پیشینیان معانی تازه تولید می‌کنند و مردمان با خرده‌گیری و نقد ارزش اخلاقی کردارهای دیگران به فهمی عمیقتر از اخلاق خویش دست می‌یابند. اما اینها تنها به تأمل در نفس می‌انجامد و روندی است که «[[من]]» را آماج می‌کند و آرای من و معیارهای اخلاقی من را وارسی می‌کند و تکامل می‌بخشد و می‌بالاند. بخشی از آرا و اعمال که به دیگری مربوط است، تنها به عنوان دستمایه‌ای برای این تأمل ارزش دارد و به خودی خود، تا جایی که چیزی را در من دگرگون نسازد، با عرصه‌ی نقد ارتباطی برقرار نمی‌کند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
====مخالفت شخصی؟؟====&lt;br /&gt;
راستش من اصولا درست نمی‌فهمم چطور ممکن است کسی با یک شخص مخالفت داشته باشد. چون به نظرم داوری اخلاقی یا شناختی که قاعدتا باید مبنای موافقت و مخالفت را بر ‌‌سازد، هیچ کدام به شخص ارجاع نمی‌دهند. مخالفت اخلاقی من با کردارهاست و مخالفت شناختی‌ام با منشها و ایده‌ها. اشخاص ارتباطی اندام‌وار با ایده‌ها و کردارها برقرار می‌کنند. اما نمی‌توان [[دیگری]] را به یک یا چند کردار یا ایده [[فرو کاست]]. بنابراین با وجود این که خودم با خیلی از کردارها و ایده‌ها مخالف‌ام، و آنها را غیراخلاقی یا ناراست می‌دانم، اما با اشخاص مخالفتی ندارم. یعنی تا به حال هیچ کسی –هر چقدر هم خبیث یا ابله- را ندیده‌ام که جنبه‌های خوبی یا ایده‌های درستی هم نداشته باشد، یا گهگاه کارهای خوبی هم نکرده باشد. بر این مبنا، من با کسانی که مخالفت شخصی با من دارند، مخالفت شخصی ندارم. یعنی بسیاری از کردارهایشان را درباره‌ی خودم غیراخلاقی می‌دانم و بسیاری از آرا و عقایدشان را درباره‌ام نادرست می‌بینم، اما با کلیت‌شان به عنوان یک شخص مخالفتی ندارم و در کل هم فکر می‌کنم هرکس با «شخص» دیگری مخالفت می‌کند، ابتدا مشکلی با خودش دارد و یک ناسازگاری و اختلال درونی را دارد برون‌فکنی می‌کند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
===اغلب موافقانم قلبم بالایی دارند====&lt;br /&gt;
دومین چیزی که مایه‌ی شادمانی‌ام است آن که تا جایی که دیده‌ام یک جمعیت بزرگ موافق وجود دارد که شمارشان، موقعیت و اعتبار اجتماعی‌شان و دوامِ موافقت‌شان چندین و چند برابر مخالفان است. در مقابل، گروهی اندک از مخالفان در قطب مقابل قرار دارند که نیمه عمر مخالفت کردن‌شان هم چندان زیاد نیست. به عبارت دیگر، به لحاظ آماری، آنهایی که توانمند و شادمان و سرزنده و معناآفرین هستند، در جبهه‌ی موافقان جای می‌گیرند و در جبهه‌ی مخالفان آنهایی را می‌بینیم که معمولا افسرده و غمگین‌اند، توانایی و استعداد و قدرت چندانی ندارند، و چیز خاصی از جنس معنی تولید نمی‌کنند. یعنی خلاصه بگویم، آنهایی که [[قلبم]] زیادی دارند و قلبم زیادی تولید می‌کنند، مستقل از این که با کدام ایده‌ی من موافق یا مخالف باشند، معمولا دوستانم هستند و معمولا با کلیت ایده‌هایم موافقت دارند. به عبارت ساده‌تر، آنهایی که تخصصی دارند و محبوبیتی و ردپایی ماندگار و نیکو از خودشان به جای گذاشته‌اند و به اصطلاح «آدم حسابی» هستند، معمولا در قطب موافقان جای می‌گیرند و در قطب مخالف -یعنی آنهایی که با شخص من مخالفتی دارند- بسیار به ندرت از این طبقه از افراد دیده می‌شود. این را هم بر اساس موضع‌گیری شخصی‌ام نمی‌گویم یا حقیقتِ مخالف بودنِ مخالفان را در ارزیابی «آدم حسابی» بودن‌شان دخالت نمی‌دهم، چون [[قلبم]] امری رسیدگی‌پذیر و عینی است و بازتاب آن را هم در نیکنامی و بدنامی افراد می‌توان در سطحی اجتماعی دید و درباره‌اش آمار گرفت. حالا ببینیم در این طیفی که دو قطب موافق و مخالف را به هم وصل می‌کند، چند جور مخالف دارم.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
===مخالفان دوست داشتتنی===&lt;br /&gt;
۳. مهمترین و قابل‌اعتناترین رده از مخالفان من، کسانی هستند که با یک ایده یا باور یا الگوی رفتاری من مخالف هستند. این افراد کسانی هستند که دقیقا می‌دانند به چه دلیلی با چه چیزی مخالفت دارند و معمولا پیشنهادی روشن هم به عنوان جایگزین در ذهن دارند. مثلا ممکن است کسی فلان نظریه‌ی من درباره‌ی پویایی [[قدرت]] در عصر هخامنشی را نادرست بداند، یا سختگیری‌های اخلاقی‌ام در برخی زمینه‌ها را ناروا و غلط بداند، یا روش‌شناسی سیستمی‌ای که طبق آن می‌اندیشم را نامعتبر قلمداد کند. در تمام این موارد، کسی هست که با امری مشخص و روشن که من دارنده یا آفریننده‌اش هستم مخالفت دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این رده از مخالفان آنهایی هستند که دوستشان دارم. تقریبا همه‌ی کسانی که در این طبقه دیده‌ام، به واقع دوستان من هم هستند، یعنی مهری به ایشان دارم و این حس دوطرفه هم هست. این گروه کسانی هستند که می‌توانند پدیداری به نام ایده یا کردار را از شخصی به اسم شروین جدا کنند، درباره‌ی آن [[داوری]] [[عقلانی]] و شفافی داشته باشند، و حد و مرز مخالفتشان را به حریم داوری‌شان محدود کنند. معمولا مخالفت در این سطحِ ایده‌ها بین دو تن امری متقارن است. یعنی معمولا وقتی فلان ایده یا راهبرد یا الگوی رفتاری مرا نادرست می‌داند، من –چون مال خودم را درست می‌دانم- جایگزینِ پیشنهادی او را نادرست قلمداد می‌کنم. به تعبیری در این سطح، ما دو نفر را داریم که به شکلی [[متقارن]] درباره‌ی یک موضوع با هم اختلاف نظر دارند و هریک دیگری را بر خطا می‌داند و خود را محق می‌بیند. با این وجود، تا جایی که به من مربوط می‌شود، این که کسی فکری یا رفتاری اشتباه داشته باشد، و بر همان مبنا الگوی مرا خطا بداند، تنها در حد امری آموزنده و بازخوردی تامل‌آمیز مهم است، و نه بیش از آن. یعنی اگر این حقیقت را بپذیریم که مردمان به اشکال گوناگونی می‌اندیشند و رفتار می‌کنند، آن وقت به همه حق خواهیم داد که هر از چندی اشتباه کنند، و بر همین مبنا حق هم خواهند داشت که کردارها یا افکار دیگری را اشتباه بدانند و با آن مخالفت کنند، حتا اگر آن ایده‌ها و کارها (از دید فاعل‌شان) درست و نیک باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این رده‌ی نخست از مخالفان، معمولا دوستان خوب من هستند. خالی از اغراق است اگر بگویم در میان دوستان نزدیک من، که البته بیشترشان در بیشتر امور با من توافق دارند، یک رده‌ی دوست داشتنی و پایدار هم هست که از دوستانِ مخالف تشکیل یافته است. کسانی که با رویکرد علمی‌ام، نتایج نظری‌ام، الگوهای کردارم، یا معیارهای داوری‌ام مسئله دارند و با آن مخالفت می‌کنند. با این وجود به ایشان مهر دارم و به من مهر دارند و دوستی پربار و لذت‌بخشی را با هم تجربه می‌کنیم. دوستی‌ای که البته از شور و شر و باروریِ ارتباط با موافقان، که از همکاری و هم‌جبهه‌بودن بر می‌خیزد، تهی است. اما از بازخورد دادن و گرفتن، و اشاره‌های صریح و بیدار کننده به گوشه و کنارهای تاریک و نااندیشیده‌ی کردار و اندیشه انباشته است و از این رو تأمل‌برانگیز است و آموزنده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مخالفانی که در این طبقه‌ی ارجمند جای می‌گیرند، دو ویژگی مهم دارند. اول آن که دقیقا می‌دانند با چه چیزی مخالف هستند. اگر با نظریه‌ای مخالفت می‌کنند، کتابها و مقاله‌های مربوط به آن را خوانده‌اند و محتوای آنچه می‌گویم را فهمیده‌اند. اگر با رفتاری مخالفت دارند، آن را نزد من دیده‌اند و برداشتهایشان از شنیده‌ها و تصورات و دریافتهای نامستقیم ناشی نشده است. یعنی مخالفت‌شان با من به چیزی واقعی در جهان بیرونی مربوط می‌شود که آن چیز با من هم ارتباطی تنگاتنگ دارد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
===مخالفت عقلانی و نه هیجانی===&lt;br /&gt;
دوم آن که وقتی مخالفت می‌کنند، هیجان‌زده نیستند. یعنی با چیزی مبهم همذات‌پنداری نمی‌کنند و روی پای خودشان ایستاده‌اند. من شخصا از این که کسی باور نادرستی داشته باشد یا کاری خطا انجام دهد خیلی هیجان‌زده نمی‌شوم. ممکن است کارش برای من و دیگران خطرناک و تهدید کننده و زیانکارانه باشد و برای دفع آن تمام نیروی خود را بسیج کنم، اما این امر به ندرت رخ می‌دهد و باز هم برانگیختگی [[عاطفی]] چندانی ندارد. مردم معمولا درباره‌ی اموری که به زندگی خودشان مربوط است رفتارهای نادرست مرتکب می‌شوند و ایده‌ها و افکاری دارند که در نهایت به خودشان ارتباط دارد و نه دیگران. این که خطایی در این زمینه رخ دهد البته جای دریغ دارد، اما دلیلی برای خشمگین شدن و ترسیدن و هیجان‌زده شدن به دست نمی‌دهد. این رده از مخالفان من هم چنین هستند، یعنی بابت خطاهایی که شاید مرتکب شوم، به شکلی نامعقول شور و حرارت نشان نمی‌دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گذشته از این طبقه‌ی گرانمایه و مهم از مخالفان که برای من همواره منبع الهام و آموختن بوده‌اند، سه رده‌ی دیگر از مخالفان را هم دارم که متاسفانه بدنه‌ی جمعیت مخالفان مرا تشکیل می‌دهند. اینان کسانی هستند که بیشتر با شخص من مسئله دارند تا کردارهایم یا افکارم. یک دسته آنهایی هستند که نق می‌زنند، گروهی دیگر هستند که غر می‌زنند، و سومین رده مخالفین حرفه‌ای هستند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴. یک گروه از مخالفان من، با چیز مشخصی مخالفت می‌کنند، اما دلیل مخالفت‌شان درست روشن نیست. یعنی نه پیشنهاد بهتری برایش در آستین دارند، و نه وضع خودشان در آن زمینه بهتر است. اینها کسانی هستند که معمولا مهری هم میان‌مان وجود دارد و چه بسا انگیزه و نیت بدی هم نداشته باشند. اما به طور کلی در زندگی‌شان از چیزهایی ناراحت هستند، که معمولا هیچ ارتباطی هم به من و افکار و اعمالم پیدا نمی‌کند، با این وجود چیزی در این افکار و اعمال برایشان تداعی کننده یا آماج می‌نماید و به این ترتیب شروع می‌کنند به مخالفت کردن. آن هم در شرایطی که معلوم نیست در برابر آنچه نفی می‌کنند، چه چیزی را می‌خواهند بنشانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نق زدن معمولا از اشتباه گرفته شدنِ چیزی با چیزی دیگر ناشی می‌شود. یعنی نق‌زننده از جایی ناراحت است و بعد با دستمایه قرار دادنِ چیزی بی‌ربط در فردی دیگر، از راه مخالفت با دیگری نوعی جبرانِ روانشناختیِ پیچیده را تجربه می‌کند. نق زدن به همین دلیل نوعی برانگیختگی هیجانی ناهشیارانه است و زود ظهور می‌کند و زود منتفی می‌شود. نق زدن در ضمن نوعی عادت هم هست. یعنی کسانی که در زندگی شخصی خودشان با مسائلی دست به گریبان‌اند و توان رویارویی با آن را ندارند، می‌کوشند با بند کردن به چیزهایی در فضاهایی امن‌تر و مخالفت کردن با اموری بی‌ربط در فضاهایی بی‌ربط، آن انفعال پیشین‌شان را جبران کنند. به تجربه دیده‌ام که بهترین راه برخورد با این رده از مخالفان، نادیده انگاشتن است. چون معمولا این تمایل به نق‌زنی زودگذر است، و گهگاه معلوم می‌شود که فاعل این کار به خاطر وجود نوعی حس اعتماد و امنیت در فضای شخصی کسی که نیکخواه می‌داند، نق زدن در آن حریم را روا می‌پندارد. نق‌زنندگان را باید نادیده گرفت و راه را برای ترمیم اختلالهای ناشی از نق‌زدگی گشوده داشت، و کوشید تا نارضایتی افراد به آماجهای واقعی‌اش متوجه شود، و نه قلابهایی در من.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵. یک رده‌ی دیگر، کسانی هستند که غر می‌زنند. غر زنندگان الگویی پیچیده‌تر دارند. آنها از موضوعی به موضوعی دیگر می‌پرند و اصولا مبنای مخالفت برای‌شان آنقدر اهمیت ندارد که خودِ نفسِ مخالفت! در واقع بیشتر مواقع اصلا معلوم نیست غر زنندگان با چه چیزی مخالفت دارند. در بیشتر موارد، آنها الگویی از رفتار یا اندیشه را آماج حمله قرار می‌دهند که خودشان به شدت همان را دارند و چه بسا که شخص مورد حمله‌شان فاقد آن باشد. غر زدن نوعی عمل فعال و اندیشیده شده است و با واکنش هیجانیِ منتهی به نق متفاوت است. یعنی تنها از هیجان عاطفی بر نمی‌خیزد، هرچند همواره با آن آغشته و از آن انباشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غر زدن در سطحی سیاسی عملی حسابگرانه است. کسی که غر می‌زند، می‌کوشد تا با مخالفت با کسی که به نظرش شخصیت مهمی است، خود را در انگاره‌ی وی سهیم سازد. متاسفانه این روزها جامعه‌ی روشنفکری ما پر است از ازدحام کسانی که با فیلسوفان و ادیبان و دانشمندان و در کل آدمهای نامدار و مطرح مخالفت دارند. اگر الگوی مخالفت‌شان تحلیل شود، می‌بینیم که ایشان خود موضع روشن یا جبهه‌ی استواری در برابر چیزها ندارند. خودِ عملِ مخالفت کردن است که برایشان هویت‌بخش است. از دید این رده از مخالفان، اشتراک در هویتِ شخصیتهای خوشنام و بزرگ، از راههای طبیعی و قد کشیدن تا مرتبه‌ی ایشان ممکن نیست، و از این رو باید به زور هم که شده خویشتن را در فضای اطراف آنها مطرح کرد، حتا به قیمت مخالفتی که به سطح غر غر کردنی نامفهوم فرو کاسته شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسانی که به این شیوه مخالفت می‌کنند، بسیار به کسانی شباهت دارند که بر آثار باستانی یا درختان کهنسال اسم خود را می‌کَنند. و راستش را بخواهید تا جایی که من دیده‌ام، بروز رفتارهایی از این دست شاخص خوبی برای تشخیص افراد غرغروست! کسی که با خطی نازیبا، اسم نامهم و فراموش شدنیِ خودش را بر یادمانی تاریخی یا چشم‌اندازی پرعظمت حک می‌کند، در اصل خواهانِ سهیم شدن در شکوه و بزرگیِ آن است. اما از بضاعت و توان کافی برای رشد کردن تا آن پایه و برساختن چیزی در آن مرتبه برخوردار نیست، و بنابراین راه ساده را بر می‌گزیند و می‌کوشد تا مثل اسکندر با شمشیر گره‌ی گوردیوس را باز کند. غافل از این که گشودن گره‌ی بزرگی و «حضور»، معمایی است پیچیده و عمیق که تنها با ممارست و تلاش پیگیر ممکن می‌شود. راه میان‌بری در این میان وجود ندارد. به همین دلیل هم شیوه‌ی غُرزنندگان به توالی غم‌انگیزی از شکستهای پیاپی منتهی می‌شود. ایشان به همین دلیل مدام از موضوعی بر موضوعی، و از شخصی دیگر می‌پرند، تا با مخالفت مداوم‌شان حضور خود را بر پرده‌ی هستی اثبات کنند، و هربار چون نتیجه‌ای از آن به بار نمی‌نشیند، ناگزیر می‌شوند شکاری تازه و دستمایه‌ای نو را بجویند و هدف قرار دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۶. در نهایت، رده‌ای از مخالفان حرفه‌ای را داریم که برای این کار پول می‌گیرند! یعنی استخدام می‌شوند تا با پشتوانه‌ای سیاسی یا عقیدتی با کسی مخالفت کنند. این افراد اصولا به آرا و اندیشه‌ها و الگوهای رفتاری کاری ندارند، و به شخص، همچون عاملی تاثیرگذار در سطح اجتماعی می‌پردازند. این مخالفان حرفه‌ای کارگزاران یک ماشین اجتماعی سلطه هستند، و به همین دلیل تنها در سطحی اجتماعی عمل می‌کنند. لایه‌های فرهنگی و روانشناختی از دید ایشان نامفهوم و تیره است، و از این رو شاخصهایی که بر مبنای آن بازی خود را پیش می‌برند، بر مبنای ارتباط با نهادها استوار شده و رمزگان اعتباربخشی مانند پول و مقام و مشابه اینها را به کار می‌گیرد. بسط فضای ریاکاری و کین‌توزی در فضای جامعه‌ی ما، باعث شده که نمودی نازیبا از این نوع مخالفت که همان زیرآب‌زنی و سعایت باشد، در کشورمان سخت ریشه‌دار گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مخالفان حرفه‌ای از هر ابزاری برای ابراز مخالفت استفاده می‌کنند و معمولا برنامه‌ای و نقشه‌ای حساب شده و سنجیده دارند. هدفشان با هدفِ ماشین سلطه یکی است. پس از هر شیوه‌ای استفاده می‌کنند تا «نشنیده ماندن» یک ایده یا «ندیده گرفتن» یک شخص ساز و کارهای هنجارین و جا افتاده‌ی جریان قدرت را تضمین کند. ایده‌های نو و شخصیتهای نیرومند، در لایه‌ی اجتماعی تکانی ایجاد می‌کنند و پویایی‌ای می‌آفرینند که به سادگی توسط نهادهای حافظ نظم همچون اغتشاشی تعبیر می‌شود. از این رو ماشین سلطه‌ای که هنجارسازی کردار اعضای جامعه را بر عهده دارد و مرزبندیِ باید/نبایدهای اجتماعی را انجام می‌دهد، از هر ابزاری بهره می‌جویند تا دامنه‌ی نفوذ این منش‌های معنادار و شخصیتهای نیرومند و تاثیرگذار کمتر شود. کارگزاران این سیستمِ خودتنظیم‌گر، ممکن است خود بر وظیفه و نقشی که بر عهده دارند آگاه باشند، یا همچون مهره‌ای غافل سوگیری‌های سلطه‌مدارانه را بازتولید کنند. اما در هر دو صورت، ماشین سلطه برای این مخالفان حرفه‌ای پاداشی از جنس اعتبار معنوی یا اقتدار سازمانی یا لذتِ صاف و ساده فراهم می‌آورد، یا دست کم آن که این مخالفان حرفه‌ای گمان می‌کنند چنین وعده‌ای برآورده خواهد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماهرترین و پیگیرترین شکل از مخالفت، که به سادگی از شخص به ایده به کردار و از کردار به ایده به شخص تعمیم می‌یابد، نزدِ آنانی یافت می‌شود که از راهِ غر زدن مخالفت می‌کنند. از این رو معمولا مخالفان حرفه‌ای از میان غرزنندگانِ کامیاب و صاحب سبک دست‌چین می‌شوند. وظیفه‌ای که در این موقعیت بر دوش این کارگزاران سلطه است، تفاوت چندانی با رفتار طبیعی و معمولی‌شان ندارد. ایشان قرار است در همان راستای کاستیهای اجتماعی و گره‌های روانی‌ای که دارند عمل کنند،‌ اما سنجیده‌تر و هماهنگ‌تر و به این ترتیب موفق‌تر و کارآمدتر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۷. تاریخ فرهنگ ایرانی در یک و نیم قرن گذشته، بیش از هرچیز تاریخ مخالفتهای ناسالم و معیوب بوده است. کشمکش دانشمندان، سیاستمداران، باورمندان، رهبران اجتماعی، هنرمندان،‌ و حتا ادیبان و شاعران و نویسندگان وقتی از این زاویه نگریسته و با این معیارها رده‌بندی شود، انبوهی از غرغرهای دشمن‌خوی، اندکی نق‌های پیوسته، و موارد نادری از نقدهای عقلانی و مخالفت‌های اندیشمندانه را در دستمان باقی می‌گذارد. به خصوص از ابتدای دهه‌ی ۱۳۳۰ خورشیدی، جریانی از این مخالفتِ بی‌مایه‌ی فراگیر را تقریبا به شکل ضربدری میان همه‌ی چهره‌های نامدار می‌بینیم. در صدر مشروطه شخصیتهایی مثل ذکاءالملک فروغی و ملک‌الشعرای بهار با هم مخالفت نظری و حتا دشمنی سیاسی داشتند، و با این وجود با شخصیت هم مشکلی نداشتند و برخوردشان با هم منصفانه و گاه مهرآمیز بود. تنها سی سال بعد، با غوغاسالاری و هیاهوی بی‌معنایی روبرو هستیم که هر دو چهره‌ی نامدار قابل تصوری را به طور ضربدری به هم مربوط می‌سازد و حمله به شخصیت و اخلاق و زندگی خصوصی و عقاید شخصی را به جای نقد عقلانی به خورد ملت می‌دهد. این الگو که در ابتدای عصر مشروطه تنها رگه‌ای بی‌رمق و حاشیه‌ای از شب‌نامه‌های منتشر شده در شهرهای بزرگ را شامل می‌شد، بعد از دو نسل به گفتمان غالب جامعه‌ی روشنفکری ایران بدل شد، و در نهایت تا به امروز تا حد گفتمان غالب همگانی توسعه یافته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تجربه‌ی تاریخی نشان داده که نق، غر و مخالفت حرفه‌ای در مسیر تاریخ ماندگار نیستند، و تنها تاثیرشان دست بالا محروم ماندن یک نسل از اطرافیانِ شخصیتها و ایده‌های مهم است. بر این مبناست که من هم گذشته از مخالفتهای نقد کنندگان عاقل، باقی حالات را به چیزی نمی‌گیرم و چه بسا به نظر برسد که نسبت به شنیدن نق و غر و مخالف‌خوانی‌های اداری و رسمی گوشی ناشنوا دارم. اما حقیقت چنین نیست. یعنی اتفاقا با چشمی ریزبین و گوشی شنوا همه نوع مخالفت را می‌شنوم و ارزیابی می‌کنم، زیرا چه بسا که در میان انبوه غرغرها و نق‌نق‌ها و حمله‌های سازمان یافته، چیزکی هم به خودانگاره‌ام مربوط شود و مطلبی از آن بیاموزم. اما این توجه باز هم از جنس تأمل در نفس است و از این رو به درگیر شدن با مخالفان یا پاسخ‌گفتن به ایشان منتهی نمی‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آنجا که شائبه‌ای یا ردپایی از نقدی عقلانی یافت می‌شود، وظیفه حکم می‌کند که پاسخی متین و معقول داده شود تا اگر هم ماجرا چیزی جز داوری‌ای منصفانه است، برای ناظران نمایان شود. اما گذشته از این، تنها میل به دانستن باقی می‌ماند، و البته رصد اعتبار و کارآیی و دامنه‌ی تاثیر ایده‌هایم، که همگی در سکوت می‌توانند انجام پذیرند، و در سکوت بهتر انجام می‌پذیرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این رده‌بندی از مخالفان را از آن رو در اینجا صورتبندی کردم که به نظرم درباره‌ی همگان کاربرد دارد. همه‌ی شخصیتها و همه‌ی ایده‌ها با مخالفانی سر و کار دارند که به نظرم در همین چهار رده می‌گنجند. برای هرکسی که فکری دارد و وضعیتی بهتر از آنچه که هست را آماج کرده است، لازم و سودمند است که مبنای مخالفت را بشناسد، و با تفکیک کردن‌شان، وارسی ماهیت و محتوایشان، و تحلیل ساختار و سازمان‌یافتگی و ویژگی‌های تولید کنندگان‌شان درکی عمیقتر از جایگاه خویش در لایه‌های فرهنگی و اجتماعی به دست آورد. از این برای دوستانم پیشنهادی دارم: مخالفان‌تان را بشناسید، ارزیابی‌شان کنید، و بی‌طرفانه و منصفانه به رده‌بندی‌شان همت گمارید، درست همانطور که طبیعی‌دانی گیاهان و جانوران و سنگها را بررسی و رده‌بندی می‌کند، بی آن که از زشتی فلان زالو خشمگین یا از رنگ بهمان پروانه شادمان شود. ساختار و آرایش و چینش مخالفان، در هر لحظه، بازتابی از نوع و شدت تاثیرگذاری «من» و «اندیشه‌ی من» را به دست می‌دهد و چگونگی چفت و بست شدن‌اش با نهادهای اجنماعی را باز می‌نمایاند و از این رو سخت کارگشا و آموزنده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما در پایان پیشنهادی هم دارم برای مخالفان، و اندرزی: پیشنهاد آن است که از غر زدن، نق زدن و مخالفت حرفه‌ای دست بردارید، چون به تجربه دیده‌ایم که این کردارها از نظر اخلاقی زیانکارانه و ناپسند و «بد» هستند و از نظر عملیاتی هم فاعلانشان را به موجوداتی تلخ و خشمگین و ناخوشایند بدل می‌کنند. یعنی این الگوی رفتاری نه برای خودشان نیک و مفید است و نه برای دیگران. اندرز هم آن است که به جای این کارها، به نقد، یعنی مخالفت عقلانی و روشن و سنجیده و درست بپردازید. کاری که بسیار دشوارتر است و از هرکس هم بر نمی‌آید، اما اگر راهی برای رشد و بالیدن خویش یا تاثیرگذاری بر دیگری باشد، همین است.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mehrdad.akhavan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82_%D8%B2%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C&amp;diff=5679</id>
		<title>درباره‌ی اخلاق زروانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82_%D8%B2%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C&amp;diff=5679"/>
		<updated>2024-08-02T19:18:27Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mehrdad.akhavan: /* حق */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;۱&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
===سه پرسش===&lt;br /&gt;
سه پرسش در ماههای گذشته به هم گره خورده بود، که شاید یک به یک گشودنی نباشد. هر سه دلالتی [[اخلاقی]] داشت و هر سه از زمینه و زمانه‌ی ویژه‌ی ما برخاسته بود. پرداختن به هر سه از زاویه‌ای زروانی ممکن بود و ضروری، و از این روست که این متن را به مثابه نامه‌ای که نوشتن‌اش به یاران و عیاران مرسوم است، می‌نویسم. مضمون این نامه برخی از آموزه‌های دوره‌های بالاترِ زروان است که بنا به ضرورت، شکلی ساده‌ شده‌ -و به لطف دوستان بازبینی شده- از آن را به فشردگی نقل می‌کنم.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
===مسئله‌ی نخست: حد و مرز کاربرد مجاز خشونت===&lt;br /&gt;
در گفتگویی که با دوستی داشتم، این پرسش طرح شد: [[حد و مرز]] کاربرد مجاز خشونت کجاست؟ دوست من که پیرو راست‌کیش [[گاندی]] و ستاینده‌ی آن‌سان‌سوچی و ماندلا هم هست، پاسخی روشن و شفاف برایم داشت: هیچ کجا، خشونت به کلی ناپسند و نکوهیده است و هیچ چیز آن را توجیه نمي‌کند. این بحث در حال و هوایی انجام می‌شد که دو جوان زورگیر را به خاطر آن که با قمه به شهروندی حمله کرده بودند، اعدام کردند. در فضای مجازی این پرسش بار دیگر مطرح شد و این بار طیفی پیچیده‌تر از پاسخگویان در برابر هم صف آراستند. برخی اعدام جانیان و هر نوع خشونت ورزیدن به انسان را مذموم می‌شمردند. برخی این کار را در حد قصاص مجاز می‌دانستند و به خشونتِ اعمال شده از سوی زورگیران اشاره می‌کردند. شماری اندک هم اصولا هوادار اعمال خشونت بودند و آن را داروی مقابله با هرج و مرج می‌دانستند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مسئله‌ی دوم: در چه شرایطی بازی برنده/ بازنده مجازاست؟===&lt;br /&gt;
این پرسش قدیمی و همیشگی بار دیگر در جمع دوستان مورد بحث قرار گرفت: در چه شرایطی بازی [[برنده/ بازنده]] مجاز است؟ آیا مي‌توان –حتا در مقام دفاع- به کسی آسیب رساند و برنامه‌ای برای کاستن از [[قلبم]] دیگران را طراحی کرد و اجرا نمود؟ یا نه؟ این کار اخلاقی است یا غیراخلاقی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه در مورد این بحث برایم بسیار آموزنده بود، پایبندی نظری همه‌ی سخنگویان به چارچوب زروانی بود. همه رفتار برنده/ بازنده را غیراخلاقی و ناشایست می‌دانستند، و همه معیار عینی و روشنِ قلبم را برای ارزیابی این الگو در اختیار داشتند. &lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مسئله‌ی سوم: طرح مسائل اخلاقی در زمینه ای بازیگوشانه===&lt;br /&gt;
در ادامه‌ی ماجرای پیشین، قرار گذاشتیم بازی‌ای طراحی کنیم و مسئله‌ای اخلاقی را در زمینه‌ای بازیگوشانه حل کنیم. آنگاه دوستان به تلویح و تصریح اشاره کردند که این بازی ممکن است با نقض پیمانهایی اخلاقی مانند راستگویی و برنده/ برنده بازی کردن همراه شود. ابتدا این بازخورد به نظرم درست آمد، اما دقیقتر که نگریستم، دریافتم که چنین نیست.&lt;br /&gt;
این سه مسئله را کاملا شخصی در نظر بگیرید. یعنی فرض کنید که من تنها در پی بازگو کردن اندیشه‌هایی شخصی درباره‌ی کردار خودم هستم، و می‌کوشم تا محتوای اخلاقی‌شان را ارزیابی کنم. دلیلِ در میان گذاشتن‌اش با شما آن است که فکر می‌کنم برخی از شما هم همین دغدغه‌ی خاطر را دارید، و شاید به کمک هم بتوانیم روشنتر موضوع را بفهمیم. پس این نوشتار را اظهار نظری قطعی و نهایی درباره‌ی موضوع این سه پرسش ندانید. اینها تنها گمانه‌زنی‌هایی هستند که لازم است با یاری شما و افزوده شدن نظرتان پخته و روشن شود.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===پیامدهای تفسیر افراطی مبانی اخلاقی===&lt;br /&gt;
این سه مسئله وقتی درست فهم می‌شوند، که به زمینه‌اش، و دو حدِ مخاطره‌آمیزِ پاسخ نگفتن بدان اشاره‌ای کنم. زمینه‌ای که همه‌ی ما در آن حضور داریم، در دو لایه‌ی روانی و اجتماعی، نابسامان و آشوبزده و بنابراین انباشته از خشونت است. در [[سطح اجتماعی]]، [[نهاد|نهادهای]] اجتماعی جوامع مستقر بر ایران زمین در نیم قرن گذشته دستخوش تباهی و انهدام بوده‌اند و امروز تقریبا کارکردهای خود را از دست داده‌اند. این روند در سالهای گذشته به انقلاب، جنگ، درگیری‌های جوراجورِ سیاسی و فرهنگی، افول اقتصادی و مهاجرت پردامنه از ایران زمین منتهی شده است و با همین الگو در تمام کشورهای مستقر بر حوزه‌ی [[تمدن ایرانی]] دیده می‌شود. &lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سالهای اخیر، این روند به افول ارزشهای اخلاقی و فروپاشی استوارترین نهادهای سنتی –از جمله خانواده- در جامعه‌ی خودِ ما انجامیده است. از این روست که مردمان چنین به خشونت خو کرده‌اند و آن را عادی می‌پندارند. این تباهی نهادی که در سطح اجتماعی آغاز شده، در نهایت به [[سطح روانشناختی]] نیز نشت کرده و نتیجه‌اش زایش «[[من]]»هایی ضعیف و ناتوان بوده که در ضمن پرخاشگر و خشونت‌ طلب هم هستند. در سالهای اخیر رواج و عمومی شدن استفاده از رسانه‌هایی نوظهور مانند فیس‌بوک، موهبتی بوده برای کسانی که قصدِ بررسی و بازبینی موقعیت‌ من‌های امروزِ ایران را دارند. با مرور آنچه که در این رسانه‌ها انعکاس می‌یابد، به روشنی می‌توان دریافت که «من»های امروز، به لحاظ آماری افرادی خشمگین و نابردبار و پرخاشگر هستند، که از اختلال در یک ارتباط و [[کشمکش]] با یک [[دیگری]] به رابطه‌ی مختل دیگری پناه می‌برند و زمینه را برای کشمکشی نو فراهم می‌آورند. بسامد غیبت، ناسزا، خشونت زبانی و بی اخلاقی‌هایی که تا چند سال پیش دور از ذهن و نامنتظره می‌نمود، چندان زیاد شده که دیگر کسی را شگفت‌زده نمی‌کند. در این شرایط این پرسش برجسته می‌شود که چگونه می‌توان خردمندانه و اخلاقی زیست، و به پیمانهای زروانی پایبند ماند؟&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید هیچ چیز بهتر از دو مثال تاریخی موقعیت دوگانه‌ی ما و سراشیب های لغزش فردای ما را نمایش ندهد. یکی از آنها، تاریخ کلیسای کاتولیک است. نهادی که با شعارهایی اخلاقی و تاکید بر ارزشهایی مانند فروتنی، خاکساری، نیکوکاری، و محبت به دیگران تاسیس شد، و تا امروز سرسختانه به این شعارها چسبیده است. اما در ضمن همین نهاد خشن‌ترین و آزارنده‌ترین تاریخِ نهادهای دینی را در طول تاریخ بشر داشته است. این همان نهادی است که جنگهای صلیبی، سرکوب هزار ساله‌ی فرهنگ در اروپا، عصر استعمار و برده‌داریِ متصل بدان، و تا حدودی فاشیسم ایتالیایی و اسپانیایی را پدید آورده است. &lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به عنوان نمودی از سویه‌ی دیگر این پرتگاه، می‌توان به مثالی یکسره ناهمگون اشاره کرد. در هند دینی هست به نام جین که سابقه‌اش به دوران [[بودا]] و حتا کمی پیش از وی باز می‌گردد. دینی است [[عقلانی]]، [[اخلاقی]] و دست کم در آغازگاهش با جنبه‌ای ضدخرافی، که مبنای اخلاقی‌اش &#039;&#039;&#039;آهیمسا&#039;&#039;&#039; یا پرهیز از آزار رساندن به دیگران است. جین‌ها نه شکار می‌کنند و نه به جنگ می‌روند، و از هر نوع آسیب رساندن به جانداران خودداری می‌کنند. گزارشی در دست است از یک جامعه‌ی در بنگال که به این کیش گرویدند و چون نمی‌توانستند مثل سابق ببرهای جنگلی را شکار کنند یا در برابر ایشان از خود دفاع کنند، همگی توسط ببرهای شکارچی از پا در آمدند. این جامعه‌ی جین با وجود پایبندی استوارانه‌اش به اخلاق، در نهایت نابود شد، چون از ذهنیت لازم برای رویارویی با خطری طبیعی و قابل‌پیش‌بینی بهره‌مند نبود.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناگفته پیداست که اینجا قصدم نقد یا بررسی مبانی فلسفی و اخلاقی کیش کاتولیک یا دین جین نیست. تنها می‌خواهم به پیامدهای تفسیر افراطی مبانی اخلاقی و عدولِ منظم از آن (کاتولیک‌ها) یا تقید نابخردانه و سرسختانه به شکلی ساده از قواعد اخلاقی (جین‌ها) اشاره کنم. یکی به تباهی اخلاق و انقراض [[معنا]] می‌انجامد و دیگری به تباهی خویشتن و انقراض نهادِ اخلاق‌مدار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===حق===&lt;br /&gt;
یکی از پیمان‌هایی که یاران [[زروان]] با هم دارند، [[برنده/ برنده]] بازی کردن است. این به معنای طرد و حذف سه الگوی دیگرِ (برنده/ بازنده- [[بازنده/ برنده]]- [[بازنده/ بازنده]]) کنش متقابل با [[دیگری]] است. در میان این سه، ما معمولا بازی برنده/ بازنده را به پرسش می‌گیریم و در معرض مخاطره‌ی لغزیدن به دامِ آن قرار داریم. اما چه کرداری برنده/ بازنده است؟ آشکارا هر رفتاری که به افزوده شدنِ [[قلبم]] [[من]] و کاسته شدن از [[قلبم]] [[دیگری]] منتهی شود. بر این مبنا می‌توان کردارها را در لحظه‌ی وقوعشان مورد [[داوری]] قرار داد. البته می‌توان شاخص های متفاوتی را به این معادله افزود. مثلا &lt;br /&gt;
====شاخص ذهنیت====&lt;br /&gt;
اگر من در لحظه‌ی انجام کاری فکر کنم که بر قلبم خود می‌افزایم و از قلبم دیگری می‌کاهم، آن رفتار برنده/ بازنده است. &lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
====شاخصِ عینیت در زمانی کم‌دامنه‌====&lt;br /&gt;
اگر پیامد مستقیم و سریع کردار من به کاهش قلبم دیگری و افزایش قلبم من منتهی شود، آن رفتار برنده/ بازنده است. &lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====شاخص عینیتِ درازمدت====&lt;br /&gt;
اگر محتوای کلی قلبم من در کل عمرم به خاطر کاری افزایش یابد و مقدار کل قلبم دیگری در کل عمرش به ازای همان کار کاهش یابد، آن کار برنده/ بازنده است. &lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
====بار منفی اخلاقی [[بازی برنده/ بازنده]]====&lt;br /&gt;
آنچه که درباره‌اش تردیدی نداریم، بار منفی اخلاقی [[بازی برنده/ بازنده]] است. از [[نظریه‌ی بازیها]] و [[مدلهای تکاملی]] بر می‌آید که این نوع بازی ناپایدار و محکوم به شکست است و دیر یا زود به یکی از دو بازی ناپسند دیگر و در نهایت به بازنده/ بازنده در می‌غلتد و در نهایت کنش متقابل را می‌گسلد. همچنین این را می‌دانیم که تقریبا در تمام موارد طرف مقابل ارتباط هم منفعل نیست و او نیز برنده/ بازنده پیش می‌رود و با محاسبه‌ی زیانی که از رفتارهای دیگرِ وی به بار می‌آید افزوده شدن بر قلبمِ من در اثر این بازی، یا ناچیز است و یا موهوم. بنابراین چنین می‌نماید که درباره‌ی ارج و ارزش برنده/ برنده بازی کردن و نکوهش برنده/ بازنده رفتار کردن توافق داشته باشیم.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
====.====&lt;br /&gt;
اما نمونه‌هایی می‌توان سراغ کرد که در آنها کاستن از قلبم دیگری و افزودن به قلبمِ خود به طور شهودی درست و اخلاقی می‌نماید. به عنوان مثال فرض کنیم همان زورگیرهایی که اعدام شدند، به جای دستگیری و زندان و محاکمه و اعدام، به دست همان شهروند محترمی که قربانی‌شان بود کشته می‌شدند. فرض کنیم دو زورگیر جوان با قمه به پیرمرد محترم و بیگناهی حمله می‌کردند، و قصد آسیب رساندن به او و دزدی از وی را داشتند، و این احتمال هم داشت که قربانی در این بین با زخم قمه به قتل برسد. بعد دست بر قضا آن پیرمرد محترم شخصیتی مثل پیری‌های پوریای ولی از آب در میامد و با دست خالی می‌زد هر دو زورگیر را ناکار می‌کرد و مثلا یکی‌شان را هم می‌کشت. آیا در این حالت او عملی غیراخلاقی انجام داده بود؟ گمان می‌کنم همه‌مان به طور [[شهودی]] دریابیم که در این شرایط آن پیرمرد حق داشته و با وجدانی آسوده او را از لغزشی اخلاقی مبرا بدانیم. اما مگر نه این که پیرمردِ رزمی‌کار ما در این شرایط [[برنده/ بازنده]] بازی کرده است؟ او بی‌شک از [[قلبم]] زورگیرِ کتک خورده که پولی گیرش نیامده و کتکی هم نوش جان کرده، کاسته و خط [[قلبمِ]] آن زورگیرِ مقتول را هم به کلی قطع کرده است و در مقابل اموال و سلامت و جان خود را حفظ کرده است. مگر این نمونه‌ای روشن از کردارِ [[برنده/ بازنده]] نیست؟&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌توان شرایط را کمی پیچیده‌تر کرد. فرض کنیم پیرمرد دارد از خیابان رد می‌شود و می‌بینید دو [[اشموغ]] قصد دزدیدن یک دختر جوان را دارند. فرض کنیم به لحاظ آماری صد در صد آدم‌ربایان در این حالت به قربانی‌شان تجاوز کنند و پنجاه درصد احتمال داشته باشد که وی را به قتل برسانند. در این حالت جوانمرد سالخورده‌ی ما بدون آن که خودش در مخاطره قرار گرفته باشد، مداخله می‌کند. او باز با دست خالی آدم‌ربایان را کتک می‌زند و یکی‌شان را هم می‌کشد. آیا در این حالت او عملی غیراخلاقی را مرتکب شده است؟ راستش را بخواهید من به طور شهودی چنین کسی را [[قهرمان]] می‌دانم و کردارش را کاملا تایید می‌کنم. در عین حال کاملا توجه دارم که این فرد در لحظه‌ی مداخله بر [[قلبم]] عینی خود نیز نیفزوده و حتا رفتارش دفاع از خود هم نبوده است. یعنی تهدیدی متوجه خودش نبوده و برای پیشگیری از قتل یا مال‌باختگی خودش نبوده که چنین کاری کرده است. &lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
====تعریف حق====&lt;br /&gt;
این مثالها نشان می‌دهد که انگار هنگام تعریف رفتار برنده/ بازنده، باید متغیرهای دیگری را هم در نظر گرفت. یک متغیر، «&#039;&#039;&#039;حق&#039;&#039;&#039;» است. حق عبارت است از مشروعیتِ دستیابیِ کسی به [[منبع|منبعی]]. اگر من بعد از یک ماه کار کردن پولی گرفته‌ام و آن را در جیبم گذاشته‌ام، بهره‌مندی از این منبع حق من است. اگر کسی دیگر بخواهد به این حق تجاوز کند، خود به خود رفتاری برنده/ بازنده را با من آغاز کرده است. شعار ما آن است که با پذیرشِ قطع کنش متقابل، از ورود به بازی برنده/ بازنده پرهیز کنیم، و این کاملا روا و درست است. اما گاهی وقتها حق به شکلی بنیادین پایمال می‌شود و قطع یک طرفه‌ی کنش متقابل ممکن نیست. زورگیری که با قمه‌‌ای در دست برای گرفتن پول من به سویم می‌آید، با اعلام این که من قصد کنش متقابل با او را ندارم، به راه خود نخواهد رفت. چنین می‌نماید که در شرایطی خاص، ابراز خشونت روا باشد. اما یکی از عناصر ضروری در این شرایط، حق است. &lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناگفته پیداست که حق در هر جامعه به شکلی تعریف می‌شود. شاید در یک جامعه‌ی دارای سوسیالیسم واقعا موجود! صرف این نکته که من پولی در جیب دارم مرا به طبقه‌ی بورژواهای پست تبعید کند و به این ترتیب حقوق مدنی مرا و مشروعیت بهره‌مندی من از منابع را خدشه‌دار کند. یا شاید در جامعه‌ای که سخت مردسالار باشد، زنان حقی مشروع بر بدن خود نداشته باشند و هرکس مجاز باشد به هرکس دیگری تجاوز کند. شاید حقِ بدیهیِ هرکس بر بدنش در جامعه‌ای مثل جامعه‌ی خودمان نادیده انگاشته شود و مثلا دختران از این حق برخوردار نباشند که پوشش خود و درجه‌ی دسترسی پوست بدنشان به هوای آزاد را انتخاب کنند. ممکن است مشروعیت سیاسی و هنجارین و رسمی با مشروعیت واقعی و عرفی و جاری در جامعه تفاوت داشته باشد. اینها همه نمونه‌هایی هستند که لغزندگی و شکنندگی مفهوم حق را نشان می‌دهند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با این وجود به نظرم مفهوم حق در این میان کلیدی است و نمی‌توان به بهانه‌ی نسبیت آن، نادیده‌اش انگاشت. به نظرم می‌توان حق را در زمینه‌ای زروانی بازتعریف کرد. به عنوان یک صورتبندی سر دستی پیشنهاد می‌کنم «حق» را چنین تعریف کنیم: ‌«مشروعیت دستیابی به منابع پایان‌ناپذیر، یا منابع پایان‌پذیری» که با دو متغیر تعیین می‌شود: یا قواعد هنجارین جامعه (به شرط آن که عقلانی باشند و تعارضی با اصول زروانی نداشته باشند) مالکیت فرد بر این منبع را محترم می‌شمارند، و یا این که شخص در تولید این منابع نقشی ایفا کرده است. یعنی مثلا حق استفاده از اطلاعات و دانش و هنر و ارتباطات انسانی را همه دارند، و درباره‌ی منابع پایان‌پذیری مثل غذا و سرپناه و جفت هم کسی حق دارد که یا آن غذا و سرپناه را در موقعیت منبع بودن‌اش احداث یا تثبیت کرده باشد، و یا با تبدیل منبعی دیگر بدان دست یافته باشد. مثلا بدیهی است که کشاورزی که هندوانه‌ای را کاشته حق دارد آن را بخورد. یا کارگری که در زمینی بایر برای خودش خانه درست کرده حق دارد در آن زندگی کند، یا کسی که به منبعی نمادین مثل پول دسترسی مشروع دارد، حق دارد این منابع را با آن معاوضه نماید. با استفاده از مفهوم حق، در می‌یابیم که یک شرطِ روا بودنِ رفتارهای خشونت‌آمیز، آن است که حقی نمایان مخدوش شده باشد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مثال دوم‌مان درباره‌ی آدم‌ربایان نشان می‌داد که مفهوم برنده/ برنده بازی کردن نیاز به بازتعریف دارد. اگر من از خیابان بگذرم و ببینم زورگیران به پیرمردی حمله کرده‌اند، آیا باید به خاطر پایبندی به برنده/ بازنده بازی نکردن، از درگیری با ایشان بپرهیزم و پیرمرد نگون بخت را به حال خود رها کنم؟ مگر نه این که در این حالت دارم با پیرمرد برنده/ بازنده بازی می‌کنم؟ بدیهی است که هر وجدان سالمی مجوز مداخله را در این شرایط صادر می‌کند. اما چگونه است که همین وجدان سالم بازی برنده/ بازنده را چنین ناشایست می‌بیند؟ پس شاید چیزی که در اینجا با آن روبرو هستیم، اصولا بازی‌ای از این دست نباشد؟ شاید هنگام محاسبه‌ی قلبمِ جا به جا شده، باید کل شبکه‌ی افراد تاثیر پذیرفته از کنش متقابل را در نظر داشت؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;۴&#039;&#039;&#039;. &lt;br /&gt;
[[نگرش شبکه ای به روابط دو نفره]]&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;۵&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
[[راه حل های پیشنهادی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: شروین وکیلی]] [[رده: مقالات]] [[رده: اخلاق]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mehrdad.akhavan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82_%D8%B2%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C&amp;diff=5678</id>
		<title>درباره‌ی اخلاق زروانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82_%D8%B2%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C&amp;diff=5678"/>
		<updated>2024-08-02T19:12:41Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mehrdad.akhavan: /* پیامدهای تفسیر افراطی مبانی اخلاقی */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;۱&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
===سه پرسش===&lt;br /&gt;
سه پرسش در ماههای گذشته به هم گره خورده بود، که شاید یک به یک گشودنی نباشد. هر سه دلالتی [[اخلاقی]] داشت و هر سه از زمینه و زمانه‌ی ویژه‌ی ما برخاسته بود. پرداختن به هر سه از زاویه‌ای زروانی ممکن بود و ضروری، و از این روست که این متن را به مثابه نامه‌ای که نوشتن‌اش به یاران و عیاران مرسوم است، می‌نویسم. مضمون این نامه برخی از آموزه‌های دوره‌های بالاترِ زروان است که بنا به ضرورت، شکلی ساده‌ شده‌ -و به لطف دوستان بازبینی شده- از آن را به فشردگی نقل می‌کنم.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
===مسئله‌ی نخست: حد و مرز کاربرد مجاز خشونت===&lt;br /&gt;
در گفتگویی که با دوستی داشتم، این پرسش طرح شد: [[حد و مرز]] کاربرد مجاز خشونت کجاست؟ دوست من که پیرو راست‌کیش [[گاندی]] و ستاینده‌ی آن‌سان‌سوچی و ماندلا هم هست، پاسخی روشن و شفاف برایم داشت: هیچ کجا، خشونت به کلی ناپسند و نکوهیده است و هیچ چیز آن را توجیه نمي‌کند. این بحث در حال و هوایی انجام می‌شد که دو جوان زورگیر را به خاطر آن که با قمه به شهروندی حمله کرده بودند، اعدام کردند. در فضای مجازی این پرسش بار دیگر مطرح شد و این بار طیفی پیچیده‌تر از پاسخگویان در برابر هم صف آراستند. برخی اعدام جانیان و هر نوع خشونت ورزیدن به انسان را مذموم می‌شمردند. برخی این کار را در حد قصاص مجاز می‌دانستند و به خشونتِ اعمال شده از سوی زورگیران اشاره می‌کردند. شماری اندک هم اصولا هوادار اعمال خشونت بودند و آن را داروی مقابله با هرج و مرج می‌دانستند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مسئله‌ی دوم: در چه شرایطی بازی برنده/ بازنده مجازاست؟===&lt;br /&gt;
این پرسش قدیمی و همیشگی بار دیگر در جمع دوستان مورد بحث قرار گرفت: در چه شرایطی بازی [[برنده/ بازنده]] مجاز است؟ آیا مي‌توان –حتا در مقام دفاع- به کسی آسیب رساند و برنامه‌ای برای کاستن از [[قلبم]] دیگران را طراحی کرد و اجرا نمود؟ یا نه؟ این کار اخلاقی است یا غیراخلاقی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه در مورد این بحث برایم بسیار آموزنده بود، پایبندی نظری همه‌ی سخنگویان به چارچوب زروانی بود. همه رفتار برنده/ بازنده را غیراخلاقی و ناشایست می‌دانستند، و همه معیار عینی و روشنِ قلبم را برای ارزیابی این الگو در اختیار داشتند. &lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مسئله‌ی سوم: طرح مسائل اخلاقی در زمینه ای بازیگوشانه===&lt;br /&gt;
در ادامه‌ی ماجرای پیشین، قرار گذاشتیم بازی‌ای طراحی کنیم و مسئله‌ای اخلاقی را در زمینه‌ای بازیگوشانه حل کنیم. آنگاه دوستان به تلویح و تصریح اشاره کردند که این بازی ممکن است با نقض پیمانهایی اخلاقی مانند راستگویی و برنده/ برنده بازی کردن همراه شود. ابتدا این بازخورد به نظرم درست آمد، اما دقیقتر که نگریستم، دریافتم که چنین نیست.&lt;br /&gt;
این سه مسئله را کاملا شخصی در نظر بگیرید. یعنی فرض کنید که من تنها در پی بازگو کردن اندیشه‌هایی شخصی درباره‌ی کردار خودم هستم، و می‌کوشم تا محتوای اخلاقی‌شان را ارزیابی کنم. دلیلِ در میان گذاشتن‌اش با شما آن است که فکر می‌کنم برخی از شما هم همین دغدغه‌ی خاطر را دارید، و شاید به کمک هم بتوانیم روشنتر موضوع را بفهمیم. پس این نوشتار را اظهار نظری قطعی و نهایی درباره‌ی موضوع این سه پرسش ندانید. اینها تنها گمانه‌زنی‌هایی هستند که لازم است با یاری شما و افزوده شدن نظرتان پخته و روشن شود.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===پیامدهای تفسیر افراطی مبانی اخلاقی===&lt;br /&gt;
این سه مسئله وقتی درست فهم می‌شوند، که به زمینه‌اش، و دو حدِ مخاطره‌آمیزِ پاسخ نگفتن بدان اشاره‌ای کنم. زمینه‌ای که همه‌ی ما در آن حضور داریم، در دو لایه‌ی روانی و اجتماعی، نابسامان و آشوبزده و بنابراین انباشته از خشونت است. در [[سطح اجتماعی]]، [[نهاد|نهادهای]] اجتماعی جوامع مستقر بر ایران زمین در نیم قرن گذشته دستخوش تباهی و انهدام بوده‌اند و امروز تقریبا کارکردهای خود را از دست داده‌اند. این روند در سالهای گذشته به انقلاب، جنگ، درگیری‌های جوراجورِ سیاسی و فرهنگی، افول اقتصادی و مهاجرت پردامنه از ایران زمین منتهی شده است و با همین الگو در تمام کشورهای مستقر بر حوزه‌ی [[تمدن ایرانی]] دیده می‌شود. &lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سالهای اخیر، این روند به افول ارزشهای اخلاقی و فروپاشی استوارترین نهادهای سنتی –از جمله خانواده- در جامعه‌ی خودِ ما انجامیده است. از این روست که مردمان چنین به خشونت خو کرده‌اند و آن را عادی می‌پندارند. این تباهی نهادی که در سطح اجتماعی آغاز شده، در نهایت به [[سطح روانشناختی]] نیز نشت کرده و نتیجه‌اش زایش «[[من]]»هایی ضعیف و ناتوان بوده که در ضمن پرخاشگر و خشونت‌ طلب هم هستند. در سالهای اخیر رواج و عمومی شدن استفاده از رسانه‌هایی نوظهور مانند فیس‌بوک، موهبتی بوده برای کسانی که قصدِ بررسی و بازبینی موقعیت‌ من‌های امروزِ ایران را دارند. با مرور آنچه که در این رسانه‌ها انعکاس می‌یابد، به روشنی می‌توان دریافت که «من»های امروز، به لحاظ آماری افرادی خشمگین و نابردبار و پرخاشگر هستند، که از اختلال در یک ارتباط و [[کشمکش]] با یک [[دیگری]] به رابطه‌ی مختل دیگری پناه می‌برند و زمینه را برای کشمکشی نو فراهم می‌آورند. بسامد غیبت، ناسزا، خشونت زبانی و بی اخلاقی‌هایی که تا چند سال پیش دور از ذهن و نامنتظره می‌نمود، چندان زیاد شده که دیگر کسی را شگفت‌زده نمی‌کند. در این شرایط این پرسش برجسته می‌شود که چگونه می‌توان خردمندانه و اخلاقی زیست، و به پیمانهای زروانی پایبند ماند؟&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید هیچ چیز بهتر از دو مثال تاریخی موقعیت دوگانه‌ی ما و سراشیب های لغزش فردای ما را نمایش ندهد. یکی از آنها، تاریخ کلیسای کاتولیک است. نهادی که با شعارهایی اخلاقی و تاکید بر ارزشهایی مانند فروتنی، خاکساری، نیکوکاری، و محبت به دیگران تاسیس شد، و تا امروز سرسختانه به این شعارها چسبیده است. اما در ضمن همین نهاد خشن‌ترین و آزارنده‌ترین تاریخِ نهادهای دینی را در طول تاریخ بشر داشته است. این همان نهادی است که جنگهای صلیبی، سرکوب هزار ساله‌ی فرهنگ در اروپا، عصر استعمار و برده‌داریِ متصل بدان، و تا حدودی فاشیسم ایتالیایی و اسپانیایی را پدید آورده است. &lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به عنوان نمودی از سویه‌ی دیگر این پرتگاه، می‌توان به مثالی یکسره ناهمگون اشاره کرد. در هند دینی هست به نام جین که سابقه‌اش به دوران [[بودا]] و حتا کمی پیش از وی باز می‌گردد. دینی است [[عقلانی]]، [[اخلاقی]] و دست کم در آغازگاهش با جنبه‌ای ضدخرافی، که مبنای اخلاقی‌اش &#039;&#039;&#039;آهیمسا&#039;&#039;&#039; یا پرهیز از آزار رساندن به دیگران است. جین‌ها نه شکار می‌کنند و نه به جنگ می‌روند، و از هر نوع آسیب رساندن به جانداران خودداری می‌کنند. گزارشی در دست است از یک جامعه‌ی در بنگال که به این کیش گرویدند و چون نمی‌توانستند مثل سابق ببرهای جنگلی را شکار کنند یا در برابر ایشان از خود دفاع کنند، همگی توسط ببرهای شکارچی از پا در آمدند. این جامعه‌ی جین با وجود پایبندی استوارانه‌اش به اخلاق، در نهایت نابود شد، چون از ذهنیت لازم برای رویارویی با خطری طبیعی و قابل‌پیش‌بینی بهره‌مند نبود.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناگفته پیداست که اینجا قصدم نقد یا بررسی مبانی فلسفی و اخلاقی کیش کاتولیک یا دین جین نیست. تنها می‌خواهم به پیامدهای تفسیر افراطی مبانی اخلاقی و عدولِ منظم از آن (کاتولیک‌ها) یا تقید نابخردانه و سرسختانه به شکلی ساده از قواعد اخلاقی (جین‌ها) اشاره کنم. یکی به تباهی اخلاق و انقراض [[معنا]] می‌انجامد و دیگری به تباهی خویشتن و انقراض نهادِ اخلاق‌مدار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===حق===&lt;br /&gt;
یکی از پیمان‌هایی که یاران زروان با هم دارند، [[برنده/ برنده]] بازی کردن است. این به معنای طرد و حذف سه الگوی دیگرِ (برنده/ بازنده- [[بازنده/ برنده]]- [[بازنده/ بازنده]]) کنش متقابل با [[دیگری]] است. در میان این سه، ما معمولا بازی برنده/ بازنده را به پرسش می‌گیریم و در معرض مخاطره‌ی لغزیدن به دامِ آن قرار داریم. اما چه کرداری برنده/ بازنده است؟ آشکارا هر رفتاری که به افزوده شدنِ قلبم من و کاسته شدن از قلبم دیگری منتهی شود. بر این مبنا می‌توان کردارها را در لحظه‌ی وقوعشان مورد [[داوری]] قرار داد. البته می‌توان شاخص های متفاوتی را به این معادله افزود. مثلا شاخص ذهنیت: اگر من در لحظه‌ی انجام کاری فکر کنم که بر قلبم خود می‌افزایم و از قلبم دیگری می‌کاهم، آن رفتار برنده/ بازنده است. یا شاخصِ عینیت در زمانی کم‌دامنه‌: اگر پیامد مستقیم و سریع کردار من به کاهش قلبم دیگری و افزایش قلبم من منتهی شود، آن رفتار برنده/ بازنده است. یا شاخص عینیتِ درازمدت: اگر محتوای کلی قلبم من در کل عمرم به خاطر کاری افزایش یابد و مقدار کل قلبم دیگری در کل عمرش به ازای همان کار کاهش یابد، آن کار برنده/ بازنده است. &lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه که درباره‌اش تردیدی نداریم، بار منفی اخلاقی بازی برنده/ بازنده است. از [[نظریه‌ی بازیها]] و [[مدلهای تکاملی]] بر می‌آید که این نوع بازی ناپایدار و محکوم به شکست است و دیر یا زود به یکی از دو بازی ناپسند دیگر و در نهایت به بازنده/ بازنده در می‌غلتد و در نهایت کنش متقابل را می‌گسلد. همچنین این را می‌دانیم که تقریبا در تمام موارد طرف مقابل ارتباط هم منفعل نیست و او نیز برنده/ بازنده پیش می‌رود و با محاسبه‌ی زیانی که از رفتارهای دیگرِ وی به بار می‌آید افزوده شدن بر قلبمِ من در اثر این بازی، یا ناچیز است و یا موهوم. بنابراین چنین می‌نماید که درباره‌ی ارج و ارزش برنده/ برنده بازی کردن و نکوهش برنده/ بازنده رفتار کردن توافق داشته باشیم.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما نمونه‌هایی می‌توان سراغ کرد که در آنها کاستن از قلبم دیگری و افزودن به قلبمِ خود به طور شهودی درست و اخلاقی می‌نماید. به عنوان مثال فرض کنیم همان زورگیرهایی که اعدام شدند، به جای دستگیری و زندان و محاکمه و اعدام، به دست همان شهروند محترمی که قربانی‌شان بود کشته می‌شدند. فرض کنیم دو زورگیر جوان با قمه به پیرمرد محترم و بیگناهی حمله می‌کردند، و قصد آسیب رساندن به او و دزدی از وی را داشتند، و این احتمال هم داشت که قربانی در این بین با زخم قمه به قتل برسد. بعد دست بر قضا آن پیرمرد محترم شخصیتی مثل پیری‌های پوریای ولی از آب در میامد و با دست خالی می‌زد هر دو زورگیر را ناکار می‌کرد و مثلا یکی‌شان را هم می‌کشت. آیا در این حالت او عملی غیراخلاقی انجام داده بود؟ گمان می‌کنم همه‌مان به طور شهودی دریابیم که در این شرایط آن پیرمرد حق داشته و با وجدانی آسوده او را از لغزشی اخلاقی مبرا بدانیم. اما مگر نه این که پیرمردِ رزمی‌کار ما در این شرایط برنده/ بازنده بازی کرده است؟ او بی‌شک از قلبم زورگیرِ کتک خورده که پولی گیرش نیامده و کتکی هم نوش جان کرده، کاسته و خط قلبمِ آن زورگیرِ مقتول را هم به کلی قطع کرده است و در مقابل اموال و سلامت و جان خود را حفظ کرده است. مگر این نمونه‌ای روشن از کردارِ برنده/ بازنده نیست؟&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌توان شرایط را کمی پیچیده‌تر کرد. فرض کنیم پیرمرد دارد از خیابان رد می‌شود و می‌بینید دو [[اشموغ]] قصد دزدیدن یک دختر جوان را دارند. فرض کنیم به لحاظ آماری صد در صد آدم‌ربایان در این حالت به قربانی‌شان تجاوز کنند و پنجاه درصد احتمال داشته باشد که وی را به قتل برسانند. در این حالت جوانمرد سالخورده‌ی ما بدون آن که خودش در مخاطره قرار گرفته باشد، مداخله می‌کند. او باز با دست خالی آدم‌ربایان را کتک می‌زند و یکی‌شان را هم می‌کشد. آیا در این حالت او عملی غیراخلاقی را مرتکب شده است؟ راستش را بخواهید من به طور شهودی چنین کسی را [[قهرمان]] می‌دانم و کردارش را کاملا تایید می‌کنم. در عین حال کاملا توجه دارم که این فرد در لحظه‌ی مداخله بر قلبم عینی خود نیز نیفزوده و حتا رفتارش دفاع از خود هم نبوده است. یعنی تهدیدی متوجه خودش نبوده و برای پیشگیری از قتل یا مال‌باختگی خودش نبوده که چنین کاری کرده است. &lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این مثالها نشان می‌دهد که انگار هنگام تعریف رفتار برنده/ بازنده، باید متغیرهای دیگری را هم در نظر گرفت. یک متغیر، «&#039;&#039;&#039;حق&#039;&#039;&#039;» است. حق عبارت است از مشروعیتِ دستیابیِ کسی به [[منبع|منبعی]]. اگر من بعد از یک ماه کار کردن پولی گرفته‌ام و آن را در جیبم گذاشته‌ام، بهره‌مندی از این منبع حق من است. اگر کسی دیگر بخواهد به این حق تجاوز کند، خود به خود رفتاری برنده/ بازنده را با من آغاز کرده است. شعار ما آن است که با پذیرشِ قطع کنش متقابل، از ورود به بازی برنده/ بازنده پرهیز کنیم، و این کاملا روا و درست است. اما گاهی وقتها حق به شکلی بنیادین پایمال می‌شود و قطع یک طرفه‌ی کنش متقابل ممکن نیست. زورگیری که با قمه‌‌ای در دست برای گرفتن پول من به سویم می‌آید، با اعلام این که من قصد کنش متقابل با او را ندارم، به راه خود نخواهد رفت. چنین می‌نماید که در شرایطی خاص، ابراز خشونت روا باشد. اما یکی از عناصر ضروری در این شرایط، حق است. &lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناگفته پیداست که حق در هر جامعه به شکلی تعریف می‌شود. شاید در یک جامعه‌ی دارای سوسیالیسم واقعا موجود! صرف این نکته که من پولی در جیب دارم مرا به طبقه‌ی بورژواهای پست تبعید کند و به این ترتیب حقوق مدنی مرا و مشروعیت بهره‌مندی من از منابع را خدشه‌دار کند. یا شاید در جامعه‌ای که سخت مردسالار باشد، زنان حقی مشروع بر بدن خود نداشته باشند و هرکس مجاز باشد به هرکس دیگری تجاوز کند. شاید حقِ بدیهیِ هرکس بر بدنش در جامعه‌ای مثل جامعه‌ی خودمان نادیده انگاشته شود و مثلا دختران از این حق برخوردار نباشند که پوشش خود و درجه‌ی دسترسی پوست بدنشان به هوای آزاد را انتخاب کنند. ممکن است مشروعیت سیاسی و هنجارین و رسمی با مشروعیت واقعی و عرفی و جاری در جامعه تفاوت داشته باشد. اینها همه نمونه‌هایی هستند که لغزندگی و شکنندگی مفهوم حق را نشان می‌دهند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با این وجود به نظرم مفهوم حق در این میان کلیدی است و نمی‌توان به بهانه‌ی نسبیت آن، نادیده‌اش انگاشت. به نظرم می‌توان حق را در زمینه‌ای زروانی بازتعریف کرد. به عنوان یک صورتبندی سر دستی پیشنهاد می‌کنم «حق» را چنین تعریف کنیم: ‌«مشروعیت دستیابی به منابع پایان‌ناپذیر، یا منابع پایان‌پذیری» که با دو متغیر تعیین می‌شود: یا قواعد هنجارین جامعه (به شرط آن که عقلانی باشند و تعارضی با اصول زروانی نداشته باشند) مالکیت فرد بر این منبع را محترم می‌شمارند، و یا این که شخص در تولید این منابع نقشی ایفا کرده است. یعنی مثلا حق استفاده از اطلاعات و دانش و هنر و ارتباطات انسانی را همه دارند، و درباره‌ی منابع پایان‌پذیری مثل غذا و سرپناه و جفت هم کسی حق دارد که یا آن غذا و سرپناه را در موقعیت منبع بودن‌اش احداث یا تثبیت کرده باشد، و یا با تبدیل منبعی دیگر بدان دست یافته باشد. مثلا بدیهی است که کشاورزی که هندوانه‌ای را کاشته حق دارد آن را بخورد. یا کارگری که در زمینی بایر برای خودش خانه درست کرده حق دارد در آن زندگی کند، یا کسی که به منبعی نمادین مثل پول دسترسی مشروع دارد، حق دارد این منابع را با آن معاوضه نماید. با استفاده از مفهوم حق، در می‌یابیم که یک شرطِ روا بودنِ رفتارهای خشونت‌آمیز، آن است که حقی نمایان مخدوش شده باشد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مثال دوم‌مان درباره‌ی آدم‌ربایان نشان می‌داد که مفهوم برنده/ برنده بازی کردن نیاز به بازتعریف دارد. اگر من از خیابان بگذرم و ببینم زورگیران به پیرمردی حمله کرده‌اند، آیا باید به خاطر پایبندی به برنده/ بازنده بازی نکردن، از درگیری با ایشان بپرهیزم و پیرمرد نگون بخت را به حال خود رها کنم؟ مگر نه این که در این حالت دارم با پیرمرد برنده/ بازنده بازی می‌کنم؟ بدیهی است که هر وجدان سالمی مجوز مداخله را در این شرایط صادر می‌کند. اما چگونه است که همین وجدان سالم بازی برنده/ بازنده را چنین ناشایست می‌بیند؟ پس شاید چیزی که در اینجا با آن روبرو هستیم، اصولا بازی‌ای از این دست نباشد؟ شاید هنگام محاسبه‌ی قلبمِ جا به جا شده، باید کل شبکه‌ی افراد تاثیر پذیرفته از کنش متقابل را در نظر داشت؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;۴&#039;&#039;&#039;. &lt;br /&gt;
[[نگرش شبکه ای به روابط دو نفره]]&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;۵&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
[[راه حل های پیشنهادی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: شروین وکیلی]] [[رده: مقالات]] [[رده: اخلاق]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mehrdad.akhavan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AD%D9%82&amp;diff=5677</id>
		<title>حق</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AD%D9%82&amp;diff=5677"/>
		<updated>2024-08-02T19:12:15Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mehrdad.akhavan: صفحه را خالی کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mehrdad.akhavan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82_%D8%B2%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C&amp;diff=5676</id>
		<title>درباره‌ی اخلاق زروانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82_%D8%B2%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C&amp;diff=5676"/>
		<updated>2024-08-02T19:06:20Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mehrdad.akhavan: /* مسئله‌ی سوم: طرح مسائل اخلاقی در زمینه ای بازیگوشانه */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;۱&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
===سه پرسش===&lt;br /&gt;
سه پرسش در ماههای گذشته به هم گره خورده بود، که شاید یک به یک گشودنی نباشد. هر سه دلالتی [[اخلاقی]] داشت و هر سه از زمینه و زمانه‌ی ویژه‌ی ما برخاسته بود. پرداختن به هر سه از زاویه‌ای زروانی ممکن بود و ضروری، و از این روست که این متن را به مثابه نامه‌ای که نوشتن‌اش به یاران و عیاران مرسوم است، می‌نویسم. مضمون این نامه برخی از آموزه‌های دوره‌های بالاترِ زروان است که بنا به ضرورت، شکلی ساده‌ شده‌ -و به لطف دوستان بازبینی شده- از آن را به فشردگی نقل می‌کنم.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
===مسئله‌ی نخست: حد و مرز کاربرد مجاز خشونت===&lt;br /&gt;
در گفتگویی که با دوستی داشتم، این پرسش طرح شد: [[حد و مرز]] کاربرد مجاز خشونت کجاست؟ دوست من که پیرو راست‌کیش [[گاندی]] و ستاینده‌ی آن‌سان‌سوچی و ماندلا هم هست، پاسخی روشن و شفاف برایم داشت: هیچ کجا، خشونت به کلی ناپسند و نکوهیده است و هیچ چیز آن را توجیه نمي‌کند. این بحث در حال و هوایی انجام می‌شد که دو جوان زورگیر را به خاطر آن که با قمه به شهروندی حمله کرده بودند، اعدام کردند. در فضای مجازی این پرسش بار دیگر مطرح شد و این بار طیفی پیچیده‌تر از پاسخگویان در برابر هم صف آراستند. برخی اعدام جانیان و هر نوع خشونت ورزیدن به انسان را مذموم می‌شمردند. برخی این کار را در حد قصاص مجاز می‌دانستند و به خشونتِ اعمال شده از سوی زورگیران اشاره می‌کردند. شماری اندک هم اصولا هوادار اعمال خشونت بودند و آن را داروی مقابله با هرج و مرج می‌دانستند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مسئله‌ی دوم: در چه شرایطی بازی برنده/ بازنده مجازاست؟===&lt;br /&gt;
این پرسش قدیمی و همیشگی بار دیگر در جمع دوستان مورد بحث قرار گرفت: در چه شرایطی بازی [[برنده/ بازنده]] مجاز است؟ آیا مي‌توان –حتا در مقام دفاع- به کسی آسیب رساند و برنامه‌ای برای کاستن از [[قلبم]] دیگران را طراحی کرد و اجرا نمود؟ یا نه؟ این کار اخلاقی است یا غیراخلاقی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه در مورد این بحث برایم بسیار آموزنده بود، پایبندی نظری همه‌ی سخنگویان به چارچوب زروانی بود. همه رفتار برنده/ بازنده را غیراخلاقی و ناشایست می‌دانستند، و همه معیار عینی و روشنِ قلبم را برای ارزیابی این الگو در اختیار داشتند. &lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مسئله‌ی سوم: طرح مسائل اخلاقی در زمینه ای بازیگوشانه===&lt;br /&gt;
در ادامه‌ی ماجرای پیشین، قرار گذاشتیم بازی‌ای طراحی کنیم و مسئله‌ای اخلاقی را در زمینه‌ای بازیگوشانه حل کنیم. آنگاه دوستان به تلویح و تصریح اشاره کردند که این بازی ممکن است با نقض پیمانهایی اخلاقی مانند راستگویی و برنده/ برنده بازی کردن همراه شود. ابتدا این بازخورد به نظرم درست آمد، اما دقیقتر که نگریستم، دریافتم که چنین نیست.&lt;br /&gt;
این سه مسئله را کاملا شخصی در نظر بگیرید. یعنی فرض کنید که من تنها در پی بازگو کردن اندیشه‌هایی شخصی درباره‌ی کردار خودم هستم، و می‌کوشم تا محتوای اخلاقی‌شان را ارزیابی کنم. دلیلِ در میان گذاشتن‌اش با شما آن است که فکر می‌کنم برخی از شما هم همین دغدغه‌ی خاطر را دارید، و شاید به کمک هم بتوانیم روشنتر موضوع را بفهمیم. پس این نوشتار را اظهار نظری قطعی و نهایی درباره‌ی موضوع این سه پرسش ندانید. اینها تنها گمانه‌زنی‌هایی هستند که لازم است با یاری شما و افزوده شدن نظرتان پخته و روشن شود.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===پیامدهای تفسیر افراطی مبانی اخلاقی===&lt;br /&gt;
این سه مسئله وقتی درست فهم می‌شوند، که به زمینه‌اش، و دو حدِ مخاطره‌آمیزِ پاسخ نگفتن بدان اشاره‌ای کنم. زمینه‌ای که همه‌ی ما در آن حضور داریم، در دو لایه‌ی روانی و اجتماعی، نابسامان و آشوبزده و بنابراین انباشته از خشونت است. در [[سطح اجتماعی]]، [[نهاد|نهادهای]] اجتماعی جوامع مستقر بر ایران زمین در نیم قرن گذشته دستخوش تباهی و انهدام بوده‌اند و امروز تقریبا کارکردهای خود را از دست داده‌اند. این روند در سالهای گذشته به انقلاب، جنگ، درگیری‌های جوراجورِ سیاسی و فرهنگی، افول اقتصادی و مهاجرت پردامنه از ایران زمین منتهی شده است و با همین الگو در تمام کشورهای مستقر بر حوزه‌ی [[تمدن ایرانی]] دیده می‌شود. &lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سالهای اخیر، این روند به افول ارزشهای اخلاقی و فروپاشی استوارترین نهادهای سنتی –از جمله خانواده- در جامعه‌ی خودِ ما انجامیده است. از این روست که مردمان چنین به خشونت خو کرده‌اند و آن را عادی می‌پندارند. این تباهی نهادی که در سطح اجتماعی آغاز شده، در نهایت به [[سطح روانشناختی]] نیز نشت کرده و نتیجه‌اش زایش «[[من]]»هایی ضعیف و ناتوان بوده که در ضمن پرخاشگر و خشونت‌ طلب هم هستند. در سالهای اخیر رواج و عمومی شدن استفاده از رسانه‌هایی نوظهور مانند فیس‌بوک، موهبتی بوده برای کسانی که قصدِ بررسی و بازبینی موقعیت‌ من‌های امروزِ ایران را دارند. با مرور آنچه که در این رسانه‌ها انعکاس می‌یابد، به روشنی می‌توان دریافت که «من»های امروز، به لحاظ آماری افرادی خشمگین و نابردبار و پرخاشگر هستند، که از اختلال در یک ارتباط و [[کشمکش]] با یک [[دیگری]] به رابطه‌ی مختل دیگری پناه می‌برند و زمینه را برای کشمکشی نو فراهم می‌آورند. بسامد غیبت، ناسزا، خشونت زبانی و بی اخلاقی‌هایی که تا چند سال پیش دور از ذهن و نامنتظره می‌نمود، چندان زیاد شده که دیگر کسی را شگفت‌زده نمی‌کند. در این شرایط این پرسش برجسته می‌شود که چگونه می‌توان خردمندانه و اخلاقی زیست، و به پیمانهای زروانی پایبند ماند؟&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید هیچ چیز بهتر از دو مثال تاریخی موقعیت دوگانه‌ی ما و سراشیب های لغزش فردای ما را نمایش ندهد. یکی از آنها، تاریخ کلیسای کاتولیک است. نهادی که با شعارهایی اخلاقی و تاکید بر ارزشهایی مانند فروتنی، خاکساری، نیکوکاری، و محبت به دیگران تاسیس شد، و تا امروز سرسختانه به این شعارها چسبیده است. اما در ضمن همین نهاد خشن‌ترین و آزارنده‌ترین تاریخِ نهادهای دینی را در طول تاریخ بشر داشته است. این همان نهادی است که جنگهای صلیبی، سرکوب هزار ساله‌ی فرهنگ در اروپا، عصر استعمار و برده‌داریِ متصل بدان، و تا حدودی فاشیسم ایتالیایی و اسپانیایی را پدید آورده است. &lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به عنوان نمودی از سویه‌ی دیگر این پرتگاه، می‌توان به مثالی یکسره ناهمگون اشاره کرد. در هند دینی هست به نام جین که سابقه‌اش به دوران [[بودا]] و حتا کمی پیش از وی باز می‌گردد. دینی است [[عقلانی]]، [[اخلاقی]] و دست کم در آغازگاهش با جنبه‌ای ضدخرافی، که مبنای اخلاقی‌اش &#039;&#039;&#039;آهیمسا&#039;&#039;&#039; یا پرهیز از آزار رساندن به دیگران است. جین‌ها نه شکار می‌کنند و نه به جنگ می‌روند، و از هر نوع آسیب رساندن به جانداران خودداری می‌کنند. گزارشی در دست است از یک جامعه‌ی در بنگال که به این کیش گرویدند و چون نمی‌توانستند مثل سابق ببرهای جنگلی را شکار کنند یا در برابر ایشان از خود دفاع کنند، همگی توسط ببرهای شکارچی از پا در آمدند. این جامعه‌ی جین با وجود پایبندی استوارانه‌اش به اخلاق، در نهایت نابود شد، چون از ذهنیت لازم برای رویارویی با خطری طبیعی و قابل‌پیش‌بینی بهره‌مند نبود.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناگفته پیداست که اینجا قصدم نقد یا بررسی مبانی فلسفی و اخلاقی کیش کاتولیک یا دین جین نیست. تنها می‌خواهم به پیامدهای تفسیر افراطی مبانی اخلاقی و عدولِ منظم از آن (کاتولیک‌ها) یا تقید نابخردانه و سرسختانه به شکلی ساده از قواعد اخلاقی (جین‌ها) اشاره کنم. یکی به تباهی اخلاق و انقراض [[معنا]] می‌انجامد و دیگری به تباهی خویشتن و انقراض نهادِ اخلاق‌مدار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;۳&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
[[حق]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;۴&#039;&#039;&#039;. &lt;br /&gt;
[[نگرش شبکه ای به روابط دو نفره]]&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;۵&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
[[راه حل های پیشنهادی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: شروین وکیلی]] [[رده: مقالات]] [[رده: اخلاق]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mehrdad.akhavan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%DA%A9%D8%B4%D9%85%DA%A9%D8%B4&amp;diff=5675</id>
		<title>کشمکش</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%DA%A9%D8%B4%D9%85%DA%A9%D8%B4&amp;diff=5675"/>
		<updated>2024-08-02T18:56:19Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mehrdad.akhavan: تغییرمسیر به کشمکش - همکاری&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;#تغییر_مسیر [[کشمکش - همکاری]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mehrdad.akhavan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%B7%D8%B1%D8%AD_%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%A6%D9%84_%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%87_%D8%A7%DB%8C_%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C%DA%AF%D9%88%D8%B4%D8%A7%D9%86%D9%87&amp;diff=5674</id>
		<title>طرح مسائل اخلاقی در زمینه ای بازیگوشانه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%B7%D8%B1%D8%AD_%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%A6%D9%84_%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%87_%D8%A7%DB%8C_%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C%DA%AF%D9%88%D8%B4%D8%A7%D9%86%D9%87&amp;diff=5674"/>
		<updated>2024-08-02T18:55:57Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mehrdad.akhavan: صفحه را خالی کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mehrdad.akhavan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AA%D9%81%D8%B3%DB%8C%D8%B1_%D8%A7%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B7%DB%8C_%D9%85%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82%DB%8C&amp;diff=5673</id>
		<title>پیامدهای تفسیر افراطی مبانی اخلاقی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AA%D9%81%D8%B3%DB%8C%D8%B1_%D8%A7%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B7%DB%8C_%D9%85%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82%DB%8C&amp;diff=5673"/>
		<updated>2024-08-02T18:55:14Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mehrdad.akhavan: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;این سه مسئله وقتی درست فهم می‌شوند، که به زمینه‌اش، و دو حدِ مخاطره‌آمیزِ پاسخ نگفتن بدان اشاره‌ای کنم. زمینه‌ای که همه‌ی ما در آن حضور داریم، در دو لایه‌ی روانی و اجتماعی، نابسامان و آشوبزده و بنابراین انباشته از خشونت است. در [[سطح اجتماعی]]، [[نهاد|نهادهای]] اجتماعی جوامع مستقر بر ایران زمین در نیم قرن گذشته دستخوش تباهی و انهدام بوده‌اند و امروز تقریبا کارکردهای خود را از دست داده‌اند. این روند در سالهای گذشته به انقلاب، جنگ، درگیری‌های جوراجورِ سیاسی و فرهنگی، افول اقتصادی و مهاجرت پردامنه از ایران زمین منتهی شده است و با همین الگو در تمام کشورهای مستقر بر حوزه‌ی [[تمدن ایرانی]] دیده می‌شود. &lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سالهای اخیر، این روند به افول ارزشهای اخلاقی و فروپاشی استوارترین نهادهای سنتی –از جمله خانواده- در جامعه‌ی خودِ ما انجامیده است. از این روست که مردمان چنین به خشونت خو کرده‌اند و آن را عادی می‌پندارند. این تباهی نهادی که در سطح اجتماعی آغاز شده، در نهایت به [[سطح روانشناختی]] نیز نشت کرده و نتیجه‌اش زایش «[[من]]»هایی ضعیف و ناتوان بوده که در ضمن پرخاشگر و خشونت‌ طلب هم هستند. در سالهای اخیر رواج و عمومی شدن استفاده از رسانه‌هایی نوظهور مانند فیس‌بوک، موهبتی بوده برای کسانی که قصدِ بررسی و بازبینی موقعیت‌ من‌های امروزِ ایران را دارند. با مرور آنچه که در این رسانه‌ها انعکاس می‌یابد، به روشنی می‌توان دریافت که «من»های امروز، به لحاظ آماری افرادی خشمگین و نابردبار و پرخاشگر هستند، که از اختلال در یک ارتباط و [[کشمکش]] با یک [[دیگری]] به رابطه‌ی مختل دیگری پناه می‌برند و زمینه را برای کشمکشی نو فراهم می‌آورند. بسامد غیبت، ناسزا، خشونت زبانی و بی اخلاقی‌هایی که تا چند سال پیش دور از ذهن و نامنتظره می‌نمود، چندان زیاد شده که دیگر کسی را شگفت‌زده نمی‌کند. در این شرایط این پرسش برجسته می‌شود که چگونه می‌توان خردمندانه و اخلاقی زیست، و به پیمانهای زروانی پایبند ماند؟&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید هیچ چیز بهتر از دو مثال تاریخی موقعیت دوگانه‌ی ما و سراشیب های لغزش فردای ما را نمایش ندهد. یکی از آنها، تاریخ کلیسای کاتولیک است. نهادی که با شعارهایی اخلاقی و تاکید بر ارزشهایی مانند فروتنی، خاکساری، نیکوکاری، و محبت به دیگران تاسیس شد، و تا امروز سرسختانه به این شعارها چسبیده است. اما در ضمن همین نهاد خشن‌ترین و آزارنده‌ترین تاریخِ نهادهای دینی را در طول تاریخ بشر داشته است. این همان نهادی است که جنگهای صلیبی، سرکوب هزار ساله‌ی فرهنگ در اروپا، عصر استعمار و برده‌داریِ متصل بدان، و تا حدودی فاشیسم ایتالیایی و اسپانیایی را پدید آورده است. &lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به عنوان نمودی از سویه‌ی دیگر این پرتگاه، می‌توان به مثالی یکسره ناهمگون اشاره کرد. در هند دینی هست به نام جین که سابقه‌اش به دوران [[بودا]] و حتا کمی پیش از وی باز می‌گردد. دینی است [[عقلانی]]، [[اخلاقی]] و دست کم در آغازگاهش با جنبه‌ای ضدخرافی، که مبنای اخلاقی‌اش &#039;&#039;&#039;آهیمسا&#039;&#039;&#039; یا پرهیز از آزار رساندن به دیگران است. جین‌ها نه شکار می‌کنند و نه به جنگ می‌روند، و از هر نوع آسیب رساندن به جانداران خودداری می‌کنند. گزارشی در دست است از یک جامعه‌ی در بنگال که به این کیش گرویدند و چون نمی‌توانستند مثل سابق ببرهای جنگلی را شکار کنند یا در برابر ایشان از خود دفاع کنند، همگی توسط ببرهای شکارچی از پا در آمدند. این جامعه‌ی جین با وجود پایبندی استوارانه‌اش به اخلاق، در نهایت نابود شد، چون از ذهنیت لازم برای رویارویی با خطری طبیعی و قابل‌پیش‌بینی بهره‌مند نبود.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناگفته پیداست که اینجا قصدم نقد یا بررسی مبانی فلسفی و اخلاقی کیش کاتولیک یا دین جین نیست. تنها می‌خواهم به پیامدهای تفسیر افراطی مبانی اخلاقی و عدولِ منظم از آن (کاتولیک‌ها) یا تقید نابخردانه و سرسختانه به شکلی ساده از قواعد اخلاقی (جین‌ها) اشاره کنم. یکی به تباهی اخلاق و انقراض [[معنا]] می‌انجامد و دیگری به تباهی خویشتن و انقراض نهادِ اخلاق‌مدار.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mehrdad.akhavan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82_%D8%B2%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C&amp;diff=5672</id>
		<title>درباره‌ی اخلاق زروانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82_%D8%B2%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C&amp;diff=5672"/>
		<updated>2024-08-02T18:48:05Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mehrdad.akhavan: /* مسئله‌ی سوم:طرح مسائل اخلاقی در زمینه ای بازیگوشانه */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;۱&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
===سه پرسش===&lt;br /&gt;
سه پرسش در ماههای گذشته به هم گره خورده بود، که شاید یک به یک گشودنی نباشد. هر سه دلالتی [[اخلاقی]] داشت و هر سه از زمینه و زمانه‌ی ویژه‌ی ما برخاسته بود. پرداختن به هر سه از زاویه‌ای زروانی ممکن بود و ضروری، و از این روست که این متن را به مثابه نامه‌ای که نوشتن‌اش به یاران و عیاران مرسوم است، می‌نویسم. مضمون این نامه برخی از آموزه‌های دوره‌های بالاترِ زروان است که بنا به ضرورت، شکلی ساده‌ شده‌ -و به لطف دوستان بازبینی شده- از آن را به فشردگی نقل می‌کنم.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
===مسئله‌ی نخست: حد و مرز کاربرد مجاز خشونت===&lt;br /&gt;
در گفتگویی که با دوستی داشتم، این پرسش طرح شد: [[حد و مرز]] کاربرد مجاز خشونت کجاست؟ دوست من که پیرو راست‌کیش [[گاندی]] و ستاینده‌ی آن‌سان‌سوچی و ماندلا هم هست، پاسخی روشن و شفاف برایم داشت: هیچ کجا، خشونت به کلی ناپسند و نکوهیده است و هیچ چیز آن را توجیه نمي‌کند. این بحث در حال و هوایی انجام می‌شد که دو جوان زورگیر را به خاطر آن که با قمه به شهروندی حمله کرده بودند، اعدام کردند. در فضای مجازی این پرسش بار دیگر مطرح شد و این بار طیفی پیچیده‌تر از پاسخگویان در برابر هم صف آراستند. برخی اعدام جانیان و هر نوع خشونت ورزیدن به انسان را مذموم می‌شمردند. برخی این کار را در حد قصاص مجاز می‌دانستند و به خشونتِ اعمال شده از سوی زورگیران اشاره می‌کردند. شماری اندک هم اصولا هوادار اعمال خشونت بودند و آن را داروی مقابله با هرج و مرج می‌دانستند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مسئله‌ی دوم: در چه شرایطی بازی برنده/ بازنده مجازاست؟===&lt;br /&gt;
این پرسش قدیمی و همیشگی بار دیگر در جمع دوستان مورد بحث قرار گرفت: در چه شرایطی بازی [[برنده/ بازنده]] مجاز است؟ آیا مي‌توان –حتا در مقام دفاع- به کسی آسیب رساند و برنامه‌ای برای کاستن از [[قلبم]] دیگران را طراحی کرد و اجرا نمود؟ یا نه؟ این کار اخلاقی است یا غیراخلاقی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه در مورد این بحث برایم بسیار آموزنده بود، پایبندی نظری همه‌ی سخنگویان به چارچوب زروانی بود. همه رفتار برنده/ بازنده را غیراخلاقی و ناشایست می‌دانستند، و همه معیار عینی و روشنِ قلبم را برای ارزیابی این الگو در اختیار داشتند. &lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مسئله‌ی سوم: طرح مسائل اخلاقی در زمینه ای بازیگوشانه===&lt;br /&gt;
در ادامه‌ی ماجرای پیشین، قرار گذاشتیم بازی‌ای طراحی کنیم و مسئله‌ای اخلاقی را در زمینه‌ای بازیگوشانه حل کنیم. آنگاه دوستان به تلویح و تصریح اشاره کردند که این بازی ممکن است با نقض پیمانهایی اخلاقی مانند راستگویی و برنده/ برنده بازی کردن همراه شود. ابتدا این بازخورد به نظرم درست آمد، اما دقیقتر که نگریستم، دریافتم که چنین نیست.&lt;br /&gt;
این سه مسئله را کاملا شخصی در نظر بگیرید. یعنی فرض کنید که من تنها در پی بازگو کردن اندیشه‌هایی شخصی درباره‌ی کردار خودم هستم، و می‌کوشم تا محتوای اخلاقی‌شان را ارزیابی کنم. دلیلِ در میان گذاشتن‌اش با شما آن است که فکر می‌کنم برخی از شما هم همین دغدغه‌ی خاطر را دارید، و شاید به کمک هم بتوانیم روشنتر موضوع را بفهمیم. پس این نوشتار را اظهار نظری قطعی و نهایی درباره‌ی موضوع این سه پرسش ندانید. اینها تنها گمانه‌زنی‌هایی هستند که لازم است با یاری شما و افزوده شدن نظرتان پخته و روشن شود.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;۲&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
[[پیامدهای تفسیر افراطی مبانی اخلاقی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;۳&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
[[حق]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;۴&#039;&#039;&#039;. &lt;br /&gt;
[[نگرش شبکه ای به روابط دو نفره]]&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;۵&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
[[راه حل های پیشنهادی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: شروین وکیلی]] [[رده: مقالات]] [[رده: اخلاق]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mehrdad.akhavan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82_%D8%B2%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C&amp;diff=5671</id>
		<title>درباره‌ی اخلاق زروانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82_%D8%B2%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C&amp;diff=5671"/>
		<updated>2024-08-02T18:47:47Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mehrdad.akhavan: /* مسئله‌ی سوم:طرح مسائل اخلاقی در زمینه ای بازیگوشانه */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;۱&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
===سه پرسش===&lt;br /&gt;
سه پرسش در ماههای گذشته به هم گره خورده بود، که شاید یک به یک گشودنی نباشد. هر سه دلالتی [[اخلاقی]] داشت و هر سه از زمینه و زمانه‌ی ویژه‌ی ما برخاسته بود. پرداختن به هر سه از زاویه‌ای زروانی ممکن بود و ضروری، و از این روست که این متن را به مثابه نامه‌ای که نوشتن‌اش به یاران و عیاران مرسوم است، می‌نویسم. مضمون این نامه برخی از آموزه‌های دوره‌های بالاترِ زروان است که بنا به ضرورت، شکلی ساده‌ شده‌ -و به لطف دوستان بازبینی شده- از آن را به فشردگی نقل می‌کنم.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
===مسئله‌ی نخست: حد و مرز کاربرد مجاز خشونت===&lt;br /&gt;
در گفتگویی که با دوستی داشتم، این پرسش طرح شد: [[حد و مرز]] کاربرد مجاز خشونت کجاست؟ دوست من که پیرو راست‌کیش [[گاندی]] و ستاینده‌ی آن‌سان‌سوچی و ماندلا هم هست، پاسخی روشن و شفاف برایم داشت: هیچ کجا، خشونت به کلی ناپسند و نکوهیده است و هیچ چیز آن را توجیه نمي‌کند. این بحث در حال و هوایی انجام می‌شد که دو جوان زورگیر را به خاطر آن که با قمه به شهروندی حمله کرده بودند، اعدام کردند. در فضای مجازی این پرسش بار دیگر مطرح شد و این بار طیفی پیچیده‌تر از پاسخگویان در برابر هم صف آراستند. برخی اعدام جانیان و هر نوع خشونت ورزیدن به انسان را مذموم می‌شمردند. برخی این کار را در حد قصاص مجاز می‌دانستند و به خشونتِ اعمال شده از سوی زورگیران اشاره می‌کردند. شماری اندک هم اصولا هوادار اعمال خشونت بودند و آن را داروی مقابله با هرج و مرج می‌دانستند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مسئله‌ی دوم: در چه شرایطی بازی برنده/ بازنده مجازاست؟===&lt;br /&gt;
این پرسش قدیمی و همیشگی بار دیگر در جمع دوستان مورد بحث قرار گرفت: در چه شرایطی بازی [[برنده/ بازنده]] مجاز است؟ آیا مي‌توان –حتا در مقام دفاع- به کسی آسیب رساند و برنامه‌ای برای کاستن از [[قلبم]] دیگران را طراحی کرد و اجرا نمود؟ یا نه؟ این کار اخلاقی است یا غیراخلاقی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه در مورد این بحث برایم بسیار آموزنده بود، پایبندی نظری همه‌ی سخنگویان به چارچوب زروانی بود. همه رفتار برنده/ بازنده را غیراخلاقی و ناشایست می‌دانستند، و همه معیار عینی و روشنِ قلبم را برای ارزیابی این الگو در اختیار داشتند. &lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مسئله‌ی سوم:طرح مسائل اخلاقی در زمینه ای بازیگوشانه===&lt;br /&gt;
در ادامه‌ی ماجرای پیشین، قرار گذاشتیم بازی‌ای طراحی کنیم و مسئله‌ای اخلاقی را در زمینه‌ای بازیگوشانه حل کنیم. آنگاه دوستان به تلویح و تصریح اشاره کردند که این بازی ممکن است با نقض پیمانهایی اخلاقی مانند راستگویی و برنده/ برنده بازی کردن همراه شود. ابتدا این بازخورد به نظرم درست آمد، اما دقیقتر که نگریستم، دریافتم که چنین نیست.&lt;br /&gt;
این سه مسئله را کاملا شخصی در نظر بگیرید. یعنی فرض کنید که من تنها در پی بازگو کردن اندیشه‌هایی شخصی درباره‌ی کردار خودم هستم، و می‌کوشم تا محتوای اخلاقی‌شان را ارزیابی کنم. دلیلِ در میان گذاشتن‌اش با شما آن است که فکر می‌کنم برخی از شما هم همین دغدغه‌ی خاطر را دارید، و شاید به کمک هم بتوانیم روشنتر موضوع را بفهمیم. پس این نوشتار را اظهار نظری قطعی و نهایی درباره‌ی موضوع این سه پرسش ندانید. اینها تنها گمانه‌زنی‌هایی هستند که لازم است با یاری شما و افزوده شدن نظرتان پخته و روشن شود.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;۲&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
[[پیامدهای تفسیر افراطی مبانی اخلاقی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;۳&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
[[حق]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;۴&#039;&#039;&#039;. &lt;br /&gt;
[[نگرش شبکه ای به روابط دو نفره]]&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;۵&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
[[راه حل های پیشنهادی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: شروین وکیلی]] [[رده: مقالات]] [[رده: اخلاق]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mehrdad.akhavan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82_%D8%B2%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C&amp;diff=5670</id>
		<title>درباره‌ی اخلاق زروانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82_%D8%B2%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C&amp;diff=5670"/>
		<updated>2024-08-02T18:46:46Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mehrdad.akhavan: /* سه پرسش */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;۱&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
===سه پرسش===&lt;br /&gt;
سه پرسش در ماههای گذشته به هم گره خورده بود، که شاید یک به یک گشودنی نباشد. هر سه دلالتی [[اخلاقی]] داشت و هر سه از زمینه و زمانه‌ی ویژه‌ی ما برخاسته بود. پرداختن به هر سه از زاویه‌ای زروانی ممکن بود و ضروری، و از این روست که این متن را به مثابه نامه‌ای که نوشتن‌اش به یاران و عیاران مرسوم است، می‌نویسم. مضمون این نامه برخی از آموزه‌های دوره‌های بالاترِ زروان است که بنا به ضرورت، شکلی ساده‌ شده‌ -و به لطف دوستان بازبینی شده- از آن را به فشردگی نقل می‌کنم.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
===مسئله‌ی نخست: حد و مرز کاربرد مجاز خشونت===&lt;br /&gt;
در گفتگویی که با دوستی داشتم، این پرسش طرح شد: [[حد و مرز]] کاربرد مجاز خشونت کجاست؟ دوست من که پیرو راست‌کیش [[گاندی]] و ستاینده‌ی آن‌سان‌سوچی و ماندلا هم هست، پاسخی روشن و شفاف برایم داشت: هیچ کجا، خشونت به کلی ناپسند و نکوهیده است و هیچ چیز آن را توجیه نمي‌کند. این بحث در حال و هوایی انجام می‌شد که دو جوان زورگیر را به خاطر آن که با قمه به شهروندی حمله کرده بودند، اعدام کردند. در فضای مجازی این پرسش بار دیگر مطرح شد و این بار طیفی پیچیده‌تر از پاسخگویان در برابر هم صف آراستند. برخی اعدام جانیان و هر نوع خشونت ورزیدن به انسان را مذموم می‌شمردند. برخی این کار را در حد قصاص مجاز می‌دانستند و به خشونتِ اعمال شده از سوی زورگیران اشاره می‌کردند. شماری اندک هم اصولا هوادار اعمال خشونت بودند و آن را داروی مقابله با هرج و مرج می‌دانستند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مسئله‌ی دوم: در چه شرایطی بازی برنده/ بازنده مجازاست؟===&lt;br /&gt;
این پرسش قدیمی و همیشگی بار دیگر در جمع دوستان مورد بحث قرار گرفت: در چه شرایطی بازی [[برنده/ بازنده]] مجاز است؟ آیا مي‌توان –حتا در مقام دفاع- به کسی آسیب رساند و برنامه‌ای برای کاستن از [[قلبم]] دیگران را طراحی کرد و اجرا نمود؟ یا نه؟ این کار اخلاقی است یا غیراخلاقی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه در مورد این بحث برایم بسیار آموزنده بود، پایبندی نظری همه‌ی سخنگویان به چارچوب زروانی بود. همه رفتار برنده/ بازنده را غیراخلاقی و ناشایست می‌دانستند، و همه معیار عینی و روشنِ قلبم را برای ارزیابی این الگو در اختیار داشتند. &lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مسئله‌ی سوم:طرح مسائل اخلاقی در زمینه ای بازیگوشانه===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;۲&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
[[پیامدهای تفسیر افراطی مبانی اخلاقی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;۳&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
[[حق]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;۴&#039;&#039;&#039;. &lt;br /&gt;
[[نگرش شبکه ای به روابط دو نفره]]&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;۵&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
[[راه حل های پیشنهادی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: شروین وکیلی]] [[رده: مقالات]] [[رده: اخلاق]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mehrdad.akhavan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82_%D8%B2%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C&amp;diff=5669</id>
		<title>درباره‌ی اخلاق زروانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82_%D8%B2%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C&amp;diff=5669"/>
		<updated>2024-08-02T18:45:27Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mehrdad.akhavan: /* سه پرسش */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;۱&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
===سه پرسش===&lt;br /&gt;
سه پرسش در ماههای گذشته به هم گره خورده بود، که شاید یک به یک گشودنی نباشد. هر سه دلالتی [[اخلاقی]] داشت و هر سه از زمینه و زمانه‌ی ویژه‌ی ما برخاسته بود. پرداختن به هر سه از زاویه‌ای زروانی ممکن بود و ضروری، و از این روست که این متن را به مثابه نامه‌ای که نوشتن‌اش به یاران و عیاران مرسوم است، می‌نویسم. مضمون این نامه برخی از آموزه‌های دوره‌های بالاترِ زروان است که بنا به ضرورت، شکلی ساده‌ شده‌ -و به لطف دوستان بازبینی شده- از آن را به فشردگی نقل می‌کنم.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;مسئله‌ی نخست:&#039;&#039;&#039; [[حد و مرز کاربرد مجاز خشونت]]&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;مسئله‌ی دوم:&#039;&#039;&#039;[[در چه شرایطی بازی برنده/ بازنده مجازاست؟]]&lt;br /&gt;
این پرسش قدیمی و همیشگی بار دیگر در جمع دوستان مورد بحث قرار گرفت: در چه شرایطی بازی [[برنده/ بازنده]] مجاز است؟ آیا مي‌توان –حتا در مقام دفاع- به کسی آسیب رساند و برنامه‌ای برای کاستن از [[قلبم]] دیگران را طراحی کرد و اجرا نمود؟ یا نه؟ این کار اخلاقی است یا غیراخلاقی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه در مورد این بحث برایم بسیار آموزنده بود، پایبندی نظری همه‌ی سخنگویان به چارچوب زروانی بود. همه رفتار برنده/ بازنده را غیراخلاقی و ناشایست می‌دانستند، و همه معیار عینی و روشنِ قلبم را برای ارزیابی این الگو در اختیار داشتند. &lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;مسئله‌ی سوم:&#039;&#039;&#039;[[طرح مسائل اخلاقی در زمینه ای بازیگوشانه]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;۲&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
[[پیامدهای تفسیر افراطی مبانی اخلاقی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;۳&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
[[حق]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;۴&#039;&#039;&#039;. &lt;br /&gt;
[[نگرش شبکه ای به روابط دو نفره]]&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;۵&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
[[راه حل های پیشنهادی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: شروین وکیلی]] [[رده: مقالات]] [[رده: اخلاق]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mehrdad.akhavan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82_%D8%B2%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C&amp;diff=5668</id>
		<title>درباره‌ی اخلاق زروانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82_%D8%B2%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C&amp;diff=5668"/>
		<updated>2024-08-02T18:42:06Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mehrdad.akhavan: /* سه پرسش */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;۱&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
===سه پرسش===&lt;br /&gt;
سه پرسش در ماههای گذشته به هم گره خورده بود، که شاید یک به یک گشودنی نباشد. هر سه دلالتی [[اخلاقی]] داشت و هر سه از زمینه و زمانه‌ی ویژه‌ی ما برخاسته بود. پرداختن به هر سه از زاویه‌ای زروانی ممکن بود و ضروری، و از این روست که این متن را به مثابه نامه‌ای که نوشتن‌اش به یاران و عیاران مرسوم است، می‌نویسم. مضمون این نامه برخی از آموزه‌های دوره‌های بالاترِ زروان است که بنا به ضرورت، شکلی ساده‌ شده‌ -و به لطف دوستان بازبینی شده- از آن را به فشردگی نقل می‌کنم.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;مسئله‌ی نخست:&#039;&#039;&#039; [[حد و مرز کاربرد مجاز خشونت]]&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;مسئله‌ی دوم:&#039;&#039;&#039;[[در چه شرایطی بازی برنده/ بازنده مجازاست؟]]&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;مسئله‌ی سوم:&#039;&#039;&#039;[[طرح مسائل اخلاقی در زمینه ای بازیگوشانه]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;۲&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
[[پیامدهای تفسیر افراطی مبانی اخلاقی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;۳&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
[[حق]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;۴&#039;&#039;&#039;. &lt;br /&gt;
[[نگرش شبکه ای به روابط دو نفره]]&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;۵&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
[[راه حل های پیشنهادی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: شروین وکیلی]] [[رده: مقالات]] [[رده: اخلاق]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mehrdad.akhavan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AD%D8%AF_%D9%88_%D9%85%D8%B1%D8%B2_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1%D8%AF_%D9%85%D8%AC%D8%A7%D8%B2_%D8%AE%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AA&amp;diff=5667</id>
		<title>حد و مرز کاربرد مجاز خشونت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AD%D8%AF_%D9%88_%D9%85%D8%B1%D8%B2_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1%D8%AF_%D9%85%D8%AC%D8%A7%D8%B2_%D8%AE%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AA&amp;diff=5667"/>
		<updated>2024-08-02T18:41:19Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mehrdad.akhavan: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;در گفتگویی که با دوستی داشتم، این پرسش طرح شد: [[حد و مرز]] کاربرد مجاز خشونت کجاست؟ دوست من که پیرو راست‌کیش [[گاندی]] و ستاینده‌ی آن‌سان‌سوچی و ماندلا هم هست، پاسخی روشن و شفاف برایم داشت: هیچ کجا، خشونت به کلی ناپسند و نکوهیده است و هیچ چیز آن را توجیه نمي‌کند. این بحث در حال و هوایی انجام می‌شد که دو جوان زورگیر را به خاطر آن که با قمه به شهروندی حمله کرده بودند، اعدام کردند. در فضای مجازی این پرسش بار دیگر مطرح شد و این بار طیفی پیچیده‌تر از پاسخگویان در برابر هم صف آراستند. برخی اعدام جانیان و هر نوع خشونت ورزیدن به انسان را مذموم می‌شمردند. برخی این کار را در حد قصاص مجاز می‌دانستند و به خشونتِ اعمال شده از سوی زورگیران اشاره می‌کردند. شماری اندک هم اصولا هوادار اعمال خشونت بودند و آن را داروی مقابله با هرج و مرج می‌دانستند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mehrdad.akhavan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_%D9%88_%D8%AA%D9%85%D8%B1%DA%A9%D8%B2&amp;diff=5666</id>
		<title>درباره‌ی زمان و تمرکز</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_%D9%88_%D8%AA%D9%85%D8%B1%DA%A9%D8%B2&amp;diff=5666"/>
		<updated>2024-08-02T18:37:29Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mehrdad.akhavan: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;فصلی از کتاب خردنامه: [[جلد نخست: نوشتارهایی درباره‌ی نظریه‌ی زروان و هویت ایرانی]]&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===پیش‌درآمد===&lt;br /&gt;
کم بودنِ بازده کار، دل به کار ندادن، پرت شدن حواس هنگامی که به توجه مداوم نیاز داریم، و وقت تلف کردن موقع انجام یک کار نمونه‌هایی از یک وضعیت ناخوشایند و مرسوم هستند که این روزها شکایت و قصدِ رویارویی با آن را زیاد از دوستان و یارانم می‌شنوم. نامتمرکز بودن و تلف کردن وقت نمونه‌ای از [[تنش]] های [[سطح روانی]] است که می‌شود به شکلی فشرده راهبردهایی برای غلبه بر آن پیشنهاد کرد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تنش/ تله===&lt;br /&gt;
حواس‌پرتی، پریشانی خیال، کم‌بازده بودن، و مفاهیمی از این دست همگی نمودهایی از یک [[پدیده‌]]ی یگانه در [[سطح روانی]] هستند. آن هم ناسازگاریِ پنجره‌ی توجه و میدان علاقه است، بر کاری که قرار است انجام شود. در حالت بهینه، سه زیرسیستم سطح روانشناختی ([[دستگاه شناسنده]]، [[دستگاه انتخابگر]] و [[دستگاه کنشگر]]) در هماهنگی با یکدیگر و در قالب یک کلیت یکپارچه رفتار می‌کنند. این همان حالتی است که آن را تمرکز می‌نامیم. اگر [[دستگاه شناسنده]] از سوی [[ دستگاه انتخابگر]] درباره‌ی اهمیت و ضرورتِ داده‌هایی که دریافت می‌کند، توجیه نشده باشد، پنجره‌ی توجهی که قرار است داده‌ها را بگیرد و [[پردازش]] کند در دایره‌ی متفاوت با آنچه مورد نیاز است، کار خواهد کرد. به همین ترتیب اگر [[دستگاه انتخابگر]] به درستی کردارها را پشتیبانی نکند، انضباط درونی دست نخواهد داد و زنجیره‌ی رفتارها به شکلی منسجم و سامان‌یافته به هم جوش نخواهد خورد و کارآیی چندانی نخواهد داشت. به این ترتیب روشن است وقتی درباره‌ی عوارضی از این دست سخن می‌گوییم، با نوعی واگرایی و ناسازگاریِ [[دستگاه انتخابگر]] نسبت به دو دستگاه دیگر روبرو هستیم. هرگاه [[دستگاه انتخابگر]] به شکلی نیرومند و کارساز دو دستگاه دیگر را پشتیبانی نکند، پریشانی خیال و حواس پرتی و اتلاف وقت بروز خواهد کرد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===وضعیت بهینه===&lt;br /&gt;
میهالیی چیکزت‌میهالیی کتابی پرفروش و مهم دارد به نام «جریان» (Flow) که در سرمشق روانشناسی مثبت انسان‌گرا نوشته شده است. او در این کتاب با شمار زیادی از کسانی که به خاطر تمرکز چشمگیر و دستاوردهای درخشان‌شان در زمینه‌های مختلف نامدار و موفق بودند، مصاحبه کرده است. آنچه همه‌ی این افراد درباره‌اش همداستان بودند، آن است که دستاوردهای نبوغ‌آمیزشان در شرایطی خاص و شبیه به هم تولید می‌شده که آن را با تعبیر «جریان» وصف کرده‌اند. از دید ایشان بهینه‌ی عملکردشان به شرایطی مربوط می‌شده که در آن گویی جریانِ کار آنها را با خود می‌برده است. در این حالت به اصطلاح شش دنگِ حواسشان متوجه کارشان بوده، احساس [[لذت]] و سرخوشی و [[قدرت]] و [[معنا]]داری می‌کرده‌اند، و متوجه گذر زمان نمی‌شده‌اند. یعنی به بیان [[زروانی]] در [[زمانِ بیکرانه]] غرقه می‌شده‌اند و [[قلبم‌]]شان با بیشترین شیب ممکن به خاطر کاری که در دست داشته‌اند، افزایش می‌یافته است. دستیابی به این حالت برای انجام هر کاری بهینه است. در این وضعیت است که [[سطح روانی]] با درهم آمیختن و همگرا شدنِ کامل سه دستگاه یاد شده به صورت یک سیستم منسجم و هدفمند کار می‌کند و بیشترین توان خود را –که بسیار فراتر از حالت روزمره و [[هنجارین]] است- نمایان می‌سازد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنان که از تحلیل‌مان آشکار شد، تمرکز و دستیابی به حالت غرقه شدگی در جریانى کار، به [[دستگاه انتخابگر]] وابسته است. از این رو راه دستیابی به تمرکز کامل در کارها، به مدیریت [[میل]] در کنار مدیریت زمان مربوط می‌شود. به همان ترتیبی که نورِ عادی و پراکنده‌ی روزمره کاری جز روشن کردن سطح امور انجام نمی‌دهد، هشیاری و توجهِ پراکنده و سردرگم معمولی نیز جز به لایه‌های سطحی و بدیهیِ چیزها رسوخ نمی‌کند و دگرگونی بنیادینی در هستی ایجاد نمی‌کند. درست به همان ترتیبی که پرتوهای همدوسِ نور مانند لیزر قدرت شکافتنِ چیزها را پیدا می‌کنند، توجه و هشیاری نیز وقتی در نقطه‌ای تمرکز یابد به شکلی قدرتمند شکل هستی را تغییر می‌دهد و این همان است که قلبم را ناگهان افزایش می‌دهد و زمانی متفاوت با زمان کرانمند خطی را خلق می‌کند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===راهبردها===&lt;br /&gt;
====۱) محور زمان خطی؛ نه====&lt;br /&gt;
برنامه‌ریزی‌های خود را بر محور زمان خطی استوار نکنید. یعنی در برنامه‌تان چنین بندهایی دیده نشود که «هر روز در ساعت ۱۰:۳۰ کتاب فلان را خواهم خواند»، «هر صبح ساعت ۵ بیدار می‌شوم و ورزش می‌کنم». برنامه‌تان کلی و انعطاف پذیر و محتوایی باشد. یعنی مثلا بدانید که فلان کتاب را طی این هفته خواهید خواند، یا در کل پنج بار در هفته ورزش خواهید کرد. سعی نکنید کارها را به زور و پیش از فرا رسیدن اکنونِ مناسب، بر محور زمان خطی سنجاق کنید.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====۲) رده‌بندی‌اولویت کارها====&lt;br /&gt;
رده‌بندی‌ای از نظر اولویت کارها داشته باشید. کارهای اجباری و ضروری را طوری بچینید که حفره‌هایی از زمان آزاد در میانه‌اش پدید آید و خسته‌تان نکند. در میان کارهای سودمندی که می‌خواهید انجام دهید، آنهایی را واقعا انتخاب کنید که دوستشان دارید و میل‌تان در راستای انجام‌شان است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
====۳) اجبار؛ نه====&lt;br /&gt;
خود را در حد امکان به انجام کاری مجبور نکنید. فهرست کارهای پیشاروی خود را همواره در ذهن داشته باشید و روزی یک بار صبح و شام سیاهه‌شان را مرور کنید. در هر لحظه ببینید برای انجام چه کاری بیشترین میل و آمادگی را دارید. آن کاری را انجام دهید که دوستش دارید. وقتی خسته شدید، بلافاصله از آن دست بکشید و به کاری دیگر بپردازید که برایش در آن لحظه بیشترین [[میل]] را دارید. راه روشن کردنِ [[دستگاه انتخابگر]] و موتور درونی‌اش که از جنس میل است، آن است که مدتی به حال خود رهایش کنید و در عینِ مراقبت و مدیریت کردن‌اش، بگذارید ساز خود را بزند. توجه داشته باشید که [[دستگاه انتخابگر]] مدام در شرایط عادی سرکوب می‌شود و میل در حالت عادی کتمان شده و انکار می‌گردد. میل و زیرسیستم انتخابگر خود را به رسمیت بشناسید و کارهایی که باید انجام دهید را برابرش بگذارید و ببینید به کدام دندان می‌زند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====۴) اضطراب؛ نه====&lt;br /&gt;
اضطراب و دغدغه‌ی خاطر نداشته باشید. مغرتان خودش خوب می‌داند درست‌ترین راهِ انجام کارها چیست. بگذارید کارش را بکند و دنبالش بروید. با این همه هشیارانه خود را بنگرید و شیوه‌های بهینه‌کردن کارها را بسنجید و بیازمایید. بی آن که در [[تله‌]]ی کمال‌گرایی غیرواقع‌گرایانه گرفتار شوید یا دچار وسواس و اضطراب بشوید.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====۵) خویشتنداری و انضباط درونی؛ بله====&lt;br /&gt;
داشتنِ خویشتنداری و انضباط درونی بدان معناست که کارهایی که برنامه‌اش را دارید را در زمان مقرر به انجام برسانید. در این مورد سختگیر باشید. اما لگام دستگاه انتخابگر را رها کنید تا بدنه‌ی این کارها را خودش در راستای آماج کردنِ [[میل]] انجام دهد. در این میان به تنبلی و سستی میدان ندهید. سخت‌کوشانه در هر لحظه از ساعت های بیداری‌تان کاری را با تمام وجود انجام بدهید. اما بگذارید [[دستگاه انتخاب‌گر]] نوع آن کار را انتخاب کند. کم کم خواهید دید که دستگاه انتخابگرتان نیرومند خواهد شد و ضرورت ها را بهتر درک خواهد کرد و با برنامه‌هایتان همراه‌تر خواهد شد. به همان شکلی که برنامه‌هایتان هم باید با میل‌تان هماهنگ شود، یعنی باید در حد امکان از تحمیل کارکردهای ناضروری یا ناخواسته بدان پرهیز کرد.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mehrdad.akhavan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D8%B4&amp;diff=5665</id>
		<title>پردازش</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D8%B4&amp;diff=5665"/>
		<updated>2024-08-02T09:11:14Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mehrdad.akhavan: تغییرمسیر به پردازش اطلاعات&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;#تغییر_مسیر [[پردازش اطلاعات]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mehrdad.akhavan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%B2%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C&amp;diff=5664</id>
		<title>زروانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%B2%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C&amp;diff=5664"/>
		<updated>2024-08-02T09:10:49Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mehrdad.akhavan: تغییرمسیر به دیدگاه زروان&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;#تغییر_مسیر [[دیدگاه زروان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mehrdad.akhavan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%90_%D8%A8%DB%8C%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87&amp;diff=5663</id>
		<title>زمانِ بیکرانه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%90_%D8%A8%DB%8C%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87&amp;diff=5663"/>
		<updated>2024-08-02T09:10:16Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mehrdad.akhavan: تغییرمسیر به زمان- مکان&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;#تغییر_مسیر [[زمان- مکان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mehrdad.akhavan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AF%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8%E2%80%8C%DA%AF%D8%B1&amp;diff=5662</id>
		<title>دستگاه انتخاب‌گر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AF%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8%E2%80%8C%DA%AF%D8%B1&amp;diff=5662"/>
		<updated>2024-08-02T09:09:23Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mehrdad.akhavan: تغییرمسیر به دستگاه انتخابگر&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;#تغییر_مسیر [[دستگاه انتخابگر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mehrdad.akhavan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AA%D9%84%D9%87%E2%80%8C&amp;diff=5661</id>
		<title>تله‌</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AA%D9%84%D9%87%E2%80%8C&amp;diff=5661"/>
		<updated>2024-08-02T09:08:50Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mehrdad.akhavan: تغییرمسیر به درباره‌ی تله&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;#تغییر_مسیر [[درباره‌ی تله]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mehrdad.akhavan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_%D9%88_%D8%AA%D9%85%D8%B1%DA%A9%D8%B2&amp;diff=5660</id>
		<title>درباره‌ی زمان و تمرکز</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_%D9%88_%D8%AA%D9%85%D8%B1%DA%A9%D8%B2&amp;diff=5660"/>
		<updated>2024-08-02T09:07:22Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mehrdad.akhavan: /* تنش/ تله */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===پیش‌درآمد===&lt;br /&gt;
کم بودنِ بازده کار، دل به کار ندادن، پرت شدن حواس هنگامی که به توجه مداوم نیاز داریم، و وقت تلف کردن موقع انجام یک کار نمونه‌هایی از یک وضعیت ناخوشایند و مرسوم هستند که این روزها شکایت و قصدِ رویارویی با آن را زیاد از دوستان و یارانم می‌شنوم. نامتمرکز بودن و تلف کردن وقت نمونه‌ای از [[تنش]] های [[سطح روانی]] است که می‌شود به شکلی فشرده راهبردهایی برای غلبه بر آن پیشنهاد کرد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تنش/ تله===&lt;br /&gt;
حواس‌پرتی، پریشانی خیال، کم‌بازده بودن، و مفاهیمی از این دست همگی نمودهایی از یک [[پدیده‌]]ی یگانه در [[سطح روانی]] هستند. آن هم ناسازگاریِ پنجره‌ی توجه و میدان علاقه است، بر کاری که قرار است انجام شود. در حالت بهینه، سه زیرسیستم سطح روانشناختی ([[دستگاه شناسنده]]، [[دستگاه انتخابگر]] و [[دستگاه کنشگر]]) در هماهنگی با یکدیگر و در قالب یک کلیت یکپارچه رفتار می‌کنند. این همان حالتی است که آن را تمرکز می‌نامیم. اگر [[دستگاه شناسنده]] از سوی [[ دستگاه انتخابگر]] درباره‌ی اهمیت و ضرورتِ داده‌هایی که دریافت می‌کند، توجیه نشده باشد، پنجره‌ی توجهی که قرار است داده‌ها را بگیرد و [[پردازش]] کند در دایره‌ی متفاوت با آنچه مورد نیاز است، کار خواهد کرد. به همین ترتیب اگر [[دستگاه انتخابگر]] به درستی کردارها را پشتیبانی نکند، انضباط درونی دست نخواهد داد و زنجیره‌ی رفتارها به شکلی منسجم و سامان‌یافته به هم جوش نخواهد خورد و کارآیی چندانی نخواهد داشت. به این ترتیب روشن است وقتی درباره‌ی عوارضی از این دست سخن می‌گوییم، با نوعی واگرایی و ناسازگاریِ [[دستگاه انتخابگر]] نسبت به دو دستگاه دیگر روبرو هستیم. هرگاه [[دستگاه انتخابگر]] به شکلی نیرومند و کارساز دو دستگاه دیگر را پشتیبانی نکند، پریشانی خیال و حواس پرتی و اتلاف وقت بروز خواهد کرد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===وضعیت بهینه===&lt;br /&gt;
میهالیی چیکزت‌میهالیی کتابی پرفروش و مهم دارد به نام «جریان» (Flow) که در سرمشق روانشناسی مثبت انسان‌گرا نوشته شده است. او در این کتاب با شمار زیادی از کسانی که به خاطر تمرکز چشمگیر و دستاوردهای درخشان‌شان در زمینه‌های مختلف نامدار و موفق بودند، مصاحبه کرده است. آنچه همه‌ی این افراد درباره‌اش همداستان بودند، آن است که دستاوردهای نبوغ‌آمیزشان در شرایطی خاص و شبیه به هم تولید می‌شده که آن را با تعبیر «جریان» وصف کرده‌اند. از دید ایشان بهینه‌ی عملکردشان به شرایطی مربوط می‌شده که در آن گویی جریانِ کار آنها را با خود می‌برده است. در این حالت به اصطلاح شش دنگِ حواسشان متوجه کارشان بوده، احساس [[لذت]] و سرخوشی و [[قدرت]] و [[معنا]]داری می‌کرده‌اند، و متوجه گذر زمان نمی‌شده‌اند. یعنی به بیان [[زروانی]] در [[زمانِ بیکرانه]] غرقه می‌شده‌اند و [[قلبم‌]]شان با بیشترین شیب ممکن به خاطر کاری که در دست داشته‌اند، افزایش می‌یافته است. دستیابی به این حالت برای انجام هر کاری بهینه است. در این وضعیت است که [[سطح روانی]] با درهم آمیختن و همگرا شدنِ کامل سه دستگاه یاد شده به صورت یک سیستم منسجم و هدفمند کار می‌کند و بیشترین توان خود را –که بسیار فراتر از حالت روزمره و [[هنجارین]] است- نمایان می‌سازد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنان که از تحلیل‌مان آشکار شد، تمرکز و دستیابی به حالت غرقه شدگی در جریانى کار، به [[دستگاه انتخابگر]] وابسته است. از این رو راه دستیابی به تمرکز کامل در کارها، به مدیریت [[میل]] در کنار مدیریت زمان مربوط می‌شود. به همان ترتیبی که نورِ عادی و پراکنده‌ی روزمره کاری جز روشن کردن سطح امور انجام نمی‌دهد، هشیاری و توجهِ پراکنده و سردرگم معمولی نیز جز به لایه‌های سطحی و بدیهیِ چیزها رسوخ نمی‌کند و دگرگونی بنیادینی در هستی ایجاد نمی‌کند. درست به همان ترتیبی که پرتوهای همدوسِ نور مانند لیزر قدرت شکافتنِ چیزها را پیدا می‌کنند، توجه و هشیاری نیز وقتی در نقطه‌ای تمرکز یابد به شکلی قدرتمند شکل هستی را تغییر می‌دهد و این همان است که قلبم را ناگهان افزایش می‌دهد و زمانی متفاوت با زمان کرانمند خطی را خلق می‌کند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===راهبردها===&lt;br /&gt;
====۱) محور زمان خطی؛ نه====&lt;br /&gt;
برنامه‌ریزی‌های خود را بر محور زمان خطی استوار نکنید. یعنی در برنامه‌تان چنین بندهایی دیده نشود که «هر روز در ساعت ۱۰:۳۰ کتاب فلان را خواهم خواند»، «هر صبح ساعت ۵ بیدار می‌شوم و ورزش می‌کنم». برنامه‌تان کلی و انعطاف پذیر و محتوایی باشد. یعنی مثلا بدانید که فلان کتاب را طی این هفته خواهید خواند، یا در کل پنج بار در هفته ورزش خواهید کرد. سعی نکنید کارها را به زور و پیش از فرا رسیدن اکنونِ مناسب، بر محور زمان خطی سنجاق کنید.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====۲) رده‌بندی‌اولویت کارها====&lt;br /&gt;
رده‌بندی‌ای از نظر اولویت کارها داشته باشید. کارهای اجباری و ضروری را طوری بچینید که حفره‌هایی از زمان آزاد در میانه‌اش پدید آید و خسته‌تان نکند. در میان کارهای سودمندی که می‌خواهید انجام دهید، آنهایی را واقعا انتخاب کنید که دوستشان دارید و میل‌تان در راستای انجام‌شان است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
====۳) اجبار؛ نه====&lt;br /&gt;
خود را در حد امکان به انجام کاری مجبور نکنید. فهرست کارهای پیشاروی خود را همواره در ذهن داشته باشید و روزی یک بار صبح و شام سیاهه‌شان را مرور کنید. در هر لحظه ببینید برای انجام چه کاری بیشترین میل و آمادگی را دارید. آن کاری را انجام دهید که دوستش دارید. وقتی خسته شدید، بلافاصله از آن دست بکشید و به کاری دیگر بپردازید که برایش در آن لحظه بیشترین [[میل]] را دارید. راه روشن کردنِ [[دستگاه انتخابگر]] و موتور درونی‌اش که از جنس میل است، آن است که مدتی به حال خود رهایش کنید و در عینِ مراقبت و مدیریت کردن‌اش، بگذارید ساز خود را بزند. توجه داشته باشید که [[دستگاه انتخابگر]] مدام در شرایط عادی سرکوب می‌شود و میل در حالت عادی کتمان شده و انکار می‌گردد. میل و زیرسیستم انتخابگر خود را به رسمیت بشناسید و کارهایی که باید انجام دهید را برابرش بگذارید و ببینید به کدام دندان می‌زند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====۴) اضطراب؛ نه====&lt;br /&gt;
اضطراب و دغدغه‌ی خاطر نداشته باشید. مغرتان خودش خوب می‌داند درست‌ترین راهِ انجام کارها چیست. بگذارید کارش را بکند و دنبالش بروید. با این همه هشیارانه خود را بنگرید و شیوه‌های بهینه‌کردن کارها را بسنجید و بیازمایید. بی آن که در [[تله‌]]ی کمال‌گرایی غیرواقع‌گرایانه گرفتار شوید یا دچار وسواس و اضطراب بشوید.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====۵) خویشتنداری و انضباط درونی؛ بله====&lt;br /&gt;
داشتنِ خویشتنداری و انضباط درونی بدان معناست که کارهایی که برنامه‌اش را دارید را در زمان مقرر به انجام برسانید. در این مورد سختگیر باشید. اما لگام دستگاه انتخابگر را رها کنید تا بدنه‌ی این کارها را خودش در راستای آماج کردنِ [[میل]] انجام دهد. در این میان به تنبلی و سستی میدان ندهید. سخت‌کوشانه در هر لحظه از ساعت های بیداری‌تان کاری را با تمام وجود انجام بدهید. اما بگذارید [[دستگاه انتخاب‌گر]] نوع آن کار را انتخاب کند. کم کم خواهید دید که دستگاه انتخابگرتان نیرومند خواهد شد و ضرورت ها را بهتر درک خواهد کرد و با برنامه‌هایتان همراه‌تر خواهد شد. به همان شکلی که برنامه‌هایتان هم باید با میل‌تان هماهنگ شود، یعنی باید در حد امکان از تحمیل کارکردهای ناضروری یا ناخواسته بدان پرهیز کرد.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mehrdad.akhavan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%BE%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87%E2%80%8C&amp;diff=5659</id>
		<title>پدیده‌</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%BE%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87%E2%80%8C&amp;diff=5659"/>
		<updated>2024-08-02T09:06:18Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mehrdad.akhavan: تغییرمسیر به مِهْرَوَند- پديده&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;#تغییر_مسیر [[مِهْرَوَند- پديده]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mehrdad.akhavan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_%D9%88_%D8%AA%D9%85%D8%B1%DA%A9%D8%B2&amp;diff=5658</id>
		<title>درباره‌ی زمان و تمرکز</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_%D9%88_%D8%AA%D9%85%D8%B1%DA%A9%D8%B2&amp;diff=5658"/>
		<updated>2024-08-02T09:05:28Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mehrdad.akhavan: /* راهبرد */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===پیش‌درآمد===&lt;br /&gt;
کم بودنِ بازده کار، دل به کار ندادن، پرت شدن حواس هنگامی که به توجه مداوم نیاز داریم، و وقت تلف کردن موقع انجام یک کار نمونه‌هایی از یک وضعیت ناخوشایند و مرسوم هستند که این روزها شکایت و قصدِ رویارویی با آن را زیاد از دوستان و یارانم می‌شنوم. نامتمرکز بودن و تلف کردن وقت نمونه‌ای از [[تنش]] های [[سطح روانی]] است که می‌شود به شکلی فشرده راهبردهایی برای غلبه بر آن پیشنهاد کرد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تنش/ تله===&lt;br /&gt;
حواس‌پرتی، پریشانی خیال، کم‌بازده بودن، و مفاهیمی از این دست همگی نمودهایی از یک [[پدیده‌]]ی یگانه در [[سطح روانی]] هستند. آن هم ناسازگاریِ پنجره‌ی توجه و میدان علاقه است، بر کاری که قرار است انجام شود. در حالت بهینه، سه زیرسیستم سطح روانشناختی ([[دستگاه شناسنده]]، [[دستگاه انتخابگر]] و [[دستگاه کنشگر]]) در هماهنگی با یکدیگر و در قالب یک کلیت یکپارچه رفتار می‌کنند. این همان حالتی است که آن را تمرکز می‌نامیم. اگر [[دستگاه شناسنده]] از [[سوی دستگاه انتخابگر]] درباره‌ی اهمیت و ضرورتِ داده‌هایی که دریافت می‌کند، توجیه نشده باشد، پنجره‌ی توجهی که قرار است داده‌ها را بگیرد و [[پردازش]] کند در دایره‌ی متفاوت با آنچه مورد نیاز است، کار خواهد کرد. به همین ترتیب اگر [[دستگاه انتخابگر]] به درستی کردارها را پشتیبانی نکند، انضباط درونی دست نخواهد داد و زنجیره‌ی رفتارها به شکلی منسجم و سامان‌یافته به هم جوش نخواهد خورد و کارآیی چندانی نخواهد داشت. به این ترتیب روشن است وقتی درباره‌ی عوارضی از این دست سخن می‌گوییم، با نوعی واگرایی و ناسازگاریِ [[دستگاه انتخابگر]] نسبت به دو دستگاه دیگر روبرو هستیم. هرگاه [[دستگاه انتخابگر]] به شکلی نیرومند و کارساز دو دستگاه دیگر را پشتیبانی نکند، پریشانی خیال و حواس پرتی و اتلاف وقت بروز خواهد کرد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===وضعیت بهینه===&lt;br /&gt;
میهالیی چیکزت‌میهالیی کتابی پرفروش و مهم دارد به نام «جریان» (Flow) که در سرمشق روانشناسی مثبت انسان‌گرا نوشته شده است. او در این کتاب با شمار زیادی از کسانی که به خاطر تمرکز چشمگیر و دستاوردهای درخشان‌شان در زمینه‌های مختلف نامدار و موفق بودند، مصاحبه کرده است. آنچه همه‌ی این افراد درباره‌اش همداستان بودند، آن است که دستاوردهای نبوغ‌آمیزشان در شرایطی خاص و شبیه به هم تولید می‌شده که آن را با تعبیر «جریان» وصف کرده‌اند. از دید ایشان بهینه‌ی عملکردشان به شرایطی مربوط می‌شده که در آن گویی جریانِ کار آنها را با خود می‌برده است. در این حالت به اصطلاح شش دنگِ حواسشان متوجه کارشان بوده، احساس [[لذت]] و سرخوشی و [[قدرت]] و [[معنا]]داری می‌کرده‌اند، و متوجه گذر زمان نمی‌شده‌اند. یعنی به بیان [[زروانی]] در [[زمانِ بیکرانه]] غرقه می‌شده‌اند و [[قلبم‌]]شان با بیشترین شیب ممکن به خاطر کاری که در دست داشته‌اند، افزایش می‌یافته است. دستیابی به این حالت برای انجام هر کاری بهینه است. در این وضعیت است که [[سطح روانی]] با درهم آمیختن و همگرا شدنِ کامل سه دستگاه یاد شده به صورت یک سیستم منسجم و هدفمند کار می‌کند و بیشترین توان خود را –که بسیار فراتر از حالت روزمره و [[هنجارین]] است- نمایان می‌سازد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنان که از تحلیل‌مان آشکار شد، تمرکز و دستیابی به حالت غرقه شدگی در جریانى کار، به [[دستگاه انتخابگر]] وابسته است. از این رو راه دستیابی به تمرکز کامل در کارها، به مدیریت [[میل]] در کنار مدیریت زمان مربوط می‌شود. به همان ترتیبی که نورِ عادی و پراکنده‌ی روزمره کاری جز روشن کردن سطح امور انجام نمی‌دهد، هشیاری و توجهِ پراکنده و سردرگم معمولی نیز جز به لایه‌های سطحی و بدیهیِ چیزها رسوخ نمی‌کند و دگرگونی بنیادینی در هستی ایجاد نمی‌کند. درست به همان ترتیبی که پرتوهای همدوسِ نور مانند لیزر قدرت شکافتنِ چیزها را پیدا می‌کنند، توجه و هشیاری نیز وقتی در نقطه‌ای تمرکز یابد به شکلی قدرتمند شکل هستی را تغییر می‌دهد و این همان است که قلبم را ناگهان افزایش می‌دهد و زمانی متفاوت با زمان کرانمند خطی را خلق می‌کند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===راهبردها===&lt;br /&gt;
====۱) محور زمان خطی؛ نه====&lt;br /&gt;
برنامه‌ریزی‌های خود را بر محور زمان خطی استوار نکنید. یعنی در برنامه‌تان چنین بندهایی دیده نشود که «هر روز در ساعت ۱۰:۳۰ کتاب فلان را خواهم خواند»، «هر صبح ساعت ۵ بیدار می‌شوم و ورزش می‌کنم». برنامه‌تان کلی و انعطاف پذیر و محتوایی باشد. یعنی مثلا بدانید که فلان کتاب را طی این هفته خواهید خواند، یا در کل پنج بار در هفته ورزش خواهید کرد. سعی نکنید کارها را به زور و پیش از فرا رسیدن اکنونِ مناسب، بر محور زمان خطی سنجاق کنید.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====۲) رده‌بندی‌اولویت کارها====&lt;br /&gt;
رده‌بندی‌ای از نظر اولویت کارها داشته باشید. کارهای اجباری و ضروری را طوری بچینید که حفره‌هایی از زمان آزاد در میانه‌اش پدید آید و خسته‌تان نکند. در میان کارهای سودمندی که می‌خواهید انجام دهید، آنهایی را واقعا انتخاب کنید که دوستشان دارید و میل‌تان در راستای انجام‌شان است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
====۳) اجبار؛ نه====&lt;br /&gt;
خود را در حد امکان به انجام کاری مجبور نکنید. فهرست کارهای پیشاروی خود را همواره در ذهن داشته باشید و روزی یک بار صبح و شام سیاهه‌شان را مرور کنید. در هر لحظه ببینید برای انجام چه کاری بیشترین میل و آمادگی را دارید. آن کاری را انجام دهید که دوستش دارید. وقتی خسته شدید، بلافاصله از آن دست بکشید و به کاری دیگر بپردازید که برایش در آن لحظه بیشترین [[میل]] را دارید. راه روشن کردنِ [[دستگاه انتخابگر]] و موتور درونی‌اش که از جنس میل است، آن است که مدتی به حال خود رهایش کنید و در عینِ مراقبت و مدیریت کردن‌اش، بگذارید ساز خود را بزند. توجه داشته باشید که [[دستگاه انتخابگر]] مدام در شرایط عادی سرکوب می‌شود و میل در حالت عادی کتمان شده و انکار می‌گردد. میل و زیرسیستم انتخابگر خود را به رسمیت بشناسید و کارهایی که باید انجام دهید را برابرش بگذارید و ببینید به کدام دندان می‌زند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====۴) اضطراب؛ نه====&lt;br /&gt;
اضطراب و دغدغه‌ی خاطر نداشته باشید. مغرتان خودش خوب می‌داند درست‌ترین راهِ انجام کارها چیست. بگذارید کارش را بکند و دنبالش بروید. با این همه هشیارانه خود را بنگرید و شیوه‌های بهینه‌کردن کارها را بسنجید و بیازمایید. بی آن که در [[تله‌]]ی کمال‌گرایی غیرواقع‌گرایانه گرفتار شوید یا دچار وسواس و اضطراب بشوید.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====۵) خویشتنداری و انضباط درونی؛ بله====&lt;br /&gt;
داشتنِ خویشتنداری و انضباط درونی بدان معناست که کارهایی که برنامه‌اش را دارید را در زمان مقرر به انجام برسانید. در این مورد سختگیر باشید. اما لگام دستگاه انتخابگر را رها کنید تا بدنه‌ی این کارها را خودش در راستای آماج کردنِ [[میل]] انجام دهد. در این میان به تنبلی و سستی میدان ندهید. سخت‌کوشانه در هر لحظه از ساعت های بیداری‌تان کاری را با تمام وجود انجام بدهید. اما بگذارید [[دستگاه انتخاب‌گر]] نوع آن کار را انتخاب کند. کم کم خواهید دید که دستگاه انتخابگرتان نیرومند خواهد شد و ضرورت ها را بهتر درک خواهد کرد و با برنامه‌هایتان همراه‌تر خواهد شد. به همان شکلی که برنامه‌هایتان هم باید با میل‌تان هماهنگ شود، یعنی باید در حد امکان از تحمیل کارکردهای ناضروری یا ناخواسته بدان پرهیز کرد.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mehrdad.akhavan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_%D9%88_%D8%AA%D9%85%D8%B1%DA%A9%D8%B2&amp;diff=5657</id>
		<title>درباره‌ی زمان و تمرکز</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_%D9%88_%D8%AA%D9%85%D8%B1%DA%A9%D8%B2&amp;diff=5657"/>
		<updated>2024-08-02T09:03:18Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mehrdad.akhavan: صفحه‌ای جدید حاوی «&amp;lt;br /&amp;gt;  ===پیش‌درآمد=== کم بودنِ بازده کار، دل به کار ندادن، پرت شدن حواس هنگامی ک...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===پیش‌درآمد===&lt;br /&gt;
کم بودنِ بازده کار، دل به کار ندادن، پرت شدن حواس هنگامی که به توجه مداوم نیاز داریم، و وقت تلف کردن موقع انجام یک کار نمونه‌هایی از یک وضعیت ناخوشایند و مرسوم هستند که این روزها شکایت و قصدِ رویارویی با آن را زیاد از دوستان و یارانم می‌شنوم. نامتمرکز بودن و تلف کردن وقت نمونه‌ای از [[تنش]] های [[سطح روانی]] است که می‌شود به شکلی فشرده راهبردهایی برای غلبه بر آن پیشنهاد کرد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تنش/ تله===&lt;br /&gt;
حواس‌پرتی، پریشانی خیال، کم‌بازده بودن، و مفاهیمی از این دست همگی نمودهایی از یک [[پدیده‌]]ی یگانه در [[سطح روانی]] هستند. آن هم ناسازگاریِ پنجره‌ی توجه و میدان علاقه است، بر کاری که قرار است انجام شود. در حالت بهینه، سه زیرسیستم سطح روانشناختی ([[دستگاه شناسنده]]، [[دستگاه انتخابگر]] و [[دستگاه کنشگر]]) در هماهنگی با یکدیگر و در قالب یک کلیت یکپارچه رفتار می‌کنند. این همان حالتی است که آن را تمرکز می‌نامیم. اگر [[دستگاه شناسنده]] از [[سوی دستگاه انتخابگر]] درباره‌ی اهمیت و ضرورتِ داده‌هایی که دریافت می‌کند، توجیه نشده باشد، پنجره‌ی توجهی که قرار است داده‌ها را بگیرد و [[پردازش]] کند در دایره‌ی متفاوت با آنچه مورد نیاز است، کار خواهد کرد. به همین ترتیب اگر [[دستگاه انتخابگر]] به درستی کردارها را پشتیبانی نکند، انضباط درونی دست نخواهد داد و زنجیره‌ی رفتارها به شکلی منسجم و سامان‌یافته به هم جوش نخواهد خورد و کارآیی چندانی نخواهد داشت. به این ترتیب روشن است وقتی درباره‌ی عوارضی از این دست سخن می‌گوییم، با نوعی واگرایی و ناسازگاریِ [[دستگاه انتخابگر]] نسبت به دو دستگاه دیگر روبرو هستیم. هرگاه [[دستگاه انتخابگر]] به شکلی نیرومند و کارساز دو دستگاه دیگر را پشتیبانی نکند، پریشانی خیال و حواس پرتی و اتلاف وقت بروز خواهد کرد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===وضعیت بهینه===&lt;br /&gt;
میهالیی چیکزت‌میهالیی کتابی پرفروش و مهم دارد به نام «جریان» (Flow) که در سرمشق روانشناسی مثبت انسان‌گرا نوشته شده است. او در این کتاب با شمار زیادی از کسانی که به خاطر تمرکز چشمگیر و دستاوردهای درخشان‌شان در زمینه‌های مختلف نامدار و موفق بودند، مصاحبه کرده است. آنچه همه‌ی این افراد درباره‌اش همداستان بودند، آن است که دستاوردهای نبوغ‌آمیزشان در شرایطی خاص و شبیه به هم تولید می‌شده که آن را با تعبیر «جریان» وصف کرده‌اند. از دید ایشان بهینه‌ی عملکردشان به شرایطی مربوط می‌شده که در آن گویی جریانِ کار آنها را با خود می‌برده است. در این حالت به اصطلاح شش دنگِ حواسشان متوجه کارشان بوده، احساس [[لذت]] و سرخوشی و [[قدرت]] و [[معنا]]داری می‌کرده‌اند، و متوجه گذر زمان نمی‌شده‌اند. یعنی به بیان [[زروانی]] در [[زمانِ بیکرانه]] غرقه می‌شده‌اند و [[قلبم‌]]شان با بیشترین شیب ممکن به خاطر کاری که در دست داشته‌اند، افزایش می‌یافته است. دستیابی به این حالت برای انجام هر کاری بهینه است. در این وضعیت است که [[سطح روانی]] با درهم آمیختن و همگرا شدنِ کامل سه دستگاه یاد شده به صورت یک سیستم منسجم و هدفمند کار می‌کند و بیشترین توان خود را –که بسیار فراتر از حالت روزمره و [[هنجارین]] است- نمایان می‌سازد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنان که از تحلیل‌مان آشکار شد، تمرکز و دستیابی به حالت غرقه شدگی در جریانى کار، به [[دستگاه انتخابگر]] وابسته است. از این رو راه دستیابی به تمرکز کامل در کارها، به مدیریت [[میل]] در کنار مدیریت زمان مربوط می‌شود. به همان ترتیبی که نورِ عادی و پراکنده‌ی روزمره کاری جز روشن کردن سطح امور انجام نمی‌دهد، هشیاری و توجهِ پراکنده و سردرگم معمولی نیز جز به لایه‌های سطحی و بدیهیِ چیزها رسوخ نمی‌کند و دگرگونی بنیادینی در هستی ایجاد نمی‌کند. درست به همان ترتیبی که پرتوهای همدوسِ نور مانند لیزر قدرت شکافتنِ چیزها را پیدا می‌کنند، توجه و هشیاری نیز وقتی در نقطه‌ای تمرکز یابد به شکلی قدرتمند شکل هستی را تغییر می‌دهد و این همان است که قلبم را ناگهان افزایش می‌دهد و زمانی متفاوت با زمان کرانمند خطی را خلق می‌کند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===راهبرد===&lt;br /&gt;
====۱) محور زمان خطی؛ نه====&lt;br /&gt;
برنامه‌ریزی‌های خود را بر محور زمان خطی استوار نکنید. یعنی در برنامه‌تان چنین بندهایی دیده نشود که «هر روز در ساعت ۱۰:۳۰ کتاب فلان را خواهم خواند»، «هر صبح ساعت ۵ بیدار می‌شوم و ورزش می‌کنم». برنامه‌تان کلی و انعطاف پذیر و محتوایی باشد. یعنی مثلا بدانید که فلان کتاب را طی این هفته خواهید خواند، یا در کل پنج بار در هفته ورزش خواهید کرد. سعی نکنید کارها را به زور و پیش از فرا رسیدن اکنونِ مناسب، بر محور زمان خطی سنجاق کنید.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====۲) رده‌بندی‌اولویت کارها====&lt;br /&gt;
رده‌بندی‌ای از نظر اولویت کارها داشته باشید. کارهای اجباری و ضروری را طوری بچینید که حفره‌هایی از زمان آزاد در میانه‌اش پدید آید و خسته‌تان نکند. در میان کارهای سودمندی که می‌خواهید انجام دهید، آنهایی را واقعا انتخاب کنید که دوستشان دارید و میل‌تان در راستای انجام‌شان است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
====۳) اجبار؛ نه====&lt;br /&gt;
خود را در حد امکان به انجام کاری مجبور نکنید. فهرست کارهای پیشاروی خود را همواره در ذهن داشته باشید و روزی یک بار صبح و شام سیاهه‌شان را مرور کنید. در هر لحظه ببینید برای انجام چه کاری بیشترین میل و آمادگی را دارید. آن کاری را انجام دهید که دوستش دارید. وقتی خسته شدید، بلافاصله از آن دست بکشید و به کاری دیگر بپردازید که برایش در آن لحظه بیشترین میل را دارید. راه روشن کردنِ دستگاه انتخابگر و موتور درونی‌اش که از جنس میل است، آن است که مدتی به حال خود رهایش کنید و در عینِ مراقبت و مدیریت کردن‌اش، بگذارید ساز خود را بزند. توجه داشته باشید که دستگاه انتخابگر مدام در شرایط عادی سرکوب می‌شود و میل در حالت عادی کتمان شده و انکار می‌گردد. میل و زیرسیستم انتخابگر خود را به رسمیت بشناسید و کارهایی که باید انجام دهید را برابرش بگذارید و ببینید به کدام دندان می‌زند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====۴) اضطراب؛ نه====&lt;br /&gt;
اضطراب و دغدغه‌ی خاطر نداشته باشید. مغرتان خودش خوب می‌داند درست‌ترین راهِ انجام کارها چیست. بگذارید کارش را بکند و دنبالش بروید. با این همه هشیارانه خود را بنگرید و شیوه‌های بهینه‌کردن کارها را بسنجید و بیازمایید. بی آن که در تله‌ی کمال‌گرایی غیرواقع‌گرایانه گرفتار شوید یا دچار وسواس و اضطراب بشوید.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====۵) خویشتنداری و انضباط درونی؛ بله====&lt;br /&gt;
داشتنِ خویشتنداری و انضباط درونی بدان معناست که کارهایی که برنامه‌اش را دارید را در زمان مقرر به انجام برسانید. در این مورد سختگیر باشید. اما لگام دستگاه انتخابگر را رها کنید تا بدنه‌ی این کارها را خودش در راستای آماج کردنِ میل انجام دهد. در این میان به تنبلی و سستی میدان ندهید. سخت‌کوشانه در هر لحظه از ساع تهای بیداری‌تان کاری را با تمام وجود انجام بدهید. اما بگذارید [[دستگاه انتخاب‌گر]] نوع آن کار را انتخاب کند. کم کم خواهید دید که دستگاه انتخابگرتان نیرومند خواهد شد و ضرورتها را بهتر درک خواهد کرد و با برنامه‌هایتان همراه‌تر خواهد شد. به همان شکلی که برنامه‌هایتان هم باید با میل‌تان هماهنگ شود، یعنی باید در حد امکان از تحمیل کارکردهای ناضروری یا ناخواسته بدان پرهیز کرد.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mehrdad.akhavan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%B4%D8%AF%D9%86&amp;diff=5656</id>
		<title>درباره‌ی ایرانی شدن</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%B4%D8%AF%D9%86&amp;diff=5656"/>
		<updated>2024-08-02T08:52:16Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mehrdad.akhavan: /* چرا */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;فصلی از کتاب خردنامه: [[جلد نخست: نوشتارهایی درباره‌ی نظریه‌ی زروان و هویت ایرانی]]&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ایرانی بودن و ایرانی ماندن===&lt;br /&gt;
۱. ایرانی بودن و ایرانی ماندن، این روزها نقل محافل است و موضوع [[کشمکش]]. بسیاری در دفاع از ایرانی بودن می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گویند و می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نویسند، و برخی از جبرِ ایرانی بودن می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نالند. سوگواری بابت آنچه زمانی ایرانیان بوده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند، با شرم از آنچه اکنون هستند، دست به دست هم داده است و آش درهم جوشی از هیجانهای گوناگون را بر سفره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی اندیشه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها نشانده است. آشی که خوردنش دهان سوز و نخوردنش گرسنه ماندن است. همچون همیشه، این بار نیز هیاهوی خشم و ترس، و جوششِ عشق و نفرت، راه را بر طرح پرسش اصلی بسته است. پرسشی که شاید به ایرانی بودن و ایرانی ماندن مربوط نباشد، که در قالب ایرانی شدن قابل صورتبندی باشد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
===[[هویت ایرانی]]===&lt;br /&gt;
۲. درباره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی [[هویت ایرانی]] بسیار می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توان گفت و بسیار می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توان نوشت. چند چیز درباره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی آنچه هویت ایرانی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دانیم، مسلم است: &lt;br /&gt;
: &#039;&#039;&#039;نخست&#039;&#039;&#039; آن که تاریخی بسیار دیرپا دارد، و از نظر زمانی دیرپاترین هویت اجتماعیِ هنوز زنده است. هویتی که حدود دو هزاره از هویت اجتماعی چین و هند – با قدمت سترگ و غنای آشکارشان سالخورده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تر، و حدود سه هزاره از تمدن یونانی –رومی – با جذابیت امروزینش و ادعاهای گزافش- کهنسالتر است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;&#039;دوم&#039;&#039;&#039; آن که هویتی متکثر و پویا و دگرگون شونده است. عناصر زبانی سامی و آریایی، اساطیر شرقی و غربی، و نژادها و ادیان و فنون و سبکهای زندگی و معناهای گوناگونی که در سرزمین های همسایه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی ایران زمین پدیدار شده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند، بی مقاومت و حتی با اشتیاق، توسط مردمان ساکن این سرزمین وامگیری شده، و چنان با نبوغ و زایندگی فرهنگی ساکنان این قلمرو درآمیخته است، که امروز جدا کردن و تفکیکشان کاری در عمل ناممکن است. چرا که نماد فروهر را هر متخصص تاریخی، ایرانی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌داند و دیکر رگ و ریشه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی نمادهای مصری‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اش را در این ترکیبِ به راستی ایرانی تشخیص نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دهد، و همچنین است رگه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های پرهیز بودایی که در عرفان ایرانی وجود دارد، و خودکامگی و اقتدار بی چون و چرای ایزدی یگانه که در ایران زمین زاییده شد، اما این صفات خویش را از مجرای مهمانان سامی خویش به دست آورد. امروز [[رمزگرایی]] مغانه را از آیین های مخفی جاری در سراسر [[گیتی]]، و نگارگری چینی را از نوآوری های مانویان نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توان تفکیک کرد، و این صفتِ دیگر هویت ایرانی است. ایران در پیوندگاه سرزمینهایی گوناگون قرار گرفته است، و فرهنگی را در دل خود پرورده است که به خاطر مهمان پذیری و قدرت جذبِ بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مانندش، در میان تمدنهای دیگر یگانه و استثنایی است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;&#039;سوم&#039;&#039;&#039; آن که هویت ایرانی حتی از نظر نژادی و زبانی نیز متکثر است و بیشتر به جوهری معنایی و فرهنگی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ماند تا هویتی قبیله مدارانه که در سایر تمدنها شاهدش هستیم. قبایلی بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شمار از کوچگردانِ مهاجم، بومیانِ از یاد رفته، و مهاجمانِ خونریز در این سرزمین ماندگار شده و خود را ایرانی خوانده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند. و به همین دلیل هم ماهیت قبیله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای، زبانی و نژادی از دامن این هویت رخت بر بسته است. مانناها و لولولی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها و سومری‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها و ایلامیانِ قفقازی، مهاجمان سامی نژادِ آشوری و کلدانی و اکدی و بعدها عرب، مهاجرانِ آریاییِ هیتی و میتانی و ماد و پارس و پارت و سکا، غارتگرانِ مقدونی و یونانی و رومی، و ایلهای ترک و تاتار و مغول برای قرنهای متمادی به این سرزمین وارد شده، در آن رخت اقامت افکنده، و خود را ایرانی خوانده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند. آنچه که [[هویت ایرانی]] را بر می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌سازد، دستمایه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی خلاقیت و نبوغ مجموعه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی تمام این مهاجران و مهمانان و مهاجمان و غارتگران است. زرتشتی که کهنترین دینِ موفقِ یکتاپرست را بنیان نهاد، کوروشی که برای نخستین بار این سرزمین را یکپارچه ساخت، و داریوشی که نخستین برنامه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی دولتی فراگیر و زمان‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مند را با فراخنای چندین نسل تدوین کرد، جملگی به قبایل مهاجر آریایی تعلق داشتند. آنان که فلسفه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی ارسطویی و افلاطونی را به ایران زمین آوردند، اعضای باسوادترِ سپاهیان مقدونی بودند و مهاجرانی که از آسیای صغیر می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آمدند. فرزندان تموچینِ خونخوار بودند که سلطان محمدِ خدابنده شدند و پسر و نوه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی تیمورِ مهیب بودند که شاهرخِ هنرپرور و الغ بیکِ دانشمند از آب در آمدند. برای مدت زمانی بسیار طولانی، شاخه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های گوناگون سپید پوستان، زردپوستان و سیاه پوستان در این سرزمین در هم آمیخته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند، رخساره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایی چندان متنوع به دست آورده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند، و زبانهای تازی و ترکی و عبری و آشوری و گرجی و ارمنی را اختیار کرده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند، و همچنان ایرانی مانده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند. بدان دلیلِ ساده که ایرانی بودن ماهیتی فراتر از نژاد و زبان و رنگ داشته است. این امر تا به امروز نیز ادامه داشته است. چنان که بیشترِ ما ایران شناسان نامداری که فارسی آموخته و معمولا در ایران به زندگی پرداخته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند را ایرانی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دانیم، و تا پیش از عصر صفوی که اروپاییان در میان این “ایرانی شدگان” برجستگی یافتند، ایرانی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ شده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های هندی و روس و تاتار و چینی و مصری و سوری بسیاری داشتیم که گاه در تاریخ ایران زمین نیز نقشهایی برجسته ایفا کردند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
: &#039;&#039;&#039;چهارم&#039;&#039;&#039; آن که، امروزه این هویت درگیر بحران است. از یاد نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌برم برخوردی تفکر برانگیز را که در شهر کاتماندو با خانواده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای ایرانی داشتم. در بازار با دوستانی – یک اروپایی و یک ایرانی- گردش می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کردم که دست بر قضا هردو بور و سپیدرو بودند. بر در مغازه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای حرف زدن خانواده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای را شنیدم که فارسی حرف می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌زدند و ایرانی بودند و چون ما با دوست اروپایی مان به انگلیسی سخن می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گفتیم، به ایرانی بودن‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مان شک نکردند. همه با کمی آشفتگی وارد مغازه شدند و با فروشنده به جر و بحث پرداختند. از سر کنجکاوی وارد شدم و دیدم بر سر قیمت چیزی اختلاف دارند. فروشنده به سبکی که در میان مردم نپال مرسوم است و همانطور که از بسیاری از جهانگردان می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌پرسند، از آنها پرسید کجایی هستند، و مادر خانواده که به انگلیسی بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نقصی حرف می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌زد، با شرمساری و برافروختگی گفت:” نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خواهم بگویم” و چون اصرار فروشنده را شنید، ادامه داد: “از هیچ کجا می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آییم (I’m coming from nowhere)” و شروع کرد که از مغازه خارج شود. وقتی همانجا با کمی رنجش به فارسی از او پرسیدم: “چرا، مگر ایرانی بودن چه ایرادی دارد؟” یخها آب شد و خونگرمی معمول ایرانی جای برآشفتگی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اش را داد، و البته شرمی خفیف از این که هویتی با محتوای دوگانه را انکار کرده بود.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
: &#039;&#039;&#039;پنجمین&#039;&#039;&#039; نکته در مورد هویت ایرانی آن است که امروزه به امری دغدغه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌برانگیز و دشوار تبدیل شده است. تکه پاره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های ایران که به لطف بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کفایتی قاجارها از ایران کنده شده بود و به همت بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کفایتی جانشینانشان همچنان از ایران جدا ماند، می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کوشند تا خود را با واژگانی مانند تاجیکی، ترکمن، ارمنی، آذری، یا گرجی تعریف کنند، و شاید به همین دلیل، همگی هویتهایی کوچک و گم شده در میان تمدنهایی تنومندتر هستند، و کشورهایی فقیر و کم جمعیت در جهانی که در معادلاتش این دو صفت ننگ دانسته می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود. این که چرا ایرانیانِ گرجی، ارمنی، آذری، تاجیک، افغان، عرب و… ترجیح داده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند با قومیت خویش شناخته شوند و نه با هویتی ملی که کلیتی سترگ را می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌سازد، جای اندیشیدن دارد، اما به هرحال، این است آنچه که هست. و تنها این نیست. میلیونها نفر از ایرانیانی که به دلایل گوناگون از کشورمان کوچیده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند و در سرزمینهایی دیگر ساکن شده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند، یا فرزندانی دو رگه از خود به جای گذاشته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند، یا ایرانیانِ نوجوان و حتی میانسالی را پرورده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند که فارسی گفتن و خواندن نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دانند و در بهترین حالت خود را ایرانی تبار می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دانند، و نه ایرانی. اینها را در کنار این عارضه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی ننگ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آور بگذارید که شماری بسیار از ایرانیانِ مقیم خارج از کشور، از ارتباط و نشست و برخاست با سایر ایرانیان می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گریزند، در جوامع بیگانه خود را پاکستانی، روس، یا چیزی دیگر معرفی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنند، و این ننگ آشکارا به ایشان و کردارشان بر نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گردد، که نتیجه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی فرآیندی تاریخی و جامعه شناختی است که ایرانی بودن را به امری شرم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آور تبدیل کرده است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;&#039;نتیجه&#039;&#039;&#039; آن که، با وجود قدمت زیاد، مهمان پذیری چشمگیر، و تکثر و پویایی بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مانندِ این هویت، امروز ایرانی بودن یک امردغدغه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌زاست. امری تنش‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آفرین، پرسش برانگیز، و ابهام‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌انگیز، که می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تواند به بدبینی دیگران، جلب توجهشان، و حتی رفتار توهین‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آمیزشان منتهی شود. ایرانی ماندن، در شرایطی که ایرانی بودن چنین وضعی دارد، دشوار است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
===ایرانی شدن===&lt;br /&gt;
۳. آنگاه که ایرانی بودن مسئله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌زا، و ایرانی ماندن دشوار شود، امکانِ “ایرانی شدن” پیش می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آید. ایرانی شدن به معنای بازتعریف بنیادین چیزی است که هویت تاریخی و ملی ما را تشکیل می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دهد. هویتی که در حالت عادی در زمینه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی پایدار و تثبیت شده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی ایرانی بودن، مجالی برای طرح پرسش در موردش نیست، و در بافتِ تعصب‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آمیز ایرانی ماندن، چاره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای جز پیروی از تمام بخشها و عناصرش وجود ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمانی که مردمانی بیشتر و بیشتر، به این که فلان پدربزرگ یا مادربزرگشان روس یا اروپایی بوده تفاخر می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنند، و با تردیدی کمتر و کمتر از ادعای ایرانی ماندن دست می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کشند، این امکان فراهم می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود که چند گامی از خویشتن دورتر بایستیم، و بار دیگر بخشهای هویت خود را زیر و زبر کنیم. بختی که در این آشوب برای ما فراهم شده است، همان بلنداختریِ ناخواسته ایست که به تمام زادگانِ شرایطِ آشفته اهدا می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود. امکانِ محتمل و بزرگِ خرد شدن در زیر بار عار و شرم، که با حاشیه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای از بختِ بازتعریف کردنِ خویشتن همچون چیزی فرازین و برتر، درآمیخته است. همچون همواره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی تاریخ، اکثریتی رام و مطیع و تنبل که در این میانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی فربه و دست یافتنی اقامت می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنند، و در زیر وزن آشوب و شرم و عار هویتی که ابهام و آلودگی سنگینش کرده، فرسوده می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شوند. تا که شاید آن اندکی از رندان که حاشیه نشینی پیشه کرده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند، در آفرینش هویتی نو و بازتعریف خویشتن کامیاب شوند. این شاهکار تنها در آن هنگام به فرجام می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌رسد که بر بنیادی به استواری هزاره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایی که پشت سر ماست، تکیه کرده باشد. تنها در این هنگام است که امکانِ بهتر زیستن برای نسلهای بعدیِ ساکنان ایران زمین فراهم می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آید.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این رو، امروز، مسئله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی ما ایرانی شدن است. آن ایرانی بودنی که ما می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شناختیم، به گذشته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها تعلق داشته و همراهِ آن مرده است. ایرانی ماندنی که آرزوی بسیاری از ماست، به خاطر دگرگون شدن شرایط اجتماعی و تاریخی ما ناممکن شده است. مردمانی که به دروغ گفتن و ریا ورزیدن و هراس و پستی خو کرده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند، چگونه می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توانند سرافرازی اجدادخویش را به همان شکل تجربه کنند؟ و آنان که تن به ضرورتهایی فراتر از خواست خویش داده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند، چگونه می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توانند بار دیگر این تن را در جایگاهی ارجمند تصور نمایند؟ جامعه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای که انقلاب کرده، جنگی ویرانگر را پشت سر گذاشته، از نظر اقتصادی ورشکسته شده، نخبگانش را در امواجی پیاپی از مهاجرت از دست داده، و منابع طبیعی غنی خویش را به شکلی فاجعه بار نابود کرده، با چه دستمایه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تواند از ماندنِ در وضعیتی خوشایند، اما سپری شده سخن بگوید؟&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
واقعیت آن است که تفاخر به گذشتگان در این روزها سودی برایمان ندارد. آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت و مردمانی که تاریخ را با کردارهای بزرگ خویش آفریدند، به تاریخ پیوستند. امروز ماییم و آنچه که هستیم، و نه چیزی بیشتر. اما با این بخت که درباره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی خویش قاطعانه و بیرحمانه و راست‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بینانه داوری کنیم، تا که شاید از آنچه ناخوش می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌داریم پاک شویم و آنچه را آرزومندش هستیم، به دست آوریم، و آن هویتی است نو، یعنی ایرانی شدن.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
===چرا===&lt;br /&gt;
۴. اما چرا ایرانی شدن؟ در این روزگاری که همگان از دهکده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی کوچک جهانی حرف می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌زنند، در این موقعیتی که فضای روشنفکریِ طبق معمول پنجاه سال عقب مانده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی کشورمان هنوز با کلماتی مانند سوسیالیسم انترناسیونال و جهان وطنی دلخوش است، و در موقعیتی که غربیان تقریبا همه را متقاعد کرده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند که باید دیر یا زود به همراه پپسی و مک دونالد، از پرچم و هویتشان هم تغذیه کنیم، چرا به خودمان زحمت بدهیم؟ مگر در ماهواره و فیلم و شوها کم دیده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ایم که “اینطوری بیشتر خوش می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گذرد؟” مگر جوانانمان برای کمی تفریح به ترکیه و دوبی نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌روند؟ و مگر وقتی بر می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گردند از آرامش و شادمانی حاکم بر آن کشورها تعریف نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنند؟ چرا به این سرنوشتِ به ظاهر محتوم تن در ندهیم؟ مگر نه این که حالا حالاها نفتی هست و چندتایی درختِ قابل انداختن و جانورِ قابل شکار کردن و منابعی قابل واگذاری؟ برای نسلهای بعد هم که خدا بزرگ است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خواهم چند دلیل بیاورم، بر ترجیحِ راهِ دشوارِ ایرانی شدن، بر سایر راهها.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ایرانی شدن؛ یک ضرورت====&lt;br /&gt;
ایرانی شدن برای ما یک ضرورت است. چون ما شهروندان خوبی برای دهکده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی کوچک جهانی نخواهیم شد. ما به این زودی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها نخواهیم توانست خاطره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی شهرِ کهنسال و زیبایی که اجدادمان در آن سکونت داشتند را از یاد ببریم، و از این رو به این سادگی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها به دهکده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نشین شدن خو نخواهیم گرفت. به ایرانیانِ گریخته به فراسوی مرزهایمان گوش بدهید، تا بشنوید که پس از تعریف کردن از آزادی و نظم و ترتیب و خوبی و خوشیِ زندگی در فرنگ، دیر یا زود، از بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مایگی و سطحی بودنِ همه چیز می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گویند. ایرانی شدن برای ما یک ضرورت است، چون چیز دیگر شدن برایمان کم است، و بیشترِ ما هنوز آنقدر بدبخت و ناتوان نشده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ایم که این حقیقت را از یاد ببریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایرانی شدن برای ما یک ضرورت است، چون ما در نهایت بخت چندانی برای عضویتی تکه پاره در یک نظم نوین جهانی نداریم. نظم نوین جهانی، از پدیدار آمدنِ قطبهای قدرتی که بتوانند مانند چین به تهدیدی اقتصادی و فرهنگی تبدیل شود، جلوگیری می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند و چه بسا که اگر چین هم در اوج جنگ سرد رستاخیز خونین و نابخردانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اش را تجربه نکرده بود، به چندین کشورِ تکه پاره تبدیل می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====تا در پیکره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی نظم جهانی حل نشویم====&lt;br /&gt;
ساده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ترین راه برای جذب ما در آن دهکده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی کوچک، آن است که ادعا کنیم اصل و تباری “دهکده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای” داریم. راهِ میان بر در این مسیر، انکار هویت ملی خویش است، و چسبیدن به هویتی قومی که همه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی ایرانیان شکلی از آن را دارند. ما به عنوان فارس و عرب و بلوچ و کرد و آذری و لُر و لک و مازن و گیل و ارمن و گرج و تاجیک و افغان و عراقی و ترکمن- و در چند سال اخیر قطری و کویتی و دُبی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای! و اماراتی- می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توانیم به سادگی در پیکره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی نظم جهانی حل شویم. چنان که اسلواکها و چک‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها و مولداوی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها و اوکراینی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها چنین شدند. اما اینها همه شهروندانی درجه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی دوم، و از پشت کوه آمده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایی فقیر و ناچیز در زمینه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی بازی غول هایی تازه به دوران رسیده هستند. غولهایی که اتفاقا هویت قومی نوساخته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی خویش را با مهارت در هویت ملی کلانی ادغام کرده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند. آمریکایی که چینی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تبارها، اسپانیایی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تبارها، ایرانی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تبارها، و سایر مردم خویش را که نه تنها هویت قومی، که هویت ملی و فرهنگی متفاوتی هم دارند،- در یک ملیتِ نوپا متحد کرده است، بازیگر اصلی خواهد ماند، و چین و هندی که دارند همین کار را یاد می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گیرند، چرا که همچون ما از سابقه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی تاریخی درخشان و بنابراین بختی بلند برای پیروزی در این میدان برخوردارند. در این میان البته شکست خوردگان هم هستند، مانند روسیه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای که کوشید همین بازی را با قواعدی نادرست بازی کند و ناکام ماند، و ما کردها، آذری‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها، عربها، بلوچها، و فارسها در این میان نقشی نخواهیم داشت. چرا که جز براده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایی از هویت را در اختیار نداریم.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
====تا هویت زدوده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تر نشویم====&lt;br /&gt;
ایرانی شدن برای ما یک ضرورت است، چرا که بنا به تجربه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی تاریخی نشان داده شده که مردمِ ساکن ایران زمین، دیر یا زود به شکلی از وحدت ملی دست خواهند یافت، و اگر ما بنیان گذارانِ این نظم نو نباشیم، آیندگانی ناتوانتر و هویت زدوده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تر از ما به این کار سترگ دست خواهند یازید و دیرتر و کمتر و بدتر در نهایت به چیزی شبیه به هویتی فراگیر دست خواهند یافت. قلمروی جغرافیایی، بوم شناختی، و فرهنگی به نام ایران زمین وجود دارد که فلات ایران و حاشیه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی کوهستانی و جلگه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ اطرافش را در بر می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گیرد. این قلمرو هر از چندگاهی زیر فشار نیروهای بیرونی – معمولا هجوم اقوام کوچگردِ همسایه و به تازگی فرهنگ نیرومندِ مدرن،- به کشورهایی کوچکتر تجزیه می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود. مردمِ این قلمرو، از نظر فرهنگی و اقتصادی به هم وابسته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند، و بنابراین دیر یا زود، بار دیگر اقتدارِ پیوستن به یکدیگر را به تفاخرِ پوکِ تنها زیستن ترجیح می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دهند. تجربه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی تاریخی نشان داده که این نظم نو هرچه زودتر رخ دهد، و بیشتر در خاطره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی نظمهای موفقِ پیشین ریشه داشته باشد، کامیاب‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تر است. از این رو، ایرانی شدن یک ضرورت است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
====ایرانی شدن امری خواستنی است====&lt;br /&gt;
در عین حال، ایرانی شدن امری خواستنی است. چرا که خزانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای بسیار غنی برای برساختنِ هویتی نیرومند در این قلمرو فرو خفته است. ایرانی شدن امری خواستنی است، چون بیش از صد میلیون انسان، بیشترشان جوان و آبدیده در زمینه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی آشوب و زمانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی ناامنی، هستند که راه و رسمِ درآویختن با خطر را می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دانند و عمیقتر از خو گرفتگان به امنیتِ هنجارها، به پرسشهایی غایی اندیشیده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند. ایرانی شدن امری خواستنی است، چرا که شماری بسیار بسیار زیاد از مردمانِ نامدار و تاثیر گذارِ تاریخ، خود را ایرانی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دانسته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند، و اقتدار و نیروی هر هویت، در گروی شمار و کیفیت چهره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های درخشانی است که بدان منسوب هستند. از این روست تلاش جانانه و تا حدودی مضحک دولت ترکیه، تا مولانا جلال الدین “بلخی” و “نوروز” را– و گویا زرتشت را هم!- ترک‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تبار تلقی کند، و کوشش بیشتر مضحک تا جانانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی شهرهای حاشیه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی خلیج فارس، تا ابوریحان بیرونی و ابن سینا را “قطری” بدانند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما بدون نیاز به کوششهایی سرگرم کننده از این دست، می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توانیم به زنجیره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای بسیار درازپا از دانشمندان، جهانگشایان، پیامبران، فیلسوفان، شاعران، هنرمندان، قهرمانان و پهلوانان تکیه کنیم که به راستی خود را ایرانی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دانسته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند. کسانی که برای [[بقا]] و دوامِ همین ایران و فرهنگش سخت کوشیدند، و به همین دلیل نامدار شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایرانی شدن به این ترتیب، برای ما امری ضروری، ممکن، و مطلوب است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فرهنگ ایرانی هدیه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای به سایر تمدنها===&lt;br /&gt;
۵. هویتهای سترگ در شرایطی زاده می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شوند که ضرورتی ایجاب کند. «من»های نیرومندِ نوظهور، در شکاف تنشها و زیر بارِ تازیانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی حوادث می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بالند و رشد می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنند، و ما امروز در چنین موقعیتی هستیم. همچون همیشه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی تاریخ، هویت ایرانی یک جبرِ نژادی و زبانی و جغرافیایی، یا یک عارضه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی تاریخی گریزناپذیر نیست. هویت ایرانی بدان دلیل چنین مهمان پذیر و پویا و سرسخت و دیرپا و تنومند است، که در طول حیات پر فراز و نشیبش همواره یک انتخاب – و نه یک اجبار- بوده است. امروز، ما این بخت را داریم تا شکلی جدید از هویت ایرانی را تعریف کنیم، و به همراه آن، شکلی نو از «من بودن» و «من شدن» را. هویت ایرانی از آن رو انتخابی شایسته است، که راه را بر بازتعریف بنیادینِ مفهوم سوژه می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گشاید، و زایش پیکربندی تازه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای از سوژه را ممکن می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌سازد. در زمانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای که سوژه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی مدرن – با تمام غرورهای مصیبت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بار و خردورزی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های ستودنی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اش- به امری بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مایه و سطحی و مصرف‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌زده تبدیل شده است، شکلی از من، در این آشوب چشم به راهِ زاده شدن است، و این شاید در این برش از تاریخ، هدیه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای باشد که فرهنگ ایرانی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تواند به سایر تمدنها بدهد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اکنون، چارچوبی نظری باید، تا این منِ نوظهور را صورتبندی کند، و راهبردی عملیاتی تا زاده شدنش را ممکن سازد. همتی شاید که دگردیسی یافتن به این من‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های برتر را بخواهیم و بجوییم، و جسارتی که ابرانسان شدن را آماج کنیم، تا شاید از آنچه پست‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تر از انسان است برهیم. شرم و عار، موهبتی هستند، اگر جبرانشان به فراتر رفتن از خویشتن و خطر کردن در عرصه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایی بارآور منتهی شود. اینک این ما و این بخت ما و این دستمایه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی غنی و سرشار ما، و این همت و توانِ ما، و فرشگردی که زاییده نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود، مگر در ما، و ما، اگر که به راستی «من»ای نو پدیدار شود، که شایستگی آن را داشته باشد تا بگوید «ما، ایرانی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها».&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mehrdad.akhavan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%B4%D8%AF%D9%86&amp;diff=5655</id>
		<title>درباره‌ی ایرانی شدن</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%B4%D8%AF%D9%86&amp;diff=5655"/>
		<updated>2024-08-02T08:51:46Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mehrdad.akhavan: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;فصلی از کتاب خردنامه: [[جلد نخست: نوشتارهایی درباره‌ی نظریه‌ی زروان و هویت ایرانی]]&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ایرانی بودن و ایرانی ماندن===&lt;br /&gt;
۱. ایرانی بودن و ایرانی ماندن، این روزها نقل محافل است و موضوع [[کشمکش]]. بسیاری در دفاع از ایرانی بودن می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گویند و می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نویسند، و برخی از جبرِ ایرانی بودن می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نالند. سوگواری بابت آنچه زمانی ایرانیان بوده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند، با شرم از آنچه اکنون هستند، دست به دست هم داده است و آش درهم جوشی از هیجانهای گوناگون را بر سفره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی اندیشه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها نشانده است. آشی که خوردنش دهان سوز و نخوردنش گرسنه ماندن است. همچون همیشه، این بار نیز هیاهوی خشم و ترس، و جوششِ عشق و نفرت، راه را بر طرح پرسش اصلی بسته است. پرسشی که شاید به ایرانی بودن و ایرانی ماندن مربوط نباشد، که در قالب ایرانی شدن قابل صورتبندی باشد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
===[[هویت ایرانی]]===&lt;br /&gt;
۲. درباره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی [[هویت ایرانی]] بسیار می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توان گفت و بسیار می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توان نوشت. چند چیز درباره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی آنچه هویت ایرانی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دانیم، مسلم است: &lt;br /&gt;
: &#039;&#039;&#039;نخست&#039;&#039;&#039; آن که تاریخی بسیار دیرپا دارد، و از نظر زمانی دیرپاترین هویت اجتماعیِ هنوز زنده است. هویتی که حدود دو هزاره از هویت اجتماعی چین و هند – با قدمت سترگ و غنای آشکارشان سالخورده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تر، و حدود سه هزاره از تمدن یونانی –رومی – با جذابیت امروزینش و ادعاهای گزافش- کهنسالتر است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;&#039;دوم&#039;&#039;&#039; آن که هویتی متکثر و پویا و دگرگون شونده است. عناصر زبانی سامی و آریایی، اساطیر شرقی و غربی، و نژادها و ادیان و فنون و سبکهای زندگی و معناهای گوناگونی که در سرزمین های همسایه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی ایران زمین پدیدار شده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند، بی مقاومت و حتی با اشتیاق، توسط مردمان ساکن این سرزمین وامگیری شده، و چنان با نبوغ و زایندگی فرهنگی ساکنان این قلمرو درآمیخته است، که امروز جدا کردن و تفکیکشان کاری در عمل ناممکن است. چرا که نماد فروهر را هر متخصص تاریخی، ایرانی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌داند و دیکر رگ و ریشه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی نمادهای مصری‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اش را در این ترکیبِ به راستی ایرانی تشخیص نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دهد، و همچنین است رگه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های پرهیز بودایی که در عرفان ایرانی وجود دارد، و خودکامگی و اقتدار بی چون و چرای ایزدی یگانه که در ایران زمین زاییده شد، اما این صفات خویش را از مجرای مهمانان سامی خویش به دست آورد. امروز [[رمزگرایی]] مغانه را از آیین های مخفی جاری در سراسر [[گیتی]]، و نگارگری چینی را از نوآوری های مانویان نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توان تفکیک کرد، و این صفتِ دیگر هویت ایرانی است. ایران در پیوندگاه سرزمینهایی گوناگون قرار گرفته است، و فرهنگی را در دل خود پرورده است که به خاطر مهمان پذیری و قدرت جذبِ بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مانندش، در میان تمدنهای دیگر یگانه و استثنایی است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;&#039;سوم&#039;&#039;&#039; آن که هویت ایرانی حتی از نظر نژادی و زبانی نیز متکثر است و بیشتر به جوهری معنایی و فرهنگی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ماند تا هویتی قبیله مدارانه که در سایر تمدنها شاهدش هستیم. قبایلی بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شمار از کوچگردانِ مهاجم، بومیانِ از یاد رفته، و مهاجمانِ خونریز در این سرزمین ماندگار شده و خود را ایرانی خوانده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند. و به همین دلیل هم ماهیت قبیله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای، زبانی و نژادی از دامن این هویت رخت بر بسته است. مانناها و لولولی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها و سومری‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها و ایلامیانِ قفقازی، مهاجمان سامی نژادِ آشوری و کلدانی و اکدی و بعدها عرب، مهاجرانِ آریاییِ هیتی و میتانی و ماد و پارس و پارت و سکا، غارتگرانِ مقدونی و یونانی و رومی، و ایلهای ترک و تاتار و مغول برای قرنهای متمادی به این سرزمین وارد شده، در آن رخت اقامت افکنده، و خود را ایرانی خوانده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند. آنچه که [[هویت ایرانی]] را بر می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌سازد، دستمایه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی خلاقیت و نبوغ مجموعه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی تمام این مهاجران و مهمانان و مهاجمان و غارتگران است. زرتشتی که کهنترین دینِ موفقِ یکتاپرست را بنیان نهاد، کوروشی که برای نخستین بار این سرزمین را یکپارچه ساخت، و داریوشی که نخستین برنامه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی دولتی فراگیر و زمان‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مند را با فراخنای چندین نسل تدوین کرد، جملگی به قبایل مهاجر آریایی تعلق داشتند. آنان که فلسفه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی ارسطویی و افلاطونی را به ایران زمین آوردند، اعضای باسوادترِ سپاهیان مقدونی بودند و مهاجرانی که از آسیای صغیر می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آمدند. فرزندان تموچینِ خونخوار بودند که سلطان محمدِ خدابنده شدند و پسر و نوه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی تیمورِ مهیب بودند که شاهرخِ هنرپرور و الغ بیکِ دانشمند از آب در آمدند. برای مدت زمانی بسیار طولانی، شاخه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های گوناگون سپید پوستان، زردپوستان و سیاه پوستان در این سرزمین در هم آمیخته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند، رخساره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایی چندان متنوع به دست آورده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند، و زبانهای تازی و ترکی و عبری و آشوری و گرجی و ارمنی را اختیار کرده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند، و همچنان ایرانی مانده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند. بدان دلیلِ ساده که ایرانی بودن ماهیتی فراتر از نژاد و زبان و رنگ داشته است. این امر تا به امروز نیز ادامه داشته است. چنان که بیشترِ ما ایران شناسان نامداری که فارسی آموخته و معمولا در ایران به زندگی پرداخته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند را ایرانی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دانیم، و تا پیش از عصر صفوی که اروپاییان در میان این “ایرانی شدگان” برجستگی یافتند، ایرانی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ شده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های هندی و روس و تاتار و چینی و مصری و سوری بسیاری داشتیم که گاه در تاریخ ایران زمین نیز نقشهایی برجسته ایفا کردند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
: &#039;&#039;&#039;چهارم&#039;&#039;&#039; آن که، امروزه این هویت درگیر بحران است. از یاد نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌برم برخوردی تفکر برانگیز را که در شهر کاتماندو با خانواده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای ایرانی داشتم. در بازار با دوستانی – یک اروپایی و یک ایرانی- گردش می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کردم که دست بر قضا هردو بور و سپیدرو بودند. بر در مغازه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای حرف زدن خانواده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای را شنیدم که فارسی حرف می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌زدند و ایرانی بودند و چون ما با دوست اروپایی مان به انگلیسی سخن می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گفتیم، به ایرانی بودن‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مان شک نکردند. همه با کمی آشفتگی وارد مغازه شدند و با فروشنده به جر و بحث پرداختند. از سر کنجکاوی وارد شدم و دیدم بر سر قیمت چیزی اختلاف دارند. فروشنده به سبکی که در میان مردم نپال مرسوم است و همانطور که از بسیاری از جهانگردان می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌پرسند، از آنها پرسید کجایی هستند، و مادر خانواده که به انگلیسی بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نقصی حرف می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌زد، با شرمساری و برافروختگی گفت:” نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خواهم بگویم” و چون اصرار فروشنده را شنید، ادامه داد: “از هیچ کجا می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آییم (I’m coming from nowhere)” و شروع کرد که از مغازه خارج شود. وقتی همانجا با کمی رنجش به فارسی از او پرسیدم: “چرا، مگر ایرانی بودن چه ایرادی دارد؟” یخها آب شد و خونگرمی معمول ایرانی جای برآشفتگی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اش را داد، و البته شرمی خفیف از این که هویتی با محتوای دوگانه را انکار کرده بود.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
: &#039;&#039;&#039;پنجمین&#039;&#039;&#039; نکته در مورد هویت ایرانی آن است که امروزه به امری دغدغه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌برانگیز و دشوار تبدیل شده است. تکه پاره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های ایران که به لطف بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کفایتی قاجارها از ایران کنده شده بود و به همت بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کفایتی جانشینانشان همچنان از ایران جدا ماند، می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کوشند تا خود را با واژگانی مانند تاجیکی، ترکمن، ارمنی، آذری، یا گرجی تعریف کنند، و شاید به همین دلیل، همگی هویتهایی کوچک و گم شده در میان تمدنهایی تنومندتر هستند، و کشورهایی فقیر و کم جمعیت در جهانی که در معادلاتش این دو صفت ننگ دانسته می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود. این که چرا ایرانیانِ گرجی، ارمنی، آذری، تاجیک، افغان، عرب و… ترجیح داده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند با قومیت خویش شناخته شوند و نه با هویتی ملی که کلیتی سترگ را می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌سازد، جای اندیشیدن دارد، اما به هرحال، این است آنچه که هست. و تنها این نیست. میلیونها نفر از ایرانیانی که به دلایل گوناگون از کشورمان کوچیده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند و در سرزمینهایی دیگر ساکن شده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند، یا فرزندانی دو رگه از خود به جای گذاشته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند، یا ایرانیانِ نوجوان و حتی میانسالی را پرورده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند که فارسی گفتن و خواندن نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دانند و در بهترین حالت خود را ایرانی تبار می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دانند، و نه ایرانی. اینها را در کنار این عارضه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی ننگ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آور بگذارید که شماری بسیار از ایرانیانِ مقیم خارج از کشور، از ارتباط و نشست و برخاست با سایر ایرانیان می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گریزند، در جوامع بیگانه خود را پاکستانی، روس، یا چیزی دیگر معرفی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنند، و این ننگ آشکارا به ایشان و کردارشان بر نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گردد، که نتیجه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی فرآیندی تاریخی و جامعه شناختی است که ایرانی بودن را به امری شرم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آور تبدیل کرده است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;&#039;نتیجه&#039;&#039;&#039; آن که، با وجود قدمت زیاد، مهمان پذیری چشمگیر، و تکثر و پویایی بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مانندِ این هویت، امروز ایرانی بودن یک امردغدغه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌زاست. امری تنش‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آفرین، پرسش برانگیز، و ابهام‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌انگیز، که می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تواند به بدبینی دیگران، جلب توجهشان، و حتی رفتار توهین‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آمیزشان منتهی شود. ایرانی ماندن، در شرایطی که ایرانی بودن چنین وضعی دارد، دشوار است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
===ایرانی شدن===&lt;br /&gt;
۳. آنگاه که ایرانی بودن مسئله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌زا، و ایرانی ماندن دشوار شود، امکانِ “ایرانی شدن” پیش می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آید. ایرانی شدن به معنای بازتعریف بنیادین چیزی است که هویت تاریخی و ملی ما را تشکیل می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دهد. هویتی که در حالت عادی در زمینه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی پایدار و تثبیت شده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی ایرانی بودن، مجالی برای طرح پرسش در موردش نیست، و در بافتِ تعصب‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آمیز ایرانی ماندن، چاره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای جز پیروی از تمام بخشها و عناصرش وجود ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمانی که مردمانی بیشتر و بیشتر، به این که فلان پدربزرگ یا مادربزرگشان روس یا اروپایی بوده تفاخر می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنند، و با تردیدی کمتر و کمتر از ادعای ایرانی ماندن دست می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کشند، این امکان فراهم می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود که چند گامی از خویشتن دورتر بایستیم، و بار دیگر بخشهای هویت خود را زیر و زبر کنیم. بختی که در این آشوب برای ما فراهم شده است، همان بلنداختریِ ناخواسته ایست که به تمام زادگانِ شرایطِ آشفته اهدا می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود. امکانِ محتمل و بزرگِ خرد شدن در زیر بار عار و شرم، که با حاشیه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای از بختِ بازتعریف کردنِ خویشتن همچون چیزی فرازین و برتر، درآمیخته است. همچون همواره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی تاریخ، اکثریتی رام و مطیع و تنبل که در این میانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی فربه و دست یافتنی اقامت می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنند، و در زیر وزن آشوب و شرم و عار هویتی که ابهام و آلودگی سنگینش کرده، فرسوده می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شوند. تا که شاید آن اندکی از رندان که حاشیه نشینی پیشه کرده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند، در آفرینش هویتی نو و بازتعریف خویشتن کامیاب شوند. این شاهکار تنها در آن هنگام به فرجام می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌رسد که بر بنیادی به استواری هزاره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایی که پشت سر ماست، تکیه کرده باشد. تنها در این هنگام است که امکانِ بهتر زیستن برای نسلهای بعدیِ ساکنان ایران زمین فراهم می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آید.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این رو، امروز، مسئله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی ما ایرانی شدن است. آن ایرانی بودنی که ما می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شناختیم، به گذشته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها تعلق داشته و همراهِ آن مرده است. ایرانی ماندنی که آرزوی بسیاری از ماست، به خاطر دگرگون شدن شرایط اجتماعی و تاریخی ما ناممکن شده است. مردمانی که به دروغ گفتن و ریا ورزیدن و هراس و پستی خو کرده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند، چگونه می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توانند سرافرازی اجدادخویش را به همان شکل تجربه کنند؟ و آنان که تن به ضرورتهایی فراتر از خواست خویش داده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند، چگونه می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توانند بار دیگر این تن را در جایگاهی ارجمند تصور نمایند؟ جامعه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای که انقلاب کرده، جنگی ویرانگر را پشت سر گذاشته، از نظر اقتصادی ورشکسته شده، نخبگانش را در امواجی پیاپی از مهاجرت از دست داده، و منابع طبیعی غنی خویش را به شکلی فاجعه بار نابود کرده، با چه دستمایه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تواند از ماندنِ در وضعیتی خوشایند، اما سپری شده سخن بگوید؟&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
واقعیت آن است که تفاخر به گذشتگان در این روزها سودی برایمان ندارد. آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت و مردمانی که تاریخ را با کردارهای بزرگ خویش آفریدند، به تاریخ پیوستند. امروز ماییم و آنچه که هستیم، و نه چیزی بیشتر. اما با این بخت که درباره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی خویش قاطعانه و بیرحمانه و راست‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بینانه داوری کنیم، تا که شاید از آنچه ناخوش می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌داریم پاک شویم و آنچه را آرزومندش هستیم، به دست آوریم، و آن هویتی است نو، یعنی ایرانی شدن.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
===چرا===&lt;br /&gt;
۴. اما چرا ایرانی شدن؟ در این روزگاری که همگان از دهکده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی کوچک جهانی حرف می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌زنند، در این موقعیتی که فضای روشنفکریِ طبق معمول پنجاه سال عقب مانده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی کشورمان هنوز با کلماتی مانند سوسیالیسم انترناسیونال و جهان وطنی دلخوش است، و در موقعیتی که غربیان تقریبا همه را متقاعد کرده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند که باید دیر یا زود به همراه پپسی و مک دونالد، از پرچم و هویتشان هم تغذیه کنیم، چرا به خودمان زحمت بدهیم؟ مگر در ماهواره و فیلم و شوها کم دیده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ایم که “اینطوری بیشتر خوش می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گذرد؟” مگر جوانانمان برای کمی تفریح به ترکیه و دوبی نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌روند؟ و مگر وقتی بر می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گردند از آرامش و شادمانی حاکم بر آن کشورها تعریف نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنند؟ چرا به این سرنوشتِ به ظاهر محتوم تن در ندهیم؟ مگر نه این که حالا حالاها نفتی هست و چندتایی درختِ قابل انداختن و جانورِ قابل شکار کردن و منابعی قابل واگذاری؟ برای نسلهای بعد هم که خدا بزرگ است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خواهم چند دلیل بیاورم، بر ترجیحِ راهِ دشوارِ ایرانی شدن، بر سایر راهها.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
====ایرانی شدن؛ یک ضرورت====&lt;br /&gt;
ایرانی شدن برای ما یک ضرورت است. چون ما شهروندان خوبی برای دهکده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی کوچک جهانی نخواهیم شد. ما به این زودی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها نخواهیم توانست خاطره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی شهرِ کهنسال و زیبایی که اجدادمان در آن سکونت داشتند را از یاد ببریم، و از این رو به این سادگی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها به دهکده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نشین شدن خو نخواهیم گرفت. به ایرانیانِ گریخته به فراسوی مرزهایمان گوش بدهید، تا بشنوید که پس از تعریف کردن از آزادی و نظم و ترتیب و خوبی و خوشیِ زندگی در فرنگ، دیر یا زود، از بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مایگی و سطحی بودنِ همه چیز می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گویند. ایرانی شدن برای ما یک ضرورت است، چون چیز دیگر شدن برایمان کم است، و بیشترِ ما هنوز آنقدر بدبخت و ناتوان نشده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ایم که این حقیقت را از یاد ببریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایرانی شدن برای ما یک ضرورت است، چون ما در نهایت بخت چندانی برای عضویتی تکه پاره در یک نظم نوین جهانی نداریم. نظم نوین جهانی، از پدیدار آمدنِ قطبهای قدرتی که بتوانند مانند چین به تهدیدی اقتصادی و فرهنگی تبدیل شود، جلوگیری می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند و چه بسا که اگر چین هم در اوج جنگ سرد رستاخیز خونین و نابخردانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اش را تجربه نکرده بود، به چندین کشورِ تکه پاره تبدیل می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====تا در پیکره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی نظم جهانی حل نشویم====&lt;br /&gt;
ساده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ترین راه برای جذب ما در آن دهکده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی کوچک، آن است که ادعا کنیم اصل و تباری “دهکده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای” داریم. راهِ میان بر در این مسیر، انکار هویت ملی خویش است، و چسبیدن به هویتی قومی که همه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی ایرانیان شکلی از آن را دارند. ما به عنوان فارس و عرب و بلوچ و کرد و آذری و لُر و لک و مازن و گیل و ارمن و گرج و تاجیک و افغان و عراقی و ترکمن- و در چند سال اخیر قطری و کویتی و دُبی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای! و اماراتی- می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توانیم به سادگی در پیکره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی نظم جهانی حل شویم. چنان که اسلواکها و چک‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها و مولداوی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها و اوکراینی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها چنین شدند. اما اینها همه شهروندانی درجه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی دوم، و از پشت کوه آمده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایی فقیر و ناچیز در زمینه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی بازی غول هایی تازه به دوران رسیده هستند. غولهایی که اتفاقا هویت قومی نوساخته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی خویش را با مهارت در هویت ملی کلانی ادغام کرده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند. آمریکایی که چینی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تبارها، اسپانیایی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تبارها، ایرانی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تبارها، و سایر مردم خویش را که نه تنها هویت قومی، که هویت ملی و فرهنگی متفاوتی هم دارند،- در یک ملیتِ نوپا متحد کرده است، بازیگر اصلی خواهد ماند، و چین و هندی که دارند همین کار را یاد می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گیرند، چرا که همچون ما از سابقه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی تاریخی درخشان و بنابراین بختی بلند برای پیروزی در این میدان برخوردارند. در این میان البته شکست خوردگان هم هستند، مانند روسیه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای که کوشید همین بازی را با قواعدی نادرست بازی کند و ناکام ماند، و ما کردها، آذری‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها، عربها، بلوچها، و فارسها در این میان نقشی نخواهیم داشت. چرا که جز براده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایی از هویت را در اختیار نداریم.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
====تا هویت زدوده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تر نشویم====&lt;br /&gt;
ایرانی شدن برای ما یک ضرورت است، چرا که بنا به تجربه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی تاریخی نشان داده شده که مردمِ ساکن ایران زمین، دیر یا زود به شکلی از وحدت ملی دست خواهند یافت، و اگر ما بنیان گذارانِ این نظم نو نباشیم، آیندگانی ناتوانتر و هویت زدوده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تر از ما به این کار سترگ دست خواهند یازید و دیرتر و کمتر و بدتر در نهایت به چیزی شبیه به هویتی فراگیر دست خواهند یافت. قلمروی جغرافیایی، بوم شناختی، و فرهنگی به نام ایران زمین وجود دارد که فلات ایران و حاشیه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی کوهستانی و جلگه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ اطرافش را در بر می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گیرد. این قلمرو هر از چندگاهی زیر فشار نیروهای بیرونی – معمولا هجوم اقوام کوچگردِ همسایه و به تازگی فرهنگ نیرومندِ مدرن،- به کشورهایی کوچکتر تجزیه می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود. مردمِ این قلمرو، از نظر فرهنگی و اقتصادی به هم وابسته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند، و بنابراین دیر یا زود، بار دیگر اقتدارِ پیوستن به یکدیگر را به تفاخرِ پوکِ تنها زیستن ترجیح می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دهند. تجربه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی تاریخی نشان داده که این نظم نو هرچه زودتر رخ دهد، و بیشتر در خاطره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی نظمهای موفقِ پیشین ریشه داشته باشد، کامیاب‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تر است. از این رو، ایرانی شدن یک ضرورت است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
====ایرانی شدن امری خواستنی است====&lt;br /&gt;
در عین حال، ایرانی شدن امری خواستنی است. چرا که خزانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای بسیار غنی برای برساختنِ هویتی نیرومند در این قلمرو فرو خفته است. ایرانی شدن امری خواستنی است، چون بیش از صد میلیون انسان، بیشترشان جوان و آبدیده در زمینه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی آشوب و زمانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی ناامنی، هستند که راه و رسمِ درآویختن با خطر را می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دانند و عمیقتر از خو گرفتگان به امنیتِ هنجارها، به پرسشهایی غایی اندیشیده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند. ایرانی شدن امری خواستنی است، چرا که شماری بسیار بسیار زیاد از مردمانِ نامدار و تاثیر گذارِ تاریخ، خود را ایرانی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دانسته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند، و اقتدار و نیروی هر هویت، در گروی شمار و کیفیت چهره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های درخشانی است که بدان منسوب هستند. از این روست تلاش جانانه و تا حدودی مضحک دولت ترکیه، تا مولانا جلال الدین “بلخی” و “نوروز” را– و گویا زرتشت را هم!- ترک‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تبار تلقی کند، و کوشش بیشتر مضحک تا جانانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی شهرهای حاشیه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی خلیج فارس، تا ابوریحان بیرونی و ابن سینا را “قطری” بدانند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما بدون نیاز به کوششهایی سرگرم کننده از این دست، می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توانیم به زنجیره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای بسیار درازپا از دانشمندان، جهانگشایان، پیامبران، فیلسوفان، شاعران، هنرمندان، قهرمانان و پهلوانان تکیه کنیم که به راستی خود را ایرانی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دانسته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند. کسانی که برای [[بقا]] و دوامِ همین ایران و فرهنگش سخت کوشیدند، و به همین دلیل نامدار شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایرانی شدن به این ترتیب، برای ما امری ضروری، ممکن، و مطلوب است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
===فرهنگ ایرانی هدیه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای به سایر تمدنها===&lt;br /&gt;
۵. هویتهای سترگ در شرایطی زاده می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شوند که ضرورتی ایجاب کند. «من»های نیرومندِ نوظهور، در شکاف تنشها و زیر بارِ تازیانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی حوادث می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بالند و رشد می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنند، و ما امروز در چنین موقعیتی هستیم. همچون همیشه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی تاریخ، هویت ایرانی یک جبرِ نژادی و زبانی و جغرافیایی، یا یک عارضه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی تاریخی گریزناپذیر نیست. هویت ایرانی بدان دلیل چنین مهمان پذیر و پویا و سرسخت و دیرپا و تنومند است، که در طول حیات پر فراز و نشیبش همواره یک انتخاب – و نه یک اجبار- بوده است. امروز، ما این بخت را داریم تا شکلی جدید از هویت ایرانی را تعریف کنیم، و به همراه آن، شکلی نو از «من بودن» و «من شدن» را. هویت ایرانی از آن رو انتخابی شایسته است، که راه را بر بازتعریف بنیادینِ مفهوم سوژه می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گشاید، و زایش پیکربندی تازه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای از سوژه را ممکن می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌سازد. در زمانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای که سوژه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی مدرن – با تمام غرورهای مصیبت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بار و خردورزی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های ستودنی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اش- به امری بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مایه و سطحی و مصرف‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌زده تبدیل شده است، شکلی از من، در این آشوب چشم به راهِ زاده شدن است، و این شاید در این برش از تاریخ، هدیه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای باشد که فرهنگ ایرانی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تواند به سایر تمدنها بدهد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اکنون، چارچوبی نظری باید، تا این منِ نوظهور را صورتبندی کند، و راهبردی عملیاتی تا زاده شدنش را ممکن سازد. همتی شاید که دگردیسی یافتن به این من‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های برتر را بخواهیم و بجوییم، و جسارتی که ابرانسان شدن را آماج کنیم، تا شاید از آنچه پست‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تر از انسان است برهیم. شرم و عار، موهبتی هستند، اگر جبرانشان به فراتر رفتن از خویشتن و خطر کردن در عرصه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایی بارآور منتهی شود. اینک این ما و این بخت ما و این دستمایه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی غنی و سرشار ما، و این همت و توانِ ما، و فرشگردی که زاییده نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود، مگر در ما، و ما، اگر که به راستی «من»ای نو پدیدار شود، که شایستگی آن را داشته باشد تا بگوید «ما، ایرانی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها».&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mehrdad.akhavan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%B4%D8%AF%D9%86&amp;diff=5654</id>
		<title>درباره‌ی ایرانی شدن</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%B4%D8%AF%D9%86&amp;diff=5654"/>
		<updated>2024-08-01T11:57:38Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mehrdad.akhavan: صفحه‌ای جدید حاوی «۱. ایرانی بودن و ایرانی ماندن، این روزها نقل محافل است و موضوع کشمکش. بسیار...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;۱. ایرانی بودن و ایرانی ماندن، این روزها نقل محافل است و موضوع [[کشمکش]]. بسیاری در دفاع از ایرانی بودن می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گویند و می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نویسند، و برخی از جبرِ ایرانی بودن می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نالند. سوگواری بابت آنچه زمانی ایرانیان بوده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند، با شرم از آنچه اکنون هستند، دست به دست هم داده است و آش درهم جوشی از هیجانهای گوناگون را بر سفره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی اندیشه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها نشانده است. آشی که خوردنش دهان سوز و نخوردنش گرسنه ماندن است. همچون همیشه، این بار نیز هیاهوی خشم و ترس، و جوششِ عشق و نفرت، راه را بر طرح پرسش اصلی بسته است. پرسشی که شاید به ایرانی بودن و ایرانی ماندن مربوط نباشد، که در قالب ایرانی شدن قابل صورتبندی باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲. درباره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی هویت ایرانی بسیار می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توان گفت و بسیار می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توان نوشت. چند چیز درباره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی آنچه هویت ایرانی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دانیم، مسلم است: نخست آن که تاریخی بسیار دیرپا دارد، و از نظر زمانی دیرپاترین هویت اجتماعیِ هنوز زنده است. هویتی که حدود دو هزاره از هویت اجتماعی چین و هند – با قدمت سترگ و غنای آشکارشان سالخورده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تر، و حدود سه هزاره از تمدن یونانی –رومی – با جذابیت امروزینش و ادعاهای گزافش- کهنسالتر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر آن که هویتی متکثر و پویا و دگرگون شونده است. عناصر زبانی سامی و آریایی، اساطیر شرقی و غربی، و نژادها و ادیان و فنون و سبکهای زندگی و معناهای گوناگونی که در سرزمینهای همسایه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی ایران زمین پدیدار شده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند، بی مقاومت و حتی با اشتیاق، توسط مردمان ساکن این سرزمین وامگیری شده، و چنان با نبوغ و زایندگی فرهنگی ساکنان این قلمرو درآمیخته است، که امروز جدا کردن و تفکیکشان کاری در عمل ناممکن است. چرا که نماد فروهر را هر متخصص تاریخی، ایرانی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌داند و دیکر رگ و ریشه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی نمادهای مصری‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اش را در این ترکیبِ به راستی ایرانی تشخیص نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دهد، و همچنین است رگه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های پرهیز بودایی که در عرفان ایرانی وجود دارد، و خودکامگی و اقتدار بی چون و چرای ایزدی یگانه که در ایران زمین زاییده شد، اما این صفات خویش را از مجرای مهمانان سامی خویش به دست آورد. امروز رمزگرایی مغانه را از آیینهای مخفی جاری در سراسر گیتی، و نگارگری چینی را از نوآوریهای مانویان نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توان تفکیک کرد، و این صفتِ دیگر هویت ایرانی است. ایران در پیوندگاه سرزمینهایی گوناگون قرار گرفته است، و فرهنگی را در دل خود پرورده است که به خاطر مهمان پذیری و قدرت جذبِ بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مانندش، در میان تمدنهای دیگر یگانه و استثنایی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سوم آن که هویت ایرانی حتی از نظر نژادی و زبانی نیز متکثر است و بیشتر به جوهری معنایی و فرهنگی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ماند تا هویتی قبیله مدارانه که در سایر تمدنها شاهدش هستیم. قبایلی بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شمار از کوچگردانِ مهاجم، بومیانِ از یاد رفته، و مهاجمانِ خونریز در این سرزمین ماندگار شده و خود را ایرانی خوانده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند. و به همین دلیل هم ماهیت قبیله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای، زبانی و نژادی از دامن این هویت رخت بر بسته است. مانناها و لولولی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها و سومری‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها و ایلامیانِ قفقازی، مهاجمان سامی نژادِ آشوری و کلدانی و اکدی و بعدها عرب، مهاجرانِ آریاییِ هیتی و میتانی و ماد و پارس و پارت و سکا، غارتگرانِ مقدونی و یونانی و رومی، و ایلهای ترک و تاتار و مغول برای قرنهای متمادی به این سرزمین وارد شده، در آن رخت اقامت افکنده، و خود را ایرانی خوانده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند. آنچه که هویت ایرانی را بر می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌سازد، دستمایه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی خلاقیت و نبوغ مجموعه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی تمام این مهاجران و مهمانان و مهاجمان و غارتگران است. زرتشتی که کهنترین دینِ موفقِ یکتاپرست را بنیان نهاد، کوروشی که برای نخستین بار این سرزمین را یکپارچه ساخت، و داریوشی که نخستین برنامه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی دولتی فراگیر و زمان‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مند را با فراخنای چندین نسل تدوین کرد، جملگی به قبایل مهاجر آریایی تعلق داشتند. آنان که فلسفه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی ارسطویی و افلاطونی را به ایران زمین آوردند، اعضای باسوادترِ سپاهیان مقدونی بودند و مهاجرانی که از آسیای صغیر می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آمدند. فرزندان تموچینِ خونخوار بودند که سلطان محمدِ خدابنده شدند و پسر و نوه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی تیمورِ مهیب بودند که شاهرخِ هنرپرور و الغ بیکِ دانشمند از آب در آمدند. برای مدت زمانی بسیار طولانی، شاخه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های گوناگون سپید پوستان، زردپوستان و سیاه پوستان در این سرزمین در هم آمیخته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند، رخساره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایی چندان متنوع به دست آورده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند، و زبانهای تازی و ترکی و عبری و آشوری و گرجی و ارمنی را اختیار کرده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند، و همچنان ایرانی مانده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند. بدان دلیلِ ساده که ایرانی بودن ماهیتی فراتر از نژاد و زبان و رنگ داشته است. این امر تا به امروز نیز ادامه داشته است. چنان که بیشترِ ما ایران شناسان نامداری که فارسی آموخته و معمولا در ایران به زندگی پرداخته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند را ایرانی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دانیم، و تا پیش از عصر صفوی که اروپاییان در میان این “ایرانی شدگان” برجستگی یافتند، ایرانی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ شده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های هندی و روس و تاتار و چینی و مصری و سوری بسیاری داشتیم که گاه در تاریخ ایران زمین نیز نقشهایی برجسته ایفا کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهارم آن که، امروزه این هویت درگیر بحران است. از یاد نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌برم برخوردی تفکر برانگیز را که در شهر کاتماندو با خانواده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای ایرانی داشتم. در بازار با دوستانی – یک اروپایی و یک ایرانی- گردش می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کردم که دست بر قضا هردو بور و سپیدرو بودند. بر در مغازه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای حرف زدن خانواده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای را شنیدم که فارسی حرف می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌زدند و ایرانی بودند و چون ما با دوست اروپایی مان به انگلیسی سخن می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گفتیم، به ایرانی بودن‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مان شک نکردند. همه با کمی آشفتگی وارد مغازه شدند و با فروشنده به جر و بحث پرداختند. از سر کنجکاوی وارد شدم و دیدم بر سر قیمت چیزی اختلاف دارند. فروشنده به سبکی که در میان مردم نپال مرسوم است و همانطور که از بسیاری از جهانگردان می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌پرسند، از آنها پرسید کجایی هستند، و مادر خانواده که به انگلیسی بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نقصی حرف می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌زد، با شرمساری و برافروختگی گفت:” نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خواهم بگویم” و چون اصرار فروشنده را شنید، ادامه داد: “از هیچ کجا می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آییم (I’m coming from nowhere)” و شروع کرد که از مغازه خارج شود. وقتی همانجا با کمی رنجش به فارسی از او پرسیدم: “چرا، مگر ایرانی بودن چه ایرادی دارد؟” یخها آب شد و خونگرمی معمول ایرانی جای برآشفتگی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اش را داد، و البته شرمی خفیف از این که هویتی با محتوای دوگانه را انکار کرده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پنجمین نکته در مورد هویت ایرانی آن است که امروزه به امری دغدغه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌برانگیز و دشوار تبدیل شده است. تکه پاره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های ایران که به لطف بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کفایتی قاجارها از ایران کنده شده بود و به همت بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کفایتی جانشینانشان همچنان از ایران جدا ماند، می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کوشند تا خود را با واژگانی مانند تاجیکی، ترکمن، ارمنی، آذری، یا گرجی تعریف کنند، و شاید به همین دلیل، همگی هویتهایی کوچک و گم شده در میان تمدنهایی تنومندتر هستند، و کشورهایی فقیر و کم جمعیت در جهانی که در معادلاتش این دو صفت ننگ دانسته می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود. این که چرا ایرانیانِ گرجی، ارمنی، آذری، تاجیک، افغان، عرب و… ترجیح داده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند با قومیت خویش شناخته شوند و نه با هویتی ملی که کلیتی سترگ را می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌سازد، جای اندیشیدن دارد، اما به هرحال، این است آنچه که هست. و تنها این نیست. میلیونها نفر از ایرانیانی که به دلایل گوناگون از کشورمان کوچیده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند و در سرزمینهایی دیگر ساکن شده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند، یا فرزندانی دو رگه از خود به جای گذاشته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند، یا ایرانیانِ نوجوان و حتی میانسالی را پرورده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند که فارسی گفتن و خواندن نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دانند و در بهترین حالت خود را ایرانی تبار می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دانند، و نه ایرانی. اینها را در کنار این عارضه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی ننگ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آور بگذارید که شماری بسیار از ایرانیانِ مقیم خارج از کشور، از ارتباط و نشست و برخاست با سایر ایرانیان می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گریزند، در جوامع بیگانه خود را پاکستانی، روس، یا چیزی دیگر معرفی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنند، و این ننگ آشکارا به ایشان و کردارشان بر نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گردد، که نتیجه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی فرآیندی تاریخی و جامعه شناختی است که ایرانی بودن را به امری شرم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آور تبدیل کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نتیجه آن که، با وجود قدمت زیاد، مهمان پذیری چشمگیر، و تکثر و پویایی بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مانندِ این هویت، امروز ایرانی بودن یک امردغدغه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌زاست. امری تنش‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آفرین، پرسش برانگیز، و ابهام‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌انگیز، که می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تواند به بدبینی دیگران، جلب توجهشان، و حتی رفتار توهین‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آمیزشان منتهی شود. ایرانی ماندن، در شرایطی که ایرانی بودن چنین وضعی دارد، دشوار است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳. آنگاه که ایرانی بودن مسئله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌زا، و ایرانی ماندن دشوار شود، امکانِ “ایرانی شدن” پیش می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آید. ایرانی شدن به معنای بازتعریف بنیادین چیزی است که هویت تاریخی و ملی ما را تشکیل می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دهد. هویتی که در حالت عادی در زمینه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی پایدار و تثبیت شده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی ایرانی بودن، مجالی برای طرح پرسش در موردش نیست، و در بافتِ تعصب‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آمیز ایرانی ماندن، چاره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای جز پیروی از تمام بخشها و عناصرش وجود ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمانی که مردمانی بیشتر و بیشتر، به این که فلان پدربزرگ یا مادربزرگشان روس یا اروپایی بوده تفاخر می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنند، و با تردیدی کمتر و کمتر از ادعای ایرانی ماندن دست می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کشند، این امکان فراهم می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود که چند گامی از خویشتن دورتر بایستیم، و بار دیگر بخشهای هویت خود را زیر و زبر کنیم. بختی که در این آشوب برای ما فراهم شده است، همان بلنداختریِ ناخواسته ایست که به تمام زادگانِ شرایطِ آشفته اهدا می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود. امکانِ محتمل و بزرگِ خرد شدن در زیر بار عار و شرم، که با حاشیه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای از بختِ بازتعریف کردنِ خویشتن همچون چیزی فرازین و برتر، درآمیخته است. همچون همواره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی تاریخ، اکثریتی رام و مطیع و تنبل که در این میانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی فربه و دست یافتنی اقامت می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنند، و در زیر وزن آشوب و شرم و عار هویتی که ابهام و آلودگی سنگینش کرده، فرسوده می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شوند. تا که شاید آن اندکی از رندان که حاشیه نشینی پیشه کرده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند، در آفرینش هویتی نو و بازتعریف خویشتن کامیاب شوند. این شاهکار تنها در آن هنگام به فرجام می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌رسد که بر بنیادی به استواری هزاره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایی که پشت سر ماست، تکیه کرده باشد. تنها در این هنگام است که امکانِ بهتر زیستن برای نسلهای بعدیِ ساکنان ایران زمین فراهم می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این رو، امروز، مسئله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی ما ایرانی شدن است. آن ایرانی بودنی که ما می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شناختیم، به گذشته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها تعلق داشته و همراهِ آن مرده است. ایرانی ماندنی که آرزوی بسیاری از ماست، به خاطر دگرگون شدن شرایط اجتماعی و تاریخی ما ناممکن شده است. مردمانی که به دروغ گفتن و ریا ورزیدن و هراس و پستی خو کرده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند، چگونه می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توانند سرافرازی اجدادخویش را به همان شکل تجربه کنند؟ و آنان که تن به ضرورتهایی فراتر از خواست خویش داده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند، چگونه می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توانند بار دیگر این تن را در جایگاهی ارجمند تصور نمایند؟ جامعه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای که انقلاب کرده، جنگی ویرانگر را پشت سر گذاشته، از نظر اقتصادی ورشکسته شده، نخبگانش را در امواجی پیاپی از مهاجرت از دست داده، و منابع طبیعی غنی خویش را به شکلی فاجعه بار نابود کرده، با چه دستمایه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تواند از ماندنِ در وضعیتی خوشایند، اما سپری شده سخن بگوید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
واقعیت آن است که تفاخر به گذشتگان در این روزها سودی برایمان ندارد. آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت و مردمانی که تاریخ را با کردارهای بزرگ خویش آفریدند، به تاریخ پیوستند. امروز ماییم و آنچه که هستیم، و نه چیزی بیشتر. اما با این بخت که درباره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی خویش قاطعانه و بیرحمانه و راست‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بینانه داوری کنیم، تا که شاید از آنچه ناخوش می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌داریم پاک شویم و آنچه را آرزومندش هستیم، به دست آوریم، و آن هویتی است نو، یعنی ایرانی شدن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴. اما چرا ایرانی شدن؟ در این روزگاری که همگان از دهکده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی کوچک جهانی حرف می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌زنند، در این موقعیتی که فضای روشنفکریِ طبق معمول پنجاه سال عقب مانده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی کشورمان هنوز با کلماتی مانند سوسیالیسم انترناسیونال و جهان وطنی دلخوش است، و در موقعیتی که غربیان تقریبا همه را متقاعد کرده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند که باید دیر یا زود به همراه پپسی و مک دونالد، از پرچم و هویتشان هم تغذیه کنیم، چرا به خودمان زحمت بدهیم؟ مگر در ماهواره و فیلم و شوها کم دیده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ایم که “اینطوری بیشتر خوش می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گذرد؟” مگر جوانانمان برای کمی تفریح به ترکیه و دوبی نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌روند؟ و مگر وقتی بر می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گردند از آرامش و شادمانی حاکم بر آن کشورها تعریف نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنند؟ چرا به این سرنوشتِ به ظاهر محتوم تن در ندهیم؟ مگر نه این که حالا حالاها نفتی هست و چندتایی درختِ قابل انداختن و جانورِ قابل شکار کردن و منابعی قابل واگذاری؟ برای نسلهای بعد هم که خدا بزرگ است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خواهم چند دلیل بیاورم، بر ترجیحِ راهِ دشوارِ ایرانی شدن، بر سایر راهها.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایرانی شدن برای ما یک ضرورت است. چون ما شهروندان خوبی برای دهکده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی کوچک جهانی نخواهیم شد. ما به این زودی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها نخواهیم توانست خاطره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی شهرِ کهنسال و زیبایی که اجدادمان در آن سکونت داشتند را از یاد ببریم، و از این رو به این سادگی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها به دهکده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نشین شدن خو نخواهیم گرفت. به ایرانیانِ گریخته به فراسوی مرزهایمان گوش بدهید، تا بشنوید که پس از تعریف کردن از آزادی و نظم و ترتیب و خوبی و خوشیِ زندگی در فرنگ، دیر یا زود، از بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مایگی و سطحی بودنِ همه چیز می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گویند. ایرانی شدن برای ما یک ضرورت است، چون چیز دیگر شدن برایمان کم است، و بیشترِ ما هنوز آنقدر بدبخت و ناتوان نشده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ایم که این حقیقت را از یاد ببریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایرانی شدن برای ما یک ضرورت است، چون ما در نهایت بخت چندانی برای عضویتی تکه پاره در یک نظم نوین جهانی نداریم. نظم نوین جهانی، از پدیدار آمدنِ قطبهای قدرتی که بتوانند مانند چین به تهدیدی اقتصادی و فرهنگی تبدیل شود، جلوگیری می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند و چه بسا که اگر چین هم در اوج جنگ سرد رستاخیز خونین و نابخردانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اش را تجربه نکرده بود، به چندین کشورِ تکه پاره تبدیل می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ترین راه برای جذب ما در آن دهکده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی کوچک، آن است که ادعا کنیم اصل و تباری “دهکده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای” داریم. راهِ میان بر در این مسیر، انکار هویت ملی خویش است، و چسبیدن به هویتی قومی که همه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی ایرانیان شکلی از آن را دارند. ما به عنوان فارس و عرب و بلوچ و کرد و آذری و لُر و لک و مازن و گیل و ارمن و گرج و تاجیک و افغان و عراقی و ترکمن- و در چند سال اخیر قطری و کویتی و دُبی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای! و اماراتی- می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توانیم به سادگی در پیکره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی نظم جهانی حل شویم. چنان که اسلواکها و چک‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها و مولداوی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها و اوکراینی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها چنین شدند. اما اینها همه شهروندانی درجه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی دوم، و از پشت کوه آمده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایی فقیر و ناچیز در زمینه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی بازی غولهایی تازه به دوران رسیده هستند. غولهایی که اتفاقا هویت قومی نوساخته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی خویش را با مهارت در هویت ملی کلانی ادغام کرده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند. آمریکایی که چینی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تبارها، اسپانیایی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تبارها، ایرانی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تبارها، و سایر مردم خویش را که نه تنها هویت قومی، که هویت ملی و فرهنگی متفاوتی هم دارند،- در یک ملیتِ نوپا متحد کرده است، بازیگر اصلی خواهد ماند، و چین و هندی که دارند همین کار را یاد می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گیرند، چرا که همچون ما از سابقه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی تاریخی درخشان و بنابراین بختی بلند برای پیروزی در این میدان برخوردارند. در این میان البته شکست خوردگان هم هستند، مانند روسیه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای که کوشید همین بازی را با قواعدی نادرست بازی کند و ناکام ماند، و ما کردها، آذری‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها، عربها، بلوچها، و فارسها در این میان نقشی نخواهیم داشت. چرا که جز براده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایی از هویت را در اختیار نداریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایرانی شدن برای ما یک ضرورت است، چرا که بنا به تجربه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی تاریخی نشان داده شده که مردمِ ساکن ایران زمین، دیر یا زود به شکلی از وحدت ملی دست خواهند یافت، و اگر ما بنیان گذارانِ این نظم نو نباشیم، آیندگانی ناتوانتر و هویت زدوده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تر از ما به این کار سترگ دست خواهند یازید و دیرتر و کمتر و بدتر در نهایت به چیزی شبیه به هویتی فراگیر دست خواهند یافت. قلمروی جغرافیایی، بوم شناختی، و فرهنگی به نام ایران زمین وجود دارد که فلات ایران و حاشیه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی کوهستانی و جلگه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ اطرافش را در بر می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گیرد. این قلمرو هر از چندگاهی زیر فشار نیروهای بیرونی – معمولا هجوم اقوام کوچگردِ همسایه و به تازگی فرهنگ نیرومندِ مدرن،- به کشورهایی کوچکتر تجزیه می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود. مردمِ این قلمرو، از نظر فرهنگی و اقتصادی به هم وابسته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند، و بنابراین دیر یا زود، بار دیگر اقتدارِ پیوستن به یکدیگر را به تفاخرِ پوکِ تنها زیستن ترجیح می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دهند. تجربه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی تاریخی نشان داده که این نظم نو هرچه زودتر رخ دهد، و بیشتر در خاطره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی نظمهای موفقِ پیشین ریشه داشته باشد، کامیاب‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تر است. از این رو، ایرانی شدن یک ضرورت است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عین حال، ایرانی شدن امری خواستنی است. چرا که خزانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای بسیار غنی برای برساختنِ هویتی نیرومند در این قلمرو فرو خفته است. ایرانی شدن امری خواستنی است، چون بیش از صد میلیون انسان، بیشترشان جوان و آبدیده در زمینه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی آشوب و زمانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی ناامنی، هستند که راه و رسمِ درآویختن با خطر را می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دانند و عمیقتر از خو گرفتگان به امنیتِ هنجارها، به پرسشهایی غایی اندیشیده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند. ایرانی شدن امری خواستنی است، چرا که شماری بسیار بسیار زیاد از مردمانِ نامدار و تاثیر گذارِ تاریخ، خود را ایرانی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دانسته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند، و اقتدار و نیروی هر هویت، در گروی شمار و کیفیت چهره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های درخشانی است که بدان منسوب هستند. از این روست تلاش جانانه و تا حدودی مضحک دولت ترکیه، تا مولانا جلال الدین “بلخی” و “نوروز” را– و گویا زرتشت را هم!- ترک‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تبار تلقی کند، و کوشش بیشتر مضحک تا جانانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی شهرهای حاشیه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی خلیج فارس، تا ابوریحان بیرونی و ابن سینا را “قطری” بدانند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما بدون نیاز به کوششهایی سرگرم کننده از این دست، می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توانیم به زنجیره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای بسیار درازپا از دانشمندان، جهانگشایان، پیامبران، فیلسوفان، شاعران، هنرمندان، قهرمانان و پهلوانان تکیه کنیم که به راستی خود را ایرانی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دانسته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند. کسانی که برای بقا و دوامِ همین ایران و فرهنگش سخت کوشیدند، و به همین دلیل نامدار شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایرانی شدن به این ترتیب، برای ما امری ضروری، ممکن، و مطلوب است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵. هویتهای سترگ در شرایطی زاده می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شوند که ضرورتی ایجاب کند. «من»های نیرومندِ نوظهور، در شکاف تنشها و زیر بارِ تازیانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی حوادث می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بالند و رشد می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنند، و ما امروز در چنین موقعیتی هستیم. همچون همیشه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی تاریخ، هویت ایرانی یک جبرِ نژادی و زبانی و جغرافیایی، یا یک عارضه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی تاریخی گریزناپذیر نیست. هویت ایرانی بدان دلیل چنین مهمان پذیر و پویا و سرسخت و دیرپا و تنومند است، که در طول حیات پر فراز و نشیبش همواره یک انتخاب – و نه یک اجبار- بوده است. امروز، ما این بخت را داریم تا شکلی جدید از هویت ایرانی را تعریف کنیم، و به همراه آن، شکلی نو از «من بودن» و «من شدن» را. هویت ایرانی از آن رو انتخابی شایسته است، که راه را بر بازتعریف بنیادینِ مفهوم سوژه می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گشاید، و زایش پیکربندی تازه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای از سوژه را ممکن می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌سازد. در زمانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای که سوژه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی مدرن – با تمام غرورهای مصیبت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بار و خردورزی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های ستودنی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اش- به امری بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مایه و سطحی و مصرف‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌زده تبدیل شده است، شکلی از من، در این آشوب چشم به راهِ زاده شدن است، و این شاید در این برش از تاریخ، هدیه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای باشد که فرهنگ ایرانی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تواند به سایر تمدنها بدهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اکنون، چارچوبی نظری باید، تا این منِ نوظهور را صورتبندی کند، و راهبردی عملیاتی تا زاده شدنش را ممکن سازد. همتی شاید که دگردیسی یافتن به این من‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های برتر را بخواهیم و بجوییم، و جسارتی که ابرانسان شدن را آماج کنیم، تا شاید از آنچه پست‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تر از انسان است برهیم. شرم و عار، موهبتی هستند، اگر جبرانشان به فراتر رفتن از خویشتن و خطر کردن در عرصه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایی بارآور منتهی شود. اینک این ما و این بخت ما و این دستمایه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی غنی و سرشار ما، و این همت و توانِ ما، و فرشگردی که زاییده نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود، مگر در ما، و ما، اگر که به راستی «من»ای نو پدیدار شود، که شایستگی آن را داشته باشد تا بگوید «ما، ایرانی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها».&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mehrdad.akhavan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D9%BE%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86&amp;diff=5653</id>
		<title>درباره‌ی پیمان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D9%BE%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86&amp;diff=5653"/>
		<updated>2024-08-01T11:46:24Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mehrdad.akhavan: /* تداوم پایبندی به عهد و پیمان */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;فصلی از کتاب خرد نامه: [[جلد نخست: نوشتارهایی درباره‌ی نظریه‌ی زروان و هویت ایرانی]]&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
اوشان پشت پیمان اود راستیه اود اِیوین نیست اود زینهار نی داریند اود پَد پشت کونیند اَبَرنی ایستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان را عهد، پیمان و راستی و آیین نیست و زنهار ندارند و به عهدی که کنند، نایستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زند بهمن یسن، فصل ۴ بند ۱۱.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
===پیشینه===&lt;br /&gt;
۱. مهرپرستان بودند، یا آن انجمن مرموز مغان؟ یا شاید هم بسیار پیش از آنها، در میان شمن‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایی که در میان قبایل گسترده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ در ایرانویجِ اساطیری می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌زیستند، این داستان آغاز شد، یا شاید هم در میان کاهنان بلند پایه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی معابد شاخدار عیلامی که سر خویش را می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تراشیدند و رداهایی سپید می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌پوشیدند. به راستی، نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دانیم نخستین کسانی که این موضوع را همچون روش مورد استفاده قرار دادند چه کسانی بودند. نخستین کسانی که عهد و پیمان را نه امری دوستانه و صمیمانه، و نه امری خصوصی، بلکه امری گروهی و اجتماعی، اما نه عمومی به معنای حقوقی کلمه، دانستند. آنان که برای اولین بار، به کاربرد پیمان بستن در شرایطی جز تبادل کالا و فعالیت اقتصادی پی بردند، و دریافتند که شکلی پنهانی، مرموز، و معنادار و معناساز از عهد و پیمان وجود دارد که می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تواند در عرصه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایی فراتر از پیمان های میان دو تاجر و دو امیر و دو وزیر، جریان یابد. آنان که کارآیی پیمان را برای تضمین تداوم نظمها، و ایجاد هویت دریافتند، و پیوند ناگسستنی پیمان و قدرت را فهمیدند و بپرداختند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخستین کسان را نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شناسیم، اما تصویری محو و تار از پیشاهنگان در دست داریم. می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دانیم که نیاکان ایرانیانی که به فلات ایران کوچیدند، ایزدی نیرومند و جنگاور داشتند به نام [[مهر]]، که پیش و بیش از آن که نماینده خورشید و پیروزی در نبرد باشد، ضامن و نگهبان عهدها و پیمان هایی بود که در میان آدمیان جاری می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شد. عهدهایی که لزوما ماهیتی اقتصادی یا سیاسی نداشتند، که برعکس، معمولا به اموری هویت مدارانه مربوط بودند. به این ترتیب بود که پرستندگان مهر، خود در [[سلسله مراتب]] مخفی و رازآمیز خویش درجه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها و مرتبه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایی گوناگون از عهد و پیمان را پدید می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آوردند، و جایگاه خویش و دیگری را در این زمینه [[رمزگذاری]]، و سازماندهی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کردند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مهرپرستی===&lt;br /&gt;
مهرپرستان بودند که مفهوم پیمان را به تمام عرصه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های معنایی فرهنگ کهن ایرانی تعمیم دادند. مغانی که گویا در ابتدای کار اتحادیه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای از مبلغان دینی و شبکه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی پویا و سیال و متحرک از موبدان مهر پرست (در شرق ایران زمین) و زروانی (در غرب این منطقه) بودند، به تدریج به دو شاخه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی متمایز تقسیم شدند. گروهی از ایشان که شاگردان زرتشت بودند، پرستش اهورامزدا و یکتاپرستی سختگیرانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی او را برگرفتند و گروهی دیگر که تا پایان عصر ساسانی در گوشه و کنار بسیار بودند، همچنان به چند خدایی کهن آریاییان که مهر و زروان را در کنار یا حتی برتر از اهورامزدا قرار می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌داد، پایبند ماندند. این گروه ها، چنان که شواهد تاریخی نشان می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دهد، در اتحاد و همیاری و همزیستی نزدیکی با هم به سر می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بردند. کوروش بزرگ که هنگام مراسم تدفینش به رسم مهرپرستان اسب قربانی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کردند، دودمانی را بنیان نهاد که نام اهورامزدا در تمام کتیبه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایش وجود داشت، و آیین زرتشتی در عصر اشکانیانی ایران زمین را تسخیر کرد که خود مهرپرست بودند و نام مهرداد در میان شاهانشان از بیشترین فراوانی را داشت. این همیاری و همزیستی همچنان ادامه داشت، تا زمانی که زرتشتیگری ایرانی در مقام مقابله با تعصب مسیحی – که در دست امپراتوران روم کاربردی سیاسی یافته بود،- به قشری‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گری و تعصب گرایید، و این نشانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی زوال و انحطاطش بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این مغان مرموز و مهرپرستان باستانی بودند که در همیاری و همکاری با سایر شاخه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های اندیشه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی دینی ایرانی – مفهوم پیمان را در مرکز جهان بینی مردمان این سرزمین جای دادند. زرتشت که خود نماینده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای از همین گروه بود، عهد و پیمانِ میان آدمیان و اهورامزدا را محور ایمان در دین خویش دانست، و نخستین – و گویا واپسین- دین یکتاپرستانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای را پدید آورد که در آن بر [[اختیار]] و حق انتخاب انسان به اندازه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی شکوه و عظمت خدای یگانه تاکید می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شد. تاریخ در نگاه زرتشتی داستانی بود که عهد و پیمان اهریمن و اهورامزدا در روز ازل ساختارش را رقم زده بود، و نبردی بود که با هم پیمان شدنِ آدمیان با هورمزد و امشاسپندان به سرانجامی خوش ختم می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شد. به همین ترتیب، مهر که در آیین دیرینه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی آریاییان ایزدی برجسته و در نگاه زرتشتی فرشته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای برگزیده بود، به عنوان نماینده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی عهد و پیمان در این نگرش جایگاهی مرکزی یافت.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
===رمزگذاری مهر===&lt;br /&gt;
به این ترتیب بود که نمادهای وابسته به مهر و پیمان زیربنای مفاهیم و رمزگانی را برساخت که قدرت و فرهمندی را رمزگذاری و نمایندگی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کردند. آیین مهرپرستانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی پیمان بستن، که با “دست دادن”، یعنی فشردن دست راست هم پیمان با دست راست خویش [[رمزگذاری]] می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شد، به صورت نماد جهانی دوستی و هم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌عهدی در آمد. حلقه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای که نماد اتصال و پیوند بود و پیمان و عهد را نمایندگی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کرد، از سویی در قالب انگشتر نامزدی به نمادی جهانگیر تبدیل شد، و از سوی دیگر در قالب حلقه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای نورانی که بین خداوند و شاهنشاه رد و بدل می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شد، دلالتی سیاسی یافت و به عنوان نماد فرهمندی و برخورداری شاه از خوَرنَه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی ایزدی – که ضامن مشروعیتش بود- تثبیت شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از سوی دیگر، دست که علامت پیمان بستن بود، از سوی دیگر مفهومی برابر با “قدرت” یافت. در زبان فارسی، همان طور که دست در عبارت هایی مانند دستگیر و همدست و دستگیری کردن این دلالت را حفظ کرد، در قالب نماد دستار – که معمولا – مثلا در نقش رستم- در کنار همان حلقه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی پیمان بازنموده می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شد، با رمزگان نشان دهنده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی فرهمندی پیوند یافت. به همین شکل، مفهوم مهر در سراسر تاریخ حدود سه هزار ساله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی زبان فارسی، مفهوم دوستی، یاریگری، و هم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌پیمانی را حفظ کرد، و مهربانی – که در ابتدا لقب موبدان مهر و نگهبانان پیمانها بود،- دلالتی عاطفی و عمومی یافت. پیوند زن و مرد با تعیین مهریه و “مهر کردن” –اصطلاحی که از زمان ساسانی تا به حال باقی مانده است،- رسمیت می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌یافت، و تعبیری کاملا مهرپرستانه مانند “دست در دست هم دهیم به مهر/ میهن خویش را کنیم آباد” – که پاره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی نخست آن نمادی از مراسم مهرپرستان است،- در ذهن همه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی ما مفهومی آشنا و روشن را متبلور می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌سازد. دور نیست اگر بگوییم که مفهوم عهد و پیمان، به همراه نمادهای دینی مربوط به ایزد نگهبان آن، و چارچوبهای سازمان یافتگی اجتماعی بر آمده از آن، در سراسر تاریخ ایران زمین یکی از ارکان مهم پیوستگی فرهنگی بوده است، و در میان منشها و نمادهای فراوانی که از ایران زمین به سایر تمدنها صادر شده و جهانگیر شده است، جایگاهی مرکزی را اشغال نموده است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
===تداوم پایبندی به عهد و پیمان===&lt;br /&gt;
۲. تاریخ ایران زمین فراز و نشیب بسیار داشته است و این از سرزمینی چنین پهناور، با مردمی چنین گونه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گون، با تاریخی چنین طولانی و جغرافیایی چنین میانین و “سرِ راه” هیچ عجیب نیست. از این روست که عهد و پیمان و دلالتهای رسمی آن نیز در این دوران طولانی قبض و بسط هایی فراوان را از سر گذرانده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید نخستین کسی که – تا حدودی با چارچوبی مهری- از عهد و پیمان در راستای اقتدار سیاسی بهره برد، [[کوروش]] بوده باشد. او نخستین شاه در جهان باستان است که پادشاهان مغلوب را بدون ناقص و علیل کردن، در شرایطی محترمانه و آسوده زنده می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گذاشت، و اقوام مغلوب را بدون سختگیری و تحمیل سرکوبی نظامی یا اقتصادی، از راه جلب رضایت و هم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌عهدی مطیع خویش می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ساخت. رفتار کوروش با شاهان مغلوب و سیاست عمومی هخامنشیان که به طرزی بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌سابقه آزاد اندیشانه و روادارانه بود، تنها در شرایطی ممکن می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شد قول و قرارهایی در میان این حاکمان و محکومان و مغلوبانشان برقرار شده باشد، و چارچوبی محکم و استوار از قواعد و رمزگانِ حاکم بر این عهد و پیمانها حاکم باشد. اقتدار نظامی و شکوه سیاسی هخامنشیان، از آن رو در این مدتِ طولانی دو و نیم قرنی تقریبا بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌معارض باقی ماند، که در کل مواردی بسیار اندک و انگشت شمار برای بسیج نظامی و سرکوب سیاسی شورشیان و متمردان پیش می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آمد. شمار شورشها و دامنه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی قیام هایی که در زمان هخامنشیان در قلمرو بسیار گسترده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی ایشان پدید آمد، اگر با موارد مشابه در امپراتوریهایی مانند روم، عثمانی، مینگ، مغول، و عباسی مقایسه شود، کارآیی خیره کننده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی این سیاست را نشان می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دهد. تمام اینها در نهایت بدان معناست که چارچوبی مشخص و روشن برای قول و قرار گذاشتن و عهد و پیمان بستن در آن هنگام وجود داشته است، و به گمان من اصولا این چارچوب توسط خودِ هخامنشیان و بر اساس الگوی پیشینیان عیلامی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شان به وجود آمده است. چون تا پیش از ظهور ایشان الگویی مشابه را نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بینیم. حدس من آن است که دلیلِ فراگیر شدنِ عناصر فرهنگی و منشهای مربوط به عهد و پیمان در جهان، و یکسان نمودنِ نمادها و رمزگانِ مربوط به این ماجرا هم دقیقا به همین دلیل است. چون در زمانی دوردست، برای مدتی به درازای بیش از دو قرن، همین الگوی ایرانی بود که برای نخستین بار پیمان بستن را در سطحی جهانی سازماندهی کرد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
====عهد شکنی؛ نشانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی آشوب اجتماعی====&lt;br /&gt;
عهد شکنی قدرتمندان و پایبند نبودن به پیمانها در میان مردمان، از آن هنگام به بعد نماد و نشانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی آشوب اجتماعی قلمداد می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود. تمام پیشگویی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های آخرالزمانی از روزگاری که محکمترین عهد و پیمانها – یعنی عهدهای خانوادگی- گسسته می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شوند، سخن گفته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند، و انقلابیونی که خود را نماینده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی عصری نو و جهانی تازه معرفی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کردند، بر دگردیسی بنیادین عهدها و پیمانها در زمانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی خویش اصرار داشته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند. در این میان البته باید از مسیح نام برد، که می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گفت برای فاصله انداختن میان پدران و پسران و زنان و شوهران آمده است، و مزدک که به همین ترتیب عهد و پیمان فرد با خانواده و طبقه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی اجتماعی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اش را آماج نوسازی قرار داده بود.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
====پایبندی به عهد و پیمان، ضمانت شکوفایی اقتصادی====&lt;br /&gt;
با این وجود، در زیربنای این آشوبها و اغتشاش ها، همچنان تقدس پیمان و اهمیت عهد باقی بود. اینها شالوده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی نظام اجتماعی ایران زمین -–و سایر نظامهای اجتماعی را نیز- بر می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ساختند. در سرزمینی پهناور مانند ایران، که نژادها، زبان ها، ادیان، و اقوام گوناگون به هم آمیخته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند، چه چیزی جز یک عهد و پیمان مشترک می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توانست در زمانی به این درازی هویتی جمعی و مفهومی عینی از “ایرانی بودن” را پشتیبانی کند؟ در سرزمینی که از دیرباز محل گذر کاروان های تجاری بوده و بازرگانی در گنار کشاورزی مهمترین روش تولید اقتصادی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اش تلقی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شده است، و در گستره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای که مهمترین‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ راه های تجاری زمینی و دریایی از ابتدای تاریخ تمدن تا به حال از درون حوزه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی نفوذ آن عبور می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کرده است، چه اصلی جز پایبندی به عهد و پیمان ها وجود داشته که می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توانسته نظم ترابری‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها و تبادل‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها و قاعده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مندی شکوفایی اقتصادی را تضمین کند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این روست که در یکی از تاریک‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ترین مقاطع تاریخ ایران، در قرن هشتم هجری، یعنی کوتاه زمانی که مغولان به ایران زمین حمله کرده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند و بخش عمده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی این سرزمین را از جمعیت خالی کرده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند، و در هنگامه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای که تیمور لنگ بر پا کرده و غارتگری و کشتارهایی نو را آغاز کرده است، می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بینیم که شاهان ایرانی آل کرت که بر هرات و افغانستان حکومت داشتند، بدان دلیل که شاهزاده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای فراری را در قلمرو خود امان داده و بعد به او خیانت کرده و به قتلش رسانده بودند، نفرین شده و نامشروع پنداشته می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شدند. اندک زمانی بعد، وقتی یکی از مدعیان سلطنت و نوادگان تیمور به نام سلطان حسین میرزا، بعد از شکست خوردن از رقیبانش به سلیمان شاه –عموی تیمور- پناه برد و بنا بر عهد او تسلیم شد، سلیمان شاه بنا به دستور شاهرخ پسر و جانشین تیمور، او را به دربار شاهرخ فرستاد، و وقتی دید شاهرخ او را به قتل رساند و به این ترتیب عهد و پیمان خودش را با وی نادیده گرفت، سر به شورش برداشت. و این چقدر با روایتی که هرودوت از سرداری هخامنشی به نام بغ بخش (بَغَه بوخشَه یا به یونانی مگابوسوس) حکایت می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند شباهت دارد، که فرعون شورشی مصر را شکست داد و با عهد و امان نامه وادار به تسلیمش کرد، اما وقتی به شوش گسیلش داشت، او را به جرم کشتن عموی شاه اعدام کردند، و در نتیجه بغ بخش که به خاطر شکسته شدن عهدش بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آبرو شده بود، به روایت هرودوت سر به عصیان برداشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینها همه نشانگر آن است که در سراسر تاریخ ایران زمین – از درخشان ترین‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌لحظاتش در عصر هخامنشی، تا نشیب آشفتگی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اش در عصر ایلخانی- الگویی مشابه و مشترک از پایبندی به قول و قرارها و عهد و پیمانها وجود داشته، و این همان است که مرده ریگ سنتی بسیار کهن، بسیار ریشه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دار، و بسیار اثرگذار بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سنتی که هرگاه در قالبی گسترده و فراگیر احیا شده، به پیدایش هویتی ملی و نیرومند منتهی شده است، و هرگاه – در گذشته- به دلیل هجوم اقوام غارتگر یا –به تازگی- به خاطر بحرانهای فرهنگی دستخوش اغتشاش و اختلال شده، چند دستگی و واگرایی و ناتوانی و کشمکش اقوام و ادیان و فرقه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها و زبانها را در سرزمین‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مان رقم زده است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
===پیمان، ستون فقرات روابط اجتماعی===&lt;br /&gt;
۳. بر این مبناست که پیمان از دیرباز در ایران زمین عنصری مرکزی و کلیدی بوده است. ستون فقرات روابط اجتماعی، اندرکنش میان خانواده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها و قبایل، و کردار میان افراد بر اساس عهد و پیمانهایی شکل می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گرفته که در سطوح گوناگونی از رسمیت وضع شده و با پشتوانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی درجه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایی متفاوت از اقتدار سیاسی و دولتی تضمین می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گشته است. در این زمینه است که عهد و پیمان به امری اساطیری تبدیل شده است. خویشکاری آدمیان و مرکزی که بند ناف اتصالشان به هستی زنده و پویایی پیرامونشان است، بر اساس عهد و پیمانی تعریف می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شده که با ایزد یکتا بسته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند، و این همان است که در روایت اسلامی به عهد الست تعبیر شد. اصولا این برداشت که خداوند در روز ازل از آدم و – در روایت صوفیانه و ایرانی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اش از تمام آدمیان- پرسیده که الستُ برَبِکُم؟ و بر اساس پاسخ مثبت ایشان رابطه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی ایشان با جهان خلقت تعریف شده، برداشتی زرتشتی است که بر اراده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی بنیادین انسانی – به موازات و نه و در طولِ – اراده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی ایزدی دلالت دارد و رابطه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی این دو را همچون اندرکنش دو موجود مختار و تقریبا همتا تفسیر می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند، نه چنان که در برداشتی یهودی از خداوندِ قادر و خشم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آور داریم، همچون رابطه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی برده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای با اربابش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این روست که پیمان همواره و از ابتدا با خویشکاری آدمیان و از این رو با مرکز داشتن یا نداشتن ایشان مربوط بوده است. نخستین اصل آیین عیاری و فرقه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی فتوت، عهد نگهداشتن بود. و این مکتب در قرون نخستین اسلامی شکلی نوبنیاد از مرکزدار شدنِ ایرانیان بود که اساس آن بر شکلی عامیانه و عمومی شده از مهرپرستی طرحریزی شده بود. سایر اشکال بازتعریف مرکز در اغتشاش اجتماعی دو قرنِ پس از ظهور اسلام و انقراض ساسانیان نیز به همین ترتیب مفهوم پیمان و عهد را در کانون نگاه خود نگه می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌داشت، و بعدها نیز که مغولان و ترکان بر ایران زمین تاختند و بار دیگر آشوبی برخاست، شکلی عرفانی از همین پیمان بود که در مرکز برداشتهای صوفیانه برنشست و الگویی تازه از مرکزسازی برای سوژه را ممکن ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همین گیر و دار، یعنی از عصر اسلام به بعد بود که پیمان و عهد با عناصری مردمی، و در عین حال رمزآمیز گره خورد. مهمترین شاخه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای که با درجه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای از رسمیت این بازسازی مرکز و بازتعریف پیمان ها را ممکن می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ساخت، همان تصوف و عرفان بود. هرچند این تنها الگو یا حتی اثرگذارترین الگو نبود. چرا که بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تردید عیاران و خرمدینان و مزدکیان و سپیدجامگان و اسماعیلیان و مانویان و سربداران و حروفیان با سازمانهای مخفی فراگیر و اثرگذار خود، و سلسله مراتب محکم و استوار خود، و نقش سیاسی انکار ناپذیرشان نیز نقشی به سزا ایفا می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کرده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند. هریک از این جریان های فکری الگوهایی ویژه از عهد بستن و پیمان نگهداشتن را به شکلی و با تعبیری رمزگذاری کردند و آن را در کانون عضوگیری و حفظ عضویت افراد در سازمانهای خویش قرار دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هنگامه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی اندرکنش این شاخه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های رسمی و غیررسمی، که از سوی قدرت مستقر و دولتها مشروع یا نامشروع دانسته می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شدند، شبکه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای بالنده و رشد یابنده از رمزگان، معانی، و مفاهیم در ارتباط با پیمان شکل گرفت. استعاره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها و نمادهایی که گاه خاستگاه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایی دور و حاشیه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای داشتند، در مرکز جهان‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بینی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها و تعهدهای سیاسی و سازمانی قرار گرفتند، و چیدمان افراد را در جهانی که به آشوبی سخت مبتلا شده بود، تا حدودی ممکن ساختند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
====شاخه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌زایی مفهوم عهد و پیمان====&lt;br /&gt;
در این گیر و دار بود که تصویری در هم بافته، چهل تکه، و چند سویه از پیمان وعهد پدیدار شد. تصویری که با وجود حفظ این مفهوم در مرکز عناصری کلیدی مانند تعهد، خویشکاری، و هویت، برداشتها و تفاسیری گوناگون از آن را به دست می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌داد، مراتبی گوناگون از اراده و خودمداری را در آن دخیل می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دانست، و چارچوبهایی گوناگون را برای رمزپردازی و استعاره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌سازی در این مورد به کار می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بست. شاخه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌زایی مفهوم عهد و پیمان در عصر مدرن، از زمان ناصرالدین شاه قاجار آغاز شد، اما حتی امروز هم، با وجود آن که عهد و پیمان در حوزه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های اقتصادی، سیاسی، خانوادگی، و بین‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌الملل به اشکالی متفاوت و بر اساس قواعدی متمایز صورتبندی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود، همچنان رگه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایی از آن برداشت رازآمیز و غنی از معنای دیرینه در این میان وجود دارد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
===.===&lt;br /&gt;
۴. پیمان در فارسی واژه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای دیرپاست. در اوستا، واژه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای وجود دارد که اَفشمَن خوانده می‌شود. این واژه در [[گاهان]] به این شکل به کار گرفته شده است: “اینک سخنانی افشمن به تو می‌آموزم، نه نا-افشمن (اَنَفشمن)، تا آنها را به دل بشنوی و پذیرایشان باشی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افشمن در این عبارت، به ظاهر منظوم و شعرگونه معنا می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دهد، و بیشتر مفسران معنای یک سطر از شعر را از آن برداشت کرده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند. پورداوود افشمن و افسمن را یکی گرفته و آن را با همین تعبیر در بندِ یاد شده، به سنجیده و ناسنجیده ترجمه کرده است. وحیدی همین معنا را در دو واژه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی وافته و ناوافته گنجانده است، و آذرگشنسپ به پیروی از تاراپوروالا آن را فعال و متحرک در برابر سست و بیکاره ترجمه کرده است. جلیل دوستخواه در ترجمه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی اوستای خود، آن را با احتیاط به پیوسته وناپیوسته برگردانده است. از معنای عبارت یاد شده هم بر می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آید که سراینده از این واژه، “شعر” و “سخن منظوم، سنجیده و پرداخته” را در نظر داشته است و آن را در برابر نثر و سخن عادی آورده تا بر اهمیت و ضرورت یادگیری و ارج نهادن بر آن تاکید کند. هم چنین است کاربرد این واژه در سروش یشتِ سرِ شب:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
“نخستین کسی که پنج گاهانِ سپیتمان زرتشت اشون را بسرود، از پتمان (پیمان) و بند و گزارش و پاسخ، ستایش و نیایش و خوشنودی امشاسپندان را.» و مشابه این در کرده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های سوم، چهارم، هژدهم، نوزدهم بیست و یکم و بیست و چهارم ویسپرد هم تکرار شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نکته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی جالب آن است که این واژه در ترجمه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های پهلوی اوستا به پتمان برگردانده شده است، که همان پیمان است. در این معنا پیمان با پیوستن و پیمودن و پیوند دادن ارتباط می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌یابد. چنان که فردوسی نیز در ادامه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی همین روند شعر سراییدن خود را با عبارت “پیوند دادن” توصیف کرده:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
“ز گفتار دهقان یکی داستان بپیوندم از گفته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی باستان”&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آشفتگی ناشی از یورش تازیان و در هم ریختگی نظام اجتماعی و فرهنگی ایران زمین را به سادگی در دگردیسی مفاهیم و نمادهای متصل به عهد و پیمان می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توان ردیابی کرد، و شاید از این رو باشد که در اشعار نخستین شاعران پارسی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گوی پس از اسلام، -بر خلاف نیاکانشان در دو سه قرن قبل- اثر چندانی از مفهوم پیمان نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بینیم. در اشعار به جا مانده از رودکی و رباعیات منسوب به ابوسعید ابوالخیر هیچ یک از دو عبارت پیمان و عهد دیده نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود و این با توجه به توجه و پایبندی این دو به واژگان کهن و آیینی ایرانی کمی غریب می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نماید. دقیقی هم تنها سه بار این واژه را به کار برده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوسعید ابوالخیر به جای پیمان واژه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی عهد را – تنها نه بار- به کار برده است. کاربرد آن به مفهوم زرتشتی پیمان نزدیک است، چنان که یک جا می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گوید “هر عهد که با خدای ببستند همه”، و در جای دیگر “ای عهد تو عهد دوستان سر پل”، که تقریبا به همین شکل در متون زرتشتی در مورد پل چینوت نیز به کار رفته است.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mehrdad.akhavan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D9%BE%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86&amp;diff=5652</id>
		<title>درباره‌ی پیمان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D9%BE%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86&amp;diff=5652"/>
		<updated>2024-08-01T09:35:47Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mehrdad.akhavan: صفحه‌ای جدید حاوی «فصلی از کتاب خرد نامه: جلد نخست: نوشتارهایی درباره‌ی نظریه‌ی زروان و هویت ا...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;فصلی از کتاب خرد نامه: [[جلد نخست: نوشتارهایی درباره‌ی نظریه‌ی زروان و هویت ایرانی]]&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
اوشان پشت پیمان اود راستیه اود اِیوین نیست اود زینهار نی داریند اود پَد پشت کونیند اَبَرنی ایستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان را عهد، پیمان و راستی و آیین نیست و زنهار ندارند و به عهدی که کنند، نایستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زند بهمن یسن، فصل ۴ بند ۱۱.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
===پیشینه===&lt;br /&gt;
۱. مهرپرستان بودند، یا آن انجمن مرموز مغان؟ یا شاید هم بسیار پیش از آنها، در میان شمن‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایی که در میان قبایل گسترده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ در ایرانویجِ اساطیری می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌زیستند، این داستان آغاز شد، یا شاید هم در میان کاهنان بلند پایه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی معابد شاخدار عیلامی که سر خویش را می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تراشیدند و رداهایی سپید می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌پوشیدند. به راستی، نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دانیم نخستین کسانی که این موضوع را همچون روش مورد استفاده قرار دادند چه کسانی بودند. نخستین کسانی که عهد و پیمان را نه امری دوستانه و صمیمانه، و نه امری خصوصی، بلکه امری گروهی و اجتماعی، اما نه عمومی به معنای حقوقی کلمه، دانستند. آنان که برای اولین بار، به کاربرد پیمان بستن در شرایطی جز تبادل کالا و فعالیت اقتصادی پی بردند، و دریافتند که شکلی پنهانی، مرموز، و معنادار و معناساز از عهد و پیمان وجود دارد که می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تواند در عرصه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایی فراتر از پیمان های میان دو تاجر و دو امیر و دو وزیر، جریان یابد. آنان که کارآیی پیمان را برای تضمین تداوم نظمها، و ایجاد هویت دریافتند، و پیوند ناگسستنی پیمان و قدرت را فهمیدند و بپرداختند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخستین کسان را نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شناسیم، اما تصویری محو و تار از پیشاهنگان در دست داریم. می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دانیم که نیاکان ایرانیانی که به فلات ایران کوچیدند، ایزدی نیرومند و جنگاور داشتند به نام [[مهر]]، که پیش و بیش از آن که نماینده خورشید و پیروزی در نبرد باشد، ضامن و نگهبان عهدها و پیمان هایی بود که در میان آدمیان جاری می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شد. عهدهایی که لزوما ماهیتی اقتصادی یا سیاسی نداشتند، که برعکس، معمولا به اموری هویت مدارانه مربوط بودند. به این ترتیب بود که پرستندگان مهر، خود در [[سلسله مراتب]] مخفی و رازآمیز خویش درجه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها و مرتبه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایی گوناگون از عهد و پیمان را پدید می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آوردند، و جایگاه خویش و دیگری را در این زمینه [[رمزگذاری]]، و سازماندهی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کردند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مهرپرستی===&lt;br /&gt;
مهرپرستان بودند که مفهوم پیمان را به تمام عرصه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های معنایی فرهنگ کهن ایرانی تعمیم دادند. مغانی که گویا در ابتدای کار اتحادیه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای از مبلغان دینی و شبکه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی پویا و سیال و متحرک از موبدان مهر پرست (در شرق ایران زمین) و زروانی (در غرب این منطقه) بودند، به تدریج به دو شاخه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی متمایز تقسیم شدند. گروهی از ایشان که شاگردان زرتشت بودند، پرستش اهورامزدا و یکتاپرستی سختگیرانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی او را برگرفتند و گروهی دیگر که تا پایان عصر ساسانی در گوشه و کنار بسیار بودند، همچنان به چند خدایی کهن آریاییان که مهر و زروان را در کنار یا حتی برتر از اهورامزدا قرار می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌داد، پایبند ماندند. این گروه ها، چنان که شواهد تاریخی نشان می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دهد، در اتحاد و همیاری و همزیستی نزدیکی با هم به سر می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بردند. کوروش بزرگ که هنگام مراسم تدفینش به رسم مهرپرستان اسب قربانی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کردند، دودمانی را بنیان نهاد که نام اهورامزدا در تمام کتیبه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایش وجود داشت، و آیین زرتشتی در عصر اشکانیانی ایران زمین را تسخیر کرد که خود مهرپرست بودند و نام مهرداد در میان شاهانشان از بیشترین فراوانی را داشت. این همیاری و همزیستی همچنان ادامه داشت، تا زمانی که زرتشتیگری ایرانی در مقام مقابله با تعصب مسیحی – که در دست امپراتوران روم کاربردی سیاسی یافته بود،- به قشری‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گری و تعصب گرایید، و این نشانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی زوال و انحطاطش بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این مغان مرموز و مهرپرستان باستانی بودند که در همیاری و همکاری با سایر شاخه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های اندیشه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی دینی ایرانی – مفهوم پیمان را در مرکز جهان بینی مردمان این سرزمین جای دادند. زرتشت که خود نماینده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای از همین گروه بود، عهد و پیمانِ میان آدمیان و اهورامزدا را محور ایمان در دین خویش دانست، و نخستین – و گویا واپسین- دین یکتاپرستانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای را پدید آورد که در آن بر [[اختیار]] و حق انتخاب انسان به اندازه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی شکوه و عظمت خدای یگانه تاکید می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شد. تاریخ در نگاه زرتشتی داستانی بود که عهد و پیمان اهریمن و اهورامزدا در روز ازل ساختارش را رقم زده بود، و نبردی بود که با هم پیمان شدنِ آدمیان با هورمزد و امشاسپندان به سرانجامی خوش ختم می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شد. به همین ترتیب، مهر که در آیین دیرینه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی آریاییان ایزدی برجسته و در نگاه زرتشتی فرشته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای برگزیده بود، به عنوان نماینده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی عهد و پیمان در این نگرش جایگاهی مرکزی یافت.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
===رمزگذاری مهر===&lt;br /&gt;
به این ترتیب بود که نمادهای وابسته به مهر و پیمان زیربنای مفاهیم و رمزگانی را برساخت که قدرت و فرهمندی را رمزگذاری و نمایندگی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کردند. آیین مهرپرستانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی پیمان بستن، که با “دست دادن”، یعنی فشردن دست راست هم پیمان با دست راست خویش [[رمزگذاری]] می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شد، به صورت نماد جهانی دوستی و هم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌عهدی در آمد. حلقه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای که نماد اتصال و پیوند بود و پیمان و عهد را نمایندگی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کرد، از سویی در قالب انگشتر نامزدی به نمادی جهانگیر تبدیل شد، و از سوی دیگر در قالب حلقه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای نورانی که بین خداوند و شاهنشاه رد و بدل می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شد، دلالتی سیاسی یافت و به عنوان نماد فرهمندی و برخورداری شاه از خوَرنَه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی ایزدی – که ضامن مشروعیتش بود- تثبیت شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از سوی دیگر، دست که علامت پیمان بستن بود، از سوی دیگر مفهومی برابر با “قدرت” یافت. در زبان فارسی، همان طور که دست در عبارت هایی مانند دستگیر و همدست و دستگیری کردن این دلالت را حفظ کرد، در قالب نماد دستار – که معمولا – مثلا در نقش رستم- در کنار همان حلقه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی پیمان بازنموده می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شد، با رمزگان نشان دهنده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی فرهمندی پیوند یافت. به همین شکل، مفهوم مهر در سراسر تاریخ حدود سه هزار ساله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی زبان فارسی، مفهوم دوستی، یاریگری، و هم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌پیمانی را حفظ کرد، و مهربانی – که در ابتدا لقب موبدان مهر و نگهبانان پیمانها بود،- دلالتی عاطفی و عمومی یافت. پیوند زن و مرد با تعیین مهریه و “مهر کردن” –اصطلاحی که از زمان ساسانی تا به حال باقی مانده است،- رسمیت می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌یافت، و تعبیری کاملا مهرپرستانه مانند “دست در دست هم دهیم به مهر/ میهن خویش را کنیم آباد” – که پاره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی نخست آن نمادی از مراسم مهرپرستان است،- در ذهن همه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی ما مفهومی آشنا و روشن را متبلور می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌سازد. دور نیست اگر بگوییم که مفهوم عهد و پیمان، به همراه نمادهای دینی مربوط به ایزد نگهبان آن، و چارچوبهای سازمان یافتگی اجتماعی بر آمده از آن، در سراسر تاریخ ایران زمین یکی از ارکان مهم پیوستگی فرهنگی بوده است، و در میان منشها و نمادهای فراوانی که از ایران زمین به سایر تمدنها صادر شده و جهانگیر شده است، جایگاهی مرکزی را اشغال نموده است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
===تداوم پایبندی به عهد و پیمان===&lt;br /&gt;
۲. تاریخ ایران زمین فراز و نشیب بسیار داشته است و این از سرزمینی چنین پهناور، با مردمی چنین گونه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گون، با تاریخی چنین طولانی و جغرافیایی چنین میانین و “سرِ راه” هیچ عجیب نیست. از این روست که عهد و پیمان و دلالتهای رسمی آن نیز در این دوران طولانی قبض و بسط هایی فراوان را از سر گذرانده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید نخستین کسی که – تا حدودی با چارچوبی مهری- از عهد و پیمان در راستای اقتدار سیاسی بهره برد، کوروش بوده باشد. او نخستین شاه در جهان باستان است که پادشاهان مغلوب را بدون ناقص و علیل کردن، در شرایطی محترمانه و آسوده زنده می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گذاشت، و اقوام مغلوب را بدون سختگیری و تحمیل سرکوبی نظامی یا اقتصادی، از راه جلب رضایت و هم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌عهدی مطیع خویش می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ساخت. رفتار کوروش با شاهان مغلوب و سیاست عمومی هخامنشیان که به طرزی بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌سابقه آزاد اندیشانه و روادارانه بود، تنها در شرایطی ممکن می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شد قول و قرارهایی در میان این حاکمان و محکومان و مغلوبانشان برقرار شده باشد، و چارچوبی محکم و استوار از قواعد و رمزگانِ حاکم بر این عهد و پیمانها حاکم باشد. اقتدار نظامی و شکوه سیاسی هخامنشیان، از آن رو در این مدتِ طولانی دو و نیم قرنی تقریبا بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌معارض باقی ماند، که در کل مواردی بسیار اندک و انگشت شمار برای بسیج نظامی و سرکوب سیاسی شورشیان و متمردان پیش می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آمد. شمار شورشها و دامنه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی قیامهایی که در زمان هخامنشیان در قلمرو بسیار گسترده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی ایشان پدید آمد، اگر با موارد مشابه در امپراتوریهایی مانند روم، عثمانی، مینگ، مغول، و عباسی مقایسه شود، کارآیی خیره کننده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی این سیاست را نشان می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دهد. تمام اینها در نهایت بدان معناست که چارچوبی مشخص و روشن برای قول و قرار گذاشتن و عهد و پیمان بستن در آن هنگام وجود داشته است، و به گمان من اصولا این چارچوب توسط خودِ هخامنشیان و بر اساس الگوی پیشینیان عیلامی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شان به وجود آمده است. چون تا پیش از ظهور ایشان الگویی مشابه را نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بینیم. حدس من آن است که دلیلِ فراگیر شدنِ عناصر فرهنگی و منشهای مربوط به عهد و پیمان در جهان، و یکسان نمودنِ نمادها و رمزگانِ مربوط به این ماجرا هم دقیقا به همین دلیل است. چون در زمانی دوردست، برای مدتی به درازای بیش از دو قرن، همین الگوی ایرانی بود که برای نخستین بار پیمان بستن را در سطحی جهانی سازماندهی کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عهد شکنی قدرتمندان و پایبند نبودن به پیمانها در میان مردمان، از آن هنگام به بعد نماد و نشانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی آشوب اجتماعی قلمداد می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود. تمام پیشگویی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های آخرالزمانی از روزگاری که محکمترین عهد و پیمانها – یعنی عهدهای خانوادگی- گسسته می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شوند، سخن گفته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند، و انقلابیونی که خود را نماینده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی عصری نو و جهانی تازه معرفی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کردند، بر دگردیسی بنیادین عهدها و پیمانها در زمانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی خویش اصرار داشته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند. در این میان البته باید از مسیح نام برد، که می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گفت برای فاصله انداختن میان پدران و پسران و زنان و شوهران آمده است، و مزدک که به همین ترتیب عهد و پیمان فرد با خانواده و طبقه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی اجتماعی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اش را آماج نوسازی قرار داده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با این وجود، در زیربنای این آشوبها و اغتشاشها، همچنان تقدس پیمان و اهمیت عهد باقی بود. اینها شالوده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی نظام اجتماعی ایران زمین -–و سایر نظامهای اجتماعی را نیز- بر می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ساختند. در سرزمینی پهناور مانند ایران، که نژادها، زبانها، ادیان، و اقوام گوناگون به هم آمیخته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند، چه چیزی جز یک عهد و پیمان مشترک می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توانست در زمانی به این درازی هویتی جمعی و مفهومی عینی از “ایرانی بودن” را پشتیبانی کند؟ در سرزمینی که از دیرباز محل گذر کاروانهای تجاری بوده و بازرگانی در گنار کشاورزی مهمترین روش تولید اقتصادی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اش تلقی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شده است، و در گستره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای که مهمترین‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ راههای تجاری زمینی و دریایی از ابتدای تاریخ تمدن تا به حال از درون حوزه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی نفوذ آن عبور می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کرده است، چه اصلی جز پایبندی به عهد و پیمانها وجود داشته که می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توانسته نظم ترابری‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها و تبادل‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها و قاعده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مندی شکوفایی اقتصادی را تضمین کند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این روست که در یکی از تاریک‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ترین مقاطع تاریخ ایران، در قرن هشتم هجری، یعنی کوتاه زمانی که مغولان به ایران زمین حمله کرده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند و بخش عمده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی این سرزمین را از جمعیت خالی کرده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند، و در هنگامه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای که تیمور لنگ بر پا کرده و غارتگری و کشتارهایی نو را آغاز کرده است، می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بینیم که شاهان ایرانی آل کرت که بر هرات و افغانستان حکومت داشتند، بدان دلیل که شاهزاده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای فراری را در قلمرو خود امان داده و بعد به او خیانت کرده و به قتلش رسانده بودند، نفرین شده و نامشروع پنداشته می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شدند. اندک زمانی بعد، وقتی یکی از مدعیان سلطنت و نوادگان تیمور به نام سلطان حسین میرزا، بعد از شکست خوردن از رقیبانش به سلیمان شاه –عموی تیمور- پناه برد و بنا بر عهد او تسلیم شد، سلیمان شاه بنا به دستور شاهرخ پسر و جانشین تیمور، او را به دربار شاهرخ فرستاد، و وقتی دید شاهرخ او را به قتل رساند و به این ترتیب عهد و پیمان خودش را با وی نادیده گرفت، سر به شورش برداشت. و این چقدر با روایتی که هرودوت از سرداری هخامنشی به نام بغ بخش (بَغَه بوخشَه یا به یونانی مگابوسوس) حکایت می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند شباهت دارد، که فرعون شورشی مصر را شکست داد و با عهد و امان نامه وادار به تسلیمش کرد، اما وقتی به شوش گسیلش داشت، او را به جرم کشتن عموی شاه اعدام کردند، و در نتیجه بغ بخش که به خاطر شکسته شدن عهدش بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آبرو شده بود، به روایت هرودوت سر به عصیان برداشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینها همه نشانگر آن است که در سراسر تاریخ ایران زمین – از درخشان ترین‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌لحظاتش در عصر هخامنشی، تا نشیب آشفتگی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اش در عصر ایلخانی- الگویی مشابه و مشترک از پایبندی به قول و قرارها و عهد و پیمانها وجود داشته، و این همان است که مرده ریگ سنتی بسیار کهن، بسیار ریشه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دار، و بسیار اثرگذار بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سنتی که هرگاه در قالبی گسترده و فراگیر احیا شده، به پیدایش هویتی ملی و نیرومند منتهی شده است، و هرگاه – در گذشته- به دلیل هجوم اقوام غارتگر یا –به تازگی- به خاطر بحرانهای فرهنگی دستخوش اغتشاش و اختلال شده، چند دستگی و واگرایی و ناتوانی و کشمکش اقوام و ادیان و فرقه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها و زبانها را در سرزمین‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مان رقم زده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳. بر این مبناست که پیمان از دیرباز در ایران زمین عنصری مرکزی و کلیدی بوده است. ستون فقرات روابط اجتماعی، اندرکنش میان خانواده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها و قبایل، و کردار میان افراد بر اساس عهد و پیمانهایی شکل می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گرفته که در سطوح گوناگونی از رسمیت وضع شده و با پشتوانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی درجه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایی متفاوت از اقتدار سیاسی و دولتی تضمین می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گشته است. در این زمینه است که عهد و پیمان به امری اساطیری تبدیل شده است. خویشکاری آدمیان و مرکزی که بند ناف اتصالشان به هستی زنده و پویایی پیرامونشان است، بر اساس عهد و پیمانی تعریف می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شده که با ایزد یکتا بسته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند، و این همان است که در روایت اسلامی به عهد الست تعبیر شد. اصولا این برداشت که خداوند در روز ازل از آدم و – در روایت صوفیانه و ایرانی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اش از تمام آدمیان- پرسیده که الستُ برَبِکُم؟ و بر اساس پاسخ مثبت ایشان رابطه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی ایشان با جهان خلقت تعریف شده، برداشتی زرتشتی است که بر اراده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی بنیادین انسانی – به موازات و نه و در طولِ – اراده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی ایزدی دلالت دارد و رابطه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی این دو را همچون اندرکنش دو موجود مختار و تقریبا همتا تفسیر می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند، نه چنان که در برداشتی یهودی از خداوندِ قادر و خشم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آور داریم، همچون رابطه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی برده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای با اربابش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این روست که پیمان همواره و از ابتدا با خویشکاری آدمیان و از این رو با مرکز داشتن یا نداشتن ایشان مربوط بوده است. نخستین اصل آیین عیاری و فرقه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی فتوت، عهد نگهداشتن بود. و این مکتب در قرون نخستین اسلامی شکلی نوبنیاد از مرکزدار شدنِ ایرانیان بود که اساس آن بر شکلی عامیانه و عمومی شده از مهرپرستی طرحریزی شده بود. سایر اشکال بازتعریف مرکز در اغتشاش اجتماعی دو قرنِ پس از ظهور اسلام و انقراض ساسانیان نیز به همین ترتیب مفهوم پیمان و عهد را در کانون نگاه خود نگه می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌داشت، و بعدها نیز که مغولان و ترکان بر ایران زمین تاختند و بار دیگر آشوبی برخاست، شکلی عرفانی از همین پیمان بود که در مرکز برداشتهای صوفیانه برنشست و الگویی تازه از مرکزسازی برای سوژه را ممکن ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همین گیر و دار، یعنی از عصر اسلام به بعد بود که پیمان و عهد با عناصری مردمی، و در عین حال رمزآمیز گره خورد. مهمترین شاخه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای که با درجه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای از رسمیت این بازسازی مرکز و بازتعریف پیمانها را ممکن می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ساخت، همان تصوف و عرفان بود. هرچند این تنها الگو یا حتی اثرگذارترین الگو نبود. چرا که بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تردید عیاران و خردمدینان و مزدکیان و سپیدجامگان و اسماعیلیان و مانویان و سربداران و حروفیان با سازمانهای مخفی فراگیر و اثرگذار خود، و سلسله مراتب محکم و استوار خود، و نقش سیاسی انکار ناپذیرشان نیز نقشی به سزا ایفا می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کرده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند. هریک از این جریانهای فکری الگوهایی ویژه از عهد بستن و پیمان نگهداشتن را به شکلی و با تعبیری رمزگذاری کردند و آن را در کانون عضوگیری و حفظ عضویت افراد در سازمانهای خویش قرار دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هنگامه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی اندرکنش این شاخه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های رسمی و غیررسمی، که از سوی قدرت مستقر و دولتها مشروع یا نامشروع دانسته می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شدند، شبکه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای بالنده و رشد یابنده از رمزگان، معانی، و مفاهیم در ارتباط با پیمان شکل گرفت. استعاره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها و نمادهایی که گاه خاستگاه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایی دور و حاشیه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای داشتند، در مرکز جهان‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بینی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها و تعهدهای سیاسی و سازمانی قرار گرفتند، و چیدمان افراد را در جهانی که به آشوبی سخت مبتلا شده بود، تا حدودی ممکن ساختند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این گیر و دار بود که تصویری در هم بافته، چهل تکه، و چند سویه از پیمان وعهد پدیدار شد. تصویری که با وجود حفظ این مفهوم در مرکز عناصری کلیدی مانند تعهد، خویشکاری، و هویت، برداشتها و تفاسیری گوناگون از آن را به دست می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌داد، مراتبی گوناگون از اراده و خودمداری را در آن دخیل می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دانست، و چارچوبهایی گوناگون را برای رمزپردازی و استعاره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌سازی در این مورد به کار می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بست. شاخه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌زایی مفهوم عهد و پیمان در عصر مدرن، از زمان ناصرالدین شاه قاجار آغاز شد، اما حتی امروز هم، با وجود آن که عهد و پیمان در حوزه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های اقتصادی، سیاسی، خانوادگی، و بین‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌الملل به اشکالی متفاوت و بر اساس قواعدی متمایز صورتبندی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود، همچنان رگه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایی از آن برداشت رازآمیز و غنی از معنای دیرینه در این میان وجود دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴. پیمان در فارسی واژه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای دیرپاست. در اوستا، واژه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای وجود دارد که اَفشمَن خوانده می‌شود. این واژه در گاهان به این شکل به کار گرفته شده است: “اینک سخنانی افشمن به تو می‌آموزم، نه نا-افشمن (اَنَفشمن)، تا آنها را به دل بشنوی و پذیرایشان باشی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افشمن در این عبارت، به ظاهر منظوم و شعرگونه معنا می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دهد، و بیشتر مفسران معنای یک سطر از شعر را از آن برداشت کرده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند. پورداوود افشمن و افسمن را یکی گرفته و آن را با همین تعبیر در بندِ یاد شده، به سنجیده و ناسنجیده ترجمه کرده است. وحیدی همین معنا را در دو واژه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی وافته و ناوافته گنجانده است، و آذرگشنسپ به پیروی از تاراپوروالا آن را فعال و متحرک در برابر سست و بیکاره ترجمه کرده است. جلیل دوستخواه در ترجمه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی اوستای خود، آن را با احتیاط به پیوسته وناپیوسته برگردانده است. از معنای عبارت یاد شده هم بر می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آید که سراینده از این واژه، “شعر” و “سخن منظوم، سنجیده و پرداخته” را در نظر داشته است و آن را در برابر نثر و سخن عادی آورده تا بر اهمیت و ضرورت یادگیری و ارج نهادن بر آن تاکید کند. هم چنین است کاربرد این واژه در سروش یشتِ سرِ شب:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
“نخستین کسی که پنج گاهانِ سپیتمان زرتشت اشون را بسرود، از پتمان (پیمان) و بند و گزارش و پاسخ، ستایش و نیایش و خوشنودی امشاسپندان را.» و مشابه این در کرده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های سوم، چهارم، هژدهم، نوزدهم بیست و یکم و بیست و چهارم ویسپرد هم تکرار شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نکته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی جالب آن است که این واژه در ترجمه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های پهلوی اوستا به پتمان برگردانده شده است، که همان پیمان است. در این معنا پیمان با پیوستن و پیمودن و پیوند دادن ارتباط می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌یابد. چنان که فردوسی نیز در ادامه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی همین روند شعر سراییدن خود را با عبارت “پیوند دادن” توصیف کرده:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
“ز گفتار دهقان یکی داستان بپیوندم از گفته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی باستان”&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آشفتگی ناشی از یورش تازیان و در هم ریختگی نظام اجتماعی و فرهنگی ایران زمین را به سادگی در دگردیسی مفاهیم و نمادهای متصل به عهد و پیمان می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توان ردیابی کرد، و شاید از این رو باشد که در اشعار نخستین شاعران پارسی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گوی پس از اسلام، -بر خلاف نیاکانشان در دو سه قرن قبل- اثر چندانی از مفهوم پیمان نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بینیم. در اشعار به جا مانده از رودکی و رباعیات منسوب به ابوسعید ابوالخیر هیچ یک از دو عبارت پیمان و عهد دیده نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود و این با توجه به توجه و پایبندی این دو به واژگان کهن و آیینی ایرانی کمی غریب می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نماید. دقیقی هم تنها سه بار این واژه را به کار برده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابوسعید ابوالخیر به جای پیمان واژه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی عهد را – تنها نه بار- به کار برده است. کاربرد آن به مفهوم زرتشتی پیمان نزدیک است، چنان که یک جا می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گوید “هر عهد که با خدای ببستند همه”، و در جای دیگر “ای عهد تو عهد دوستان سر پل”، که تقریبا به همین شکل در متون زرتشتی در مورد پل چینوت نیز به کار رفته است.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mehrdad.akhavan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AA%D9%84%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%B1%D9%86&amp;diff=5651</id>
		<title>تله‌ی تقارن</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AA%D9%84%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%B1%D9%86&amp;diff=5651"/>
		<updated>2024-08-01T09:14:02Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mehrdad.akhavan: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;فصلی از کتاب [[جلد نخست: نوشتارهایی درباره‌ی نظریه‌ی زروان و هویت ایرانی]]&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تعریف===&lt;br /&gt;
۱. [[تقارن]]، فهمیدن این حقیقت ساده ولی دشواریاب است، که هرچیزی با هر چیز دیگری برابر است. ارزشِ نمودینِ همه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی چیزها، آنگاه که خویشتن را از مرتبه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی داوری حق به جانب عزل کنیم، جای خویش را به هم ارزی نهادینی خواهند داد، که دیدنش دشوار، پذیرفتنش دشوارتر، و رفتار کردن بر مبنایش ناممکن است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===[[تقارن]] را نمی بینیم===&lt;br /&gt;
۲. همه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی ما، در زمینه ای از بدیهیات و اصول موضوعه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی قطعی پنداشته شده زندگی می‌کنیم، که ناهم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ارزی میان [[چیز]]ها، و ارزشِ متفاوت [[رخداد]]ها و [[پدیدار]]ها را برایمان اثبات می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنند. زمینه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای که در جریان رشد و بالیدن خویش، زیر تاثیر فرآیند اجتماعی شدن، شکل گرفته است و توسط ما درونی گشته است. این زمینه از بدیهیات، باعث می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود که مرتب [[تقارن]] را ندانسته و بر مبنای الگویی از پیش تعریف شده و [[هنجارین]] بشکنیم، و [[پدیدار]]ها را از دل آن استخراج کنیم، و با این ترفند، تقارن را در پشت صحنه ی این نمایش ساده‌لوحانه، نبینیم.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
===موضع گیری ما در برابر تقارن===&lt;br /&gt;
۳. آنان که جسارت کافی داشته باشند، به قطعیت و بدیهی بودنِ الگوی شکست تقارنِ مرسوم شک خواهند کرد. آنان که گستاخ باشند، اصلِ ضرورتِ شکسته شدنِ همیشگی تقارن را مورد پرسش قرار خواهند داد، و نیم نگاهی به تقارنِ ژرفترِ نهفته در پشت آن خواهند افکند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
===درک [[تقارن]] شجاعت می خواهد===&lt;br /&gt;
۴. دیدن [[تقارن]]، بسیار خطرناک است. فهمیدن این که هرچیزی با هرچیز دیگر برابر است، درک این که تمام تمایزها را انسان پدید می آورد، و پذیرش این که هیچ تفاوت ذاتی ای در “آن بیرون”، به طور عینی و “واقعی” وجود ندارد، برای سست کردن نیرومندترین اراده ها و در هم شکستن قویترین آرمانها و پوچ ساختن عمیقترین معانی کافی است. از این روست که جوامع چنین سخت به پنهان ساختن آن همت گمارده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند، و آدمیان چنین مشتاقانه فریب های مربوط به ندیدن تقارن را می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌پذیرند و درونی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌سازند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
===[[تله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی تقارن]]===&lt;br /&gt;
۵. آنان که [[تقارن]] را در نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌یابند، با اراده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای نیرومند انتخاب می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنند و به رفتار دست می‌یازند. با این وجود، کردارشان از رده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی [[عمل]] است، نه [[کنش]]. آنان بر مبنای قواعدی [[هنجارین]]، چنان که از ایشان انتظار می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌رود رفتار می کنند. شاید سخت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کوشانه، شاید پیگیرانه و متعهدانه، اما همواره آمیخته به هاله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای از تبعیت و پیروی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنان اراده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های شکننده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای که [[تقارن]] را در می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌یابند، به نوعی فلجِ [[دستگاه انتخابگر]] دچار می‌شوند. خیره شدن به تقارن، چنان عضلات [[اراده]] را سست می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند که [[میل]] به تغییر را از بین می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌برد. از این رو، کسانی که آنقدر جسورند تا تقارن را بنگرند، اما آنقدر نیرومند نیستند که آن را در هم بشکنند، گرفتارِ [[تله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی تقارن]] می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شوند. و این شاید همان مغاکی باشد که نیچه مردمان کم همت را از خیره شدن بدان باز داشته بود.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دامچاله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ی خطرناک تقارن ===&lt;br /&gt;
۶. لائو تسه گفته بود در ابتدای راه (تائو)، دو به علاوه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی دو با چهار برابر بود. چون در راه گام نهادم، دریافتم که این حاصل جمع چهار نیست و چون در راه به قدر کافی پیش رفتم، دریافتم که به راستی دو به علاوه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی دو، با چهار برابر است. بازی با [[تقارن]] نیز این گونه است. در ابتدای کار، تا زمانی که [[تقارن]] را ندیده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای و چشمان معتاد به نظم های بدیهی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ات به زمینه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی تخت رسوخ نکرده، و همسانی مهیبِ کوس بسته در آن را ندیده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای، آسوده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای و انتخابهایت را درست می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دانی و اراده برای تغییر کردن و تغییر دادن را در راستا و جهتی که از پیش برایت تعیین شده به کار می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اندازی. چون [[تقارن]] را دیدی و در دام این همگونی مهیب گرفتار آمدی، دیگر امکان قاطعانه برگزیدن را از دست خواهی داد و عضلات خواستن‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ات فلج خواهد شد. مگر آن که از قبیله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی [[جنگجویان]] باشی و سرشت مغان را داشته باشی و گویا اینان نخستین کسانی بودند که فنِ خیره نگریستن به تقارن و سرسختانه غرقه نشدن در آن را ابداع کردند. فنی دشوار و تا حدودی متناقض گونه، چرا که گره خوردن نگاه و تقارن، به سستی و رخوت و پوچ نمودن همه چیز می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌انجامد، و این همان است که [[من]] را از مرتبه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی هستنده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای که زمانی بارقه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایی از خواست را به شکلی [[هنجارین]] در خویش داشت نیز عزل می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند و به مرتبه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی چیزهایی فرودست‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تر تبعیدش می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند، چرا که شاید [[سلسله مراتب]] هستنده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها، مبنایی جز [[خواست]] هایشان نداشته باشد و [[گیتی]] جز [[اراده]] و [[خواست]]، مرکزی نداشته باشد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
===[[جنگجو]]===&lt;br /&gt;
۷. تقارن را دیدن و در آن حل نشدن، بر همسانی گزینه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها آگاه بودن و [[قاطعانه]] برگزیدن، و درکِ زمینه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی پوچِ پیرامونِ من، و دست بر نداشتن از تراوش [[معنا]] در این زمینه، چیزی است که انسانی عادی و پیش پا افتاده را از [[جنگجویی]] نژاده متمایز می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند. تفاوت میان پیشروان و دنباله روان، اربابان و بندگان، و خدایان و آدمیان همین است. شیوه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای که با تقارن رویارو می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شوند، و شیوه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای که آن را به کار می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گیرند، یا توسط آن به کار گرفته می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تقارن از این رو، به حفره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای جادویی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ماند. زنجیری است پایگیر در مسیر هستن، و دامچاله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای است خطرناک در راهِ بودن. اما دامی و زنجیری که عبور کردن از آن و قدم نهادن بر آن سرنوشت سالکان است. تنها با دیدن [[تقارن]]، خیره نگریستن بدان، و در چنگ گرفتن و به همراه بردنش است که عبور از راه را ممکن می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌سازد. تنها راه، آن است که تقارن را ببینیم، در برابر فلج شدن و ناامید شدن پایداری کنیم، به طاعونِ پوچی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای که در تقارن لانه کرده مبتلا شویم و از آن شفا یابیم و تنها در این هنگام است که جنگیدن ممکن می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این روست که تقارن چنین پیوندی تنگاتنگ با مفهوم جنگیدن دارد. [[جنگجو]]، آن است که از سرچشمه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی تقارن نوشیده، خماری فلج کننده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی آن را لمس کرده، و از مستی مرگبار آن رهیده باشد. تنها در این هنگام است که می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توان در زمینه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای انباشته از تقارن‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها، [[تقارن]] را شکست، و در پهنه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی پوچی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها، [[معنا]] ساخت. بی آن که آن تقارن و آن پوچی انکار شود، و بی این که زایش معنا و [[شکستن تقارن]] برای لحظه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای دچار اختلال و وقفه گردد. [[قاطعانه]] برگزیدن، در شرایطی که می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دانیم تنها دلیل این [[قاطعیت]]، انتخاب ماست، جدی گرفتن خواستها با تمام وجود، در شرایطی که بر پوچی نهایی تمام [[خواست]] ها آگاه هستیم، و دگرگون ساختن [[گیتی]] در راستایی سنجیده، در شرایطی که بر متقارن بودن تمام وضعیتهای قابل تصور برای آن خبر داریم، کلید جنگیدن است.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mehrdad.akhavan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AC%D9%86%DA%AF%D8%AC%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86&amp;diff=5650</id>
		<title>جنگجویان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AC%D9%86%DA%AF%D8%AC%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86&amp;diff=5650"/>
		<updated>2024-08-01T09:12:06Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mehrdad.akhavan: تغییرمسیر به جنگجو&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;#تغییر_مسیر [[جنگجو]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mehrdad.akhavan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%82%D8%A7%D8%B7%D8%B9%DB%8C%D8%AA&amp;diff=5649</id>
		<title>قاطعیت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%82%D8%A7%D8%B7%D8%B9%DB%8C%D8%AA&amp;diff=5649"/>
		<updated>2024-08-01T09:11:39Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mehrdad.akhavan: تغییرمسیر به قطعیت - قاطعیت&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;#تغییر_مسیر [[قطعیت - قاطعیت]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mehrdad.akhavan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AA%D9%84%D9%87%E2%80%8C%E2%80%8C%E2%80%8C%E2%80%8C%E2%80%8C%E2%80%8C%E2%80%8C%E2%80%8C%E2%80%8C%E2%80%8C%E2%80%8C%E2%80%8C%E2%80%8C%DB%8C_%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%B1%D9%86&amp;diff=5648</id>
		<title>تله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی تقارن</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AA%D9%84%D9%87%E2%80%8C%E2%80%8C%E2%80%8C%E2%80%8C%E2%80%8C%E2%80%8C%E2%80%8C%E2%80%8C%E2%80%8C%E2%80%8C%E2%80%8C%E2%80%8C%E2%80%8C%DB%8C_%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%B1%D9%86&amp;diff=5648"/>
		<updated>2024-08-01T09:11:07Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mehrdad.akhavan: تغییرمسیر به تله‌ی تقارن&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;#تغییر_مسیر [[تله‌ی تقارن]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mehrdad.akhavan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AA%D9%84%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%B1%D9%86&amp;diff=5647</id>
		<title>تله‌ی تقارن</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AA%D9%84%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%B1%D9%86&amp;diff=5647"/>
		<updated>2024-08-01T09:04:47Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mehrdad.akhavan: /* دامچاله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ی خطرناک تقارن */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;===تعریف===&lt;br /&gt;
۱. تقارن، فهمیدن این حقیقت ساده ولی دشواریاب است، که هرچیزی با هر چیز دیگری برابر است. ارزشِ نمودینِ همه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی چیزها، آنگاه که خویشتن را از مرتبه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی داوری حق به جانب عزل کنیم، جای خویش را به هم ارزی نهادینی خواهند داد، که دیدنش دشوار، پذیرفتنش دشوارتر، و رفتار کردن بر مبنایش ناممکن است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تقارن را نمی بینیم===&lt;br /&gt;
۲. همه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی ما، در زمینه ای از بدیهیات و اصول موضوعه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی قطعی پنداشته شده زندگی می‌کنیم، که ناهم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ارزی میان [[چیز]]ها، و ارزشِ متفاوت [[رخداد]]ها و [[پدیدار]]ها را برایمان اثبات می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنند. زمینه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای که در جریان رشد و بالیدن خویش، زیر تاثیر فرآیند اجتماعی شدن، شکل گرفته است و توسط ما درونی گشته است. این زمینه از بدیهیات، باعث می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود که مرتب [[تقارن]] را ندانسته و بر مبنای الگویی از پیش تعریف شده و [[هنجارین]] بشکنیم، و [[پدیدار]]ها را از دل آن استخراج کنیم، و با این ترفند، تقارن را در پشت صحنه ی این نمایش ساده‌لوحانه، نبینیم.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
===موضع گیری ما در برابر تقارن===&lt;br /&gt;
۳. آنان که جسارت کافی داشته باشند، به قطعیت و بدیهی بودنِ الگوی شکست تقارنِ مرسوم شک خواهند کرد. آنان که گستاخ باشند، اصلِ ضرورتِ شکسته شدنِ همیشگی تقارن را مورد پرسش قرار خواهند داد، و نیم نگاهی به تقارنِ ژرفترِ نهفته در پشت آن خواهند افکند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
===درک تقارن شجاعت می خواهد===&lt;br /&gt;
۴. دیدن تقارن، بسیار خطرناک است. فهمیدن این که هرچیزی با هرچیز دیگر برابر است، درک این که تمام تمایزها را انسان پدید می آورد، و پذیرش این که هیچ تفاوت ذاتی ای در “آن بیرون”، به طور عینی و “واقعی” وجود ندارد، برای سست کردن نیرومندترین اراده ها و در هم شکستن قویترین آرمانها و پوچ ساختن عمیقترین معانی کافی است. از این روست که جوامع چنین سخت به پنهان ساختن آن همت گمارده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند، و آدمیان چنین مشتاقانه فریب های مربوط به ندیدن تقارن را می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌پذیرند و درونی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌سازند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
===[[تله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی تقارن]]===&lt;br /&gt;
۵. آنان که [[تقارن]] را در نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌یابند، با اراده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای نیرومند انتخاب می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنند و به رفتار دست می‌یازند. با این وجود، کردارشان از رده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی [[عمل]] است، نه [[کنش]]. آنان بر مبنای قواعدی [[هنجارین]]، چنان که از ایشان انتظار می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌رود رفتار می کنند. شاید سخت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کوشانه، شاید پیگیرانه و متعهدانه، اما همواره آمیخته به هاله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای از تبعیت و پیروی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنان اراده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های شکننده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای که [[تقارن]] را در می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌یابند، به نوعی فلجِ [[دستگاه انتخابگر]] دچار می‌شوند. خیره شدن به تقارن، چنان عضلات [[اراده]] را سست می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند که [[میل]] به تغییر را از بین می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌برد. از این رو، کسانی که آنقدر جسورند تا تقارن را بنگرند، اما آنقدر نیرومند نیستند که آن را در هم بشکنند، گرفتارِ [[تله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی تقارن]] می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شوند. و این شاید همان مغاکی باشد که نیچه مردمان کم همت را از خیره شدن بدان باز داشته بود.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دامچاله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ی خطرناک تقارن ===&lt;br /&gt;
۶. لائو تسه گفته بود در ابتدای راه (تائو)، دو به علاوه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی دو با چهار برابر بود. چون در راه گام نهادم، دریافتم که این حاصل جمع چهار نیست و چون در راه به قدر کافی پیش رفتم، دریافتم که به راستی دو به علاوه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی دو، با چهار برابر است. بازی با [[تقارن]] نیز این گونه است. در ابتدای کار، تا زمانی که [[تقارن]] را ندیده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای و چشمان معتاد به نظم های بدیهی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ات به زمینه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی تخت رسوخ نکرده، و همسانی مهیبِ کوس بسته در آن را ندیده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای، آسوده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای و انتخابهایت را درست می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دانی و اراده برای تغییر کردن و تغییر دادن را در راستا و جهتی که از پیش برایت تعیین شده به کار می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اندازی. چون [[تقارن]] را دیدی و در دام این همگونی مهیب گرفتار آمدی، دیگر امکان قاطعانه برگزیدن را از دست خواهی داد و عضلات خواستن‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ات فلج خواهد شد. مگر آن که از قبیله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی [[جنگجویان]] باشی و سرشت مغان را داشته باشی و گویا اینان نخستین کسانی بودند که فنِ خیره نگریستن به تقارن و سرسختانه غرقه نشدن در آن را ابداع کردند. فنی دشوار و تا حدودی متناقض گونه، چرا که گره خوردن نگاه و تقارن، به سستی و رخوت و پوچ نمودن همه چیز می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌انجامد، و این همان است که [[من]] را از مرتبه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی هستنده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای که زمانی بارقه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایی از خواست را به شکلی [[هنجارین]] در خویش داشت نیز عزل می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند و به مرتبه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی چیزهایی فرودست‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تر تبعیدش می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند، چرا که شاید [[سلسله مراتب]] هستنده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها، مبنایی جز [[خواست]] هایشان نداشته باشد و [[گیتی]] جز [[اراده]] و [[خواست]]، مرکزی نداشته باشد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
===[[جنگجو]]===&lt;br /&gt;
۷. تقارن را دیدن و در آن حل نشدن، بر همسانی گزینه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها آگاه بودن و [[قاطعانه]] برگزیدن، و درکِ زمینه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی پوچِ پیرامونِ من، و دست بر نداشتن از تراوش [[معنا]] در این زمینه، چیزی است که انسانی عادی و پیش پا افتاده را از [[جنگجویی]] نژاده متمایز می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند. تفاوت میان پیشروان و دنباله روان، اربابان و بندگان، و خدایان و آدمیان همین است. شیوه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای که با تقارن رویارو می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شوند، و شیوه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای که آن را به کار می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گیرند، یا توسط آن به کار گرفته می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تقارن از این رو، به حفره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای جادویی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ماند. زنجیری است پایگیر در مسیر هستن، و دامچاله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای است خطرناک در راهِ بودن. اما دامی و زنجیری که عبور کردن از آن و قدم نهادن بر آن سرنوشت سالکان است. تنها با دیدن [[تقارن]]، خیره نگریستن بدان، و در چنگ گرفتن و به همراه بردنش است که عبور از راه را ممکن می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌سازد. تنها راه، آن است که تقارن را ببینیم، در برابر فلج شدن و ناامید شدن پایداری کنیم، به طاعونِ پوچی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای که در تقارن لانه کرده مبتلا شویم و از آن شفا یابیم و تنها در این هنگام است که جنگیدن ممکن می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این روست که تقارن چنین پیوندی تنگاتنگ با مفهوم جنگیدن دارد. [[جنگجو]]، آن است که از سرچشمه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی تقارن نوشیده، خماری فلج کننده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی آن را لمس کرده، و از مستی مرگبار آن رهیده باشد. تنها در این هنگام است که می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توان در زمینه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای انباشته از تقارن‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها، [[تقارن]] را شکست، و در پهنه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی پوچی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها، [[معنا]] ساخت. بی آن که آن تقارن و آن پوچی انکار شود، و بی این که زایش معنا و [[شکستن تقارن]] برای لحظه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای دچار اختلال و وقفه گردد. [[قاطعانه]] برگزیدن، در شرایطی که می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دانیم تنها دلیل این [[قاطعیت]]، انتخاب ماست، جدی گرفتن خواستها با تمام وجود، در شرایطی که بر پوچی نهایی تمام [[خواست]] ها آگاه هستیم، و دگرگون ساختن [[گیتی]] در راستایی سنجیده، در شرایطی که بر متقارن بودن تمام وضعیتهای قابل تصور برای آن خبر داریم، کلید جنگیدن است.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mehrdad.akhavan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AA%D9%84%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%B1%D9%86&amp;diff=5646</id>
		<title>تله‌ی تقارن</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AA%D9%84%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%B1%D9%86&amp;diff=5646"/>
		<updated>2024-08-01T09:03:14Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mehrdad.akhavan: /* . */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;===تعریف===&lt;br /&gt;
۱. تقارن، فهمیدن این حقیقت ساده ولی دشواریاب است، که هرچیزی با هر چیز دیگری برابر است. ارزشِ نمودینِ همه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی چیزها، آنگاه که خویشتن را از مرتبه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی داوری حق به جانب عزل کنیم، جای خویش را به هم ارزی نهادینی خواهند داد، که دیدنش دشوار، پذیرفتنش دشوارتر، و رفتار کردن بر مبنایش ناممکن است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تقارن را نمی بینیم===&lt;br /&gt;
۲. همه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی ما، در زمینه ای از بدیهیات و اصول موضوعه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی قطعی پنداشته شده زندگی می‌کنیم، که ناهم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ارزی میان [[چیز]]ها، و ارزشِ متفاوت [[رخداد]]ها و [[پدیدار]]ها را برایمان اثبات می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنند. زمینه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای که در جریان رشد و بالیدن خویش، زیر تاثیر فرآیند اجتماعی شدن، شکل گرفته است و توسط ما درونی گشته است. این زمینه از بدیهیات، باعث می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود که مرتب [[تقارن]] را ندانسته و بر مبنای الگویی از پیش تعریف شده و [[هنجارین]] بشکنیم، و [[پدیدار]]ها را از دل آن استخراج کنیم، و با این ترفند، تقارن را در پشت صحنه ی این نمایش ساده‌لوحانه، نبینیم.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
===موضع گیری ما در برابر تقارن===&lt;br /&gt;
۳. آنان که جسارت کافی داشته باشند، به قطعیت و بدیهی بودنِ الگوی شکست تقارنِ مرسوم شک خواهند کرد. آنان که گستاخ باشند، اصلِ ضرورتِ شکسته شدنِ همیشگی تقارن را مورد پرسش قرار خواهند داد، و نیم نگاهی به تقارنِ ژرفترِ نهفته در پشت آن خواهند افکند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
===درک تقارن شجاعت می خواهد===&lt;br /&gt;
۴. دیدن تقارن، بسیار خطرناک است. فهمیدن این که هرچیزی با هرچیز دیگر برابر است، درک این که تمام تمایزها را انسان پدید می آورد، و پذیرش این که هیچ تفاوت ذاتی ای در “آن بیرون”، به طور عینی و “واقعی” وجود ندارد، برای سست کردن نیرومندترین اراده ها و در هم شکستن قویترین آرمانها و پوچ ساختن عمیقترین معانی کافی است. از این روست که جوامع چنین سخت به پنهان ساختن آن همت گمارده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند، و آدمیان چنین مشتاقانه فریب های مربوط به ندیدن تقارن را می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌پذیرند و درونی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌سازند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
===[[تله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی تقارن]]===&lt;br /&gt;
۵. آنان که [[تقارن]] را در نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌یابند، با اراده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای نیرومند انتخاب می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنند و به رفتار دست می‌یازند. با این وجود، کردارشان از رده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی [[عمل]] است، نه [[کنش]]. آنان بر مبنای قواعدی [[هنجارین]]، چنان که از ایشان انتظار می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌رود رفتار می کنند. شاید سخت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کوشانه، شاید پیگیرانه و متعهدانه، اما همواره آمیخته به هاله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای از تبعیت و پیروی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنان اراده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های شکننده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای که [[تقارن]] را در می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌یابند، به نوعی فلجِ [[دستگاه انتخابگر]] دچار می‌شوند. خیره شدن به تقارن، چنان عضلات [[اراده]] را سست می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند که [[میل]] به تغییر را از بین می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌برد. از این رو، کسانی که آنقدر جسورند تا تقارن را بنگرند، اما آنقدر نیرومند نیستند که آن را در هم بشکنند، گرفتارِ [[تله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی تقارن]] می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شوند. و این شاید همان مغاکی باشد که نیچه مردمان کم همت را از خیره شدن بدان باز داشته بود.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دامچاله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ی خطرناک تقارن ===&lt;br /&gt;
۶. لائو تسه گفته بود در ابتدای راه (تائو)، دو به علاوه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی دو با چهار برابر بود. چون در راه گام نهادم، دریافتم که این حاصل جمع چهار نیست و چون در راه به قدر کافی پیش رفتم، دریافتم که به راستی دو به علاوه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی دو، با چهار برابر است. بازی با [[تقارن]] نیز این گونه است. در ابتدای کار، تا زمانی که [[تقارن]] را ندیده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای و چشمان معتاد به نظم های بدیهی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ات به زمینه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی تخت رسوخ نکرده، و همسانی مهیبِ کوس بسته در آن را ندیده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای، آسوده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای و انتخابهایت را درست می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دانی و اراده برای تغییر کردن و تغییر دادن را در راستا و جهتی که از پیش برایت تعیین شده به کار می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اندازی. چون [[تقارن]] را دیدی و در دام این همگونی مهیب گرفتار آمدی، دیگر امکان قاطعانه برگزیدن را از دست خواهی داد و عضلات خواستن‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ات فلج خواهد شد. مگر آن که از قبیله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی [[جنگجویان]] باشی و سرشت مغان را داشته باشی و گویا اینان نخستین کسانی بودند که فنِ خیره نگریستن به تقارن و سرسختانه غرقه نشدن در آن را ابداع کردند. فنی دشوار و تا حدودی متناقض گونه، چرا که گره خوردن نگاه و تقارن، به سستی و رخوت و پوچ نمودن همه چیز می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌انجامد، و این همان است که [[من]] را از مرتبه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی هستنده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای که زمانی بارقه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایی از خواست را به شکلی [[هنجارین]] در خویش داشت نیز عزل می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند و به مرتبه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی چیزهایی فرودست‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تر تبعیدش می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند، چرا که شاید [[سلسله مراتب]] هستنده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها، مبنایی جز [[خواست]] هایشان نداشته باشد و [[گیتی]] جز [[اراده]] و [[خواست]]، مرکزی نداشته باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۷. تقارن را دیدن و در آن حل نشدن، بر همسانی گزینه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها آگاه بودن و [[قاطعانه]] برگزیدن، و درکِ زمینه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی پوچِ پیرامونِ من، و دست بر نداشتن از تراوش [[معنا]] در این زمینه، چیزی است که انسانی عادی و پیش پا افتاده را از [[جنگجویی]] نژاده متمایز می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند. تفاوت میان پیشروان و دنباله روان، اربابان و بندگان، و خدایان و آدمیان همین است. شیوه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای که با تقارن رویارو می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شوند، و شیوه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای که آن را به کار می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گیرند، یا توسط آن به کار گرفته می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تقارن از این رو، به حفره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای جادویی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ماند. زنجیری است پایگیر در مسیر هستن، و دامچاله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای است خطرناک در راهِ بودن. اما دامی و زنجیری که عبور کردن از آن و قدم نهادن بر آن سرنوشت سالکان است. تنها با دیدن [[تقارن]]، خیره نگریستن بدان، و در چنگ گرفتن و به همراه بردنش است که عبور از راه را ممکن می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌سازد. تنها راه، آن است که تقارن را ببینیم، در برابر فلج شدن و ناامید شدن پایداری کنیم، به طاعونِ پوچی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای که در تقارن لانه کرده مبتلا شویم و از آن شفا یابیم و تنها در این هنگام است که جنگیدن ممکن می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این روست که تقارن چنین پیوندی تنگاتنگ با مفهوم جنگیدن دارد. جنگجو، آن است که از سرچشمه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی تقارن نوشیده، خماری فلج کننده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی آن را لمس کرده، و از مستی مرگبار آن رهیده باشد. تنها در این هنگام است که می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توان در زمینه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای انباشته از تقارن‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها، تقارن را شکست، و در پهنه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی پوچی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها، معنا ساخت. بی آن که آن تقارن و آن پوچی انکار شود، و بی این که زایش معنا و [[شکستن تقارن]] برای لحظه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای دچار اختلال و وقفه گردد. [[قاطعانه]] برگزیدن، در شرایطی که می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دانیم تنها دلیل این قاطعیت، انتخاب ماست، جدی گرفتن خواستها با تمام وجود، در شرایطی که بر پوچی نهایی تمام خواستها آگاه هستیم، و دگرگون ساختن گیتی در راستایی سنجیده، در شرایطی که بر متقارن بودن تمام وضعیتهای قابل تصور برای آن خبر داریم، کلید جنگیدن است.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mehrdad.akhavan</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AA%D9%84%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%B1%D9%86&amp;diff=5645</id>
		<title>تله‌ی تقارن</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AA%D9%84%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%B1%D9%86&amp;diff=5645"/>
		<updated>2024-08-01T09:01:27Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mehrdad.akhavan: صفحه‌ای جدید حاوی «===تعریف=== ۱. تقارن، فهمیدن این حقیقت ساده ولی دشواریاب است، که هرچیزی با هر چی...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;===تعریف===&lt;br /&gt;
۱. تقارن، فهمیدن این حقیقت ساده ولی دشواریاب است، که هرچیزی با هر چیز دیگری برابر است. ارزشِ نمودینِ همه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی چیزها، آنگاه که خویشتن را از مرتبه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی داوری حق به جانب عزل کنیم، جای خویش را به هم ارزی نهادینی خواهند داد، که دیدنش دشوار، پذیرفتنش دشوارتر، و رفتار کردن بر مبنایش ناممکن است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تقارن را نمی بینیم===&lt;br /&gt;
۲. همه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی ما، در زمینه ای از بدیهیات و اصول موضوعه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی قطعی پنداشته شده زندگی می‌کنیم، که ناهم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ارزی میان [[چیز]]ها، و ارزشِ متفاوت [[رخداد]]ها و [[پدیدار]]ها را برایمان اثبات می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنند. زمینه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای که در جریان رشد و بالیدن خویش، زیر تاثیر فرآیند اجتماعی شدن، شکل گرفته است و توسط ما درونی گشته است. این زمینه از بدیهیات، باعث می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود که مرتب [[تقارن]] را ندانسته و بر مبنای الگویی از پیش تعریف شده و [[هنجارین]] بشکنیم، و [[پدیدار]]ها را از دل آن استخراج کنیم، و با این ترفند، تقارن را در پشت صحنه ی این نمایش ساده‌لوحانه، نبینیم.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
===موضع گیری ما در برابر تقارن===&lt;br /&gt;
۳. آنان که جسارت کافی داشته باشند، به قطعیت و بدیهی بودنِ الگوی شکست تقارنِ مرسوم شک خواهند کرد. آنان که گستاخ باشند، اصلِ ضرورتِ شکسته شدنِ همیشگی تقارن را مورد پرسش قرار خواهند داد، و نیم نگاهی به تقارنِ ژرفترِ نهفته در پشت آن خواهند افکند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
===درک تقارن شجاعت می خواهد===&lt;br /&gt;
۴. دیدن تقارن، بسیار خطرناک است. فهمیدن این که هرچیزی با هرچیز دیگر برابر است، درک این که تمام تمایزها را انسان پدید می آورد، و پذیرش این که هیچ تفاوت ذاتی ای در “آن بیرون”، به طور عینی و “واقعی” وجود ندارد، برای سست کردن نیرومندترین اراده ها و در هم شکستن قویترین آرمانها و پوچ ساختن عمیقترین معانی کافی است. از این روست که جوامع چنین سخت به پنهان ساختن آن همت گمارده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند، و آدمیان چنین مشتاقانه فریب های مربوط به ندیدن تقارن را می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌پذیرند و درونی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌سازند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
===.===&lt;br /&gt;
۵. آنان که [[تقارن]] را در نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌یابند، با اراده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای نیرومند انتخاب می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنند و به رفتار دست می‌یازند. با این وجود، کردارشان از رده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی [[عمل]] است، نه [[کنش]]. آنان بر مبنای قواعدی [[هنجارین]]، چنان که از ایشان انتظار می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌رود رفتار می کنند. شاید سخت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کوشانه، شاید پیگیرانه و متعهدانه، اما همواره آمیخته به هاله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای از تبعیت و پیروی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنان اراده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های شکننده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای که [[تقارن]] را در می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌یابند، به نوعی فلجِ [[دستگاه انتخابگر]] دچار می‌شوند. خیره شدن به تقارن، چنان عضلات [[اراده]] را سست می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند که [[میل]] به تغییر را از بین می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌برد. از این رو، کسانی که آنقدر جسورند تا تقارن را بنگرند، اما آنقدر نیرومند نیستند که آن را در هم بشکنند، گرفتارِ [[تله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی تقارن]] می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شوند. و این شاید همان مغاکی باشد که نیچه مردمان کم همت را از خیره شدن بدان باز داشته بود.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
===دامچاله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ی خطرناک تقارن ===&lt;br /&gt;
۶. لائو تسه گفته بود در ابتدای راه (تائو)، دو به علاوه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی دو با چهار برابر بود. چون در راه گام نهادم، دریافتم که این حاصل جمع چهار نیست و چون در راه به قدر کافی پیش رفتم، دریافتم که به راستی دو به علاوه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی دو، با چهار برابر است. بازی با [[تقارن]] نیز این گونه است. در ابتدای کار، تا زمانی که [[تقارن]] را ندیده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای و چشمان معتاد به نظم های بدیهی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ات به زمینه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی تخت رسوخ نکرده، و همسانی مهیبِ کوس بسته در آن را ندیده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای، آسوده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای و انتخابهایت را درست می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دانی و اراده برای تغییر کردن و تغییر دادن را در راستا و جهتی که از پیش برایت تعیین شده به کار می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اندازی. چون [[تقارن]] را دیدی و در دام این همگونی مهیب گرفتار آمدی، دیگر امکان قاطعانه برگزیدن را از دست خواهی داد و عضلات خواستن‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ات فلج خواهد شد. مگر آن که از قبیله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی [[جنگجویان]] باشی و سرشت مغان را داشته باشی و گویا اینان نخستین کسانی بودند که فنِ خیره نگریستن به تقارن و سرسختانه غرقه نشدن در آن را ابداع کردند. فنی دشوار و تا حدودی متناقض گونه، چرا که گره خوردن نگاه و تقارن، به سستی و رخوت و پوچ نمودن همه چیز می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌انجامد، و این همان است که [[من]] را از مرتبه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی هستنده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای که زمانی بارقه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایی از خواست را به شکلی [[هنجارین]] در خویش داشت نیز عزل می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند و به مرتبه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی چیزهایی فرودست‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تر تبعیدش می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند، چرا که شاید [[سلسله مراتب]] هستنده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها، مبنایی جز [[خواست]] هایشان نداشته باشد و [[گیتی]] جز [[اراده]] و [[خواست]]، مرکزی نداشته باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۷. تقارن را دیدن و در آن حل نشدن، بر همسانی گزینه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها آگاه بودن و [[قاطعانه]] برگزیدن، و درکِ زمینه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی پوچِ پیرامونِ من، و دست بر نداشتن از تراوش [[معنا]] در این زمینه، چیزی است که انسانی عادی و پیش پا افتاده را از [[جنگجویی]] نژاده متمایز می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند. تفاوت میان پیشروان و دنباله روان، اربابان و بندگان، و خدایان و آدمیان همین است. شیوه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای که با تقارن رویارو می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شوند، و شیوه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای که آن را به کار می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گیرند، یا توسط آن به کار گرفته می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تقارن از این رو، به حفره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای جادویی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ماند. زنجیری است پایگیر در مسیر هستن، و دامچاله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای است خطرناک در راهِ بودن. اما دامی و زنجیری که عبور کردن از آن و قدم نهادن بر آن سرنوشت سالکان است. تنها با دیدن [[تقارن]]، خیره نگریستن بدان، و در چنگ گرفتن و به همراه بردنش است که عبور از راه را ممکن می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌سازد. تنها راه، آن است که تقارن را ببینیم، در برابر فلج شدن و ناامید شدن پایداری کنیم، به طاعونِ پوچی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای که در تقارن لانه کرده مبتلا شویم و از آن شفا یابیم و تنها در این هنگام است که جنگیدن ممکن می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این روست که تقارن چنین پیوندی تنگاتنگ با مفهوم جنگیدن دارد. جنگجو، آن است که از سرچشمه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی تقارن نوشیده، خماری فلج کننده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی آن را لمس کرده، و از مستی مرگبار آن رهیده باشد. تنها در این هنگام است که می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توان در زمینه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای انباشته از تقارن‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها، تقارن را شکست، و در پهنه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی پوچی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها، معنا ساخت. بی آن که آن تقارن و آن پوچی انکار شود، و بی این که زایش معنا و [[شکستن تقارن]] برای لحظه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای دچار اختلال و وقفه گردد. [[قاطعانه]] برگزیدن، در شرایطی که می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دانیم تنها دلیل این قاطعیت، انتخاب ماست، جدی گرفتن خواستها با تمام وجود، در شرایطی که بر پوچی نهایی تمام خواستها آگاه هستیم، و دگرگون ساختن گیتی در راستایی سنجیده، در شرایطی که بر متقارن بودن تمام وضعیتهای قابل تصور برای آن خبر داریم، کلید جنگیدن است.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mehrdad.akhavan</name></author>
	</entry>
</feed>