<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>https://wiki.soshians.net//api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Amirdana</id>
	<title>ویکی زروان - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://wiki.soshians.net//api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Amirdana"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Amirdana"/>
	<updated>2026-06-15T10:58:01Z</updated>
	<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.39.7</generator>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D8%B8%D8%A7%D9%85_%D9%85%D9%86%D8%AF&amp;diff=1498</id>
		<title>نظام مند</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D8%B8%D8%A7%D9%85_%D9%85%D9%86%D8%AF&amp;diff=1498"/>
		<updated>2017-07-02T16:58:34Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amirdana: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&#039;&#039;&#039;هابز&#039;&#039;&#039;، در جهانی متفاوت می زیست. او در پادشاهی انگلستان و در قرن هفدهم می زیست و جامعه اش انقلاب کرامول را پشت سر گذاشته بود. آنچه او در مقام مشاور شاه می طلبید، دستیابی به چارچوبی عقلانی، غیرمتافیزیکی و محاسباتی برای تحلیل پویایی جامعه بود. هابز که در جهان پسانیوتونی می زیست، می کوشید تا تجربه ی او را در عرصه سیاست و علم اجتماع تکرار کند. از این رو، رویکرد او سخت از روششناسی علمی زمانهاش تأثیر پذیرفته بود. تلاش وی برای بر ساختن نظامی فلسفی و پیوند زدن آن با چارچوبی اخلاقی را شاید بتوان در زمینه ی اثر تاریخ ساز نیوتون بهتر درک کرد .&lt;br /&gt;
رویکرد هابزی به مجموعه ای از نظام های نظری منسجم و فراگیر می انجامد که مدعی سازگاری درونی و شمول هستند.&lt;br /&gt;
 نظریه پردازان لیبرال، مارکسیست ها، مثبت انگاران، کثرت گراها، عقل گرایان و تجربه گرایان کلاسیک، در سنت هابزی می گنجند.&lt;br /&gt;
قالب هابزی بستری معنایی را شکل داده است که بخش عمدهی بحث ها و چالش های نظریه ی سیاسی مدرن در زمینه ی آن انجام شده است. دعواهای&lt;br /&gt;
ویگ ها و توری ها بر سر ماهیت حق پادشاه و درجه تفکیک اشراف از عوام، مبارزات سیاسی سوسیالیست ها با لیبرالها، و بحثهای هواداران ماتریالیسم&lt;br /&gt;
دیالکتیک و اثباتگرایی تجربی بر سر درجهی علمی بودن آرایشان، همگی در این زمینه جای می گیرند.&lt;br /&gt;
 سنت هابزی اندیشیدن به قدرت، با معیارهای اعتبار ویژهاش (علمی، محاسبه پذیر، و تجربی بودن)&lt;br /&gt;
 و ادعاهای نظری خاصش (صورت بندی عقلانی کل فرآیندهای اجتماعی در قالبی فراگیر) مشخص می شود.&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;بخش عمدهی پیروان سنت هابزی، فرآیندهای قدرت را امری رخدادی، عینی، و رسیدگی پذیر می دانند که می تواند در یک نظام فراگیر عقلانی جذب گردد و فهمیده شود.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;در نگرش نظام مند، قدرت مایه ی تغییر دانسته می شود و بنابراین روابط علی و دگرگونی است که شالوده ی معنایی قدرت را بر می سازد.&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;یکی از مهم ترین اصول موضوعه ی نگرش نظام مند، پذیرش اصل ماند کنشی است.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
اصلی که بنابر آنچه گذشت، از کندتر بودنِ ضرباهنگ تغییراتِ نظام اجتماعی نسبت به نظام روانی، و توهمِ پایداری هر دو ناشی می شود.&lt;br /&gt;
نیوتون، به عنوان سردمدار جنبشی که می کوشید تا با تکیه بر اصل ماند تحولات جهان را پیش بینی کند، در بسیاری از پیش فرض های زمانه ی خویش شریک بود. او نیز همچون گالیله و کپلر به جهانبینی نوافلاطونیای باور داشت که در آن مانند نظام های پوتاگوراسی باستانی، عدد حرف اول را می زد و همه چیز به زبان ریاضی قابل بیان بود. نیوتون نیز مانند گالیله معتقد بود که «طبیعت کتابی است که به زبان ریاضیات نوشته شده است». او نخستین کسی بود که&lt;br /&gt;
توانست این اعتقاد قلبی را به صورت مجموعه ای از گزاره های منطقی در آورد، و ریاضی گونه بودن گیتی را با پیش بینی کردن تحولاتش به کمک قوانین ریاضی اثبات کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;big&amp;gt;به طور خلاصه، می توان اصول موضوعه ی تنیده شده در بنیان رویکرد نظام مند، را در این سه گزاره صورت بندی کرد:&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;اصل ماند:&#039;&#039;&#039; دگرگونی رخ نمی دهد، مگر آن که نیرویی خارجی این دگرگونی را ایجاد نماید.&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;اصل قانونمندی :&#039;&#039;&#039; نیروهای خارجی مولد دگرگونی، همواره بر مبنای قوانینی محاسبه پذیر، ساده و عام عمل می کنند.&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;اصل کفایت جفتها:&#039;&#039;&#039; بررسی اندرکنش دو عنصر، برای درک و صورتبندی این قوانین کفایت می کند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;/big&amp;gt;&lt;br /&gt;
نخستین اندیشمندانی که آرای خود را بر مبنای اصول موضوعه ی نظام مند صورت بندی کردند، &#039;&#039;&#039;هابز و لاک&#039;&#039;&#039; بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
     (کتاب نطریه قدرت /شروین وکیلی - فرگرد دوم - بخش نخست - نظریه های قدرت/گفتارنخست: خاستگاه/صفحه۶۳-۶۹/نسخه الکترونیکی)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amirdana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D8%B8%D8%A7%D9%85_%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%B2&amp;diff=1497</id>
		<title>نظام گریز</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D8%B8%D8%A7%D9%85_%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%B2&amp;diff=1497"/>
		<updated>2017-07-02T16:55:10Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amirdana: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;آنچه &#039;&#039;&#039;ماکیاولی&#039;&#039;&#039; در آثارش، به ویژه در «گفتارها» آورده، پاسخی است که این رومی پرآشوب به پرسش از قدرت و سلطه داده است. پاسخی که با&lt;br /&gt;
استعاره های نظامی، و زبانی به ظاهر فریب کارانه و حیله گرانه بیان شده، و با این وجود به دلیل تقدس زدایی از مفهوم قدرت و گسیختن پیوند میان قدرت امیر و کلیسا، نخستین اثر در حوزه ی فلسفه ی سیاسی مدرن محسوب می شود .&lt;br /&gt;
 نسبی گرایان، ضدعقل گراها، برخی از آنارشیست ها، پسامدرن ها، پساساختارگراها و شالوده شکن ها را باید وارث ماکیاولی دانست .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رویکرد ماکیاولی، هرچند به لحاظ زمانی بر نگاه هابزی تقدم دارد، اما به لحاظ تاریخی در جریان نقد مستمر سنت هابزی شکل گرفته است.&lt;br /&gt;
هواداران نگاه استراتژیک به قدرت، معیارهای اعتبار متفاوتی (مانند درجه ی کارآمدی و عملیاتی بودن) را پیش می کشند و ادعاهای نظری متفاوتی دارند&lt;br /&gt;
که بر نفی و طرد آرمان های مورد نظر سنت هابزی (عقلانیت، انسجام، پیوستگی و تداوم) استوار است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما سنت ماکیاولی به شبکه ای از خرده نظریه های گاه ناسازگار منتهی می شود که چنین ادعاهایی را ندارند و تنها کارآمدی را به عنوان معیار داوری میان دیدگاه ها به رسمیت می شناسند. ادعاهای برآمده از نگرش ماکیاولی موضعی، نسبی، و غیرقطعی است و این خصوصیتی است که بسته به اردوگاه مورد&lt;br /&gt;
علاقه ی نظریه پرداز، میتواند نقطه ی قوت یا ضعف یک دیدگاه قلمداد شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نگرش نظام گریز، بیشتر به پیروزی و برد و باخت می نگرد و بنابراین نگاهی استراتژیک و جدلی درباره ی قدرت دارد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;big&amp;gt;نگرش ماکیاولی در مورد قدرت، در طول سه قرنی که میان او و نیچه فاصله می اندازد، کمابیش نادیده انگاشته شد. در اواخر قرن نوزدهم بود&lt;br /&gt;
که نیچه، به شکلی مستقل و مبتکرانه، بخش مهمی از دستاوردهای فکری ماکیاولی را از نو کشف کرد و شاخه ای نو در نظریه های مربوط به قدرت را&lt;br /&gt;
خلق کرد.&lt;br /&gt;
نیچه قدرت را در کانون دستگاه نظری پیچیده، نقادانه - و تا حدودی نامنسجم- خویش قرار داد. از دید نیچه نیز - همچون ماکیاولی-&lt;br /&gt;
قدرت امری غایی بود نه ابزاری. نیچه در آثار خود بر تمایز میان دو نوع از اخلاق پای می فشارد، و تلقی قدرت به مثابه ابزار را نشانه ی بارز     اخلاق بندگان در نظر می گیرد. از دید او، اخلاق اربابان – که مورد ستایش وی نیز هست- بر پذیرش قدرت همچون امری غایی، و قبول آشکارِ مسئولیتِ نیرومند بودن دلالت می کنند . بر خلاف هابز و لاک که قدرت را دستمایه ای برای نیل به ارزشهای اخلاقی، یا مخاطره ای برای آن می دانند، نیچه قدرت را همچون&lt;br /&gt;
نیرویی پویا و جنبان در نظر می گیرد که رها از قید قواعد اخلاقی همواره دگرگون می شود و قوانین اخلاقی را نیز تغییر می دهد.&lt;br /&gt;
نیچه معمولا مفهوم قدرت را در ترکیب &#039;&#039;&#039;«خواست قدرت»&#039;&#039;&#039; به کار می گیرد، و با این عبارت به سرچشمه ای اشاره می کند که زندگی از آن بیرون&lt;br /&gt;
می جوشد. از دید نیچه، زندگی «چاهسار لذت » است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;/big&amp;gt;&lt;br /&gt;
دیدگاه نیچه، از سویی متاثر، و از سوی دیگر واژگونه ی حرف شوپنهاور است . شوپنهاور در &#039;&#039;&#039;«جهان همچون اراده و خواست»&#039;&#039;&#039; ، هستی را&lt;br /&gt;
امری خواست مند دانسته بود، و زیر تأثیر آرای بودایی معتقد بود معیار اصیل و متغیر کلیدی در پویایی این هستی، رنج است.&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;نیچه اراده ی نهفته در هستی را با اراده ی قدرتِ پنهان در من جایگزین کرد و لذت را بر رنج ترجیح داد. &#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدگاه نیچه ای، از یک جنبه ی مهم با نگرش کلاسیک هابز و لاک و پیروان ایشان تفاوت داشت و آن هم باور به چندمرکزی بودنِ تعادلات&lt;br /&gt;
قدرت بود. نیچه معتقد بود هر موجود جاندار گرانی گاهی برای تولید قدرت است و به همین دلیل این توانایی را دارد که نگاهی ویژه و تفسیری خاص از&lt;br /&gt;
هستی را در درون خویش ایجاد کند .&lt;br /&gt;
نیچه با این شبکه از مفاهیم، قدرت را همچون محوری برای زندگی تعریف کرد. برداشت او از متکثر بودن مراکز تولید قدرت، و درگیری دایمی&lt;br /&gt;
آنها با هم، با تفاسیر ساختارگرایان و پساساختارگرایان امروزین شباهت دارد، و به ویژه تاکیدش بر هستی به مثابه زبان، آثارش را به مرجعی عالی برای پسامدرن ها و شالوده شکنان تبدیل کرده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
     (کتاب نطریه قدرت /شروین وکیلی - فرگرد دوم - بخش نخست - نظریه های قدرت/گفتارنخست: خاستگاه/صفحه۶۳-۸۱/نسخه الکترونیکی)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amirdana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D8%B8%D8%A7%D9%85_%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%B2&amp;diff=1496</id>
		<title>نظام گریز</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D8%B8%D8%A7%D9%85_%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%B2&amp;diff=1496"/>
		<updated>2017-07-02T16:54:51Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amirdana: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;آنچه &#039;&#039;&#039;ماکیاولی&#039;&#039;&#039; در آثارش، به ویژه در «گفتارها» آورده، پاسخی است که این رومی پرآشوب به پرسش از قدرت و سلطه داده است. پاسخی که با&lt;br /&gt;
استعاره های نظامی، و زبانی به ظاهر فریب کارانه و حیله گرانه بیان شده، و با این وجود به دلیل تقدس زدایی از مفهوم قدرت و گسیختن پیوند میان قدرت امیر و کلیسا، نخستین اثر در حوزه ی فلسفه ی سیاسی مدرن محسوب می شود .&lt;br /&gt;
 نسبی گرایان، ضدعقل گراها، برخی از آنارشیست ها، پسامدرن ها، پساساختارگراها و شالوده شکن ها را باید وارث ماکیاولی دانست .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رویکرد ماکیاولی، هرچند به لحاظ زمانی بر نگاه هابزی تقدم دارد، اما به لحاظ تاریخی در جریان نقد مستمر سنت هابزی شکل گرفته است.&lt;br /&gt;
هواداران نگاه استراتژیک به قدرت، معیارهای اعتبار متفاوتی (مانند درجه ی کارآمدی و عملیاتی بودن) را پیش می کشند و ادعاهای نظری متفاوتی دارند&lt;br /&gt;
که بر نفی و طرد آرمان های مورد نظر سنت هابزی (عقلانیت، انسجام، پیوستگی و تداوم) استوار است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما سنت ماکیاولی به شبکه ای از خرده نظریه های گاه ناسازگار منتهی می شود که چنین ادعاهایی را ندارند و تنها کارآمدی را به عنوان معیار داوری میان دیدگاه ها به رسمیت می شناسند. ادعاهای برآمده از نگرش ماکیاولی موضعی، نسبی، و غیرقطعی است و این خصوصیتی است که بسته به اردوگاه مورد&lt;br /&gt;
علاقه ی نظریه پرداز، میتواند نقطه ی قوت یا ضعف یک دیدگاه قلمداد شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نگرش نظام گریز، بیشتر به پیروزی و برد و باخت می نگرد و بنابراین نگاهی استراتژیک و جدلی درباره ی قدرت دارد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;big&amp;gt;نگرش ماکیاولی در مورد قدرت، در طول سه قرنی که میان او و نیچه فاصله می اندازد، کمابیش نادیده انگاشته شد. در اواخر قرن نوزدهم بود&lt;br /&gt;
که نیچه، به شکلی مستقل و مبتکرانه، بخش مهمی از دستاوردهای فکری ماکیاولی را از نو کشف کرد و شاخه ای نو در نظریه های مربوط به قدرت را&lt;br /&gt;
خلق کرد.&lt;br /&gt;
نیچه قدرت را در کانون دستگاه نظری پیچیده، نقادانه - و تا حدودی نامنسجم- خویش قرار داد. از دید نیچه نیز - همچون ماکیاولی-&lt;br /&gt;
قدرت امری غایی بود نه ابزاری. نیچه در آثار خود بر تمایز میان دو نوع از اخلاق پای می فشارد، و تلقی قدرت به مثابه ابزار را نشانه ی بارز     اخلاق بندگان در نظر می گیرد. از دید او، اخلاق اربابان – که مورد ستایش وی نیز هست- بر پذیرش قدرت همچون امری غایی، و قبول آشکارِ مسئولیتِ نیرومند بودن دلالت می کنند . بر خلاف هابز و لاک که قدرت را دستمایه ای برای نیل به ارزشهای اخلاقی، یا مخاطره ای برای آن می دانند، نیچه قدرت را همچون&lt;br /&gt;
نیرویی پویا و جنبان در نظر می گیرد که رها از قید قواعد اخلاقی همواره دگرگون می شود و قوانین اخلاقی را نیز تغییر می دهد.&lt;br /&gt;
نیچه معمولا مفهوم قدرت را در ترکیب &#039;&#039;&#039;«خواست قدرت»&#039;&#039;&#039; به کار می گیرد، و با این عبارت به سرچشمه ای اشاره می کند که زندگی از آن بیرون&lt;br /&gt;
می جوشد. از دید نیچه، زندگی «چاهسار لذت » است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;/big&amp;gt;&lt;br /&gt;
دیدگاه نیچه، از سویی متاثر، و از سوی دیگر واژگونه ی حرف شوپنهاور است . شوپنهاور در &#039;&#039;&#039;«جهان همچون اراده و خواست»&#039;&#039;&#039; ، هستی را&lt;br /&gt;
امری خواست مند دانسته بود، و زیر تأثیر آرای بودایی معتقد بود معیار اصیل و متغیر کلیدی در پویایی این هستی، رنج است.&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;نیچه اراده ی نهفته در هستی را با اراده ی قدرتِ پنهان در من جایگزین کرد و لذت را بر رنج ترجیح داد. &#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدگاه نیچه ای، از یک جنبه ی مهم با نگرش کلاسیک هابز و لاک و پیروان ایشان تفاوت داشت و آن هم باور به چندمرکزی بودنِ تعادلات&lt;br /&gt;
قدرت بود. نیچه معتقد بود هر موجود جاندار گرانی گاهی برای تولید قدرت است و به همین دلیل این توانایی را دارد که نگاهی ویژه و تفسیری خاص از&lt;br /&gt;
هستی را در درون خویش ایجاد کند .&lt;br /&gt;
نیچه با این شبکه از مفاهیم، قدرت را همچون محوری برای زندگی تعریف کرد. برداشت او از متکثر بودن مراکز تولید قدرت، و درگیری دایمی&lt;br /&gt;
آنها با هم، با تفاسیر ساختارگرایان و پساساختارگرایان امروزین شباهت دارد، و به ویژه تاکیدش بر هستی به مثابه زبان، آثارش را به مرجعی عالی برای پسامدرن ها و شالوده شکنان تبدیل کرده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(کتاب نطریه قدرت /شروین وکیلی - فرگرد دوم - بخش نخست - نظریه های قدرت/گفتارنخست: خاستگاه/صفحه۶۳-۸۱/نسخه الکترونیکی)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amirdana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%85%D9%81%D9%87%D9%88%D9%85_%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA_-_%D9%81%D9%88%DA%A9%D9%88&amp;diff=1495</id>
		<title>مفهوم قدرت - فوکو</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%85%D9%81%D9%87%D9%88%D9%85_%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA_-_%D9%81%D9%88%DA%A9%D9%88&amp;diff=1495"/>
		<updated>2017-07-02T16:46:01Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amirdana: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;فوکو &#039;&#039;&#039;سه مفهوم&#039;&#039;&#039; را در مورد قدرت از هم تفکیک می کند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;نخست، روابط قدرت است&#039;&#039;&#039; که بازیهای راهبردی میان  کنشگران را در سطوح خرد و کلان در بر می گیرد. معیار برد و باخت در این میدان، افزایش یا کاهش دامنه ی آزادی عمل کنشگران است، و پهنه ی گزینه هایی که بدان دسترسی دارند. روابط قدرت از دید فوکو اموری مقطعی، نظام نایافته، شکننده، و وابسته به موقعیت هستند که نظم و سلسله مراتب خاصی را پدید نمی آورند، و به سادگی «رخ می دهند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;دوم، حالات سلطه است&#039;&#039;&#039;. سلطه از دید فوکو، شکلی از نابرابری قدرتها در میان کنشگران است که مقاومت را در طرف ضعیف تر بی معنا و نامحتمل سازد. یعنی در شرایطی که یکی از کنشگران به خاطر دسترسی به قدرتی خارج از تناسب، بتواند خواستهای خود را بر دیگری تحمیل کند، و دیگری به دلیل فاصله ی زیاد تواناییاش با طرف غالب، مقاومت را نامحتمل و بی فایده بداند، شرایط سلطه برقرار شده است. از دید فوکو، سلطه وضعیتی از تبادل قدرت است که تا حدودی ثبات دارد و می تواند به سلسله مراتب قدرت و نظامهای مستمر اجتماعی ختم شود. با این وجود، این ساختارها نیز نیمه عمری دارند و همیشگی نیستند و به پشتوانه ی تداوم سلطه است که باقی می مانند.&lt;br /&gt;
فوکو در میان این دو عرصه، یعنی روابط و حالات قدرت، &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حوزه ی &#039;&#039;&#039;سومی را فرض کرد و آن را فنون حکومت نامید&#039;&#039;&#039;. فنون حکومت به دلیل ساخت عقلانی اش از حالات قدرت –که ماهیتی عاطفی و هیجانی داشتند- متمایز بود و از آنجا که پیکربندیای منسجم و تثبیت شده در زمان را پدید می آورد، با روابط قدرت تفاوت داشت. فنون حکومت میتوانند سه شکل متمایز به خود بگیرند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;الف) قدرت انضباطی&#039;&#039;&#039;، که از دید فوکو برای نخستین بار در اروپای قرن هفدهم در قالبی اجتماعی سازماندهی شده و افراد انسانی را همچون&lt;br /&gt;
منابع قدرت در نظر می گیرد. قدرت انضباطی هر دو وجه توانمندساز و محدودکننده را داراست و با مطیع و منضبط کردن بدنها امکان سازماندهی-&lt;br /&gt;
شان را در نظامهای اجتماعی به دست می آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ب) قدرت مشرف بر حیات&#039;&#039;&#039;، که گرانیگاه معنایی اش امنیت و سلامت است. این شکل از قدرت به زعم فوکو در اروپای قرن هژدهم تکامل یافت و&lt;br /&gt;
زیر تأثیر همان نگاه جمهوری خواهانهای صورت بندی می شد که آدمیان را نیروهایی شکل پذیر می دانست و تربیت کردن و بهینه ساختنِ ایشان را&lt;br /&gt;
وظیفه ی دولت می دید. این رده از روابط قدرت، جمعیت را همچون منبع اقتدار در نظر می گرفت و از این رو به سازماندهی جمعیت ها، ترویج بهداشت،&lt;br /&gt;
و با پشتوانه ی پزشکی و روانپزشکی مدرن به تثبیت شکلی هنجارین از بدن ها و شخصیت ها در این حوزه های جمعیتی همت می گماشت. کتابهای مشهور فوکو – زایش درمانگاه و جنون و تمدن - به تبارشناسی برخی از این روندها پرداخته اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;پ) قدرت حاکمیت بنیاد&#039;&#039;&#039;، که فوکو در مقاله ی زیبایی آن را با قدرت شبانی همارز می گیرد .این قدرت در قالب دولت و نهادهای سیاسی تبلور&lt;br /&gt;
می یابد و همان است که نگاه نظریات کلاسیک بدان دوخته شده است. از دید فوکو شکلی از روابط قدرت در قرون هفدهم و هژدهم میلادی در غرب&lt;br /&gt;
تکامل یافت که در سازماندهی قدرت سیاسی در جوامع یهودی باستانی ریشه داشت. این روابط، مسئولیت کردارهای تابعان را به حاکم تحویل می کرد، و&lt;br /&gt;
در نتیجه وی را مسئول رستگاری پیروانش فرض می کرد. حاکم در برابرِ بر عهده گرفتنِ این مسئولیت خطیر، اطاعت بی چون و چرای تابعان را در تمام&lt;br /&gt;
عرصه ی زیست جهانشان طلب می کرد، و این به رابطه ی شبان و گل هاش شبیه بود. این دیدگاه از مجرای مسیحیت به نهادهای دینی و اجتماعی غربی راه&lt;br /&gt;
یافت و در نهایت در شکل دولت های رفاه و توتالیتر به دو حدِ خوشایند و دردناک خویش دست یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فوکو بر این باور بود که تمام این پیکربندیها، در شکل خالص و تمام خویش در اواخر قرن هفدهم و اوایل قرن هژدهم برای نخستین بار در&lt;br /&gt;
غرب پدیدار شدند، و در قرن نوزدهم به پختگی و کمال دست یافتند. فوکو آشکارا ظهور این روابط، حالات، و فنون جدید قدرت را با ظهور مدرنیته&lt;br /&gt;
مربوط میداند و دیدگاهی بدبینانه و جبرانگارانه را در مورد آنها تبلیغ می کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;دیدگاه فوکو به هیچ عنوان نظریه ای رهایی بخش نیست ،و این امری طبیعی است. زیرا هر دیدگاهی که سوژه را به پایه ی نگاه فوکو فاقد اهمیت و اصالت بداند، امکان اندیشیدن به راهبردهای رهایی وی را نیز از دست خواهد داد.&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
                 (کتاب نطریه قدرت /شروین وکیلی - فرگرد دوم - بخش نخست - گفتار سوم: تعريفهاي نظامگريز/صفحه۱۰۲-۱۰۴/نسخه الکترونیکی)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amirdana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%85%D9%81%D9%87%D9%88%D9%85_%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA_-_%D8%AF%D9%84%D9%88%D8%B2_%D9%88_%DA%AF%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C&amp;diff=1494</id>
		<title>مفهوم قدرت - دلوز و گتاری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%85%D9%81%D9%87%D9%88%D9%85_%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA_-_%D8%AF%D9%84%D9%88%D8%B2_%D9%88_%DA%AF%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C&amp;diff=1494"/>
		<updated>2017-07-02T16:43:15Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amirdana: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;یکی از اندیشمندانی که به شدت وامدار فوکو است و دیدگاهش را باید دنباله ی مسیر نظری وی دانست، &#039;&#039;&#039;ژیل دلوز&#039;&#039;&#039; است. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;دلوز به همراهی&lt;br /&gt;
فلیکس گتاری&#039;&#039;&#039;&#039;&#039; مجموعه ای از متون چشمگیر و خواندنی را پدید آورده اند که یکی از دغدغه های اصلی شان، همین مفهوم قدرت است.&lt;br /&gt;
دلوز به روشنی خود را پیرو نیچه میداند و دیدگاه وی در مورد قدرت را ابزاری ارزشمند برای ساخت نظریه ای منسجم و خودسازگار در مورد قدرت&lt;br /&gt;
میداند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدگاه دلوز ، منظومه ای به نسبت پیچیده از مفاهیم را در بر می گیرد که به دست دادن خلاصه ای از آن در سطور این رساله کاری دشوار است. اما برای این که موقعیت او نیز در میدانِ زورآوری نظریه های مربوط به قدرت مشخص شود، تنها به ذکر چند نکته ی کلیدی از آرای وی بسنده می کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;هرچند که برخی از مفاهیم مورد نظر او با چارچوب نظری پیشنهادی ما همخوانی بسیار دارد.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
دلوز چنان که گذشت، برداشت نیچه ای از قدرت را می پذیرد و آن را همچون نیرویی درون زاد و پویا و فعال در نظر می گیرد. بر همین مبنا از&lt;br /&gt;
دید او کنش همواره بر واکنش ترجیح دارد و سیستم های اجتماعی و روانی ساختارهایی پویا و شکوفا محسوب می شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلوز برای صورت بندی مفهوم قدرت از چند کلیدواژه ی نو بهره میجوید، و از آنجا که برخی از آنها را ما نیز در شرح دیدگاه خویش به کار خواهیم&lt;br /&gt;
گرفت، لازم است بدان اشاره ای کنیم. با این گوشزد که منظومه ی معنایی دلوز و گتاری نظامی پیچیده است که پرداختن به کلیت آن در اینجا ممکن&lt;br /&gt;
نیست. مفاهیم جدیدی هم که در این منظومه معرفی شده است، تنها در ارتباط با مفاهیم دیگر و تعبیر خاص این دو از کلیدواژگان آشنای جامعه-&lt;br /&gt;
شناسانه و فلسفی معنا می یابند. از این رو شرحی از واژگان به کار گرفته شده در کتاب های ایشان را که در اینجا به طور مختصر ارائه می شود، بیشتر باید برگرفتن انتخابی برخی از مفاهیم مورد نظر ایشان دانست، که بعدها به کار&lt;br /&gt;
تبیین دقیق نظریه ی مورد پیشنهادمان خواهند آمد، نه شرح دقیق و بی- طرفانه ی آرای ایشان، بدان شکل که مورد نظر خودشان بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039; نخست، دوگانه ی معنایی ریزوم و درخت &#039;&#039;&#039; است .از دید دلوز، ارتباط میان مفاهیم و الگوی حاکم بر روندها و جریانها، بر خلاف تصور مرسوم، به درختی با تنه ی تنومند و شاخه های نحیف شباهت ندارد، بلکه الگویی ریزوم گونه دارد. ریزوم، نام علمی شکلی از ریشه ی زیرزمینی گیاهان است که در شبکه ای پنهان در زیر خاک گسترده می شوند و در هر جا که شرایط مساعد باشد، ساقه ای را بر آن می روید. از دید دلوز، پدیدارهای اجتماعی خصلتی ریزوم وار دارد. یعنی امری منتشر، پراکنده، شاخه شاخه، و مرکز گریز است که به طور موضعی و در شرایطی ویژه در قالب رخدادهایی منحصر به فرد و خاص بروز می یابد و همواره هم خصلتی موقت و تعمیم ناپذیر دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نگرش در برابر دیدگاه کلاسیک اندیشمندان قرار می گیرد که به شیوهی افلاطون به سلسله مراتبی از مفاهیم و روندها و علل معتقد بودند  که مفاهیم و اموری حاشیه ای، جزئی، و سطحی را به ساختارهایی عمیق، عمومی، و مرکزی متصل می سازند. این تمایز میان امر عمیق و سطحی، و چیزهای مرکزی و  حاشیه ای، در دیدگاه فوکو نیز آماج نقد بود. چنین نقدی در نظریه ی دلوز، تا حدودی با الهام از راهبردهای شالوده شکنانه ی دریدا، به&lt;br /&gt;
موقعیتی مرکزی برکشیده شدهاند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;مفهوم مهم دیگر، قلمروزایی/ قلمروزدایی است&#039;&#039;&#039; که در آثار دلوز و گتاری همچون &#039;&#039;&#039;جفت متضادی معنایی&#039;&#039;&#039; به کار گرفته می شود . قلمروزایی،&lt;br /&gt;
روندی هم زمانی است که ساختارهای درخت گونه را به شکلی موضعی پدید می آورد. در جریان این روند، عناصر با هم تلفیق شده، و اجزا در هم ذوب&lt;br /&gt;
می گردند تا کلی برتر را پدید آورند. از دید دلوز و گتاری، قلمروزایی فرآیندی است که گروه، نهاد، هویت، و پیکره هایی عمومی و فراگیر از این دست را ایجاد می کند. پیکره هایی که در مقام سیستمی پیچیده، باید مرزهای خویش را با جهان خارج تعیین کنند، و به همین دلیل به دستگاهی بغرنج برای&lt;br /&gt;
رمزگذرای این مرز، و قلمروزایی مسلح هستند. این روند، با وجود شباهتی که با ساختارهای درختی دارد، اما از اصالت و سنگینی مورد نظر اندیشمندان&lt;br /&gt;
کلاسیک بی بهره است. دلوز حتی این درختواره های کل گرا و حائز قلمرو را نیز اموری مقطعی و موقت و موضعی میداند و به همین دلیل آنها را با&lt;br /&gt;
وضعیت پاره پاره و چهل تکه ی شخصیت های شیزوفرنیک مقایسه میکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قلمروزدایی، واژگونه ی قلمروزایی است. این روندی در زمانی است که از نوسان میان دو مفهوم مرکز و حاشیه پدید می آید. قلمروزدایی فرآیندی&lt;br /&gt;
مرکزگریز است و رمزگذاری های حافظ تمایز سیستم و محیط را به طور مستمر نقض می کند. از دید دلوز، فرآیندهای قلمروزدا در تنهایی عناصر سیستم، و احتمال کنده شدنشان از آن و رانده شدنشان به حاشیه ریشه دارند، در نتیجه نوعی میل به مرکز در شرایط قلمروزدایی دیده می شود که از مقاومت عناصر سیستم در برابر فروپاشی حکایت می کند. دلوز بر بنای همین میلِ ناکارآمد به مرکز، قلمروزدایی را امری پارانوئید دانسته است. تعبیری که مانند کاربرد مفهوم شیزوفرنیک، نباید چیزی فراتر از یک استعاره ی جالب در نظر گرفته شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مفهوم دیگری که با دوگانه های یادشده مربوط می شود، دو نوع ماشین است که &#039;&#039;&#039;مولکولار و مولار&#039;&#039;&#039; نامیده می شوند. از دید دلوز و گتاری،     سازواره هایی که در سطوح گوناگون سلسله مراتب –از بدن های زنده گرفته تا نهادهای اجتماعی- وجود دارند، در حالت پایه ی خود چیزهایی هستند که&lt;br /&gt;
«پیکرهی بیاندام » نامیده می شوند .این پیکره ها، برسازندهی چیزهایی هستند که به تعبیر این نویسندگان، یک فلات نامیده می شود. فلات عنوانی&lt;br /&gt;
عمومی است که شاید بتوان آن را با سطح سلسله مراتبی مشاهده ای که در مدل ما بود، مترادفش دانست. هر فلات، تراکمی از شدت ها، عناصر، و&lt;br /&gt;
روندهاست که در قالبی در هم فشرده و متداخل در پیوند با یکدیگر قرار گرفته اند. هر فلات از مجموعه ای از لایه ها و قشرها تشکیل یافته است. در هر&lt;br /&gt;
لایه از سطوح این فلات، دو زیر سیستم اصلی وجود دارد که ارتباطشان با هم با عبارتِ مفصل بندی دوگانه مشخص می شود. این نام از آنجا آمده که&lt;br /&gt;
این دو زیرسیستم همواره در پیوند با هم، و به صورت زوجی مکمل وجود دارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماشین مولکولار، سیستمی منعطف و شکلپذیر است که از عناصری ساده، کم شمار، و پایدار در زمان تشکیل یافته است. ماشین مولکولار است که انداموار شدن پیکره را ممکن می سازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مقابل، ماشین مولار سیستمی است که سازمان یافتگی، نظم، و انسجام درونی اش از سیستم مولکولار بیشتر است، اما در مقابل از عناصری پیچیده،&lt;br /&gt;
ناپایدار و گذرا تشکیل یافته است. ماشین مولار ساختارهایی متمرکز، سلسله مراتبی، و ساختار یافته را پدید می آورد، که نمونه هایش را در مفاهیمی مانند طبقه و ملت می توان بازیافت. این در حالی است که فرآورده های ماشین مولکولار فاقد این ویژگی ها هستند. نهادهایی مانند نهاد خویشاوندی و قومیت نمونه هایی از این رده هستند. آشکارا، ساخته ای مولار با الگوی درختی و محصولات مولکولار با الگوی ریزومی هم خوانی دارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلوز و گتاری در کتاب هزار فلات ، این دو را به ترتیب با غشای سلول و پروتئین ها و آنزیم هایی که در درون یاخته فعالیت می کنند، مقایسه      کرده اند. این دو ماشین آشکارا با هم ارتباط دارند و عناصرشان در نوساناتی تکرار شونده به هم تبدیل می شوند. فرآیند مفصل بندی دوگانه، از دو جهتِ متمایزِ بیان و محتوا برخوردار است، که باز در قالب زیست شناسانه ی دلوز به پروتئین و مادهی وراثتی مانند شده است. این بدان معناست که در مفصل بندی دوگانه، ما باساختارهای پایدار و مقاومِ حافظ اطلاعات، و سیستم های ناپایدار و پویای عملگری روبه رو هستیم که ماده و انرژی را بر مبنای این زیربنای اطلاعاتی دگرگون می سازند. هریک از این دو جهت دارای ریخت و جوهری هستند که به ترتیب در جریان فرآیند &#039;&#039;&#039;رمزگذاری/ رمزگشایی&#039;&#039;&#039;، و&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;مرزبندی/ مرززدایی&#039;&#039;&#039; پدیدار می شوند و استمرار می یابند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلوز مفهومی مرکزی به نام چندگانگی را هم در برابر وحدت و یگانگی درخت گونه ی مدل های کلاسیک معرفی کرده است و معتقد است که&lt;br /&gt;
داروی دردِ تحویل گرایی - که همه چیز را به یک چیز بر می گرداند- آن است که حضور چندگانگی و تکثر را در همه چیز بپذیریم . برای دستیازی&lt;br /&gt;
به این هدف، مفهوم دیگری به نام مونتاژ ابداع شده است که از عملکرد ماشین های مولار و مولکولار حاصل می شود. مونتاژ قالبی عمومی برای تمام&lt;br /&gt;
چیزهایی است که موضوع بررسی و مشاهده و تجربه ی ما قرار می گیرند، و شاید بتوان آن را برابرنهادی عجیب و غریب برای سیستم در نظر گرفت. از&lt;br /&gt;
اینجا دلوز به تعریف ماشین انتزاعی می رسد، که هسته ی مرکزی هر مونتاژ است و فضای حالتی است که تحقق یافتن ان مونتاژ خاص را ممکن می سازد.&lt;br /&gt;
ماشین انتزاعی امری مادی یا ملموس نیست، بلکه الگویی از جریانها و طرحی عملیاتی است که در دستگاه شناختی ما بازنمایی می شود و فرآیند ظهور و&lt;br /&gt;
تداوم مونتاژها را نشان می دهد.&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ماشین انتزاعی، کلید فهم مدل دلوز از قدرت است.&#039;&#039;&#039; یک ماشین انتزاعی الگویی از انضباط است که به شکلی تعمیم یافته عملکردی ویژه را بر&lt;br /&gt;
مادهی نامتعین اعمال می کند. این ماشین شرایطی را تعیین می کند که هر مونتاژ ریخت و جوهر خویش را در آن زمینه به دست می آورد .از این رو،&lt;br /&gt;
یک ماشین انتزاعی را میتوان با روند &#039;&#039;&#039;انضباط/ سرکوب&#039;&#039;&#039; در مدل ما مقایسه کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماشین انتزاعی از دو مجرای متفاوت قدرت خود را اعمال می کند. از یک سو با رمزگذاری افراطی، که وضعیتی سخت و منسجم و سلسله مراتبی – و در&lt;br /&gt;
نتیجه مولار- را ایجاد می کند، و از سوی دیگر با تبدیل، که با قلمروزدایی و رمزگشایی شباهت دارد و پدیداری مولکولار است. نظام دیوان سالارانه و ساخت قبایل کوچگرد نمونه هایی از دستاوردهای این دو روند متمایز هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدگاه دلوز در مورد قدرت، از بسیاری از جنبه ها با تعابیر فوکویی هم خوانی دارد. هر دو بر خصلت منتشر و پراکندهی قدرت تأکید دارند، و&lt;br /&gt;
هردو بر سویه ی سازنده و توانمندساز آن نیز پافشاری می کنند، و به این ترتیب از نظریه پردازان نظام مند که معمولا قدرت را با سویه ای منفی و&lt;br /&gt;
محدودکننده باز می شناسند، متفاوت هستند. همچنین هردو از دستگاهی نظری برای تبیین مفهوم قدرت بهره می برند که سوژه را به حالت تعلیق درآورده، و آن را در ساخته ای اجتماعی (فوکو) یا روندهای عام حاکم بر نظامها (دلوز) منحل می سازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 با این وجود، &#039;&#039;&#039;نگرش دلوزی از چند جنبه با دید فوکو متفاوت است.&#039;&#039;&#039; نخست آن که مدل دلوزی از برداشت فوکو بسیار پیچیده- تر، بسیار عامتر، و بسیار زیستشناسانهتر است. دیگر آن که دلوز در تفسیر&lt;br /&gt;
خاصی از ماشین انتزاعی ارائه می دهد، مفهوم قدرت و حقیقت را مترادف می گیرد و در واقع این دو را در دل یک نظام به هم پیوسته مورد تحلیل قرار&lt;br /&gt;
می دهد. در حالی که برای فوکو، این دو مفهوم با وجود پیوستگی عمیق شان، دلالتی متمایز دارند، به شکلی که فوکو صفحات زیادی را به شرح ارتباط این&lt;br /&gt;
دو اختصاص داده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;تفاوت دیگر این دو&#039;&#039;&#039;، در آن است که دلوز مفهوم قدرت را برای تبیین رفتارهای کنشگران اجتماعی کافی نمی داند، و آن را با مفهومی به نام&lt;br /&gt;
میل تکمیل می کند. میل با آنچه به همین نام در مدل ما معرفی شد، شباهت دارد و رانهای درونی است که سیستم زنده را به جستوجوی لذت وا&lt;br /&gt;
میدارد. میل از دید دلوز نوعی مونتاژ است، یعنی پدیداری است که زیر تأثیر ماشینی انتزاعی ساخته می شود و ماهیتی طبیعی، درونزاد یا بدیهی ندارد. با این وجود، خودِ قدرت هم چنین خصلتی دارد و از دید دلوز تنها در پیوند با مفهوم میل است که به عنوان ابزاری تحلیلی به شکلی بسنده کارآمد می-&lt;br /&gt;
شود .&#039;&#039;&#039;این برداشت دلوز به مدل ما از قدرت نزدیکتر است، تا مدل فوکو،&#039;&#039;&#039; با این وجود در نگاه سیستمی ما متغیر دوگانه ی &#039;&#039;&#039;لذت/ قدرتِ&#039;&#039;&#039; مورد نظر دلوز را با دو متغیر دیگر – بقا و معنا در می آمیزیم و مجموعه ی اینها را همچون محوری کارکردی مورد تحلیلی قرار می دهیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
            (کتاب نطریه قدرت /شروین وکیلی - فرگرد دوم - بخش نخست - گفتار سوم: تعريفهاي نظامگريز/صفحه۱۰۵-۱۱۱/نسخه الکترونیکی)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amirdana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%B1%DB%8C%D8%B2%D9%85_/_%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA&amp;diff=1493</id>
		<title>ریزم / درخت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%B1%DB%8C%D8%B2%D9%85_/_%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA&amp;diff=1493"/>
		<updated>2017-07-02T16:39:12Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amirdana: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&amp;lt;big&amp;gt;از دید دلوز، ارتباط میان مفاهیم و الگوی حاکم بر روندها و جریانها، بر خلاف تصور مرسوم، به درختی با تنه ی تنومند و شاخه های نحیف شباهت ندارد، بلکه الگویی ریزوم گونه دارد. ریزوم، نام علمی شکلی از ریشه ی زیرزمینی گیاهان است که در شبکه ای پنهان در زیر خاک گسترده می شوند و در هر جا که شرایط مساعد باشد، ساقه ای را بر آن می روید. از دید دلوز، پدیدارهای اجتماعی خصلتی ریزوم وار دارد. یعنی امری منتشر، پراکنده، شاخه شاخه، و مرکز گریز است که به طور موضعی و در شرایطی ویژه در قالب رخدادهایی منحصر به فرد و خاص بروز می یابد و همواره هم خصلتی موقت و تعمیم ناپذیر دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نگرش در برابر دیدگاه کلاسیک اندیشمندان قرار می گیرد که به شیوهی افلاطون به سلسله مراتبی از مفاهیم و روندها و علل معتقد بودند  که مفاهیم و اموری حاشیه ای، جزئی، و سطحی را به ساختارهایی عمیق، عمومی، و مرکزی متصل می سازند. این تمایز میان امر عمیق و سطحی، و چیزهای مرکزی و  حاشیه ای، در دیدگاه فوکو نیز آماج نقد بود. چنین نقدی در نظریه ی دلوز، تا حدودی با الهام از راهبردهای شالوده شکنانه ی دریدا، به&lt;br /&gt;
موقعیتی مرکزی برکشیده شدهاند.&amp;lt;/big&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
                     (کتاب نطریه قدرت /شروین وکیلی - فرگرد دوم - بخش نخست - گفتار سوم: تعريفهاي نظامگريز/صفحه۱۰۶-۱۰۷/نسخه الکترونیکی)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amirdana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%85%D9%88%D9%84%DA%A9%D9%88%D9%84%D8%A7%D8%B1_%D9%88_%D9%85%D9%88%D9%84%D8%A7%D8%B1&amp;diff=1491</id>
		<title>مولکولار و مولار</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%85%D9%88%D9%84%DA%A9%D9%88%D9%84%D8%A7%D8%B1_%D9%88_%D9%85%D9%88%D9%84%D8%A7%D8%B1&amp;diff=1491"/>
		<updated>2017-07-02T16:36:54Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amirdana: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&amp;lt;big&amp;gt;مفهوم دیگری که با دوگانه های یادشده مربوط می شود، دو نوع ماشین است که &#039;&#039;&#039;مولکولار و مولار&#039;&#039;&#039; نامیده می شوند. از دید دلوز و گتاری،     سازواره هایی که در سطوح گوناگون سلسله مراتب –از بدن های زنده گرفته تا نهادهای اجتماعی- وجود دارند، در حالت پایه ی خود چیزهایی هستند که&lt;br /&gt;
«پیکرهی بیاندام » نامیده می شوند .این پیکره ها، برسازندهی چیزهایی هستند که به تعبیر این نویسندگان، یک فلات نامیده می شود. فلات عنوانی&lt;br /&gt;
عمومی است که شاید بتوان آن را با سطح سلسله مراتبی مشاهده ای که در مدل ما بود، مترادفش دانست. هر فلات، تراکمی از شدت ها، عناصر، و&lt;br /&gt;
روندهاست که در قالبی در هم فشرده و متداخل در پیوند با یکدیگر قرار گرفته اند. هر فلات از مجموعه ای از لایه ها و قشرها تشکیل یافته است. در هر&lt;br /&gt;
لایه از سطوح این فلات، دو زیر سیستم اصلی وجود دارد که ارتباطشان با هم با عبارتِ مفصل بندی دوگانه مشخص می شود. این نام از آنجا آمده که&lt;br /&gt;
این دو زیرسیستم همواره در پیوند با هم، و به صورت زوجی مکمل وجود دارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماشین مولکولار، سیستمی منعطف و شکلپذیر است که از عناصری ساده، کم شمار، و پایدار در زمان تشکیل یافته است. ماشین مولکولار است که انداموار شدن پیکره را ممکن می سازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مقابل، ماشین مولار سیستمی است که سازمان یافتگی، نظم، و انسجام درونی اش از سیستم مولکولار بیشتر است، اما در مقابل از عناصری پیچیده،&lt;br /&gt;
ناپایدار و گذرا تشکیل یافته است. ماشین مولار ساختارهایی متمرکز، سلسله مراتبی، و ساختار یافته را پدید می آورد، که نمونه هایش را در مفاهیمی مانند طبقه و ملت می توان بازیافت. این در حالی است که فرآورده های ماشین مولکولار فاقد این ویژگی ها هستند. نهادهایی مانند نهاد خویشاوندی و قومیت نمونه هایی از این رده هستند. آشکارا، ساخته ای مولار با الگوی درختی و محصولات مولکولار با الگوی ریزومی هم خوانی دارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلوز و گتاری در کتاب هزار فلات ، این دو را به ترتیب با غشای سلول و پروتئین ها و آنزیم هایی که در درون یاخته فعالیت می کنند، مقایسه      کرده اند. این دو ماشین آشکارا با هم ارتباط دارند و عناصرشان در نوساناتی تکرار شونده به هم تبدیل می شوند. فرآیند مفصل بندی دوگانه، از دو جهتِ متمایزِ بیان و محتوا برخوردار است، که باز در قالب زیست شناسانه ی دلوز به پروتئین و مادهی وراثتی مانند شده است. این بدان معناست که در مفصل بندی دوگانه، ما باساختارهای پایدار و مقاومِ حافظ اطلاعات، و سیستم های ناپایدار و پویای عملگری روبه رو هستیم که ماده و انرژی را بر مبنای این زیربنای اطلاعاتی دگرگون می سازند. هریک از این دو جهت دارای ریخت و جوهری هستند که به ترتیب در جریان فرآیند &#039;&#039;&#039;رمزگذاری/ رمزگشایی&#039;&#039;&#039;، و&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;مرزبندی/ مرززدایی&#039;&#039;&#039; پدیدار می شوند و استمرار می یابند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;/big&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
                (کتاب نطریه قدرت /شروین وکیلی - فرگرد دوم - بخش نخست - گفتار سوم: تعريفهاي نظامگريز/صفحه ۱۰۸-۱۱۱/نسخه الکترونیکی)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amirdana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%82%D9%84%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%DB%8C%DB%8C_/_%D9%82%D9%84%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C&amp;diff=1490</id>
		<title>قلمروزایی / قلمروزدایی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%82%D9%84%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%DB%8C%DB%8C_/_%D9%82%D9%84%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C&amp;diff=1490"/>
		<updated>2017-07-02T16:36:14Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amirdana: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&amp;lt;big&amp;gt;&#039;&#039;&#039;مفهوم مهم دیگر، قلمروزایی/ قلمروزدایی است&#039;&#039;&#039; که در آثار دلوز و گتاری همچون &#039;&#039;&#039;جفت متضادی معنایی&#039;&#039;&#039; به کار گرفته می شود . قلمروزایی،&lt;br /&gt;
روندی هم زمانی است که ساختارهای درخت گونه را به شکلی موضعی پدید می آورد. در جریان این روند، عناصر با هم تلفیق شده، و اجزا در هم ذوب&lt;br /&gt;
می گردند تا کلی برتر را پدید آورند. از دید دلوز و گتاری، قلمروزایی فرآیندی است که گروه، نهاد، هویت، و پیکره هایی عمومی و فراگیر از این دست را ایجاد می کند. پیکره هایی که در مقام سیستمی پیچیده، باید مرزهای خویش را با جهان خارج تعیین کنند، و به همین دلیل به دستگاهی بغرنج برای&lt;br /&gt;
رمزگذرای این مرز، و قلمروزایی مسلح هستند. این روند، با وجود شباهتی که با ساختارهای درختی دارد، اما از اصالت و سنگینی مورد نظر اندیشمندان&lt;br /&gt;
کلاسیک بی بهره است. دلوز حتی این درختواره های کل گرا و حائز قلمرو را نیز اموری مقطعی و موقت و موضعی میداند و به همین دلیل آنها را با&lt;br /&gt;
وضعیت پاره پاره و چهل تکه ی شخصیت های شیزوفرنیک مقایسه میکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قلمروزدایی، واژگونه ی قلمروزایی است. این روندی در زمانی است که از نوسان میان دو مفهوم مرکز و حاشیه پدید می آید. قلمروزدایی فرآیندی&lt;br /&gt;
مرکزگریز است و رمزگذاری های حافظ تمایز سیستم و محیط را به طور مستمر نقض می کند. از دید دلوز، فرآیندهای قلمروزدا در تنهایی عناصر سیستم، و احتمال کنده شدنشان از آن و رانده شدنشان به حاشیه ریشه دارند، در نتیجه نوعی میل به مرکز در شرایط قلمروزدایی دیده می شود که از مقاومت عناصر سیستم در برابر فروپاشی حکایت می کند. دلوز بر بنای همین میلِ ناکارآمد به مرکز، قلمروزدایی را امری پارانوئید دانسته است. تعبیری که مانند کاربرد مفهوم شیزوفرنیک، نباید چیزی فراتر از یک استعاره ی جالب در نظر گرفته شود.&amp;lt;/big&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
                         (کتاب نطریه قدرت /شروین وکیلی - فرگرد دوم - بخش نخست - گفتار سوم: تعريفهاي نظامگريز/صفحه ۱۰۷/نسخه الکترونیکی)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amirdana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%85%D9%88%D9%84%DA%A9%D9%88%D9%84%D8%A7%D8%B1_%D9%88_%D9%85%D9%88%D9%84%D8%A7%D8%B1&amp;diff=1489</id>
		<title>مولکولار و مولار</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%85%D9%88%D9%84%DA%A9%D9%88%D9%84%D8%A7%D8%B1_%D9%88_%D9%85%D9%88%D9%84%D8%A7%D8%B1&amp;diff=1489"/>
		<updated>2017-07-02T16:32:09Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amirdana: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&amp;lt;big&amp;gt;مفهوم دیگری که با دوگانه های یادشده مربوط می شود، دو نوع ماشین است که &#039;&#039;&#039;مولکولار و مولار&#039;&#039;&#039; نامیده می شوند. از دید دلوز و گتاری،     سازواره هایی که در سطوح گوناگون سلسله مراتب –از بدن های زنده گرفته تا نهادهای اجتماعی- وجود دارند، در حالت پایه ی خود چیزهایی هستند که&lt;br /&gt;
«پیکرهی بیاندام » نامیده می شوند .این پیکره ها، برسازندهی چیزهایی هستند که به تعبیر این نویسندگان، یک فلات نامیده می شود. فلات عنوانی&lt;br /&gt;
عمومی است که شاید بتوان آن را با سطح سلسله مراتبی مشاهده ای که در مدل ما بود، مترادفش دانست. هر فلات، تراکمی از شدت ها، عناصر، و&lt;br /&gt;
روندهاست که در قالبی در هم فشرده و متداخل در پیوند با یکدیگر قرار گرفته اند. هر فلات از مجموعه ای از لایه ها و قشرها تشکیل یافته است. در هر&lt;br /&gt;
لایه از سطوح این فلات، دو زیر سیستم اصلی وجود دارد که ارتباطشان با هم با عبارتِ مفصل بندی دوگانه مشخص می شود. این نام از آنجا آمده که&lt;br /&gt;
این دو زیرسیستم همواره در پیوند با هم، و به صورت زوجی مکمل وجود دارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماشین مولکولار، سیستمی منعطف و شکلپذیر است که از عناصری ساده، کم شمار، و پایدار در زمان تشکیل یافته است. ماشین مولکولار است که انداموار شدن پیکره را ممکن می سازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مقابل، ماشین مولار سیستمی است که سازمان یافتگی، نظم، و انسجام درونی اش از سیستم مولکولار بیشتر است، اما در مقابل از عناصری پیچیده،&lt;br /&gt;
ناپایدار و گذرا تشکیل یافته است. ماشین مولار ساختارهایی متمرکز، سلسله مراتبی، و ساختار یافته را پدید می آورد، که نمونه هایش را در مفاهیمی مانند طبقه و ملت می توان بازیافت. این در حالی است که فرآورده های ماشین مولکولار فاقد این ویژگی ها هستند. نهادهایی مانند نهاد خویشاوندی و قومیت نمونه هایی از این رده هستند. آشکارا، ساخته ای مولار با الگوی درختی و محصولات مولکولار با الگوی ریزومی هم خوانی دارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلوز و گتاری در کتاب هزار فلات ، این دو را به ترتیب با غشای سلول و پروتئین ها و آنزیم هایی که در درون یاخته فعالیت می کنند، مقایسه      کرده اند. این دو ماشین آشکارا با هم ارتباط دارند و عناصرشان در نوساناتی تکرار شونده به هم تبدیل می شوند. فرآیند مفصل بندی دوگانه، از دو جهتِ متمایزِ بیان و محتوا برخوردار است، که باز در قالب زیست شناسانه ی دلوز به پروتئین و مادهی وراثتی مانند شده است. این بدان معناست که در مفصل بندی دوگانه، ما باساختارهای پایدار و مقاومِ حافظ اطلاعات، و سیستم های ناپایدار و پویای عملگری روبه رو هستیم که ماده و انرژی را بر مبنای این زیربنای اطلاعاتی دگرگون می سازند. هریک از این دو جهت دارای ریخت و جوهری هستند که به ترتیب در جریان فرآیند &#039;&#039;&#039;رمزگذاری/ رمزگشایی&#039;&#039;&#039;، و&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;مرزبندی/ مرززدایی&#039;&#039;&#039; پدیدار می شوند و استمرار می یابند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;/big&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
                               (کتاب نطریه قدرت /شروین وکیلی - فرگرد دوم - بخش نخست - گفتار سوم: تعريفهاي نظامگريز/صفحه ۱۰۸-۱۱۱)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amirdana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=FAQ&amp;diff=1487</id>
		<title>FAQ</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=FAQ&amp;diff=1487"/>
		<updated>2017-07-02T16:23:49Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amirdana: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== &#039;&#039;پرسش‌های مرسوم: (FAQ)&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== زروان چیست؟ ====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زروان برچسب عمومی دیدگاهی نظریست که در بسترِ نظریه‌ی سیستمهای پیچیده به مفهوم انسان و چگونگی پیوند خوردنش با نهادهای اجتماعی می‌نگرد. به بیان دیگر، زروان نامی است برای یک نظریه‌ی جامعه‌شناختی/ روانشناختی، که بازتعریف مفهوم «من» را در ارتباط با «نهاد» آماج کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== چرا نام این دیدگاه زروان است؟ ====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زروان نام ایزدِ باستانی زمان در ایران زمین بوده است، و چون مفهوم زمان در صورتبندی این نظریه نقشی کلیدی ایفا می‌کند، با نام زروان شهرت یافته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== دیدگاه زروان کی و کجا تدوین شده و در کجا به ثبت رسیده است؟ ====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نظریه‌پرداز این دیدگاه دکتر شروین وکیلی است. چارچوب نظری ابتدا به صورت پایان‌نامه‌هایی پژوهشی در مقاطع کارشناسی ارشد و دکترای فیزیولوژی (اعصاب) و جامعه‌شناسی در دانشگاه‌های تهران و علامه طباطبایی ارائه شده و بعد در قالب پنج کتاب (نظریه‌ی سیستم‌های پیچیده، نظریه‌ی منش‌ها، نظریه‌ی قدرت، روانشناسی خودانگاره، جام جم زروان) از سوی موسسه‌ی خورشید راگا منتشر شده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== چارچوب نظری دیدگاه زروانی چیست؟ آیا با دین، عرفان یا اموری از این دست ارتباطی دارد؟ ====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدگاه زروان صرفا یک دیدگاه علمی است و کاملا در درون سرمشق دانش‌های میان‌رشته‌ایِ رسمی تعریف می‌شود. باورهای اساطیری، نظام‌های اخلاقی، جریان‌های تاریخی دینی یا عرفانی به عنوان موضوع مورد واکاوی و پژوهش دیدگاه زروانی قرار می‌گیرند، اما محتوای آن را تعیین نمی‌کنند. به بیان دیگر، هیچ اصل موضوعه‌ای جز روش‌شناسی علمی (به طور خاص رویکرد سیستمی) در این مدل پذیرفته نمی‌شود. حوزه‌ی دعوی صدق این نظریه نیز به همین ترتیب تنها به امور تجربی و مواد و داده‌های مورد بحث در علوم رسمی محدود می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== دیدگاه زروانی به کدام حوزه‌های علمیِ رسمی مربوط می‌شود؟ ====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هسته‌ی مرکزی این دیدگاه، نظریه‌ای جامعه‌شناختی است، اما کاربست‌های آن در حوزه‌ی روانشناسی، تاریخ ایران، فلسفه و اسطوره‌شناسی نیز بارآور بوده و به تدوین و انتشار کتاب‌ها و مقاله‌های فراوانی منتهی شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== کتاب یا کتاب های نظریه زروان چه نام دارند؟ و شیوه دستیابی به آن ها چگونه است؟ === &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;پرسش‌های خود را اضافه کنید تا پاسخ داده شوند&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amirdana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=FAQ&amp;diff=1486</id>
		<title>FAQ</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=FAQ&amp;diff=1486"/>
		<updated>2017-07-02T16:22:48Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amirdana: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== &#039;&#039;پرسش‌های مرسوم: (FAQ)&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== زروان چیست؟ ====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زروان برچسب عمومی دیدگاهی نظریست که در بسترِ نظریه‌ی سیستمهای پیچیده به مفهوم انسان و چگونگی پیوند خوردنش با نهادهای اجتماعی می‌نگرد. به بیان دیگر، زروان نامی است برای یک نظریه‌ی جامعه‌شناختی/ روانشناختی، که بازتعریف مفهوم «من» را در ارتباط با «نهاد» آماج کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== چرا نام این دیدگاه زروان است؟ ====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زروان نام ایزدِ باستانی زمان در ایران زمین بوده است، و چون مفهوم زمان در صورتبندی این نظریه نقشی کلیدی ایفا می‌کند، با نام زروان شهرت یافته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== دیدگاه زروان کی و کجا تدوین شده و در کجا به ثبت رسیده است؟ ====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نظریه‌پرداز این دیدگاه دکتر شروین وکیلی است. چارچوب نظری ابتدا به صورت پایان‌نامه‌هایی پژوهشی در مقاطع کارشناسی ارشد و دکترای فیزیولوژی (اعصاب) و جامعه‌شناسی در دانشگاه‌های تهران و علامه طباطبایی ارائه شده و بعد در قالب پنج کتاب (نظریه‌ی سیستم‌های پیچیده، نظریه‌ی منش‌ها، نظریه‌ی قدرت، روانشناسی خودانگاره، جام جم زروان) از سوی موسسه‌ی خورشید راگا منتشر شده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== چارچوب نظری دیدگاه زروانی چیست؟ آیا با دین، عرفان یا اموری از این دست ارتباطی دارد؟ ====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدگاه زروان صرفا یک دیدگاه علمی است و کاملا در درون سرمشق دانش‌های میان‌رشته‌ایِ رسمی تعریف می‌شود. باورهای اساطیری، نظام‌های اخلاقی، جریان‌های تاریخی دینی یا عرفانی به عنوان موضوع مورد واکاوی و پژوهش دیدگاه زروانی قرار می‌گیرند، اما محتوای آن را تعیین نمی‌کنند. به بیان دیگر، هیچ اصل موضوعه‌ای جز روش‌شناسی علمی (به طور خاص رویکرد سیستمی) در این مدل پذیرفته نمی‌شود. حوزه‌ی دعوی صدق این نظریه نیز به همین ترتیب تنها به امور تجربی و مواد و داده‌های مورد بحث در علوم رسمی محدود می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== دیدگاه زروانی به کدام حوزه‌های علمیِ رسمی مربوط می‌شود؟ ====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هسته‌ی مرکزی این دیدگاه، نظریه‌ای جامعه‌شناختی است، اما کاربست‌های آن در حوزه‌ی روانشناسی، تاریخ ایران، فلسفه و اسطوره‌شناسی نیز بارآور بوده و به تدوین و انتشار کتاب‌ها و مقاله‌های فراوانی منتهی شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== کتاب یا کتاب های نظریه زروان چه نام دارند؟=== &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;پرسش‌های خود را اضافه کنید تا پاسخ داده شوند&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amirdana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=FAQ&amp;diff=1485</id>
		<title>FAQ</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=FAQ&amp;diff=1485"/>
		<updated>2017-07-02T16:22:20Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amirdana: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== &#039;&#039;پرسش‌های مرسوم: (FAQ)&#039;&#039; ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== زروان چیست؟ ====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زروان برچسب عمومی دیدگاهی نظریست که در بسترِ نظریه‌ی سیستمهای پیچیده به مفهوم انسان و چگونگی پیوند خوردنش با نهادهای اجتماعی می‌نگرد. به بیان دیگر، زروان نامی است برای یک نظریه‌ی جامعه‌شناختی/ روانشناختی، که بازتعریف مفهوم «من» را در ارتباط با «نهاد» آماج کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== چرا نام این دیدگاه زروان است؟ ====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زروان نام ایزدِ باستانی زمان در ایران زمین بوده است، و چون مفهوم زمان در صورتبندی این نظریه نقشی کلیدی ایفا می‌کند، با نام زروان شهرت یافته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== دیدگاه زروان کی و کجا تدوین شده و در کجا به ثبت رسیده است؟ ====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نظریه‌پرداز این دیدگاه دکتر شروین وکیلی است. چارچوب نظری ابتدا به صورت پایان‌نامه‌هایی پژوهشی در مقاطع کارشناسی ارشد و دکترای فیزیولوژی (اعصاب) و جامعه‌شناسی در دانشگاه‌های تهران و علامه طباطبایی ارائه شده و بعد در قالب پنج کتاب (نظریه‌ی سیستم‌های پیچیده، نظریه‌ی منش‌ها، نظریه‌ی قدرت، روانشناسی خودانگاره، جام جم زروان) از سوی موسسه‌ی خورشید راگا منتشر شده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== چارچوب نظری دیدگاه زروانی چیست؟ آیا با دین، عرفان یا اموری از این دست ارتباطی دارد؟ ====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدگاه زروان صرفا یک دیدگاه علمی است و کاملا در درون سرمشق دانش‌های میان‌رشته‌ایِ رسمی تعریف می‌شود. باورهای اساطیری، نظام‌های اخلاقی، جریان‌های تاریخی دینی یا عرفانی به عنوان موضوع مورد واکاوی و پژوهش دیدگاه زروانی قرار می‌گیرند، اما محتوای آن را تعیین نمی‌کنند. به بیان دیگر، هیچ اصل موضوعه‌ای جز روش‌شناسی علمی (به طور خاص رویکرد سیستمی) در این مدل پذیرفته نمی‌شود. حوزه‌ی دعوی صدق این نظریه نیز به همین ترتیب تنها به امور تجربی و مواد و داده‌های مورد بحث در علوم رسمی محدود می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== دیدگاه زروانی به کدام حوزه‌های علمیِ رسمی مربوط می‌شود؟ ====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هسته‌ی مرکزی این دیدگاه، نظریه‌ای جامعه‌شناختی است، اما کاربست‌های آن در حوزه‌ی روانشناسی، تاریخ ایران، فلسفه و اسطوره‌شناسی نیز بارآور بوده و به تدوین و انتشار کتاب‌ها و مقاله‌های فراوانی منتهی شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== کتاب یا کتاب های نظریه زروان چه نام دارند؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;پرسش‌های خود را اضافه کنید تا پاسخ داده شوند&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amirdana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%82%D9%84%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%DB%8C%DB%8C_/_%D9%82%D9%84%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C&amp;diff=1436</id>
		<title>قلمروزایی / قلمروزدایی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%82%D9%84%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%DB%8C%DB%8C_/_%D9%82%D9%84%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C&amp;diff=1436"/>
		<updated>2017-06-27T10:47:19Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amirdana: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&amp;lt;big&amp;gt;&#039;&#039;&#039;مفهوم مهم دیگر، قلمروزایی/ قلمروزدایی است&#039;&#039;&#039; که در آثار دلوز و گتاری همچون &#039;&#039;&#039;جفت متضادی معنایی&#039;&#039;&#039; به کار گرفته می شود . قلمروزایی،&lt;br /&gt;
روندی هم زمانی است که ساختارهای درخت گونه را به شکلی موضعی پدید می آورد. در جریان این روند، عناصر با هم تلفیق شده، و اجزا در هم ذوب&lt;br /&gt;
می گردند تا کلی برتر را پدید آورند. از دید دلوز و گتاری، قلمروزایی فرآیندی است که گروه، نهاد، هویت، و پیکره هایی عمومی و فراگیر از این دست را ایجاد می کند. پیکره هایی که در مقام سیستمی پیچیده، باید مرزهای خویش را با جهان خارج تعیین کنند، و به همین دلیل به دستگاهی بغرنج برای&lt;br /&gt;
رمزگذرای این مرز، و قلمروزایی مسلح هستند. این روند، با وجود شباهتی که با ساختارهای درختی دارد، اما از اصالت و سنگینی مورد نظر اندیشمندان&lt;br /&gt;
کلاسیک بی بهره است. دلوز حتی این درختواره های کل گرا و حائز قلمرو را نیز اموری مقطعی و موقت و موضعی میداند و به همین دلیل آنها را با&lt;br /&gt;
وضعیت پاره پاره و چهل تکه ی شخصیت های شیزوفرنیک مقایسه میکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قلمروزدایی، واژگونه ی قلمروزایی است. این روندی در زمانی است که از نوسان میان دو مفهوم مرکز و حاشیه پدید می آید. قلمروزدایی فرآیندی&lt;br /&gt;
مرکزگریز است و رمزگذاری های حافظ تمایز سیستم و محیط را به طور مستمر نقض می کند. از دید دلوز، فرآیندهای قلمروزدا در تنهایی عناصر سیستم، و احتمال کنده شدنشان از آن و رانده شدنشان به حاشیه ریشه دارند، در نتیجه نوعی میل به مرکز در شرایط قلمروزدایی دیده می شود که از مقاومت عناصر سیستم در برابر فروپاشی حکایت می کند. دلوز بر بنای همین میلِ ناکارآمد به مرکز، قلمروزدایی را امری پارانوئید دانسته است. تعبیری که مانند کاربرد مفهوم شیزوفرنیک، نباید چیزی فراتر از یک استعاره ی جالب در نظر گرفته شود.&amp;lt;/big&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
                                                (کتاب نطریه قدرت /شروین وکیلی - فرگرد دوم - بخش نخست - گفتار سوم: تعريفهاي نظامگريز)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amirdana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%B1%DB%8C%D8%B2%D9%85_/_%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA&amp;diff=1435</id>
		<title>ریزم / درخت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%B1%DB%8C%D8%B2%D9%85_/_%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA&amp;diff=1435"/>
		<updated>2017-06-27T10:46:52Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amirdana: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&amp;lt;big&amp;gt;از دید دلوز، ارتباط میان مفاهیم و الگوی حاکم بر روندها و جریانها، بر خلاف تصور مرسوم، به درختی با تنه ی تنومند و شاخه های نحیف شباهت ندارد، بلکه الگویی ریزوم گونه دارد. ریزوم، نام علمی شکلی از ریشه ی زیرزمینی گیاهان است که در شبکه ای پنهان در زیر خاک گسترده می شوند و در هر جا که شرایط مساعد باشد، ساقه ای را بر آن می روید. از دید دلوز، پدیدارهای اجتماعی خصلتی ریزوم وار دارد. یعنی امری منتشر، پراکنده، شاخه شاخه، و مرکز گریز است که به طور موضعی و در شرایطی ویژه در قالب رخدادهایی منحصر به فرد و خاص بروز می یابد و همواره هم خصلتی موقت و تعمیم ناپذیر دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نگرش در برابر دیدگاه کلاسیک اندیشمندان قرار می گیرد که به شیوهی افلاطون به سلسله مراتبی از مفاهیم و روندها و علل معتقد بودند  که مفاهیم و اموری حاشیه ای، جزئی، و سطحی را به ساختارهایی عمیق، عمومی، و مرکزی متصل می سازند. این تمایز میان امر عمیق و سطحی، و چیزهای مرکزی و  حاشیه ای، در دیدگاه فوکو نیز آماج نقد بود. چنین نقدی در نظریه ی دلوز، تا حدودی با الهام از راهبردهای شالوده شکنانه ی دریدا، به&lt;br /&gt;
موقعیتی مرکزی برکشیده شدهاند.&amp;lt;/big&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
                                                (کتاب نطریه قدرت /شروین وکیلی - فرگرد دوم - بخش نخست - گفتار سوم: تعريفهاي نظامگريز)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amirdana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%85%D9%88%D9%84%DA%A9%D9%88%D9%84%D8%A7%D8%B1_%D9%88_%D9%85%D9%88%D9%84%D8%A7%D8%B1&amp;diff=1434</id>
		<title>مولکولار و مولار</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%85%D9%88%D9%84%DA%A9%D9%88%D9%84%D8%A7%D8%B1_%D9%88_%D9%85%D9%88%D9%84%D8%A7%D8%B1&amp;diff=1434"/>
		<updated>2017-06-27T10:46:07Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amirdana: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&amp;lt;big&amp;gt;مفهوم دیگری که با دوگانه های یادشده مربوط می شود، دو نوع ماشین است که &#039;&#039;&#039;مولکولار و مولار&#039;&#039;&#039; نامیده می شوند. از دید دلوز و گتاری،     سازواره هایی که در سطوح گوناگون سلسله مراتب –از بدن های زنده گرفته تا نهادهای اجتماعی- وجود دارند، در حالت پایه ی خود چیزهایی هستند که&lt;br /&gt;
«پیکرهی بیاندام » نامیده می شوند .این پیکره ها، برسازندهی چیزهایی هستند که به تعبیر این نویسندگان، یک فلات نامیده می شود. فلات عنوانی&lt;br /&gt;
عمومی است که شاید بتوان آن را با سطح سلسله مراتبی مشاهده ای که در مدل ما بود، مترادفش دانست. هر فلات، تراکمی از شدت ها، عناصر، و&lt;br /&gt;
روندهاست که در قالبی در هم فشرده و متداخل در پیوند با یکدیگر قرار گرفته اند. هر فلات از مجموعه ای از لایه ها و قشرها تشکیل یافته است. در هر&lt;br /&gt;
لایه از سطوح این فلات، دو زیر سیستم اصلی وجود دارد که ارتباطشان با هم با عبارتِ مفصل بندی دوگانه مشخص می شود. این نام از آنجا آمده که&lt;br /&gt;
این دو زیرسیستم همواره در پیوند با هم، و به صورت زوجی مکمل وجود دارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماشین مولکولار، سیستمی منعطف و شکلپذیر است که از عناصری ساده، کم شمار، و پایدار در زمان تشکیل یافته است. ماشین مولکولار است که انداموار شدن پیکره را ممکن می سازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مقابل، ماشین مولار سیستمی است که سازمان یافتگی، نظم، و انسجام درونی اش از سیستم مولکولار بیشتر است، اما در مقابل از عناصری پیچیده،&lt;br /&gt;
ناپایدار و گذرا تشکیل یافته است. ماشین مولار ساختارهایی متمرکز، سلسله مراتبی، و ساختار یافته را پدید می آورد، که نمونه هایش را در مفاهیمی مانند طبقه و ملت می توان بازیافت. این در حالی است که فرآورده های ماشین مولکولار فاقد این ویژگی ها هستند. نهادهایی مانند نهاد خویشاوندی و قومیت نمونه هایی از این رده هستند. آشکارا، ساخته ای مولار با الگوی درختی و محصولات مولکولار با الگوی ریزومی هم خوانی دارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلوز و گتاری در کتاب هزار فلات ، این دو را به ترتیب با غشای سلول و پروتئین ها و آنزیم هایی که در درون یاخته فعالیت می کنند، مقایسه      کرده اند. این دو ماشین آشکارا با هم ارتباط دارند و عناصرشان در نوساناتی تکرار شونده به هم تبدیل می شوند. فرآیند مفصل بندی دوگانه، از دو جهتِ متمایزِ بیان و محتوا برخوردار است، که باز در قالب زیست شناسانه ی دلوز به پروتئین و مادهی وراثتی مانند شده است. این بدان معناست که در مفصل بندی دوگانه، ما باساختارهای پایدار و مقاومِ حافظ اطلاعات، و سیستم های ناپایدار و پویای عملگری روبه رو هستیم که ماده و انرژی را بر مبنای این زیربنای اطلاعاتی دگرگون می سازند. هریک از این دو جهت دارای ریخت و جوهری هستند که به ترتیب در جریان فرآیند &#039;&#039;&#039;رمزگذاری/ رمزگشایی&#039;&#039;&#039;، و&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;مرزبندی/ مرززدایی&#039;&#039;&#039; پدیدار می شوند و استمرار می یابند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;/big&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
                                                (کتاب نطریه قدرت /شروین وکیلی - فرگرد دوم - بخش نخست - گفتار سوم: تعريفهاي نظامگريز)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amirdana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%85%D9%81%D9%87%D9%88%D9%85_%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA_-_%D8%AF%D9%84%D9%88%D8%B2_%D9%88_%DA%AF%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C&amp;diff=1433</id>
		<title>مفهوم قدرت - دلوز و گتاری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%85%D9%81%D9%87%D9%88%D9%85_%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA_-_%D8%AF%D9%84%D9%88%D8%B2_%D9%88_%DA%AF%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C&amp;diff=1433"/>
		<updated>2017-06-27T10:45:31Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amirdana: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;یکی از اندیشمندانی که به شدت وامدار فوکو است و دیدگاهش را باید دنباله ی مسیر نظری وی دانست، &#039;&#039;&#039;ژیل دلوز&#039;&#039;&#039; است. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;دلوز به همراهی&lt;br /&gt;
فلیکس گتاری&#039;&#039;&#039;&#039;&#039; مجموعه ای از متون چشمگیر و خواندنی را پدید آورده اند که یکی از دغدغه های اصلی شان، همین مفهوم قدرت است.&lt;br /&gt;
دلوز به روشنی خود را پیرو نیچه میداند و دیدگاه وی در مورد قدرت را ابزاری ارزشمند برای ساخت نظریه ای منسجم و خودسازگار در مورد قدرت&lt;br /&gt;
میداند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدگاه دلوز ، منظومه ای به نسبت پیچیده از مفاهیم را در بر می گیرد که به دست دادن خلاصه ای از آن در سطور این رساله کاری دشوار است. اما برای این که موقعیت او نیز در میدانِ زورآوری نظریه های مربوط به قدرت مشخص شود، تنها به ذکر چند نکته ی کلیدی از آرای وی بسنده می کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;هرچند که برخی از مفاهیم مورد نظر او با چارچوب نظری پیشنهادی ما همخوانی بسیار دارد.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
دلوز چنان که گذشت، برداشت نیچه ای از قدرت را می پذیرد و آن را همچون نیرویی درون زاد و پویا و فعال در نظر می گیرد. بر همین مبنا از&lt;br /&gt;
دید او کنش همواره بر واکنش ترجیح دارد و سیستم های اجتماعی و روانی ساختارهایی پویا و شکوفا محسوب می شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلوز برای صورت بندی مفهوم قدرت از چند کلیدواژه ی نو بهره میجوید، و از آنجا که برخی از آنها را ما نیز در شرح دیدگاه خویش به کار خواهیم&lt;br /&gt;
گرفت، لازم است بدان اشاره ای کنیم. با این گوشزد که منظومه ی معنایی دلوز و گتاری نظامی پیچیده است که پرداختن به کلیت آن در اینجا ممکن&lt;br /&gt;
نیست. مفاهیم جدیدی هم که در این منظومه معرفی شده است، تنها در ارتباط با مفاهیم دیگر و تعبیر خاص این دو از کلیدواژگان آشنای جامعه-&lt;br /&gt;
شناسانه و فلسفی معنا می یابند. از این رو شرحی از واژگان به کار گرفته شده در کتاب های ایشان را که در اینجا به طور مختصر ارائه می شود، بیشتر باید برگرفتن انتخابی برخی از مفاهیم مورد نظر ایشان دانست، که بعدها به کار&lt;br /&gt;
تبیین دقیق نظریه ی مورد پیشنهادمان خواهند آمد، نه شرح دقیق و بی- طرفانه ی آرای ایشان، بدان شکل که مورد نظر خودشان بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039; نخست، دوگانه ی معنایی ریزوم و درخت &#039;&#039;&#039; است .از دید دلوز، ارتباط میان مفاهیم و الگوی حاکم بر روندها و جریانها، بر خلاف تصور مرسوم، به درختی با تنه ی تنومند و شاخه های نحیف شباهت ندارد، بلکه الگویی ریزوم گونه دارد. ریزوم، نام علمی شکلی از ریشه ی زیرزمینی گیاهان است که در شبکه ای پنهان در زیر خاک گسترده می شوند و در هر جا که شرایط مساعد باشد، ساقه ای را بر آن می روید. از دید دلوز، پدیدارهای اجتماعی خصلتی ریزوم وار دارد. یعنی امری منتشر، پراکنده، شاخه شاخه، و مرکز گریز است که به طور موضعی و در شرایطی ویژه در قالب رخدادهایی منحصر به فرد و خاص بروز می یابد و همواره هم خصلتی موقت و تعمیم ناپذیر دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نگرش در برابر دیدگاه کلاسیک اندیشمندان قرار می گیرد که به شیوهی افلاطون به سلسله مراتبی از مفاهیم و روندها و علل معتقد بودند  که مفاهیم و اموری حاشیه ای، جزئی، و سطحی را به ساختارهایی عمیق، عمومی، و مرکزی متصل می سازند. این تمایز میان امر عمیق و سطحی، و چیزهای مرکزی و  حاشیه ای، در دیدگاه فوکو نیز آماج نقد بود. چنین نقدی در نظریه ی دلوز، تا حدودی با الهام از راهبردهای شالوده شکنانه ی دریدا، به&lt;br /&gt;
موقعیتی مرکزی برکشیده شدهاند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;مفهوم مهم دیگر، قلمروزایی/ قلمروزدایی است&#039;&#039;&#039; که در آثار دلوز و گتاری همچون &#039;&#039;&#039;جفت متضادی معنایی&#039;&#039;&#039; به کار گرفته می شود . قلمروزایی،&lt;br /&gt;
روندی هم زمانی است که ساختارهای درخت گونه را به شکلی موضعی پدید می آورد. در جریان این روند، عناصر با هم تلفیق شده، و اجزا در هم ذوب&lt;br /&gt;
می گردند تا کلی برتر را پدید آورند. از دید دلوز و گتاری، قلمروزایی فرآیندی است که گروه، نهاد، هویت، و پیکره هایی عمومی و فراگیر از این دست را ایجاد می کند. پیکره هایی که در مقام سیستمی پیچیده، باید مرزهای خویش را با جهان خارج تعیین کنند، و به همین دلیل به دستگاهی بغرنج برای&lt;br /&gt;
رمزگذرای این مرز، و قلمروزایی مسلح هستند. این روند، با وجود شباهتی که با ساختارهای درختی دارد، اما از اصالت و سنگینی مورد نظر اندیشمندان&lt;br /&gt;
کلاسیک بی بهره است. دلوز حتی این درختواره های کل گرا و حائز قلمرو را نیز اموری مقطعی و موقت و موضعی میداند و به همین دلیل آنها را با&lt;br /&gt;
وضعیت پاره پاره و چهل تکه ی شخصیت های شیزوفرنیک مقایسه میکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قلمروزدایی، واژگونه ی قلمروزایی است. این روندی در زمانی است که از نوسان میان دو مفهوم مرکز و حاشیه پدید می آید. قلمروزدایی فرآیندی&lt;br /&gt;
مرکزگریز است و رمزگذاری های حافظ تمایز سیستم و محیط را به طور مستمر نقض می کند. از دید دلوز، فرآیندهای قلمروزدا در تنهایی عناصر سیستم، و احتمال کنده شدنشان از آن و رانده شدنشان به حاشیه ریشه دارند، در نتیجه نوعی میل به مرکز در شرایط قلمروزدایی دیده می شود که از مقاومت عناصر سیستم در برابر فروپاشی حکایت می کند. دلوز بر بنای همین میلِ ناکارآمد به مرکز، قلمروزدایی را امری پارانوئید دانسته است. تعبیری که مانند کاربرد مفهوم شیزوفرنیک، نباید چیزی فراتر از یک استعاره ی جالب در نظر گرفته شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مفهوم دیگری که با دوگانه های یادشده مربوط می شود، دو نوع ماشین است که &#039;&#039;&#039;مولکولار و مولار&#039;&#039;&#039; نامیده می شوند. از دید دلوز و گتاری،     سازواره هایی که در سطوح گوناگون سلسله مراتب –از بدن های زنده گرفته تا نهادهای اجتماعی- وجود دارند، در حالت پایه ی خود چیزهایی هستند که&lt;br /&gt;
«پیکرهی بیاندام » نامیده می شوند .این پیکره ها، برسازندهی چیزهایی هستند که به تعبیر این نویسندگان، یک فلات نامیده می شود. فلات عنوانی&lt;br /&gt;
عمومی است که شاید بتوان آن را با سطح سلسله مراتبی مشاهده ای که در مدل ما بود، مترادفش دانست. هر فلات، تراکمی از شدت ها، عناصر، و&lt;br /&gt;
روندهاست که در قالبی در هم فشرده و متداخل در پیوند با یکدیگر قرار گرفته اند. هر فلات از مجموعه ای از لایه ها و قشرها تشکیل یافته است. در هر&lt;br /&gt;
لایه از سطوح این فلات، دو زیر سیستم اصلی وجود دارد که ارتباطشان با هم با عبارتِ مفصل بندی دوگانه مشخص می شود. این نام از آنجا آمده که&lt;br /&gt;
این دو زیرسیستم همواره در پیوند با هم، و به صورت زوجی مکمل وجود دارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماشین مولکولار، سیستمی منعطف و شکلپذیر است که از عناصری ساده، کم شمار، و پایدار در زمان تشکیل یافته است. ماشین مولکولار است که انداموار شدن پیکره را ممکن می سازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مقابل، ماشین مولار سیستمی است که سازمان یافتگی، نظم، و انسجام درونی اش از سیستم مولکولار بیشتر است، اما در مقابل از عناصری پیچیده،&lt;br /&gt;
ناپایدار و گذرا تشکیل یافته است. ماشین مولار ساختارهایی متمرکز، سلسله مراتبی، و ساختار یافته را پدید می آورد، که نمونه هایش را در مفاهیمی مانند طبقه و ملت می توان بازیافت. این در حالی است که فرآورده های ماشین مولکولار فاقد این ویژگی ها هستند. نهادهایی مانند نهاد خویشاوندی و قومیت نمونه هایی از این رده هستند. آشکارا، ساخته ای مولار با الگوی درختی و محصولات مولکولار با الگوی ریزومی هم خوانی دارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلوز و گتاری در کتاب هزار فلات ، این دو را به ترتیب با غشای سلول و پروتئین ها و آنزیم هایی که در درون یاخته فعالیت می کنند، مقایسه      کرده اند. این دو ماشین آشکارا با هم ارتباط دارند و عناصرشان در نوساناتی تکرار شونده به هم تبدیل می شوند. فرآیند مفصل بندی دوگانه، از دو جهتِ متمایزِ بیان و محتوا برخوردار است، که باز در قالب زیست شناسانه ی دلوز به پروتئین و مادهی وراثتی مانند شده است. این بدان معناست که در مفصل بندی دوگانه، ما باساختارهای پایدار و مقاومِ حافظ اطلاعات، و سیستم های ناپایدار و پویای عملگری روبه رو هستیم که ماده و انرژی را بر مبنای این زیربنای اطلاعاتی دگرگون می سازند. هریک از این دو جهت دارای ریخت و جوهری هستند که به ترتیب در جریان فرآیند &#039;&#039;&#039;رمزگذاری/ رمزگشایی&#039;&#039;&#039;، و&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;مرزبندی/ مرززدایی&#039;&#039;&#039; پدیدار می شوند و استمرار می یابند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلوز مفهومی مرکزی به نام چندگانگی را هم در برابر وحدت و یگانگی درخت گونه ی مدل های کلاسیک معرفی کرده است و معتقد است که&lt;br /&gt;
داروی دردِ تحویل گرایی - که همه چیز را به یک چیز بر می گرداند- آن است که حضور چندگانگی و تکثر را در همه چیز بپذیریم . برای دستیازی&lt;br /&gt;
به این هدف، مفهوم دیگری به نام مونتاژ ابداع شده است که از عملکرد ماشین های مولار و مولکولار حاصل می شود. مونتاژ قالبی عمومی برای تمام&lt;br /&gt;
چیزهایی است که موضوع بررسی و مشاهده و تجربه ی ما قرار می گیرند، و شاید بتوان آن را برابرنهادی عجیب و غریب برای سیستم در نظر گرفت. از&lt;br /&gt;
اینجا دلوز به تعریف ماشین انتزاعی می رسد، که هسته ی مرکزی هر مونتاژ است و فضای حالتی است که تحقق یافتن ان مونتاژ خاص را ممکن می سازد.&lt;br /&gt;
ماشین انتزاعی امری مادی یا ملموس نیست، بلکه الگویی از جریانها و طرحی عملیاتی است که در دستگاه شناختی ما بازنمایی می شود و فرآیند ظهور و&lt;br /&gt;
تداوم مونتاژها را نشان می دهد.&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ماشین انتزاعی، کلید فهم مدل دلوز از قدرت است.&#039;&#039;&#039; یک ماشین انتزاعی الگویی از انضباط است که به شکلی تعمیم یافته عملکردی ویژه را بر&lt;br /&gt;
مادهی نامتعین اعمال می کند. این ماشین شرایطی را تعیین می کند که هر مونتاژ ریخت و جوهر خویش را در آن زمینه به دست می آورد .از این رو،&lt;br /&gt;
یک ماشین انتزاعی را میتوان با روند &#039;&#039;&#039;انضباط/ سرکوب&#039;&#039;&#039; در مدل ما مقایسه کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماشین انتزاعی از دو مجرای متفاوت قدرت خود را اعمال می کند. از یک سو با رمزگذاری افراطی، که وضعیتی سخت و منسجم و سلسله مراتبی – و در&lt;br /&gt;
نتیجه مولار- را ایجاد می کند، و از سوی دیگر با تبدیل، که با قلمروزدایی و رمزگشایی شباهت دارد و پدیداری مولکولار است. نظام دیوان سالارانه و ساخت قبایل کوچگرد نمونه هایی از دستاوردهای این دو روند متمایز هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدگاه دلوز در مورد قدرت، از بسیاری از جنبه ها با تعابیر فوکویی هم خوانی دارد. هر دو بر خصلت منتشر و پراکندهی قدرت تأکید دارند، و&lt;br /&gt;
هردو بر سویه ی سازنده و توانمندساز آن نیز پافشاری می کنند، و به این ترتیب از نظریه پردازان نظام مند که معمولا قدرت را با سویه ای منفی و&lt;br /&gt;
محدودکننده باز می شناسند، متفاوت هستند. همچنین هردو از دستگاهی نظری برای تبیین مفهوم قدرت بهره می برند که سوژه را به حالت تعلیق درآورده، و آن را در ساخته ای اجتماعی (فوکو) یا روندهای عام حاکم بر نظامها (دلوز) منحل می سازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 با این وجود، &#039;&#039;&#039;نگرش دلوزی از چند جنبه با دید فوکو متفاوت است.&#039;&#039;&#039; نخست آن که مدل دلوزی از برداشت فوکو بسیار پیچیده- تر، بسیار عامتر، و بسیار زیستشناسانهتر است. دیگر آن که دلوز در تفسیر&lt;br /&gt;
خاصی از ماشین انتزاعی ارائه می دهد، مفهوم قدرت و حقیقت را مترادف می گیرد و در واقع این دو را در دل یک نظام به هم پیوسته مورد تحلیل قرار&lt;br /&gt;
می دهد. در حالی که برای فوکو، این دو مفهوم با وجود پیوستگی عمیق شان، دلالتی متمایز دارند، به شکلی که فوکو صفحات زیادی را به شرح ارتباط این&lt;br /&gt;
دو اختصاص داده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;تفاوت دیگر این دو&#039;&#039;&#039;، در آن است که دلوز مفهوم قدرت را برای تبیین رفتارهای کنشگران اجتماعی کافی نمی داند، و آن را با مفهومی به نام&lt;br /&gt;
میل تکمیل می کند. میل با آنچه به همین نام در مدل ما معرفی شد، شباهت دارد و رانهای درونی است که سیستم زنده را به جستوجوی لذت وا&lt;br /&gt;
میدارد. میل از دید دلوز نوعی مونتاژ است، یعنی پدیداری است که زیر تأثیر ماشینی انتزاعی ساخته می شود و ماهیتی طبیعی، درونزاد یا بدیهی ندارد. با این وجود، خودِ قدرت هم چنین خصلتی دارد و از دید دلوز تنها در پیوند با مفهوم میل است که به عنوان ابزاری تحلیلی به شکلی بسنده کارآمد می-&lt;br /&gt;
شود .&#039;&#039;&#039;این برداشت دلوز به مدل ما از قدرت نزدیکتر است، تا مدل فوکو،&#039;&#039;&#039; با این وجود در نگاه سیستمی ما متغیر دوگانه ی &#039;&#039;&#039;لذت/ قدرتِ&#039;&#039;&#039; مورد نظر دلوز را با دو متغیر دیگر – بقا و معنا در می آمیزیم و مجموعه ی اینها را همچون محوری کارکردی مورد تحلیلی قرار می دهیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
                                                (کتاب نطریه قدرت /شروین وکیلی - فرگرد دوم - بخش نخست - گفتار سوم: تعريفهاي نظامگريز)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amirdana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%85%D9%81%D9%87%D9%88%D9%85_%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA_-_%D9%81%D9%88%DA%A9%D9%88&amp;diff=1432</id>
		<title>مفهوم قدرت - فوکو</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%85%D9%81%D9%87%D9%88%D9%85_%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA_-_%D9%81%D9%88%DA%A9%D9%88&amp;diff=1432"/>
		<updated>2017-06-27T10:44:52Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amirdana: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;فوکو &#039;&#039;&#039;سه مفهوم&#039;&#039;&#039; را در مورد قدرت از هم تفکیک می کند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;نخست، روابط قدرت است&#039;&#039;&#039; که بازیهای راهبردی میان  کنشگران را در سطوح خرد و کلان در بر می گیرد. معیار برد و باخت در این میدان، افزایش یا کاهش دامنه ی آزادی عمل کنشگران است، و پهنه ی گزینه هایی که بدان دسترسی دارند. روابط قدرت از دید فوکو اموری مقطعی، نظام نایافته، شکننده، و وابسته به موقعیت هستند که نظم و سلسله مراتب خاصی را پدید نمی آورند، و به سادگی «رخ می دهند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;دوم، حالات سلطه است&#039;&#039;&#039;. سلطه از دید فوکو، شکلی از نابرابری قدرتها در میان کنشگران است که مقاومت را در طرف ضعیف تر بی معنا و نامحتمل سازد. یعنی در شرایطی که یکی از کنشگران به خاطر دسترسی به قدرتی خارج از تناسب، بتواند خواستهای خود را بر دیگری تحمیل کند، و دیگری به دلیل فاصله ی زیاد تواناییاش با طرف غالب، مقاومت را نامحتمل و بی فایده بداند، شرایط سلطه برقرار شده است. از دید فوکو، سلطه وضعیتی از تبادل قدرت است که تا حدودی ثبات دارد و می تواند به سلسله مراتب قدرت و نظامهای مستمر اجتماعی ختم شود. با این وجود، این ساختارها نیز نیمه عمری دارند و همیشگی نیستند و به پشتوانه ی تداوم سلطه است که باقی می مانند.&lt;br /&gt;
فوکو در میان این دو عرصه، یعنی روابط و حالات قدرت، &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حوزه ی &#039;&#039;&#039;سومی را فرض کرد و آن را فنون حکومت نامید&#039;&#039;&#039;. فنون حکومت به دلیل ساخت عقلانی اش از حالات قدرت –که ماهیتی عاطفی و هیجانی داشتند- متمایز بود و از آنجا که پیکربندیای منسجم و تثبیت شده در زمان را پدید می آورد، با روابط قدرت تفاوت داشت. فنون حکومت میتوانند سه شکل متمایز به خود بگیرند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;الف) قدرت انضباطی&#039;&#039;&#039;، که از دید فوکو برای نخستین بار در اروپای قرن هفدهم در قالبی اجتماعی سازماندهی شده و افراد انسانی را همچون&lt;br /&gt;
منابع قدرت در نظر می گیرد. قدرت انضباطی هر دو وجه توانمندساز و محدودکننده را داراست و با مطیع و منضبط کردن بدنها امکان سازماندهی-&lt;br /&gt;
شان را در نظامهای اجتماعی به دست می آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ب) قدرت مشرف بر حیات&#039;&#039;&#039;، که گرانیگاه معنایی اش امنیت و سلامت است. این شکل از قدرت به زعم فوکو در اروپای قرن هژدهم تکامل یافت و&lt;br /&gt;
زیر تأثیر همان نگاه جمهوری خواهانهای صورت بندی می شد که آدمیان را نیروهایی شکل پذیر می دانست و تربیت کردن و بهینه ساختنِ ایشان را&lt;br /&gt;
وظیفه ی دولت می دید. این رده از روابط قدرت، جمعیت را همچون منبع اقتدار در نظر می گرفت و از این رو به سازماندهی جمعیت ها، ترویج بهداشت،&lt;br /&gt;
و با پشتوانه ی پزشکی و روانپزشکی مدرن به تثبیت شکلی هنجارین از بدن ها و شخصیت ها در این حوزه های جمعیتی همت می گماشت. کتابهای مشهور فوکو – زایش درمانگاه و جنون و تمدن - به تبارشناسی برخی از این روندها پرداخته اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;پ) قدرت حاکمیت بنیاد&#039;&#039;&#039;، که فوکو در مقاله ی زیبایی آن را با قدرت شبانی همارز می گیرد .این قدرت در قالب دولت و نهادهای سیاسی تبلور&lt;br /&gt;
می یابد و همان است که نگاه نظریات کلاسیک بدان دوخته شده است. از دید فوکو شکلی از روابط قدرت در قرون هفدهم و هژدهم میلادی در غرب&lt;br /&gt;
تکامل یافت که در سازماندهی قدرت سیاسی در جوامع یهودی باستانی ریشه داشت. این روابط، مسئولیت کردارهای تابعان را به حاکم تحویل می کرد، و&lt;br /&gt;
در نتیجه وی را مسئول رستگاری پیروانش فرض می کرد. حاکم در برابرِ بر عهده گرفتنِ این مسئولیت خطیر، اطاعت بی چون و چرای تابعان را در تمام&lt;br /&gt;
عرصه ی زیست جهانشان طلب می کرد، و این به رابطه ی شبان و گل هاش شبیه بود. این دیدگاه از مجرای مسیحیت به نهادهای دینی و اجتماعی غربی راه&lt;br /&gt;
یافت و در نهایت در شکل دولت های رفاه و توتالیتر به دو حدِ خوشایند و دردناک خویش دست یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فوکو بر این باور بود که تمام این پیکربندیها، در شکل خالص و تمام خویش در اواخر قرن هفدهم و اوایل قرن هژدهم برای نخستین بار در&lt;br /&gt;
غرب پدیدار شدند، و در قرن نوزدهم به پختگی و کمال دست یافتند. فوکو آشکارا ظهور این روابط، حالات، و فنون جدید قدرت را با ظهور مدرنیته&lt;br /&gt;
مربوط میداند و دیدگاهی بدبینانه و جبرانگارانه را در مورد آنها تبلیغ می کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;دیدگاه فوکو به هیچ عنوان نظریه ای رهایی بخش نیست ،و این امری طبیعی است. زیرا هر دیدگاهی که سوژه را به پایه ی نگاه فوکو فاقد اهمیت و اصالت بداند، امکان اندیشیدن به راهبردهای رهایی وی را نیز از دست خواهد داد.&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
                                                (کتاب نطریه قدرت /شروین وکیلی - فرگرد دوم - بخش نخست - گفتار سوم: تعريفهاي نظامگريز)&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amirdana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%85%D9%81%D9%87%D9%88%D9%85_%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA_-_%D8%AF%D9%84%D9%88%D8%B2_%D9%88_%DA%AF%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C&amp;diff=1431</id>
		<title>مفهوم قدرت - دلوز و گتاری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%85%D9%81%D9%87%D9%88%D9%85_%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA_-_%D8%AF%D9%84%D9%88%D8%B2_%D9%88_%DA%AF%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C&amp;diff=1431"/>
		<updated>2017-06-27T10:37:12Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amirdana: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;یکی از اندیشمندانی که به شدت وامدار فوکو است و دیدگاهش را باید دنباله ی مسیر نظری وی دانست، &#039;&#039;&#039;ژیل دلوز&#039;&#039;&#039; است. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;دلوز به همراهی&lt;br /&gt;
فلیکس گتاری&#039;&#039;&#039;&#039;&#039; مجموعه ای از متون چشمگیر و خواندنی را پدید آورده اند که یکی از دغدغه های اصلی شان، همین مفهوم قدرت است.&lt;br /&gt;
دلوز به روشنی خود را پیرو نیچه میداند و دیدگاه وی در مورد قدرت را ابزاری ارزشمند برای ساخت نظریه ای منسجم و خودسازگار در مورد قدرت&lt;br /&gt;
میداند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدگاه دلوز ، منظومه ای به نسبت پیچیده از مفاهیم را در بر می گیرد که به دست دادن خلاصه ای از آن در سطور این رساله کاری دشوار است. اما برای این که موقعیت او نیز در میدانِ زورآوری نظریه های مربوط به قدرت مشخص شود، تنها به ذکر چند نکته ی کلیدی از آرای وی بسنده می کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;هرچند که برخی از مفاهیم مورد نظر او با چارچوب نظری پیشنهادی ما همخوانی بسیار دارد.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
دلوز چنان که گذشت، برداشت نیچه ای از قدرت را می پذیرد و آن را همچون نیرویی درون زاد و پویا و فعال در نظر می گیرد. بر همین مبنا از&lt;br /&gt;
دید او کنش همواره بر واکنش ترجیح دارد و سیستم های اجتماعی و روانی ساختارهایی پویا و شکوفا محسوب می شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلوز برای صورت بندی مفهوم قدرت از چند کلیدواژه ی نو بهره میجوید، و از آنجا که برخی از آنها را ما نیز در شرح دیدگاه خویش به کار خواهیم&lt;br /&gt;
گرفت، لازم است بدان اشاره ای کنیم. با این گوشزد که منظومه ی معنایی دلوز و گتاری نظامی پیچیده است که پرداختن به کلیت آن در اینجا ممکن&lt;br /&gt;
نیست. مفاهیم جدیدی هم که در این منظومه معرفی شده است، تنها در ارتباط با مفاهیم دیگر و تعبیر خاص این دو از کلیدواژگان آشنای جامعه-&lt;br /&gt;
شناسانه و فلسفی معنا می یابند. از این رو شرحی از واژگان به کار گرفته شده در کتاب های ایشان را که در اینجا به طور مختصر ارائه می شود، بیشتر باید برگرفتن انتخابی برخی از مفاهیم مورد نظر ایشان دانست، که بعدها به کار&lt;br /&gt;
تبیین دقیق نظریه ی مورد پیشنهادمان خواهند آمد، نه شرح دقیق و بی- طرفانه ی آرای ایشان، بدان شکل که مورد نظر خودشان بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039; نخست، دوگانه ی معنایی ریزوم و درخت &#039;&#039;&#039; است .از دید دلوز، ارتباط میان مفاهیم و الگوی حاکم بر روندها و جریانها، بر خلاف تصور مرسوم، به درختی با تنه ی تنومند و شاخه های نحیف شباهت ندارد، بلکه الگویی ریزوم گونه دارد. ریزوم، نام علمی شکلی از ریشه ی زیرزمینی گیاهان است که در شبکه ای پنهان در زیر خاک گسترده می شوند و در هر جا که شرایط مساعد باشد، ساقه ای را بر آن می روید. از دید دلوز، پدیدارهای اجتماعی خصلتی ریزوم وار دارد. یعنی امری منتشر، پراکنده، شاخه شاخه، و مرکز گریز است که به طور موضعی و در شرایطی ویژه در قالب رخدادهایی منحصر به فرد و خاص بروز می یابد و همواره هم خصلتی موقت و تعمیم ناپذیر دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نگرش در برابر دیدگاه کلاسیک اندیشمندان قرار می گیرد که به شیوهی افلاطون به سلسله مراتبی از مفاهیم و روندها و علل معتقد بودند  که مفاهیم و اموری حاشیه ای، جزئی، و سطحی را به ساختارهایی عمیق، عمومی، و مرکزی متصل می سازند. این تمایز میان امر عمیق و سطحی، و چیزهای مرکزی و  حاشیه ای، در دیدگاه فوکو نیز آماج نقد بود. چنین نقدی در نظریه ی دلوز، تا حدودی با الهام از راهبردهای شالوده شکنانه ی دریدا، به&lt;br /&gt;
موقعیتی مرکزی برکشیده شدهاند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;مفهوم مهم دیگر، قلمروزایی/ قلمروزدایی است&#039;&#039;&#039; که در آثار دلوز و گتاری همچون &#039;&#039;&#039;جفت متضادی معنایی&#039;&#039;&#039; به کار گرفته می شود . قلمروزایی،&lt;br /&gt;
روندی هم زمانی است که ساختارهای درخت گونه را به شکلی موضعی پدید می آورد. در جریان این روند، عناصر با هم تلفیق شده، و اجزا در هم ذوب&lt;br /&gt;
می گردند تا کلی برتر را پدید آورند. از دید دلوز و گتاری، قلمروزایی فرآیندی است که گروه، نهاد، هویت، و پیکره هایی عمومی و فراگیر از این دست را ایجاد می کند. پیکره هایی که در مقام سیستمی پیچیده، باید مرزهای خویش را با جهان خارج تعیین کنند، و به همین دلیل به دستگاهی بغرنج برای&lt;br /&gt;
رمزگذرای این مرز، و قلمروزایی مسلح هستند. این روند، با وجود شباهتی که با ساختارهای درختی دارد، اما از اصالت و سنگینی مورد نظر اندیشمندان&lt;br /&gt;
کلاسیک بی بهره است. دلوز حتی این درختواره های کل گرا و حائز قلمرو را نیز اموری مقطعی و موقت و موضعی میداند و به همین دلیل آنها را با&lt;br /&gt;
وضعیت پاره پاره و چهل تکه ی شخصیت های شیزوفرنیک مقایسه میکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قلمروزدایی، واژگونه ی قلمروزایی است. این روندی در زمانی است که از نوسان میان دو مفهوم مرکز و حاشیه پدید می آید. قلمروزدایی فرآیندی&lt;br /&gt;
مرکزگریز است و رمزگذاری های حافظ تمایز سیستم و محیط را به طور مستمر نقض می کند. از دید دلوز، فرآیندهای قلمروزدا در تنهایی عناصر سیستم، و احتمال کنده شدنشان از آن و رانده شدنشان به حاشیه ریشه دارند، در نتیجه نوعی میل به مرکز در شرایط قلمروزدایی دیده می شود که از مقاومت عناصر سیستم در برابر فروپاشی حکایت می کند. دلوز بر بنای همین میلِ ناکارآمد به مرکز، قلمروزدایی را امری پارانوئید دانسته است. تعبیری که مانند کاربرد مفهوم شیزوفرنیک، نباید چیزی فراتر از یک استعاره ی جالب در نظر گرفته شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مفهوم دیگری که با دوگانه های یادشده مربوط می شود، دو نوع ماشین است که &#039;&#039;&#039;مولکولار و مولار&#039;&#039;&#039; نامیده می شوند. از دید دلوز و گتاری،     سازواره هایی که در سطوح گوناگون سلسله مراتب –از بدن های زنده گرفته تا نهادهای اجتماعی- وجود دارند، در حالت پایه ی خود چیزهایی هستند که&lt;br /&gt;
«پیکرهی بیاندام » نامیده می شوند .این پیکره ها، برسازندهی چیزهایی هستند که به تعبیر این نویسندگان، یک فلات نامیده می شود. فلات عنوانی&lt;br /&gt;
عمومی است که شاید بتوان آن را با سطح سلسله مراتبی مشاهده ای که در مدل ما بود، مترادفش دانست. هر فلات، تراکمی از شدت ها، عناصر، و&lt;br /&gt;
روندهاست که در قالبی در هم فشرده و متداخل در پیوند با یکدیگر قرار گرفته اند. هر فلات از مجموعه ای از لایه ها و قشرها تشکیل یافته است. در هر&lt;br /&gt;
لایه از سطوح این فلات، دو زیر سیستم اصلی وجود دارد که ارتباطشان با هم با عبارتِ مفصل بندی دوگانه مشخص می شود. این نام از آنجا آمده که&lt;br /&gt;
این دو زیرسیستم همواره در پیوند با هم، و به صورت زوجی مکمل وجود دارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماشین مولکولار، سیستمی منعطف و شکلپذیر است که از عناصری ساده، کم شمار، و پایدار در زمان تشکیل یافته است. ماشین مولکولار است که انداموار شدن پیکره را ممکن می سازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مقابل، ماشین مولار سیستمی است که سازمان یافتگی، نظم، و انسجام درونی اش از سیستم مولکولار بیشتر است، اما در مقابل از عناصری پیچیده،&lt;br /&gt;
ناپایدار و گذرا تشکیل یافته است. ماشین مولار ساختارهایی متمرکز، سلسله مراتبی، و ساختار یافته را پدید می آورد، که نمونه هایش را در مفاهیمی مانند طبقه و ملت می توان بازیافت. این در حالی است که فرآورده های ماشین مولکولار فاقد این ویژگی ها هستند. نهادهایی مانند نهاد خویشاوندی و قومیت نمونه هایی از این رده هستند. آشکارا، ساخته ای مولار با الگوی درختی و محصولات مولکولار با الگوی ریزومی هم خوانی دارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلوز و گتاری در کتاب هزار فلات ، این دو را به ترتیب با غشای سلول و پروتئین ها و آنزیم هایی که در درون یاخته فعالیت می کنند، مقایسه      کرده اند. این دو ماشین آشکارا با هم ارتباط دارند و عناصرشان در نوساناتی تکرار شونده به هم تبدیل می شوند. فرآیند مفصل بندی دوگانه، از دو جهتِ متمایزِ بیان و محتوا برخوردار است، که باز در قالب زیست شناسانه ی دلوز به پروتئین و مادهی وراثتی مانند شده است. این بدان معناست که در مفصل بندی دوگانه، ما باساختارهای پایدار و مقاومِ حافظ اطلاعات، و سیستم های ناپایدار و پویای عملگری روبه رو هستیم که ماده و انرژی را بر مبنای این زیربنای اطلاعاتی دگرگون می سازند. هریک از این دو جهت دارای ریخت و جوهری هستند که به ترتیب در جریان فرآیند &#039;&#039;&#039;رمزگذاری/ رمزگشایی&#039;&#039;&#039;، و&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;مرزبندی/ مرززدایی&#039;&#039;&#039; پدیدار می شوند و استمرار می یابند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلوز مفهومی مرکزی به نام چندگانگی را هم در برابر وحدت و یگانگی درخت گونه ی مدل های کلاسیک معرفی کرده است و معتقد است که&lt;br /&gt;
داروی دردِ تحویل گرایی - که همه چیز را به یک چیز بر می گرداند- آن است که حضور چندگانگی و تکثر را در همه چیز بپذیریم . برای دستیازی&lt;br /&gt;
به این هدف، مفهوم دیگری به نام مونتاژ ابداع شده است که از عملکرد ماشین های مولار و مولکولار حاصل می شود. مونتاژ قالبی عمومی برای تمام&lt;br /&gt;
چیزهایی است که موضوع بررسی و مشاهده و تجربه ی ما قرار می گیرند، و شاید بتوان آن را برابرنهادی عجیب و غریب برای سیستم در نظر گرفت. از&lt;br /&gt;
اینجا دلوز به تعریف ماشین انتزاعی می رسد، که هسته ی مرکزی هر مونتاژ است و فضای حالتی است که تحقق یافتن ان مونتاژ خاص را ممکن می سازد.&lt;br /&gt;
ماشین انتزاعی امری مادی یا ملموس نیست، بلکه الگویی از جریانها و طرحی عملیاتی است که در دستگاه شناختی ما بازنمایی می شود و فرآیند ظهور و&lt;br /&gt;
تداوم مونتاژها را نشان می دهد.&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ماشین انتزاعی، کلید فهم مدل دلوز از قدرت است.&#039;&#039;&#039; یک ماشین انتزاعی الگویی از انضباط است که به شکلی تعمیم یافته عملکردی ویژه را بر&lt;br /&gt;
مادهی نامتعین اعمال می کند. این ماشین شرایطی را تعیین می کند که هر مونتاژ ریخت و جوهر خویش را در آن زمینه به دست می آورد .از این رو،&lt;br /&gt;
یک ماشین انتزاعی را میتوان با روند &#039;&#039;&#039;انضباط/ سرکوب&#039;&#039;&#039; در مدل ما مقایسه کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماشین انتزاعی از دو مجرای متفاوت قدرت خود را اعمال می کند. از یک سو با رمزگذاری افراطی، که وضعیتی سخت و منسجم و سلسله مراتبی – و در&lt;br /&gt;
نتیجه مولار- را ایجاد می کند، و از سوی دیگر با تبدیل، که با قلمروزدایی و رمزگشایی شباهت دارد و پدیداری مولکولار است. نظام دیوان سالارانه و ساخت قبایل کوچگرد نمونه هایی از دستاوردهای این دو روند متمایز هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدگاه دلوز در مورد قدرت، از بسیاری از جنبه ها با تعابیر فوکویی هم خوانی دارد. هر دو بر خصلت منتشر و پراکندهی قدرت تأکید دارند، و&lt;br /&gt;
هردو بر سویه ی سازنده و توانمندساز آن نیز پافشاری می کنند، و به این ترتیب از نظریه پردازان نظام مند که معمولا قدرت را با سویه ای منفی و&lt;br /&gt;
محدودکننده باز می شناسند، متفاوت هستند. همچنین هردو از دستگاهی نظری برای تبیین مفهوم قدرت بهره می برند که سوژه را به حالت تعلیق درآورده، و آن را در ساخته ای اجتماعی (فوکو) یا روندهای عام حاکم بر نظامها (دلوز) منحل می سازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 با این وجود، &#039;&#039;&#039;نگرش دلوزی از چند جنبه با دید فوکو متفاوت است.&#039;&#039;&#039; نخست آن که مدل دلوزی از برداشت فوکو بسیار پیچیده- تر، بسیار عامتر، و بسیار زیستشناسانهتر است. دیگر آن که دلوز در تفسیر&lt;br /&gt;
خاصی از ماشین انتزاعی ارائه می دهد، مفهوم قدرت و حقیقت را مترادف می گیرد و در واقع این دو را در دل یک نظام به هم پیوسته مورد تحلیل قرار&lt;br /&gt;
می دهد. در حالی که برای فوکو، این دو مفهوم با وجود پیوستگی عمیق شان، دلالتی متمایز دارند، به شکلی که فوکو صفحات زیادی را به شرح ارتباط این&lt;br /&gt;
دو اختصاص داده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;تفاوت دیگر این دو&#039;&#039;&#039;، در آن است که دلوز مفهوم قدرت را برای تبیین رفتارهای کنشگران اجتماعی کافی نمی داند، و آن را با مفهومی به نام&lt;br /&gt;
میل تکمیل می کند. میل با آنچه به همین نام در مدل ما معرفی شد، شباهت دارد و رانهای درونی است که سیستم زنده را به جستوجوی لذت وا&lt;br /&gt;
میدارد. میل از دید دلوز نوعی مونتاژ است، یعنی پدیداری است که زیر تأثیر ماشینی انتزاعی ساخته می شود و ماهیتی طبیعی، درونزاد یا بدیهی ندارد. با این وجود، خودِ قدرت هم چنین خصلتی دارد و از دید دلوز تنها در پیوند با مفهوم میل است که به عنوان ابزاری تحلیلی به شکلی بسنده کارآمد می-&lt;br /&gt;
شود .&#039;&#039;&#039;این برداشت دلوز به مدل ما از قدرت نزدیکتر است، تا مدل فوکو،&#039;&#039;&#039; با این وجود در نگاه سیستمی ما متغیر دوگانه ی &#039;&#039;&#039;لذت/ قدرتِ&#039;&#039;&#039; مورد نظر دلوز را با دو متغیر دیگر – بقا و معنا در می آمیزیم و مجموعه ی اینها را همچون محوری کارکردی مورد تحلیلی قرار می دهیم.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amirdana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%85%D9%88%D9%84%DA%A9%D9%88%D9%84%D8%A7%D8%B1_%D9%88_%D9%85%D9%88%D9%84%D8%A7%D8%B1&amp;diff=1430</id>
		<title>مولکولار و مولار</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%85%D9%88%D9%84%DA%A9%D9%88%D9%84%D8%A7%D8%B1_%D9%88_%D9%85%D9%88%D9%84%D8%A7%D8%B1&amp;diff=1430"/>
		<updated>2017-06-27T10:34:37Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amirdana: صفحه‌ای جدید حاوی «&amp;lt;big&amp;gt;مفهوم دیگری که با دوگانه های یادشده مربوط می شود، دو نوع ماشین است که &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مول...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&amp;lt;big&amp;gt;مفهوم دیگری که با دوگانه های یادشده مربوط می شود، دو نوع ماشین است که &#039;&#039;&#039;مولکولار و مولار&#039;&#039;&#039; نامیده می شوند. از دید دلوز و گتاری،     سازواره هایی که در سطوح گوناگون سلسله مراتب –از بدن های زنده گرفته تا نهادهای اجتماعی- وجود دارند، در حالت پایه ی خود چیزهایی هستند که&lt;br /&gt;
«پیکرهی بیاندام » نامیده می شوند .این پیکره ها، برسازندهی چیزهایی هستند که به تعبیر این نویسندگان، یک فلات نامیده می شود. فلات عنوانی&lt;br /&gt;
عمومی است که شاید بتوان آن را با سطح سلسله مراتبی مشاهده ای که در مدل ما بود، مترادفش دانست. هر فلات، تراکمی از شدت ها، عناصر، و&lt;br /&gt;
روندهاست که در قالبی در هم فشرده و متداخل در پیوند با یکدیگر قرار گرفته اند. هر فلات از مجموعه ای از لایه ها و قشرها تشکیل یافته است. در هر&lt;br /&gt;
لایه از سطوح این فلات، دو زیر سیستم اصلی وجود دارد که ارتباطشان با هم با عبارتِ مفصل بندی دوگانه مشخص می شود. این نام از آنجا آمده که&lt;br /&gt;
این دو زیرسیستم همواره در پیوند با هم، و به صورت زوجی مکمل وجود دارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماشین مولکولار، سیستمی منعطف و شکلپذیر است که از عناصری ساده، کم شمار، و پایدار در زمان تشکیل یافته است. ماشین مولکولار است که انداموار شدن پیکره را ممکن می سازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مقابل، ماشین مولار سیستمی است که سازمان یافتگی، نظم، و انسجام درونی اش از سیستم مولکولار بیشتر است، اما در مقابل از عناصری پیچیده،&lt;br /&gt;
ناپایدار و گذرا تشکیل یافته است. ماشین مولار ساختارهایی متمرکز، سلسله مراتبی، و ساختار یافته را پدید می آورد، که نمونه هایش را در مفاهیمی مانند طبقه و ملت می توان بازیافت. این در حالی است که فرآورده های ماشین مولکولار فاقد این ویژگی ها هستند. نهادهایی مانند نهاد خویشاوندی و قومیت نمونه هایی از این رده هستند. آشکارا، ساخته ای مولار با الگوی درختی و محصولات مولکولار با الگوی ریزومی هم خوانی دارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلوز و گتاری در کتاب هزار فلات ، این دو را به ترتیب با غشای سلول و پروتئین ها و آنزیم هایی که در درون یاخته فعالیت می کنند، مقایسه      کرده اند. این دو ماشین آشکارا با هم ارتباط دارند و عناصرشان در نوساناتی تکرار شونده به هم تبدیل می شوند. فرآیند مفصل بندی دوگانه، از دو جهتِ متمایزِ بیان و محتوا برخوردار است، که باز در قالب زیست شناسانه ی دلوز به پروتئین و مادهی وراثتی مانند شده است. این بدان معناست که در مفصل بندی دوگانه، ما باساختارهای پایدار و مقاومِ حافظ اطلاعات، و سیستم های ناپایدار و پویای عملگری روبه رو هستیم که ماده و انرژی را بر مبنای این زیربنای اطلاعاتی دگرگون می سازند. هریک از این دو جهت دارای ریخت و جوهری هستند که به ترتیب در جریان فرآیند &#039;&#039;&#039;رمزگذاری/ رمزگشایی&#039;&#039;&#039;، و&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;مرزبندی/ مرززدایی&#039;&#039;&#039; پدیدار می شوند و استمرار می یابند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;/big&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amirdana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%85%D9%81%D9%87%D9%88%D9%85_%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA_-_%D8%AF%D9%84%D9%88%D8%B2_%D9%88_%DA%AF%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C&amp;diff=1429</id>
		<title>مفهوم قدرت - دلوز و گتاری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%85%D9%81%D9%87%D9%88%D9%85_%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA_-_%D8%AF%D9%84%D9%88%D8%B2_%D9%88_%DA%AF%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C&amp;diff=1429"/>
		<updated>2017-06-27T09:58:08Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amirdana: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;یکی از اندیشمندانی که به شدت وامدار فوکو است و دیدگاهش را باید دنباله ی مسیر نظری وی دانست، &#039;&#039;&#039;ژیل دلوز&#039;&#039;&#039; است. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;دلوز به همراهی&lt;br /&gt;
فلیکس گتاری&#039;&#039;&#039;&#039;&#039; مجموعه ای از متون چشمگیر و خواندنی را پدید آورده اند که یکی از دغدغه های اصلی شان، همین مفهوم قدرت است.&lt;br /&gt;
دلوز به روشنی خود را پیرو نیچه میداند و دیدگاه وی در مورد قدرت را ابزاری ارزشمند برای ساخت نظریه ای منسجم و خودسازگار در مورد قدرت&lt;br /&gt;
میداند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدگاه دلوز ، منظومه ای به نسبت پیچیده از مفاهیم را در بر می گیرد که به دست دادن خلاصه ای از آن در سطور این رساله کاری دشوار است. اما برای این که موقعیت او نیز در میدانِ زورآوری نظریه های مربوط به قدرت مشخص شود، تنها به ذکر چند نکته ی کلیدی از آرای وی بسنده می کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;هرچند که برخی از مفاهیم مورد نظر او با چارچوب نظری پیشنهادی ما همخوانی بسیار دارد.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
دلوز چنان که گذشت، برداشت نیچه ای از قدرت را می پذیرد و آن را همچون نیرویی درون زاد و پویا و فعال در نظر می گیرد. بر همین مبنا از&lt;br /&gt;
دید او کنش همواره بر واکنش ترجیح دارد و سیستم های اجتماعی و روانی ساختارهایی پویا و شکوفا محسوب می شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلوز برای صورت بندی مفهوم قدرت از چند کلیدواژه ی نو بهره میجوید، و از آنجا که برخی از آنها را ما نیز در شرح دیدگاه خویش به کار خواهیم&lt;br /&gt;
گرفت، لازم است بدان اشاره ای کنیم. با این گوشزد که منظومه ی معنایی دلوز و گتاری نظامی پیچیده است که پرداختن به کلیت آن در اینجا ممکن&lt;br /&gt;
نیست. مفاهیم جدیدی هم که در این منظومه معرفی شده است، تنها در ارتباط با مفاهیم دیگر و تعبیر خاص این دو از کلیدواژگان آشنای جامعه-&lt;br /&gt;
شناسانه و فلسفی معنا می یابند. از این رو شرحی از واژگان به کار گرفته شده در کتاب های ایشان را که در اینجا به طور مختصر ارائه می شود، بیشتر باید برگرفتن انتخابی برخی از مفاهیم مورد نظر ایشان دانست، که بعدها به کار&lt;br /&gt;
تبیین دقیق نظریه ی مورد پیشنهادمان خواهند آمد، نه شرح دقیق و بی- طرفانه ی آرای ایشان، بدان شکل که مورد نظر خودشان بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039; نخست، دوگانه ی معنایی ریزوم و درخت &#039;&#039;&#039; است .از دید دلوز، ارتباط میان مفاهیم و الگوی حاکم بر روندها و جریانها، بر خلاف تصور مرسوم، به درختی با تنه ی تنومند و شاخه های نحیف شباهت ندارد، بلکه الگویی ریزوم گونه دارد. ریزوم، نام علمی شکلی از ریشه ی زیرزمینی گیاهان است که در شبکه ای پنهان در زیر خاک گسترده می شوند و در هر جا که شرایط مساعد باشد، ساقه ای را بر آن می روید. از دید دلوز، پدیدارهای اجتماعی خصلتی ریزوم وار دارد. یعنی امری منتشر، پراکنده، شاخه شاخه، و مرکز گریز است که به طور موضعی و در شرایطی ویژه در قالب رخدادهایی منحصر به فرد و خاص بروز می یابد و همواره هم خصلتی موقت و تعمیم ناپذیر دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نگرش در برابر دیدگاه کلاسیک اندیشمندان قرار می گیرد که به شیوهی افلاطون به سلسله مراتبی از مفاهیم و روندها و علل معتقد بودند  که مفاهیم و اموری حاشیه ای، جزئی، و سطحی را به ساختارهایی عمیق، عمومی، و مرکزی متصل می سازند. این تمایز میان امر عمیق و سطحی، و چیزهای مرکزی و  حاشیه ای، در دیدگاه فوکو نیز آماج نقد بود. چنین نقدی در نظریه ی دلوز، تا حدودی با الهام از راهبردهای شالوده شکنانه ی دریدا، به&lt;br /&gt;
موقعیتی مرکزی برکشیده شدهاند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;مفهوم مهم دیگر، قلمروزایی/ قلمروزدایی است&#039;&#039;&#039; که در آثار دلوز و گتاری همچون &#039;&#039;&#039;جفت متضادی معنایی&#039;&#039;&#039; به کار گرفته می شود . قلمروزایی،&lt;br /&gt;
روندی هم زمانی است که ساختارهای درخت گونه را به شکلی موضعی پدید می آورد. در جریان این روند، عناصر با هم تلفیق شده، و اجزا در هم ذوب&lt;br /&gt;
می گردند تا کلی برتر را پدید آورند. از دید دلوز و گتاری، قلمروزایی فرآیندی است که گروه، نهاد، هویت، و پیکره هایی عمومی و فراگیر از این دست را ایجاد می کند. پیکره هایی که در مقام سیستمی پیچیده، باید مرزهای خویش را با جهان خارج تعیین کنند، و به همین دلیل به دستگاهی بغرنج برای&lt;br /&gt;
رمزگذرای این مرز، و قلمروزایی مسلح هستند. این روند، با وجود شباهتی که با ساختارهای درختی دارد، اما از اصالت و سنگینی مورد نظر اندیشمندان&lt;br /&gt;
کلاسیک بی بهره است. دلوز حتی این درختواره های کل گرا و حائز قلمرو را نیز اموری مقطعی و موقت و موضعی میداند و به همین دلیل آنها را با&lt;br /&gt;
وضعیت پاره پاره و چهل تکه ی شخصیت های شیزوفرنیک مقایسه میکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قلمروزدایی، واژگونه ی قلمروزایی است. این روندی در زمانی است که از نوسان میان دو مفهوم مرکز و حاشیه پدید می آید. قلمروزدایی فرآیندی&lt;br /&gt;
مرکزگریز است و رمزگذاری های حافظ تمایز سیستم و محیط را به طور مستمر نقض می کند. از دید دلوز، فرآیندهای قلمروزدا در تنهایی عناصر سیستم، و احتمال کنده شدنشان از آن و رانده شدنشان به حاشیه ریشه دارند، در نتیجه نوعی میل به مرکز در شرایط قلمروزدایی دیده می شود که از مقاومت عناصر سیستم در برابر فروپاشی حکایت می کند. دلوز بر بنای همین میلِ ناکارآمد به مرکز، قلمروزدایی را امری پارانوئید دانسته است. تعبیری که مانند کاربرد مفهوم شیزوفرنیک، نباید چیزی فراتر از یک استعاره ی جالب در نظر گرفته شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مفهوم دیگری که با دوگانه های یادشده مربوط می شود، دو نوع ماشین است که مولکولار و مولار نامیده می شوند. از دید دلوز و گتاری،&lt;br /&gt;
سازوارههایی که در سطوح گوناگون سلسله مراتب –از بدنهای زنده گرفته&lt;br /&gt;
تا نهادهای اجتماعی- وجود دارند، در حالت پایهی خود چیزهایی هستند که&lt;br /&gt;
«پیکرهی بیاندام »96نامیده میشوند .97این پیکرهها، برسازندهی چیزهایی&lt;br /&gt;
هستند که به تعبیر این نویسندگان، یک فلات نامیده میشود. فلات عنوانی&lt;br /&gt;
عمومی است که شاید بتوان آن را با سطح سلسله مراتبی مشاهدهای که در&lt;br /&gt;
مدل ما بود، مترادفش دانست. هر فلات، تراکمی از شدتها، عناصر، و&lt;br /&gt;
روندهاست که در قالبی در هم فشرده و متداخل در پیوند با یکدیگر قرار&lt;br /&gt;
گرفتهاند. هر فلات از مجموعهای از لایهها و قشرها تشکیل یافته است. در هر&lt;br /&gt;
لایه از سطوح این فلات، دو زیر سیستم اصلی وجود دارد که ارتباطشان با&lt;br /&gt;
هم با عبارتِ مفصلبندی دوگانه 98مشخص میشود. این نام از آنجا آمده که&lt;br /&gt;
این دو زیرسیستم همواره در پیوند با هم، و به صورت زوجی مکمل وجود&lt;br /&gt;
دارند.&lt;br /&gt;
95 Molecular/ Molar&lt;br /&gt;
96 BWO: Body Without Organs&lt;br /&gt;
97 Deleuze and Guettari, 1987.&lt;br /&gt;
98 Double Articulation&lt;br /&gt;
ماشین مولکولار، سیستمی منعطف و شکلپذیر است که از&lt;br /&gt;
عناصری ساده، کم شمار، و پایدار در زمان تشکیل یافته است. ماشین&lt;br /&gt;
مولکولار است که انداموار شدن پیکره را ممکن میسازد.&lt;br /&gt;
در مقابل، ماشین مولار سیستمی است که سازمان یافتگی، نظم، و انسجام&lt;br /&gt;
درونیاش از سیستم مولکولار بیشتر است، اما در مقابل از عناصری پیچیده،&lt;br /&gt;
ناپایدار و گذرا تشکیل یافته است.&lt;br /&gt;
ماشین مولار ساختارهایی متمرکز، سلسله مراتبی، و ساختار یافته&lt;br /&gt;
را پدید میآورد، که نمونههایش را در مفاهیمی مانند طبقه و ملت میتوان&lt;br /&gt;
بازیافت. این در حالی است که فرآوردههای ماشین مولکولار فاقد این ویژگیها&lt;br /&gt;
هستند. نهادهایی مانند نهاد خویشاوندی و قومیت نمونههایی از این رده&lt;br /&gt;
هستند. آشکارا، ساختهای مولار با الگوی درختی و محصولات مولکولار با&lt;br /&gt;
الگوی ریزومی همخوانی دارند.&lt;br /&gt;
دلوز و گتاری در کتاب هزار فلات ،99این دو را به ترتیب با غشای&lt;br /&gt;
سلول و پروتئینها و آنزیمهایی که در درون یاخته فعالیت میکنند، مقایسه&lt;br /&gt;
کردهاند. این دو ماشین آشکارا با هم ارتباط دارند و عناصرشان در نوساناتی&lt;br /&gt;
تکرار شونده به هم تبدیل میشوند. فرآیند مفصلبندی دوگانه، از دو جهتِ&lt;br /&gt;
متمایزِ بیان و محتوا برخوردار است، که باز در قالب زیستشناسانهی دلوز به&lt;br /&gt;
پروتئین و مادهی وراثتی مانند شده است. این بدان معناست که در مفصل-&lt;br /&gt;
بندی دوگانه، ما باساختارهای پایدار و مقاومِ حافظ اطلاعات، و سیستمهای&lt;br /&gt;
ناپایدار و پویای عملگری روبهرو هستیم که ماده و انرژی را بر مبنای این&lt;br /&gt;
زیربنای اطلاعاتی دگرگون میسازند. هریک از این دو جهت دارای ریخت و&lt;br /&gt;
99 Deleuze and Guettari, 1987.&lt;br /&gt;
جوهری 100هستند که به ترتیب در جریان فرآیند رمزگذاری/ رمزگشایی، و&lt;br /&gt;
مرزبندی/ مرززدایی پدیدار میشوند و استمرار مییابند.101&lt;br /&gt;
دلوز مفهومی مرکزی به نام چندگانگی 102را هم در برابر وحدت و&lt;br /&gt;
یگانگی درختگونهی مدلهای کلاسیک معرفی کرده است و معتقد است که&lt;br /&gt;
داروی دردِ تحویل گرایی - که همه چیز را به یک چیز بر میگرداند- آن&lt;br /&gt;
است که حضور چندگانگی و تکثر را در همه چیز بپذیریم .103برای دستیازی&lt;br /&gt;
به این هدف، مفهوم دیگری به نام مونتاژ ابداع شده است که از عملکرد&lt;br /&gt;
ماشینهای مولار و مولکولار حاصل میشود. مونتاژ قالبی عمومی برای تمام&lt;br /&gt;
چیزهایی است که موضوع بررسی و مشاهده و تجربهی ما قرار میگیرند، و&lt;br /&gt;
شاید بتوان آن را برابرنهادی عجیب و غریب برای سیستم در نظر گرفت. از&lt;br /&gt;
اینجا دلوز به تعریف ماشین انتزاعی 104میرسد، که هستهی مرکزی هر مونتاژ&lt;br /&gt;
است و فضای حالتی است که تحقق یافتن ان مونتاژ خاص را ممکن میسازد.&lt;br /&gt;
ماشین انتزاعی امری مادی یا ملموس نیست، بلکه الگویی از جریانها و طرحی&lt;br /&gt;
عملیاتی است که در دستگاه شناختی ما بازنمایی میشود و فرآیند ظهور و&lt;br /&gt;
تداوم مونتاژها را نشان میدهد.&lt;br /&gt;
ماشین انتزاعی، کلید فهم مدل دلوز از قدرت است. یک ماشین&lt;br /&gt;
انتزاعی الگویی از انضباط است که به شکلی تعمیم یافته عملکردی ویژه را بر&lt;br /&gt;
مادهی نامتعین اعمال میکند. این ماشین شرایطی را تعیین میکند که هر&lt;br /&gt;
مونتاژ ریخت و جوهر خویش را در آن زمینه به دست میآورد .105از این رو،&lt;br /&gt;
100 Form/ Substance&lt;br /&gt;
101 Stonier, 1990.&lt;br /&gt;
102 Multiplicity&lt;br /&gt;
103 Deleuze, 1973.&lt;br /&gt;
104 Abstract machine&lt;br /&gt;
105 Deleuze and Guettari, 1987.&lt;br /&gt;
یک ماشین انتزاعی را میتوان با روند انضباط/ سرکوب در مدل ما مقایسه&lt;br /&gt;
کرد.&lt;br /&gt;
ماشین انتزاعی از دو مجرای متفاوت قدرت خود را اعمال میکند. از یک سو&lt;br /&gt;
با رمزگذاری افراطی، که وضعیتی سخت و منسجم و سلسله مراتبی – و در&lt;br /&gt;
نتیجه مولار- را ایجاد میکند، و از سوی دیگر با تبدیل، که با قلمروزدایی و&lt;br /&gt;
رمزگشایی شباهت دارد و پدیداری مولکولار است. نظام دیوانسالارانه و ساخت&lt;br /&gt;
قبایل کوچگرد نمونههایی از دستاوردهای این دو روند متمایز هستند.106&lt;br /&gt;
دیدگاه دلوز در مورد قدرت، از بسیاری از جنبهها با تعابیر فوکویی&lt;br /&gt;
همخوانی دارد. هر دو بر خصلت منتشر و پراکندهی قدرت تأکید دارند، و&lt;br /&gt;
هردو بر سویهی سازنده و توانمندساز آن نیز پافشاری میکنند، و به این&lt;br /&gt;
ترتیب از نظریهپردازان نظاممند که معمولا قدرت را با سویهای منفی و&lt;br /&gt;
محدودکننده باز میشناسند، متفاوت هستند. همچنین هردو از دستگاهی&lt;br /&gt;
نظری برای تبیین مفهوم قدرت بهره میبرند که سوژه را به حالت تعلیق&lt;br /&gt;
درآورده، و آن را در ساختهای اجتماعی (فوکو) یا روندهای عام حاکم بر&lt;br /&gt;
نظامها (دلوز) منحل میسازد. با این وجود، نگرش دلوزی از چند جنبه با دید&lt;br /&gt;
فوکو متفاوت است. نخست آن که مدل دلوزی از برداشت فوکو بسیار پیچیده-&lt;br /&gt;
تر، بسیار عامتر، و بسیار زیستشناسانهتر است. دیگر آن که دلوز در تفسیر&lt;br /&gt;
خاصی از ماشنانتزاعی ارائه میدهد، مفهوم قدرت و حقیقت را مترادف می-&lt;br /&gt;
گیرد و در واقع این دو را در دل یک نظام به هم پیوسته مورد تحلیل قرار&lt;br /&gt;
میدهد. در حالی که برای فوکو، این دو مفهوم با وجود پیوستگی عمیقشان،&lt;br /&gt;
دلالتی متمایز دارند، به شکلی که فوکو صفحات زیادی را به شرح ارتباط این&lt;br /&gt;
دو اختصاص داده است.&lt;br /&gt;
تفاوت دیگر این دو، در آن است که دلوز مفهوم قدرت را برای&lt;br /&gt;
تبیین رفتارهای کنشگران اجتماعی کافی نمیداند، و آن را با مفهومی به نام&lt;br /&gt;
106 Deleuze &amp;amp; Guattari, 1997.&lt;br /&gt;
میل 107تکمیل میکند. میل با آنچه به همین نام در مدل ما معرفی شد،&lt;br /&gt;
شباهت دارد و رانهای درونی است که سیستم زنده را به جستوجوی لذت وا&lt;br /&gt;
میدارد. میل از دید دلوز نوعی مونتاژ است، یعنی پدیداری است که زیر تأثیر&lt;br /&gt;
ماشینی انتزاعی ساخته میشود و ماهیتی طبیعی، درونزاد یا بدیهی ندارد. با&lt;br /&gt;
این وجود، خودِ قدرت هم چنین خصلتی دارد و از دید دلوز تنها در پیوند با&lt;br /&gt;
مفهوم میل است که به عنوان ابزاری تحلیلی به شکلی بسنده کارآمد می-&lt;br /&gt;
شود .108این برداشت دلوز به مدل ما از قدرت نزدیکتر است، تا مدل فوکو،&lt;br /&gt;
با این وجود در نگاه سیستمی ما متغیر دوگانهی لذت/ قدرتِ مورد نظر دلوز&lt;br /&gt;
را با دو متغیر دیگر – بقا و معنا- در میآمیزیم و مجموعهی اینها را همچون&lt;br /&gt;
محوری کارکردی مورد تحلیلی قرار میدهیم&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amirdana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87%E2%80%8C%E2%80%8C_%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA&amp;diff=1428</id>
		<title>نظریه‌‌ قدرت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87%E2%80%8C%E2%80%8C_%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA&amp;diff=1428"/>
		<updated>2017-06-27T09:57:01Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amirdana: /* گفتار نخست: خاستگاهها */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نظریه‌ی قدرت، که پایان‌نامه‌ی نویسنده در دوره‌ی دکتری رشته‌ی جامعه‌شناسی دانشگاه علامه طباطبایی است، شالوده‌ی جامعه‌شناختی دیدگاه زروان را برمی‌سازد و یکی از پنج کتاب نگارنده در این زمینه است. گفتنی است، مفهوم قدرت کلید اصلی فهم نظریه‌های اجتماعی مدرن و پیوندگاهی است که جامعه‌شناسی، سیاست و فلسفه در آن با یکدیگر چفت و بست می‌شود. این کتاب از درون چارچوب [[نظریه‌ی سیستم‌های پیچیده]] به این مفهوم نگریسته و مدلی نظری برای بازتعریف قدرت پیشنهاد می‌کند که به کمک آن فهمی عمیق‌تر از «من انتخابگر» و چگونگی اتصالش به نهادهای اجتماعی ممکن می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;big&amp;gt; نظریه‌ی قدرت؛ شورآفرین؛ ۱۳۸۹؛ ۶۳۶ برگ؛ ۱۵ هزار تومان&amp;lt;/big&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: شروین وکیلی]]&lt;br /&gt;
[[رده: جامعه شناسی]]&lt;br /&gt;
[[رده: کتاب]]&lt;br /&gt;
[[رده: ویرایش نهایی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Nazariyehe-Ghodrat.jpg]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=هدفِ کتاب :=&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هدف از این نوشتار، به دست دادن چارچوبی نظری است که با دیدگاهی میان رشته ای تصویری نو و کارآمد از مفهوم قدرت را در زمینه ی متغیرهای اصلی جامعه شناختی حاکم بر آن به دست دهد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=تعریف دانش :=&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دانش، نظامی از مفاهیم، قواعد، تعاریف، گزاره های ربط و راهبردهای استنتاجی است که بازنمایی دقیق و قابل توافقی از جهان خارج را صورت بندی می کند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=رده بندی دانش :=&lt;br /&gt;
== امانوئل کانت ==&lt;br /&gt;
در مورد ماهیت دانش نظریه های گوناگونی وجود دارد و اندیشمندان مختلف معیارهای متفاوتی را برای تفکیک تصورات، تخیلات و اوهام از دانسته های معتبر و رسمی پیشنهاد کرده اند. هر یک از این دیدگاه ها، الگوهای خاصی از رده بندی خوشه های دانایی و انواع متفاوتی از دانش را به دست می دهند قدیمی ترین این رده بندیها، که چارچوب کلاسیک و مثبت انگارانه ی دانشگاهی را بر می سازد، از نظر تاریخی با دیدگاه کانت دربارهی شیوه ی صورت بندی و دستیابی به دانایی آغاز شده است. &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;کانت، دانسته های صورت بندی شده در زبان را به دو رده از گزاره ها تقسیم کرد&#039;&#039;:&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;گزاره های ترکیبی&#039;&#039;&#039; که روابط بین مفاهیم گوناگون را به دست می دهند و دانسته های ما در مورد عناصر جهان را رده بندی می کنند، &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;گزاره های تحلیلی&#039;&#039;&#039; که به تعاریف و بازسازی مفاهیم همانگویانه اختصاص یافته اند و معانی نهفته در یک گزاره را بدون افزودن&lt;br /&gt;
 ارتباطی تازه به آن، بازآرایی می کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رودولف کارناپ==&lt;br /&gt;
رودولف کارناپ، که از زاویه ی مثبتگرایان به مفهوم علم و دانایی می نگرد، بر همین مبنا دو نوع از علم را به رسمیت می شناسد:&lt;br /&gt;
 نخست علوم صوری که از روشهای قیاسی برای دستیابی به نتایج استفاده میکنند &lt;br /&gt;
و مانند ریاضیات و منطق از مجموعهای از گزاره های تحلیلی تشکیل یافته اند، و ارتباطی با تجربه ندارند.&lt;br /&gt;
 دیگری علوم تجربی مانند فیزیک و زیست شناسی که از راهبردهایی استقرایی سود می جویند &lt;br /&gt;
و بر مبنای ابزارهای مشاهداتی و توصیفی، قوانینی را در قالب گزاره های ترکیبی به دست می دهند.&lt;br /&gt;
هر یک از این دو نوع علم، به رده هایی از مفاهیم مربوط میشوند که دو نوع اصلی آن عبارتند از مفاهیم کمی، که به لحاظ تجربی رسیدگی پذیرند، و مفاهیم قیاسی - که بر مبنای پیش فرضها پدید آمده اند و شالوده ی علوم صوری را بر می سازند. کارناپ به نوع دیگری از مفاهیم هم قائل است و آنها را «رده بند» می نامد و برقراری ارتباط میان مفاهیم قیاسی و کمی را وظیفه ی آنها می داند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==[[ویکو]] و [[دیلتای]]==&lt;br /&gt;
دومین رده بندی مشهور، از آثار ویکو و دیلتای برخاسته است . دیلتای زیر تأثیر آرای اشلایرماخر درباره ی ترجمه ی انجیل و در چارچوب رمانتیک زمانه اش، دانش را به دو قلمرو اصلی تقسیم کرد:&lt;br /&gt;
علوم طبیعی که هدف از آن شناسایی و رده بندی تجربیات جزئی و خرد است، و علوم انسانی که ماده ی اولیه شان متن است و هدفشان درک نیت مولف میباشد. این تمایز موازی با چیزی بود که ویکو نیز هنگام شرح مفهوم علوم تاریخی و غیرتاریخی در ذهن داشت. ویکو در واقع تمایز کانتی میان داوری تعینی و تاملی را بسط داده و به این ترتیب دو شیوه ی متفاوت از دستیابی به دانش را از آن استخراج کرده بود. از دید کانت، داوری های تعینی بر مبنای قوانین عام پیشینی شکل میگیرند و به ویژه در علوم تجربی کارآمد هستند. داوری تاملی، با درونکاوی و فهم موقعیت دیگری همراه است و به همین دلیل هم به وضع قوانین جدیدی می انجامد از این رو از دید دیلتای علومی که از تامل و خواندن متن نتیجه شده اند، با دانشهای خنثای مبتنی بر شناسایی تجربی تفاوت دارند.&lt;br /&gt;
 دیلتای این تمایز را در تعریف دو کلیدواژه ی اصلی اش به کار گرفت &lt;br /&gt;
 و به پیروی از کانت روش علوم تجربی را تبیینی و روش علوم انسانی را تاملی نامید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 این رده بندی با پیشنهاد یاکوب گریم برای تقسیم علوم به دو رده ی   - گرم- و-سرد-   همخوانی دارد.&lt;br /&gt;
از دید او، علوم سرد به طبیعت مربوط میشوند ویافتن قوانین عام و تعمیم پذیری در مورد جهان را هدف گرفته اند. در حالی که علوم گرم بر موضوع انسان متمرکز شده اند و شاخه هایی مانند علوم انسانی و تاریخ را شامل میشوند که دستاوردشان بیشتر ارزشها و معانی غایی است تا قوانین عام و فراگیر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مارکس==&lt;br /&gt;
سومین رده بندی، در آثار مارکس ریشه دارد اما در عمل بسیار جدیدتر است و به میانه ی قرن بیستم میلادی باز می گردد.&lt;br /&gt;
 مارکس دو نوع معرفت را در آثار خویش مورد بررسی قرار داده است: &lt;br /&gt;
 نخست دانش تجربی و علم طبیعی که به ظاهر از روبنای فرهنگی جامعه جداست و از اعتباری بیش از سایر عناصر فرهنگی برخوردار است،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 و دیگری ایدئولوژی که از بی طرفی و خنثانگری علمی بی بهره است و به جای جستوجوی قواعد عام و فراگیر کیهانی،&lt;br /&gt;
 قاعده مندیهای موضعی و خاص فضاهای انسانی را می جوید .&lt;br /&gt;
ایدئولوژی از دید مارکس امری تخدیرکننده و دروغین بود و به مثابه نرم افزاری عمل می کرد که توسط نظام طبقاتی جامعه برای فریب دادن طبقه های ستمدیده ابداع شده بود. با این حال انقلاب طبقات فرودست نیز پیامد شکل گیری ایدئولوژی رهایی بخشی تلقی می شد که با وجود بهره مندی از ویژگیهای فریب آمیز ایدئولوژی، به خاطر نقش آزادیبخش و بسیج کننده اش ، توسط مارکسیستها - از مجرای آثار دکتر شریعتی، در برخی از حلقه های فکری انقلابی در ایران- مورد ستایش واقع می شد .&lt;br /&gt;
 این تمایز مارکسی، به شکاف خوردن دامنه ی علوم و تقسیم دانش به دو ردهی هنجارین و انقلابی منتهی شد. &lt;br /&gt;
دانش هنجارین، که بعدها در آثار متفکران چپ نو با نام مثبتگرایی برچسب خورد و بیشترین نقدها را متوجه خود کرد، همان علوم تجربی و بی طرفی بود که از دید مارکسیست ها، محافظه کار و جیره خوار وضع موجود پنداشته می شد. در کنار آن، دانش انقلابی نیز وجود داشت که هدفش تنها توصیف وضعیت موجود نبود، بلکه بر دستیابی به وضعیت مطلوب متمرکز می شد و تغییر دادن جهان را قصد می کرد. تمایز میان دانشهای مثبتِ بورژوایی، و دانش انقلابی، در سالهای پس از جنگ جهانی دوم با فعالیت اندیشمندان مکتب فرانکفورت، توسعه یافت و با تفکیک دیلتایی از علوم انسانی و طبیعی ترکیب شد. در نتیجه، خوشه ای از نظریه های کمابیش هم سازگار در دل نظریه ی انتقادی پدید آمد که نمونه ی نامدار و موفقی از آن را در آثار هابرماس میتوان بازیافت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==هابرماس==&lt;br /&gt;
از دید هابرماس، سه نوع دانش وجود دارد &lt;br /&gt;
 نخست؛ علوم تجربی/ فن آورانه که همتای علوم استقرایی و دانشهای طبیعی است &lt;br /&gt;
و پیش فرض شناخت شناسانه اش تفکیک شناسنده از موضوع شناسایی است. این دانش ها بر موضوع هایی خُرد و جزئی متمرکز می شوند، بر مبنای مجموع هایی از روشهای استقرایی، مشاهداتی، و معیارهای روایی سنجی به توصیفی دقیق از موضوع مشاهده دست می  یازند و در نهایت زنجیره هایی از روابط علی و قوانینی عام و خنثا و فارغ از ارزش که بر آنها حاکم هستند را استنتاج می کنند. &lt;br /&gt;
 این علوم پیشبینی آینده را هدف گرفته اند و مفاهیم شان تعاریفی پیشینی و عینی دارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
  دومین رده علوم تاریخی- هرمنوتیک هستند، که با علوم انسانی دیلتای و علوم تاریخی ویکو همخوانی دارند.&lt;br /&gt;
این علوم درونکاوی و مفاهمه را هدف گرفته اند و درک معنای رخدادها از نگاه مردم غایت شان است. ابزارشان تفسیری و هرمنوتیک است و از روشهایی مانند قیاس نیز بهره می برند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 سوم؛ علوم انتقادی است که با ایدئولوژی رهایی بخش مارکسی شباهت دارند و علومی در پهنه ی دانشهای انسانی را در بر می گیرند&lt;br /&gt;
که آغشته به ارزش داوری هستند و در پی اتحاد مجدد سوژه و ابژه و بازسازی روابط این دو می باشند. این دانشها از تمام معیارهای رایج در دو نوع علم دیگر استفاده می کنند، اما موضوعشان رخدادهای کلان و پهن دامنه ی اجتماعی است. درک کارکرد هژمونیک نابرابری و رهایی از آن به کمک خودآگاهی، جوهر این نوع از شناخت است. چنان که می بینیم مدل هابرماس از انواع دانشها، به نوعی برداشتها و رده بندی های اصلی پیش از خود را برای دستیابی به نظامی یکپارچه با هم ترکیب کرده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==متضاد معنایی==&lt;br /&gt;
در هر یک از این دیدگاهها، دوگانه های معنایی متضادی به عنوان محور در نظر گرفته می شوند و شاخه های گوناگون دانش بر اساس این قطبهای رویاروی از هم تفکیک می گردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوگانه های معنایی اصلی در نظریه های یادشده عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 الف) معیارهای مثبتانگارانه:&lt;br /&gt;
این رده از معیارها، جفتهای زیر را شامل می شوند&lt;br /&gt;
روش کمی در برابر روش کیفی، رویکرد تجربی/ استقرایی در برابر رویکرد صوری/ قیاسی، گزارههای ترکیبی در برابر تحلیلی،و کاربردی-عینی عملیاتی بودن در برابر محض- ذهنی- انتزاعی بودن &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 ب) معیارهای نگرش هرمنوتیکی: &lt;br /&gt;
که شامل جفتهای معنایی زیر است&lt;br /&gt;
تبیین در برابر تفهم، مقیاس خُرد در برابر کلان، امور طبیعی/ بیرونی در برابر امور انسانی/ درونی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 پ) معیارهای نگرش انتقادی:&lt;br /&gt;
 که جفت معنایی عمده اش محافظه کار در برابر انتقادی و ارزش گریز در برابر ارزش مدار است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درباره ی این معیارها چند نکته روشن است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخست آن که برخی از دوگانه های یادشده با یکدیگر همبستگی درونی دارند. به عنوان مثال، دانش تجربی با منطق استقرایی و دانش صوری با منطق قیاسی پیوند خورده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوم آن که پیش فرض بیشتر این نظریات آن است که دانش ها بر یکی از دو قطب متضاد فرض شده قرار میگیرند و بنابراین به قیمت طرد یکی از جفتهای معنایی با قطب دیگر متحد می شوند. این پیش فرض از دید نگارنده نادرست است. چنین می نماید که جفتهای معنایی متضاد ابزارهایی مفهومی برای رده بندی و سازماندهی معانی و عناصر شناختی «در درون» یک سرمشق نظری باشند، نه معیارهایی بیرونی و مطلق که به راستی تمایز یا تضادی در جهان خارج را باز نمایند. در نتیجه، آنچه استقرار در یکی از دو سر یک جفت معنایی می نماید، در واقع شکل ساده شده ی جایگیری بر طیفی است که جفت متضاد یادشده دو حد نهایی آن را بر می سازند در نگرش مورد پیشنهاد این نوشتار، نظریه ها را میتوان بر مبنای نزدیکی و دوریشان نسبت به قطب های یادشده رده بندی کرد، اما این امر به معنای قطع رابطه ی آنها با یکی از قطب ها و تحویل شدن و تثبیت شان در قطب متعارض آن نیست .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر مبنای این دیدگاه، چنین مینماید که سه محور اصلی برای رده بندی انواع دانش ها وجود داشته باشد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 نخست؛ معیار مقیاس، که قلمرو در برگیرنده ی موضوع و سطح مشاهداتی مورد نظر را تعیین می کند و با جفت معنایی خرد/ کلان مترادف است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوم؛ معیار راهبرد، که شیوه ی تولید دانش و معیارهای صحت را در نظریه مشخص می کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این محور از اتحاد محورهای مفروض در مدلهای مثبت انگارانه پدید آمده اند. یک سر این محور تجربی، استقرایی، و عینی بودن نظریه را نشان می دهد و سر دیگر آن قیاسی، صوری، تفهمی و ذهنی بودن محتوایش را نشان می دهد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 سوم؛ معیار کارکرد، که نوع اتصال دانش با رفتار را تعیین می کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اینجا محوری داریم که یک سر آن دانشهای کاربردی، عملیاتی، فن آورانه، سودمدار (به معنای پراگماتیستی کلمه) و انقلابی (در معنای انتقادی اش) قرار گرفته اند، و در سوی دیگر نظریه های محض، انتزاعی، غیرعملیاتی، محافظه کار، و به تعبیر انتقادیون، «مثبت» را می بینیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==من ، دیگری و جهان==&lt;br /&gt;
در صورتی که سه محور یادشده را با هم ترکیب کنیم، به فضای حالتی سه بعدی می رسیم که امکان بازنمایی موقعیت دانشهای مختلف نسبت به هم را برایمان فراهم می کند. در این مدل، پیوستاری یکتا و فضای حالتی یگانه برای تجسم کل اشکال دانایی قابل تصور به کار گرفته شده که هر خوشه از دانشها موقعیت و جایگاهی را بر آن اشغال می کنند. اگر رابطه ی علوم را با سه حوزه ی پدیدارشناسانه ی &lt;br /&gt;
 من، دیگری و جهان (( این تمایز سه گانه را از ترکیب سه نگرش همخوان و مسلط بر گرفته ایم ، دیدگاه کانتی که سه قلمرو از دانایی را بسته به &lt;br /&gt;
 شیوه ی ارجاع شان به زیبایی شناسی، اخلاق و دانش تجربی تفکیک می کرد، دیدگاه هگلی که سه قلمرو هستی شناختی من، دیگری و جهان را ما به ازای این &lt;br /&gt;
 سه قرار می داد، و نگرش پدیدار شناسانه هوسرلی که بر همین مبنا زیست جهان (Lebenswelt) را آمیزه ای از همین سه عنصر می دانست))&lt;br /&gt;
مورد توجه قرار دهیم، به نتایج جالبی می رسیم. در بخشهای مرکزی و میانی این فضای حالت، علومی قرار می گیرند که بر رابطه ی من با من تمرکز یافته اند و می کوشند تا مفهوم «من» را صورت بندی کنند. این علوم شاخه های متنوعی مانند روانشناسی، جامعه شناسی، مردم شناسی، تاریخ و بخشهایی از زیست- شناسی را در بر می گیرند .&lt;br /&gt;
دلیل قرار گرفتن علومِ متمرکز بر من در میانه ی این فضای حالت آن است که مجموعه ی دانسته های من درباره ی من، در سه محور سازنده ی فضای حالت ما موقعیتی میانی را اشغال می کنند. من، خود را به عنوان جریانی از تجربه ها، که در قالب زبان و نظام های صوری رمزگذاری میشود درک می کند، و مرکز مختصات مقیاسی که دانسته هایش را بر مبنای آن مرتب می سازد، خودِ من است. به همین شکل، گمانه زنیهای نظری وکاربردی در مورد من نیز وضعیتی میانی دارند .&lt;br /&gt;
 من، همان طور که در مرکز دستگاه مختصات زمانی/ مکانی شناسایی خویش قرار دارد، &lt;br /&gt;
 دانسته های خویش درباره ی گیتی را نیز در فضای حالتی صورت بندی &lt;br /&gt;
 می کند که خود در مرکز آن قرار گرفته است.&lt;br /&gt;
بخش مهمی از علوم انسانی که در میانه ی این فضای حالت قرار دارند، به صورت بندی و رمزگذاری مفهوم من اختصاص یافته اند، اما این حرف در مورد کلیت علوم انسانی صحیح نیست. مرجع بخش بزرگی از علوم انسانی، دیگری است نه من. به همین دلیل هم خوشه ی دانسته های مربوط به من توسط هاله ای بزرگ از دانش ها احاطه می شود که به رمزگذاری رابطه ی من با دیگری می پردازد. موضوع شناسایی این زمینه از دانسته ها دیگری است. از حوزه هایی بسیار کاربردی مانند مدیریت و روانشناسی گروه گرفته تا قلمروهایی استعلایی تر و کمتر «علمی» - مانند اخلاق - بر دیگری و نوع ارتباط من با دیگری متمرکز شده اند. علوم انتقادی از دید هابرماس، مهمترین مدعیان صورت بندی دانش در این حوزه هستند. در نهایت، سایر بخشهای فضای حالت دانایی به علومی مربوط میشود که به جهان ارجاع می کنند و علوم تجربی و خنثای مثبت مهمترین نمایندگان شان را تشکیل می دهند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مدل سیستمی==&lt;br /&gt;
به این ترتیب اگر مدل سیستمی خود را با دیدگاه های مرسوم درباره ی رده بندی دانش ها مقایسه کنیم، به این نتیجه می رسیم که نوعی سازگاری درونی میان این مدل و دیدگاه های یادشده وجود دارد. یعنی می توان به کمک این مدل و بر اساس متغیرهای یادشده و جفتهای معنایی متضاد مورد نظرمان، تمایزهای اصلی مورد بحث را در یک چارچوب عمومی ترکیب کرد، و به دستگاهی دست یافت که با مدل ترکیبی هابرماس همخوانی دارد، هرچند از نظر شیوه ی صورتبندی، متغیرهای کلیدی، و چارچوب نظری با رده بندی وی متفاوت است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نظام دانایی==&lt;br /&gt;
 هر نظام دانایی ، سیستمی است که از عناصر و روابطی تشکیل یافته است.&lt;br /&gt;
عناصر، در برگیرنده ی مفاهیم، کلیدواژه ها، موضوع ها و «چیز»هایی هستند که دانش به آنها ارجاع می کند. روابط اما مجموعه ای از قواعد ربط، نظم ها، صورت بندیهای استنتاجی و شیوه های استدلالی را در بر می گیرند که دانسته ها را به هم تبدیل می کنند، نظم میان کلیدواژگان را صورت بندی می نمایند، و مفاهیم را به هم مرتبط می سازند.&lt;br /&gt;
 عناصر یک نظام دانایی، بر مبنای مجموعه ای از متغیرها تعیین می شوند.&lt;br /&gt;
یکی از مهمترین این متغیرها، درجه ی درشت نمایی یا مقیاسی مشاهداتی است که برای تولید تجربیات مربوط به آن دانش به کار گرفته می شود. شکل گیری دانش های جدید، از سویی به پیدایش ابزارهای مشاهداتی جدید (مانند تلسکوپ و میکروسکوپ) و بسط دامنه ی مشاهده وابسته بوده است و از سوی دیگر لوازم و امکانات مورد نیاز برای چنین توسعه ای (مثل فن عکاسی و دانش اپتیک) را هم فراهم آورده است. به این ترتیب، تکامل دانش در عمل همراه است با افزوده شدن بر شمار سطوح مشاهداتی و سلسله مراتبِ حاکم بر سطوح توصیفیِ ذهن شناسنده از موضوع شناخت .&lt;br /&gt;
 شمار سطوح مشاهداتی با دامنه ی دید یک علم مترادف نیست. &lt;br /&gt;
چرا که به عنوان مثال به نظر میرسد زیست شناسی بیشترین تعداد از سطوح مشاهداتی را در خود جای داده باشد در حالی که دامنه ی مشاهده ی این علم از فیزیک کمتر است. یعنی در فیزیک ما با دامنه ی مشاهداتی ای روبه رو هستیم که از فیزیک زیراتمی و سطح پلانکی( 10متر بتوان منفی 40 )شروع می شود و تا اخترفیزیک و کیهان شناسی (در ابعاد 10متر بتوان مثبت 40) ادامه می یابد. با این وجود شمار سطوح مشاهداتی در این دامنه ی فراخ اندک است و به سه سطح اصلی خرد، میانه و درشت مقیاس منحصر می شود. بنابراین شمار سطوح مشاهداتی در یک دانش لزوماً با دامنه ی مشاهداتی آن متناسب نیست و ممکن است یک دانش گستره ای بزرگ از مشاهدات را به سطوحی کم، یا گستره ای کوچکتر را به سطوحی بسیار تجزیه کند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نظریه سیستم ها – پیچیدگی==&lt;br /&gt;
 در نظریه ی سیستم ها، یکی از تعاریفی که برای مفهوم پیچیدگی وجود دارد نسبت میان روابط به عناصر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 یعنی هرچه تراکم روابط در سیستمی بیشتر باشد، و عناصر در شمار بیشتری از ارتباط ها با سایر عناصر درگیر باشند، سیستم پیچیده تر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر نظم درونی این سیستم ها برای دستیابی به هدفی خاص سازماندهی شده باشند، تراکم روابط همتای انسجام درونی سیستم در نظر گرفته می شود. یعنی به عنوان مثال، برای سیستمی مانند دانش که بر هدف «سازماندهی کارآمدِ معنای هستی» تمرکز یافته است، هرچه تراکم روابط نسبت به عناصر بیشتر باشد، انسجام درونی آن دانش بیشتر است. چنان که منسجم ترین و خودسازگارترین دانش، ریاضیات است که از شمار کمی از مفاهیم - مانند مفهوم خط، نقطه و زاویه در هندسه - و انبوهی از روابط - قوانین هندسی، اصول مثلثاتی و... - تشکیل یافته است. مرور شواهد نشان می دهد که پیوستاری از نظر ساخت عناصر/ روابط در میان دانش ها وجود دارد که با محور مقیاس در فضای حالت مورد نظرمان همخوان است. برای ساده تر شدن بحث، می توانیم محور مقیاس را به همراه محور نشانگر انسجام درونی در نظر بگیریم و در فضای دو بعدی یادشده - که زیرسیستمی از فضای حالت دانشهای ماست - ساخت نظام های دانایی را وارسی کنیم. در چنین فضایی هرچه بر محور مقیاس از سطح موضوعهای خُرد به سمت مرکز مختصات محور پیش می رویم حجم داده ها و شمار عناصر افزون تر و تراکم روابط کمتر می شود. در دانشی که بر سطح من تمرکز یافته است و بنابراین بخش میانی محور مقیاس را اشغال می کند چیزها و رخدادهایی جای می گیرند که مقیاس زمانی/ مکانی شان با تجربه های روزانه ی سوژه منطبق است. در این سطح دو دانش اصلی قرار می گیرند که بیشترین حجم داده ها و کمترین تراکم از روابط را در خود جای داده اند. در یک سو روانشناسی و سطح داده های زندگینامه ای قرار دارد که حجم بسیاری از داده های موقعیتی و وابسته به شرایط زیسته را در بر می گیرد، اما قانونمندی های حاکم بر آن به نسبت اندک است. دانش دیگری که گرانیگاه سنتی اش در همین مقیاس قرار دارد تاریخ است که به همین ترتیب مجموعه ای از داده های زندگینامه ای را در مقیاس زمانی و مکانی بزرگتر شامل میشود. در تاریخ هم چنین مینماید که دستیابی به قوانینی عام و انسجام درونی ای که از حدی بیشتر باشد ناممکن است. تاریخ و روانشناسی، دو جایگاه موازی را بر فضای حالت دانایی اشغال می کنند. با این تفاوت که روانشناسی بیشتر بر محوری عمودی، و مبتنی بر ساختار تکیه می کند و سوژه را در قالب نظامی منسجم و منفرد تحلیل می کند، در حالی که تاریخ از زاویه ای کارکردی و در مقیاس زمانی طولانی تری، با دقتی کمتر به «من»ها می نگرد و الگوهای عام تر پویایی رفتار جمعی شان را وارسی می کند. این البته مفهوم کلاسیک و سنتی تاریخ است که با «کردار مردان بزرگ» مترادف پنداشته می شده است. اما رویکردهای جدید به تاریخ که به تحلیل های جامعه شناسانه و حتی بوم شناسانه مجهز هستند نیز در نهایت بر همین بستر تکیه می کنند و حاصل جمع هایی از کردار سوژه های انسانی را به عنوان شالوده ی بررسیهای خود پیش فرض می گیرند.&lt;br /&gt;
 به موازات این دو دانشِ رسمی، خوشه ای به نسبت پراکنده، غیررسمی، و حاشیه ای از دید دانشمندان، اما بسیار عملیاتی، بسیار کارآمد، و بسیار &lt;br /&gt;
 فراگیر را داریم که به دانسته های عقل سلیمی مربوط می شود.&lt;br /&gt;
این دانسته ها، قواعدی عام و کلان را در مورد حوزه های تجربه ی زیسته به دست می دهند، بدون آن که ادعای صحت یا حتی شالوده ای لزوماً خودآگاهانه را به آن تحمیل کنند. این در واقع همان شکلِ باستانی و کهنِ فهمیدن جهان، و همان شیوه ی قدیمی تر و فراگیرترِ دانستن است که ارتباطی مستقیم با حجم تجربیات - و بنابراین سن و سال- دارد و باعث میشود که جوامع سنتی ریش سپیدی و گیس سپیدی را با خرد مترادف فرض کنند. این حوزه از دانایی به قیمت رها کردن ادعاهای شناخت شناسانه و شانه خالی کردن از زیر محک های رقابت آمیزِ علمی، به سلطه ی پنهان خود بر عرصه ی رفتار همه ی آدمیان در بخش عمده ی عمرشان ادامه می دهد. پرداختن به این شاخه از دانایی، سرفصلی تازه را می طلبد که در این نوشتار مجال پرداختن بدان نیست. در مدلی که با این متغیرها به دست می آید، خوشه هایی از دانستنی ها که بیشترین انسجام درونی را دارند، همان هایی هستند که کمترین عناصر و بیشترین درجه ی انتزاع و بیشترین فاصله ی مقیاسی زندگی زیسته ی ما را دارند. چنان که فلسفه، منطق و ریاضیات را میتوان نظام هایی با انسجام درونی بسیار زیاد دانست که شمار کمی از مفاهیم نمادین زبانی (در فلسفه و منطق) یا صوری (در ریاضیات) را با حجم زیادی از قوانین هم سازگار سازماندهی و پردازش می کنند. با توجه به آنچه گذشت، حالا می توان جایگاه دیدگاه پیشنهادی این نوشتار را بر جغرافیای دانایی نشان داد و حد و مرزهای آن را ترسیم کرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
/جایگیری سلسله مراتبی علوم و دانشها بر اساس سه محورِ مقیاس،&lt;br /&gt;
/عینیت موضوع، و انسجام درونیشان&lt;br /&gt;
نظریه ای که در این نوشتار درباره ی قدرت عرضه خواهد شد، مجموعه ای از مفاهیم، روابط، برداشت ها، قواعد، و تفاسیر است که بر میانی ترین نقطه ی فضای حالت دانش تمرکز یافته است. موضوع این نظریه، مفهوم قدرت، و رابطه ی آن با سایر مفاهیم بنیادینی است که شالوده ی مفهوم «من» را بر می سازند. چنان که دیدیم، مفهوم من و نظام هایی از دانایی که ساختار و کارکرد من صورت بندی می کنند، در جایگاه مرکزی&lt;br /&gt;
خوشه های دانایی قرار دارند.&lt;br /&gt;
==ریتزر==&lt;br /&gt;
در کتاب خود سه نوعِ اصلی از نظریه های جامعه شناسانه را مطرح کرده است که پیش از ورود به روش شناسی خویش، باید جایگاه نظریه ی مورد پیشنهادم را در ارتباط با آنها روشن کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دید ریتزر، سه سرمشق نظری در جامعه شناسی وجود دارد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;نخست&#039;&#039;&#039;: سرمشق «واقعیت اجتماعی» که بر مقیاس کلان و فرآیندهای اجتماعی تأکید دارد و شکل اولیه اش را می توان در آرای دورکهیم&lt;br /&gt;
باز یافت. در این چارچوب، جامعه هویتی مستقل و خودمختار دارد و نهادها و ساختارهای اجتماعی بر عناصر روانشناختی و مقیاسهای کوچکتر اولویت&lt;br /&gt;
هستی شناختی دارند. دو رویکرد کلی کشمکش (نظریه های مارکسیستی) و نظم (نظریه های ساختاری/ کارکردی) عمده ترین نگاه ها را در این سرمشق&lt;br /&gt;
تشکیل میدهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;دوم&#039;&#039;&#039;: سرمشق «تعریف اجتماعی» نخستین روایت نیرومند خود را در نظریه ی وبر یافته است. این چارچوب به کنش متقابل آدمیان در نظام اجتماعی و به ویژه نقش زبان و مفاهیم در این میان تأکید دارد. ذهنیت کنشگران و شیوه ی صورت بندی، بیان، و رفتار بر مبنای آن از دید نظریه پردازان این رده اهمیت اساسی دارد. خوشه ی متنوعی از نظریه ها در این سرمشق می گنجند که نظریه ی کنش متقابل نمادین، پدیدارشناسی، روش شناسی مردم نگار، و نگرش اصالت وجودی (اگزیستانسیالیسم) نمونه هایی از آن هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;سوم&#039;&#039;&#039;: سرمشق «رفتار اجتماعی» که کاربست روش رفتارگرایانه در جامعه شناسی است. مهمترین نظریه پرداز این سرمشق اسکینر بود که&lt;br /&gt;
رفتارهای قابل مشاهده را با محوریت فرآیندهایی مانند شرطی شدن و تقویت و پاداش و تنبیه مهمترین داده ی جامعه شناختی میدانست . مهمترین&lt;br /&gt;
دستاورد این سرمشق، نظریه ی تبادل است. نظریه هایی مانند جامعه شناسی زیستی و حتی رویکردهای پسامدرنی مانند آرای دلوز و گتاری از این&lt;br /&gt;
سرمشق بسیار تأثیر پذیرفته اند، یا در برخی از بخش ها، در آن می گنجند.&lt;br /&gt;
ریتزر در رده بندی نظریه های جامعه شناختی، چنان که پیداست، به سطوحی از مشاهده ها و پدیدارها نگریسته است، که نظریه دعویِ توصیف&lt;br /&gt;
و توجیه آن را دارد. به همین دلیل هم سه رده از نظریههای مورد نظر ریتزر را میتوان با تقریب خوبی مترادف دانست با سطوح کلان، میانه، و خردِ&lt;br /&gt;
مشاهداتی. ریتزر در بخش افزوده به کتاب خویش، به ظهور رویکردی نو در قلمرو جامعه شناسی اشاره کرده است، و آن روشی است که به ترکیب این&lt;br /&gt;
سه سطح، و دستیابی به رویکردی چند بعدی و بنابراین چند سویه و میانرشته ای  باور دارد. این رویکرد، همان است که امروزه سرمشق نظریه ی&lt;br /&gt;
سیستمهای پیچیده را تشکیل میدهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رویکرد نویسنده - نظریه ی سیستم های پیچیده==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نوشتار، از نظریه ی سیستمهای پیچیده مشتق شده است و بنابراین با همین نام مورد اشاره واقع میشود. با این وجود، نظریه ی یادشده مجموعه ای غنی و متنوع از دیدگاهها و رویکردها را پشتیبانی می کند که &#039;&#039;&#039;دیدگاه نگارنده&#039;&#039;&#039; یکی از آنهاست. سرمشق مورد نظر ما در این متن، به تکثری از توصیف های موجوددرباره ی یک موضوع باور دارد.&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;این بدان معناست که در مورد هر موضوع، سطوح متفاوت توصیفی ای وجود دارند که بر اساس ابزار مشاهداتی و&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;مقیاس داده اندوزی ما از هم تفکیک می شوند.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;هیچ یک از این سطوح بر بقیه تقدم هستی شناسانه ندارند&#039;&#039;&#039;. &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;در واقع هیچ یک از این سطوح توصیفی چیزی بیش از یک سطح توصیفی نیستند و واقعیتی ذاتی یا چیزی فی نفسه را بازنمایی نمی کنند&#039;&#039;&#039;. &lt;br /&gt;
 هر سطح مشاهداتی، برداشت ها و تفسیرهایی مخدوش، جهت یافته، تحریف شده و آغشته به میل را در بر می گیرد که به کارِ تولید تصویری کارآمد- و نه &lt;br /&gt;
 لزوماً واقعی- از موضوع مشاهده میآید.&lt;br /&gt;
به دلیل محوریت این میل و شباهت نظامهای مشاهداتی و استنتاجی حاکم بر سطوح توصیفی یادشده – و نه به خاطر ارجاع به واقعیتی یکتا و غایی در&lt;br /&gt;
بیرون - است که سطوح مشاهداتی یادشده در نگرش ما قابل ترکیب و پیوند با یکدیگر هستند. علوم کلاسیک، خود را به یکی از این سطوح محدود می کنند و معیارها و شیوههای تولید حقیقت در یکی را از همتاهای خویش در سایر سطوح اصیل تر، واقعی تر، یا بهتر می دانند. &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;در نگرش ما&#039;&#039;&#039;،کامل ترین و کارآمدترین تصویر از ترکیب سطوح گوناگون یادشده پدید می آید. &lt;br /&gt;
 ابزار این ترکیب، رویکرد میان رشته ای مبتنی بر نظریه ی سیستم ها و بستر این روند نظریه ی پیچیدگی است. &lt;br /&gt;
رویکرد مورد نظر ما در این نوشتار، بر اصول موضوعه ای مبتنی است که با دستاوردهای جدید علمی در زمینه ی کارکرد دستگاه عصبی و ساختار ذهن، و مدلهای تازه ی صورت بندی مفهوم صحت و بازنمایی، هم خوان است. با این وجود، این دستاوردها بسیاری از پیش فرض های جاافتاده و قدیمی ترِ رایج در علوم کلاسیک را بی اعتبار کرده اند که پیش از ورود به بحث اصلی، باید موضع خویش را درباره شان مشخص کنیم. &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;نخستین اصل&#039;&#039;&#039;  موضوعه ی رویکرد سیستم های پیچیده آن است که چیزی به عنوان &#039;&#039;&#039;واقعیت بیرونی&#039;&#039;&#039;، یا &#039;&#039;&#039;مِه رَوَند&#039;&#039;&#039; در خارج از سیستم شناسنده &#039;&#039;&#039;وجود دارد که به هیچ عنوان قابل شناسایی نیست&#039;&#039;&#039; و بنابراین هیچ حرفی در موردش نمی توان زد. تمام آنچه در نظام شناختی تولید میشود و در قالب دستگاه های دانایی سازمان می یابد، تصویرهایی مخدوش، محدود، و موضعی از این مه روند سترگ بیرونی است، که به هیچ عنوان انعکاس آن، یا تصویر آن نیست. بنابراین سخن گفتن از واقعیتی ذاتی یا حقیقتی غایی در دیدگاه ما درست یا نادرست نیست، که بی معناست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;مه روند واژه ای است خودساخته، که از دو بخشِ مِه (بزرگ/ کلان) و روند تشکیل یافته است.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
 آن را می توان همتای  Holomovementدر آثار فیزیکدانانی مانند دیوید&lt;br /&gt;
 بوهم یا نومِنِ کانتی دانست.  22 Rorty, 1992.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;دوم آن که&#039;&#039;&#039; دانش، به خاطر ماهیت کارکردی خود در زمینه ی زنده اش، هرگز بی طرف نیست. در نتیجه هسته ای از میل، نیاز، خواست و قصد&lt;br /&gt;
در مرکز تمام نظام های شناختی قرار گرفته است. مرکزی که در مورد کارایی دانسته ها و ارزش روایت ها داوری می کند، بی آن که انطباق با واقعیت بیرونی را به عنوان معیاری مهم بپذیرد. در نتیجه من در اینجا پیرو برداشت نیچه در مورد ماهیت جانبدارانه و سودجویانه ی دانش هستم، همچنان که تفسیر آیینه گون از شناخت و مطلق بودن حقیقتِ نهفته در هر دستگاه شناختی را همچون &#039;&#039;&#039;رورتی&#039;&#039;&#039; رد میکنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;سوم آن که&#039;&#039;&#039; در دیدگاه مورد نظرمان، پیوند سنتی و بدیهی پنداشته شده ی میان حقیقت و نیکبختی یا رستگاری مشکوک تلقی می شود. رابطه ی میان حقیقت با قدرت، و ربط این دو با لذت چیزی است که به عنوان پرسشی در این متن طرحش خواهم کرد و بدان پاسخ خواهم داد.&lt;br /&gt;
اما پیش فرض گرفتن افلاطونیِ ربط نیکی، اخلاقی، زیبایی، معنوی یا رستگاری با حقیقت امری است که مشکوک تلقی می شود. این فرضیه ای بسیار تعیین کننده و بحث برانگیز است که باید بعدها به تفصیل با محک نقد آشنا شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;چهارم آن که&#039;&#039;&#039; رویکرد این نوشتار به مفهوم و رسالتِ نظریه، به مثابه دستگاهی نیست که وقفِ یافتن و منحل کردن تضادها و باطلن ماها شده&lt;br /&gt;
باشد. برعکس، نظریه نظامی است که برای پنهان کردن این باطلن ماها و به دست دادن تصویری سازگار و فارغ از تضاد تخصص یافته است، بی آن که&lt;br /&gt;
توانایی یا قصدِ از میان برداشتن تمام این تعارض های درونی را داشته باشد. به این ترتیب همچون تمام نگرش های کلاسیک، سطح خاصی از ابهام، همان-گویی، و تعارض در درون نظریه ی مورد پیشنهاد ما وجود دارد، و این ادعا هم در کنار پذیرش آن طرح می شود که سطح بیشتری از تمام این متغیرها&lt;br /&gt;
را در تمام نظریه های دیگر می توان یافت، که شاید به خوبی استتار شده باشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;پنجم آن که&#039;&#039;&#039; دانایی و شناخت، در مدل ما کلیه ی بازنمایی های سازمان یافته ی سیستم از محیط بیرون و فضای درون را شامل می شود و&lt;br /&gt;
بنابراین علوم گوناگون، همچون حوزه های متفاوتی از پیوستار یگانه ی شناخت در نظر گرفته می شوند. به این ترتیب، وحدت رویه ای بر تمام علوم&lt;br /&gt;
حاکم می شود و تمایز سنتی میان علوم انسانی و طبیعی از میان برمی خیزد، نه به خاطر این فرض که علوم انسانی نیز از قطعیت موهومی معادل علوم&lt;br /&gt;
تجربی برخوردار است بلکه به این دلیل که علوم سخت و تجربی نیز مانند علوم انسانی دستخوش تفسیر، تحریف و جهت گیری فرض می شوند. &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;به این ترتیب، دستگاه نظری مورد پیشنهاد این نوشتار، ادعای در بر گرفتن و پاسخگویی به معماهای بر آمده از هر سه سطح مشاهداتی &lt;br /&gt;
مورد نظر ریتزر را دارد،  بی آن که لزوماً در پیش فرض های آنها یا اهداف نظری شان شریک باشد . &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=بخش دوم: =&lt;br /&gt;
==[[سطوح توصيفي فراز]]==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;قدرت، موضوعی است که برای فهمیدن آن باید دست کم چهارلایه ی مشاهداتی را درباره اش لحاظ کرد.&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
این بدان معناست که توصیف قدرت در مقام نظامی پیچیده، به فرض چند سطح سلسله مراتبی متفاوت می انجامد.در نظریه ی پیشنهاد شده در این نوشتار، دستیابی به درکی عمیق و معنادار از قدرت، تنها زمانی ممکن می شود که &#039;&#039;&#039;چهار سطح زیست شناختی، روان-شناختی، اجتماعی و فرهنگی&#039;&#039;&#039; از سوژه مورد توجه قرار گیرد و بازنماییهای دقیق و روشنی از سوژه در این سطوح تشکیل شود. در مورد روش شناسی منتهی به این چهار سطح، باید به چند نکته توجه کرد؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;نخست&#039;&#039;&#039; آن که لایه های یادشده در نظریه های جامعه شناسانه قدمتی زیاد دارند و دست کم پنجاه سال است که مدل [[پارسونز]] چنین نظامی&lt;br /&gt;
از لایه بندی را در حوزهی علوم اجتماعی پیشنهاد کرده است ... مشهورترین دیدگاه رقیب، نگرشی است که از [[ویکو]] و [[دیلتای]] شروع شده و &#039;&#039;&#039;سطوح روانی و زیستی&#039;&#039;&#039; را در هم ادغام کرده و آن را از ترکیب دو سطح اجتماعی و فرهنگی جدا می داند. [[لومان]] مشهورترین وارث این تمایز است و دو لایه یادشده را به ترتیب با عبارتهای &#039;&#039;&#039;سطوح کرداری&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;ارتباطی&#039;&#039;&#039; نامگذاری کرده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;دوم&#039;&#039;&#039; آن که نظریه های متمایز و منفرد درباره ی سوژه که در برخی از این سطوح قرار بگیرند، بسیارند. در عمل تمام دیدگاههای زیست شناسانه،&lt;br /&gt;
روان شناسانه، جامعه شناسانه و زبان شناسانه ی کلاسیک هوادار سکونت در یکی از لایه های یادشده، و اصیل تر، مهم تر، و بنیادی تر پنداشتن آن سطح&lt;br /&gt;
هستند. سه سرمشق اصلی جامعه شناسانه- که توسط [[ریتزر]] از هم تفکیک شده اند- دیدگاه هایی را در بر می گیرند که در سطوح [[زیستی]]، [[روانی]]، و&lt;br /&gt;
[[اجتماعی]] اقامت گزیده اند. تمام رویکردهای یادشده، در این مورد توافق دارند که مفاهیم مستقر در یکی از این سطوح –مانند سوژه، جامعه و کنش- در&lt;br /&gt;
یکی از سطوح یادشده «اصالت هستی شناختی»، و «تمامیت توصیفی» بیشتری دارد، و می توان شواهد مربوط به سایر سطوح را به این سطح ویژه تحویل کرد. چنین گرایشی به [[تحویل گرایی]] ،حتی در آثار [[پارسونز]] هم که [[سطح فرهنگی]] را در نوشتارهای اولیه اش اصیل تر میداند ،دیده می شود. در این میان تنها لومان استثناست، که به قیمت نفی کردن مفهوم سوژه و طرد کردن باور به سوژه ی انتخابگر، از ورود به چنین پرسشی خودداری می کند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;نگرش سیستمی مورد پیشنهاد این نوشتار، در این رده ی اخیرمی گنجد. در نظریه ی پیشنهادی این متن، سطوح چهارگانه ی مفروض، تنها&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;برش هایی مشاهداتی هستند که بر تمایزی روش شناختی و گسستی شناخت-شناسانه دلالت می کنند، نه تفکیکی هستی شناسانه.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲-از اینجا به بعد، لایه های توصیفی یادشده را به طور خلاصه با نام «[[ فراز ]]» مورد اشاره قرار خواهم داد. &lt;br /&gt;
 این نام از ترکیب حرف نخستِ لایه های &#039;&#039;&#039;فرهنگی، روانی، اجتماعی و زیستی&#039;&#039;&#039; ساخته شده است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳- هر سطح توصیفی فراز در واقع لایه ای از مشاهدات، تفسیرها، قواعد و نظام های تولید حقیقت را در بر می گیرد که در اطراف موضوع محوری&lt;br /&gt;
خاصی ترشح شده اند. &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;این موضوع محوری، از دید نظریه ی ما، سیستمی پیچیده، خودسازمانده و تکاملی است که پویاییاش گرانیگاه تعیین رخدادها&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;در سطوح توصیفی یادشده است.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
د&#039;&#039;ر سطح زیست شناختی&#039;&#039;، این بدن است که تعیین کننده است. بدن سیستمی است خودبسنده و تکاملی که از پویایی بغرنج و خودمختاری برخوردار است. کل دادههای مربوط به سطح زیست شناختی بر مبنای تحولات بدن و عناصر و روابط مرتبط با آن سازمان یافته اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;در سطح روانی&#039;&#039;، نظام شخصیت چنین نقشی را بر عهده دارد. یعنی در این سطح شخصیت افراد و هویت ذهنی سوژه های انسانی است که سیستم اصلی را بر می سازد. سایر مفاهیم، تجربه ها، و خوشه های دانایی سطح روانی همگی به شکلی با این سیستم مرکزی پیوند برقرار می کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;در نظام اجتماعی&#039;&#039; نیز نهاد یا سازمان واحد تعیین کننده است. همانطور که بدن از سلسله مراتبی از زیرسیستم های زنده ی اندام وار (یاخته ها،&lt;br /&gt;
بافت ها، اندام ها و دستگاه ها) تشکیل یافته است، شخصیت و نهاد نیز برساخته ی زیرسیستم های فرضی متعددی هستند. این بدان معناست که چهار سطح توصیفی یادشده، برش هایی کلان و عمومی از رخدادهای مرتبط با سوژه را در بر می گیرند که هریک از آنها می تواند در درون خویش از نظمی سلسله مراتبی برخوردار باشد. خانواده، سازمان، و ملت مشهورترین سطوح درونی یک نهاد اجتماعی هستند. تا اینجای کار، مفاهیم و مدلها با نظریات کلاسیک و رایج علمی توصیف گر این سطوح سازگار است. یعنی در تمام نظریه های موجود – حتی در دیدگاه های پسامدرنی که شالوده شکنانه ادعای حذف سوژه را دارند- وجود سیستمهای محوری ای مانند بدن، شخصیت، و نهاد پیش فرض گرفته می شوند. جالب آن که حضور محوری این مفاهیم در بطن نظریه های شالوده شکنانه را با خوانشی شالوده شکنانه از متونِ خودشان میتوان نشان داد. یعنی میتوان شیوه ی مورد استفاده ی نظام های نظری منکرِ نظام سازی را با روشی خود ارجاع برای واسازی ادعاهای خودِ این نظام ها به کار گرفت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴- رابطه ی &#039;&#039;&#039;سطح فرهنگی&#039;&#039;&#039; با &#039;&#039;&#039;سطح اجتماعی&#039;&#039;&#039;، به ربط لایه ی روانی و زیستی شباهت دارد. &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;همان طور که نظام روانی همچون نرم افزاری بر بدن سوار می شود، فرهنگ هم مانند جریانی سیال&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;از معناها، نمادها و روایت ها در پیکره ی جامعه به جریان می افتد و پویایی آن را مدیریت می کند. &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هریک از این جفت های دوتایی از یک بخش عینی، مادی و ملموس - بدن و نهاداجتماعی- تشکیل شده اند که شبکه ای از جنس اطلاعات و معانی و نمادها&lt;br /&gt;
را در اطراف خود ترشح می کند و این همان است که در قالب نظام روانی و فرهنگی تبلور می یابد.&lt;br /&gt;
رابطه ی این دو جفت، هنگامی روشن تر می شود که به اتصال دو بافتارِ جامعه- فرهنگ و بدن- روان به مثابه جفتی جدید از نرمافزار و سختافزار بنگریم.&lt;br /&gt;
همان طور که شخصیت در سخت افزار دستگاه عصبی و نظام فیزیولوژیک پیرامون آن لانه کرده است ،نهادهای اجتماعی نیز بر شانه ی بدن های حاوی شخصیت بر پا می ایستند و در عین حال به نوعی سطوح زیربنایی خود را تغییر شکل می دهند و بازتعریفشان می کنند. هم چنین است رابطه ی نظام های معنایی فرهنگ، با سخت افزار نهادهای اجتماعی که کالبد، قالب کارکردی، و بستر تغییرپذیری منشها را تشکیل می دهد.&lt;br /&gt;
به این شکل، سطوح چهارگانه ی فراز، از سویی لایه های ضروری برای توصیف تمام و کمال سوژه را شامل می شوند، و از سوی دیگر لایه هایی را در بر     می گیرند که با وجود متمایز و منفک نمودنشان، به شدت در هم تنیده شده اند. رابطه ی بدن و شخصیت، همچون تناسب منش و نهاد اجتماعی، به پیوند فرم و محتوا می ماند.&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;اتصال این فرم ها و محتواها، و پیوند این ساختارها و کارکرده است که یک پارچگی چهار لایه ی فراز را ممکن می سازد. &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
۵- سطوح توصیفی فراز را، مانند هر مجموعه ای از سطوح توصیفی دیگر، می توان بر مبنای معیارهایی از هم تفکیک کرد. ساده ترین معیار،&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;مقیاس زمانی/ مکانی&#039;&#039;&#039; است. &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;سطح زیست شناختی&#039;&#039;&#039;، طیف وسیعی از مشاهدات در مقیاس های زمانی- مکانی متفاوت را در بر می گیرد که از دامنه ی&lt;br /&gt;
رخدادهای یاخته شناسانه در &#039;&#039;&#039;ابعاد میکرون/ هزارم ثانیه&#039;&#039;&#039; آغاز می شوند و تا رخدادهای بوم شناختی با &#039;&#039;&#039;مقیاس کیلومتر/ سال&#039;&#039;&#039; ادامه می یابد. با این وجود، بخش عمدهی داده های زیست شناسانه ای که به بحث ما مربوط می شوند، بر سطوح زیرین این دامنه ی گسترده تمرکز یافته اند و بیشتر به لایه های میکروسکپی مربوط می شوند تا ماکروسکپی.&lt;br /&gt;
رخدادهای &#039;&#039;&#039;سطح روانشناختی&#039;&#039;&#039;، با مقیاس تجربیات روزانه ی ما انطباق دارند و بنابراین بر رویدادهایی تمرکز یافته اند که در &#039;&#039;&#039;مقیاس متر/ ثانیه&#039;&#039;&#039; می گنجند یا مشتقی از آن محسوب می شوند. رخدادهای &#039;&#039;&#039;سطح جامعه شناختی&#039;&#039;&#039; در شاخه هایی میان رشتهای مانند روانشناسی اجتماعی از همین&lt;br /&gt;
مقیاس آغاز میشوند، اما معمولا بر درجه ای بزرگتر میزان می شوند که می تواند با &#039;&#039;&#039;کیلومتر/ سال&#039;&#039;&#039; نشانه گذاری شود. در نهایت مقیاس &#039;&#039;&#039;رخدادهای فرهنگی&#039;&#039;&#039; کلان ترین سطح را در بر می گیرد که می تواند در &#039;&#039;&#039;قالب چارچوب سرزمین/ نسل&#039;&#039;&#039; وارسی گردد. مقیاسی که از نظر کمی با &#039;&#039;&#039;«قرن-دهه/ صدها کیلومتر»&#039;&#039;&#039; انطباق می یابد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;سطح زیست شناختی&#039;&#039;&#039;---&amp;gt;&#039;&#039;&#039;ابعاد میکرون/ هزارم ثانیه&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;سطح روانشناختی&#039;&#039;&#039;---&amp;gt;&#039;&#039;&#039;مقیاس متر/ ثانیه&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;سطح جامعه شناختی&#039;&#039;&#039;---&amp;gt;&#039;&#039;&#039;مقیاس کیلومتر/ سال&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039; سطح رخدادهای فرهنگی&#039;&#039;&#039;---&amp;gt;&#039;&#039;&#039;مقیاس قرن-دهه/ صدها کیلومتر&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;big&amp;gt;در &#039;&#039;سطح زیست شناختی، بدن&#039;&#039; یا پیکر سیستمی است که چنین نقشی را ایفا می کند. &lt;br /&gt;
در &#039;&#039;سطح روانی&#039;&#039;، سیستم بنیادین &#039;&#039;نظام شخصیت&#039;&#039; است، که بخش مهمی از نظریه ها و مدل های این سطح را به خود اختصاص داده است. &lt;br /&gt;
در &#039;&#039;سطح اجتماعی، نهاد&#039;&#039; سیستم اصلی است و &lt;br /&gt;
در &#039;&#039;سطح فرهنگی، منش&#039;&#039; است که چنین نقشی را بر عهده دارد.&amp;lt;/big&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به این ترتیب به ترتیب در لایه های پیاپی فراز &#039;&#039;&#039;سیستم های بدن، شخصیت، نهاد و منش&#039;&#039;&#039; را به رسمیت می شناسم و سایر سیستم های موجود در این&lt;br /&gt;
سطوح را به عنوان مشتقی از این ها در نظر می گیرم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ................&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=فرگرد دوم: مفهوم کلاسيک قدرت=&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==بخش نخست: نظریه های قدرت==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گفتار نخست: خاستگاهها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;بی تردید کتیبه های آشوریان در مورد چگونگی سازماندهی قوای نظامی، یا دیوارنبشته های ایلامی درباره ی مشروعیت حکومت پادشاه، یا کتیبه ی بیسون با صورت بندی موجز و نبوغ آمیزش از عناصر اقتدار ملی، در مورد همین مفهومِ قدرتِ مورد نظر ما داد سخن داده اند.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;چارچوب های قدرت را به زعم کلگ میتوان تا دو نویسنده ی نامدار عصر نوزایی -یعنی هابز و ماکیاولی - دنبال کرد.&#039;&#039;&#039; (کلگ- 77:1379- 104)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 از میان این دو، هابز به دلیل رویکرد مکانیستی، دقیق و فلسفه مدار خود، بیشر محبوب نظر یه پردازان مدرن است. &lt;br /&gt;
 در مقابل ماکیاولیِ به ظاهر دمدمی مزاج، ضداخلاق و عملگرا را بیشتر پسامدرن ها و پساساختارگرایان می پسندند.&lt;br /&gt;
چنین می نماید که آثار این دو اندیش مند، تمام عناصر اصلی بحث های امروزین درباره ی قدرت را بتوان باز یافت. هابز و ماکیاولی به&lt;br /&gt;
عنوان نویسندگانی که با یک قرن فاصله در سترزمین هایی بسیار متفاوت می زیستند، انگاره هایی به کلی متفاوت را در باره ی قدرت پرورده اند وشیوه هایی ناهم ساز را برای طرح پر سش در این زمینه برگزیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آنجا که این ادعای تمامیت و شمول محور داوری ما درباره این دو رویکرد خواهد بود، &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;سرمشق هابزی را از این پس با برچسب نظام مند&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;نظریه های برآمده از سنت ماکیاولی را با عنوان نظام گریز&#039;&#039;&#039; باز خواهیم شناخت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[نظام مند]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[نظام گریز]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مفهوم قدرت - فوکو]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مفهوم قدرت - دلوز و گتاری]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ریزم / درخت]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[قلمروزایی / قلمروزدایی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مولکولار و مولار]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amirdana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%82%D9%84%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%DB%8C%DB%8C_/_%D9%82%D9%84%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C&amp;diff=1427</id>
		<title>قلمروزایی / قلمروزدایی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%82%D9%84%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%DB%8C%DB%8C_/_%D9%82%D9%84%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C&amp;diff=1427"/>
		<updated>2017-06-27T09:55:11Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amirdana: صفحه‌ای جدید حاوی «&amp;lt;big&amp;gt;&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;مفهوم مهم دیگر، قلمروزایی/ قلمروزدایی است&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; که در آثار دلوز و گتاری همچو...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&amp;lt;big&amp;gt;&#039;&#039;&#039;مفهوم مهم دیگر، قلمروزایی/ قلمروزدایی است&#039;&#039;&#039; که در آثار دلوز و گتاری همچون &#039;&#039;&#039;جفت متضادی معنایی&#039;&#039;&#039; به کار گرفته می شود . قلمروزایی،&lt;br /&gt;
روندی هم زمانی است که ساختارهای درخت گونه را به شکلی موضعی پدید می آورد. در جریان این روند، عناصر با هم تلفیق شده، و اجزا در هم ذوب&lt;br /&gt;
می گردند تا کلی برتر را پدید آورند. از دید دلوز و گتاری، قلمروزایی فرآیندی است که گروه، نهاد، هویت، و پیکره هایی عمومی و فراگیر از این دست را ایجاد می کند. پیکره هایی که در مقام سیستمی پیچیده، باید مرزهای خویش را با جهان خارج تعیین کنند، و به همین دلیل به دستگاهی بغرنج برای&lt;br /&gt;
رمزگذرای این مرز، و قلمروزایی مسلح هستند. این روند، با وجود شباهتی که با ساختارهای درختی دارد، اما از اصالت و سنگینی مورد نظر اندیشمندان&lt;br /&gt;
کلاسیک بی بهره است. دلوز حتی این درختواره های کل گرا و حائز قلمرو را نیز اموری مقطعی و موقت و موضعی میداند و به همین دلیل آنها را با&lt;br /&gt;
وضعیت پاره پاره و چهل تکه ی شخصیت های شیزوفرنیک مقایسه میکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قلمروزدایی، واژگونه ی قلمروزایی است. این روندی در زمانی است که از نوسان میان دو مفهوم مرکز و حاشیه پدید می آید. قلمروزدایی فرآیندی&lt;br /&gt;
مرکزگریز است و رمزگذاری های حافظ تمایز سیستم و محیط را به طور مستمر نقض می کند. از دید دلوز، فرآیندهای قلمروزدا در تنهایی عناصر سیستم، و احتمال کنده شدنشان از آن و رانده شدنشان به حاشیه ریشه دارند، در نتیجه نوعی میل به مرکز در شرایط قلمروزدایی دیده می شود که از مقاومت عناصر سیستم در برابر فروپاشی حکایت می کند. دلوز بر بنای همین میلِ ناکارآمد به مرکز، قلمروزدایی را امری پارانوئید دانسته است. تعبیری که مانند کاربرد مفهوم شیزوفرنیک، نباید چیزی فراتر از یک استعاره ی جالب در نظر گرفته شود.&amp;lt;/big&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amirdana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87%E2%80%8C%E2%80%8C_%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA&amp;diff=1426</id>
		<title>نظریه‌‌ قدرت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87%E2%80%8C%E2%80%8C_%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA&amp;diff=1426"/>
		<updated>2017-06-27T09:48:46Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amirdana: /* گفتار نخست: خاستگاهها */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نظریه‌ی قدرت، که پایان‌نامه‌ی نویسنده در دوره‌ی دکتری رشته‌ی جامعه‌شناسی دانشگاه علامه طباطبایی است، شالوده‌ی جامعه‌شناختی دیدگاه زروان را برمی‌سازد و یکی از پنج کتاب نگارنده در این زمینه است. گفتنی است، مفهوم قدرت کلید اصلی فهم نظریه‌های اجتماعی مدرن و پیوندگاهی است که جامعه‌شناسی، سیاست و فلسفه در آن با یکدیگر چفت و بست می‌شود. این کتاب از درون چارچوب [[نظریه‌ی سیستم‌های پیچیده]] به این مفهوم نگریسته و مدلی نظری برای بازتعریف قدرت پیشنهاد می‌کند که به کمک آن فهمی عمیق‌تر از «من انتخابگر» و چگونگی اتصالش به نهادهای اجتماعی ممکن می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;big&amp;gt; نظریه‌ی قدرت؛ شورآفرین؛ ۱۳۸۹؛ ۶۳۶ برگ؛ ۱۵ هزار تومان&amp;lt;/big&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: شروین وکیلی]]&lt;br /&gt;
[[رده: جامعه شناسی]]&lt;br /&gt;
[[رده: کتاب]]&lt;br /&gt;
[[رده: ویرایش نهایی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Nazariyehe-Ghodrat.jpg]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=هدفِ کتاب :=&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هدف از این نوشتار، به دست دادن چارچوبی نظری است که با دیدگاهی میان رشته ای تصویری نو و کارآمد از مفهوم قدرت را در زمینه ی متغیرهای اصلی جامعه شناختی حاکم بر آن به دست دهد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=تعریف دانش :=&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دانش، نظامی از مفاهیم، قواعد، تعاریف، گزاره های ربط و راهبردهای استنتاجی است که بازنمایی دقیق و قابل توافقی از جهان خارج را صورت بندی می کند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=رده بندی دانش :=&lt;br /&gt;
== امانوئل کانت ==&lt;br /&gt;
در مورد ماهیت دانش نظریه های گوناگونی وجود دارد و اندیشمندان مختلف معیارهای متفاوتی را برای تفکیک تصورات، تخیلات و اوهام از دانسته های معتبر و رسمی پیشنهاد کرده اند. هر یک از این دیدگاه ها، الگوهای خاصی از رده بندی خوشه های دانایی و انواع متفاوتی از دانش را به دست می دهند قدیمی ترین این رده بندیها، که چارچوب کلاسیک و مثبت انگارانه ی دانشگاهی را بر می سازد، از نظر تاریخی با دیدگاه کانت دربارهی شیوه ی صورت بندی و دستیابی به دانایی آغاز شده است. &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;کانت، دانسته های صورت بندی شده در زبان را به دو رده از گزاره ها تقسیم کرد&#039;&#039;:&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;گزاره های ترکیبی&#039;&#039;&#039; که روابط بین مفاهیم گوناگون را به دست می دهند و دانسته های ما در مورد عناصر جهان را رده بندی می کنند، &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;گزاره های تحلیلی&#039;&#039;&#039; که به تعاریف و بازسازی مفاهیم همانگویانه اختصاص یافته اند و معانی نهفته در یک گزاره را بدون افزودن&lt;br /&gt;
 ارتباطی تازه به آن، بازآرایی می کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رودولف کارناپ==&lt;br /&gt;
رودولف کارناپ، که از زاویه ی مثبتگرایان به مفهوم علم و دانایی می نگرد، بر همین مبنا دو نوع از علم را به رسمیت می شناسد:&lt;br /&gt;
 نخست علوم صوری که از روشهای قیاسی برای دستیابی به نتایج استفاده میکنند &lt;br /&gt;
و مانند ریاضیات و منطق از مجموعهای از گزاره های تحلیلی تشکیل یافته اند، و ارتباطی با تجربه ندارند.&lt;br /&gt;
 دیگری علوم تجربی مانند فیزیک و زیست شناسی که از راهبردهایی استقرایی سود می جویند &lt;br /&gt;
و بر مبنای ابزارهای مشاهداتی و توصیفی، قوانینی را در قالب گزاره های ترکیبی به دست می دهند.&lt;br /&gt;
هر یک از این دو نوع علم، به رده هایی از مفاهیم مربوط میشوند که دو نوع اصلی آن عبارتند از مفاهیم کمی، که به لحاظ تجربی رسیدگی پذیرند، و مفاهیم قیاسی - که بر مبنای پیش فرضها پدید آمده اند و شالوده ی علوم صوری را بر می سازند. کارناپ به نوع دیگری از مفاهیم هم قائل است و آنها را «رده بند» می نامد و برقراری ارتباط میان مفاهیم قیاسی و کمی را وظیفه ی آنها می داند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==[[ویکو]] و [[دیلتای]]==&lt;br /&gt;
دومین رده بندی مشهور، از آثار ویکو و دیلتای برخاسته است . دیلتای زیر تأثیر آرای اشلایرماخر درباره ی ترجمه ی انجیل و در چارچوب رمانتیک زمانه اش، دانش را به دو قلمرو اصلی تقسیم کرد:&lt;br /&gt;
علوم طبیعی که هدف از آن شناسایی و رده بندی تجربیات جزئی و خرد است، و علوم انسانی که ماده ی اولیه شان متن است و هدفشان درک نیت مولف میباشد. این تمایز موازی با چیزی بود که ویکو نیز هنگام شرح مفهوم علوم تاریخی و غیرتاریخی در ذهن داشت. ویکو در واقع تمایز کانتی میان داوری تعینی و تاملی را بسط داده و به این ترتیب دو شیوه ی متفاوت از دستیابی به دانش را از آن استخراج کرده بود. از دید کانت، داوری های تعینی بر مبنای قوانین عام پیشینی شکل میگیرند و به ویژه در علوم تجربی کارآمد هستند. داوری تاملی، با درونکاوی و فهم موقعیت دیگری همراه است و به همین دلیل هم به وضع قوانین جدیدی می انجامد از این رو از دید دیلتای علومی که از تامل و خواندن متن نتیجه شده اند، با دانشهای خنثای مبتنی بر شناسایی تجربی تفاوت دارند.&lt;br /&gt;
 دیلتای این تمایز را در تعریف دو کلیدواژه ی اصلی اش به کار گرفت &lt;br /&gt;
 و به پیروی از کانت روش علوم تجربی را تبیینی و روش علوم انسانی را تاملی نامید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 این رده بندی با پیشنهاد یاکوب گریم برای تقسیم علوم به دو رده ی   - گرم- و-سرد-   همخوانی دارد.&lt;br /&gt;
از دید او، علوم سرد به طبیعت مربوط میشوند ویافتن قوانین عام و تعمیم پذیری در مورد جهان را هدف گرفته اند. در حالی که علوم گرم بر موضوع انسان متمرکز شده اند و شاخه هایی مانند علوم انسانی و تاریخ را شامل میشوند که دستاوردشان بیشتر ارزشها و معانی غایی است تا قوانین عام و فراگیر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مارکس==&lt;br /&gt;
سومین رده بندی، در آثار مارکس ریشه دارد اما در عمل بسیار جدیدتر است و به میانه ی قرن بیستم میلادی باز می گردد.&lt;br /&gt;
 مارکس دو نوع معرفت را در آثار خویش مورد بررسی قرار داده است: &lt;br /&gt;
 نخست دانش تجربی و علم طبیعی که به ظاهر از روبنای فرهنگی جامعه جداست و از اعتباری بیش از سایر عناصر فرهنگی برخوردار است،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 و دیگری ایدئولوژی که از بی طرفی و خنثانگری علمی بی بهره است و به جای جستوجوی قواعد عام و فراگیر کیهانی،&lt;br /&gt;
 قاعده مندیهای موضعی و خاص فضاهای انسانی را می جوید .&lt;br /&gt;
ایدئولوژی از دید مارکس امری تخدیرکننده و دروغین بود و به مثابه نرم افزاری عمل می کرد که توسط نظام طبقاتی جامعه برای فریب دادن طبقه های ستمدیده ابداع شده بود. با این حال انقلاب طبقات فرودست نیز پیامد شکل گیری ایدئولوژی رهایی بخشی تلقی می شد که با وجود بهره مندی از ویژگیهای فریب آمیز ایدئولوژی، به خاطر نقش آزادیبخش و بسیج کننده اش ، توسط مارکسیستها - از مجرای آثار دکتر شریعتی، در برخی از حلقه های فکری انقلابی در ایران- مورد ستایش واقع می شد .&lt;br /&gt;
 این تمایز مارکسی، به شکاف خوردن دامنه ی علوم و تقسیم دانش به دو ردهی هنجارین و انقلابی منتهی شد. &lt;br /&gt;
دانش هنجارین، که بعدها در آثار متفکران چپ نو با نام مثبتگرایی برچسب خورد و بیشترین نقدها را متوجه خود کرد، همان علوم تجربی و بی طرفی بود که از دید مارکسیست ها، محافظه کار و جیره خوار وضع موجود پنداشته می شد. در کنار آن، دانش انقلابی نیز وجود داشت که هدفش تنها توصیف وضعیت موجود نبود، بلکه بر دستیابی به وضعیت مطلوب متمرکز می شد و تغییر دادن جهان را قصد می کرد. تمایز میان دانشهای مثبتِ بورژوایی، و دانش انقلابی، در سالهای پس از جنگ جهانی دوم با فعالیت اندیشمندان مکتب فرانکفورت، توسعه یافت و با تفکیک دیلتایی از علوم انسانی و طبیعی ترکیب شد. در نتیجه، خوشه ای از نظریه های کمابیش هم سازگار در دل نظریه ی انتقادی پدید آمد که نمونه ی نامدار و موفقی از آن را در آثار هابرماس میتوان بازیافت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==هابرماس==&lt;br /&gt;
از دید هابرماس، سه نوع دانش وجود دارد &lt;br /&gt;
 نخست؛ علوم تجربی/ فن آورانه که همتای علوم استقرایی و دانشهای طبیعی است &lt;br /&gt;
و پیش فرض شناخت شناسانه اش تفکیک شناسنده از موضوع شناسایی است. این دانش ها بر موضوع هایی خُرد و جزئی متمرکز می شوند، بر مبنای مجموع هایی از روشهای استقرایی، مشاهداتی، و معیارهای روایی سنجی به توصیفی دقیق از موضوع مشاهده دست می  یازند و در نهایت زنجیره هایی از روابط علی و قوانینی عام و خنثا و فارغ از ارزش که بر آنها حاکم هستند را استنتاج می کنند. &lt;br /&gt;
 این علوم پیشبینی آینده را هدف گرفته اند و مفاهیم شان تعاریفی پیشینی و عینی دارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
  دومین رده علوم تاریخی- هرمنوتیک هستند، که با علوم انسانی دیلتای و علوم تاریخی ویکو همخوانی دارند.&lt;br /&gt;
این علوم درونکاوی و مفاهمه را هدف گرفته اند و درک معنای رخدادها از نگاه مردم غایت شان است. ابزارشان تفسیری و هرمنوتیک است و از روشهایی مانند قیاس نیز بهره می برند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 سوم؛ علوم انتقادی است که با ایدئولوژی رهایی بخش مارکسی شباهت دارند و علومی در پهنه ی دانشهای انسانی را در بر می گیرند&lt;br /&gt;
که آغشته به ارزش داوری هستند و در پی اتحاد مجدد سوژه و ابژه و بازسازی روابط این دو می باشند. این دانشها از تمام معیارهای رایج در دو نوع علم دیگر استفاده می کنند، اما موضوعشان رخدادهای کلان و پهن دامنه ی اجتماعی است. درک کارکرد هژمونیک نابرابری و رهایی از آن به کمک خودآگاهی، جوهر این نوع از شناخت است. چنان که می بینیم مدل هابرماس از انواع دانشها، به نوعی برداشتها و رده بندی های اصلی پیش از خود را برای دستیابی به نظامی یکپارچه با هم ترکیب کرده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==متضاد معنایی==&lt;br /&gt;
در هر یک از این دیدگاهها، دوگانه های معنایی متضادی به عنوان محور در نظر گرفته می شوند و شاخه های گوناگون دانش بر اساس این قطبهای رویاروی از هم تفکیک می گردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوگانه های معنایی اصلی در نظریه های یادشده عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 الف) معیارهای مثبتانگارانه:&lt;br /&gt;
این رده از معیارها، جفتهای زیر را شامل می شوند&lt;br /&gt;
روش کمی در برابر روش کیفی، رویکرد تجربی/ استقرایی در برابر رویکرد صوری/ قیاسی، گزارههای ترکیبی در برابر تحلیلی،و کاربردی-عینی عملیاتی بودن در برابر محض- ذهنی- انتزاعی بودن &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 ب) معیارهای نگرش هرمنوتیکی: &lt;br /&gt;
که شامل جفتهای معنایی زیر است&lt;br /&gt;
تبیین در برابر تفهم، مقیاس خُرد در برابر کلان، امور طبیعی/ بیرونی در برابر امور انسانی/ درونی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 پ) معیارهای نگرش انتقادی:&lt;br /&gt;
 که جفت معنایی عمده اش محافظه کار در برابر انتقادی و ارزش گریز در برابر ارزش مدار است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درباره ی این معیارها چند نکته روشن است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخست آن که برخی از دوگانه های یادشده با یکدیگر همبستگی درونی دارند. به عنوان مثال، دانش تجربی با منطق استقرایی و دانش صوری با منطق قیاسی پیوند خورده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوم آن که پیش فرض بیشتر این نظریات آن است که دانش ها بر یکی از دو قطب متضاد فرض شده قرار میگیرند و بنابراین به قیمت طرد یکی از جفتهای معنایی با قطب دیگر متحد می شوند. این پیش فرض از دید نگارنده نادرست است. چنین می نماید که جفتهای معنایی متضاد ابزارهایی مفهومی برای رده بندی و سازماندهی معانی و عناصر شناختی «در درون» یک سرمشق نظری باشند، نه معیارهایی بیرونی و مطلق که به راستی تمایز یا تضادی در جهان خارج را باز نمایند. در نتیجه، آنچه استقرار در یکی از دو سر یک جفت معنایی می نماید، در واقع شکل ساده شده ی جایگیری بر طیفی است که جفت متضاد یادشده دو حد نهایی آن را بر می سازند در نگرش مورد پیشنهاد این نوشتار، نظریه ها را میتوان بر مبنای نزدیکی و دوریشان نسبت به قطب های یادشده رده بندی کرد، اما این امر به معنای قطع رابطه ی آنها با یکی از قطب ها و تحویل شدن و تثبیت شان در قطب متعارض آن نیست .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر مبنای این دیدگاه، چنین مینماید که سه محور اصلی برای رده بندی انواع دانش ها وجود داشته باشد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 نخست؛ معیار مقیاس، که قلمرو در برگیرنده ی موضوع و سطح مشاهداتی مورد نظر را تعیین می کند و با جفت معنایی خرد/ کلان مترادف است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوم؛ معیار راهبرد، که شیوه ی تولید دانش و معیارهای صحت را در نظریه مشخص می کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این محور از اتحاد محورهای مفروض در مدلهای مثبت انگارانه پدید آمده اند. یک سر این محور تجربی، استقرایی، و عینی بودن نظریه را نشان می دهد و سر دیگر آن قیاسی، صوری، تفهمی و ذهنی بودن محتوایش را نشان می دهد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 سوم؛ معیار کارکرد، که نوع اتصال دانش با رفتار را تعیین می کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اینجا محوری داریم که یک سر آن دانشهای کاربردی، عملیاتی، فن آورانه، سودمدار (به معنای پراگماتیستی کلمه) و انقلابی (در معنای انتقادی اش) قرار گرفته اند، و در سوی دیگر نظریه های محض، انتزاعی، غیرعملیاتی، محافظه کار، و به تعبیر انتقادیون، «مثبت» را می بینیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==من ، دیگری و جهان==&lt;br /&gt;
در صورتی که سه محور یادشده را با هم ترکیب کنیم، به فضای حالتی سه بعدی می رسیم که امکان بازنمایی موقعیت دانشهای مختلف نسبت به هم را برایمان فراهم می کند. در این مدل، پیوستاری یکتا و فضای حالتی یگانه برای تجسم کل اشکال دانایی قابل تصور به کار گرفته شده که هر خوشه از دانشها موقعیت و جایگاهی را بر آن اشغال می کنند. اگر رابطه ی علوم را با سه حوزه ی پدیدارشناسانه ی &lt;br /&gt;
 من، دیگری و جهان (( این تمایز سه گانه را از ترکیب سه نگرش همخوان و مسلط بر گرفته ایم ، دیدگاه کانتی که سه قلمرو از دانایی را بسته به &lt;br /&gt;
 شیوه ی ارجاع شان به زیبایی شناسی، اخلاق و دانش تجربی تفکیک می کرد، دیدگاه هگلی که سه قلمرو هستی شناختی من، دیگری و جهان را ما به ازای این &lt;br /&gt;
 سه قرار می داد، و نگرش پدیدار شناسانه هوسرلی که بر همین مبنا زیست جهان (Lebenswelt) را آمیزه ای از همین سه عنصر می دانست))&lt;br /&gt;
مورد توجه قرار دهیم، به نتایج جالبی می رسیم. در بخشهای مرکزی و میانی این فضای حالت، علومی قرار می گیرند که بر رابطه ی من با من تمرکز یافته اند و می کوشند تا مفهوم «من» را صورت بندی کنند. این علوم شاخه های متنوعی مانند روانشناسی، جامعه شناسی، مردم شناسی، تاریخ و بخشهایی از زیست- شناسی را در بر می گیرند .&lt;br /&gt;
دلیل قرار گرفتن علومِ متمرکز بر من در میانه ی این فضای حالت آن است که مجموعه ی دانسته های من درباره ی من، در سه محور سازنده ی فضای حالت ما موقعیتی میانی را اشغال می کنند. من، خود را به عنوان جریانی از تجربه ها، که در قالب زبان و نظام های صوری رمزگذاری میشود درک می کند، و مرکز مختصات مقیاسی که دانسته هایش را بر مبنای آن مرتب می سازد، خودِ من است. به همین شکل، گمانه زنیهای نظری وکاربردی در مورد من نیز وضعیتی میانی دارند .&lt;br /&gt;
 من، همان طور که در مرکز دستگاه مختصات زمانی/ مکانی شناسایی خویش قرار دارد، &lt;br /&gt;
 دانسته های خویش درباره ی گیتی را نیز در فضای حالتی صورت بندی &lt;br /&gt;
 می کند که خود در مرکز آن قرار گرفته است.&lt;br /&gt;
بخش مهمی از علوم انسانی که در میانه ی این فضای حالت قرار دارند، به صورت بندی و رمزگذاری مفهوم من اختصاص یافته اند، اما این حرف در مورد کلیت علوم انسانی صحیح نیست. مرجع بخش بزرگی از علوم انسانی، دیگری است نه من. به همین دلیل هم خوشه ی دانسته های مربوط به من توسط هاله ای بزرگ از دانش ها احاطه می شود که به رمزگذاری رابطه ی من با دیگری می پردازد. موضوع شناسایی این زمینه از دانسته ها دیگری است. از حوزه هایی بسیار کاربردی مانند مدیریت و روانشناسی گروه گرفته تا قلمروهایی استعلایی تر و کمتر «علمی» - مانند اخلاق - بر دیگری و نوع ارتباط من با دیگری متمرکز شده اند. علوم انتقادی از دید هابرماس، مهمترین مدعیان صورت بندی دانش در این حوزه هستند. در نهایت، سایر بخشهای فضای حالت دانایی به علومی مربوط میشود که به جهان ارجاع می کنند و علوم تجربی و خنثای مثبت مهمترین نمایندگان شان را تشکیل می دهند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مدل سیستمی==&lt;br /&gt;
به این ترتیب اگر مدل سیستمی خود را با دیدگاه های مرسوم درباره ی رده بندی دانش ها مقایسه کنیم، به این نتیجه می رسیم که نوعی سازگاری درونی میان این مدل و دیدگاه های یادشده وجود دارد. یعنی می توان به کمک این مدل و بر اساس متغیرهای یادشده و جفتهای معنایی متضاد مورد نظرمان، تمایزهای اصلی مورد بحث را در یک چارچوب عمومی ترکیب کرد، و به دستگاهی دست یافت که با مدل ترکیبی هابرماس همخوانی دارد، هرچند از نظر شیوه ی صورتبندی، متغیرهای کلیدی، و چارچوب نظری با رده بندی وی متفاوت است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نظام دانایی==&lt;br /&gt;
 هر نظام دانایی ، سیستمی است که از عناصر و روابطی تشکیل یافته است.&lt;br /&gt;
عناصر، در برگیرنده ی مفاهیم، کلیدواژه ها، موضوع ها و «چیز»هایی هستند که دانش به آنها ارجاع می کند. روابط اما مجموعه ای از قواعد ربط، نظم ها، صورت بندیهای استنتاجی و شیوه های استدلالی را در بر می گیرند که دانسته ها را به هم تبدیل می کنند، نظم میان کلیدواژگان را صورت بندی می نمایند، و مفاهیم را به هم مرتبط می سازند.&lt;br /&gt;
 عناصر یک نظام دانایی، بر مبنای مجموعه ای از متغیرها تعیین می شوند.&lt;br /&gt;
یکی از مهمترین این متغیرها، درجه ی درشت نمایی یا مقیاسی مشاهداتی است که برای تولید تجربیات مربوط به آن دانش به کار گرفته می شود. شکل گیری دانش های جدید، از سویی به پیدایش ابزارهای مشاهداتی جدید (مانند تلسکوپ و میکروسکوپ) و بسط دامنه ی مشاهده وابسته بوده است و از سوی دیگر لوازم و امکانات مورد نیاز برای چنین توسعه ای (مثل فن عکاسی و دانش اپتیک) را هم فراهم آورده است. به این ترتیب، تکامل دانش در عمل همراه است با افزوده شدن بر شمار سطوح مشاهداتی و سلسله مراتبِ حاکم بر سطوح توصیفیِ ذهن شناسنده از موضوع شناخت .&lt;br /&gt;
 شمار سطوح مشاهداتی با دامنه ی دید یک علم مترادف نیست. &lt;br /&gt;
چرا که به عنوان مثال به نظر میرسد زیست شناسی بیشترین تعداد از سطوح مشاهداتی را در خود جای داده باشد در حالی که دامنه ی مشاهده ی این علم از فیزیک کمتر است. یعنی در فیزیک ما با دامنه ی مشاهداتی ای روبه رو هستیم که از فیزیک زیراتمی و سطح پلانکی( 10متر بتوان منفی 40 )شروع می شود و تا اخترفیزیک و کیهان شناسی (در ابعاد 10متر بتوان مثبت 40) ادامه می یابد. با این وجود شمار سطوح مشاهداتی در این دامنه ی فراخ اندک است و به سه سطح اصلی خرد، میانه و درشت مقیاس منحصر می شود. بنابراین شمار سطوح مشاهداتی در یک دانش لزوماً با دامنه ی مشاهداتی آن متناسب نیست و ممکن است یک دانش گستره ای بزرگ از مشاهدات را به سطوحی کم، یا گستره ای کوچکتر را به سطوحی بسیار تجزیه کند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نظریه سیستم ها – پیچیدگی==&lt;br /&gt;
 در نظریه ی سیستم ها، یکی از تعاریفی که برای مفهوم پیچیدگی وجود دارد نسبت میان روابط به عناصر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 یعنی هرچه تراکم روابط در سیستمی بیشتر باشد، و عناصر در شمار بیشتری از ارتباط ها با سایر عناصر درگیر باشند، سیستم پیچیده تر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر نظم درونی این سیستم ها برای دستیابی به هدفی خاص سازماندهی شده باشند، تراکم روابط همتای انسجام درونی سیستم در نظر گرفته می شود. یعنی به عنوان مثال، برای سیستمی مانند دانش که بر هدف «سازماندهی کارآمدِ معنای هستی» تمرکز یافته است، هرچه تراکم روابط نسبت به عناصر بیشتر باشد، انسجام درونی آن دانش بیشتر است. چنان که منسجم ترین و خودسازگارترین دانش، ریاضیات است که از شمار کمی از مفاهیم - مانند مفهوم خط، نقطه و زاویه در هندسه - و انبوهی از روابط - قوانین هندسی، اصول مثلثاتی و... - تشکیل یافته است. مرور شواهد نشان می دهد که پیوستاری از نظر ساخت عناصر/ روابط در میان دانش ها وجود دارد که با محور مقیاس در فضای حالت مورد نظرمان همخوان است. برای ساده تر شدن بحث، می توانیم محور مقیاس را به همراه محور نشانگر انسجام درونی در نظر بگیریم و در فضای دو بعدی یادشده - که زیرسیستمی از فضای حالت دانشهای ماست - ساخت نظام های دانایی را وارسی کنیم. در چنین فضایی هرچه بر محور مقیاس از سطح موضوعهای خُرد به سمت مرکز مختصات محور پیش می رویم حجم داده ها و شمار عناصر افزون تر و تراکم روابط کمتر می شود. در دانشی که بر سطح من تمرکز یافته است و بنابراین بخش میانی محور مقیاس را اشغال می کند چیزها و رخدادهایی جای می گیرند که مقیاس زمانی/ مکانی شان با تجربه های روزانه ی سوژه منطبق است. در این سطح دو دانش اصلی قرار می گیرند که بیشترین حجم داده ها و کمترین تراکم از روابط را در خود جای داده اند. در یک سو روانشناسی و سطح داده های زندگینامه ای قرار دارد که حجم بسیاری از داده های موقعیتی و وابسته به شرایط زیسته را در بر می گیرد، اما قانونمندی های حاکم بر آن به نسبت اندک است. دانش دیگری که گرانیگاه سنتی اش در همین مقیاس قرار دارد تاریخ است که به همین ترتیب مجموعه ای از داده های زندگینامه ای را در مقیاس زمانی و مکانی بزرگتر شامل میشود. در تاریخ هم چنین مینماید که دستیابی به قوانینی عام و انسجام درونی ای که از حدی بیشتر باشد ناممکن است. تاریخ و روانشناسی، دو جایگاه موازی را بر فضای حالت دانایی اشغال می کنند. با این تفاوت که روانشناسی بیشتر بر محوری عمودی، و مبتنی بر ساختار تکیه می کند و سوژه را در قالب نظامی منسجم و منفرد تحلیل می کند، در حالی که تاریخ از زاویه ای کارکردی و در مقیاس زمانی طولانی تری، با دقتی کمتر به «من»ها می نگرد و الگوهای عام تر پویایی رفتار جمعی شان را وارسی می کند. این البته مفهوم کلاسیک و سنتی تاریخ است که با «کردار مردان بزرگ» مترادف پنداشته می شده است. اما رویکردهای جدید به تاریخ که به تحلیل های جامعه شناسانه و حتی بوم شناسانه مجهز هستند نیز در نهایت بر همین بستر تکیه می کنند و حاصل جمع هایی از کردار سوژه های انسانی را به عنوان شالوده ی بررسیهای خود پیش فرض می گیرند.&lt;br /&gt;
 به موازات این دو دانشِ رسمی، خوشه ای به نسبت پراکنده، غیررسمی، و حاشیه ای از دید دانشمندان، اما بسیار عملیاتی، بسیار کارآمد، و بسیار &lt;br /&gt;
 فراگیر را داریم که به دانسته های عقل سلیمی مربوط می شود.&lt;br /&gt;
این دانسته ها، قواعدی عام و کلان را در مورد حوزه های تجربه ی زیسته به دست می دهند، بدون آن که ادعای صحت یا حتی شالوده ای لزوماً خودآگاهانه را به آن تحمیل کنند. این در واقع همان شکلِ باستانی و کهنِ فهمیدن جهان، و همان شیوه ی قدیمی تر و فراگیرترِ دانستن است که ارتباطی مستقیم با حجم تجربیات - و بنابراین سن و سال- دارد و باعث میشود که جوامع سنتی ریش سپیدی و گیس سپیدی را با خرد مترادف فرض کنند. این حوزه از دانایی به قیمت رها کردن ادعاهای شناخت شناسانه و شانه خالی کردن از زیر محک های رقابت آمیزِ علمی، به سلطه ی پنهان خود بر عرصه ی رفتار همه ی آدمیان در بخش عمده ی عمرشان ادامه می دهد. پرداختن به این شاخه از دانایی، سرفصلی تازه را می طلبد که در این نوشتار مجال پرداختن بدان نیست. در مدلی که با این متغیرها به دست می آید، خوشه هایی از دانستنی ها که بیشترین انسجام درونی را دارند، همان هایی هستند که کمترین عناصر و بیشترین درجه ی انتزاع و بیشترین فاصله ی مقیاسی زندگی زیسته ی ما را دارند. چنان که فلسفه، منطق و ریاضیات را میتوان نظام هایی با انسجام درونی بسیار زیاد دانست که شمار کمی از مفاهیم نمادین زبانی (در فلسفه و منطق) یا صوری (در ریاضیات) را با حجم زیادی از قوانین هم سازگار سازماندهی و پردازش می کنند. با توجه به آنچه گذشت، حالا می توان جایگاه دیدگاه پیشنهادی این نوشتار را بر جغرافیای دانایی نشان داد و حد و مرزهای آن را ترسیم کرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
/جایگیری سلسله مراتبی علوم و دانشها بر اساس سه محورِ مقیاس،&lt;br /&gt;
/عینیت موضوع، و انسجام درونیشان&lt;br /&gt;
نظریه ای که در این نوشتار درباره ی قدرت عرضه خواهد شد، مجموعه ای از مفاهیم، روابط، برداشت ها، قواعد، و تفاسیر است که بر میانی ترین نقطه ی فضای حالت دانش تمرکز یافته است. موضوع این نظریه، مفهوم قدرت، و رابطه ی آن با سایر مفاهیم بنیادینی است که شالوده ی مفهوم «من» را بر می سازند. چنان که دیدیم، مفهوم من و نظام هایی از دانایی که ساختار و کارکرد من صورت بندی می کنند، در جایگاه مرکزی&lt;br /&gt;
خوشه های دانایی قرار دارند.&lt;br /&gt;
==ریتزر==&lt;br /&gt;
در کتاب خود سه نوعِ اصلی از نظریه های جامعه شناسانه را مطرح کرده است که پیش از ورود به روش شناسی خویش، باید جایگاه نظریه ی مورد پیشنهادم را در ارتباط با آنها روشن کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دید ریتزر، سه سرمشق نظری در جامعه شناسی وجود دارد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;نخست&#039;&#039;&#039;: سرمشق «واقعیت اجتماعی» که بر مقیاس کلان و فرآیندهای اجتماعی تأکید دارد و شکل اولیه اش را می توان در آرای دورکهیم&lt;br /&gt;
باز یافت. در این چارچوب، جامعه هویتی مستقل و خودمختار دارد و نهادها و ساختارهای اجتماعی بر عناصر روانشناختی و مقیاسهای کوچکتر اولویت&lt;br /&gt;
هستی شناختی دارند. دو رویکرد کلی کشمکش (نظریه های مارکسیستی) و نظم (نظریه های ساختاری/ کارکردی) عمده ترین نگاه ها را در این سرمشق&lt;br /&gt;
تشکیل میدهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;دوم&#039;&#039;&#039;: سرمشق «تعریف اجتماعی» نخستین روایت نیرومند خود را در نظریه ی وبر یافته است. این چارچوب به کنش متقابل آدمیان در نظام اجتماعی و به ویژه نقش زبان و مفاهیم در این میان تأکید دارد. ذهنیت کنشگران و شیوه ی صورت بندی، بیان، و رفتار بر مبنای آن از دید نظریه پردازان این رده اهمیت اساسی دارد. خوشه ی متنوعی از نظریه ها در این سرمشق می گنجند که نظریه ی کنش متقابل نمادین، پدیدارشناسی، روش شناسی مردم نگار، و نگرش اصالت وجودی (اگزیستانسیالیسم) نمونه هایی از آن هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;سوم&#039;&#039;&#039;: سرمشق «رفتار اجتماعی» که کاربست روش رفتارگرایانه در جامعه شناسی است. مهمترین نظریه پرداز این سرمشق اسکینر بود که&lt;br /&gt;
رفتارهای قابل مشاهده را با محوریت فرآیندهایی مانند شرطی شدن و تقویت و پاداش و تنبیه مهمترین داده ی جامعه شناختی میدانست . مهمترین&lt;br /&gt;
دستاورد این سرمشق، نظریه ی تبادل است. نظریه هایی مانند جامعه شناسی زیستی و حتی رویکردهای پسامدرنی مانند آرای دلوز و گتاری از این&lt;br /&gt;
سرمشق بسیار تأثیر پذیرفته اند، یا در برخی از بخش ها، در آن می گنجند.&lt;br /&gt;
ریتزر در رده بندی نظریه های جامعه شناختی، چنان که پیداست، به سطوحی از مشاهده ها و پدیدارها نگریسته است، که نظریه دعویِ توصیف&lt;br /&gt;
و توجیه آن را دارد. به همین دلیل هم سه رده از نظریههای مورد نظر ریتزر را میتوان با تقریب خوبی مترادف دانست با سطوح کلان، میانه، و خردِ&lt;br /&gt;
مشاهداتی. ریتزر در بخش افزوده به کتاب خویش، به ظهور رویکردی نو در قلمرو جامعه شناسی اشاره کرده است، و آن روشی است که به ترکیب این&lt;br /&gt;
سه سطح، و دستیابی به رویکردی چند بعدی و بنابراین چند سویه و میانرشته ای  باور دارد. این رویکرد، همان است که امروزه سرمشق نظریه ی&lt;br /&gt;
سیستمهای پیچیده را تشکیل میدهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رویکرد نویسنده - نظریه ی سیستم های پیچیده==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نوشتار، از نظریه ی سیستمهای پیچیده مشتق شده است و بنابراین با همین نام مورد اشاره واقع میشود. با این وجود، نظریه ی یادشده مجموعه ای غنی و متنوع از دیدگاهها و رویکردها را پشتیبانی می کند که &#039;&#039;&#039;دیدگاه نگارنده&#039;&#039;&#039; یکی از آنهاست. سرمشق مورد نظر ما در این متن، به تکثری از توصیف های موجوددرباره ی یک موضوع باور دارد.&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;این بدان معناست که در مورد هر موضوع، سطوح متفاوت توصیفی ای وجود دارند که بر اساس ابزار مشاهداتی و&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;مقیاس داده اندوزی ما از هم تفکیک می شوند.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;هیچ یک از این سطوح بر بقیه تقدم هستی شناسانه ندارند&#039;&#039;&#039;. &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;در واقع هیچ یک از این سطوح توصیفی چیزی بیش از یک سطح توصیفی نیستند و واقعیتی ذاتی یا چیزی فی نفسه را بازنمایی نمی کنند&#039;&#039;&#039;. &lt;br /&gt;
 هر سطح مشاهداتی، برداشت ها و تفسیرهایی مخدوش، جهت یافته، تحریف شده و آغشته به میل را در بر می گیرد که به کارِ تولید تصویری کارآمد- و نه &lt;br /&gt;
 لزوماً واقعی- از موضوع مشاهده میآید.&lt;br /&gt;
به دلیل محوریت این میل و شباهت نظامهای مشاهداتی و استنتاجی حاکم بر سطوح توصیفی یادشده – و نه به خاطر ارجاع به واقعیتی یکتا و غایی در&lt;br /&gt;
بیرون - است که سطوح مشاهداتی یادشده در نگرش ما قابل ترکیب و پیوند با یکدیگر هستند. علوم کلاسیک، خود را به یکی از این سطوح محدود می کنند و معیارها و شیوههای تولید حقیقت در یکی را از همتاهای خویش در سایر سطوح اصیل تر، واقعی تر، یا بهتر می دانند. &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;در نگرش ما&#039;&#039;&#039;،کامل ترین و کارآمدترین تصویر از ترکیب سطوح گوناگون یادشده پدید می آید. &lt;br /&gt;
 ابزار این ترکیب، رویکرد میان رشته ای مبتنی بر نظریه ی سیستم ها و بستر این روند نظریه ی پیچیدگی است. &lt;br /&gt;
رویکرد مورد نظر ما در این نوشتار، بر اصول موضوعه ای مبتنی است که با دستاوردهای جدید علمی در زمینه ی کارکرد دستگاه عصبی و ساختار ذهن، و مدلهای تازه ی صورت بندی مفهوم صحت و بازنمایی، هم خوان است. با این وجود، این دستاوردها بسیاری از پیش فرض های جاافتاده و قدیمی ترِ رایج در علوم کلاسیک را بی اعتبار کرده اند که پیش از ورود به بحث اصلی، باید موضع خویش را درباره شان مشخص کنیم. &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;نخستین اصل&#039;&#039;&#039;  موضوعه ی رویکرد سیستم های پیچیده آن است که چیزی به عنوان &#039;&#039;&#039;واقعیت بیرونی&#039;&#039;&#039;، یا &#039;&#039;&#039;مِه رَوَند&#039;&#039;&#039; در خارج از سیستم شناسنده &#039;&#039;&#039;وجود دارد که به هیچ عنوان قابل شناسایی نیست&#039;&#039;&#039; و بنابراین هیچ حرفی در موردش نمی توان زد. تمام آنچه در نظام شناختی تولید میشود و در قالب دستگاه های دانایی سازمان می یابد، تصویرهایی مخدوش، محدود، و موضعی از این مه روند سترگ بیرونی است، که به هیچ عنوان انعکاس آن، یا تصویر آن نیست. بنابراین سخن گفتن از واقعیتی ذاتی یا حقیقتی غایی در دیدگاه ما درست یا نادرست نیست، که بی معناست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;مه روند واژه ای است خودساخته، که از دو بخشِ مِه (بزرگ/ کلان) و روند تشکیل یافته است.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
 آن را می توان همتای  Holomovementدر آثار فیزیکدانانی مانند دیوید&lt;br /&gt;
 بوهم یا نومِنِ کانتی دانست.  22 Rorty, 1992.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;دوم آن که&#039;&#039;&#039; دانش، به خاطر ماهیت کارکردی خود در زمینه ی زنده اش، هرگز بی طرف نیست. در نتیجه هسته ای از میل، نیاز، خواست و قصد&lt;br /&gt;
در مرکز تمام نظام های شناختی قرار گرفته است. مرکزی که در مورد کارایی دانسته ها و ارزش روایت ها داوری می کند، بی آن که انطباق با واقعیت بیرونی را به عنوان معیاری مهم بپذیرد. در نتیجه من در اینجا پیرو برداشت نیچه در مورد ماهیت جانبدارانه و سودجویانه ی دانش هستم، همچنان که تفسیر آیینه گون از شناخت و مطلق بودن حقیقتِ نهفته در هر دستگاه شناختی را همچون &#039;&#039;&#039;رورتی&#039;&#039;&#039; رد میکنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;سوم آن که&#039;&#039;&#039; در دیدگاه مورد نظرمان، پیوند سنتی و بدیهی پنداشته شده ی میان حقیقت و نیکبختی یا رستگاری مشکوک تلقی می شود. رابطه ی میان حقیقت با قدرت، و ربط این دو با لذت چیزی است که به عنوان پرسشی در این متن طرحش خواهم کرد و بدان پاسخ خواهم داد.&lt;br /&gt;
اما پیش فرض گرفتن افلاطونیِ ربط نیکی، اخلاقی، زیبایی، معنوی یا رستگاری با حقیقت امری است که مشکوک تلقی می شود. این فرضیه ای بسیار تعیین کننده و بحث برانگیز است که باید بعدها به تفصیل با محک نقد آشنا شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;چهارم آن که&#039;&#039;&#039; رویکرد این نوشتار به مفهوم و رسالتِ نظریه، به مثابه دستگاهی نیست که وقفِ یافتن و منحل کردن تضادها و باطلن ماها شده&lt;br /&gt;
باشد. برعکس، نظریه نظامی است که برای پنهان کردن این باطلن ماها و به دست دادن تصویری سازگار و فارغ از تضاد تخصص یافته است، بی آن که&lt;br /&gt;
توانایی یا قصدِ از میان برداشتن تمام این تعارض های درونی را داشته باشد. به این ترتیب همچون تمام نگرش های کلاسیک، سطح خاصی از ابهام، همان-گویی، و تعارض در درون نظریه ی مورد پیشنهاد ما وجود دارد، و این ادعا هم در کنار پذیرش آن طرح می شود که سطح بیشتری از تمام این متغیرها&lt;br /&gt;
را در تمام نظریه های دیگر می توان یافت، که شاید به خوبی استتار شده باشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;پنجم آن که&#039;&#039;&#039; دانایی و شناخت، در مدل ما کلیه ی بازنمایی های سازمان یافته ی سیستم از محیط بیرون و فضای درون را شامل می شود و&lt;br /&gt;
بنابراین علوم گوناگون، همچون حوزه های متفاوتی از پیوستار یگانه ی شناخت در نظر گرفته می شوند. به این ترتیب، وحدت رویه ای بر تمام علوم&lt;br /&gt;
حاکم می شود و تمایز سنتی میان علوم انسانی و طبیعی از میان برمی خیزد، نه به خاطر این فرض که علوم انسانی نیز از قطعیت موهومی معادل علوم&lt;br /&gt;
تجربی برخوردار است بلکه به این دلیل که علوم سخت و تجربی نیز مانند علوم انسانی دستخوش تفسیر، تحریف و جهت گیری فرض می شوند. &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;به این ترتیب، دستگاه نظری مورد پیشنهاد این نوشتار، ادعای در بر گرفتن و پاسخگویی به معماهای بر آمده از هر سه سطح مشاهداتی &lt;br /&gt;
مورد نظر ریتزر را دارد،  بی آن که لزوماً در پیش فرض های آنها یا اهداف نظری شان شریک باشد . &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=بخش دوم: =&lt;br /&gt;
==[[سطوح توصيفي فراز]]==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;قدرت، موضوعی است که برای فهمیدن آن باید دست کم چهارلایه ی مشاهداتی را درباره اش لحاظ کرد.&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
این بدان معناست که توصیف قدرت در مقام نظامی پیچیده، به فرض چند سطح سلسله مراتبی متفاوت می انجامد.در نظریه ی پیشنهاد شده در این نوشتار، دستیابی به درکی عمیق و معنادار از قدرت، تنها زمانی ممکن می شود که &#039;&#039;&#039;چهار سطح زیست شناختی، روان-شناختی، اجتماعی و فرهنگی&#039;&#039;&#039; از سوژه مورد توجه قرار گیرد و بازنماییهای دقیق و روشنی از سوژه در این سطوح تشکیل شود. در مورد روش شناسی منتهی به این چهار سطح، باید به چند نکته توجه کرد؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;نخست&#039;&#039;&#039; آن که لایه های یادشده در نظریه های جامعه شناسانه قدمتی زیاد دارند و دست کم پنجاه سال است که مدل [[پارسونز]] چنین نظامی&lt;br /&gt;
از لایه بندی را در حوزهی علوم اجتماعی پیشنهاد کرده است ... مشهورترین دیدگاه رقیب، نگرشی است که از [[ویکو]] و [[دیلتای]] شروع شده و &#039;&#039;&#039;سطوح روانی و زیستی&#039;&#039;&#039; را در هم ادغام کرده و آن را از ترکیب دو سطح اجتماعی و فرهنگی جدا می داند. [[لومان]] مشهورترین وارث این تمایز است و دو لایه یادشده را به ترتیب با عبارتهای &#039;&#039;&#039;سطوح کرداری&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;ارتباطی&#039;&#039;&#039; نامگذاری کرده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;دوم&#039;&#039;&#039; آن که نظریه های متمایز و منفرد درباره ی سوژه که در برخی از این سطوح قرار بگیرند، بسیارند. در عمل تمام دیدگاههای زیست شناسانه،&lt;br /&gt;
روان شناسانه، جامعه شناسانه و زبان شناسانه ی کلاسیک هوادار سکونت در یکی از لایه های یادشده، و اصیل تر، مهم تر، و بنیادی تر پنداشتن آن سطح&lt;br /&gt;
هستند. سه سرمشق اصلی جامعه شناسانه- که توسط [[ریتزر]] از هم تفکیک شده اند- دیدگاه هایی را در بر می گیرند که در سطوح [[زیستی]]، [[روانی]]، و&lt;br /&gt;
[[اجتماعی]] اقامت گزیده اند. تمام رویکردهای یادشده، در این مورد توافق دارند که مفاهیم مستقر در یکی از این سطوح –مانند سوژه، جامعه و کنش- در&lt;br /&gt;
یکی از سطوح یادشده «اصالت هستی شناختی»، و «تمامیت توصیفی» بیشتری دارد، و می توان شواهد مربوط به سایر سطوح را به این سطح ویژه تحویل کرد. چنین گرایشی به [[تحویل گرایی]] ،حتی در آثار [[پارسونز]] هم که [[سطح فرهنگی]] را در نوشتارهای اولیه اش اصیل تر میداند ،دیده می شود. در این میان تنها لومان استثناست، که به قیمت نفی کردن مفهوم سوژه و طرد کردن باور به سوژه ی انتخابگر، از ورود به چنین پرسشی خودداری می کند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;نگرش سیستمی مورد پیشنهاد این نوشتار، در این رده ی اخیرمی گنجد. در نظریه ی پیشنهادی این متن، سطوح چهارگانه ی مفروض، تنها&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;برش هایی مشاهداتی هستند که بر تمایزی روش شناختی و گسستی شناخت-شناسانه دلالت می کنند، نه تفکیکی هستی شناسانه.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲-از اینجا به بعد، لایه های توصیفی یادشده را به طور خلاصه با نام «[[ فراز ]]» مورد اشاره قرار خواهم داد. &lt;br /&gt;
 این نام از ترکیب حرف نخستِ لایه های &#039;&#039;&#039;فرهنگی، روانی، اجتماعی و زیستی&#039;&#039;&#039; ساخته شده است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳- هر سطح توصیفی فراز در واقع لایه ای از مشاهدات، تفسیرها، قواعد و نظام های تولید حقیقت را در بر می گیرد که در اطراف موضوع محوری&lt;br /&gt;
خاصی ترشح شده اند. &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;این موضوع محوری، از دید نظریه ی ما، سیستمی پیچیده، خودسازمانده و تکاملی است که پویاییاش گرانیگاه تعیین رخدادها&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;در سطوح توصیفی یادشده است.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
د&#039;&#039;ر سطح زیست شناختی&#039;&#039;، این بدن است که تعیین کننده است. بدن سیستمی است خودبسنده و تکاملی که از پویایی بغرنج و خودمختاری برخوردار است. کل دادههای مربوط به سطح زیست شناختی بر مبنای تحولات بدن و عناصر و روابط مرتبط با آن سازمان یافته اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;در سطح روانی&#039;&#039;، نظام شخصیت چنین نقشی را بر عهده دارد. یعنی در این سطح شخصیت افراد و هویت ذهنی سوژه های انسانی است که سیستم اصلی را بر می سازد. سایر مفاهیم، تجربه ها، و خوشه های دانایی سطح روانی همگی به شکلی با این سیستم مرکزی پیوند برقرار می کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;در نظام اجتماعی&#039;&#039; نیز نهاد یا سازمان واحد تعیین کننده است. همانطور که بدن از سلسله مراتبی از زیرسیستم های زنده ی اندام وار (یاخته ها،&lt;br /&gt;
بافت ها، اندام ها و دستگاه ها) تشکیل یافته است، شخصیت و نهاد نیز برساخته ی زیرسیستم های فرضی متعددی هستند. این بدان معناست که چهار سطح توصیفی یادشده، برش هایی کلان و عمومی از رخدادهای مرتبط با سوژه را در بر می گیرند که هریک از آنها می تواند در درون خویش از نظمی سلسله مراتبی برخوردار باشد. خانواده، سازمان، و ملت مشهورترین سطوح درونی یک نهاد اجتماعی هستند. تا اینجای کار، مفاهیم و مدلها با نظریات کلاسیک و رایج علمی توصیف گر این سطوح سازگار است. یعنی در تمام نظریه های موجود – حتی در دیدگاه های پسامدرنی که شالوده شکنانه ادعای حذف سوژه را دارند- وجود سیستمهای محوری ای مانند بدن، شخصیت، و نهاد پیش فرض گرفته می شوند. جالب آن که حضور محوری این مفاهیم در بطن نظریه های شالوده شکنانه را با خوانشی شالوده شکنانه از متونِ خودشان میتوان نشان داد. یعنی میتوان شیوه ی مورد استفاده ی نظام های نظری منکرِ نظام سازی را با روشی خود ارجاع برای واسازی ادعاهای خودِ این نظام ها به کار گرفت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴- رابطه ی &#039;&#039;&#039;سطح فرهنگی&#039;&#039;&#039; با &#039;&#039;&#039;سطح اجتماعی&#039;&#039;&#039;، به ربط لایه ی روانی و زیستی شباهت دارد. &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;همان طور که نظام روانی همچون نرم افزاری بر بدن سوار می شود، فرهنگ هم مانند جریانی سیال&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;از معناها، نمادها و روایت ها در پیکره ی جامعه به جریان می افتد و پویایی آن را مدیریت می کند. &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هریک از این جفت های دوتایی از یک بخش عینی، مادی و ملموس - بدن و نهاداجتماعی- تشکیل شده اند که شبکه ای از جنس اطلاعات و معانی و نمادها&lt;br /&gt;
را در اطراف خود ترشح می کند و این همان است که در قالب نظام روانی و فرهنگی تبلور می یابد.&lt;br /&gt;
رابطه ی این دو جفت، هنگامی روشن تر می شود که به اتصال دو بافتارِ جامعه- فرهنگ و بدن- روان به مثابه جفتی جدید از نرمافزار و سختافزار بنگریم.&lt;br /&gt;
همان طور که شخصیت در سخت افزار دستگاه عصبی و نظام فیزیولوژیک پیرامون آن لانه کرده است ،نهادهای اجتماعی نیز بر شانه ی بدن های حاوی شخصیت بر پا می ایستند و در عین حال به نوعی سطوح زیربنایی خود را تغییر شکل می دهند و بازتعریفشان می کنند. هم چنین است رابطه ی نظام های معنایی فرهنگ، با سخت افزار نهادهای اجتماعی که کالبد، قالب کارکردی، و بستر تغییرپذیری منشها را تشکیل می دهد.&lt;br /&gt;
به این شکل، سطوح چهارگانه ی فراز، از سویی لایه های ضروری برای توصیف تمام و کمال سوژه را شامل می شوند، و از سوی دیگر لایه هایی را در بر     می گیرند که با وجود متمایز و منفک نمودنشان، به شدت در هم تنیده شده اند. رابطه ی بدن و شخصیت، همچون تناسب منش و نهاد اجتماعی، به پیوند فرم و محتوا می ماند.&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;اتصال این فرم ها و محتواها، و پیوند این ساختارها و کارکرده است که یک پارچگی چهار لایه ی فراز را ممکن می سازد. &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
۵- سطوح توصیفی فراز را، مانند هر مجموعه ای از سطوح توصیفی دیگر، می توان بر مبنای معیارهایی از هم تفکیک کرد. ساده ترین معیار،&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;مقیاس زمانی/ مکانی&#039;&#039;&#039; است. &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;سطح زیست شناختی&#039;&#039;&#039;، طیف وسیعی از مشاهدات در مقیاس های زمانی- مکانی متفاوت را در بر می گیرد که از دامنه ی&lt;br /&gt;
رخدادهای یاخته شناسانه در &#039;&#039;&#039;ابعاد میکرون/ هزارم ثانیه&#039;&#039;&#039; آغاز می شوند و تا رخدادهای بوم شناختی با &#039;&#039;&#039;مقیاس کیلومتر/ سال&#039;&#039;&#039; ادامه می یابد. با این وجود، بخش عمدهی داده های زیست شناسانه ای که به بحث ما مربوط می شوند، بر سطوح زیرین این دامنه ی گسترده تمرکز یافته اند و بیشتر به لایه های میکروسکپی مربوط می شوند تا ماکروسکپی.&lt;br /&gt;
رخدادهای &#039;&#039;&#039;سطح روانشناختی&#039;&#039;&#039;، با مقیاس تجربیات روزانه ی ما انطباق دارند و بنابراین بر رویدادهایی تمرکز یافته اند که در &#039;&#039;&#039;مقیاس متر/ ثانیه&#039;&#039;&#039; می گنجند یا مشتقی از آن محسوب می شوند. رخدادهای &#039;&#039;&#039;سطح جامعه شناختی&#039;&#039;&#039; در شاخه هایی میان رشتهای مانند روانشناسی اجتماعی از همین&lt;br /&gt;
مقیاس آغاز میشوند، اما معمولا بر درجه ای بزرگتر میزان می شوند که می تواند با &#039;&#039;&#039;کیلومتر/ سال&#039;&#039;&#039; نشانه گذاری شود. در نهایت مقیاس &#039;&#039;&#039;رخدادهای فرهنگی&#039;&#039;&#039; کلان ترین سطح را در بر می گیرد که می تواند در &#039;&#039;&#039;قالب چارچوب سرزمین/ نسل&#039;&#039;&#039; وارسی گردد. مقیاسی که از نظر کمی با &#039;&#039;&#039;«قرن-دهه/ صدها کیلومتر»&#039;&#039;&#039; انطباق می یابد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;سطح زیست شناختی&#039;&#039;&#039;---&amp;gt;&#039;&#039;&#039;ابعاد میکرون/ هزارم ثانیه&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;سطح روانشناختی&#039;&#039;&#039;---&amp;gt;&#039;&#039;&#039;مقیاس متر/ ثانیه&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;سطح جامعه شناختی&#039;&#039;&#039;---&amp;gt;&#039;&#039;&#039;مقیاس کیلومتر/ سال&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039; سطح رخدادهای فرهنگی&#039;&#039;&#039;---&amp;gt;&#039;&#039;&#039;مقیاس قرن-دهه/ صدها کیلومتر&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;big&amp;gt;در &#039;&#039;سطح زیست شناختی، بدن&#039;&#039; یا پیکر سیستمی است که چنین نقشی را ایفا می کند. &lt;br /&gt;
در &#039;&#039;سطح روانی&#039;&#039;، سیستم بنیادین &#039;&#039;نظام شخصیت&#039;&#039; است، که بخش مهمی از نظریه ها و مدل های این سطح را به خود اختصاص داده است. &lt;br /&gt;
در &#039;&#039;سطح اجتماعی، نهاد&#039;&#039; سیستم اصلی است و &lt;br /&gt;
در &#039;&#039;سطح فرهنگی، منش&#039;&#039; است که چنین نقشی را بر عهده دارد.&amp;lt;/big&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به این ترتیب به ترتیب در لایه های پیاپی فراز &#039;&#039;&#039;سیستم های بدن، شخصیت، نهاد و منش&#039;&#039;&#039; را به رسمیت می شناسم و سایر سیستم های موجود در این&lt;br /&gt;
سطوح را به عنوان مشتقی از این ها در نظر می گیرم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ................&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=فرگرد دوم: مفهوم کلاسيک قدرت=&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==بخش نخست: نظریه های قدرت==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گفتار نخست: خاستگاهها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;بی تردید کتیبه های آشوریان در مورد چگونگی سازماندهی قوای نظامی، یا دیوارنبشته های ایلامی درباره ی مشروعیت حکومت پادشاه، یا کتیبه ی بیسون با صورت بندی موجز و نبوغ آمیزش از عناصر اقتدار ملی، در مورد همین مفهومِ قدرتِ مورد نظر ما داد سخن داده اند.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;چارچوب های قدرت را به زعم کلگ میتوان تا دو نویسنده ی نامدار عصر نوزایی -یعنی هابز و ماکیاولی - دنبال کرد.&#039;&#039;&#039; (کلگ- 77:1379- 104)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 از میان این دو، هابز به دلیل رویکرد مکانیستی، دقیق و فلسفه مدار خود، بیشر محبوب نظر یه پردازان مدرن است. &lt;br /&gt;
 در مقابل ماکیاولیِ به ظاهر دمدمی مزاج، ضداخلاق و عملگرا را بیشتر پسامدرن ها و پساساختارگرایان می پسندند.&lt;br /&gt;
چنین می نماید که آثار این دو اندیش مند، تمام عناصر اصلی بحث های امروزین درباره ی قدرت را بتوان باز یافت. هابز و ماکیاولی به&lt;br /&gt;
عنوان نویسندگانی که با یک قرن فاصله در سترزمین هایی بسیار متفاوت می زیستند، انگاره هایی به کلی متفاوت را در باره ی قدرت پرورده اند وشیوه هایی ناهم ساز را برای طرح پر سش در این زمینه برگزیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آنجا که این ادعای تمامیت و شمول محور داوری ما درباره این دو رویکرد خواهد بود، &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;سرمشق هابزی را از این پس با برچسب نظام مند&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;نظریه های برآمده از سنت ماکیاولی را با عنوان نظام گریز&#039;&#039;&#039; باز خواهیم شناخت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[نظام مند]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[نظام گریز]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مفهوم قدرت - فوکو]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مفهوم قدرت - دلوز و گتاری]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ریزم / درخت]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[قلمروزایی / قلمروزدایی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amirdana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%B1%DB%8C%D8%B2%D9%85_/_%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA&amp;diff=1425</id>
		<title>ریزم / درخت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%B1%DB%8C%D8%B2%D9%85_/_%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA&amp;diff=1425"/>
		<updated>2017-06-27T09:47:55Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amirdana: صفحه‌ای جدید حاوی «&amp;lt;big&amp;gt;از دید دلوز، ارتباط میان مفاهیم و الگوی حاکم بر روندها و جریانها، بر خلاف ...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&amp;lt;big&amp;gt;از دید دلوز، ارتباط میان مفاهیم و الگوی حاکم بر روندها و جریانها، بر خلاف تصور مرسوم، به درختی با تنه ی تنومند و شاخه های نحیف شباهت ندارد، بلکه الگویی ریزوم گونه دارد. ریزوم، نام علمی شکلی از ریشه ی زیرزمینی گیاهان است که در شبکه ای پنهان در زیر خاک گسترده می شوند و در هر جا که شرایط مساعد باشد، ساقه ای را بر آن می روید. از دید دلوز، پدیدارهای اجتماعی خصلتی ریزوم وار دارد. یعنی امری منتشر، پراکنده، شاخه شاخه، و مرکز گریز است که به طور موضعی و در شرایطی ویژه در قالب رخدادهایی منحصر به فرد و خاص بروز می یابد و همواره هم خصلتی موقت و تعمیم ناپذیر دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نگرش در برابر دیدگاه کلاسیک اندیشمندان قرار می گیرد که به شیوهی افلاطون به سلسله مراتبی از مفاهیم و روندها و علل معتقد بودند  که مفاهیم و اموری حاشیه ای، جزئی، و سطحی را به ساختارهایی عمیق، عمومی، و مرکزی متصل می سازند. این تمایز میان امر عمیق و سطحی، و چیزهای مرکزی و  حاشیه ای، در دیدگاه فوکو نیز آماج نقد بود. چنین نقدی در نظریه ی دلوز، تا حدودی با الهام از راهبردهای شالوده شکنانه ی دریدا، به&lt;br /&gt;
موقعیتی مرکزی برکشیده شدهاند.&amp;lt;/big&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amirdana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87%E2%80%8C%E2%80%8C_%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA&amp;diff=1424</id>
		<title>نظریه‌‌ قدرت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87%E2%80%8C%E2%80%8C_%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA&amp;diff=1424"/>
		<updated>2017-06-27T09:47:18Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amirdana: /* گفتار نخست: خاستگاهها */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نظریه‌ی قدرت، که پایان‌نامه‌ی نویسنده در دوره‌ی دکتری رشته‌ی جامعه‌شناسی دانشگاه علامه طباطبایی است، شالوده‌ی جامعه‌شناختی دیدگاه زروان را برمی‌سازد و یکی از پنج کتاب نگارنده در این زمینه است. گفتنی است، مفهوم قدرت کلید اصلی فهم نظریه‌های اجتماعی مدرن و پیوندگاهی است که جامعه‌شناسی، سیاست و فلسفه در آن با یکدیگر چفت و بست می‌شود. این کتاب از درون چارچوب [[نظریه‌ی سیستم‌های پیچیده]] به این مفهوم نگریسته و مدلی نظری برای بازتعریف قدرت پیشنهاد می‌کند که به کمک آن فهمی عمیق‌تر از «من انتخابگر» و چگونگی اتصالش به نهادهای اجتماعی ممکن می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;big&amp;gt; نظریه‌ی قدرت؛ شورآفرین؛ ۱۳۸۹؛ ۶۳۶ برگ؛ ۱۵ هزار تومان&amp;lt;/big&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: شروین وکیلی]]&lt;br /&gt;
[[رده: جامعه شناسی]]&lt;br /&gt;
[[رده: کتاب]]&lt;br /&gt;
[[رده: ویرایش نهایی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Nazariyehe-Ghodrat.jpg]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=هدفِ کتاب :=&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هدف از این نوشتار، به دست دادن چارچوبی نظری است که با دیدگاهی میان رشته ای تصویری نو و کارآمد از مفهوم قدرت را در زمینه ی متغیرهای اصلی جامعه شناختی حاکم بر آن به دست دهد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=تعریف دانش :=&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دانش، نظامی از مفاهیم، قواعد، تعاریف، گزاره های ربط و راهبردهای استنتاجی است که بازنمایی دقیق و قابل توافقی از جهان خارج را صورت بندی می کند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=رده بندی دانش :=&lt;br /&gt;
== امانوئل کانت ==&lt;br /&gt;
در مورد ماهیت دانش نظریه های گوناگونی وجود دارد و اندیشمندان مختلف معیارهای متفاوتی را برای تفکیک تصورات، تخیلات و اوهام از دانسته های معتبر و رسمی پیشنهاد کرده اند. هر یک از این دیدگاه ها، الگوهای خاصی از رده بندی خوشه های دانایی و انواع متفاوتی از دانش را به دست می دهند قدیمی ترین این رده بندیها، که چارچوب کلاسیک و مثبت انگارانه ی دانشگاهی را بر می سازد، از نظر تاریخی با دیدگاه کانت دربارهی شیوه ی صورت بندی و دستیابی به دانایی آغاز شده است. &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;کانت، دانسته های صورت بندی شده در زبان را به دو رده از گزاره ها تقسیم کرد&#039;&#039;:&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;گزاره های ترکیبی&#039;&#039;&#039; که روابط بین مفاهیم گوناگون را به دست می دهند و دانسته های ما در مورد عناصر جهان را رده بندی می کنند، &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;گزاره های تحلیلی&#039;&#039;&#039; که به تعاریف و بازسازی مفاهیم همانگویانه اختصاص یافته اند و معانی نهفته در یک گزاره را بدون افزودن&lt;br /&gt;
 ارتباطی تازه به آن، بازآرایی می کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رودولف کارناپ==&lt;br /&gt;
رودولف کارناپ، که از زاویه ی مثبتگرایان به مفهوم علم و دانایی می نگرد، بر همین مبنا دو نوع از علم را به رسمیت می شناسد:&lt;br /&gt;
 نخست علوم صوری که از روشهای قیاسی برای دستیابی به نتایج استفاده میکنند &lt;br /&gt;
و مانند ریاضیات و منطق از مجموعهای از گزاره های تحلیلی تشکیل یافته اند، و ارتباطی با تجربه ندارند.&lt;br /&gt;
 دیگری علوم تجربی مانند فیزیک و زیست شناسی که از راهبردهایی استقرایی سود می جویند &lt;br /&gt;
و بر مبنای ابزارهای مشاهداتی و توصیفی، قوانینی را در قالب گزاره های ترکیبی به دست می دهند.&lt;br /&gt;
هر یک از این دو نوع علم، به رده هایی از مفاهیم مربوط میشوند که دو نوع اصلی آن عبارتند از مفاهیم کمی، که به لحاظ تجربی رسیدگی پذیرند، و مفاهیم قیاسی - که بر مبنای پیش فرضها پدید آمده اند و شالوده ی علوم صوری را بر می سازند. کارناپ به نوع دیگری از مفاهیم هم قائل است و آنها را «رده بند» می نامد و برقراری ارتباط میان مفاهیم قیاسی و کمی را وظیفه ی آنها می داند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==[[ویکو]] و [[دیلتای]]==&lt;br /&gt;
دومین رده بندی مشهور، از آثار ویکو و دیلتای برخاسته است . دیلتای زیر تأثیر آرای اشلایرماخر درباره ی ترجمه ی انجیل و در چارچوب رمانتیک زمانه اش، دانش را به دو قلمرو اصلی تقسیم کرد:&lt;br /&gt;
علوم طبیعی که هدف از آن شناسایی و رده بندی تجربیات جزئی و خرد است، و علوم انسانی که ماده ی اولیه شان متن است و هدفشان درک نیت مولف میباشد. این تمایز موازی با چیزی بود که ویکو نیز هنگام شرح مفهوم علوم تاریخی و غیرتاریخی در ذهن داشت. ویکو در واقع تمایز کانتی میان داوری تعینی و تاملی را بسط داده و به این ترتیب دو شیوه ی متفاوت از دستیابی به دانش را از آن استخراج کرده بود. از دید کانت، داوری های تعینی بر مبنای قوانین عام پیشینی شکل میگیرند و به ویژه در علوم تجربی کارآمد هستند. داوری تاملی، با درونکاوی و فهم موقعیت دیگری همراه است و به همین دلیل هم به وضع قوانین جدیدی می انجامد از این رو از دید دیلتای علومی که از تامل و خواندن متن نتیجه شده اند، با دانشهای خنثای مبتنی بر شناسایی تجربی تفاوت دارند.&lt;br /&gt;
 دیلتای این تمایز را در تعریف دو کلیدواژه ی اصلی اش به کار گرفت &lt;br /&gt;
 و به پیروی از کانت روش علوم تجربی را تبیینی و روش علوم انسانی را تاملی نامید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 این رده بندی با پیشنهاد یاکوب گریم برای تقسیم علوم به دو رده ی   - گرم- و-سرد-   همخوانی دارد.&lt;br /&gt;
از دید او، علوم سرد به طبیعت مربوط میشوند ویافتن قوانین عام و تعمیم پذیری در مورد جهان را هدف گرفته اند. در حالی که علوم گرم بر موضوع انسان متمرکز شده اند و شاخه هایی مانند علوم انسانی و تاریخ را شامل میشوند که دستاوردشان بیشتر ارزشها و معانی غایی است تا قوانین عام و فراگیر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مارکس==&lt;br /&gt;
سومین رده بندی، در آثار مارکس ریشه دارد اما در عمل بسیار جدیدتر است و به میانه ی قرن بیستم میلادی باز می گردد.&lt;br /&gt;
 مارکس دو نوع معرفت را در آثار خویش مورد بررسی قرار داده است: &lt;br /&gt;
 نخست دانش تجربی و علم طبیعی که به ظاهر از روبنای فرهنگی جامعه جداست و از اعتباری بیش از سایر عناصر فرهنگی برخوردار است،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 و دیگری ایدئولوژی که از بی طرفی و خنثانگری علمی بی بهره است و به جای جستوجوی قواعد عام و فراگیر کیهانی،&lt;br /&gt;
 قاعده مندیهای موضعی و خاص فضاهای انسانی را می جوید .&lt;br /&gt;
ایدئولوژی از دید مارکس امری تخدیرکننده و دروغین بود و به مثابه نرم افزاری عمل می کرد که توسط نظام طبقاتی جامعه برای فریب دادن طبقه های ستمدیده ابداع شده بود. با این حال انقلاب طبقات فرودست نیز پیامد شکل گیری ایدئولوژی رهایی بخشی تلقی می شد که با وجود بهره مندی از ویژگیهای فریب آمیز ایدئولوژی، به خاطر نقش آزادیبخش و بسیج کننده اش ، توسط مارکسیستها - از مجرای آثار دکتر شریعتی، در برخی از حلقه های فکری انقلابی در ایران- مورد ستایش واقع می شد .&lt;br /&gt;
 این تمایز مارکسی، به شکاف خوردن دامنه ی علوم و تقسیم دانش به دو ردهی هنجارین و انقلابی منتهی شد. &lt;br /&gt;
دانش هنجارین، که بعدها در آثار متفکران چپ نو با نام مثبتگرایی برچسب خورد و بیشترین نقدها را متوجه خود کرد، همان علوم تجربی و بی طرفی بود که از دید مارکسیست ها، محافظه کار و جیره خوار وضع موجود پنداشته می شد. در کنار آن، دانش انقلابی نیز وجود داشت که هدفش تنها توصیف وضعیت موجود نبود، بلکه بر دستیابی به وضعیت مطلوب متمرکز می شد و تغییر دادن جهان را قصد می کرد. تمایز میان دانشهای مثبتِ بورژوایی، و دانش انقلابی، در سالهای پس از جنگ جهانی دوم با فعالیت اندیشمندان مکتب فرانکفورت، توسعه یافت و با تفکیک دیلتایی از علوم انسانی و طبیعی ترکیب شد. در نتیجه، خوشه ای از نظریه های کمابیش هم سازگار در دل نظریه ی انتقادی پدید آمد که نمونه ی نامدار و موفقی از آن را در آثار هابرماس میتوان بازیافت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==هابرماس==&lt;br /&gt;
از دید هابرماس، سه نوع دانش وجود دارد &lt;br /&gt;
 نخست؛ علوم تجربی/ فن آورانه که همتای علوم استقرایی و دانشهای طبیعی است &lt;br /&gt;
و پیش فرض شناخت شناسانه اش تفکیک شناسنده از موضوع شناسایی است. این دانش ها بر موضوع هایی خُرد و جزئی متمرکز می شوند، بر مبنای مجموع هایی از روشهای استقرایی، مشاهداتی، و معیارهای روایی سنجی به توصیفی دقیق از موضوع مشاهده دست می  یازند و در نهایت زنجیره هایی از روابط علی و قوانینی عام و خنثا و فارغ از ارزش که بر آنها حاکم هستند را استنتاج می کنند. &lt;br /&gt;
 این علوم پیشبینی آینده را هدف گرفته اند و مفاهیم شان تعاریفی پیشینی و عینی دارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
  دومین رده علوم تاریخی- هرمنوتیک هستند، که با علوم انسانی دیلتای و علوم تاریخی ویکو همخوانی دارند.&lt;br /&gt;
این علوم درونکاوی و مفاهمه را هدف گرفته اند و درک معنای رخدادها از نگاه مردم غایت شان است. ابزارشان تفسیری و هرمنوتیک است و از روشهایی مانند قیاس نیز بهره می برند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 سوم؛ علوم انتقادی است که با ایدئولوژی رهایی بخش مارکسی شباهت دارند و علومی در پهنه ی دانشهای انسانی را در بر می گیرند&lt;br /&gt;
که آغشته به ارزش داوری هستند و در پی اتحاد مجدد سوژه و ابژه و بازسازی روابط این دو می باشند. این دانشها از تمام معیارهای رایج در دو نوع علم دیگر استفاده می کنند، اما موضوعشان رخدادهای کلان و پهن دامنه ی اجتماعی است. درک کارکرد هژمونیک نابرابری و رهایی از آن به کمک خودآگاهی، جوهر این نوع از شناخت است. چنان که می بینیم مدل هابرماس از انواع دانشها، به نوعی برداشتها و رده بندی های اصلی پیش از خود را برای دستیابی به نظامی یکپارچه با هم ترکیب کرده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==متضاد معنایی==&lt;br /&gt;
در هر یک از این دیدگاهها، دوگانه های معنایی متضادی به عنوان محور در نظر گرفته می شوند و شاخه های گوناگون دانش بر اساس این قطبهای رویاروی از هم تفکیک می گردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوگانه های معنایی اصلی در نظریه های یادشده عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 الف) معیارهای مثبتانگارانه:&lt;br /&gt;
این رده از معیارها، جفتهای زیر را شامل می شوند&lt;br /&gt;
روش کمی در برابر روش کیفی، رویکرد تجربی/ استقرایی در برابر رویکرد صوری/ قیاسی، گزارههای ترکیبی در برابر تحلیلی،و کاربردی-عینی عملیاتی بودن در برابر محض- ذهنی- انتزاعی بودن &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 ب) معیارهای نگرش هرمنوتیکی: &lt;br /&gt;
که شامل جفتهای معنایی زیر است&lt;br /&gt;
تبیین در برابر تفهم، مقیاس خُرد در برابر کلان، امور طبیعی/ بیرونی در برابر امور انسانی/ درونی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 پ) معیارهای نگرش انتقادی:&lt;br /&gt;
 که جفت معنایی عمده اش محافظه کار در برابر انتقادی و ارزش گریز در برابر ارزش مدار است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درباره ی این معیارها چند نکته روشن است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخست آن که برخی از دوگانه های یادشده با یکدیگر همبستگی درونی دارند. به عنوان مثال، دانش تجربی با منطق استقرایی و دانش صوری با منطق قیاسی پیوند خورده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوم آن که پیش فرض بیشتر این نظریات آن است که دانش ها بر یکی از دو قطب متضاد فرض شده قرار میگیرند و بنابراین به قیمت طرد یکی از جفتهای معنایی با قطب دیگر متحد می شوند. این پیش فرض از دید نگارنده نادرست است. چنین می نماید که جفتهای معنایی متضاد ابزارهایی مفهومی برای رده بندی و سازماندهی معانی و عناصر شناختی «در درون» یک سرمشق نظری باشند، نه معیارهایی بیرونی و مطلق که به راستی تمایز یا تضادی در جهان خارج را باز نمایند. در نتیجه، آنچه استقرار در یکی از دو سر یک جفت معنایی می نماید، در واقع شکل ساده شده ی جایگیری بر طیفی است که جفت متضاد یادشده دو حد نهایی آن را بر می سازند در نگرش مورد پیشنهاد این نوشتار، نظریه ها را میتوان بر مبنای نزدیکی و دوریشان نسبت به قطب های یادشده رده بندی کرد، اما این امر به معنای قطع رابطه ی آنها با یکی از قطب ها و تحویل شدن و تثبیت شان در قطب متعارض آن نیست .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر مبنای این دیدگاه، چنین مینماید که سه محور اصلی برای رده بندی انواع دانش ها وجود داشته باشد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 نخست؛ معیار مقیاس، که قلمرو در برگیرنده ی موضوع و سطح مشاهداتی مورد نظر را تعیین می کند و با جفت معنایی خرد/ کلان مترادف است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوم؛ معیار راهبرد، که شیوه ی تولید دانش و معیارهای صحت را در نظریه مشخص می کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این محور از اتحاد محورهای مفروض در مدلهای مثبت انگارانه پدید آمده اند. یک سر این محور تجربی، استقرایی، و عینی بودن نظریه را نشان می دهد و سر دیگر آن قیاسی، صوری، تفهمی و ذهنی بودن محتوایش را نشان می دهد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 سوم؛ معیار کارکرد، که نوع اتصال دانش با رفتار را تعیین می کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اینجا محوری داریم که یک سر آن دانشهای کاربردی، عملیاتی، فن آورانه، سودمدار (به معنای پراگماتیستی کلمه) و انقلابی (در معنای انتقادی اش) قرار گرفته اند، و در سوی دیگر نظریه های محض، انتزاعی، غیرعملیاتی، محافظه کار، و به تعبیر انتقادیون، «مثبت» را می بینیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==من ، دیگری و جهان==&lt;br /&gt;
در صورتی که سه محور یادشده را با هم ترکیب کنیم، به فضای حالتی سه بعدی می رسیم که امکان بازنمایی موقعیت دانشهای مختلف نسبت به هم را برایمان فراهم می کند. در این مدل، پیوستاری یکتا و فضای حالتی یگانه برای تجسم کل اشکال دانایی قابل تصور به کار گرفته شده که هر خوشه از دانشها موقعیت و جایگاهی را بر آن اشغال می کنند. اگر رابطه ی علوم را با سه حوزه ی پدیدارشناسانه ی &lt;br /&gt;
 من، دیگری و جهان (( این تمایز سه گانه را از ترکیب سه نگرش همخوان و مسلط بر گرفته ایم ، دیدگاه کانتی که سه قلمرو از دانایی را بسته به &lt;br /&gt;
 شیوه ی ارجاع شان به زیبایی شناسی، اخلاق و دانش تجربی تفکیک می کرد، دیدگاه هگلی که سه قلمرو هستی شناختی من، دیگری و جهان را ما به ازای این &lt;br /&gt;
 سه قرار می داد، و نگرش پدیدار شناسانه هوسرلی که بر همین مبنا زیست جهان (Lebenswelt) را آمیزه ای از همین سه عنصر می دانست))&lt;br /&gt;
مورد توجه قرار دهیم، به نتایج جالبی می رسیم. در بخشهای مرکزی و میانی این فضای حالت، علومی قرار می گیرند که بر رابطه ی من با من تمرکز یافته اند و می کوشند تا مفهوم «من» را صورت بندی کنند. این علوم شاخه های متنوعی مانند روانشناسی، جامعه شناسی، مردم شناسی، تاریخ و بخشهایی از زیست- شناسی را در بر می گیرند .&lt;br /&gt;
دلیل قرار گرفتن علومِ متمرکز بر من در میانه ی این فضای حالت آن است که مجموعه ی دانسته های من درباره ی من، در سه محور سازنده ی فضای حالت ما موقعیتی میانی را اشغال می کنند. من، خود را به عنوان جریانی از تجربه ها، که در قالب زبان و نظام های صوری رمزگذاری میشود درک می کند، و مرکز مختصات مقیاسی که دانسته هایش را بر مبنای آن مرتب می سازد، خودِ من است. به همین شکل، گمانه زنیهای نظری وکاربردی در مورد من نیز وضعیتی میانی دارند .&lt;br /&gt;
 من، همان طور که در مرکز دستگاه مختصات زمانی/ مکانی شناسایی خویش قرار دارد، &lt;br /&gt;
 دانسته های خویش درباره ی گیتی را نیز در فضای حالتی صورت بندی &lt;br /&gt;
 می کند که خود در مرکز آن قرار گرفته است.&lt;br /&gt;
بخش مهمی از علوم انسانی که در میانه ی این فضای حالت قرار دارند، به صورت بندی و رمزگذاری مفهوم من اختصاص یافته اند، اما این حرف در مورد کلیت علوم انسانی صحیح نیست. مرجع بخش بزرگی از علوم انسانی، دیگری است نه من. به همین دلیل هم خوشه ی دانسته های مربوط به من توسط هاله ای بزرگ از دانش ها احاطه می شود که به رمزگذاری رابطه ی من با دیگری می پردازد. موضوع شناسایی این زمینه از دانسته ها دیگری است. از حوزه هایی بسیار کاربردی مانند مدیریت و روانشناسی گروه گرفته تا قلمروهایی استعلایی تر و کمتر «علمی» - مانند اخلاق - بر دیگری و نوع ارتباط من با دیگری متمرکز شده اند. علوم انتقادی از دید هابرماس، مهمترین مدعیان صورت بندی دانش در این حوزه هستند. در نهایت، سایر بخشهای فضای حالت دانایی به علومی مربوط میشود که به جهان ارجاع می کنند و علوم تجربی و خنثای مثبت مهمترین نمایندگان شان را تشکیل می دهند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مدل سیستمی==&lt;br /&gt;
به این ترتیب اگر مدل سیستمی خود را با دیدگاه های مرسوم درباره ی رده بندی دانش ها مقایسه کنیم، به این نتیجه می رسیم که نوعی سازگاری درونی میان این مدل و دیدگاه های یادشده وجود دارد. یعنی می توان به کمک این مدل و بر اساس متغیرهای یادشده و جفتهای معنایی متضاد مورد نظرمان، تمایزهای اصلی مورد بحث را در یک چارچوب عمومی ترکیب کرد، و به دستگاهی دست یافت که با مدل ترکیبی هابرماس همخوانی دارد، هرچند از نظر شیوه ی صورتبندی، متغیرهای کلیدی، و چارچوب نظری با رده بندی وی متفاوت است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نظام دانایی==&lt;br /&gt;
 هر نظام دانایی ، سیستمی است که از عناصر و روابطی تشکیل یافته است.&lt;br /&gt;
عناصر، در برگیرنده ی مفاهیم، کلیدواژه ها، موضوع ها و «چیز»هایی هستند که دانش به آنها ارجاع می کند. روابط اما مجموعه ای از قواعد ربط، نظم ها، صورت بندیهای استنتاجی و شیوه های استدلالی را در بر می گیرند که دانسته ها را به هم تبدیل می کنند، نظم میان کلیدواژگان را صورت بندی می نمایند، و مفاهیم را به هم مرتبط می سازند.&lt;br /&gt;
 عناصر یک نظام دانایی، بر مبنای مجموعه ای از متغیرها تعیین می شوند.&lt;br /&gt;
یکی از مهمترین این متغیرها، درجه ی درشت نمایی یا مقیاسی مشاهداتی است که برای تولید تجربیات مربوط به آن دانش به کار گرفته می شود. شکل گیری دانش های جدید، از سویی به پیدایش ابزارهای مشاهداتی جدید (مانند تلسکوپ و میکروسکوپ) و بسط دامنه ی مشاهده وابسته بوده است و از سوی دیگر لوازم و امکانات مورد نیاز برای چنین توسعه ای (مثل فن عکاسی و دانش اپتیک) را هم فراهم آورده است. به این ترتیب، تکامل دانش در عمل همراه است با افزوده شدن بر شمار سطوح مشاهداتی و سلسله مراتبِ حاکم بر سطوح توصیفیِ ذهن شناسنده از موضوع شناخت .&lt;br /&gt;
 شمار سطوح مشاهداتی با دامنه ی دید یک علم مترادف نیست. &lt;br /&gt;
چرا که به عنوان مثال به نظر میرسد زیست شناسی بیشترین تعداد از سطوح مشاهداتی را در خود جای داده باشد در حالی که دامنه ی مشاهده ی این علم از فیزیک کمتر است. یعنی در فیزیک ما با دامنه ی مشاهداتی ای روبه رو هستیم که از فیزیک زیراتمی و سطح پلانکی( 10متر بتوان منفی 40 )شروع می شود و تا اخترفیزیک و کیهان شناسی (در ابعاد 10متر بتوان مثبت 40) ادامه می یابد. با این وجود شمار سطوح مشاهداتی در این دامنه ی فراخ اندک است و به سه سطح اصلی خرد، میانه و درشت مقیاس منحصر می شود. بنابراین شمار سطوح مشاهداتی در یک دانش لزوماً با دامنه ی مشاهداتی آن متناسب نیست و ممکن است یک دانش گستره ای بزرگ از مشاهدات را به سطوحی کم، یا گستره ای کوچکتر را به سطوحی بسیار تجزیه کند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نظریه سیستم ها – پیچیدگی==&lt;br /&gt;
 در نظریه ی سیستم ها، یکی از تعاریفی که برای مفهوم پیچیدگی وجود دارد نسبت میان روابط به عناصر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 یعنی هرچه تراکم روابط در سیستمی بیشتر باشد، و عناصر در شمار بیشتری از ارتباط ها با سایر عناصر درگیر باشند، سیستم پیچیده تر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر نظم درونی این سیستم ها برای دستیابی به هدفی خاص سازماندهی شده باشند، تراکم روابط همتای انسجام درونی سیستم در نظر گرفته می شود. یعنی به عنوان مثال، برای سیستمی مانند دانش که بر هدف «سازماندهی کارآمدِ معنای هستی» تمرکز یافته است، هرچه تراکم روابط نسبت به عناصر بیشتر باشد، انسجام درونی آن دانش بیشتر است. چنان که منسجم ترین و خودسازگارترین دانش، ریاضیات است که از شمار کمی از مفاهیم - مانند مفهوم خط، نقطه و زاویه در هندسه - و انبوهی از روابط - قوانین هندسی، اصول مثلثاتی و... - تشکیل یافته است. مرور شواهد نشان می دهد که پیوستاری از نظر ساخت عناصر/ روابط در میان دانش ها وجود دارد که با محور مقیاس در فضای حالت مورد نظرمان همخوان است. برای ساده تر شدن بحث، می توانیم محور مقیاس را به همراه محور نشانگر انسجام درونی در نظر بگیریم و در فضای دو بعدی یادشده - که زیرسیستمی از فضای حالت دانشهای ماست - ساخت نظام های دانایی را وارسی کنیم. در چنین فضایی هرچه بر محور مقیاس از سطح موضوعهای خُرد به سمت مرکز مختصات محور پیش می رویم حجم داده ها و شمار عناصر افزون تر و تراکم روابط کمتر می شود. در دانشی که بر سطح من تمرکز یافته است و بنابراین بخش میانی محور مقیاس را اشغال می کند چیزها و رخدادهایی جای می گیرند که مقیاس زمانی/ مکانی شان با تجربه های روزانه ی سوژه منطبق است. در این سطح دو دانش اصلی قرار می گیرند که بیشترین حجم داده ها و کمترین تراکم از روابط را در خود جای داده اند. در یک سو روانشناسی و سطح داده های زندگینامه ای قرار دارد که حجم بسیاری از داده های موقعیتی و وابسته به شرایط زیسته را در بر می گیرد، اما قانونمندی های حاکم بر آن به نسبت اندک است. دانش دیگری که گرانیگاه سنتی اش در همین مقیاس قرار دارد تاریخ است که به همین ترتیب مجموعه ای از داده های زندگینامه ای را در مقیاس زمانی و مکانی بزرگتر شامل میشود. در تاریخ هم چنین مینماید که دستیابی به قوانینی عام و انسجام درونی ای که از حدی بیشتر باشد ناممکن است. تاریخ و روانشناسی، دو جایگاه موازی را بر فضای حالت دانایی اشغال می کنند. با این تفاوت که روانشناسی بیشتر بر محوری عمودی، و مبتنی بر ساختار تکیه می کند و سوژه را در قالب نظامی منسجم و منفرد تحلیل می کند، در حالی که تاریخ از زاویه ای کارکردی و در مقیاس زمانی طولانی تری، با دقتی کمتر به «من»ها می نگرد و الگوهای عام تر پویایی رفتار جمعی شان را وارسی می کند. این البته مفهوم کلاسیک و سنتی تاریخ است که با «کردار مردان بزرگ» مترادف پنداشته می شده است. اما رویکردهای جدید به تاریخ که به تحلیل های جامعه شناسانه و حتی بوم شناسانه مجهز هستند نیز در نهایت بر همین بستر تکیه می کنند و حاصل جمع هایی از کردار سوژه های انسانی را به عنوان شالوده ی بررسیهای خود پیش فرض می گیرند.&lt;br /&gt;
 به موازات این دو دانشِ رسمی، خوشه ای به نسبت پراکنده، غیررسمی، و حاشیه ای از دید دانشمندان، اما بسیار عملیاتی، بسیار کارآمد، و بسیار &lt;br /&gt;
 فراگیر را داریم که به دانسته های عقل سلیمی مربوط می شود.&lt;br /&gt;
این دانسته ها، قواعدی عام و کلان را در مورد حوزه های تجربه ی زیسته به دست می دهند، بدون آن که ادعای صحت یا حتی شالوده ای لزوماً خودآگاهانه را به آن تحمیل کنند. این در واقع همان شکلِ باستانی و کهنِ فهمیدن جهان، و همان شیوه ی قدیمی تر و فراگیرترِ دانستن است که ارتباطی مستقیم با حجم تجربیات - و بنابراین سن و سال- دارد و باعث میشود که جوامع سنتی ریش سپیدی و گیس سپیدی را با خرد مترادف فرض کنند. این حوزه از دانایی به قیمت رها کردن ادعاهای شناخت شناسانه و شانه خالی کردن از زیر محک های رقابت آمیزِ علمی، به سلطه ی پنهان خود بر عرصه ی رفتار همه ی آدمیان در بخش عمده ی عمرشان ادامه می دهد. پرداختن به این شاخه از دانایی، سرفصلی تازه را می طلبد که در این نوشتار مجال پرداختن بدان نیست. در مدلی که با این متغیرها به دست می آید، خوشه هایی از دانستنی ها که بیشترین انسجام درونی را دارند، همان هایی هستند که کمترین عناصر و بیشترین درجه ی انتزاع و بیشترین فاصله ی مقیاسی زندگی زیسته ی ما را دارند. چنان که فلسفه، منطق و ریاضیات را میتوان نظام هایی با انسجام درونی بسیار زیاد دانست که شمار کمی از مفاهیم نمادین زبانی (در فلسفه و منطق) یا صوری (در ریاضیات) را با حجم زیادی از قوانین هم سازگار سازماندهی و پردازش می کنند. با توجه به آنچه گذشت، حالا می توان جایگاه دیدگاه پیشنهادی این نوشتار را بر جغرافیای دانایی نشان داد و حد و مرزهای آن را ترسیم کرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
/جایگیری سلسله مراتبی علوم و دانشها بر اساس سه محورِ مقیاس،&lt;br /&gt;
/عینیت موضوع، و انسجام درونیشان&lt;br /&gt;
نظریه ای که در این نوشتار درباره ی قدرت عرضه خواهد شد، مجموعه ای از مفاهیم، روابط، برداشت ها، قواعد، و تفاسیر است که بر میانی ترین نقطه ی فضای حالت دانش تمرکز یافته است. موضوع این نظریه، مفهوم قدرت، و رابطه ی آن با سایر مفاهیم بنیادینی است که شالوده ی مفهوم «من» را بر می سازند. چنان که دیدیم، مفهوم من و نظام هایی از دانایی که ساختار و کارکرد من صورت بندی می کنند، در جایگاه مرکزی&lt;br /&gt;
خوشه های دانایی قرار دارند.&lt;br /&gt;
==ریتزر==&lt;br /&gt;
در کتاب خود سه نوعِ اصلی از نظریه های جامعه شناسانه را مطرح کرده است که پیش از ورود به روش شناسی خویش، باید جایگاه نظریه ی مورد پیشنهادم را در ارتباط با آنها روشن کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دید ریتزر، سه سرمشق نظری در جامعه شناسی وجود دارد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;نخست&#039;&#039;&#039;: سرمشق «واقعیت اجتماعی» که بر مقیاس کلان و فرآیندهای اجتماعی تأکید دارد و شکل اولیه اش را می توان در آرای دورکهیم&lt;br /&gt;
باز یافت. در این چارچوب، جامعه هویتی مستقل و خودمختار دارد و نهادها و ساختارهای اجتماعی بر عناصر روانشناختی و مقیاسهای کوچکتر اولویت&lt;br /&gt;
هستی شناختی دارند. دو رویکرد کلی کشمکش (نظریه های مارکسیستی) و نظم (نظریه های ساختاری/ کارکردی) عمده ترین نگاه ها را در این سرمشق&lt;br /&gt;
تشکیل میدهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;دوم&#039;&#039;&#039;: سرمشق «تعریف اجتماعی» نخستین روایت نیرومند خود را در نظریه ی وبر یافته است. این چارچوب به کنش متقابل آدمیان در نظام اجتماعی و به ویژه نقش زبان و مفاهیم در این میان تأکید دارد. ذهنیت کنشگران و شیوه ی صورت بندی، بیان، و رفتار بر مبنای آن از دید نظریه پردازان این رده اهمیت اساسی دارد. خوشه ی متنوعی از نظریه ها در این سرمشق می گنجند که نظریه ی کنش متقابل نمادین، پدیدارشناسی، روش شناسی مردم نگار، و نگرش اصالت وجودی (اگزیستانسیالیسم) نمونه هایی از آن هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;سوم&#039;&#039;&#039;: سرمشق «رفتار اجتماعی» که کاربست روش رفتارگرایانه در جامعه شناسی است. مهمترین نظریه پرداز این سرمشق اسکینر بود که&lt;br /&gt;
رفتارهای قابل مشاهده را با محوریت فرآیندهایی مانند شرطی شدن و تقویت و پاداش و تنبیه مهمترین داده ی جامعه شناختی میدانست . مهمترین&lt;br /&gt;
دستاورد این سرمشق، نظریه ی تبادل است. نظریه هایی مانند جامعه شناسی زیستی و حتی رویکردهای پسامدرنی مانند آرای دلوز و گتاری از این&lt;br /&gt;
سرمشق بسیار تأثیر پذیرفته اند، یا در برخی از بخش ها، در آن می گنجند.&lt;br /&gt;
ریتزر در رده بندی نظریه های جامعه شناختی، چنان که پیداست، به سطوحی از مشاهده ها و پدیدارها نگریسته است، که نظریه دعویِ توصیف&lt;br /&gt;
و توجیه آن را دارد. به همین دلیل هم سه رده از نظریههای مورد نظر ریتزر را میتوان با تقریب خوبی مترادف دانست با سطوح کلان، میانه، و خردِ&lt;br /&gt;
مشاهداتی. ریتزر در بخش افزوده به کتاب خویش، به ظهور رویکردی نو در قلمرو جامعه شناسی اشاره کرده است، و آن روشی است که به ترکیب این&lt;br /&gt;
سه سطح، و دستیابی به رویکردی چند بعدی و بنابراین چند سویه و میانرشته ای  باور دارد. این رویکرد، همان است که امروزه سرمشق نظریه ی&lt;br /&gt;
سیستمهای پیچیده را تشکیل میدهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رویکرد نویسنده - نظریه ی سیستم های پیچیده==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نوشتار، از نظریه ی سیستمهای پیچیده مشتق شده است و بنابراین با همین نام مورد اشاره واقع میشود. با این وجود، نظریه ی یادشده مجموعه ای غنی و متنوع از دیدگاهها و رویکردها را پشتیبانی می کند که &#039;&#039;&#039;دیدگاه نگارنده&#039;&#039;&#039; یکی از آنهاست. سرمشق مورد نظر ما در این متن، به تکثری از توصیف های موجوددرباره ی یک موضوع باور دارد.&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;این بدان معناست که در مورد هر موضوع، سطوح متفاوت توصیفی ای وجود دارند که بر اساس ابزار مشاهداتی و&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;مقیاس داده اندوزی ما از هم تفکیک می شوند.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;هیچ یک از این سطوح بر بقیه تقدم هستی شناسانه ندارند&#039;&#039;&#039;. &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;در واقع هیچ یک از این سطوح توصیفی چیزی بیش از یک سطح توصیفی نیستند و واقعیتی ذاتی یا چیزی فی نفسه را بازنمایی نمی کنند&#039;&#039;&#039;. &lt;br /&gt;
 هر سطح مشاهداتی، برداشت ها و تفسیرهایی مخدوش، جهت یافته، تحریف شده و آغشته به میل را در بر می گیرد که به کارِ تولید تصویری کارآمد- و نه &lt;br /&gt;
 لزوماً واقعی- از موضوع مشاهده میآید.&lt;br /&gt;
به دلیل محوریت این میل و شباهت نظامهای مشاهداتی و استنتاجی حاکم بر سطوح توصیفی یادشده – و نه به خاطر ارجاع به واقعیتی یکتا و غایی در&lt;br /&gt;
بیرون - است که سطوح مشاهداتی یادشده در نگرش ما قابل ترکیب و پیوند با یکدیگر هستند. علوم کلاسیک، خود را به یکی از این سطوح محدود می کنند و معیارها و شیوههای تولید حقیقت در یکی را از همتاهای خویش در سایر سطوح اصیل تر، واقعی تر، یا بهتر می دانند. &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;در نگرش ما&#039;&#039;&#039;،کامل ترین و کارآمدترین تصویر از ترکیب سطوح گوناگون یادشده پدید می آید. &lt;br /&gt;
 ابزار این ترکیب، رویکرد میان رشته ای مبتنی بر نظریه ی سیستم ها و بستر این روند نظریه ی پیچیدگی است. &lt;br /&gt;
رویکرد مورد نظر ما در این نوشتار، بر اصول موضوعه ای مبتنی است که با دستاوردهای جدید علمی در زمینه ی کارکرد دستگاه عصبی و ساختار ذهن، و مدلهای تازه ی صورت بندی مفهوم صحت و بازنمایی، هم خوان است. با این وجود، این دستاوردها بسیاری از پیش فرض های جاافتاده و قدیمی ترِ رایج در علوم کلاسیک را بی اعتبار کرده اند که پیش از ورود به بحث اصلی، باید موضع خویش را درباره شان مشخص کنیم. &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;نخستین اصل&#039;&#039;&#039;  موضوعه ی رویکرد سیستم های پیچیده آن است که چیزی به عنوان &#039;&#039;&#039;واقعیت بیرونی&#039;&#039;&#039;، یا &#039;&#039;&#039;مِه رَوَند&#039;&#039;&#039; در خارج از سیستم شناسنده &#039;&#039;&#039;وجود دارد که به هیچ عنوان قابل شناسایی نیست&#039;&#039;&#039; و بنابراین هیچ حرفی در موردش نمی توان زد. تمام آنچه در نظام شناختی تولید میشود و در قالب دستگاه های دانایی سازمان می یابد، تصویرهایی مخدوش، محدود، و موضعی از این مه روند سترگ بیرونی است، که به هیچ عنوان انعکاس آن، یا تصویر آن نیست. بنابراین سخن گفتن از واقعیتی ذاتی یا حقیقتی غایی در دیدگاه ما درست یا نادرست نیست، که بی معناست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;مه روند واژه ای است خودساخته، که از دو بخشِ مِه (بزرگ/ کلان) و روند تشکیل یافته است.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
 آن را می توان همتای  Holomovementدر آثار فیزیکدانانی مانند دیوید&lt;br /&gt;
 بوهم یا نومِنِ کانتی دانست.  22 Rorty, 1992.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;دوم آن که&#039;&#039;&#039; دانش، به خاطر ماهیت کارکردی خود در زمینه ی زنده اش، هرگز بی طرف نیست. در نتیجه هسته ای از میل، نیاز، خواست و قصد&lt;br /&gt;
در مرکز تمام نظام های شناختی قرار گرفته است. مرکزی که در مورد کارایی دانسته ها و ارزش روایت ها داوری می کند، بی آن که انطباق با واقعیت بیرونی را به عنوان معیاری مهم بپذیرد. در نتیجه من در اینجا پیرو برداشت نیچه در مورد ماهیت جانبدارانه و سودجویانه ی دانش هستم، همچنان که تفسیر آیینه گون از شناخت و مطلق بودن حقیقتِ نهفته در هر دستگاه شناختی را همچون &#039;&#039;&#039;رورتی&#039;&#039;&#039; رد میکنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;سوم آن که&#039;&#039;&#039; در دیدگاه مورد نظرمان، پیوند سنتی و بدیهی پنداشته شده ی میان حقیقت و نیکبختی یا رستگاری مشکوک تلقی می شود. رابطه ی میان حقیقت با قدرت، و ربط این دو با لذت چیزی است که به عنوان پرسشی در این متن طرحش خواهم کرد و بدان پاسخ خواهم داد.&lt;br /&gt;
اما پیش فرض گرفتن افلاطونیِ ربط نیکی، اخلاقی، زیبایی، معنوی یا رستگاری با حقیقت امری است که مشکوک تلقی می شود. این فرضیه ای بسیار تعیین کننده و بحث برانگیز است که باید بعدها به تفصیل با محک نقد آشنا شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;چهارم آن که&#039;&#039;&#039; رویکرد این نوشتار به مفهوم و رسالتِ نظریه، به مثابه دستگاهی نیست که وقفِ یافتن و منحل کردن تضادها و باطلن ماها شده&lt;br /&gt;
باشد. برعکس، نظریه نظامی است که برای پنهان کردن این باطلن ماها و به دست دادن تصویری سازگار و فارغ از تضاد تخصص یافته است، بی آن که&lt;br /&gt;
توانایی یا قصدِ از میان برداشتن تمام این تعارض های درونی را داشته باشد. به این ترتیب همچون تمام نگرش های کلاسیک، سطح خاصی از ابهام، همان-گویی، و تعارض در درون نظریه ی مورد پیشنهاد ما وجود دارد، و این ادعا هم در کنار پذیرش آن طرح می شود که سطح بیشتری از تمام این متغیرها&lt;br /&gt;
را در تمام نظریه های دیگر می توان یافت، که شاید به خوبی استتار شده باشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;پنجم آن که&#039;&#039;&#039; دانایی و شناخت، در مدل ما کلیه ی بازنمایی های سازمان یافته ی سیستم از محیط بیرون و فضای درون را شامل می شود و&lt;br /&gt;
بنابراین علوم گوناگون، همچون حوزه های متفاوتی از پیوستار یگانه ی شناخت در نظر گرفته می شوند. به این ترتیب، وحدت رویه ای بر تمام علوم&lt;br /&gt;
حاکم می شود و تمایز سنتی میان علوم انسانی و طبیعی از میان برمی خیزد، نه به خاطر این فرض که علوم انسانی نیز از قطعیت موهومی معادل علوم&lt;br /&gt;
تجربی برخوردار است بلکه به این دلیل که علوم سخت و تجربی نیز مانند علوم انسانی دستخوش تفسیر، تحریف و جهت گیری فرض می شوند. &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;به این ترتیب، دستگاه نظری مورد پیشنهاد این نوشتار، ادعای در بر گرفتن و پاسخگویی به معماهای بر آمده از هر سه سطح مشاهداتی &lt;br /&gt;
مورد نظر ریتزر را دارد،  بی آن که لزوماً در پیش فرض های آنها یا اهداف نظری شان شریک باشد . &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=بخش دوم: =&lt;br /&gt;
==[[سطوح توصيفي فراز]]==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;قدرت، موضوعی است که برای فهمیدن آن باید دست کم چهارلایه ی مشاهداتی را درباره اش لحاظ کرد.&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
این بدان معناست که توصیف قدرت در مقام نظامی پیچیده، به فرض چند سطح سلسله مراتبی متفاوت می انجامد.در نظریه ی پیشنهاد شده در این نوشتار، دستیابی به درکی عمیق و معنادار از قدرت، تنها زمانی ممکن می شود که &#039;&#039;&#039;چهار سطح زیست شناختی، روان-شناختی، اجتماعی و فرهنگی&#039;&#039;&#039; از سوژه مورد توجه قرار گیرد و بازنماییهای دقیق و روشنی از سوژه در این سطوح تشکیل شود. در مورد روش شناسی منتهی به این چهار سطح، باید به چند نکته توجه کرد؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;نخست&#039;&#039;&#039; آن که لایه های یادشده در نظریه های جامعه شناسانه قدمتی زیاد دارند و دست کم پنجاه سال است که مدل [[پارسونز]] چنین نظامی&lt;br /&gt;
از لایه بندی را در حوزهی علوم اجتماعی پیشنهاد کرده است ... مشهورترین دیدگاه رقیب، نگرشی است که از [[ویکو]] و [[دیلتای]] شروع شده و &#039;&#039;&#039;سطوح روانی و زیستی&#039;&#039;&#039; را در هم ادغام کرده و آن را از ترکیب دو سطح اجتماعی و فرهنگی جدا می داند. [[لومان]] مشهورترین وارث این تمایز است و دو لایه یادشده را به ترتیب با عبارتهای &#039;&#039;&#039;سطوح کرداری&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;ارتباطی&#039;&#039;&#039; نامگذاری کرده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;دوم&#039;&#039;&#039; آن که نظریه های متمایز و منفرد درباره ی سوژه که در برخی از این سطوح قرار بگیرند، بسیارند. در عمل تمام دیدگاههای زیست شناسانه،&lt;br /&gt;
روان شناسانه، جامعه شناسانه و زبان شناسانه ی کلاسیک هوادار سکونت در یکی از لایه های یادشده، و اصیل تر، مهم تر، و بنیادی تر پنداشتن آن سطح&lt;br /&gt;
هستند. سه سرمشق اصلی جامعه شناسانه- که توسط [[ریتزر]] از هم تفکیک شده اند- دیدگاه هایی را در بر می گیرند که در سطوح [[زیستی]]، [[روانی]]، و&lt;br /&gt;
[[اجتماعی]] اقامت گزیده اند. تمام رویکردهای یادشده، در این مورد توافق دارند که مفاهیم مستقر در یکی از این سطوح –مانند سوژه، جامعه و کنش- در&lt;br /&gt;
یکی از سطوح یادشده «اصالت هستی شناختی»، و «تمامیت توصیفی» بیشتری دارد، و می توان شواهد مربوط به سایر سطوح را به این سطح ویژه تحویل کرد. چنین گرایشی به [[تحویل گرایی]] ،حتی در آثار [[پارسونز]] هم که [[سطح فرهنگی]] را در نوشتارهای اولیه اش اصیل تر میداند ،دیده می شود. در این میان تنها لومان استثناست، که به قیمت نفی کردن مفهوم سوژه و طرد کردن باور به سوژه ی انتخابگر، از ورود به چنین پرسشی خودداری می کند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;نگرش سیستمی مورد پیشنهاد این نوشتار، در این رده ی اخیرمی گنجد. در نظریه ی پیشنهادی این متن، سطوح چهارگانه ی مفروض، تنها&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;برش هایی مشاهداتی هستند که بر تمایزی روش شناختی و گسستی شناخت-شناسانه دلالت می کنند، نه تفکیکی هستی شناسانه.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲-از اینجا به بعد، لایه های توصیفی یادشده را به طور خلاصه با نام «[[ فراز ]]» مورد اشاره قرار خواهم داد. &lt;br /&gt;
 این نام از ترکیب حرف نخستِ لایه های &#039;&#039;&#039;فرهنگی، روانی، اجتماعی و زیستی&#039;&#039;&#039; ساخته شده است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳- هر سطح توصیفی فراز در واقع لایه ای از مشاهدات، تفسیرها، قواعد و نظام های تولید حقیقت را در بر می گیرد که در اطراف موضوع محوری&lt;br /&gt;
خاصی ترشح شده اند. &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;این موضوع محوری، از دید نظریه ی ما، سیستمی پیچیده، خودسازمانده و تکاملی است که پویاییاش گرانیگاه تعیین رخدادها&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;در سطوح توصیفی یادشده است.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
د&#039;&#039;ر سطح زیست شناختی&#039;&#039;، این بدن است که تعیین کننده است. بدن سیستمی است خودبسنده و تکاملی که از پویایی بغرنج و خودمختاری برخوردار است. کل دادههای مربوط به سطح زیست شناختی بر مبنای تحولات بدن و عناصر و روابط مرتبط با آن سازمان یافته اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;در سطح روانی&#039;&#039;، نظام شخصیت چنین نقشی را بر عهده دارد. یعنی در این سطح شخصیت افراد و هویت ذهنی سوژه های انسانی است که سیستم اصلی را بر می سازد. سایر مفاهیم، تجربه ها، و خوشه های دانایی سطح روانی همگی به شکلی با این سیستم مرکزی پیوند برقرار می کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;در نظام اجتماعی&#039;&#039; نیز نهاد یا سازمان واحد تعیین کننده است. همانطور که بدن از سلسله مراتبی از زیرسیستم های زنده ی اندام وار (یاخته ها،&lt;br /&gt;
بافت ها، اندام ها و دستگاه ها) تشکیل یافته است، شخصیت و نهاد نیز برساخته ی زیرسیستم های فرضی متعددی هستند. این بدان معناست که چهار سطح توصیفی یادشده، برش هایی کلان و عمومی از رخدادهای مرتبط با سوژه را در بر می گیرند که هریک از آنها می تواند در درون خویش از نظمی سلسله مراتبی برخوردار باشد. خانواده، سازمان، و ملت مشهورترین سطوح درونی یک نهاد اجتماعی هستند. تا اینجای کار، مفاهیم و مدلها با نظریات کلاسیک و رایج علمی توصیف گر این سطوح سازگار است. یعنی در تمام نظریه های موجود – حتی در دیدگاه های پسامدرنی که شالوده شکنانه ادعای حذف سوژه را دارند- وجود سیستمهای محوری ای مانند بدن، شخصیت، و نهاد پیش فرض گرفته می شوند. جالب آن که حضور محوری این مفاهیم در بطن نظریه های شالوده شکنانه را با خوانشی شالوده شکنانه از متونِ خودشان میتوان نشان داد. یعنی میتوان شیوه ی مورد استفاده ی نظام های نظری منکرِ نظام سازی را با روشی خود ارجاع برای واسازی ادعاهای خودِ این نظام ها به کار گرفت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴- رابطه ی &#039;&#039;&#039;سطح فرهنگی&#039;&#039;&#039; با &#039;&#039;&#039;سطح اجتماعی&#039;&#039;&#039;، به ربط لایه ی روانی و زیستی شباهت دارد. &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;همان طور که نظام روانی همچون نرم افزاری بر بدن سوار می شود، فرهنگ هم مانند جریانی سیال&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;از معناها، نمادها و روایت ها در پیکره ی جامعه به جریان می افتد و پویایی آن را مدیریت می کند. &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هریک از این جفت های دوتایی از یک بخش عینی، مادی و ملموس - بدن و نهاداجتماعی- تشکیل شده اند که شبکه ای از جنس اطلاعات و معانی و نمادها&lt;br /&gt;
را در اطراف خود ترشح می کند و این همان است که در قالب نظام روانی و فرهنگی تبلور می یابد.&lt;br /&gt;
رابطه ی این دو جفت، هنگامی روشن تر می شود که به اتصال دو بافتارِ جامعه- فرهنگ و بدن- روان به مثابه جفتی جدید از نرمافزار و سختافزار بنگریم.&lt;br /&gt;
همان طور که شخصیت در سخت افزار دستگاه عصبی و نظام فیزیولوژیک پیرامون آن لانه کرده است ،نهادهای اجتماعی نیز بر شانه ی بدن های حاوی شخصیت بر پا می ایستند و در عین حال به نوعی سطوح زیربنایی خود را تغییر شکل می دهند و بازتعریفشان می کنند. هم چنین است رابطه ی نظام های معنایی فرهنگ، با سخت افزار نهادهای اجتماعی که کالبد، قالب کارکردی، و بستر تغییرپذیری منشها را تشکیل می دهد.&lt;br /&gt;
به این شکل، سطوح چهارگانه ی فراز، از سویی لایه های ضروری برای توصیف تمام و کمال سوژه را شامل می شوند، و از سوی دیگر لایه هایی را در بر     می گیرند که با وجود متمایز و منفک نمودنشان، به شدت در هم تنیده شده اند. رابطه ی بدن و شخصیت، همچون تناسب منش و نهاد اجتماعی، به پیوند فرم و محتوا می ماند.&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;اتصال این فرم ها و محتواها، و پیوند این ساختارها و کارکرده است که یک پارچگی چهار لایه ی فراز را ممکن می سازد. &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
۵- سطوح توصیفی فراز را، مانند هر مجموعه ای از سطوح توصیفی دیگر، می توان بر مبنای معیارهایی از هم تفکیک کرد. ساده ترین معیار،&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;مقیاس زمانی/ مکانی&#039;&#039;&#039; است. &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;سطح زیست شناختی&#039;&#039;&#039;، طیف وسیعی از مشاهدات در مقیاس های زمانی- مکانی متفاوت را در بر می گیرد که از دامنه ی&lt;br /&gt;
رخدادهای یاخته شناسانه در &#039;&#039;&#039;ابعاد میکرون/ هزارم ثانیه&#039;&#039;&#039; آغاز می شوند و تا رخدادهای بوم شناختی با &#039;&#039;&#039;مقیاس کیلومتر/ سال&#039;&#039;&#039; ادامه می یابد. با این وجود، بخش عمدهی داده های زیست شناسانه ای که به بحث ما مربوط می شوند، بر سطوح زیرین این دامنه ی گسترده تمرکز یافته اند و بیشتر به لایه های میکروسکپی مربوط می شوند تا ماکروسکپی.&lt;br /&gt;
رخدادهای &#039;&#039;&#039;سطح روانشناختی&#039;&#039;&#039;، با مقیاس تجربیات روزانه ی ما انطباق دارند و بنابراین بر رویدادهایی تمرکز یافته اند که در &#039;&#039;&#039;مقیاس متر/ ثانیه&#039;&#039;&#039; می گنجند یا مشتقی از آن محسوب می شوند. رخدادهای &#039;&#039;&#039;سطح جامعه شناختی&#039;&#039;&#039; در شاخه هایی میان رشتهای مانند روانشناسی اجتماعی از همین&lt;br /&gt;
مقیاس آغاز میشوند، اما معمولا بر درجه ای بزرگتر میزان می شوند که می تواند با &#039;&#039;&#039;کیلومتر/ سال&#039;&#039;&#039; نشانه گذاری شود. در نهایت مقیاس &#039;&#039;&#039;رخدادهای فرهنگی&#039;&#039;&#039; کلان ترین سطح را در بر می گیرد که می تواند در &#039;&#039;&#039;قالب چارچوب سرزمین/ نسل&#039;&#039;&#039; وارسی گردد. مقیاسی که از نظر کمی با &#039;&#039;&#039;«قرن-دهه/ صدها کیلومتر»&#039;&#039;&#039; انطباق می یابد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;سطح زیست شناختی&#039;&#039;&#039;---&amp;gt;&#039;&#039;&#039;ابعاد میکرون/ هزارم ثانیه&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;سطح روانشناختی&#039;&#039;&#039;---&amp;gt;&#039;&#039;&#039;مقیاس متر/ ثانیه&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;سطح جامعه شناختی&#039;&#039;&#039;---&amp;gt;&#039;&#039;&#039;مقیاس کیلومتر/ سال&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039; سطح رخدادهای فرهنگی&#039;&#039;&#039;---&amp;gt;&#039;&#039;&#039;مقیاس قرن-دهه/ صدها کیلومتر&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;big&amp;gt;در &#039;&#039;سطح زیست شناختی، بدن&#039;&#039; یا پیکر سیستمی است که چنین نقشی را ایفا می کند. &lt;br /&gt;
در &#039;&#039;سطح روانی&#039;&#039;، سیستم بنیادین &#039;&#039;نظام شخصیت&#039;&#039; است، که بخش مهمی از نظریه ها و مدل های این سطح را به خود اختصاص داده است. &lt;br /&gt;
در &#039;&#039;سطح اجتماعی، نهاد&#039;&#039; سیستم اصلی است و &lt;br /&gt;
در &#039;&#039;سطح فرهنگی، منش&#039;&#039; است که چنین نقشی را بر عهده دارد.&amp;lt;/big&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به این ترتیب به ترتیب در لایه های پیاپی فراز &#039;&#039;&#039;سیستم های بدن، شخصیت، نهاد و منش&#039;&#039;&#039; را به رسمیت می شناسم و سایر سیستم های موجود در این&lt;br /&gt;
سطوح را به عنوان مشتقی از این ها در نظر می گیرم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ................&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=فرگرد دوم: مفهوم کلاسيک قدرت=&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==بخش نخست: نظریه های قدرت==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گفتار نخست: خاستگاهها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;بی تردید کتیبه های آشوریان در مورد چگونگی سازماندهی قوای نظامی، یا دیوارنبشته های ایلامی درباره ی مشروعیت حکومت پادشاه، یا کتیبه ی بیسون با صورت بندی موجز و نبوغ آمیزش از عناصر اقتدار ملی، در مورد همین مفهومِ قدرتِ مورد نظر ما داد سخن داده اند.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;چارچوب های قدرت را به زعم کلگ میتوان تا دو نویسنده ی نامدار عصر نوزایی -یعنی هابز و ماکیاولی - دنبال کرد.&#039;&#039;&#039; (کلگ- 77:1379- 104)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 از میان این دو، هابز به دلیل رویکرد مکانیستی، دقیق و فلسفه مدار خود، بیشر محبوب نظر یه پردازان مدرن است. &lt;br /&gt;
 در مقابل ماکیاولیِ به ظاهر دمدمی مزاج، ضداخلاق و عملگرا را بیشتر پسامدرن ها و پساساختارگرایان می پسندند.&lt;br /&gt;
چنین می نماید که آثار این دو اندیش مند، تمام عناصر اصلی بحث های امروزین درباره ی قدرت را بتوان باز یافت. هابز و ماکیاولی به&lt;br /&gt;
عنوان نویسندگانی که با یک قرن فاصله در سترزمین هایی بسیار متفاوت می زیستند، انگاره هایی به کلی متفاوت را در باره ی قدرت پرورده اند وشیوه هایی ناهم ساز را برای طرح پر سش در این زمینه برگزیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آنجا که این ادعای تمامیت و شمول محور داوری ما درباره این دو رویکرد خواهد بود، &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;سرمشق هابزی را از این پس با برچسب نظام مند&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;نظریه های برآمده از سنت ماکیاولی را با عنوان نظام گریز&#039;&#039;&#039; باز خواهیم شناخت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[نظام مند]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[نظام گریز]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مفهوم قدرت - فوکو]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مفهوم قدرت - دلوز و گتاری]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ریزم / درخت]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[قلمروزایی / قلمروزدایی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amirdana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%B1%DB%8C%D8%B2%D9%85_-_%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA&amp;diff=1423</id>
		<title>ریزم - درخت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%B1%DB%8C%D8%B2%D9%85_-_%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA&amp;diff=1423"/>
		<updated>2017-06-27T09:44:21Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amirdana: صفحه‌ای جدید حاوی «&amp;lt;big&amp;gt;از دید دلوز، ارتباط میان مفاهیم و الگوی حاکم بر روندها و جریانها، بر خلاف ...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&amp;lt;big&amp;gt;از دید دلوز، ارتباط میان مفاهیم و الگوی حاکم بر روندها و جریانها، بر خلاف تصور مرسوم، به درختی با تنه ی تنومند و شاخه های نحیف شباهت ندارد، بلکه الگویی ریزوم گونه دارد. ریزوم، نام علمی شکلی از ریشه ی زیرزمینی گیاهان است که در شبکه ای پنهان در زیر خاک گسترده می شوند و در هر جا که شرایط مساعد باشد، ساقه ای را بر آن می روید. از دید دلوز، پدیدارهای اجتماعی خصلتی ریزوم وار دارد. یعنی امری منتشر، پراکنده، شاخه شاخه، و مرکز گریز است که به طور موضعی و در شرایطی ویژه در قالب رخدادهایی منحصر به فرد و خاص بروز می یابد و همواره هم خصلتی موقت و تعمیم ناپذیر دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نگرش در برابر دیدگاه کلاسیک اندیشمندان قرار می گیرد که به شیوهی افلاطون به سلسله مراتبی از مفاهیم و روندها و علل معتقد بودند  که مفاهیم و اموری حاشیه ای، جزئی، و سطحی را به ساختارهایی عمیق، عمومی، و مرکزی متصل می سازند. این تمایز میان امر عمیق و سطحی، و چیزهای مرکزی و  حاشیه ای، در دیدگاه فوکو نیز آماج نقد بود. چنین نقدی در نظریه ی دلوز، تا حدودی با الهام از راهبردهای شالوده شکنانه ی دریدا، به موقعیتی مرکزی برکشیده شدهاند.&amp;lt;/big&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amirdana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87%E2%80%8C%E2%80%8C_%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA&amp;diff=1422</id>
		<title>نظریه‌‌ قدرت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87%E2%80%8C%E2%80%8C_%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA&amp;diff=1422"/>
		<updated>2017-06-27T09:42:54Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amirdana: /* گفتار نخست: خاستگاهها */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نظریه‌ی قدرت، که پایان‌نامه‌ی نویسنده در دوره‌ی دکتری رشته‌ی جامعه‌شناسی دانشگاه علامه طباطبایی است، شالوده‌ی جامعه‌شناختی دیدگاه زروان را برمی‌سازد و یکی از پنج کتاب نگارنده در این زمینه است. گفتنی است، مفهوم قدرت کلید اصلی فهم نظریه‌های اجتماعی مدرن و پیوندگاهی است که جامعه‌شناسی، سیاست و فلسفه در آن با یکدیگر چفت و بست می‌شود. این کتاب از درون چارچوب [[نظریه‌ی سیستم‌های پیچیده]] به این مفهوم نگریسته و مدلی نظری برای بازتعریف قدرت پیشنهاد می‌کند که به کمک آن فهمی عمیق‌تر از «من انتخابگر» و چگونگی اتصالش به نهادهای اجتماعی ممکن می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;big&amp;gt; نظریه‌ی قدرت؛ شورآفرین؛ ۱۳۸۹؛ ۶۳۶ برگ؛ ۱۵ هزار تومان&amp;lt;/big&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: شروین وکیلی]]&lt;br /&gt;
[[رده: جامعه شناسی]]&lt;br /&gt;
[[رده: کتاب]]&lt;br /&gt;
[[رده: ویرایش نهایی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Nazariyehe-Ghodrat.jpg]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=هدفِ کتاب :=&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هدف از این نوشتار، به دست دادن چارچوبی نظری است که با دیدگاهی میان رشته ای تصویری نو و کارآمد از مفهوم قدرت را در زمینه ی متغیرهای اصلی جامعه شناختی حاکم بر آن به دست دهد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=تعریف دانش :=&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دانش، نظامی از مفاهیم، قواعد، تعاریف، گزاره های ربط و راهبردهای استنتاجی است که بازنمایی دقیق و قابل توافقی از جهان خارج را صورت بندی می کند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=رده بندی دانش :=&lt;br /&gt;
== امانوئل کانت ==&lt;br /&gt;
در مورد ماهیت دانش نظریه های گوناگونی وجود دارد و اندیشمندان مختلف معیارهای متفاوتی را برای تفکیک تصورات، تخیلات و اوهام از دانسته های معتبر و رسمی پیشنهاد کرده اند. هر یک از این دیدگاه ها، الگوهای خاصی از رده بندی خوشه های دانایی و انواع متفاوتی از دانش را به دست می دهند قدیمی ترین این رده بندیها، که چارچوب کلاسیک و مثبت انگارانه ی دانشگاهی را بر می سازد، از نظر تاریخی با دیدگاه کانت دربارهی شیوه ی صورت بندی و دستیابی به دانایی آغاز شده است. &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;کانت، دانسته های صورت بندی شده در زبان را به دو رده از گزاره ها تقسیم کرد&#039;&#039;:&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;گزاره های ترکیبی&#039;&#039;&#039; که روابط بین مفاهیم گوناگون را به دست می دهند و دانسته های ما در مورد عناصر جهان را رده بندی می کنند، &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;گزاره های تحلیلی&#039;&#039;&#039; که به تعاریف و بازسازی مفاهیم همانگویانه اختصاص یافته اند و معانی نهفته در یک گزاره را بدون افزودن&lt;br /&gt;
 ارتباطی تازه به آن، بازآرایی می کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رودولف کارناپ==&lt;br /&gt;
رودولف کارناپ، که از زاویه ی مثبتگرایان به مفهوم علم و دانایی می نگرد، بر همین مبنا دو نوع از علم را به رسمیت می شناسد:&lt;br /&gt;
 نخست علوم صوری که از روشهای قیاسی برای دستیابی به نتایج استفاده میکنند &lt;br /&gt;
و مانند ریاضیات و منطق از مجموعهای از گزاره های تحلیلی تشکیل یافته اند، و ارتباطی با تجربه ندارند.&lt;br /&gt;
 دیگری علوم تجربی مانند فیزیک و زیست شناسی که از راهبردهایی استقرایی سود می جویند &lt;br /&gt;
و بر مبنای ابزارهای مشاهداتی و توصیفی، قوانینی را در قالب گزاره های ترکیبی به دست می دهند.&lt;br /&gt;
هر یک از این دو نوع علم، به رده هایی از مفاهیم مربوط میشوند که دو نوع اصلی آن عبارتند از مفاهیم کمی، که به لحاظ تجربی رسیدگی پذیرند، و مفاهیم قیاسی - که بر مبنای پیش فرضها پدید آمده اند و شالوده ی علوم صوری را بر می سازند. کارناپ به نوع دیگری از مفاهیم هم قائل است و آنها را «رده بند» می نامد و برقراری ارتباط میان مفاهیم قیاسی و کمی را وظیفه ی آنها می داند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==[[ویکو]] و [[دیلتای]]==&lt;br /&gt;
دومین رده بندی مشهور، از آثار ویکو و دیلتای برخاسته است . دیلتای زیر تأثیر آرای اشلایرماخر درباره ی ترجمه ی انجیل و در چارچوب رمانتیک زمانه اش، دانش را به دو قلمرو اصلی تقسیم کرد:&lt;br /&gt;
علوم طبیعی که هدف از آن شناسایی و رده بندی تجربیات جزئی و خرد است، و علوم انسانی که ماده ی اولیه شان متن است و هدفشان درک نیت مولف میباشد. این تمایز موازی با چیزی بود که ویکو نیز هنگام شرح مفهوم علوم تاریخی و غیرتاریخی در ذهن داشت. ویکو در واقع تمایز کانتی میان داوری تعینی و تاملی را بسط داده و به این ترتیب دو شیوه ی متفاوت از دستیابی به دانش را از آن استخراج کرده بود. از دید کانت، داوری های تعینی بر مبنای قوانین عام پیشینی شکل میگیرند و به ویژه در علوم تجربی کارآمد هستند. داوری تاملی، با درونکاوی و فهم موقعیت دیگری همراه است و به همین دلیل هم به وضع قوانین جدیدی می انجامد از این رو از دید دیلتای علومی که از تامل و خواندن متن نتیجه شده اند، با دانشهای خنثای مبتنی بر شناسایی تجربی تفاوت دارند.&lt;br /&gt;
 دیلتای این تمایز را در تعریف دو کلیدواژه ی اصلی اش به کار گرفت &lt;br /&gt;
 و به پیروی از کانت روش علوم تجربی را تبیینی و روش علوم انسانی را تاملی نامید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 این رده بندی با پیشنهاد یاکوب گریم برای تقسیم علوم به دو رده ی   - گرم- و-سرد-   همخوانی دارد.&lt;br /&gt;
از دید او، علوم سرد به طبیعت مربوط میشوند ویافتن قوانین عام و تعمیم پذیری در مورد جهان را هدف گرفته اند. در حالی که علوم گرم بر موضوع انسان متمرکز شده اند و شاخه هایی مانند علوم انسانی و تاریخ را شامل میشوند که دستاوردشان بیشتر ارزشها و معانی غایی است تا قوانین عام و فراگیر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مارکس==&lt;br /&gt;
سومین رده بندی، در آثار مارکس ریشه دارد اما در عمل بسیار جدیدتر است و به میانه ی قرن بیستم میلادی باز می گردد.&lt;br /&gt;
 مارکس دو نوع معرفت را در آثار خویش مورد بررسی قرار داده است: &lt;br /&gt;
 نخست دانش تجربی و علم طبیعی که به ظاهر از روبنای فرهنگی جامعه جداست و از اعتباری بیش از سایر عناصر فرهنگی برخوردار است،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 و دیگری ایدئولوژی که از بی طرفی و خنثانگری علمی بی بهره است و به جای جستوجوی قواعد عام و فراگیر کیهانی،&lt;br /&gt;
 قاعده مندیهای موضعی و خاص فضاهای انسانی را می جوید .&lt;br /&gt;
ایدئولوژی از دید مارکس امری تخدیرکننده و دروغین بود و به مثابه نرم افزاری عمل می کرد که توسط نظام طبقاتی جامعه برای فریب دادن طبقه های ستمدیده ابداع شده بود. با این حال انقلاب طبقات فرودست نیز پیامد شکل گیری ایدئولوژی رهایی بخشی تلقی می شد که با وجود بهره مندی از ویژگیهای فریب آمیز ایدئولوژی، به خاطر نقش آزادیبخش و بسیج کننده اش ، توسط مارکسیستها - از مجرای آثار دکتر شریعتی، در برخی از حلقه های فکری انقلابی در ایران- مورد ستایش واقع می شد .&lt;br /&gt;
 این تمایز مارکسی، به شکاف خوردن دامنه ی علوم و تقسیم دانش به دو ردهی هنجارین و انقلابی منتهی شد. &lt;br /&gt;
دانش هنجارین، که بعدها در آثار متفکران چپ نو با نام مثبتگرایی برچسب خورد و بیشترین نقدها را متوجه خود کرد، همان علوم تجربی و بی طرفی بود که از دید مارکسیست ها، محافظه کار و جیره خوار وضع موجود پنداشته می شد. در کنار آن، دانش انقلابی نیز وجود داشت که هدفش تنها توصیف وضعیت موجود نبود، بلکه بر دستیابی به وضعیت مطلوب متمرکز می شد و تغییر دادن جهان را قصد می کرد. تمایز میان دانشهای مثبتِ بورژوایی، و دانش انقلابی، در سالهای پس از جنگ جهانی دوم با فعالیت اندیشمندان مکتب فرانکفورت، توسعه یافت و با تفکیک دیلتایی از علوم انسانی و طبیعی ترکیب شد. در نتیجه، خوشه ای از نظریه های کمابیش هم سازگار در دل نظریه ی انتقادی پدید آمد که نمونه ی نامدار و موفقی از آن را در آثار هابرماس میتوان بازیافت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==هابرماس==&lt;br /&gt;
از دید هابرماس، سه نوع دانش وجود دارد &lt;br /&gt;
 نخست؛ علوم تجربی/ فن آورانه که همتای علوم استقرایی و دانشهای طبیعی است &lt;br /&gt;
و پیش فرض شناخت شناسانه اش تفکیک شناسنده از موضوع شناسایی است. این دانش ها بر موضوع هایی خُرد و جزئی متمرکز می شوند، بر مبنای مجموع هایی از روشهای استقرایی، مشاهداتی، و معیارهای روایی سنجی به توصیفی دقیق از موضوع مشاهده دست می  یازند و در نهایت زنجیره هایی از روابط علی و قوانینی عام و خنثا و فارغ از ارزش که بر آنها حاکم هستند را استنتاج می کنند. &lt;br /&gt;
 این علوم پیشبینی آینده را هدف گرفته اند و مفاهیم شان تعاریفی پیشینی و عینی دارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
  دومین رده علوم تاریخی- هرمنوتیک هستند، که با علوم انسانی دیلتای و علوم تاریخی ویکو همخوانی دارند.&lt;br /&gt;
این علوم درونکاوی و مفاهمه را هدف گرفته اند و درک معنای رخدادها از نگاه مردم غایت شان است. ابزارشان تفسیری و هرمنوتیک است و از روشهایی مانند قیاس نیز بهره می برند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 سوم؛ علوم انتقادی است که با ایدئولوژی رهایی بخش مارکسی شباهت دارند و علومی در پهنه ی دانشهای انسانی را در بر می گیرند&lt;br /&gt;
که آغشته به ارزش داوری هستند و در پی اتحاد مجدد سوژه و ابژه و بازسازی روابط این دو می باشند. این دانشها از تمام معیارهای رایج در دو نوع علم دیگر استفاده می کنند، اما موضوعشان رخدادهای کلان و پهن دامنه ی اجتماعی است. درک کارکرد هژمونیک نابرابری و رهایی از آن به کمک خودآگاهی، جوهر این نوع از شناخت است. چنان که می بینیم مدل هابرماس از انواع دانشها، به نوعی برداشتها و رده بندی های اصلی پیش از خود را برای دستیابی به نظامی یکپارچه با هم ترکیب کرده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==متضاد معنایی==&lt;br /&gt;
در هر یک از این دیدگاهها، دوگانه های معنایی متضادی به عنوان محور در نظر گرفته می شوند و شاخه های گوناگون دانش بر اساس این قطبهای رویاروی از هم تفکیک می گردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوگانه های معنایی اصلی در نظریه های یادشده عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 الف) معیارهای مثبتانگارانه:&lt;br /&gt;
این رده از معیارها، جفتهای زیر را شامل می شوند&lt;br /&gt;
روش کمی در برابر روش کیفی، رویکرد تجربی/ استقرایی در برابر رویکرد صوری/ قیاسی، گزارههای ترکیبی در برابر تحلیلی،و کاربردی-عینی عملیاتی بودن در برابر محض- ذهنی- انتزاعی بودن &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 ب) معیارهای نگرش هرمنوتیکی: &lt;br /&gt;
که شامل جفتهای معنایی زیر است&lt;br /&gt;
تبیین در برابر تفهم، مقیاس خُرد در برابر کلان، امور طبیعی/ بیرونی در برابر امور انسانی/ درونی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 پ) معیارهای نگرش انتقادی:&lt;br /&gt;
 که جفت معنایی عمده اش محافظه کار در برابر انتقادی و ارزش گریز در برابر ارزش مدار است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درباره ی این معیارها چند نکته روشن است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخست آن که برخی از دوگانه های یادشده با یکدیگر همبستگی درونی دارند. به عنوان مثال، دانش تجربی با منطق استقرایی و دانش صوری با منطق قیاسی پیوند خورده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوم آن که پیش فرض بیشتر این نظریات آن است که دانش ها بر یکی از دو قطب متضاد فرض شده قرار میگیرند و بنابراین به قیمت طرد یکی از جفتهای معنایی با قطب دیگر متحد می شوند. این پیش فرض از دید نگارنده نادرست است. چنین می نماید که جفتهای معنایی متضاد ابزارهایی مفهومی برای رده بندی و سازماندهی معانی و عناصر شناختی «در درون» یک سرمشق نظری باشند، نه معیارهایی بیرونی و مطلق که به راستی تمایز یا تضادی در جهان خارج را باز نمایند. در نتیجه، آنچه استقرار در یکی از دو سر یک جفت معنایی می نماید، در واقع شکل ساده شده ی جایگیری بر طیفی است که جفت متضاد یادشده دو حد نهایی آن را بر می سازند در نگرش مورد پیشنهاد این نوشتار، نظریه ها را میتوان بر مبنای نزدیکی و دوریشان نسبت به قطب های یادشده رده بندی کرد، اما این امر به معنای قطع رابطه ی آنها با یکی از قطب ها و تحویل شدن و تثبیت شان در قطب متعارض آن نیست .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر مبنای این دیدگاه، چنین مینماید که سه محور اصلی برای رده بندی انواع دانش ها وجود داشته باشد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 نخست؛ معیار مقیاس، که قلمرو در برگیرنده ی موضوع و سطح مشاهداتی مورد نظر را تعیین می کند و با جفت معنایی خرد/ کلان مترادف است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوم؛ معیار راهبرد، که شیوه ی تولید دانش و معیارهای صحت را در نظریه مشخص می کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این محور از اتحاد محورهای مفروض در مدلهای مثبت انگارانه پدید آمده اند. یک سر این محور تجربی، استقرایی، و عینی بودن نظریه را نشان می دهد و سر دیگر آن قیاسی، صوری، تفهمی و ذهنی بودن محتوایش را نشان می دهد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 سوم؛ معیار کارکرد، که نوع اتصال دانش با رفتار را تعیین می کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اینجا محوری داریم که یک سر آن دانشهای کاربردی، عملیاتی، فن آورانه، سودمدار (به معنای پراگماتیستی کلمه) و انقلابی (در معنای انتقادی اش) قرار گرفته اند، و در سوی دیگر نظریه های محض، انتزاعی، غیرعملیاتی، محافظه کار، و به تعبیر انتقادیون، «مثبت» را می بینیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==من ، دیگری و جهان==&lt;br /&gt;
در صورتی که سه محور یادشده را با هم ترکیب کنیم، به فضای حالتی سه بعدی می رسیم که امکان بازنمایی موقعیت دانشهای مختلف نسبت به هم را برایمان فراهم می کند. در این مدل، پیوستاری یکتا و فضای حالتی یگانه برای تجسم کل اشکال دانایی قابل تصور به کار گرفته شده که هر خوشه از دانشها موقعیت و جایگاهی را بر آن اشغال می کنند. اگر رابطه ی علوم را با سه حوزه ی پدیدارشناسانه ی &lt;br /&gt;
 من، دیگری و جهان (( این تمایز سه گانه را از ترکیب سه نگرش همخوان و مسلط بر گرفته ایم ، دیدگاه کانتی که سه قلمرو از دانایی را بسته به &lt;br /&gt;
 شیوه ی ارجاع شان به زیبایی شناسی، اخلاق و دانش تجربی تفکیک می کرد، دیدگاه هگلی که سه قلمرو هستی شناختی من، دیگری و جهان را ما به ازای این &lt;br /&gt;
 سه قرار می داد، و نگرش پدیدار شناسانه هوسرلی که بر همین مبنا زیست جهان (Lebenswelt) را آمیزه ای از همین سه عنصر می دانست))&lt;br /&gt;
مورد توجه قرار دهیم، به نتایج جالبی می رسیم. در بخشهای مرکزی و میانی این فضای حالت، علومی قرار می گیرند که بر رابطه ی من با من تمرکز یافته اند و می کوشند تا مفهوم «من» را صورت بندی کنند. این علوم شاخه های متنوعی مانند روانشناسی، جامعه شناسی، مردم شناسی، تاریخ و بخشهایی از زیست- شناسی را در بر می گیرند .&lt;br /&gt;
دلیل قرار گرفتن علومِ متمرکز بر من در میانه ی این فضای حالت آن است که مجموعه ی دانسته های من درباره ی من، در سه محور سازنده ی فضای حالت ما موقعیتی میانی را اشغال می کنند. من، خود را به عنوان جریانی از تجربه ها، که در قالب زبان و نظام های صوری رمزگذاری میشود درک می کند، و مرکز مختصات مقیاسی که دانسته هایش را بر مبنای آن مرتب می سازد، خودِ من است. به همین شکل، گمانه زنیهای نظری وکاربردی در مورد من نیز وضعیتی میانی دارند .&lt;br /&gt;
 من، همان طور که در مرکز دستگاه مختصات زمانی/ مکانی شناسایی خویش قرار دارد، &lt;br /&gt;
 دانسته های خویش درباره ی گیتی را نیز در فضای حالتی صورت بندی &lt;br /&gt;
 می کند که خود در مرکز آن قرار گرفته است.&lt;br /&gt;
بخش مهمی از علوم انسانی که در میانه ی این فضای حالت قرار دارند، به صورت بندی و رمزگذاری مفهوم من اختصاص یافته اند، اما این حرف در مورد کلیت علوم انسانی صحیح نیست. مرجع بخش بزرگی از علوم انسانی، دیگری است نه من. به همین دلیل هم خوشه ی دانسته های مربوط به من توسط هاله ای بزرگ از دانش ها احاطه می شود که به رمزگذاری رابطه ی من با دیگری می پردازد. موضوع شناسایی این زمینه از دانسته ها دیگری است. از حوزه هایی بسیار کاربردی مانند مدیریت و روانشناسی گروه گرفته تا قلمروهایی استعلایی تر و کمتر «علمی» - مانند اخلاق - بر دیگری و نوع ارتباط من با دیگری متمرکز شده اند. علوم انتقادی از دید هابرماس، مهمترین مدعیان صورت بندی دانش در این حوزه هستند. در نهایت، سایر بخشهای فضای حالت دانایی به علومی مربوط میشود که به جهان ارجاع می کنند و علوم تجربی و خنثای مثبت مهمترین نمایندگان شان را تشکیل می دهند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مدل سیستمی==&lt;br /&gt;
به این ترتیب اگر مدل سیستمی خود را با دیدگاه های مرسوم درباره ی رده بندی دانش ها مقایسه کنیم، به این نتیجه می رسیم که نوعی سازگاری درونی میان این مدل و دیدگاه های یادشده وجود دارد. یعنی می توان به کمک این مدل و بر اساس متغیرهای یادشده و جفتهای معنایی متضاد مورد نظرمان، تمایزهای اصلی مورد بحث را در یک چارچوب عمومی ترکیب کرد، و به دستگاهی دست یافت که با مدل ترکیبی هابرماس همخوانی دارد، هرچند از نظر شیوه ی صورتبندی، متغیرهای کلیدی، و چارچوب نظری با رده بندی وی متفاوت است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نظام دانایی==&lt;br /&gt;
 هر نظام دانایی ، سیستمی است که از عناصر و روابطی تشکیل یافته است.&lt;br /&gt;
عناصر، در برگیرنده ی مفاهیم، کلیدواژه ها، موضوع ها و «چیز»هایی هستند که دانش به آنها ارجاع می کند. روابط اما مجموعه ای از قواعد ربط، نظم ها، صورت بندیهای استنتاجی و شیوه های استدلالی را در بر می گیرند که دانسته ها را به هم تبدیل می کنند، نظم میان کلیدواژگان را صورت بندی می نمایند، و مفاهیم را به هم مرتبط می سازند.&lt;br /&gt;
 عناصر یک نظام دانایی، بر مبنای مجموعه ای از متغیرها تعیین می شوند.&lt;br /&gt;
یکی از مهمترین این متغیرها، درجه ی درشت نمایی یا مقیاسی مشاهداتی است که برای تولید تجربیات مربوط به آن دانش به کار گرفته می شود. شکل گیری دانش های جدید، از سویی به پیدایش ابزارهای مشاهداتی جدید (مانند تلسکوپ و میکروسکوپ) و بسط دامنه ی مشاهده وابسته بوده است و از سوی دیگر لوازم و امکانات مورد نیاز برای چنین توسعه ای (مثل فن عکاسی و دانش اپتیک) را هم فراهم آورده است. به این ترتیب، تکامل دانش در عمل همراه است با افزوده شدن بر شمار سطوح مشاهداتی و سلسله مراتبِ حاکم بر سطوح توصیفیِ ذهن شناسنده از موضوع شناخت .&lt;br /&gt;
 شمار سطوح مشاهداتی با دامنه ی دید یک علم مترادف نیست. &lt;br /&gt;
چرا که به عنوان مثال به نظر میرسد زیست شناسی بیشترین تعداد از سطوح مشاهداتی را در خود جای داده باشد در حالی که دامنه ی مشاهده ی این علم از فیزیک کمتر است. یعنی در فیزیک ما با دامنه ی مشاهداتی ای روبه رو هستیم که از فیزیک زیراتمی و سطح پلانکی( 10متر بتوان منفی 40 )شروع می شود و تا اخترفیزیک و کیهان شناسی (در ابعاد 10متر بتوان مثبت 40) ادامه می یابد. با این وجود شمار سطوح مشاهداتی در این دامنه ی فراخ اندک است و به سه سطح اصلی خرد، میانه و درشت مقیاس منحصر می شود. بنابراین شمار سطوح مشاهداتی در یک دانش لزوماً با دامنه ی مشاهداتی آن متناسب نیست و ممکن است یک دانش گستره ای بزرگ از مشاهدات را به سطوحی کم، یا گستره ای کوچکتر را به سطوحی بسیار تجزیه کند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نظریه سیستم ها – پیچیدگی==&lt;br /&gt;
 در نظریه ی سیستم ها، یکی از تعاریفی که برای مفهوم پیچیدگی وجود دارد نسبت میان روابط به عناصر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 یعنی هرچه تراکم روابط در سیستمی بیشتر باشد، و عناصر در شمار بیشتری از ارتباط ها با سایر عناصر درگیر باشند، سیستم پیچیده تر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر نظم درونی این سیستم ها برای دستیابی به هدفی خاص سازماندهی شده باشند، تراکم روابط همتای انسجام درونی سیستم در نظر گرفته می شود. یعنی به عنوان مثال، برای سیستمی مانند دانش که بر هدف «سازماندهی کارآمدِ معنای هستی» تمرکز یافته است، هرچه تراکم روابط نسبت به عناصر بیشتر باشد، انسجام درونی آن دانش بیشتر است. چنان که منسجم ترین و خودسازگارترین دانش، ریاضیات است که از شمار کمی از مفاهیم - مانند مفهوم خط، نقطه و زاویه در هندسه - و انبوهی از روابط - قوانین هندسی، اصول مثلثاتی و... - تشکیل یافته است. مرور شواهد نشان می دهد که پیوستاری از نظر ساخت عناصر/ روابط در میان دانش ها وجود دارد که با محور مقیاس در فضای حالت مورد نظرمان همخوان است. برای ساده تر شدن بحث، می توانیم محور مقیاس را به همراه محور نشانگر انسجام درونی در نظر بگیریم و در فضای دو بعدی یادشده - که زیرسیستمی از فضای حالت دانشهای ماست - ساخت نظام های دانایی را وارسی کنیم. در چنین فضایی هرچه بر محور مقیاس از سطح موضوعهای خُرد به سمت مرکز مختصات محور پیش می رویم حجم داده ها و شمار عناصر افزون تر و تراکم روابط کمتر می شود. در دانشی که بر سطح من تمرکز یافته است و بنابراین بخش میانی محور مقیاس را اشغال می کند چیزها و رخدادهایی جای می گیرند که مقیاس زمانی/ مکانی شان با تجربه های روزانه ی سوژه منطبق است. در این سطح دو دانش اصلی قرار می گیرند که بیشترین حجم داده ها و کمترین تراکم از روابط را در خود جای داده اند. در یک سو روانشناسی و سطح داده های زندگینامه ای قرار دارد که حجم بسیاری از داده های موقعیتی و وابسته به شرایط زیسته را در بر می گیرد، اما قانونمندی های حاکم بر آن به نسبت اندک است. دانش دیگری که گرانیگاه سنتی اش در همین مقیاس قرار دارد تاریخ است که به همین ترتیب مجموعه ای از داده های زندگینامه ای را در مقیاس زمانی و مکانی بزرگتر شامل میشود. در تاریخ هم چنین مینماید که دستیابی به قوانینی عام و انسجام درونی ای که از حدی بیشتر باشد ناممکن است. تاریخ و روانشناسی، دو جایگاه موازی را بر فضای حالت دانایی اشغال می کنند. با این تفاوت که روانشناسی بیشتر بر محوری عمودی، و مبتنی بر ساختار تکیه می کند و سوژه را در قالب نظامی منسجم و منفرد تحلیل می کند، در حالی که تاریخ از زاویه ای کارکردی و در مقیاس زمانی طولانی تری، با دقتی کمتر به «من»ها می نگرد و الگوهای عام تر پویایی رفتار جمعی شان را وارسی می کند. این البته مفهوم کلاسیک و سنتی تاریخ است که با «کردار مردان بزرگ» مترادف پنداشته می شده است. اما رویکردهای جدید به تاریخ که به تحلیل های جامعه شناسانه و حتی بوم شناسانه مجهز هستند نیز در نهایت بر همین بستر تکیه می کنند و حاصل جمع هایی از کردار سوژه های انسانی را به عنوان شالوده ی بررسیهای خود پیش فرض می گیرند.&lt;br /&gt;
 به موازات این دو دانشِ رسمی، خوشه ای به نسبت پراکنده، غیررسمی، و حاشیه ای از دید دانشمندان، اما بسیار عملیاتی، بسیار کارآمد، و بسیار &lt;br /&gt;
 فراگیر را داریم که به دانسته های عقل سلیمی مربوط می شود.&lt;br /&gt;
این دانسته ها، قواعدی عام و کلان را در مورد حوزه های تجربه ی زیسته به دست می دهند، بدون آن که ادعای صحت یا حتی شالوده ای لزوماً خودآگاهانه را به آن تحمیل کنند. این در واقع همان شکلِ باستانی و کهنِ فهمیدن جهان، و همان شیوه ی قدیمی تر و فراگیرترِ دانستن است که ارتباطی مستقیم با حجم تجربیات - و بنابراین سن و سال- دارد و باعث میشود که جوامع سنتی ریش سپیدی و گیس سپیدی را با خرد مترادف فرض کنند. این حوزه از دانایی به قیمت رها کردن ادعاهای شناخت شناسانه و شانه خالی کردن از زیر محک های رقابت آمیزِ علمی، به سلطه ی پنهان خود بر عرصه ی رفتار همه ی آدمیان در بخش عمده ی عمرشان ادامه می دهد. پرداختن به این شاخه از دانایی، سرفصلی تازه را می طلبد که در این نوشتار مجال پرداختن بدان نیست. در مدلی که با این متغیرها به دست می آید، خوشه هایی از دانستنی ها که بیشترین انسجام درونی را دارند، همان هایی هستند که کمترین عناصر و بیشترین درجه ی انتزاع و بیشترین فاصله ی مقیاسی زندگی زیسته ی ما را دارند. چنان که فلسفه، منطق و ریاضیات را میتوان نظام هایی با انسجام درونی بسیار زیاد دانست که شمار کمی از مفاهیم نمادین زبانی (در فلسفه و منطق) یا صوری (در ریاضیات) را با حجم زیادی از قوانین هم سازگار سازماندهی و پردازش می کنند. با توجه به آنچه گذشت، حالا می توان جایگاه دیدگاه پیشنهادی این نوشتار را بر جغرافیای دانایی نشان داد و حد و مرزهای آن را ترسیم کرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
/جایگیری سلسله مراتبی علوم و دانشها بر اساس سه محورِ مقیاس،&lt;br /&gt;
/عینیت موضوع، و انسجام درونیشان&lt;br /&gt;
نظریه ای که در این نوشتار درباره ی قدرت عرضه خواهد شد، مجموعه ای از مفاهیم، روابط، برداشت ها، قواعد، و تفاسیر است که بر میانی ترین نقطه ی فضای حالت دانش تمرکز یافته است. موضوع این نظریه، مفهوم قدرت، و رابطه ی آن با سایر مفاهیم بنیادینی است که شالوده ی مفهوم «من» را بر می سازند. چنان که دیدیم، مفهوم من و نظام هایی از دانایی که ساختار و کارکرد من صورت بندی می کنند، در جایگاه مرکزی&lt;br /&gt;
خوشه های دانایی قرار دارند.&lt;br /&gt;
==ریتزر==&lt;br /&gt;
در کتاب خود سه نوعِ اصلی از نظریه های جامعه شناسانه را مطرح کرده است که پیش از ورود به روش شناسی خویش، باید جایگاه نظریه ی مورد پیشنهادم را در ارتباط با آنها روشن کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دید ریتزر، سه سرمشق نظری در جامعه شناسی وجود دارد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;نخست&#039;&#039;&#039;: سرمشق «واقعیت اجتماعی» که بر مقیاس کلان و فرآیندهای اجتماعی تأکید دارد و شکل اولیه اش را می توان در آرای دورکهیم&lt;br /&gt;
باز یافت. در این چارچوب، جامعه هویتی مستقل و خودمختار دارد و نهادها و ساختارهای اجتماعی بر عناصر روانشناختی و مقیاسهای کوچکتر اولویت&lt;br /&gt;
هستی شناختی دارند. دو رویکرد کلی کشمکش (نظریه های مارکسیستی) و نظم (نظریه های ساختاری/ کارکردی) عمده ترین نگاه ها را در این سرمشق&lt;br /&gt;
تشکیل میدهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;دوم&#039;&#039;&#039;: سرمشق «تعریف اجتماعی» نخستین روایت نیرومند خود را در نظریه ی وبر یافته است. این چارچوب به کنش متقابل آدمیان در نظام اجتماعی و به ویژه نقش زبان و مفاهیم در این میان تأکید دارد. ذهنیت کنشگران و شیوه ی صورت بندی، بیان، و رفتار بر مبنای آن از دید نظریه پردازان این رده اهمیت اساسی دارد. خوشه ی متنوعی از نظریه ها در این سرمشق می گنجند که نظریه ی کنش متقابل نمادین، پدیدارشناسی، روش شناسی مردم نگار، و نگرش اصالت وجودی (اگزیستانسیالیسم) نمونه هایی از آن هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;سوم&#039;&#039;&#039;: سرمشق «رفتار اجتماعی» که کاربست روش رفتارگرایانه در جامعه شناسی است. مهمترین نظریه پرداز این سرمشق اسکینر بود که&lt;br /&gt;
رفتارهای قابل مشاهده را با محوریت فرآیندهایی مانند شرطی شدن و تقویت و پاداش و تنبیه مهمترین داده ی جامعه شناختی میدانست . مهمترین&lt;br /&gt;
دستاورد این سرمشق، نظریه ی تبادل است. نظریه هایی مانند جامعه شناسی زیستی و حتی رویکردهای پسامدرنی مانند آرای دلوز و گتاری از این&lt;br /&gt;
سرمشق بسیار تأثیر پذیرفته اند، یا در برخی از بخش ها، در آن می گنجند.&lt;br /&gt;
ریتزر در رده بندی نظریه های جامعه شناختی، چنان که پیداست، به سطوحی از مشاهده ها و پدیدارها نگریسته است، که نظریه دعویِ توصیف&lt;br /&gt;
و توجیه آن را دارد. به همین دلیل هم سه رده از نظریههای مورد نظر ریتزر را میتوان با تقریب خوبی مترادف دانست با سطوح کلان، میانه، و خردِ&lt;br /&gt;
مشاهداتی. ریتزر در بخش افزوده به کتاب خویش، به ظهور رویکردی نو در قلمرو جامعه شناسی اشاره کرده است، و آن روشی است که به ترکیب این&lt;br /&gt;
سه سطح، و دستیابی به رویکردی چند بعدی و بنابراین چند سویه و میانرشته ای  باور دارد. این رویکرد، همان است که امروزه سرمشق نظریه ی&lt;br /&gt;
سیستمهای پیچیده را تشکیل میدهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رویکرد نویسنده - نظریه ی سیستم های پیچیده==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نوشتار، از نظریه ی سیستمهای پیچیده مشتق شده است و بنابراین با همین نام مورد اشاره واقع میشود. با این وجود، نظریه ی یادشده مجموعه ای غنی و متنوع از دیدگاهها و رویکردها را پشتیبانی می کند که &#039;&#039;&#039;دیدگاه نگارنده&#039;&#039;&#039; یکی از آنهاست. سرمشق مورد نظر ما در این متن، به تکثری از توصیف های موجوددرباره ی یک موضوع باور دارد.&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;این بدان معناست که در مورد هر موضوع، سطوح متفاوت توصیفی ای وجود دارند که بر اساس ابزار مشاهداتی و&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;مقیاس داده اندوزی ما از هم تفکیک می شوند.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;هیچ یک از این سطوح بر بقیه تقدم هستی شناسانه ندارند&#039;&#039;&#039;. &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;در واقع هیچ یک از این سطوح توصیفی چیزی بیش از یک سطح توصیفی نیستند و واقعیتی ذاتی یا چیزی فی نفسه را بازنمایی نمی کنند&#039;&#039;&#039;. &lt;br /&gt;
 هر سطح مشاهداتی، برداشت ها و تفسیرهایی مخدوش، جهت یافته، تحریف شده و آغشته به میل را در بر می گیرد که به کارِ تولید تصویری کارآمد- و نه &lt;br /&gt;
 لزوماً واقعی- از موضوع مشاهده میآید.&lt;br /&gt;
به دلیل محوریت این میل و شباهت نظامهای مشاهداتی و استنتاجی حاکم بر سطوح توصیفی یادشده – و نه به خاطر ارجاع به واقعیتی یکتا و غایی در&lt;br /&gt;
بیرون - است که سطوح مشاهداتی یادشده در نگرش ما قابل ترکیب و پیوند با یکدیگر هستند. علوم کلاسیک، خود را به یکی از این سطوح محدود می کنند و معیارها و شیوههای تولید حقیقت در یکی را از همتاهای خویش در سایر سطوح اصیل تر، واقعی تر، یا بهتر می دانند. &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;در نگرش ما&#039;&#039;&#039;،کامل ترین و کارآمدترین تصویر از ترکیب سطوح گوناگون یادشده پدید می آید. &lt;br /&gt;
 ابزار این ترکیب، رویکرد میان رشته ای مبتنی بر نظریه ی سیستم ها و بستر این روند نظریه ی پیچیدگی است. &lt;br /&gt;
رویکرد مورد نظر ما در این نوشتار، بر اصول موضوعه ای مبتنی است که با دستاوردهای جدید علمی در زمینه ی کارکرد دستگاه عصبی و ساختار ذهن، و مدلهای تازه ی صورت بندی مفهوم صحت و بازنمایی، هم خوان است. با این وجود، این دستاوردها بسیاری از پیش فرض های جاافتاده و قدیمی ترِ رایج در علوم کلاسیک را بی اعتبار کرده اند که پیش از ورود به بحث اصلی، باید موضع خویش را درباره شان مشخص کنیم. &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;نخستین اصل&#039;&#039;&#039;  موضوعه ی رویکرد سیستم های پیچیده آن است که چیزی به عنوان &#039;&#039;&#039;واقعیت بیرونی&#039;&#039;&#039;، یا &#039;&#039;&#039;مِه رَوَند&#039;&#039;&#039; در خارج از سیستم شناسنده &#039;&#039;&#039;وجود دارد که به هیچ عنوان قابل شناسایی نیست&#039;&#039;&#039; و بنابراین هیچ حرفی در موردش نمی توان زد. تمام آنچه در نظام شناختی تولید میشود و در قالب دستگاه های دانایی سازمان می یابد، تصویرهایی مخدوش، محدود، و موضعی از این مه روند سترگ بیرونی است، که به هیچ عنوان انعکاس آن، یا تصویر آن نیست. بنابراین سخن گفتن از واقعیتی ذاتی یا حقیقتی غایی در دیدگاه ما درست یا نادرست نیست، که بی معناست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;مه روند واژه ای است خودساخته، که از دو بخشِ مِه (بزرگ/ کلان) و روند تشکیل یافته است.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
 آن را می توان همتای  Holomovementدر آثار فیزیکدانانی مانند دیوید&lt;br /&gt;
 بوهم یا نومِنِ کانتی دانست.  22 Rorty, 1992.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;دوم آن که&#039;&#039;&#039; دانش، به خاطر ماهیت کارکردی خود در زمینه ی زنده اش، هرگز بی طرف نیست. در نتیجه هسته ای از میل، نیاز، خواست و قصد&lt;br /&gt;
در مرکز تمام نظام های شناختی قرار گرفته است. مرکزی که در مورد کارایی دانسته ها و ارزش روایت ها داوری می کند، بی آن که انطباق با واقعیت بیرونی را به عنوان معیاری مهم بپذیرد. در نتیجه من در اینجا پیرو برداشت نیچه در مورد ماهیت جانبدارانه و سودجویانه ی دانش هستم، همچنان که تفسیر آیینه گون از شناخت و مطلق بودن حقیقتِ نهفته در هر دستگاه شناختی را همچون &#039;&#039;&#039;رورتی&#039;&#039;&#039; رد میکنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;سوم آن که&#039;&#039;&#039; در دیدگاه مورد نظرمان، پیوند سنتی و بدیهی پنداشته شده ی میان حقیقت و نیکبختی یا رستگاری مشکوک تلقی می شود. رابطه ی میان حقیقت با قدرت، و ربط این دو با لذت چیزی است که به عنوان پرسشی در این متن طرحش خواهم کرد و بدان پاسخ خواهم داد.&lt;br /&gt;
اما پیش فرض گرفتن افلاطونیِ ربط نیکی، اخلاقی، زیبایی، معنوی یا رستگاری با حقیقت امری است که مشکوک تلقی می شود. این فرضیه ای بسیار تعیین کننده و بحث برانگیز است که باید بعدها به تفصیل با محک نقد آشنا شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;چهارم آن که&#039;&#039;&#039; رویکرد این نوشتار به مفهوم و رسالتِ نظریه، به مثابه دستگاهی نیست که وقفِ یافتن و منحل کردن تضادها و باطلن ماها شده&lt;br /&gt;
باشد. برعکس، نظریه نظامی است که برای پنهان کردن این باطلن ماها و به دست دادن تصویری سازگار و فارغ از تضاد تخصص یافته است، بی آن که&lt;br /&gt;
توانایی یا قصدِ از میان برداشتن تمام این تعارض های درونی را داشته باشد. به این ترتیب همچون تمام نگرش های کلاسیک، سطح خاصی از ابهام، همان-گویی، و تعارض در درون نظریه ی مورد پیشنهاد ما وجود دارد، و این ادعا هم در کنار پذیرش آن طرح می شود که سطح بیشتری از تمام این متغیرها&lt;br /&gt;
را در تمام نظریه های دیگر می توان یافت، که شاید به خوبی استتار شده باشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;پنجم آن که&#039;&#039;&#039; دانایی و شناخت، در مدل ما کلیه ی بازنمایی های سازمان یافته ی سیستم از محیط بیرون و فضای درون را شامل می شود و&lt;br /&gt;
بنابراین علوم گوناگون، همچون حوزه های متفاوتی از پیوستار یگانه ی شناخت در نظر گرفته می شوند. به این ترتیب، وحدت رویه ای بر تمام علوم&lt;br /&gt;
حاکم می شود و تمایز سنتی میان علوم انسانی و طبیعی از میان برمی خیزد، نه به خاطر این فرض که علوم انسانی نیز از قطعیت موهومی معادل علوم&lt;br /&gt;
تجربی برخوردار است بلکه به این دلیل که علوم سخت و تجربی نیز مانند علوم انسانی دستخوش تفسیر، تحریف و جهت گیری فرض می شوند. &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;به این ترتیب، دستگاه نظری مورد پیشنهاد این نوشتار، ادعای در بر گرفتن و پاسخگویی به معماهای بر آمده از هر سه سطح مشاهداتی &lt;br /&gt;
مورد نظر ریتزر را دارد،  بی آن که لزوماً در پیش فرض های آنها یا اهداف نظری شان شریک باشد . &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=بخش دوم: =&lt;br /&gt;
==[[سطوح توصيفي فراز]]==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;قدرت، موضوعی است که برای فهمیدن آن باید دست کم چهارلایه ی مشاهداتی را درباره اش لحاظ کرد.&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
این بدان معناست که توصیف قدرت در مقام نظامی پیچیده، به فرض چند سطح سلسله مراتبی متفاوت می انجامد.در نظریه ی پیشنهاد شده در این نوشتار، دستیابی به درکی عمیق و معنادار از قدرت، تنها زمانی ممکن می شود که &#039;&#039;&#039;چهار سطح زیست شناختی، روان-شناختی، اجتماعی و فرهنگی&#039;&#039;&#039; از سوژه مورد توجه قرار گیرد و بازنماییهای دقیق و روشنی از سوژه در این سطوح تشکیل شود. در مورد روش شناسی منتهی به این چهار سطح، باید به چند نکته توجه کرد؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;نخست&#039;&#039;&#039; آن که لایه های یادشده در نظریه های جامعه شناسانه قدمتی زیاد دارند و دست کم پنجاه سال است که مدل [[پارسونز]] چنین نظامی&lt;br /&gt;
از لایه بندی را در حوزهی علوم اجتماعی پیشنهاد کرده است ... مشهورترین دیدگاه رقیب، نگرشی است که از [[ویکو]] و [[دیلتای]] شروع شده و &#039;&#039;&#039;سطوح روانی و زیستی&#039;&#039;&#039; را در هم ادغام کرده و آن را از ترکیب دو سطح اجتماعی و فرهنگی جدا می داند. [[لومان]] مشهورترین وارث این تمایز است و دو لایه یادشده را به ترتیب با عبارتهای &#039;&#039;&#039;سطوح کرداری&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;ارتباطی&#039;&#039;&#039; نامگذاری کرده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;دوم&#039;&#039;&#039; آن که نظریه های متمایز و منفرد درباره ی سوژه که در برخی از این سطوح قرار بگیرند، بسیارند. در عمل تمام دیدگاههای زیست شناسانه،&lt;br /&gt;
روان شناسانه، جامعه شناسانه و زبان شناسانه ی کلاسیک هوادار سکونت در یکی از لایه های یادشده، و اصیل تر، مهم تر، و بنیادی تر پنداشتن آن سطح&lt;br /&gt;
هستند. سه سرمشق اصلی جامعه شناسانه- که توسط [[ریتزر]] از هم تفکیک شده اند- دیدگاه هایی را در بر می گیرند که در سطوح [[زیستی]]، [[روانی]]، و&lt;br /&gt;
[[اجتماعی]] اقامت گزیده اند. تمام رویکردهای یادشده، در این مورد توافق دارند که مفاهیم مستقر در یکی از این سطوح –مانند سوژه، جامعه و کنش- در&lt;br /&gt;
یکی از سطوح یادشده «اصالت هستی شناختی»، و «تمامیت توصیفی» بیشتری دارد، و می توان شواهد مربوط به سایر سطوح را به این سطح ویژه تحویل کرد. چنین گرایشی به [[تحویل گرایی]] ،حتی در آثار [[پارسونز]] هم که [[سطح فرهنگی]] را در نوشتارهای اولیه اش اصیل تر میداند ،دیده می شود. در این میان تنها لومان استثناست، که به قیمت نفی کردن مفهوم سوژه و طرد کردن باور به سوژه ی انتخابگر، از ورود به چنین پرسشی خودداری می کند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;نگرش سیستمی مورد پیشنهاد این نوشتار، در این رده ی اخیرمی گنجد. در نظریه ی پیشنهادی این متن، سطوح چهارگانه ی مفروض، تنها&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;برش هایی مشاهداتی هستند که بر تمایزی روش شناختی و گسستی شناخت-شناسانه دلالت می کنند، نه تفکیکی هستی شناسانه.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲-از اینجا به بعد، لایه های توصیفی یادشده را به طور خلاصه با نام «[[ فراز ]]» مورد اشاره قرار خواهم داد. &lt;br /&gt;
 این نام از ترکیب حرف نخستِ لایه های &#039;&#039;&#039;فرهنگی، روانی، اجتماعی و زیستی&#039;&#039;&#039; ساخته شده است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳- هر سطح توصیفی فراز در واقع لایه ای از مشاهدات، تفسیرها، قواعد و نظام های تولید حقیقت را در بر می گیرد که در اطراف موضوع محوری&lt;br /&gt;
خاصی ترشح شده اند. &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;این موضوع محوری، از دید نظریه ی ما، سیستمی پیچیده، خودسازمانده و تکاملی است که پویاییاش گرانیگاه تعیین رخدادها&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;در سطوح توصیفی یادشده است.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
د&#039;&#039;ر سطح زیست شناختی&#039;&#039;، این بدن است که تعیین کننده است. بدن سیستمی است خودبسنده و تکاملی که از پویایی بغرنج و خودمختاری برخوردار است. کل دادههای مربوط به سطح زیست شناختی بر مبنای تحولات بدن و عناصر و روابط مرتبط با آن سازمان یافته اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;در سطح روانی&#039;&#039;، نظام شخصیت چنین نقشی را بر عهده دارد. یعنی در این سطح شخصیت افراد و هویت ذهنی سوژه های انسانی است که سیستم اصلی را بر می سازد. سایر مفاهیم، تجربه ها، و خوشه های دانایی سطح روانی همگی به شکلی با این سیستم مرکزی پیوند برقرار می کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;در نظام اجتماعی&#039;&#039; نیز نهاد یا سازمان واحد تعیین کننده است. همانطور که بدن از سلسله مراتبی از زیرسیستم های زنده ی اندام وار (یاخته ها،&lt;br /&gt;
بافت ها، اندام ها و دستگاه ها) تشکیل یافته است، شخصیت و نهاد نیز برساخته ی زیرسیستم های فرضی متعددی هستند. این بدان معناست که چهار سطح توصیفی یادشده، برش هایی کلان و عمومی از رخدادهای مرتبط با سوژه را در بر می گیرند که هریک از آنها می تواند در درون خویش از نظمی سلسله مراتبی برخوردار باشد. خانواده، سازمان، و ملت مشهورترین سطوح درونی یک نهاد اجتماعی هستند. تا اینجای کار، مفاهیم و مدلها با نظریات کلاسیک و رایج علمی توصیف گر این سطوح سازگار است. یعنی در تمام نظریه های موجود – حتی در دیدگاه های پسامدرنی که شالوده شکنانه ادعای حذف سوژه را دارند- وجود سیستمهای محوری ای مانند بدن، شخصیت، و نهاد پیش فرض گرفته می شوند. جالب آن که حضور محوری این مفاهیم در بطن نظریه های شالوده شکنانه را با خوانشی شالوده شکنانه از متونِ خودشان میتوان نشان داد. یعنی میتوان شیوه ی مورد استفاده ی نظام های نظری منکرِ نظام سازی را با روشی خود ارجاع برای واسازی ادعاهای خودِ این نظام ها به کار گرفت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴- رابطه ی &#039;&#039;&#039;سطح فرهنگی&#039;&#039;&#039; با &#039;&#039;&#039;سطح اجتماعی&#039;&#039;&#039;، به ربط لایه ی روانی و زیستی شباهت دارد. &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;همان طور که نظام روانی همچون نرم افزاری بر بدن سوار می شود، فرهنگ هم مانند جریانی سیال&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;از معناها، نمادها و روایت ها در پیکره ی جامعه به جریان می افتد و پویایی آن را مدیریت می کند. &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هریک از این جفت های دوتایی از یک بخش عینی، مادی و ملموس - بدن و نهاداجتماعی- تشکیل شده اند که شبکه ای از جنس اطلاعات و معانی و نمادها&lt;br /&gt;
را در اطراف خود ترشح می کند و این همان است که در قالب نظام روانی و فرهنگی تبلور می یابد.&lt;br /&gt;
رابطه ی این دو جفت، هنگامی روشن تر می شود که به اتصال دو بافتارِ جامعه- فرهنگ و بدن- روان به مثابه جفتی جدید از نرمافزار و سختافزار بنگریم.&lt;br /&gt;
همان طور که شخصیت در سخت افزار دستگاه عصبی و نظام فیزیولوژیک پیرامون آن لانه کرده است ،نهادهای اجتماعی نیز بر شانه ی بدن های حاوی شخصیت بر پا می ایستند و در عین حال به نوعی سطوح زیربنایی خود را تغییر شکل می دهند و بازتعریفشان می کنند. هم چنین است رابطه ی نظام های معنایی فرهنگ، با سخت افزار نهادهای اجتماعی که کالبد، قالب کارکردی، و بستر تغییرپذیری منشها را تشکیل می دهد.&lt;br /&gt;
به این شکل، سطوح چهارگانه ی فراز، از سویی لایه های ضروری برای توصیف تمام و کمال سوژه را شامل می شوند، و از سوی دیگر لایه هایی را در بر     می گیرند که با وجود متمایز و منفک نمودنشان، به شدت در هم تنیده شده اند. رابطه ی بدن و شخصیت، همچون تناسب منش و نهاد اجتماعی، به پیوند فرم و محتوا می ماند.&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;اتصال این فرم ها و محتواها، و پیوند این ساختارها و کارکرده است که یک پارچگی چهار لایه ی فراز را ممکن می سازد. &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
۵- سطوح توصیفی فراز را، مانند هر مجموعه ای از سطوح توصیفی دیگر، می توان بر مبنای معیارهایی از هم تفکیک کرد. ساده ترین معیار،&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;مقیاس زمانی/ مکانی&#039;&#039;&#039; است. &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;سطح زیست شناختی&#039;&#039;&#039;، طیف وسیعی از مشاهدات در مقیاس های زمانی- مکانی متفاوت را در بر می گیرد که از دامنه ی&lt;br /&gt;
رخدادهای یاخته شناسانه در &#039;&#039;&#039;ابعاد میکرون/ هزارم ثانیه&#039;&#039;&#039; آغاز می شوند و تا رخدادهای بوم شناختی با &#039;&#039;&#039;مقیاس کیلومتر/ سال&#039;&#039;&#039; ادامه می یابد. با این وجود، بخش عمدهی داده های زیست شناسانه ای که به بحث ما مربوط می شوند، بر سطوح زیرین این دامنه ی گسترده تمرکز یافته اند و بیشتر به لایه های میکروسکپی مربوط می شوند تا ماکروسکپی.&lt;br /&gt;
رخدادهای &#039;&#039;&#039;سطح روانشناختی&#039;&#039;&#039;، با مقیاس تجربیات روزانه ی ما انطباق دارند و بنابراین بر رویدادهایی تمرکز یافته اند که در &#039;&#039;&#039;مقیاس متر/ ثانیه&#039;&#039;&#039; می گنجند یا مشتقی از آن محسوب می شوند. رخدادهای &#039;&#039;&#039;سطح جامعه شناختی&#039;&#039;&#039; در شاخه هایی میان رشتهای مانند روانشناسی اجتماعی از همین&lt;br /&gt;
مقیاس آغاز میشوند، اما معمولا بر درجه ای بزرگتر میزان می شوند که می تواند با &#039;&#039;&#039;کیلومتر/ سال&#039;&#039;&#039; نشانه گذاری شود. در نهایت مقیاس &#039;&#039;&#039;رخدادهای فرهنگی&#039;&#039;&#039; کلان ترین سطح را در بر می گیرد که می تواند در &#039;&#039;&#039;قالب چارچوب سرزمین/ نسل&#039;&#039;&#039; وارسی گردد. مقیاسی که از نظر کمی با &#039;&#039;&#039;«قرن-دهه/ صدها کیلومتر»&#039;&#039;&#039; انطباق می یابد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;سطح زیست شناختی&#039;&#039;&#039;---&amp;gt;&#039;&#039;&#039;ابعاد میکرون/ هزارم ثانیه&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;سطح روانشناختی&#039;&#039;&#039;---&amp;gt;&#039;&#039;&#039;مقیاس متر/ ثانیه&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;سطح جامعه شناختی&#039;&#039;&#039;---&amp;gt;&#039;&#039;&#039;مقیاس کیلومتر/ سال&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039; سطح رخدادهای فرهنگی&#039;&#039;&#039;---&amp;gt;&#039;&#039;&#039;مقیاس قرن-دهه/ صدها کیلومتر&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;big&amp;gt;در &#039;&#039;سطح زیست شناختی، بدن&#039;&#039; یا پیکر سیستمی است که چنین نقشی را ایفا می کند. &lt;br /&gt;
در &#039;&#039;سطح روانی&#039;&#039;، سیستم بنیادین &#039;&#039;نظام شخصیت&#039;&#039; است، که بخش مهمی از نظریه ها و مدل های این سطح را به خود اختصاص داده است. &lt;br /&gt;
در &#039;&#039;سطح اجتماعی، نهاد&#039;&#039; سیستم اصلی است و &lt;br /&gt;
در &#039;&#039;سطح فرهنگی، منش&#039;&#039; است که چنین نقشی را بر عهده دارد.&amp;lt;/big&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به این ترتیب به ترتیب در لایه های پیاپی فراز &#039;&#039;&#039;سیستم های بدن، شخصیت، نهاد و منش&#039;&#039;&#039; را به رسمیت می شناسم و سایر سیستم های موجود در این&lt;br /&gt;
سطوح را به عنوان مشتقی از این ها در نظر می گیرم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ................&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=فرگرد دوم: مفهوم کلاسيک قدرت=&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==بخش نخست: نظریه های قدرت==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گفتار نخست: خاستگاهها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;بی تردید کتیبه های آشوریان در مورد چگونگی سازماندهی قوای نظامی، یا دیوارنبشته های ایلامی درباره ی مشروعیت حکومت پادشاه، یا کتیبه ی بیسون با صورت بندی موجز و نبوغ آمیزش از عناصر اقتدار ملی، در مورد همین مفهومِ قدرتِ مورد نظر ما داد سخن داده اند.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;چارچوب های قدرت را به زعم کلگ میتوان تا دو نویسنده ی نامدار عصر نوزایی -یعنی هابز و ماکیاولی - دنبال کرد.&#039;&#039;&#039; (کلگ- 77:1379- 104)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 از میان این دو، هابز به دلیل رویکرد مکانیستی، دقیق و فلسفه مدار خود، بیشر محبوب نظر یه پردازان مدرن است. &lt;br /&gt;
 در مقابل ماکیاولیِ به ظاهر دمدمی مزاج، ضداخلاق و عملگرا را بیشتر پسامدرن ها و پساساختارگرایان می پسندند.&lt;br /&gt;
چنین می نماید که آثار این دو اندیش مند، تمام عناصر اصلی بحث های امروزین درباره ی قدرت را بتوان باز یافت. هابز و ماکیاولی به&lt;br /&gt;
عنوان نویسندگانی که با یک قرن فاصله در سترزمین هایی بسیار متفاوت می زیستند، انگاره هایی به کلی متفاوت را در باره ی قدرت پرورده اند وشیوه هایی ناهم ساز را برای طرح پر سش در این زمینه برگزیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آنجا که این ادعای تمامیت و شمول محور داوری ما درباره این دو رویکرد خواهد بود، &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;سرمشق هابزی را از این پس با برچسب نظام مند&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;نظریه های برآمده از سنت ماکیاولی را با عنوان نظام گریز&#039;&#039;&#039; باز خواهیم شناخت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[نظام مند]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[نظام گریز]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مفهوم قدرت - فوکو]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مفهوم قدرت - دلوز و گتاری]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[ریزم - درخت]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amirdana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%85%D9%81%D9%87%D9%88%D9%85_%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA_-_%D8%AF%D9%84%D9%88%D8%B2_%D9%88_%DA%AF%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C&amp;diff=1421</id>
		<title>مفهوم قدرت - دلوز و گتاری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%85%D9%81%D9%87%D9%88%D9%85_%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA_-_%D8%AF%D9%84%D9%88%D8%B2_%D9%88_%DA%AF%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C&amp;diff=1421"/>
		<updated>2017-06-27T09:40:30Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amirdana: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;یکی از اندیشمندانی که به شدت وامدار فوکو است و دیدگاهش را باید دنباله ی مسیر نظری وی دانست، &#039;&#039;&#039;ژیل دلوز&#039;&#039;&#039; است. &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;دلوز به همراهی&lt;br /&gt;
فلیکس گتاری&#039;&#039;&#039;&#039;&#039; مجموعه ای از متون چشمگیر و خواندنی را پدید آورده اند که یکی از دغدغه های اصلی شان، همین مفهوم قدرت است.&lt;br /&gt;
دلوز به روشنی خود را پیرو نیچه میداند و دیدگاه وی در مورد قدرت را ابزاری ارزشمند برای ساخت نظریه ای منسجم و خودسازگار در مورد قدرت&lt;br /&gt;
میداند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدگاه دلوز ، منظومه ای به نسبت پیچیده از مفاهیم را در بر می گیرد که به دست دادن خلاصه ای از آن در سطور این رساله کاری دشوار است. اما برای این که موقعیت او نیز در میدانِ زورآوری نظریه های مربوط به قدرت مشخص شود، تنها به ذکر چند نکته ی کلیدی از آرای وی بسنده می کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;هرچند که برخی از مفاهیم مورد نظر او با چارچوب نظری پیشنهادی ما همخوانی بسیار دارد.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
دلوز چنان که گذشت، برداشت نیچه ای از قدرت را می پذیرد و آن را همچون نیرویی درون زاد و پویا و فعال در نظر می گیرد. بر همین مبنا از&lt;br /&gt;
دید او کنش همواره بر واکنش ترجیح دارد و سیستم های اجتماعی و روانی ساختارهایی پویا و شکوفا محسوب می شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلوز برای صورت بندی مفهوم قدرت از چند کلیدواژه ی نو بهره میجوید، و از آنجا که برخی از آنها را ما نیز در شرح دیدگاه خویش به کار خواهیم&lt;br /&gt;
گرفت، لازم است بدان اشاره ای کنیم. با این گوشزد که منظومه ی معنایی دلوز و گتاری نظامی پیچیده است که پرداختن به کلیت آن در اینجا ممکن&lt;br /&gt;
نیست. مفاهیم جدیدی هم که در این منظومه معرفی شده است، تنها در ارتباط با مفاهیم دیگر و تعبیر خاص این دو از کلیدواژگان آشنای جامعه-&lt;br /&gt;
شناسانه و فلسفی معنا می یابند. از این رو شرحی از واژگان به کار گرفته شده در کتاب های ایشان را که در اینجا به طور مختصر ارائه می شود، بیشتر باید برگرفتن انتخابی برخی از مفاهیم مورد نظر ایشان دانست، که بعدها به کار&lt;br /&gt;
تبیین دقیق نظریه ی مورد پیشنهادمان خواهند آمد، نه شرح دقیق و بی- طرفانه ی آرای ایشان، بدان شکل که مورد نظر خودشان بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039; نخست، دوگانهی معنایی ریزوم و درخت &#039;&#039;&#039; است .از دید دلوز، ارتباط میان مفاهیم و الگوی حاکم بر روندها و جریانها، بر خلاف تصور مرسوم، به درختی با تنه ی تنومند و شاخه های نحیف شباهت ندارد، بلکه الگویی ریزوم گونه دارد. ریزوم، نام علمی شکلی از ریشه ی زیرزمینی گیاهان است که در شبکه ای پنهان در زیر خاک گسترده می شوند و در هر جا که شرایط مساعد باشد، ساقه ای را بر آن می روید. از دید دلوز، پدیدارهای اجتماعی خصلتی ریزوم وار دارد. یعنی امری منتشر، پراکنده، شاخه شاخه، و مرکز گریز است که به طور موضعی و در شرایطی ویژه در قالب رخدادهایی منحصر به فرد و خاص بروز می یابد و همواره هم خصلتی موقت و تعمیم ناپذیر دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نگرش در برابر دیدگاه کلاسیک اندیشمندان قرار می گیرد که به شیوهی افلاطون به سلسله مراتبی از مفاهیم و روندها و علل معتقد بودند  که مفاهیم و اموری حاشیه ای، جزئی، و سطحی را به ساختارهایی عمیق، عمومی، و مرکزی متصل می سازند. این تمایز میان امر عمیق و سطحی، و چیزهای مرکزی و  حاشیه ای، در دیدگاه فوکو نیز آماج نقد بود. چنین نقدی در نظریه ی دلوز، تا حدودی با الهام از راهبردهای شالوده شکنانه ی دریدا، به&lt;br /&gt;
موقعیتی مرکزی برکشیده شدهاند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;مفهوم مهم دیگر، قلمروزایی/ قلمروزدایی است&#039;&#039;&#039; که در آثار دلوز و&lt;br /&gt;
گتاری همچون جفت متضادی معنایی به کار گرفته میشود .93قلمروزایی،&lt;br /&gt;
روندی همزمانی است که ساختارهای درختگونه را به شکلی موضعی پدید&lt;br /&gt;
میآورد. در جریان این روند، عناصر با هم تلفیق شده، و اجزا در هم ذوب&lt;br /&gt;
میگردند تا کلی برتر را پدید آورند. از دید دلوز و گتاری، قلمروزایی فرآیندی&lt;br /&gt;
است که گروه، نهاد، هویت، و پیکرههایی عمومی و فراگیر از این دست را&lt;br /&gt;
ایجاد میکند. پیکرههایی که در مقام سیستمی پیچیده، باید مرزهای خویش&lt;br /&gt;
را با جهان خارج تعیین کنند، و به همین دلیل به دستگاهی بغرنج برای&lt;br /&gt;
رمزگذرای این مرز، و قلمروزایی مسلح هستند. این روند، با وجود شباهتی&lt;br /&gt;
که با ساختارهای درختی دارد، اما از اصالت و سنگینی مورد نظر اندیشمندان&lt;br /&gt;
کلاسیک بیبهره است. دلوز حتی این درختوارههای کلگرا و حائز قلمرو را&lt;br /&gt;
نیز اموری مقطعی و موقت و موضعی میداند و به همین دلیل آنها را با&lt;br /&gt;
وضعیت پاره پاره و چهل تکهی شخصیتهای شیزوفرنیک مقایسه میکند.94&lt;br /&gt;
قلمروزدایی، واژگونهی قلمروزایی است. این روندی در زمانی است&lt;br /&gt;
که از نوسان میان دو مفهوم مرکز و حاشیه پدید میآید. قلمروزدایی فرآیندی&lt;br /&gt;
مرکزگریز است و رمزگذاریهای حافظ تمایز سیستم و محیط را به طور&lt;br /&gt;
مستمر نقض میکند. از دید دلوز، فرآیندهای قلمروزدا در تنهایی عناصر&lt;br /&gt;
92 Territorization/ Deterritorization&lt;br /&gt;
93 Deleuze and Guettari, 1987.&lt;br /&gt;
94 Deleuze and Guettari, 1984.&lt;br /&gt;
سیستم، و احتمال کنده شدنشان از آن و رانده شدنشان به حاشیه ریشه&lt;br /&gt;
دارند، در نتیجه نوعی میل به مرکز در شرایط قلمروزدایی دیده میشود که&lt;br /&gt;
از مقاومت عناصر سیستم در برابر فروپاشی حکایت میکند. دلوز بر بنای&lt;br /&gt;
همین میلِ ناکارآمد به مرکز، قلمروزدایی را امری پارانوئید دانسته است.&lt;br /&gt;
تعبیری که مانند کاربرد مفهوم شیزوفرنیک، نباید چیزی فراتر از یک&lt;br /&gt;
استعارهی جالب در نظر گرفته شود.&lt;br /&gt;
مفهوم دیگری که با دوگانههای یادشده مربوط میشود، دو نوع&lt;br /&gt;
ماشین است که مولکولار و مولار 95نامیده میشوند. از دید دلوز و گتاری،&lt;br /&gt;
سازوارههایی که در سطوح گوناگون سلسله مراتب –از بدنهای زنده گرفته&lt;br /&gt;
تا نهادهای اجتماعی- وجود دارند، در حالت پایهی خود چیزهایی هستند که&lt;br /&gt;
«پیکرهی بیاندام »96نامیده میشوند .97این پیکرهها، برسازندهی چیزهایی&lt;br /&gt;
هستند که به تعبیر این نویسندگان، یک فلات نامیده میشود. فلات عنوانی&lt;br /&gt;
عمومی است که شاید بتوان آن را با سطح سلسله مراتبی مشاهدهای که در&lt;br /&gt;
مدل ما بود، مترادفش دانست. هر فلات، تراکمی از شدتها، عناصر، و&lt;br /&gt;
روندهاست که در قالبی در هم فشرده و متداخل در پیوند با یکدیگر قرار&lt;br /&gt;
گرفتهاند. هر فلات از مجموعهای از لایهها و قشرها تشکیل یافته است. در هر&lt;br /&gt;
لایه از سطوح این فلات، دو زیر سیستم اصلی وجود دارد که ارتباطشان با&lt;br /&gt;
هم با عبارتِ مفصلبندی دوگانه 98مشخص میشود. این نام از آنجا آمده که&lt;br /&gt;
این دو زیرسیستم همواره در پیوند با هم، و به صورت زوجی مکمل وجود&lt;br /&gt;
دارند.&lt;br /&gt;
95 Molecular/ Molar&lt;br /&gt;
96 BWO: Body Without Organs&lt;br /&gt;
97 Deleuze and Guettari, 1987.&lt;br /&gt;
98 Double Articulation&lt;br /&gt;
ماشین مولکولار، سیستمی منعطف و شکلپذیر است که از&lt;br /&gt;
عناصری ساده، کم شمار، و پایدار در زمان تشکیل یافته است. ماشین&lt;br /&gt;
مولکولار است که انداموار شدن پیکره را ممکن میسازد.&lt;br /&gt;
در مقابل، ماشین مولار سیستمی است که سازمان یافتگی، نظم، و انسجام&lt;br /&gt;
درونیاش از سیستم مولکولار بیشتر است، اما در مقابل از عناصری پیچیده،&lt;br /&gt;
ناپایدار و گذرا تشکیل یافته است.&lt;br /&gt;
ماشین مولار ساختارهایی متمرکز، سلسله مراتبی، و ساختار یافته&lt;br /&gt;
را پدید میآورد، که نمونههایش را در مفاهیمی مانند طبقه و ملت میتوان&lt;br /&gt;
بازیافت. این در حالی است که فرآوردههای ماشین مولکولار فاقد این ویژگیها&lt;br /&gt;
هستند. نهادهایی مانند نهاد خویشاوندی و قومیت نمونههایی از این رده&lt;br /&gt;
هستند. آشکارا، ساختهای مولار با الگوی درختی و محصولات مولکولار با&lt;br /&gt;
الگوی ریزومی همخوانی دارند.&lt;br /&gt;
دلوز و گتاری در کتاب هزار فلات ،99این دو را به ترتیب با غشای&lt;br /&gt;
سلول و پروتئینها و آنزیمهایی که در درون یاخته فعالیت میکنند، مقایسه&lt;br /&gt;
کردهاند. این دو ماشین آشکارا با هم ارتباط دارند و عناصرشان در نوساناتی&lt;br /&gt;
تکرار شونده به هم تبدیل میشوند. فرآیند مفصلبندی دوگانه، از دو جهتِ&lt;br /&gt;
متمایزِ بیان و محتوا برخوردار است، که باز در قالب زیستشناسانهی دلوز به&lt;br /&gt;
پروتئین و مادهی وراثتی مانند شده است. این بدان معناست که در مفصل-&lt;br /&gt;
بندی دوگانه، ما باساختارهای پایدار و مقاومِ حافظ اطلاعات، و سیستمهای&lt;br /&gt;
ناپایدار و پویای عملگری روبهرو هستیم که ماده و انرژی را بر مبنای این&lt;br /&gt;
زیربنای اطلاعاتی دگرگون میسازند. هریک از این دو جهت دارای ریخت و&lt;br /&gt;
99 Deleuze and Guettari, 1987.&lt;br /&gt;
جوهری 100هستند که به ترتیب در جریان فرآیند رمزگذاری/ رمزگشایی، و&lt;br /&gt;
مرزبندی/ مرززدایی پدیدار میشوند و استمرار مییابند.101&lt;br /&gt;
دلوز مفهومی مرکزی به نام چندگانگی 102را هم در برابر وحدت و&lt;br /&gt;
یگانگی درختگونهی مدلهای کلاسیک معرفی کرده است و معتقد است که&lt;br /&gt;
داروی دردِ تحویل گرایی - که همه چیز را به یک چیز بر میگرداند- آن&lt;br /&gt;
است که حضور چندگانگی و تکثر را در همه چیز بپذیریم .103برای دستیازی&lt;br /&gt;
به این هدف، مفهوم دیگری به نام مونتاژ ابداع شده است که از عملکرد&lt;br /&gt;
ماشینهای مولار و مولکولار حاصل میشود. مونتاژ قالبی عمومی برای تمام&lt;br /&gt;
چیزهایی است که موضوع بررسی و مشاهده و تجربهی ما قرار میگیرند، و&lt;br /&gt;
شاید بتوان آن را برابرنهادی عجیب و غریب برای سیستم در نظر گرفت. از&lt;br /&gt;
اینجا دلوز به تعریف ماشین انتزاعی 104میرسد، که هستهی مرکزی هر مونتاژ&lt;br /&gt;
است و فضای حالتی است که تحقق یافتن ان مونتاژ خاص را ممکن میسازد.&lt;br /&gt;
ماشین انتزاعی امری مادی یا ملموس نیست، بلکه الگویی از جریانها و طرحی&lt;br /&gt;
عملیاتی است که در دستگاه شناختی ما بازنمایی میشود و فرآیند ظهور و&lt;br /&gt;
تداوم مونتاژها را نشان میدهد.&lt;br /&gt;
ماشین انتزاعی، کلید فهم مدل دلوز از قدرت است. یک ماشین&lt;br /&gt;
انتزاعی الگویی از انضباط است که به شکلی تعمیم یافته عملکردی ویژه را بر&lt;br /&gt;
مادهی نامتعین اعمال میکند. این ماشین شرایطی را تعیین میکند که هر&lt;br /&gt;
مونتاژ ریخت و جوهر خویش را در آن زمینه به دست میآورد .105از این رو،&lt;br /&gt;
100 Form/ Substance&lt;br /&gt;
101 Stonier, 1990.&lt;br /&gt;
102 Multiplicity&lt;br /&gt;
103 Deleuze, 1973.&lt;br /&gt;
104 Abstract machine&lt;br /&gt;
105 Deleuze and Guettari, 1987.&lt;br /&gt;
یک ماشین انتزاعی را میتوان با روند انضباط/ سرکوب در مدل ما مقایسه&lt;br /&gt;
کرد.&lt;br /&gt;
ماشین انتزاعی از دو مجرای متفاوت قدرت خود را اعمال میکند. از یک سو&lt;br /&gt;
با رمزگذاری افراطی، که وضعیتی سخت و منسجم و سلسله مراتبی – و در&lt;br /&gt;
نتیجه مولار- را ایجاد میکند، و از سوی دیگر با تبدیل، که با قلمروزدایی و&lt;br /&gt;
رمزگشایی شباهت دارد و پدیداری مولکولار است. نظام دیوانسالارانه و ساخت&lt;br /&gt;
قبایل کوچگرد نمونههایی از دستاوردهای این دو روند متمایز هستند.106&lt;br /&gt;
دیدگاه دلوز در مورد قدرت، از بسیاری از جنبهها با تعابیر فوکویی&lt;br /&gt;
همخوانی دارد. هر دو بر خصلت منتشر و پراکندهی قدرت تأکید دارند، و&lt;br /&gt;
هردو بر سویهی سازنده و توانمندساز آن نیز پافشاری میکنند، و به این&lt;br /&gt;
ترتیب از نظریهپردازان نظاممند که معمولا قدرت را با سویهای منفی و&lt;br /&gt;
محدودکننده باز میشناسند، متفاوت هستند. همچنین هردو از دستگاهی&lt;br /&gt;
نظری برای تبیین مفهوم قدرت بهره میبرند که سوژه را به حالت تعلیق&lt;br /&gt;
درآورده، و آن را در ساختهای اجتماعی (فوکو) یا روندهای عام حاکم بر&lt;br /&gt;
نظامها (دلوز) منحل میسازد. با این وجود، نگرش دلوزی از چند جنبه با دید&lt;br /&gt;
فوکو متفاوت است. نخست آن که مدل دلوزی از برداشت فوکو بسیار پیچیده-&lt;br /&gt;
تر، بسیار عامتر، و بسیار زیستشناسانهتر است. دیگر آن که دلوز در تفسیر&lt;br /&gt;
خاصی از ماشنانتزاعی ارائه میدهد، مفهوم قدرت و حقیقت را مترادف می-&lt;br /&gt;
گیرد و در واقع این دو را در دل یک نظام به هم پیوسته مورد تحلیل قرار&lt;br /&gt;
میدهد. در حالی که برای فوکو، این دو مفهوم با وجود پیوستگی عمیقشان،&lt;br /&gt;
دلالتی متمایز دارند، به شکلی که فوکو صفحات زیادی را به شرح ارتباط این&lt;br /&gt;
دو اختصاص داده است.&lt;br /&gt;
تفاوت دیگر این دو، در آن است که دلوز مفهوم قدرت را برای&lt;br /&gt;
تبیین رفتارهای کنشگران اجتماعی کافی نمیداند، و آن را با مفهومی به نام&lt;br /&gt;
106 Deleuze &amp;amp; Guattari, 1997.&lt;br /&gt;
میل 107تکمیل میکند. میل با آنچه به همین نام در مدل ما معرفی شد،&lt;br /&gt;
شباهت دارد و رانهای درونی است که سیستم زنده را به جستوجوی لذت وا&lt;br /&gt;
میدارد. میل از دید دلوز نوعی مونتاژ است، یعنی پدیداری است که زیر تأثیر&lt;br /&gt;
ماشینی انتزاعی ساخته میشود و ماهیتی طبیعی، درونزاد یا بدیهی ندارد. با&lt;br /&gt;
این وجود، خودِ قدرت هم چنین خصلتی دارد و از دید دلوز تنها در پیوند با&lt;br /&gt;
مفهوم میل است که به عنوان ابزاری تحلیلی به شکلی بسنده کارآمد می-&lt;br /&gt;
شود .108این برداشت دلوز به مدل ما از قدرت نزدیکتر است، تا مدل فوکو،&lt;br /&gt;
با این وجود در نگاه سیستمی ما متغیر دوگانهی لذت/ قدرتِ مورد نظر دلوز&lt;br /&gt;
را با دو متغیر دیگر – بقا و معنا- در میآمیزیم و مجموعهی اینها را همچون&lt;br /&gt;
محوری کارکردی مورد تحلیلی قرار میدهیم&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amirdana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%85%D9%81%D9%87%D9%88%D9%85_%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA_-_%D8%AF%D9%84%D9%88%D8%B2_%D9%88_%DA%AF%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C&amp;diff=1420</id>
		<title>مفهوم قدرت - دلوز و گتاری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%85%D9%81%D9%87%D9%88%D9%85_%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA_-_%D8%AF%D9%84%D9%88%D8%B2_%D9%88_%DA%AF%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C&amp;diff=1420"/>
		<updated>2017-06-27T09:12:25Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amirdana: صفحه‌ای جدید حاوی «یکی از اندیشمندانی که به شدت وامدار فوکو است و دیدگاهش را باید دنبالهی مسیر ن...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;یکی از اندیشمندانی که به شدت وامدار فوکو است و دیدگاهش&lt;br /&gt;
را باید دنبالهی مسیر نظری وی دانست، ژیل دلوز است. دلوز به همراهی&lt;br /&gt;
فلیکس گتاری مجموعهای از متون چشمگیر و خواندنی را پدید آوردهاند که&lt;br /&gt;
یکی از دغدغههای اصلیشان، همین مفهوم قدرت است.&lt;br /&gt;
دلوز به روشنی خود را پیرو نیچه میداند و دیدگاه وی در مورد قدرت را&lt;br /&gt;
ابزاری ارزشمند برای ساخت نظریهای منسجم و خودسازگار در مورد قدرت&lt;br /&gt;
میداند.&lt;br /&gt;
دیدگاه دلوز ،89منظومهای به نسبت پیچیده از مفاهیم را در بر&lt;br /&gt;
میگیرد که به دست دادن خلاصهای از آن در سطور این رساله کاری دشوار&lt;br /&gt;
است. اما برای این که موقعیت او نیز در میدانِ زورآوری نظریههای مربوط به&lt;br /&gt;
قدرت مشخص شود، تنها به ذکر چند نکتهی کلیدی از آرای وی بسنده&lt;br /&gt;
میکنم. هرچند که برخی از مفاهیم مورد نظر او با چارچوب نظری پیشنهادی&lt;br /&gt;
ما همخوانی بسیار دارد.&lt;br /&gt;
دلوز چنان که گذشت، برداشت نیچهای از قدرت را میپذیرد و آن&lt;br /&gt;
را همچون نیرویی درونزاد و پویا و فعال در نظر میگیرد. بر همین مبنا از&lt;br /&gt;
دید او کنش همواره بر واکنش ترجیح دارد و سیستمهای اجتماعی و روانی&lt;br /&gt;
ساختارهایی پویا و شکوفا محسوب میشوند.&lt;br /&gt;
89&lt;br /&gt;
دلوز برای صورتبندی مفهوم قدرت از چند کلیدواژهی نو بهره میجوید، و&lt;br /&gt;
از آنجا که برخی از آنها را ما نیز در شرح دیدگاه خویش به کار خواهیم&lt;br /&gt;
گرفت، لازم است بدان اشارهای کنیم. با این گوشزد که منظومهی معنایی&lt;br /&gt;
دلوز و گتاری نظامی پیچیده است که پرداختن به کلیت آن در اینجا ممکن&lt;br /&gt;
نیست. مفاهیم جدیدی هم که در این منظومه معرفی شده است، تنها در&lt;br /&gt;
ارتباط با مفاهیم دیگر و تعبیر خاص این دو از کلیدواژگان آشنای جامعه-&lt;br /&gt;
شناسانه و فلسفی معنا مییابند. از این رو شرحی از واژگان به کار گرفته شده&lt;br /&gt;
در کتابهای ایشان را که در اینجا به طور مختصر ارائه میشود، بیشتر باید&lt;br /&gt;
برگرفتن انتخابی برخی از مفاهیم مورد نظر ایشان دانست، که بعدها به کار&lt;br /&gt;
تبیین دقیق نظریهی مورد پیشنهادمان خواهند آمد، نه شرح دقیق و بی-&lt;br /&gt;
طرفانهی آرای ایشان، بدان شکل که مورد نظر خودشان بوده است.&lt;br /&gt;
نخست، دوگانهی معنایی ریزوم و درخت 90است .91از دید دلوز،&lt;br /&gt;
ارتباط میان مفاهیم و الگوی حاکم بر روندها و جریانها، بر خلاف تصور&lt;br /&gt;
مرسوم، به درختی با تنهی تنومند و شاخههای نحیف شباهت ندارد، بلکه&lt;br /&gt;
الگویی ریزومگونه دارد. ریزوم، نام علمی شکلی از ریشهی زیرزمینی گیاهان&lt;br /&gt;
است که در شبکهای پنهان در زیر خاک گسترده میشوند و در هر جا که&lt;br /&gt;
شرایط مساعد باشد، ساقهای را بر آن میروید. از دید دلوز، پدیدارهای&lt;br /&gt;
اجتماعی خصلتی ریزوموار دارد. یعنی امری منتشر، پراکنده، شاخهشاخه، و&lt;br /&gt;
مرکزگریز است که به طور موضعی و در شرایطی ویژه در قالب رخدادهایی&lt;br /&gt;
منحصر به فرد و خاص بروز مییابد و همواره هم خصلتی موقت و تعمیم&lt;br /&gt;
ناپذیر دارد.&lt;br /&gt;
این نگرش در برابر دیدگاه کلاسیک اندیشمندان قرار میگیرد که&lt;br /&gt;
به شیوهی افلاطون به سلسله مراتبی از مفاهیم و روندها و علل معتقد بودند&lt;br /&gt;
90 Arbre/ Ryzome&lt;br /&gt;
91 Deleuze and Guettari, 1987.&lt;br /&gt;
که مفاهیم و اموری حاشیهای، جزئی، و سطحی را به ساختارهایی عمیق،&lt;br /&gt;
عمومی، و مرکزی متصل میسازند. این تمایز میان امر عمیق و سطحی، و&lt;br /&gt;
چیزهای مرکزی و حاشیهای، در دیدگاه فوکو نیز آماج نقد بود. چنین نقدی&lt;br /&gt;
در نظریهی دلوز، تا حدودی با الهام از راهبردهای شالودهشکنانهی دریدا، به&lt;br /&gt;
موقعیتی مرکزی برکشیده شدهاند.&lt;br /&gt;
مفهوم مهم دیگر، قلمروزایی/ قلمروزدایی 92است که در آثار دلوز و&lt;br /&gt;
گتاری همچون جفت متضادی معنایی به کار گرفته میشود .93قلمروزایی،&lt;br /&gt;
روندی همزمانی است که ساختارهای درختگونه را به شکلی موضعی پدید&lt;br /&gt;
میآورد. در جریان این روند، عناصر با هم تلفیق شده، و اجزا در هم ذوب&lt;br /&gt;
میگردند تا کلی برتر را پدید آورند. از دید دلوز و گتاری، قلمروزایی فرآیندی&lt;br /&gt;
است که گروه، نهاد، هویت، و پیکرههایی عمومی و فراگیر از این دست را&lt;br /&gt;
ایجاد میکند. پیکرههایی که در مقام سیستمی پیچیده، باید مرزهای خویش&lt;br /&gt;
را با جهان خارج تعیین کنند، و به همین دلیل به دستگاهی بغرنج برای&lt;br /&gt;
رمزگذرای این مرز، و قلمروزایی مسلح هستند. این روند، با وجود شباهتی&lt;br /&gt;
که با ساختارهای درختی دارد، اما از اصالت و سنگینی مورد نظر اندیشمندان&lt;br /&gt;
کلاسیک بیبهره است. دلوز حتی این درختوارههای کلگرا و حائز قلمرو را&lt;br /&gt;
نیز اموری مقطعی و موقت و موضعی میداند و به همین دلیل آنها را با&lt;br /&gt;
وضعیت پاره پاره و چهل تکهی شخصیتهای شیزوفرنیک مقایسه میکند.94&lt;br /&gt;
قلمروزدایی، واژگونهی قلمروزایی است. این روندی در زمانی است&lt;br /&gt;
که از نوسان میان دو مفهوم مرکز و حاشیه پدید میآید. قلمروزدایی فرآیندی&lt;br /&gt;
مرکزگریز است و رمزگذاریهای حافظ تمایز سیستم و محیط را به طور&lt;br /&gt;
مستمر نقض میکند. از دید دلوز، فرآیندهای قلمروزدا در تنهایی عناصر&lt;br /&gt;
92 Territorization/ Deterritorization&lt;br /&gt;
93 Deleuze and Guettari, 1987.&lt;br /&gt;
94 Deleuze and Guettari, 1984.&lt;br /&gt;
سیستم، و احتمال کنده شدنشان از آن و رانده شدنشان به حاشیه ریشه&lt;br /&gt;
دارند، در نتیجه نوعی میل به مرکز در شرایط قلمروزدایی دیده میشود که&lt;br /&gt;
از مقاومت عناصر سیستم در برابر فروپاشی حکایت میکند. دلوز بر بنای&lt;br /&gt;
همین میلِ ناکارآمد به مرکز، قلمروزدایی را امری پارانوئید دانسته است.&lt;br /&gt;
تعبیری که مانند کاربرد مفهوم شیزوفرنیک، نباید چیزی فراتر از یک&lt;br /&gt;
استعارهی جالب در نظر گرفته شود.&lt;br /&gt;
مفهوم دیگری که با دوگانههای یادشده مربوط میشود، دو نوع&lt;br /&gt;
ماشین است که مولکولار و مولار 95نامیده میشوند. از دید دلوز و گتاری،&lt;br /&gt;
سازوارههایی که در سطوح گوناگون سلسله مراتب –از بدنهای زنده گرفته&lt;br /&gt;
تا نهادهای اجتماعی- وجود دارند، در حالت پایهی خود چیزهایی هستند که&lt;br /&gt;
«پیکرهی بیاندام »96نامیده میشوند .97این پیکرهها، برسازندهی چیزهایی&lt;br /&gt;
هستند که به تعبیر این نویسندگان، یک فلات نامیده میشود. فلات عنوانی&lt;br /&gt;
عمومی است که شاید بتوان آن را با سطح سلسله مراتبی مشاهدهای که در&lt;br /&gt;
مدل ما بود، مترادفش دانست. هر فلات، تراکمی از شدتها، عناصر، و&lt;br /&gt;
روندهاست که در قالبی در هم فشرده و متداخل در پیوند با یکدیگر قرار&lt;br /&gt;
گرفتهاند. هر فلات از مجموعهای از لایهها و قشرها تشکیل یافته است. در هر&lt;br /&gt;
لایه از سطوح این فلات، دو زیر سیستم اصلی وجود دارد که ارتباطشان با&lt;br /&gt;
هم با عبارتِ مفصلبندی دوگانه 98مشخص میشود. این نام از آنجا آمده که&lt;br /&gt;
این دو زیرسیستم همواره در پیوند با هم، و به صورت زوجی مکمل وجود&lt;br /&gt;
دارند.&lt;br /&gt;
95 Molecular/ Molar&lt;br /&gt;
96 BWO: Body Without Organs&lt;br /&gt;
97 Deleuze and Guettari, 1987.&lt;br /&gt;
98 Double Articulation&lt;br /&gt;
ماشین مولکولار، سیستمی منعطف و شکلپذیر است که از&lt;br /&gt;
عناصری ساده، کم شمار، و پایدار در زمان تشکیل یافته است. ماشین&lt;br /&gt;
مولکولار است که انداموار شدن پیکره را ممکن میسازد.&lt;br /&gt;
در مقابل، ماشین مولار سیستمی است که سازمان یافتگی، نظم، و انسجام&lt;br /&gt;
درونیاش از سیستم مولکولار بیشتر است، اما در مقابل از عناصری پیچیده،&lt;br /&gt;
ناپایدار و گذرا تشکیل یافته است.&lt;br /&gt;
ماشین مولار ساختارهایی متمرکز، سلسله مراتبی، و ساختار یافته&lt;br /&gt;
را پدید میآورد، که نمونههایش را در مفاهیمی مانند طبقه و ملت میتوان&lt;br /&gt;
بازیافت. این در حالی است که فرآوردههای ماشین مولکولار فاقد این ویژگیها&lt;br /&gt;
هستند. نهادهایی مانند نهاد خویشاوندی و قومیت نمونههایی از این رده&lt;br /&gt;
هستند. آشکارا، ساختهای مولار با الگوی درختی و محصولات مولکولار با&lt;br /&gt;
الگوی ریزومی همخوانی دارند.&lt;br /&gt;
دلوز و گتاری در کتاب هزار فلات ،99این دو را به ترتیب با غشای&lt;br /&gt;
سلول و پروتئینها و آنزیمهایی که در درون یاخته فعالیت میکنند، مقایسه&lt;br /&gt;
کردهاند. این دو ماشین آشکارا با هم ارتباط دارند و عناصرشان در نوساناتی&lt;br /&gt;
تکرار شونده به هم تبدیل میشوند. فرآیند مفصلبندی دوگانه، از دو جهتِ&lt;br /&gt;
متمایزِ بیان و محتوا برخوردار است، که باز در قالب زیستشناسانهی دلوز به&lt;br /&gt;
پروتئین و مادهی وراثتی مانند شده است. این بدان معناست که در مفصل-&lt;br /&gt;
بندی دوگانه، ما باساختارهای پایدار و مقاومِ حافظ اطلاعات، و سیستمهای&lt;br /&gt;
ناپایدار و پویای عملگری روبهرو هستیم که ماده و انرژی را بر مبنای این&lt;br /&gt;
زیربنای اطلاعاتی دگرگون میسازند. هریک از این دو جهت دارای ریخت و&lt;br /&gt;
99 Deleuze and Guettari, 1987.&lt;br /&gt;
جوهری 100هستند که به ترتیب در جریان فرآیند رمزگذاری/ رمزگشایی، و&lt;br /&gt;
مرزبندی/ مرززدایی پدیدار میشوند و استمرار مییابند.101&lt;br /&gt;
دلوز مفهومی مرکزی به نام چندگانگی 102را هم در برابر وحدت و&lt;br /&gt;
یگانگی درختگونهی مدلهای کلاسیک معرفی کرده است و معتقد است که&lt;br /&gt;
داروی دردِ تحویل گرایی - که همه چیز را به یک چیز بر میگرداند- آن&lt;br /&gt;
است که حضور چندگانگی و تکثر را در همه چیز بپذیریم .103برای دستیازی&lt;br /&gt;
به این هدف، مفهوم دیگری به نام مونتاژ ابداع شده است که از عملکرد&lt;br /&gt;
ماشینهای مولار و مولکولار حاصل میشود. مونتاژ قالبی عمومی برای تمام&lt;br /&gt;
چیزهایی است که موضوع بررسی و مشاهده و تجربهی ما قرار میگیرند، و&lt;br /&gt;
شاید بتوان آن را برابرنهادی عجیب و غریب برای سیستم در نظر گرفت. از&lt;br /&gt;
اینجا دلوز به تعریف ماشین انتزاعی 104میرسد، که هستهی مرکزی هر مونتاژ&lt;br /&gt;
است و فضای حالتی است که تحقق یافتن ان مونتاژ خاص را ممکن میسازد.&lt;br /&gt;
ماشین انتزاعی امری مادی یا ملموس نیست، بلکه الگویی از جریانها و طرحی&lt;br /&gt;
عملیاتی است که در دستگاه شناختی ما بازنمایی میشود و فرآیند ظهور و&lt;br /&gt;
تداوم مونتاژها را نشان میدهد.&lt;br /&gt;
ماشین انتزاعی، کلید فهم مدل دلوز از قدرت است. یک ماشین&lt;br /&gt;
انتزاعی الگویی از انضباط است که به شکلی تعمیم یافته عملکردی ویژه را بر&lt;br /&gt;
مادهی نامتعین اعمال میکند. این ماشین شرایطی را تعیین میکند که هر&lt;br /&gt;
مونتاژ ریخت و جوهر خویش را در آن زمینه به دست میآورد .105از این رو،&lt;br /&gt;
100 Form/ Substance&lt;br /&gt;
101 Stonier, 1990.&lt;br /&gt;
102 Multiplicity&lt;br /&gt;
103 Deleuze, 1973.&lt;br /&gt;
104 Abstract machine&lt;br /&gt;
105 Deleuze and Guettari, 1987.&lt;br /&gt;
یک ماشین انتزاعی را میتوان با روند انضباط/ سرکوب در مدل ما مقایسه&lt;br /&gt;
کرد.&lt;br /&gt;
ماشین انتزاعی از دو مجرای متفاوت قدرت خود را اعمال میکند. از یک سو&lt;br /&gt;
با رمزگذاری افراطی، که وضعیتی سخت و منسجم و سلسله مراتبی – و در&lt;br /&gt;
نتیجه مولار- را ایجاد میکند، و از سوی دیگر با تبدیل، که با قلمروزدایی و&lt;br /&gt;
رمزگشایی شباهت دارد و پدیداری مولکولار است. نظام دیوانسالارانه و ساخت&lt;br /&gt;
قبایل کوچگرد نمونههایی از دستاوردهای این دو روند متمایز هستند.106&lt;br /&gt;
دیدگاه دلوز در مورد قدرت، از بسیاری از جنبهها با تعابیر فوکویی&lt;br /&gt;
همخوانی دارد. هر دو بر خصلت منتشر و پراکندهی قدرت تأکید دارند، و&lt;br /&gt;
هردو بر سویهی سازنده و توانمندساز آن نیز پافشاری میکنند، و به این&lt;br /&gt;
ترتیب از نظریهپردازان نظاممند که معمولا قدرت را با سویهای منفی و&lt;br /&gt;
محدودکننده باز میشناسند، متفاوت هستند. همچنین هردو از دستگاهی&lt;br /&gt;
نظری برای تبیین مفهوم قدرت بهره میبرند که سوژه را به حالت تعلیق&lt;br /&gt;
درآورده، و آن را در ساختهای اجتماعی (فوکو) یا روندهای عام حاکم بر&lt;br /&gt;
نظامها (دلوز) منحل میسازد. با این وجود، نگرش دلوزی از چند جنبه با دید&lt;br /&gt;
فوکو متفاوت است. نخست آن که مدل دلوزی از برداشت فوکو بسیار پیچیده-&lt;br /&gt;
تر، بسیار عامتر، و بسیار زیستشناسانهتر است. دیگر آن که دلوز در تفسیر&lt;br /&gt;
خاصی از ماشنانتزاعی ارائه میدهد، مفهوم قدرت و حقیقت را مترادف می-&lt;br /&gt;
گیرد و در واقع این دو را در دل یک نظام به هم پیوسته مورد تحلیل قرار&lt;br /&gt;
میدهد. در حالی که برای فوکو، این دو مفهوم با وجود پیوستگی عمیقشان،&lt;br /&gt;
دلالتی متمایز دارند، به شکلی که فوکو صفحات زیادی را به شرح ارتباط این&lt;br /&gt;
دو اختصاص داده است.&lt;br /&gt;
تفاوت دیگر این دو، در آن است که دلوز مفهوم قدرت را برای&lt;br /&gt;
تبیین رفتارهای کنشگران اجتماعی کافی نمیداند، و آن را با مفهومی به نام&lt;br /&gt;
106 Deleuze &amp;amp; Guattari, 1997.&lt;br /&gt;
میل 107تکمیل میکند. میل با آنچه به همین نام در مدل ما معرفی شد،&lt;br /&gt;
شباهت دارد و رانهای درونی است که سیستم زنده را به جستوجوی لذت وا&lt;br /&gt;
میدارد. میل از دید دلوز نوعی مونتاژ است، یعنی پدیداری است که زیر تأثیر&lt;br /&gt;
ماشینی انتزاعی ساخته میشود و ماهیتی طبیعی، درونزاد یا بدیهی ندارد. با&lt;br /&gt;
این وجود، خودِ قدرت هم چنین خصلتی دارد و از دید دلوز تنها در پیوند با&lt;br /&gt;
مفهوم میل است که به عنوان ابزاری تحلیلی به شکلی بسنده کارآمد می-&lt;br /&gt;
شود .108این برداشت دلوز به مدل ما از قدرت نزدیکتر است، تا مدل فوکو،&lt;br /&gt;
با این وجود در نگاه سیستمی ما متغیر دوگانهی لذت/ قدرتِ مورد نظر دلوز&lt;br /&gt;
را با دو متغیر دیگر – بقا و معنا- در میآمیزیم و مجموعهی اینها را همچون&lt;br /&gt;
محوری کارکردی مورد تحلیلی قرار میدهیم&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amirdana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87%E2%80%8C%E2%80%8C_%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA&amp;diff=1419</id>
		<title>نظریه‌‌ قدرت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87%E2%80%8C%E2%80%8C_%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA&amp;diff=1419"/>
		<updated>2017-06-27T09:09:10Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amirdana: /* گفتار نخست: خاستگاهها */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نظریه‌ی قدرت، که پایان‌نامه‌ی نویسنده در دوره‌ی دکتری رشته‌ی جامعه‌شناسی دانشگاه علامه طباطبایی است، شالوده‌ی جامعه‌شناختی دیدگاه زروان را برمی‌سازد و یکی از پنج کتاب نگارنده در این زمینه است. گفتنی است، مفهوم قدرت کلید اصلی فهم نظریه‌های اجتماعی مدرن و پیوندگاهی است که جامعه‌شناسی، سیاست و فلسفه در آن با یکدیگر چفت و بست می‌شود. این کتاب از درون چارچوب [[نظریه‌ی سیستم‌های پیچیده]] به این مفهوم نگریسته و مدلی نظری برای بازتعریف قدرت پیشنهاد می‌کند که به کمک آن فهمی عمیق‌تر از «من انتخابگر» و چگونگی اتصالش به نهادهای اجتماعی ممکن می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;big&amp;gt; نظریه‌ی قدرت؛ شورآفرین؛ ۱۳۸۹؛ ۶۳۶ برگ؛ ۱۵ هزار تومان&amp;lt;/big&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: شروین وکیلی]]&lt;br /&gt;
[[رده: جامعه شناسی]]&lt;br /&gt;
[[رده: کتاب]]&lt;br /&gt;
[[رده: ویرایش نهایی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Nazariyehe-Ghodrat.jpg]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=هدفِ کتاب :=&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هدف از این نوشتار، به دست دادن چارچوبی نظری است که با دیدگاهی میان رشته ای تصویری نو و کارآمد از مفهوم قدرت را در زمینه ی متغیرهای اصلی جامعه شناختی حاکم بر آن به دست دهد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=تعریف دانش :=&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دانش، نظامی از مفاهیم، قواعد، تعاریف، گزاره های ربط و راهبردهای استنتاجی است که بازنمایی دقیق و قابل توافقی از جهان خارج را صورت بندی می کند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=رده بندی دانش :=&lt;br /&gt;
== امانوئل کانت ==&lt;br /&gt;
در مورد ماهیت دانش نظریه های گوناگونی وجود دارد و اندیشمندان مختلف معیارهای متفاوتی را برای تفکیک تصورات، تخیلات و اوهام از دانسته های معتبر و رسمی پیشنهاد کرده اند. هر یک از این دیدگاه ها، الگوهای خاصی از رده بندی خوشه های دانایی و انواع متفاوتی از دانش را به دست می دهند قدیمی ترین این رده بندیها، که چارچوب کلاسیک و مثبت انگارانه ی دانشگاهی را بر می سازد، از نظر تاریخی با دیدگاه کانت دربارهی شیوه ی صورت بندی و دستیابی به دانایی آغاز شده است. &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;کانت، دانسته های صورت بندی شده در زبان را به دو رده از گزاره ها تقسیم کرد&#039;&#039;:&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;گزاره های ترکیبی&#039;&#039;&#039; که روابط بین مفاهیم گوناگون را به دست می دهند و دانسته های ما در مورد عناصر جهان را رده بندی می کنند، &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;گزاره های تحلیلی&#039;&#039;&#039; که به تعاریف و بازسازی مفاهیم همانگویانه اختصاص یافته اند و معانی نهفته در یک گزاره را بدون افزودن&lt;br /&gt;
 ارتباطی تازه به آن، بازآرایی می کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رودولف کارناپ==&lt;br /&gt;
رودولف کارناپ، که از زاویه ی مثبتگرایان به مفهوم علم و دانایی می نگرد، بر همین مبنا دو نوع از علم را به رسمیت می شناسد:&lt;br /&gt;
 نخست علوم صوری که از روشهای قیاسی برای دستیابی به نتایج استفاده میکنند &lt;br /&gt;
و مانند ریاضیات و منطق از مجموعهای از گزاره های تحلیلی تشکیل یافته اند، و ارتباطی با تجربه ندارند.&lt;br /&gt;
 دیگری علوم تجربی مانند فیزیک و زیست شناسی که از راهبردهایی استقرایی سود می جویند &lt;br /&gt;
و بر مبنای ابزارهای مشاهداتی و توصیفی، قوانینی را در قالب گزاره های ترکیبی به دست می دهند.&lt;br /&gt;
هر یک از این دو نوع علم، به رده هایی از مفاهیم مربوط میشوند که دو نوع اصلی آن عبارتند از مفاهیم کمی، که به لحاظ تجربی رسیدگی پذیرند، و مفاهیم قیاسی - که بر مبنای پیش فرضها پدید آمده اند و شالوده ی علوم صوری را بر می سازند. کارناپ به نوع دیگری از مفاهیم هم قائل است و آنها را «رده بند» می نامد و برقراری ارتباط میان مفاهیم قیاسی و کمی را وظیفه ی آنها می داند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==[[ویکو]] و [[دیلتای]]==&lt;br /&gt;
دومین رده بندی مشهور، از آثار ویکو و دیلتای برخاسته است . دیلتای زیر تأثیر آرای اشلایرماخر درباره ی ترجمه ی انجیل و در چارچوب رمانتیک زمانه اش، دانش را به دو قلمرو اصلی تقسیم کرد:&lt;br /&gt;
علوم طبیعی که هدف از آن شناسایی و رده بندی تجربیات جزئی و خرد است، و علوم انسانی که ماده ی اولیه شان متن است و هدفشان درک نیت مولف میباشد. این تمایز موازی با چیزی بود که ویکو نیز هنگام شرح مفهوم علوم تاریخی و غیرتاریخی در ذهن داشت. ویکو در واقع تمایز کانتی میان داوری تعینی و تاملی را بسط داده و به این ترتیب دو شیوه ی متفاوت از دستیابی به دانش را از آن استخراج کرده بود. از دید کانت، داوری های تعینی بر مبنای قوانین عام پیشینی شکل میگیرند و به ویژه در علوم تجربی کارآمد هستند. داوری تاملی، با درونکاوی و فهم موقعیت دیگری همراه است و به همین دلیل هم به وضع قوانین جدیدی می انجامد از این رو از دید دیلتای علومی که از تامل و خواندن متن نتیجه شده اند، با دانشهای خنثای مبتنی بر شناسایی تجربی تفاوت دارند.&lt;br /&gt;
 دیلتای این تمایز را در تعریف دو کلیدواژه ی اصلی اش به کار گرفت &lt;br /&gt;
 و به پیروی از کانت روش علوم تجربی را تبیینی و روش علوم انسانی را تاملی نامید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 این رده بندی با پیشنهاد یاکوب گریم برای تقسیم علوم به دو رده ی   - گرم- و-سرد-   همخوانی دارد.&lt;br /&gt;
از دید او، علوم سرد به طبیعت مربوط میشوند ویافتن قوانین عام و تعمیم پذیری در مورد جهان را هدف گرفته اند. در حالی که علوم گرم بر موضوع انسان متمرکز شده اند و شاخه هایی مانند علوم انسانی و تاریخ را شامل میشوند که دستاوردشان بیشتر ارزشها و معانی غایی است تا قوانین عام و فراگیر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مارکس==&lt;br /&gt;
سومین رده بندی، در آثار مارکس ریشه دارد اما در عمل بسیار جدیدتر است و به میانه ی قرن بیستم میلادی باز می گردد.&lt;br /&gt;
 مارکس دو نوع معرفت را در آثار خویش مورد بررسی قرار داده است: &lt;br /&gt;
 نخست دانش تجربی و علم طبیعی که به ظاهر از روبنای فرهنگی جامعه جداست و از اعتباری بیش از سایر عناصر فرهنگی برخوردار است،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 و دیگری ایدئولوژی که از بی طرفی و خنثانگری علمی بی بهره است و به جای جستوجوی قواعد عام و فراگیر کیهانی،&lt;br /&gt;
 قاعده مندیهای موضعی و خاص فضاهای انسانی را می جوید .&lt;br /&gt;
ایدئولوژی از دید مارکس امری تخدیرکننده و دروغین بود و به مثابه نرم افزاری عمل می کرد که توسط نظام طبقاتی جامعه برای فریب دادن طبقه های ستمدیده ابداع شده بود. با این حال انقلاب طبقات فرودست نیز پیامد شکل گیری ایدئولوژی رهایی بخشی تلقی می شد که با وجود بهره مندی از ویژگیهای فریب آمیز ایدئولوژی، به خاطر نقش آزادیبخش و بسیج کننده اش ، توسط مارکسیستها - از مجرای آثار دکتر شریعتی، در برخی از حلقه های فکری انقلابی در ایران- مورد ستایش واقع می شد .&lt;br /&gt;
 این تمایز مارکسی، به شکاف خوردن دامنه ی علوم و تقسیم دانش به دو ردهی هنجارین و انقلابی منتهی شد. &lt;br /&gt;
دانش هنجارین، که بعدها در آثار متفکران چپ نو با نام مثبتگرایی برچسب خورد و بیشترین نقدها را متوجه خود کرد، همان علوم تجربی و بی طرفی بود که از دید مارکسیست ها، محافظه کار و جیره خوار وضع موجود پنداشته می شد. در کنار آن، دانش انقلابی نیز وجود داشت که هدفش تنها توصیف وضعیت موجود نبود، بلکه بر دستیابی به وضعیت مطلوب متمرکز می شد و تغییر دادن جهان را قصد می کرد. تمایز میان دانشهای مثبتِ بورژوایی، و دانش انقلابی، در سالهای پس از جنگ جهانی دوم با فعالیت اندیشمندان مکتب فرانکفورت، توسعه یافت و با تفکیک دیلتایی از علوم انسانی و طبیعی ترکیب شد. در نتیجه، خوشه ای از نظریه های کمابیش هم سازگار در دل نظریه ی انتقادی پدید آمد که نمونه ی نامدار و موفقی از آن را در آثار هابرماس میتوان بازیافت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==هابرماس==&lt;br /&gt;
از دید هابرماس، سه نوع دانش وجود دارد &lt;br /&gt;
 نخست؛ علوم تجربی/ فن آورانه که همتای علوم استقرایی و دانشهای طبیعی است &lt;br /&gt;
و پیش فرض شناخت شناسانه اش تفکیک شناسنده از موضوع شناسایی است. این دانش ها بر موضوع هایی خُرد و جزئی متمرکز می شوند، بر مبنای مجموع هایی از روشهای استقرایی، مشاهداتی، و معیارهای روایی سنجی به توصیفی دقیق از موضوع مشاهده دست می  یازند و در نهایت زنجیره هایی از روابط علی و قوانینی عام و خنثا و فارغ از ارزش که بر آنها حاکم هستند را استنتاج می کنند. &lt;br /&gt;
 این علوم پیشبینی آینده را هدف گرفته اند و مفاهیم شان تعاریفی پیشینی و عینی دارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
  دومین رده علوم تاریخی- هرمنوتیک هستند، که با علوم انسانی دیلتای و علوم تاریخی ویکو همخوانی دارند.&lt;br /&gt;
این علوم درونکاوی و مفاهمه را هدف گرفته اند و درک معنای رخدادها از نگاه مردم غایت شان است. ابزارشان تفسیری و هرمنوتیک است و از روشهایی مانند قیاس نیز بهره می برند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 سوم؛ علوم انتقادی است که با ایدئولوژی رهایی بخش مارکسی شباهت دارند و علومی در پهنه ی دانشهای انسانی را در بر می گیرند&lt;br /&gt;
که آغشته به ارزش داوری هستند و در پی اتحاد مجدد سوژه و ابژه و بازسازی روابط این دو می باشند. این دانشها از تمام معیارهای رایج در دو نوع علم دیگر استفاده می کنند، اما موضوعشان رخدادهای کلان و پهن دامنه ی اجتماعی است. درک کارکرد هژمونیک نابرابری و رهایی از آن به کمک خودآگاهی، جوهر این نوع از شناخت است. چنان که می بینیم مدل هابرماس از انواع دانشها، به نوعی برداشتها و رده بندی های اصلی پیش از خود را برای دستیابی به نظامی یکپارچه با هم ترکیب کرده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==متضاد معنایی==&lt;br /&gt;
در هر یک از این دیدگاهها، دوگانه های معنایی متضادی به عنوان محور در نظر گرفته می شوند و شاخه های گوناگون دانش بر اساس این قطبهای رویاروی از هم تفکیک می گردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوگانه های معنایی اصلی در نظریه های یادشده عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 الف) معیارهای مثبتانگارانه:&lt;br /&gt;
این رده از معیارها، جفتهای زیر را شامل می شوند&lt;br /&gt;
روش کمی در برابر روش کیفی، رویکرد تجربی/ استقرایی در برابر رویکرد صوری/ قیاسی، گزارههای ترکیبی در برابر تحلیلی،و کاربردی-عینی عملیاتی بودن در برابر محض- ذهنی- انتزاعی بودن &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 ب) معیارهای نگرش هرمنوتیکی: &lt;br /&gt;
که شامل جفتهای معنایی زیر است&lt;br /&gt;
تبیین در برابر تفهم، مقیاس خُرد در برابر کلان، امور طبیعی/ بیرونی در برابر امور انسانی/ درونی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 پ) معیارهای نگرش انتقادی:&lt;br /&gt;
 که جفت معنایی عمده اش محافظه کار در برابر انتقادی و ارزش گریز در برابر ارزش مدار است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درباره ی این معیارها چند نکته روشن است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخست آن که برخی از دوگانه های یادشده با یکدیگر همبستگی درونی دارند. به عنوان مثال، دانش تجربی با منطق استقرایی و دانش صوری با منطق قیاسی پیوند خورده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوم آن که پیش فرض بیشتر این نظریات آن است که دانش ها بر یکی از دو قطب متضاد فرض شده قرار میگیرند و بنابراین به قیمت طرد یکی از جفتهای معنایی با قطب دیگر متحد می شوند. این پیش فرض از دید نگارنده نادرست است. چنین می نماید که جفتهای معنایی متضاد ابزارهایی مفهومی برای رده بندی و سازماندهی معانی و عناصر شناختی «در درون» یک سرمشق نظری باشند، نه معیارهایی بیرونی و مطلق که به راستی تمایز یا تضادی در جهان خارج را باز نمایند. در نتیجه، آنچه استقرار در یکی از دو سر یک جفت معنایی می نماید، در واقع شکل ساده شده ی جایگیری بر طیفی است که جفت متضاد یادشده دو حد نهایی آن را بر می سازند در نگرش مورد پیشنهاد این نوشتار، نظریه ها را میتوان بر مبنای نزدیکی و دوریشان نسبت به قطب های یادشده رده بندی کرد، اما این امر به معنای قطع رابطه ی آنها با یکی از قطب ها و تحویل شدن و تثبیت شان در قطب متعارض آن نیست .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر مبنای این دیدگاه، چنین مینماید که سه محور اصلی برای رده بندی انواع دانش ها وجود داشته باشد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 نخست؛ معیار مقیاس، که قلمرو در برگیرنده ی موضوع و سطح مشاهداتی مورد نظر را تعیین می کند و با جفت معنایی خرد/ کلان مترادف است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوم؛ معیار راهبرد، که شیوه ی تولید دانش و معیارهای صحت را در نظریه مشخص می کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این محور از اتحاد محورهای مفروض در مدلهای مثبت انگارانه پدید آمده اند. یک سر این محور تجربی، استقرایی، و عینی بودن نظریه را نشان می دهد و سر دیگر آن قیاسی، صوری، تفهمی و ذهنی بودن محتوایش را نشان می دهد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 سوم؛ معیار کارکرد، که نوع اتصال دانش با رفتار را تعیین می کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اینجا محوری داریم که یک سر آن دانشهای کاربردی، عملیاتی، فن آورانه، سودمدار (به معنای پراگماتیستی کلمه) و انقلابی (در معنای انتقادی اش) قرار گرفته اند، و در سوی دیگر نظریه های محض، انتزاعی، غیرعملیاتی، محافظه کار، و به تعبیر انتقادیون، «مثبت» را می بینیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==من ، دیگری و جهان==&lt;br /&gt;
در صورتی که سه محور یادشده را با هم ترکیب کنیم، به فضای حالتی سه بعدی می رسیم که امکان بازنمایی موقعیت دانشهای مختلف نسبت به هم را برایمان فراهم می کند. در این مدل، پیوستاری یکتا و فضای حالتی یگانه برای تجسم کل اشکال دانایی قابل تصور به کار گرفته شده که هر خوشه از دانشها موقعیت و جایگاهی را بر آن اشغال می کنند. اگر رابطه ی علوم را با سه حوزه ی پدیدارشناسانه ی &lt;br /&gt;
 من، دیگری و جهان (( این تمایز سه گانه را از ترکیب سه نگرش همخوان و مسلط بر گرفته ایم ، دیدگاه کانتی که سه قلمرو از دانایی را بسته به &lt;br /&gt;
 شیوه ی ارجاع شان به زیبایی شناسی، اخلاق و دانش تجربی تفکیک می کرد، دیدگاه هگلی که سه قلمرو هستی شناختی من، دیگری و جهان را ما به ازای این &lt;br /&gt;
 سه قرار می داد، و نگرش پدیدار شناسانه هوسرلی که بر همین مبنا زیست جهان (Lebenswelt) را آمیزه ای از همین سه عنصر می دانست))&lt;br /&gt;
مورد توجه قرار دهیم، به نتایج جالبی می رسیم. در بخشهای مرکزی و میانی این فضای حالت، علومی قرار می گیرند که بر رابطه ی من با من تمرکز یافته اند و می کوشند تا مفهوم «من» را صورت بندی کنند. این علوم شاخه های متنوعی مانند روانشناسی، جامعه شناسی، مردم شناسی، تاریخ و بخشهایی از زیست- شناسی را در بر می گیرند .&lt;br /&gt;
دلیل قرار گرفتن علومِ متمرکز بر من در میانه ی این فضای حالت آن است که مجموعه ی دانسته های من درباره ی من، در سه محور سازنده ی فضای حالت ما موقعیتی میانی را اشغال می کنند. من، خود را به عنوان جریانی از تجربه ها، که در قالب زبان و نظام های صوری رمزگذاری میشود درک می کند، و مرکز مختصات مقیاسی که دانسته هایش را بر مبنای آن مرتب می سازد، خودِ من است. به همین شکل، گمانه زنیهای نظری وکاربردی در مورد من نیز وضعیتی میانی دارند .&lt;br /&gt;
 من، همان طور که در مرکز دستگاه مختصات زمانی/ مکانی شناسایی خویش قرار دارد، &lt;br /&gt;
 دانسته های خویش درباره ی گیتی را نیز در فضای حالتی صورت بندی &lt;br /&gt;
 می کند که خود در مرکز آن قرار گرفته است.&lt;br /&gt;
بخش مهمی از علوم انسانی که در میانه ی این فضای حالت قرار دارند، به صورت بندی و رمزگذاری مفهوم من اختصاص یافته اند، اما این حرف در مورد کلیت علوم انسانی صحیح نیست. مرجع بخش بزرگی از علوم انسانی، دیگری است نه من. به همین دلیل هم خوشه ی دانسته های مربوط به من توسط هاله ای بزرگ از دانش ها احاطه می شود که به رمزگذاری رابطه ی من با دیگری می پردازد. موضوع شناسایی این زمینه از دانسته ها دیگری است. از حوزه هایی بسیار کاربردی مانند مدیریت و روانشناسی گروه گرفته تا قلمروهایی استعلایی تر و کمتر «علمی» - مانند اخلاق - بر دیگری و نوع ارتباط من با دیگری متمرکز شده اند. علوم انتقادی از دید هابرماس، مهمترین مدعیان صورت بندی دانش در این حوزه هستند. در نهایت، سایر بخشهای فضای حالت دانایی به علومی مربوط میشود که به جهان ارجاع می کنند و علوم تجربی و خنثای مثبت مهمترین نمایندگان شان را تشکیل می دهند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مدل سیستمی==&lt;br /&gt;
به این ترتیب اگر مدل سیستمی خود را با دیدگاه های مرسوم درباره ی رده بندی دانش ها مقایسه کنیم، به این نتیجه می رسیم که نوعی سازگاری درونی میان این مدل و دیدگاه های یادشده وجود دارد. یعنی می توان به کمک این مدل و بر اساس متغیرهای یادشده و جفتهای معنایی متضاد مورد نظرمان، تمایزهای اصلی مورد بحث را در یک چارچوب عمومی ترکیب کرد، و به دستگاهی دست یافت که با مدل ترکیبی هابرماس همخوانی دارد، هرچند از نظر شیوه ی صورتبندی، متغیرهای کلیدی، و چارچوب نظری با رده بندی وی متفاوت است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نظام دانایی==&lt;br /&gt;
 هر نظام دانایی ، سیستمی است که از عناصر و روابطی تشکیل یافته است.&lt;br /&gt;
عناصر، در برگیرنده ی مفاهیم، کلیدواژه ها، موضوع ها و «چیز»هایی هستند که دانش به آنها ارجاع می کند. روابط اما مجموعه ای از قواعد ربط، نظم ها، صورت بندیهای استنتاجی و شیوه های استدلالی را در بر می گیرند که دانسته ها را به هم تبدیل می کنند، نظم میان کلیدواژگان را صورت بندی می نمایند، و مفاهیم را به هم مرتبط می سازند.&lt;br /&gt;
 عناصر یک نظام دانایی، بر مبنای مجموعه ای از متغیرها تعیین می شوند.&lt;br /&gt;
یکی از مهمترین این متغیرها، درجه ی درشت نمایی یا مقیاسی مشاهداتی است که برای تولید تجربیات مربوط به آن دانش به کار گرفته می شود. شکل گیری دانش های جدید، از سویی به پیدایش ابزارهای مشاهداتی جدید (مانند تلسکوپ و میکروسکوپ) و بسط دامنه ی مشاهده وابسته بوده است و از سوی دیگر لوازم و امکانات مورد نیاز برای چنین توسعه ای (مثل فن عکاسی و دانش اپتیک) را هم فراهم آورده است. به این ترتیب، تکامل دانش در عمل همراه است با افزوده شدن بر شمار سطوح مشاهداتی و سلسله مراتبِ حاکم بر سطوح توصیفیِ ذهن شناسنده از موضوع شناخت .&lt;br /&gt;
 شمار سطوح مشاهداتی با دامنه ی دید یک علم مترادف نیست. &lt;br /&gt;
چرا که به عنوان مثال به نظر میرسد زیست شناسی بیشترین تعداد از سطوح مشاهداتی را در خود جای داده باشد در حالی که دامنه ی مشاهده ی این علم از فیزیک کمتر است. یعنی در فیزیک ما با دامنه ی مشاهداتی ای روبه رو هستیم که از فیزیک زیراتمی و سطح پلانکی( 10متر بتوان منفی 40 )شروع می شود و تا اخترفیزیک و کیهان شناسی (در ابعاد 10متر بتوان مثبت 40) ادامه می یابد. با این وجود شمار سطوح مشاهداتی در این دامنه ی فراخ اندک است و به سه سطح اصلی خرد، میانه و درشت مقیاس منحصر می شود. بنابراین شمار سطوح مشاهداتی در یک دانش لزوماً با دامنه ی مشاهداتی آن متناسب نیست و ممکن است یک دانش گستره ای بزرگ از مشاهدات را به سطوحی کم، یا گستره ای کوچکتر را به سطوحی بسیار تجزیه کند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نظریه سیستم ها – پیچیدگی==&lt;br /&gt;
 در نظریه ی سیستم ها، یکی از تعاریفی که برای مفهوم پیچیدگی وجود دارد نسبت میان روابط به عناصر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 یعنی هرچه تراکم روابط در سیستمی بیشتر باشد، و عناصر در شمار بیشتری از ارتباط ها با سایر عناصر درگیر باشند، سیستم پیچیده تر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر نظم درونی این سیستم ها برای دستیابی به هدفی خاص سازماندهی شده باشند، تراکم روابط همتای انسجام درونی سیستم در نظر گرفته می شود. یعنی به عنوان مثال، برای سیستمی مانند دانش که بر هدف «سازماندهی کارآمدِ معنای هستی» تمرکز یافته است، هرچه تراکم روابط نسبت به عناصر بیشتر باشد، انسجام درونی آن دانش بیشتر است. چنان که منسجم ترین و خودسازگارترین دانش، ریاضیات است که از شمار کمی از مفاهیم - مانند مفهوم خط، نقطه و زاویه در هندسه - و انبوهی از روابط - قوانین هندسی، اصول مثلثاتی و... - تشکیل یافته است. مرور شواهد نشان می دهد که پیوستاری از نظر ساخت عناصر/ روابط در میان دانش ها وجود دارد که با محور مقیاس در فضای حالت مورد نظرمان همخوان است. برای ساده تر شدن بحث، می توانیم محور مقیاس را به همراه محور نشانگر انسجام درونی در نظر بگیریم و در فضای دو بعدی یادشده - که زیرسیستمی از فضای حالت دانشهای ماست - ساخت نظام های دانایی را وارسی کنیم. در چنین فضایی هرچه بر محور مقیاس از سطح موضوعهای خُرد به سمت مرکز مختصات محور پیش می رویم حجم داده ها و شمار عناصر افزون تر و تراکم روابط کمتر می شود. در دانشی که بر سطح من تمرکز یافته است و بنابراین بخش میانی محور مقیاس را اشغال می کند چیزها و رخدادهایی جای می گیرند که مقیاس زمانی/ مکانی شان با تجربه های روزانه ی سوژه منطبق است. در این سطح دو دانش اصلی قرار می گیرند که بیشترین حجم داده ها و کمترین تراکم از روابط را در خود جای داده اند. در یک سو روانشناسی و سطح داده های زندگینامه ای قرار دارد که حجم بسیاری از داده های موقعیتی و وابسته به شرایط زیسته را در بر می گیرد، اما قانونمندی های حاکم بر آن به نسبت اندک است. دانش دیگری که گرانیگاه سنتی اش در همین مقیاس قرار دارد تاریخ است که به همین ترتیب مجموعه ای از داده های زندگینامه ای را در مقیاس زمانی و مکانی بزرگتر شامل میشود. در تاریخ هم چنین مینماید که دستیابی به قوانینی عام و انسجام درونی ای که از حدی بیشتر باشد ناممکن است. تاریخ و روانشناسی، دو جایگاه موازی را بر فضای حالت دانایی اشغال می کنند. با این تفاوت که روانشناسی بیشتر بر محوری عمودی، و مبتنی بر ساختار تکیه می کند و سوژه را در قالب نظامی منسجم و منفرد تحلیل می کند، در حالی که تاریخ از زاویه ای کارکردی و در مقیاس زمانی طولانی تری، با دقتی کمتر به «من»ها می نگرد و الگوهای عام تر پویایی رفتار جمعی شان را وارسی می کند. این البته مفهوم کلاسیک و سنتی تاریخ است که با «کردار مردان بزرگ» مترادف پنداشته می شده است. اما رویکردهای جدید به تاریخ که به تحلیل های جامعه شناسانه و حتی بوم شناسانه مجهز هستند نیز در نهایت بر همین بستر تکیه می کنند و حاصل جمع هایی از کردار سوژه های انسانی را به عنوان شالوده ی بررسیهای خود پیش فرض می گیرند.&lt;br /&gt;
 به موازات این دو دانشِ رسمی، خوشه ای به نسبت پراکنده، غیررسمی، و حاشیه ای از دید دانشمندان، اما بسیار عملیاتی، بسیار کارآمد، و بسیار &lt;br /&gt;
 فراگیر را داریم که به دانسته های عقل سلیمی مربوط می شود.&lt;br /&gt;
این دانسته ها، قواعدی عام و کلان را در مورد حوزه های تجربه ی زیسته به دست می دهند، بدون آن که ادعای صحت یا حتی شالوده ای لزوماً خودآگاهانه را به آن تحمیل کنند. این در واقع همان شکلِ باستانی و کهنِ فهمیدن جهان، و همان شیوه ی قدیمی تر و فراگیرترِ دانستن است که ارتباطی مستقیم با حجم تجربیات - و بنابراین سن و سال- دارد و باعث میشود که جوامع سنتی ریش سپیدی و گیس سپیدی را با خرد مترادف فرض کنند. این حوزه از دانایی به قیمت رها کردن ادعاهای شناخت شناسانه و شانه خالی کردن از زیر محک های رقابت آمیزِ علمی، به سلطه ی پنهان خود بر عرصه ی رفتار همه ی آدمیان در بخش عمده ی عمرشان ادامه می دهد. پرداختن به این شاخه از دانایی، سرفصلی تازه را می طلبد که در این نوشتار مجال پرداختن بدان نیست. در مدلی که با این متغیرها به دست می آید، خوشه هایی از دانستنی ها که بیشترین انسجام درونی را دارند، همان هایی هستند که کمترین عناصر و بیشترین درجه ی انتزاع و بیشترین فاصله ی مقیاسی زندگی زیسته ی ما را دارند. چنان که فلسفه، منطق و ریاضیات را میتوان نظام هایی با انسجام درونی بسیار زیاد دانست که شمار کمی از مفاهیم نمادین زبانی (در فلسفه و منطق) یا صوری (در ریاضیات) را با حجم زیادی از قوانین هم سازگار سازماندهی و پردازش می کنند. با توجه به آنچه گذشت، حالا می توان جایگاه دیدگاه پیشنهادی این نوشتار را بر جغرافیای دانایی نشان داد و حد و مرزهای آن را ترسیم کرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
/جایگیری سلسله مراتبی علوم و دانشها بر اساس سه محورِ مقیاس،&lt;br /&gt;
/عینیت موضوع، و انسجام درونیشان&lt;br /&gt;
نظریه ای که در این نوشتار درباره ی قدرت عرضه خواهد شد، مجموعه ای از مفاهیم، روابط، برداشت ها، قواعد، و تفاسیر است که بر میانی ترین نقطه ی فضای حالت دانش تمرکز یافته است. موضوع این نظریه، مفهوم قدرت، و رابطه ی آن با سایر مفاهیم بنیادینی است که شالوده ی مفهوم «من» را بر می سازند. چنان که دیدیم، مفهوم من و نظام هایی از دانایی که ساختار و کارکرد من صورت بندی می کنند، در جایگاه مرکزی&lt;br /&gt;
خوشه های دانایی قرار دارند.&lt;br /&gt;
==ریتزر==&lt;br /&gt;
در کتاب خود سه نوعِ اصلی از نظریه های جامعه شناسانه را مطرح کرده است که پیش از ورود به روش شناسی خویش، باید جایگاه نظریه ی مورد پیشنهادم را در ارتباط با آنها روشن کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دید ریتزر، سه سرمشق نظری در جامعه شناسی وجود دارد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;نخست&#039;&#039;&#039;: سرمشق «واقعیت اجتماعی» که بر مقیاس کلان و فرآیندهای اجتماعی تأکید دارد و شکل اولیه اش را می توان در آرای دورکهیم&lt;br /&gt;
باز یافت. در این چارچوب، جامعه هویتی مستقل و خودمختار دارد و نهادها و ساختارهای اجتماعی بر عناصر روانشناختی و مقیاسهای کوچکتر اولویت&lt;br /&gt;
هستی شناختی دارند. دو رویکرد کلی کشمکش (نظریه های مارکسیستی) و نظم (نظریه های ساختاری/ کارکردی) عمده ترین نگاه ها را در این سرمشق&lt;br /&gt;
تشکیل میدهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;دوم&#039;&#039;&#039;: سرمشق «تعریف اجتماعی» نخستین روایت نیرومند خود را در نظریه ی وبر یافته است. این چارچوب به کنش متقابل آدمیان در نظام اجتماعی و به ویژه نقش زبان و مفاهیم در این میان تأکید دارد. ذهنیت کنشگران و شیوه ی صورت بندی، بیان، و رفتار بر مبنای آن از دید نظریه پردازان این رده اهمیت اساسی دارد. خوشه ی متنوعی از نظریه ها در این سرمشق می گنجند که نظریه ی کنش متقابل نمادین، پدیدارشناسی، روش شناسی مردم نگار، و نگرش اصالت وجودی (اگزیستانسیالیسم) نمونه هایی از آن هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;سوم&#039;&#039;&#039;: سرمشق «رفتار اجتماعی» که کاربست روش رفتارگرایانه در جامعه شناسی است. مهمترین نظریه پرداز این سرمشق اسکینر بود که&lt;br /&gt;
رفتارهای قابل مشاهده را با محوریت فرآیندهایی مانند شرطی شدن و تقویت و پاداش و تنبیه مهمترین داده ی جامعه شناختی میدانست . مهمترین&lt;br /&gt;
دستاورد این سرمشق، نظریه ی تبادل است. نظریه هایی مانند جامعه شناسی زیستی و حتی رویکردهای پسامدرنی مانند آرای دلوز و گتاری از این&lt;br /&gt;
سرمشق بسیار تأثیر پذیرفته اند، یا در برخی از بخش ها، در آن می گنجند.&lt;br /&gt;
ریتزر در رده بندی نظریه های جامعه شناختی، چنان که پیداست، به سطوحی از مشاهده ها و پدیدارها نگریسته است، که نظریه دعویِ توصیف&lt;br /&gt;
و توجیه آن را دارد. به همین دلیل هم سه رده از نظریههای مورد نظر ریتزر را میتوان با تقریب خوبی مترادف دانست با سطوح کلان، میانه، و خردِ&lt;br /&gt;
مشاهداتی. ریتزر در بخش افزوده به کتاب خویش، به ظهور رویکردی نو در قلمرو جامعه شناسی اشاره کرده است، و آن روشی است که به ترکیب این&lt;br /&gt;
سه سطح، و دستیابی به رویکردی چند بعدی و بنابراین چند سویه و میانرشته ای  باور دارد. این رویکرد، همان است که امروزه سرمشق نظریه ی&lt;br /&gt;
سیستمهای پیچیده را تشکیل میدهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رویکرد نویسنده - نظریه ی سیستم های پیچیده==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نوشتار، از نظریه ی سیستمهای پیچیده مشتق شده است و بنابراین با همین نام مورد اشاره واقع میشود. با این وجود، نظریه ی یادشده مجموعه ای غنی و متنوع از دیدگاهها و رویکردها را پشتیبانی می کند که &#039;&#039;&#039;دیدگاه نگارنده&#039;&#039;&#039; یکی از آنهاست. سرمشق مورد نظر ما در این متن، به تکثری از توصیف های موجوددرباره ی یک موضوع باور دارد.&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;این بدان معناست که در مورد هر موضوع، سطوح متفاوت توصیفی ای وجود دارند که بر اساس ابزار مشاهداتی و&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;مقیاس داده اندوزی ما از هم تفکیک می شوند.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;هیچ یک از این سطوح بر بقیه تقدم هستی شناسانه ندارند&#039;&#039;&#039;. &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;در واقع هیچ یک از این سطوح توصیفی چیزی بیش از یک سطح توصیفی نیستند و واقعیتی ذاتی یا چیزی فی نفسه را بازنمایی نمی کنند&#039;&#039;&#039;. &lt;br /&gt;
 هر سطح مشاهداتی، برداشت ها و تفسیرهایی مخدوش، جهت یافته، تحریف شده و آغشته به میل را در بر می گیرد که به کارِ تولید تصویری کارآمد- و نه &lt;br /&gt;
 لزوماً واقعی- از موضوع مشاهده میآید.&lt;br /&gt;
به دلیل محوریت این میل و شباهت نظامهای مشاهداتی و استنتاجی حاکم بر سطوح توصیفی یادشده – و نه به خاطر ارجاع به واقعیتی یکتا و غایی در&lt;br /&gt;
بیرون - است که سطوح مشاهداتی یادشده در نگرش ما قابل ترکیب و پیوند با یکدیگر هستند. علوم کلاسیک، خود را به یکی از این سطوح محدود می کنند و معیارها و شیوههای تولید حقیقت در یکی را از همتاهای خویش در سایر سطوح اصیل تر، واقعی تر، یا بهتر می دانند. &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;در نگرش ما&#039;&#039;&#039;،کامل ترین و کارآمدترین تصویر از ترکیب سطوح گوناگون یادشده پدید می آید. &lt;br /&gt;
 ابزار این ترکیب، رویکرد میان رشته ای مبتنی بر نظریه ی سیستم ها و بستر این روند نظریه ی پیچیدگی است. &lt;br /&gt;
رویکرد مورد نظر ما در این نوشتار، بر اصول موضوعه ای مبتنی است که با دستاوردهای جدید علمی در زمینه ی کارکرد دستگاه عصبی و ساختار ذهن، و مدلهای تازه ی صورت بندی مفهوم صحت و بازنمایی، هم خوان است. با این وجود، این دستاوردها بسیاری از پیش فرض های جاافتاده و قدیمی ترِ رایج در علوم کلاسیک را بی اعتبار کرده اند که پیش از ورود به بحث اصلی، باید موضع خویش را درباره شان مشخص کنیم. &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;نخستین اصل&#039;&#039;&#039;  موضوعه ی رویکرد سیستم های پیچیده آن است که چیزی به عنوان &#039;&#039;&#039;واقعیت بیرونی&#039;&#039;&#039;، یا &#039;&#039;&#039;مِه رَوَند&#039;&#039;&#039; در خارج از سیستم شناسنده &#039;&#039;&#039;وجود دارد که به هیچ عنوان قابل شناسایی نیست&#039;&#039;&#039; و بنابراین هیچ حرفی در موردش نمی توان زد. تمام آنچه در نظام شناختی تولید میشود و در قالب دستگاه های دانایی سازمان می یابد، تصویرهایی مخدوش، محدود، و موضعی از این مه روند سترگ بیرونی است، که به هیچ عنوان انعکاس آن، یا تصویر آن نیست. بنابراین سخن گفتن از واقعیتی ذاتی یا حقیقتی غایی در دیدگاه ما درست یا نادرست نیست، که بی معناست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;مه روند واژه ای است خودساخته، که از دو بخشِ مِه (بزرگ/ کلان) و روند تشکیل یافته است.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
 آن را می توان همتای  Holomovementدر آثار فیزیکدانانی مانند دیوید&lt;br /&gt;
 بوهم یا نومِنِ کانتی دانست.  22 Rorty, 1992.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;دوم آن که&#039;&#039;&#039; دانش، به خاطر ماهیت کارکردی خود در زمینه ی زنده اش، هرگز بی طرف نیست. در نتیجه هسته ای از میل، نیاز، خواست و قصد&lt;br /&gt;
در مرکز تمام نظام های شناختی قرار گرفته است. مرکزی که در مورد کارایی دانسته ها و ارزش روایت ها داوری می کند، بی آن که انطباق با واقعیت بیرونی را به عنوان معیاری مهم بپذیرد. در نتیجه من در اینجا پیرو برداشت نیچه در مورد ماهیت جانبدارانه و سودجویانه ی دانش هستم، همچنان که تفسیر آیینه گون از شناخت و مطلق بودن حقیقتِ نهفته در هر دستگاه شناختی را همچون &#039;&#039;&#039;رورتی&#039;&#039;&#039; رد میکنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;سوم آن که&#039;&#039;&#039; در دیدگاه مورد نظرمان، پیوند سنتی و بدیهی پنداشته شده ی میان حقیقت و نیکبختی یا رستگاری مشکوک تلقی می شود. رابطه ی میان حقیقت با قدرت، و ربط این دو با لذت چیزی است که به عنوان پرسشی در این متن طرحش خواهم کرد و بدان پاسخ خواهم داد.&lt;br /&gt;
اما پیش فرض گرفتن افلاطونیِ ربط نیکی، اخلاقی، زیبایی، معنوی یا رستگاری با حقیقت امری است که مشکوک تلقی می شود. این فرضیه ای بسیار تعیین کننده و بحث برانگیز است که باید بعدها به تفصیل با محک نقد آشنا شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;چهارم آن که&#039;&#039;&#039; رویکرد این نوشتار به مفهوم و رسالتِ نظریه، به مثابه دستگاهی نیست که وقفِ یافتن و منحل کردن تضادها و باطلن ماها شده&lt;br /&gt;
باشد. برعکس، نظریه نظامی است که برای پنهان کردن این باطلن ماها و به دست دادن تصویری سازگار و فارغ از تضاد تخصص یافته است، بی آن که&lt;br /&gt;
توانایی یا قصدِ از میان برداشتن تمام این تعارض های درونی را داشته باشد. به این ترتیب همچون تمام نگرش های کلاسیک، سطح خاصی از ابهام، همان-گویی، و تعارض در درون نظریه ی مورد پیشنهاد ما وجود دارد، و این ادعا هم در کنار پذیرش آن طرح می شود که سطح بیشتری از تمام این متغیرها&lt;br /&gt;
را در تمام نظریه های دیگر می توان یافت، که شاید به خوبی استتار شده باشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;پنجم آن که&#039;&#039;&#039; دانایی و شناخت، در مدل ما کلیه ی بازنمایی های سازمان یافته ی سیستم از محیط بیرون و فضای درون را شامل می شود و&lt;br /&gt;
بنابراین علوم گوناگون، همچون حوزه های متفاوتی از پیوستار یگانه ی شناخت در نظر گرفته می شوند. به این ترتیب، وحدت رویه ای بر تمام علوم&lt;br /&gt;
حاکم می شود و تمایز سنتی میان علوم انسانی و طبیعی از میان برمی خیزد، نه به خاطر این فرض که علوم انسانی نیز از قطعیت موهومی معادل علوم&lt;br /&gt;
تجربی برخوردار است بلکه به این دلیل که علوم سخت و تجربی نیز مانند علوم انسانی دستخوش تفسیر، تحریف و جهت گیری فرض می شوند. &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;به این ترتیب، دستگاه نظری مورد پیشنهاد این نوشتار، ادعای در بر گرفتن و پاسخگویی به معماهای بر آمده از هر سه سطح مشاهداتی &lt;br /&gt;
مورد نظر ریتزر را دارد،  بی آن که لزوماً در پیش فرض های آنها یا اهداف نظری شان شریک باشد . &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=بخش دوم: =&lt;br /&gt;
==[[سطوح توصيفي فراز]]==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;قدرت، موضوعی است که برای فهمیدن آن باید دست کم چهارلایه ی مشاهداتی را درباره اش لحاظ کرد.&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
این بدان معناست که توصیف قدرت در مقام نظامی پیچیده، به فرض چند سطح سلسله مراتبی متفاوت می انجامد.در نظریه ی پیشنهاد شده در این نوشتار، دستیابی به درکی عمیق و معنادار از قدرت، تنها زمانی ممکن می شود که &#039;&#039;&#039;چهار سطح زیست شناختی، روان-شناختی، اجتماعی و فرهنگی&#039;&#039;&#039; از سوژه مورد توجه قرار گیرد و بازنماییهای دقیق و روشنی از سوژه در این سطوح تشکیل شود. در مورد روش شناسی منتهی به این چهار سطح، باید به چند نکته توجه کرد؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;نخست&#039;&#039;&#039; آن که لایه های یادشده در نظریه های جامعه شناسانه قدمتی زیاد دارند و دست کم پنجاه سال است که مدل [[پارسونز]] چنین نظامی&lt;br /&gt;
از لایه بندی را در حوزهی علوم اجتماعی پیشنهاد کرده است ... مشهورترین دیدگاه رقیب، نگرشی است که از [[ویکو]] و [[دیلتای]] شروع شده و &#039;&#039;&#039;سطوح روانی و زیستی&#039;&#039;&#039; را در هم ادغام کرده و آن را از ترکیب دو سطح اجتماعی و فرهنگی جدا می داند. [[لومان]] مشهورترین وارث این تمایز است و دو لایه یادشده را به ترتیب با عبارتهای &#039;&#039;&#039;سطوح کرداری&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;ارتباطی&#039;&#039;&#039; نامگذاری کرده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;دوم&#039;&#039;&#039; آن که نظریه های متمایز و منفرد درباره ی سوژه که در برخی از این سطوح قرار بگیرند، بسیارند. در عمل تمام دیدگاههای زیست شناسانه،&lt;br /&gt;
روان شناسانه، جامعه شناسانه و زبان شناسانه ی کلاسیک هوادار سکونت در یکی از لایه های یادشده، و اصیل تر، مهم تر، و بنیادی تر پنداشتن آن سطح&lt;br /&gt;
هستند. سه سرمشق اصلی جامعه شناسانه- که توسط [[ریتزر]] از هم تفکیک شده اند- دیدگاه هایی را در بر می گیرند که در سطوح [[زیستی]]، [[روانی]]، و&lt;br /&gt;
[[اجتماعی]] اقامت گزیده اند. تمام رویکردهای یادشده، در این مورد توافق دارند که مفاهیم مستقر در یکی از این سطوح –مانند سوژه، جامعه و کنش- در&lt;br /&gt;
یکی از سطوح یادشده «اصالت هستی شناختی»، و «تمامیت توصیفی» بیشتری دارد، و می توان شواهد مربوط به سایر سطوح را به این سطح ویژه تحویل کرد. چنین گرایشی به [[تحویل گرایی]] ،حتی در آثار [[پارسونز]] هم که [[سطح فرهنگی]] را در نوشتارهای اولیه اش اصیل تر میداند ،دیده می شود. در این میان تنها لومان استثناست، که به قیمت نفی کردن مفهوم سوژه و طرد کردن باور به سوژه ی انتخابگر، از ورود به چنین پرسشی خودداری می کند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;نگرش سیستمی مورد پیشنهاد این نوشتار، در این رده ی اخیرمی گنجد. در نظریه ی پیشنهادی این متن، سطوح چهارگانه ی مفروض، تنها&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;برش هایی مشاهداتی هستند که بر تمایزی روش شناختی و گسستی شناخت-شناسانه دلالت می کنند، نه تفکیکی هستی شناسانه.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲-از اینجا به بعد، لایه های توصیفی یادشده را به طور خلاصه با نام «[[ فراز ]]» مورد اشاره قرار خواهم داد. &lt;br /&gt;
 این نام از ترکیب حرف نخستِ لایه های &#039;&#039;&#039;فرهنگی، روانی، اجتماعی و زیستی&#039;&#039;&#039; ساخته شده است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳- هر سطح توصیفی فراز در واقع لایه ای از مشاهدات، تفسیرها، قواعد و نظام های تولید حقیقت را در بر می گیرد که در اطراف موضوع محوری&lt;br /&gt;
خاصی ترشح شده اند. &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;این موضوع محوری، از دید نظریه ی ما، سیستمی پیچیده، خودسازمانده و تکاملی است که پویاییاش گرانیگاه تعیین رخدادها&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;در سطوح توصیفی یادشده است.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
د&#039;&#039;ر سطح زیست شناختی&#039;&#039;، این بدن است که تعیین کننده است. بدن سیستمی است خودبسنده و تکاملی که از پویایی بغرنج و خودمختاری برخوردار است. کل دادههای مربوط به سطح زیست شناختی بر مبنای تحولات بدن و عناصر و روابط مرتبط با آن سازمان یافته اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;در سطح روانی&#039;&#039;، نظام شخصیت چنین نقشی را بر عهده دارد. یعنی در این سطح شخصیت افراد و هویت ذهنی سوژه های انسانی است که سیستم اصلی را بر می سازد. سایر مفاهیم، تجربه ها، و خوشه های دانایی سطح روانی همگی به شکلی با این سیستم مرکزی پیوند برقرار می کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;در نظام اجتماعی&#039;&#039; نیز نهاد یا سازمان واحد تعیین کننده است. همانطور که بدن از سلسله مراتبی از زیرسیستم های زنده ی اندام وار (یاخته ها،&lt;br /&gt;
بافت ها، اندام ها و دستگاه ها) تشکیل یافته است، شخصیت و نهاد نیز برساخته ی زیرسیستم های فرضی متعددی هستند. این بدان معناست که چهار سطح توصیفی یادشده، برش هایی کلان و عمومی از رخدادهای مرتبط با سوژه را در بر می گیرند که هریک از آنها می تواند در درون خویش از نظمی سلسله مراتبی برخوردار باشد. خانواده، سازمان، و ملت مشهورترین سطوح درونی یک نهاد اجتماعی هستند. تا اینجای کار، مفاهیم و مدلها با نظریات کلاسیک و رایج علمی توصیف گر این سطوح سازگار است. یعنی در تمام نظریه های موجود – حتی در دیدگاه های پسامدرنی که شالوده شکنانه ادعای حذف سوژه را دارند- وجود سیستمهای محوری ای مانند بدن، شخصیت، و نهاد پیش فرض گرفته می شوند. جالب آن که حضور محوری این مفاهیم در بطن نظریه های شالوده شکنانه را با خوانشی شالوده شکنانه از متونِ خودشان میتوان نشان داد. یعنی میتوان شیوه ی مورد استفاده ی نظام های نظری منکرِ نظام سازی را با روشی خود ارجاع برای واسازی ادعاهای خودِ این نظام ها به کار گرفت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴- رابطه ی &#039;&#039;&#039;سطح فرهنگی&#039;&#039;&#039; با &#039;&#039;&#039;سطح اجتماعی&#039;&#039;&#039;، به ربط لایه ی روانی و زیستی شباهت دارد. &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;همان طور که نظام روانی همچون نرم افزاری بر بدن سوار می شود، فرهنگ هم مانند جریانی سیال&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;از معناها، نمادها و روایت ها در پیکره ی جامعه به جریان می افتد و پویایی آن را مدیریت می کند. &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هریک از این جفت های دوتایی از یک بخش عینی، مادی و ملموس - بدن و نهاداجتماعی- تشکیل شده اند که شبکه ای از جنس اطلاعات و معانی و نمادها&lt;br /&gt;
را در اطراف خود ترشح می کند و این همان است که در قالب نظام روانی و فرهنگی تبلور می یابد.&lt;br /&gt;
رابطه ی این دو جفت، هنگامی روشن تر می شود که به اتصال دو بافتارِ جامعه- فرهنگ و بدن- روان به مثابه جفتی جدید از نرمافزار و سختافزار بنگریم.&lt;br /&gt;
همان طور که شخصیت در سخت افزار دستگاه عصبی و نظام فیزیولوژیک پیرامون آن لانه کرده است ،نهادهای اجتماعی نیز بر شانه ی بدن های حاوی شخصیت بر پا می ایستند و در عین حال به نوعی سطوح زیربنایی خود را تغییر شکل می دهند و بازتعریفشان می کنند. هم چنین است رابطه ی نظام های معنایی فرهنگ، با سخت افزار نهادهای اجتماعی که کالبد، قالب کارکردی، و بستر تغییرپذیری منشها را تشکیل می دهد.&lt;br /&gt;
به این شکل، سطوح چهارگانه ی فراز، از سویی لایه های ضروری برای توصیف تمام و کمال سوژه را شامل می شوند، و از سوی دیگر لایه هایی را در بر     می گیرند که با وجود متمایز و منفک نمودنشان، به شدت در هم تنیده شده اند. رابطه ی بدن و شخصیت، همچون تناسب منش و نهاد اجتماعی، به پیوند فرم و محتوا می ماند.&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;اتصال این فرم ها و محتواها، و پیوند این ساختارها و کارکرده است که یک پارچگی چهار لایه ی فراز را ممکن می سازد. &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
۵- سطوح توصیفی فراز را، مانند هر مجموعه ای از سطوح توصیفی دیگر، می توان بر مبنای معیارهایی از هم تفکیک کرد. ساده ترین معیار،&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;مقیاس زمانی/ مکانی&#039;&#039;&#039; است. &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;سطح زیست شناختی&#039;&#039;&#039;، طیف وسیعی از مشاهدات در مقیاس های زمانی- مکانی متفاوت را در بر می گیرد که از دامنه ی&lt;br /&gt;
رخدادهای یاخته شناسانه در &#039;&#039;&#039;ابعاد میکرون/ هزارم ثانیه&#039;&#039;&#039; آغاز می شوند و تا رخدادهای بوم شناختی با &#039;&#039;&#039;مقیاس کیلومتر/ سال&#039;&#039;&#039; ادامه می یابد. با این وجود، بخش عمدهی داده های زیست شناسانه ای که به بحث ما مربوط می شوند، بر سطوح زیرین این دامنه ی گسترده تمرکز یافته اند و بیشتر به لایه های میکروسکپی مربوط می شوند تا ماکروسکپی.&lt;br /&gt;
رخدادهای &#039;&#039;&#039;سطح روانشناختی&#039;&#039;&#039;، با مقیاس تجربیات روزانه ی ما انطباق دارند و بنابراین بر رویدادهایی تمرکز یافته اند که در &#039;&#039;&#039;مقیاس متر/ ثانیه&#039;&#039;&#039; می گنجند یا مشتقی از آن محسوب می شوند. رخدادهای &#039;&#039;&#039;سطح جامعه شناختی&#039;&#039;&#039; در شاخه هایی میان رشتهای مانند روانشناسی اجتماعی از همین&lt;br /&gt;
مقیاس آغاز میشوند، اما معمولا بر درجه ای بزرگتر میزان می شوند که می تواند با &#039;&#039;&#039;کیلومتر/ سال&#039;&#039;&#039; نشانه گذاری شود. در نهایت مقیاس &#039;&#039;&#039;رخدادهای فرهنگی&#039;&#039;&#039; کلان ترین سطح را در بر می گیرد که می تواند در &#039;&#039;&#039;قالب چارچوب سرزمین/ نسل&#039;&#039;&#039; وارسی گردد. مقیاسی که از نظر کمی با &#039;&#039;&#039;«قرن-دهه/ صدها کیلومتر»&#039;&#039;&#039; انطباق می یابد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;سطح زیست شناختی&#039;&#039;&#039;---&amp;gt;&#039;&#039;&#039;ابعاد میکرون/ هزارم ثانیه&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;سطح روانشناختی&#039;&#039;&#039;---&amp;gt;&#039;&#039;&#039;مقیاس متر/ ثانیه&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;سطح جامعه شناختی&#039;&#039;&#039;---&amp;gt;&#039;&#039;&#039;مقیاس کیلومتر/ سال&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039; سطح رخدادهای فرهنگی&#039;&#039;&#039;---&amp;gt;&#039;&#039;&#039;مقیاس قرن-دهه/ صدها کیلومتر&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;big&amp;gt;در &#039;&#039;سطح زیست شناختی، بدن&#039;&#039; یا پیکر سیستمی است که چنین نقشی را ایفا می کند. &lt;br /&gt;
در &#039;&#039;سطح روانی&#039;&#039;، سیستم بنیادین &#039;&#039;نظام شخصیت&#039;&#039; است، که بخش مهمی از نظریه ها و مدل های این سطح را به خود اختصاص داده است. &lt;br /&gt;
در &#039;&#039;سطح اجتماعی، نهاد&#039;&#039; سیستم اصلی است و &lt;br /&gt;
در &#039;&#039;سطح فرهنگی، منش&#039;&#039; است که چنین نقشی را بر عهده دارد.&amp;lt;/big&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به این ترتیب به ترتیب در لایه های پیاپی فراز &#039;&#039;&#039;سیستم های بدن، شخصیت، نهاد و منش&#039;&#039;&#039; را به رسمیت می شناسم و سایر سیستم های موجود در این&lt;br /&gt;
سطوح را به عنوان مشتقی از این ها در نظر می گیرم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ................&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=فرگرد دوم: مفهوم کلاسيک قدرت=&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==بخش نخست: نظریه های قدرت==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گفتار نخست: خاستگاهها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;بی تردید کتیبه های آشوریان در مورد چگونگی سازماندهی قوای نظامی، یا دیوارنبشته های ایلامی درباره ی مشروعیت حکومت پادشاه، یا کتیبه ی بیسون با صورت بندی موجز و نبوغ آمیزش از عناصر اقتدار ملی، در مورد همین مفهومِ قدرتِ مورد نظر ما داد سخن داده اند.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;چارچوب های قدرت را به زعم کلگ میتوان تا دو نویسنده ی نامدار عصر نوزایی -یعنی هابز و ماکیاولی - دنبال کرد.&#039;&#039;&#039; (کلگ- 77:1379- 104)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 از میان این دو، هابز به دلیل رویکرد مکانیستی، دقیق و فلسفه مدار خود، بیشر محبوب نظر یه پردازان مدرن است. &lt;br /&gt;
 در مقابل ماکیاولیِ به ظاهر دمدمی مزاج، ضداخلاق و عملگرا را بیشتر پسامدرن ها و پساساختارگرایان می پسندند.&lt;br /&gt;
چنین می نماید که آثار این دو اندیش مند، تمام عناصر اصلی بحث های امروزین درباره ی قدرت را بتوان باز یافت. هابز و ماکیاولی به&lt;br /&gt;
عنوان نویسندگانی که با یک قرن فاصله در سترزمین هایی بسیار متفاوت می زیستند، انگاره هایی به کلی متفاوت را در باره ی قدرت پرورده اند وشیوه هایی ناهم ساز را برای طرح پر سش در این زمینه برگزیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آنجا که این ادعای تمامیت و شمول محور داوری ما درباره این دو رویکرد خواهد بود، &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;سرمشق هابزی را از این پس با برچسب نظام مند&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;نظریه های برآمده از سنت ماکیاولی را با عنوان نظام گریز&#039;&#039;&#039; باز خواهیم شناخت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[نظام مند]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[نظام گریز]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مفهوم قدرت - فوکو]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مفهوم قدرت - دلوز و گتاری]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amirdana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87%E2%80%8C%E2%80%8C_%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA&amp;diff=1418</id>
		<title>نظریه‌‌ قدرت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87%E2%80%8C%E2%80%8C_%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA&amp;diff=1418"/>
		<updated>2017-06-27T09:03:54Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amirdana: /* بخش نخست: نظریه های قدرت */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نظریه‌ی قدرت، که پایان‌نامه‌ی نویسنده در دوره‌ی دکتری رشته‌ی جامعه‌شناسی دانشگاه علامه طباطبایی است، شالوده‌ی جامعه‌شناختی دیدگاه زروان را برمی‌سازد و یکی از پنج کتاب نگارنده در این زمینه است. گفتنی است، مفهوم قدرت کلید اصلی فهم نظریه‌های اجتماعی مدرن و پیوندگاهی است که جامعه‌شناسی، سیاست و فلسفه در آن با یکدیگر چفت و بست می‌شود. این کتاب از درون چارچوب [[نظریه‌ی سیستم‌های پیچیده]] به این مفهوم نگریسته و مدلی نظری برای بازتعریف قدرت پیشنهاد می‌کند که به کمک آن فهمی عمیق‌تر از «من انتخابگر» و چگونگی اتصالش به نهادهای اجتماعی ممکن می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;big&amp;gt; نظریه‌ی قدرت؛ شورآفرین؛ ۱۳۸۹؛ ۶۳۶ برگ؛ ۱۵ هزار تومان&amp;lt;/big&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: شروین وکیلی]]&lt;br /&gt;
[[رده: جامعه شناسی]]&lt;br /&gt;
[[رده: کتاب]]&lt;br /&gt;
[[رده: ویرایش نهایی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Nazariyehe-Ghodrat.jpg]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=هدفِ کتاب :=&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هدف از این نوشتار، به دست دادن چارچوبی نظری است که با دیدگاهی میان رشته ای تصویری نو و کارآمد از مفهوم قدرت را در زمینه ی متغیرهای اصلی جامعه شناختی حاکم بر آن به دست دهد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=تعریف دانش :=&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دانش، نظامی از مفاهیم، قواعد، تعاریف، گزاره های ربط و راهبردهای استنتاجی است که بازنمایی دقیق و قابل توافقی از جهان خارج را صورت بندی می کند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=رده بندی دانش :=&lt;br /&gt;
== امانوئل کانت ==&lt;br /&gt;
در مورد ماهیت دانش نظریه های گوناگونی وجود دارد و اندیشمندان مختلف معیارهای متفاوتی را برای تفکیک تصورات، تخیلات و اوهام از دانسته های معتبر و رسمی پیشنهاد کرده اند. هر یک از این دیدگاه ها، الگوهای خاصی از رده بندی خوشه های دانایی و انواع متفاوتی از دانش را به دست می دهند قدیمی ترین این رده بندیها، که چارچوب کلاسیک و مثبت انگارانه ی دانشگاهی را بر می سازد، از نظر تاریخی با دیدگاه کانت دربارهی شیوه ی صورت بندی و دستیابی به دانایی آغاز شده است. &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;کانت، دانسته های صورت بندی شده در زبان را به دو رده از گزاره ها تقسیم کرد&#039;&#039;:&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;گزاره های ترکیبی&#039;&#039;&#039; که روابط بین مفاهیم گوناگون را به دست می دهند و دانسته های ما در مورد عناصر جهان را رده بندی می کنند، &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;گزاره های تحلیلی&#039;&#039;&#039; که به تعاریف و بازسازی مفاهیم همانگویانه اختصاص یافته اند و معانی نهفته در یک گزاره را بدون افزودن&lt;br /&gt;
 ارتباطی تازه به آن، بازآرایی می کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رودولف کارناپ==&lt;br /&gt;
رودولف کارناپ، که از زاویه ی مثبتگرایان به مفهوم علم و دانایی می نگرد، بر همین مبنا دو نوع از علم را به رسمیت می شناسد:&lt;br /&gt;
 نخست علوم صوری که از روشهای قیاسی برای دستیابی به نتایج استفاده میکنند &lt;br /&gt;
و مانند ریاضیات و منطق از مجموعهای از گزاره های تحلیلی تشکیل یافته اند، و ارتباطی با تجربه ندارند.&lt;br /&gt;
 دیگری علوم تجربی مانند فیزیک و زیست شناسی که از راهبردهایی استقرایی سود می جویند &lt;br /&gt;
و بر مبنای ابزارهای مشاهداتی و توصیفی، قوانینی را در قالب گزاره های ترکیبی به دست می دهند.&lt;br /&gt;
هر یک از این دو نوع علم، به رده هایی از مفاهیم مربوط میشوند که دو نوع اصلی آن عبارتند از مفاهیم کمی، که به لحاظ تجربی رسیدگی پذیرند، و مفاهیم قیاسی - که بر مبنای پیش فرضها پدید آمده اند و شالوده ی علوم صوری را بر می سازند. کارناپ به نوع دیگری از مفاهیم هم قائل است و آنها را «رده بند» می نامد و برقراری ارتباط میان مفاهیم قیاسی و کمی را وظیفه ی آنها می داند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==[[ویکو]] و [[دیلتای]]==&lt;br /&gt;
دومین رده بندی مشهور، از آثار ویکو و دیلتای برخاسته است . دیلتای زیر تأثیر آرای اشلایرماخر درباره ی ترجمه ی انجیل و در چارچوب رمانتیک زمانه اش، دانش را به دو قلمرو اصلی تقسیم کرد:&lt;br /&gt;
علوم طبیعی که هدف از آن شناسایی و رده بندی تجربیات جزئی و خرد است، و علوم انسانی که ماده ی اولیه شان متن است و هدفشان درک نیت مولف میباشد. این تمایز موازی با چیزی بود که ویکو نیز هنگام شرح مفهوم علوم تاریخی و غیرتاریخی در ذهن داشت. ویکو در واقع تمایز کانتی میان داوری تعینی و تاملی را بسط داده و به این ترتیب دو شیوه ی متفاوت از دستیابی به دانش را از آن استخراج کرده بود. از دید کانت، داوری های تعینی بر مبنای قوانین عام پیشینی شکل میگیرند و به ویژه در علوم تجربی کارآمد هستند. داوری تاملی، با درونکاوی و فهم موقعیت دیگری همراه است و به همین دلیل هم به وضع قوانین جدیدی می انجامد از این رو از دید دیلتای علومی که از تامل و خواندن متن نتیجه شده اند، با دانشهای خنثای مبتنی بر شناسایی تجربی تفاوت دارند.&lt;br /&gt;
 دیلتای این تمایز را در تعریف دو کلیدواژه ی اصلی اش به کار گرفت &lt;br /&gt;
 و به پیروی از کانت روش علوم تجربی را تبیینی و روش علوم انسانی را تاملی نامید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 این رده بندی با پیشنهاد یاکوب گریم برای تقسیم علوم به دو رده ی   - گرم- و-سرد-   همخوانی دارد.&lt;br /&gt;
از دید او، علوم سرد به طبیعت مربوط میشوند ویافتن قوانین عام و تعمیم پذیری در مورد جهان را هدف گرفته اند. در حالی که علوم گرم بر موضوع انسان متمرکز شده اند و شاخه هایی مانند علوم انسانی و تاریخ را شامل میشوند که دستاوردشان بیشتر ارزشها و معانی غایی است تا قوانین عام و فراگیر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مارکس==&lt;br /&gt;
سومین رده بندی، در آثار مارکس ریشه دارد اما در عمل بسیار جدیدتر است و به میانه ی قرن بیستم میلادی باز می گردد.&lt;br /&gt;
 مارکس دو نوع معرفت را در آثار خویش مورد بررسی قرار داده است: &lt;br /&gt;
 نخست دانش تجربی و علم طبیعی که به ظاهر از روبنای فرهنگی جامعه جداست و از اعتباری بیش از سایر عناصر فرهنگی برخوردار است،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 و دیگری ایدئولوژی که از بی طرفی و خنثانگری علمی بی بهره است و به جای جستوجوی قواعد عام و فراگیر کیهانی،&lt;br /&gt;
 قاعده مندیهای موضعی و خاص فضاهای انسانی را می جوید .&lt;br /&gt;
ایدئولوژی از دید مارکس امری تخدیرکننده و دروغین بود و به مثابه نرم افزاری عمل می کرد که توسط نظام طبقاتی جامعه برای فریب دادن طبقه های ستمدیده ابداع شده بود. با این حال انقلاب طبقات فرودست نیز پیامد شکل گیری ایدئولوژی رهایی بخشی تلقی می شد که با وجود بهره مندی از ویژگیهای فریب آمیز ایدئولوژی، به خاطر نقش آزادیبخش و بسیج کننده اش ، توسط مارکسیستها - از مجرای آثار دکتر شریعتی، در برخی از حلقه های فکری انقلابی در ایران- مورد ستایش واقع می شد .&lt;br /&gt;
 این تمایز مارکسی، به شکاف خوردن دامنه ی علوم و تقسیم دانش به دو ردهی هنجارین و انقلابی منتهی شد. &lt;br /&gt;
دانش هنجارین، که بعدها در آثار متفکران چپ نو با نام مثبتگرایی برچسب خورد و بیشترین نقدها را متوجه خود کرد، همان علوم تجربی و بی طرفی بود که از دید مارکسیست ها، محافظه کار و جیره خوار وضع موجود پنداشته می شد. در کنار آن، دانش انقلابی نیز وجود داشت که هدفش تنها توصیف وضعیت موجود نبود، بلکه بر دستیابی به وضعیت مطلوب متمرکز می شد و تغییر دادن جهان را قصد می کرد. تمایز میان دانشهای مثبتِ بورژوایی، و دانش انقلابی، در سالهای پس از جنگ جهانی دوم با فعالیت اندیشمندان مکتب فرانکفورت، توسعه یافت و با تفکیک دیلتایی از علوم انسانی و طبیعی ترکیب شد. در نتیجه، خوشه ای از نظریه های کمابیش هم سازگار در دل نظریه ی انتقادی پدید آمد که نمونه ی نامدار و موفقی از آن را در آثار هابرماس میتوان بازیافت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==هابرماس==&lt;br /&gt;
از دید هابرماس، سه نوع دانش وجود دارد &lt;br /&gt;
 نخست؛ علوم تجربی/ فن آورانه که همتای علوم استقرایی و دانشهای طبیعی است &lt;br /&gt;
و پیش فرض شناخت شناسانه اش تفکیک شناسنده از موضوع شناسایی است. این دانش ها بر موضوع هایی خُرد و جزئی متمرکز می شوند، بر مبنای مجموع هایی از روشهای استقرایی، مشاهداتی، و معیارهای روایی سنجی به توصیفی دقیق از موضوع مشاهده دست می  یازند و در نهایت زنجیره هایی از روابط علی و قوانینی عام و خنثا و فارغ از ارزش که بر آنها حاکم هستند را استنتاج می کنند. &lt;br /&gt;
 این علوم پیشبینی آینده را هدف گرفته اند و مفاهیم شان تعاریفی پیشینی و عینی دارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
  دومین رده علوم تاریخی- هرمنوتیک هستند، که با علوم انسانی دیلتای و علوم تاریخی ویکو همخوانی دارند.&lt;br /&gt;
این علوم درونکاوی و مفاهمه را هدف گرفته اند و درک معنای رخدادها از نگاه مردم غایت شان است. ابزارشان تفسیری و هرمنوتیک است و از روشهایی مانند قیاس نیز بهره می برند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 سوم؛ علوم انتقادی است که با ایدئولوژی رهایی بخش مارکسی شباهت دارند و علومی در پهنه ی دانشهای انسانی را در بر می گیرند&lt;br /&gt;
که آغشته به ارزش داوری هستند و در پی اتحاد مجدد سوژه و ابژه و بازسازی روابط این دو می باشند. این دانشها از تمام معیارهای رایج در دو نوع علم دیگر استفاده می کنند، اما موضوعشان رخدادهای کلان و پهن دامنه ی اجتماعی است. درک کارکرد هژمونیک نابرابری و رهایی از آن به کمک خودآگاهی، جوهر این نوع از شناخت است. چنان که می بینیم مدل هابرماس از انواع دانشها، به نوعی برداشتها و رده بندی های اصلی پیش از خود را برای دستیابی به نظامی یکپارچه با هم ترکیب کرده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==متضاد معنایی==&lt;br /&gt;
در هر یک از این دیدگاهها، دوگانه های معنایی متضادی به عنوان محور در نظر گرفته می شوند و شاخه های گوناگون دانش بر اساس این قطبهای رویاروی از هم تفکیک می گردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوگانه های معنایی اصلی در نظریه های یادشده عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 الف) معیارهای مثبتانگارانه:&lt;br /&gt;
این رده از معیارها، جفتهای زیر را شامل می شوند&lt;br /&gt;
روش کمی در برابر روش کیفی، رویکرد تجربی/ استقرایی در برابر رویکرد صوری/ قیاسی، گزارههای ترکیبی در برابر تحلیلی،و کاربردی-عینی عملیاتی بودن در برابر محض- ذهنی- انتزاعی بودن &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 ب) معیارهای نگرش هرمنوتیکی: &lt;br /&gt;
که شامل جفتهای معنایی زیر است&lt;br /&gt;
تبیین در برابر تفهم، مقیاس خُرد در برابر کلان، امور طبیعی/ بیرونی در برابر امور انسانی/ درونی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 پ) معیارهای نگرش انتقادی:&lt;br /&gt;
 که جفت معنایی عمده اش محافظه کار در برابر انتقادی و ارزش گریز در برابر ارزش مدار است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درباره ی این معیارها چند نکته روشن است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخست آن که برخی از دوگانه های یادشده با یکدیگر همبستگی درونی دارند. به عنوان مثال، دانش تجربی با منطق استقرایی و دانش صوری با منطق قیاسی پیوند خورده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوم آن که پیش فرض بیشتر این نظریات آن است که دانش ها بر یکی از دو قطب متضاد فرض شده قرار میگیرند و بنابراین به قیمت طرد یکی از جفتهای معنایی با قطب دیگر متحد می شوند. این پیش فرض از دید نگارنده نادرست است. چنین می نماید که جفتهای معنایی متضاد ابزارهایی مفهومی برای رده بندی و سازماندهی معانی و عناصر شناختی «در درون» یک سرمشق نظری باشند، نه معیارهایی بیرونی و مطلق که به راستی تمایز یا تضادی در جهان خارج را باز نمایند. در نتیجه، آنچه استقرار در یکی از دو سر یک جفت معنایی می نماید، در واقع شکل ساده شده ی جایگیری بر طیفی است که جفت متضاد یادشده دو حد نهایی آن را بر می سازند در نگرش مورد پیشنهاد این نوشتار، نظریه ها را میتوان بر مبنای نزدیکی و دوریشان نسبت به قطب های یادشده رده بندی کرد، اما این امر به معنای قطع رابطه ی آنها با یکی از قطب ها و تحویل شدن و تثبیت شان در قطب متعارض آن نیست .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر مبنای این دیدگاه، چنین مینماید که سه محور اصلی برای رده بندی انواع دانش ها وجود داشته باشد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 نخست؛ معیار مقیاس، که قلمرو در برگیرنده ی موضوع و سطح مشاهداتی مورد نظر را تعیین می کند و با جفت معنایی خرد/ کلان مترادف است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوم؛ معیار راهبرد، که شیوه ی تولید دانش و معیارهای صحت را در نظریه مشخص می کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این محور از اتحاد محورهای مفروض در مدلهای مثبت انگارانه پدید آمده اند. یک سر این محور تجربی، استقرایی، و عینی بودن نظریه را نشان می دهد و سر دیگر آن قیاسی، صوری، تفهمی و ذهنی بودن محتوایش را نشان می دهد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 سوم؛ معیار کارکرد، که نوع اتصال دانش با رفتار را تعیین می کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اینجا محوری داریم که یک سر آن دانشهای کاربردی، عملیاتی، فن آورانه، سودمدار (به معنای پراگماتیستی کلمه) و انقلابی (در معنای انتقادی اش) قرار گرفته اند، و در سوی دیگر نظریه های محض، انتزاعی، غیرعملیاتی، محافظه کار، و به تعبیر انتقادیون، «مثبت» را می بینیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==من ، دیگری و جهان==&lt;br /&gt;
در صورتی که سه محور یادشده را با هم ترکیب کنیم، به فضای حالتی سه بعدی می رسیم که امکان بازنمایی موقعیت دانشهای مختلف نسبت به هم را برایمان فراهم می کند. در این مدل، پیوستاری یکتا و فضای حالتی یگانه برای تجسم کل اشکال دانایی قابل تصور به کار گرفته شده که هر خوشه از دانشها موقعیت و جایگاهی را بر آن اشغال می کنند. اگر رابطه ی علوم را با سه حوزه ی پدیدارشناسانه ی &lt;br /&gt;
 من، دیگری و جهان (( این تمایز سه گانه را از ترکیب سه نگرش همخوان و مسلط بر گرفته ایم ، دیدگاه کانتی که سه قلمرو از دانایی را بسته به &lt;br /&gt;
 شیوه ی ارجاع شان به زیبایی شناسی، اخلاق و دانش تجربی تفکیک می کرد، دیدگاه هگلی که سه قلمرو هستی شناختی من، دیگری و جهان را ما به ازای این &lt;br /&gt;
 سه قرار می داد، و نگرش پدیدار شناسانه هوسرلی که بر همین مبنا زیست جهان (Lebenswelt) را آمیزه ای از همین سه عنصر می دانست))&lt;br /&gt;
مورد توجه قرار دهیم، به نتایج جالبی می رسیم. در بخشهای مرکزی و میانی این فضای حالت، علومی قرار می گیرند که بر رابطه ی من با من تمرکز یافته اند و می کوشند تا مفهوم «من» را صورت بندی کنند. این علوم شاخه های متنوعی مانند روانشناسی، جامعه شناسی، مردم شناسی، تاریخ و بخشهایی از زیست- شناسی را در بر می گیرند .&lt;br /&gt;
دلیل قرار گرفتن علومِ متمرکز بر من در میانه ی این فضای حالت آن است که مجموعه ی دانسته های من درباره ی من، در سه محور سازنده ی فضای حالت ما موقعیتی میانی را اشغال می کنند. من، خود را به عنوان جریانی از تجربه ها، که در قالب زبان و نظام های صوری رمزگذاری میشود درک می کند، و مرکز مختصات مقیاسی که دانسته هایش را بر مبنای آن مرتب می سازد، خودِ من است. به همین شکل، گمانه زنیهای نظری وکاربردی در مورد من نیز وضعیتی میانی دارند .&lt;br /&gt;
 من، همان طور که در مرکز دستگاه مختصات زمانی/ مکانی شناسایی خویش قرار دارد، &lt;br /&gt;
 دانسته های خویش درباره ی گیتی را نیز در فضای حالتی صورت بندی &lt;br /&gt;
 می کند که خود در مرکز آن قرار گرفته است.&lt;br /&gt;
بخش مهمی از علوم انسانی که در میانه ی این فضای حالت قرار دارند، به صورت بندی و رمزگذاری مفهوم من اختصاص یافته اند، اما این حرف در مورد کلیت علوم انسانی صحیح نیست. مرجع بخش بزرگی از علوم انسانی، دیگری است نه من. به همین دلیل هم خوشه ی دانسته های مربوط به من توسط هاله ای بزرگ از دانش ها احاطه می شود که به رمزگذاری رابطه ی من با دیگری می پردازد. موضوع شناسایی این زمینه از دانسته ها دیگری است. از حوزه هایی بسیار کاربردی مانند مدیریت و روانشناسی گروه گرفته تا قلمروهایی استعلایی تر و کمتر «علمی» - مانند اخلاق - بر دیگری و نوع ارتباط من با دیگری متمرکز شده اند. علوم انتقادی از دید هابرماس، مهمترین مدعیان صورت بندی دانش در این حوزه هستند. در نهایت، سایر بخشهای فضای حالت دانایی به علومی مربوط میشود که به جهان ارجاع می کنند و علوم تجربی و خنثای مثبت مهمترین نمایندگان شان را تشکیل می دهند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مدل سیستمی==&lt;br /&gt;
به این ترتیب اگر مدل سیستمی خود را با دیدگاه های مرسوم درباره ی رده بندی دانش ها مقایسه کنیم، به این نتیجه می رسیم که نوعی سازگاری درونی میان این مدل و دیدگاه های یادشده وجود دارد. یعنی می توان به کمک این مدل و بر اساس متغیرهای یادشده و جفتهای معنایی متضاد مورد نظرمان، تمایزهای اصلی مورد بحث را در یک چارچوب عمومی ترکیب کرد، و به دستگاهی دست یافت که با مدل ترکیبی هابرماس همخوانی دارد، هرچند از نظر شیوه ی صورتبندی، متغیرهای کلیدی، و چارچوب نظری با رده بندی وی متفاوت است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نظام دانایی==&lt;br /&gt;
 هر نظام دانایی ، سیستمی است که از عناصر و روابطی تشکیل یافته است.&lt;br /&gt;
عناصر، در برگیرنده ی مفاهیم، کلیدواژه ها، موضوع ها و «چیز»هایی هستند که دانش به آنها ارجاع می کند. روابط اما مجموعه ای از قواعد ربط، نظم ها، صورت بندیهای استنتاجی و شیوه های استدلالی را در بر می گیرند که دانسته ها را به هم تبدیل می کنند، نظم میان کلیدواژگان را صورت بندی می نمایند، و مفاهیم را به هم مرتبط می سازند.&lt;br /&gt;
 عناصر یک نظام دانایی، بر مبنای مجموعه ای از متغیرها تعیین می شوند.&lt;br /&gt;
یکی از مهمترین این متغیرها، درجه ی درشت نمایی یا مقیاسی مشاهداتی است که برای تولید تجربیات مربوط به آن دانش به کار گرفته می شود. شکل گیری دانش های جدید، از سویی به پیدایش ابزارهای مشاهداتی جدید (مانند تلسکوپ و میکروسکوپ) و بسط دامنه ی مشاهده وابسته بوده است و از سوی دیگر لوازم و امکانات مورد نیاز برای چنین توسعه ای (مثل فن عکاسی و دانش اپتیک) را هم فراهم آورده است. به این ترتیب، تکامل دانش در عمل همراه است با افزوده شدن بر شمار سطوح مشاهداتی و سلسله مراتبِ حاکم بر سطوح توصیفیِ ذهن شناسنده از موضوع شناخت .&lt;br /&gt;
 شمار سطوح مشاهداتی با دامنه ی دید یک علم مترادف نیست. &lt;br /&gt;
چرا که به عنوان مثال به نظر میرسد زیست شناسی بیشترین تعداد از سطوح مشاهداتی را در خود جای داده باشد در حالی که دامنه ی مشاهده ی این علم از فیزیک کمتر است. یعنی در فیزیک ما با دامنه ی مشاهداتی ای روبه رو هستیم که از فیزیک زیراتمی و سطح پلانکی( 10متر بتوان منفی 40 )شروع می شود و تا اخترفیزیک و کیهان شناسی (در ابعاد 10متر بتوان مثبت 40) ادامه می یابد. با این وجود شمار سطوح مشاهداتی در این دامنه ی فراخ اندک است و به سه سطح اصلی خرد، میانه و درشت مقیاس منحصر می شود. بنابراین شمار سطوح مشاهداتی در یک دانش لزوماً با دامنه ی مشاهداتی آن متناسب نیست و ممکن است یک دانش گستره ای بزرگ از مشاهدات را به سطوحی کم، یا گستره ای کوچکتر را به سطوحی بسیار تجزیه کند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نظریه سیستم ها – پیچیدگی==&lt;br /&gt;
 در نظریه ی سیستم ها، یکی از تعاریفی که برای مفهوم پیچیدگی وجود دارد نسبت میان روابط به عناصر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 یعنی هرچه تراکم روابط در سیستمی بیشتر باشد، و عناصر در شمار بیشتری از ارتباط ها با سایر عناصر درگیر باشند، سیستم پیچیده تر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر نظم درونی این سیستم ها برای دستیابی به هدفی خاص سازماندهی شده باشند، تراکم روابط همتای انسجام درونی سیستم در نظر گرفته می شود. یعنی به عنوان مثال، برای سیستمی مانند دانش که بر هدف «سازماندهی کارآمدِ معنای هستی» تمرکز یافته است، هرچه تراکم روابط نسبت به عناصر بیشتر باشد، انسجام درونی آن دانش بیشتر است. چنان که منسجم ترین و خودسازگارترین دانش، ریاضیات است که از شمار کمی از مفاهیم - مانند مفهوم خط، نقطه و زاویه در هندسه - و انبوهی از روابط - قوانین هندسی، اصول مثلثاتی و... - تشکیل یافته است. مرور شواهد نشان می دهد که پیوستاری از نظر ساخت عناصر/ روابط در میان دانش ها وجود دارد که با محور مقیاس در فضای حالت مورد نظرمان همخوان است. برای ساده تر شدن بحث، می توانیم محور مقیاس را به همراه محور نشانگر انسجام درونی در نظر بگیریم و در فضای دو بعدی یادشده - که زیرسیستمی از فضای حالت دانشهای ماست - ساخت نظام های دانایی را وارسی کنیم. در چنین فضایی هرچه بر محور مقیاس از سطح موضوعهای خُرد به سمت مرکز مختصات محور پیش می رویم حجم داده ها و شمار عناصر افزون تر و تراکم روابط کمتر می شود. در دانشی که بر سطح من تمرکز یافته است و بنابراین بخش میانی محور مقیاس را اشغال می کند چیزها و رخدادهایی جای می گیرند که مقیاس زمانی/ مکانی شان با تجربه های روزانه ی سوژه منطبق است. در این سطح دو دانش اصلی قرار می گیرند که بیشترین حجم داده ها و کمترین تراکم از روابط را در خود جای داده اند. در یک سو روانشناسی و سطح داده های زندگینامه ای قرار دارد که حجم بسیاری از داده های موقعیتی و وابسته به شرایط زیسته را در بر می گیرد، اما قانونمندی های حاکم بر آن به نسبت اندک است. دانش دیگری که گرانیگاه سنتی اش در همین مقیاس قرار دارد تاریخ است که به همین ترتیب مجموعه ای از داده های زندگینامه ای را در مقیاس زمانی و مکانی بزرگتر شامل میشود. در تاریخ هم چنین مینماید که دستیابی به قوانینی عام و انسجام درونی ای که از حدی بیشتر باشد ناممکن است. تاریخ و روانشناسی، دو جایگاه موازی را بر فضای حالت دانایی اشغال می کنند. با این تفاوت که روانشناسی بیشتر بر محوری عمودی، و مبتنی بر ساختار تکیه می کند و سوژه را در قالب نظامی منسجم و منفرد تحلیل می کند، در حالی که تاریخ از زاویه ای کارکردی و در مقیاس زمانی طولانی تری، با دقتی کمتر به «من»ها می نگرد و الگوهای عام تر پویایی رفتار جمعی شان را وارسی می کند. این البته مفهوم کلاسیک و سنتی تاریخ است که با «کردار مردان بزرگ» مترادف پنداشته می شده است. اما رویکردهای جدید به تاریخ که به تحلیل های جامعه شناسانه و حتی بوم شناسانه مجهز هستند نیز در نهایت بر همین بستر تکیه می کنند و حاصل جمع هایی از کردار سوژه های انسانی را به عنوان شالوده ی بررسیهای خود پیش فرض می گیرند.&lt;br /&gt;
 به موازات این دو دانشِ رسمی، خوشه ای به نسبت پراکنده، غیررسمی، و حاشیه ای از دید دانشمندان، اما بسیار عملیاتی، بسیار کارآمد، و بسیار &lt;br /&gt;
 فراگیر را داریم که به دانسته های عقل سلیمی مربوط می شود.&lt;br /&gt;
این دانسته ها، قواعدی عام و کلان را در مورد حوزه های تجربه ی زیسته به دست می دهند، بدون آن که ادعای صحت یا حتی شالوده ای لزوماً خودآگاهانه را به آن تحمیل کنند. این در واقع همان شکلِ باستانی و کهنِ فهمیدن جهان، و همان شیوه ی قدیمی تر و فراگیرترِ دانستن است که ارتباطی مستقیم با حجم تجربیات - و بنابراین سن و سال- دارد و باعث میشود که جوامع سنتی ریش سپیدی و گیس سپیدی را با خرد مترادف فرض کنند. این حوزه از دانایی به قیمت رها کردن ادعاهای شناخت شناسانه و شانه خالی کردن از زیر محک های رقابت آمیزِ علمی، به سلطه ی پنهان خود بر عرصه ی رفتار همه ی آدمیان در بخش عمده ی عمرشان ادامه می دهد. پرداختن به این شاخه از دانایی، سرفصلی تازه را می طلبد که در این نوشتار مجال پرداختن بدان نیست. در مدلی که با این متغیرها به دست می آید، خوشه هایی از دانستنی ها که بیشترین انسجام درونی را دارند، همان هایی هستند که کمترین عناصر و بیشترین درجه ی انتزاع و بیشترین فاصله ی مقیاسی زندگی زیسته ی ما را دارند. چنان که فلسفه، منطق و ریاضیات را میتوان نظام هایی با انسجام درونی بسیار زیاد دانست که شمار کمی از مفاهیم نمادین زبانی (در فلسفه و منطق) یا صوری (در ریاضیات) را با حجم زیادی از قوانین هم سازگار سازماندهی و پردازش می کنند. با توجه به آنچه گذشت، حالا می توان جایگاه دیدگاه پیشنهادی این نوشتار را بر جغرافیای دانایی نشان داد و حد و مرزهای آن را ترسیم کرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
/جایگیری سلسله مراتبی علوم و دانشها بر اساس سه محورِ مقیاس،&lt;br /&gt;
/عینیت موضوع، و انسجام درونیشان&lt;br /&gt;
نظریه ای که در این نوشتار درباره ی قدرت عرضه خواهد شد، مجموعه ای از مفاهیم، روابط، برداشت ها، قواعد، و تفاسیر است که بر میانی ترین نقطه ی فضای حالت دانش تمرکز یافته است. موضوع این نظریه، مفهوم قدرت، و رابطه ی آن با سایر مفاهیم بنیادینی است که شالوده ی مفهوم «من» را بر می سازند. چنان که دیدیم، مفهوم من و نظام هایی از دانایی که ساختار و کارکرد من صورت بندی می کنند، در جایگاه مرکزی&lt;br /&gt;
خوشه های دانایی قرار دارند.&lt;br /&gt;
==ریتزر==&lt;br /&gt;
در کتاب خود سه نوعِ اصلی از نظریه های جامعه شناسانه را مطرح کرده است که پیش از ورود به روش شناسی خویش، باید جایگاه نظریه ی مورد پیشنهادم را در ارتباط با آنها روشن کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دید ریتزر، سه سرمشق نظری در جامعه شناسی وجود دارد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;نخست&#039;&#039;&#039;: سرمشق «واقعیت اجتماعی» که بر مقیاس کلان و فرآیندهای اجتماعی تأکید دارد و شکل اولیه اش را می توان در آرای دورکهیم&lt;br /&gt;
باز یافت. در این چارچوب، جامعه هویتی مستقل و خودمختار دارد و نهادها و ساختارهای اجتماعی بر عناصر روانشناختی و مقیاسهای کوچکتر اولویت&lt;br /&gt;
هستی شناختی دارند. دو رویکرد کلی کشمکش (نظریه های مارکسیستی) و نظم (نظریه های ساختاری/ کارکردی) عمده ترین نگاه ها را در این سرمشق&lt;br /&gt;
تشکیل میدهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;دوم&#039;&#039;&#039;: سرمشق «تعریف اجتماعی» نخستین روایت نیرومند خود را در نظریه ی وبر یافته است. این چارچوب به کنش متقابل آدمیان در نظام اجتماعی و به ویژه نقش زبان و مفاهیم در این میان تأکید دارد. ذهنیت کنشگران و شیوه ی صورت بندی، بیان، و رفتار بر مبنای آن از دید نظریه پردازان این رده اهمیت اساسی دارد. خوشه ی متنوعی از نظریه ها در این سرمشق می گنجند که نظریه ی کنش متقابل نمادین، پدیدارشناسی، روش شناسی مردم نگار، و نگرش اصالت وجودی (اگزیستانسیالیسم) نمونه هایی از آن هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;سوم&#039;&#039;&#039;: سرمشق «رفتار اجتماعی» که کاربست روش رفتارگرایانه در جامعه شناسی است. مهمترین نظریه پرداز این سرمشق اسکینر بود که&lt;br /&gt;
رفتارهای قابل مشاهده را با محوریت فرآیندهایی مانند شرطی شدن و تقویت و پاداش و تنبیه مهمترین داده ی جامعه شناختی میدانست . مهمترین&lt;br /&gt;
دستاورد این سرمشق، نظریه ی تبادل است. نظریه هایی مانند جامعه شناسی زیستی و حتی رویکردهای پسامدرنی مانند آرای دلوز و گتاری از این&lt;br /&gt;
سرمشق بسیار تأثیر پذیرفته اند، یا در برخی از بخش ها، در آن می گنجند.&lt;br /&gt;
ریتزر در رده بندی نظریه های جامعه شناختی، چنان که پیداست، به سطوحی از مشاهده ها و پدیدارها نگریسته است، که نظریه دعویِ توصیف&lt;br /&gt;
و توجیه آن را دارد. به همین دلیل هم سه رده از نظریههای مورد نظر ریتزر را میتوان با تقریب خوبی مترادف دانست با سطوح کلان، میانه، و خردِ&lt;br /&gt;
مشاهداتی. ریتزر در بخش افزوده به کتاب خویش، به ظهور رویکردی نو در قلمرو جامعه شناسی اشاره کرده است، و آن روشی است که به ترکیب این&lt;br /&gt;
سه سطح، و دستیابی به رویکردی چند بعدی و بنابراین چند سویه و میانرشته ای  باور دارد. این رویکرد، همان است که امروزه سرمشق نظریه ی&lt;br /&gt;
سیستمهای پیچیده را تشکیل میدهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رویکرد نویسنده - نظریه ی سیستم های پیچیده==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نوشتار، از نظریه ی سیستمهای پیچیده مشتق شده است و بنابراین با همین نام مورد اشاره واقع میشود. با این وجود، نظریه ی یادشده مجموعه ای غنی و متنوع از دیدگاهها و رویکردها را پشتیبانی می کند که &#039;&#039;&#039;دیدگاه نگارنده&#039;&#039;&#039; یکی از آنهاست. سرمشق مورد نظر ما در این متن، به تکثری از توصیف های موجوددرباره ی یک موضوع باور دارد.&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;این بدان معناست که در مورد هر موضوع، سطوح متفاوت توصیفی ای وجود دارند که بر اساس ابزار مشاهداتی و&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;مقیاس داده اندوزی ما از هم تفکیک می شوند.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;هیچ یک از این سطوح بر بقیه تقدم هستی شناسانه ندارند&#039;&#039;&#039;. &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;در واقع هیچ یک از این سطوح توصیفی چیزی بیش از یک سطح توصیفی نیستند و واقعیتی ذاتی یا چیزی فی نفسه را بازنمایی نمی کنند&#039;&#039;&#039;. &lt;br /&gt;
 هر سطح مشاهداتی، برداشت ها و تفسیرهایی مخدوش، جهت یافته، تحریف شده و آغشته به میل را در بر می گیرد که به کارِ تولید تصویری کارآمد- و نه &lt;br /&gt;
 لزوماً واقعی- از موضوع مشاهده میآید.&lt;br /&gt;
به دلیل محوریت این میل و شباهت نظامهای مشاهداتی و استنتاجی حاکم بر سطوح توصیفی یادشده – و نه به خاطر ارجاع به واقعیتی یکتا و غایی در&lt;br /&gt;
بیرون - است که سطوح مشاهداتی یادشده در نگرش ما قابل ترکیب و پیوند با یکدیگر هستند. علوم کلاسیک، خود را به یکی از این سطوح محدود می کنند و معیارها و شیوههای تولید حقیقت در یکی را از همتاهای خویش در سایر سطوح اصیل تر، واقعی تر، یا بهتر می دانند. &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;در نگرش ما&#039;&#039;&#039;،کامل ترین و کارآمدترین تصویر از ترکیب سطوح گوناگون یادشده پدید می آید. &lt;br /&gt;
 ابزار این ترکیب، رویکرد میان رشته ای مبتنی بر نظریه ی سیستم ها و بستر این روند نظریه ی پیچیدگی است. &lt;br /&gt;
رویکرد مورد نظر ما در این نوشتار، بر اصول موضوعه ای مبتنی است که با دستاوردهای جدید علمی در زمینه ی کارکرد دستگاه عصبی و ساختار ذهن، و مدلهای تازه ی صورت بندی مفهوم صحت و بازنمایی، هم خوان است. با این وجود، این دستاوردها بسیاری از پیش فرض های جاافتاده و قدیمی ترِ رایج در علوم کلاسیک را بی اعتبار کرده اند که پیش از ورود به بحث اصلی، باید موضع خویش را درباره شان مشخص کنیم. &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;نخستین اصل&#039;&#039;&#039;  موضوعه ی رویکرد سیستم های پیچیده آن است که چیزی به عنوان &#039;&#039;&#039;واقعیت بیرونی&#039;&#039;&#039;، یا &#039;&#039;&#039;مِه رَوَند&#039;&#039;&#039; در خارج از سیستم شناسنده &#039;&#039;&#039;وجود دارد که به هیچ عنوان قابل شناسایی نیست&#039;&#039;&#039; و بنابراین هیچ حرفی در موردش نمی توان زد. تمام آنچه در نظام شناختی تولید میشود و در قالب دستگاه های دانایی سازمان می یابد، تصویرهایی مخدوش، محدود، و موضعی از این مه روند سترگ بیرونی است، که به هیچ عنوان انعکاس آن، یا تصویر آن نیست. بنابراین سخن گفتن از واقعیتی ذاتی یا حقیقتی غایی در دیدگاه ما درست یا نادرست نیست، که بی معناست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;مه روند واژه ای است خودساخته، که از دو بخشِ مِه (بزرگ/ کلان) و روند تشکیل یافته است.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
 آن را می توان همتای  Holomovementدر آثار فیزیکدانانی مانند دیوید&lt;br /&gt;
 بوهم یا نومِنِ کانتی دانست.  22 Rorty, 1992.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;دوم آن که&#039;&#039;&#039; دانش، به خاطر ماهیت کارکردی خود در زمینه ی زنده اش، هرگز بی طرف نیست. در نتیجه هسته ای از میل، نیاز، خواست و قصد&lt;br /&gt;
در مرکز تمام نظام های شناختی قرار گرفته است. مرکزی که در مورد کارایی دانسته ها و ارزش روایت ها داوری می کند، بی آن که انطباق با واقعیت بیرونی را به عنوان معیاری مهم بپذیرد. در نتیجه من در اینجا پیرو برداشت نیچه در مورد ماهیت جانبدارانه و سودجویانه ی دانش هستم، همچنان که تفسیر آیینه گون از شناخت و مطلق بودن حقیقتِ نهفته در هر دستگاه شناختی را همچون &#039;&#039;&#039;رورتی&#039;&#039;&#039; رد میکنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;سوم آن که&#039;&#039;&#039; در دیدگاه مورد نظرمان، پیوند سنتی و بدیهی پنداشته شده ی میان حقیقت و نیکبختی یا رستگاری مشکوک تلقی می شود. رابطه ی میان حقیقت با قدرت، و ربط این دو با لذت چیزی است که به عنوان پرسشی در این متن طرحش خواهم کرد و بدان پاسخ خواهم داد.&lt;br /&gt;
اما پیش فرض گرفتن افلاطونیِ ربط نیکی، اخلاقی، زیبایی، معنوی یا رستگاری با حقیقت امری است که مشکوک تلقی می شود. این فرضیه ای بسیار تعیین کننده و بحث برانگیز است که باید بعدها به تفصیل با محک نقد آشنا شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;چهارم آن که&#039;&#039;&#039; رویکرد این نوشتار به مفهوم و رسالتِ نظریه، به مثابه دستگاهی نیست که وقفِ یافتن و منحل کردن تضادها و باطلن ماها شده&lt;br /&gt;
باشد. برعکس، نظریه نظامی است که برای پنهان کردن این باطلن ماها و به دست دادن تصویری سازگار و فارغ از تضاد تخصص یافته است، بی آن که&lt;br /&gt;
توانایی یا قصدِ از میان برداشتن تمام این تعارض های درونی را داشته باشد. به این ترتیب همچون تمام نگرش های کلاسیک، سطح خاصی از ابهام، همان-گویی، و تعارض در درون نظریه ی مورد پیشنهاد ما وجود دارد، و این ادعا هم در کنار پذیرش آن طرح می شود که سطح بیشتری از تمام این متغیرها&lt;br /&gt;
را در تمام نظریه های دیگر می توان یافت، که شاید به خوبی استتار شده باشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;پنجم آن که&#039;&#039;&#039; دانایی و شناخت، در مدل ما کلیه ی بازنمایی های سازمان یافته ی سیستم از محیط بیرون و فضای درون را شامل می شود و&lt;br /&gt;
بنابراین علوم گوناگون، همچون حوزه های متفاوتی از پیوستار یگانه ی شناخت در نظر گرفته می شوند. به این ترتیب، وحدت رویه ای بر تمام علوم&lt;br /&gt;
حاکم می شود و تمایز سنتی میان علوم انسانی و طبیعی از میان برمی خیزد، نه به خاطر این فرض که علوم انسانی نیز از قطعیت موهومی معادل علوم&lt;br /&gt;
تجربی برخوردار است بلکه به این دلیل که علوم سخت و تجربی نیز مانند علوم انسانی دستخوش تفسیر، تحریف و جهت گیری فرض می شوند. &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;به این ترتیب، دستگاه نظری مورد پیشنهاد این نوشتار، ادعای در بر گرفتن و پاسخگویی به معماهای بر آمده از هر سه سطح مشاهداتی &lt;br /&gt;
مورد نظر ریتزر را دارد،  بی آن که لزوماً در پیش فرض های آنها یا اهداف نظری شان شریک باشد . &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=بخش دوم: =&lt;br /&gt;
==[[سطوح توصيفي فراز]]==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;قدرت، موضوعی است که برای فهمیدن آن باید دست کم چهارلایه ی مشاهداتی را درباره اش لحاظ کرد.&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
این بدان معناست که توصیف قدرت در مقام نظامی پیچیده، به فرض چند سطح سلسله مراتبی متفاوت می انجامد.در نظریه ی پیشنهاد شده در این نوشتار، دستیابی به درکی عمیق و معنادار از قدرت، تنها زمانی ممکن می شود که &#039;&#039;&#039;چهار سطح زیست شناختی، روان-شناختی، اجتماعی و فرهنگی&#039;&#039;&#039; از سوژه مورد توجه قرار گیرد و بازنماییهای دقیق و روشنی از سوژه در این سطوح تشکیل شود. در مورد روش شناسی منتهی به این چهار سطح، باید به چند نکته توجه کرد؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;نخست&#039;&#039;&#039; آن که لایه های یادشده در نظریه های جامعه شناسانه قدمتی زیاد دارند و دست کم پنجاه سال است که مدل [[پارسونز]] چنین نظامی&lt;br /&gt;
از لایه بندی را در حوزهی علوم اجتماعی پیشنهاد کرده است ... مشهورترین دیدگاه رقیب، نگرشی است که از [[ویکو]] و [[دیلتای]] شروع شده و &#039;&#039;&#039;سطوح روانی و زیستی&#039;&#039;&#039; را در هم ادغام کرده و آن را از ترکیب دو سطح اجتماعی و فرهنگی جدا می داند. [[لومان]] مشهورترین وارث این تمایز است و دو لایه یادشده را به ترتیب با عبارتهای &#039;&#039;&#039;سطوح کرداری&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;ارتباطی&#039;&#039;&#039; نامگذاری کرده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;دوم&#039;&#039;&#039; آن که نظریه های متمایز و منفرد درباره ی سوژه که در برخی از این سطوح قرار بگیرند، بسیارند. در عمل تمام دیدگاههای زیست شناسانه،&lt;br /&gt;
روان شناسانه، جامعه شناسانه و زبان شناسانه ی کلاسیک هوادار سکونت در یکی از لایه های یادشده، و اصیل تر، مهم تر، و بنیادی تر پنداشتن آن سطح&lt;br /&gt;
هستند. سه سرمشق اصلی جامعه شناسانه- که توسط [[ریتزر]] از هم تفکیک شده اند- دیدگاه هایی را در بر می گیرند که در سطوح [[زیستی]]، [[روانی]]، و&lt;br /&gt;
[[اجتماعی]] اقامت گزیده اند. تمام رویکردهای یادشده، در این مورد توافق دارند که مفاهیم مستقر در یکی از این سطوح –مانند سوژه، جامعه و کنش- در&lt;br /&gt;
یکی از سطوح یادشده «اصالت هستی شناختی»، و «تمامیت توصیفی» بیشتری دارد، و می توان شواهد مربوط به سایر سطوح را به این سطح ویژه تحویل کرد. چنین گرایشی به [[تحویل گرایی]] ،حتی در آثار [[پارسونز]] هم که [[سطح فرهنگی]] را در نوشتارهای اولیه اش اصیل تر میداند ،دیده می شود. در این میان تنها لومان استثناست، که به قیمت نفی کردن مفهوم سوژه و طرد کردن باور به سوژه ی انتخابگر، از ورود به چنین پرسشی خودداری می کند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;نگرش سیستمی مورد پیشنهاد این نوشتار، در این رده ی اخیرمی گنجد. در نظریه ی پیشنهادی این متن، سطوح چهارگانه ی مفروض، تنها&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;برش هایی مشاهداتی هستند که بر تمایزی روش شناختی و گسستی شناخت-شناسانه دلالت می کنند، نه تفکیکی هستی شناسانه.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲-از اینجا به بعد، لایه های توصیفی یادشده را به طور خلاصه با نام «[[ فراز ]]» مورد اشاره قرار خواهم داد. &lt;br /&gt;
 این نام از ترکیب حرف نخستِ لایه های &#039;&#039;&#039;فرهنگی، روانی، اجتماعی و زیستی&#039;&#039;&#039; ساخته شده است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳- هر سطح توصیفی فراز در واقع لایه ای از مشاهدات، تفسیرها، قواعد و نظام های تولید حقیقت را در بر می گیرد که در اطراف موضوع محوری&lt;br /&gt;
خاصی ترشح شده اند. &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;این موضوع محوری، از دید نظریه ی ما، سیستمی پیچیده، خودسازمانده و تکاملی است که پویاییاش گرانیگاه تعیین رخدادها&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;در سطوح توصیفی یادشده است.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
د&#039;&#039;ر سطح زیست شناختی&#039;&#039;، این بدن است که تعیین کننده است. بدن سیستمی است خودبسنده و تکاملی که از پویایی بغرنج و خودمختاری برخوردار است. کل دادههای مربوط به سطح زیست شناختی بر مبنای تحولات بدن و عناصر و روابط مرتبط با آن سازمان یافته اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;در سطح روانی&#039;&#039;، نظام شخصیت چنین نقشی را بر عهده دارد. یعنی در این سطح شخصیت افراد و هویت ذهنی سوژه های انسانی است که سیستم اصلی را بر می سازد. سایر مفاهیم، تجربه ها، و خوشه های دانایی سطح روانی همگی به شکلی با این سیستم مرکزی پیوند برقرار می کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;در نظام اجتماعی&#039;&#039; نیز نهاد یا سازمان واحد تعیین کننده است. همانطور که بدن از سلسله مراتبی از زیرسیستم های زنده ی اندام وار (یاخته ها،&lt;br /&gt;
بافت ها، اندام ها و دستگاه ها) تشکیل یافته است، شخصیت و نهاد نیز برساخته ی زیرسیستم های فرضی متعددی هستند. این بدان معناست که چهار سطح توصیفی یادشده، برش هایی کلان و عمومی از رخدادهای مرتبط با سوژه را در بر می گیرند که هریک از آنها می تواند در درون خویش از نظمی سلسله مراتبی برخوردار باشد. خانواده، سازمان، و ملت مشهورترین سطوح درونی یک نهاد اجتماعی هستند. تا اینجای کار، مفاهیم و مدلها با نظریات کلاسیک و رایج علمی توصیف گر این سطوح سازگار است. یعنی در تمام نظریه های موجود – حتی در دیدگاه های پسامدرنی که شالوده شکنانه ادعای حذف سوژه را دارند- وجود سیستمهای محوری ای مانند بدن، شخصیت، و نهاد پیش فرض گرفته می شوند. جالب آن که حضور محوری این مفاهیم در بطن نظریه های شالوده شکنانه را با خوانشی شالوده شکنانه از متونِ خودشان میتوان نشان داد. یعنی میتوان شیوه ی مورد استفاده ی نظام های نظری منکرِ نظام سازی را با روشی خود ارجاع برای واسازی ادعاهای خودِ این نظام ها به کار گرفت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴- رابطه ی &#039;&#039;&#039;سطح فرهنگی&#039;&#039;&#039; با &#039;&#039;&#039;سطح اجتماعی&#039;&#039;&#039;، به ربط لایه ی روانی و زیستی شباهت دارد. &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;همان طور که نظام روانی همچون نرم افزاری بر بدن سوار می شود، فرهنگ هم مانند جریانی سیال&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;از معناها، نمادها و روایت ها در پیکره ی جامعه به جریان می افتد و پویایی آن را مدیریت می کند. &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هریک از این جفت های دوتایی از یک بخش عینی، مادی و ملموس - بدن و نهاداجتماعی- تشکیل شده اند که شبکه ای از جنس اطلاعات و معانی و نمادها&lt;br /&gt;
را در اطراف خود ترشح می کند و این همان است که در قالب نظام روانی و فرهنگی تبلور می یابد.&lt;br /&gt;
رابطه ی این دو جفت، هنگامی روشن تر می شود که به اتصال دو بافتارِ جامعه- فرهنگ و بدن- روان به مثابه جفتی جدید از نرمافزار و سختافزار بنگریم.&lt;br /&gt;
همان طور که شخصیت در سخت افزار دستگاه عصبی و نظام فیزیولوژیک پیرامون آن لانه کرده است ،نهادهای اجتماعی نیز بر شانه ی بدن های حاوی شخصیت بر پا می ایستند و در عین حال به نوعی سطوح زیربنایی خود را تغییر شکل می دهند و بازتعریفشان می کنند. هم چنین است رابطه ی نظام های معنایی فرهنگ، با سخت افزار نهادهای اجتماعی که کالبد، قالب کارکردی، و بستر تغییرپذیری منشها را تشکیل می دهد.&lt;br /&gt;
به این شکل، سطوح چهارگانه ی فراز، از سویی لایه های ضروری برای توصیف تمام و کمال سوژه را شامل می شوند، و از سوی دیگر لایه هایی را در بر     می گیرند که با وجود متمایز و منفک نمودنشان، به شدت در هم تنیده شده اند. رابطه ی بدن و شخصیت، همچون تناسب منش و نهاد اجتماعی، به پیوند فرم و محتوا می ماند.&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;اتصال این فرم ها و محتواها، و پیوند این ساختارها و کارکرده است که یک پارچگی چهار لایه ی فراز را ممکن می سازد. &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
۵- سطوح توصیفی فراز را، مانند هر مجموعه ای از سطوح توصیفی دیگر، می توان بر مبنای معیارهایی از هم تفکیک کرد. ساده ترین معیار،&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;مقیاس زمانی/ مکانی&#039;&#039;&#039; است. &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;سطح زیست شناختی&#039;&#039;&#039;، طیف وسیعی از مشاهدات در مقیاس های زمانی- مکانی متفاوت را در بر می گیرد که از دامنه ی&lt;br /&gt;
رخدادهای یاخته شناسانه در &#039;&#039;&#039;ابعاد میکرون/ هزارم ثانیه&#039;&#039;&#039; آغاز می شوند و تا رخدادهای بوم شناختی با &#039;&#039;&#039;مقیاس کیلومتر/ سال&#039;&#039;&#039; ادامه می یابد. با این وجود، بخش عمدهی داده های زیست شناسانه ای که به بحث ما مربوط می شوند، بر سطوح زیرین این دامنه ی گسترده تمرکز یافته اند و بیشتر به لایه های میکروسکپی مربوط می شوند تا ماکروسکپی.&lt;br /&gt;
رخدادهای &#039;&#039;&#039;سطح روانشناختی&#039;&#039;&#039;، با مقیاس تجربیات روزانه ی ما انطباق دارند و بنابراین بر رویدادهایی تمرکز یافته اند که در &#039;&#039;&#039;مقیاس متر/ ثانیه&#039;&#039;&#039; می گنجند یا مشتقی از آن محسوب می شوند. رخدادهای &#039;&#039;&#039;سطح جامعه شناختی&#039;&#039;&#039; در شاخه هایی میان رشتهای مانند روانشناسی اجتماعی از همین&lt;br /&gt;
مقیاس آغاز میشوند، اما معمولا بر درجه ای بزرگتر میزان می شوند که می تواند با &#039;&#039;&#039;کیلومتر/ سال&#039;&#039;&#039; نشانه گذاری شود. در نهایت مقیاس &#039;&#039;&#039;رخدادهای فرهنگی&#039;&#039;&#039; کلان ترین سطح را در بر می گیرد که می تواند در &#039;&#039;&#039;قالب چارچوب سرزمین/ نسل&#039;&#039;&#039; وارسی گردد. مقیاسی که از نظر کمی با &#039;&#039;&#039;«قرن-دهه/ صدها کیلومتر»&#039;&#039;&#039; انطباق می یابد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;سطح زیست شناختی&#039;&#039;&#039;---&amp;gt;&#039;&#039;&#039;ابعاد میکرون/ هزارم ثانیه&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;سطح روانشناختی&#039;&#039;&#039;---&amp;gt;&#039;&#039;&#039;مقیاس متر/ ثانیه&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;سطح جامعه شناختی&#039;&#039;&#039;---&amp;gt;&#039;&#039;&#039;مقیاس کیلومتر/ سال&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039; سطح رخدادهای فرهنگی&#039;&#039;&#039;---&amp;gt;&#039;&#039;&#039;مقیاس قرن-دهه/ صدها کیلومتر&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;big&amp;gt;در &#039;&#039;سطح زیست شناختی، بدن&#039;&#039; یا پیکر سیستمی است که چنین نقشی را ایفا می کند. &lt;br /&gt;
در &#039;&#039;سطح روانی&#039;&#039;، سیستم بنیادین &#039;&#039;نظام شخصیت&#039;&#039; است، که بخش مهمی از نظریه ها و مدل های این سطح را به خود اختصاص داده است. &lt;br /&gt;
در &#039;&#039;سطح اجتماعی، نهاد&#039;&#039; سیستم اصلی است و &lt;br /&gt;
در &#039;&#039;سطح فرهنگی، منش&#039;&#039; است که چنین نقشی را بر عهده دارد.&amp;lt;/big&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به این ترتیب به ترتیب در لایه های پیاپی فراز &#039;&#039;&#039;سیستم های بدن، شخصیت، نهاد و منش&#039;&#039;&#039; را به رسمیت می شناسم و سایر سیستم های موجود در این&lt;br /&gt;
سطوح را به عنوان مشتقی از این ها در نظر می گیرم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ................&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=فرگرد دوم: مفهوم کلاسيک قدرت=&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==بخش نخست: نظریه های قدرت==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گفتار نخست: خاستگاهها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;بی تردید کتیبه های آشوریان در مورد چگونگی سازماندهی قوای نظامی، یا دیوارنبشته های ایلامی درباره ی مشروعیت حکومت پادشاه، یا کتیبه ی بیسون با صورت بندی موجز و نبوغ آمیزش از عناصر اقتدار ملی، در مورد همین مفهومِ قدرتِ مورد نظر ما داد سخن داده اند.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;چارچوب های قدرت را به زعم کلگ میتوان تا دو نویسنده ی نامدار عصر نوزایی -یعنی هابز و ماکیاولی - دنبال کرد.&#039;&#039;&#039; (کلگ- 77:1379- 104)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 از میان این دو، هابز به دلیل رویکرد مکانیستی، دقیق و فلسفه مدار خود، بیشر محبوب نظر یه پردازان مدرن است. &lt;br /&gt;
 در مقابل ماکیاولیِ به ظاهر دمدمی مزاج، ضداخلاق و عملگرا را بیشتر پسامدرن ها و پساساختارگرایان می پسندند.&lt;br /&gt;
چنین می نماید که آثار این دو اندیش مند، تمام عناصر اصلی بحث های امروزین درباره ی قدرت را بتوان باز یافت. هابز و ماکیاولی به&lt;br /&gt;
عنوان نویسندگانی که با یک قرن فاصله در سترزمین هایی بسیار متفاوت می زیستند، انگاره هایی به کلی متفاوت را در باره ی قدرت پرورده اند وشیوه هایی ناهم ساز را برای طرح پر سش در این زمینه برگزیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آنجا که این ادعای تمامیت و شمول محور داوری ما درباره این دو رویکرد خواهد بود، &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;سرمشق هابزی را از این پس با برچسب نظام مند&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;نظریه های برآمده از سنت ماکیاولی را با عنوان نظام گریز&#039;&#039;&#039; باز خواهیم شناخت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[نظام مند]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[نظام گریز]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مفهوم قدرت - فوکو]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amirdana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%85%D9%81%D9%87%D9%88%D9%85_%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA_-_%D9%81%D9%88%DA%A9%D9%88&amp;diff=1417</id>
		<title>مفهوم قدرت - فوکو</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%85%D9%81%D9%87%D9%88%D9%85_%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA_-_%D9%81%D9%88%DA%A9%D9%88&amp;diff=1417"/>
		<updated>2017-06-27T09:02:35Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amirdana: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;فوکو &#039;&#039;&#039;سه مفهوم&#039;&#039;&#039; را در مورد قدرت از هم تفکیک می کند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;نخست، روابط قدرت است&#039;&#039;&#039; که بازیهای راهبردی میان  کنشگران را در سطوح خرد و کلان در بر می گیرد. معیار برد و باخت در این میدان، افزایش یا کاهش دامنه ی آزادی عمل کنشگران است، و پهنه ی گزینه هایی که بدان دسترسی دارند. روابط قدرت از دید فوکو اموری مقطعی، نظام نایافته، شکننده، و وابسته به موقعیت هستند که نظم و سلسله مراتب خاصی را پدید نمی آورند، و به سادگی «رخ می دهند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;دوم، حالات سلطه است&#039;&#039;&#039;. سلطه از دید فوکو، شکلی از نابرابری قدرتها در میان کنشگران است که مقاومت را در طرف ضعیف تر بی معنا و نامحتمل سازد. یعنی در شرایطی که یکی از کنشگران به خاطر دسترسی به قدرتی خارج از تناسب، بتواند خواستهای خود را بر دیگری تحمیل کند، و دیگری به دلیل فاصله ی زیاد تواناییاش با طرف غالب، مقاومت را نامحتمل و بی فایده بداند، شرایط سلطه برقرار شده است. از دید فوکو، سلطه وضعیتی از تبادل قدرت است که تا حدودی ثبات دارد و می تواند به سلسله مراتب قدرت و نظامهای مستمر اجتماعی ختم شود. با این وجود، این ساختارها نیز نیمه عمری دارند و همیشگی نیستند و به پشتوانه ی تداوم سلطه است که باقی می مانند.&lt;br /&gt;
فوکو در میان این دو عرصه، یعنی روابط و حالات قدرت، &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حوزه ی &#039;&#039;&#039;سومی را فرض کرد و آن را فنون حکومت نامید&#039;&#039;&#039;. فنون حکومت به دلیل ساخت عقلانی اش از حالات قدرت –که ماهیتی عاطفی و هیجانی داشتند- متمایز بود و از آنجا که پیکربندیای منسجم و تثبیت شده در زمان را پدید می آورد، با روابط قدرت تفاوت داشت. فنون حکومت میتوانند سه شکل متمایز به خود بگیرند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;الف) قدرت انضباطی&#039;&#039;&#039;، که از دید فوکو برای نخستین بار در اروپای قرن هفدهم در قالبی اجتماعی سازماندهی شده و افراد انسانی را همچون&lt;br /&gt;
منابع قدرت در نظر می گیرد. قدرت انضباطی هر دو وجه توانمندساز و محدودکننده را داراست و با مطیع و منضبط کردن بدنها امکان سازماندهی-&lt;br /&gt;
شان را در نظامهای اجتماعی به دست می آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ب) قدرت مشرف بر حیات&#039;&#039;&#039;، که گرانیگاه معنایی اش امنیت و سلامت است. این شکل از قدرت به زعم فوکو در اروپای قرن هژدهم تکامل یافت و&lt;br /&gt;
زیر تأثیر همان نگاه جمهوری خواهانهای صورت بندی می شد که آدمیان را نیروهایی شکل پذیر می دانست و تربیت کردن و بهینه ساختنِ ایشان را&lt;br /&gt;
وظیفه ی دولت می دید. این رده از روابط قدرت، جمعیت را همچون منبع اقتدار در نظر می گرفت و از این رو به سازماندهی جمعیت ها، ترویج بهداشت،&lt;br /&gt;
و با پشتوانه ی پزشکی و روانپزشکی مدرن به تثبیت شکلی هنجارین از بدن ها و شخصیت ها در این حوزه های جمعیتی همت می گماشت. کتابهای مشهور فوکو – زایش درمانگاه و جنون و تمدن - به تبارشناسی برخی از این روندها پرداخته اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;پ) قدرت حاکمیت بنیاد&#039;&#039;&#039;، که فوکو در مقاله ی زیبایی آن را با قدرت شبانی همارز می گیرد .این قدرت در قالب دولت و نهادهای سیاسی تبلور&lt;br /&gt;
می یابد و همان است که نگاه نظریات کلاسیک بدان دوخته شده است. از دید فوکو شکلی از روابط قدرت در قرون هفدهم و هژدهم میلادی در غرب&lt;br /&gt;
تکامل یافت که در سازماندهی قدرت سیاسی در جوامع یهودی باستانی ریشه داشت. این روابط، مسئولیت کردارهای تابعان را به حاکم تحویل می کرد، و&lt;br /&gt;
در نتیجه وی را مسئول رستگاری پیروانش فرض می کرد. حاکم در برابرِ بر عهده گرفتنِ این مسئولیت خطیر، اطاعت بی چون و چرای تابعان را در تمام&lt;br /&gt;
عرصه ی زیست جهانشان طلب می کرد، و این به رابطه ی شبان و گل هاش شبیه بود. این دیدگاه از مجرای مسیحیت به نهادهای دینی و اجتماعی غربی راه&lt;br /&gt;
یافت و در نهایت در شکل دولت های رفاه و توتالیتر به دو حدِ خوشایند و دردناک خویش دست یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فوکو بر این باور بود که تمام این پیکربندیها، در شکل خالص و تمام خویش در اواخر قرن هفدهم و اوایل قرن هژدهم برای نخستین بار در&lt;br /&gt;
غرب پدیدار شدند، و در قرن نوزدهم به پختگی و کمال دست یافتند. فوکو آشکارا ظهور این روابط، حالات، و فنون جدید قدرت را با ظهور مدرنیته&lt;br /&gt;
مربوط میداند و دیدگاهی بدبینانه و جبرانگارانه را در مورد آنها تبلیغ می کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;دیدگاه فوکو به هیچ عنوان نظریه ای رهایی بخش نیست ،و این امری طبیعی است. زیرا هر دیدگاهی که سوژه را به پایه ی نگاه فوکو فاقد اهمیت و اصالت بداند، امکان اندیشیدن به راهبردهای رهایی وی را نیز از دست خواهد داد.&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amirdana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%85%D9%81%D9%87%D9%88%D9%85_%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA_-_%D9%81%D9%88%DA%A9%D9%88&amp;diff=1416</id>
		<title>مفهوم قدرت - فوکو</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%85%D9%81%D9%87%D9%88%D9%85_%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA_-_%D9%81%D9%88%DA%A9%D9%88&amp;diff=1416"/>
		<updated>2017-06-27T09:02:03Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amirdana: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;فوکو &#039;&#039;&#039;سه مفهوم&#039;&#039;&#039; را در مورد قدرت از هم تفکیک می کند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;نخست، روابط قدرت است&#039;&#039;&#039; که بازیهای راهبردی میان  کنشگران را در سطوح خرد و کلان در بر می گیرد. معیار برد و باخت در این میدان، افزایش یا کاهش دامنه ی آزادی عمل کنشگران است، و پهنه ی گزینه هایی که بدان دسترسی دارند. روابط قدرت از دید فوکو اموری مقطعی، نظام نایافته، شکننده، و وابسته به موقعیت هستند که نظم و سلسله مراتب خاصی را پدید نمی آورند، و به سادگی «رخ می دهند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;دوم، حالات سلطه است&#039;&#039;&#039;. سلطه از دید فوکو، شکلی از نابرابری قدرتها در میان کنشگران است که مقاومت را در طرف ضعیف تر بی معنا و نامحتمل سازد. یعنی در شرایطی که یکی از کنشگران به خاطر دسترسی به قدرتی خارج از تناسب، بتواند خواستهای خود را بر دیگری تحمیل کند، و دیگری به دلیل فاصله ی زیاد تواناییاش با طرف غالب، مقاومت را نامحتمل و بی فایده بداند، شرایط سلطه برقرار شده است. از دید فوکو، سلطه وضعیتی از تبادل قدرت است که تا حدودی ثبات دارد و می تواند به سلسله مراتب قدرت و نظامهای مستمر اجتماعی ختم شود. با این وجود، این ساختارها نیز نیمه عمری دارند و همیشگی نیستند و به پشتوانه ی تداوم سلطه است که باقی می مانند.&lt;br /&gt;
فوکو در میان این دو عرصه، یعنی روابط و حالات قدرت، &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حوزه ی &#039;&#039;&#039;سومی را فرض کرد و آن را فنون حکومت نامید&#039;&#039;&#039;. فنون حکومت به دلیل ساخت عقلانی اش از حالات قدرت –که ماهیتی عاطفی و هیجانی داشتند- متمایز بود و از آنجا که پیکربندیای منسجم و تثبیت شده در زمان را پدید می آورد، با روابط قدرت تفاوت داشت. فنون حکومت میتوانند سه شکل متمایز به خود بگیرند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;الف) قدرت انضباطی&#039;&#039;&#039;، که از دید فوکو برای نخستین بار در اروپای قرن هفدهم در قالبی اجتماعی سازماندهی شده و افراد انسانی را همچون&lt;br /&gt;
منابع قدرت در نظر می گیرد. قدرت انضباطی هر دو وجه توانمندساز و محدودکننده را داراست و با مطیع و منضبط کردن بدنها امکان سازماندهی-&lt;br /&gt;
شان را در نظامهای اجتماعی به دست می آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ب) قدرت مشرف بر حیات&#039;&#039;&#039;، که گرانیگاه معنایی اش امنیت و سلامت است. این شکل از قدرت به زعم فوکو در اروپای قرن هژدهم تکامل یافت و&lt;br /&gt;
زیر تأثیر همان نگاه جمهوری خواهانهای صورت بندی می شد که آدمیان را نیروهایی شکل پذیر می دانست و تربیت کردن و بهینه ساختنِ ایشان را&lt;br /&gt;
وظیفه ی دولت می دید. این رده از روابط قدرت، جمعیت را همچون منبع اقتدار در نظر می گرفت و از این رو به سازماندهی جمعیت ها، ترویج بهداشت،&lt;br /&gt;
و با پشتوانه ی پزشکی و روانپزشکی مدرن به تثبیت شکلی هنجارین از بدن ها و شخصیت ها در این حوزه های جمعیتی همت می گماشت. کتابهای مشهور فوکو – زایش درمانگاه و جنون و تمدن - به تبارشناسی برخی از این روندها پرداخته اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;پ) قدرت حاکمیت بنیاد&#039;&#039;&#039;، که فوکو در مقاله ی زیبایی آن را با قدرت شبانی همارز می گیرد .این قدرت در قالب دولت و نهادهای سیاسی تبلور&lt;br /&gt;
می یابد و همان است که نگاه نظریات کلاسیک بدان دوخته شده است. از دید فوکو شکلی از روابط قدرت در قرون هفدهم و هژدهم میلادی در غرب&lt;br /&gt;
تکامل یافت که در سازماندهی قدرت سیاسی در جوامع یهودی باستانی ریشه داشت. این روابط، مسئولیت کردارهای تابعان را به حاکم تحویل می کرد، و&lt;br /&gt;
در نتیجه وی را مسئول رستگاری پیروانش فرض می کرد. حاکم در برابرِ بر عهده گرفتنِ این مسئولیت خطیر، اطاعت بی چون و چرای تابعان را در تمام&lt;br /&gt;
عرصه ی زیست جهانشان طلب می کرد، و این به رابطه ی شبان و گل هاش شبیه بود. این دیدگاه از مجرای مسیحیت به نهادهای دینی و اجتماعی غربی راه&lt;br /&gt;
یافت و در نهایت در شکل دولت های رفاه و توتالیتر به دو حدِ خوشایند و دردناک خویش دست یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فوکو بر این باور بود که تمام این پیکربندیها، در شکل خالص و تمام خویش در اواخر قرن هفدهم و اوایل قرن هژدهم برای نخستین بار در&lt;br /&gt;
غرب پدیدار شدند، و در قرن نوزدهم به پختگی و کمال دست یافتند. فوکو آشکارا ظهور این روابط، حالات، و فنون جدید قدرت را با ظهور مدرنیته&lt;br /&gt;
مربوط میداند و دیدگاهی بدبینانه و جبرانگارانه را در مورد آنها تبلیغ می کند.&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;دیدگاه فوکو به هیچ عنوان نظریه ای رهایی بخش نیست ،و این امری طبیعی است. زیرا هر دیدگاهی که سوژه را به پایه ی نگاه فوکو فاقد اهمیت و اصالت بداند، امکان اندیشیدن به راهبردهای رهایی وی را نیز از دست خواهد داد.&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amirdana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%85%D9%81%D9%87%D9%88%D9%85_%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA_-_%D9%81%D9%88%DA%A9%D9%88&amp;diff=1415</id>
		<title>مفهوم قدرت - فوکو</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%85%D9%81%D9%87%D9%88%D9%85_%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA_-_%D9%81%D9%88%DA%A9%D9%88&amp;diff=1415"/>
		<updated>2017-06-27T09:00:59Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amirdana: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;فوکو &#039;&#039;&#039;سه مفهوم&#039;&#039;&#039; را در مورد قدرت از هم تفکیک می کند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;نخست، روابط قدرت است&#039;&#039;&#039; که بازیهای راهبردی میان  کنشگران را در سطوح خرد و کلان در بر می گیرد. معیار برد و باخت در این میدان، افزایش یا کاهش دامنه ی آزادی عمل کنشگران است، و پهنه ی گزینه هایی که بدان دسترسی دارند. روابط قدرت از دید فوکو اموری مقطعی، نظام نایافته، شکننده، و وابسته به موقعیت هستند که نظم و سلسله مراتب خاصی را پدید نمی آورند، و به سادگی «رخ می دهند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;دوم، حالات سلطه است&#039;&#039;&#039;. سلطه از دید فوکو، شکلی از نابرابری قدرتها در میان کنشگران است که مقاومت را در طرف ضعیف تر بی معنا و نامحتمل سازد. یعنی در شرایطی که یکی از کنشگران به خاطر دسترسی به قدرتی خارج از تناسب، بتواند خواستهای خود را بر دیگری تحمیل کند، و دیگری به دلیل فاصله ی زیاد تواناییاش با طرف غالب، مقاومت را نامحتمل و بی فایده بداند، شرایط سلطه برقرار شده است. از دید فوکو، سلطه وضعیتی از تبادل قدرت است که تا حدودی ثبات دارد و می تواند به سلسله مراتب قدرت و نظامهای مستمر اجتماعی ختم شود. با این وجود، این ساختارها نیز نیمه عمری دارند و همیشگی نیستند و به پشتوانه ی تداوم سلطه است که باقی می مانند.&lt;br /&gt;
فوکو در میان این دو عرصه، یعنی روابط و حالات قدرت، &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حوزه ی &#039;&#039;&#039;سومی را فرض کرد و آن را فنون حکومت نامید&#039;&#039;&#039;. فنون حکومت به دلیل ساخت عقلانی اش از حالات قدرت –که ماهیتی عاطفی و هیجانی داشتند- متمایز بود و از آنجا که پیکربندیای منسجم و تثبیت شده در زمان را پدید می آورد، با روابط قدرت تفاوت داشت. فنون حکومت میتوانند سه شکل متمایز به خود بگیرند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;الف) قدرت انضباطی&#039;&#039;&#039;، که از دید فوکو برای نخستین بار در اروپای قرن هفدهم در قالبی اجتماعی سازماندهی شده و افراد انسانی را همچون&lt;br /&gt;
منابع قدرت در نظر می گیرد. قدرت انضباطی هر دو وجه توانمندساز و محدودکننده را داراست و با مطیع و منضبط کردن بدنها امکان سازماندهی-&lt;br /&gt;
شان را در نظامهای اجتماعی به دست می آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ب) قدرت مشرف بر حیات&#039;&#039;&#039;، که گرانیگاه معنایی اش امنیت و سلامت است. این شکل از قدرت به زعم فوکو در اروپای قرن هژدهم تکامل یافت و&lt;br /&gt;
زیر تأثیر همان نگاه جمهوری خواهانهای صورت بندی می شد که آدمیان را نیروهایی شکل پذیر می دانست و تربیت کردن و بهینه ساختنِ ایشان را&lt;br /&gt;
وظیفه ی دولت می دید. این رده از روابط قدرت، جمعیت را همچون منبع اقتدار در نظر می گرفت و از این رو به سازماندهی جمعیت ها، ترویج بهداشت،&lt;br /&gt;
و با پشتوانه ی پزشکی و روانپزشکی مدرن به تثبیت شکلی هنجارین از بدن ها و شخصیت ها در این حوزه های جمعیتی همت می گماشت. کتابهای مشهور فوکو – زایش درمانگاه و جنون و تمدن - به تبارشناسی برخی از این روندها پرداخته اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;پ) قدرت حاکمیت بنیاد&#039;&#039;&#039;، که فوکو در مقاله ی زیبایی آن را با قدرت شبانی همارز می گیرد .این قدرت در قالب دولت و نهادهای سیاسی تبلور&lt;br /&gt;
می یابد و همان است که نگاه نظریات کلاسیک بدان دوخته شده است. از دید فوکو شکلی از روابط قدرت در قرون هفدهم و هژدهم میلادی در غرب&lt;br /&gt;
تکامل یافت که در سازماندهی قدرت سیاسی در جوامع یهودی باستانی ریشه داشت. این روابط، مسئولیت کردارهای تابعان را به حاکم تحویل می کرد، و&lt;br /&gt;
در نتیجه وی را مسئول رستگاری پیروانش فرض می کرد. حاکم در برابرِ بر عهده گرفتنِ این مسئولیت خطیر، اطاعت بی چون و چرای تابعان را در تمام&lt;br /&gt;
عرصه ی زیست جهانشان طلب می کرد، و این به رابطه ی شبان و گل هاش شبیه بود. این دیدگاه از مجرای مسیحیت به نهادهای دینی و اجتماعی غربی راه&lt;br /&gt;
یافت و در نهایت در شکل دولت های رفاه و توتالیتر به دو حدِ خوشایند و دردناک خویش دست یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فوکو بر این باور بود که تمام این پیکربندیها، در شکل خالص و تمام خویش در اواخر قرن هفدهم و اوایل قرن هژدهم برای نخستین بار در&lt;br /&gt;
غرب پدیدار شدند، و در قرن نوزدهم به پختگی و کمال دست یافتند. فوکو آشکارا ظهور این روابط، حالات، و فنون جدید قدرت را با ظهور مدرنیته&lt;br /&gt;
مربوط میداند و دیدگاهی بدبینانه و جبرانگارانه را در مورد آنها تبلیغ می کند.&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;دیدگاه فوکو به هیچ عنوان نظریه ای رهایی بخش نیست ،و این امری طبیعی است. زیرا هر دیدگاهی که سوژه را به پایه ی نگاه فوکو فاقد اهمیت و اصالت&lt;br /&gt;
بداند، امکان اندیشیدن به راهبردهای رهایی وی را نیز از دست خواهد داد.&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amirdana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%85%D9%81%D9%87%D9%88%D9%85_%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA_-_%D9%81%D9%88%DA%A9%D9%88&amp;diff=1414</id>
		<title>مفهوم قدرت - فوکو</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%85%D9%81%D9%87%D9%88%D9%85_%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA_-_%D9%81%D9%88%DA%A9%D9%88&amp;diff=1414"/>
		<updated>2017-06-27T08:57:14Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amirdana: صفحه‌ای جدید حاوی «فوکو &amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;سه مفهوم&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; را در مورد قدرت از هم تفکیک می کند .&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;نخست، روابط قدرت است&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039; ک...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;فوکو &#039;&#039;&#039;سه مفهوم&#039;&#039;&#039; را در مورد قدرت از هم تفکیک می کند .&#039;&#039;&#039;نخست، روابط قدرت است&#039;&#039;&#039; که بازیهای راهبردی میان  کنشگران را در سطوح خرد و کلان در بر می گیرد. معیار برد و باخت در این میدان، افزایش یا کاهش دامنه ی آزادی عمل کنشگران است، و پهنه ی گزینه هایی که بدان دسترسی دارند. روابط قدرت از دید فوکو اموری مقطعی، نظام نایافته، شکننده، و وابسته به موقعیت هستند که نظم و سلسله مراتب خاصی را پدید نمی آورند، و به سادگی «رخ می دهند.»&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;دوم، حالات سلطه است&#039;&#039;&#039;. سلطه از دید فوکو، شکلی از نابرابری قدرتها در میان کنشگران است که مقاومت را در طرف ضعیف تر بی معنا و نامحتمل سازد. یعنی در شرایطی که یکی از کنشگران به خاطر دسترسی به قدرتی خارج از تناسب، بتواند خواستهای خود را بر دیگری تحمیل کند، و دیگری به دلیل فاصله ی زیاد تواناییاش با طرف غالب، مقاومت را نامحتمل و بی فایده بداند، شرایط سلطه برقرار شده است. از دید فوکو، سلطه وضعیتی از تبادل قدرت است که تا حدودی ثبات دارد و می تواند به سلسله مراتب قدرت و نظامهای مستمر اجتماعی ختم شود. با این وجود، این ساختارها نیز نیمه عمری دارند و همیشگی نیستند و به پشتوانه ی تداوم سلطه است که باقی می مانند.&lt;br /&gt;
فوکو در میان این دو عرصه، یعنی روابط و حالات قدرت، حوزه ی &#039;&#039;&#039;سومی را فرض کرد و آن را فنون حکومت نامید&#039;&#039;&#039;. فنون حکومت به دلیل&lt;br /&gt;
ساخت عقلانی اش از حالات قدرت –که ماهیتی عاطفی و هیجانی داشتند- متمایز بود و از آنجا که پیکربندیای منسجم و تثبیت شده در زمان را پدید&lt;br /&gt;
میآورد، با روابط قدرت تفاوت داشت. فنون حکومت میتوانند سه شکل متمایز به خود بگیرند:&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;الف) قدرت انضباطی&#039;&#039;&#039;، که از دید فوکو برای نخستین بار در اروپای قرن هفدهم در قالبی اجتماعی سازماندهی شده و افراد انسانی را همچون&lt;br /&gt;
منابع قدرت در نظر می گیرد. قدرت انضباطی هر دو وجه توانمندساز و محدودکننده را داراست و با مطیع و منضبط کردن بدنها امکان سازماندهی-&lt;br /&gt;
شان را در نظامهای اجتماعی به دست می آورد.&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ب) قدرت مشرف بر حیات&#039;&#039;&#039;، که گرانیگاه معنایی اش امنیت و سلامت است. این شکل از قدرت به زعم فوکو در اروپای قرن هژدهم تکامل یافت و&lt;br /&gt;
زیر تأثیر همان نگاه جمهوری خواهانهای صورت بندی می شد که آدمیان را نیروهایی شکل پذیر می دانست و تربیت کردن و بهینه ساختنِ ایشان را&lt;br /&gt;
وظیفه ی دولت می دید. این رده از روابط قدرت، جمعیت را همچون منبع اقتدار در نظر می گرفت و از این رو به سازماندهی جمعیت ها، ترویج بهداشت،&lt;br /&gt;
و با پشتوانه ی پزشکی و روانپزشکی مدرن به تثبیت شکلی هنجارین از بدن ها و شخصیت ها در این حوزه های جمعیتی همت می گماشت. کتابهای مشهور فوکو – زایش درمانگاه و جنون و تمدن - به تبارشناسی برخی از این روندها پرداخته اند.&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;پ) قدرت حاکمیت بنیاد&#039;&#039;&#039;، که فوکو در مقاله ی زیبایی آن را با قدرت شبانی همارز می گیرد .این قدرت در قالب دولت و نهادهای سیاسی تبلور&lt;br /&gt;
می یابد و همان است که نگاه نظریات کلاسیک بدان دوخته شده است. از دید فوکو شکلی از روابط قدرت در قرون هفدهم و هژدهم میلادی در غرب&lt;br /&gt;
تکامل یافت که در سازماندهی قدرت سیاسی در جوامع یهودی باستانی ریشه داشت. این روابط، مسئولیت کردارهای تابعان را به حاکم تحویل می کرد، و&lt;br /&gt;
در نتیجه وی را مسئول رستگاری پیروانش فرض می کرد. حاکم در برابرِ بر عهده گرفتنِ این مسئولیت خطیر، اطاعت بی چون و چرای تابعان را در تمام&lt;br /&gt;
عرصه ی زیست جهانشان طلب می کرد، و این به رابطه ی شبان و گل هاش شبیه بود. این دیدگاه از مجرای مسیحیت به نهادهای دینی و اجتماعی غربی راه&lt;br /&gt;
یافت و در نهایت در شکل دولت های رفاه و توتالیتر به دو حدِ خوشایند و دردناک خویش دست یافت.&lt;br /&gt;
فوکو بر این باور بود که تمام این پیکربندیها، در شکل خالص و تمام خویش در اواخر قرن هفدهم و اوایل قرن هژدهم برای نخستین بار در&lt;br /&gt;
غرب پدیدار شدند، و در قرن نوزدهم به پختگی و کمال دست یافتند. فوکو آشکارا ظهور این روابط، حالات، و فنون جدید قدرت را با ظهور مدرنیته&lt;br /&gt;
مربوط میداند و دیدگاهی بدبینانه و جبرانگارانه را در مورد آنها تبلیغ می کند.&lt;br /&gt;
دیدگاه فوکو به هیچ عنوان نظریه ای رهایی بخش نیست ،و این امری طبیعی است. زیرا هر دیدگاهی که سوژه را به پایه ی نگاه فوکو فاقد اهمیت و اصالت&lt;br /&gt;
بداند، امکان اندیشیدن به راهبردهای رهایی وی را نیز از دست خواهد داد.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amirdana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87%E2%80%8C%E2%80%8C_%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA&amp;diff=1413</id>
		<title>نظریه‌‌ قدرت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87%E2%80%8C%E2%80%8C_%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA&amp;diff=1413"/>
		<updated>2017-06-27T08:42:13Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amirdana: /* گفتار نخست: خاستگاهها */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نظریه‌ی قدرت، که پایان‌نامه‌ی نویسنده در دوره‌ی دکتری رشته‌ی جامعه‌شناسی دانشگاه علامه طباطبایی است، شالوده‌ی جامعه‌شناختی دیدگاه زروان را برمی‌سازد و یکی از پنج کتاب نگارنده در این زمینه است. گفتنی است، مفهوم قدرت کلید اصلی فهم نظریه‌های اجتماعی مدرن و پیوندگاهی است که جامعه‌شناسی، سیاست و فلسفه در آن با یکدیگر چفت و بست می‌شود. این کتاب از درون چارچوب [[نظریه‌ی سیستم‌های پیچیده]] به این مفهوم نگریسته و مدلی نظری برای بازتعریف قدرت پیشنهاد می‌کند که به کمک آن فهمی عمیق‌تر از «من انتخابگر» و چگونگی اتصالش به نهادهای اجتماعی ممکن می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;big&amp;gt; نظریه‌ی قدرت؛ شورآفرین؛ ۱۳۸۹؛ ۶۳۶ برگ؛ ۱۵ هزار تومان&amp;lt;/big&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: شروین وکیلی]]&lt;br /&gt;
[[رده: جامعه شناسی]]&lt;br /&gt;
[[رده: کتاب]]&lt;br /&gt;
[[رده: ویرایش نهایی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Nazariyehe-Ghodrat.jpg]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=هدفِ کتاب :=&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هدف از این نوشتار، به دست دادن چارچوبی نظری است که با دیدگاهی میان رشته ای تصویری نو و کارآمد از مفهوم قدرت را در زمینه ی متغیرهای اصلی جامعه شناختی حاکم بر آن به دست دهد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=تعریف دانش :=&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دانش، نظامی از مفاهیم، قواعد، تعاریف، گزاره های ربط و راهبردهای استنتاجی است که بازنمایی دقیق و قابل توافقی از جهان خارج را صورت بندی می کند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=رده بندی دانش :=&lt;br /&gt;
== امانوئل کانت ==&lt;br /&gt;
در مورد ماهیت دانش نظریه های گوناگونی وجود دارد و اندیشمندان مختلف معیارهای متفاوتی را برای تفکیک تصورات، تخیلات و اوهام از دانسته های معتبر و رسمی پیشنهاد کرده اند. هر یک از این دیدگاه ها، الگوهای خاصی از رده بندی خوشه های دانایی و انواع متفاوتی از دانش را به دست می دهند قدیمی ترین این رده بندیها، که چارچوب کلاسیک و مثبت انگارانه ی دانشگاهی را بر می سازد، از نظر تاریخی با دیدگاه کانت دربارهی شیوه ی صورت بندی و دستیابی به دانایی آغاز شده است. &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;کانت، دانسته های صورت بندی شده در زبان را به دو رده از گزاره ها تقسیم کرد&#039;&#039;:&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;گزاره های ترکیبی&#039;&#039;&#039; که روابط بین مفاهیم گوناگون را به دست می دهند و دانسته های ما در مورد عناصر جهان را رده بندی می کنند، &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;گزاره های تحلیلی&#039;&#039;&#039; که به تعاریف و بازسازی مفاهیم همانگویانه اختصاص یافته اند و معانی نهفته در یک گزاره را بدون افزودن&lt;br /&gt;
 ارتباطی تازه به آن، بازآرایی می کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رودولف کارناپ==&lt;br /&gt;
رودولف کارناپ، که از زاویه ی مثبتگرایان به مفهوم علم و دانایی می نگرد، بر همین مبنا دو نوع از علم را به رسمیت می شناسد:&lt;br /&gt;
 نخست علوم صوری که از روشهای قیاسی برای دستیابی به نتایج استفاده میکنند &lt;br /&gt;
و مانند ریاضیات و منطق از مجموعهای از گزاره های تحلیلی تشکیل یافته اند، و ارتباطی با تجربه ندارند.&lt;br /&gt;
 دیگری علوم تجربی مانند فیزیک و زیست شناسی که از راهبردهایی استقرایی سود می جویند &lt;br /&gt;
و بر مبنای ابزارهای مشاهداتی و توصیفی، قوانینی را در قالب گزاره های ترکیبی به دست می دهند.&lt;br /&gt;
هر یک از این دو نوع علم، به رده هایی از مفاهیم مربوط میشوند که دو نوع اصلی آن عبارتند از مفاهیم کمی، که به لحاظ تجربی رسیدگی پذیرند، و مفاهیم قیاسی - که بر مبنای پیش فرضها پدید آمده اند و شالوده ی علوم صوری را بر می سازند. کارناپ به نوع دیگری از مفاهیم هم قائل است و آنها را «رده بند» می نامد و برقراری ارتباط میان مفاهیم قیاسی و کمی را وظیفه ی آنها می داند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==[[ویکو]] و [[دیلتای]]==&lt;br /&gt;
دومین رده بندی مشهور، از آثار ویکو و دیلتای برخاسته است . دیلتای زیر تأثیر آرای اشلایرماخر درباره ی ترجمه ی انجیل و در چارچوب رمانتیک زمانه اش، دانش را به دو قلمرو اصلی تقسیم کرد:&lt;br /&gt;
علوم طبیعی که هدف از آن شناسایی و رده بندی تجربیات جزئی و خرد است، و علوم انسانی که ماده ی اولیه شان متن است و هدفشان درک نیت مولف میباشد. این تمایز موازی با چیزی بود که ویکو نیز هنگام شرح مفهوم علوم تاریخی و غیرتاریخی در ذهن داشت. ویکو در واقع تمایز کانتی میان داوری تعینی و تاملی را بسط داده و به این ترتیب دو شیوه ی متفاوت از دستیابی به دانش را از آن استخراج کرده بود. از دید کانت، داوری های تعینی بر مبنای قوانین عام پیشینی شکل میگیرند و به ویژه در علوم تجربی کارآمد هستند. داوری تاملی، با درونکاوی و فهم موقعیت دیگری همراه است و به همین دلیل هم به وضع قوانین جدیدی می انجامد از این رو از دید دیلتای علومی که از تامل و خواندن متن نتیجه شده اند، با دانشهای خنثای مبتنی بر شناسایی تجربی تفاوت دارند.&lt;br /&gt;
 دیلتای این تمایز را در تعریف دو کلیدواژه ی اصلی اش به کار گرفت &lt;br /&gt;
 و به پیروی از کانت روش علوم تجربی را تبیینی و روش علوم انسانی را تاملی نامید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 این رده بندی با پیشنهاد یاکوب گریم برای تقسیم علوم به دو رده ی   - گرم- و-سرد-   همخوانی دارد.&lt;br /&gt;
از دید او، علوم سرد به طبیعت مربوط میشوند ویافتن قوانین عام و تعمیم پذیری در مورد جهان را هدف گرفته اند. در حالی که علوم گرم بر موضوع انسان متمرکز شده اند و شاخه هایی مانند علوم انسانی و تاریخ را شامل میشوند که دستاوردشان بیشتر ارزشها و معانی غایی است تا قوانین عام و فراگیر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مارکس==&lt;br /&gt;
سومین رده بندی، در آثار مارکس ریشه دارد اما در عمل بسیار جدیدتر است و به میانه ی قرن بیستم میلادی باز می گردد.&lt;br /&gt;
 مارکس دو نوع معرفت را در آثار خویش مورد بررسی قرار داده است: &lt;br /&gt;
 نخست دانش تجربی و علم طبیعی که به ظاهر از روبنای فرهنگی جامعه جداست و از اعتباری بیش از سایر عناصر فرهنگی برخوردار است،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 و دیگری ایدئولوژی که از بی طرفی و خنثانگری علمی بی بهره است و به جای جستوجوی قواعد عام و فراگیر کیهانی،&lt;br /&gt;
 قاعده مندیهای موضعی و خاص فضاهای انسانی را می جوید .&lt;br /&gt;
ایدئولوژی از دید مارکس امری تخدیرکننده و دروغین بود و به مثابه نرم افزاری عمل می کرد که توسط نظام طبقاتی جامعه برای فریب دادن طبقه های ستمدیده ابداع شده بود. با این حال انقلاب طبقات فرودست نیز پیامد شکل گیری ایدئولوژی رهایی بخشی تلقی می شد که با وجود بهره مندی از ویژگیهای فریب آمیز ایدئولوژی، به خاطر نقش آزادیبخش و بسیج کننده اش ، توسط مارکسیستها - از مجرای آثار دکتر شریعتی، در برخی از حلقه های فکری انقلابی در ایران- مورد ستایش واقع می شد .&lt;br /&gt;
 این تمایز مارکسی، به شکاف خوردن دامنه ی علوم و تقسیم دانش به دو ردهی هنجارین و انقلابی منتهی شد. &lt;br /&gt;
دانش هنجارین، که بعدها در آثار متفکران چپ نو با نام مثبتگرایی برچسب خورد و بیشترین نقدها را متوجه خود کرد، همان علوم تجربی و بی طرفی بود که از دید مارکسیست ها، محافظه کار و جیره خوار وضع موجود پنداشته می شد. در کنار آن، دانش انقلابی نیز وجود داشت که هدفش تنها توصیف وضعیت موجود نبود، بلکه بر دستیابی به وضعیت مطلوب متمرکز می شد و تغییر دادن جهان را قصد می کرد. تمایز میان دانشهای مثبتِ بورژوایی، و دانش انقلابی، در سالهای پس از جنگ جهانی دوم با فعالیت اندیشمندان مکتب فرانکفورت، توسعه یافت و با تفکیک دیلتایی از علوم انسانی و طبیعی ترکیب شد. در نتیجه، خوشه ای از نظریه های کمابیش هم سازگار در دل نظریه ی انتقادی پدید آمد که نمونه ی نامدار و موفقی از آن را در آثار هابرماس میتوان بازیافت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==هابرماس==&lt;br /&gt;
از دید هابرماس، سه نوع دانش وجود دارد &lt;br /&gt;
 نخست؛ علوم تجربی/ فن آورانه که همتای علوم استقرایی و دانشهای طبیعی است &lt;br /&gt;
و پیش فرض شناخت شناسانه اش تفکیک شناسنده از موضوع شناسایی است. این دانش ها بر موضوع هایی خُرد و جزئی متمرکز می شوند، بر مبنای مجموع هایی از روشهای استقرایی، مشاهداتی، و معیارهای روایی سنجی به توصیفی دقیق از موضوع مشاهده دست می  یازند و در نهایت زنجیره هایی از روابط علی و قوانینی عام و خنثا و فارغ از ارزش که بر آنها حاکم هستند را استنتاج می کنند. &lt;br /&gt;
 این علوم پیشبینی آینده را هدف گرفته اند و مفاهیم شان تعاریفی پیشینی و عینی دارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
  دومین رده علوم تاریخی- هرمنوتیک هستند، که با علوم انسانی دیلتای و علوم تاریخی ویکو همخوانی دارند.&lt;br /&gt;
این علوم درونکاوی و مفاهمه را هدف گرفته اند و درک معنای رخدادها از نگاه مردم غایت شان است. ابزارشان تفسیری و هرمنوتیک است و از روشهایی مانند قیاس نیز بهره می برند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 سوم؛ علوم انتقادی است که با ایدئولوژی رهایی بخش مارکسی شباهت دارند و علومی در پهنه ی دانشهای انسانی را در بر می گیرند&lt;br /&gt;
که آغشته به ارزش داوری هستند و در پی اتحاد مجدد سوژه و ابژه و بازسازی روابط این دو می باشند. این دانشها از تمام معیارهای رایج در دو نوع علم دیگر استفاده می کنند، اما موضوعشان رخدادهای کلان و پهن دامنه ی اجتماعی است. درک کارکرد هژمونیک نابرابری و رهایی از آن به کمک خودآگاهی، جوهر این نوع از شناخت است. چنان که می بینیم مدل هابرماس از انواع دانشها، به نوعی برداشتها و رده بندی های اصلی پیش از خود را برای دستیابی به نظامی یکپارچه با هم ترکیب کرده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==متضاد معنایی==&lt;br /&gt;
در هر یک از این دیدگاهها، دوگانه های معنایی متضادی به عنوان محور در نظر گرفته می شوند و شاخه های گوناگون دانش بر اساس این قطبهای رویاروی از هم تفکیک می گردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوگانه های معنایی اصلی در نظریه های یادشده عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 الف) معیارهای مثبتانگارانه:&lt;br /&gt;
این رده از معیارها، جفتهای زیر را شامل می شوند&lt;br /&gt;
روش کمی در برابر روش کیفی، رویکرد تجربی/ استقرایی در برابر رویکرد صوری/ قیاسی، گزارههای ترکیبی در برابر تحلیلی،و کاربردی-عینی عملیاتی بودن در برابر محض- ذهنی- انتزاعی بودن &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 ب) معیارهای نگرش هرمنوتیکی: &lt;br /&gt;
که شامل جفتهای معنایی زیر است&lt;br /&gt;
تبیین در برابر تفهم، مقیاس خُرد در برابر کلان، امور طبیعی/ بیرونی در برابر امور انسانی/ درونی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 پ) معیارهای نگرش انتقادی:&lt;br /&gt;
 که جفت معنایی عمده اش محافظه کار در برابر انتقادی و ارزش گریز در برابر ارزش مدار است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درباره ی این معیارها چند نکته روشن است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخست آن که برخی از دوگانه های یادشده با یکدیگر همبستگی درونی دارند. به عنوان مثال، دانش تجربی با منطق استقرایی و دانش صوری با منطق قیاسی پیوند خورده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوم آن که پیش فرض بیشتر این نظریات آن است که دانش ها بر یکی از دو قطب متضاد فرض شده قرار میگیرند و بنابراین به قیمت طرد یکی از جفتهای معنایی با قطب دیگر متحد می شوند. این پیش فرض از دید نگارنده نادرست است. چنین می نماید که جفتهای معنایی متضاد ابزارهایی مفهومی برای رده بندی و سازماندهی معانی و عناصر شناختی «در درون» یک سرمشق نظری باشند، نه معیارهایی بیرونی و مطلق که به راستی تمایز یا تضادی در جهان خارج را باز نمایند. در نتیجه، آنچه استقرار در یکی از دو سر یک جفت معنایی می نماید، در واقع شکل ساده شده ی جایگیری بر طیفی است که جفت متضاد یادشده دو حد نهایی آن را بر می سازند در نگرش مورد پیشنهاد این نوشتار، نظریه ها را میتوان بر مبنای نزدیکی و دوریشان نسبت به قطب های یادشده رده بندی کرد، اما این امر به معنای قطع رابطه ی آنها با یکی از قطب ها و تحویل شدن و تثبیت شان در قطب متعارض آن نیست .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر مبنای این دیدگاه، چنین مینماید که سه محور اصلی برای رده بندی انواع دانش ها وجود داشته باشد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 نخست؛ معیار مقیاس، که قلمرو در برگیرنده ی موضوع و سطح مشاهداتی مورد نظر را تعیین می کند و با جفت معنایی خرد/ کلان مترادف است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوم؛ معیار راهبرد، که شیوه ی تولید دانش و معیارهای صحت را در نظریه مشخص می کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این محور از اتحاد محورهای مفروض در مدلهای مثبت انگارانه پدید آمده اند. یک سر این محور تجربی، استقرایی، و عینی بودن نظریه را نشان می دهد و سر دیگر آن قیاسی، صوری، تفهمی و ذهنی بودن محتوایش را نشان می دهد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 سوم؛ معیار کارکرد، که نوع اتصال دانش با رفتار را تعیین می کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اینجا محوری داریم که یک سر آن دانشهای کاربردی، عملیاتی، فن آورانه، سودمدار (به معنای پراگماتیستی کلمه) و انقلابی (در معنای انتقادی اش) قرار گرفته اند، و در سوی دیگر نظریه های محض، انتزاعی، غیرعملیاتی، محافظه کار، و به تعبیر انتقادیون، «مثبت» را می بینیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==من ، دیگری و جهان==&lt;br /&gt;
در صورتی که سه محور یادشده را با هم ترکیب کنیم، به فضای حالتی سه بعدی می رسیم که امکان بازنمایی موقعیت دانشهای مختلف نسبت به هم را برایمان فراهم می کند. در این مدل، پیوستاری یکتا و فضای حالتی یگانه برای تجسم کل اشکال دانایی قابل تصور به کار گرفته شده که هر خوشه از دانشها موقعیت و جایگاهی را بر آن اشغال می کنند. اگر رابطه ی علوم را با سه حوزه ی پدیدارشناسانه ی &lt;br /&gt;
 من، دیگری و جهان (( این تمایز سه گانه را از ترکیب سه نگرش همخوان و مسلط بر گرفته ایم ، دیدگاه کانتی که سه قلمرو از دانایی را بسته به &lt;br /&gt;
 شیوه ی ارجاع شان به زیبایی شناسی، اخلاق و دانش تجربی تفکیک می کرد، دیدگاه هگلی که سه قلمرو هستی شناختی من، دیگری و جهان را ما به ازای این &lt;br /&gt;
 سه قرار می داد، و نگرش پدیدار شناسانه هوسرلی که بر همین مبنا زیست جهان (Lebenswelt) را آمیزه ای از همین سه عنصر می دانست))&lt;br /&gt;
مورد توجه قرار دهیم، به نتایج جالبی می رسیم. در بخشهای مرکزی و میانی این فضای حالت، علومی قرار می گیرند که بر رابطه ی من با من تمرکز یافته اند و می کوشند تا مفهوم «من» را صورت بندی کنند. این علوم شاخه های متنوعی مانند روانشناسی، جامعه شناسی، مردم شناسی، تاریخ و بخشهایی از زیست- شناسی را در بر می گیرند .&lt;br /&gt;
دلیل قرار گرفتن علومِ متمرکز بر من در میانه ی این فضای حالت آن است که مجموعه ی دانسته های من درباره ی من، در سه محور سازنده ی فضای حالت ما موقعیتی میانی را اشغال می کنند. من، خود را به عنوان جریانی از تجربه ها، که در قالب زبان و نظام های صوری رمزگذاری میشود درک می کند، و مرکز مختصات مقیاسی که دانسته هایش را بر مبنای آن مرتب می سازد، خودِ من است. به همین شکل، گمانه زنیهای نظری وکاربردی در مورد من نیز وضعیتی میانی دارند .&lt;br /&gt;
 من، همان طور که در مرکز دستگاه مختصات زمانی/ مکانی شناسایی خویش قرار دارد، &lt;br /&gt;
 دانسته های خویش درباره ی گیتی را نیز در فضای حالتی صورت بندی &lt;br /&gt;
 می کند که خود در مرکز آن قرار گرفته است.&lt;br /&gt;
بخش مهمی از علوم انسانی که در میانه ی این فضای حالت قرار دارند، به صورت بندی و رمزگذاری مفهوم من اختصاص یافته اند، اما این حرف در مورد کلیت علوم انسانی صحیح نیست. مرجع بخش بزرگی از علوم انسانی، دیگری است نه من. به همین دلیل هم خوشه ی دانسته های مربوط به من توسط هاله ای بزرگ از دانش ها احاطه می شود که به رمزگذاری رابطه ی من با دیگری می پردازد. موضوع شناسایی این زمینه از دانسته ها دیگری است. از حوزه هایی بسیار کاربردی مانند مدیریت و روانشناسی گروه گرفته تا قلمروهایی استعلایی تر و کمتر «علمی» - مانند اخلاق - بر دیگری و نوع ارتباط من با دیگری متمرکز شده اند. علوم انتقادی از دید هابرماس، مهمترین مدعیان صورت بندی دانش در این حوزه هستند. در نهایت، سایر بخشهای فضای حالت دانایی به علومی مربوط میشود که به جهان ارجاع می کنند و علوم تجربی و خنثای مثبت مهمترین نمایندگان شان را تشکیل می دهند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مدل سیستمی==&lt;br /&gt;
به این ترتیب اگر مدل سیستمی خود را با دیدگاه های مرسوم درباره ی رده بندی دانش ها مقایسه کنیم، به این نتیجه می رسیم که نوعی سازگاری درونی میان این مدل و دیدگاه های یادشده وجود دارد. یعنی می توان به کمک این مدل و بر اساس متغیرهای یادشده و جفتهای معنایی متضاد مورد نظرمان، تمایزهای اصلی مورد بحث را در یک چارچوب عمومی ترکیب کرد، و به دستگاهی دست یافت که با مدل ترکیبی هابرماس همخوانی دارد، هرچند از نظر شیوه ی صورتبندی، متغیرهای کلیدی، و چارچوب نظری با رده بندی وی متفاوت است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نظام دانایی==&lt;br /&gt;
 هر نظام دانایی ، سیستمی است که از عناصر و روابطی تشکیل یافته است.&lt;br /&gt;
عناصر، در برگیرنده ی مفاهیم، کلیدواژه ها، موضوع ها و «چیز»هایی هستند که دانش به آنها ارجاع می کند. روابط اما مجموعه ای از قواعد ربط، نظم ها، صورت بندیهای استنتاجی و شیوه های استدلالی را در بر می گیرند که دانسته ها را به هم تبدیل می کنند، نظم میان کلیدواژگان را صورت بندی می نمایند، و مفاهیم را به هم مرتبط می سازند.&lt;br /&gt;
 عناصر یک نظام دانایی، بر مبنای مجموعه ای از متغیرها تعیین می شوند.&lt;br /&gt;
یکی از مهمترین این متغیرها، درجه ی درشت نمایی یا مقیاسی مشاهداتی است که برای تولید تجربیات مربوط به آن دانش به کار گرفته می شود. شکل گیری دانش های جدید، از سویی به پیدایش ابزارهای مشاهداتی جدید (مانند تلسکوپ و میکروسکوپ) و بسط دامنه ی مشاهده وابسته بوده است و از سوی دیگر لوازم و امکانات مورد نیاز برای چنین توسعه ای (مثل فن عکاسی و دانش اپتیک) را هم فراهم آورده است. به این ترتیب، تکامل دانش در عمل همراه است با افزوده شدن بر شمار سطوح مشاهداتی و سلسله مراتبِ حاکم بر سطوح توصیفیِ ذهن شناسنده از موضوع شناخت .&lt;br /&gt;
 شمار سطوح مشاهداتی با دامنه ی دید یک علم مترادف نیست. &lt;br /&gt;
چرا که به عنوان مثال به نظر میرسد زیست شناسی بیشترین تعداد از سطوح مشاهداتی را در خود جای داده باشد در حالی که دامنه ی مشاهده ی این علم از فیزیک کمتر است. یعنی در فیزیک ما با دامنه ی مشاهداتی ای روبه رو هستیم که از فیزیک زیراتمی و سطح پلانکی( 10متر بتوان منفی 40 )شروع می شود و تا اخترفیزیک و کیهان شناسی (در ابعاد 10متر بتوان مثبت 40) ادامه می یابد. با این وجود شمار سطوح مشاهداتی در این دامنه ی فراخ اندک است و به سه سطح اصلی خرد، میانه و درشت مقیاس منحصر می شود. بنابراین شمار سطوح مشاهداتی در یک دانش لزوماً با دامنه ی مشاهداتی آن متناسب نیست و ممکن است یک دانش گستره ای بزرگ از مشاهدات را به سطوحی کم، یا گستره ای کوچکتر را به سطوحی بسیار تجزیه کند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نظریه سیستم ها – پیچیدگی==&lt;br /&gt;
 در نظریه ی سیستم ها، یکی از تعاریفی که برای مفهوم پیچیدگی وجود دارد نسبت میان روابط به عناصر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 یعنی هرچه تراکم روابط در سیستمی بیشتر باشد، و عناصر در شمار بیشتری از ارتباط ها با سایر عناصر درگیر باشند، سیستم پیچیده تر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر نظم درونی این سیستم ها برای دستیابی به هدفی خاص سازماندهی شده باشند، تراکم روابط همتای انسجام درونی سیستم در نظر گرفته می شود. یعنی به عنوان مثال، برای سیستمی مانند دانش که بر هدف «سازماندهی کارآمدِ معنای هستی» تمرکز یافته است، هرچه تراکم روابط نسبت به عناصر بیشتر باشد، انسجام درونی آن دانش بیشتر است. چنان که منسجم ترین و خودسازگارترین دانش، ریاضیات است که از شمار کمی از مفاهیم - مانند مفهوم خط، نقطه و زاویه در هندسه - و انبوهی از روابط - قوانین هندسی، اصول مثلثاتی و... - تشکیل یافته است. مرور شواهد نشان می دهد که پیوستاری از نظر ساخت عناصر/ روابط در میان دانش ها وجود دارد که با محور مقیاس در فضای حالت مورد نظرمان همخوان است. برای ساده تر شدن بحث، می توانیم محور مقیاس را به همراه محور نشانگر انسجام درونی در نظر بگیریم و در فضای دو بعدی یادشده - که زیرسیستمی از فضای حالت دانشهای ماست - ساخت نظام های دانایی را وارسی کنیم. در چنین فضایی هرچه بر محور مقیاس از سطح موضوعهای خُرد به سمت مرکز مختصات محور پیش می رویم حجم داده ها و شمار عناصر افزون تر و تراکم روابط کمتر می شود. در دانشی که بر سطح من تمرکز یافته است و بنابراین بخش میانی محور مقیاس را اشغال می کند چیزها و رخدادهایی جای می گیرند که مقیاس زمانی/ مکانی شان با تجربه های روزانه ی سوژه منطبق است. در این سطح دو دانش اصلی قرار می گیرند که بیشترین حجم داده ها و کمترین تراکم از روابط را در خود جای داده اند. در یک سو روانشناسی و سطح داده های زندگینامه ای قرار دارد که حجم بسیاری از داده های موقعیتی و وابسته به شرایط زیسته را در بر می گیرد، اما قانونمندی های حاکم بر آن به نسبت اندک است. دانش دیگری که گرانیگاه سنتی اش در همین مقیاس قرار دارد تاریخ است که به همین ترتیب مجموعه ای از داده های زندگینامه ای را در مقیاس زمانی و مکانی بزرگتر شامل میشود. در تاریخ هم چنین مینماید که دستیابی به قوانینی عام و انسجام درونی ای که از حدی بیشتر باشد ناممکن است. تاریخ و روانشناسی، دو جایگاه موازی را بر فضای حالت دانایی اشغال می کنند. با این تفاوت که روانشناسی بیشتر بر محوری عمودی، و مبتنی بر ساختار تکیه می کند و سوژه را در قالب نظامی منسجم و منفرد تحلیل می کند، در حالی که تاریخ از زاویه ای کارکردی و در مقیاس زمانی طولانی تری، با دقتی کمتر به «من»ها می نگرد و الگوهای عام تر پویایی رفتار جمعی شان را وارسی می کند. این البته مفهوم کلاسیک و سنتی تاریخ است که با «کردار مردان بزرگ» مترادف پنداشته می شده است. اما رویکردهای جدید به تاریخ که به تحلیل های جامعه شناسانه و حتی بوم شناسانه مجهز هستند نیز در نهایت بر همین بستر تکیه می کنند و حاصل جمع هایی از کردار سوژه های انسانی را به عنوان شالوده ی بررسیهای خود پیش فرض می گیرند.&lt;br /&gt;
 به موازات این دو دانشِ رسمی، خوشه ای به نسبت پراکنده، غیررسمی، و حاشیه ای از دید دانشمندان، اما بسیار عملیاتی، بسیار کارآمد، و بسیار &lt;br /&gt;
 فراگیر را داریم که به دانسته های عقل سلیمی مربوط می شود.&lt;br /&gt;
این دانسته ها، قواعدی عام و کلان را در مورد حوزه های تجربه ی زیسته به دست می دهند، بدون آن که ادعای صحت یا حتی شالوده ای لزوماً خودآگاهانه را به آن تحمیل کنند. این در واقع همان شکلِ باستانی و کهنِ فهمیدن جهان، و همان شیوه ی قدیمی تر و فراگیرترِ دانستن است که ارتباطی مستقیم با حجم تجربیات - و بنابراین سن و سال- دارد و باعث میشود که جوامع سنتی ریش سپیدی و گیس سپیدی را با خرد مترادف فرض کنند. این حوزه از دانایی به قیمت رها کردن ادعاهای شناخت شناسانه و شانه خالی کردن از زیر محک های رقابت آمیزِ علمی، به سلطه ی پنهان خود بر عرصه ی رفتار همه ی آدمیان در بخش عمده ی عمرشان ادامه می دهد. پرداختن به این شاخه از دانایی، سرفصلی تازه را می طلبد که در این نوشتار مجال پرداختن بدان نیست. در مدلی که با این متغیرها به دست می آید، خوشه هایی از دانستنی ها که بیشترین انسجام درونی را دارند، همان هایی هستند که کمترین عناصر و بیشترین درجه ی انتزاع و بیشترین فاصله ی مقیاسی زندگی زیسته ی ما را دارند. چنان که فلسفه، منطق و ریاضیات را میتوان نظام هایی با انسجام درونی بسیار زیاد دانست که شمار کمی از مفاهیم نمادین زبانی (در فلسفه و منطق) یا صوری (در ریاضیات) را با حجم زیادی از قوانین هم سازگار سازماندهی و پردازش می کنند. با توجه به آنچه گذشت، حالا می توان جایگاه دیدگاه پیشنهادی این نوشتار را بر جغرافیای دانایی نشان داد و حد و مرزهای آن را ترسیم کرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
/جایگیری سلسله مراتبی علوم و دانشها بر اساس سه محورِ مقیاس،&lt;br /&gt;
/عینیت موضوع، و انسجام درونیشان&lt;br /&gt;
نظریه ای که در این نوشتار درباره ی قدرت عرضه خواهد شد، مجموعه ای از مفاهیم، روابط، برداشت ها، قواعد، و تفاسیر است که بر میانی ترین نقطه ی فضای حالت دانش تمرکز یافته است. موضوع این نظریه، مفهوم قدرت، و رابطه ی آن با سایر مفاهیم بنیادینی است که شالوده ی مفهوم «من» را بر می سازند. چنان که دیدیم، مفهوم من و نظام هایی از دانایی که ساختار و کارکرد من صورت بندی می کنند، در جایگاه مرکزی&lt;br /&gt;
خوشه های دانایی قرار دارند.&lt;br /&gt;
==ریتزر==&lt;br /&gt;
در کتاب خود سه نوعِ اصلی از نظریه های جامعه شناسانه را مطرح کرده است که پیش از ورود به روش شناسی خویش، باید جایگاه نظریه ی مورد پیشنهادم را در ارتباط با آنها روشن کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دید ریتزر، سه سرمشق نظری در جامعه شناسی وجود دارد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;نخست&#039;&#039;&#039;: سرمشق «واقعیت اجتماعی» که بر مقیاس کلان و فرآیندهای اجتماعی تأکید دارد و شکل اولیه اش را می توان در آرای دورکهیم&lt;br /&gt;
باز یافت. در این چارچوب، جامعه هویتی مستقل و خودمختار دارد و نهادها و ساختارهای اجتماعی بر عناصر روانشناختی و مقیاسهای کوچکتر اولویت&lt;br /&gt;
هستی شناختی دارند. دو رویکرد کلی کشمکش (نظریه های مارکسیستی) و نظم (نظریه های ساختاری/ کارکردی) عمده ترین نگاه ها را در این سرمشق&lt;br /&gt;
تشکیل میدهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;دوم&#039;&#039;&#039;: سرمشق «تعریف اجتماعی» نخستین روایت نیرومند خود را در نظریه ی وبر یافته است. این چارچوب به کنش متقابل آدمیان در نظام اجتماعی و به ویژه نقش زبان و مفاهیم در این میان تأکید دارد. ذهنیت کنشگران و شیوه ی صورت بندی، بیان، و رفتار بر مبنای آن از دید نظریه پردازان این رده اهمیت اساسی دارد. خوشه ی متنوعی از نظریه ها در این سرمشق می گنجند که نظریه ی کنش متقابل نمادین، پدیدارشناسی، روش شناسی مردم نگار، و نگرش اصالت وجودی (اگزیستانسیالیسم) نمونه هایی از آن هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;سوم&#039;&#039;&#039;: سرمشق «رفتار اجتماعی» که کاربست روش رفتارگرایانه در جامعه شناسی است. مهمترین نظریه پرداز این سرمشق اسکینر بود که&lt;br /&gt;
رفتارهای قابل مشاهده را با محوریت فرآیندهایی مانند شرطی شدن و تقویت و پاداش و تنبیه مهمترین داده ی جامعه شناختی میدانست . مهمترین&lt;br /&gt;
دستاورد این سرمشق، نظریه ی تبادل است. نظریه هایی مانند جامعه شناسی زیستی و حتی رویکردهای پسامدرنی مانند آرای دلوز و گتاری از این&lt;br /&gt;
سرمشق بسیار تأثیر پذیرفته اند، یا در برخی از بخش ها، در آن می گنجند.&lt;br /&gt;
ریتزر در رده بندی نظریه های جامعه شناختی، چنان که پیداست، به سطوحی از مشاهده ها و پدیدارها نگریسته است، که نظریه دعویِ توصیف&lt;br /&gt;
و توجیه آن را دارد. به همین دلیل هم سه رده از نظریههای مورد نظر ریتزر را میتوان با تقریب خوبی مترادف دانست با سطوح کلان، میانه، و خردِ&lt;br /&gt;
مشاهداتی. ریتزر در بخش افزوده به کتاب خویش، به ظهور رویکردی نو در قلمرو جامعه شناسی اشاره کرده است، و آن روشی است که به ترکیب این&lt;br /&gt;
سه سطح، و دستیابی به رویکردی چند بعدی و بنابراین چند سویه و میانرشته ای  باور دارد. این رویکرد، همان است که امروزه سرمشق نظریه ی&lt;br /&gt;
سیستمهای پیچیده را تشکیل میدهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رویکرد نویسنده - نظریه ی سیستم های پیچیده==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نوشتار، از نظریه ی سیستمهای پیچیده مشتق شده است و بنابراین با همین نام مورد اشاره واقع میشود. با این وجود، نظریه ی یادشده مجموعه ای غنی و متنوع از دیدگاهها و رویکردها را پشتیبانی می کند که &#039;&#039;&#039;دیدگاه نگارنده&#039;&#039;&#039; یکی از آنهاست. سرمشق مورد نظر ما در این متن، به تکثری از توصیف های موجوددرباره ی یک موضوع باور دارد.&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;این بدان معناست که در مورد هر موضوع، سطوح متفاوت توصیفی ای وجود دارند که بر اساس ابزار مشاهداتی و&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;مقیاس داده اندوزی ما از هم تفکیک می شوند.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;هیچ یک از این سطوح بر بقیه تقدم هستی شناسانه ندارند&#039;&#039;&#039;. &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;در واقع هیچ یک از این سطوح توصیفی چیزی بیش از یک سطح توصیفی نیستند و واقعیتی ذاتی یا چیزی فی نفسه را بازنمایی نمی کنند&#039;&#039;&#039;. &lt;br /&gt;
 هر سطح مشاهداتی، برداشت ها و تفسیرهایی مخدوش، جهت یافته، تحریف شده و آغشته به میل را در بر می گیرد که به کارِ تولید تصویری کارآمد- و نه &lt;br /&gt;
 لزوماً واقعی- از موضوع مشاهده میآید.&lt;br /&gt;
به دلیل محوریت این میل و شباهت نظامهای مشاهداتی و استنتاجی حاکم بر سطوح توصیفی یادشده – و نه به خاطر ارجاع به واقعیتی یکتا و غایی در&lt;br /&gt;
بیرون - است که سطوح مشاهداتی یادشده در نگرش ما قابل ترکیب و پیوند با یکدیگر هستند. علوم کلاسیک، خود را به یکی از این سطوح محدود می کنند و معیارها و شیوههای تولید حقیقت در یکی را از همتاهای خویش در سایر سطوح اصیل تر، واقعی تر، یا بهتر می دانند. &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;در نگرش ما&#039;&#039;&#039;،کامل ترین و کارآمدترین تصویر از ترکیب سطوح گوناگون یادشده پدید می آید. &lt;br /&gt;
 ابزار این ترکیب، رویکرد میان رشته ای مبتنی بر نظریه ی سیستم ها و بستر این روند نظریه ی پیچیدگی است. &lt;br /&gt;
رویکرد مورد نظر ما در این نوشتار، بر اصول موضوعه ای مبتنی است که با دستاوردهای جدید علمی در زمینه ی کارکرد دستگاه عصبی و ساختار ذهن، و مدلهای تازه ی صورت بندی مفهوم صحت و بازنمایی، هم خوان است. با این وجود، این دستاوردها بسیاری از پیش فرض های جاافتاده و قدیمی ترِ رایج در علوم کلاسیک را بی اعتبار کرده اند که پیش از ورود به بحث اصلی، باید موضع خویش را درباره شان مشخص کنیم. &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;نخستین اصل&#039;&#039;&#039;  موضوعه ی رویکرد سیستم های پیچیده آن است که چیزی به عنوان &#039;&#039;&#039;واقعیت بیرونی&#039;&#039;&#039;، یا &#039;&#039;&#039;مِه رَوَند&#039;&#039;&#039; در خارج از سیستم شناسنده &#039;&#039;&#039;وجود دارد که به هیچ عنوان قابل شناسایی نیست&#039;&#039;&#039; و بنابراین هیچ حرفی در موردش نمی توان زد. تمام آنچه در نظام شناختی تولید میشود و در قالب دستگاه های دانایی سازمان می یابد، تصویرهایی مخدوش، محدود، و موضعی از این مه روند سترگ بیرونی است، که به هیچ عنوان انعکاس آن، یا تصویر آن نیست. بنابراین سخن گفتن از واقعیتی ذاتی یا حقیقتی غایی در دیدگاه ما درست یا نادرست نیست، که بی معناست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;مه روند واژه ای است خودساخته، که از دو بخشِ مِه (بزرگ/ کلان) و روند تشکیل یافته است.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
 آن را می توان همتای  Holomovementدر آثار فیزیکدانانی مانند دیوید&lt;br /&gt;
 بوهم یا نومِنِ کانتی دانست.  22 Rorty, 1992.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;دوم آن که&#039;&#039;&#039; دانش، به خاطر ماهیت کارکردی خود در زمینه ی زنده اش، هرگز بی طرف نیست. در نتیجه هسته ای از میل، نیاز، خواست و قصد&lt;br /&gt;
در مرکز تمام نظام های شناختی قرار گرفته است. مرکزی که در مورد کارایی دانسته ها و ارزش روایت ها داوری می کند، بی آن که انطباق با واقعیت بیرونی را به عنوان معیاری مهم بپذیرد. در نتیجه من در اینجا پیرو برداشت نیچه در مورد ماهیت جانبدارانه و سودجویانه ی دانش هستم، همچنان که تفسیر آیینه گون از شناخت و مطلق بودن حقیقتِ نهفته در هر دستگاه شناختی را همچون &#039;&#039;&#039;رورتی&#039;&#039;&#039; رد میکنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;سوم آن که&#039;&#039;&#039; در دیدگاه مورد نظرمان، پیوند سنتی و بدیهی پنداشته شده ی میان حقیقت و نیکبختی یا رستگاری مشکوک تلقی می شود. رابطه ی میان حقیقت با قدرت، و ربط این دو با لذت چیزی است که به عنوان پرسشی در این متن طرحش خواهم کرد و بدان پاسخ خواهم داد.&lt;br /&gt;
اما پیش فرض گرفتن افلاطونیِ ربط نیکی، اخلاقی، زیبایی، معنوی یا رستگاری با حقیقت امری است که مشکوک تلقی می شود. این فرضیه ای بسیار تعیین کننده و بحث برانگیز است که باید بعدها به تفصیل با محک نقد آشنا شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;چهارم آن که&#039;&#039;&#039; رویکرد این نوشتار به مفهوم و رسالتِ نظریه، به مثابه دستگاهی نیست که وقفِ یافتن و منحل کردن تضادها و باطلن ماها شده&lt;br /&gt;
باشد. برعکس، نظریه نظامی است که برای پنهان کردن این باطلن ماها و به دست دادن تصویری سازگار و فارغ از تضاد تخصص یافته است، بی آن که&lt;br /&gt;
توانایی یا قصدِ از میان برداشتن تمام این تعارض های درونی را داشته باشد. به این ترتیب همچون تمام نگرش های کلاسیک، سطح خاصی از ابهام، همان-گویی، و تعارض در درون نظریه ی مورد پیشنهاد ما وجود دارد، و این ادعا هم در کنار پذیرش آن طرح می شود که سطح بیشتری از تمام این متغیرها&lt;br /&gt;
را در تمام نظریه های دیگر می توان یافت، که شاید به خوبی استتار شده باشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;پنجم آن که&#039;&#039;&#039; دانایی و شناخت، در مدل ما کلیه ی بازنمایی های سازمان یافته ی سیستم از محیط بیرون و فضای درون را شامل می شود و&lt;br /&gt;
بنابراین علوم گوناگون، همچون حوزه های متفاوتی از پیوستار یگانه ی شناخت در نظر گرفته می شوند. به این ترتیب، وحدت رویه ای بر تمام علوم&lt;br /&gt;
حاکم می شود و تمایز سنتی میان علوم انسانی و طبیعی از میان برمی خیزد، نه به خاطر این فرض که علوم انسانی نیز از قطعیت موهومی معادل علوم&lt;br /&gt;
تجربی برخوردار است بلکه به این دلیل که علوم سخت و تجربی نیز مانند علوم انسانی دستخوش تفسیر، تحریف و جهت گیری فرض می شوند. &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;به این ترتیب، دستگاه نظری مورد پیشنهاد این نوشتار، ادعای در بر گرفتن و پاسخگویی به معماهای بر آمده از هر سه سطح مشاهداتی &lt;br /&gt;
مورد نظر ریتزر را دارد،  بی آن که لزوماً در پیش فرض های آنها یا اهداف نظری شان شریک باشد . &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=بخش دوم: =&lt;br /&gt;
==[[سطوح توصيفي فراز]]==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;قدرت، موضوعی است که برای فهمیدن آن باید دست کم چهارلایه ی مشاهداتی را درباره اش لحاظ کرد.&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
این بدان معناست که توصیف قدرت در مقام نظامی پیچیده، به فرض چند سطح سلسله مراتبی متفاوت می انجامد.در نظریه ی پیشنهاد شده در این نوشتار، دستیابی به درکی عمیق و معنادار از قدرت، تنها زمانی ممکن می شود که &#039;&#039;&#039;چهار سطح زیست شناختی، روان-شناختی، اجتماعی و فرهنگی&#039;&#039;&#039; از سوژه مورد توجه قرار گیرد و بازنماییهای دقیق و روشنی از سوژه در این سطوح تشکیل شود. در مورد روش شناسی منتهی به این چهار سطح، باید به چند نکته توجه کرد؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;نخست&#039;&#039;&#039; آن که لایه های یادشده در نظریه های جامعه شناسانه قدمتی زیاد دارند و دست کم پنجاه سال است که مدل [[پارسونز]] چنین نظامی&lt;br /&gt;
از لایه بندی را در حوزهی علوم اجتماعی پیشنهاد کرده است ... مشهورترین دیدگاه رقیب، نگرشی است که از [[ویکو]] و [[دیلتای]] شروع شده و &#039;&#039;&#039;سطوح روانی و زیستی&#039;&#039;&#039; را در هم ادغام کرده و آن را از ترکیب دو سطح اجتماعی و فرهنگی جدا می داند. [[لومان]] مشهورترین وارث این تمایز است و دو لایه یادشده را به ترتیب با عبارتهای &#039;&#039;&#039;سطوح کرداری&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;ارتباطی&#039;&#039;&#039; نامگذاری کرده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;دوم&#039;&#039;&#039; آن که نظریه های متمایز و منفرد درباره ی سوژه که در برخی از این سطوح قرار بگیرند، بسیارند. در عمل تمام دیدگاههای زیست شناسانه،&lt;br /&gt;
روان شناسانه، جامعه شناسانه و زبان شناسانه ی کلاسیک هوادار سکونت در یکی از لایه های یادشده، و اصیل تر، مهم تر، و بنیادی تر پنداشتن آن سطح&lt;br /&gt;
هستند. سه سرمشق اصلی جامعه شناسانه- که توسط [[ریتزر]] از هم تفکیک شده اند- دیدگاه هایی را در بر می گیرند که در سطوح [[زیستی]]، [[روانی]]، و&lt;br /&gt;
[[اجتماعی]] اقامت گزیده اند. تمام رویکردهای یادشده، در این مورد توافق دارند که مفاهیم مستقر در یکی از این سطوح –مانند سوژه، جامعه و کنش- در&lt;br /&gt;
یکی از سطوح یادشده «اصالت هستی شناختی»، و «تمامیت توصیفی» بیشتری دارد، و می توان شواهد مربوط به سایر سطوح را به این سطح ویژه تحویل کرد. چنین گرایشی به [[تحویل گرایی]] ،حتی در آثار [[پارسونز]] هم که [[سطح فرهنگی]] را در نوشتارهای اولیه اش اصیل تر میداند ،دیده می شود. در این میان تنها لومان استثناست، که به قیمت نفی کردن مفهوم سوژه و طرد کردن باور به سوژه ی انتخابگر، از ورود به چنین پرسشی خودداری می کند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;نگرش سیستمی مورد پیشنهاد این نوشتار، در این رده ی اخیرمی گنجد. در نظریه ی پیشنهادی این متن، سطوح چهارگانه ی مفروض، تنها&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;برش هایی مشاهداتی هستند که بر تمایزی روش شناختی و گسستی شناخت-شناسانه دلالت می کنند، نه تفکیکی هستی شناسانه.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲-از اینجا به بعد، لایه های توصیفی یادشده را به طور خلاصه با نام «[[ فراز ]]» مورد اشاره قرار خواهم داد. &lt;br /&gt;
 این نام از ترکیب حرف نخستِ لایه های &#039;&#039;&#039;فرهنگی، روانی، اجتماعی و زیستی&#039;&#039;&#039; ساخته شده است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳- هر سطح توصیفی فراز در واقع لایه ای از مشاهدات، تفسیرها، قواعد و نظام های تولید حقیقت را در بر می گیرد که در اطراف موضوع محوری&lt;br /&gt;
خاصی ترشح شده اند. &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;این موضوع محوری، از دید نظریه ی ما، سیستمی پیچیده، خودسازمانده و تکاملی است که پویاییاش گرانیگاه تعیین رخدادها&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;در سطوح توصیفی یادشده است.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
د&#039;&#039;ر سطح زیست شناختی&#039;&#039;، این بدن است که تعیین کننده است. بدن سیستمی است خودبسنده و تکاملی که از پویایی بغرنج و خودمختاری برخوردار است. کل دادههای مربوط به سطح زیست شناختی بر مبنای تحولات بدن و عناصر و روابط مرتبط با آن سازمان یافته اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;در سطح روانی&#039;&#039;، نظام شخصیت چنین نقشی را بر عهده دارد. یعنی در این سطح شخصیت افراد و هویت ذهنی سوژه های انسانی است که سیستم اصلی را بر می سازد. سایر مفاهیم، تجربه ها، و خوشه های دانایی سطح روانی همگی به شکلی با این سیستم مرکزی پیوند برقرار می کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;در نظام اجتماعی&#039;&#039; نیز نهاد یا سازمان واحد تعیین کننده است. همانطور که بدن از سلسله مراتبی از زیرسیستم های زنده ی اندام وار (یاخته ها،&lt;br /&gt;
بافت ها، اندام ها و دستگاه ها) تشکیل یافته است، شخصیت و نهاد نیز برساخته ی زیرسیستم های فرضی متعددی هستند. این بدان معناست که چهار سطح توصیفی یادشده، برش هایی کلان و عمومی از رخدادهای مرتبط با سوژه را در بر می گیرند که هریک از آنها می تواند در درون خویش از نظمی سلسله مراتبی برخوردار باشد. خانواده، سازمان، و ملت مشهورترین سطوح درونی یک نهاد اجتماعی هستند. تا اینجای کار، مفاهیم و مدلها با نظریات کلاسیک و رایج علمی توصیف گر این سطوح سازگار است. یعنی در تمام نظریه های موجود – حتی در دیدگاه های پسامدرنی که شالوده شکنانه ادعای حذف سوژه را دارند- وجود سیستمهای محوری ای مانند بدن، شخصیت، و نهاد پیش فرض گرفته می شوند. جالب آن که حضور محوری این مفاهیم در بطن نظریه های شالوده شکنانه را با خوانشی شالوده شکنانه از متونِ خودشان میتوان نشان داد. یعنی میتوان شیوه ی مورد استفاده ی نظام های نظری منکرِ نظام سازی را با روشی خود ارجاع برای واسازی ادعاهای خودِ این نظام ها به کار گرفت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴- رابطه ی &#039;&#039;&#039;سطح فرهنگی&#039;&#039;&#039; با &#039;&#039;&#039;سطح اجتماعی&#039;&#039;&#039;، به ربط لایه ی روانی و زیستی شباهت دارد. &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;همان طور که نظام روانی همچون نرم افزاری بر بدن سوار می شود، فرهنگ هم مانند جریانی سیال&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;از معناها، نمادها و روایت ها در پیکره ی جامعه به جریان می افتد و پویایی آن را مدیریت می کند. &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هریک از این جفت های دوتایی از یک بخش عینی، مادی و ملموس - بدن و نهاداجتماعی- تشکیل شده اند که شبکه ای از جنس اطلاعات و معانی و نمادها&lt;br /&gt;
را در اطراف خود ترشح می کند و این همان است که در قالب نظام روانی و فرهنگی تبلور می یابد.&lt;br /&gt;
رابطه ی این دو جفت، هنگامی روشن تر می شود که به اتصال دو بافتارِ جامعه- فرهنگ و بدن- روان به مثابه جفتی جدید از نرمافزار و سختافزار بنگریم.&lt;br /&gt;
همان طور که شخصیت در سخت افزار دستگاه عصبی و نظام فیزیولوژیک پیرامون آن لانه کرده است ،نهادهای اجتماعی نیز بر شانه ی بدن های حاوی شخصیت بر پا می ایستند و در عین حال به نوعی سطوح زیربنایی خود را تغییر شکل می دهند و بازتعریفشان می کنند. هم چنین است رابطه ی نظام های معنایی فرهنگ، با سخت افزار نهادهای اجتماعی که کالبد، قالب کارکردی، و بستر تغییرپذیری منشها را تشکیل می دهد.&lt;br /&gt;
به این شکل، سطوح چهارگانه ی فراز، از سویی لایه های ضروری برای توصیف تمام و کمال سوژه را شامل می شوند، و از سوی دیگر لایه هایی را در بر     می گیرند که با وجود متمایز و منفک نمودنشان، به شدت در هم تنیده شده اند. رابطه ی بدن و شخصیت، همچون تناسب منش و نهاد اجتماعی، به پیوند فرم و محتوا می ماند.&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;اتصال این فرم ها و محتواها، و پیوند این ساختارها و کارکرده است که یک پارچگی چهار لایه ی فراز را ممکن می سازد. &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
۵- سطوح توصیفی فراز را، مانند هر مجموعه ای از سطوح توصیفی دیگر، می توان بر مبنای معیارهایی از هم تفکیک کرد. ساده ترین معیار،&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;مقیاس زمانی/ مکانی&#039;&#039;&#039; است. &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;سطح زیست شناختی&#039;&#039;&#039;، طیف وسیعی از مشاهدات در مقیاس های زمانی- مکانی متفاوت را در بر می گیرد که از دامنه ی&lt;br /&gt;
رخدادهای یاخته شناسانه در &#039;&#039;&#039;ابعاد میکرون/ هزارم ثانیه&#039;&#039;&#039; آغاز می شوند و تا رخدادهای بوم شناختی با &#039;&#039;&#039;مقیاس کیلومتر/ سال&#039;&#039;&#039; ادامه می یابد. با این وجود، بخش عمدهی داده های زیست شناسانه ای که به بحث ما مربوط می شوند، بر سطوح زیرین این دامنه ی گسترده تمرکز یافته اند و بیشتر به لایه های میکروسکپی مربوط می شوند تا ماکروسکپی.&lt;br /&gt;
رخدادهای &#039;&#039;&#039;سطح روانشناختی&#039;&#039;&#039;، با مقیاس تجربیات روزانه ی ما انطباق دارند و بنابراین بر رویدادهایی تمرکز یافته اند که در &#039;&#039;&#039;مقیاس متر/ ثانیه&#039;&#039;&#039; می گنجند یا مشتقی از آن محسوب می شوند. رخدادهای &#039;&#039;&#039;سطح جامعه شناختی&#039;&#039;&#039; در شاخه هایی میان رشتهای مانند روانشناسی اجتماعی از همین&lt;br /&gt;
مقیاس آغاز میشوند، اما معمولا بر درجه ای بزرگتر میزان می شوند که می تواند با &#039;&#039;&#039;کیلومتر/ سال&#039;&#039;&#039; نشانه گذاری شود. در نهایت مقیاس &#039;&#039;&#039;رخدادهای فرهنگی&#039;&#039;&#039; کلان ترین سطح را در بر می گیرد که می تواند در &#039;&#039;&#039;قالب چارچوب سرزمین/ نسل&#039;&#039;&#039; وارسی گردد. مقیاسی که از نظر کمی با &#039;&#039;&#039;«قرن-دهه/ صدها کیلومتر»&#039;&#039;&#039; انطباق می یابد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;سطح زیست شناختی&#039;&#039;&#039;---&amp;gt;&#039;&#039;&#039;ابعاد میکرون/ هزارم ثانیه&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;سطح روانشناختی&#039;&#039;&#039;---&amp;gt;&#039;&#039;&#039;مقیاس متر/ ثانیه&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;سطح جامعه شناختی&#039;&#039;&#039;---&amp;gt;&#039;&#039;&#039;مقیاس کیلومتر/ سال&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039; سطح رخدادهای فرهنگی&#039;&#039;&#039;---&amp;gt;&#039;&#039;&#039;مقیاس قرن-دهه/ صدها کیلومتر&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;big&amp;gt;در &#039;&#039;سطح زیست شناختی، بدن&#039;&#039; یا پیکر سیستمی است که چنین نقشی را ایفا می کند. &lt;br /&gt;
در &#039;&#039;سطح روانی&#039;&#039;، سیستم بنیادین &#039;&#039;نظام شخصیت&#039;&#039; است، که بخش مهمی از نظریه ها و مدل های این سطح را به خود اختصاص داده است. &lt;br /&gt;
در &#039;&#039;سطح اجتماعی، نهاد&#039;&#039; سیستم اصلی است و &lt;br /&gt;
در &#039;&#039;سطح فرهنگی، منش&#039;&#039; است که چنین نقشی را بر عهده دارد.&amp;lt;/big&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به این ترتیب به ترتیب در لایه های پیاپی فراز &#039;&#039;&#039;سیستم های بدن، شخصیت، نهاد و منش&#039;&#039;&#039; را به رسمیت می شناسم و سایر سیستم های موجود در این&lt;br /&gt;
سطوح را به عنوان مشتقی از این ها در نظر می گیرم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ................&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=فرگرد دوم: مفهوم کلاسيک قدرت=&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==بخش نخست: نظریه های قدرت==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گفتار نخست: خاستگاهها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;بی تردید کتیبه های آشوریان در مورد چگونگی سازماندهی قوای نظامی، یا دیوارنبشته های ایلامی درباره ی مشروعیت حکومت پادشاه، یا کتیبه ی بیسون با صورت بندی موجز و نبوغ آمیزش از عناصر اقتدار ملی، در مورد همین مفهومِ قدرتِ مورد نظر ما داد سخن داده اند.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;چارچوب های قدرت را به زعم کلگ میتوان تا دو نویسنده ی نامدار عصر نوزایی -یعنی هابز و ماکیاولی - دنبال کرد.&#039;&#039;&#039; (کلگ- 77:1379- 104)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 از میان این دو، هابز به دلیل رویکرد مکانیستی، دقیق و فلسفه مدار خود، بیشر محبوب نظر یه پردازان مدرن است. &lt;br /&gt;
 در مقابل ماکیاولیِ به ظاهر دمدمی مزاج، ضداخلاق و عملگرا را بیشتر پسامدرن ها و پساساختارگرایان می پسندند.&lt;br /&gt;
چنین می نماید که آثار این دو اندیش مند، تمام عناصر اصلی بحث های امروزین درباره ی قدرت را بتوان باز یافت. هابز و ماکیاولی به&lt;br /&gt;
عنوان نویسندگانی که با یک قرن فاصله در سترزمین هایی بسیار متفاوت می زیستند، انگاره هایی به کلی متفاوت را در باره ی قدرت پرورده اند وشیوه هایی ناهم ساز را برای طرح پر سش در این زمینه برگزیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آنجا که این ادعای تمامیت و شمول محور داوری ما درباره این دو رویکرد خواهد بود، &#039;&#039;&#039;سرمشق هابزی را از این پس با برچسب نظام مند&#039;&#039;&#039; و&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;نظریه های برآمده از سنت ماکیاولی را با عنوان نظام گریز&#039;&#039;&#039; باز خواهیم شناخت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[نظام مند]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[نظام گریز]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مفهوم قدرت - فوکو]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amirdana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AF%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA_%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C&amp;diff=1402</id>
		<title>درگاه زیست شناسی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%AF%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA_%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C&amp;diff=1402"/>
		<updated>2017-06-14T12:51:44Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amirdana: /* کتاب‌ها */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==== کتاب‌ها ====&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
[[تبارشناسی انسان: تکامل زیستی انسان و ظهور جوامع انسانی]]، [[ مغز خفته: عصب‌شناسی خواب و رویا]]، [[ کالبدشناسی آگاهی: پیدایش و صورتبندی آگاهی در دستگاه بینایی انسان]]، [[فرگشت انسان]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== مقالات ====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رفتار لانه‌سازی در حشرات اجتماعی]]، [[جامعه‌شناسی لانه مورچه]]، [[ کالبدشناسی مقایسه‌ای مغز مهره‌داران]]، [[ تقارن و شکست تقارن در سیستم‌های جاندار]]، [[ عصب‌شناسی لذتهای دروغین]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amirdana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D8%B8%D8%A7%D9%85_%D9%85%D9%86%D8%AF&amp;diff=1395</id>
		<title>نظام مند</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D8%B8%D8%A7%D9%85_%D9%85%D9%86%D8%AF&amp;diff=1395"/>
		<updated>2017-06-10T10:53:36Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amirdana: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&#039;&#039;&#039;هابز&#039;&#039;&#039;، در جهانی متفاوت می زیست. او در پادشاهی انگلستان و در قرن هفدهم می زیست و جامعه اش انقلاب کرامول را پشت سر گذاشته بود. آنچه او در مقام مشاور شاه می طلبید، دستیابی به چارچوبی عقلانی، غیرمتافیزیکی و محاسباتی برای تحلیل پویایی جامعه بود. هابز که در جهان پسانیوتونی می زیست، می کوشید تا تجربه ی او را در عرصه سیاست و علم اجتماع تکرار کند. از این رو، رویکرد او سخت از روششناسی علمی زمانهاش تأثیر پذیرفته بود. تلاش وی برای بر ساختن نظامی فلسفی و پیوند زدن آن با چارچوبی اخلاقی را شاید بتوان در زمینه ی اثر تاریخ ساز نیوتون بهتر درک کرد .&lt;br /&gt;
رویکرد هابزی به مجموعه ای از نظام های نظری منسجم و فراگیر می انجامد که مدعی سازگاری درونی و شمول هستند.&lt;br /&gt;
 نظریه پردازان لیبرال، مارکسیست ها، مثبت انگاران، کثرت گراها، عقل گرایان و تجربه گرایان کلاسیک، در سنت هابزی می گنجند.&lt;br /&gt;
قالب هابزی بستری معنایی را شکل داده است که بخش عمدهی بحث ها و چالش های نظریه ی سیاسی مدرن در زمینه ی آن انجام شده است. دعواهای&lt;br /&gt;
ویگ ها و توری ها بر سر ماهیت حق پادشاه و درجه تفکیک اشراف از عوام، مبارزات سیاسی سوسیالیست ها با لیبرالها، و بحثهای هواداران ماتریالیسم&lt;br /&gt;
دیالکتیک و اثباتگرایی تجربی بر سر درجهی علمی بودن آرایشان، همگی در این زمینه جای می گیرند.&lt;br /&gt;
 سنت هابزی اندیشیدن به قدرت، با معیارهای اعتبار ویژهاش (علمی، محاسبه پذیر، و تجربی بودن)&lt;br /&gt;
 و ادعاهای نظری خاصش (صورت بندی عقلانی کل فرآیندهای اجتماعی در قالبی فراگیر) مشخص می شود.&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;بخش عمدهی پیروان سنت هابزی، فرآیندهای قدرت را امری رخدادی، عینی، و رسیدگی پذیر می دانند که می تواند در یک نظام فراگیر عقلانی جذب گردد و فهمیده شود.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;در نگرش نظام مند، قدرت مایه ی تغییر دانسته می شود و بنابراین روابط علی و دگرگونی است که شالوده ی معنایی قدرت را بر می سازد.&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;یکی از مهم ترین اصول موضوعه ی نگرش نظام مند، پذیرش اصل ماند کنشی است.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
اصلی که بنابر آنچه گذشت، از کندتر بودنِ ضرباهنگ تغییراتِ نظام اجتماعی نسبت به نظام روانی، و توهمِ پایداری هر دو ناشی می شود.&lt;br /&gt;
نیوتون، به عنوان سردمدار جنبشی که می کوشید تا با تکیه بر اصل ماند تحولات جهان را پیش بینی کند، در بسیاری از پیش فرض های زمانه ی خویش شریک بود. او نیز همچون گالیله و کپلر به جهانبینی نوافلاطونیای باور داشت که در آن مانند نظام های پوتاگوراسی باستانی، عدد حرف اول را می زد و همه چیز به زبان ریاضی قابل بیان بود. نیوتون نیز مانند گالیله معتقد بود که «طبیعت کتابی است که به زبان ریاضیات نوشته شده است». او نخستین کسی بود که&lt;br /&gt;
توانست این اعتقاد قلبی را به صورت مجموعه ای از گزاره های منطقی در آورد، و ریاضی گونه بودن گیتی را با پیش بینی کردن تحولاتش به کمک قوانین ریاضی اثبات کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;big&amp;gt;به طور خلاصه، می توان اصول موضوعه ی تنیده شده در بنیان رویکرد نظام مند، را در این سه گزاره صورت بندی کرد:&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;اصل ماند:&#039;&#039;&#039; دگرگونی رخ نمی دهد، مگر آن که نیرویی خارجی این دگرگونی را ایجاد نماید.&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;اصل قانونمندی :&#039;&#039;&#039; نیروهای خارجی مولد دگرگونی، همواره بر مبنای قوانینی محاسبه پذیر، ساده و عام عمل می کنند.&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;اصل کفایت جفتها:&#039;&#039;&#039; بررسی اندرکنش دو عنصر، برای درک و صورتبندی این قوانین کفایت می کند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;/big&amp;gt;&lt;br /&gt;
نخستین اندیشمندانی که آرای خود را بر مبنای اصول موضوعه ی نظام مند صورت بندی کردند، &#039;&#039;&#039;هابز و لاک&#039;&#039;&#039; بودند.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amirdana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D8%B8%D8%A7%D9%85_%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%B2&amp;diff=1394</id>
		<title>نظام گریز</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D8%B8%D8%A7%D9%85_%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%B2&amp;diff=1394"/>
		<updated>2017-06-10T10:53:31Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amirdana: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;آنچه &#039;&#039;&#039;ماکیاولی&#039;&#039;&#039; در آثارش، به ویژه در «گفتارها» آورده، پاسخی است که این رومی پرآشوب به پرسش از قدرت و سلطه داده است. پاسخی که با&lt;br /&gt;
استعاره های نظامی، و زبانی به ظاهر فریب کارانه و حیله گرانه بیان شده، و با این وجود به دلیل تقدس زدایی از مفهوم قدرت و گسیختن پیوند میان قدرت امیر و کلیسا، نخستین اثر در حوزه ی فلسفه ی سیاسی مدرن محسوب می شود .&lt;br /&gt;
 نسبی گرایان، ضدعقل گراها، برخی از آنارشیست ها، پسامدرن ها، پساساختارگراها و شالوده شکن ها را باید وارث ماکیاولی دانست .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رویکرد ماکیاولی، هرچند به لحاظ زمانی بر نگاه هابزی تقدم دارد، اما به لحاظ تاریخی در جریان نقد مستمر سنت هابزی شکل گرفته است.&lt;br /&gt;
هواداران نگاه استراتژیک به قدرت، معیارهای اعتبار متفاوتی (مانند درجه ی کارآمدی و عملیاتی بودن) را پیش می کشند و ادعاهای نظری متفاوتی دارند&lt;br /&gt;
که بر نفی و طرد آرمان های مورد نظر سنت هابزی (عقلانیت، انسجام، پیوستگی و تداوم) استوار است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما سنت ماکیاولی به شبکه ای از خرده نظریه های گاه ناسازگار منتهی می شود که چنین ادعاهایی را ندارند و تنها کارآمدی را به عنوان معیار داوری میان دیدگاه ها به رسمیت می شناسند. ادعاهای برآمده از نگرش ماکیاولی موضعی، نسبی، و غیرقطعی است و این خصوصیتی است که بسته به اردوگاه مورد&lt;br /&gt;
علاقه ی نظریه پرداز، میتواند نقطه ی قوت یا ضعف یک دیدگاه قلمداد شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نگرش نظام گریز، بیشتر به پیروزی و برد و باخت می نگرد و بنابراین نگاهی استراتژیک و جدلی درباره ی قدرت دارد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;big&amp;gt;نگرش ماکیاولی در مورد قدرت، در طول سه قرنی که میان او و نیچه فاصله می اندازد، کمابیش نادیده انگاشته شد. در اواخر قرن نوزدهم بود&lt;br /&gt;
که نیچه، به شکلی مستقل و مبتکرانه، بخش مهمی از دستاوردهای فکری ماکیاولی را از نو کشف کرد و شاخه ای نو در نظریه های مربوط به قدرت را&lt;br /&gt;
خلق کرد.&lt;br /&gt;
نیچه قدرت را در کانون دستگاه نظری پیچیده، نقادانه - و تا حدودی نامنسجم- خویش قرار داد. از دید نیچه نیز - همچون ماکیاولی-&lt;br /&gt;
قدرت امری غایی بود نه ابزاری. نیچه در آثار خود بر تمایز میان دو نوع از اخلاق پای می فشارد، و تلقی قدرت به مثابه ابزار را نشانه ی بارز     اخلاق بندگان در نظر می گیرد. از دید او، اخلاق اربابان – که مورد ستایش وی نیز هست- بر پذیرش قدرت همچون امری غایی، و قبول آشکارِ مسئولیتِ نیرومند بودن دلالت می کنند . بر خلاف هابز و لاک که قدرت را دستمایه ای برای نیل به ارزشهای اخلاقی، یا مخاطره ای برای آن می دانند، نیچه قدرت را همچون&lt;br /&gt;
نیرویی پویا و جنبان در نظر می گیرد که رها از قید قواعد اخلاقی همواره دگرگون می شود و قوانین اخلاقی را نیز تغییر می دهد.&lt;br /&gt;
نیچه معمولا مفهوم قدرت را در ترکیب &#039;&#039;&#039;«خواست قدرت»&#039;&#039;&#039; به کار می گیرد، و با این عبارت به سرچشمه ای اشاره می کند که زندگی از آن بیرون&lt;br /&gt;
می جوشد. از دید نیچه، زندگی «چاهسار لذت » است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;/big&amp;gt;&lt;br /&gt;
دیدگاه نیچه، از سویی متاثر، و از سوی دیگر واژگونه ی حرف شوپنهاور است . شوپنهاور در &#039;&#039;&#039;«جهان همچون اراده و خواست»&#039;&#039;&#039; ، هستی را&lt;br /&gt;
امری خواست مند دانسته بود، و زیر تأثیر آرای بودایی معتقد بود معیار اصیل و متغیر کلیدی در پویایی این هستی، رنج است.&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;نیچه اراده ی نهفته در هستی را با اراده ی قدرتِ پنهان در من جایگزین کرد و لذت را بر رنج ترجیح داد. &#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدگاه نیچه ای، از یک جنبه ی مهم با نگرش کلاسیک هابز و لاک و پیروان ایشان تفاوت داشت و آن هم باور به چندمرکزی بودنِ تعادلات&lt;br /&gt;
قدرت بود. نیچه معتقد بود هر موجود جاندار گرانی گاهی برای تولید قدرت است و به همین دلیل این توانایی را دارد که نگاهی ویژه و تفسیری خاص از&lt;br /&gt;
هستی را در درون خویش ایجاد کند .&lt;br /&gt;
نیچه با این شبکه از مفاهیم، قدرت را همچون محوری برای زندگی تعریف کرد. برداشت او از متکثر بودن مراکز تولید قدرت، و درگیری دایمی&lt;br /&gt;
آنها با هم، با تفاسیر ساختارگرایان و پساساختارگرایان امروزین شباهت دارد، و به ویژه تاکیدش بر هستی به مثابه زبان، آثارش را به مرجعی عالی برای پسامدرن ها و شالوده شکنان تبدیل کرده است .&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amirdana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D8%B8%D8%A7%D9%85_%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%B2&amp;diff=1393</id>
		<title>نظام گریز</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D8%B8%D8%A7%D9%85_%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%B2&amp;diff=1393"/>
		<updated>2017-06-10T10:42:31Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amirdana: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&#039;&#039;&#039;هابز&#039;&#039;&#039;، در جهانی متفاوت می زیست. او در پادشاهی انگلستان و در قرن هفدهم می زیست و جامعه اش انقلاب کرامول را پشت سر گذاشته بود. آنچه او در مقام مشاور شاه می طلبید، دستیابی به چارچوبی عقلانی، غیرمتافیزیکی و محاسباتی برای تحلیل پویایی جامعه بود. هابز که در جهان پسانیوتونی می زیست، می کوشید تا تجربه ی او را در عرصه سیاست و علم اجتماع تکرار کند. از این رو، رویکرد او سخت از روششناسی علمی زمانهاش تأثیر پذیرفته بود. تلاش وی برای بر ساختن نظامی فلسفی و پیوند زدن آن با چارچوبی اخلاقی را شاید بتوان در زمینه ی اثر تاریخ ساز نیوتون بهتر درک کرد .&lt;br /&gt;
رویکرد هابزی به مجموعه ای از نظام های نظری منسجم و فراگیر می انجامد که مدعی سازگاری درونی و شمول هستند.&lt;br /&gt;
 نظریه پردازان لیبرال، مارکسیست ها، مثبت انگاران، کثرت گراها، عقل گرایان و تجربه گرایان کلاسیک، در سنت هابزی می گنجند.&lt;br /&gt;
قالب هابزی بستری معنایی را شکل داده است که بخش عمدهی بحث ها و چالش های نظریه ی سیاسی مدرن در زمینه ی آن انجام شده است. دعواهای&lt;br /&gt;
ویگ ها و توری ها بر سر ماهیت حق پادشاه و درجه تفکیک اشراف از عوام، مبارزات سیاسی سوسیالیست ها با لیبرالها، و بحثهای هواداران ماتریالیسم&lt;br /&gt;
دیالکتیک و اثباتگرایی تجربی بر سر درجهی علمی بودن آرایشان، همگی در این زمینه جای می گیرند.&lt;br /&gt;
 سنت هابزی اندیشیدن به قدرت، با معیارهای اعتبار ویژهاش (علمی، محاسبه پذیر، و تجربی بودن)&lt;br /&gt;
 و ادعاهای نظری خاصش (صورت بندی عقلانی کل فرآیندهای اجتماعی در قالبی فراگیر) مشخص می شود.&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;بخش عمدهی پیروان سنت هابزی، فرآیندهای قدرت را امری رخدادی، عینی، و رسیدگی پذیر می دانند که می تواند در یک نظام فراگیر عقلانی جذب گردد و فهمیده شود.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
نگرش نظام گریز، بیشتر به پیروزی و برد و باخت می نگرد و بنابراین نگاهی استراتژیک و جدلی درباره ی قدرت دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;big&amp;gt;نگرش ماکیاولی در مورد قدرت، در طول سه قرنی که میان او و نیچه فاصله می اندازد، کمابیش نادیده انگاشته شد. در اواخر قرن نوزدهم بود&lt;br /&gt;
که نیچه، به شکلی مستقل و مبتکرانه، بخش مهمی از دستاوردهای فکری ماکیاولی را از نو کشف کرد و شاخه ای نو در نظریه های مربوط به قدرت را&lt;br /&gt;
خلق کرد.&lt;br /&gt;
نیچه قدرت را در کانون دستگاه نظری پیچیده، نقادانه - و تا حدودی نامنسجم- خویش قرار داد. از دید نیچه نیز - همچون ماکیاولی-&lt;br /&gt;
قدرت امری غایی بود نه ابزاری. نیچه در آثار خود بر تمایز میان دو نوع از اخلاق پای می فشارد، و تلقی قدرت به مثابه ابزار را نشانه ی بارز     اخلاق بندگان در نظر می گیرد. از دید او، اخلاق اربابان – که مورد ستایش وی نیز هست- بر پذیرش قدرت همچون امری غایی، و قبول آشکارِ مسئولیتِ نیرومند بودن دلالت می کنند . بر خلاف هابز و لاک که قدرت را دستمایه ای برای نیل به ارزشهای اخلاقی، یا مخاطره ای برای آن می دانند، نیچه قدرت را همچون&lt;br /&gt;
نیرویی پویا و جنبان در نظر می گیرد که رها از قید قواعد اخلاقی همواره دگرگون می شود و قوانین اخلاقی را نیز تغییر می دهد.&lt;br /&gt;
نیچه معمولا مفهوم قدرت را در ترکیب &#039;&#039;&#039;«خواست قدرت»&#039;&#039;&#039; به کار می گیرد، و با این عبارت به سرچشمه ای اشاره می کند که زندگی از آن بیرون&lt;br /&gt;
می جوشد. از دید نیچه، زندگی «چاهسار لذت » است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;/big&amp;gt;&lt;br /&gt;
دیدگاه نیچه، از سویی متاثر، و از سوی دیگر واژگونه ی حرف شوپنهاور است . شوپنهاور در &#039;&#039;&#039;«جهان همچون اراده و خواست»&#039;&#039;&#039; ، هستی را&lt;br /&gt;
امری خواست مند دانسته بود، و زیر تأثیر آرای بودایی معتقد بود معیار اصیل و متغیر کلیدی در پویایی این هستی، رنج است.&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;نیچه اراده ی نهفته در هستی را با اراده ی قدرتِ پنهان در من جایگزین کرد و لذت را بر رنج ترجیح داد. &#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدگاه نیچه ای، از یک جنبه ی مهم با نگرش کلاسیک هابز و لاک و پیروان ایشان تفاوت داشت و آن هم باور به چندمرکزی بودنِ تعادلات&lt;br /&gt;
قدرت بود. نیچه معتقد بود هر موجود جاندار گرانی گاهی برای تولید قدرت است و به همین دلیل این توانایی را دارد که نگاهی ویژه و تفسیری خاص از&lt;br /&gt;
هستی را در درون خویش ایجاد کند .&lt;br /&gt;
نیچه با این شبکه از مفاهیم، قدرت را همچون محوری برای زندگی تعریف کرد. برداشت او از متکثر بودن مراکز تولید قدرت، و درگیری دایمی&lt;br /&gt;
آنها با هم، با تفاسیر ساختارگرایان و پساساختارگرایان امروزین شباهت دارد، و به ویژه تاکیدش بر هستی به مثابه زبان، آثارش را به مرجعی عالی برای پسامدرن ها و شالوده شکنان تبدیل کرده است .&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amirdana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D8%B8%D8%A7%D9%85_%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%B2&amp;diff=1392</id>
		<title>نظام گریز</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D8%B8%D8%A7%D9%85_%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%B2&amp;diff=1392"/>
		<updated>2017-06-10T10:35:11Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amirdana: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&#039;&#039;&#039;هابز&#039;&#039;&#039;، در جهانی متفاوت می زیست. او در پادشاهی انگلستان و در قرن هفدهم می زیست و جامعه اش انقلاب کرامول را پشت سر گذاشته بود. آنچه او در مقام مشاور شاه می طلبید، دستیابی به چارچوبی عقلانی، غیرمتافیزیکی و محاسباتی برای تحلیل پویایی جامعه بود. هابز که در جهان پسانیوتونی می زیست، می کوشید تا تجربه ی او را در عرصه سیاست و علم اجتماع تکرار کند. از این رو، رویکرد او سخت از روششناسی علمی زمانهاش تأثیر پذیرفته بود. تلاش وی برای بر ساختن نظامی فلسفی و پیوند زدن آن با چارچوبی اخلاقی را شاید بتوان در زمینه ی اثر تاریخ ساز نیوتون بهتر درک کرد .&lt;br /&gt;
رویکرد هابزی به مجموعه ای از نظام های نظری منسجم و فراگیر می انجامد که مدعی سازگاری درونی و شمول هستند.&lt;br /&gt;
 نظریه پردازان لیبرال، مارکسیست ها، مثبت انگاران، کثرت گراها، عقل گرایان و تجربه گرایان کلاسیک، در سنت هابزی می گنجند.&lt;br /&gt;
قالب هابزی بستری معنایی را شکل داده است که بخش عمدهی بحث ها و چالش های نظریه ی سیاسی مدرن در زمینه ی آن انجام شده است. دعواهای&lt;br /&gt;
ویگ ها و توری ها بر سر ماهیت حق پادشاه و درجه تفکیک اشراف از عوام، مبارزات سیاسی سوسیالیست ها با لیبرالها، و بحثهای هواداران ماتریالیسم&lt;br /&gt;
دیالکتیک و اثباتگرایی تجربی بر سر درجهی علمی بودن آرایشان، همگی در این زمینه جای می گیرند.&lt;br /&gt;
 سنت هابزی اندیشیدن به قدرت، با معیارهای اعتبار ویژهاش (علمی، محاسبه پذیر، و تجربی بودن)&lt;br /&gt;
 و ادعاهای نظری خاصش (صورت بندی عقلانی کل فرآیندهای اجتماعی در قالبی فراگیر) مشخص می شود.&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;بخش عمدهی پیروان سنت هابزی، فرآیندهای قدرت را امری رخدادی، عینی، و رسیدگی پذیر می دانند که می تواند در یک نظام فراگیر عقلانی جذب گردد و فهمیده شود.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
نگرش نظام گریز، بیشتر به پیروزی و برد و باخت می نگرد و بنابراین نگاهی استراتژیک و جدلی درباره ی قدرت دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;big&amp;gt;نگرش ماکیاولی در مورد قدرت، در طول سه قرنی که میان او و نیچه فاصله می اندازد، کمابیش نادیده انگاشته شد. در اواخر قرن نوزدهم بود&lt;br /&gt;
که نیچه، به شکلی مستقل و مبتکرانه، بخش مهمی از دستاوردهای فکری ماکیاولی را از نو کشف کرد و شاخه ای نو در نظریه های مربوط به قدرت را&lt;br /&gt;
خلق کرد.&lt;br /&gt;
نیچه قدرت را در کانون دستگاه نظری پیچیده، نقادانه - و تا حدودی نامنسجم- خویش قرار داد. از دید نیچه نیز - همچون ماکیاولی-&lt;br /&gt;
قدرت امری غایی بود نه ابزاری. نیچه در آثار خود بر تمایز میان دو نوع از اخلاق پای می فشارد، و تلقی قدرت به مثابه ابزار را نشانه ی بارز     اخلاق بندگان در نظر می گیرد. از دید او، اخلاق اربابان – که مورد ستایش وی نیز هست- بر پذیرش قدرت همچون امری غایی، و قبول آشکارِ مسئولیتِ نیرومند بودن دلالت می کنند . بر خلاف هابز و لاک که قدرت را دستمایه ای برای نیل به ارزشهای اخلاقی، یا مخاطره ای برای آن می دانند، نیچه قدرت را همچون&lt;br /&gt;
نیرویی پویا و جنبان در نظر می گیرد که رها از قید قواعد اخلاقی همواره دگرگون می شود و قوانین اخلاقی را نیز تغییر می دهد.&lt;br /&gt;
نیچه معمولا مفهوم قدرت را در ترکیب &#039;&#039;&#039;«خواست قدرت»&#039;&#039;&#039; به کار می گیرد، و با این عبارت به سرچشمه ای اشاره می کند که زندگی از آن بیرون&lt;br /&gt;
می جوشد. از دید نیچه، زندگی «چاهسار لذت » است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;/big&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amirdana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D8%B8%D8%A7%D9%85_%D9%85%D9%86%D8%AF&amp;diff=1391</id>
		<title>نظام مند</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D8%B8%D8%A7%D9%85_%D9%85%D9%86%D8%AF&amp;diff=1391"/>
		<updated>2017-06-10T10:33:45Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amirdana: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;آنچه &#039;&#039;&#039;ماکیاولی&#039;&#039;&#039; در آثارش، به ویژه در «گفتارها» آورده، پاسخی است که این رومی پرآشوب به پرسش از قدرت و سلطه داده است. پاسخی که با&lt;br /&gt;
استعاره های نظامی، و زبانی به ظاهر فریب کارانه و حیله گرانه بیان شده، و با این وجود به دلیل تقدس زدایی از مفهوم قدرت و گسیختن پیوند میان قدرت امیر و کلیسا، نخستین اثر در حوزه ی فلسفه ی سیاسی مدرن محسوب می شود .&lt;br /&gt;
 نسبی گرایان، ضدعقل گراها، برخی از آنارشیست ها، پسامدرن ها، پساساختارگراها و شالوده شکن ها را باید وارث ماکیاولی دانست .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رویکرد ماکیاولی، هرچند به لحاظ زمانی بر نگاه هابزی تقدم دارد، اما به لحاظ تاریخی در جریان نقد مستمر سنت هابزی شکل گرفته است.&lt;br /&gt;
هواداران نگاه استراتژیک به قدرت، معیارهای اعتبار متفاوتی (مانند درجه ی کارآمدی و عملیاتی بودن) را پیش می کشند و ادعاهای نظری متفاوتی دارند&lt;br /&gt;
که بر نفی و طرد آرمان های مورد نظر سنت هابزی (عقلانیت، انسجام، پیوستگی و تداوم) استوار است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما سنت ماکیاولی به شبکه ای از خرده نظریه های گاه ناسازگار منتهی می شود که چنین ادعاهایی را ندارند و تنها کارآمدی را به عنوان معیار داوری میان دیدگاه ها به رسمیت می شناسند. ادعاهای برآمده از نگرش ماکیاولی موضعی، نسبی، و غیرقطعی است و این خصوصیتی است که بسته به اردوگاه مورد&lt;br /&gt;
علاقه ی نظریه پرداز، میتواند نقطه ی قوت یا ضعف یک دیدگاه قلمداد شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;در نگرش نظام مند، قدرت مایه ی تغییر دانسته می شود و بنابراین روابط علی و دگرگونی است که شالوده ی معنایی قدرت را بر می سازد.&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;یکی از مهم ترین اصول موضوعه ی نگرش نظام مند، پذیرش اصل ماند کنشی است.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
اصلی که بنابر آنچه گذشت، از کندتر بودنِ ضرباهنگ تغییراتِ نظام اجتماعی نسبت به نظام روانی، و توهمِ پایداری هر دو ناشی می شود.&lt;br /&gt;
نیوتون، به عنوان سردمدار جنبشی که می کوشید تا با تکیه بر اصل ماند تحولات جهان را پیش بینی کند، در بسیاری از پیش فرض های زمانه ی خویش شریک بود. او نیز همچون گالیله و کپلر به جهانبینی نوافلاطونیای باور داشت که در آن مانند نظام های پوتاگوراسی باستانی، عدد حرف اول را می زد و همه چیز به زبان ریاضی قابل بیان بود. نیوتون نیز مانند گالیله معتقد بود که «طبیعت کتابی است که به زبان ریاضیات نوشته شده است». او نخستین کسی بود که&lt;br /&gt;
توانست این اعتقاد قلبی را به صورت مجموعه ای از گزاره های منطقی در آورد، و ریاضی گونه بودن گیتی را با پیش بینی کردن تحولاتش به کمک قوانین ریاضی اثبات کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;big&amp;gt;به طور خلاصه، می توان اصول موضوعه ی تنیده شده در بنیان رویکرد نظام مند، را در این سه گزاره صورت بندی کرد:&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;اصل ماند:&#039;&#039;&#039; دگرگونی رخ نمی دهد، مگر آن که نیرویی خارجی این دگرگونی را ایجاد نماید.&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;اصل قانونمندی :&#039;&#039;&#039; نیروهای خارجی مولد دگرگونی، همواره بر مبنای قوانینی محاسبه پذیر، ساده و عام عمل می کنند.&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;اصل کفایت جفتها:&#039;&#039;&#039; بررسی اندرکنش دو عنصر، برای درک و صورتبندی این قوانین کفایت می کند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;/big&amp;gt;&lt;br /&gt;
نخستین اندیشمندانی که آرای خود را بر مبنای اصول موضوعه ی نظام مند صورت بندی کردند، &#039;&#039;&#039;هابز و لاک&#039;&#039;&#039; بودند.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amirdana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D8%B8%D8%A7%D9%85_%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%B2&amp;diff=1390</id>
		<title>نظام گریز</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D8%B8%D8%A7%D9%85_%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%B2&amp;diff=1390"/>
		<updated>2017-06-10T10:33:36Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amirdana: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&#039;&#039;&#039;هابز&#039;&#039;&#039;، در جهانی متفاوت می زیست. او در پادشاهی انگلستان و در قرن هفدهم می زیست و جامعه اش انقلاب کرامول را پشت سر گذاشته بود. آنچه او در مقام مشاور شاه می طلبید، دستیابی به چارچوبی عقلانی، غیرمتافیزیکی و محاسباتی برای تحلیل پویایی جامعه بود. هابز که در جهان پسانیوتونی می زیست، می کوشید تا تجربه ی او را در عرصه سیاست و علم اجتماع تکرار کند. از این رو، رویکرد او سخت از روششناسی علمی زمانهاش تأثیر پذیرفته بود. تلاش وی برای بر ساختن نظامی فلسفی و پیوند زدن آن با چارچوبی اخلاقی را شاید بتوان در زمینه ی اثر تاریخ ساز نیوتون بهتر درک کرد .&lt;br /&gt;
رویکرد هابزی به مجموعه ای از نظام های نظری منسجم و فراگیر می انجامد که مدعی سازگاری درونی و شمول هستند.&lt;br /&gt;
 نظریه پردازان لیبرال، مارکسیست ها، مثبت انگاران، کثرت گراها، عقل گرایان و تجربه گرایان کلاسیک، در سنت هابزی می گنجند.&lt;br /&gt;
قالب هابزی بستری معنایی را شکل داده است که بخش عمدهی بحث ها و چالش های نظریه ی سیاسی مدرن در زمینه ی آن انجام شده است. دعواهای&lt;br /&gt;
ویگ ها و توری ها بر سر ماهیت حق پادشاه و درجه تفکیک اشراف از عوام، مبارزات سیاسی سوسیالیست ها با لیبرالها، و بحثهای هواداران ماتریالیسم&lt;br /&gt;
دیالکتیک و اثباتگرایی تجربی بر سر درجهی علمی بودن آرایشان، همگی در این زمینه جای می گیرند.&lt;br /&gt;
 سنت هابزی اندیشیدن به قدرت، با معیارهای اعتبار ویژهاش (علمی، محاسبه پذیر، و تجربی بودن)&lt;br /&gt;
 و ادعاهای نظری خاصش (صورت بندی عقلانی کل فرآیندهای اجتماعی در قالبی فراگیر) مشخص می شود.&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;بخش عمدهی پیروان سنت هابزی، فرآیندهای قدرت را امری رخدادی، عینی، و رسیدگی پذیر می دانند که می تواند در یک نظام فراگیر عقلانی جذب گردد و فهمیده شود.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
نگرش نظام گریز، بیشتر به پیروزی و برد و باخت می نگرد و بنابراین نگاهی استراتژیک و جدلی درباره ی قدرت دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نگرش ماکیاولی در مورد قدرت، در طول سه قرنی که میان او و نیچه فاصله می اندازد، کمابیش نادیده انگاشته شد. در اواخر قرن نوزدهم بود&lt;br /&gt;
که نیچه، به شکلی مستقل و مبتکرانه، بخش مهمی از دستاوردهای فکری ماکیاولی را از نو کشف کرد و شاخه ای نو در نظریه های مربوط به قدرت را&lt;br /&gt;
خلق کرد.&lt;br /&gt;
نیچه قدرت را در کانون دستگاه نظری پیچیده، نقادانه - و تا حدودی نامنسجم- خویش قرار داد. از دید نیچه نیز - همچون ماکیاولی-&lt;br /&gt;
قدرت امری غایی بود نه ابزاری. نیچه در آثار خود بر تمایز میان دو نوع از اخلاق پای می فشارد، و تلقی قدرت به مثابه ابزار را نشانه ی بارز     اخلاق بندگان در نظر می گیرد. از دید او، اخلاق اربابان – که مورد ستایش وی نیز هست- بر پذیرش قدرت همچون امری غایی، و قبول آشکارِ مسئولیتِ نیرومند بودن دلالت می کنند . بر خلاف هابز و لاک که قدرت را دستمایه ای برای نیل به ارزشهای اخلاقی، یا مخاطره ای برای آن می دانند، نیچه قدرت را همچون&lt;br /&gt;
نیرویی پویا و جنبان در نظر می گیرد که رها از قید قواعد اخلاقی همواره دگرگون می شود و قوانین اخلاقی را نیز تغییر می دهد.&lt;br /&gt;
نیچه معمولا مفهوم قدرت را در ترکیب &#039;&#039;&#039;«خواست قدرت»&#039;&#039;&#039; به کار می گیرد، و با این عبارت به سرچشمه ای اشاره می کند که زندگی از آن بیرون&lt;br /&gt;
می جوشد. از دید نیچه، زندگی «چاهسار لذت » است.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amirdana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D8%B8%D8%A7%D9%85_%D9%85%D9%86%D8%AF&amp;diff=1389</id>
		<title>نظام مند</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D8%B8%D8%A7%D9%85_%D9%85%D9%86%D8%AF&amp;diff=1389"/>
		<updated>2017-06-10T10:10:19Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amirdana: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;آنچه &#039;&#039;&#039;ماکیاولی&#039;&#039;&#039; در آثارش، به ویژه در «گفتارها» آورده، پاسخی است که این رومی پرآشوب به پرسش از قدرت و سلطه داده است. پاسخی که با&lt;br /&gt;
استعاره های نظامی، و زبانی به ظاهر فریب کارانه و حیله گرانه بیان شده، و با این وجود به دلیل تقدس زدایی از مفهوم قدرت و گسیختن پیوند میان قدرت امیر و کلیسا، نخستین اثر در حوزه ی فلسفه ی سیاسی مدرن محسوب می شود .&lt;br /&gt;
 نسبی گرایان، ضدعقل گراها، برخی از آنارشیست ها، پسامدرن ها، پساساختارگراها و شالوده شکن ها را باید وارث ماکیاولی دانست .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رویکرد ماکیاولی، هرچند به لحاظ زمانی بر نگاه هابزی تقدم دارد، اما به لحاظ تاریخی در جریان نقد مستمر سنت هابزی شکل گرفته است.&lt;br /&gt;
هواداران نگاه استراتژیک به قدرت، معیارهای اعتبار متفاوتی (مانند درجه ی کارآمدی و عملیاتی بودن) را پیش می کشند و ادعاهای نظری متفاوتی دارند&lt;br /&gt;
که بر نفی و طرد آرمان های مورد نظر سنت هابزی (عقلانیت، انسجام، پیوستگی و تداوم) استوار است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما سنت ماکیاولی به شبکه ای از خرده نظریه های گاه ناسازگار منتهی می شود که چنین ادعاهایی را ندارند و تنها کارآمدی را به عنوان معیار داوری میان دیدگاه ها به رسمیت می شناسند. ادعاهای برآمده از نگرش ماکیاولی موضعی، نسبی، و غیرقطعی است و این خصوصیتی است که بسته به اردوگاه مورد&lt;br /&gt;
علاقه ی نظریه پرداز، میتواند نقطه ی قوت یا ضعف یک دیدگاه قلمداد شود.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amirdana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D8%B8%D8%A7%D9%85_%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%B2&amp;diff=1388</id>
		<title>نظام گریز</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D8%B8%D8%A7%D9%85_%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%B2&amp;diff=1388"/>
		<updated>2017-06-10T10:10:07Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amirdana: صفحه‌ای جدید حاوی «&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;هابز&amp;#039;&amp;#039;&amp;#039;، در جهانی متفاوت می زیست. او در پادشاهی انگلستان و در قرن هفدهم می زی...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&#039;&#039;&#039;هابز&#039;&#039;&#039;، در جهانی متفاوت می زیست. او در پادشاهی انگلستان و در قرن هفدهم می زیست و جامعه اش انقلاب کرامول را پشت سر گذاشته بود. آنچه او در مقام مشاور شاه می طلبید، دستیابی به چارچوبی عقلانی، غیرمتافیزیکی و محاسباتی برای تحلیل پویایی جامعه بود. هابز که در جهان پسانیوتونی می زیست، می کوشید تا تجربه ی او را در عرصه سیاست و علم اجتماع تکرار کند. از این رو، رویکرد او سخت از روششناسی علمی زمانهاش تأثیر پذیرفته بود. تلاش وی برای بر ساختن نظامی فلسفی و پیوند زدن آن با چارچوبی اخلاقی را شاید بتوان در زمینه ی اثر تاریخ ساز نیوتون بهتر درک کرد .&lt;br /&gt;
رویکرد هابزی به مجموعه ای از نظام های نظری منسجم و فراگیر می انجامد که مدعی سازگاری درونی و شمول هستند.&lt;br /&gt;
 نظریه پردازان لیبرال، مارکسیست ها، مثبت انگاران، کثرت گراها، عقل گرایان و تجربه گرایان کلاسیک، در سنت هابزی می گنجند.&lt;br /&gt;
قالب هابزی بستری معنایی را شکل داده است که بخش عمدهی بحث ها و چالش های نظریه ی سیاسی مدرن در زمینه ی آن انجام شده است. دعواهای&lt;br /&gt;
ویگ ها و توری ها بر سر ماهیت حق پادشاه و درجه تفکیک اشراف از عوام، مبارزات سیاسی سوسیالیست ها با لیبرالها، و بحثهای هواداران ماتریالیسم&lt;br /&gt;
دیالکتیک و اثباتگرایی تجربی بر سر درجهی علمی بودن آرایشان، همگی در این زمینه جای می گیرند.&lt;br /&gt;
 سنت هابزی اندیشیدن به قدرت، با معیارهای اعتبار ویژهاش (علمی، محاسبه پذیر، و تجربی بودن)&lt;br /&gt;
 و ادعاهای نظری خاصش (صورت بندی عقلانی کل فرآیندهای اجتماعی در قالبی فراگیر) مشخص می شود.&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;بخش عمدهی پیروان سنت هابزی، فرآیندهای قدرت را امری رخدادی، عینی، و رسیدگی پذیر می دانند که می تواند در یک نظام فراگیر عقلانی جذب گردد و فهمیده شود.&#039;&#039;&#039;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amirdana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87%E2%80%8C%E2%80%8C_%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA&amp;diff=1387</id>
		<title>نظریه‌‌ قدرت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87%E2%80%8C%E2%80%8C_%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA&amp;diff=1387"/>
		<updated>2017-06-10T09:52:07Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amirdana: /* گفتار نخست: خاستگاهها */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نظریه‌ی قدرت، که پایان‌نامه‌ی نویسنده در دوره‌ی دکتری رشته‌ی جامعه‌شناسی دانشگاه علامه طباطبایی است، شالوده‌ی جامعه‌شناختی دیدگاه زروان را برمی‌سازد و یکی از پنج کتاب نگارنده در این زمینه است. گفتنی است، مفهوم قدرت کلید اصلی فهم نظریه‌های اجتماعی مدرن و پیوندگاهی است که جامعه‌شناسی، سیاست و فلسفه در آن با یکدیگر چفت و بست می‌شود. این کتاب از درون چارچوب [[نظریه‌ی سیستم‌های پیچیده]] به این مفهوم نگریسته و مدلی نظری برای بازتعریف قدرت پیشنهاد می‌کند که به کمک آن فهمی عمیق‌تر از «من انتخابگر» و چگونگی اتصالش به نهادهای اجتماعی ممکن می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;big&amp;gt; نظریه‌ی قدرت؛ شورآفرین؛ ۱۳۸۹؛ ۶۳۶ برگ؛ ۱۵ هزار تومان&amp;lt;/big&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: شروین وکیلی]]&lt;br /&gt;
[[رده: جامعه شناسی]]&lt;br /&gt;
[[رده: کتاب]]&lt;br /&gt;
[[رده: ویرایش نهایی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Nazariyehe-Ghodrat.jpg]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=هدفِ کتاب :=&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هدف از این نوشتار، به دست دادن چارچوبی نظری است که با دیدگاهی میان رشته ای تصویری نو و کارآمد از مفهوم قدرت را در زمینه ی متغیرهای اصلی جامعه شناختی حاکم بر آن به دست دهد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=تعریف دانش :=&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دانش، نظامی از مفاهیم، قواعد، تعاریف، گزاره های ربط و راهبردهای استنتاجی است که بازنمایی دقیق و قابل توافقی از جهان خارج را صورت بندی می کند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=رده بندی دانش :=&lt;br /&gt;
== امانوئل کانت ==&lt;br /&gt;
در مورد ماهیت دانش نظریه های گوناگونی وجود دارد و اندیشمندان مختلف معیارهای متفاوتی را برای تفکیک تصورات، تخیلات و اوهام از دانسته های معتبر و رسمی پیشنهاد کرده اند. هر یک از این دیدگاه ها، الگوهای خاصی از رده بندی خوشه های دانایی و انواع متفاوتی از دانش را به دست می دهند قدیمی ترین این رده بندیها، که چارچوب کلاسیک و مثبت انگارانه ی دانشگاهی را بر می سازد، از نظر تاریخی با دیدگاه کانت دربارهی شیوه ی صورت بندی و دستیابی به دانایی آغاز شده است. &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;کانت، دانسته های صورت بندی شده در زبان را به دو رده از گزاره ها تقسیم کرد&#039;&#039;:&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;گزاره های ترکیبی&#039;&#039;&#039; که روابط بین مفاهیم گوناگون را به دست می دهند و دانسته های ما در مورد عناصر جهان را رده بندی می کنند، &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;گزاره های تحلیلی&#039;&#039;&#039; که به تعاریف و بازسازی مفاهیم همانگویانه اختصاص یافته اند و معانی نهفته در یک گزاره را بدون افزودن&lt;br /&gt;
 ارتباطی تازه به آن، بازآرایی می کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رودولف کارناپ==&lt;br /&gt;
رودولف کارناپ، که از زاویه ی مثبتگرایان به مفهوم علم و دانایی می نگرد، بر همین مبنا دو نوع از علم را به رسمیت می شناسد:&lt;br /&gt;
 نخست علوم صوری که از روشهای قیاسی برای دستیابی به نتایج استفاده میکنند &lt;br /&gt;
و مانند ریاضیات و منطق از مجموعهای از گزاره های تحلیلی تشکیل یافته اند، و ارتباطی با تجربه ندارند.&lt;br /&gt;
 دیگری علوم تجربی مانند فیزیک و زیست شناسی که از راهبردهایی استقرایی سود می جویند &lt;br /&gt;
و بر مبنای ابزارهای مشاهداتی و توصیفی، قوانینی را در قالب گزاره های ترکیبی به دست می دهند.&lt;br /&gt;
هر یک از این دو نوع علم، به رده هایی از مفاهیم مربوط میشوند که دو نوع اصلی آن عبارتند از مفاهیم کمی، که به لحاظ تجربی رسیدگی پذیرند، و مفاهیم قیاسی - که بر مبنای پیش فرضها پدید آمده اند و شالوده ی علوم صوری را بر می سازند. کارناپ به نوع دیگری از مفاهیم هم قائل است و آنها را «رده بند» می نامد و برقراری ارتباط میان مفاهیم قیاسی و کمی را وظیفه ی آنها می داند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==[[ویکو]] و [[دیلتای]]==&lt;br /&gt;
دومین رده بندی مشهور، از آثار ویکو و دیلتای برخاسته است . دیلتای زیر تأثیر آرای اشلایرماخر درباره ی ترجمه ی انجیل و در چارچوب رمانتیک زمانه اش، دانش را به دو قلمرو اصلی تقسیم کرد:&lt;br /&gt;
علوم طبیعی که هدف از آن شناسایی و رده بندی تجربیات جزئی و خرد است، و علوم انسانی که ماده ی اولیه شان متن است و هدفشان درک نیت مولف میباشد. این تمایز موازی با چیزی بود که ویکو نیز هنگام شرح مفهوم علوم تاریخی و غیرتاریخی در ذهن داشت. ویکو در واقع تمایز کانتی میان داوری تعینی و تاملی را بسط داده و به این ترتیب دو شیوه ی متفاوت از دستیابی به دانش را از آن استخراج کرده بود. از دید کانت، داوری های تعینی بر مبنای قوانین عام پیشینی شکل میگیرند و به ویژه در علوم تجربی کارآمد هستند. داوری تاملی، با درونکاوی و فهم موقعیت دیگری همراه است و به همین دلیل هم به وضع قوانین جدیدی می انجامد از این رو از دید دیلتای علومی که از تامل و خواندن متن نتیجه شده اند، با دانشهای خنثای مبتنی بر شناسایی تجربی تفاوت دارند.&lt;br /&gt;
 دیلتای این تمایز را در تعریف دو کلیدواژه ی اصلی اش به کار گرفت &lt;br /&gt;
 و به پیروی از کانت روش علوم تجربی را تبیینی و روش علوم انسانی را تاملی نامید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 این رده بندی با پیشنهاد یاکوب گریم برای تقسیم علوم به دو رده ی   - گرم- و-سرد-   همخوانی دارد.&lt;br /&gt;
از دید او، علوم سرد به طبیعت مربوط میشوند ویافتن قوانین عام و تعمیم پذیری در مورد جهان را هدف گرفته اند. در حالی که علوم گرم بر موضوع انسان متمرکز شده اند و شاخه هایی مانند علوم انسانی و تاریخ را شامل میشوند که دستاوردشان بیشتر ارزشها و معانی غایی است تا قوانین عام و فراگیر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مارکس==&lt;br /&gt;
سومین رده بندی، در آثار مارکس ریشه دارد اما در عمل بسیار جدیدتر است و به میانه ی قرن بیستم میلادی باز می گردد.&lt;br /&gt;
 مارکس دو نوع معرفت را در آثار خویش مورد بررسی قرار داده است: &lt;br /&gt;
 نخست دانش تجربی و علم طبیعی که به ظاهر از روبنای فرهنگی جامعه جداست و از اعتباری بیش از سایر عناصر فرهنگی برخوردار است،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 و دیگری ایدئولوژی که از بی طرفی و خنثانگری علمی بی بهره است و به جای جستوجوی قواعد عام و فراگیر کیهانی،&lt;br /&gt;
 قاعده مندیهای موضعی و خاص فضاهای انسانی را می جوید .&lt;br /&gt;
ایدئولوژی از دید مارکس امری تخدیرکننده و دروغین بود و به مثابه نرم افزاری عمل می کرد که توسط نظام طبقاتی جامعه برای فریب دادن طبقه های ستمدیده ابداع شده بود. با این حال انقلاب طبقات فرودست نیز پیامد شکل گیری ایدئولوژی رهایی بخشی تلقی می شد که با وجود بهره مندی از ویژگیهای فریب آمیز ایدئولوژی، به خاطر نقش آزادیبخش و بسیج کننده اش ، توسط مارکسیستها - از مجرای آثار دکتر شریعتی، در برخی از حلقه های فکری انقلابی در ایران- مورد ستایش واقع می شد .&lt;br /&gt;
 این تمایز مارکسی، به شکاف خوردن دامنه ی علوم و تقسیم دانش به دو ردهی هنجارین و انقلابی منتهی شد. &lt;br /&gt;
دانش هنجارین، که بعدها در آثار متفکران چپ نو با نام مثبتگرایی برچسب خورد و بیشترین نقدها را متوجه خود کرد، همان علوم تجربی و بی طرفی بود که از دید مارکسیست ها، محافظه کار و جیره خوار وضع موجود پنداشته می شد. در کنار آن، دانش انقلابی نیز وجود داشت که هدفش تنها توصیف وضعیت موجود نبود، بلکه بر دستیابی به وضعیت مطلوب متمرکز می شد و تغییر دادن جهان را قصد می کرد. تمایز میان دانشهای مثبتِ بورژوایی، و دانش انقلابی، در سالهای پس از جنگ جهانی دوم با فعالیت اندیشمندان مکتب فرانکفورت، توسعه یافت و با تفکیک دیلتایی از علوم انسانی و طبیعی ترکیب شد. در نتیجه، خوشه ای از نظریه های کمابیش هم سازگار در دل نظریه ی انتقادی پدید آمد که نمونه ی نامدار و موفقی از آن را در آثار هابرماس میتوان بازیافت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==هابرماس==&lt;br /&gt;
از دید هابرماس، سه نوع دانش وجود دارد &lt;br /&gt;
 نخست؛ علوم تجربی/ فن آورانه که همتای علوم استقرایی و دانشهای طبیعی است &lt;br /&gt;
و پیش فرض شناخت شناسانه اش تفکیک شناسنده از موضوع شناسایی است. این دانش ها بر موضوع هایی خُرد و جزئی متمرکز می شوند، بر مبنای مجموع هایی از روشهای استقرایی، مشاهداتی، و معیارهای روایی سنجی به توصیفی دقیق از موضوع مشاهده دست می  یازند و در نهایت زنجیره هایی از روابط علی و قوانینی عام و خنثا و فارغ از ارزش که بر آنها حاکم هستند را استنتاج می کنند. &lt;br /&gt;
 این علوم پیشبینی آینده را هدف گرفته اند و مفاهیم شان تعاریفی پیشینی و عینی دارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
  دومین رده علوم تاریخی- هرمنوتیک هستند، که با علوم انسانی دیلتای و علوم تاریخی ویکو همخوانی دارند.&lt;br /&gt;
این علوم درونکاوی و مفاهمه را هدف گرفته اند و درک معنای رخدادها از نگاه مردم غایت شان است. ابزارشان تفسیری و هرمنوتیک است و از روشهایی مانند قیاس نیز بهره می برند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 سوم؛ علوم انتقادی است که با ایدئولوژی رهایی بخش مارکسی شباهت دارند و علومی در پهنه ی دانشهای انسانی را در بر می گیرند&lt;br /&gt;
که آغشته به ارزش داوری هستند و در پی اتحاد مجدد سوژه و ابژه و بازسازی روابط این دو می باشند. این دانشها از تمام معیارهای رایج در دو نوع علم دیگر استفاده می کنند، اما موضوعشان رخدادهای کلان و پهن دامنه ی اجتماعی است. درک کارکرد هژمونیک نابرابری و رهایی از آن به کمک خودآگاهی، جوهر این نوع از شناخت است. چنان که می بینیم مدل هابرماس از انواع دانشها، به نوعی برداشتها و رده بندی های اصلی پیش از خود را برای دستیابی به نظامی یکپارچه با هم ترکیب کرده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==متضاد معنایی==&lt;br /&gt;
در هر یک از این دیدگاهها، دوگانه های معنایی متضادی به عنوان محور در نظر گرفته می شوند و شاخه های گوناگون دانش بر اساس این قطبهای رویاروی از هم تفکیک می گردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوگانه های معنایی اصلی در نظریه های یادشده عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 الف) معیارهای مثبتانگارانه:&lt;br /&gt;
این رده از معیارها، جفتهای زیر را شامل می شوند&lt;br /&gt;
روش کمی در برابر روش کیفی، رویکرد تجربی/ استقرایی در برابر رویکرد صوری/ قیاسی، گزارههای ترکیبی در برابر تحلیلی،و کاربردی-عینی عملیاتی بودن در برابر محض- ذهنی- انتزاعی بودن &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 ب) معیارهای نگرش هرمنوتیکی: &lt;br /&gt;
که شامل جفتهای معنایی زیر است&lt;br /&gt;
تبیین در برابر تفهم، مقیاس خُرد در برابر کلان، امور طبیعی/ بیرونی در برابر امور انسانی/ درونی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 پ) معیارهای نگرش انتقادی:&lt;br /&gt;
 که جفت معنایی عمده اش محافظه کار در برابر انتقادی و ارزش گریز در برابر ارزش مدار است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درباره ی این معیارها چند نکته روشن است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخست آن که برخی از دوگانه های یادشده با یکدیگر همبستگی درونی دارند. به عنوان مثال، دانش تجربی با منطق استقرایی و دانش صوری با منطق قیاسی پیوند خورده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوم آن که پیش فرض بیشتر این نظریات آن است که دانش ها بر یکی از دو قطب متضاد فرض شده قرار میگیرند و بنابراین به قیمت طرد یکی از جفتهای معنایی با قطب دیگر متحد می شوند. این پیش فرض از دید نگارنده نادرست است. چنین می نماید که جفتهای معنایی متضاد ابزارهایی مفهومی برای رده بندی و سازماندهی معانی و عناصر شناختی «در درون» یک سرمشق نظری باشند، نه معیارهایی بیرونی و مطلق که به راستی تمایز یا تضادی در جهان خارج را باز نمایند. در نتیجه، آنچه استقرار در یکی از دو سر یک جفت معنایی می نماید، در واقع شکل ساده شده ی جایگیری بر طیفی است که جفت متضاد یادشده دو حد نهایی آن را بر می سازند در نگرش مورد پیشنهاد این نوشتار، نظریه ها را میتوان بر مبنای نزدیکی و دوریشان نسبت به قطب های یادشده رده بندی کرد، اما این امر به معنای قطع رابطه ی آنها با یکی از قطب ها و تحویل شدن و تثبیت شان در قطب متعارض آن نیست .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر مبنای این دیدگاه، چنین مینماید که سه محور اصلی برای رده بندی انواع دانش ها وجود داشته باشد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 نخست؛ معیار مقیاس، که قلمرو در برگیرنده ی موضوع و سطح مشاهداتی مورد نظر را تعیین می کند و با جفت معنایی خرد/ کلان مترادف است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوم؛ معیار راهبرد، که شیوه ی تولید دانش و معیارهای صحت را در نظریه مشخص می کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این محور از اتحاد محورهای مفروض در مدلهای مثبت انگارانه پدید آمده اند. یک سر این محور تجربی، استقرایی، و عینی بودن نظریه را نشان می دهد و سر دیگر آن قیاسی، صوری، تفهمی و ذهنی بودن محتوایش را نشان می دهد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 سوم؛ معیار کارکرد، که نوع اتصال دانش با رفتار را تعیین می کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اینجا محوری داریم که یک سر آن دانشهای کاربردی، عملیاتی، فن آورانه، سودمدار (به معنای پراگماتیستی کلمه) و انقلابی (در معنای انتقادی اش) قرار گرفته اند، و در سوی دیگر نظریه های محض، انتزاعی، غیرعملیاتی، محافظه کار، و به تعبیر انتقادیون، «مثبت» را می بینیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==من ، دیگری و جهان==&lt;br /&gt;
در صورتی که سه محور یادشده را با هم ترکیب کنیم، به فضای حالتی سه بعدی می رسیم که امکان بازنمایی موقعیت دانشهای مختلف نسبت به هم را برایمان فراهم می کند. در این مدل، پیوستاری یکتا و فضای حالتی یگانه برای تجسم کل اشکال دانایی قابل تصور به کار گرفته شده که هر خوشه از دانشها موقعیت و جایگاهی را بر آن اشغال می کنند. اگر رابطه ی علوم را با سه حوزه ی پدیدارشناسانه ی &lt;br /&gt;
 من، دیگری و جهان (( این تمایز سه گانه را از ترکیب سه نگرش همخوان و مسلط بر گرفته ایم ، دیدگاه کانتی که سه قلمرو از دانایی را بسته به &lt;br /&gt;
 شیوه ی ارجاع شان به زیبایی شناسی، اخلاق و دانش تجربی تفکیک می کرد، دیدگاه هگلی که سه قلمرو هستی شناختی من، دیگری و جهان را ما به ازای این &lt;br /&gt;
 سه قرار می داد، و نگرش پدیدار شناسانه هوسرلی که بر همین مبنا زیست جهان (Lebenswelt) را آمیزه ای از همین سه عنصر می دانست))&lt;br /&gt;
مورد توجه قرار دهیم، به نتایج جالبی می رسیم. در بخشهای مرکزی و میانی این فضای حالت، علومی قرار می گیرند که بر رابطه ی من با من تمرکز یافته اند و می کوشند تا مفهوم «من» را صورت بندی کنند. این علوم شاخه های متنوعی مانند روانشناسی، جامعه شناسی، مردم شناسی، تاریخ و بخشهایی از زیست- شناسی را در بر می گیرند .&lt;br /&gt;
دلیل قرار گرفتن علومِ متمرکز بر من در میانه ی این فضای حالت آن است که مجموعه ی دانسته های من درباره ی من، در سه محور سازنده ی فضای حالت ما موقعیتی میانی را اشغال می کنند. من، خود را به عنوان جریانی از تجربه ها، که در قالب زبان و نظام های صوری رمزگذاری میشود درک می کند، و مرکز مختصات مقیاسی که دانسته هایش را بر مبنای آن مرتب می سازد، خودِ من است. به همین شکل، گمانه زنیهای نظری وکاربردی در مورد من نیز وضعیتی میانی دارند .&lt;br /&gt;
 من، همان طور که در مرکز دستگاه مختصات زمانی/ مکانی شناسایی خویش قرار دارد، &lt;br /&gt;
 دانسته های خویش درباره ی گیتی را نیز در فضای حالتی صورت بندی &lt;br /&gt;
 می کند که خود در مرکز آن قرار گرفته است.&lt;br /&gt;
بخش مهمی از علوم انسانی که در میانه ی این فضای حالت قرار دارند، به صورت بندی و رمزگذاری مفهوم من اختصاص یافته اند، اما این حرف در مورد کلیت علوم انسانی صحیح نیست. مرجع بخش بزرگی از علوم انسانی، دیگری است نه من. به همین دلیل هم خوشه ی دانسته های مربوط به من توسط هاله ای بزرگ از دانش ها احاطه می شود که به رمزگذاری رابطه ی من با دیگری می پردازد. موضوع شناسایی این زمینه از دانسته ها دیگری است. از حوزه هایی بسیار کاربردی مانند مدیریت و روانشناسی گروه گرفته تا قلمروهایی استعلایی تر و کمتر «علمی» - مانند اخلاق - بر دیگری و نوع ارتباط من با دیگری متمرکز شده اند. علوم انتقادی از دید هابرماس، مهمترین مدعیان صورت بندی دانش در این حوزه هستند. در نهایت، سایر بخشهای فضای حالت دانایی به علومی مربوط میشود که به جهان ارجاع می کنند و علوم تجربی و خنثای مثبت مهمترین نمایندگان شان را تشکیل می دهند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مدل سیستمی==&lt;br /&gt;
به این ترتیب اگر مدل سیستمی خود را با دیدگاه های مرسوم درباره ی رده بندی دانش ها مقایسه کنیم، به این نتیجه می رسیم که نوعی سازگاری درونی میان این مدل و دیدگاه های یادشده وجود دارد. یعنی می توان به کمک این مدل و بر اساس متغیرهای یادشده و جفتهای معنایی متضاد مورد نظرمان، تمایزهای اصلی مورد بحث را در یک چارچوب عمومی ترکیب کرد، و به دستگاهی دست یافت که با مدل ترکیبی هابرماس همخوانی دارد، هرچند از نظر شیوه ی صورتبندی، متغیرهای کلیدی، و چارچوب نظری با رده بندی وی متفاوت است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نظام دانایی==&lt;br /&gt;
 هر نظام دانایی ، سیستمی است که از عناصر و روابطی تشکیل یافته است.&lt;br /&gt;
عناصر، در برگیرنده ی مفاهیم، کلیدواژه ها، موضوع ها و «چیز»هایی هستند که دانش به آنها ارجاع می کند. روابط اما مجموعه ای از قواعد ربط، نظم ها، صورت بندیهای استنتاجی و شیوه های استدلالی را در بر می گیرند که دانسته ها را به هم تبدیل می کنند، نظم میان کلیدواژگان را صورت بندی می نمایند، و مفاهیم را به هم مرتبط می سازند.&lt;br /&gt;
 عناصر یک نظام دانایی، بر مبنای مجموعه ای از متغیرها تعیین می شوند.&lt;br /&gt;
یکی از مهمترین این متغیرها، درجه ی درشت نمایی یا مقیاسی مشاهداتی است که برای تولید تجربیات مربوط به آن دانش به کار گرفته می شود. شکل گیری دانش های جدید، از سویی به پیدایش ابزارهای مشاهداتی جدید (مانند تلسکوپ و میکروسکوپ) و بسط دامنه ی مشاهده وابسته بوده است و از سوی دیگر لوازم و امکانات مورد نیاز برای چنین توسعه ای (مثل فن عکاسی و دانش اپتیک) را هم فراهم آورده است. به این ترتیب، تکامل دانش در عمل همراه است با افزوده شدن بر شمار سطوح مشاهداتی و سلسله مراتبِ حاکم بر سطوح توصیفیِ ذهن شناسنده از موضوع شناخت .&lt;br /&gt;
 شمار سطوح مشاهداتی با دامنه ی دید یک علم مترادف نیست. &lt;br /&gt;
چرا که به عنوان مثال به نظر میرسد زیست شناسی بیشترین تعداد از سطوح مشاهداتی را در خود جای داده باشد در حالی که دامنه ی مشاهده ی این علم از فیزیک کمتر است. یعنی در فیزیک ما با دامنه ی مشاهداتی ای روبه رو هستیم که از فیزیک زیراتمی و سطح پلانکی( 10متر بتوان منفی 40 )شروع می شود و تا اخترفیزیک و کیهان شناسی (در ابعاد 10متر بتوان مثبت 40) ادامه می یابد. با این وجود شمار سطوح مشاهداتی در این دامنه ی فراخ اندک است و به سه سطح اصلی خرد، میانه و درشت مقیاس منحصر می شود. بنابراین شمار سطوح مشاهداتی در یک دانش لزوماً با دامنه ی مشاهداتی آن متناسب نیست و ممکن است یک دانش گستره ای بزرگ از مشاهدات را به سطوحی کم، یا گستره ای کوچکتر را به سطوحی بسیار تجزیه کند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نظریه سیستم ها – پیچیدگی==&lt;br /&gt;
 در نظریه ی سیستم ها، یکی از تعاریفی که برای مفهوم پیچیدگی وجود دارد نسبت میان روابط به عناصر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 یعنی هرچه تراکم روابط در سیستمی بیشتر باشد، و عناصر در شمار بیشتری از ارتباط ها با سایر عناصر درگیر باشند، سیستم پیچیده تر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر نظم درونی این سیستم ها برای دستیابی به هدفی خاص سازماندهی شده باشند، تراکم روابط همتای انسجام درونی سیستم در نظر گرفته می شود. یعنی به عنوان مثال، برای سیستمی مانند دانش که بر هدف «سازماندهی کارآمدِ معنای هستی» تمرکز یافته است، هرچه تراکم روابط نسبت به عناصر بیشتر باشد، انسجام درونی آن دانش بیشتر است. چنان که منسجم ترین و خودسازگارترین دانش، ریاضیات است که از شمار کمی از مفاهیم - مانند مفهوم خط، نقطه و زاویه در هندسه - و انبوهی از روابط - قوانین هندسی، اصول مثلثاتی و... - تشکیل یافته است. مرور شواهد نشان می دهد که پیوستاری از نظر ساخت عناصر/ روابط در میان دانش ها وجود دارد که با محور مقیاس در فضای حالت مورد نظرمان همخوان است. برای ساده تر شدن بحث، می توانیم محور مقیاس را به همراه محور نشانگر انسجام درونی در نظر بگیریم و در فضای دو بعدی یادشده - که زیرسیستمی از فضای حالت دانشهای ماست - ساخت نظام های دانایی را وارسی کنیم. در چنین فضایی هرچه بر محور مقیاس از سطح موضوعهای خُرد به سمت مرکز مختصات محور پیش می رویم حجم داده ها و شمار عناصر افزون تر و تراکم روابط کمتر می شود. در دانشی که بر سطح من تمرکز یافته است و بنابراین بخش میانی محور مقیاس را اشغال می کند چیزها و رخدادهایی جای می گیرند که مقیاس زمانی/ مکانی شان با تجربه های روزانه ی سوژه منطبق است. در این سطح دو دانش اصلی قرار می گیرند که بیشترین حجم داده ها و کمترین تراکم از روابط را در خود جای داده اند. در یک سو روانشناسی و سطح داده های زندگینامه ای قرار دارد که حجم بسیاری از داده های موقعیتی و وابسته به شرایط زیسته را در بر می گیرد، اما قانونمندی های حاکم بر آن به نسبت اندک است. دانش دیگری که گرانیگاه سنتی اش در همین مقیاس قرار دارد تاریخ است که به همین ترتیب مجموعه ای از داده های زندگینامه ای را در مقیاس زمانی و مکانی بزرگتر شامل میشود. در تاریخ هم چنین مینماید که دستیابی به قوانینی عام و انسجام درونی ای که از حدی بیشتر باشد ناممکن است. تاریخ و روانشناسی، دو جایگاه موازی را بر فضای حالت دانایی اشغال می کنند. با این تفاوت که روانشناسی بیشتر بر محوری عمودی، و مبتنی بر ساختار تکیه می کند و سوژه را در قالب نظامی منسجم و منفرد تحلیل می کند، در حالی که تاریخ از زاویه ای کارکردی و در مقیاس زمانی طولانی تری، با دقتی کمتر به «من»ها می نگرد و الگوهای عام تر پویایی رفتار جمعی شان را وارسی می کند. این البته مفهوم کلاسیک و سنتی تاریخ است که با «کردار مردان بزرگ» مترادف پنداشته می شده است. اما رویکردهای جدید به تاریخ که به تحلیل های جامعه شناسانه و حتی بوم شناسانه مجهز هستند نیز در نهایت بر همین بستر تکیه می کنند و حاصل جمع هایی از کردار سوژه های انسانی را به عنوان شالوده ی بررسیهای خود پیش فرض می گیرند.&lt;br /&gt;
 به موازات این دو دانشِ رسمی، خوشه ای به نسبت پراکنده، غیررسمی، و حاشیه ای از دید دانشمندان، اما بسیار عملیاتی، بسیار کارآمد، و بسیار &lt;br /&gt;
 فراگیر را داریم که به دانسته های عقل سلیمی مربوط می شود.&lt;br /&gt;
این دانسته ها، قواعدی عام و کلان را در مورد حوزه های تجربه ی زیسته به دست می دهند، بدون آن که ادعای صحت یا حتی شالوده ای لزوماً خودآگاهانه را به آن تحمیل کنند. این در واقع همان شکلِ باستانی و کهنِ فهمیدن جهان، و همان شیوه ی قدیمی تر و فراگیرترِ دانستن است که ارتباطی مستقیم با حجم تجربیات - و بنابراین سن و سال- دارد و باعث میشود که جوامع سنتی ریش سپیدی و گیس سپیدی را با خرد مترادف فرض کنند. این حوزه از دانایی به قیمت رها کردن ادعاهای شناخت شناسانه و شانه خالی کردن از زیر محک های رقابت آمیزِ علمی، به سلطه ی پنهان خود بر عرصه ی رفتار همه ی آدمیان در بخش عمده ی عمرشان ادامه می دهد. پرداختن به این شاخه از دانایی، سرفصلی تازه را می طلبد که در این نوشتار مجال پرداختن بدان نیست. در مدلی که با این متغیرها به دست می آید، خوشه هایی از دانستنی ها که بیشترین انسجام درونی را دارند، همان هایی هستند که کمترین عناصر و بیشترین درجه ی انتزاع و بیشترین فاصله ی مقیاسی زندگی زیسته ی ما را دارند. چنان که فلسفه، منطق و ریاضیات را میتوان نظام هایی با انسجام درونی بسیار زیاد دانست که شمار کمی از مفاهیم نمادین زبانی (در فلسفه و منطق) یا صوری (در ریاضیات) را با حجم زیادی از قوانین هم سازگار سازماندهی و پردازش می کنند. با توجه به آنچه گذشت، حالا می توان جایگاه دیدگاه پیشنهادی این نوشتار را بر جغرافیای دانایی نشان داد و حد و مرزهای آن را ترسیم کرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
/جایگیری سلسله مراتبی علوم و دانشها بر اساس سه محورِ مقیاس،&lt;br /&gt;
/عینیت موضوع، و انسجام درونیشان&lt;br /&gt;
نظریه ای که در این نوشتار درباره ی قدرت عرضه خواهد شد، مجموعه ای از مفاهیم، روابط، برداشت ها، قواعد، و تفاسیر است که بر میانی ترین نقطه ی فضای حالت دانش تمرکز یافته است. موضوع این نظریه، مفهوم قدرت، و رابطه ی آن با سایر مفاهیم بنیادینی است که شالوده ی مفهوم «من» را بر می سازند. چنان که دیدیم، مفهوم من و نظام هایی از دانایی که ساختار و کارکرد من صورت بندی می کنند، در جایگاه مرکزی&lt;br /&gt;
خوشه های دانایی قرار دارند.&lt;br /&gt;
==ریتزر==&lt;br /&gt;
در کتاب خود سه نوعِ اصلی از نظریه های جامعه شناسانه را مطرح کرده است که پیش از ورود به روش شناسی خویش، باید جایگاه نظریه ی مورد پیشنهادم را در ارتباط با آنها روشن کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دید ریتزر، سه سرمشق نظری در جامعه شناسی وجود دارد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;نخست&#039;&#039;&#039;: سرمشق «واقعیت اجتماعی» که بر مقیاس کلان و فرآیندهای اجتماعی تأکید دارد و شکل اولیه اش را می توان در آرای دورکهیم&lt;br /&gt;
باز یافت. در این چارچوب، جامعه هویتی مستقل و خودمختار دارد و نهادها و ساختارهای اجتماعی بر عناصر روانشناختی و مقیاسهای کوچکتر اولویت&lt;br /&gt;
هستی شناختی دارند. دو رویکرد کلی کشمکش (نظریه های مارکسیستی) و نظم (نظریه های ساختاری/ کارکردی) عمده ترین نگاه ها را در این سرمشق&lt;br /&gt;
تشکیل میدهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;دوم&#039;&#039;&#039;: سرمشق «تعریف اجتماعی» نخستین روایت نیرومند خود را در نظریه ی وبر یافته است. این چارچوب به کنش متقابل آدمیان در نظام اجتماعی و به ویژه نقش زبان و مفاهیم در این میان تأکید دارد. ذهنیت کنشگران و شیوه ی صورت بندی، بیان، و رفتار بر مبنای آن از دید نظریه پردازان این رده اهمیت اساسی دارد. خوشه ی متنوعی از نظریه ها در این سرمشق می گنجند که نظریه ی کنش متقابل نمادین، پدیدارشناسی، روش شناسی مردم نگار، و نگرش اصالت وجودی (اگزیستانسیالیسم) نمونه هایی از آن هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;سوم&#039;&#039;&#039;: سرمشق «رفتار اجتماعی» که کاربست روش رفتارگرایانه در جامعه شناسی است. مهمترین نظریه پرداز این سرمشق اسکینر بود که&lt;br /&gt;
رفتارهای قابل مشاهده را با محوریت فرآیندهایی مانند شرطی شدن و تقویت و پاداش و تنبیه مهمترین داده ی جامعه شناختی میدانست . مهمترین&lt;br /&gt;
دستاورد این سرمشق، نظریه ی تبادل است. نظریه هایی مانند جامعه شناسی زیستی و حتی رویکردهای پسامدرنی مانند آرای دلوز و گتاری از این&lt;br /&gt;
سرمشق بسیار تأثیر پذیرفته اند، یا در برخی از بخش ها، در آن می گنجند.&lt;br /&gt;
ریتزر در رده بندی نظریه های جامعه شناختی، چنان که پیداست، به سطوحی از مشاهده ها و پدیدارها نگریسته است، که نظریه دعویِ توصیف&lt;br /&gt;
و توجیه آن را دارد. به همین دلیل هم سه رده از نظریههای مورد نظر ریتزر را میتوان با تقریب خوبی مترادف دانست با سطوح کلان، میانه، و خردِ&lt;br /&gt;
مشاهداتی. ریتزر در بخش افزوده به کتاب خویش، به ظهور رویکردی نو در قلمرو جامعه شناسی اشاره کرده است، و آن روشی است که به ترکیب این&lt;br /&gt;
سه سطح، و دستیابی به رویکردی چند بعدی و بنابراین چند سویه و میانرشته ای  باور دارد. این رویکرد، همان است که امروزه سرمشق نظریه ی&lt;br /&gt;
سیستمهای پیچیده را تشکیل میدهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رویکرد نویسنده - نظریه ی سیستم های پیچیده==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نوشتار، از نظریه ی سیستمهای پیچیده مشتق شده است و بنابراین با همین نام مورد اشاره واقع میشود. با این وجود، نظریه ی یادشده مجموعه ای غنی و متنوع از دیدگاهها و رویکردها را پشتیبانی می کند که &#039;&#039;&#039;دیدگاه نگارنده&#039;&#039;&#039; یکی از آنهاست. سرمشق مورد نظر ما در این متن، به تکثری از توصیف های موجوددرباره ی یک موضوع باور دارد.&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;این بدان معناست که در مورد هر موضوع، سطوح متفاوت توصیفی ای وجود دارند که بر اساس ابزار مشاهداتی و&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;مقیاس داده اندوزی ما از هم تفکیک می شوند.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;هیچ یک از این سطوح بر بقیه تقدم هستی شناسانه ندارند&#039;&#039;&#039;. &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;در واقع هیچ یک از این سطوح توصیفی چیزی بیش از یک سطح توصیفی نیستند و واقعیتی ذاتی یا چیزی فی نفسه را بازنمایی نمی کنند&#039;&#039;&#039;. &lt;br /&gt;
 هر سطح مشاهداتی، برداشت ها و تفسیرهایی مخدوش، جهت یافته، تحریف شده و آغشته به میل را در بر می گیرد که به کارِ تولید تصویری کارآمد- و نه &lt;br /&gt;
 لزوماً واقعی- از موضوع مشاهده میآید.&lt;br /&gt;
به دلیل محوریت این میل و شباهت نظامهای مشاهداتی و استنتاجی حاکم بر سطوح توصیفی یادشده – و نه به خاطر ارجاع به واقعیتی یکتا و غایی در&lt;br /&gt;
بیرون - است که سطوح مشاهداتی یادشده در نگرش ما قابل ترکیب و پیوند با یکدیگر هستند. علوم کلاسیک، خود را به یکی از این سطوح محدود می کنند و معیارها و شیوههای تولید حقیقت در یکی را از همتاهای خویش در سایر سطوح اصیل تر، واقعی تر، یا بهتر می دانند. &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;در نگرش ما&#039;&#039;&#039;،کامل ترین و کارآمدترین تصویر از ترکیب سطوح گوناگون یادشده پدید می آید. &lt;br /&gt;
 ابزار این ترکیب، رویکرد میان رشته ای مبتنی بر نظریه ی سیستم ها و بستر این روند نظریه ی پیچیدگی است. &lt;br /&gt;
رویکرد مورد نظر ما در این نوشتار، بر اصول موضوعه ای مبتنی است که با دستاوردهای جدید علمی در زمینه ی کارکرد دستگاه عصبی و ساختار ذهن، و مدلهای تازه ی صورت بندی مفهوم صحت و بازنمایی، هم خوان است. با این وجود، این دستاوردها بسیاری از پیش فرض های جاافتاده و قدیمی ترِ رایج در علوم کلاسیک را بی اعتبار کرده اند که پیش از ورود به بحث اصلی، باید موضع خویش را درباره شان مشخص کنیم. &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;نخستین اصل&#039;&#039;&#039;  موضوعه ی رویکرد سیستم های پیچیده آن است که چیزی به عنوان &#039;&#039;&#039;واقعیت بیرونی&#039;&#039;&#039;، یا &#039;&#039;&#039;مِه رَوَند&#039;&#039;&#039; در خارج از سیستم شناسنده &#039;&#039;&#039;وجود دارد که به هیچ عنوان قابل شناسایی نیست&#039;&#039;&#039; و بنابراین هیچ حرفی در موردش نمی توان زد. تمام آنچه در نظام شناختی تولید میشود و در قالب دستگاه های دانایی سازمان می یابد، تصویرهایی مخدوش، محدود، و موضعی از این مه روند سترگ بیرونی است، که به هیچ عنوان انعکاس آن، یا تصویر آن نیست. بنابراین سخن گفتن از واقعیتی ذاتی یا حقیقتی غایی در دیدگاه ما درست یا نادرست نیست، که بی معناست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;مه روند واژه ای است خودساخته، که از دو بخشِ مِه (بزرگ/ کلان) و روند تشکیل یافته است.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
 آن را می توان همتای  Holomovementدر آثار فیزیکدانانی مانند دیوید&lt;br /&gt;
 بوهم یا نومِنِ کانتی دانست.  22 Rorty, 1992.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;دوم آن که&#039;&#039;&#039; دانش، به خاطر ماهیت کارکردی خود در زمینه ی زنده اش، هرگز بی طرف نیست. در نتیجه هسته ای از میل، نیاز، خواست و قصد&lt;br /&gt;
در مرکز تمام نظام های شناختی قرار گرفته است. مرکزی که در مورد کارایی دانسته ها و ارزش روایت ها داوری می کند، بی آن که انطباق با واقعیت بیرونی را به عنوان معیاری مهم بپذیرد. در نتیجه من در اینجا پیرو برداشت نیچه در مورد ماهیت جانبدارانه و سودجویانه ی دانش هستم، همچنان که تفسیر آیینه گون از شناخت و مطلق بودن حقیقتِ نهفته در هر دستگاه شناختی را همچون &#039;&#039;&#039;رورتی&#039;&#039;&#039; رد میکنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;سوم آن که&#039;&#039;&#039; در دیدگاه مورد نظرمان، پیوند سنتی و بدیهی پنداشته شده ی میان حقیقت و نیکبختی یا رستگاری مشکوک تلقی می شود. رابطه ی میان حقیقت با قدرت، و ربط این دو با لذت چیزی است که به عنوان پرسشی در این متن طرحش خواهم کرد و بدان پاسخ خواهم داد.&lt;br /&gt;
اما پیش فرض گرفتن افلاطونیِ ربط نیکی، اخلاقی، زیبایی، معنوی یا رستگاری با حقیقت امری است که مشکوک تلقی می شود. این فرضیه ای بسیار تعیین کننده و بحث برانگیز است که باید بعدها به تفصیل با محک نقد آشنا شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;چهارم آن که&#039;&#039;&#039; رویکرد این نوشتار به مفهوم و رسالتِ نظریه، به مثابه دستگاهی نیست که وقفِ یافتن و منحل کردن تضادها و باطلن ماها شده&lt;br /&gt;
باشد. برعکس، نظریه نظامی است که برای پنهان کردن این باطلن ماها و به دست دادن تصویری سازگار و فارغ از تضاد تخصص یافته است، بی آن که&lt;br /&gt;
توانایی یا قصدِ از میان برداشتن تمام این تعارض های درونی را داشته باشد. به این ترتیب همچون تمام نگرش های کلاسیک، سطح خاصی از ابهام، همان-گویی، و تعارض در درون نظریه ی مورد پیشنهاد ما وجود دارد، و این ادعا هم در کنار پذیرش آن طرح می شود که سطح بیشتری از تمام این متغیرها&lt;br /&gt;
را در تمام نظریه های دیگر می توان یافت، که شاید به خوبی استتار شده باشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;پنجم آن که&#039;&#039;&#039; دانایی و شناخت، در مدل ما کلیه ی بازنمایی های سازمان یافته ی سیستم از محیط بیرون و فضای درون را شامل می شود و&lt;br /&gt;
بنابراین علوم گوناگون، همچون حوزه های متفاوتی از پیوستار یگانه ی شناخت در نظر گرفته می شوند. به این ترتیب، وحدت رویه ای بر تمام علوم&lt;br /&gt;
حاکم می شود و تمایز سنتی میان علوم انسانی و طبیعی از میان برمی خیزد، نه به خاطر این فرض که علوم انسانی نیز از قطعیت موهومی معادل علوم&lt;br /&gt;
تجربی برخوردار است بلکه به این دلیل که علوم سخت و تجربی نیز مانند علوم انسانی دستخوش تفسیر، تحریف و جهت گیری فرض می شوند. &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;به این ترتیب، دستگاه نظری مورد پیشنهاد این نوشتار، ادعای در بر گرفتن و پاسخگویی به معماهای بر آمده از هر سه سطح مشاهداتی &lt;br /&gt;
مورد نظر ریتزر را دارد،  بی آن که لزوماً در پیش فرض های آنها یا اهداف نظری شان شریک باشد . &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=بخش دوم: =&lt;br /&gt;
==[[سطوح توصيفي فراز]]==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;قدرت، موضوعی است که برای فهمیدن آن باید دست کم چهارلایه ی مشاهداتی را درباره اش لحاظ کرد.&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
این بدان معناست که توصیف قدرت در مقام نظامی پیچیده، به فرض چند سطح سلسله مراتبی متفاوت می انجامد.در نظریه ی پیشنهاد شده در این نوشتار، دستیابی به درکی عمیق و معنادار از قدرت، تنها زمانی ممکن می شود که &#039;&#039;&#039;چهار سطح زیست شناختی، روان-شناختی، اجتماعی و فرهنگی&#039;&#039;&#039; از سوژه مورد توجه قرار گیرد و بازنماییهای دقیق و روشنی از سوژه در این سطوح تشکیل شود. در مورد روش شناسی منتهی به این چهار سطح، باید به چند نکته توجه کرد؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;نخست&#039;&#039;&#039; آن که لایه های یادشده در نظریه های جامعه شناسانه قدمتی زیاد دارند و دست کم پنجاه سال است که مدل [[پارسونز]] چنین نظامی&lt;br /&gt;
از لایه بندی را در حوزهی علوم اجتماعی پیشنهاد کرده است ... مشهورترین دیدگاه رقیب، نگرشی است که از [[ویکو]] و [[دیلتای]] شروع شده و &#039;&#039;&#039;سطوح روانی و زیستی&#039;&#039;&#039; را در هم ادغام کرده و آن را از ترکیب دو سطح اجتماعی و فرهنگی جدا می داند. [[لومان]] مشهورترین وارث این تمایز است و دو لایه یادشده را به ترتیب با عبارتهای &#039;&#039;&#039;سطوح کرداری&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;ارتباطی&#039;&#039;&#039; نامگذاری کرده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;دوم&#039;&#039;&#039; آن که نظریه های متمایز و منفرد درباره ی سوژه که در برخی از این سطوح قرار بگیرند، بسیارند. در عمل تمام دیدگاههای زیست شناسانه،&lt;br /&gt;
روان شناسانه، جامعه شناسانه و زبان شناسانه ی کلاسیک هوادار سکونت در یکی از لایه های یادشده، و اصیل تر، مهم تر، و بنیادی تر پنداشتن آن سطح&lt;br /&gt;
هستند. سه سرمشق اصلی جامعه شناسانه- که توسط [[ریتزر]] از هم تفکیک شده اند- دیدگاه هایی را در بر می گیرند که در سطوح [[زیستی]]، [[روانی]]، و&lt;br /&gt;
[[اجتماعی]] اقامت گزیده اند. تمام رویکردهای یادشده، در این مورد توافق دارند که مفاهیم مستقر در یکی از این سطوح –مانند سوژه، جامعه و کنش- در&lt;br /&gt;
یکی از سطوح یادشده «اصالت هستی شناختی»، و «تمامیت توصیفی» بیشتری دارد، و می توان شواهد مربوط به سایر سطوح را به این سطح ویژه تحویل کرد. چنین گرایشی به [[تحویل گرایی]] ،حتی در آثار [[پارسونز]] هم که [[سطح فرهنگی]] را در نوشتارهای اولیه اش اصیل تر میداند ،دیده می شود. در این میان تنها لومان استثناست، که به قیمت نفی کردن مفهوم سوژه و طرد کردن باور به سوژه ی انتخابگر، از ورود به چنین پرسشی خودداری می کند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;نگرش سیستمی مورد پیشنهاد این نوشتار، در این رده ی اخیرمی گنجد. در نظریه ی پیشنهادی این متن، سطوح چهارگانه ی مفروض، تنها&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;برش هایی مشاهداتی هستند که بر تمایزی روش شناختی و گسستی شناخت-شناسانه دلالت می کنند، نه تفکیکی هستی شناسانه.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲-از اینجا به بعد، لایه های توصیفی یادشده را به طور خلاصه با نام «[[ فراز ]]» مورد اشاره قرار خواهم داد. &lt;br /&gt;
 این نام از ترکیب حرف نخستِ لایه های &#039;&#039;&#039;فرهنگی، روانی، اجتماعی و زیستی&#039;&#039;&#039; ساخته شده است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳- هر سطح توصیفی فراز در واقع لایه ای از مشاهدات، تفسیرها، قواعد و نظام های تولید حقیقت را در بر می گیرد که در اطراف موضوع محوری&lt;br /&gt;
خاصی ترشح شده اند. &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;این موضوع محوری، از دید نظریه ی ما، سیستمی پیچیده، خودسازمانده و تکاملی است که پویاییاش گرانیگاه تعیین رخدادها&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;در سطوح توصیفی یادشده است.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
د&#039;&#039;ر سطح زیست شناختی&#039;&#039;، این بدن است که تعیین کننده است. بدن سیستمی است خودبسنده و تکاملی که از پویایی بغرنج و خودمختاری برخوردار است. کل دادههای مربوط به سطح زیست شناختی بر مبنای تحولات بدن و عناصر و روابط مرتبط با آن سازمان یافته اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;در سطح روانی&#039;&#039;، نظام شخصیت چنین نقشی را بر عهده دارد. یعنی در این سطح شخصیت افراد و هویت ذهنی سوژه های انسانی است که سیستم اصلی را بر می سازد. سایر مفاهیم، تجربه ها، و خوشه های دانایی سطح روانی همگی به شکلی با این سیستم مرکزی پیوند برقرار می کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;در نظام اجتماعی&#039;&#039; نیز نهاد یا سازمان واحد تعیین کننده است. همانطور که بدن از سلسله مراتبی از زیرسیستم های زنده ی اندام وار (یاخته ها،&lt;br /&gt;
بافت ها، اندام ها و دستگاه ها) تشکیل یافته است، شخصیت و نهاد نیز برساخته ی زیرسیستم های فرضی متعددی هستند. این بدان معناست که چهار سطح توصیفی یادشده، برش هایی کلان و عمومی از رخدادهای مرتبط با سوژه را در بر می گیرند که هریک از آنها می تواند در درون خویش از نظمی سلسله مراتبی برخوردار باشد. خانواده، سازمان، و ملت مشهورترین سطوح درونی یک نهاد اجتماعی هستند. تا اینجای کار، مفاهیم و مدلها با نظریات کلاسیک و رایج علمی توصیف گر این سطوح سازگار است. یعنی در تمام نظریه های موجود – حتی در دیدگاه های پسامدرنی که شالوده شکنانه ادعای حذف سوژه را دارند- وجود سیستمهای محوری ای مانند بدن، شخصیت، و نهاد پیش فرض گرفته می شوند. جالب آن که حضور محوری این مفاهیم در بطن نظریه های شالوده شکنانه را با خوانشی شالوده شکنانه از متونِ خودشان میتوان نشان داد. یعنی میتوان شیوه ی مورد استفاده ی نظام های نظری منکرِ نظام سازی را با روشی خود ارجاع برای واسازی ادعاهای خودِ این نظام ها به کار گرفت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴- رابطه ی &#039;&#039;&#039;سطح فرهنگی&#039;&#039;&#039; با &#039;&#039;&#039;سطح اجتماعی&#039;&#039;&#039;، به ربط لایه ی روانی و زیستی شباهت دارد. &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;همان طور که نظام روانی همچون نرم افزاری بر بدن سوار می شود، فرهنگ هم مانند جریانی سیال&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;از معناها، نمادها و روایت ها در پیکره ی جامعه به جریان می افتد و پویایی آن را مدیریت می کند. &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هریک از این جفت های دوتایی از یک بخش عینی، مادی و ملموس - بدن و نهاداجتماعی- تشکیل شده اند که شبکه ای از جنس اطلاعات و معانی و نمادها&lt;br /&gt;
را در اطراف خود ترشح می کند و این همان است که در قالب نظام روانی و فرهنگی تبلور می یابد.&lt;br /&gt;
رابطه ی این دو جفت، هنگامی روشن تر می شود که به اتصال دو بافتارِ جامعه- فرهنگ و بدن- روان به مثابه جفتی جدید از نرمافزار و سختافزار بنگریم.&lt;br /&gt;
همان طور که شخصیت در سخت افزار دستگاه عصبی و نظام فیزیولوژیک پیرامون آن لانه کرده است ،نهادهای اجتماعی نیز بر شانه ی بدن های حاوی شخصیت بر پا می ایستند و در عین حال به نوعی سطوح زیربنایی خود را تغییر شکل می دهند و بازتعریفشان می کنند. هم چنین است رابطه ی نظام های معنایی فرهنگ، با سخت افزار نهادهای اجتماعی که کالبد، قالب کارکردی، و بستر تغییرپذیری منشها را تشکیل می دهد.&lt;br /&gt;
به این شکل، سطوح چهارگانه ی فراز، از سویی لایه های ضروری برای توصیف تمام و کمال سوژه را شامل می شوند، و از سوی دیگر لایه هایی را در بر     می گیرند که با وجود متمایز و منفک نمودنشان، به شدت در هم تنیده شده اند. رابطه ی بدن و شخصیت، همچون تناسب منش و نهاد اجتماعی، به پیوند فرم و محتوا می ماند.&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;اتصال این فرم ها و محتواها، و پیوند این ساختارها و کارکرده است که یک پارچگی چهار لایه ی فراز را ممکن می سازد. &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
۵- سطوح توصیفی فراز را، مانند هر مجموعه ای از سطوح توصیفی دیگر، می توان بر مبنای معیارهایی از هم تفکیک کرد. ساده ترین معیار،&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;مقیاس زمانی/ مکانی&#039;&#039;&#039; است. &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;سطح زیست شناختی&#039;&#039;&#039;، طیف وسیعی از مشاهدات در مقیاس های زمانی- مکانی متفاوت را در بر می گیرد که از دامنه ی&lt;br /&gt;
رخدادهای یاخته شناسانه در &#039;&#039;&#039;ابعاد میکرون/ هزارم ثانیه&#039;&#039;&#039; آغاز می شوند و تا رخدادهای بوم شناختی با &#039;&#039;&#039;مقیاس کیلومتر/ سال&#039;&#039;&#039; ادامه می یابد. با این وجود، بخش عمدهی داده های زیست شناسانه ای که به بحث ما مربوط می شوند، بر سطوح زیرین این دامنه ی گسترده تمرکز یافته اند و بیشتر به لایه های میکروسکپی مربوط می شوند تا ماکروسکپی.&lt;br /&gt;
رخدادهای &#039;&#039;&#039;سطح روانشناختی&#039;&#039;&#039;، با مقیاس تجربیات روزانه ی ما انطباق دارند و بنابراین بر رویدادهایی تمرکز یافته اند که در &#039;&#039;&#039;مقیاس متر/ ثانیه&#039;&#039;&#039; می گنجند یا مشتقی از آن محسوب می شوند. رخدادهای &#039;&#039;&#039;سطح جامعه شناختی&#039;&#039;&#039; در شاخه هایی میان رشتهای مانند روانشناسی اجتماعی از همین&lt;br /&gt;
مقیاس آغاز میشوند، اما معمولا بر درجه ای بزرگتر میزان می شوند که می تواند با &#039;&#039;&#039;کیلومتر/ سال&#039;&#039;&#039; نشانه گذاری شود. در نهایت مقیاس &#039;&#039;&#039;رخدادهای فرهنگی&#039;&#039;&#039; کلان ترین سطح را در بر می گیرد که می تواند در &#039;&#039;&#039;قالب چارچوب سرزمین/ نسل&#039;&#039;&#039; وارسی گردد. مقیاسی که از نظر کمی با &#039;&#039;&#039;«قرن-دهه/ صدها کیلومتر»&#039;&#039;&#039; انطباق می یابد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;سطح زیست شناختی&#039;&#039;&#039;---&amp;gt;&#039;&#039;&#039;ابعاد میکرون/ هزارم ثانیه&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;سطح روانشناختی&#039;&#039;&#039;---&amp;gt;&#039;&#039;&#039;مقیاس متر/ ثانیه&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;سطح جامعه شناختی&#039;&#039;&#039;---&amp;gt;&#039;&#039;&#039;مقیاس کیلومتر/ سال&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039; سطح رخدادهای فرهنگی&#039;&#039;&#039;---&amp;gt;&#039;&#039;&#039;مقیاس قرن-دهه/ صدها کیلومتر&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;big&amp;gt;در &#039;&#039;سطح زیست شناختی، بدن&#039;&#039; یا پیکر سیستمی است که چنین نقشی را ایفا می کند. &lt;br /&gt;
در &#039;&#039;سطح روانی&#039;&#039;، سیستم بنیادین &#039;&#039;نظام شخصیت&#039;&#039; است، که بخش مهمی از نظریه ها و مدل های این سطح را به خود اختصاص داده است. &lt;br /&gt;
در &#039;&#039;سطح اجتماعی، نهاد&#039;&#039; سیستم اصلی است و &lt;br /&gt;
در &#039;&#039;سطح فرهنگی، منش&#039;&#039; است که چنین نقشی را بر عهده دارد.&amp;lt;/big&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به این ترتیب به ترتیب در لایه های پیاپی فراز &#039;&#039;&#039;سیستم های بدن، شخصیت، نهاد و منش&#039;&#039;&#039; را به رسمیت می شناسم و سایر سیستم های موجود در این&lt;br /&gt;
سطوح را به عنوان مشتقی از این ها در نظر می گیرم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ................&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=فرگرد دوم: مفهوم کلاسيک قدرت=&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==بخش نخست: نظریه های قدرت==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گفتار نخست: خاستگاهها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;بی تردید کتیبه های آشوریان در مورد چگونگی سازماندهی قوای نظامی، یا دیوارنبشته های ایلامی درباره ی مشروعیت حکومت پادشاه، یا کتیبه ی بیسون با صورت بندی موجز و نبوغ آمیزش از عناصر اقتدار ملی، در مورد همین مفهومِ قدرتِ مورد نظر ما داد سخن داده اند.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;چارچوب های قدرت را به زعم کلگ میتوان تا دو نویسنده ی نامدار عصر نوزایی -یعنی هابز و ماکیاولی - دنبال کرد.&#039;&#039;&#039; (کلگ- 77:1379- 104)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 از میان این دو، هابز به دلیل رویکرد مکانیستی، دقیق و فلسفه مدار خود، بیشر محبوب نظر یه پردازان مدرن است. &lt;br /&gt;
 در مقابل ماکیاولیِ به ظاهر دمدمی مزاج، ضداخلاق و عملگرا را بیشتر پسامدرن ها و پساساختارگرایان می پسندند.&lt;br /&gt;
چنین می نماید که آثار این دو اندیش مند، تمام عناصر اصلی بحث های امروزین درباره ی قدرت را بتوان باز یافت. هابز و ماکیاولی به&lt;br /&gt;
عنوان نویسندگانی که با یک قرن فاصله در سترزمین هایی بسیار متفاوت می زیستند، انگاره هایی به کلی متفاوت را در باره ی قدرت پرورده اند وشیوه هایی ناهم ساز را برای طرح پر سش در این زمینه برگزیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آنجا که این ادعای تمامیت و شمول محور داوری ما درباره این دو رویکرد خواهد بود، &#039;&#039;&#039;سرمشق هابزی را از این پس با برچسب نظام مند&#039;&#039;&#039; و&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;نظریه های برآمده از سنت ماکیاولی را با عنوان نظام گریز&#039;&#039;&#039; باز خواهیم شناخت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[نظام مند]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[نظام گریز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amirdana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D8%B8%D8%A7%D9%85_%D9%85%D9%86%D8%AF&amp;diff=1386</id>
		<title>نظام مند</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D8%B8%D8%A7%D9%85_%D9%85%D9%86%D8%AF&amp;diff=1386"/>
		<updated>2017-06-10T09:50:45Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amirdana: صفحه‌ای جدید حاوی «آنچه ماکیاولی در آثارش، به ویژه در «گفتارها» آورده، پاسخی است که این رومی پر...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;آنچه ماکیاولی در آثارش، به ویژه در «گفتارها» آورده، پاسخی است که این رومی پرآشوب به پرسش از قدرت و سلطه داده است. پاسخی که با&lt;br /&gt;
استعاره های نظامی، و زبانی به ظاهر فریب کارانه و حیله گرانه بیان شده، و با این وجود به دلیل تقدس زدایی از مفهوم قدرت و گسیختن پیوند میان قدرت امیر و کلیسا، نخستین اثر در حوزه ی فلسفه ی سیاسی مدرن محسوب می شود . نظریه پردازان لیبرال، مارکسیست ها، مثبت انگاران، کثرت گراها، عقل گرایان و تجربه گرایان کلاسیک، در سنت هابزی&lt;br /&gt;
میگنجند. در مقابل، نسبیگرایان، ضدعقلگراها، برخی از آنارشیستها،&lt;br /&gt;
پسامدرنها، پساساختارگراها و شالودهشکنها را باید وارث ماکیاولی دانست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رویکرد ماکیاولی، هرچند به لحاظ زمانی بر نگاه هابزی تقدم دارد،&lt;br /&gt;
اما به لحاظ تاریخی در جریان نقد مستمر سنت هابزی شکل گرفته است.&lt;br /&gt;
هواداران نگاه استراتژیک به قدرت، معیارهای اعتبار متفاوتی (مانند درجهی&lt;br /&gt;
کارآمدی و عملیاتی بودن) را پیش میکشند و ادعاهای نظری متفاوتی دارند&lt;br /&gt;
که بر نفی و طرد آرمانهای مورد نظر سنت هابزی (عقلانیت، انسجام،&lt;br /&gt;
پیوستگی و تداوم) استوار است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما سنت ماکیاولی به شبکهای از خردهنظریههای گاه ناسازگار منتهی میشود&lt;br /&gt;
که چنین ادعاهایی را ندارند و تنها کارآمدی را به عنوان معیار داوری میان&lt;br /&gt;
دیدگاهها به رسمیت میشناسند. ادعاهای برآمده از نگرش ماکیاولی موضعی،&lt;br /&gt;
نسبی، و غیرقطعی است و این خصوصیتی است که بسته به اردوگاه مورد&lt;br /&gt;
علاقهی نظریهپرداز، میتواند نقطهی قوت یا ضعف یک دیدگاه قلمداد شود.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amirdana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87%E2%80%8C%E2%80%8C_%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA&amp;diff=1385</id>
		<title>نظریه‌‌ قدرت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87%E2%80%8C%E2%80%8C_%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA&amp;diff=1385"/>
		<updated>2017-06-10T09:48:05Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amirdana: /* گفتار نخست: خاستگاهها */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نظریه‌ی قدرت، که پایان‌نامه‌ی نویسنده در دوره‌ی دکتری رشته‌ی جامعه‌شناسی دانشگاه علامه طباطبایی است، شالوده‌ی جامعه‌شناختی دیدگاه زروان را برمی‌سازد و یکی از پنج کتاب نگارنده در این زمینه است. گفتنی است، مفهوم قدرت کلید اصلی فهم نظریه‌های اجتماعی مدرن و پیوندگاهی است که جامعه‌شناسی، سیاست و فلسفه در آن با یکدیگر چفت و بست می‌شود. این کتاب از درون چارچوب [[نظریه‌ی سیستم‌های پیچیده]] به این مفهوم نگریسته و مدلی نظری برای بازتعریف قدرت پیشنهاد می‌کند که به کمک آن فهمی عمیق‌تر از «من انتخابگر» و چگونگی اتصالش به نهادهای اجتماعی ممکن می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;big&amp;gt; نظریه‌ی قدرت؛ شورآفرین؛ ۱۳۸۹؛ ۶۳۶ برگ؛ ۱۵ هزار تومان&amp;lt;/big&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: شروین وکیلی]]&lt;br /&gt;
[[رده: جامعه شناسی]]&lt;br /&gt;
[[رده: کتاب]]&lt;br /&gt;
[[رده: ویرایش نهایی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Nazariyehe-Ghodrat.jpg]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=هدفِ کتاب :=&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هدف از این نوشتار، به دست دادن چارچوبی نظری است که با دیدگاهی میان رشته ای تصویری نو و کارآمد از مفهوم قدرت را در زمینه ی متغیرهای اصلی جامعه شناختی حاکم بر آن به دست دهد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=تعریف دانش :=&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دانش، نظامی از مفاهیم، قواعد، تعاریف، گزاره های ربط و راهبردهای استنتاجی است که بازنمایی دقیق و قابل توافقی از جهان خارج را صورت بندی می کند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=رده بندی دانش :=&lt;br /&gt;
== امانوئل کانت ==&lt;br /&gt;
در مورد ماهیت دانش نظریه های گوناگونی وجود دارد و اندیشمندان مختلف معیارهای متفاوتی را برای تفکیک تصورات، تخیلات و اوهام از دانسته های معتبر و رسمی پیشنهاد کرده اند. هر یک از این دیدگاه ها، الگوهای خاصی از رده بندی خوشه های دانایی و انواع متفاوتی از دانش را به دست می دهند قدیمی ترین این رده بندیها، که چارچوب کلاسیک و مثبت انگارانه ی دانشگاهی را بر می سازد، از نظر تاریخی با دیدگاه کانت دربارهی شیوه ی صورت بندی و دستیابی به دانایی آغاز شده است. &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;کانت، دانسته های صورت بندی شده در زبان را به دو رده از گزاره ها تقسیم کرد&#039;&#039;:&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;گزاره های ترکیبی&#039;&#039;&#039; که روابط بین مفاهیم گوناگون را به دست می دهند و دانسته های ما در مورد عناصر جهان را رده بندی می کنند، &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;گزاره های تحلیلی&#039;&#039;&#039; که به تعاریف و بازسازی مفاهیم همانگویانه اختصاص یافته اند و معانی نهفته در یک گزاره را بدون افزودن&lt;br /&gt;
 ارتباطی تازه به آن، بازآرایی می کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رودولف کارناپ==&lt;br /&gt;
رودولف کارناپ، که از زاویه ی مثبتگرایان به مفهوم علم و دانایی می نگرد، بر همین مبنا دو نوع از علم را به رسمیت می شناسد:&lt;br /&gt;
 نخست علوم صوری که از روشهای قیاسی برای دستیابی به نتایج استفاده میکنند &lt;br /&gt;
و مانند ریاضیات و منطق از مجموعهای از گزاره های تحلیلی تشکیل یافته اند، و ارتباطی با تجربه ندارند.&lt;br /&gt;
 دیگری علوم تجربی مانند فیزیک و زیست شناسی که از راهبردهایی استقرایی سود می جویند &lt;br /&gt;
و بر مبنای ابزارهای مشاهداتی و توصیفی، قوانینی را در قالب گزاره های ترکیبی به دست می دهند.&lt;br /&gt;
هر یک از این دو نوع علم، به رده هایی از مفاهیم مربوط میشوند که دو نوع اصلی آن عبارتند از مفاهیم کمی، که به لحاظ تجربی رسیدگی پذیرند، و مفاهیم قیاسی - که بر مبنای پیش فرضها پدید آمده اند و شالوده ی علوم صوری را بر می سازند. کارناپ به نوع دیگری از مفاهیم هم قائل است و آنها را «رده بند» می نامد و برقراری ارتباط میان مفاهیم قیاسی و کمی را وظیفه ی آنها می داند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==[[ویکو]] و [[دیلتای]]==&lt;br /&gt;
دومین رده بندی مشهور، از آثار ویکو و دیلتای برخاسته است . دیلتای زیر تأثیر آرای اشلایرماخر درباره ی ترجمه ی انجیل و در چارچوب رمانتیک زمانه اش، دانش را به دو قلمرو اصلی تقسیم کرد:&lt;br /&gt;
علوم طبیعی که هدف از آن شناسایی و رده بندی تجربیات جزئی و خرد است، و علوم انسانی که ماده ی اولیه شان متن است و هدفشان درک نیت مولف میباشد. این تمایز موازی با چیزی بود که ویکو نیز هنگام شرح مفهوم علوم تاریخی و غیرتاریخی در ذهن داشت. ویکو در واقع تمایز کانتی میان داوری تعینی و تاملی را بسط داده و به این ترتیب دو شیوه ی متفاوت از دستیابی به دانش را از آن استخراج کرده بود. از دید کانت، داوری های تعینی بر مبنای قوانین عام پیشینی شکل میگیرند و به ویژه در علوم تجربی کارآمد هستند. داوری تاملی، با درونکاوی و فهم موقعیت دیگری همراه است و به همین دلیل هم به وضع قوانین جدیدی می انجامد از این رو از دید دیلتای علومی که از تامل و خواندن متن نتیجه شده اند، با دانشهای خنثای مبتنی بر شناسایی تجربی تفاوت دارند.&lt;br /&gt;
 دیلتای این تمایز را در تعریف دو کلیدواژه ی اصلی اش به کار گرفت &lt;br /&gt;
 و به پیروی از کانت روش علوم تجربی را تبیینی و روش علوم انسانی را تاملی نامید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 این رده بندی با پیشنهاد یاکوب گریم برای تقسیم علوم به دو رده ی   - گرم- و-سرد-   همخوانی دارد.&lt;br /&gt;
از دید او، علوم سرد به طبیعت مربوط میشوند ویافتن قوانین عام و تعمیم پذیری در مورد جهان را هدف گرفته اند. در حالی که علوم گرم بر موضوع انسان متمرکز شده اند و شاخه هایی مانند علوم انسانی و تاریخ را شامل میشوند که دستاوردشان بیشتر ارزشها و معانی غایی است تا قوانین عام و فراگیر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مارکس==&lt;br /&gt;
سومین رده بندی، در آثار مارکس ریشه دارد اما در عمل بسیار جدیدتر است و به میانه ی قرن بیستم میلادی باز می گردد.&lt;br /&gt;
 مارکس دو نوع معرفت را در آثار خویش مورد بررسی قرار داده است: &lt;br /&gt;
 نخست دانش تجربی و علم طبیعی که به ظاهر از روبنای فرهنگی جامعه جداست و از اعتباری بیش از سایر عناصر فرهنگی برخوردار است،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 و دیگری ایدئولوژی که از بی طرفی و خنثانگری علمی بی بهره است و به جای جستوجوی قواعد عام و فراگیر کیهانی،&lt;br /&gt;
 قاعده مندیهای موضعی و خاص فضاهای انسانی را می جوید .&lt;br /&gt;
ایدئولوژی از دید مارکس امری تخدیرکننده و دروغین بود و به مثابه نرم افزاری عمل می کرد که توسط نظام طبقاتی جامعه برای فریب دادن طبقه های ستمدیده ابداع شده بود. با این حال انقلاب طبقات فرودست نیز پیامد شکل گیری ایدئولوژی رهایی بخشی تلقی می شد که با وجود بهره مندی از ویژگیهای فریب آمیز ایدئولوژی، به خاطر نقش آزادیبخش و بسیج کننده اش ، توسط مارکسیستها - از مجرای آثار دکتر شریعتی، در برخی از حلقه های فکری انقلابی در ایران- مورد ستایش واقع می شد .&lt;br /&gt;
 این تمایز مارکسی، به شکاف خوردن دامنه ی علوم و تقسیم دانش به دو ردهی هنجارین و انقلابی منتهی شد. &lt;br /&gt;
دانش هنجارین، که بعدها در آثار متفکران چپ نو با نام مثبتگرایی برچسب خورد و بیشترین نقدها را متوجه خود کرد، همان علوم تجربی و بی طرفی بود که از دید مارکسیست ها، محافظه کار و جیره خوار وضع موجود پنداشته می شد. در کنار آن، دانش انقلابی نیز وجود داشت که هدفش تنها توصیف وضعیت موجود نبود، بلکه بر دستیابی به وضعیت مطلوب متمرکز می شد و تغییر دادن جهان را قصد می کرد. تمایز میان دانشهای مثبتِ بورژوایی، و دانش انقلابی، در سالهای پس از جنگ جهانی دوم با فعالیت اندیشمندان مکتب فرانکفورت، توسعه یافت و با تفکیک دیلتایی از علوم انسانی و طبیعی ترکیب شد. در نتیجه، خوشه ای از نظریه های کمابیش هم سازگار در دل نظریه ی انتقادی پدید آمد که نمونه ی نامدار و موفقی از آن را در آثار هابرماس میتوان بازیافت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==هابرماس==&lt;br /&gt;
از دید هابرماس، سه نوع دانش وجود دارد &lt;br /&gt;
 نخست؛ علوم تجربی/ فن آورانه که همتای علوم استقرایی و دانشهای طبیعی است &lt;br /&gt;
و پیش فرض شناخت شناسانه اش تفکیک شناسنده از موضوع شناسایی است. این دانش ها بر موضوع هایی خُرد و جزئی متمرکز می شوند، بر مبنای مجموع هایی از روشهای استقرایی، مشاهداتی، و معیارهای روایی سنجی به توصیفی دقیق از موضوع مشاهده دست می  یازند و در نهایت زنجیره هایی از روابط علی و قوانینی عام و خنثا و فارغ از ارزش که بر آنها حاکم هستند را استنتاج می کنند. &lt;br /&gt;
 این علوم پیشبینی آینده را هدف گرفته اند و مفاهیم شان تعاریفی پیشینی و عینی دارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
  دومین رده علوم تاریخی- هرمنوتیک هستند، که با علوم انسانی دیلتای و علوم تاریخی ویکو همخوانی دارند.&lt;br /&gt;
این علوم درونکاوی و مفاهمه را هدف گرفته اند و درک معنای رخدادها از نگاه مردم غایت شان است. ابزارشان تفسیری و هرمنوتیک است و از روشهایی مانند قیاس نیز بهره می برند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 سوم؛ علوم انتقادی است که با ایدئولوژی رهایی بخش مارکسی شباهت دارند و علومی در پهنه ی دانشهای انسانی را در بر می گیرند&lt;br /&gt;
که آغشته به ارزش داوری هستند و در پی اتحاد مجدد سوژه و ابژه و بازسازی روابط این دو می باشند. این دانشها از تمام معیارهای رایج در دو نوع علم دیگر استفاده می کنند، اما موضوعشان رخدادهای کلان و پهن دامنه ی اجتماعی است. درک کارکرد هژمونیک نابرابری و رهایی از آن به کمک خودآگاهی، جوهر این نوع از شناخت است. چنان که می بینیم مدل هابرماس از انواع دانشها، به نوعی برداشتها و رده بندی های اصلی پیش از خود را برای دستیابی به نظامی یکپارچه با هم ترکیب کرده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==متضاد معنایی==&lt;br /&gt;
در هر یک از این دیدگاهها، دوگانه های معنایی متضادی به عنوان محور در نظر گرفته می شوند و شاخه های گوناگون دانش بر اساس این قطبهای رویاروی از هم تفکیک می گردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوگانه های معنایی اصلی در نظریه های یادشده عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 الف) معیارهای مثبتانگارانه:&lt;br /&gt;
این رده از معیارها، جفتهای زیر را شامل می شوند&lt;br /&gt;
روش کمی در برابر روش کیفی، رویکرد تجربی/ استقرایی در برابر رویکرد صوری/ قیاسی، گزارههای ترکیبی در برابر تحلیلی،و کاربردی-عینی عملیاتی بودن در برابر محض- ذهنی- انتزاعی بودن &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 ب) معیارهای نگرش هرمنوتیکی: &lt;br /&gt;
که شامل جفتهای معنایی زیر است&lt;br /&gt;
تبیین در برابر تفهم، مقیاس خُرد در برابر کلان، امور طبیعی/ بیرونی در برابر امور انسانی/ درونی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 پ) معیارهای نگرش انتقادی:&lt;br /&gt;
 که جفت معنایی عمده اش محافظه کار در برابر انتقادی و ارزش گریز در برابر ارزش مدار است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درباره ی این معیارها چند نکته روشن است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخست آن که برخی از دوگانه های یادشده با یکدیگر همبستگی درونی دارند. به عنوان مثال، دانش تجربی با منطق استقرایی و دانش صوری با منطق قیاسی پیوند خورده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوم آن که پیش فرض بیشتر این نظریات آن است که دانش ها بر یکی از دو قطب متضاد فرض شده قرار میگیرند و بنابراین به قیمت طرد یکی از جفتهای معنایی با قطب دیگر متحد می شوند. این پیش فرض از دید نگارنده نادرست است. چنین می نماید که جفتهای معنایی متضاد ابزارهایی مفهومی برای رده بندی و سازماندهی معانی و عناصر شناختی «در درون» یک سرمشق نظری باشند، نه معیارهایی بیرونی و مطلق که به راستی تمایز یا تضادی در جهان خارج را باز نمایند. در نتیجه، آنچه استقرار در یکی از دو سر یک جفت معنایی می نماید، در واقع شکل ساده شده ی جایگیری بر طیفی است که جفت متضاد یادشده دو حد نهایی آن را بر می سازند در نگرش مورد پیشنهاد این نوشتار، نظریه ها را میتوان بر مبنای نزدیکی و دوریشان نسبت به قطب های یادشده رده بندی کرد، اما این امر به معنای قطع رابطه ی آنها با یکی از قطب ها و تحویل شدن و تثبیت شان در قطب متعارض آن نیست .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر مبنای این دیدگاه، چنین مینماید که سه محور اصلی برای رده بندی انواع دانش ها وجود داشته باشد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 نخست؛ معیار مقیاس، که قلمرو در برگیرنده ی موضوع و سطح مشاهداتی مورد نظر را تعیین می کند و با جفت معنایی خرد/ کلان مترادف است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوم؛ معیار راهبرد، که شیوه ی تولید دانش و معیارهای صحت را در نظریه مشخص می کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این محور از اتحاد محورهای مفروض در مدلهای مثبت انگارانه پدید آمده اند. یک سر این محور تجربی، استقرایی، و عینی بودن نظریه را نشان می دهد و سر دیگر آن قیاسی، صوری، تفهمی و ذهنی بودن محتوایش را نشان می دهد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 سوم؛ معیار کارکرد، که نوع اتصال دانش با رفتار را تعیین می کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اینجا محوری داریم که یک سر آن دانشهای کاربردی، عملیاتی، فن آورانه، سودمدار (به معنای پراگماتیستی کلمه) و انقلابی (در معنای انتقادی اش) قرار گرفته اند، و در سوی دیگر نظریه های محض، انتزاعی، غیرعملیاتی، محافظه کار، و به تعبیر انتقادیون، «مثبت» را می بینیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==من ، دیگری و جهان==&lt;br /&gt;
در صورتی که سه محور یادشده را با هم ترکیب کنیم، به فضای حالتی سه بعدی می رسیم که امکان بازنمایی موقعیت دانشهای مختلف نسبت به هم را برایمان فراهم می کند. در این مدل، پیوستاری یکتا و فضای حالتی یگانه برای تجسم کل اشکال دانایی قابل تصور به کار گرفته شده که هر خوشه از دانشها موقعیت و جایگاهی را بر آن اشغال می کنند. اگر رابطه ی علوم را با سه حوزه ی پدیدارشناسانه ی &lt;br /&gt;
 من، دیگری و جهان (( این تمایز سه گانه را از ترکیب سه نگرش همخوان و مسلط بر گرفته ایم ، دیدگاه کانتی که سه قلمرو از دانایی را بسته به &lt;br /&gt;
 شیوه ی ارجاع شان به زیبایی شناسی، اخلاق و دانش تجربی تفکیک می کرد، دیدگاه هگلی که سه قلمرو هستی شناختی من، دیگری و جهان را ما به ازای این &lt;br /&gt;
 سه قرار می داد، و نگرش پدیدار شناسانه هوسرلی که بر همین مبنا زیست جهان (Lebenswelt) را آمیزه ای از همین سه عنصر می دانست))&lt;br /&gt;
مورد توجه قرار دهیم، به نتایج جالبی می رسیم. در بخشهای مرکزی و میانی این فضای حالت، علومی قرار می گیرند که بر رابطه ی من با من تمرکز یافته اند و می کوشند تا مفهوم «من» را صورت بندی کنند. این علوم شاخه های متنوعی مانند روانشناسی، جامعه شناسی، مردم شناسی، تاریخ و بخشهایی از زیست- شناسی را در بر می گیرند .&lt;br /&gt;
دلیل قرار گرفتن علومِ متمرکز بر من در میانه ی این فضای حالت آن است که مجموعه ی دانسته های من درباره ی من، در سه محور سازنده ی فضای حالت ما موقعیتی میانی را اشغال می کنند. من، خود را به عنوان جریانی از تجربه ها، که در قالب زبان و نظام های صوری رمزگذاری میشود درک می کند، و مرکز مختصات مقیاسی که دانسته هایش را بر مبنای آن مرتب می سازد، خودِ من است. به همین شکل، گمانه زنیهای نظری وکاربردی در مورد من نیز وضعیتی میانی دارند .&lt;br /&gt;
 من، همان طور که در مرکز دستگاه مختصات زمانی/ مکانی شناسایی خویش قرار دارد، &lt;br /&gt;
 دانسته های خویش درباره ی گیتی را نیز در فضای حالتی صورت بندی &lt;br /&gt;
 می کند که خود در مرکز آن قرار گرفته است.&lt;br /&gt;
بخش مهمی از علوم انسانی که در میانه ی این فضای حالت قرار دارند، به صورت بندی و رمزگذاری مفهوم من اختصاص یافته اند، اما این حرف در مورد کلیت علوم انسانی صحیح نیست. مرجع بخش بزرگی از علوم انسانی، دیگری است نه من. به همین دلیل هم خوشه ی دانسته های مربوط به من توسط هاله ای بزرگ از دانش ها احاطه می شود که به رمزگذاری رابطه ی من با دیگری می پردازد. موضوع شناسایی این زمینه از دانسته ها دیگری است. از حوزه هایی بسیار کاربردی مانند مدیریت و روانشناسی گروه گرفته تا قلمروهایی استعلایی تر و کمتر «علمی» - مانند اخلاق - بر دیگری و نوع ارتباط من با دیگری متمرکز شده اند. علوم انتقادی از دید هابرماس، مهمترین مدعیان صورت بندی دانش در این حوزه هستند. در نهایت، سایر بخشهای فضای حالت دانایی به علومی مربوط میشود که به جهان ارجاع می کنند و علوم تجربی و خنثای مثبت مهمترین نمایندگان شان را تشکیل می دهند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مدل سیستمی==&lt;br /&gt;
به این ترتیب اگر مدل سیستمی خود را با دیدگاه های مرسوم درباره ی رده بندی دانش ها مقایسه کنیم، به این نتیجه می رسیم که نوعی سازگاری درونی میان این مدل و دیدگاه های یادشده وجود دارد. یعنی می توان به کمک این مدل و بر اساس متغیرهای یادشده و جفتهای معنایی متضاد مورد نظرمان، تمایزهای اصلی مورد بحث را در یک چارچوب عمومی ترکیب کرد، و به دستگاهی دست یافت که با مدل ترکیبی هابرماس همخوانی دارد، هرچند از نظر شیوه ی صورتبندی، متغیرهای کلیدی، و چارچوب نظری با رده بندی وی متفاوت است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نظام دانایی==&lt;br /&gt;
 هر نظام دانایی ، سیستمی است که از عناصر و روابطی تشکیل یافته است.&lt;br /&gt;
عناصر، در برگیرنده ی مفاهیم، کلیدواژه ها، موضوع ها و «چیز»هایی هستند که دانش به آنها ارجاع می کند. روابط اما مجموعه ای از قواعد ربط، نظم ها، صورت بندیهای استنتاجی و شیوه های استدلالی را در بر می گیرند که دانسته ها را به هم تبدیل می کنند، نظم میان کلیدواژگان را صورت بندی می نمایند، و مفاهیم را به هم مرتبط می سازند.&lt;br /&gt;
 عناصر یک نظام دانایی، بر مبنای مجموعه ای از متغیرها تعیین می شوند.&lt;br /&gt;
یکی از مهمترین این متغیرها، درجه ی درشت نمایی یا مقیاسی مشاهداتی است که برای تولید تجربیات مربوط به آن دانش به کار گرفته می شود. شکل گیری دانش های جدید، از سویی به پیدایش ابزارهای مشاهداتی جدید (مانند تلسکوپ و میکروسکوپ) و بسط دامنه ی مشاهده وابسته بوده است و از سوی دیگر لوازم و امکانات مورد نیاز برای چنین توسعه ای (مثل فن عکاسی و دانش اپتیک) را هم فراهم آورده است. به این ترتیب، تکامل دانش در عمل همراه است با افزوده شدن بر شمار سطوح مشاهداتی و سلسله مراتبِ حاکم بر سطوح توصیفیِ ذهن شناسنده از موضوع شناخت .&lt;br /&gt;
 شمار سطوح مشاهداتی با دامنه ی دید یک علم مترادف نیست. &lt;br /&gt;
چرا که به عنوان مثال به نظر میرسد زیست شناسی بیشترین تعداد از سطوح مشاهداتی را در خود جای داده باشد در حالی که دامنه ی مشاهده ی این علم از فیزیک کمتر است. یعنی در فیزیک ما با دامنه ی مشاهداتی ای روبه رو هستیم که از فیزیک زیراتمی و سطح پلانکی( 10متر بتوان منفی 40 )شروع می شود و تا اخترفیزیک و کیهان شناسی (در ابعاد 10متر بتوان مثبت 40) ادامه می یابد. با این وجود شمار سطوح مشاهداتی در این دامنه ی فراخ اندک است و به سه سطح اصلی خرد، میانه و درشت مقیاس منحصر می شود. بنابراین شمار سطوح مشاهداتی در یک دانش لزوماً با دامنه ی مشاهداتی آن متناسب نیست و ممکن است یک دانش گستره ای بزرگ از مشاهدات را به سطوحی کم، یا گستره ای کوچکتر را به سطوحی بسیار تجزیه کند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نظریه سیستم ها – پیچیدگی==&lt;br /&gt;
 در نظریه ی سیستم ها، یکی از تعاریفی که برای مفهوم پیچیدگی وجود دارد نسبت میان روابط به عناصر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 یعنی هرچه تراکم روابط در سیستمی بیشتر باشد، و عناصر در شمار بیشتری از ارتباط ها با سایر عناصر درگیر باشند، سیستم پیچیده تر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر نظم درونی این سیستم ها برای دستیابی به هدفی خاص سازماندهی شده باشند، تراکم روابط همتای انسجام درونی سیستم در نظر گرفته می شود. یعنی به عنوان مثال، برای سیستمی مانند دانش که بر هدف «سازماندهی کارآمدِ معنای هستی» تمرکز یافته است، هرچه تراکم روابط نسبت به عناصر بیشتر باشد، انسجام درونی آن دانش بیشتر است. چنان که منسجم ترین و خودسازگارترین دانش، ریاضیات است که از شمار کمی از مفاهیم - مانند مفهوم خط، نقطه و زاویه در هندسه - و انبوهی از روابط - قوانین هندسی، اصول مثلثاتی و... - تشکیل یافته است. مرور شواهد نشان می دهد که پیوستاری از نظر ساخت عناصر/ روابط در میان دانش ها وجود دارد که با محور مقیاس در فضای حالت مورد نظرمان همخوان است. برای ساده تر شدن بحث، می توانیم محور مقیاس را به همراه محور نشانگر انسجام درونی در نظر بگیریم و در فضای دو بعدی یادشده - که زیرسیستمی از فضای حالت دانشهای ماست - ساخت نظام های دانایی را وارسی کنیم. در چنین فضایی هرچه بر محور مقیاس از سطح موضوعهای خُرد به سمت مرکز مختصات محور پیش می رویم حجم داده ها و شمار عناصر افزون تر و تراکم روابط کمتر می شود. در دانشی که بر سطح من تمرکز یافته است و بنابراین بخش میانی محور مقیاس را اشغال می کند چیزها و رخدادهایی جای می گیرند که مقیاس زمانی/ مکانی شان با تجربه های روزانه ی سوژه منطبق است. در این سطح دو دانش اصلی قرار می گیرند که بیشترین حجم داده ها و کمترین تراکم از روابط را در خود جای داده اند. در یک سو روانشناسی و سطح داده های زندگینامه ای قرار دارد که حجم بسیاری از داده های موقعیتی و وابسته به شرایط زیسته را در بر می گیرد، اما قانونمندی های حاکم بر آن به نسبت اندک است. دانش دیگری که گرانیگاه سنتی اش در همین مقیاس قرار دارد تاریخ است که به همین ترتیب مجموعه ای از داده های زندگینامه ای را در مقیاس زمانی و مکانی بزرگتر شامل میشود. در تاریخ هم چنین مینماید که دستیابی به قوانینی عام و انسجام درونی ای که از حدی بیشتر باشد ناممکن است. تاریخ و روانشناسی، دو جایگاه موازی را بر فضای حالت دانایی اشغال می کنند. با این تفاوت که روانشناسی بیشتر بر محوری عمودی، و مبتنی بر ساختار تکیه می کند و سوژه را در قالب نظامی منسجم و منفرد تحلیل می کند، در حالی که تاریخ از زاویه ای کارکردی و در مقیاس زمانی طولانی تری، با دقتی کمتر به «من»ها می نگرد و الگوهای عام تر پویایی رفتار جمعی شان را وارسی می کند. این البته مفهوم کلاسیک و سنتی تاریخ است که با «کردار مردان بزرگ» مترادف پنداشته می شده است. اما رویکردهای جدید به تاریخ که به تحلیل های جامعه شناسانه و حتی بوم شناسانه مجهز هستند نیز در نهایت بر همین بستر تکیه می کنند و حاصل جمع هایی از کردار سوژه های انسانی را به عنوان شالوده ی بررسیهای خود پیش فرض می گیرند.&lt;br /&gt;
 به موازات این دو دانشِ رسمی، خوشه ای به نسبت پراکنده، غیررسمی، و حاشیه ای از دید دانشمندان، اما بسیار عملیاتی، بسیار کارآمد، و بسیار &lt;br /&gt;
 فراگیر را داریم که به دانسته های عقل سلیمی مربوط می شود.&lt;br /&gt;
این دانسته ها، قواعدی عام و کلان را در مورد حوزه های تجربه ی زیسته به دست می دهند، بدون آن که ادعای صحت یا حتی شالوده ای لزوماً خودآگاهانه را به آن تحمیل کنند. این در واقع همان شکلِ باستانی و کهنِ فهمیدن جهان، و همان شیوه ی قدیمی تر و فراگیرترِ دانستن است که ارتباطی مستقیم با حجم تجربیات - و بنابراین سن و سال- دارد و باعث میشود که جوامع سنتی ریش سپیدی و گیس سپیدی را با خرد مترادف فرض کنند. این حوزه از دانایی به قیمت رها کردن ادعاهای شناخت شناسانه و شانه خالی کردن از زیر محک های رقابت آمیزِ علمی، به سلطه ی پنهان خود بر عرصه ی رفتار همه ی آدمیان در بخش عمده ی عمرشان ادامه می دهد. پرداختن به این شاخه از دانایی، سرفصلی تازه را می طلبد که در این نوشتار مجال پرداختن بدان نیست. در مدلی که با این متغیرها به دست می آید، خوشه هایی از دانستنی ها که بیشترین انسجام درونی را دارند، همان هایی هستند که کمترین عناصر و بیشترین درجه ی انتزاع و بیشترین فاصله ی مقیاسی زندگی زیسته ی ما را دارند. چنان که فلسفه، منطق و ریاضیات را میتوان نظام هایی با انسجام درونی بسیار زیاد دانست که شمار کمی از مفاهیم نمادین زبانی (در فلسفه و منطق) یا صوری (در ریاضیات) را با حجم زیادی از قوانین هم سازگار سازماندهی و پردازش می کنند. با توجه به آنچه گذشت، حالا می توان جایگاه دیدگاه پیشنهادی این نوشتار را بر جغرافیای دانایی نشان داد و حد و مرزهای آن را ترسیم کرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
/جایگیری سلسله مراتبی علوم و دانشها بر اساس سه محورِ مقیاس،&lt;br /&gt;
/عینیت موضوع، و انسجام درونیشان&lt;br /&gt;
نظریه ای که در این نوشتار درباره ی قدرت عرضه خواهد شد، مجموعه ای از مفاهیم، روابط، برداشت ها، قواعد، و تفاسیر است که بر میانی ترین نقطه ی فضای حالت دانش تمرکز یافته است. موضوع این نظریه، مفهوم قدرت، و رابطه ی آن با سایر مفاهیم بنیادینی است که شالوده ی مفهوم «من» را بر می سازند. چنان که دیدیم، مفهوم من و نظام هایی از دانایی که ساختار و کارکرد من صورت بندی می کنند، در جایگاه مرکزی&lt;br /&gt;
خوشه های دانایی قرار دارند.&lt;br /&gt;
==ریتزر==&lt;br /&gt;
در کتاب خود سه نوعِ اصلی از نظریه های جامعه شناسانه را مطرح کرده است که پیش از ورود به روش شناسی خویش، باید جایگاه نظریه ی مورد پیشنهادم را در ارتباط با آنها روشن کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دید ریتزر، سه سرمشق نظری در جامعه شناسی وجود دارد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;نخست&#039;&#039;&#039;: سرمشق «واقعیت اجتماعی» که بر مقیاس کلان و فرآیندهای اجتماعی تأکید دارد و شکل اولیه اش را می توان در آرای دورکهیم&lt;br /&gt;
باز یافت. در این چارچوب، جامعه هویتی مستقل و خودمختار دارد و نهادها و ساختارهای اجتماعی بر عناصر روانشناختی و مقیاسهای کوچکتر اولویت&lt;br /&gt;
هستی شناختی دارند. دو رویکرد کلی کشمکش (نظریه های مارکسیستی) و نظم (نظریه های ساختاری/ کارکردی) عمده ترین نگاه ها را در این سرمشق&lt;br /&gt;
تشکیل میدهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;دوم&#039;&#039;&#039;: سرمشق «تعریف اجتماعی» نخستین روایت نیرومند خود را در نظریه ی وبر یافته است. این چارچوب به کنش متقابل آدمیان در نظام اجتماعی و به ویژه نقش زبان و مفاهیم در این میان تأکید دارد. ذهنیت کنشگران و شیوه ی صورت بندی، بیان، و رفتار بر مبنای آن از دید نظریه پردازان این رده اهمیت اساسی دارد. خوشه ی متنوعی از نظریه ها در این سرمشق می گنجند که نظریه ی کنش متقابل نمادین، پدیدارشناسی، روش شناسی مردم نگار، و نگرش اصالت وجودی (اگزیستانسیالیسم) نمونه هایی از آن هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;سوم&#039;&#039;&#039;: سرمشق «رفتار اجتماعی» که کاربست روش رفتارگرایانه در جامعه شناسی است. مهمترین نظریه پرداز این سرمشق اسکینر بود که&lt;br /&gt;
رفتارهای قابل مشاهده را با محوریت فرآیندهایی مانند شرطی شدن و تقویت و پاداش و تنبیه مهمترین داده ی جامعه شناختی میدانست . مهمترین&lt;br /&gt;
دستاورد این سرمشق، نظریه ی تبادل است. نظریه هایی مانند جامعه شناسی زیستی و حتی رویکردهای پسامدرنی مانند آرای دلوز و گتاری از این&lt;br /&gt;
سرمشق بسیار تأثیر پذیرفته اند، یا در برخی از بخش ها، در آن می گنجند.&lt;br /&gt;
ریتزر در رده بندی نظریه های جامعه شناختی، چنان که پیداست، به سطوحی از مشاهده ها و پدیدارها نگریسته است، که نظریه دعویِ توصیف&lt;br /&gt;
و توجیه آن را دارد. به همین دلیل هم سه رده از نظریههای مورد نظر ریتزر را میتوان با تقریب خوبی مترادف دانست با سطوح کلان، میانه، و خردِ&lt;br /&gt;
مشاهداتی. ریتزر در بخش افزوده به کتاب خویش، به ظهور رویکردی نو در قلمرو جامعه شناسی اشاره کرده است، و آن روشی است که به ترکیب این&lt;br /&gt;
سه سطح، و دستیابی به رویکردی چند بعدی و بنابراین چند سویه و میانرشته ای  باور دارد. این رویکرد، همان است که امروزه سرمشق نظریه ی&lt;br /&gt;
سیستمهای پیچیده را تشکیل میدهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رویکرد نویسنده - نظریه ی سیستم های پیچیده==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نوشتار، از نظریه ی سیستمهای پیچیده مشتق شده است و بنابراین با همین نام مورد اشاره واقع میشود. با این وجود، نظریه ی یادشده مجموعه ای غنی و متنوع از دیدگاهها و رویکردها را پشتیبانی می کند که &#039;&#039;&#039;دیدگاه نگارنده&#039;&#039;&#039; یکی از آنهاست. سرمشق مورد نظر ما در این متن، به تکثری از توصیف های موجوددرباره ی یک موضوع باور دارد.&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;این بدان معناست که در مورد هر موضوع، سطوح متفاوت توصیفی ای وجود دارند که بر اساس ابزار مشاهداتی و&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;مقیاس داده اندوزی ما از هم تفکیک می شوند.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;هیچ یک از این سطوح بر بقیه تقدم هستی شناسانه ندارند&#039;&#039;&#039;. &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;در واقع هیچ یک از این سطوح توصیفی چیزی بیش از یک سطح توصیفی نیستند و واقعیتی ذاتی یا چیزی فی نفسه را بازنمایی نمی کنند&#039;&#039;&#039;. &lt;br /&gt;
 هر سطح مشاهداتی، برداشت ها و تفسیرهایی مخدوش، جهت یافته، تحریف شده و آغشته به میل را در بر می گیرد که به کارِ تولید تصویری کارآمد- و نه &lt;br /&gt;
 لزوماً واقعی- از موضوع مشاهده میآید.&lt;br /&gt;
به دلیل محوریت این میل و شباهت نظامهای مشاهداتی و استنتاجی حاکم بر سطوح توصیفی یادشده – و نه به خاطر ارجاع به واقعیتی یکتا و غایی در&lt;br /&gt;
بیرون - است که سطوح مشاهداتی یادشده در نگرش ما قابل ترکیب و پیوند با یکدیگر هستند. علوم کلاسیک، خود را به یکی از این سطوح محدود می کنند و معیارها و شیوههای تولید حقیقت در یکی را از همتاهای خویش در سایر سطوح اصیل تر، واقعی تر، یا بهتر می دانند. &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;در نگرش ما&#039;&#039;&#039;،کامل ترین و کارآمدترین تصویر از ترکیب سطوح گوناگون یادشده پدید می آید. &lt;br /&gt;
 ابزار این ترکیب، رویکرد میان رشته ای مبتنی بر نظریه ی سیستم ها و بستر این روند نظریه ی پیچیدگی است. &lt;br /&gt;
رویکرد مورد نظر ما در این نوشتار، بر اصول موضوعه ای مبتنی است که با دستاوردهای جدید علمی در زمینه ی کارکرد دستگاه عصبی و ساختار ذهن، و مدلهای تازه ی صورت بندی مفهوم صحت و بازنمایی، هم خوان است. با این وجود، این دستاوردها بسیاری از پیش فرض های جاافتاده و قدیمی ترِ رایج در علوم کلاسیک را بی اعتبار کرده اند که پیش از ورود به بحث اصلی، باید موضع خویش را درباره شان مشخص کنیم. &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;نخستین اصل&#039;&#039;&#039;  موضوعه ی رویکرد سیستم های پیچیده آن است که چیزی به عنوان &#039;&#039;&#039;واقعیت بیرونی&#039;&#039;&#039;، یا &#039;&#039;&#039;مِه رَوَند&#039;&#039;&#039; در خارج از سیستم شناسنده &#039;&#039;&#039;وجود دارد که به هیچ عنوان قابل شناسایی نیست&#039;&#039;&#039; و بنابراین هیچ حرفی در موردش نمی توان زد. تمام آنچه در نظام شناختی تولید میشود و در قالب دستگاه های دانایی سازمان می یابد، تصویرهایی مخدوش، محدود، و موضعی از این مه روند سترگ بیرونی است، که به هیچ عنوان انعکاس آن، یا تصویر آن نیست. بنابراین سخن گفتن از واقعیتی ذاتی یا حقیقتی غایی در دیدگاه ما درست یا نادرست نیست، که بی معناست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;مه روند واژه ای است خودساخته، که از دو بخشِ مِه (بزرگ/ کلان) و روند تشکیل یافته است.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
 آن را می توان همتای  Holomovementدر آثار فیزیکدانانی مانند دیوید&lt;br /&gt;
 بوهم یا نومِنِ کانتی دانست.  22 Rorty, 1992.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;دوم آن که&#039;&#039;&#039; دانش، به خاطر ماهیت کارکردی خود در زمینه ی زنده اش، هرگز بی طرف نیست. در نتیجه هسته ای از میل، نیاز، خواست و قصد&lt;br /&gt;
در مرکز تمام نظام های شناختی قرار گرفته است. مرکزی که در مورد کارایی دانسته ها و ارزش روایت ها داوری می کند، بی آن که انطباق با واقعیت بیرونی را به عنوان معیاری مهم بپذیرد. در نتیجه من در اینجا پیرو برداشت نیچه در مورد ماهیت جانبدارانه و سودجویانه ی دانش هستم، همچنان که تفسیر آیینه گون از شناخت و مطلق بودن حقیقتِ نهفته در هر دستگاه شناختی را همچون &#039;&#039;&#039;رورتی&#039;&#039;&#039; رد میکنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;سوم آن که&#039;&#039;&#039; در دیدگاه مورد نظرمان، پیوند سنتی و بدیهی پنداشته شده ی میان حقیقت و نیکبختی یا رستگاری مشکوک تلقی می شود. رابطه ی میان حقیقت با قدرت، و ربط این دو با لذت چیزی است که به عنوان پرسشی در این متن طرحش خواهم کرد و بدان پاسخ خواهم داد.&lt;br /&gt;
اما پیش فرض گرفتن افلاطونیِ ربط نیکی، اخلاقی، زیبایی، معنوی یا رستگاری با حقیقت امری است که مشکوک تلقی می شود. این فرضیه ای بسیار تعیین کننده و بحث برانگیز است که باید بعدها به تفصیل با محک نقد آشنا شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;چهارم آن که&#039;&#039;&#039; رویکرد این نوشتار به مفهوم و رسالتِ نظریه، به مثابه دستگاهی نیست که وقفِ یافتن و منحل کردن تضادها و باطلن ماها شده&lt;br /&gt;
باشد. برعکس، نظریه نظامی است که برای پنهان کردن این باطلن ماها و به دست دادن تصویری سازگار و فارغ از تضاد تخصص یافته است، بی آن که&lt;br /&gt;
توانایی یا قصدِ از میان برداشتن تمام این تعارض های درونی را داشته باشد. به این ترتیب همچون تمام نگرش های کلاسیک، سطح خاصی از ابهام، همان-گویی، و تعارض در درون نظریه ی مورد پیشنهاد ما وجود دارد، و این ادعا هم در کنار پذیرش آن طرح می شود که سطح بیشتری از تمام این متغیرها&lt;br /&gt;
را در تمام نظریه های دیگر می توان یافت، که شاید به خوبی استتار شده باشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;پنجم آن که&#039;&#039;&#039; دانایی و شناخت، در مدل ما کلیه ی بازنمایی های سازمان یافته ی سیستم از محیط بیرون و فضای درون را شامل می شود و&lt;br /&gt;
بنابراین علوم گوناگون، همچون حوزه های متفاوتی از پیوستار یگانه ی شناخت در نظر گرفته می شوند. به این ترتیب، وحدت رویه ای بر تمام علوم&lt;br /&gt;
حاکم می شود و تمایز سنتی میان علوم انسانی و طبیعی از میان برمی خیزد، نه به خاطر این فرض که علوم انسانی نیز از قطعیت موهومی معادل علوم&lt;br /&gt;
تجربی برخوردار است بلکه به این دلیل که علوم سخت و تجربی نیز مانند علوم انسانی دستخوش تفسیر، تحریف و جهت گیری فرض می شوند. &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;به این ترتیب، دستگاه نظری مورد پیشنهاد این نوشتار، ادعای در بر گرفتن و پاسخگویی به معماهای بر آمده از هر سه سطح مشاهداتی &lt;br /&gt;
مورد نظر ریتزر را دارد،  بی آن که لزوماً در پیش فرض های آنها یا اهداف نظری شان شریک باشد . &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=بخش دوم: =&lt;br /&gt;
==[[سطوح توصيفي فراز]]==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;قدرت، موضوعی است که برای فهمیدن آن باید دست کم چهارلایه ی مشاهداتی را درباره اش لحاظ کرد.&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
این بدان معناست که توصیف قدرت در مقام نظامی پیچیده، به فرض چند سطح سلسله مراتبی متفاوت می انجامد.در نظریه ی پیشنهاد شده در این نوشتار، دستیابی به درکی عمیق و معنادار از قدرت، تنها زمانی ممکن می شود که &#039;&#039;&#039;چهار سطح زیست شناختی، روان-شناختی، اجتماعی و فرهنگی&#039;&#039;&#039; از سوژه مورد توجه قرار گیرد و بازنماییهای دقیق و روشنی از سوژه در این سطوح تشکیل شود. در مورد روش شناسی منتهی به این چهار سطح، باید به چند نکته توجه کرد؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;نخست&#039;&#039;&#039; آن که لایه های یادشده در نظریه های جامعه شناسانه قدمتی زیاد دارند و دست کم پنجاه سال است که مدل [[پارسونز]] چنین نظامی&lt;br /&gt;
از لایه بندی را در حوزهی علوم اجتماعی پیشنهاد کرده است ... مشهورترین دیدگاه رقیب، نگرشی است که از [[ویکو]] و [[دیلتای]] شروع شده و &#039;&#039;&#039;سطوح روانی و زیستی&#039;&#039;&#039; را در هم ادغام کرده و آن را از ترکیب دو سطح اجتماعی و فرهنگی جدا می داند. [[لومان]] مشهورترین وارث این تمایز است و دو لایه یادشده را به ترتیب با عبارتهای &#039;&#039;&#039;سطوح کرداری&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;ارتباطی&#039;&#039;&#039; نامگذاری کرده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;دوم&#039;&#039;&#039; آن که نظریه های متمایز و منفرد درباره ی سوژه که در برخی از این سطوح قرار بگیرند، بسیارند. در عمل تمام دیدگاههای زیست شناسانه،&lt;br /&gt;
روان شناسانه، جامعه شناسانه و زبان شناسانه ی کلاسیک هوادار سکونت در یکی از لایه های یادشده، و اصیل تر، مهم تر، و بنیادی تر پنداشتن آن سطح&lt;br /&gt;
هستند. سه سرمشق اصلی جامعه شناسانه- که توسط [[ریتزر]] از هم تفکیک شده اند- دیدگاه هایی را در بر می گیرند که در سطوح [[زیستی]]، [[روانی]]، و&lt;br /&gt;
[[اجتماعی]] اقامت گزیده اند. تمام رویکردهای یادشده، در این مورد توافق دارند که مفاهیم مستقر در یکی از این سطوح –مانند سوژه، جامعه و کنش- در&lt;br /&gt;
یکی از سطوح یادشده «اصالت هستی شناختی»، و «تمامیت توصیفی» بیشتری دارد، و می توان شواهد مربوط به سایر سطوح را به این سطح ویژه تحویل کرد. چنین گرایشی به [[تحویل گرایی]] ،حتی در آثار [[پارسونز]] هم که [[سطح فرهنگی]] را در نوشتارهای اولیه اش اصیل تر میداند ،دیده می شود. در این میان تنها لومان استثناست، که به قیمت نفی کردن مفهوم سوژه و طرد کردن باور به سوژه ی انتخابگر، از ورود به چنین پرسشی خودداری می کند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;نگرش سیستمی مورد پیشنهاد این نوشتار، در این رده ی اخیرمی گنجد. در نظریه ی پیشنهادی این متن، سطوح چهارگانه ی مفروض، تنها&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;برش هایی مشاهداتی هستند که بر تمایزی روش شناختی و گسستی شناخت-شناسانه دلالت می کنند، نه تفکیکی هستی شناسانه.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲-از اینجا به بعد، لایه های توصیفی یادشده را به طور خلاصه با نام «[[ فراز ]]» مورد اشاره قرار خواهم داد. &lt;br /&gt;
 این نام از ترکیب حرف نخستِ لایه های &#039;&#039;&#039;فرهنگی، روانی، اجتماعی و زیستی&#039;&#039;&#039; ساخته شده است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳- هر سطح توصیفی فراز در واقع لایه ای از مشاهدات، تفسیرها، قواعد و نظام های تولید حقیقت را در بر می گیرد که در اطراف موضوع محوری&lt;br /&gt;
خاصی ترشح شده اند. &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;این موضوع محوری، از دید نظریه ی ما، سیستمی پیچیده، خودسازمانده و تکاملی است که پویاییاش گرانیگاه تعیین رخدادها&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;در سطوح توصیفی یادشده است.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
د&#039;&#039;ر سطح زیست شناختی&#039;&#039;، این بدن است که تعیین کننده است. بدن سیستمی است خودبسنده و تکاملی که از پویایی بغرنج و خودمختاری برخوردار است. کل دادههای مربوط به سطح زیست شناختی بر مبنای تحولات بدن و عناصر و روابط مرتبط با آن سازمان یافته اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;در سطح روانی&#039;&#039;، نظام شخصیت چنین نقشی را بر عهده دارد. یعنی در این سطح شخصیت افراد و هویت ذهنی سوژه های انسانی است که سیستم اصلی را بر می سازد. سایر مفاهیم، تجربه ها، و خوشه های دانایی سطح روانی همگی به شکلی با این سیستم مرکزی پیوند برقرار می کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;در نظام اجتماعی&#039;&#039; نیز نهاد یا سازمان واحد تعیین کننده است. همانطور که بدن از سلسله مراتبی از زیرسیستم های زنده ی اندام وار (یاخته ها،&lt;br /&gt;
بافت ها، اندام ها و دستگاه ها) تشکیل یافته است، شخصیت و نهاد نیز برساخته ی زیرسیستم های فرضی متعددی هستند. این بدان معناست که چهار سطح توصیفی یادشده، برش هایی کلان و عمومی از رخدادهای مرتبط با سوژه را در بر می گیرند که هریک از آنها می تواند در درون خویش از نظمی سلسله مراتبی برخوردار باشد. خانواده، سازمان، و ملت مشهورترین سطوح درونی یک نهاد اجتماعی هستند. تا اینجای کار، مفاهیم و مدلها با نظریات کلاسیک و رایج علمی توصیف گر این سطوح سازگار است. یعنی در تمام نظریه های موجود – حتی در دیدگاه های پسامدرنی که شالوده شکنانه ادعای حذف سوژه را دارند- وجود سیستمهای محوری ای مانند بدن، شخصیت، و نهاد پیش فرض گرفته می شوند. جالب آن که حضور محوری این مفاهیم در بطن نظریه های شالوده شکنانه را با خوانشی شالوده شکنانه از متونِ خودشان میتوان نشان داد. یعنی میتوان شیوه ی مورد استفاده ی نظام های نظری منکرِ نظام سازی را با روشی خود ارجاع برای واسازی ادعاهای خودِ این نظام ها به کار گرفت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴- رابطه ی &#039;&#039;&#039;سطح فرهنگی&#039;&#039;&#039; با &#039;&#039;&#039;سطح اجتماعی&#039;&#039;&#039;، به ربط لایه ی روانی و زیستی شباهت دارد. &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;همان طور که نظام روانی همچون نرم افزاری بر بدن سوار می شود، فرهنگ هم مانند جریانی سیال&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;از معناها، نمادها و روایت ها در پیکره ی جامعه به جریان می افتد و پویایی آن را مدیریت می کند. &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هریک از این جفت های دوتایی از یک بخش عینی، مادی و ملموس - بدن و نهاداجتماعی- تشکیل شده اند که شبکه ای از جنس اطلاعات و معانی و نمادها&lt;br /&gt;
را در اطراف خود ترشح می کند و این همان است که در قالب نظام روانی و فرهنگی تبلور می یابد.&lt;br /&gt;
رابطه ی این دو جفت، هنگامی روشن تر می شود که به اتصال دو بافتارِ جامعه- فرهنگ و بدن- روان به مثابه جفتی جدید از نرمافزار و سختافزار بنگریم.&lt;br /&gt;
همان طور که شخصیت در سخت افزار دستگاه عصبی و نظام فیزیولوژیک پیرامون آن لانه کرده است ،نهادهای اجتماعی نیز بر شانه ی بدن های حاوی شخصیت بر پا می ایستند و در عین حال به نوعی سطوح زیربنایی خود را تغییر شکل می دهند و بازتعریفشان می کنند. هم چنین است رابطه ی نظام های معنایی فرهنگ، با سخت افزار نهادهای اجتماعی که کالبد، قالب کارکردی، و بستر تغییرپذیری منشها را تشکیل می دهد.&lt;br /&gt;
به این شکل، سطوح چهارگانه ی فراز، از سویی لایه های ضروری برای توصیف تمام و کمال سوژه را شامل می شوند، و از سوی دیگر لایه هایی را در بر     می گیرند که با وجود متمایز و منفک نمودنشان، به شدت در هم تنیده شده اند. رابطه ی بدن و شخصیت، همچون تناسب منش و نهاد اجتماعی، به پیوند فرم و محتوا می ماند.&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;اتصال این فرم ها و محتواها، و پیوند این ساختارها و کارکرده است که یک پارچگی چهار لایه ی فراز را ممکن می سازد. &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
۵- سطوح توصیفی فراز را، مانند هر مجموعه ای از سطوح توصیفی دیگر، می توان بر مبنای معیارهایی از هم تفکیک کرد. ساده ترین معیار،&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;مقیاس زمانی/ مکانی&#039;&#039;&#039; است. &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;سطح زیست شناختی&#039;&#039;&#039;، طیف وسیعی از مشاهدات در مقیاس های زمانی- مکانی متفاوت را در بر می گیرد که از دامنه ی&lt;br /&gt;
رخدادهای یاخته شناسانه در &#039;&#039;&#039;ابعاد میکرون/ هزارم ثانیه&#039;&#039;&#039; آغاز می شوند و تا رخدادهای بوم شناختی با &#039;&#039;&#039;مقیاس کیلومتر/ سال&#039;&#039;&#039; ادامه می یابد. با این وجود، بخش عمدهی داده های زیست شناسانه ای که به بحث ما مربوط می شوند، بر سطوح زیرین این دامنه ی گسترده تمرکز یافته اند و بیشتر به لایه های میکروسکپی مربوط می شوند تا ماکروسکپی.&lt;br /&gt;
رخدادهای &#039;&#039;&#039;سطح روانشناختی&#039;&#039;&#039;، با مقیاس تجربیات روزانه ی ما انطباق دارند و بنابراین بر رویدادهایی تمرکز یافته اند که در &#039;&#039;&#039;مقیاس متر/ ثانیه&#039;&#039;&#039; می گنجند یا مشتقی از آن محسوب می شوند. رخدادهای &#039;&#039;&#039;سطح جامعه شناختی&#039;&#039;&#039; در شاخه هایی میان رشتهای مانند روانشناسی اجتماعی از همین&lt;br /&gt;
مقیاس آغاز میشوند، اما معمولا بر درجه ای بزرگتر میزان می شوند که می تواند با &#039;&#039;&#039;کیلومتر/ سال&#039;&#039;&#039; نشانه گذاری شود. در نهایت مقیاس &#039;&#039;&#039;رخدادهای فرهنگی&#039;&#039;&#039; کلان ترین سطح را در بر می گیرد که می تواند در &#039;&#039;&#039;قالب چارچوب سرزمین/ نسل&#039;&#039;&#039; وارسی گردد. مقیاسی که از نظر کمی با &#039;&#039;&#039;«قرن-دهه/ صدها کیلومتر»&#039;&#039;&#039; انطباق می یابد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;سطح زیست شناختی&#039;&#039;&#039;---&amp;gt;&#039;&#039;&#039;ابعاد میکرون/ هزارم ثانیه&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;سطح روانشناختی&#039;&#039;&#039;---&amp;gt;&#039;&#039;&#039;مقیاس متر/ ثانیه&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;سطح جامعه شناختی&#039;&#039;&#039;---&amp;gt;&#039;&#039;&#039;مقیاس کیلومتر/ سال&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039; سطح رخدادهای فرهنگی&#039;&#039;&#039;---&amp;gt;&#039;&#039;&#039;مقیاس قرن-دهه/ صدها کیلومتر&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;big&amp;gt;در &#039;&#039;سطح زیست شناختی، بدن&#039;&#039; یا پیکر سیستمی است که چنین نقشی را ایفا می کند. &lt;br /&gt;
در &#039;&#039;سطح روانی&#039;&#039;، سیستم بنیادین &#039;&#039;نظام شخصیت&#039;&#039; است، که بخش مهمی از نظریه ها و مدل های این سطح را به خود اختصاص داده است. &lt;br /&gt;
در &#039;&#039;سطح اجتماعی، نهاد&#039;&#039; سیستم اصلی است و &lt;br /&gt;
در &#039;&#039;سطح فرهنگی، منش&#039;&#039; است که چنین نقشی را بر عهده دارد.&amp;lt;/big&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به این ترتیب به ترتیب در لایه های پیاپی فراز &#039;&#039;&#039;سیستم های بدن، شخصیت، نهاد و منش&#039;&#039;&#039; را به رسمیت می شناسم و سایر سیستم های موجود در این&lt;br /&gt;
سطوح را به عنوان مشتقی از این ها در نظر می گیرم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ................&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=فرگرد دوم: مفهوم کلاسيک قدرت=&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==بخش نخست: نظریه های قدرت==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گفتار نخست: خاستگاهها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;بی تردید کتیبه های آشوریان در مورد چگونگی سازماندهی قوای نظامی، یا دیوارنبشته های ایلامی درباره ی مشروعیت حکومت پادشاه، یا کتیبه ی بیسون با صورت بندی موجز و نبوغ آمیزش از عناصر اقتدار ملی، در مورد همین مفهومِ قدرتِ مورد نظر ما داد سخن داده اند.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;چارچوب های قدرت را به زعم کلگ میتوان تا دو نویسنده ی نامدار عصر نوزایی -یعنی هابز و ماکیاولی - دنبال کرد.&#039;&#039;&#039; (کلگ- 77:1379- 104)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 از میان این دو، هابز به دلیل رویکرد مکانیستی، دقیق و فلسفه مدار خود، بیشر محبوب نظر یه پردازان مدرن است. &lt;br /&gt;
 در مقابل ماکیاولیِ به ظاهر دمدمی مزاج، ضداخلاق و عملگرا را بیشتر پسامدرن ها و پساساختارگرایان می پسندند.&lt;br /&gt;
چنین می نماید که آثار این دو اندیش مند، تمام عناصر اصلی بحث های امروزین درباره ی قدرت را بتوان باز یافت. هابز و ماکیاولی به&lt;br /&gt;
عنوان نویسندگانی که با یک قرن فاصله در سترزمین هایی بسیار متفاوت می زیستند، انگاره هایی به کلی متفاوت را در باره ی قدرت پرورده اند وشیوه هایی ناهم ساز را برای طرح پر سش در این زمینه برگزیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آنجا که این ادعای تمامیت و شمول محور داوری ما درباره این دو رویکرد خواهد بود، سرمشق هابزی را از این پس با برچسب نظام مند و&lt;br /&gt;
نظریه های برآمده از سنت ماکیاولی را با عنوان نظام گریز باز خواهیم شناخت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[نظام مند]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amirdana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87%E2%80%8C%E2%80%8C_%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA&amp;diff=1384</id>
		<title>نظریه‌‌ قدرت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87%E2%80%8C%E2%80%8C_%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA&amp;diff=1384"/>
		<updated>2017-06-10T09:36:42Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amirdana: /* گفتار نخست: خاستگاهها */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نظریه‌ی قدرت، که پایان‌نامه‌ی نویسنده در دوره‌ی دکتری رشته‌ی جامعه‌شناسی دانشگاه علامه طباطبایی است، شالوده‌ی جامعه‌شناختی دیدگاه زروان را برمی‌سازد و یکی از پنج کتاب نگارنده در این زمینه است. گفتنی است، مفهوم قدرت کلید اصلی فهم نظریه‌های اجتماعی مدرن و پیوندگاهی است که جامعه‌شناسی، سیاست و فلسفه در آن با یکدیگر چفت و بست می‌شود. این کتاب از درون چارچوب [[نظریه‌ی سیستم‌های پیچیده]] به این مفهوم نگریسته و مدلی نظری برای بازتعریف قدرت پیشنهاد می‌کند که به کمک آن فهمی عمیق‌تر از «من انتخابگر» و چگونگی اتصالش به نهادهای اجتماعی ممکن می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;big&amp;gt; نظریه‌ی قدرت؛ شورآفرین؛ ۱۳۸۹؛ ۶۳۶ برگ؛ ۱۵ هزار تومان&amp;lt;/big&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: شروین وکیلی]]&lt;br /&gt;
[[رده: جامعه شناسی]]&lt;br /&gt;
[[رده: کتاب]]&lt;br /&gt;
[[رده: ویرایش نهایی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Nazariyehe-Ghodrat.jpg]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=هدفِ کتاب :=&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هدف از این نوشتار، به دست دادن چارچوبی نظری است که با دیدگاهی میان رشته ای تصویری نو و کارآمد از مفهوم قدرت را در زمینه ی متغیرهای اصلی جامعه شناختی حاکم بر آن به دست دهد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=تعریف دانش :=&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دانش، نظامی از مفاهیم، قواعد، تعاریف، گزاره های ربط و راهبردهای استنتاجی است که بازنمایی دقیق و قابل توافقی از جهان خارج را صورت بندی می کند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=رده بندی دانش :=&lt;br /&gt;
== امانوئل کانت ==&lt;br /&gt;
در مورد ماهیت دانش نظریه های گوناگونی وجود دارد و اندیشمندان مختلف معیارهای متفاوتی را برای تفکیک تصورات، تخیلات و اوهام از دانسته های معتبر و رسمی پیشنهاد کرده اند. هر یک از این دیدگاه ها، الگوهای خاصی از رده بندی خوشه های دانایی و انواع متفاوتی از دانش را به دست می دهند قدیمی ترین این رده بندیها، که چارچوب کلاسیک و مثبت انگارانه ی دانشگاهی را بر می سازد، از نظر تاریخی با دیدگاه کانت دربارهی شیوه ی صورت بندی و دستیابی به دانایی آغاز شده است. &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;کانت، دانسته های صورت بندی شده در زبان را به دو رده از گزاره ها تقسیم کرد&#039;&#039;:&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;گزاره های ترکیبی&#039;&#039;&#039; که روابط بین مفاهیم گوناگون را به دست می دهند و دانسته های ما در مورد عناصر جهان را رده بندی می کنند، &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;گزاره های تحلیلی&#039;&#039;&#039; که به تعاریف و بازسازی مفاهیم همانگویانه اختصاص یافته اند و معانی نهفته در یک گزاره را بدون افزودن&lt;br /&gt;
 ارتباطی تازه به آن، بازآرایی می کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رودولف کارناپ==&lt;br /&gt;
رودولف کارناپ، که از زاویه ی مثبتگرایان به مفهوم علم و دانایی می نگرد، بر همین مبنا دو نوع از علم را به رسمیت می شناسد:&lt;br /&gt;
 نخست علوم صوری که از روشهای قیاسی برای دستیابی به نتایج استفاده میکنند &lt;br /&gt;
و مانند ریاضیات و منطق از مجموعهای از گزاره های تحلیلی تشکیل یافته اند، و ارتباطی با تجربه ندارند.&lt;br /&gt;
 دیگری علوم تجربی مانند فیزیک و زیست شناسی که از راهبردهایی استقرایی سود می جویند &lt;br /&gt;
و بر مبنای ابزارهای مشاهداتی و توصیفی، قوانینی را در قالب گزاره های ترکیبی به دست می دهند.&lt;br /&gt;
هر یک از این دو نوع علم، به رده هایی از مفاهیم مربوط میشوند که دو نوع اصلی آن عبارتند از مفاهیم کمی، که به لحاظ تجربی رسیدگی پذیرند، و مفاهیم قیاسی - که بر مبنای پیش فرضها پدید آمده اند و شالوده ی علوم صوری را بر می سازند. کارناپ به نوع دیگری از مفاهیم هم قائل است و آنها را «رده بند» می نامد و برقراری ارتباط میان مفاهیم قیاسی و کمی را وظیفه ی آنها می داند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==[[ویکو]] و [[دیلتای]]==&lt;br /&gt;
دومین رده بندی مشهور، از آثار ویکو و دیلتای برخاسته است . دیلتای زیر تأثیر آرای اشلایرماخر درباره ی ترجمه ی انجیل و در چارچوب رمانتیک زمانه اش، دانش را به دو قلمرو اصلی تقسیم کرد:&lt;br /&gt;
علوم طبیعی که هدف از آن شناسایی و رده بندی تجربیات جزئی و خرد است، و علوم انسانی که ماده ی اولیه شان متن است و هدفشان درک نیت مولف میباشد. این تمایز موازی با چیزی بود که ویکو نیز هنگام شرح مفهوم علوم تاریخی و غیرتاریخی در ذهن داشت. ویکو در واقع تمایز کانتی میان داوری تعینی و تاملی را بسط داده و به این ترتیب دو شیوه ی متفاوت از دستیابی به دانش را از آن استخراج کرده بود. از دید کانت، داوری های تعینی بر مبنای قوانین عام پیشینی شکل میگیرند و به ویژه در علوم تجربی کارآمد هستند. داوری تاملی، با درونکاوی و فهم موقعیت دیگری همراه است و به همین دلیل هم به وضع قوانین جدیدی می انجامد از این رو از دید دیلتای علومی که از تامل و خواندن متن نتیجه شده اند، با دانشهای خنثای مبتنی بر شناسایی تجربی تفاوت دارند.&lt;br /&gt;
 دیلتای این تمایز را در تعریف دو کلیدواژه ی اصلی اش به کار گرفت &lt;br /&gt;
 و به پیروی از کانت روش علوم تجربی را تبیینی و روش علوم انسانی را تاملی نامید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 این رده بندی با پیشنهاد یاکوب گریم برای تقسیم علوم به دو رده ی   - گرم- و-سرد-   همخوانی دارد.&lt;br /&gt;
از دید او، علوم سرد به طبیعت مربوط میشوند ویافتن قوانین عام و تعمیم پذیری در مورد جهان را هدف گرفته اند. در حالی که علوم گرم بر موضوع انسان متمرکز شده اند و شاخه هایی مانند علوم انسانی و تاریخ را شامل میشوند که دستاوردشان بیشتر ارزشها و معانی غایی است تا قوانین عام و فراگیر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مارکس==&lt;br /&gt;
سومین رده بندی، در آثار مارکس ریشه دارد اما در عمل بسیار جدیدتر است و به میانه ی قرن بیستم میلادی باز می گردد.&lt;br /&gt;
 مارکس دو نوع معرفت را در آثار خویش مورد بررسی قرار داده است: &lt;br /&gt;
 نخست دانش تجربی و علم طبیعی که به ظاهر از روبنای فرهنگی جامعه جداست و از اعتباری بیش از سایر عناصر فرهنگی برخوردار است،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 و دیگری ایدئولوژی که از بی طرفی و خنثانگری علمی بی بهره است و به جای جستوجوی قواعد عام و فراگیر کیهانی،&lt;br /&gt;
 قاعده مندیهای موضعی و خاص فضاهای انسانی را می جوید .&lt;br /&gt;
ایدئولوژی از دید مارکس امری تخدیرکننده و دروغین بود و به مثابه نرم افزاری عمل می کرد که توسط نظام طبقاتی جامعه برای فریب دادن طبقه های ستمدیده ابداع شده بود. با این حال انقلاب طبقات فرودست نیز پیامد شکل گیری ایدئولوژی رهایی بخشی تلقی می شد که با وجود بهره مندی از ویژگیهای فریب آمیز ایدئولوژی، به خاطر نقش آزادیبخش و بسیج کننده اش ، توسط مارکسیستها - از مجرای آثار دکتر شریعتی، در برخی از حلقه های فکری انقلابی در ایران- مورد ستایش واقع می شد .&lt;br /&gt;
 این تمایز مارکسی، به شکاف خوردن دامنه ی علوم و تقسیم دانش به دو ردهی هنجارین و انقلابی منتهی شد. &lt;br /&gt;
دانش هنجارین، که بعدها در آثار متفکران چپ نو با نام مثبتگرایی برچسب خورد و بیشترین نقدها را متوجه خود کرد، همان علوم تجربی و بی طرفی بود که از دید مارکسیست ها، محافظه کار و جیره خوار وضع موجود پنداشته می شد. در کنار آن، دانش انقلابی نیز وجود داشت که هدفش تنها توصیف وضعیت موجود نبود، بلکه بر دستیابی به وضعیت مطلوب متمرکز می شد و تغییر دادن جهان را قصد می کرد. تمایز میان دانشهای مثبتِ بورژوایی، و دانش انقلابی، در سالهای پس از جنگ جهانی دوم با فعالیت اندیشمندان مکتب فرانکفورت، توسعه یافت و با تفکیک دیلتایی از علوم انسانی و طبیعی ترکیب شد. در نتیجه، خوشه ای از نظریه های کمابیش هم سازگار در دل نظریه ی انتقادی پدید آمد که نمونه ی نامدار و موفقی از آن را در آثار هابرماس میتوان بازیافت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==هابرماس==&lt;br /&gt;
از دید هابرماس، سه نوع دانش وجود دارد &lt;br /&gt;
 نخست؛ علوم تجربی/ فن آورانه که همتای علوم استقرایی و دانشهای طبیعی است &lt;br /&gt;
و پیش فرض شناخت شناسانه اش تفکیک شناسنده از موضوع شناسایی است. این دانش ها بر موضوع هایی خُرد و جزئی متمرکز می شوند، بر مبنای مجموع هایی از روشهای استقرایی، مشاهداتی، و معیارهای روایی سنجی به توصیفی دقیق از موضوع مشاهده دست می  یازند و در نهایت زنجیره هایی از روابط علی و قوانینی عام و خنثا و فارغ از ارزش که بر آنها حاکم هستند را استنتاج می کنند. &lt;br /&gt;
 این علوم پیشبینی آینده را هدف گرفته اند و مفاهیم شان تعاریفی پیشینی و عینی دارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
  دومین رده علوم تاریخی- هرمنوتیک هستند، که با علوم انسانی دیلتای و علوم تاریخی ویکو همخوانی دارند.&lt;br /&gt;
این علوم درونکاوی و مفاهمه را هدف گرفته اند و درک معنای رخدادها از نگاه مردم غایت شان است. ابزارشان تفسیری و هرمنوتیک است و از روشهایی مانند قیاس نیز بهره می برند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 سوم؛ علوم انتقادی است که با ایدئولوژی رهایی بخش مارکسی شباهت دارند و علومی در پهنه ی دانشهای انسانی را در بر می گیرند&lt;br /&gt;
که آغشته به ارزش داوری هستند و در پی اتحاد مجدد سوژه و ابژه و بازسازی روابط این دو می باشند. این دانشها از تمام معیارهای رایج در دو نوع علم دیگر استفاده می کنند، اما موضوعشان رخدادهای کلان و پهن دامنه ی اجتماعی است. درک کارکرد هژمونیک نابرابری و رهایی از آن به کمک خودآگاهی، جوهر این نوع از شناخت است. چنان که می بینیم مدل هابرماس از انواع دانشها، به نوعی برداشتها و رده بندی های اصلی پیش از خود را برای دستیابی به نظامی یکپارچه با هم ترکیب کرده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==متضاد معنایی==&lt;br /&gt;
در هر یک از این دیدگاهها، دوگانه های معنایی متضادی به عنوان محور در نظر گرفته می شوند و شاخه های گوناگون دانش بر اساس این قطبهای رویاروی از هم تفکیک می گردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوگانه های معنایی اصلی در نظریه های یادشده عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 الف) معیارهای مثبتانگارانه:&lt;br /&gt;
این رده از معیارها، جفتهای زیر را شامل می شوند&lt;br /&gt;
روش کمی در برابر روش کیفی، رویکرد تجربی/ استقرایی در برابر رویکرد صوری/ قیاسی، گزارههای ترکیبی در برابر تحلیلی،و کاربردی-عینی عملیاتی بودن در برابر محض- ذهنی- انتزاعی بودن &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 ب) معیارهای نگرش هرمنوتیکی: &lt;br /&gt;
که شامل جفتهای معنایی زیر است&lt;br /&gt;
تبیین در برابر تفهم، مقیاس خُرد در برابر کلان، امور طبیعی/ بیرونی در برابر امور انسانی/ درونی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 پ) معیارهای نگرش انتقادی:&lt;br /&gt;
 که جفت معنایی عمده اش محافظه کار در برابر انتقادی و ارزش گریز در برابر ارزش مدار است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درباره ی این معیارها چند نکته روشن است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخست آن که برخی از دوگانه های یادشده با یکدیگر همبستگی درونی دارند. به عنوان مثال، دانش تجربی با منطق استقرایی و دانش صوری با منطق قیاسی پیوند خورده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوم آن که پیش فرض بیشتر این نظریات آن است که دانش ها بر یکی از دو قطب متضاد فرض شده قرار میگیرند و بنابراین به قیمت طرد یکی از جفتهای معنایی با قطب دیگر متحد می شوند. این پیش فرض از دید نگارنده نادرست است. چنین می نماید که جفتهای معنایی متضاد ابزارهایی مفهومی برای رده بندی و سازماندهی معانی و عناصر شناختی «در درون» یک سرمشق نظری باشند، نه معیارهایی بیرونی و مطلق که به راستی تمایز یا تضادی در جهان خارج را باز نمایند. در نتیجه، آنچه استقرار در یکی از دو سر یک جفت معنایی می نماید، در واقع شکل ساده شده ی جایگیری بر طیفی است که جفت متضاد یادشده دو حد نهایی آن را بر می سازند در نگرش مورد پیشنهاد این نوشتار، نظریه ها را میتوان بر مبنای نزدیکی و دوریشان نسبت به قطب های یادشده رده بندی کرد، اما این امر به معنای قطع رابطه ی آنها با یکی از قطب ها و تحویل شدن و تثبیت شان در قطب متعارض آن نیست .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر مبنای این دیدگاه، چنین مینماید که سه محور اصلی برای رده بندی انواع دانش ها وجود داشته باشد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 نخست؛ معیار مقیاس، که قلمرو در برگیرنده ی موضوع و سطح مشاهداتی مورد نظر را تعیین می کند و با جفت معنایی خرد/ کلان مترادف است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوم؛ معیار راهبرد، که شیوه ی تولید دانش و معیارهای صحت را در نظریه مشخص می کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این محور از اتحاد محورهای مفروض در مدلهای مثبت انگارانه پدید آمده اند. یک سر این محور تجربی، استقرایی، و عینی بودن نظریه را نشان می دهد و سر دیگر آن قیاسی، صوری، تفهمی و ذهنی بودن محتوایش را نشان می دهد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 سوم؛ معیار کارکرد، که نوع اتصال دانش با رفتار را تعیین می کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اینجا محوری داریم که یک سر آن دانشهای کاربردی، عملیاتی، فن آورانه، سودمدار (به معنای پراگماتیستی کلمه) و انقلابی (در معنای انتقادی اش) قرار گرفته اند، و در سوی دیگر نظریه های محض، انتزاعی، غیرعملیاتی، محافظه کار، و به تعبیر انتقادیون، «مثبت» را می بینیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==من ، دیگری و جهان==&lt;br /&gt;
در صورتی که سه محور یادشده را با هم ترکیب کنیم، به فضای حالتی سه بعدی می رسیم که امکان بازنمایی موقعیت دانشهای مختلف نسبت به هم را برایمان فراهم می کند. در این مدل، پیوستاری یکتا و فضای حالتی یگانه برای تجسم کل اشکال دانایی قابل تصور به کار گرفته شده که هر خوشه از دانشها موقعیت و جایگاهی را بر آن اشغال می کنند. اگر رابطه ی علوم را با سه حوزه ی پدیدارشناسانه ی &lt;br /&gt;
 من، دیگری و جهان (( این تمایز سه گانه را از ترکیب سه نگرش همخوان و مسلط بر گرفته ایم ، دیدگاه کانتی که سه قلمرو از دانایی را بسته به &lt;br /&gt;
 شیوه ی ارجاع شان به زیبایی شناسی، اخلاق و دانش تجربی تفکیک می کرد، دیدگاه هگلی که سه قلمرو هستی شناختی من، دیگری و جهان را ما به ازای این &lt;br /&gt;
 سه قرار می داد، و نگرش پدیدار شناسانه هوسرلی که بر همین مبنا زیست جهان (Lebenswelt) را آمیزه ای از همین سه عنصر می دانست))&lt;br /&gt;
مورد توجه قرار دهیم، به نتایج جالبی می رسیم. در بخشهای مرکزی و میانی این فضای حالت، علومی قرار می گیرند که بر رابطه ی من با من تمرکز یافته اند و می کوشند تا مفهوم «من» را صورت بندی کنند. این علوم شاخه های متنوعی مانند روانشناسی، جامعه شناسی، مردم شناسی، تاریخ و بخشهایی از زیست- شناسی را در بر می گیرند .&lt;br /&gt;
دلیل قرار گرفتن علومِ متمرکز بر من در میانه ی این فضای حالت آن است که مجموعه ی دانسته های من درباره ی من، در سه محور سازنده ی فضای حالت ما موقعیتی میانی را اشغال می کنند. من، خود را به عنوان جریانی از تجربه ها، که در قالب زبان و نظام های صوری رمزگذاری میشود درک می کند، و مرکز مختصات مقیاسی که دانسته هایش را بر مبنای آن مرتب می سازد، خودِ من است. به همین شکل، گمانه زنیهای نظری وکاربردی در مورد من نیز وضعیتی میانی دارند .&lt;br /&gt;
 من، همان طور که در مرکز دستگاه مختصات زمانی/ مکانی شناسایی خویش قرار دارد، &lt;br /&gt;
 دانسته های خویش درباره ی گیتی را نیز در فضای حالتی صورت بندی &lt;br /&gt;
 می کند که خود در مرکز آن قرار گرفته است.&lt;br /&gt;
بخش مهمی از علوم انسانی که در میانه ی این فضای حالت قرار دارند، به صورت بندی و رمزگذاری مفهوم من اختصاص یافته اند، اما این حرف در مورد کلیت علوم انسانی صحیح نیست. مرجع بخش بزرگی از علوم انسانی، دیگری است نه من. به همین دلیل هم خوشه ی دانسته های مربوط به من توسط هاله ای بزرگ از دانش ها احاطه می شود که به رمزگذاری رابطه ی من با دیگری می پردازد. موضوع شناسایی این زمینه از دانسته ها دیگری است. از حوزه هایی بسیار کاربردی مانند مدیریت و روانشناسی گروه گرفته تا قلمروهایی استعلایی تر و کمتر «علمی» - مانند اخلاق - بر دیگری و نوع ارتباط من با دیگری متمرکز شده اند. علوم انتقادی از دید هابرماس، مهمترین مدعیان صورت بندی دانش در این حوزه هستند. در نهایت، سایر بخشهای فضای حالت دانایی به علومی مربوط میشود که به جهان ارجاع می کنند و علوم تجربی و خنثای مثبت مهمترین نمایندگان شان را تشکیل می دهند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مدل سیستمی==&lt;br /&gt;
به این ترتیب اگر مدل سیستمی خود را با دیدگاه های مرسوم درباره ی رده بندی دانش ها مقایسه کنیم، به این نتیجه می رسیم که نوعی سازگاری درونی میان این مدل و دیدگاه های یادشده وجود دارد. یعنی می توان به کمک این مدل و بر اساس متغیرهای یادشده و جفتهای معنایی متضاد مورد نظرمان، تمایزهای اصلی مورد بحث را در یک چارچوب عمومی ترکیب کرد، و به دستگاهی دست یافت که با مدل ترکیبی هابرماس همخوانی دارد، هرچند از نظر شیوه ی صورتبندی، متغیرهای کلیدی، و چارچوب نظری با رده بندی وی متفاوت است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نظام دانایی==&lt;br /&gt;
 هر نظام دانایی ، سیستمی است که از عناصر و روابطی تشکیل یافته است.&lt;br /&gt;
عناصر، در برگیرنده ی مفاهیم، کلیدواژه ها، موضوع ها و «چیز»هایی هستند که دانش به آنها ارجاع می کند. روابط اما مجموعه ای از قواعد ربط، نظم ها، صورت بندیهای استنتاجی و شیوه های استدلالی را در بر می گیرند که دانسته ها را به هم تبدیل می کنند، نظم میان کلیدواژگان را صورت بندی می نمایند، و مفاهیم را به هم مرتبط می سازند.&lt;br /&gt;
 عناصر یک نظام دانایی، بر مبنای مجموعه ای از متغیرها تعیین می شوند.&lt;br /&gt;
یکی از مهمترین این متغیرها، درجه ی درشت نمایی یا مقیاسی مشاهداتی است که برای تولید تجربیات مربوط به آن دانش به کار گرفته می شود. شکل گیری دانش های جدید، از سویی به پیدایش ابزارهای مشاهداتی جدید (مانند تلسکوپ و میکروسکوپ) و بسط دامنه ی مشاهده وابسته بوده است و از سوی دیگر لوازم و امکانات مورد نیاز برای چنین توسعه ای (مثل فن عکاسی و دانش اپتیک) را هم فراهم آورده است. به این ترتیب، تکامل دانش در عمل همراه است با افزوده شدن بر شمار سطوح مشاهداتی و سلسله مراتبِ حاکم بر سطوح توصیفیِ ذهن شناسنده از موضوع شناخت .&lt;br /&gt;
 شمار سطوح مشاهداتی با دامنه ی دید یک علم مترادف نیست. &lt;br /&gt;
چرا که به عنوان مثال به نظر میرسد زیست شناسی بیشترین تعداد از سطوح مشاهداتی را در خود جای داده باشد در حالی که دامنه ی مشاهده ی این علم از فیزیک کمتر است. یعنی در فیزیک ما با دامنه ی مشاهداتی ای روبه رو هستیم که از فیزیک زیراتمی و سطح پلانکی( 10متر بتوان منفی 40 )شروع می شود و تا اخترفیزیک و کیهان شناسی (در ابعاد 10متر بتوان مثبت 40) ادامه می یابد. با این وجود شمار سطوح مشاهداتی در این دامنه ی فراخ اندک است و به سه سطح اصلی خرد، میانه و درشت مقیاس منحصر می شود. بنابراین شمار سطوح مشاهداتی در یک دانش لزوماً با دامنه ی مشاهداتی آن متناسب نیست و ممکن است یک دانش گستره ای بزرگ از مشاهدات را به سطوحی کم، یا گستره ای کوچکتر را به سطوحی بسیار تجزیه کند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نظریه سیستم ها – پیچیدگی==&lt;br /&gt;
 در نظریه ی سیستم ها، یکی از تعاریفی که برای مفهوم پیچیدگی وجود دارد نسبت میان روابط به عناصر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 یعنی هرچه تراکم روابط در سیستمی بیشتر باشد، و عناصر در شمار بیشتری از ارتباط ها با سایر عناصر درگیر باشند، سیستم پیچیده تر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر نظم درونی این سیستم ها برای دستیابی به هدفی خاص سازماندهی شده باشند، تراکم روابط همتای انسجام درونی سیستم در نظر گرفته می شود. یعنی به عنوان مثال، برای سیستمی مانند دانش که بر هدف «سازماندهی کارآمدِ معنای هستی» تمرکز یافته است، هرچه تراکم روابط نسبت به عناصر بیشتر باشد، انسجام درونی آن دانش بیشتر است. چنان که منسجم ترین و خودسازگارترین دانش، ریاضیات است که از شمار کمی از مفاهیم - مانند مفهوم خط، نقطه و زاویه در هندسه - و انبوهی از روابط - قوانین هندسی، اصول مثلثاتی و... - تشکیل یافته است. مرور شواهد نشان می دهد که پیوستاری از نظر ساخت عناصر/ روابط در میان دانش ها وجود دارد که با محور مقیاس در فضای حالت مورد نظرمان همخوان است. برای ساده تر شدن بحث، می توانیم محور مقیاس را به همراه محور نشانگر انسجام درونی در نظر بگیریم و در فضای دو بعدی یادشده - که زیرسیستمی از فضای حالت دانشهای ماست - ساخت نظام های دانایی را وارسی کنیم. در چنین فضایی هرچه بر محور مقیاس از سطح موضوعهای خُرد به سمت مرکز مختصات محور پیش می رویم حجم داده ها و شمار عناصر افزون تر و تراکم روابط کمتر می شود. در دانشی که بر سطح من تمرکز یافته است و بنابراین بخش میانی محور مقیاس را اشغال می کند چیزها و رخدادهایی جای می گیرند که مقیاس زمانی/ مکانی شان با تجربه های روزانه ی سوژه منطبق است. در این سطح دو دانش اصلی قرار می گیرند که بیشترین حجم داده ها و کمترین تراکم از روابط را در خود جای داده اند. در یک سو روانشناسی و سطح داده های زندگینامه ای قرار دارد که حجم بسیاری از داده های موقعیتی و وابسته به شرایط زیسته را در بر می گیرد، اما قانونمندی های حاکم بر آن به نسبت اندک است. دانش دیگری که گرانیگاه سنتی اش در همین مقیاس قرار دارد تاریخ است که به همین ترتیب مجموعه ای از داده های زندگینامه ای را در مقیاس زمانی و مکانی بزرگتر شامل میشود. در تاریخ هم چنین مینماید که دستیابی به قوانینی عام و انسجام درونی ای که از حدی بیشتر باشد ناممکن است. تاریخ و روانشناسی، دو جایگاه موازی را بر فضای حالت دانایی اشغال می کنند. با این تفاوت که روانشناسی بیشتر بر محوری عمودی، و مبتنی بر ساختار تکیه می کند و سوژه را در قالب نظامی منسجم و منفرد تحلیل می کند، در حالی که تاریخ از زاویه ای کارکردی و در مقیاس زمانی طولانی تری، با دقتی کمتر به «من»ها می نگرد و الگوهای عام تر پویایی رفتار جمعی شان را وارسی می کند. این البته مفهوم کلاسیک و سنتی تاریخ است که با «کردار مردان بزرگ» مترادف پنداشته می شده است. اما رویکردهای جدید به تاریخ که به تحلیل های جامعه شناسانه و حتی بوم شناسانه مجهز هستند نیز در نهایت بر همین بستر تکیه می کنند و حاصل جمع هایی از کردار سوژه های انسانی را به عنوان شالوده ی بررسیهای خود پیش فرض می گیرند.&lt;br /&gt;
 به موازات این دو دانشِ رسمی، خوشه ای به نسبت پراکنده، غیررسمی، و حاشیه ای از دید دانشمندان، اما بسیار عملیاتی، بسیار کارآمد، و بسیار &lt;br /&gt;
 فراگیر را داریم که به دانسته های عقل سلیمی مربوط می شود.&lt;br /&gt;
این دانسته ها، قواعدی عام و کلان را در مورد حوزه های تجربه ی زیسته به دست می دهند، بدون آن که ادعای صحت یا حتی شالوده ای لزوماً خودآگاهانه را به آن تحمیل کنند. این در واقع همان شکلِ باستانی و کهنِ فهمیدن جهان، و همان شیوه ی قدیمی تر و فراگیرترِ دانستن است که ارتباطی مستقیم با حجم تجربیات - و بنابراین سن و سال- دارد و باعث میشود که جوامع سنتی ریش سپیدی و گیس سپیدی را با خرد مترادف فرض کنند. این حوزه از دانایی به قیمت رها کردن ادعاهای شناخت شناسانه و شانه خالی کردن از زیر محک های رقابت آمیزِ علمی، به سلطه ی پنهان خود بر عرصه ی رفتار همه ی آدمیان در بخش عمده ی عمرشان ادامه می دهد. پرداختن به این شاخه از دانایی، سرفصلی تازه را می طلبد که در این نوشتار مجال پرداختن بدان نیست. در مدلی که با این متغیرها به دست می آید، خوشه هایی از دانستنی ها که بیشترین انسجام درونی را دارند، همان هایی هستند که کمترین عناصر و بیشترین درجه ی انتزاع و بیشترین فاصله ی مقیاسی زندگی زیسته ی ما را دارند. چنان که فلسفه، منطق و ریاضیات را میتوان نظام هایی با انسجام درونی بسیار زیاد دانست که شمار کمی از مفاهیم نمادین زبانی (در فلسفه و منطق) یا صوری (در ریاضیات) را با حجم زیادی از قوانین هم سازگار سازماندهی و پردازش می کنند. با توجه به آنچه گذشت، حالا می توان جایگاه دیدگاه پیشنهادی این نوشتار را بر جغرافیای دانایی نشان داد و حد و مرزهای آن را ترسیم کرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
/جایگیری سلسله مراتبی علوم و دانشها بر اساس سه محورِ مقیاس،&lt;br /&gt;
/عینیت موضوع، و انسجام درونیشان&lt;br /&gt;
نظریه ای که در این نوشتار درباره ی قدرت عرضه خواهد شد، مجموعه ای از مفاهیم، روابط، برداشت ها، قواعد، و تفاسیر است که بر میانی ترین نقطه ی فضای حالت دانش تمرکز یافته است. موضوع این نظریه، مفهوم قدرت، و رابطه ی آن با سایر مفاهیم بنیادینی است که شالوده ی مفهوم «من» را بر می سازند. چنان که دیدیم، مفهوم من و نظام هایی از دانایی که ساختار و کارکرد من صورت بندی می کنند، در جایگاه مرکزی&lt;br /&gt;
خوشه های دانایی قرار دارند.&lt;br /&gt;
==ریتزر==&lt;br /&gt;
در کتاب خود سه نوعِ اصلی از نظریه های جامعه شناسانه را مطرح کرده است که پیش از ورود به روش شناسی خویش، باید جایگاه نظریه ی مورد پیشنهادم را در ارتباط با آنها روشن کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دید ریتزر، سه سرمشق نظری در جامعه شناسی وجود دارد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;نخست&#039;&#039;&#039;: سرمشق «واقعیت اجتماعی» که بر مقیاس کلان و فرآیندهای اجتماعی تأکید دارد و شکل اولیه اش را می توان در آرای دورکهیم&lt;br /&gt;
باز یافت. در این چارچوب، جامعه هویتی مستقل و خودمختار دارد و نهادها و ساختارهای اجتماعی بر عناصر روانشناختی و مقیاسهای کوچکتر اولویت&lt;br /&gt;
هستی شناختی دارند. دو رویکرد کلی کشمکش (نظریه های مارکسیستی) و نظم (نظریه های ساختاری/ کارکردی) عمده ترین نگاه ها را در این سرمشق&lt;br /&gt;
تشکیل میدهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;دوم&#039;&#039;&#039;: سرمشق «تعریف اجتماعی» نخستین روایت نیرومند خود را در نظریه ی وبر یافته است. این چارچوب به کنش متقابل آدمیان در نظام اجتماعی و به ویژه نقش زبان و مفاهیم در این میان تأکید دارد. ذهنیت کنشگران و شیوه ی صورت بندی، بیان، و رفتار بر مبنای آن از دید نظریه پردازان این رده اهمیت اساسی دارد. خوشه ی متنوعی از نظریه ها در این سرمشق می گنجند که نظریه ی کنش متقابل نمادین، پدیدارشناسی، روش شناسی مردم نگار، و نگرش اصالت وجودی (اگزیستانسیالیسم) نمونه هایی از آن هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;سوم&#039;&#039;&#039;: سرمشق «رفتار اجتماعی» که کاربست روش رفتارگرایانه در جامعه شناسی است. مهمترین نظریه پرداز این سرمشق اسکینر بود که&lt;br /&gt;
رفتارهای قابل مشاهده را با محوریت فرآیندهایی مانند شرطی شدن و تقویت و پاداش و تنبیه مهمترین داده ی جامعه شناختی میدانست . مهمترین&lt;br /&gt;
دستاورد این سرمشق، نظریه ی تبادل است. نظریه هایی مانند جامعه شناسی زیستی و حتی رویکردهای پسامدرنی مانند آرای دلوز و گتاری از این&lt;br /&gt;
سرمشق بسیار تأثیر پذیرفته اند، یا در برخی از بخش ها، در آن می گنجند.&lt;br /&gt;
ریتزر در رده بندی نظریه های جامعه شناختی، چنان که پیداست، به سطوحی از مشاهده ها و پدیدارها نگریسته است، که نظریه دعویِ توصیف&lt;br /&gt;
و توجیه آن را دارد. به همین دلیل هم سه رده از نظریههای مورد نظر ریتزر را میتوان با تقریب خوبی مترادف دانست با سطوح کلان، میانه، و خردِ&lt;br /&gt;
مشاهداتی. ریتزر در بخش افزوده به کتاب خویش، به ظهور رویکردی نو در قلمرو جامعه شناسی اشاره کرده است، و آن روشی است که به ترکیب این&lt;br /&gt;
سه سطح، و دستیابی به رویکردی چند بعدی و بنابراین چند سویه و میانرشته ای  باور دارد. این رویکرد، همان است که امروزه سرمشق نظریه ی&lt;br /&gt;
سیستمهای پیچیده را تشکیل میدهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رویکرد نویسنده - نظریه ی سیستم های پیچیده==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نوشتار، از نظریه ی سیستمهای پیچیده مشتق شده است و بنابراین با همین نام مورد اشاره واقع میشود. با این وجود، نظریه ی یادشده مجموعه ای غنی و متنوع از دیدگاهها و رویکردها را پشتیبانی می کند که &#039;&#039;&#039;دیدگاه نگارنده&#039;&#039;&#039; یکی از آنهاست. سرمشق مورد نظر ما در این متن، به تکثری از توصیف های موجوددرباره ی یک موضوع باور دارد.&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;این بدان معناست که در مورد هر موضوع، سطوح متفاوت توصیفی ای وجود دارند که بر اساس ابزار مشاهداتی و&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;مقیاس داده اندوزی ما از هم تفکیک می شوند.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;هیچ یک از این سطوح بر بقیه تقدم هستی شناسانه ندارند&#039;&#039;&#039;. &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;در واقع هیچ یک از این سطوح توصیفی چیزی بیش از یک سطح توصیفی نیستند و واقعیتی ذاتی یا چیزی فی نفسه را بازنمایی نمی کنند&#039;&#039;&#039;. &lt;br /&gt;
 هر سطح مشاهداتی، برداشت ها و تفسیرهایی مخدوش، جهت یافته، تحریف شده و آغشته به میل را در بر می گیرد که به کارِ تولید تصویری کارآمد- و نه &lt;br /&gt;
 لزوماً واقعی- از موضوع مشاهده میآید.&lt;br /&gt;
به دلیل محوریت این میل و شباهت نظامهای مشاهداتی و استنتاجی حاکم بر سطوح توصیفی یادشده – و نه به خاطر ارجاع به واقعیتی یکتا و غایی در&lt;br /&gt;
بیرون - است که سطوح مشاهداتی یادشده در نگرش ما قابل ترکیب و پیوند با یکدیگر هستند. علوم کلاسیک، خود را به یکی از این سطوح محدود می کنند و معیارها و شیوههای تولید حقیقت در یکی را از همتاهای خویش در سایر سطوح اصیل تر، واقعی تر، یا بهتر می دانند. &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;در نگرش ما&#039;&#039;&#039;،کامل ترین و کارآمدترین تصویر از ترکیب سطوح گوناگون یادشده پدید می آید. &lt;br /&gt;
 ابزار این ترکیب، رویکرد میان رشته ای مبتنی بر نظریه ی سیستم ها و بستر این روند نظریه ی پیچیدگی است. &lt;br /&gt;
رویکرد مورد نظر ما در این نوشتار، بر اصول موضوعه ای مبتنی است که با دستاوردهای جدید علمی در زمینه ی کارکرد دستگاه عصبی و ساختار ذهن، و مدلهای تازه ی صورت بندی مفهوم صحت و بازنمایی، هم خوان است. با این وجود، این دستاوردها بسیاری از پیش فرض های جاافتاده و قدیمی ترِ رایج در علوم کلاسیک را بی اعتبار کرده اند که پیش از ورود به بحث اصلی، باید موضع خویش را درباره شان مشخص کنیم. &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;نخستین اصل&#039;&#039;&#039;  موضوعه ی رویکرد سیستم های پیچیده آن است که چیزی به عنوان &#039;&#039;&#039;واقعیت بیرونی&#039;&#039;&#039;، یا &#039;&#039;&#039;مِه رَوَند&#039;&#039;&#039; در خارج از سیستم شناسنده &#039;&#039;&#039;وجود دارد که به هیچ عنوان قابل شناسایی نیست&#039;&#039;&#039; و بنابراین هیچ حرفی در موردش نمی توان زد. تمام آنچه در نظام شناختی تولید میشود و در قالب دستگاه های دانایی سازمان می یابد، تصویرهایی مخدوش، محدود، و موضعی از این مه روند سترگ بیرونی است، که به هیچ عنوان انعکاس آن، یا تصویر آن نیست. بنابراین سخن گفتن از واقعیتی ذاتی یا حقیقتی غایی در دیدگاه ما درست یا نادرست نیست، که بی معناست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;مه روند واژه ای است خودساخته، که از دو بخشِ مِه (بزرگ/ کلان) و روند تشکیل یافته است.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
 آن را می توان همتای  Holomovementدر آثار فیزیکدانانی مانند دیوید&lt;br /&gt;
 بوهم یا نومِنِ کانتی دانست.  22 Rorty, 1992.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;دوم آن که&#039;&#039;&#039; دانش، به خاطر ماهیت کارکردی خود در زمینه ی زنده اش، هرگز بی طرف نیست. در نتیجه هسته ای از میل، نیاز، خواست و قصد&lt;br /&gt;
در مرکز تمام نظام های شناختی قرار گرفته است. مرکزی که در مورد کارایی دانسته ها و ارزش روایت ها داوری می کند، بی آن که انطباق با واقعیت بیرونی را به عنوان معیاری مهم بپذیرد. در نتیجه من در اینجا پیرو برداشت نیچه در مورد ماهیت جانبدارانه و سودجویانه ی دانش هستم، همچنان که تفسیر آیینه گون از شناخت و مطلق بودن حقیقتِ نهفته در هر دستگاه شناختی را همچون &#039;&#039;&#039;رورتی&#039;&#039;&#039; رد میکنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;سوم آن که&#039;&#039;&#039; در دیدگاه مورد نظرمان، پیوند سنتی و بدیهی پنداشته شده ی میان حقیقت و نیکبختی یا رستگاری مشکوک تلقی می شود. رابطه ی میان حقیقت با قدرت، و ربط این دو با لذت چیزی است که به عنوان پرسشی در این متن طرحش خواهم کرد و بدان پاسخ خواهم داد.&lt;br /&gt;
اما پیش فرض گرفتن افلاطونیِ ربط نیکی، اخلاقی، زیبایی، معنوی یا رستگاری با حقیقت امری است که مشکوک تلقی می شود. این فرضیه ای بسیار تعیین کننده و بحث برانگیز است که باید بعدها به تفصیل با محک نقد آشنا شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;چهارم آن که&#039;&#039;&#039; رویکرد این نوشتار به مفهوم و رسالتِ نظریه، به مثابه دستگاهی نیست که وقفِ یافتن و منحل کردن تضادها و باطلن ماها شده&lt;br /&gt;
باشد. برعکس، نظریه نظامی است که برای پنهان کردن این باطلن ماها و به دست دادن تصویری سازگار و فارغ از تضاد تخصص یافته است، بی آن که&lt;br /&gt;
توانایی یا قصدِ از میان برداشتن تمام این تعارض های درونی را داشته باشد. به این ترتیب همچون تمام نگرش های کلاسیک، سطح خاصی از ابهام، همان-گویی، و تعارض در درون نظریه ی مورد پیشنهاد ما وجود دارد، و این ادعا هم در کنار پذیرش آن طرح می شود که سطح بیشتری از تمام این متغیرها&lt;br /&gt;
را در تمام نظریه های دیگر می توان یافت، که شاید به خوبی استتار شده باشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;پنجم آن که&#039;&#039;&#039; دانایی و شناخت، در مدل ما کلیه ی بازنمایی های سازمان یافته ی سیستم از محیط بیرون و فضای درون را شامل می شود و&lt;br /&gt;
بنابراین علوم گوناگون، همچون حوزه های متفاوتی از پیوستار یگانه ی شناخت در نظر گرفته می شوند. به این ترتیب، وحدت رویه ای بر تمام علوم&lt;br /&gt;
حاکم می شود و تمایز سنتی میان علوم انسانی و طبیعی از میان برمی خیزد، نه به خاطر این فرض که علوم انسانی نیز از قطعیت موهومی معادل علوم&lt;br /&gt;
تجربی برخوردار است بلکه به این دلیل که علوم سخت و تجربی نیز مانند علوم انسانی دستخوش تفسیر، تحریف و جهت گیری فرض می شوند. &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;به این ترتیب، دستگاه نظری مورد پیشنهاد این نوشتار، ادعای در بر گرفتن و پاسخگویی به معماهای بر آمده از هر سه سطح مشاهداتی &lt;br /&gt;
مورد نظر ریتزر را دارد،  بی آن که لزوماً در پیش فرض های آنها یا اهداف نظری شان شریک باشد . &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=بخش دوم: =&lt;br /&gt;
==[[سطوح توصيفي فراز]]==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;قدرت، موضوعی است که برای فهمیدن آن باید دست کم چهارلایه ی مشاهداتی را درباره اش لحاظ کرد.&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
این بدان معناست که توصیف قدرت در مقام نظامی پیچیده، به فرض چند سطح سلسله مراتبی متفاوت می انجامد.در نظریه ی پیشنهاد شده در این نوشتار، دستیابی به درکی عمیق و معنادار از قدرت، تنها زمانی ممکن می شود که &#039;&#039;&#039;چهار سطح زیست شناختی، روان-شناختی، اجتماعی و فرهنگی&#039;&#039;&#039; از سوژه مورد توجه قرار گیرد و بازنماییهای دقیق و روشنی از سوژه در این سطوح تشکیل شود. در مورد روش شناسی منتهی به این چهار سطح، باید به چند نکته توجه کرد؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;نخست&#039;&#039;&#039; آن که لایه های یادشده در نظریه های جامعه شناسانه قدمتی زیاد دارند و دست کم پنجاه سال است که مدل [[پارسونز]] چنین نظامی&lt;br /&gt;
از لایه بندی را در حوزهی علوم اجتماعی پیشنهاد کرده است ... مشهورترین دیدگاه رقیب، نگرشی است که از [[ویکو]] و [[دیلتای]] شروع شده و &#039;&#039;&#039;سطوح روانی و زیستی&#039;&#039;&#039; را در هم ادغام کرده و آن را از ترکیب دو سطح اجتماعی و فرهنگی جدا می داند. [[لومان]] مشهورترین وارث این تمایز است و دو لایه یادشده را به ترتیب با عبارتهای &#039;&#039;&#039;سطوح کرداری&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;ارتباطی&#039;&#039;&#039; نامگذاری کرده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;دوم&#039;&#039;&#039; آن که نظریه های متمایز و منفرد درباره ی سوژه که در برخی از این سطوح قرار بگیرند، بسیارند. در عمل تمام دیدگاههای زیست شناسانه،&lt;br /&gt;
روان شناسانه، جامعه شناسانه و زبان شناسانه ی کلاسیک هوادار سکونت در یکی از لایه های یادشده، و اصیل تر، مهم تر، و بنیادی تر پنداشتن آن سطح&lt;br /&gt;
هستند. سه سرمشق اصلی جامعه شناسانه- که توسط [[ریتزر]] از هم تفکیک شده اند- دیدگاه هایی را در بر می گیرند که در سطوح [[زیستی]]، [[روانی]]، و&lt;br /&gt;
[[اجتماعی]] اقامت گزیده اند. تمام رویکردهای یادشده، در این مورد توافق دارند که مفاهیم مستقر در یکی از این سطوح –مانند سوژه، جامعه و کنش- در&lt;br /&gt;
یکی از سطوح یادشده «اصالت هستی شناختی»، و «تمامیت توصیفی» بیشتری دارد، و می توان شواهد مربوط به سایر سطوح را به این سطح ویژه تحویل کرد. چنین گرایشی به [[تحویل گرایی]] ،حتی در آثار [[پارسونز]] هم که [[سطح فرهنگی]] را در نوشتارهای اولیه اش اصیل تر میداند ،دیده می شود. در این میان تنها لومان استثناست، که به قیمت نفی کردن مفهوم سوژه و طرد کردن باور به سوژه ی انتخابگر، از ورود به چنین پرسشی خودداری می کند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;نگرش سیستمی مورد پیشنهاد این نوشتار، در این رده ی اخیرمی گنجد. در نظریه ی پیشنهادی این متن، سطوح چهارگانه ی مفروض، تنها&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;برش هایی مشاهداتی هستند که بر تمایزی روش شناختی و گسستی شناخت-شناسانه دلالت می کنند، نه تفکیکی هستی شناسانه.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲-از اینجا به بعد، لایه های توصیفی یادشده را به طور خلاصه با نام «[[ فراز ]]» مورد اشاره قرار خواهم داد. &lt;br /&gt;
 این نام از ترکیب حرف نخستِ لایه های &#039;&#039;&#039;فرهنگی، روانی، اجتماعی و زیستی&#039;&#039;&#039; ساخته شده است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳- هر سطح توصیفی فراز در واقع لایه ای از مشاهدات، تفسیرها، قواعد و نظام های تولید حقیقت را در بر می گیرد که در اطراف موضوع محوری&lt;br /&gt;
خاصی ترشح شده اند. &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;این موضوع محوری، از دید نظریه ی ما، سیستمی پیچیده، خودسازمانده و تکاملی است که پویاییاش گرانیگاه تعیین رخدادها&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;در سطوح توصیفی یادشده است.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
د&#039;&#039;ر سطح زیست شناختی&#039;&#039;، این بدن است که تعیین کننده است. بدن سیستمی است خودبسنده و تکاملی که از پویایی بغرنج و خودمختاری برخوردار است. کل دادههای مربوط به سطح زیست شناختی بر مبنای تحولات بدن و عناصر و روابط مرتبط با آن سازمان یافته اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;در سطح روانی&#039;&#039;، نظام شخصیت چنین نقشی را بر عهده دارد. یعنی در این سطح شخصیت افراد و هویت ذهنی سوژه های انسانی است که سیستم اصلی را بر می سازد. سایر مفاهیم، تجربه ها، و خوشه های دانایی سطح روانی همگی به شکلی با این سیستم مرکزی پیوند برقرار می کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;در نظام اجتماعی&#039;&#039; نیز نهاد یا سازمان واحد تعیین کننده است. همانطور که بدن از سلسله مراتبی از زیرسیستم های زنده ی اندام وار (یاخته ها،&lt;br /&gt;
بافت ها، اندام ها و دستگاه ها) تشکیل یافته است، شخصیت و نهاد نیز برساخته ی زیرسیستم های فرضی متعددی هستند. این بدان معناست که چهار سطح توصیفی یادشده، برش هایی کلان و عمومی از رخدادهای مرتبط با سوژه را در بر می گیرند که هریک از آنها می تواند در درون خویش از نظمی سلسله مراتبی برخوردار باشد. خانواده، سازمان، و ملت مشهورترین سطوح درونی یک نهاد اجتماعی هستند. تا اینجای کار، مفاهیم و مدلها با نظریات کلاسیک و رایج علمی توصیف گر این سطوح سازگار است. یعنی در تمام نظریه های موجود – حتی در دیدگاه های پسامدرنی که شالوده شکنانه ادعای حذف سوژه را دارند- وجود سیستمهای محوری ای مانند بدن، شخصیت، و نهاد پیش فرض گرفته می شوند. جالب آن که حضور محوری این مفاهیم در بطن نظریه های شالوده شکنانه را با خوانشی شالوده شکنانه از متونِ خودشان میتوان نشان داد. یعنی میتوان شیوه ی مورد استفاده ی نظام های نظری منکرِ نظام سازی را با روشی خود ارجاع برای واسازی ادعاهای خودِ این نظام ها به کار گرفت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴- رابطه ی &#039;&#039;&#039;سطح فرهنگی&#039;&#039;&#039; با &#039;&#039;&#039;سطح اجتماعی&#039;&#039;&#039;، به ربط لایه ی روانی و زیستی شباهت دارد. &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;همان طور که نظام روانی همچون نرم افزاری بر بدن سوار می شود، فرهنگ هم مانند جریانی سیال&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;از معناها، نمادها و روایت ها در پیکره ی جامعه به جریان می افتد و پویایی آن را مدیریت می کند. &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هریک از این جفت های دوتایی از یک بخش عینی، مادی و ملموس - بدن و نهاداجتماعی- تشکیل شده اند که شبکه ای از جنس اطلاعات و معانی و نمادها&lt;br /&gt;
را در اطراف خود ترشح می کند و این همان است که در قالب نظام روانی و فرهنگی تبلور می یابد.&lt;br /&gt;
رابطه ی این دو جفت، هنگامی روشن تر می شود که به اتصال دو بافتارِ جامعه- فرهنگ و بدن- روان به مثابه جفتی جدید از نرمافزار و سختافزار بنگریم.&lt;br /&gt;
همان طور که شخصیت در سخت افزار دستگاه عصبی و نظام فیزیولوژیک پیرامون آن لانه کرده است ،نهادهای اجتماعی نیز بر شانه ی بدن های حاوی شخصیت بر پا می ایستند و در عین حال به نوعی سطوح زیربنایی خود را تغییر شکل می دهند و بازتعریفشان می کنند. هم چنین است رابطه ی نظام های معنایی فرهنگ، با سخت افزار نهادهای اجتماعی که کالبد، قالب کارکردی، و بستر تغییرپذیری منشها را تشکیل می دهد.&lt;br /&gt;
به این شکل، سطوح چهارگانه ی فراز، از سویی لایه های ضروری برای توصیف تمام و کمال سوژه را شامل می شوند، و از سوی دیگر لایه هایی را در بر     می گیرند که با وجود متمایز و منفک نمودنشان، به شدت در هم تنیده شده اند. رابطه ی بدن و شخصیت، همچون تناسب منش و نهاد اجتماعی، به پیوند فرم و محتوا می ماند.&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;اتصال این فرم ها و محتواها، و پیوند این ساختارها و کارکرده است که یک پارچگی چهار لایه ی فراز را ممکن می سازد. &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
۵- سطوح توصیفی فراز را، مانند هر مجموعه ای از سطوح توصیفی دیگر، می توان بر مبنای معیارهایی از هم تفکیک کرد. ساده ترین معیار،&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;مقیاس زمانی/ مکانی&#039;&#039;&#039; است. &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;سطح زیست شناختی&#039;&#039;&#039;، طیف وسیعی از مشاهدات در مقیاس های زمانی- مکانی متفاوت را در بر می گیرد که از دامنه ی&lt;br /&gt;
رخدادهای یاخته شناسانه در &#039;&#039;&#039;ابعاد میکرون/ هزارم ثانیه&#039;&#039;&#039; آغاز می شوند و تا رخدادهای بوم شناختی با &#039;&#039;&#039;مقیاس کیلومتر/ سال&#039;&#039;&#039; ادامه می یابد. با این وجود، بخش عمدهی داده های زیست شناسانه ای که به بحث ما مربوط می شوند، بر سطوح زیرین این دامنه ی گسترده تمرکز یافته اند و بیشتر به لایه های میکروسکپی مربوط می شوند تا ماکروسکپی.&lt;br /&gt;
رخدادهای &#039;&#039;&#039;سطح روانشناختی&#039;&#039;&#039;، با مقیاس تجربیات روزانه ی ما انطباق دارند و بنابراین بر رویدادهایی تمرکز یافته اند که در &#039;&#039;&#039;مقیاس متر/ ثانیه&#039;&#039;&#039; می گنجند یا مشتقی از آن محسوب می شوند. رخدادهای &#039;&#039;&#039;سطح جامعه شناختی&#039;&#039;&#039; در شاخه هایی میان رشتهای مانند روانشناسی اجتماعی از همین&lt;br /&gt;
مقیاس آغاز میشوند، اما معمولا بر درجه ای بزرگتر میزان می شوند که می تواند با &#039;&#039;&#039;کیلومتر/ سال&#039;&#039;&#039; نشانه گذاری شود. در نهایت مقیاس &#039;&#039;&#039;رخدادهای فرهنگی&#039;&#039;&#039; کلان ترین سطح را در بر می گیرد که می تواند در &#039;&#039;&#039;قالب چارچوب سرزمین/ نسل&#039;&#039;&#039; وارسی گردد. مقیاسی که از نظر کمی با &#039;&#039;&#039;«قرن-دهه/ صدها کیلومتر»&#039;&#039;&#039; انطباق می یابد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;سطح زیست شناختی&#039;&#039;&#039;---&amp;gt;&#039;&#039;&#039;ابعاد میکرون/ هزارم ثانیه&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;سطح روانشناختی&#039;&#039;&#039;---&amp;gt;&#039;&#039;&#039;مقیاس متر/ ثانیه&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;سطح جامعه شناختی&#039;&#039;&#039;---&amp;gt;&#039;&#039;&#039;مقیاس کیلومتر/ سال&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039; سطح رخدادهای فرهنگی&#039;&#039;&#039;---&amp;gt;&#039;&#039;&#039;مقیاس قرن-دهه/ صدها کیلومتر&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;big&amp;gt;در &#039;&#039;سطح زیست شناختی، بدن&#039;&#039; یا پیکر سیستمی است که چنین نقشی را ایفا می کند. &lt;br /&gt;
در &#039;&#039;سطح روانی&#039;&#039;، سیستم بنیادین &#039;&#039;نظام شخصیت&#039;&#039; است، که بخش مهمی از نظریه ها و مدل های این سطح را به خود اختصاص داده است. &lt;br /&gt;
در &#039;&#039;سطح اجتماعی، نهاد&#039;&#039; سیستم اصلی است و &lt;br /&gt;
در &#039;&#039;سطح فرهنگی، منش&#039;&#039; است که چنین نقشی را بر عهده دارد.&amp;lt;/big&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به این ترتیب به ترتیب در لایه های پیاپی فراز &#039;&#039;&#039;سیستم های بدن، شخصیت، نهاد و منش&#039;&#039;&#039; را به رسمیت می شناسم و سایر سیستم های موجود در این&lt;br /&gt;
سطوح را به عنوان مشتقی از این ها در نظر می گیرم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ................&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=فرگرد دوم: مفهوم کلاسيک قدرت=&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==بخش نخست: نظریه های قدرت==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گفتار نخست: خاستگاهها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;بی تردید کتیبه های آشوریان در مورد چگونگی سازماندهی قوای نظامی، یا دیوارنبشته های ایلامی درباره ی مشروعیت حکومت پادشاه، یا کتیبه ی بیسون با صورت بندی موجز و نبوغ آمیزش از عناصر اقتدار ملی، در مورد همین مفهومِ قدرتِ مورد نظر ما داد سخن داده اند.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;چارچوب های قدرت را به زعم کلگ میتوان تا دو نویسنده ی نامدار عصر نوزایی -یعنی هابز و ماکیاولی - دنبال کرد.&#039;&#039;&#039; (کلگ- 77:1379- 104)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 از میان این دو، هابز به دلیل رویکرد مکانیستی، دقیق و فلسفه مدار خود، بیشر محبوب نظر یه پردازان مدرن است. &lt;br /&gt;
 در مقابل ماکیاولیِ به ظاهر دمدمی مزاج، ضداخلاق و عملگرا را بیشتر پسامدرن ها و پساساختارگرایان می پسندند.&lt;br /&gt;
چنین می نماید که آثار این دو اندیش مند، تمام عناصر اصلی بحث های امروزین درباره ی قدرت را بتوان باز یافت. هابز و ماکیاولی به&lt;br /&gt;
عنوان نویسندگانی که با یک قرن فاصله در سترزمین هایی بسیار متفاوت می زیستند، انگاره هایی به کلی متفاوت را در باره ی قدرت پرورده اند وشیوه هایی ناهم ساز را برای طرح پر سش در این زمینه برگزیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نظام مند&lt;br /&gt;
آنچه ماکیاولی در آثارش، به ویژه در «گفتارها» آورده، پاسخی است&lt;br /&gt;
که این رومی پرآشوب به پرسش از قدرت و سلطه داده است. پاسخی که با&lt;br /&gt;
استعارههای نظامی، و زبانی به ظاهر فریبکارانه و حیلهگرانه بیان شده، و با&lt;br /&gt;
این وجود به دلیل تقدسزدایی از مفهوم قدرت و گسیختن پیوند میان قدرت&lt;br /&gt;
امیر و کلیسا، نخستین اثر در حوزهی فلسفهی سیاسی مدرن محسوب می-&lt;br /&gt;
شود&lt;br /&gt;
نظریهپردازان لیبرال، مارکسیستها، مثبت-&lt;br /&gt;
انگاران، کثرتگراها، عقلگرایان و تجربهگرایان کلاسیک، در سنت هابزی&lt;br /&gt;
میگنجند. در مقابل، نسبیگرایان، ضدعقلگراها، برخی از آنارشیستها،&lt;br /&gt;
پسامدرنها، پساساختارگراها و شالودهشکنها را باید وارث ماکیاولی دانست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رویکرد ماکیاولی، هرچند به لحاظ زمانی بر نگاه هابزی تقدم دارد،&lt;br /&gt;
اما به لحاظ تاریخی در جریان نقد مستمر سنت هابزی شکل گرفته است.&lt;br /&gt;
هواداران نگاه استراتژیک به قدرت، معیارهای اعتبار متفاوتی (مانند درجهی&lt;br /&gt;
کارآمدی و عملیاتی بودن) را پیش میکشند و ادعاهای نظری متفاوتی دارند&lt;br /&gt;
که بر نفی و طرد آرمانهای مورد نظر سنت هابزی (عقلانیت، انسجام،&lt;br /&gt;
پیوستگی و تداوم) استوار است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما سنت ماکیاولی به شبکهای از خردهنظریههای گاه ناسازگار منتهی میشود&lt;br /&gt;
که چنین ادعاهایی را ندارند و تنها کارآمدی را به عنوان معیار داوری میان&lt;br /&gt;
دیدگاهها به رسمیت میشناسند. ادعاهای برآمده از نگرش ماکیاولی موضعی،&lt;br /&gt;
نسبی، و غیرقطعی است و این خصوصیتی است که بسته به اردوگاه مورد&lt;br /&gt;
علاقهی نظریهپرداز، میتواند نقطهی قوت یا ضعف یک دیدگاه قلمداد شود.&lt;br /&gt;
از آنجا که این ادعای تمامیت و شمول محور داوری ما درباره این&lt;br /&gt;
دو رویکرد خواهد بود، سرمشق هابزی را از این پس با برچسب نظاممند و&lt;br /&gt;
نظریههای برآمده از سنت ماکیاولی را با عنوان نظامگریز باز خواهیم شناخت&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amirdana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87%E2%80%8C%E2%80%8C_%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA&amp;diff=1382</id>
		<title>نظریه‌‌ قدرت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87%E2%80%8C%E2%80%8C_%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA&amp;diff=1382"/>
		<updated>2017-06-09T14:32:01Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amirdana: /* گفتار نخست: خاستگاهها */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نظریه‌ی قدرت، که پایان‌نامه‌ی نویسنده در دوره‌ی دکتری رشته‌ی جامعه‌شناسی دانشگاه علامه طباطبایی است، شالوده‌ی جامعه‌شناختی دیدگاه زروان را برمی‌سازد و یکی از پنج کتاب نگارنده در این زمینه است. گفتنی است، مفهوم قدرت کلید اصلی فهم نظریه‌های اجتماعی مدرن و پیوندگاهی است که جامعه‌شناسی، سیاست و فلسفه در آن با یکدیگر چفت و بست می‌شود. این کتاب از درون چارچوب [[نظریه‌ی سیستم‌های پیچیده]] به این مفهوم نگریسته و مدلی نظری برای بازتعریف قدرت پیشنهاد می‌کند که به کمک آن فهمی عمیق‌تر از «من انتخابگر» و چگونگی اتصالش به نهادهای اجتماعی ممکن می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;big&amp;gt; نظریه‌ی قدرت؛ شورآفرین؛ ۱۳۸۹؛ ۶۳۶ برگ؛ ۱۵ هزار تومان&amp;lt;/big&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده: شروین وکیلی]]&lt;br /&gt;
[[رده: جامعه شناسی]]&lt;br /&gt;
[[رده: کتاب]]&lt;br /&gt;
[[رده: ویرایش نهایی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Nazariyehe-Ghodrat.jpg]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=هدفِ کتاب :=&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هدف از این نوشتار، به دست دادن چارچوبی نظری است که با دیدگاهی میان رشته ای تصویری نو و کارآمد از مفهوم قدرت را در زمینه ی متغیرهای اصلی جامعه شناختی حاکم بر آن به دست دهد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=تعریف دانش :=&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دانش، نظامی از مفاهیم، قواعد، تعاریف، گزاره های ربط و راهبردهای استنتاجی است که بازنمایی دقیق و قابل توافقی از جهان خارج را صورت بندی می کند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=رده بندی دانش :=&lt;br /&gt;
== امانوئل کانت ==&lt;br /&gt;
در مورد ماهیت دانش نظریه های گوناگونی وجود دارد و اندیشمندان مختلف معیارهای متفاوتی را برای تفکیک تصورات، تخیلات و اوهام از دانسته های معتبر و رسمی پیشنهاد کرده اند. هر یک از این دیدگاه ها، الگوهای خاصی از رده بندی خوشه های دانایی و انواع متفاوتی از دانش را به دست می دهند قدیمی ترین این رده بندیها، که چارچوب کلاسیک و مثبت انگارانه ی دانشگاهی را بر می سازد، از نظر تاریخی با دیدگاه کانت دربارهی شیوه ی صورت بندی و دستیابی به دانایی آغاز شده است. &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;کانت، دانسته های صورت بندی شده در زبان را به دو رده از گزاره ها تقسیم کرد&#039;&#039;:&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;گزاره های ترکیبی&#039;&#039;&#039; که روابط بین مفاهیم گوناگون را به دست می دهند و دانسته های ما در مورد عناصر جهان را رده بندی می کنند، &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;گزاره های تحلیلی&#039;&#039;&#039; که به تعاریف و بازسازی مفاهیم همانگویانه اختصاص یافته اند و معانی نهفته در یک گزاره را بدون افزودن&lt;br /&gt;
 ارتباطی تازه به آن، بازآرایی می کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رودولف کارناپ==&lt;br /&gt;
رودولف کارناپ، که از زاویه ی مثبتگرایان به مفهوم علم و دانایی می نگرد، بر همین مبنا دو نوع از علم را به رسمیت می شناسد:&lt;br /&gt;
 نخست علوم صوری که از روشهای قیاسی برای دستیابی به نتایج استفاده میکنند &lt;br /&gt;
و مانند ریاضیات و منطق از مجموعهای از گزاره های تحلیلی تشکیل یافته اند، و ارتباطی با تجربه ندارند.&lt;br /&gt;
 دیگری علوم تجربی مانند فیزیک و زیست شناسی که از راهبردهایی استقرایی سود می جویند &lt;br /&gt;
و بر مبنای ابزارهای مشاهداتی و توصیفی، قوانینی را در قالب گزاره های ترکیبی به دست می دهند.&lt;br /&gt;
هر یک از این دو نوع علم، به رده هایی از مفاهیم مربوط میشوند که دو نوع اصلی آن عبارتند از مفاهیم کمی، که به لحاظ تجربی رسیدگی پذیرند، و مفاهیم قیاسی - که بر مبنای پیش فرضها پدید آمده اند و شالوده ی علوم صوری را بر می سازند. کارناپ به نوع دیگری از مفاهیم هم قائل است و آنها را «رده بند» می نامد و برقراری ارتباط میان مفاهیم قیاسی و کمی را وظیفه ی آنها می داند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==[[ویکو]] و [[دیلتای]]==&lt;br /&gt;
دومین رده بندی مشهور، از آثار ویکو و دیلتای برخاسته است . دیلتای زیر تأثیر آرای اشلایرماخر درباره ی ترجمه ی انجیل و در چارچوب رمانتیک زمانه اش، دانش را به دو قلمرو اصلی تقسیم کرد:&lt;br /&gt;
علوم طبیعی که هدف از آن شناسایی و رده بندی تجربیات جزئی و خرد است، و علوم انسانی که ماده ی اولیه شان متن است و هدفشان درک نیت مولف میباشد. این تمایز موازی با چیزی بود که ویکو نیز هنگام شرح مفهوم علوم تاریخی و غیرتاریخی در ذهن داشت. ویکو در واقع تمایز کانتی میان داوری تعینی و تاملی را بسط داده و به این ترتیب دو شیوه ی متفاوت از دستیابی به دانش را از آن استخراج کرده بود. از دید کانت، داوری های تعینی بر مبنای قوانین عام پیشینی شکل میگیرند و به ویژه در علوم تجربی کارآمد هستند. داوری تاملی، با درونکاوی و فهم موقعیت دیگری همراه است و به همین دلیل هم به وضع قوانین جدیدی می انجامد از این رو از دید دیلتای علومی که از تامل و خواندن متن نتیجه شده اند، با دانشهای خنثای مبتنی بر شناسایی تجربی تفاوت دارند.&lt;br /&gt;
 دیلتای این تمایز را در تعریف دو کلیدواژه ی اصلی اش به کار گرفت &lt;br /&gt;
 و به پیروی از کانت روش علوم تجربی را تبیینی و روش علوم انسانی را تاملی نامید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 این رده بندی با پیشنهاد یاکوب گریم برای تقسیم علوم به دو رده ی   - گرم- و-سرد-   همخوانی دارد.&lt;br /&gt;
از دید او، علوم سرد به طبیعت مربوط میشوند ویافتن قوانین عام و تعمیم پذیری در مورد جهان را هدف گرفته اند. در حالی که علوم گرم بر موضوع انسان متمرکز شده اند و شاخه هایی مانند علوم انسانی و تاریخ را شامل میشوند که دستاوردشان بیشتر ارزشها و معانی غایی است تا قوانین عام و فراگیر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مارکس==&lt;br /&gt;
سومین رده بندی، در آثار مارکس ریشه دارد اما در عمل بسیار جدیدتر است و به میانه ی قرن بیستم میلادی باز می گردد.&lt;br /&gt;
 مارکس دو نوع معرفت را در آثار خویش مورد بررسی قرار داده است: &lt;br /&gt;
 نخست دانش تجربی و علم طبیعی که به ظاهر از روبنای فرهنگی جامعه جداست و از اعتباری بیش از سایر عناصر فرهنگی برخوردار است،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 و دیگری ایدئولوژی که از بی طرفی و خنثانگری علمی بی بهره است و به جای جستوجوی قواعد عام و فراگیر کیهانی،&lt;br /&gt;
 قاعده مندیهای موضعی و خاص فضاهای انسانی را می جوید .&lt;br /&gt;
ایدئولوژی از دید مارکس امری تخدیرکننده و دروغین بود و به مثابه نرم افزاری عمل می کرد که توسط نظام طبقاتی جامعه برای فریب دادن طبقه های ستمدیده ابداع شده بود. با این حال انقلاب طبقات فرودست نیز پیامد شکل گیری ایدئولوژی رهایی بخشی تلقی می شد که با وجود بهره مندی از ویژگیهای فریب آمیز ایدئولوژی، به خاطر نقش آزادیبخش و بسیج کننده اش ، توسط مارکسیستها - از مجرای آثار دکتر شریعتی، در برخی از حلقه های فکری انقلابی در ایران- مورد ستایش واقع می شد .&lt;br /&gt;
 این تمایز مارکسی، به شکاف خوردن دامنه ی علوم و تقسیم دانش به دو ردهی هنجارین و انقلابی منتهی شد. &lt;br /&gt;
دانش هنجارین، که بعدها در آثار متفکران چپ نو با نام مثبتگرایی برچسب خورد و بیشترین نقدها را متوجه خود کرد، همان علوم تجربی و بی طرفی بود که از دید مارکسیست ها، محافظه کار و جیره خوار وضع موجود پنداشته می شد. در کنار آن، دانش انقلابی نیز وجود داشت که هدفش تنها توصیف وضعیت موجود نبود، بلکه بر دستیابی به وضعیت مطلوب متمرکز می شد و تغییر دادن جهان را قصد می کرد. تمایز میان دانشهای مثبتِ بورژوایی، و دانش انقلابی، در سالهای پس از جنگ جهانی دوم با فعالیت اندیشمندان مکتب فرانکفورت، توسعه یافت و با تفکیک دیلتایی از علوم انسانی و طبیعی ترکیب شد. در نتیجه، خوشه ای از نظریه های کمابیش هم سازگار در دل نظریه ی انتقادی پدید آمد که نمونه ی نامدار و موفقی از آن را در آثار هابرماس میتوان بازیافت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==هابرماس==&lt;br /&gt;
از دید هابرماس، سه نوع دانش وجود دارد &lt;br /&gt;
 نخست؛ علوم تجربی/ فن آورانه که همتای علوم استقرایی و دانشهای طبیعی است &lt;br /&gt;
و پیش فرض شناخت شناسانه اش تفکیک شناسنده از موضوع شناسایی است. این دانش ها بر موضوع هایی خُرد و جزئی متمرکز می شوند، بر مبنای مجموع هایی از روشهای استقرایی، مشاهداتی، و معیارهای روایی سنجی به توصیفی دقیق از موضوع مشاهده دست می  یازند و در نهایت زنجیره هایی از روابط علی و قوانینی عام و خنثا و فارغ از ارزش که بر آنها حاکم هستند را استنتاج می کنند. &lt;br /&gt;
 این علوم پیشبینی آینده را هدف گرفته اند و مفاهیم شان تعاریفی پیشینی و عینی دارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
  دومین رده علوم تاریخی- هرمنوتیک هستند، که با علوم انسانی دیلتای و علوم تاریخی ویکو همخوانی دارند.&lt;br /&gt;
این علوم درونکاوی و مفاهمه را هدف گرفته اند و درک معنای رخدادها از نگاه مردم غایت شان است. ابزارشان تفسیری و هرمنوتیک است و از روشهایی مانند قیاس نیز بهره می برند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 سوم؛ علوم انتقادی است که با ایدئولوژی رهایی بخش مارکسی شباهت دارند و علومی در پهنه ی دانشهای انسانی را در بر می گیرند&lt;br /&gt;
که آغشته به ارزش داوری هستند و در پی اتحاد مجدد سوژه و ابژه و بازسازی روابط این دو می باشند. این دانشها از تمام معیارهای رایج در دو نوع علم دیگر استفاده می کنند، اما موضوعشان رخدادهای کلان و پهن دامنه ی اجتماعی است. درک کارکرد هژمونیک نابرابری و رهایی از آن به کمک خودآگاهی، جوهر این نوع از شناخت است. چنان که می بینیم مدل هابرماس از انواع دانشها، به نوعی برداشتها و رده بندی های اصلی پیش از خود را برای دستیابی به نظامی یکپارچه با هم ترکیب کرده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==متضاد معنایی==&lt;br /&gt;
در هر یک از این دیدگاهها، دوگانه های معنایی متضادی به عنوان محور در نظر گرفته می شوند و شاخه های گوناگون دانش بر اساس این قطبهای رویاروی از هم تفکیک می گردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوگانه های معنایی اصلی در نظریه های یادشده عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 الف) معیارهای مثبتانگارانه:&lt;br /&gt;
این رده از معیارها، جفتهای زیر را شامل می شوند&lt;br /&gt;
روش کمی در برابر روش کیفی، رویکرد تجربی/ استقرایی در برابر رویکرد صوری/ قیاسی، گزارههای ترکیبی در برابر تحلیلی،و کاربردی-عینی عملیاتی بودن در برابر محض- ذهنی- انتزاعی بودن &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 ب) معیارهای نگرش هرمنوتیکی: &lt;br /&gt;
که شامل جفتهای معنایی زیر است&lt;br /&gt;
تبیین در برابر تفهم، مقیاس خُرد در برابر کلان، امور طبیعی/ بیرونی در برابر امور انسانی/ درونی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 پ) معیارهای نگرش انتقادی:&lt;br /&gt;
 که جفت معنایی عمده اش محافظه کار در برابر انتقادی و ارزش گریز در برابر ارزش مدار است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درباره ی این معیارها چند نکته روشن است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخست آن که برخی از دوگانه های یادشده با یکدیگر همبستگی درونی دارند. به عنوان مثال، دانش تجربی با منطق استقرایی و دانش صوری با منطق قیاسی پیوند خورده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوم آن که پیش فرض بیشتر این نظریات آن است که دانش ها بر یکی از دو قطب متضاد فرض شده قرار میگیرند و بنابراین به قیمت طرد یکی از جفتهای معنایی با قطب دیگر متحد می شوند. این پیش فرض از دید نگارنده نادرست است. چنین می نماید که جفتهای معنایی متضاد ابزارهایی مفهومی برای رده بندی و سازماندهی معانی و عناصر شناختی «در درون» یک سرمشق نظری باشند، نه معیارهایی بیرونی و مطلق که به راستی تمایز یا تضادی در جهان خارج را باز نمایند. در نتیجه، آنچه استقرار در یکی از دو سر یک جفت معنایی می نماید، در واقع شکل ساده شده ی جایگیری بر طیفی است که جفت متضاد یادشده دو حد نهایی آن را بر می سازند در نگرش مورد پیشنهاد این نوشتار، نظریه ها را میتوان بر مبنای نزدیکی و دوریشان نسبت به قطب های یادشده رده بندی کرد، اما این امر به معنای قطع رابطه ی آنها با یکی از قطب ها و تحویل شدن و تثبیت شان در قطب متعارض آن نیست .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر مبنای این دیدگاه، چنین مینماید که سه محور اصلی برای رده بندی انواع دانش ها وجود داشته باشد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 نخست؛ معیار مقیاس، که قلمرو در برگیرنده ی موضوع و سطح مشاهداتی مورد نظر را تعیین می کند و با جفت معنایی خرد/ کلان مترادف است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوم؛ معیار راهبرد، که شیوه ی تولید دانش و معیارهای صحت را در نظریه مشخص می کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این محور از اتحاد محورهای مفروض در مدلهای مثبت انگارانه پدید آمده اند. یک سر این محور تجربی، استقرایی، و عینی بودن نظریه را نشان می دهد و سر دیگر آن قیاسی، صوری، تفهمی و ذهنی بودن محتوایش را نشان می دهد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 سوم؛ معیار کارکرد، که نوع اتصال دانش با رفتار را تعیین می کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اینجا محوری داریم که یک سر آن دانشهای کاربردی، عملیاتی، فن آورانه، سودمدار (به معنای پراگماتیستی کلمه) و انقلابی (در معنای انتقادی اش) قرار گرفته اند، و در سوی دیگر نظریه های محض، انتزاعی، غیرعملیاتی، محافظه کار، و به تعبیر انتقادیون، «مثبت» را می بینیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==من ، دیگری و جهان==&lt;br /&gt;
در صورتی که سه محور یادشده را با هم ترکیب کنیم، به فضای حالتی سه بعدی می رسیم که امکان بازنمایی موقعیت دانشهای مختلف نسبت به هم را برایمان فراهم می کند. در این مدل، پیوستاری یکتا و فضای حالتی یگانه برای تجسم کل اشکال دانایی قابل تصور به کار گرفته شده که هر خوشه از دانشها موقعیت و جایگاهی را بر آن اشغال می کنند. اگر رابطه ی علوم را با سه حوزه ی پدیدارشناسانه ی &lt;br /&gt;
 من، دیگری و جهان (( این تمایز سه گانه را از ترکیب سه نگرش همخوان و مسلط بر گرفته ایم ، دیدگاه کانتی که سه قلمرو از دانایی را بسته به &lt;br /&gt;
 شیوه ی ارجاع شان به زیبایی شناسی، اخلاق و دانش تجربی تفکیک می کرد، دیدگاه هگلی که سه قلمرو هستی شناختی من، دیگری و جهان را ما به ازای این &lt;br /&gt;
 سه قرار می داد، و نگرش پدیدار شناسانه هوسرلی که بر همین مبنا زیست جهان (Lebenswelt) را آمیزه ای از همین سه عنصر می دانست))&lt;br /&gt;
مورد توجه قرار دهیم، به نتایج جالبی می رسیم. در بخشهای مرکزی و میانی این فضای حالت، علومی قرار می گیرند که بر رابطه ی من با من تمرکز یافته اند و می کوشند تا مفهوم «من» را صورت بندی کنند. این علوم شاخه های متنوعی مانند روانشناسی، جامعه شناسی، مردم شناسی، تاریخ و بخشهایی از زیست- شناسی را در بر می گیرند .&lt;br /&gt;
دلیل قرار گرفتن علومِ متمرکز بر من در میانه ی این فضای حالت آن است که مجموعه ی دانسته های من درباره ی من، در سه محور سازنده ی فضای حالت ما موقعیتی میانی را اشغال می کنند. من، خود را به عنوان جریانی از تجربه ها، که در قالب زبان و نظام های صوری رمزگذاری میشود درک می کند، و مرکز مختصات مقیاسی که دانسته هایش را بر مبنای آن مرتب می سازد، خودِ من است. به همین شکل، گمانه زنیهای نظری وکاربردی در مورد من نیز وضعیتی میانی دارند .&lt;br /&gt;
 من، همان طور که در مرکز دستگاه مختصات زمانی/ مکانی شناسایی خویش قرار دارد، &lt;br /&gt;
 دانسته های خویش درباره ی گیتی را نیز در فضای حالتی صورت بندی &lt;br /&gt;
 می کند که خود در مرکز آن قرار گرفته است.&lt;br /&gt;
بخش مهمی از علوم انسانی که در میانه ی این فضای حالت قرار دارند، به صورت بندی و رمزگذاری مفهوم من اختصاص یافته اند، اما این حرف در مورد کلیت علوم انسانی صحیح نیست. مرجع بخش بزرگی از علوم انسانی، دیگری است نه من. به همین دلیل هم خوشه ی دانسته های مربوط به من توسط هاله ای بزرگ از دانش ها احاطه می شود که به رمزگذاری رابطه ی من با دیگری می پردازد. موضوع شناسایی این زمینه از دانسته ها دیگری است. از حوزه هایی بسیار کاربردی مانند مدیریت و روانشناسی گروه گرفته تا قلمروهایی استعلایی تر و کمتر «علمی» - مانند اخلاق - بر دیگری و نوع ارتباط من با دیگری متمرکز شده اند. علوم انتقادی از دید هابرماس، مهمترین مدعیان صورت بندی دانش در این حوزه هستند. در نهایت، سایر بخشهای فضای حالت دانایی به علومی مربوط میشود که به جهان ارجاع می کنند و علوم تجربی و خنثای مثبت مهمترین نمایندگان شان را تشکیل می دهند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مدل سیستمی==&lt;br /&gt;
به این ترتیب اگر مدل سیستمی خود را با دیدگاه های مرسوم درباره ی رده بندی دانش ها مقایسه کنیم، به این نتیجه می رسیم که نوعی سازگاری درونی میان این مدل و دیدگاه های یادشده وجود دارد. یعنی می توان به کمک این مدل و بر اساس متغیرهای یادشده و جفتهای معنایی متضاد مورد نظرمان، تمایزهای اصلی مورد بحث را در یک چارچوب عمومی ترکیب کرد، و به دستگاهی دست یافت که با مدل ترکیبی هابرماس همخوانی دارد، هرچند از نظر شیوه ی صورتبندی، متغیرهای کلیدی، و چارچوب نظری با رده بندی وی متفاوت است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نظام دانایی==&lt;br /&gt;
 هر نظام دانایی ، سیستمی است که از عناصر و روابطی تشکیل یافته است.&lt;br /&gt;
عناصر، در برگیرنده ی مفاهیم، کلیدواژه ها، موضوع ها و «چیز»هایی هستند که دانش به آنها ارجاع می کند. روابط اما مجموعه ای از قواعد ربط، نظم ها، صورت بندیهای استنتاجی و شیوه های استدلالی را در بر می گیرند که دانسته ها را به هم تبدیل می کنند، نظم میان کلیدواژگان را صورت بندی می نمایند، و مفاهیم را به هم مرتبط می سازند.&lt;br /&gt;
 عناصر یک نظام دانایی، بر مبنای مجموعه ای از متغیرها تعیین می شوند.&lt;br /&gt;
یکی از مهمترین این متغیرها، درجه ی درشت نمایی یا مقیاسی مشاهداتی است که برای تولید تجربیات مربوط به آن دانش به کار گرفته می شود. شکل گیری دانش های جدید، از سویی به پیدایش ابزارهای مشاهداتی جدید (مانند تلسکوپ و میکروسکوپ) و بسط دامنه ی مشاهده وابسته بوده است و از سوی دیگر لوازم و امکانات مورد نیاز برای چنین توسعه ای (مثل فن عکاسی و دانش اپتیک) را هم فراهم آورده است. به این ترتیب، تکامل دانش در عمل همراه است با افزوده شدن بر شمار سطوح مشاهداتی و سلسله مراتبِ حاکم بر سطوح توصیفیِ ذهن شناسنده از موضوع شناخت .&lt;br /&gt;
 شمار سطوح مشاهداتی با دامنه ی دید یک علم مترادف نیست. &lt;br /&gt;
چرا که به عنوان مثال به نظر میرسد زیست شناسی بیشترین تعداد از سطوح مشاهداتی را در خود جای داده باشد در حالی که دامنه ی مشاهده ی این علم از فیزیک کمتر است. یعنی در فیزیک ما با دامنه ی مشاهداتی ای روبه رو هستیم که از فیزیک زیراتمی و سطح پلانکی( 10متر بتوان منفی 40 )شروع می شود و تا اخترفیزیک و کیهان شناسی (در ابعاد 10متر بتوان مثبت 40) ادامه می یابد. با این وجود شمار سطوح مشاهداتی در این دامنه ی فراخ اندک است و به سه سطح اصلی خرد، میانه و درشت مقیاس منحصر می شود. بنابراین شمار سطوح مشاهداتی در یک دانش لزوماً با دامنه ی مشاهداتی آن متناسب نیست و ممکن است یک دانش گستره ای بزرگ از مشاهدات را به سطوحی کم، یا گستره ای کوچکتر را به سطوحی بسیار تجزیه کند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نظریه سیستم ها – پیچیدگی==&lt;br /&gt;
 در نظریه ی سیستم ها، یکی از تعاریفی که برای مفهوم پیچیدگی وجود دارد نسبت میان روابط به عناصر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 یعنی هرچه تراکم روابط در سیستمی بیشتر باشد، و عناصر در شمار بیشتری از ارتباط ها با سایر عناصر درگیر باشند، سیستم پیچیده تر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر نظم درونی این سیستم ها برای دستیابی به هدفی خاص سازماندهی شده باشند، تراکم روابط همتای انسجام درونی سیستم در نظر گرفته می شود. یعنی به عنوان مثال، برای سیستمی مانند دانش که بر هدف «سازماندهی کارآمدِ معنای هستی» تمرکز یافته است، هرچه تراکم روابط نسبت به عناصر بیشتر باشد، انسجام درونی آن دانش بیشتر است. چنان که منسجم ترین و خودسازگارترین دانش، ریاضیات است که از شمار کمی از مفاهیم - مانند مفهوم خط، نقطه و زاویه در هندسه - و انبوهی از روابط - قوانین هندسی، اصول مثلثاتی و... - تشکیل یافته است. مرور شواهد نشان می دهد که پیوستاری از نظر ساخت عناصر/ روابط در میان دانش ها وجود دارد که با محور مقیاس در فضای حالت مورد نظرمان همخوان است. برای ساده تر شدن بحث، می توانیم محور مقیاس را به همراه محور نشانگر انسجام درونی در نظر بگیریم و در فضای دو بعدی یادشده - که زیرسیستمی از فضای حالت دانشهای ماست - ساخت نظام های دانایی را وارسی کنیم. در چنین فضایی هرچه بر محور مقیاس از سطح موضوعهای خُرد به سمت مرکز مختصات محور پیش می رویم حجم داده ها و شمار عناصر افزون تر و تراکم روابط کمتر می شود. در دانشی که بر سطح من تمرکز یافته است و بنابراین بخش میانی محور مقیاس را اشغال می کند چیزها و رخدادهایی جای می گیرند که مقیاس زمانی/ مکانی شان با تجربه های روزانه ی سوژه منطبق است. در این سطح دو دانش اصلی قرار می گیرند که بیشترین حجم داده ها و کمترین تراکم از روابط را در خود جای داده اند. در یک سو روانشناسی و سطح داده های زندگینامه ای قرار دارد که حجم بسیاری از داده های موقعیتی و وابسته به شرایط زیسته را در بر می گیرد، اما قانونمندی های حاکم بر آن به نسبت اندک است. دانش دیگری که گرانیگاه سنتی اش در همین مقیاس قرار دارد تاریخ است که به همین ترتیب مجموعه ای از داده های زندگینامه ای را در مقیاس زمانی و مکانی بزرگتر شامل میشود. در تاریخ هم چنین مینماید که دستیابی به قوانینی عام و انسجام درونی ای که از حدی بیشتر باشد ناممکن است. تاریخ و روانشناسی، دو جایگاه موازی را بر فضای حالت دانایی اشغال می کنند. با این تفاوت که روانشناسی بیشتر بر محوری عمودی، و مبتنی بر ساختار تکیه می کند و سوژه را در قالب نظامی منسجم و منفرد تحلیل می کند، در حالی که تاریخ از زاویه ای کارکردی و در مقیاس زمانی طولانی تری، با دقتی کمتر به «من»ها می نگرد و الگوهای عام تر پویایی رفتار جمعی شان را وارسی می کند. این البته مفهوم کلاسیک و سنتی تاریخ است که با «کردار مردان بزرگ» مترادف پنداشته می شده است. اما رویکردهای جدید به تاریخ که به تحلیل های جامعه شناسانه و حتی بوم شناسانه مجهز هستند نیز در نهایت بر همین بستر تکیه می کنند و حاصل جمع هایی از کردار سوژه های انسانی را به عنوان شالوده ی بررسیهای خود پیش فرض می گیرند.&lt;br /&gt;
 به موازات این دو دانشِ رسمی، خوشه ای به نسبت پراکنده، غیررسمی، و حاشیه ای از دید دانشمندان، اما بسیار عملیاتی، بسیار کارآمد، و بسیار &lt;br /&gt;
 فراگیر را داریم که به دانسته های عقل سلیمی مربوط می شود.&lt;br /&gt;
این دانسته ها، قواعدی عام و کلان را در مورد حوزه های تجربه ی زیسته به دست می دهند، بدون آن که ادعای صحت یا حتی شالوده ای لزوماً خودآگاهانه را به آن تحمیل کنند. این در واقع همان شکلِ باستانی و کهنِ فهمیدن جهان، و همان شیوه ی قدیمی تر و فراگیرترِ دانستن است که ارتباطی مستقیم با حجم تجربیات - و بنابراین سن و سال- دارد و باعث میشود که جوامع سنتی ریش سپیدی و گیس سپیدی را با خرد مترادف فرض کنند. این حوزه از دانایی به قیمت رها کردن ادعاهای شناخت شناسانه و شانه خالی کردن از زیر محک های رقابت آمیزِ علمی، به سلطه ی پنهان خود بر عرصه ی رفتار همه ی آدمیان در بخش عمده ی عمرشان ادامه می دهد. پرداختن به این شاخه از دانایی، سرفصلی تازه را می طلبد که در این نوشتار مجال پرداختن بدان نیست. در مدلی که با این متغیرها به دست می آید، خوشه هایی از دانستنی ها که بیشترین انسجام درونی را دارند، همان هایی هستند که کمترین عناصر و بیشترین درجه ی انتزاع و بیشترین فاصله ی مقیاسی زندگی زیسته ی ما را دارند. چنان که فلسفه، منطق و ریاضیات را میتوان نظام هایی با انسجام درونی بسیار زیاد دانست که شمار کمی از مفاهیم نمادین زبانی (در فلسفه و منطق) یا صوری (در ریاضیات) را با حجم زیادی از قوانین هم سازگار سازماندهی و پردازش می کنند. با توجه به آنچه گذشت، حالا می توان جایگاه دیدگاه پیشنهادی این نوشتار را بر جغرافیای دانایی نشان داد و حد و مرزهای آن را ترسیم کرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
/جایگیری سلسله مراتبی علوم و دانشها بر اساس سه محورِ مقیاس،&lt;br /&gt;
/عینیت موضوع، و انسجام درونیشان&lt;br /&gt;
نظریه ای که در این نوشتار درباره ی قدرت عرضه خواهد شد، مجموعه ای از مفاهیم، روابط، برداشت ها، قواعد، و تفاسیر است که بر میانی ترین نقطه ی فضای حالت دانش تمرکز یافته است. موضوع این نظریه، مفهوم قدرت، و رابطه ی آن با سایر مفاهیم بنیادینی است که شالوده ی مفهوم «من» را بر می سازند. چنان که دیدیم، مفهوم من و نظام هایی از دانایی که ساختار و کارکرد من صورت بندی می کنند، در جایگاه مرکزی&lt;br /&gt;
خوشه های دانایی قرار دارند.&lt;br /&gt;
==ریتزر==&lt;br /&gt;
در کتاب خود سه نوعِ اصلی از نظریه های جامعه شناسانه را مطرح کرده است که پیش از ورود به روش شناسی خویش، باید جایگاه نظریه ی مورد پیشنهادم را در ارتباط با آنها روشن کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دید ریتزر، سه سرمشق نظری در جامعه شناسی وجود دارد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;نخست&#039;&#039;&#039;: سرمشق «واقعیت اجتماعی» که بر مقیاس کلان و فرآیندهای اجتماعی تأکید دارد و شکل اولیه اش را می توان در آرای دورکهیم&lt;br /&gt;
باز یافت. در این چارچوب، جامعه هویتی مستقل و خودمختار دارد و نهادها و ساختارهای اجتماعی بر عناصر روانشناختی و مقیاسهای کوچکتر اولویت&lt;br /&gt;
هستی شناختی دارند. دو رویکرد کلی کشمکش (نظریه های مارکسیستی) و نظم (نظریه های ساختاری/ کارکردی) عمده ترین نگاه ها را در این سرمشق&lt;br /&gt;
تشکیل میدهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;دوم&#039;&#039;&#039;: سرمشق «تعریف اجتماعی» نخستین روایت نیرومند خود را در نظریه ی وبر یافته است. این چارچوب به کنش متقابل آدمیان در نظام اجتماعی و به ویژه نقش زبان و مفاهیم در این میان تأکید دارد. ذهنیت کنشگران و شیوه ی صورت بندی، بیان، و رفتار بر مبنای آن از دید نظریه پردازان این رده اهمیت اساسی دارد. خوشه ی متنوعی از نظریه ها در این سرمشق می گنجند که نظریه ی کنش متقابل نمادین، پدیدارشناسی، روش شناسی مردم نگار، و نگرش اصالت وجودی (اگزیستانسیالیسم) نمونه هایی از آن هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;سوم&#039;&#039;&#039;: سرمشق «رفتار اجتماعی» که کاربست روش رفتارگرایانه در جامعه شناسی است. مهمترین نظریه پرداز این سرمشق اسکینر بود که&lt;br /&gt;
رفتارهای قابل مشاهده را با محوریت فرآیندهایی مانند شرطی شدن و تقویت و پاداش و تنبیه مهمترین داده ی جامعه شناختی میدانست . مهمترین&lt;br /&gt;
دستاورد این سرمشق، نظریه ی تبادل است. نظریه هایی مانند جامعه شناسی زیستی و حتی رویکردهای پسامدرنی مانند آرای دلوز و گتاری از این&lt;br /&gt;
سرمشق بسیار تأثیر پذیرفته اند، یا در برخی از بخش ها، در آن می گنجند.&lt;br /&gt;
ریتزر در رده بندی نظریه های جامعه شناختی، چنان که پیداست، به سطوحی از مشاهده ها و پدیدارها نگریسته است، که نظریه دعویِ توصیف&lt;br /&gt;
و توجیه آن را دارد. به همین دلیل هم سه رده از نظریههای مورد نظر ریتزر را میتوان با تقریب خوبی مترادف دانست با سطوح کلان، میانه، و خردِ&lt;br /&gt;
مشاهداتی. ریتزر در بخش افزوده به کتاب خویش، به ظهور رویکردی نو در قلمرو جامعه شناسی اشاره کرده است، و آن روشی است که به ترکیب این&lt;br /&gt;
سه سطح، و دستیابی به رویکردی چند بعدی و بنابراین چند سویه و میانرشته ای  باور دارد. این رویکرد، همان است که امروزه سرمشق نظریه ی&lt;br /&gt;
سیستمهای پیچیده را تشکیل میدهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رویکرد نویسنده - نظریه ی سیستم های پیچیده==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نوشتار، از نظریه ی سیستمهای پیچیده مشتق شده است و بنابراین با همین نام مورد اشاره واقع میشود. با این وجود، نظریه ی یادشده مجموعه ای غنی و متنوع از دیدگاهها و رویکردها را پشتیبانی می کند که &#039;&#039;&#039;دیدگاه نگارنده&#039;&#039;&#039; یکی از آنهاست. سرمشق مورد نظر ما در این متن، به تکثری از توصیف های موجوددرباره ی یک موضوع باور دارد.&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;این بدان معناست که در مورد هر موضوع، سطوح متفاوت توصیفی ای وجود دارند که بر اساس ابزار مشاهداتی و&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;مقیاس داده اندوزی ما از هم تفکیک می شوند.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;هیچ یک از این سطوح بر بقیه تقدم هستی شناسانه ندارند&#039;&#039;&#039;. &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;در واقع هیچ یک از این سطوح توصیفی چیزی بیش از یک سطح توصیفی نیستند و واقعیتی ذاتی یا چیزی فی نفسه را بازنمایی نمی کنند&#039;&#039;&#039;. &lt;br /&gt;
 هر سطح مشاهداتی، برداشت ها و تفسیرهایی مخدوش، جهت یافته، تحریف شده و آغشته به میل را در بر می گیرد که به کارِ تولید تصویری کارآمد- و نه &lt;br /&gt;
 لزوماً واقعی- از موضوع مشاهده میآید.&lt;br /&gt;
به دلیل محوریت این میل و شباهت نظامهای مشاهداتی و استنتاجی حاکم بر سطوح توصیفی یادشده – و نه به خاطر ارجاع به واقعیتی یکتا و غایی در&lt;br /&gt;
بیرون - است که سطوح مشاهداتی یادشده در نگرش ما قابل ترکیب و پیوند با یکدیگر هستند. علوم کلاسیک، خود را به یکی از این سطوح محدود می کنند و معیارها و شیوههای تولید حقیقت در یکی را از همتاهای خویش در سایر سطوح اصیل تر، واقعی تر، یا بهتر می دانند. &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;در نگرش ما&#039;&#039;&#039;،کامل ترین و کارآمدترین تصویر از ترکیب سطوح گوناگون یادشده پدید می آید. &lt;br /&gt;
 ابزار این ترکیب، رویکرد میان رشته ای مبتنی بر نظریه ی سیستم ها و بستر این روند نظریه ی پیچیدگی است. &lt;br /&gt;
رویکرد مورد نظر ما در این نوشتار، بر اصول موضوعه ای مبتنی است که با دستاوردهای جدید علمی در زمینه ی کارکرد دستگاه عصبی و ساختار ذهن، و مدلهای تازه ی صورت بندی مفهوم صحت و بازنمایی، هم خوان است. با این وجود، این دستاوردها بسیاری از پیش فرض های جاافتاده و قدیمی ترِ رایج در علوم کلاسیک را بی اعتبار کرده اند که پیش از ورود به بحث اصلی، باید موضع خویش را درباره شان مشخص کنیم. &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;نخستین اصل&#039;&#039;&#039;  موضوعه ی رویکرد سیستم های پیچیده آن است که چیزی به عنوان &#039;&#039;&#039;واقعیت بیرونی&#039;&#039;&#039;، یا &#039;&#039;&#039;مِه رَوَند&#039;&#039;&#039; در خارج از سیستم شناسنده &#039;&#039;&#039;وجود دارد که به هیچ عنوان قابل شناسایی نیست&#039;&#039;&#039; و بنابراین هیچ حرفی در موردش نمی توان زد. تمام آنچه در نظام شناختی تولید میشود و در قالب دستگاه های دانایی سازمان می یابد، تصویرهایی مخدوش، محدود، و موضعی از این مه روند سترگ بیرونی است، که به هیچ عنوان انعکاس آن، یا تصویر آن نیست. بنابراین سخن گفتن از واقعیتی ذاتی یا حقیقتی غایی در دیدگاه ما درست یا نادرست نیست، که بی معناست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;مه روند واژه ای است خودساخته، که از دو بخشِ مِه (بزرگ/ کلان) و روند تشکیل یافته است.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
 آن را می توان همتای  Holomovementدر آثار فیزیکدانانی مانند دیوید&lt;br /&gt;
 بوهم یا نومِنِ کانتی دانست.  22 Rorty, 1992.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;دوم آن که&#039;&#039;&#039; دانش، به خاطر ماهیت کارکردی خود در زمینه ی زنده اش، هرگز بی طرف نیست. در نتیجه هسته ای از میل، نیاز، خواست و قصد&lt;br /&gt;
در مرکز تمام نظام های شناختی قرار گرفته است. مرکزی که در مورد کارایی دانسته ها و ارزش روایت ها داوری می کند، بی آن که انطباق با واقعیت بیرونی را به عنوان معیاری مهم بپذیرد. در نتیجه من در اینجا پیرو برداشت نیچه در مورد ماهیت جانبدارانه و سودجویانه ی دانش هستم، همچنان که تفسیر آیینه گون از شناخت و مطلق بودن حقیقتِ نهفته در هر دستگاه شناختی را همچون &#039;&#039;&#039;رورتی&#039;&#039;&#039; رد میکنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;سوم آن که&#039;&#039;&#039; در دیدگاه مورد نظرمان، پیوند سنتی و بدیهی پنداشته شده ی میان حقیقت و نیکبختی یا رستگاری مشکوک تلقی می شود. رابطه ی میان حقیقت با قدرت، و ربط این دو با لذت چیزی است که به عنوان پرسشی در این متن طرحش خواهم کرد و بدان پاسخ خواهم داد.&lt;br /&gt;
اما پیش فرض گرفتن افلاطونیِ ربط نیکی، اخلاقی، زیبایی، معنوی یا رستگاری با حقیقت امری است که مشکوک تلقی می شود. این فرضیه ای بسیار تعیین کننده و بحث برانگیز است که باید بعدها به تفصیل با محک نقد آشنا شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;چهارم آن که&#039;&#039;&#039; رویکرد این نوشتار به مفهوم و رسالتِ نظریه، به مثابه دستگاهی نیست که وقفِ یافتن و منحل کردن تضادها و باطلن ماها شده&lt;br /&gt;
باشد. برعکس، نظریه نظامی است که برای پنهان کردن این باطلن ماها و به دست دادن تصویری سازگار و فارغ از تضاد تخصص یافته است، بی آن که&lt;br /&gt;
توانایی یا قصدِ از میان برداشتن تمام این تعارض های درونی را داشته باشد. به این ترتیب همچون تمام نگرش های کلاسیک، سطح خاصی از ابهام، همان-گویی، و تعارض در درون نظریه ی مورد پیشنهاد ما وجود دارد، و این ادعا هم در کنار پذیرش آن طرح می شود که سطح بیشتری از تمام این متغیرها&lt;br /&gt;
را در تمام نظریه های دیگر می توان یافت، که شاید به خوبی استتار شده باشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;پنجم آن که&#039;&#039;&#039; دانایی و شناخت، در مدل ما کلیه ی بازنمایی های سازمان یافته ی سیستم از محیط بیرون و فضای درون را شامل می شود و&lt;br /&gt;
بنابراین علوم گوناگون، همچون حوزه های متفاوتی از پیوستار یگانه ی شناخت در نظر گرفته می شوند. به این ترتیب، وحدت رویه ای بر تمام علوم&lt;br /&gt;
حاکم می شود و تمایز سنتی میان علوم انسانی و طبیعی از میان برمی خیزد، نه به خاطر این فرض که علوم انسانی نیز از قطعیت موهومی معادل علوم&lt;br /&gt;
تجربی برخوردار است بلکه به این دلیل که علوم سخت و تجربی نیز مانند علوم انسانی دستخوش تفسیر، تحریف و جهت گیری فرض می شوند. &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;به این ترتیب، دستگاه نظری مورد پیشنهاد این نوشتار، ادعای در بر گرفتن و پاسخگویی به معماهای بر آمده از هر سه سطح مشاهداتی &lt;br /&gt;
مورد نظر ریتزر را دارد،  بی آن که لزوماً در پیش فرض های آنها یا اهداف نظری شان شریک باشد . &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=بخش دوم: =&lt;br /&gt;
==[[سطوح توصيفي فراز]]==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;قدرت، موضوعی است که برای فهمیدن آن باید دست کم چهارلایه ی مشاهداتی را درباره اش لحاظ کرد.&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
این بدان معناست که توصیف قدرت در مقام نظامی پیچیده، به فرض چند سطح سلسله مراتبی متفاوت می انجامد.در نظریه ی پیشنهاد شده در این نوشتار، دستیابی به درکی عمیق و معنادار از قدرت، تنها زمانی ممکن می شود که &#039;&#039;&#039;چهار سطح زیست شناختی، روان-شناختی، اجتماعی و فرهنگی&#039;&#039;&#039; از سوژه مورد توجه قرار گیرد و بازنماییهای دقیق و روشنی از سوژه در این سطوح تشکیل شود. در مورد روش شناسی منتهی به این چهار سطح، باید به چند نکته توجه کرد؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;نخست&#039;&#039;&#039; آن که لایه های یادشده در نظریه های جامعه شناسانه قدمتی زیاد دارند و دست کم پنجاه سال است که مدل [[پارسونز]] چنین نظامی&lt;br /&gt;
از لایه بندی را در حوزهی علوم اجتماعی پیشنهاد کرده است ... مشهورترین دیدگاه رقیب، نگرشی است که از [[ویکو]] و [[دیلتای]] شروع شده و &#039;&#039;&#039;سطوح روانی و زیستی&#039;&#039;&#039; را در هم ادغام کرده و آن را از ترکیب دو سطح اجتماعی و فرهنگی جدا می داند. [[لومان]] مشهورترین وارث این تمایز است و دو لایه یادشده را به ترتیب با عبارتهای &#039;&#039;&#039;سطوح کرداری&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;ارتباطی&#039;&#039;&#039; نامگذاری کرده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;دوم&#039;&#039;&#039; آن که نظریه های متمایز و منفرد درباره ی سوژه که در برخی از این سطوح قرار بگیرند، بسیارند. در عمل تمام دیدگاههای زیست شناسانه،&lt;br /&gt;
روان شناسانه، جامعه شناسانه و زبان شناسانه ی کلاسیک هوادار سکونت در یکی از لایه های یادشده، و اصیل تر، مهم تر، و بنیادی تر پنداشتن آن سطح&lt;br /&gt;
هستند. سه سرمشق اصلی جامعه شناسانه- که توسط [[ریتزر]] از هم تفکیک شده اند- دیدگاه هایی را در بر می گیرند که در سطوح [[زیستی]]، [[روانی]]، و&lt;br /&gt;
[[اجتماعی]] اقامت گزیده اند. تمام رویکردهای یادشده، در این مورد توافق دارند که مفاهیم مستقر در یکی از این سطوح –مانند سوژه، جامعه و کنش- در&lt;br /&gt;
یکی از سطوح یادشده «اصالت هستی شناختی»، و «تمامیت توصیفی» بیشتری دارد، و می توان شواهد مربوط به سایر سطوح را به این سطح ویژه تحویل کرد. چنین گرایشی به [[تحویل گرایی]] ،حتی در آثار [[پارسونز]] هم که [[سطح فرهنگی]] را در نوشتارهای اولیه اش اصیل تر میداند ،دیده می شود. در این میان تنها لومان استثناست، که به قیمت نفی کردن مفهوم سوژه و طرد کردن باور به سوژه ی انتخابگر، از ورود به چنین پرسشی خودداری می کند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;نگرش سیستمی مورد پیشنهاد این نوشتار، در این رده ی اخیرمی گنجد. در نظریه ی پیشنهادی این متن، سطوح چهارگانه ی مفروض، تنها&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;برش هایی مشاهداتی هستند که بر تمایزی روش شناختی و گسستی شناخت-شناسانه دلالت می کنند، نه تفکیکی هستی شناسانه.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲-از اینجا به بعد، لایه های توصیفی یادشده را به طور خلاصه با نام «[[ فراز ]]» مورد اشاره قرار خواهم داد. &lt;br /&gt;
 این نام از ترکیب حرف نخستِ لایه های &#039;&#039;&#039;فرهنگی، روانی، اجتماعی و زیستی&#039;&#039;&#039; ساخته شده است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳- هر سطح توصیفی فراز در واقع لایه ای از مشاهدات، تفسیرها، قواعد و نظام های تولید حقیقت را در بر می گیرد که در اطراف موضوع محوری&lt;br /&gt;
خاصی ترشح شده اند. &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;این موضوع محوری، از دید نظریه ی ما، سیستمی پیچیده، خودسازمانده و تکاملی است که پویاییاش گرانیگاه تعیین رخدادها&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;در سطوح توصیفی یادشده است.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
د&#039;&#039;ر سطح زیست شناختی&#039;&#039;، این بدن است که تعیین کننده است. بدن سیستمی است خودبسنده و تکاملی که از پویایی بغرنج و خودمختاری برخوردار است. کل دادههای مربوط به سطح زیست شناختی بر مبنای تحولات بدن و عناصر و روابط مرتبط با آن سازمان یافته اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;در سطح روانی&#039;&#039;، نظام شخصیت چنین نقشی را بر عهده دارد. یعنی در این سطح شخصیت افراد و هویت ذهنی سوژه های انسانی است که سیستم اصلی را بر می سازد. سایر مفاهیم، تجربه ها، و خوشه های دانایی سطح روانی همگی به شکلی با این سیستم مرکزی پیوند برقرار می کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;در نظام اجتماعی&#039;&#039; نیز نهاد یا سازمان واحد تعیین کننده است. همانطور که بدن از سلسله مراتبی از زیرسیستم های زنده ی اندام وار (یاخته ها،&lt;br /&gt;
بافت ها، اندام ها و دستگاه ها) تشکیل یافته است، شخصیت و نهاد نیز برساخته ی زیرسیستم های فرضی متعددی هستند. این بدان معناست که چهار سطح توصیفی یادشده، برش هایی کلان و عمومی از رخدادهای مرتبط با سوژه را در بر می گیرند که هریک از آنها می تواند در درون خویش از نظمی سلسله مراتبی برخوردار باشد. خانواده، سازمان، و ملت مشهورترین سطوح درونی یک نهاد اجتماعی هستند. تا اینجای کار، مفاهیم و مدلها با نظریات کلاسیک و رایج علمی توصیف گر این سطوح سازگار است. یعنی در تمام نظریه های موجود – حتی در دیدگاه های پسامدرنی که شالوده شکنانه ادعای حذف سوژه را دارند- وجود سیستمهای محوری ای مانند بدن، شخصیت، و نهاد پیش فرض گرفته می شوند. جالب آن که حضور محوری این مفاهیم در بطن نظریه های شالوده شکنانه را با خوانشی شالوده شکنانه از متونِ خودشان میتوان نشان داد. یعنی میتوان شیوه ی مورد استفاده ی نظام های نظری منکرِ نظام سازی را با روشی خود ارجاع برای واسازی ادعاهای خودِ این نظام ها به کار گرفت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴- رابطه ی &#039;&#039;&#039;سطح فرهنگی&#039;&#039;&#039; با &#039;&#039;&#039;سطح اجتماعی&#039;&#039;&#039;، به ربط لایه ی روانی و زیستی شباهت دارد. &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;همان طور که نظام روانی همچون نرم افزاری بر بدن سوار می شود، فرهنگ هم مانند جریانی سیال&#039;&#039;&#039; &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;از معناها، نمادها و روایت ها در پیکره ی جامعه به جریان می افتد و پویایی آن را مدیریت می کند. &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هریک از این جفت های دوتایی از یک بخش عینی، مادی و ملموس - بدن و نهاداجتماعی- تشکیل شده اند که شبکه ای از جنس اطلاعات و معانی و نمادها&lt;br /&gt;
را در اطراف خود ترشح می کند و این همان است که در قالب نظام روانی و فرهنگی تبلور می یابد.&lt;br /&gt;
رابطه ی این دو جفت، هنگامی روشن تر می شود که به اتصال دو بافتارِ جامعه- فرهنگ و بدن- روان به مثابه جفتی جدید از نرمافزار و سختافزار بنگریم.&lt;br /&gt;
همان طور که شخصیت در سخت افزار دستگاه عصبی و نظام فیزیولوژیک پیرامون آن لانه کرده است ،نهادهای اجتماعی نیز بر شانه ی بدن های حاوی شخصیت بر پا می ایستند و در عین حال به نوعی سطوح زیربنایی خود را تغییر شکل می دهند و بازتعریفشان می کنند. هم چنین است رابطه ی نظام های معنایی فرهنگ، با سخت افزار نهادهای اجتماعی که کالبد، قالب کارکردی، و بستر تغییرپذیری منشها را تشکیل می دهد.&lt;br /&gt;
به این شکل، سطوح چهارگانه ی فراز، از سویی لایه های ضروری برای توصیف تمام و کمال سوژه را شامل می شوند، و از سوی دیگر لایه هایی را در بر     می گیرند که با وجود متمایز و منفک نمودنشان، به شدت در هم تنیده شده اند. رابطه ی بدن و شخصیت، همچون تناسب منش و نهاد اجتماعی، به پیوند فرم و محتوا می ماند.&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;اتصال این فرم ها و محتواها، و پیوند این ساختارها و کارکرده است که یک پارچگی چهار لایه ی فراز را ممکن می سازد. &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
۵- سطوح توصیفی فراز را، مانند هر مجموعه ای از سطوح توصیفی دیگر، می توان بر مبنای معیارهایی از هم تفکیک کرد. ساده ترین معیار،&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;مقیاس زمانی/ مکانی&#039;&#039;&#039; است. &lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;سطح زیست شناختی&#039;&#039;&#039;، طیف وسیعی از مشاهدات در مقیاس های زمانی- مکانی متفاوت را در بر می گیرد که از دامنه ی&lt;br /&gt;
رخدادهای یاخته شناسانه در &#039;&#039;&#039;ابعاد میکرون/ هزارم ثانیه&#039;&#039;&#039; آغاز می شوند و تا رخدادهای بوم شناختی با &#039;&#039;&#039;مقیاس کیلومتر/ سال&#039;&#039;&#039; ادامه می یابد. با این وجود، بخش عمدهی داده های زیست شناسانه ای که به بحث ما مربوط می شوند، بر سطوح زیرین این دامنه ی گسترده تمرکز یافته اند و بیشتر به لایه های میکروسکپی مربوط می شوند تا ماکروسکپی.&lt;br /&gt;
رخدادهای &#039;&#039;&#039;سطح روانشناختی&#039;&#039;&#039;، با مقیاس تجربیات روزانه ی ما انطباق دارند و بنابراین بر رویدادهایی تمرکز یافته اند که در &#039;&#039;&#039;مقیاس متر/ ثانیه&#039;&#039;&#039; می گنجند یا مشتقی از آن محسوب می شوند. رخدادهای &#039;&#039;&#039;سطح جامعه شناختی&#039;&#039;&#039; در شاخه هایی میان رشتهای مانند روانشناسی اجتماعی از همین&lt;br /&gt;
مقیاس آغاز میشوند، اما معمولا بر درجه ای بزرگتر میزان می شوند که می تواند با &#039;&#039;&#039;کیلومتر/ سال&#039;&#039;&#039; نشانه گذاری شود. در نهایت مقیاس &#039;&#039;&#039;رخدادهای فرهنگی&#039;&#039;&#039; کلان ترین سطح را در بر می گیرد که می تواند در &#039;&#039;&#039;قالب چارچوب سرزمین/ نسل&#039;&#039;&#039; وارسی گردد. مقیاسی که از نظر کمی با &#039;&#039;&#039;«قرن-دهه/ صدها کیلومتر»&#039;&#039;&#039; انطباق می یابد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;سطح زیست شناختی&#039;&#039;&#039;---&amp;gt;&#039;&#039;&#039;ابعاد میکرون/ هزارم ثانیه&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;سطح روانشناختی&#039;&#039;&#039;---&amp;gt;&#039;&#039;&#039;مقیاس متر/ ثانیه&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039;سطح جامعه شناختی&#039;&#039;&#039;---&amp;gt;&#039;&#039;&#039;مقیاس کیلومتر/ سال&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &#039;&#039;&#039; سطح رخدادهای فرهنگی&#039;&#039;&#039;---&amp;gt;&#039;&#039;&#039;مقیاس قرن-دهه/ صدها کیلومتر&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;big&amp;gt;در &#039;&#039;سطح زیست شناختی، بدن&#039;&#039; یا پیکر سیستمی است که چنین نقشی را ایفا می کند. &lt;br /&gt;
در &#039;&#039;سطح روانی&#039;&#039;، سیستم بنیادین &#039;&#039;نظام شخصیت&#039;&#039; است، که بخش مهمی از نظریه ها و مدل های این سطح را به خود اختصاص داده است. &lt;br /&gt;
در &#039;&#039;سطح اجتماعی، نهاد&#039;&#039; سیستم اصلی است و &lt;br /&gt;
در &#039;&#039;سطح فرهنگی، منش&#039;&#039; است که چنین نقشی را بر عهده دارد.&amp;lt;/big&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به این ترتیب به ترتیب در لایه های پیاپی فراز &#039;&#039;&#039;سیستم های بدن، شخصیت، نهاد و منش&#039;&#039;&#039; را به رسمیت می شناسم و سایر سیستم های موجود در این&lt;br /&gt;
سطوح را به عنوان مشتقی از این ها در نظر می گیرم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ................&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=فرگرد دوم: مفهوم کلاسيک قدرت=&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==بخش نخست: نظریه های قدرت==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گفتار نخست: خاستگاهها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;بی تردید کتیبه های آشوریان در مورد چگونگی سازماندهی قوای نظامی، یا دیوارنبشته های ایلامی درباره ی مشروعیت حکومت پادشاه، یا کتیبه ی بیسون با صورت بندی موجز و نبوغ آمیزش از عناصر اقتدار ملی، در مورد همین مفهومِ قدرتِ مورد نظر ما داد سخن داده اند.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;چارچوب های قدرت را به زعم کلگ میتوان تا دو نویسنده ی نامدار عصر نوزایی -یعنی هابز و ماکیاولی - دنبال کرد.&#039;&#039;&#039; (کلگ- 77:1379- 104)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 از میان این دو، هابز به دلیل رویکرد مکانیستی، دقیق و فلسفه مدار خود، بیشر محبوب نظر یه پردازان مدرن است. &lt;br /&gt;
 در مقابل ماکیاولیِ به ظاهر دمدمی مزاج، ضداخلاق و عملگرا را بیشتر پسامدرن ها و پساساختارگرایان می پسندند.&lt;br /&gt;
چنین می نماید که آثار این دو اندیش مند، تمام عناصر اصلی بحث های امروزین درباره ی قدرت را بتوان باز یافت. هابز و ماکیاولی به&lt;br /&gt;
عنوان نویسندگانی که با یک قرن فاصله در سترزمین هایی بسیار متفاوت می زیستند، انگاره هایی به کلی متفاوت را در باره ی قدرت پرورده اند وشیوه هایی ناهم ساز را برای طرح پر سش در این زمینه برگزیدند.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amirdana</name></author>
	</entry>
</feed>