<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>https://wiki.soshians.net//api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Amir.dana</id>
	<title>ویکی زروان - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://wiki.soshians.net//api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Amir.dana"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Amir.dana"/>
	<updated>2026-06-15T10:58:00Z</updated>
	<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.39.7</generator>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%85%D9%86%D8%AF:_%DA%AF%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE&amp;diff=798</id>
		<title>زمان کرانمند: گفتاری در فلسفه‌ی تاریخ</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%85%D9%86%D8%AF:_%DA%AF%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE&amp;diff=798"/>
		<updated>2014-05-22T11:14:10Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amir.dana: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
1. در آن هنگام که تیامتی سرکوفته و زخمی و کشته پنداشته شده، بار دیگر جان بگیرد و بر گردون بتازد و مردوک را از تخت آراسته ی نظم و انضباط سرنگون کند، گیتی در ورطه ی بی معنایی فرو خواهد رفت، و نخستین عرصه ای که در چنگال فرتوت و خشمگین تیامت گرفتار می آید، زمان است و مکان. &lt;br /&gt;
بابلیانی که هزاران سال پیش اسطوره ی آفرینش گیتی از نظمِ دست ساخته ی مردوک را پرداختند و تیامت را سرنمون آشوب و بی نظمی دانستند، و وارثان ایرانی شان که این مفهوم را با زمان کرانمند پیوند زدند و فرشگرد و نوروز و جهت دار بودنِ سیر تاریخ را پذیرفتند، همه در این دیدگاه خوش بینانه سهیم بودند که تیامت دیری است در گذشته است و نظم دیگر برای همیشه بر گیتی حکومت خواهد کرد.&lt;br /&gt;
اما تجربه نشان داده است که همگان در اشتباه بوده اند و خواهند بود. نظم همواره تعادلی شکننده با آشوب دارد و میل ما برای پذیرفتن غلبه ای تام و تمام، چیزی جز میل نیست. آشوب همواره و هر از چند گاهی باز خواهد گشت و معنا و نظمی که گیتی را بر داربستی لرزان استوار داشته بود، را به لرزه در خواهد آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای ما کسانی که در ناف چنین گردابی زاده شده و آشوبی چنین سهمگین را از نزدیک لمس کرده ایم، بازگو کردن تردید در چیرگی مردوک و هشدار دادن در مورد بازگشت تیامت بی دلیل می نماید. ما همه تعادل نظم و آشوب را، و چیرگی این بر آن و آن بر این را دیده ایم، و در یافته ایم که در زمان تسلط آشوب، همراه با بقا و قدرت و لذت، معنا نیز به مخاطره می افتد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیرزمانی است که آدمیان به طور عام، و ایرانیان به طور خاص، در لبه ی پرتگاه آشوب به سر می برند. پیچیدگی روزافزون آنچه که آدمیان آفریده اند و آنچه که در رهگذر این آفرینش بدان تبدیل شده اند، چندان سترگ و عظیم است که چنین سرنوشتی را گریزناپذیر ساخته است. جاده ی سرنوشت نوع بشر، و شاهراه بختِ تاریخی ایرانیان، همراه با پیچیده تر شدنِ گیتی ای که دست ساخته ی ماست، به جاده ای باریک و باریکتر تبدیل می شود. زیستن در شرایطی که تعادل های گوناگونِ بوم شناختی، جامعه شناختی، روانشناختی، و فرهنگی بیش از پیش شکننده و لرزان می شوند، در مارپیچی از ابهام و مخاطره ی افزاینده نامحتمل تر می شود، و باقی ماندن بر مسیری درست و ضامن بقا، در این کوره راهِ محو شونده، بیش از پیش دشوار می گردد. و شاید این همان چینوتی باشد که ایرانیان می گفتند در پایان تاریخ پیشاروی آدمیان قرار خواهد داشت. راهی به نازکی مو و تیزی شمشیر، که افتادن از آن همانا و غرقه شدن در فلز مذابِ کردارهای خویشتن همان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2. در این حال و روز و زمان و زمانه، که جدی ترین گمانه زنی های فلسفی در پی اثبات بی معنا بودن هستی هستند و اندیشمندترین من ها در راه اثباتِ موهوم بودنِ من می کوشند، سخن گفتن از فلسفه ی تاریخ، جهت تاریخ، مسیر تاریخ و معنای تاریخ، به نظر مضحک و بی معنا می رسد. چنان می نماید که امروز بحث بر سر چیزهایی بس بزرگتر و مفاهیمی بس ریزبینانه تر از تاریخ باشد. امروز، تاریخ به دایناسوری فرتوت و فرسوده می ماند، چیزی عظیم و سترگ که دیرزمانی است همراه با ایدئولوژی های آویخته بدان از یادها رفته است. پرداختن به فلسفه ی تاریخ، به سادگی با خاطره ی تلاش برای ایدئولوژیک کردن زمان اشتباه گرفته می شود، و گمانه زنی درباره ی معنای تاریخ به سرعت با غایت انگاری و پیشگویی های پیامبرانه مترادف دانسته می شود. از این رو، در این روزگار سخن گفتن از تاریخ و فلسفه ی تاریخ و معنای تاریخ، کاری است قمارگونه و مخاطره انگیز. کاری که دست کم به تهدید اعتبار اندیشه های نویسنده، و دست بالا به متهم شدنش به غیبگویی و ادعای پیامبری می انجامد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با این وجود، چنین می نماید که چاره ای جز پرداختن به این کار نداشته باشیم. زمان و مکان نخستین عرصه هایی هستند که توسط آشوب تسخیر می شوند، اگر به راستی در پی بازگرداندن نظم به گیتی باشیم، باید نخست همین دو میدان را از چنگال وی خارج کرد. معنادار کردنِ جغرافیا، و معنادار کردنِ تاریخ، این دو وظیفه ی بزرگی است که هر فلسفیدنی در شرایط آشوبگونه باید بدان دست یازد. از این رو، این نوشتار را با این جسارت بر محور موضوعِ معنای تاریخ می نگارم، بدان امید که گامی در راستای طرح پرسش از معنای زمانِ کرانمند برداشته باشیم. زمان کرانمندی که نخستین بار در همین فرهنگ و همین حوزه ی معنایی شکل و قالب جهتدار، سر و ته دار، و یکطرفه ی امروزینش را به دست آورد. در زمانی دور دست، هنگامی که جوامع گردآورنده و شکارچی ابتدایی و کشاورزان اولیه ی کهن در حال گذار به شهرنشینی و بهره برداری از آهن بودند، جهان در آشوبی دیگر شناور بود و در آن هنگام بود که زرتشت و کسانی دیگر از مغان، با طرح پرسشی مشابه، زمان را کرانمند دانستند و برای آن جهتی و ابتدا و انتهایی فرض کردند و پایانی برای تاریخ در نظر گرفتند و به این ترتیب کرانمندی و دوره مندی و دوران ساز بودنِ رخدادها و فرشگرد و چینوت و بازگشت جاودانه و ظهور ناجی را در نظریه ای دینی و اساطیری در باب زمان پروردند. نظریه ای که تا به امروز باقی مانده است و سرمشق عمومی حاکم بر درک تاریخی در جوامع متمدن را تا هم اکنون تشکیل می دهد. سرمشقی که امید داریم بتوانیم آن را به درستی بفهمیم، با پروردن نگاهی بالغتر و تنومندتر از پوسته اش بیرون بیاییم، و با نگرشی ژرفتر، از مرز آن گذر کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	3. بسا پرسشها که می¬توان در مورد تاریخ طرح کرد، و بسا گمانه¬ها که می¬توان زد.&lt;br /&gt;
آیا تاریخ آغاز و فرجامی دارد؟ آیا الگویی منظم و تکرار پذیر بر رخدادهای تاریخی حاکم است؟ آیا به راستی گسستهایی در تاریخ وجود دارد؟ به شکلی که بتوان از دوره¬ها و دوران¬هایی متمایز سخن گفت؟ آیا به راستی تاریخ در پیوند با جغرافیا تمدن¬ها، و فرهنگهایی متمایز و متفاوت را در دل خود می¬پرورد؟ یا این که تمام آنچه در تاریخ فرهنگ می¬خوانیم، برداشتی موضعی و محدود از طرف کسانی است که در داخل قلمروی جغرافیایی زندگی می¬کنند و در هم تنیدگی و پیوندهای بزرگترِ میان این تمدنهای همسایه را نمی¬بینند؟ آیا می¬توان از چیزی به نام پیشرفت در تاریخ حرف زد؟ آیا سیر تحول جوامع انسانی جهتی مشخص دارد؟ آیا می¬توان برای آن غایتی در نظر گرفت؟ آیا ....؟&lt;br /&gt;
تمام این پرسشها، به گمان من می¬توانند در شش جمِ اصلی صورتبندی شوند:&lt;br /&gt;
نخست: جمِ گسسته/ پیوسته، که پیوسته بودنِ رخدادهای تاریخی، یا بریده بودنشان را نشان می¬دهد. تاریخ گسسته تاریخی است که به دوره¬ها، دورانها، عصرها و عهدها تقسیم شود، و مقاطعی از زمان  با رخدادهایی که ماهیتی متفاوت دارند را در بر بگیرد. در مقابل، نگاهی که تاریخ را پیوسته می¬داند، بر پیوند میان رخدادها، و استمرار جریانهای جاری در زمان تاکید دارد. از این دیدگاه، دوره¬بندیهای تاریخی تنها روشی برای فهم بهتر رخدادها و امری مصنوعی و برخاسته از روش شناسی پژوهشگران هستند.&lt;br /&gt;
دوم: جمِ منظم/ آشوبناک، که بر قاعده مند بودن یا آشوبزده بودنِ رخدادهای تاریخی دلالت دارد. از یک نگاه، رخدادهای تاریخی زیر سیطره¬ی الگوهایی تکرارپذیر و منظم و قاعده¬مند بروز می¬کنند، و از دیدی دیگر اتفاقهایی پراکنده و بی¬ربط و آشفته هستند که به ضرب و زورِ ذهن رده¬بند و ساختاردهنده¬ی مورخان منظم می-نمایند. &lt;br /&gt;
سوم: جمِ هدفمند یا بی¬هدف بودن، که با جمِ پیشین در ارتباط است. هدفمند بودن تاریخ بدان معناست که جریان تاریخ با افزایش و توسعه¬ی متغیرهایی مشخص –مانند آزادی، فن¬آوری، نیکبختی، رستگاری، گناه، یا...- همراه است. بی¬هدف بودن تاریخ، در مقابل، بر این جنبهاستوار است که تمام این متغیرها در مقاطعی از زمان رشد و در مقاطعی دیگر فروکش می¬کنند و از این رو جهتِ مشخصی بر تاریخ حاکم نیست. جمِ هدفمند/بی¬هدف را می¬توان با جمِ جهتدار/ بی¬جهت مترادف دانست. &lt;br /&gt;
چهارم: جمِ غایت¬مند/ بی¬غایت، بدان معناست که می¬توان تاریخ را به صورت روندی در نظر گرفت که در نهایت به نقطه¬ای خاص منتهی خواهد شد، یا آن را جریانی پیچاپیچ دانست که ممکن است با عدم قطعیتی بزرگ به هر نقطه¬ای منتهی گردد. این جم با جمِ قطعی/ غیرقطعی ارتباط دارد. &lt;br /&gt;
پنجم: جمِ اختیاری/ جبری بودنِ تاریخ، که به طور عمده به تاثیر کردار افراد انسانی بر تعیین سرنوشت تاریخی یک واحد اجتماعی دلالت می¬کند. برخی اعتقاد دارند که مردان بزرگ –یا کردارهای عادی مردمان معمولی- تاریخ را بر می¬سازد، و بنابراین اگر این کردارها را به میل خود دگرگون کنند، سرنوشت تاریخی¬شان هم تغییر می¬کند، و برخی دیگر جریان تاریخ و الگوهای حاکم بر آن را به متغیرهایی در سطوح کلانتر از فرد –مانند جبر اجتماعی- یا فروتر از وی – مانند جبر زیست شناختی و اقتصادی- منسوب می¬کنند و اعتقاد دارند تاریخ به خودی خود مسیری مشخص را طی می¬کند و با کردارهای آدمیان قابل تغییر نیست. &lt;br /&gt;
ششم: جمِ مرکز/ پیرامون در تاریخ. یعنی آیا می¬توان فرض کرد که تاریخ، این سیر فراگیر و عمومی زمان، گرانیگاهی و مرکزی در زمان دارد؟ آیا به راستی ایت قول هگل که در عصر تاریخی قومی و ملتی و در نتیجه مکانی بار حوالت تاریخی را بر دوش می¬کشد و بنابراین مرکزِ تاریخِ آن عصر دانسته می¬شود، درست بوده است؟ پاسخ به این پرسشها، بدانجا ختم می¬شود که باور کنیم مراکزی مکان¬مند در تاریخ وجود دارند، یا با متقارن گرفتن مکان در نسبتی که با تاریخ برقرار می¬کند، امکان چنین چیزی را انکار نماییم. به این ترتیب، این جم با جمِ گسسته و پیوسته بودن نیز پیوند می¬خورد. چرا که مکانِ مرکزی، قاعدتا همان جایی است که رخدادهای منتهی به گسست تاریخی و آغاز دورانی نو در آنجا تحقق می¬یابد. &lt;br /&gt;
چنین می¬نماید که موضع¬گیری در برابر این گزینه¬ها و شکستن تقارن حاکم بر جمهای یاد شده، تنها زمانی ممکن باشد که چارچوب نظری محکم و روشنی برای فهم مفاهیمی مانند کردار، قطعیت، فرد، اجتماع، دوره، و هدفمندی وجود داشته باشد. برای ساده شدنِ کار در همین جا باید گفت که چارچوب نظری نگارنده نسخه¬ای خودساخته از نظریه¬ی سیستمهای پیچیده است، که کاربست آن در جامعه¬شناسی و  روانشناسی در قالب دو نظریه¬ی منشها و قدرت صورتبندی شده است. بر اساس این سرمشق نظری، پرسش از تاریخ، تنها زمانی از دقت کافی برای پاسخگویی برخوردار می¬شود که سطحِ سلسله مراتبی آماجِ این پرسش روشن شود. از این رو اگر بخواهم در میان جمهای یاد شده دست به انتخاب بزنم، با توجه به سرمشق سیستمی، چنین خواهم کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
4. تاریخ شبکه¬ای از رخدادهاست که در افقی از زمان در پیوند با یکدیگر تحقق یافته باشد. بزرگترین مقیاس زمانی و مکانی¬ای که می¬توان برای تاریخ آدمیان ارائه کرد، سطحی تکاملی است. این بزرگترین مقیاس، آدمیان را به عنوان گونه¬ای منفرد در نظر می¬گیرد و از تفاوتهای نژادها و زیرنژادهای آنها چشم¬پوشی می¬کند. به این ترتیب، گستره¬ی جغرافیایی جاری شدنِ این تاریخ نیز به کل کره¬ی زمین و همه¬ی نقاط مسکونی آن تعمیم می¬یابد. در این مقیاس، رخدادهای جاری در جوامع، و حتی تمدنها اموری جزئی و موضعی و نامهم پنداشته می-شوند، و آنچه که مهم است، سرگذشت تکاملی گونه¬ی بشر است، و ارتباطی که با آشیان خویش، و گونه¬های زنده¬ی دیگر، و زیستگاه خود برقرار می¬کند.&lt;br /&gt;
	اگر با این مقیاس کلان به تاریخ آدمیان بنگریم، تصویری بسیار جالب توجه را در برابر خویسش خواهیم یافت:&lt;br /&gt;
آدم، گونه¬ایست که به اصطلاح زیست شناختی &amp;quot;انسانِ خردمندِ خردمند&amp;quot; (Homo sapiens sapiens) نامیده می¬شود. این انسان که بر خلاف نام علمی¬ خودبینانه¬اش یکی از نامعقول¬ترین گونه¬های تکامل یافته بر سطح زمین است، در حدود 100-120 هزار سال پیش در قاره¬ی آ،ریقا تکامل یافت، و پس از آن تا شصت هزار سال پیش در گستره¬ای وسیع که آفریقا و اوراسیا را شامل می¬شد، گسترش یافت. سه زیرنژاد انسانی که رنگهای پوست سپید، سیاه، و زرد دارند، در سه قلمرو اصلی جهان قدیم تکامل یافتند. نژاد سیاه، که شکل قدیمی و اصلیِ انسان خردمندِ خردمند است، در آفریقا تکامل یافت و در همانجا هم باقی ماند. مهاجران سیاهپوستی که از این قاره خارج شدند، اوراسیا را به تدریج درنوردیدند، و در دو نیمه¬ی شرقی و غربیِ این ابرقاره، به دو شکل گوناگون تحول یافتند و نژادهای سپید –در نیمه¬ی باختری- و زرد –در نیمه¬ی خاوری را پدید آوردند. بر این مبنا، تقسیم-بندی معقول¬ترِ جغرافیای تاریخی، چنان که در نوشتاری دیگر نشان داده¬ام، آن است که اوراسیا را به جای تقسیمِ ایدئولوژیک به آسیا و اروپا، به دو قلمرو میانی و شرقی تقسیم کنیم. بخش میانی همان نیمه¬ی باختری اوراسیاست که از هندوکوش و مغولستان خارجی آغاز می¬شود و تا کرانه¬های غربی اروپا ادامه می¬یابد. بخش شرقی هم چین و هندوچین و نیمه¬ی اندکی بزرگترِ شرقی این ابرقاره را در بر می¬گیرد. &lt;br /&gt;
	نژادهای سه گانه¬ی یاد شده، دو جریان اصلی از مهاجرت را در دوران پیشاتاریخی از سر گذراندند. از یک سو، سیاهپوستان در حدود پنجاه تا هفتاد هزار سال پیش در جهت جنوب و شرق مهاجرت کردند و استرالیا و بخشهایی از جنوب قلمرو میانی – مانند هند- را مسکونی کردند. از سی تا یازده هزار سال پیش هم سه موج از مردمان زردپوست از بخش شرقی مهاجرت کردند و قاره¬ی آمریکا را مسکونی ساختند و تا چهار هزار سال پیش تا تیرادل فوئگو در نزدیکی قطب جنوب پیش رفتند. &lt;br /&gt;
	گونه¬ی انسان خردمند، برای بخش عمده¬ی تاریخ خود، به روش گردآوری و شکار گذران عمر می¬کرد و این روشی بود که نیاکانش و گونه¬های خویشاوندش نیز بدان سبک می¬زیستند. یعنی انسان راست قامت و نئاندرتال هم مانند انسان خردمند پیشاتاریخی در میحطهای طبیعی پرسه می¬زدند و با کشتن شکارهای کوچک و بزرگ و گردآوری گیاهان خوراکی زنده می¬ماندند. جمعیت انسان به این ترتیب در طول 90-100 هزار سالِ ابتدای عمرش، به تعادلی شکننده با زیستگاه¬های طبیعی¬اش دست یافت. این تعادل البته به قیمت انقراض پستانداران و پرندگان بسیاری تمام شد. چرا که انسان خردمند، تنها گونه¬ی شکارچی شناخته شده است که شکارهای خود را تا حد انقراض کشتار می¬کند.&lt;br /&gt;
	بین هفت تا پنج هزار سال پیش، در منقطه¬ای که هسته¬ی مرکزی¬اش را ایران زمین تشکیل می¬داد و شاخه¬هایی از آن از یکسو تا کرانه¬های مدیترانه و آناتولی و از سوی دیگر تا مصر کشیده شده بود، زندگی کشاورزانه تحول یافت. یعنی انسان خردمند یاد گرفت تا گیاهان و جانورانِ خوراکی را بپرورد و در امر کشتن ایشان درنگی به خرج دهد. به این ترتیب، نخستین نسخه¬ی تکاملیِ بیناگونه¬ای از تعویق لذت در آدمیان پدید آمد. تعویق لذت، یعنی نادیده انگاشتن گزینه¬های لذتبخشِ زمان حال برای دستیابی به لذتی بزرگتر در آینده، که شالوده¬ی انضباط و قدرتِ اجتماعی را بر می¬سازد، البته در آدمیان بی¬سابقه نبود. نیاکان آدم،از دو و نیم میلیون سال پیش که ساختن ابزار را آموختند، شکلی از تعویق لذت را به کار می¬بستند، که اوجِ آن در جریان کشف روشهای افروختن آتش توسط انسان راست قامت نمود یافت. با این وجود، این که تعویق لذت به گونه¬ی جانوری دیگری تعمیم یابد و رابطه¬ی شکارگری آدمی با شکارش دستخوش دگرگونی شود، برای نخستین بار در همین وازه¬ی زمانی بروز کرد. البته این هم در تاریخ تکامل حیات بر زمین بی¬سابقه نبود، و از حدود دویست میلیون سال پیش، مورچگان با شته¬ها و قارچها به رابطه¬ی کشاورزانه و دامپرورانه¬ی مشابهی دست یافته بودند. اما این امر برای انسان خردمند بی¬سابقه و نوظهور می¬نمود.&lt;br /&gt;
	زندگی کشاورزانه، تراکم جمعیتهای انسانی را از 2-4 نفر بر کیلومتر مربع تا پایه¬ی 10-20 نفر بر کیلومتر مربع افزایش داد. این بدان معنا بود که مراکزی جمعیتی بر این اساس شکل گرفت که جمعیت و قدرتی بیشتر از همسایگان گردآورنده و شکارچی¬شان داشتند و در نتیجه زیستگاه¬های ایشان را از چنگشان خارج می-کردند. به این شکل، سبک زندگی کشاورزانه از هزاره¬ی هفتم پ.م که نخستین جوانه¬هایش آغاز شد، تا اوایل قرن بیستم که آخرین بقایای زندگی گردآورنده و شکارچی را در میان سرخپوستان آمریکا و سیاهپوستان کوتوله¬ی آفریقای جنوبی از میان برد، به توسعه¬ی تدریجی¬اش ادامه داد.&lt;br /&gt;
زندگی کشاورزانه با یکجانشینی، پیچیده شدن سبک زندگی مادی، افزایش تراکم تبادلات فرهنگی میان آدمیان، و پچیده شدنِ روزافزونِ روشهای ابزارسازی همراه بود. به این ترتیب بود که عصر سنگ جای خود را به عصر سفال داد، و آن نیز با عصر مس، مفرغ، آهن، و در نهایت پلاستیک جایگزین شد. &lt;br /&gt;
	اگر به قدر کافی جسور باشیم و با نگاهی تکاملی به سیر تحول انسان خردمند بنگریم، به نتیجه¬ای تکان دهنده دست می¬یابیم.&lt;br /&gt;
انسان خردمند، در عمر کوتاهِ صد هزار ساله¬اش، تقریبا تمام گونه¬هایی را که می¬توانسته¬اند به عنوان شکار مورد استفاده¬اش قرار گیرند را منقرض کرده¬است. در این میان تنها گونه¬هایی جان به در برده¬اند که توانسته¬اند در ارتباطی دامپرورانه یا کشاورزانه با انسان جایی برای خود بیابند. اما مشکل در اینجاست که انسان خردمند برای بهره برداری بیشتر از همین دامها و گیاهان خوراکی، زیست بومهای طبیعی را ویران کرده و به انقراض عمومی بزرگی دامن زده است. در نتیجه، چنین می¬نماید که شکنندگی بوم شناختی کنونیِ جاری در زیست کره، از آستانه¬ی بحرانی که برای انقراض گونه¬ی انسان لازم است، گذر کرده باشد. اگر به راستی چنین باشد، گونه¬ی انسان خردمند به زودی در میانه¬ی برهوتی که خود پدید آورده است، منقرض خواهد شد. اگر هنوز زیست کره از این آستانه¬ی انقراض عمومی عبور نکرده باشد هم، امید چندانی وجود ندارد. چون الگوی عمومی رفتار آدمیان به شکلی است که در روندی افزاینده این بحران را تشدید می¬کند و نشانه¬ای از تغییر این رفتار جهانی نیز دیده نمی¬شود. &lt;br /&gt;
	با توجه به این که میانگین عمر یک گونه¬ی پستاندار پنج میلیون سال است، چنین می¬نماید که بختِ انسان خردمند برای رسیدن به چنین عمری تقریبا برابر با هیچ باشد. این بدان معناست که انسان خردمند، به ظاهر یک گونه¬ی زیست شناختی نیست، و از رده¬ی موجوداتی است که در زیست شناسی با عنوان شبه گونه مورد اشاره قرار می¬گیرند. شبه گونه¬ها موجوداتی حد واسط هستند. خزانه¬هایی ژنتیکی که به دنبال جهشی تعیین کننده، جمعیتهایی با رفتار آشوبگونه را پدید می¬آورند. جمعیتهایی که با زیستگاه¬های خود تعادل ندارند و در نهایت در زمانی کوتاهتر از آنچه که به عنوان حد میانگین عمر یک گونه شناخته شده، منقرض می¬شوند. در واقع درخت حیات که از گونه¬هایی استوار و پایدار تشکیل یافته است، در میانه¬ی هاله¬ای از این شبه گونه¬ها قرار دارد. به طور منظم، حالتهایی حد واسط و مشتقهایی ناپایدار از جمعیتها و گونه¬های تثبیت شده پدید می¬آیند و هاله¬ای از تجریات تکاملی را در اطراف شاخه¬های موفقِ درخت حیات شکل می¬دهند. گاه برخی از این شبه گونه¬ها پیش از انقراض به گونه¬ی پایدار و موفق جدیدی جهش می¬یابند، و به این ترتیب شاخه¬زایی در درخت حیات ممکن می¬شود. &lt;br /&gt;
	در مورد شبه گونه¬ی انسان خردمند، با توجه به سبک زندگی اجتماعی آدمیان و اصراری که برای حذف تاثیر انتخاب طبیعی در گزینش جمعیتهای نیرومندتر دارند، عملا امکانِ تحول به گونه¬ای جدید از میان رفته است. از این رو، اگر بخواهیم واقع¬گرا باشیم، و البته امکانِ علمی-تخیلیِ پیدایش گونه¬ی جدیدی از مجرای مهندسی ژنتیک را نادیده بگیریم، به این نتیجه می¬رسیم که آدم خردمند، یک شبه¬گونه¬ی کوتاه عمر است که دست بالا چند هزار سال دیگر عمر خواهد کرد، و بعد هم منقرض خواهد شد.&lt;br /&gt;
	این نمایشنامه¬ی تکاملی، از دید من معقول ترین و محتمل¬ترین اتفاقی است که در آینده¬ی گونه¬ی انسان قابل پیش¬بینی است. هرچند پذیرفتن آن با توجه به روحیه¬ی جالب و البته نامعقول آدمیان، هراس¬انگیز و دشوار می¬نماید.  &lt;br /&gt;
بر این مبنا، می¬توان به شش جمِ یاد شده نیز پرداخت. &lt;br /&gt;
	در تصویری که از تاریخ تکامل گونه¬ی انسان به دست دادیم، آشکار است که تاریخ وضعیتی گسسته دارد. جمعیتهای انسانی سیستمهایی هستند که در جریان دستیابی به فن¬آوریهای جدید –مانند ظهور کشاورزی یا عصر فلز- دچار گذار حالتهایی عمده می¬شوند و رابطه¬ی جدیدی را در درون سیستم گونه، و در ارتباط میان گونه و زیستگاهش تجربه می¬کنند. به این ترتیب، سخن گفتن از دوره¬ها و دورانهای مختلف امری مصنوعی و ساختگی نیست، و به راستی در تجربه¬ی گونه¬ی انسان می¬توان دورانهایی متمایز را از هم تفکیک کرد. این دورانهای چهارگانه عبارتند از:&lt;br /&gt;
عصر گردآوری و شکار، که گونه¬ی انسان در اصل برای در پیش گرفتن آن سازگار شده است، و شکل اولیه و اجدادی زیستن در محیطهای طبیعی را تشکیل می¬دهد و گونه¬ی انسان بیش از 95% عمر خود را در این وضعیت به سر ¬برده است. خاستگاه گونه¬ی انسان و این سبک از زندگی آفریقا بوده است.  &lt;br /&gt;
عصر کشاورزی اولیه که نخستین نشانه¬هایش از هزاره¬ی هفتم پ.م شروع شد و به طور رسمی از هزاره-ی سوم پ.م آغاز شد. در این عصر، فن آوری دستکاری زمین و نگهداری از دام به عنوان روش اصلی تولید غذا رواج یافت و به این ترتیب نخستین دهکده¬ها و سبک زندگی یکجانشینی پدیدار شد. این نوع از زیستن در ایران زمین، آناتولی، حاشیه¬ی مدیترانه، حاشیه¬ی دره¬ی سند، و کناره¬ی رود نیل تکامل یافت. یعنی در محل اتصال قلمرو میانی با آفریقا و قلمرو شرقی.&lt;br /&gt;
	عصر کشاورزی پیشرفته که با تکامل فنون شخم زدن زمین، شهرنشینی پیشرفته، و استفاده از آهن همراه بود و از قرن ششم پ.م در ایران زمین آغاز شد و به پیدایش نخستین و واپسین دولت جهانی منتهی شد.&lt;br /&gt;
	عصر صنعتی که در قرن هژدهم در انگلستان آغاز شد و به پیدایش تمدن مدرن انجامید.&lt;br /&gt;
	الگوی حاکم بر جوامع انسانی، به این ترتیب، اگر در چشم¬اندازی تکاملی نگریسته شود، بیشتر آشوبگونه خواهد نمود تا منظم. تاریخ جمعیتهای انسانی با انقراض انبوه منابع طبیعی، شوره¬گذاری مداوم خاک، و از میان رفتن جمعیتهای انسانی مقیم این زیستگاههای تخریب بوده همراه بوده است. تمدن هاراپا و موهنجودارو، مانند تمدن سومر، تمدن نوسنگی جزیره¬ی ایستر، و تمدن مایا در اثر استفاده¬ی بی¬رویه از خاک کشاورزی و شوره¬گذاری زمین منقرض شدند و شواهدی هست که شکننده بودن سایر تمدنها و جوامع انسانی را نیز تایید می¬کند. با توجه به عاقبتِ محتملی که برای گونه¬ی انسان برشمردیم، چنان می¬نماید که آۀدمی اگر با سایر جمعیتهای و گونه¬های زنده مقایسه شود، موجودی خواهد نمود که تاریخی آشوبگونه را از سر می¬گذراند.&lt;br /&gt;
	با این وجود، چنین می¬نماید که در میان جمِ بی¬هدف/ هدفمند، باید گزینه¬ی هدفمند را برگزید. اگر جوامع انسانی را در کلیت تکاملی¬شان مورد وارسی قرار دهیم، می¬بینیم که متغیرهایی مانند جمعیت، تراکم جمعیت، پیچیدگی نظامهای اجتماعی، و سطح فن¬آوری و ایجاد تغییر در مواد اولیه گام به گام افزایش می¬یابد و گویا همین ماجرا هم کلیدِ ناپایدار شدن جوامع و جمعیتهای انسانی باشد.&lt;br /&gt;
	در این بین، با توجه به بی¬فرجام ماندن تاریخچه¬ی زندگی این شبه گونه بر زمین، و انقراضی که محتوم و نزدیک می¬نماید، و ابتر ماندنِ محتملِ این شاخه¬ی تکاملی، چنین می¬نماید که غایتی نتوان برای آن در نظر گرفت. یعنی چنین می¬نماید که این گونه هم چیزی است مانند سایر گونه¬ها، که غایتی جز بقا را دنبال نمی¬کند. با این تفاوت که به دلیل پیچیدگی عجیب دستگاه عصبی این موجود، و اشتیاق غریبش برای دگرگون کردن محیط طبیعی اطرافش، این بقا نیمه عمری اندک داشته باشد.&lt;br /&gt;
	در مورد آخرین جم، یعنی اختیاری یا جبری بودن تاریخ تکاملی آدمیان نیز چیز زیادی نمی¬توان گفت. در کل، چنین می¬نماید که وقتی در این مقیاس به عمر یک گونه می¬نگریم، رفتار جانوران منفرد و حتی جمعیتهای منفرد در آن چندان معنادار و تعیین کننده نباشند. با این وجود، از آنجا که گونه¬ی انسان همواره در شرایطی آشوبگونه به سر برده است، و آشوب هم وابستگی شرایط کلان به متغیرهای خرد و جزئی است، شاید بتواند در این قاعده¬ی عمومیِ جبری پنداشتنِ سیر تکامل گونه¬ها، و مستقل بودنشان از کردار افراد و اشخاص، استثناهایی کوچک قایل شد. به هر صورت فراموش نکنیم که اجداد کل آدمیان کنونی در حدود صد هزار سال پیش جمعیت کوچک حدود چهل نفره¬ای بوده¬اند که از آفریقا به سمت شمال مهاجرت می¬کردند، و در نهایت اگر تداومی برای گونه¬ی انسان خردمند قابل تصور باشد، محصول دستکاری ژنتیکی آدمیان کنونی است، واین فنی است که توسط افرادی یگانه ابداع شده و توسط افرادی دیگر به کار بتسه خواهد شد. به هر صورت، امن¬تر آن است که در برابر دو جمِ جبری/ اختیاری بودنِ تاریخ در مقیاس تکاملی، به این پاسخ عمومی بسنده کنیم که به عنوان یک قاعده، سیر تحول گونه¬های زنده امری مستقل از رفتار افراد است، و این نکته را هم گوشزد کنیم که شاید استثناهایی در مورد گونه¬های شکننده و آشوبزده وجود داشته باشد، که آدمیان خردمند برجسته¬ترین نمونه¬ی آن هستند. &lt;br /&gt;
	در مورد جمِ مرکز و پیرامون، اما، پاسخی روشن در دست است. امروز دیگر در میان زیست شناسان تکاملی و انسان شناسان تردیدی اندک در این مورد وجود دارد که قاره¬ی آفریقا مرکزِ ظهور گونه¬ی ما بوده است. از این رو، می¬توان گفت که تاریخ پیدایش انسان خردمند، مرکزی جغرافیایی دارد، که عبارت است از آفریقا. انقلاب کشاورزی نیز به همین ترتیب مرکزی دارد. مرکز آن، هرچند با معیارهای مرسوم و قالبهای ذهنی ما همخوانی نداشته باشد، گرانیگاهی جغرافیایی است که انسجام و استواری فراوانی دارد. فلات ایران و حاشیه¬ی آن، در پیوند با حاشیه¬ی خاوری دریای مدیترانه، بخشهایی از جنوب آناتولی، کرانه¬ی رود نیل، واحد اقلیمی و بوم شناختی منسجم و به هم پیوسته¬ایست که این روزها به دلیل قرار گرفتن در دو قاره و چندین کشور ریز و درشت ناهمگون و تکه پاره و نامنسجم می¬نماید. با توجه به آن که گیاهان و جانوران اهلی اولیه – گندم، جو، حبوبات، بز، گوسفند، و گاو- در ابتدای کار بومی اطراف کویر مرکزی ایران بوده¬اند، و بر اساس شواهد دیرین شناختی و باستان شناختی¬ای که بقایای گیاهان و جانوران اهلی را در این قلمرو اندکی بیشتر از آناتولی و مصر برآورد می¬کند، چنین می¬نماید که در ابتدای کار اشکالی از زندگی کشاورزانه در این مرکز تکامل یافته  و بعد به سرعت در سرزمینهای همگونِ همسایه¬اش بسط یافته باشد. موجهای بعدیِ تحول تاریخی نیز هریک مرکزهای خاص خود را داشته¬اند. موج تمدن کشاورزی پیشرفته از ایران زمین آغاز شد، و موج تمدن صنعتی در اروپای غربی و به ویژه جزیره¬ی انگلستان ریشه داشت. &lt;br /&gt;
به این ترتیب، چنین می¬نماید که بتوان برای تاریخ مرکزهایی نیز در نظر گرفت.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amir.dana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%B3%D9%86%D8%AA_%D9%88_%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%86%DB%8C%D8%AA%D9%87_%D8%AF%D8%B1_%D8%B3%D9%87_%D8%B1%D9%86%DA%AF/_%D8%B3%DB%8C%D8%B1_%D8%AA%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84_%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D9%87_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%AF%D8%B1%D8%AC%D8%AF%D8%A7%D9%84_%D8%B3%D9%86%D8%AA_%D9%88_%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%86%DB%8C%D8%AA%D9%87&amp;diff=797</id>
		<title>سنت و مدرنیته در سه رنگ/ سیر تکامل اندیشه ایرانی درجدال سنت و مدرنیته</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D8%B3%D9%86%D8%AA_%D9%88_%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%86%DB%8C%D8%AA%D9%87_%D8%AF%D8%B1_%D8%B3%D9%87_%D8%B1%D9%86%DA%AF/_%D8%B3%DB%8C%D8%B1_%D8%AA%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84_%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D9%87_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%AF%D8%B1%D8%AC%D8%AF%D8%A7%D9%84_%D8%B3%D9%86%D8%AA_%D9%88_%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%86%DB%8C%D8%AA%D9%87&amp;diff=797"/>
		<updated>2014-05-21T21:39:26Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amir.dana: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;۱.  اکنون دیرزمانی است که تاریخ معاصر ایران را با برچسبِ جدال سنت و مدرنیته مشخص می کنند، و این شاید پربیراه نباشد. بسیاری از نویسندگان، آغاز تاریخ معاصر ایران را با نهضت تنباکو –یعنی نخستین جنبش اجتماعی مدرن ایرانی- همزمان می دانند و همگان بر تمایزهای میان جامعه ی ایرانی در دوران سنتی و پیشامدرن با آنچه که امروز در قالبی مدرن می بینیم، تاکید کرده اند. چنین می نماید که دو مفهومِ سنتی و مدرن در میان فرهیختگان کشورمان به صورت یک جفت متضاد معنایی کاربرد یافته باشد. دوگانه ای مفهومی، که بر دو قطب متضاد و جمع ناپذیر، و دو دوران متفاوت و متمایز از هم دلالت دارند. عناوینی مانند جدال سنت با مدرنیته، هجوم مدرنیته، مقاومت سنت، تسخیر تمدن فرهنگی، جدال آرای کهن و نو، و … در میان سرفصلها و نامهای کتابها و مقالات بسیار به چشم می خورند. به هر گوشه از فرهنگ ایرانی که بنگریم، این کشمکش در میان دو قطبِ متضاد پنداشته شده ی سنتی و مدرن را باز می یابیم. رمان و داستان مدرن فارسی در برابر تذکره ها و اندرزنامه ها و دواوین عرفانی سنتی، نقاشی انتزاعی مدرن در برابر نگارگری سنتی، شعر کهن در برابر شعر نو، و حتی سبک زندگی سنتی در برابر نو، و خانواده ی سنتی در برابر خانواده ی مدرن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرور آرای روشنفکران و نخبگان فرهنگی ایرانی در صد سال اخیر نشان می دهد که دست کم برای یک قرن گذشته، تمایز، تعارض، ترجیح و کشمکش میان امر سنتی و پدیده­ی مدرن در کانون توجه و نظریه پردازی اندیشمندان ایرانی قرار داشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای فهم و نقد آنچه که این آرایش مفهومی خاص را در مورد این دو کلیدواژه ایجاب نموده است، بازنگری در سیر تکامل و تحول اندیشه­ی فرهیختگان معاصر ایران ضرورت دارد. فرهیختگانی که معمولا زیر عنوان عمومی روشنفکر رده بندی می شوند و طیفی وسیع از مترجمان، نویسندگان، متفکران، و فعالان سیاسی را در بر می گیرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲. امروز، کسانی که در مورد سیر مدرنیته در ایران معاصر می نویسند، در مورد تقسیم تاریخچه ی روشنفکری ایرانی به چهار دوره ی متمایز به توافقی نسبی دست یافته اند. این چهار دوره عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخست: دوره ی پیدایش، که نقطه ی شروعش را می توان اصلاحات عباس میرزا در تبریز، اعزام نخستین دانشجویان به فرنگ در زمان محمدشاه (۱۲۲۴ خورشیدی)، تاسیس دارالفنون به دست امیرکبیر (۱۲۳۰ خ.)، یا تاسیس فراموشخانه به دست میرزا ملکم خان (۱۲۳۷ خ.) دانست. نیرویی که شتاب اولیه ی لازم برای آغاز این عصر را فراهم آورد، با نابسامانی های داخلی ناشی از قحطی و وبا بود، که با ناکامی های خارجی -شکست ایران از روسیه و از دست رفتن آسیای میانه و قفقاز و اعلام استقلال افغانستان- ترکیب شده بود و برای نخستین بار ایرانیان را در قالبی مدرن نسبت به نقاط ضعف کشورشان و فرهنگشان حساس کرد. نخستین وامگیری های فرهنگی ایرانیان از مدرنیته ی غربی، دنباله ی بازاندیشی در این نقاط ضعف، و ارزیابی مجدد عناصر فرهنگی رایج در جامعه ی ایرانی بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این دوران، که به درستی با نام مشهورترین جنبش اجتماعی اش، عصر مشروطه خوانده می شود، اکثر روشنفکران از میان طبقه ی اشراف و دیوانیان قاجاری برمی خاستند، با نگاهی ستایشگر و گاه شیفته به دستاوردهای علمی و فنی غرب می نگریستند، و به وامگیری از نهادهای اجتماعی و سیاسی غرب، و وارد کردن علم غربی به ایران –به ویژه تا آنجا که به فنون نظامی مربوط می شد- همت گماشتند. انقلاب کبیر فرانسه برای این اندیشمندان حادثه ای دوران ساز محسوب می شد و مفاهیمی مانند قانون، حقوق بشر، آزادی، جمهوری، و ترقی در نوشتارهایشان زیاد تکرار می شد. به تعبیری، روشنفکری ایرانی در عصر مشروطه شاخه ای بومی از جنبش روشنگری بود که به شعارهای جهانی این جنبش باور داشت و در عین حال در ملی گرایی کهن ایرانی ریشه داشت و دگرگون ساختن و ترقی جامعه ی ایرانی را همچون آرمانی محلی پذیرفته بود. نخستین نشانه های تمایز و تعارض در میان دو مفهوم سنتی و مدرن در این هنگام پدیدار شد و نخبگان فکری این دوران واژه ی متجدد، نو و مترقی را برای توصیف عناصر فرهنگی غربی به کار گرفتند، تا آن را از عناصر سنتی ای که با استبداد، خرافات و عقب ماندگی مترادف شده بود، تفکیک نمایند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عصر مشروطه، مقطعی تاریخی است که می تواند همچون خزانه ای از داده های مهم و جالب برای پژوهشگران جدی عمل کند. این جریان یکی از نخستین اشکال وامگیری و بومی سازی مدرنیته در کشورهای غیرغربی بود، که به تدوین و تصویب نخستین قانون مشروطه ی مدرن در آسیا انجامید. این عصر، سرآغاز یکی از پیچیده ترین الگوهای اندرکنش عناصر فرهنگی مدرنِ جهانی با منشهای سنتی و سرزمین مدارانه بود. الگویی که به تعارض، ترکیب، تداخل، تحریف، تقویت و تضعیف متقابل حوزه های مختلف این دو پیکره ی رقیب انجامید، و پویایی اش هنوز نیز ادامه دارد. عصر مشروطه -با شیفتگی اش نسبت به تمدن غربی و تلاش سرسختانه‌اش برای درونی کردن عناصر این تمدن و بازسازی هویت ملی ایرانی- در سراسر دوران پهلوی اول ادامه یافت. یعنی در دوره ای تقریبا بیست ساله که آرمانهای سیاسی مشروطه به بهانه ی ضرورت تمرکز قدرت در دولتی مطلقه سرکوب شد، و در مقابل برنامه های قدیمی مشروطه خواهان برای مدرن کردن جامعه ی ایرانی با شتابی خیره کننده تعقیب و اجرا شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دومین دوره­ ی روشنفکری ایرانی، را می توان عصر گذار نامید. این دوره در شهریور سال ۱۳۲۰ آغاز شد. همزمان با درهم شکستن مقاومت اندکِ نیروی دریایی ایران در برابر ناوگان انگلستان در خلیج فارس، و اشغال کشور به دست متفقین، جامعه ی ایرانی بار دیگر دچار تکانی روانی شد. غربی که تا به حال در قالب سرزمینی دوردست، با دانشمندانی کارآمد و مبلغان دینی به ظاهر نیکخواه تصویر شده بود، ناگهان با جهشی بزرگ به همان روس و انگلیسِ منفورِ عصر قاجاری تبدیل شد و خاطره ی حقارت بارِ شکست از روس و انگلیس که سالها بر ذهن جمعی ایرانیان سنگینی کرده بود و سایه هایش به تدریج با عظمت طلبی عصر رضاشاهی از میان رفته بود، بار دیگر با قدرت تمام بر عرصه ی زندگی روزانه ی مردم نمودار شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این دوره، که برخی آن را عصر تجربه نامیده اند، تندروی سیاسی در کنار نقد امپریالیسم انگلیس بر فضای فکری ایران مسلط بود. گرانیگاه توجه نخبگان فرهنگی کشورمان – که دیگر به طبقه ی اشراف تعلق نداشتند و از طبقه ی متوسط و پایین برخاسته بودند- ،نوسازی سیاسی و دستیابی به مردم سالاری و عدالت اجتماعی بود، و آرمانهای روشنگرانه ی دوران مشروطه که بر آموزش و پرورش و ترویج فنون جدید تاکید داشت، به تدریج به دست فراموشی سپرده شد. این دوران با حاکمیت تفکرات سوسیالیستی و چپ بر فضای روشنفکری، محبوب شمرده شدن شوروی و احیای نفرت دیرینه از انگلستان همراه بود. در این دوره مدرنیته همچنان مفهومی مقبول تلقی می شد، اما نسخه ای ضداستعماری و ضد امپریالیستی از آن – که زیر تاثیر شعارهای کمونیسم جهانی صورتبندی شده بود،- در میان اندیشمندان رواج داشت. به تعبیر حائری، در این دوره دو سویه ی سرکوبگر و تمدن ساز تجدد در قالب دو قطب معنایی متضاد از هم جدا شدند و یکی از آنها با جنبش چپ و دیگری با امپریالیسم انگلستان و بعدها آمریکا گره خوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جریانهای سیاسی و فکری این دوره به دلیل جوانی و بی تجربگی شاه، از آزادی بی نظیری برخوردار بودند. اما این عرصه ی فراخ ابتدا با کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، و بعد از آن با قدرت گرفتن شاه و پوک و توخالی شدن مشروطه تا سال ۱۳۳۶ پایان یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای آغاز سومین دوره­ی روشنفکری ایرانی دو دوره را در نظر گرفته اند. مقطعی که از نظر سیاسی اهمیت بیشتری دارد، کودتای ۲۸ مرداد است که در آن روشنفکران ایرانی از تعقیب خواستهای خویش در قالب جنبشهای اجتماعی مداراگرانه ی مدرن دلسرد شدند. مقطع دیگر، سال ۱۳۳۶ است که نهادینه شدنِ برخی از ساختهای اجتماعی مدرن در ایران در آن زمان صورت قطعی به خود گرفت. در این تاریخ بود که با تاسیس ساواک و سرکوب نیروهای چپ قدرت شاه در چارچوبی خودکامه تثبیت شد، و همزمان با آن نخستین موجِ پیگیر از اعتصاب های کارگری و اعتراضهای دانشجویی هم در ایران رواج یافتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دوره به ویژه در دهه های چهل و پنجاه اوج گرفت. روشنفکرانی که در این دوران در مورد تعارض سنت و مدرنیته قلم می زدند، معمولا از مهاجران روستایی ای که به شهرها روی آورده بودند تشکیل می شدند، یا به نسل دومِ چنین خانواده هایی تعلق داشتند. از این رو خاستگاه طبقاتی شان با اشراف دوره ی اول و تحصیل کردگانِ طبقه ی پایین شهری دوره ی دوم متفاوت بود. این روشنفکران در عمل به طبقه ی متوسطِ متجدد و نوپایی تعلق داشتند که نظام اقتصادی شاه برای حمایت از خویش در برابر طبقه ی متوسط سنتی برساخته بود، و همان هم در نهایت موجبات نابودی اش را فراهم آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهمترین ویژگی اندیشه ی متفکران این دوره، به گمان من سیطره ی تفکر رمانتیک بر آن است. رمانتیسمی که در این عصر بر فضای فرهنگی ایران حاکم شد، از چند آبشخور گوناگون تغذیه می شد. نخست آن که مهاجرت گسترده ی روستاییان به شهرها و شکل گیری شهرهای بزرگ مدرن که از دهه ی سی آغاز شده بود، در این سالها به قالبی نوظهور از زندگی شهری در ایران منتهی شد. حضور گسترده ی روستاییان یا روستایی زادگانِ مهاجر در شهرهای نوظهوری که شکاف طبقاتی بزرگی در میان ساکنانش وجود داشت، به همراه با سواد شدن فزاینده ی توده ی مردم، و به ویژه زنان، در ترکیب با ساخت سیاسی خودکامه و سرکوبگر، شرایطی را پدید آورد که با شرایط زایش جنبش رمانتیسم در اروپای قرن نوزدهم همانندی های زیادی داشت. در این دوره، که شایسته است آن را عصر رمانتیکِ روشنفکری ایرانی بخوانیم، متفکرانی ظهور کردند که در قالبی کاملا رمانتیک، با واژگانی مشابه و در چارچوب فلسفی و نظری همسانی، آرای خود را بیان می کردند. هر چهار ویژگی بنیادین نگرش رمانتیک در آثار این نویسندگان به چشم می خورد. یعنی تمام جریانهای فکری این دوران، در این چهار صفت با هم اشتراک داشتند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الف: باور به سیاستی رهایی بخش، که به قول ارنست کاسیرر در قالب سه مفهوم انقلاب، ملیت و آزادی صورتبندی می شد. این سه مفهوم برای نخستین بار در قالب آثار ژان ژاک روسو به صورتبندی منسجمی دست یافتند، و پس از وقفه ای کوتاه در قالب انقلاب کبیر فرانسه بیانی اجتماعی پیدا کردند. گرایش به کنش انقلابی و علاقه به مارکسیسم – که خود انباشته از عناصر رمانتیک است- وجه مشترک بسیاری از آثار روشنفکرانه ی این دوره محسوب می شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ب: پایبندی به اخلاقی مبتنی بر همدردی، و ستایش از همدلی احساس گرایانه و هیجان آمیزی که با اخلاق عقلانی و کانتی عصر مشروطه تفاوت داشت و از پایه با برخی از ارزشهای خرد روشنگری –مانند دقت نظر، حسابگری و سودانگاری- مخالفت می کرد. ظهور این الگوی اخلاقی در ایران، مانند غرب، با ورود زنان به عرصه ی سیاست و فرهنگ همراه بود. برای نخستین بار در تاریخ ایران، در این سالها درصد بالایی از زنان باسواد شدند و به صورت مخاطب رده ای از نوشتارها –رمان های تالیفی یا ترجمه ای، مجلات ویژه ی زنان- در آمدند. در این دوره شاهد شکل گیری و رواج نخستین گروه های خیریه ی مردمی هم هستیم که از نهادهای سنتی –مانند اوقاف- یا دولتی- مانند کمیته ی اصل ۴ ترومن و سپاه بهداشت- مستقل بودند. در ادبیات فارسی هم این دوره با سیطره ی شعر رمانتیک –در آثار کسانی مانند نادرپور و توللی- مشخص می شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پ: باور به قهرمان باوری رمانتیک که به خاطر تاکیدش بر فردگرایی، باورش به اثرگذاری فرد در تاریخ و اراده باوری اش، وامدار جنبش روشنگری بود، اما دو اصلِ اولیه ی آن – اعتقاد به برابری همه ی انسانها و عقلانی بودنِ سوژه- را نفی می کرد. در این دوره روشنفکران ایرانی به ستایش از قهرمانانی انسانی – تختی، شریعتی، جزنی، نواب صفوی- یا اساطیری –کاوه، آرش، بابک، ابوذر، سلمان فارسی- پرداختند که در چارچوبی رمانتیک، دوران­ساز و شکل دهنده به تاریخ پنداشته می شدند. این باور از طرفی هم نخبه گرایانه بود و شکلی از آن که با قالب شاهِ فرهمندِ کهن ایرانی پیوند داشت، توسط خودِ دستگاه حکومتی هم ترویج می شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ت: رواج چیزی که در غرب مرض قرن (mal de siecle) خوانده می شود، و بر طرد هنجارهای اجتماعی و نفی قواعد مرسوم، با شکلی خودویرانگرانه دلالت می کند. درست به همان شکلی که متفکران اروپایی غریب و ویژه بودن را در مقطعی ۸۰ ساله در قالب مطرود (ون گوگ)، بیمار (نروال، لناو)، معتاد (الکساندر دومای پدر، تئوفیل گوتیه) و دیوانه (آلن پو، هولدرلین، شومان) بودن صورتبندی می کردند، روشنفکران ایرانی نیز با وامگیری نابخردانه ای، این الگو را در میان خود بازتولید کردند و همچنان امروز نیز چنین می کنند. به این ترتیب از سویی اعتیاد، الکلیسم و پریشانی ظاهری و ذهنی در طبقه ی روشنفکر رسوخ کرد و فراگیر شد، و از سوی دیگر اشکالی از رفتارهای خودویرانگرانه –ریاضت طلبی افراطی، کنشهای سیاسی انتحاری- در میان فعالان سیاسی و به ویژه چریک های چپ باب شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوره ی رمانتیک، زیربنای ساختار فرهنگی امروزه ی ما را نیز بر می سازد. مخالفت احساساتی با غرب و مدرنیته در این دوره به صورت اعتقادی عمومی و فراگیر شکل گرفت و رشد کرد. تلاش برای بازگشت به ریشه های تاریخی و بومی هویت  که در قالب اسلام گرایی، ملی گرایی افراطی، یا جستجوی ریشه های سوسیالیسم در جنبش مانی و مزدک تبلور می یافت، در پیوند با این جریان تقویت شدند، و تلاش برای بازسازی تاریخ از مجرای انقلاب به صورت اصلی مقبول مورد پذیرش همه ی جبهه های فکری قرار گرفت. در این دوره، برای نخستین بار پس از عصر مشروطه، مفهوم سنتی بار معنایی مثبتی پیدا کرد و مدرنیته حامل مفاهیمی منفی و ناپسند دانسته شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنین می نماید که این دوران رمانتیک تا سال ۱۳۶۸ و پایان جنگ با عراق ادامه یافته باشد. پس از آن بود که دو جریانِ برنامه ریزی شده –بازسازی کشوری جنگ‌زده- و برنامه ریزی ناشده –رواج مصرف گرایی- به همراه توسعه ی رسانه های عمومی و آغاز انقلابی ارتباطی بر مدار ماهواره و ویدئو و اینترنت، جامعه ی ایرانی را از مرحله ی رمانتیک خارج کرد و به دوران جدیدی کشاند که ماهیت آن هنوز به خوبی روشن نیست، اما حاکمیت شکلی از خردگرایی صلح جویانه و محتاطانه، به همراه طرح خواستهایی مانند مردم سالاری و عدالت اجتماعی را در تار و پود آن می توان بازیافت. این البته با شکلی نوظهور و بی سابقه از لذت جویی و طرد امور قدسی و هنجارهای مستقر اجتماعی از سوی نسل جوان همراه بوده است که گاه با نام شکاف نسلی مورد اشاره قرار می گیرد و انگار هنوز صورتبندی دقیق و درستی از آن ارائه نشده باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳. به این ترتیب، می توان به چهار دوره برای اندیشه ی متجدد ایرانی در دوران معاصر قایل بود. دوره های پیدایش (۱۲۳۰-۱۳۲۰)، گذار (۱۳۲۰-۱۳۳۶)، رمانتیک (۱۳۳۶-۱۳۶۸) به دوره ی بازاندیشی منتهی شده اند که از زمان پایان جنگ تحمیلی تا امروز ادامه یافته است. در این مقطع تاریخی یک و نیم قرنه، سه الگوی عمومی از اندیشیدن درباره ی هویت خود و دیگری در فضای فکری ایرانیان رواج داشته است، که آنها را به پیروی از نوشتارهای دیگرم، با رنگهای پرچم ایران نشانه گذاری خواهم کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از جریانهای فکری معاصر، به جریان اسلامی مربوط می شود. جریان اسلامی را می توان با رنگ سبز علامت گذاری کرد. این جریان از ابتدای عصر پیدایش در قالب دو شاخه ی متعارض و گاه متخاصم رشد کرد. یکی از شاخه ها، که قدیمی تر هم بود و زودتر از شاخه ی رقیبش شکل گرفت، به صورتبندی آرای مشروطه در قالبی دینی و فقهی پرداخت. یکی از پیشگامان این شاخه، آیت الله میرزا محمد حسین غروی نائینی بود که عنوان کاملِ رساله ی مشهورش به قدر کافی گویا هست: تنبیه الامم و تنزیه الملة فی لزوم المشروطیة الدولة المنتخبه لتقلیل الظلم علی الافراد الامة و ترقیة المجتمع. یعنی بیداری مردمان و پیرایش ملت: در ضرورتِ مشروطیتِ دولت منتخب، برای کاستن از ستم بر افراد امت، و پیشرفت اجتماعی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از میان بزرگانِ این جریان، باید به ویژه از آیت الله طباطبایی نام برد که در دینی کردنِ نهضت مشروطه نقش به سزایی داشت. جریان سبز، خیلی زود دوشاخه شد و جبهه ای از روحانیون را پدید آورد که از تندروی مشروطه خواهان نگران بودند و محتوای برخی از شعارهای مدرن را با روح دین ناسازگار می یافتند. مشهورترین نماینده ی این شاخه ی ضدمدرن از جنبش سبز، شیخ فضل الله نوری بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جریان سبز پس از پیروزی مشروطه خواهان و تمرکز قدرت در دستگاه سلطنتی پهلوی، وضعیتی غیرفعال پیدا کرد و به ویژه در دوران گذار به حاشیه رانده شد. شاخه ی هوادار مدرنیته ی این جریان در این دوران در بدنه ی دستگاه سیاسی حاکم جذب، (و در واقع از سوی آن طرد) شد و وضعیتی نهفته به خود گرفت. اما شاخه ی مبارزه جوی آن که سکولار شدن فزاینده ی نظام قضایی، آموزشی و هنری جامعه را بر نمی تابید، به وضعی هشیار و گوش به زنگ به بقای خود ادامه داد. در عصر رمانتیک، این جریان بار دیگر فعال شد و به ویژه شاخه ی منتقد مدرنیته اش در ترکیب با آرمانهای رهایی طلبانه و ضد غربی حاکم بر حال و هوای زمانه توسعه یافت و برای دو جریان دیگر نیز منبع الهام شد. جریان سبز همان جریانی بود که در نیمه ی دوم عصر رمانتیک اقتدار سیاسی را به دست آورد و به نیروی مسلط در جامعه ی ایرانی تبدیل شد. همین جریان مقاومت ایران در برابر عراق را در نظام نمادینی از ارزشهای دینی صورتبندی کرد و سازمان داد. این جریان در دوران بازاندیشی بار دیگر دوشاخه ی قدیمی اش را به دست آورد. شاخه ی دومی که از عصر گذار تا پایان دوران رمانتیک وضعیتی نهفته داشت، همان است که امروز با نام نواندیشی دینی شهرت یافته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دومین جریان مهم فرهنگی در این دوران، جریان چپ گرای سوسیالیستی بود که می توان آن را با رنگ سرخ مشخص کرد. جریان سرخ، بر مفهوم عدالت اجتماعی و رفع تبعیض تمرکز داشت و احتمالا مرکزی بود که آرای رمانتیستی از مجرای آن وارد ایران شدند و توسعه یافتند. جریان سرخ در زمان مشروطه در قالب حزب دموکرات سازمان یافت، و از ابتدا با بلشویک ها و انقلابیون روسیه نزدیکی داشت. این جریان در مقطع مشروطه برای مدتی کوتاه به قدرت مسلط سیاسی تبدیل شد، و با وجود سرکوبی که در عصر رضاشاه بر آن اعمال شد، موقعیت خویش را در دوران گذار هم حفظ کرد. پس از کودتای ۲۸ مرداد و نابود شدن ساختار سازمانی احزاب چپ در نیمه ی دهه ی سی و ابتدای دهه ی پنجاه، این جریان به دو شکل متمایز تقسیم شد. یک شاخه از آن که در قالب حزب توده تشکل یافته بود، از نظریه پردازان مسن تر و قدیمی تری تشکیل می شد که کمابیش ناامید و محتاط بودند و از فعالیت سیاسی تندروانه پرهیز می کردند. در حاشیه ی این بدنه ی اصلی، گروههای تندروی جوانی هم پدید آمدند که به جنبشهای چریکی روی آوردند و هوادار انقلاب بودند و تندروترین برداشت از رمانتیسم انقلابی را به دست می دادند. این جریان در سالهای پس از انقلاب به حاشیه رانده شد و تقریبا از میان رفت. هرچند شعارهای عدالت خواهانه و سوسیالیستی اش همچنان در سایر جریان ها بازتاب دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سومین جریان، از جنبه هایی قدیمی ترین بخش از اندیشه ی مدرن ایرانی را بر می سازد، و همان است که در جریان خیزش مشروطه سکان جامعه را به دست داشت. این جریان، با ملی گرایی، آزادیخواهی لیبرالی، گرایش به مردم سالاری، و هواداری از شعارهای عصر روشنگری مشخص می شود. این جریان را می توان با رنگ سپید بازشناخت. نخستین بیان از این جریان، در قالب تلاشهای اولیه ی اشراف قاجار برای جذب تمدن غربی نمود یافت. این همان جریانی بود که در ابتدای کار با همراهی جنبش سبز جنبش مشروطه را به پا کرد، و خیلی زود جریان سرخ را همچون جبهه ای افراطی از دل خویش بیرون زاد. جریان سپید در عصر رضاشاه به دو شاخه ی سلطنت طلبانه و دولتی، و مردم سالارانه و ضددولتی تقسیم شد و تا پایان دوران زمامداری پهلوی ها به همین دو شکل باقی ماند. شاخه ی سلطنتی، به مشروعیت قدرتی متمرکز و سرکوبگر باور داشت که می بایست پیشرفت جامعه را با اعمال زور متحقق کند. این همان شاخه ای بود که در عصر پهلوی ها حاکمیت را به دست داشت. شاخه ی مردم سالارانه و ضدسلطنتی همان بود که برای نخستین بار در قالب نهضت نفت از پیکره ی جریان سپید دولتی اعلام استقلال کرد و قهرمان خود را در مصدق بازیافت. این جریان در عصر رمانتیک با جریانهای سبز و سرخ در آمیخت و همچون واسطه ای برای ارتباط این دو عمل کرد. پس از پیروزی انقلاب و از هم پاشیدن ائتلاف این سه جریان، جریان سپید هم به حاشیه رانده شد، تا آن که بخشهایی از آن بار دیگر در پیوند با شاخه ی متجددِ جریان سبز در قالب مردم سالاری دینی خویش را بازتعریف کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به این ترتیب، می توان با تقسیم ساختاری تاریخ روشنفکری ایرانی به چهار دوره ی تاریخی متمایز، و تفکیک کردنِ کارکردی آن به سه جریان سبز (اسلامی)، سرخ (چپ/ مارکسیستی)، و سپید (ملی گرایانه)، تصویری کلی و دقیق از پویایی اندیشه های جاری در فرهنگ معاصر ایران به دست داد. سه جریان یاد شده، به ارزشهایی متفاوت (اسلامی، سوسیالیستی، ملی) باور داشتند، بر بخشهایی متمایز از شعار انقلابیون فرانسه (برادری، برابری، آزادی) تاکید می کردند، مقاطعی گوناگون از تاریخ دیرینه ی ایران زمین (دوران خلافت حضرت علی و صدر اسلام، دوران انقلاب مزدک و سربداران، و عصر هخامنشی و ساسانی) را همچون عصری طلایی می ستودند، و از قهرمانان تاریخی متفاوتی (حضرت علی، بابک، کوروش) پیروی می کردند. آرمانهایشان با زبانی متفاوت بیان می شد، و از مجرای نهادهایی متفاوت (مسجد، حزب، دانشگاه) مخاطبانی ناهمگون را به خود جلب می کرد. از این رو، این سه را باید رویکردهایی متمایز و ناهمخوان در فضای فکری ایرانیان دانست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با این وجود، سه جریان یاد شده از چند جنبه با هم شباهت داشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخست آن که همگی در تاریخ ایران و سنت کهن ایرانی ریشه داشتند. سنتی که در قالب نهادهای دینی، شور وطن پرستی، و جنبشهای عدالت خواهانه ی دهقانی تبلور می یافت و تا پیش از عصر مدرن از هم قابل تفکیک نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دومین ویژگی مشترک این جریانها آن بود که تا پیش از عصر مدرن، در قالب جنبشهایی پردامنه (مانند نهضت تنباکو و خیزش جنگلی ها) یا کم دامنه (انجمن مجازات و فداییان اسلام) اشکالی از تفکر رمانتیک را در خود تولید کرده و کارآیی آن را آزموده بودند. از میان این آزمایشهای زودهنگام، باید به ویژه به جنبش جنگل اشاره کرد که به رسم پویایی پیشامدرن، تا حدود زیادی سه عنصر دینی و ملی و سوسیالیستی را به هم پیوند داده بود، اما به لحاظ محتوای شعارها و همکاری نزدیکی که با کمونیست ها داشت، باید آن را شاخه ای از جریان سرخ دانست. جنبش جنگل، اگر به عنوان رخدادی در چارچوب نظری رمانتیک تحلیل شود، یکی از عالی ترین نمونه های این گفتمان را به دست می دهد. جنگلی ها از نظر ظاهرشان –که تقلیدی از مردان هخامنشی بود-، مراکز تجمعشان –طبیعت جنگلی-، شعارهایشان –برابری همگان و استقلال ایران- و قهرمانانشان –میرزا کوچک خان، گائوک، دکتر حشمت- نمودهایی بارز از تجلی اندیشه ی رمانتیک بودند. الگوی سازماندهی و بیان آرمانهای ایشان، به شکلی آگاهانه یا ناآگاهانه پس از وقفه ای چهل ساله به عنوان سرمشقی برای تمام گروه های چریکی و سازمانهای مبارز با حکومت پهلوی درآمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سومین ویژگی این سه، آن بود که همگی در عصر رمانتیک، یعنی در اواخر دهه ی سی خورشیدی، در حوزه ی نظری، و بعدتر در دهه ی چهل و پنجاه در قالب عملیاتی و تشکیلاتی، به بیانهایی متمایز و گاه معارض دست یافتند و از یکدیگر مستقل شدند. به عبارت دیگر، اگر ما می توانیم این سه جریانِ تاریخی را امروز با این دقت از هم تفکیک کنیم، مدیون کشمکشها و مرزبندی هایی هستیم که در عصر رمانتیک در میان این سه نوسان کرد و حد و مرز هریک را از دیگری جدا ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهارمین و مهمترین ویژگی این سه جریان آن است که به ویژه پس از عصر رمانتیک، همگی در قالب فلسفه ی رمانتیسم صورتبندی شدند و چهار ویژگی یاد شده در بند پیشین را به عنوان اصول خویش پذیرفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴. سه نیروی سرخ، سپید و سبز، بستری بودند که کشمکش میان سنت و مدرنیته در پنجاه سال اخیر بر پهنه ی آن جریان یافته است. از میان این سه، جریان سرخ به روشنی خود را در تقابل با سنت قرار داد، و همچون ناقد و نافی آن عمل کرد. از سوی دیگر، جریان سبز از ابتدا همچون مدافع سنت و ارزشهای آن جایگاه یافت. به همین دلیل هم این دو جریان از ابتدا بیشترین کشمکش را با هم داشته اند. اگر متونی که در صد و پنجاه سال گذشته در مورد جدال سنت و مدرنیته نوشته شده، را مرور کنیم، به چند الگوی تکرار شونده و پایدار بر می خوریم که ماهیت مشترک این سه جریان را در تنگنای انتخاب میان سنت و مدرنیته نشان می دهد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخست آن که هر سه جریان یاد شده، مستقل از شعارهایی که می دهند، با شتاب و اشتیاقی چشمگیر به جذب و درونی سازی عناصر اصلی مدرنیته مشغول بوده اند. بهره گیری از نظامهای اقتصادی مدرن برای تولید ارزش افزوده، استفاده از روشهای مدرن برای سازماندهی نیروهای انسانی و ایجاد دیوانسالاری، بهره مندی شتابزده و مشتاقانه از رسانه های عمومی و ابزارهای مدرن ارتباطی، و اشتیاق گاه کودکانه برای جذب عناصر علمی مدرن –حتی به شکلی سطحی- و ادعای اعتبار به پشتوانه ی آنها، وجه مشترک تمام جریانهای یاد شده است. در زمان مشروطه، جریان نوپای سپید با همان شدتی از صنعت نوظهور چاپ استفاده می کرد که در جریان انقلاب، نیروهای سبز از ضبط صوت و نوار سخنرانی های مراجع تقلید بهره جستند. به همین ترتیب، گرایش این سه جریان برای دستیابی و تسلط بر رسانه هایی کاملا مدرن –مانند تلویزیون، رادیو، روزنامه و کتابهای چاپی- به قدری زیاد و مشابه بود که معمولا به کشمکش و رقابت منتهی می شد. از این رو، سه جریان دینی، ملی، و سوسیالیستی در جامعه ی ایرانی معاصر، مانند تمام جریانهای رمانتیستی دیگر، هرگز در نفی مدرنیته چندان پیش نمی رفتند که استفاده از فن آوری نو و ماشین های ساخته شده در بستر مدرنیته را طرد نمایند. اصولا این وجه مشترک تمام جریانهای رمانتیکِ موفق  است که با وجود طرد محتوای معنایی مدرنیته و خرد روشنگری، از دستاوردهای فنی و کارکردهای ابزاری آن به شکلی افراطی استفاده می کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دومین ویژگی آن که هر سه به شکلی سعی داشتند مدرنیته و به ویژه عناصر غربی نماینده ی آن را طرد و نفی کنند. جریان سبز – به ویژه شاخه ی ضدتجددش، برای مدتها در پذیرش عناصری مانند آموزش الفبا به روش جدید (که توسط میرزا حسن رشدیه ابداع شده بود) مقاومت کرد، و حتا در ابتدای کار در برابر استفاده از لوازمی مانند عینک و صندلی و کلاه شاپو هم مقاومتهایی –هرچند کم دوام- از خود نشان داد. جریان سرخ، نهادهای اقتصادی و حاکمیت پول و تمرکز صنعتی را نکوهش می کرد، و کافی است به نوشتارهای دکتر شریعتی (نماینده ی آمیختگی سرخ و سبز) یا کسروی (نماینده ی نخستین موج سپید) در مورد مفهوم ماشین بنگریم تا به دامنه ی مخالفت و گاه هراس ایشان از این مقوله پی ببریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شریعتی در گفتگوهای تنهایی اش می نویسد: کیست که به اندازه ی من بداند که زندگی شاد و آفتابی و روشن و آسوده و روحانی شرق را ماشین ویران کرد، آشفته ساخت، و هزاران هزار، چه می گویم؟ یک آسمان اندوه و هراس و رنج و غم و آوارگی و سختی بر جان آرام شرقی ریخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احمد کسروی در ورجاوند بنیاد می نویسد: تلگراف و تلفن و ماشین و اتومپیل در حال آن که برای نبرد انسان با سپهر ساخته شده ولی برای کشاکش میان آدمیان نیز به کار می رود و آن را بسی سخت تر و دامنه دارتر می گرداند. اینها افزارهایی هستند آزمندان در دست دارند و با آن یکدیگر را به خاک می غلتانند. افزارهایی است که با آن توانایان، ناتوانان را از پای می اندازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به این ترتیب، هر سه جریان یاد شده، با وجود آن که از زیربنای فنی و پیکره ی ابزارهای مدرنیته استفاده می کردند، در سطح نظری از آن تبرا می جستند و نمودهای آن را نکوهش می کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سومین ویژگی مشترک این جریانها، آن است که هر سه خود را به شکلی از سنت منسوب می کردند، پشتوانه ای تاریخی و کهن برای خود می پرداختند، و از پشتوانه ای که به تعبیر خودشان سنتی دانسته می شد، برای مشروعیت بخشی به حرکت خویش بهره می بردند. جریان سبز از سنت اسلامی و به ویژه جریان تاریخی شیعه برای تثبیت مشروعیت و حقانیت خویش بهره می برد. جریان سپید، از سنت ملی گرایی کهن ایرانی – که با ناسیونالیسم مدرن متفاوت است- بهره می برد و ترکیبی از معیارهای زبانی، نژادی، و جغرافیایی را برای مرزبندی سنت مطلوب خویش ترسیم می کرد. جریان سرخ اما، به خاطر آن که وامدار سنتی مارکسیستی بود  و از سنتی بومی برنخاسته بود، به ناچار چنین سنتی را برای خود خلق کرد. سنتِ مورد نظر جریان سرخ، ترکیبی از خاطره ی تاریخی جنبشهای دهقانی و شورشهای فقرا بود که با محتوای معنایی ادیانی مساوات طلب مانند مزدک گرایی و مانویت گره خورده بود. بعدها شاخه هایی از سرخ ها این سنت را در صدراسلام باز جستند و آن را در جنبشهای اجتماعی شیعیان –که گذشته از بعد سیاسی اش، مساوات جویانه و عدالت طلبانه هم بوده-  بازیافتند. در واقع آنچه که ترکیب گروههای سرخ و سبز را در پایان عصر پهلوی ممکن ساخت و شکل گیری گروههای دو رگه ای مانند مجاهدین خلق را ممکن ساخت، همین گرایش جریان سرخ بود برای یافتن تکیه گاهی در سنت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهارمین خصلت همسان در سرخ ها و سبزها و سپیدها، آن است که همگی بخشهایی گلچین شده از پیکره ی عمومی سنتِ پیشامدرن را بر می گرفتند و بخشهای باقی مانده را نفی می کردند. به عبارت دیگر، تمام این جریانها –مانند تمام جنبشهای رمانتیک دیگر- به خاطر نفی افراطی “برخی” از عناصر فرهنگی سنتی، مدرن می نمودند. سرخها در ابتدا سنت دینی، و در انتها سنت ملی را نفی می کردند. سبزها در دوره های تاریخی متفاوت، بخشهایی متفاوت از سنت ملی را مورد نقد قرار می دادند، و بخشهایی از جریان سپید با سنت دینی سر ناسازگاری داشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵. پیچیدگی بحث سنت و مدرنیته در ایران امروز، از آنجا ناشی می شود که تمام این بحثها از صافی زمینه ی رمانتیسم فلسفی گذر کرده اند. رمانتیسم، چنان که بسیاری از نویسندگان –از آن جمله لوکاچ- نشان داده اند، جنبشی اشت که با تعارضی درونی رویاروست. رمانتیسم شکلی از انکار نمودهای روشنگری، در عینِ پذیرش همزمان عناصر کلیدی آن است. رمانتیسم خوانشی کژدیسه، انقلابی، دست چین شده، ویژه و خشمگینانه است که می کوشد تا تحقق نیافتنِ وعده های خرد روشنگری را با طرد و اصلاح همزمان آن جبران کند. رمانتیسم در همه جا چنین بوده است و در ایران نیز چنین است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ادعای مرکزی این نوشتار، چنان که تا اینجا به شکلی بسیار فشرده صورتبندی شد، آن است که شالوده ی غالب بر اندیشه ی ایرانی در دوران معاصر، رمانتیسمی بسیار ویژه بوده است. رمانتیسمی با بومی گرایی آشکاری که از تاریخ دیرینه ما ریشه می گیرد، و نوستالژی سهمگینی که از عظمت کهن دین و دنیایمان بر می خیزد. و این دو همواره با حرصی سیری ناپذیر برای جذب و درونی سازی مظاهر مدرنیته – که از حقارت و تباهی قدرت کشورمان در دویست سال اخیر ناشی شده- همراه بوده، و در عین حال با آن در تعارض بوده اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مشکل بحث سنت و مدرنیته در فضای روشنفکرانه ی امروزین، ابتر بودن تعاریفی است که به این دو کلیدواژه ی بنیادی منسوب می شوند، و ناهموار بودنِ بستری است که ارزیابی تاریخی این دو در زمینه اش انجام می پذیرد. دلایل این اشکالها را شاید بتوان در تاریخچه ی درگیری نابخردانه ی این سه رنگ، و تفاسیر موضعی شان از مفهوم سنت جستجو کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که آرای اندیشمندان معاصر ایرانی در مورد مفهوم سنت را مرور می کنیم، چنین می نماید که پیش فرضهایی مشترک – با تفاسیری متفاوت- بر آرایشان حاکم باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخستین پیش فرض مسلط آن است که سنت همواره و همیشه در تقابل با مدرنیته قرار دارد، و برای داشتن یکی باید دیگری را وا نهاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دومین اصل موضوعه آن است که کلیت آنچه که سنت نامیده می شود، سیستمی یکپارچه، همخوان، و همگن را تشکیل می دهد که تمام عناصر درونی آن با هم سازگارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و سومین پیش داشت آن است که تمام این پیکره ی همگن، ارزشی مشابه (مثبت یا منفی) دارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این سه پیش فرض در دوره های تاریخی متفاوت، و در جریانهای فکری گوناگون دوام و بقایی چشمگیر داشته اند. چنین می نماید که شکل گیری این سه پیش داوری به دوره ی پیدایش و عصر مشروطه باز گردد. یعنی دورانی که سنت در قالب گرایشهای جبهه ی خاصی از درباریان و روحانیون تعریف می شد، تا از تجدد که گرایش جبهه ای دیگر در همین طبقه بود، متمایز شود. این مفهوم موضعی و محدود از سنت و مدرنیته، که هر دوی این تعابیر فراگیر و سترگِ جامعه شناختی را در تنگنای قالبی سیاسی و عمل گرایانه می گنجاند، به ظاهر تا به امروز اعتبار خود را حفظ کرده اند. تعابیری که سنت و مدرنیته را به مجموعه ای از آرا، شبکه ای از روابط، ساختاری از گرایشها، و چارچوبی از راهبردها فرو می کاهند که از مجرای حزبی خاص، گروهی خاص، یا جناح سیاسی خاصی بازشناخته، و بر مبنای ایشان تعریف می شوند. این برداشت کژدیسه و ناکارآمد از سنت و مدرنیته، از آن رو تا به حال به بقای خود ادامه داده است که شرایط پشتیبان آن –یعنی جو سیاست زدگی عامیانه ­ی حاکم بر مباحث جامعه شناسانه- همچنان تا به امروز قوت خود را حفظ کرده اند. در طول صد و پنجاه سال گذشته، گروهها، افراد، نهادها، و حکومتهایی گوناگون ادعایی مشابه (پاسداری از سنت) را با وعده ای مشابه (نهادینه ساختن مواهب مدرنیته) ترکیب کرده اند، و از این ادعا و آن وعده، مفهومی ویژه و متفاوت با باقی را مراد کرده اند. آشفتگی در واژگان تخصصی ما در این زمینه، شاید از این بسترِ ناهموار برخاسته باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۶. اگر با نگاهی انتقادی به این سه پیش داشت بنگریم، می بینیم که هیچ یک اعتبار چندانی ندارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سنت در ایران، -مانند سنت در تمام جوامع شناخته شده ی دیگر- پیکره ای همگون و همریخت از معانی و نمادهای همسازگار نیست. سنت همواره انباشتی از روایتها، برداشتها، تفاسیر و نظامهای معنایی و نمادین است که در دوره های تاریخی گوناگون شکل گرفته اند، دگردیسی یافته اند و بر هم انباشته شده اند. تخمیر این عناصر ناهمگون در هیچ تمدنی به تعادل نینجامیده است، و احتمالا هرگز نخواهد انجامید. همگونی و یکپارچگی یک سنت فرهنگی، اسطوره ایست که نهادهای سیاسی خودکامه برای توجیه برنامه های همسان سازانه ی خویش بنیاد کرده اند. تجربه ی تاریخی چین، روسیه، و آلمان نشان داده است که شدیدترین اشکال از سرکوب فرهنگی و تحمیل سیاستهای همسان سازی معنایی نیز برای دستیابی به چنین پیکره ی یکپارچه ای ناکارآمد هستند. این در حالی است که کشورهایی مانند آلمان و ژاپن، از تنوع فرهنگی و تاریخ دیرینه ی ایران بی بهره اند. ایران، و به ویژه ایران، ساختی فرهنگی دارد که تاریخی بسیار دیرپا، تنوع نژادی، قومی، و زبانی ای بسیار زیاد، و گستره ی جغرافیایی ای بسیار فراخ را در بر می گیرد. کشوری که شماری چنین چشمگیر از ادیان جهانی در آن ظهور کرده و توسعه یافته باشند، تنوعی چنین بالا از اقوام و دودمانها بر آن فرمان رانده باشند، و مردمانی چنین متنوع –از دریانوردان جنوب گرفته تا کویرنشینان مرکز و کوه نشینان غرب و جنگل نشینان شمال- در آن زیسته باشند، نمی تواند و نباید سنت فرهنگی یکپارچه ای داشته باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسطوره ی مدرنی که در مورد سنت یکپارچه ی ایرانی وجود دارد، محصول جریانهای فکری نوآمده ایست که در قالبی رمانتیک صورتبندی شده اند، و با تمرکز نگاه خویش بر دوره ی خاصی از تاریخ این سرزمین، و با ستایش از دامنه ی ویژه و محدودی از تنوع معنایی موجود در این زمینه، با نوعی حس نوستالژیک مشترک، هویت خویش را در زمینه ای مدرن بازتعریف کرده اند. این اسطوره برای بسیج کردن نیروهای اجتماعی، سرکوب کردن رقبای سیاسی، هویت بخشیدن به اعضای یک حزب، و  ایجاد یک خط مشی اجتماعی مشخص کارآمد است. اما به کار فهمیدن مفهوم سنت و مدرنیته و برنامه ریزی کلان در این باره نمی آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همسان بودن ارزشِ عناصر گوناگون نهفته در سنت نیز اسطوره ای از همین دست است. سنت از شبکه ای ناهمگون، ناهمخوان، و گاه متعارض از معانی و نمادهایی تشکیل یافته است که در دوره های تاریخی گوناگون، در زمینه های اجتماعی متفاوت، برای حل مسائلی متمایز تکامل یافته و استقرار یافته اند. با دگرگون شدن زمانه و تغییر شرایط، برخی از این عناصر ارزش خود را به عنوان راه حلهایی محتمل برای مسایل پیشاروی جامعه حفظ می کنند، و برخی دیگر این ارزش را از دست می دهند. نکوهش یا ستایش از کلیت مفهومی مبهم و افسانه آمیز مانند سنت، درست به اندازه ی ستایش یا نکوهش مفهومی به همان اندازه اساطیری به نام مدرنیته، نادرست است. سنت و مدرنیته کشکول هایی از بیشمار معنا و نماد ارزشمند و مهم و کارآمد و هویت بخش هستند که با بیشمار عنصر فرهنگی از کار افتاده و فرسوده و ناکارآمد و حتی زیانمند مخلوط شده اند. وارسی خردمندانه ی این عناصر، برگرفتن آنچه که ارزشمند است و وانهادن آنچه به کار نمی آید، تنها زمانی ممکن می شود که نگاهی درست بدان داشته باشیم و پیچیدگی هایش را با سطحی نگری نادیده نگیریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این رو، یکپارچگی سنت و همگون بودن ارزش عناصر گوناگون آن، هر دو نادرست می نمایند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما نخستین و مشهورترینِ این پیش داشتها، آن است که سنت، در تقابل با مدرنیته قرار دارد. این پیش داشت نیز نادرست است. در تمام کشورها و تمدنهایی که نسخه ای موفق از مدرنیته را پدید آورده اند، مدرنیته همواره در بستر و در پیوند با سنتهای جاری در جامعه شکل گرفته و بالیده است. مدرنیته، چنان که ترکیب وبر- فوکو نشان داده است، پیش از هرچیز چارچوبی است ذهنی که استقرار نظامی انضباطی را پشتیبانی می کند. چنین چارچوبی در غرب از دل جنبش اصلاح دینی و بحثهای قرون وسطایی در مورد ترجمه پذیری یا تفسیر کتاب مقدس بیرون آمد، و با نظامی انضباطی که در صومعه ها و ساختار کلیسای کاتولیک رواج داشت، پیوند خورد. از این رو به هیچ عنوان نمی توان ریشه ی تنومند مدرنیته و خاستگاه های سنتی اش را در غرب نادیده گرفت. مدرنیته ی غربی، البته گسستی در سنت قرون وسطایی محسوب می شود، اما این گسستی درونزاد است که از دل سنتهای جاری در آن جامعه بیرون آمده، و امری عارضی و نازل شده بر اروپا نبوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سرزمینهایی مانند چین و ژاپن هم که نسخه هایی به ظاهر بومی از مدرنیته رواج یافته اند، می بینیم که زیربنایی از سنن دیرپا نهادینه شدن روندهای مدرن را پشتیبانی کرده، یا از آن ممانعت به عمل آورده و دگرگونش ساخته اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر در ایران زمین، -که عراق و افغانستان و تاجیکستان و ترکمنستان را هم در بر می گیرد، – شاهدِ مقاومتی سرسختانه در برابر مدرنیته هستیم و اگر این سرزمین را کانون جدل و بحث بر سر مدرن شدن یا نشدن می یابیم، و اگر مردم این ناحیه مقاومتی چنین سرسختانه – و عمدتا ناخودآگاهانه- در برابر نظم نوین جهانی نشان می دهند، دلیل آن است که نوع خاصی از سنتهای کهن، با پیچیدگی ای چشمگیر در این منطقه رواج داشته که نهادینه شدن ساده و سرراست مدرنیته را پشتیبانی نکرده، و گاه از آن جلوگیری کرده است. مقاومت برخی از عناصر سنتی فرهنگ ایران در برابر مدرنیته، نه به معنای دشمنی ذاتی سنت و مدرنیته است، و نه می توان ناهمسازی جوهری سنت ایرانی و مدرنیته ی غربی را از آن نتیجه گرفت. این مشاهده تنها بدان معناست که پیچیدگی نظام فرهنگی “ایرانیان” –به معنای عامِ کلمه، یعنی همه ی آنان که فرهنگی ایرانی دارند- به قدری پیچیده، و تاریخ شکل گیری نهادهای اجتماعی در این سرزمین به قدری دیرپاست، که جذب و درونی ساختن پیکره ای عام و گسترده همچون مدرنیته در آن به سادگی صورت نمی گیرد. این بدان معنا نیست که ایران ذاتا امکان مدرن شدن را ندارد، یا سنت ایرانی سد راه مدرن شدن است. این برعکس می تواند نشانگر جاری بودنِ فرآیندی جذاب و قابل توجه باشد که  پیدایش ترکیبی نو و نسخه ای پیچیده و نامنتظره – و البته دیرهنگام- از مدرنیته را نوید دهد. شاید در این سرزمین ساختارهایی زیربنایی و چنان بغرنج از معنا وجود دارند که به تعادل رسیدنشان با مدرنیته به زمانی بیشتر، نیرویی کلانتر، و آشوبی گسترده تر از سایر کشورها نیاز داشته باشد. سه شاخه شدنِ جنبشهای اجتماعی نوگرایانه ای را که در تاریخ معاصر ایران می بینیم، جز چند استثنا نظیری در تمدنهای دیگر ندارند. تنها چین – و به شکلی بسیار ساده تر، ژاپن در مدتی سی ساله- این شکل از شاخه زایی برداشتهای رمانتیک از مدرنیته را در خود به نمایش گذاشته اند. در واقع عمر و پیچیدگی جریانهای رمانتیک در خودِ کشورهای اروپایی هم با آنچه که در ایران می بینیم تفاوت داشته است. در آنجا با جهشی سریع به موقعیتهایی افراطی –کمونیسم، فاشیسم و دموکراسی- اما به نسبت پایدار روبرو بودیم، که در کشمکشی بین المللی یکدیگر را تضعیف کردند و از بین بردند. این با تعادل به نسبت پایدار و دراز مدت این سه نیرو در ایران و پویایی نمادین تری که این سه در درون جامعه ی ایرانی داشته اند، شباهتی ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینها همه بدان معناست که سیر حوادث در تاریخ معاصر ایران را نمی توان به تعبیر ساده­ ی جدال سنت با مدرنیته فرو کاست. آنچه که در قالب مقاومت برخی از عناصر فرهنگی در برابر نهادینه سازی مدرنیته بروز کرده است، باید همراه با شواهدی موازی نگریسته شود که بر وامگیری های گسترده، تبادلهای معنایی و دگردیسی ها و باززایی های پردامنه ی عناصر فرهنگی دلالت دارند. چیزی که در نگاهی تحویل گرایانه، دشمنی سنت و مدرنیته می نماید، اگر از کمی نزدیکتر نگریسته شود، روند زایش شکلی نوظهور از مدرنیته ی بومی و درونزاد است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بازنگری در جایگاهی که امروزه به عنوان نمایندگان تمدنی کهن و دیرپا بر آن ایستاده ایم، و تصمیم گیری در مورد مسیرهایی که باید در آینده برگزینیم، تنها در شرایطی ممکن است که پشتوانه ی معنایی امروزین خود را بشناسیم، رگ و ریشه ی تاریخی و سیر تکاملش را تحلیل کنیم، و عناصر همخوان یا ناهمخوانش را با مدرنیته از هم تفکیک کنیم. تنها در این شرایط است که می توان با نگاهی بازتر و فارغ از مرزبندیهای نوپای رمانتیستی، سنت را در پیکره ی کلانش درک کرد، نظامی از معیارها را برای ارزشیابی عناصرش تدوین نمود، و در میان این خزانه ی بزرگ، غنی، ناشناخته و البته سنگین و کُند، دست به انتخاب معانی ارزشمند قدیمی و آفرینش معناهای سودمند تازه زد. این شاید تنها راهی باشد که امروز تمدن ما برای پرداخت دین خویش به سیر تکامل جوامع انسانی و سهیم شدن در این روند، پیشاروی خویش داشته باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شروین وکیلی، ۱۴ - امرداد - ۱۳۸۸&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amir.dana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%BA%DB%8C:_%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D9%85%D9%86%D8%AF_%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C&amp;diff=796</id>
		<title>فروغی: اندیشمند آزادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%BA%DB%8C:_%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D9%85%D9%86%D8%AF_%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C&amp;diff=796"/>
		<updated>2014-05-21T20:10:48Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amir.dana: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نگاهی به بنیادهای آزادی خواهانه در اندیشه اقتصادی محمدعلی فروغی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اندیشه محمدعلی فروغی، پیش و بیش از هر چیز این واقعیت موج می زند که پیشرفت در غرب، اساسا به اعتبار یک بازسازی لیبرالی در حوزه های اجتماعی، اقتصادی و سیاسی بوده است. راز این بازسازی در ایجاد سیستمی برای مدیریت تمام زمینه های مبتنی بر فرآیند تکاملی نهفته است. فروغی خود معترف باور به نظریه تکامل است و آنچه بعدها به اندیشه لیبرال ترین های اروپا یعنی مکتب اقتصادی اتریشی (به ویژه فریدریش فون هایک) نیز شکل داده است، تاثیر همین اندیشه بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما آنچه بیشتر نمایانگر باورهای تکاملی و لیبرال اندیشه فروغی است را باید در اندیشه اقتصادی وی جست. اولین کتاب درسی اقتصاد، در ایران، تحت عنوان &amp;quot;اصول علم ثروت ملل یعنی اکونومی پلتیک&amp;quot; یک سال پیش از مشروطه با ترجمه و نگارش فروغی به طبع رسیده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگرچه این کتاب در واقع ترجمه خلاصه شده ای از کتاب &amp;quot;مبانی اقتصاد سیاسی&amp;quot; نوشته پل بورگار است، اما باید در نظر داشت که این زمانی است که در غرب لیبرالیسم به شدت مورد هجمه واقع شده بود و همانگونه که هایک سال ها بعد در اثر سترگش &amp;quot;راه بندگی&amp;quot; می نویسد: &amp;quot;اگر دیگر تاکید بر اینکه همه ما سوسیالیست هستیم از مد افتاده، صرفا به خاطر این است که این واقعیتی بسیار بدیهی است و در یک نگاه گسترده عملا همه سوسیالیست شده اند.&amp;quot; دقیقا در چنین زمانی فروغی کتابی را برای ترجمه و آموزش علم ثروت برمی گزیند که واژه به واژه آن رنگ لیبرال دارد و در هر فرصتی به رد باورهای سوسیالیستی می پردازد و اتفاقا فروغی همین بخش ها را در ترجمه آزادش پررنگ تر هم می کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کتاب به تمامی مبتنی بر توضیح نظام بازار آزاد و چگونگی عملکرد آن است. در مقدمه کتاب این نکته یادآوری می شود که چون انسان ها استعداد ها و ذائقه های متفاوتی دارند، عدم یکسانی در توزیع ثروت و حال اشخاص ایجاد می شود و موضوع &amp;quot;علم ثروت&amp;quot; عبارت است از چگونگی تولید، دوران، توزیع و مصرف ثروت در هیات اجتماعیه (جامعه) گسترده ای که در آن انسان ها &amp;quot;مالک و مختار نتیجه کار خود&amp;quot; هستند.(ص ۱۲ ۱۰)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این مراحل چهارگانه از تولید تا مصرف دارای &amp;quot;سیر و حرکتی خود به خودی و منظم&amp;quot; است و &amp;quot;امور ثروتی در تحت قواعد طبیعی می باشد و علم ثروت تحقیق و بیان و نه موجد آن قواعد است.&amp;quot;(ص ۱۶) &amp;quot;لازم به تاکید نیست که اینجا منظور از قواعد طبیعی، نظم حاصل در روابط میان انسان ها به طور مستقل از اراده های خاص یا اراده حکومتی است.&amp;quot; (ص۲۰)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نوشته فروغی &amp;quot;عللی که میل انسان را به کار زیاد می کند متعدد است، اولین و مهم ترین آن ها آزادی کارگر است. اگر شخص مجبور باشد که مانند بردگان برای دیگران زحمت بکشد، شوق به کار پیدا نمی کند; زیراکه نتیجه آن عاید خود او نیست.&amp;quot;(ص۵۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فروغی سپس در نقد صریحی به سوسیالیسم می نویسد: &amp;quot;جماعتی می گویند دولت باید متصدی کل شود و حال آنکه، قطع نظر از ظلم و جوری که ناچار دولت به اشخاص در تعیین شغل و محل کار ایشان خواهد کرد، چطور می تواند از عهده این امر برآید، چه باید اطلاع کامل از مقتضیات ثروتی محل داشته باشد و حال آنکه این مقتضیات متصل در تغییر است. نیز باید سلیقه و ذوق و استعداد و کفایت هر کس را به خوبی بداند و در این باب اشتباه نکند و چنین چیزی ممکن نیست.&amp;quot;(ص۹۴)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی سپس نقد خود را این گونه ادامه می دهد: &amp;quot;بعضی دیگر از افراد، دخالت محدود دولت را به منظور رفع برخی بی عدالتی ها توصیه می کنند. این عقیده هم باطل است و باید مردم در امور صنعتی آزادی مطلق داشته باشند، اگرچه بعضی خبط و خطاها هم بکنند. خبط و خطاهای مردم با محسناتی هم همراه است و از تحمل آن ها گریزی نیست، اما دولت اگر مداخله کند مشکلات بی حد می شود و ضررهای فاحش به صنایع وارد می آورد و علاوه بر این ها در همت مردم برای کار کردن رخوت ایجاد می نماید و موجب می شود مردم دست و دلشان درپی کار نرود.&amp;quot;(ص ۹۴ ۵)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در باب توزیع ثروت نیز فروغی می نویسد: &amp;quot;در واقع دو نوع ترتیب توزیع ثروت قابل تصور است، ترتیب جبری و ترتیب اختیاری. در اولی رییس قوم یا رییس دولت، ثروتی را که تولید می شود ضبط می کند و بعد سهم هر کسی را معین می نماید. اینجا مالکیت شخصی وجود ندارد و اموال به اشتراک است. ترتیب دیگر، آزادی تملک ثروت است.&amp;quot;(ص۱۳۵)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مالکیت شخصی &amp;quot;را کسی وضع ننموده که بعد بتوان آن را تغییر داد و ترتیب دیگری پیش گرفت. این ترتیب برای ترقی هیات اجتماعیه (جامعه) ضروری بوده و بالطبیعه برقرار شده و تکمیل می یابد و نتیجه قانون ضروری ارتقای عالم است.&amp;quot;(ص ۱۳۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی در اثبات ضرورت مالکیت شخصی و ارتباط آن با عدل می گوید: &amp;quot;ترتیب آزادی به علت اینکه هم موجب ترقی کل جامعه و نیز برقراری تساوی حقوق می گردد لذا مبنی بر عدالت است. در چنین وضعی چون هر فردی مختار اعمال خویش است و هر کس حق دارد در همه چیز ادعا داشته باشد و پیشرفت ادعای او فقط به لیاقت و کفایت و همراهی بخت و اتفاق بستگی دارد، اما عده ای این استدلال را نمی پذیرند و می گویند دولت باید در امور تولید و توزیع ثروت دخالت کند و برابری میان مردم را برقرار سازد. با چنین کاری عدالت استقرار نخواهد یافت; زیراکه، بالضروره برای اجرای این ترتیب باید از بعضی گرفته، به بعضی دیگر داد و این عدالت و مساوات نیست که اشخاص قابل را به کار وادارند و حاصل زحمت ایشان را به اشخاص ناقابل بدهند.&amp;quot;(ص ۱۵۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او در ادامه تاکید می کند که توزیع برابر ثروت موجب از میان رفتن رقابت و انگیزه برای کار و تلاش بیشتر می شود و به این ترتیب اسباب ضعف و تنزل و فقر و هلاک مردم فراهم می گردد. پس چاره ای جز اکتفا به تساوی حقوق نیست و ایجاد تساوی در احوال، نه مطلوب است و نه ممکن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در باب پنجم کتاب از چگونگی مخارج دولت (بودجه) و حدود دخالت دستگاه های حکومتی در امور ثروتی سخن گفته می شود: &amp;quot;چون روابط مردم در هیات اجتماعیه زیاد و مفصل شد، دولت از عهده اداره تمام آن ها برنمی آید و قوه قادرتری لازم می شود و جانشین آن می گردد و آن قوه اختیار افراد می باشد.&amp;quot; (ص۳۹۷)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سخن فروغی درباره اقتصاد سیاسی این گونه ادامه می یابد: &amp;quot;اختیار افراد حقیقتا بر اقدام دولت مزیت کلی دارد و باید مردم به آزادی، ثروت را تولید کنند و توزیع نمایند و به دوران بیندازند و به مصرف برسانند و اگر دولت بخواهد در این باب مداخله کند و بعضی را ترغیب نماید و از برخی طرفداری کند، سنگ راه مردم می شود و ممکن است مرتکب ظلم و تعدی شود، چه، مساعدت با جماعتی، ظلم در حق جماعت دیگر است.&amp;quot; (ص۳۹۸)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتاب با تذکراتی درباره &amp;quot;قوانین طبیعی و معرفت هایی که از علم ثروت حاصل می شود&amp;quot; پایان می گیرد و بار دیگر روی آزادی و مالکیت شخصی تاکید می شود. &amp;quot;هر فردی به منافع خود بصیرتر از دیگران است، لهذا قوانین ثروتی اگر به آزادی مقرون باشد، تولید، دوران و توزیع ثروت را در تحت صحت و مناسبت و اعتدالی درمی آورد که اگر هم کامل نباشد بهتر از ترتیبی است که از تسلط حکومت ممکن است پیش آید.&amp;quot;(ص ۴۲۵) &amp;quot;علم ثروت قطع دارد که توسل به دولت بیجا و حرکت قهقراست و نباید از دولت متوقع بود که متکفل و متقلد تمام امور مردم باشد بلکه راه ترقی این است که مردم اجتماع های آزاد تشکیل دهند و امور خود را بدان وسیله گذرانند.&amp;quot;(ص۴۲۷)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرچند که بسیاری مفاهیم و ایده های بیان شده در آثار فروغی اصالتا از آن او نیست، اما قطعا نوع انتخاب و سپس تفسیر همدلانه و بی غل و غش وی نشان روشنی از اندیشه آزاد، پیشرو و منسجم اوست و به همین دلیل است که می توان گفت تاثیر فروغی در پیدایش و تکوین میراث لیبرالی ایرانی جایگاه خاصی دارد. موسی غنی نژاد باری بر پیشرو بودن اندیشه اقتصادی فروغی تاکید کرده و می پرسد: &amp;quot;بیش از یک صد سال پیش علم اقتصاد با قلم شیوای محمدعلی فروغی این گونه ترجمه و معرفی شده بود. امروزه پس از این همه سال، ما در چه مرحله ای از فراگیری این علم قرار داریم؟&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نویسنده : مسعود بُربُر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتابنامه:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بوگار، پل (۱۳۷۷); اصول علم ثروت ملل یعنی اکونومی پلتیک; برگردان میرزا محمدعلی خان بن ذکا» الملک، فرزان روز.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Beauregard, Paul (1886), Elements D’Economie Politique, Paris&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amir.dana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D9%90_%D8%A7%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%86&amp;diff=787</id>
		<title>نوشتن تاریخِ اکنون</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D9%90_%D8%A7%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%86&amp;diff=787"/>
		<updated>2014-05-21T10:14:05Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amir.dana: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نوشتن تاریخ اکنون (بخش نخست)، فروزش، شماره‌ی 3، تابستان 1388، ص: 4-14.&lt;br /&gt;
نوشتن تاریخ اکنون (بخش دوم)، فروزش، شماره‌ی 4، پاییز 1388، ص: 4-16.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شروين وكيلي&lt;br /&gt;
21/5/1387&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1. تاريخ، واژه ايست که با گذشته پيوند خورده است. مورخان، آن انديشمنداني هستند که به رخدادهايي که در گذشته به وقوع پيوسته اند مي پردازند، متوني کهن را که توسط گذشتگان نوشته شده اند تحليل مي کنند، و به عنوان متخصصاني که برش خاصي از زمانِ گذشته در قلمرو دانش و فهم شان است، نامدار مي شوند و اعتبار مي يابند. محوري که از اکنون آغاز مي شود و به زمان هاي دوردست منتهي مي شود، تيول مورخان است، و اين دامنه از لحظاتي پيش، از همان نقطه اي که رخدادهاي جاري در اکنون به گذشته تبديل مي شود، آغاز مي شود و تا نخستين نشانه هاي خط و نويسايي عقب مي رود. اين بدان معناست که تاريخ از سويي با گذشته، و از سوي ديگر با زبان، و به طور خاص زبانِ نوشته شده و متن سر و کار دارد. در آنجا که متني وجود ندارد، اقتدار مورخ پايان مي يابد و حکومت باستان شناس آغاز مي شود. &lt;br /&gt;
بر اين مبنا، تاريخ به عنوان شاخه ای از دانش که به گذشته مي پردازد، در ميان ساير شاخه هاي رسمي و دانشگاهي علم جايي براي خود باز کرده است، و موقعيتي به ظاهر هم ارز و هم زور با ساير شاخه هاي دانايي به دست آورده است. اين تصوير از علم تاريخ و مورخان با وجود آشنا و رايج بودن، اگر با دقتي بيشتر نگريسته شود، به تعارض هايي مفهومي بر مي خورد. از يک سو، چنين مي نمايد که تاريخ به نوعي با ساير دانشها متفاوت باشد. چرا که در آن از روش شناسي دقيق و رياضي گونه ي رايج در ساير علوم به شکلي منسجم و ساختار يافته استفاده نمي شود، و با وجود تلاشهاي فراواني که براي کمي، عيني، و تجربي ساختنِ شواهد تاريخي انجام گرفته است، اين علم همچنان ماهيت تفسيري و بلاغي خود را حفظ کرده است. &lt;br /&gt;
از سوي ديگر، چنين مي نمايد که تمام علوم ديگر را بتوان به نوعي زيرشاخه ي تاريخ دانست. چرا که تاريخِ هر علمِ خاص، کلِ داشته هاي آن علم را تا لحظه ي اکنون در بر مي گيرد و به تعبيري چنين مي نمايد که تاريخ و يا شاخه اي از آن که تاريخ علم باشد، به نوعي فراعلمِ زمان مدار تبديل شده باشد. &lt;br /&gt;
تاريخ، گذشته از اين تفاوتهاي روش شناختي و ابهام هايي که در مرزبندي اش وجود دارد، از يک نظر ديگر هم با ساير علوم تفاوت دارد، و آن هم تاثير مستقيم و تعيين کننده ايست که در هويت فردي و اجتماعي اعضاي يک جامعه دارد. هيچ علم ديگري را نمي توان يافت که به قدر تاريخ در شکل دادن به خودانگاره ي سوژه از خودش تاثير داشته باشد، و با پيکربندي هويت جمعي مردمي که در کنار هم زندگي مي کنند و &amp;quot;تاريخ&amp;quot; مشترکي دارند، کردارهاي آينده ي ايشان را تعيين کرده باشد. &lt;br /&gt;
تاريخ در اين معنا، تنها علمي است که با وجود تاثير شديد و چشمگيرش بر شکل دادنِ اکنون، پيوند خويش با اين برش زماني خاص را انکار مي کند. اگر از دستاوردهاي فني ناشي از علوم تجربي بگذريم، و تنها بر محتواي معنايي و بافتار تفسيري شاخه هاي علوم تمرکز کنيم، تاريخ را مهمترين شکل دهنده به شکلِ اکنون خواهيم يافت، و غريب است که اين تاثير فراگير و عمومي در مورد شيوه ي درک ما از خويشتن در اکنون، توسط علمي صورتبندي و بيان مي شود که مدعي کناره گيري از اکنون، و اقامت در گذشته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2. ادعاي اقامت در گذشته و انکار پيوند با حال، دستاويزي است که تاريخ را به نوعي مرجع غايي، به نوعي داور بي طرف و شکلي از سيستم لختِ نيوتوني تبديل مي کند، که کل حرکتها و رخدادها و تصميم هاي نهفته در اکنون را مي توان بر مبناي آن و در تناسب با آن سنجيد. تاريخ، با لانه کردن در گذشته است که مشروعيت و اقتدار کافي را براي شکل دادن به اکنون به دست مي آورد.&lt;br /&gt;
ميشل دو سرتو، يکي از بهترين بيانها را در مورد ضرورت بازبيني اين ادعاي تاريخ به دست داده است. چنين مي نمايد که برداشت دو سرتو در مورد اين نکته درست باشد که تاريخ، همواره بر شواهد و مستنداتي تکيه کرده که در اکنون حضور دارند و در حال مستقر شده اند (De Certeau, 1985). &lt;br /&gt;
اشياي گرد آمده در موزه ها، متون تاريخي، و نوشتارهاي نقش بسته بر سفالينه ها و ديوارها همه از آن رو موضوع علم تاريخ دانسته مي شوند، که در زمانه ي اکنون حضور دارند و يا با بند نافي از جنس روايت و نقل قول و يادبود به حالِ گريزپاي ما پيوند خورده اند. بر اين مبنا، تاريخ، تفسيري است که ما از چيزها و رخدادها و شواهدِ موجود در اکنون داريم. ماده ي خام تاريخ، که داربستهاي استوار ساختن گذشته ي ما را بر مي سازد، آن چيزي است که در زمان حال هست. بر اين مبنا، انکار اتصال شواهد تاريخي به اکنون، همچون ناديده انگاشتن انگيزه ي حال مدارانه ي مورخ، خطايي روش شناسانه محسوب مي شود.&lt;br /&gt;
پيوند تاريخ با گذشته، و انکار پيوند آن با زمان حال به قدري در ذهن ما رسوب کرده و نگاههاي ما به حدي بدان معتاد گشته اند که سخن گفتن از آن با لحني نقادانه و دعوت به جور ديگر انديشيدن در اين قلمرو در نگاه نخست نامفهوم و ناممکن مي نمايد. با توجه به اين که تلاش من در بازخواني و بازسازي تاريخ فرهنگ انساني به طور عام و تاريخ ايران زمين به طور خاص، دستيابي به شالوده اي استوار و مستحکم براي بازتعريف هويت خويشتن است، چنين گسستي از ديدگاه سنتي و گذشته مدارانه ي تاريخ را ضروري و بارآور مي دانم. براي ترسيم حد و مرزهايي که در دعوت به &amp;quot;اکنون مدار&amp;quot; ديدنِ تاريخ نهفته است، بايد نخست به زمينه اي انديشيد که ناديده انگاشتن اين ديدگاه را به امري چنين مرسوم مبدل ساخته است. &lt;br /&gt;
آماج اصلي اين نوشتار، طرح شرايطي است که به گسسته شدنِ بند ناف تاريخ با اکنون منتهي شده است. اين شرايط را با رجوع به متوني که امروز تاريخي ناميده مي شوند، و معمولا در زمان نگاشته شدنشان هم همچون تاريخ فهميده مي شدند، انجام خواهم داد. يعني به شرايطي خواهم نگريست که در آنها تاريخ مستقر در اکنون، که گمان دارم زماني با اقتدار تمام وجود داشته است، به تاريخِ ابتر و مخفي در گذشته تبديل شد. به طور خلاصه، موضوع اصلي اين نوشتار، چگونگي گسسته شدنِ پيوند ميان تاريخ و اکنون، و محدود ماندنش به گذشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3. در مورد اين که نخستين متون تاريخي در چه زماني و در چه تمدني نوشته شدند، توافقي عمومي وجود دارد، هرچند در مورد دلالتِ اين متون در همان تمدنها بحث و کشمکش بسيار است. مي دانيم که خط در ابتداي هزاره ي سوم پ.م در کهنترين تمدنهاي يکجانشين ،ايران زمين (مشتمل بر ميانرودان، سغد و خوارزم، ايلام، و دره ي سند)، آناتولي و مصر-  پديدار شد، و در ابتداي کار براي ثبت رخدادهايي از جنس تحولات سياسي يا باورهاي ديني به کار گرفته شد. &lt;br /&gt;
متون تاريخي در مصر، تا دير زماني که تا حمله ي هيکسوس هاي آسيايي به طول انجاميد، در عمل به زنجيره اي از نسب نامه هاي رسمي که ارتباط فرعون را با فرعونهاي پيشين نشان مي داد و ساختاري بسيار رسمي و صورتبندي شده در قالب چندين نام ديني و دولتي داشت، منحصر مي شد. بخش مهمي از تاريخ مصر در دوران پيش از حاکميت هيکسوس ها را بايد در متوني که در کل خصلتي غيرتاريخي دارند و داستانهايي تخيلي يا دعاهايي ديني را در بر مي گيرند، جستجو کرد. &lt;br /&gt;
در مقابل، در قلمرو ايران زمين بود که نخستين متون تاريخي به معناي ثبت رخدادهاي ويژه و محصور در زمان و مکان، توليد شد. اين امر، تا حدود زيادي مديون چند پارگي جغرافيايي اين قلمرو، و ظهور تمدنهايي متفاوت بر پهنه ي آن بود. در کل، متون تاريخي پديد آمده در ايران زمين، بيشتر از رده ي فتح نامه ها و گزارشهايي جنگي هستند که محور اصلي شان نبرد ميان قطبِ ايلام –ميانرودان است.  &lt;br /&gt;
يکي از نخستين متوني که مي توانند همچون متني تاريخي نگريسته شوند، و تاريخ ميانرودان باستان (سومر) و همچنين تاريخ نوشته شده ي انساني با آن شروع مي شود، شرح نبرد انمرکار - شاه دولتشهرِ سومريِ اوروک- با شاهِ اَرَت - احتمالا منطقه ي شهداد- در ايرانِ جنوبي است. در اين کتيبه که به خط ميخي سومري نوشته شده، براي اولين بار، مي بينيم که متن با عبارتِ آشناي &amp;quot;يکي بود، يکي نبود!&amp;quot; آغاز مي شود. حماسه ي ديگر سومري، که در ضمن کهنترين متنِ داراي نام گيلگمش هم هست، به نبردي در ميان دو دولتشهرِ کيش و اوروک اشاره مي کند که در جريان آن گيلگمش - شاه اوروک- پس از متحد شدن با جنگاوران سرزمينش و فرونشاندن مخالفتهاي شوراي ريش سپيدان شهرش، به کيش لشکر مي کشد و پس از محاصره کردنِ آنجا، با شاه اين شهر که آگا نام دارد، صلح مي کند. در هردوي اين متون، روايتي تاريخي به اساطير درآميخته است. در حماسه ي انمرکار، شاه اوروک فرزند خداي خورشيد -اوتو- دانسته مي شود و ارتباط گيلگمش هم که با خدايان سومري به قدر کافي مشهور هست(Falkenstein, 1936). &lt;br /&gt;
متون سومري اي که به رخدادهايي تاريخي پرداخته اند، در کل از الگويي پيروي مي کنند که در همين دو متن اوليه وجود دارد: استعاره هايي اندک و معمولا گويا، متوني کوتاه و بيانيه مانند، و ارجاعهايي مبهم و نادقيق به اشخاص و جاها، به شکلي که آشکار است متن براي کساني نوشته شده که مکان شهرها و هويت شاهان و کسانِ نامبرده شده در کتيبه ها را ، به خوبي ميدانسته اند. در يکي از متون ديگري که چند قرن بعد، توسط اورکاگينه -شاه اور- به مناسبت غلبه ي او بر رقيبش که کاهني بلندپايه بود، نوشته شده است، اشاره هايي به اقدامات دادخواهانه ي شاه جديد وجود دارد و براي نخستين بار از واژه ي &amp;quot;آزادي&amp;quot; به عنوان محور مشروعيت بخشي به شاهي که مردم را از قيد ستم کاهني زياده خواه نجات داده، مورد استفاده واقع شده است. &lt;br /&gt;
در ميانرودان پس از آمدن اکدي ها الگوي نوشتن تاريخ کمي تغيير يافت. اين تغيير بيشتر با توجه به ريزه کاري ها و تاکيد بر ساختار ادبي متون تاريخي مربوط مي شد، تا تحولي بنيادين در سبک روايت. اين تحول را مي توان با مقايسه ي کتيبه هاي به جا مانده از قبل و بعد ورود اکدي ها به ميانرودان دريافت. اِآناتوم -شاه لاگاش در 2460 پ.م- که با ايلاميان جنگيد و بر ايشان چيره شد، سه متن کمابيش مشابه از خود به جا گذاشته است که يکي از آنها به اين شرح است:&lt;br /&gt;
&amp;quot;ايلام، کوه بلند با سلاح در هم کوبيده شد. پشته هايي از اجساد بر هم تلنبار شد، اَرَو که اِنسي (حاکم) آن درفشها را برافراشته بود، با سلاح در هم کوبيده شد. پشته هايي از اجساد بر هم تلنبار شد، اومّا با سلاح در هم کوبيده شد، بيست پشته از جسد برهم تلنبار شد.(پاتس، 1385: 143)&amp;quot;&lt;br /&gt;
کمتر از دو قرن پس از نوشته شدن اين متن، ريموش که فرزند و جانشين شروکين -بنيانگذار پادشاهي اکد- بود، در کتيبه اي به متنهاي تاريخي به معناي دقيق کلمه بسيار نزديک شد:&lt;br /&gt;
&amp;quot;اَبَل گَمش، پادشاه برهشوم را در نبرد مغلوب کرد. زَهَر و ايلام در ميانه ي برهشوم رزم آرايي کردند. اما ريموش پيروز شد. 16212 تن کشته و 4216 نفر اسير شدند. امهسيني پادشاه ايلام اسير شد، ؟ از ايلام اسير شد. سيدَگو فرمانرواي برهشوم اسير شد و شرگَپي در كنار رودخانه ي قبليتوم اسير شد. پشته هايي از اجساد در شهر روي هم تلنبار شد.(پاتس، 1385: 167)&amp;quot;&lt;br /&gt;
چند قرن بعد، در حدود 2100 پ.م پوزور اينشوشيناک که پادشاه ايلام بود، کتيبه اي نوشت و پيروزيهاي خويش را با همين سبک در آن شرح داد:&lt;br /&gt;
&amp;quot;حاکم شوش، گيرنيتا، سرزمين ايلام، پسر شيمپي ايشهوک، دشمنان کيماش و هورنوم را اسير کرد. هوپسانا را فرو پاشيد و هشتاد و يک شهر و منطقه را در يک روز زير پاهايش ويران کرد. آنگاه که پادشاه سيماشکي به سويش آمد، بر پاهايش آويخت. پوزور اينشوشيناک نيايشهاي او را شنيد و...(پاتس، 1385: 194)&amp;quot;&lt;br /&gt;
سنتي که با ورود اکدي ها به ميانرودان شکل گرفت و زبان روايي متون تاريخي را از حالت استعاري و اساطيري اش به وضعيتي دقيقتر و روشنتر تبديل کرد، تا دو هزاره پس از ورود ايشان به ميانرودان همچنان تداوم يافت. در ابتداي قرن هشتم پ.م گزارش دقيق حمله ي شروکين دوم به ماد و ايلام را داريم، که در آن شمار تلفات و نام و نشان شهرهايي که ارتش او از آن عبور کرده اند، با دقت ذکر شده است. اين رده از متنها در نهايت به کتيبه ي مصور آشور بانيپال، واپسين شاه بزرگ آشور ختم مي شوند که در آنها شرح پيروزي او بر پادشاه ايلام آورده شده است. &lt;br /&gt;
فتح نامه هاي اين دوران، لحن ساده و گاه صميمانه اي دارند، حمورابي در متني که در ميانه ي قرن هفدهم پ.م نوشته است، از اين که پس از هجوم اوليه اش به ايلام به سختي شکست خورد و هراسان، نا اميد و افسرده به شهر خويش بازگشت، سخن مي گويد، و آشور بانيپال وقتي از اتحاد ايلامي ها با بابلي ها در برابر سپاهيانش سخن مي گويد، اشاره مي کند که &amp;quot;من هرگز انتظار نداشتم ايلامي ها با من دشمني کنند.&amp;quot; &lt;br /&gt;
با اين وجود، شاهاني که اين کتيبه ها را مي نوشتند، به چشم انداز ويژه ي خويش از جنگ پايبند بودند. چنان که وقتي در نبرد هَلوله (693 پ.م)، سپاهيان آشوري در برابر ارتش متحد ايلام و بابل صف آراستند و نبردي سخت خاک ساحل دجله را خونين کرد، هر دو طرف ادعاي پيروزي کردند(Von Solen, 1985: 58). بر اساس سالنامه هاي بابلي، شاه ايلام که هومبان نيمنا نام داشت، بر آشوريان پيروز شد، و اين در حالي بود که سناخريب - شاه آشور- هم پس از بازگشت به شهر خويش کتيبه ي نبي يونس را منتشر کرد و در آن نوشت که در هلوله بر ايلاميان و بابليان چيره شده و پسر شاه بابل را اسير کرده است: &amp;quot;آنها را شکست دادم، صد و پنجاه هزار تن از جنگجويانشان را از دم تيغ گذراندم،...&amp;quot;&lt;br /&gt;
اين چيزي بود که چند قرن قبل در نبرد بزرگ ميان رامسس دوم و شاه هيتي ها در سوريه نيز تکرار شده بود و در آن هنگام هم هريک از دو طرف پس از بازگشت به کشورشان براي خود ادعاي پيروزي کردند و جشن گرفتند. در اين هنگام البته، چنين روايتهاي ضد و نقيضي از يک نبرد، تنها به مواردي مربوط مي شد که نتيجه ي جنگ نامعلوم و دستاورد آن مبهم بود. و هنوز تا زماني که پادشاهي مانند نرون پس از شکست در جنگ با ايران و وادار شدن به واگذاري تاج ارمنستان به شاهزاده اي ساساني، در رم جشن بگيرد و ادعاي پيروزي کند، قرنها زمان مانده بود.&lt;br /&gt;
در جهان باستان، متوني که به رخدادهايي مهم و به اصطلاح امروزين &amp;quot;تاريخي&amp;quot; دلالت مي کردند، تنها به شرح نبردها و پيروزيهاي شاهان منحصر نبودند. نبايد از ياد برد که مردماني که در اين دوران مي زيستند، در مورد رخداد تاريخي  برداشتي متفاوت با درک امروزين ما داشتند، و تاسيس يا مرمت يک معبد را به اندازه ي -و گاهي بيش از- پيروزي در يک نبرد مهم مي دانستند. از اين رو به همراه کتيبه هايي که پيروزي شاهان را بر هم شرح مي دهد، انبوهي از متون با ساختار مشابه را هم داريم که به بازسازي و مرمت معابد دلالت مي کنند. يکي از آنها، که نمونه ي خوبي از اين رده از متون است، کتيبه ي هومبان نومان، شاه مقتدر ايلام است که در فاصله ي 1340 تا 1350 پ.م بر اين سرزمين فرمان مي راند. او در کتيبه اي چنين نوشته است:&lt;br /&gt;
&amp;quot;...من هومبان نومان پسر اتَّر کيتاه هستم. گسترنده ي قلمرو شاهي، سرور (سرزمين) ايلامي، صاحب تاج و تخت ايلام، پادشاه انشان و شوش. ايزد بزرگ به خاطر به سبب نسب بردن از مادرم مرا برگزيد و دوستدارم شد. سعادت و بهروزي برقرار شد. تاج شاهي بازگردانده شد، اينشوشيناک پادشاهي را به من داد. براي زندگي ام، براي زندگي ميشيم روه، براي زندگي ريشپ لا، براي اين معبد که کاملا ويران شده بود، در محل آن کوکونومي (قربانگاهي) ساختم آن را به ايزد بزرگ، به کيريريشا و حاميان زمين اهدا کردم. کيريريشا و حاميان زمين به من عمر طولاني اعطا کنند، باشد که آنان به من پادشاهي اي اعطا کنند که همواره پر رونق باشد.(پاتس، 1385: 326)&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
4. بافت کلي متوني که شرحشان گذشت، از قواعدي عمومي و مشابه پيروي مي کنند. &lt;br /&gt;
نخست آن که تمام اين متون، با اختصار و دقتي که تنها به حجم غنيمتها و شمار مناطق ويران شده اختصاص دارد، عمليات جنگي اي را که به پيروزي ختم شده اند، توسط رهبر سپاه پيروزمند ثبت کرده است. و يا به انجام کاري نيک - از جمله مرمت يا ساخت معبد و اهداي پيشکشي بزرگ به خدا يا ايزدبانويي محبوب - دلالت مي کند. به عبارت ديگر، هسته ي مرکزي تمام متون ياد شده را رخدادي که مهم پنداشته مي شده، تشکيل مي دهد. &lt;br /&gt;
دوم آن که تمام متون ياد شده، کتيبه هايي هستند که توسط پادشاهاني نوشته شده اند که ادعاي غلبه بر دشمنانشان را در ميدان نبرد داشته اند، يا فاعلِ آن کارِ نيک و آييني بوده اند. به عبارت ديگر، فاصله ي زماني ميان رخداد ياد شده و زمان ثبت آن بسيار اندک بوده، و کسي که آن را ثبت کرده، همان کسي بوده که آن را به انجام رسانده است. &lt;br /&gt;
ديگر آن که در تمام اين متون، از نام کسان و شهرها به شکلي ياد شده که گويي همگان از ماهيت آن با خبر هستند. به همين دليل هم موقعيت جغرافيايي بسياري از شهرها و مناطق هنوز به درستي شناسايي نشده است. از خدايان، شهرها، و افراد تنها با نام، و گاه با نامي اختصاري يا ضميري ساده ياد شده و به اين ترتيب آشکار بوده که در زمان نوشته شدنِ متن، همه از جزئيات موضوع با خبر بوده اند، و پيش فرض نگارنده هم اين بوده که مخاطبانش در مورد ماهيت عمومي موضوع اطلاعاتي کامل دارند. &lt;br /&gt;
به بيان ديگر،  اين متون را شاهاني پيروزمند براي مردم خود مي¬نوشته اند، و اينان کساني بوده اند که کمابيش در جريان امور قرار داشته اند، و کردار شاه در نوشتن متن کتيبه و حک کردنش بر ديوارنگاره يا لوح، بيشتر عملي آييني بوده که تثبيت و جاودانه کردنِ آن را در قالب خطوطي مقدس رقم مي زده است. متون سومري، اکدي، ايلامي، و مصري به روشني به نويسندگاني تعلق داشته اند که تاريخ دوران خويش را در پيوندي انداموار با اکنون، براي مردمي که در همين زمان حال مي زيستند، روايت مي کردند. زمان افعال به حال يا گذشته اي نزديک و به ياد آوردني مربوط مي شود و ارجاعاتي به گذشته هاي دور يا دورانهاي تاريخي از ياد رفته وجود ندارد، و همه چيز به تلاش براي ثبت رخدادي مي ماند که در اکنون رخ داده و قرار است براي مردمي حاضر در همان اکنون، تثبيت شود. اين ماجرا در مورد متونِ باقي مانده از تمدنهاي ديگر مانند هيتي ها، اورارتوها، و ميتاني ها هم مصداق دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
5. در ميان متونِ دوران باستان، به ويژه کتيبه هاي به جا مانده از هيتي ها در بحث ما اهميت دارد. اين مردمان که در فلات آناتولي پادشاهي نيرومندي برقرار کرده بودند، نمايندگان نخستين موج مهاجرت آرياييها محسوب مي شدند و اولين کشور مقتدر آريايي را در فاصله ي 1600-1200 پ.م در جهان باستان بنيان نهادند. اين امر به خصوص از آن رو اهميت دارد که خداياني مانند مهر و زروان براي نخستين بار در کتيبه هاي ايشان مورد اشاره واقع شده اند و ردپاي باورهاي هند و ايراني ديرينه را در تمدنشان مي توان باز يافت. دومين دليل اهميت ايشان، آن است که به شکلي بسيار روشن و برجسته اين پيوندِ متون تاريخي با زمان اکنون را نشان مي دهند.&lt;br /&gt;
هات توسيليس اول (1650-1620 پ.م)، شاه مقتدر هيتي که سرزميني متحد و نيرومند را براي فرزندش به ارث گذاشته بود، در متني که همچون وصيتنامه اي سياسي براي مردم کشورش و پسرش تنظيم کرده بود، با لحني بسيار خودماني سخن خويش را چنين شروع مي کند: &lt;br /&gt;
&amp;quot;ببينيد، مورسيليس اکنون پسر من است... خدا به جاي شير، شير (ديگري خواهد نشاند)... پس از گذشت سه سال، بايد به جنگ برود... اگر او را هنگامي که هنوز کودک است به جنگ برديد، سالم بازش گردانيد،... تاکنون هيچ يک (از اعضاي خانواده ام) از فرمان من اطاعت نکرده است، مورسيليس، تو بايد از آن اطاعت کني.سخنم را به خاطر بسپار. اگر سخن پدر را به خاطر بسپاري (نان خواهي خورد) و آب خواهي نوشيد. وقتي به سن بلوغ رسيدي، دو يا سه بار در روز غذا بخور و خوش بگذران. پير که شدي هر چقدر خواستي بنوش. در آن هنگام است که مي تواني سخن پدرت را از ياد ببري!... پدربزرگم پسرش را به عنوان لابارنا در ساناهوئيتا منصوب کرد. (اما بعد) خدمتگزاران و شهروندان برجسته به سخنان پادشاه توجهي نکردند و پاپا ديلماه را بر تخت نشاندند. اکنون چند سال از آن زمان گذشته است؟ ...خانه هاي شهروندان برجسته چه شدند؟ آنها کجا رفتند؟ آيا نابود نشده اند؟(گرني، 1371: 166 و 167)&amp;quot;&lt;br /&gt;
آنچه که در مورد اين کتيبه اهميت دارد، نوع ارتباط آن با زمان و رخدادهاي تاريخي است. آشکارا، متن در مورد حوادثي تاريخي سخن مي گويد. شاهي از منصوب کردن پسرش به عنوان جانشين سخن مي گويد، و مردم را به پيروي از فرمان خويش فرا مي¬خواند. در عين حال، اشاره هايي به رويدادهاي زمان پدربزرگش هم در آن وجود دارد و به اين ترتيب استخوان بندي متن بر مبناي عناصري تاريخي و رخدادهايي مشخص استوار شده است. با اين وجود، هات توسيليس خود را به زمان گذشته محدود نکرده است. او در مورد اين که فرزندش در چه زماني و چگونه بايد به جنگ برود، چيزهايي مي گويد و حتي چگونه خوردن و نوشيدن را هم در آينده به او آموزش مي دهد. اينها همه در متني است که با اعلام وليعهدي او شروع مي شود و با يادآوري شورشي در زمان پدربزرگش ختم مي شود. به روشني مي توان ديد که در اينجا پادشاهي بر نقطه ي زمان حال ايستاده و از آنجا در مورد حوادثي که در گذشته رخ داده اند يا در آينده رخ خواهند داد، داوري کرده و اعلام موضع مي کند. &lt;br /&gt;
در ميان جانشينان هات توسيليس، به ويژه بايد از مورسيليس ياد کرد که به دقت وقايع زمان خويش را ثبت مي کرد و اين کار را در مورد رخدادهاي دوران پدر و پدربزرگش هم انجام داد. بي آن که ارتباط خويش را با اکنون از دست بدهد. چهار قرن پس از او، هات توسيليس سوم (1264-1239 پ.م) بر تخت نشست و از آنجا که بر خلاف قوانين مرسوم قلمرو هيتي برادرزاده اش - اورحي تسحوب (1271-1264 پ.م) که پادشاه قانوني بود - را از قدرت برکنار کرده بود، ناچار شد بيانيه اي براي تثبيت مشروعيت خود صادر کند(Ruster, 1989). اين بيانيه نيز آشکارا به رخدادي تاريخي دلالت مي کند. پادشاه در اين کتيبه سخن را با شرح دوران کودکي اش، و حمايتي که ايزدبانوي ايشتار از او مي کرده مي آغازد، و از رقابتش با دشمنان حسودش، و چيرگي اش بر آنها مي نويسد. بعد، سخن را به اختلافش با اورحي تسحوب مي کشاند:&lt;br /&gt;
&amp;quot;اما به سبب احترام به برادرم (که پادشاه پيشين بود) کاري نکردم. تا هفت سال سر از اطاعت نپيچيدم. اما آن مرد در صدد نابودي من برآمد... از من هاک پيس و نريکا را گرفت. اين بود که از  او اطاعت نکردم و بر ضد او سر به شورش برداشتم. با وجود اين، اگرچه عليه او شورش کردم، با سوار شدن بر گردونه ي جنگي يا در خانه بر ضد او گناهي مرتکب نشدم....ايشتار اورحي تسحوب را ترک کرد، و حتي در شهر خودش او را مانند خوکي در خوکداني زنداني کرد و همه ي خات توساس (پايتخت هيتي ها) به سوي من بازگشت... خواه فرزند، خواه نواده، خواه خلف هات توسيليس و پودوحپا، هرکس در آينده وارث تاج و تخت شود، بايد ايزدبانوي ايشتار ساموحا را در ميان خدايان بپرستد.(گرني، 1371: 170و171)&amp;quot;&lt;br /&gt;
در اينجا هم مي بينيم که شاهي در ضمنِ اشاره به تاريخِ گذشته، از حقانيت خويش براي تسلط بر حکومت سخن مي گويد و اين نکته را دستمايه ي سفارشهايي در مورد رفتار مردمان در آينده قرار مي دهد. به عبارت ديگر، در متونِ هيتي، آن رخداد تاريخي اي که هسته ي اصلي تاريخ را تشکيل مي دهد، نه تنها در زمانه ي اکنون لانه کرده است، بلکه متني را نيز ايجاب مي کند که علاوه بر اشاره به آن، به رخدادهايي در پيش و پس از آن نيز اشاره دارند. هات توسيليس سوم در عين حال که از سرکشاني که بر پدربزرگش شوريده بودند، ياد مي کند، از پسرش مي خواهد تا بعد از بلوغ به زندگي شادخوارانه اي بپردازد و در هنگام پيري سفارشهاي او را فراموش کند، و هات توسيليس سوم پس از يادآوري پيمان شکني ها و بدخواهي هاي برادرزاده اش و اشاره به رخداد اصلي که برکناري اوست، سفارش مي کند که ايزدبانوي پشتيبان او توسط آيندگان پرستيده شود. اين نشت کردنِ گذشته و آينده در هاله ي اطراف رخدادي حال مدارانه، تنها به تمدن هيتي منحصر نيست، هرچند برجسته ترين نمودهاي خود را در آنجا مي يابد. در ايلام نيز، در کتيبه هاي اهدايي اونتاش ناپيريشا، که سازنده ي زيگورات اور است، چنين مي خوانيم: &lt;br /&gt;
&amp;quot;من، اونتاش ناپيريشا معبد بلند را از خشتهاي طلا و نقره، ابسيدين و مرمر ساختم و آن را به خداي بزرگ و به اينشوشيناک سيان کوک اهدا کردم. هرکه آن را فرو ريزد، خشتهايش را خراب کند، طلا، نقره، ابسيدين، مرمر و آجرکاري اش را بربايد و به کشور ديگري ببرد، باشد که خشم خداي بزرگ، خشم اينشوشيناک و کيريريش سيان کوک بر او نازل شود و اعقاب او زير خورشيد سعادتمند نشوند.(پاتس، 1385: 327)&amp;quot;&lt;br /&gt;
همسرِ همين شاه، کتيبه اي زيبا بر تنديس عظيمِ مفرغينش دارد که بر آن چنين نوشته است:&amp;quot; من ناپير اسو، همسرِ اونتاش ناپيريشا هستم. آن که پيکره ي مرا بربايد، آن را خرد کند، کتيبه اش را خراب کند، يا نام مرا پاك کند، باشد که با نفرين ناپيريش، کيريريش و اينشوشيناک هلاک گردد، نامش از ميان برود، فرزندش نازا گردد، و...(پاتس، 1385: 327)&amp;quot;&lt;br /&gt;
از همين دو کتيبه، مي توان اين نکته را دريافت که در متون کهنِ تاريخي غيرهيتيايي هم، که اتفاقا کتيبه هاي پيشکشي و متون نذري بخش مهمي از آن را تشکيل مي داده اند، پيوندي مشابه را در ميان رخدادِ مهم مورد نظر و هاله اي از گذشته و آينده که در پيرامون آن تنيده شده است، نشان مي دهند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
6. پس از آن که کوروش بزرگ ظهور کرد، فرآيندي را آغاز کرد که به متحد شدنِ کل سرزمينهاي نويسا در قلمرو مياني منتهي شد. اين بدان معنا بود که حوزه هاي فرهنگي متفاوتي که در آن زمان در قلمرو مياني وجود داشتند و از حضور يکديگر با خبر بودند، در مدت چند دهه به شکلي برق آسا از نظر سياسي زير درفش هخامنشيان متحد شوند و به شکلي پايدار و کارآمد از نو سازماندهي شوند. به اين ترتيب تمدنهاي دره ي سند، ايران شرقي، ماد، پارس، ايلام، ايران مرکزي، ميانرودان، آناتولي، فنيقيه، يونان (که مراکزش در آسياي صغير قرار داشت و بعدها به بالکان منتقل شد)، و مصر در يک نظام يکپارچه ي سياسي در هم آميختند. اين دولت غول پيکرِ نوظهور که تمام قلمروهاي نويساي شناخته شده ي آن دوران در قلمرو مياني را در بر مي گرفت، نخستين &amp;quot;مرکزِ&amp;quot; فراگير و عمومي را در نظامهاي اجتماعي باستاني پديد آورد و اين مرکزي بود که به خاطر بي رقيب و يگانه بودنش، براي مدتهايي مديد پا برجا ماند و بعدها در قالبي اساطيري به سرمشقي و سرنموني براي دولتهاي توسعه طلب بعدي تبديل شد.&lt;br /&gt;
ظهور هخامنشيان، با دگرديسي بنياديني در شيوه ي سازماندهي معنايي هستي همراه بود، که خواه ناخواه ردپاي خود را بر شيوه ي نگارش تاريخ و ارتباط رخدادها با زمان نيز بر جاي مي نهاد. مهمترين نمود اين امر، ظهور نخستين نظام معنايي مرکزمدار در تاريخ فرهنگ انساني بود، که مرکزي غايي و هستي شناختي -و نه موضعي و محلي- را ادعا مي کرد. به اين ترتيب پرستش خدايي يگانه، که بر کشوري يگانه نظارت داشت و شاهنشاهي يکتا فرمانبردارش بود، در اين گستره رواج يافت. يک مرجع غايي براي قانونگذاري، و يک قدرت سياسي برترِ پارسي به همراه دستگاه ديوانسالاري متمرکز و منسجمي در اين ميان برخاستند که شيوه ي رمزگذاري رخدادهاي گيتيانه را در چشم مردمان و زمامداران دگرگون ساختند.&lt;br /&gt;
بهترين نمود اين دگرديسي را در کهن ترين متنِ تاريخي باقي مانده از اين دوران مي توان باز يافت. متني که از داريوش بزرگ در بيستون به جاي مانده است، و من ترديدي ندارم که متوني ديگر - از کوروش و کمبوجيه و برديا- پيش از آن وجود داشته اند که به دلايل سياسي يا تصادفي از ميان رفته اند.&lt;br /&gt;
به هر صورت، کتيبه ي بيستون از چند نظر با متون تاريخي ديگري که در همان اعصار توسط ادامه دهندگانِ سنن کهن تاريخ نويسي نگاشته مي شدند. تفاوت دارد. به عنوان مثال، به اين متون که در زمان زمامداري کوروش بزرگ در بابل نوشته شده اند، توجه کنيد. متن نخست از سالنامه هاي بابلي برگرفته شده است و پيروزي کوروش بر آستياگ مادي را روايت مي کند، و در ضمن به رفتار عجيب نبونيد شاه بابل و ناديده انگاشته شدن مراسم ديني بابليان توسط او دلالت دارد. اين متن در بابلي نوشته شده كه هنوز توسط كوروش فتح نشده و براي خود يك پادشاهي بزرگ و مقتدر است.&lt;br /&gt;
&amp;quot;سال ششم (از سلطنت نبونيد) ]550 پ.م[: شاه ايشتومِگو ]آستياگ[ سربازانش را فراخواند و براي مقابله با کورَش، شاه انشان، شتافت، تا با او در نبرد رويارو شود. ارتش آستياگ بر او شورش کرد و او را در غل و زنجير به کورش تحويل داد. کورش به سمت شهر آگامتانو ]اکباتان[ پيش رفت و خزانه ي سلطنتي را تصرف کرد. او سيم و زر و ساير اشياي گرانبهاي آگامتانو را به عنوان غنيمت به انشان برد. اشياي گرانبهاي  (...).&lt;br /&gt;
سال هفتم ]549 پ.م[: شاه در تِما ماند. شاهزاده و صاحب منصبان و سربازانش در اکد ]بابل[ ماندند. شاه براي مراسم ]سال نو[ در ماه نيسانو ]فروردين[ به بابل نيامد. تصوير ]بتِ[ خداي نَبو به بابل نيامد. در نتيجه تصوير خداي بِل ]مردوک[ از بابل خارج نشد و به اساگيل نرفت. جشن اول سال از قلم افتاد. اما پيشکش ها در معبد اساگيل و ازيدا در تطابق کامل با سنن داده شد. کاهن اوريگالو مراسم تقديم شراب به خدايان را انجام داد و معبد را تطهير کرد.&amp;quot;&lt;br /&gt;
آشکارا، اين متن دنباله ي همان سنت تاريخ نويسي باستاني ايلاميان و سومريان و اکديان است. هر سال با مهمترين رخدادي که در آن وقوع يافته مشخص شده است. همچنين است در کتيبه ي حقوق بشر کوروش، كه حدود ده سال بعد در همين بابل نوشته شده. در اين كتيبه چنين مي خوانيم: &lt;br /&gt;
&amp;quot;او (مردوك) کاوش کرد، در ميان شان جستجو کرد و شاهزاده اي راستکار را از صميم قلب يافت، و با دستانش او را گرفت. او کوروش، شاه انشان، را به نام فراخواند، او وي را به سروري کل جهان منصوب کرد.&lt;br /&gt;
او سرزمين قوتو، و تمام اونام ماندا (ماد) را در برابر پاهايش به خاک افکند. مردمان سر سياه، را به دست وي سپرد تا بر ايشان غلبه کند. او ايشان را با عدالت و راستي گرفت. مردوک، سرور بزرگ، با خوشنودي به مراقبتي که از مردمش مي کرد نظر افکند، بر کردار پرهيزگارانه اش، و قلب درستکارش. او باعث شد تا به شهرش، بابل برود، وادارش کرد جاده ي بابل را در پيش بگيرد، همچون دوست و همراهي در کنارش.&lt;br /&gt;
سربازان فراوانش، با شماري نامعلوم، همچون آبهاي يک رودخانه غرق در اسلحه به همراهش پيش رفتند. &lt;br /&gt;
او اجازه داد تا بدون نبرد و کشمکش به بابل وارد شود. او شهر بابل، اين سرزمين فاجعه زده را نجات داد. او نبونيد شاه  را که از او نمي ترسيد، به دستانش سپرد. همه ي مردم بابل، سومر و اکد، شاهزاده و حاکم، در برابرش به خاک افتادند و پاهايش را بوسيدند. آنان از سلطنتش شادمان شدند و چهره هايشان درخشان شد.&amp;quot; &lt;br /&gt;
ناگفته نماند كه كتيبه ي حقوق بشر كوروش، به چندين دليل - از جمله غيابِ تكان دهنده ي خشونت و اشاره به كنش جنگي، در متون تاريخي جهان باستان يگانه است و سرآغاز نبشته هاي هخامنشي اي محسوب مي شود كه دقيقا به همين دليل منحصر به فرد و غيرمعمول تلقي مي شوند. با اين وجود، آشكار است كه چارچوب معناييِ متن در مورد مفهوم تاريخ، هنوز &amp;quot;هخامنشي&amp;quot; نيست، و ساختاري همسان با كتيبه هاي پيشينِ بابلي و هيتي دارد. در اينجا هم شاهي رخدادي را روايت مي كند. اما اين روايت از سويي بر لنگرگاهِ اكنون آويخته شده است، و از سوي ديگر براي مردمي بازگو مي شود كه خود در خلق آن و تجربه اش سهيم بوده اند. &lt;br /&gt;
با كتيبه ي بيستون، اما، تاريخ نگاري دستخوش تغييري جدي مي شود. كتيبه ي بيستون به دليل ساختار ويژه اش، شايسته ي آن است كه دقيقتر مورد وارسي قرار گيرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
7. كتيبه ي بيستون از چند نظر يگانه و مهم است. برخي از برجسته ترينِ اين ويژگيها عبارتند از:&lt;br /&gt;
الف) بيستون، بزرگترين نبشته ي سنگي باستاني جهان است و مفصل ترين متن &amp;quot;تاريخي&amp;quot; را داراست.&lt;br /&gt;
ب) بيستون نخستين و تنها نبشته ي مهمي است كه خطِ به كار گرفته شده در آن خطي مصنوعي است. تمام نبشته هاي شناخته شده، و تمام متونِ عموميِ&amp;lt;sup&amp;gt;1&amp;lt;/sup&amp;gt; نگاشته شده تا پيش از دوران مدرن، - و حتي تمام اين متون در دوران مدرن- به خطوطي نوشته شده اند كه طبيعي بوده اند. يعني محصول سير طولاني و فراخ دامنه اي از دگرديسي هاي نمادين و وامگيري هاي بينازباني و بيناخطي بوده اند. نخستين ردپايي كه در كل تاريخ نوشتار از &amp;quot;ابداع&amp;quot; و بر ساختنِ خط در دست داريم، به دوران داريوش و زايش خط پارسي باستان مربوط مي شود و بيستون به ويژه از اين نظر اهميت دارد كه يكي از خطوطِ برسازنده ي آن به اين شكل، مصنوعي است. همين ويژگي بيستون باعث شد كه خوانده شدنِ تمام خطوطِ ميخي باستاني ممكن شود. يعني خط پارسي باستان به دليل همين خصلت مصنوعي بودنش از حدي ساده تر و منطقي تر است، و به همين دليل هم امكان واگشايي رمزگانش وجود دارد. تمام خطوط جهان باستان - سومري، اكدي، ايلامي، اورارتي، هيتي، و حتي هيروگليف و تمام داده هاي تاريخي كه از آن برآمده اند، پس از خوانده شدن خط پارسي باستان و واگشايي متون چندزبانه ي هخامنشي ممكن شدند. &lt;br /&gt;
پ) بيستون نخستين نبشته اي است كه پادشاهي يكتاپرست و كامياب آن را نگاشته است. تنها متنِ مربوط به پادشاهي يكتاپرست كه پيش از آن داريم، به اسناد العمرنه مربوط مي شود. اين متون توسط آمن هوتپ چهارم -همان آخناتون مشهور- نوشته شده اند، اما بعد از مرگ آخناتون دستگاه عقايدش برچيده شد و حتي نامش را از روي اسناد درباري پاك كردند. بيستون كهنترين متنِ بازمانده اي است كه به عقايد يكتاپرستانه دلالت مي كند، و نام كهنترين خدايي كه هنوز پرستيده مي شود را بر خود دارد. تمام متون ديگري كه به نام خدايان زنده ي ديگر -يگانه يا غير يگانه- اشاره كرده اند، به بعداز اين زمان مربوط مي شوند. &lt;br /&gt;
ت) بيستون نخستين متن مفصل و كاملي است كه از يك شاهنشاهي در دست داريم. به همين ترتيب، بيستون نخستين متنِ بازمانده از نخستين دولتِ جهاني است. &lt;br /&gt;
ث) كتيبه ي بيستون به دليل لحن و ساختار ادبي اش، و شمايل نگاري ويژه اش منحصر به فرد است. به زودي در اين مورد بيشتر خواهم نوشت. &lt;br /&gt;
ج) بيستون به اين دليل كه در مراحلي گوناگون و پي در پي در زماني به درازاي بيش از يك سال نوشته شده است، ويژه است. اين متني است كه گام به گام به دنبال رخ دادن حوادث تاريخي نگاشته مي شده است. &lt;br /&gt;
ح) چنان كه به زودي نشان خواهم داد، بيستون نخستين متنِ تاريخي به معناي امروزين كلمه است. يعني متني است كه پادشاهي براي آيندگان، و نه مخاطباني امروزين نوشته است. &lt;br /&gt;
از ميان هفت ويژگي اي كه براي بيستون بر شمردم، چهارتاي نخست به تاريخ فرهنگ و تاريخ دين و سياست مربوط مي شوند. در اينجا آنها را وا مي گذارم و به سه بندِ واپسين مي پردازم، كه به گمانم اهميتي بسيار زياد در فهم معناي تاريخ و پرتاب شدگي اش به گذشته دارد.&lt;br /&gt;
بد نيست هريك از موارد ياد شده را جداگانه مورد وارسي قرار دهم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
8. ساختار زباني به كار گرفته شده در بيستون و لحنِ ادبي نوشتار بسيار ويژه است. اين ويژه بودن را در چند سرفصل مي توان گنجاند، كه يك به يك بدان مي پردازم. اما پيش از ورود به اين بحث، بايد نخست جايگاه اين نبشته را در سير تحول متون تاريخي بشناسيم. &lt;br /&gt;
بيستون از نظر متن شناسي تاريخي، در رده ي فتح نامه ها جاي مي گيرد. يعني متني است كه در آن شاهي پيروز، شرحِ نبردها و پيروزي هاي خويش را بازگو مي كند و به اين ترتيب هم خاطره ي كردارهاي بزرگ خود را ثبت مي كند و هم به نوعي براي خويش مشروعيت فراهم مي آورد. زباني كه بيستون بدان نوشته شده است، از نظر زماني ابتدا ايلامي، و بعد اكدي و پارسي باستان بوده است. زبان و خط ايلامي در زمان داريوش و تا عصر نوه اش خط رسمي و ديواني شاهنشاهي هخامنشي بود. به همين ترتيب، خط اكدي كه دبيرانش در مركزي نامدار مانند بابل پرورش مي يافتند، خطي رسمي و مهم در نيمه ي غربي شاهنشاهي بود. خط پارسي باستان، خطي مصنوعي و نخستين خط مصنوعي شناخته شده در تاريخ بود كه به قول داريوش به طور اختصاصي براي نگاشتنِ &amp;quot;زبان آريايي ها&amp;quot;- يعني ايرانيان- طراحي شده بود. &lt;br /&gt;
شمايل و نقشهاي بيستون، داريوش را در حالي نشان مي دهد كه بر دشمن بزرگش برديا چيره شده و بر بدنش گام نهاده، و با كماندار و نيزه داري كه دو تن از هفت پهلوانِ پارسي هستند، همراه مي شود. در برابرش نه شاهِ دروغينِ شكست خورده نقش شده اند، كه هريك كلاه و جامه ي ملي خويش را بر تن دارند و دستانشان از پشت به هم بسته شده است. بالاي سر ايشان، تصويري از فروهر اهورامزدا ديده مي شود. كل اين نقش مايه از كتيبه ي آنوبانيني، پادشاهي لولوبي كه دو هزار سال پيش از داريوش بر سومر چيره شده بود، برگرفته شده است كه هنوز بقايايش در سر پل زهاب باقي است. &lt;br /&gt;
تفاوت اين دو نقش برجسته در آن است كه آنوبانيني بر فراز تختي كه روي سر شكست خوردگان قرار دارد ايستاده، در حاليكه داريوش روبروي ايشان ايستاده است. آنوبانيني كمان و چيزي شبيه به گرز يا چماق در دست دارد، و وضعيتي جنگي به خود گرفته اما داريوش نوك كمانش را در دست گرفته و دست راستش را بي اسلحه گويي مشغول بخشيدن حريفان باشد، صلحجويانه به سمتشان بالا گرفته است. تفاوت مهم ديگر، آن است كه در كتيبه ي سر پل زهاب ايزدبانويي (ايشتار) در برابر شاه ايستاده و خود سر بندي را به دست دارد كه انتهايش به شكلي خشونت آميز از دماغ يكي از اسيران رد شده است. در حالي كه در بيستون اهورامزدا با حالتي درست مانند داريوش دست خود را بالا گرفته و در جايي بالاي سر اسيران نقش شده است. &lt;br /&gt;
اگر بخواهيم نقش مايه هاي بيستون را تحليل كنيم، نخستين ويژگي اي كه مي بينيم، همين جايگاه استعلايي و دورِ اهورامزدا در آن است. اهورامزدا كه در اين كتيبه همچون آسور در نگاره هاي آشوري تصوير شده، هم در نقاشي داريوش و حريفانش جايگاهي مستقل و دوردست دارد، و هم در متن موقعيتي غيرعادي دارد. بر خلاف شاهان گذشته كه پس از پيروزي بر دشمنانشان مي گفتند &amp;quot;خداي آشور دشمن مرا زير گامهايش خرد كرد&amp;lt;sup&amp;gt;2&amp;lt;/sup&amp;gt;&amp;quot; و &amp;quot;(مردوك) قونو و اومن مندا را در برابر پاهايش به خاك افكند&amp;quot;، در بيستون تنها به اين نكته اشاره شده كه &amp;quot;اهورمزدا مرا ياري كرد&amp;quot;. در واقع در هيچ بند و سطري نيست كه به دخالت مستقيم اهورامزدا يا كنشِ تعيين كننده ي او اشاره شده باشد. داريوش تنها از نام خداوند به عنوان عاملي الهام بخش يا ياري دهنده استفاده مي كند، و نه چيزي بيشتر.&lt;br /&gt;
بيستون گذشته از نقش مايه ي خاص اهورامزدا در آن، از اين نظر هم اهميت دارد كه دشمنان شاه در آن به شكلي بسيار واقع گرايانه تصوير شده اند. به شيوه اي كه مي رفت پس از آن تا دو قرن در دودمان هخامنشي تثبيت شود، افراد با كلاههاي خويش از هم تفكيك شده اند و قوميت شان به اين ترتيب بازنموده شده است. با اين وجود، چهره ها و بدن دشمنان شاه دچار كژديسي و بدنمايي نشده است. برديايي كه در زير پاي داريوش افتاده و دستانش را بالا گرفته، آشكارا مردي نيرومند و تنومند است و مي دانيم كه او برديا پسر كوچك كوروش است كه پهلواني زورمند بوده است نه شاه شكست خورده نيز با چهره هايي به زيبايي شاهنشاه و دو يارش بازنموده شده اند. هرچند داريوش در متن بيستون تصريح كرده كه برخي از آنها را مثله كرده بود، اما در اينجا تصوير آنان سالم بازنموده شده است. به همين ترتيب، اثري از دشنامهاي مرسوم در نبشته هاي قديمي تر در مورد ايشان ديده نمي شود. ايشان پيمان شكن، بدكار، خونخوار، يا نفرين شده دانسته نشده اند، بلكه تنها در موردشان اين نكته مورد تاكيد است كه دروغ مي گفتند و قانون اهورامزدا را رعايت نكردند. متوني كه بر دامن رداي آنها نگاشته شده است، به همين ترتيب هويتشان را به اختصار بازگو مي كند:&amp;quot; اين اسكونخه ي تيزخود است، و &amp;quot;اين فرورتيشِ مادي است&amp;quot;. &lt;br /&gt;
بنابراين بيستون، با وجود آن كه دنباله ي آشكار فتح نامه هاي پيش از خود است، به خاطر موقعيت حاشيه اي و فرارونده ي خداوند، و يكتا بودنِ اين خدا، و واقعگرايي و دقت منصفانه اي كه در بازنمايي دشمنانِ شكست خورده به خرج داده، از ساير متون مشابه متمايز است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
9. بيستون اما، به ويژه از اين نظر اهميت دارد كه روايتِ تاريخ در آن ساختاري متفاوت با متون پيشينِ خود يافته است. در بيستون، رخدادهاي تاريخي با اختصار تمام و در عين حال با دقتي قابل توجه روايت شده اند. بر خلاف متون مرسوم تا آن هنگام، گويي داريوش حدس نمي زده تمام مخاطبانش به زير و بم رخدادها آگاه باشند. به اين نمونه ها دقت كنيد:&lt;br /&gt;
&amp;quot;داريوش شاه گويد، يك نفر به نام مارتيه پسر چين چيخري از شهر كوگاكانا در پارس و ايلام شورش كرد و به مردم گفت كه &amp;quot;من ايمانيش (هومبان اينشوشيناك) پادشاه ايلام هستم&amp;quot;. داريوش شاه گويد: آن هنگام من نزديك ايلام بودم، ايلامي ها از من ترسيدند و مارتيه را كه سركرده شان بود گرفتند و كشتند.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&amp;quot;داريوش شاه گويد: سپاه پارسي و مادي كه زير فرمان من بود،كم شمار بود. پس از آن من ارتش را فرستادم. فرمانده ي آنها يك پارسي بود به نام ويدارنَه. به آنها گفتم برويد و سپاه ماد را كه خود را ارتش من نمي نامند، در هم بشكنيد. ويدارنه با سربازانش رهسپار شدند. آنگاه كه به ماد در شهري به نام ماروش رسيد، نبرد با مادها را آغاز كرد. آن كس كه سركرده ي مادها بود، در آن هنگام در آنجا نبود. اهورامزدا مرا ياري داد، به ياري اهورامزدا ارتش من سپاه شورشيان را در هم شكست. اين نبرد در روز بيست و هفتم ماه آناماك آغاز گرديد. پس از اين سپاه من در ناحيه ي كامپاندا در ماد در انتظار من ماند تا آنكه من به ماد رفتم.&amp;quot;&lt;br /&gt;
اينها نمونه هايي از نوشتار بيستون هستند،كه با همين ساخت و همين دقت در همه جا تكرار شده اند. ويژگي متن بيستون آن است كه محتواي آن در كل به دو بخشِ متمايز قابل تقسيم است. در يك بخش، كه پيكره ي اصلي نبشته را در بر مي گيرد، داريوش ماجراي نبردهاي خويش را شرح مي دهد. اين نبردها به ترتيبي كه ديديم، با دقتي بسيار، و اختصاري شايسته به نگارش درآمده است. روز و ماه تمام رخدادها، و زمان و مكان آنها نيز، ذكر شده است. افرادِ درگير در ماجراها با دقت و عينيت مورد اشاره قرار گرفته اند، بي آن كه نام خدايان با ايشان آميخته شود، يا دشنام يا ستايشي در موردشان به كار گرفته شود. داريوش در اين متن در گزاره هايي كه به گزارشهاي بي طرفانه ي علمي مي مانند، رخدادها را در ظرف زماني و مكاني شان و در قالب آرايش نيروهاي سياسي و افرادِ بازيگر در آن روايت كرده است. به اين بند بنگريد:&amp;quot;پارت و گرگان بر من شورش كردند، و به سوي فرورتيش رفتند. پدرم ويشتاسپ در پارت بود. مردم او را رها كردند و نافرمان شدند. سپس ويشتاسپ با سپاهي وفادار رهسپار شد. در نزديكي شهر ويشپَه اوزاتي در پارت با پارتها نبرد كرد. اهورامزدا مرا ياري كرد. به خواست اهورامزدا ويشتاسپ قشون شورشي را در هم شكست. آنان در روز بيست و دوم ماه وياهنا با هم جنگيدند.&amp;quot;&lt;br /&gt;
مي بينيد كه در اينجا داريوش از فرورتيش كه دشمنش است و ويشتاسپ كه پدرش است با لحني كاملا متقارن سخن مي گويد، و حتي اين كه مردم پدرش را رها كردند و به فرورتيش پيوستند را هم ذكر كرده است. &lt;br /&gt;
اين ساختارِ ويژه و بسيار دقيقِ ياد كردنِ از رخدادها، با آنچه كه پيش از اين وجود داشته است كاملا متفاوت است. در اينجا ما با روايتي روبرو هستيم كه گويي براي مخاطباني ناآشنا به نامها نگاشته شده است. داريوش با وسواس زياد نام و نشان افراد، قوميتشان، و جبهه ي سياسي شان را ذكر كرده، و به دقت زمان و مكان نبردها و حتي تلفات جنگ را ثبت نموده است. وقتي از شهرها نام مي برد، جايگاهشان و اين كه در كدام استان قرار دارند را گوشزد مي كند، و اين تنها بدان معناست كه داريوش براي مخاطباني مي نوشته كه بسياري از آنها از زير و بم ماجرا خبر نداشته اند.&lt;br /&gt;
بيستون از اين نظر ويژه است كه به گمان من، نخستين متني است كه شاهي براي مردمي در آينده هاي دور مي نويسد. اين آيندگان كساني نيستند كه به دزديدن پيكره يا گنجهايش طمع داشته باشند و بتوان با نفرينِ خدايي و ايزدبانويي ايشان را ترساند، بلكه مخاطب عام و مبهمي هستند كه با مخاطره ي ابهام و درك نكردنِ متن - و نه طمع و ويرانگري- دست به گريبانند. همين نكته كه داريوش متن خود را بر بيستون -يعني بر مكاني مقدس، بر سر راه بازرگاني مهمي- كنده، اما آن را در ارتفاعي نهاده كه قابل دستيابي نباشد، نشانگر آن است كه مخاطباني در آينده ي دور را در نظر داشته است. متن بيستون را از روي زمين نمي توان خواند، و به همين دليل هم هدف او از نوشتن اين متن در آنجا تنها برپايي يادماني بوده است كه رهگذران را به يادش بيندازد. رهگذراني كه ممكن بود از هرسوي شاهنشاهي جهاني پارس باشند، و با نام مكانها و اشخاص خو نگرفته باشند.&lt;br /&gt;
بيستون گذشته از اين بدنه ي تاريخ نگارانه، يك بخشِ افزوده ي تفسيري هم دارد، كه در آن داريوش دلايل پيروزي خويش و اصول كشورداري اش و همچنين دستورش براي ساخت خط پارسي باستان را شرح مي دهد و آيندگان را نيز به پيروي از اين اصول سفارش مي كند:&amp;quot; داريوش شاه گويد: كارهايي كه به دست من انجام شده را باور كن و از مردم پنهان مدار. اگر اين نبشته را از مردم پنهان نداري و به مردم بگويي، اهورامزدا يار تو باشد و دودمان تو زياد و زندگاني ات دراز باد....من خائن و دروغگو نبودم، نه من و نه دودمان من. من به عدالت رفتار كردم، من نه به توانا و نه به ناتوان ستم نكردم.&amp;quot;&lt;br /&gt;
بر اين اساس، به نظرم ساختار ويژه و دقيق بيستون، بي طرفي افراطي آن هنگام ياد كردنش از افرادِ دوست و دشمن، و جايگاه حاشيه اي كردارهاي خداوند، به تحولي در فهم معناي تاريخ دلالت دارد، كه در متوني رسمي مانند بيستون بازتاب يافته است، و ردپاي آن را در تمام متون عصر هخامنشي مي توان بازيافت.   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
10. آينده مدار بودن بيستون، در عين حال، از اين حقيقت جدا نيست كه راوي در آن با استواري تمام در اكنون لانه كرده است. تمام گزاره هاي بيستون با اين عبارت كه &amp;quot;داريوش مي گويد:&amp;quot; آغاز مي شود. به اين ترتيب تمام افعال ماضي اي كه در هنگام شرح نبردها به كار گرفته شده، در واقع به زمان حال برگردانده شده است. داريوش در زماني اين متن را مي نوشت كه هنوز يك سال از وقوع نبردها نگذشته بود، و تاكيدي بسيار دارد كه در يك سال تمام اين كارها را كرد و نه بيشتر. &lt;br /&gt;
در اثبات پيوندِ محكمِ بيستون با اكنون، همين بس كه اصولا نگاشته شدن و روايت شدنِ آن در يك زمان و يكباره انجام نشده و در طول زمان و به تدريج پا به پاي رخ دادنِ وقايع مهم، انجام پذيرفته است. كهنترين متن بيستون، روايتي ايلامي است كه چيرگي او بر برديا را شرح مي دهد. آنگاه نقشها و متون پارسي باستان افزوده شده اند. آشكارا واپسين شاهِ شكست خورده كه رهبر سكاهاي تيزخود بوده است، حدود يك سال پس از نوشته شدنِ بخش اصلي كتيبه نوشته شده است، يعني زماني كه تازه داريوش بر اسكونخه چيره شده بود. بنابراين بيستون نه تنها تاريخ را بلافاصله پس از رخ دادنش روايت مي كند و با گزاره هايي وابسته به زمان حال چنين مي كند، كه اين كار را به طور عملي پا به پاي اكنون انجام مي دهد. بيستون تنها كتيبه ي شناخته شده است كه با رخ دادن حوادث تازه، تغيير كرده و گسترش يافته باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
11. كمتر از يك قرن پس از داريوش، زماني كه نوه هايش بر ايران حكومت مي كردند، مردي در قلمرو او چشم به جهان گشود كه هرودوتوس نام يافت. هرودوت بخش عمده ي عمر خود را تا زماني كه مردي پخته شد، به عنوان شهروندي از شاهنشاهي پارس گذراند، و آنگاه به آتن كوچيد و در خدمت خانداني در آمد كه در آن هنگام در اين شهر حاكم بود. هرودوت روايتي از سرگذشت يونانيان و ايرانيان را در نه كتاب براي ايشان نوشت و پولي كلان بابتش دريافت كرد. هرچند اين متن در آن هنگام دروغپردازي دانسته شد و چندان به جد گرفته نشد، اما سه قرن بعد كه روميانِ نوآمده و تازه به دوران رسيده در برابر پارتيان قرار گرفتند و نياز به آفريدن هويت و سابقه اي را حس كردند، كتابهاي هرودوت را سودمند يافتند و به اين ترتيب بود كه مشاور نخستين امپراتور روم – سيسروي اديب- براي نخستين بار هرودوت را پدر تاريخ ناميد.&lt;br /&gt;
هرودوت، هرچند در سنت جهاني تاريخ نگاري فرد مهم يا نوآوري نبود، اما در سنت نوشتن تاريخ در غرب - به معناي روم و وارثان فرهنگي اش- سرمشقي به تمام معني بود. بد نيست پيش از هر كار، نگاه كنيم به بخشي از كتاب تواريخ هرودوت. اين بخش را به طور تصادفي با گشودن تواريخ برگزيدم و مشابه آن را در سراسر اثر هرودوت مي توان يافت:&lt;br /&gt;
&amp;quot;مردونيوس وقتي در آتن بود، يكي از اهالي هلسپونت به نام موروخيدس را به سالاميس فرستاد و به او دستور داد تا پيشنهادهاي قبلي اش را كه توسط اسكندر مقدوني (پدر بزرگ اسكندر فاتح) فرستاده بود دوباره به آتني ها يادآوري كند. اين اقدام نه از آن رو بود كه از احساسات آنها نسبت به خويش آگاهي نداشت، بلكه به خوبي مي دانست كه ابدا نسبت به او حسي دوستانه ندارند. ولي اميدوار بود كه شايد تصرف سراسر خاك آتن به دست او باعث شده باشد كه اهالي آتن از لجاجت ابلهانه ي خويش دست بردارند. پس موروخيدس را روانه كرد و او پيغام مردونيوس را به شوراي آتني ها در سالاميس رساند.(هرودوت، كتاب نهم، بند 4و 5)&amp;quot;&lt;br /&gt;
 اين پاره متن، كه از نظر ساختاري نماينده اي از كل تواريخ هرودوت است، چند ويژگي مهم دارد:&lt;br /&gt;
نخست آن كه توسط كسي نوشته شده كه هيچ نقشي در رخدادهاي ياد شده نداشته است. &lt;br /&gt;
دوم آن كه زماني نوشته شده كه نزديك به يك قرن از حوادث ياد شده گذشته بوده.&lt;br /&gt;
سوم آن كه به سفارش و با سرمايه ي كسي نوشته شده كه خودش نيز در حوادث ياد شده نقشي نداشته، اما به روايتي خاص از خاطره ي آن - كه مثلا آتنيان را همچون رهبر مقاومت يونان در برابر ايرانيان باز بنمايد - به دلايل سياسي نيازمند بوده است. &lt;br /&gt;
چهارم آن كه در آن خدايان نقشي مهم را بر عهده دارند و مدام از معجزه هاي غريب و دخالتهاي ايشان در كار و بار آدميان سخن مي روند. هرچند اين سخنها در چارچوب انسانگرايي آتني قرن پنجم پ.م صورتبندي شده است و قابل مقايسه با متون يوناني كهنتري مانند آثار همر و هزيود نيست. با اين وجود بارِ حضور خدايان در رخدادهاي روزمره ي آن با متون رسمي هخامنشي قابل مقايسه نيست. &lt;br /&gt;
و پنجم آن كه برخلاف متن بيستون، در آن نه از دقت اثري ديده مي شود و نه از بي طرفي و نه از اختصار. تاريخ هرودوت، از سويي درازگويانه و طولاني و انباشته از پرحرفي و شرح جزئيات است، از سوي ديگر داوري روشن و قطعي اي در مورد خوب و بد بودن شخصيتها و پست و برتر بودنشان دارد، و گذشته از اينها، فاقد دقت است. جزئياتي كه هرودوت مدام به آن اشاره مي كند، حالات رواني و انديشه هاي قهرمانان داستانش هستند، و امور شخصي و خصوصي ايشان، و ريزه كاريهايي كه قاعدتا پس از صد سال در جوامع دو ونيم هزاره پيش، به يادها نمي مانده اند. اين كه مردونيه با چه انگيزه اي پيكي را به نزد آتنيان فرستاده، يا اين كه از احساسات آنها نسبت به خود با خبر بوده، اموري هستند كه اگر هم واقعيت داشته باشند در دامنه ي دانسته هاي هرودوت نبوده اند. هرودوت در سراسر متن خود به سليقه ي افرادِ گوناگون در انتخاب لباس، خوردن غذا، و ريزه كاريهاي مربوط به روابط زناشويي شان اشاره مي كند و مدعيِ افشاي رازهايي است كه اصلا معلوم نيست چگونه از دربارهاي ايران به گوش او كه فارسي هم درست نمي دانسته، منتقل شده است. به بيان ديگر، هرودوت استخواني از رخدادهاي تاريخي را گرفته و گوشته اي بسيار سنگين و بزرگ از روايتها و داستانهاي تخيلي و داوريها و سوگيري هاي سياسي را بدان افزوده است. &lt;br /&gt;
تاريخ، اگر به اين معنا فهميده شود، پدري به نام هرودوت دارد. چرا كه تواريخ او نخستين متن از اين دست است، هرچند تنها متن يا آخرين متن نيست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
12. در همان حدودي كه هرودوت تواريخ تاثيرگذار خويش را مي نگاشت، در گوشه ي ديگري از شاهنشاهي هخامنشي قومي ديگر وجود داشت كه آنان نيز دست اندركار آفريدن سابقه اي تاريخي براي خويش بودند. اين قوم، يهوديان بودند كه رها شدنشان و استقرارشان در قلمرو فلسطين با پشتيباني مستقيم دربار ايران ممكن شده بود و برخي از كاهنان و شخصيتهاي بلندپايه شان نيز سخت از فرهنگ نوظهور ايراني متاثر بودند. در عهد قديم، بخشهايي وجود دارد كه به روشني ماهيتي تاريخي دارد و سرگذشت و جايگاه قوم يهود را بر اساس رخدادهاي بزرگ تاريخي تبيين مي كند. در اينجا نيز با لحني خاص روبرو هستيم كه بيشتر به سخنان هرودوت شباهت دارد: &lt;br /&gt;
&amp;quot;و در ايام او نبوكدنصر پادشاه بابل آمد و يهوياقيم سه سال بنده ي او بود. پس برگشته و از او عاصي شد. و خداوند فوجهاي كلدانيان و فوجهاي آراميان و فوجهاي موآبيان و فوجهاي بني عمون را بر او فرستاد و ايشان را بر يهودا فرستاد تا آن را هلاك سازد و به موجب كلام خداوند كه به واسطه ي بندگان خود انبيا گفته بود. به تحقيق اين از فرمان خداوند بر يهودا واقع شد تا ايشان را به سبب گناهان منسي و هرچه او كرد از نظر خود اندازد.(كتاب دوم پادشاهان، باب 24، بند 1-4) &amp;quot;&lt;br /&gt;
در عهد عتيق، و به ويژه اسفار نخستين، روايتي از تاريخ وجود دارد كه كاملا در چارچوب تاريخ نگاري هرودوتي مي گنجد و بخشي از آن نيز همزمان با هرودوت نگاشته شده است. در اين تاريخ نيز خداوند نقشي مركزي و تعيين كننده دارد، داستان انباشته از جزئيات و نكات جالب و روايي، اما فرعي و افزوده بر حقايق تاريخي است، و تفسيري روانشناختي و ذهني از انگيزه ها و خواستها و هيجانهاي قهرمانان داستان به همراه يك داوري سفت و سختِ اخلاقي در همه جا موج مي زند. &lt;br /&gt;
اگر تاريخي مانند عهد عتيق را با تواريخ هرودوت مقايسه كنيم، به همانندي هاي بنيادين بيشتري دست خواهيم يافت. اين همانندي هاي ساختاري، از زمان فروپاشي شاهنشاهي هخامنشي تا امروز گام به گام توسعه يافته است و در فاصله اي به كوتاهي چند قرن به چارچوب عمومي و مرسوم براي نگارش تاريخ تبديل شده است. براي اين كه تصويري از تداوم و استقرار اين سنت نگارش تاريخ به دست آوريم، مي توانيم به هريك از تاريخهاي عموميِ مشهور بنگريم. به استثناي تك و توكي از پژوهشهاي تازه كه به ويژه بيشترشان زير تاثير مكتب آنال بوده اند، بدنه ي اصلي تاريخ، از تداوم سنتي ناشي شده است كه يك پا در هرودوت، و پاي ديگر در عهد عتيق دارد. متوني مانند تاريخ تمدن ويل دورانت يا تاريخ عمومي توينبي يا تاريخ اسكندرِ درويزن آنقدر در دسترس هستند كه بتوان به سادگي به آنها مراجعه كرد. به عنوان يك متنِ برخاسته از بافتي تقريبا متفاوت، در اينجا بخشي از گفتار ابن اثير درباره ي سرنوشت قوم عاد را مي آورم، و به نقل قول از مورخان پايان مي دهم تا نوبت به پيشنهادِ چشم اندازي برسد كه در ذهن دارم:&lt;br /&gt;
&amp;quot;اين گروه همين كه به مكه رسيدند در حومه ي مكه بيرون از حرم، در خانه ي معاويه بن بكر فرود آمدند و مهمان او شدند. معاويه بن بكر ايشان را گرامي داشت و در پذيرايي از ايشان كوشيد زيرا آنان دايي هاي او بودند. داماد او نيز در ميانشان بود چون لقيم بن هزال با هزيله، دختر بكر خواهر معاويه زناشويي كرده و از او فرزنداني آورده بود كه در مكه پيش معاويه مي زيستند. پسران معاويه عبيد و عمرو و عامر و عمير نام داشتند. اينان از گروه عاد بعدي به شمار مي روند كه پس از قوم عاد نخستين بر جاي ماندند.(ابن اثير، جلد نخست: 285)&amp;quot; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
13. گويي دو نوع از نگارش تاريخ وجود داشته باشد و دو نوع كردار تاريخي را توسط دو نوع مورخ تصوير كند. موضوع اين هردو، كردارِ تاريخ ساز و رخداد تاريخي است. در پويايي نظامهاي اجتماعي و سير تحول لايه هاي گوناگونِ شخص، نهاد اجتماعي، منش فرهنگي، رخدادها و رفتارهايي ويژه وجود دارند، كه همچون بستر جذبي تعيين كننده و متغيري مركزي عمل مي كنند. جريان دگرديسي جوامع، مسيري سرراست و ساده و تك علتي ندارد كه نسبت به رخدادهاي گوناگون و رفتارهاي متفاوتِ آدميان موضعي متقارن داشته باشد. كردارهاي آدميان، و پيامدهاي آنها، و رخدادهاي اجتماعي و بازتابهاي ايشان، اموري ناهمگن هستند كه وزنهايي متفاوت در تعيين وضعيت نهايي سيستم دارند. در اين هياهوي متغيرهاي پراكنده و غوغاي روابط شبه عليِ درهم تنيده، برخي از رخدادها و برخي از كردارها هستند كه نقشي تعيين كننده تر و مهم تر از بقيه دارند. برخي همچون گرانيگاه هايي عمل مي كنند كه سرنوشت آينده ي نظام اجتماعي را به سوي خود مي كشد، و پويايي آينده ي آن را تعيين مي نمايد. &lt;br /&gt;
اين حوادثِ تعيين كننده ي سرنوشت جوامع، بر دو نوع هستند: يا كردارهايي هستند كه يك نظام خودمختار و انديشنده، يك منِ اراده مند آن را مرتكب شده است، و يا رخدادي است كه از برآيند نيروهاي كور و بي هدفِ طبيعي و عوامل بيرون از &amp;quot;من&amp;quot; برخاسته است. حركت اسكندر براي حمله به شاهنشاهي هخامنشي، يك كردار تاريخ ساز بود، همچنان كه سازماندهي كوروش براي ورود به بابل، و تصميم شاه عباس براي فتح هرمز، و تلاش فردوسي براي نگارش شاهنامه. به همين ترتيب، وباي تهران در سال وبايي و طاعونِ اروپا در اواخر قرون وسطا و آتشفشان وزو، نمونه هايي از رخدادهاي تاريخي مهم بودند.  &lt;br /&gt;
اين كردارها و اين رخدادها، تاريخ ساز هستند، يعني وقتي به سير تحول جوامع در مسير زمان مي نگريم، آنها را همچون قيد و بندهايي مي بينيم كه به جهت و ريخت عمومي خطراهه ي تحول جوامع شكل مي دهند. &lt;br /&gt;
مردماني مقيمِ جوامع، با ارجاع به اين رخدادهاي مهم و بزرگِ تاريخي است كه اكنون خويش را توجيه مي كنند، و با ارجاع به خاطره ي مشتركي كه از آن دارند، هويت تاريخي مشترك خويش را بر مي سازند. تفسيرِ اين رخدادها در ذهنِ &amp;quot;من&amp;quot;هاي مقيمِ جوامع، ميداني است كه نسخه هايي رقيب و تنومند و آغشته به قدرت در آن به زورآزمايي مي پردازند. برندگانِ اين ميدان، تفسيرِ غالب در موردِ ارزش، ماهيت، و تاثير آن رخداد را رقم مي زنند، و خاطره ي جمعي مشتركي را بر مي سازند كه من ها از مجراي آن به ما تبديل مي شوند، و امكانِ همذات پنداري را در گستره اي زمان مند به دست مي آورند. رخدادهاي تاريخ ساز، به دليل تاثير عيني و روشني كه بر وضعيت هستي در زمان اكنون دارند، همچون گسلها و برجستگي هايي بر محور زمان جلوه مي كنند، و به خاطر تراكم روايتهاي رقيبي كه مدعي معنا كردنشان هستند، در سطح فرهنگي نيز همچون ميداني مهم و مركزي براي توليد معنا عمل مي كنند. رخدادهاي تاريخ ساز، و اين كردارهاي مهمِ متصل به آنها هستند كه پيدايش متون تاريخي را ممكن مي سازند.&lt;br /&gt;
متن تاريخي، روايتي رسمي و مستقر است از معنا و ماهيتِ كردارها و رخدادهاي تاريخ ساز. متني كه در يك نظام اجتماعي مورد پذيرش واقع شود، با مشروعيت سياسي گره بخورد، و معمولا توسط نظام سياسي حاكم تبليغ شود، متني تاريخي است كه در آن مقطع زماني چيره شده است. چيرگي تمام متون تاريخي مقطعي و موضعي است. يعني هيچ تضميني وجود ندارد كه آيندگان به همان ترتيبي كه ما رخدادهاي تاريخي را تشخيص مي دهيم، اين برجستگي ها در زمان را بازشناسي كنند و همان معانيِ امروزين ما را بدان نسبت دهند. &lt;br /&gt;
آنچه كه در بخشهاي پيشين مرور كردم، پاره هايي از اين متنهاي تاريخي بودند. تمام كتيبه هاي ياد شده و خزانه ي وسيعتر فتح نامه ها، وقف نامه ها و اندرزنامه هاي درباري در جهان باستان، نمونه هايي از متون تاريخي هستند. به همين ترتيب، تواريخ هرودوت و كتاب تواريخ شاهان و سفر اعداد و سفر و خروج و تاريخ ابن اثير و تاريخ تمدن ويل دورانت همگي نمونه هايي از تاريخِ نوشته شده محسوب مي شوند. تاريخ هايي كه به دليل تكثير و خوانده شدن، سطحي از مشروعيت و مقبوليت را دارا هستند و بنابراين بخشي از برداشت عمومي درباره ي كردارها و رخدادهاي تاريخي را منعكس مي كنند. &lt;br /&gt;
در اين زمينه است كه مي توان از دو نوع تاريخ سخن گفت: تاريخي پرتاب شده به گذشته، و تاريخي مستقر در اكنون.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
14. تا ديرزماني، تاريخ در اكنون مستقر بود. چرا كه فنِ پرتاب كردنش به گذشته هنوز ابداع نشده بود. تا دوران هخامنشي، كردار و رخداد تاريخ ساز امري بود كه با اكنون پيوندي ناگسستني داشت و اين بديهي ترين و سرراست ترين چيزي است كه در مورد رخداد/ كردارِ تاريخ ساز انديشيد. چه رخدادي و چه كرداري را مي توان يافت كه بيش از وقايع حاضر در اكنون، در شكل دهي به وضعيتِ اكنون تعيين كننده باشد؟ برخلاف آنچه كه امروز برداشتي عقل سليمي مي نمايد، رخداد/كردار تاريخ ساز در ساده ترين و طبيعي ترين حالتش آن واقعه ايست كه در همين اكنون بروز كند و به اين ترتيب، با بودنش در اكنون، اكنون را تعيين نمايد. &lt;br /&gt;
در دوراني كه اين امر بديهي آشنا و دانسته شده بود، نگارش تاريخي امري متفاوت با امروز بود. تاريخ در آن هنگام روايتي بود كه توسط كنشگري ويژه، در زمانِ اكنون روايت مي شد. اين كنشگر، همان كسي بود كه فاعلِ كردارِ تاريخ ساز بود و همان كسي بود كه مستقيم تر از همه با رخدادِ تاريخ ساز سر و كار داشت. شاهاني كه جنگي را برده يا باخته بودند، كاهناني كه معبدي را برساخته يا تعمير كرده بودند و دانشمندان و حكيماني كه هرمي و برجي و ابزاري و فراروايتي را پديد آورده بودند، در همان اكنونِ خويش شرح واقعه را روايت مي كردند و از آنجا كه سوار بر اين رخدادها و مستقر در اكنون بودند، روايتشان تاريخ تلقي مي شد. براي ديرزماني، كه نيمي از تاريخ نوشته شده ي بشر را در بر مي گيرد، تنها شكلِ شناخته شده از روايت تاريخي، همين شكلِ اكنون مدارانه بود. متني كه يك &amp;quot;منِ&amp;quot; تاريخ ساز آن را براي من هايي ديگر روايت مي كرد. من هايي كه در معرض تاثيرهاي آن بودند، و به اين ترتيب در آن هويتي مشترك را باز مي يافتند.&lt;br /&gt;
تاريخي كه به اين شكل نگارش مي شد، از چشم اندازِ آينده محروم بود. اورنمو و اونتاش ناپيريشا و اوركاگينه و سناخريب شاهاني بودند كه به بزرگداشت اثرِ خويش در اكنون مشغول بودند و گذشته را جز به مثابهِ مقدمهاي و آينده را جز زير عنوان پيامدي فرعي بر نمي تافتند. تاكيد ايشان بر اكنون بود و مردمي كه در اكنون حاضر بودند و آن روايتي كه برداشت ايشان از رخدادهاي ياد شده را يكدست و همسان مي نمود. اين شاهان و مردمانِ مخاطبشان، كساني بودند كه در جهاني چند مركزي زندگي مي كردند. دنياي ايشان، پهنه اي فراخ بود از مراكزِ متنوع و پراكنده ي &amp;quot;تاريخ سازي&amp;quot;. آن شاه سومري كه در اوروك تاريخ زمانه ي خويش را مي نوشت، آگاه بود كه تنها برسازنده ي تاريخ نيست. در آن دوران مراكزي كه رخدادهاي تاريخي و كردارهاي تاريخ ساز در آن متراكم شده بودند، جايگاه هايي پراكنده و متكثر بود كه در تمدنهاي گوناگون و دولتشهرهاي مختلف و شخصيتهاي بزرگ و تاثيرگذارِ فراوان جاي داشت. شاه اوروك خبر داشت كه شاهي در شوش، همتا و هماورد او در آفرينش تاريخ است و پادشاه هيتي از حضور فرعوني در مصر آگاه بود كه رقيبش در شكل دادن به تاريخ محسوب مي شد.&lt;br /&gt;
با ظهور عصر هخامنشي، اما، اين روندِ نوشتنِ تاريخ در اكنون به وضعيتي ويژه دست يافت. از يك سو، عصر هخامنشي نشانگر اوجي در نگارش تاريخ اكنون بود. اوجي كه در كتيبه ي بيستون به روشني ظهور يافت. در اينجا پادشاهي بر تخت نشسته بود كه در تمام جهانِ شناخته شده براي خودش و مردمش، هماوردي نداشت. ظهور دولت هخامنشي، به معناي ادغام تمام دولتشهرها و دولتهاي كوچك و بزرگ پيشين، و پديد آمدنِ يك مركزِ يگانه و غول آسا در پهنه ي كل سرزمينهاي نويسا بود. هرآنكس كه خط مي دانست و تاريخي داشت، در بدنه ي جامعه اي سامان يافته و منظم جذب شد و بخشي از يك نظام اجتماعي غول آسا و نوظهور شد. اين نخستين لوياتانِ راستين، شايد به خاطر نوپا بودنش  و شايد به دليل تر و تازه بودنِ دستگاه اخلاقي سازمان دهندگانش، هنوز با بيماريهاي واگيردار در ميان نظامهاي سياسي آلوده نشده بود. اين نظام غول آساي تك مركز، از سويي به عنوان پيش داشتي براي توجيه اكنون، چشم به گذشته داشت و از سوي ديگر به چشم اندازي فراخ و گسترده از آينده مجهز بود. با اين تفاوت كه ديگر براي مردمي اندك كه در قلمرو جغرافيايي خاصي زندگي كنند، بازگو نمي شد. اين روايت تاريخي، كه توسط شاهنشاهي يگانه و از سوي مركزي واحد صورتبندي شده بود، همه ي مردمِ متمدن جهان را مخاطب مي ساخت، كه همگي شهروند دولت هخامنشي بودند&amp;lt;sup&amp;gt;3&amp;lt;/sup&amp;gt;. به اين ترتيب، همزمان با گسترده شدنِ افقِ جغرافياييِ روايت كردنِ تاريخ، افق تاريخي آن نيز بسط يافت، و اين هردو مديونِ پيدايش مركزي يگانه براي انباشت و همسوسازي رخدادها و كردارهاي تاريخ ساز بود. &lt;br /&gt;
به اين ترتيب، نهايي ترين شكلِ نگارش تاريخ اكنون در عصر داريوش و با بيستون به سرانجام رسيد. كسي كه تاريخ سازترين &amp;quot;من&amp;quot;، و نه تنهاي &amp;quot;مني در ميان من¬هاي ديگر&amp;quot; بود، بر تخت نشست و از جايگاهي كه در چشم تمام مردم نويسا مركز تلقي مي شد، به نگارش تاريخ پرداخت. صراحت او، دقتِ او، انصافش در نام بردن از دشمنانش، صداقتش در اشاره به برخي از نقاط ضعفش، و فروتني اش در اشاره به اين كه &amp;quot;شاهي در ميان شاهان بسيار&amp;quot; است، همگي از اين حقيقت سرچشمه مي گيرند كه اين شاه هخامنشي همچون نوادگانش از مشروعيتي خدشه ناپذير و بسيار استوار برخوردار بوده است. مشروعيتي كه هنوز به برداشتهاي جنون آميز اسكندرگونه يا سنتهاي خودبزرگ بينانه ي فرعوني آغشته نشده بود و با همان سادگي كوچگردان و ايلاميانِ ديرينه سال، خود را با القابي بسيار فروتنانه و ساده به ديگران معرفي مي كرد. در اينجا مجال اين بحث نيست، اما كافي است به كتيبه هاي بازمانده از داريوش و خشايارشا بنگريم تا ببينيم كه خودانگاره ي شاهان هخامنشي به شكلي غريب واقع گرايانه و فروتنانه بوده است. داريوش در نقش رستم به خاطر آن كه نيزه وري نيكو، جنگاوري زورمند و سواركاري شايسته است، ستوده شده و نه به خاطر سخن گفتن با خدايان (همچون حمورابي)، يا خدا بودن (همچون فرعون)، يا زاده ي خدا بودن (همچون اسكندر). اين فروتني و واقع گرايي، از سويي پيش درآمدِ قرار گرفتنِ اين من هاي نيرومند بر مسند مركزِ جهان بوده است و از سوي ديگر خردي بود كه اين جايگاه را براي مدت دو و نيم قرن برايشان حفظ كرد. اين پديده، يعني ظهورِ مني كه بر مسند مركزيت هستي تكيه زده باشد، چندان تكان دهنده بود كه به گمان من به گذاري بزرگ در فهمِ مفهوم خداوند منتهي شد و از سوي ديگر در قالب روايتهايي اساطيري تبلور يافت و ابعادي تازه را به متغيرهاي تعريف ابرانسان و منِ آرماني در جوامع انساني افزود.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
15. پيدايش مركزي يگانه، به معناي آن بود كه همگان در مركز بودنِ شهرهايي، تمدنهايي، زبانهايي، و شخصيتهايي به توافق برسند. اين سويه ي روشن سكه ي نظم هخامنشي، پشتي نيز داشت، كه همانا ظهور پيراموني به همين ميزان قطعي بود. وقتي تمدن هخامنشي شكل گرفت، مركزي را در گيتي تعريف كرد كه قلمروش تمام سرزمينهاي داراي شهرنشيني مستقر و خط و تاريخ ديرينه را در بر مي گرفت. اما اين مركزِ جهاني و يگانه، پيراموني داشت كه به همين ترتيب استوار و محكم در كناره هاي آن مركز تعريف شده بود. در گرداگردِ ايرانِ هخامنشي كه در مركز بودنش شك نبود، تمدنهاي نويساي كوچكي وجود داشتند كه در جزر و مدهاي سياسي در درون يا بيرون اين مركزِ عمومي قرار مي گرفتند و از پيوندي سست با آن برخوردار بودند. آتن، مشهورترينِ اين حاشيه هاي بيروني است و اورشليم و يهوديه بحث برانگيزترينِ آن. &lt;br /&gt;
يهوديان و آتنيان در قرون پنجم تا سوم پ.م، يعني در دوران نظم درخشان هخامنشي، سرزمينهايي به نسبت بيروني و حاشيه اي محسوب مي شدند. يكي در شبه جزيره ي يونان و بالكان كه به تازگي از خرابيهاي ناشي از ورود قبايل خونريز آريايي برخاسته بود و ديگري در مرز ميان دو غولِ ايران زمين و مصر، در اقليمي نه چندان مساعد و رام. اين دو در زمانِ ياد شده تاريخ هاي خاص خود را پروردند و روايتهاي ويژه ي خويش را براي تفسير پيشينه و سرنوشت شان پديد آوردند. هردوي اين جوامع، از الگو و سرمشق هخامنشي براي فهمِ تاريخ بهره بردند. يعني مدعي مركزيت داشتن شدند. اما به دليل صورتبندي شدن در زمينه هايي گوناگون، اين ادعا را به دو ترتيب بيان كردند. &lt;br /&gt;
هرودوت، نويسنده اي بود كه در آتن مي نوشت، دولتشهري از دولتشهرهاي بسيار يوناني، كه همواره درگير جنگ و جدال با همسايگانشان بود و تنها معياري كه براي خودبرتربيني داشت، آن بود كه دو بار با پارسيان جنگيده بود، و هر هردو بار هم به دست سرداري پارسي فتح شده بود. لحن هرودوت بر اين مبنا، لحني سياسي بود. او در زمينه اي از زد و بندهاي سياسي و روابط قدرت بود كه مي نوشت، چرا كه مركزِ مورد نياز آتنيان در آن هنگام بيش از هرچيز مركزي سياسي بود. محوري كه قدرت نظامي و سياسي دولتشهر آتن را در برابر رقيبان يوناني ديگرش برجسته سازد و ادعاي آن را بر مركز بودن به كرسي بنشاند. ادعايي كه در زمانِ هرودوت و تا ديرزماني پس از مرگ او، به دليل حضور مركزي بحث ناپذير مانند ايران، مسخره مي نمود و ريشخند مي شد. اما بعدها به دست روميانِ نوآمده ي تشنه ي پيشينه، به ابزاري كارآمد تبديل شد.&lt;br /&gt;
يهوديان اما، در زمينه ي ديگري مي زيستند. كشمكش ايشان با قبايل سامي ديگرِ همسايه شان بود، كه به ويژه از نظر ديني با ايشان تفاوت داشتند. هم يهوديان و هم قبايل رقيبشان از نظر سياسي زيرمجموعه اي از ايران بزرگ بودند و از اين رو دعوي ايشان براي مركزيت، ادعايي ديني بود تا سياسي. يهوديان نيز مانند آتنيان سرمشق اصلي را از ايرانيان برگرفتند، با اين تفاوت كه اين سرمشق به پرستش خدايي يگانه مربوط مي شد و جايگاهي كه اين مركزيتِ آسماني در دربار هخامنشي داشت. در متون تاريخي عبراني نيز، همچون نوشتارهاي هرودوت و كتزياس و كسنوفانس و بعدها پلوتارك، مرجع غايي ايران زمين بود و دربار ايران. همه چيز در ارتباط با دربار هخامنشيان تعيين مي شد، چرا كه در آن هنگام ترديدي در مركز بودنِ اين دستگاه وجود نداشت. با اين وجود، مي شد با بهره گيري از اين مركزِ عمومي و بزرگ و در زمينه ي آفريده شده توسط آن، به شكلي خاص ادعاي مركزيتي محلي كرد. در متون هرودوت اين ادعا به قلمرو سياست مربوط مي شد و به كشمكشها و جنگها فرو كاسته مي شد. اما در نزد يهوديان كه با ايرانيان پيوندي نزديكتر و گرمتر داشتند، قضيه به پشتيباني و همخواني و حتي همخوني شاهان هخامنشي و رهبران ديني يهودي تبديل شد. &lt;br /&gt;
به اين ترتيب، دو الگوي تاريخ نگاري گذشته مدار در حاشيه ي اين مركز يگانه پديدار شد. تاريخي كه هويت را در رخدادهاي تاريخ سازِ گذشته هاي دور مي جست و مي يافت. رخدادهايي ديني يا سياسي، كه در نهايت سررشته اش به همان مركز غايي هخامنشي ختم مي شد، اما در ارتباط با آن و گاه با جبهه آرايي در برابر آن، براي خود نيز مركزيتي را ادعا مي كرد.&lt;br /&gt;
وجه مشترك هردوي اين تاريخ ها، آن بود كه ارتباطش با اكنون قطع شده بود. نويسندگانش نقشي در كردارهاي تاريخ سازِ بزرگ و تاثيري بر رخدادهاي تاريخي نداشتند. به اين دليلِ ساده كه از جامعه اي حاشيه اي برخاسته بودند. تاريخي پرتاب شده به گذشته، روايتي بود كه بختِ سهيم شدنِ اين مردم در مركزي دوردست را فراهم مي آورد. هرودوت با نگاشتن تواريخي كه در بسياري از جاها مضحك و دور از عقل است، اين بخت را براي يونانيان و بعدها روميان فراهم آورد تا در رخدادهاي بزرگ تاريخي سهيم شوند. اين حقيقت كه ايرانيان هرگز در يونان جنگ بزرگي نكردند، با تصوير كردن نبردهاي تخيلي يوناني، جبران شد و اين حقيقت كه دولتمردان يوناني تا ديرزماني پس از اسكندر بازيگراني حاشيه اي و محلي در جايي پرت و دور افتاده بودند، با اين قصه كه بسياري از آنها هماورد شاهنشاه، يا دوست او، يا جاسوس او، يا پزشك او بوده اند، جبران گشت. به همين ترتيب، يهوديان به شيوه اي دوستانه همين كار را تكرار كردند. اين حقيقت كه يهوديان در عصر هخامنشيان يكي از هزاران قبيله و قومِ حاضر در پهنه ي دولت هخامنشي بودند، با روايتهايي كه به پشتيباني شاهان هخامنشي از نبيان يهودي و هواداري از ايشان در برابر دشمنانِ بت پرستشان و حتي پيوندهايي خويشاوندي با دخترانشان، تعديل شد. به اين ترتيب يهوديان نيز -از راهي دوستانه و به گمانم خردمندانه تر- توانستند خود را در اين مركزِ بزرگ استعلايي سهيم بدانند. &lt;br /&gt;
يونانيان و يهوديان به اين ترتيب در سپهر رخدادهاي تاريخي و كردارهاي تاريخ ساز سهيم شدند. اما اين كار را به قيمت قطع ارتباط با اكنون انجام دادند. سهيم شدن در هويتي تاريخي كه ساختگي بود، به بهاي قطع ارتباط با اكنوني تمام شد كه با اين روايت در تعارض بودك. در نتيجه ساختاري خاص به تاريخ تحميل شد، كه بر پيوند محكمش با گذشته، و بريده شدن رگ نافش با حال استوار شده بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
16. تاريخ دستمايه ي هويت است و هر نوعي از هويت با شكلي از خود مركزپنداري همراه است. هويت جمعيِ يك جامعه، برآيندي است هم افزا و انباشتي از خودانگاره هاي اعضاي آن جامعه  و هر &amp;quot;من&amp;quot;، هرچنداز خود بيگانه و مسخ شده و ناتوان، در اندرون خود هنوز ردپايي از باور به قرار گرفتن در مركز هستي را دارد. چرا كه &amp;quot;من&amp;quot;، در اصل چيزي جز همين معجزه نيست:‌ نظامي خودمختار و انديشنده و انتخابگر، كه به همين دليل تقارن هستي را در هم مي شكند و مي تواند همچون مركزي در گيتي عمل كند.&lt;br /&gt;
هويت جمعي مردمان؛ شبكه اي از باورهاي همگاني ، اصول موضوعه، ارزشها، و روايتهاي تاريخي است كه سرگذشت آن جامعه و سرنوشتش را بازنمايي مي كند. پرسشهايي غايي كه براي &amp;quot;من&amp;quot; در مقام سوژه اي انتخابگر مطرح است، در سطحي جامعه شناختي با شدتي بيشتر تكرار مي شود و بنابراين همان طور كه &amp;quot;من&amp;quot; بايد به پرسشِ &amp;quot;به كجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟&amp;quot; پاسخ دهد، نظام اجتماعي نيز مي بايست پاسخي سزاوار در اين مورد داشته باشد. &lt;br /&gt;
جوامعي كه به زماني خطي، جهت دار و تحويل پذير به مكان باور دارند، به روايتي سه تكه براي پاسخ به اين چالش مسلح هستند. اين روايت از تاريخي گذشته گرا، اسطوره اي آينده مدار و اكنوني لهيده در ميان اين دو تشكيل يافته است. امروز، تقريبا تمام جوامع انساني موجود بر سطح زمين بر مبناي درك خطي زمان سازماندهي شده اند و بر اين مبنا، ستون فقرات هويت جمعي خويش را بر مبناي همين روايت سه بخشي پيكربندي مي كنند. هويت جمعي مردماني كه در يك جامعه حضور دارند، از تاريخي تشكيل مي شود كه خاطره ي جمعي ايشان را، با ارجاع به رخدادهايي پنهان در گذشته هاي دور جمع بندي مي كند. تاريخي كه پيوند ميان اين مردمان و كردارهاي تاريخ سازِ نياكانشان را نشان مي دهد و ارتباط ميان حال و هواي زمانه شان و رخدادهاي تاريخي را بيان مي كند. از آنجا كه آن كردارها و آن رخدادها تعيين كننده ي مركز بودن هستند، مردمان با سهيم شدن در اين روايت در آن مركز شريك مي شوند و به اين ترتيب باور به حضور در مركز هستي، اين ضرورتِ تداوم هويت اجتماعي، برآورده مي شود. &lt;br /&gt;
اين برخورداري از گذشته، اما، از جنسِ پيوندي انداموار و سرراست ميان نظام اجتماعي و رخدادهاي گذشته نيست. &amp;quot;من&amp;quot;ها در نظام اجتماعي اي كه به اين شكل سازمان يافته است، از دستاوردهاي آن رخدادها بي بهره اند و امكاني براي بازتوليد يا خلقِ كردارهاي تاريخ ساز ندارند. برخورداري ايشان از اين جريانهاي تاريخي مهم، به روايتي فرو كاسته شده است، كه خود بيشتر قصه است تا واقعيت، و بيشتر گوشته است تا استخوان. تاريخ گذشته گرايي كه قرار است مردمان را به حضور در مركز هستي قانع كند، ناگزير است تا حقيقتي تلخ را پنهان كند و آن هم اين است كه اين مردمان در واقع ارتباطي با آن رخدادها و كردارها ندارند، خواه نياكانشان با اين روندها مربوط بوده باشند يا نه. يعني تاريخ گذشته مدار، در اصل قصه ايست كه در اطراف چند رخداد و كردار مهم تاريخي برساخته شده است. قصه اي انباشته از جزئياتِ خرسند كننده و پيچشهاي هيجان آور، كه به كارِ سرگرم كردنِ توده ي مردم و قانع كردنشان مي آيند، اما ربطي واقعي به آن واقعه هاي مهم ندارند. دليل سستي و ناتواني تاريخ گذشته گرا، پيش از هرچيز، آن است كه اين روايت در ذات خود ناتوان و دروغين است و بيشتر براي پنهان كردن و بازنمودن تخصص يافته است. تاريخ گذشته گرا، قرار است حاشيه اي بودنِ يك جامعه را انكار كند و به جاي آن كه در اين راستا مسيرِ دشوارِ آفرينش تاريخ و تبديل شدن به مركز را نشان دهد، راه ساده ترِ بازنويسي تاريخ و قلاب كردنِ &amp;quot;من&amp;quot;ها به واقعه ها را برمي گزيند. اين راه ساده تر است، چرا كه رخدادها و كردارها در حد امكان به گذشته اي دورتر و دورتر پرتاب مي شوند، تا خاطره ي جمعي آنها و تاثيرهاي راستيني كه بر هستي گذاشته اند، در حد امكان مبهم تر و تارتر باشد، تا دستكاري شان، تحريف شان، و بازنويسي شان به شكلي كه جايي براي &amp;quot;من&amp;quot;ها پيدا شود، به شكلي فراهم آيد. &lt;br /&gt;
وظيفه ي تاريخ گذشته مدار آن است كه &amp;quot;منِ&amp;quot; امروزينِ حاشيه نشينِ آغشته به غياب، را با &amp;quot;من&amp;quot;هاي تاريخ سازِ مركزنشيني كه در حضورشان شكي نيست، پيوند دهد. تاريخي كه به گذشته پرتاب شده باشد، اين كار را با ساده ترين و خام ترين شكلِ ممكن انجام مي دهد. يعني يا به همخوني و خويشاوندي اين دو من قايل مي شود، يا بر هم مكانيِ آنان پافشاري مي كند. به اين ترتيب منِ محرومِ نادانِ امروزين كه بودن و نبودنش حتي براي خودش هم يكسان است، بدان دليل كه از تباري ايراني است، يا در سرزمين ايران زندگي مي كند، در ذاتِ كسي مانند داريوش و كوروش سهيم مي شود و خود را همسان و همگون با وي مي پندارد، چرا كه با وي همخون و همسايه است. داستانِ خاك و خون، يعني باور كردن به پيوند خويشاوندي يا مكاني با جريانهاي تاريخ ساز، محورِ فني است كه تاريخ گذشته مدار را ممكن مي سازد. اسطوره ي جادوگرانه ي مجاورت و اسطوره ي قبيله مدارانه ي خويشاوندي، چنان كه مردم شناسان تشخيص داده اند، عنصري مشترك در تمام باورهاي جادويي است. اما شايد زمانِ آن رسيده باشد كه تداوم اين دو اسطوره را در زيربناي محكم ترين بناهاي هويت سازِ امروزين نيز بازشناسيم. &lt;br /&gt;
هويتي كه بر اين مبنا از تاريخ گذشته مدار بر مي آيد، بي رمق و كمخون است. داستاني است سرگرم كننده، كه قصه ي كساني را بازگو مي كند كه در گذشته هاي دور كارهايي مهم انجام دادند و با ما مربوط بودند. بي آن كه اين ارتباط را به درستي تبيين كند، ماهيت آن كردارها را به دقت نشان دهد و محكي باشد براي ميزان تاثير پذيرفتنِ اكنونِ ما، از آن كردارها. اين تاريخ، از تخمي ايدئولوژيك روييده است. كاركرد آن بسيج اجتماعي با كمينه ي نيرو و كمينه ي &amp;quot;حقيقت&amp;quot;است و در ايفاي اين كاركرد پيروز مي شود، چرا كه مردمان سادگي را دوست دارند و راه هاي آسان را بيشتر مي پسندند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
17. من هايي كه هويت خويش را در تاريخي پرتاب شده به گذشته مي جويند و مي يابند، خواه ناخواه با اين چالش رويارو هستند كه به نوعي ارتباط خود را با آن وقايع مهم تبيين كنند. قصه هايي كه تبارِ مشترك يا مكانِ مشترك را دستمايه ي ارتباطِ ميان من و رخدادها و كردارهاي تاريخ ساز قرار مي دهند، ناگزيرند كه اين ادعا را با شواهدي سخت تر تثبيت كنند. چرا كه هم مكاني امري شكننده و وابسته به اقتدار سياسي است و با يك غصبِ سرزميني از ميان مي رود و همخوني قضيه اي مبهم و وهم آلود است كه در برابر پرسشها تابِ ايستادگي ندارد. &lt;br /&gt;
از اين روست كه هويت جمعي به ناچار با انباشتي از &amp;quot;چيزها&amp;quot; پشتيباني مي شود. اين همان است كه ميشل دو سرتو در هنگام بحث از ظهور موزه داري در دوران مدرن بدان پرداخته است. محبوب شدنِ موزه ها در دوران مدرن، بدان معنا بود كه مردمانِ جوامع جديد، به ناگهان احساس نياز كردند تا چيزهايي به ظاهر ناهمگون را در مكانهايي عمومي به نمايش بگذارند و نگريستن به اين اشيا را همچون امري آموزشي تلقي كنند. اين نگريستن به چيزِ نمايشي، شايسته ي آن است كه مفصل تر مورد بحث واقع شود. اما در اين زمان و مكان اندك جايي براي پرداختن بدان نيست. تنها در همين حد مي توان اشاره كرد كه ظهور موزه در عصر مدرن، از سويي با كاركرد چشم و نگاه كردن در مقام فعلِ آفريننده ي حقيقت پيوند دارد و از اين زاويه ي چشم مدارانه قابل نقد است و از سوي ديگر به حرصِ دانش مدرن براي رده بندي مربوط مي شود كه خود بازتابي از سيطره ي فن آوري در اين تمدن است. از اين رو ظهور موزه فرآيندي است كه از گره خوردنِ چشم به چيز برخاست، با اين شرط كه آن چيزها به شكلي خاص مرتب و چيده شده باشند و آن چشم در آن چيزها &amp;quot;تاريخي&amp;quot; را تشخيص دهد. خواه تاريخ طبيعي، خواه تاريخ ملي و يا تاريخي مردم شناسانه. حتي مجموعه هاي صدف و پروانه و تمبر و سنگ و جعبه چوب كبريت هم همواره با محور زمان درگيري دارند و از هاله اي از تقديس تاريخي پوشيده شده اند. &lt;br /&gt;
ظهور موزه داري در عصر مدرن، معلول فراگير شدنِ نسخه هايي از تاريخِ گذشته مدار بود كه در اروپاي درگيرِ انقلاب صنعتي رواج داشت. نسخه هايي شتابان و عجول كه مي بايست به سرعت براي اروپايياني كه مي رفتند تا در مركز قرار گيرند، سابقه اي از ارتباط با مركز را بتراشد. اشكال كار در اينجا بود كه اروپاي غربي، كه خاستگاه انقلاب صنعتي و مدرنيته بود، تا پيش از يكي دو قرنِ پيش از انقلاب صنعتي، براي تمام تاريخ خويش در حاشيه و زير سايه ي تمدنهاي بزرگترِ شرقي قرار داشت. مورخانِ آن دوران اگر يك گام به عقب باز مي گشتند، امپراتوري روم را در مرزهاي شرقي خويش مي يافتند، اما مشكل در آنجا بود كه روميان خود به شرقِ - يعني يونان- چشم دوخته بودند. يعني به طور خاص به روايتي افسانه اي و خيالي كه هرودوت برايشان پرداخته بود. و باز اشكال در اينجا بود كه حتي خود هرودوت هم براي تعريف يونانيان به شرق چشم دوخته بود، يعني ايران.&lt;br /&gt;
تاريخي كه در دوران مدرن براي پيوند دادن اروپاييان با كردارها و رخدادهاي تاريخ سازِ روميان، يونانيان، يا حتي ايرانيان ابداع شد، عميقا به گذشته پرتاب شده بود. گذشته اي كه هرچه دورتر و دوردست تر مي شد، برجسته تر و پرعظمت تر جلوه مي كرد. اما به همين ترتيب ارتباطش با &amp;quot;من&amp;quot;هاي تشنه ي هويتِ نشسته در اكنون، كمتر و كمتر مي شد. به اين ترتيب، تاريخهايي نگاشته شد كه هويتِ اجتماعي اروپاييانِ نوآمده، اين تازه برنشستگان بر سرير مركزيت هستي، را تبيين مي كرد. اين تاريخها معمولا به بخشهايي هنوز اروپايي -مانند روم- ارجاع مي دادند و حتي به تدريج بخشهايي از شرق و قلمرو عثماني را نيز به اين غرب افزودند و به اين ترتيب يونان نيز در جرگه ي قلمرو هويت بخش به اروپاييان در آمد. كمي ديرتر برخي از اين تاريخها كه به ويژه در حاشيه ي اين حاشيه، يعني در اسكانديناوي و آلمان نوشته مي شدند، كوشيدند تا مخالفت ديرينه شان با مسيحيت را و در نتيجه گسستگي آشكارشان با تمدن رومي را با بازگشت به تمدنهايي ديرينه تر و شرقي تر جبران كنند. به اين ترتيب بود كه خويشتن را مانند نياكان بسيار بسيار دوردست شان آريايي خواندند و تاريخ خويش را دنباله ي تاريخ پرعظمت ايرانيان باستان دانستند. روايتي كه ايشان براي خويش ابداع كرده بودند، از سويي با بهره گيري از دانش و فن جديد، پيچيده و دقيق و حجيم و جذاب بود و از سوي ديگر با ابزارهاي مدرنِ ارتباطي چاپ و نشر مي شد. از اين رو بود كه در خودِ ايران زمين، بر نسخه هاي قديمي و مندرسِ هويت بومي چيره شد و دستمايه ي بازتعريف هويت مدرن ايرانيان قرار گرفت. در اين نكته كه هويتِ بوميِ بي رمقِ عصر قاجاري زير فشار اين منشِ نوآمده در هم شكست، دريغي نيست، چرا كه خودِ آن تاريخِ بومي ما نيز، براي قرنهايي بسيار، گذشته مدار بود و ناتوان و سست و خمود، و  زود بود كه از پا در آيد. وامگيري اين نسخه ي هويت تاريخي ايراني از غرب، در آن زمان و در آن شرايط سودمند بود، چرا كه نسخه اي رقيب را در برابر محور پنداشتنِ رم و آتن قرار مي داد، كه هويت ايراني سخت بدان نياز داشت. اما اشكال كار در آنجا بود كه اين نسخه ي نوآمده و ستاينده ي ايرانيان كهن نيز، در نهايت ساختاري گذشته گرايانه داشت و براي مصرف مردمي ديگر سازمان يافته بود و هدفش همين مصرف شدن بود، نه برانگيختن به توليد كردن.&lt;br /&gt;
موزه ها نيز در اين گير و دار برساخته شدند. موزه هايي كه نخست كاسه ها و كوزه ها را در خود گرد مي آوردند و بعدتر كتابهاي خطي و كتيبه ها را نيز، و در انتها ستونهاي تخت جمشيد و تنديسهاي عظيم ايلامي را. مجموعه هايي كه قطعاتشان بازنماينده ي هويتِ يك قوم و قبيله دانسته مي شد. چرا كه سازندگانش همخون امروزين بودند و همسايه هايشان در زمانهايي دور و مسابقه ي چنگ انداختن به چيزها، همچنان ادامه يافت، تا آن كه در سطحي تقريبا مضحك، به نمادها انجاميد. چنان كه تاجيكان، كه قومي ايراني هستند و به عنوان يكي از اقوام ايراني قدمتي پنج هزار ساله دارند، ناگزير شدند تاريخ خود را به عنوان ملتي مستقل و جدا، از سامانيان آغاز كنند و به اين ترتيب چهار پنجم تاريخ خويش را ناديده بگيرند. اين محروميت از رخدادهاي بزرگ و كردارهاي تاريخ ساز، پيامدِ عادي و ناگزيرِ تاريخ گذشته مدار است و همواره به همان موزه سازيِ صوري منتهي مي شود. چيزهايي كه در يك موزه گرد مي آيند، كاركردي بسيار حياتي را ايفا مي كنند. اين چيزها بايد چشم - اين اعتمادپذيرترين حس را- قانع كنند كه روايتِ تاريخِ گذشته مدار، با وجود پرتاب شدگي اش به گذشته و با وجود رقتِ معنايي كه دارد، راست است. اين چيزهاي گردآمده در موزه هاست كه فقرِ معناي نهفته در اين تاريخها را جبران مي كند. موزه، جبراني شبه فرويدي است، براي محروميتِ تاريخي كه به گذشته پرتاب شده است. تاريخي كه رخدادها و كردارهاي تاريخ ساز را در گذشته وا نهاده و از دور به آن مي نگرد. &lt;br /&gt;
اين تاريخ، از به چنگ آوردنِ وقايع بزرگ در اكنون ناتوان است. &amp;quot;من&amp;quot;هايي كه با تكيه بر اين روايت هويت خويش را مي فهمند، از نوعي محروميت مزمنِ مركز رنج مي برند. تاريخ گذشته مدار، تاريخ غياب هاست. چرا كه بن مايه اش اموري هستند كه در گذشته بوده و ديگر نيستند. تاكيد اين تاريخ، بر روندهايي دم بريده، بي دنباله و ابتر است كه در گذشته مانده و مدفون شده اند. به بيان ديگر، تاريخي كه به گذشته پرتاب شده باشد، از حضور بي بهره است،چرا كه بند ناف خود را با اكنون، اين خزانه ي غايي حضورها، قطع كرده است. از اين رو مردمي كه در نهايت به براده اي از حضور در اكنون نياز دارند، به سادگي با اين روايت سرخوش نخواهند شد. اين محروميت و آن فقر، با رمزگذاري چيزهايي كه در اكنون وجود دارند ممكن مي شود. چيزهايي كه در موزه ها قرار مي گيرند، &amp;quot;مال&amp;quot;ِ كسي يا كساني دانسته مي شوند و مي توان ديد و لمسشان كرد. &lt;br /&gt;
گذشتگاني كه تخت جمشيد را به عنوان مركزِ هستي برساختند و با نقش كردنِ تمامِ اقوام و مردمانِ متمدن آن روز، همگان را در اين مركزِ غايي سهيم كردند، در فكرِ بنا نهادن چيزي براي موزه ها نبودند. آنان در اكنون، عظمتِ خويش را بازگو مي كردند، و به همين دليل هم به اسطوره هايي چنين پايدار تبديل شدند. اسطوره هايي كه بقايايش در همان چيزها لانه كرد و تا به امروز عظمت را به ما يادآوري مي كند. اما اين يادآوري، پژواكي است از گذشته، كه بر صخره هاي اكنون ليز مي خورد و بر آن كارگر نيست. اين پژواك، تا وقتي كه در گذشته لانه كرده باشد، دست بالا اندوخته ايست موزه اي و مجموعه ايست از چيزها، كه رخدادهايي مهم را در گذشته بازنمايي و نه بازآفريني كند.&lt;br /&gt;
بازي روايتهاي تاريخي در اين روزگار، گويي از پايه نادرست باشد. اين قماري است كه بردي در آن نيست. همه ي بازيگران در آن بازنده اند. ناكارآمد بودنِ اين بازي، از آنجا روشن مي شود كه بردها در آن شكننده و زودگذر هستند و بازتابي راستين در اكنون ندارند. شبه قبايلي كه پاره هايي كوچك از زمين را در اختيار دارند و مي كوشند با گردآوردن چيزها و بازنويسي تاريخهاي گذشته مدار هويتي براي خود دست و پا كنند، دست بالا به توهمي زودگذر دست مي يابند و ترديد دارم كه هيچ &amp;quot;من&amp;quot;ِ انديشمندي، دانسته اين گزينه را برگزيند. &lt;br /&gt;
كشمكش بر سر نمادها نيز به همين ترتيب مسخره آميز مي نمايد. مردمي كم شمار كه بر سرزميني بي بار و بر - اما نفت خيز زندگي مي كنند- با برگزيدنِ نقشِ اسطرلابِ يوناني/ايراني به عنوان نماد ملي خويش و كشيدن نماد آهوي مصري بر دفترهاي شركتهاي بزرگ خويش و خويشاوند پنداشتن خويش با ابن سينا و بيروني به ملت تبديل نخواهند شد و هويتي تاريخي به دست نخواهند آورد. اين جعل ها، چيزي جز تداومِ كمي نابخردانه تر و كمي بي شرمانه ترِ سرمشقِ هرودوت نيست. ناگفته پيداست كه اين نسخه ها و اين روايتها ممكن است جايگير و كامياب هم بشوند. اما پيشاپيش بايد درباره شان پرسش كرد، كه آيا به راستي اين چيزي است كه &amp;quot;من&amp;quot;ها در مقام هويت مي طلبند؟ &lt;br /&gt;
به راستي چرا مردمي مانند ساكنان تركيه ي امروزين كه تاريخ شهرنشيني شان به هزاره ي پنجم پيش از ميلاد مي رسد و تمدنهاي بزرگي مانند كاپادوكيه و بيزانس و عثماني را داشته اند، ناگزير شده اند شخصيتي مانند مولانا جلال الدين بلخي را ادعا كنند؟ چرا اين مردم، ناچار شده اند چنين آغشته به ناكامي جشن نوروز را &amp;quot;تركي&amp;quot; بدانند؟ در حالي كه هزاران سال است نوروز را جشن مي گيرند و آن را هم نوروز مي نامند و اين پاره از هويتشان هم مورد چالش نبوده است؟&lt;br /&gt;
بازي هويتهاي برساخته بر مبناي تاريخِ گذشته مدار، از آن رو با باخت و ناكامي همراه است، كه بر منطقي نادرست بنا نهاده شده است. منطقِ بازيِ اين هويت و منطقِ نوشته شدنِ آن تاريخ، بر اصول موضوعه ي حاشيه نشينان استوار است. نه حاشيه نشيناني كه بر حاشيه نشيني خويش آگاهند و نه آنان كه قصدِ تبديل شدن به مركز را دارند. بلكه حاشيه نشيناني كه موقعيت خود را در اكنون انكار مي كنند و با بازنويسي گذشته مدعي مركزيتي موهوم هستند. اين ناآگاهي در مورد موقعيتِ &amp;quot;من&amp;quot; و ما در اكنون و اين سستي و تنبلي در خواستِ بزرگِ &amp;quot;مركز بودن&amp;quot;، چيزي است كه روايتِ تاريخي پرتاب شده به گذشته را به نوعي مخدر و خواب آورِ اعتيادآور تبديل مي كند. &lt;br /&gt;
نوادگان صنعتگران روم شرقي و فرزندان جنگاوران عثماني بدان دليل امروز به مولانا و نوروز نياز دارند، كه بند ناف خويش را با گذشته قطع كرده اند. ارتباط ايشان با نخستين نويسندگان يوناني و نخستين فيلسوفان مكتب ايوني، كه دست بر قضا مقيم همين قلمرو هم بودند، به متوني تاريخي فرو كاسته شده است. خرد آن يونانيان، جنگاوري آن عثمانيان و صنعتِ آن روميان در اكنونِ ايشان حضور ندارد. از اين رو ضرورت دارد كه تاريخي گذشته مدار، كه اين محروميت را تثبيت و تشديد مي كند، بر محور بقاياي آنچه كه ردپاهايش در اكنون باقي مانده، موزه اي بسازد. اين موزه مثلا در مورد تركيه بر مبناي زبان تركي و هويت قومي مصنوعي اي به نام هويت تركي برساخته شده. يعني مردمي از نژادها و فرهنگهاي گوناگون كه زبان فاتحان سلجوقي خويش را پذيرفتند، همچون قبيله اي مصنوعي در نظر گرفته شده اند. از اين روست كه چند بيتِ تركيِ مولانا، چندان مهم مي شود كه به زور كشاندنش به موزه ي هويت اين جماعت را ضروري سازد. فنِ موزه سازي، هرچند كارآمد و موفق تواند بود، اين ايراد را دارد كه بر مبنايي كاملا ذهني استوار است. هيچ ضرورتي ندارد كه آنچه در موزه به عنوان چفت و بستِ اكنون با گذشته حضور دارد، به راستي از حضوري عيني حكايت كند. چيزِ درون موزه، نمادي از حضورِ وقايع تاريخ ساز در اكنون است، و نه خودِ آن. &lt;br /&gt;
از اين رو خطر در آنجاست كه با بسنده كردن به چيزهاي درون موزه و تاريخهاي گذشته مدار، هويت به نمادهايي سبك و ساختگي فروكاسته مي شود. اين بلايي است كه در غرب بر سر هويت مردمان آمد. چنان كه آن لحظه ي زرين حضور در مركز- كه به ويژه در جريان انقلاب صنعتي و عصر استعمار نمود داشت- به سرعت سپري شد و با جا به جا شدنِ مركز به دو قطبِ شوروي و آمريكا، هويتِ نوساخته ي اروپاي متمدن به سرعت فرو ريخت، بي آن كه توانسته باشد از آن مهلتِ گذراي حضور در مركز، بهره ي كافي برگيرد. &lt;br /&gt;
در شرق نيز چنين است. تركان امروز با تغيير دادن خط خويش و با سياست ايراني زدايي و فارسي ستيزي كه از دوران آتاتورك شروع شد، در عمل بند ناف خود را با گذشته قطع كرده اند. از اين رو به ازاي افزودن پيكره ي مولانا و نمادهاي او به موزه ي خويش، پذيرفته اند كه براي هميشه خواندن شعر او را و فهميدن سخن او را از ياد ببرند. چنان كه به راستي امروز مولانا - كه شاهكارهايش را به فارسي مي نوشت- در اكنون مردم اين سرزمين حضوري ندارد. جز كه آن كه به نامش افتخار مي كنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
18. پرتاب شدگي تاريخ به گذشته، مخاطره اي بزرگ است. پديده ايست فراگير و عمومي كه تمام تاريخها و تمام هويتها را در بر گرفته است. كارآيي آن در پيكربندي هويت اجتماعي چندان زياد و قدرت آن در بسيج توده ي مردم چنان چشمگير بوده است كه آن را به سرمشقي غالب تبديل كرده است. با اين وجود، اين كارآيي سياسي تاريخِ گذشته مدار براي بسيج مردم و هويت بخشيِ سطحي به ايشان، با زوال معنا و ناتوان شدنِ &amp;quot;من&amp;quot; همراه بوده است. &lt;br /&gt;
تاريخ گذشته مدار، ابزاري است در دست نهادهاي اجتماعي، براي آن كه سازماندهي اجتماعي را بر محورِ هويت جمعي ممكن كنند. اين تاريخ ها خصلتي ايدئولوژيك دارند. يعني به سادگي خوانده و فهم مي شوند و رفتارهايي خاص را هم به پذيرندگان خويش تحميل مي كنند. اين ها منشهايي هستند سرگرم كننده، حجيم، انباشته از جزئيات، و تقريبا بي ربط با واقعيتِ بيروني، كه براي بسيج كردارهاي مردماني ميان مايه طراحي شده اند. كارآيي شان در سطح اجتماعي از آنجا معلوم مي شود كه امروز كشورهايي با هويتهاي جمعيِ بنا شده بر اين اساس وجود دارند و سطوحي متفاوت و موفق از بسيج جمعي مردمشان را نيز به نمايش مي گذارند. عراق، كه تاريخش به عنوان كشوري مستقل دو هزار و پانصد سال پيش خاتمه يافت و دوباره از پنجاه سال پيش آغاز شد و بنابراين براي تقريبا تمام عمرش - جز چند قرن حاكميت عثماني- جزئي از ايران بود، با استفاده از همين رده از هويت هاي ايدئولوژيك با ايران جنگيد و بسيج عمومي قدرتمندي را به نمايش گذاشت، در شرايطي كه بسياري از افرادِ مقيمِ سنگرهاي رويارو، خويشاوندِ نزديك يكديگر بودند. به همين ترتيب، امروز اميرنشين هاي كوچك جنوب خليج فارس براي مردم خويش هويتي آفريده اند و قدرتي اقتصادي يافته اند و اينها همه نشانه ي كارآمد بودنِ تاريخ گذشته مدار يعني نسخه هاي عميقا جعليي عربي و تركي اش است، در بسيج عمومي مردم.&lt;br /&gt;
با اين وجود، نظام اجتماعي بابت اين بسيج در سطح نهادهاي سياسي، بهايي را در ساير سطوح سلسله مراتبي اش پرداخت مي كند. &amp;quot;من&amp;quot;هايي كه در سطحي روانشناختي حضور دارند و قرار است با اين تاريخ ها هويت يابند، در عمل با سيراب شدن از اين آب شور، از حضور در مركز باز مي مانند. خاطره ي جعليِ بودنِ ماضي در مركز مانعِ كنشِ فعال براي حضور داشتنِ حال در مركز است. اين امر حتي در مورد مردمي مانند ايرانيان و هنديان كه زماني در مركز بوده اند هم مصداق دارد. يعني جعلي يا راستين بودنِ باور به بودن در مركز، تاثير چنداني در اين مهار كنندگي ندارد. مشكل در قطع رابطه با اكنون نهفته است، و چيزواره شدنِ تاريخ و تاثيركردارها و رخدادهاي بزرگ.&lt;br /&gt;
&amp;quot;من&amp;quot; اگر با تاريخ گذشته مدار آلوده شود، از ارتباط با اكنون محروم خواهد شد. اين من نيز همراه روايتي كه هويتش را تعيين مي كند، به گذشته پرتاب خواهد شد و در خاطره اي معمولا جعلي شناور خواهد ماند. يادآوري كردارهاي بزرگ و نه آفرينش آنها و خاطره پردازي در مورد رخدادهاي تاريخي، و نه برخورداري از آن، مايه ي دلخوشي اين &amp;quot;من&amp;quot; خواهد بود. به اين دليل است كه من، با اين عارضه از اكنون كنده مي شد و به اين ترتيب بختِ حضور در هستي را از دست مي دهد. در مركز بودن، همان در هستي حضور داشتنِ بي قيد و شرط و نيرومندانه و تمام و كمال است، كه &amp;quot;من&amp;quot; با وسوسه ي اين روايتِ شيرين، از آن چشم مي پوشد.&lt;br /&gt;
اين &amp;quot;من&amp;quot; ناگزير خواهد بود به نشانگان و علايم بسنده كند و هويت خويش را در اكنون، با چيزهاي و نمادها نمايش دهد. اين من، موزه دار خواهد شد، چرا كه راه ديگري براي برخورداري از گذشته را ندارد. چرا كه اين گذشته با افسونِ تاريخِ لانه كرده در آن، از دسترس وي خارج شده است. به اين ترتيب، سنگين ترين تاواني كه تاريخ گذشته مدار به جوامع تحميل مي كند، از ميان رفتنِ &amp;quot;منِ تاريخ ساز&amp;quot; است. &lt;br /&gt;
بازتاب ديگري از اين عارضه، اما، در سطحي فراتر از نهادهاي اجتماعي نيز قابل ردگيري است. تاريخ گذشته مدار به دليل خصلت ايدئولوژيك خود، تنگ نظر و محدود كننده و هراسان از عناصر متكثر است. اين تاريخ ناگزير است تا براي هدايت و به جريان انداختنِ كردارهاي خاصي در توده ي مردم، رده اي خاص از عناصر نهفته در گذشته را به خود مربوط كند و بقيه را انكار نمايد. از اين روست كه تركانِ مقيم تركيه، ناگزير شده اند از ميراث فرهنگي و تاريخي بزرگي چشم پوشي كنند. چرا كه بخش مهمي از اين ميراث ايشان را با كردها، روميان، ايتاليايي ها، يونانيان، ايرانيان و مغولان در ارتباط قرار مي دهد. خصلت ايدئولوژيكِ تاريخ در اين قلمرو ايجاب مي كند كه تمام اين پيوندها كه به راستي وجود داشته اند، بريده شوند و از اكنون رانده شوند، تا جا براي مفهومي نوظهور و ساختگي مانند هويت تركي باز شود كه بر رواج گويش خاصي از زبان اويغوري در بخشهايي خاص از اين كشور استوار است. اين بدان معناست كه تركان در سطح فرهنگي نيز از بخش مهمي از ميراث تاريخي خويش محروم شده اند. ميراثي كه ايشان را با ادبيات فارسي، سياست يوناني، و دينِ رومي در ارتباط قرار مي دهد. &lt;br /&gt;
به اين شكل، تاريخ گذشته مدار گذشته از سطح رواني، در سطح فرهنگي نيز ناتواني و كمخوني به بار مي آورد. اين در واقع منشي است سركوبگر در سطح فرهنگي، كه با هدفِ سازماندهي سياسي جوامع، منشهاي ديگر را و كردارهاي بزرگ &amp;quot;من&amp;quot; را سركوب كرده و بنابراين تاوانِ بسيج توده ها را با مسخ شدنِ &amp;quot;من&amp;quot; و انحطاط فرهنگ پرداخت مي كند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
19. شايد چنين بنمايد كه لحن اين نوشتار تاريخ ستيزانه، يا نااميدانه است. اما اشتباهي بزرگتر از اين برداشت وجود ندارد. من نه از سرِ نااميدي اين متن را نوشتم و نه براي پشت كردن به تاريخ، كه پيشنهادي را در برابر وضعيتِ بيمارگونه ي تاريخ در آستين دارم. منشها و روايتها و عناصر فرهنگي، نظامهايي تكاملي هستند و تمام نظامهاي تكاملي تنها در رقابت با هماورداني نيرومندتر است كه از ميدان به در مي روند. پيشنهاد من براي رهايي از چنگ تاريخ گذشته مدار، آن است كه شكلي از تاريخِ اكنون بنياد شود.&lt;br /&gt;
تاريخ را مي توان در اكنون نوشت، اگر اين قواعد رعايت شود:&lt;br /&gt;
نخست آن كه در بازخواني و بازشناسي آنچه كه در گذشته رخ داده، همواره بايد به رويكرد ايدئولوژيكِ تاريخ هاي گذشته گرا و كاركرد سياسي شان در زمانِ نوشته شدنشان نظر داشت. بايد پرسيد كه چرا مورخ به اين جنبه ي خاص از رويدادها پرداخته  و نه جنبه اي ديگر و چرا چيزهايي را نقل كرده و چيزهايي ديگر را از قلم انداخته است. بايد در داوريهاي او شك كرد و بايد كوشيد تا ماجرا از ديدِ &amp;quot;آدم بد&amp;quot;هاي داستان بازسازي شوند. بايد به حال و هواي حاكم بر جامعه¬اي كه تاريخ در آن نوشته شده نظر داشت و بايد كاركردِ آن را در زمان نوشته شدن شناخت. بايد پرسيد كه اين متن در روزگارِ رواجش، چه مردمي را براي چه قصدي بسيج مي كرده و چه نوع بسيج اجتماعي را ممكن مي ساخته است؟ بايد شناخت كه چه نيروهايي نوشته شدن اين متن و رواجش را پشتيباني كردند و رقيبانشان چه كساني بودند و چه متنهايي از آنها به يادگار مانده است؟ در اين معنا، بايد تاريخ ها را كه ارزشمندترين ردپاهاي بازمانده از گذشته هستند، با دقت و وسواس خواند و از آنها آموخت و در عين حال، واسازي شان كرد، محك شان زد و به بوته ي نقدشان سپرد.&lt;br /&gt;
دوم آن كه بايد به خودِ رخدادهاي تاريخي و خودِ كردارهاي تاريخ ساز نگاه كرد و نه قصه هاي سرگرم كننده و ماجراهاي هيجان انگيزي كه در اطراف آن بربافته شده است. بايد به اين كه در چه شرايطي، چه رخدادي به واقع ظهور كرده است نگريست و به اين كه چه كسي در چه شرايطي چه كرده است. اين كه بازتاب و تاثير اين رخداد چه بوده است را بايد در طول زمان رديابي كرد و شاخه هاي فراوانِ نفوذ آن را دنبال كرد و انعكاسهاي واگرا و پراكنده اش را جستجو كرد. به اين ترتيب، بايد استخوان را از گوشته اش جدا كرد و آن را همچون كالبدشناسي بي طرف، وارسي كرد.&lt;br /&gt;
آنگاه، بايد به تاثيرهاي بازمانده از آن رخدادها و آن كردارها در زمانه ي اكنون پرداخت. بايد ديد كه چگونه اين كردارها و آن رخدادها اكنونِ ما را شكل داده اند و وضعيتِ امروزين ما براي هستي داشتن را تعيين كرده اند. بايد اين بازتابِ گذشته در اكنون را مانند محوري بنيادين مورد توجه قرار داد و با تكيه به آن آرايش نيروها و رويارويي روايتها و تفسيرها در موردش را بازشناسي كرد. بايد با فهمِ وامي كه اكنون از گذشته دارد، آن را در اكنون به شكلي راستين و نه ساختگي احداث كرد. هرچند اين تاثير ناچيز يا ناخوشايند باشد، بايد غنيمتش شمرد، چرا كه اين تنها شكلِ برخورداري است كه ما از تاريخ توانيم داشت. &lt;br /&gt;
سپس، بايد داوري كرد. بايد تقارن را شكست و همچون كنشگري خودمختار و مجهز به اراده، تفسيرِ خويشتن از تاريخ را بسته به موقعيتِ &amp;quot;من&amp;quot; در اكنون باز آفريد. بايد در ميان تاثيرهايي كه از گذشته به امروز رسيده است، دست به انتخاب زد و صريحا، با پرهيز از كژديسه نمودنِ حقيقت، تاثيرها را گوشزد كرد و داوري خويش را بر كرسي نشاند. بايد بر اساس آنچه كه &amp;quot;من&amp;quot; در اكنون مي خواهد و در تار و پود تاثيرهايي كه از گذشته تا به امروز تداوم يافته است، دست به كنش زد. بايد هويت را برگزيد و بازتعريف كرد و آن چنان هستي داشت. در اين حالت، &amp;quot;من&amp;quot; دست كم در سطحي فردي و به عنوان نظامي روانشناختي در مركزِ هستي نشسته است. و اين پيش شرطِ تمام اشكالِ ديگرِ حضور در مركز هستي است.&lt;br /&gt;
بايد به اين شكل، تاريخ اكنون را نگاشت.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
پی نوشت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1 بديهي است كه يادداشتهايي شخصي كه افراد در آنها براي به رمز نوشتنِ محتواي خاصي، خطي ويژه را ابداع مي كنند، از ديرباز وجود داشته است، اما عنصري در سپهر عمومي و سطحي جامعه شناختي نبوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2 مضموني بسيار تكراري در كتيبه هاي شاهان دوران جديد آشور. به ويژه در نبشته هاي شروكين دوم و سناخريب اين عبارت را زياد مي بينيم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3 توجه داشته باشيد كه در اين دوران اعضاي مقيمِ قلمروهاي سه گانه ي خاوري، مياني، آفريقايي و آمريكايي هنوز از وجود قلمروهاي ديگر خبردار نبودند و تا ديرزماني بعد هم به اين موضوع پي نبردند. به همين دليل هم هخامنشيان و شهروندانشان از وجود چينيان و سرخ پوستاني كه در آن دوران مراحل اوليه ي شهرنشيني و دولت سازي را سپري مي كردند، خبري نداشتند.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتابنامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن اثير، عزالدين علي، تاريخ كامل، ترجمه ي ابوالقاسم حالت، علمي، 1352.&lt;br /&gt;
پاتس، دنيل، تي. باستانشناسي ايلام، ترجمه ي زهرا باستي، سمت، 1385.&lt;br /&gt;
كتاب مقدس، (عهد عتيق و عهد جديد)، انجمن پخش كتب مقدسه، 1355.&lt;br /&gt;
گرني، اوليور، هيتي ها، ترجمه ي ژاله آموزگار، انتشارات پژوهشگاه مطالعات فرهنگي، 1371.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	De Certeau, M. Histoiricites Mystiques, Recherches de Science Religieuse, 73, pp: 325-354, 1985.&lt;br /&gt;
Rüster, E. )Chr. (Neu, Hethitisches Zeichenlexikon (HZL), Wiesbaden,1989.&lt;br /&gt;
Falkenstein, A. Archaische Texte aus Uruk, Berlin-Leipzig, 1936.&lt;br /&gt;
von Soden, W. The Ancient Orient: An Introduction to the Study of the Ancient Near East, Grand Rapids: Erdman&#039;s Publishing Company, 1985.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amir.dana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D9%90_%D8%A7%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%86&amp;diff=786</id>
		<title>نوشتن تاریخِ اکنون</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D9%90_%D8%A7%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%86&amp;diff=786"/>
		<updated>2014-05-21T10:13:07Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amir.dana: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نوشتن تاریخ اکنون (بخش نخست)، فروزش، شماره‌ی 3، تابستان 1388، ص: 4-14.&lt;br /&gt;
نوشتن تاریخ اکنون (بخش دوم)، فروزش، شماره‌ی 4، پاییز 1388، ص: 4-16.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شروين وكيلي&lt;br /&gt;
21/5/1387&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1. تاريخ، واژه ايست که با گذشته پيوند خورده است. مورخان، آن انديشمنداني هستند که به رخدادهايي که در گذشته به وقوع پيوسته اند مي پردازند، متوني کهن را که توسط گذشتگان نوشته شده اند تحليل مي کنند، و به عنوان متخصصاني که برش خاصي از زمانِ گذشته در قلمرو دانش و فهم شان است، نامدار مي شوند و اعتبار مي يابند. محوري که از اکنون آغاز مي شود و به زمان هاي دوردست منتهي مي شود، تيول مورخان است، و اين دامنه از لحظاتي پيش، از همان نقطه اي که رخدادهاي جاري در اکنون به گذشته تبديل مي شود، آغاز مي شود و تا نخستين نشانه هاي خط و نويسايي عقب مي رود. اين بدان معناست که تاريخ از سويي با گذشته، و از سوي ديگر با زبان، و به طور خاص زبانِ نوشته شده و متن سر و کار دارد. در آنجا که متني وجود ندارد، اقتدار مورخ پايان مي يابد و حکومت باستان شناس آغاز مي شود. &lt;br /&gt;
بر اين مبنا، تاريخ به عنوان شاخه ای از دانش که به گذشته مي پردازد، در ميان ساير شاخه هاي رسمي و دانشگاهي علم جايي براي خود باز کرده است، و موقعيتي به ظاهر هم ارز و هم زور با ساير شاخه هاي دانايي به دست آورده است. اين تصوير از علم تاريخ و مورخان با وجود آشنا و رايج بودن، اگر با دقتي بيشتر نگريسته شود، به تعارض هايي مفهومي بر مي خورد. از يک سو، چنين مي نمايد که تاريخ به نوعي با ساير دانشها متفاوت باشد. چرا که در آن از روش شناسي دقيق و رياضي گونه ي رايج در ساير علوم به شکلي منسجم و ساختار يافته استفاده نمي شود، و با وجود تلاشهاي فراواني که براي کمي، عيني، و تجربي ساختنِ شواهد تاريخي انجام گرفته است، اين علم همچنان ماهيت تفسيري و بلاغي خود را حفظ کرده است. &lt;br /&gt;
از سوي ديگر، چنين مي نمايد که تمام علوم ديگر را بتوان به نوعي زيرشاخه ي تاريخ دانست. چرا که تاريخِ هر علمِ خاص، کلِ داشته هاي آن علم را تا لحظه ي اکنون در بر مي گيرد و به تعبيري چنين مي نمايد که تاريخ و يا شاخه اي از آن که تاريخ علم باشد، به نوعي فراعلمِ زمان مدار تبديل شده باشد. &lt;br /&gt;
تاريخ، گذشته از اين تفاوتهاي روش شناختي و ابهام هايي که در مرزبندي اش وجود دارد، از يک نظر ديگر هم با ساير علوم تفاوت دارد، و آن هم تاثير مستقيم و تعيين کننده ايست که در هويت فردي و اجتماعي اعضاي يک جامعه دارد. هيچ علم ديگري را نمي توان يافت که به قدر تاريخ در شکل دادن به خودانگاره ي سوژه از خودش تاثير داشته باشد، و با پيکربندي هويت جمعي مردمي که در کنار هم زندگي مي کنند و &amp;quot;تاريخ&amp;quot; مشترکي دارند، کردارهاي آينده ي ايشان را تعيين کرده باشد. &lt;br /&gt;
تاريخ در اين معنا، تنها علمي است که با وجود تاثير شديد و چشمگيرش بر شکل دادنِ اکنون، پيوند خويش با اين برش زماني خاص را انکار مي کند. اگر از دستاوردهاي فني ناشي از علوم تجربي بگذريم، و تنها بر محتواي معنايي و بافتار تفسيري شاخه هاي علوم تمرکز کنيم، تاريخ را مهمترين شکل دهنده به شکلِ اکنون خواهيم يافت، و غريب است که اين تاثير فراگير و عمومي در مورد شيوه ي درک ما از خويشتن در اکنون، توسط علمي صورتبندي و بيان مي شود که مدعي کناره گيري از اکنون، و اقامت در گذشته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2. ادعاي اقامت در گذشته و انکار پيوند با حال، دستاويزي است که تاريخ را به نوعي مرجع غايي، به نوعي داور بي طرف و شکلي از سيستم لختِ نيوتوني تبديل مي کند، که کل حرکتها و رخدادها و تصميم هاي نهفته در اکنون را مي توان بر مبناي آن و در تناسب با آن سنجيد. تاريخ، با لانه کردن در گذشته است که مشروعيت و اقتدار کافي را براي شکل دادن به اکنون به دست مي آورد.&lt;br /&gt;
ميشل دو سرتو، يکي از بهترين بيانها را در مورد ضرورت بازبيني اين ادعاي تاريخ به دست داده است. چنين مي نمايد که برداشت دو سرتو در مورد اين نکته درست باشد که تاريخ، همواره بر شواهد و مستنداتي تکيه کرده که در اکنون حضور دارند و در حال مستقر شده اند (De Certeau, 1985). &lt;br /&gt;
اشياي گرد آمده در موزه ها، متون تاريخي، و نوشتارهاي نقش بسته بر سفالينه ها و ديوارها همه از آن رو موضوع علم تاريخ دانسته مي شوند، که در زمانه ي اکنون حضور دارند و يا با بند نافي از جنس روايت و نقل قول و يادبود به حالِ گريزپاي ما پيوند خورده اند. بر اين مبنا، تاريخ، تفسيري است که ما از چيزها و رخدادها و شواهدِ موجود در اکنون داريم. ماده ي خام تاريخ، که داربستهاي استوار ساختن گذشته ي ما را بر مي سازد، آن چيزي است که در زمان حال هست. بر اين مبنا، انکار اتصال شواهد تاريخي به اکنون، همچون ناديده انگاشتن انگيزه ي حال مدارانه ي مورخ، خطايي روش شناسانه محسوب مي شود.&lt;br /&gt;
پيوند تاريخ با گذشته، و انکار پيوند آن با زمان حال به قدري در ذهن ما رسوب کرده و نگاههاي ما به حدي بدان معتاد گشته اند که سخن گفتن از آن با لحني نقادانه و دعوت به جور ديگر انديشيدن در اين قلمرو در نگاه نخست نامفهوم و ناممکن مي نمايد. با توجه به اين که تلاش من در بازخواني و بازسازي تاريخ فرهنگ انساني به طور عام و تاريخ ايران زمين به طور خاص، دستيابي به شالوده اي استوار و مستحکم براي بازتعريف هويت خويشتن است، چنين گسستي از ديدگاه سنتي و گذشته مدارانه ي تاريخ را ضروري و بارآور مي دانم. براي ترسيم حد و مرزهايي که در دعوت به &amp;quot;اکنون مدار&amp;quot; ديدنِ تاريخ نهفته است، بايد نخست به زمينه اي انديشيد که ناديده انگاشتن اين ديدگاه را به امري چنين مرسوم مبدل ساخته است. &lt;br /&gt;
آماج اصلي اين نوشتار، طرح شرايطي است که به گسسته شدنِ بند ناف تاريخ با اکنون منتهي شده است. اين شرايط را با رجوع به متوني که امروز تاريخي ناميده مي شوند، و معمولا در زمان نگاشته شدنشان هم همچون تاريخ فهميده مي شدند، انجام خواهم داد. يعني به شرايطي خواهم نگريست که در آنها تاريخ مستقر در اکنون، که گمان دارم زماني با اقتدار تمام وجود داشته است، به تاريخِ ابتر و مخفي در گذشته تبديل شد. به طور خلاصه، موضوع اصلي اين نوشتار، چگونگي گسسته شدنِ پيوند ميان تاريخ و اکنون، و محدود ماندنش به گذشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3. در مورد اين که نخستين متون تاريخي در چه زماني و در چه تمدني نوشته شدند، توافقي عمومي وجود دارد، هرچند در مورد دلالتِ اين متون در همان تمدنها بحث و کشمکش بسيار است. مي دانيم که خط در ابتداي هزاره ي سوم پ.م در کهنترين تمدنهاي يکجانشين ،ايران زمين (مشتمل بر ميانرودان، سغد و خوارزم، ايلام، و دره ي سند)، آناتولي و مصر-  پديدار شد، و در ابتداي کار براي ثبت رخدادهايي از جنس تحولات سياسي يا باورهاي ديني به کار گرفته شد. &lt;br /&gt;
متون تاريخي در مصر، تا دير زماني که تا حمله ي هيکسوس هاي آسيايي به طول انجاميد، در عمل به زنجيره اي از نسب نامه هاي رسمي که ارتباط فرعون را با فرعونهاي پيشين نشان مي داد و ساختاري بسيار رسمي و صورتبندي شده در قالب چندين نام ديني و دولتي داشت، منحصر مي شد. بخش مهمي از تاريخ مصر در دوران پيش از حاکميت هيکسوس ها را بايد در متوني که در کل خصلتي غيرتاريخي دارند و داستانهايي تخيلي يا دعاهايي ديني را در بر مي گيرند، جستجو کرد. &lt;br /&gt;
در مقابل، در قلمرو ايران زمين بود که نخستين متون تاريخي به معناي ثبت رخدادهاي ويژه و محصور در زمان و مکان، توليد شد. اين امر، تا حدود زيادي مديون چند پارگي جغرافيايي اين قلمرو، و ظهور تمدنهايي متفاوت بر پهنه ي آن بود. در کل، متون تاريخي پديد آمده در ايران زمين، بيشتر از رده ي فتح نامه ها و گزارشهايي جنگي هستند که محور اصلي شان نبرد ميان قطبِ ايلام –ميانرودان است.  &lt;br /&gt;
يکي از نخستين متوني که مي توانند همچون متني تاريخي نگريسته شوند، و تاريخ ميانرودان باستان (سومر) و همچنين تاريخ نوشته شده ي انساني با آن شروع مي شود، شرح نبرد انمرکار - شاه دولتشهرِ سومريِ اوروک- با شاهِ اَرَت - احتمالا منطقه ي شهداد- در ايرانِ جنوبي است. در اين کتيبه که به خط ميخي سومري نوشته شده، براي اولين بار، مي بينيم که متن با عبارتِ آشناي &amp;quot;يکي بود، يکي نبود!&amp;quot; آغاز مي شود. حماسه ي ديگر سومري، که در ضمن کهنترين متنِ داراي نام گيلگمش هم هست، به نبردي در ميان دو دولتشهرِ کيش و اوروک اشاره مي کند که در جريان آن گيلگمش - شاه اوروک- پس از متحد شدن با جنگاوران سرزمينش و فرونشاندن مخالفتهاي شوراي ريش سپيدان شهرش، به کيش لشکر مي کشد و پس از محاصره کردنِ آنجا، با شاه اين شهر که آگا نام دارد، صلح مي کند. در هردوي اين متون، روايتي تاريخي به اساطير درآميخته است. در حماسه ي انمرکار، شاه اوروک فرزند خداي خورشيد -اوتو- دانسته مي شود و ارتباط گيلگمش هم که با خدايان سومري به قدر کافي مشهور هست(Falkenstein, 1936). &lt;br /&gt;
متون سومري اي که به رخدادهايي تاريخي پرداخته اند، در کل از الگويي پيروي مي کنند که در همين دو متن اوليه وجود دارد: استعاره هايي اندک و معمولا گويا، متوني کوتاه و بيانيه مانند، و ارجاعهايي مبهم و نادقيق به اشخاص و جاها، به شکلي که آشکار است متن براي کساني نوشته شده که مکان شهرها و هويت شاهان و کسانِ نامبرده شده در کتيبه ها را ، به خوبي ميدانسته اند. در يکي از متون ديگري که چند قرن بعد، توسط اورکاگينه -شاه اور- به مناسبت غلبه ي او بر رقيبش که کاهني بلندپايه بود، نوشته شده است، اشاره هايي به اقدامات دادخواهانه ي شاه جديد وجود دارد و براي نخستين بار از واژه ي &amp;quot;آزادي&amp;quot; به عنوان محور مشروعيت بخشي به شاهي که مردم را از قيد ستم کاهني زياده خواه نجات داده، مورد استفاده واقع شده است. &lt;br /&gt;
در ميانرودان پس از آمدن اکدي ها الگوي نوشتن تاريخ کمي تغيير يافت. اين تغيير بيشتر با توجه به ريزه کاري ها و تاکيد بر ساختار ادبي متون تاريخي مربوط مي شد، تا تحولي بنيادين در سبک روايت. اين تحول را مي توان با مقايسه ي کتيبه هاي به جا مانده از قبل و بعد ورود اکدي ها به ميانرودان دريافت. اِآناتوم -شاه لاگاش در 2460 پ.م- که با ايلاميان جنگيد و بر ايشان چيره شد، سه متن کمابيش مشابه از خود به جا گذاشته است که يکي از آنها به اين شرح است:&lt;br /&gt;
&amp;quot;ايلام، کوه بلند با سلاح در هم کوبيده شد. پشته هايي از اجساد بر هم تلنبار شد، اَرَو که اِنسي (حاکم) آن درفشها را برافراشته بود، با سلاح در هم کوبيده شد. پشته هايي از اجساد بر هم تلنبار شد، اومّا با سلاح در هم کوبيده شد، بيست پشته از جسد برهم تلنبار شد.(پاتس، 1385: 143)&amp;quot;&lt;br /&gt;
کمتر از دو قرن پس از نوشته شدن اين متن، ريموش که فرزند و جانشين شروکين -بنيانگذار پادشاهي اکد- بود، در کتيبه اي به متنهاي تاريخي به معناي دقيق کلمه بسيار نزديک شد:&lt;br /&gt;
&amp;quot;اَبَل گَمش، پادشاه برهشوم را در نبرد مغلوب کرد. زَهَر و ايلام در ميانه ي برهشوم رزم آرايي کردند. اما ريموش پيروز شد. 16212 تن کشته و 4216 نفر اسير شدند. امهسيني پادشاه ايلام اسير شد، ؟ از ايلام اسير شد. سيدَگو فرمانرواي برهشوم اسير شد و شرگَپي در كنار رودخانه ي قبليتوم اسير شد. پشته هايي از اجساد در شهر روي هم تلنبار شد.(پاتس، 1385: 167)&amp;quot;&lt;br /&gt;
چند قرن بعد، در حدود 2100 پ.م پوزور اينشوشيناک که پادشاه ايلام بود، کتيبه اي نوشت و پيروزيهاي خويش را با همين سبک در آن شرح داد:&lt;br /&gt;
&amp;quot;حاکم شوش، گيرنيتا، سرزمين ايلام، پسر شيمپي ايشهوک، دشمنان کيماش و هورنوم را اسير کرد. هوپسانا را فرو پاشيد و هشتاد و يک شهر و منطقه را در يک روز زير پاهايش ويران کرد. آنگاه که پادشاه سيماشکي به سويش آمد، بر پاهايش آويخت. پوزور اينشوشيناک نيايشهاي او را شنيد و...(پاتس، 1385: 194)&amp;quot;&lt;br /&gt;
سنتي که با ورود اکدي ها به ميانرودان شکل گرفت و زبان روايي متون تاريخي را از حالت استعاري و اساطيري اش به وضعيتي دقيقتر و روشنتر تبديل کرد، تا دو هزاره پس از ورود ايشان به ميانرودان همچنان تداوم يافت. در ابتداي قرن هشتم پ.م گزارش دقيق حمله ي شروکين دوم به ماد و ايلام را داريم، که در آن شمار تلفات و نام و نشان شهرهايي که ارتش او از آن عبور کرده اند، با دقت ذکر شده است. اين رده از متنها در نهايت به کتيبه ي مصور آشور بانيپال، واپسين شاه بزرگ آشور ختم مي شوند که در آنها شرح پيروزي او بر پادشاه ايلام آورده شده است. &lt;br /&gt;
فتح نامه هاي اين دوران، لحن ساده و گاه صميمانه اي دارند، حمورابي در متني که در ميانه ي قرن هفدهم پ.م نوشته است، از اين که پس از هجوم اوليه اش به ايلام به سختي شکست خورد و هراسان، نا اميد و افسرده به شهر خويش بازگشت، سخن مي گويد، و آشور بانيپال وقتي از اتحاد ايلامي ها با بابلي ها در برابر سپاهيانش سخن مي گويد، اشاره مي کند که &amp;quot;من هرگز انتظار نداشتم ايلامي ها با من دشمني کنند.&amp;quot; &lt;br /&gt;
با اين وجود، شاهاني که اين کتيبه ها را مي نوشتند، به چشم انداز ويژه ي خويش از جنگ پايبند بودند. چنان که وقتي در نبرد هَلوله (693 پ.م)، سپاهيان آشوري در برابر ارتش متحد ايلام و بابل صف آراستند و نبردي سخت خاک ساحل دجله را خونين کرد، هر دو طرف ادعاي پيروزي کردند(Von Solen, 1985: 58). بر اساس سالنامه هاي بابلي، شاه ايلام که هومبان نيمنا نام داشت، بر آشوريان پيروز شد، و اين در حالي بود که سناخريب - شاه آشور- هم پس از بازگشت به شهر خويش کتيبه ي نبي يونس را منتشر کرد و در آن نوشت که در هلوله بر ايلاميان و بابليان چيره شده و پسر شاه بابل را اسير کرده است: &amp;quot;آنها را شکست دادم، صد و پنجاه هزار تن از جنگجويانشان را از دم تيغ گذراندم،...&amp;quot;&lt;br /&gt;
اين چيزي بود که چند قرن قبل در نبرد بزرگ ميان رامسس دوم و شاه هيتي ها در سوريه نيز تکرار شده بود و در آن هنگام هم هريک از دو طرف پس از بازگشت به کشورشان براي خود ادعاي پيروزي کردند و جشن گرفتند. در اين هنگام البته، چنين روايتهاي ضد و نقيضي از يک نبرد، تنها به مواردي مربوط مي شد که نتيجه ي جنگ نامعلوم و دستاورد آن مبهم بود. و هنوز تا زماني که پادشاهي مانند نرون پس از شکست در جنگ با ايران و وادار شدن به واگذاري تاج ارمنستان به شاهزاده اي ساساني، در رم جشن بگيرد و ادعاي پيروزي کند، قرنها زمان مانده بود.&lt;br /&gt;
در جهان باستان، متوني که به رخدادهايي مهم و به اصطلاح امروزين &amp;quot;تاريخي&amp;quot; دلالت مي کردند، تنها به شرح نبردها و پيروزيهاي شاهان منحصر نبودند. نبايد از ياد برد که مردماني که در اين دوران مي زيستند، در مورد رخداد تاريخي  برداشتي متفاوت با درک امروزين ما داشتند، و تاسيس يا مرمت يک معبد را به اندازه ي -و گاهي بيش از- پيروزي در يک نبرد مهم مي دانستند. از اين رو به همراه کتيبه هايي که پيروزي شاهان را بر هم شرح مي دهد، انبوهي از متون با ساختار مشابه را هم داريم که به بازسازي و مرمت معابد دلالت مي کنند. يکي از آنها، که نمونه ي خوبي از اين رده از متون است، کتيبه ي هومبان نومان، شاه مقتدر ايلام است که در فاصله ي 1340 تا 1350 پ.م بر اين سرزمين فرمان مي راند. او در کتيبه اي چنين نوشته است:&lt;br /&gt;
&amp;quot;...من هومبان نومان پسر اتَّر کيتاه هستم. گسترنده ي قلمرو شاهي، سرور (سرزمين) ايلامي، صاحب تاج و تخت ايلام، پادشاه انشان و شوش. ايزد بزرگ به خاطر به سبب نسب بردن از مادرم مرا برگزيد و دوستدارم شد. سعادت و بهروزي برقرار شد. تاج شاهي بازگردانده شد، اينشوشيناک پادشاهي را به من داد. براي زندگي ام، براي زندگي ميشيم روه، براي زندگي ريشپ لا، براي اين معبد که کاملا ويران شده بود، در محل آن کوکونومي (قربانگاهي) ساختم آن را به ايزد بزرگ، به کيريريشا و حاميان زمين اهدا کردم. کيريريشا و حاميان زمين به من عمر طولاني اعطا کنند، باشد که آنان به من پادشاهي اي اعطا کنند که همواره پر رونق باشد.(پاتس، 1385: 326)&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
4. بافت کلي متوني که شرحشان گذشت، از قواعدي عمومي و مشابه پيروي مي کنند. &lt;br /&gt;
نخست آن که تمام اين متون، با اختصار و دقتي که تنها به حجم غنيمتها و شمار مناطق ويران شده اختصاص دارد، عمليات جنگي اي را که به پيروزي ختم شده اند، توسط رهبر سپاه پيروزمند ثبت کرده است. و يا به انجام کاري نيک - از جمله مرمت يا ساخت معبد و اهداي پيشکشي بزرگ به خدا يا ايزدبانويي محبوب - دلالت مي کند. به عبارت ديگر، هسته ي مرکزي تمام متون ياد شده را رخدادي که مهم پنداشته مي شده، تشکيل مي دهد. &lt;br /&gt;
دوم آن که تمام متون ياد شده، کتيبه هايي هستند که توسط پادشاهاني نوشته شده اند که ادعاي غلبه بر دشمنانشان را در ميدان نبرد داشته اند، يا فاعلِ آن کارِ نيک و آييني بوده اند. به عبارت ديگر، فاصله ي زماني ميان رخداد ياد شده و زمان ثبت آن بسيار اندک بوده، و کسي که آن را ثبت کرده، همان کسي بوده که آن را به انجام رسانده است. &lt;br /&gt;
ديگر آن که در تمام اين متون، از نام کسان و شهرها به شکلي ياد شده که گويي همگان از ماهيت آن با خبر هستند. به همين دليل هم موقعيت جغرافيايي بسياري از شهرها و مناطق هنوز به درستي شناسايي نشده است. از خدايان، شهرها، و افراد تنها با نام، و گاه با نامي اختصاري يا ضميري ساده ياد شده و به اين ترتيب آشکار بوده که در زمان نوشته شدنِ متن، همه از جزئيات موضوع با خبر بوده اند، و پيش فرض نگارنده هم اين بوده که مخاطبانش در مورد ماهيت عمومي موضوع اطلاعاتي کامل دارند. &lt;br /&gt;
به بيان ديگر،  اين متون را شاهاني پيروزمند براي مردم خود مي¬نوشته اند، و اينان کساني بوده اند که کمابيش در جريان امور قرار داشته اند، و کردار شاه در نوشتن متن کتيبه و حک کردنش بر ديوارنگاره يا لوح، بيشتر عملي آييني بوده که تثبيت و جاودانه کردنِ آن را در قالب خطوطي مقدس رقم مي زده است. متون سومري، اکدي، ايلامي، و مصري به روشني به نويسندگاني تعلق داشته اند که تاريخ دوران خويش را در پيوندي انداموار با اکنون، براي مردمي که در همين زمان حال مي زيستند، روايت مي کردند. زمان افعال به حال يا گذشته اي نزديک و به ياد آوردني مربوط مي شود و ارجاعاتي به گذشته هاي دور يا دورانهاي تاريخي از ياد رفته وجود ندارد، و همه چيز به تلاش براي ثبت رخدادي مي ماند که در اکنون رخ داده و قرار است براي مردمي حاضر در همان اکنون، تثبيت شود. اين ماجرا در مورد متونِ باقي مانده از تمدنهاي ديگر مانند هيتي ها، اورارتوها، و ميتاني ها هم مصداق دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
5. در ميان متونِ دوران باستان، به ويژه کتيبه هاي به جا مانده از هيتي ها در بحث ما اهميت دارد. اين مردمان که در فلات آناتولي پادشاهي نيرومندي برقرار کرده بودند، نمايندگان نخستين موج مهاجرت آرياييها محسوب مي شدند و اولين کشور مقتدر آريايي را در فاصله ي 1600-1200 پ.م در جهان باستان بنيان نهادند. اين امر به خصوص از آن رو اهميت دارد که خداياني مانند مهر و زروان براي نخستين بار در کتيبه هاي ايشان مورد اشاره واقع شده اند و ردپاي باورهاي هند و ايراني ديرينه را در تمدنشان مي توان باز يافت. دومين دليل اهميت ايشان، آن است که به شکلي بسيار روشن و برجسته اين پيوندِ متون تاريخي با زمان اکنون را نشان مي دهند.&lt;br /&gt;
هات توسيليس اول (1650-1620 پ.م)، شاه مقتدر هيتي که سرزميني متحد و نيرومند را براي فرزندش به ارث گذاشته بود، در متني که همچون وصيتنامه اي سياسي براي مردم کشورش و پسرش تنظيم کرده بود، با لحني بسيار خودماني سخن خويش را چنين شروع مي کند: &lt;br /&gt;
&amp;quot;ببينيد، مورسيليس اکنون پسر من است... خدا به جاي شير، شير (ديگري خواهد نشاند)... پس از گذشت سه سال، بايد به جنگ برود... اگر او را هنگامي که هنوز کودک است به جنگ برديد، سالم بازش گردانيد،... تاکنون هيچ يک (از اعضاي خانواده ام) از فرمان من اطاعت نکرده است، مورسيليس، تو بايد از آن اطاعت کني.سخنم را به خاطر بسپار. اگر سخن پدر را به خاطر بسپاري (نان خواهي خورد) و آب خواهي نوشيد. وقتي به سن بلوغ رسيدي، دو يا سه بار در روز غذا بخور و خوش بگذران. پير که شدي هر چقدر خواستي بنوش. در آن هنگام است که مي تواني سخن پدرت را از ياد ببري!... پدربزرگم پسرش را به عنوان لابارنا در ساناهوئيتا منصوب کرد. (اما بعد) خدمتگزاران و شهروندان برجسته به سخنان پادشاه توجهي نکردند و پاپا ديلماه را بر تخت نشاندند. اکنون چند سال از آن زمان گذشته است؟ ...خانه هاي شهروندان برجسته چه شدند؟ آنها کجا رفتند؟ آيا نابود نشده اند؟(گرني، 1371: 166 و 167)&amp;quot;&lt;br /&gt;
آنچه که در مورد اين کتيبه اهميت دارد، نوع ارتباط آن با زمان و رخدادهاي تاريخي است. آشکارا، متن در مورد حوادثي تاريخي سخن مي گويد. شاهي از منصوب کردن پسرش به عنوان جانشين سخن مي گويد، و مردم را به پيروي از فرمان خويش فرا مي¬خواند. در عين حال، اشاره هايي به رويدادهاي زمان پدربزرگش هم در آن وجود دارد و به اين ترتيب استخوان بندي متن بر مبناي عناصري تاريخي و رخدادهايي مشخص استوار شده است. با اين وجود، هات توسيليس خود را به زمان گذشته محدود نکرده است. او در مورد اين که فرزندش در چه زماني و چگونه بايد به جنگ برود، چيزهايي مي گويد و حتي چگونه خوردن و نوشيدن را هم در آينده به او آموزش مي دهد. اينها همه در متني است که با اعلام وليعهدي او شروع مي شود و با يادآوري شورشي در زمان پدربزرگش ختم مي شود. به روشني مي توان ديد که در اينجا پادشاهي بر نقطه ي زمان حال ايستاده و از آنجا در مورد حوادثي که در گذشته رخ داده اند يا در آينده رخ خواهند داد، داوري کرده و اعلام موضع مي کند. &lt;br /&gt;
در ميان جانشينان هات توسيليس، به ويژه بايد از مورسيليس ياد کرد که به دقت وقايع زمان خويش را ثبت مي کرد و اين کار را در مورد رخدادهاي دوران پدر و پدربزرگش هم انجام داد. بي آن که ارتباط خويش را با اکنون از دست بدهد. چهار قرن پس از او، هات توسيليس سوم (1264-1239 پ.م) بر تخت نشست و از آنجا که بر خلاف قوانين مرسوم قلمرو هيتي برادرزاده اش - اورحي تسحوب (1271-1264 پ.م) که پادشاه قانوني بود - را از قدرت برکنار کرده بود، ناچار شد بيانيه اي براي تثبيت مشروعيت خود صادر کند(Ruster, 1989). اين بيانيه نيز آشکارا به رخدادي تاريخي دلالت مي کند. پادشاه در اين کتيبه سخن را با شرح دوران کودکي اش، و حمايتي که ايزدبانوي ايشتار از او مي کرده مي آغازد، و از رقابتش با دشمنان حسودش، و چيرگي اش بر آنها مي نويسد. بعد، سخن را به اختلافش با اورحي تسحوب مي کشاند:&lt;br /&gt;
&amp;quot;اما به سبب احترام به برادرم (که پادشاه پيشين بود) کاري نکردم. تا هفت سال سر از اطاعت نپيچيدم. اما آن مرد در صدد نابودي من برآمد... از من هاک پيس و نريکا را گرفت. اين بود که از  او اطاعت نکردم و بر ضد او سر به شورش برداشتم. با وجود اين، اگرچه عليه او شورش کردم، با سوار شدن بر گردونه ي جنگي يا در خانه بر ضد او گناهي مرتکب نشدم....ايشتار اورحي تسحوب را ترک کرد، و حتي در شهر خودش او را مانند خوکي در خوکداني زنداني کرد و همه ي خات توساس (پايتخت هيتي ها) به سوي من بازگشت... خواه فرزند، خواه نواده، خواه خلف هات توسيليس و پودوحپا، هرکس در آينده وارث تاج و تخت شود، بايد ايزدبانوي ايشتار ساموحا را در ميان خدايان بپرستد.(گرني، 1371: 170و171)&amp;quot;&lt;br /&gt;
در اينجا هم مي بينيم که شاهي در ضمنِ اشاره به تاريخِ گذشته، از حقانيت خويش براي تسلط بر حکومت سخن مي گويد و اين نکته را دستمايه ي سفارشهايي در مورد رفتار مردمان در آينده قرار مي دهد. به عبارت ديگر، در متونِ هيتي، آن رخداد تاريخي اي که هسته ي اصلي تاريخ را تشکيل مي دهد، نه تنها در زمانه ي اکنون لانه کرده است، بلکه متني را نيز ايجاب مي کند که علاوه بر اشاره به آن، به رخدادهايي در پيش و پس از آن نيز اشاره دارند. هات توسيليس سوم در عين حال که از سرکشاني که بر پدربزرگش شوريده بودند، ياد مي کند، از پسرش مي خواهد تا بعد از بلوغ به زندگي شادخوارانه اي بپردازد و در هنگام پيري سفارشهاي او را فراموش کند، و هات توسيليس سوم پس از يادآوري پيمان شکني ها و بدخواهي هاي برادرزاده اش و اشاره به رخداد اصلي که برکناري اوست، سفارش مي کند که ايزدبانوي پشتيبان او توسط آيندگان پرستيده شود. اين نشت کردنِ گذشته و آينده در هاله ي اطراف رخدادي حال مدارانه، تنها به تمدن هيتي منحصر نيست، هرچند برجسته ترين نمودهاي خود را در آنجا مي يابد. در ايلام نيز، در کتيبه هاي اهدايي اونتاش ناپيريشا، که سازنده ي زيگورات اور است، چنين مي خوانيم: &lt;br /&gt;
&amp;quot;من، اونتاش ناپيريشا معبد بلند را از خشتهاي طلا و نقره، ابسيدين و مرمر ساختم و آن را به خداي بزرگ و به اينشوشيناک سيان کوک اهدا کردم. هرکه آن را فرو ريزد، خشتهايش را خراب کند، طلا، نقره، ابسيدين، مرمر و آجرکاري اش را بربايد و به کشور ديگري ببرد، باشد که خشم خداي بزرگ، خشم اينشوشيناک و کيريريش سيان کوک بر او نازل شود و اعقاب او زير خورشيد سعادتمند نشوند.(پاتس، 1385: 327)&amp;quot;&lt;br /&gt;
همسرِ همين شاه، کتيبه اي زيبا بر تنديس عظيمِ مفرغينش دارد که بر آن چنين نوشته است:&amp;quot; من ناپير اسو، همسرِ اونتاش ناپيريشا هستم. آن که پيکره ي مرا بربايد، آن را خرد کند، کتيبه اش را خراب کند، يا نام مرا پاك کند، باشد که با نفرين ناپيريش، کيريريش و اينشوشيناک هلاک گردد، نامش از ميان برود، فرزندش نازا گردد، و...(پاتس، 1385: 327)&amp;quot;&lt;br /&gt;
از همين دو کتيبه، مي توان اين نکته را دريافت که در متون کهنِ تاريخي غيرهيتيايي هم، که اتفاقا کتيبه هاي پيشکشي و متون نذري بخش مهمي از آن را تشکيل مي داده اند، پيوندي مشابه را در ميان رخدادِ مهم مورد نظر و هاله اي از گذشته و آينده که در پيرامون آن تنيده شده است، نشان مي دهند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
6. پس از آن که کوروش بزرگ ظهور کرد، فرآيندي را آغاز کرد که به متحد شدنِ کل سرزمينهاي نويسا در قلمرو مياني منتهي شد. اين بدان معنا بود که حوزه هاي فرهنگي متفاوتي که در آن زمان در قلمرو مياني وجود داشتند و از حضور يکديگر با خبر بودند، در مدت چند دهه به شکلي برق آسا از نظر سياسي زير درفش هخامنشيان متحد شوند و به شکلي پايدار و کارآمد از نو سازماندهي شوند. به اين ترتيب تمدنهاي دره ي سند، ايران شرقي، ماد، پارس، ايلام، ايران مرکزي، ميانرودان، آناتولي، فنيقيه، يونان (که مراکزش در آسياي صغير قرار داشت و بعدها به بالکان منتقل شد)، و مصر در يک نظام يکپارچه ي سياسي در هم آميختند. اين دولت غول پيکرِ نوظهور که تمام قلمروهاي نويساي شناخته شده ي آن دوران در قلمرو مياني را در بر مي گرفت، نخستين &amp;quot;مرکزِ&amp;quot; فراگير و عمومي را در نظامهاي اجتماعي باستاني پديد آورد و اين مرکزي بود که به خاطر بي رقيب و يگانه بودنش، براي مدتهايي مديد پا برجا ماند و بعدها در قالبي اساطيري به سرمشقي و سرنموني براي دولتهاي توسعه طلب بعدي تبديل شد.&lt;br /&gt;
ظهور هخامنشيان، با دگرديسي بنياديني در شيوه ي سازماندهي معنايي هستي همراه بود، که خواه ناخواه ردپاي خود را بر شيوه ي نگارش تاريخ و ارتباط رخدادها با زمان نيز بر جاي مي نهاد. مهمترين نمود اين امر، ظهور نخستين نظام معنايي مرکزمدار در تاريخ فرهنگ انساني بود، که مرکزي غايي و هستي شناختي -و نه موضعي و محلي- را ادعا مي کرد. به اين ترتيب پرستش خدايي يگانه، که بر کشوري يگانه نظارت داشت و شاهنشاهي يکتا فرمانبردارش بود، در اين گستره رواج يافت. يک مرجع غايي براي قانونگذاري، و يک قدرت سياسي برترِ پارسي به همراه دستگاه ديوانسالاري متمرکز و منسجمي در اين ميان برخاستند که شيوه ي رمزگذاري رخدادهاي گيتيانه را در چشم مردمان و زمامداران دگرگون ساختند.&lt;br /&gt;
بهترين نمود اين دگرديسي را در کهن ترين متنِ تاريخي باقي مانده از اين دوران مي توان باز يافت. متني که از داريوش بزرگ در بيستون به جاي مانده است، و من ترديدي ندارم که متوني ديگر - از کوروش و کمبوجيه و برديا- پيش از آن وجود داشته اند که به دلايل سياسي يا تصادفي از ميان رفته اند.&lt;br /&gt;
به هر صورت، کتيبه ي بيستون از چند نظر با متون تاريخي ديگري که در همان اعصار توسط ادامه دهندگانِ سنن کهن تاريخ نويسي نگاشته مي شدند. تفاوت دارد. به عنوان مثال، به اين متون که در زمان زمامداري کوروش بزرگ در بابل نوشته شده اند، توجه کنيد. متن نخست از سالنامه هاي بابلي برگرفته شده است و پيروزي کوروش بر آستياگ مادي را روايت مي کند، و در ضمن به رفتار عجيب نبونيد شاه بابل و ناديده انگاشته شدن مراسم ديني بابليان توسط او دلالت دارد. اين متن در بابلي نوشته شده كه هنوز توسط كوروش فتح نشده و براي خود يك پادشاهي بزرگ و مقتدر است.&lt;br /&gt;
&amp;quot;سال ششم (از سلطنت نبونيد) ]550 پ.م[: شاه ايشتومِگو ]آستياگ[ سربازانش را فراخواند و براي مقابله با کورَش، شاه انشان، شتافت، تا با او در نبرد رويارو شود. ارتش آستياگ بر او شورش کرد و او را در غل و زنجير به کورش تحويل داد. کورش به سمت شهر آگامتانو ]اکباتان[ پيش رفت و خزانه ي سلطنتي را تصرف کرد. او سيم و زر و ساير اشياي گرانبهاي آگامتانو را به عنوان غنيمت به انشان برد. اشياي گرانبهاي  (...).&lt;br /&gt;
سال هفتم ]549 پ.م[: شاه در تِما ماند. شاهزاده و صاحب منصبان و سربازانش در اکد ]بابل[ ماندند. شاه براي مراسم ]سال نو[ در ماه نيسانو ]فروردين[ به بابل نيامد. تصوير ]بتِ[ خداي نَبو به بابل نيامد. در نتيجه تصوير خداي بِل ]مردوک[ از بابل خارج نشد و به اساگيل نرفت. جشن اول سال از قلم افتاد. اما پيشکش ها در معبد اساگيل و ازيدا در تطابق کامل با سنن داده شد. کاهن اوريگالو مراسم تقديم شراب به خدايان را انجام داد و معبد را تطهير کرد.&amp;quot;&lt;br /&gt;
آشکارا، اين متن دنباله ي همان سنت تاريخ نويسي باستاني ايلاميان و سومريان و اکديان است. هر سال با مهمترين رخدادي که در آن وقوع يافته مشخص شده است. همچنين است در کتيبه ي حقوق بشر کوروش، كه حدود ده سال بعد در همين بابل نوشته شده. در اين كتيبه چنين مي خوانيم: &lt;br /&gt;
&amp;quot;او (مردوك) کاوش کرد، در ميان شان جستجو کرد و شاهزاده اي راستکار را از صميم قلب يافت، و با دستانش او را گرفت. او کوروش، شاه انشان، را به نام فراخواند، او وي را به سروري کل جهان منصوب کرد.&lt;br /&gt;
او سرزمين قوتو، و تمام اونام ماندا (ماد) را در برابر پاهايش به خاک افکند. مردمان سر سياه، را به دست وي سپرد تا بر ايشان غلبه کند. او ايشان را با عدالت و راستي گرفت. مردوک، سرور بزرگ، با خوشنودي به مراقبتي که از مردمش مي کرد نظر افکند، بر کردار پرهيزگارانه اش، و قلب درستکارش. او باعث شد تا به شهرش، بابل برود، وادارش کرد جاده ي بابل را در پيش بگيرد، همچون دوست و همراهي در کنارش.&lt;br /&gt;
سربازان فراوانش، با شماري نامعلوم، همچون آبهاي يک رودخانه غرق در اسلحه به همراهش پيش رفتند. &lt;br /&gt;
او اجازه داد تا بدون نبرد و کشمکش به بابل وارد شود. او شهر بابل، اين سرزمين فاجعه زده را نجات داد. او نبونيد شاه  را که از او نمي ترسيد، به دستانش سپرد. همه ي مردم بابل، سومر و اکد، شاهزاده و حاکم، در برابرش به خاک افتادند و پاهايش را بوسيدند. آنان از سلطنتش شادمان شدند و چهره هايشان درخشان شد.&amp;quot; &lt;br /&gt;
ناگفته نماند كه كتيبه ي حقوق بشر كوروش، به چندين دليل - از جمله غيابِ تكان دهنده ي خشونت و اشاره به كنش جنگي، در متون تاريخي جهان باستان يگانه است و سرآغاز نبشته هاي هخامنشي اي محسوب مي شود كه دقيقا به همين دليل منحصر به فرد و غيرمعمول تلقي مي شوند. با اين وجود، آشكار است كه چارچوب معناييِ متن در مورد مفهوم تاريخ، هنوز &amp;quot;هخامنشي&amp;quot; نيست، و ساختاري همسان با كتيبه هاي پيشينِ بابلي و هيتي دارد. در اينجا هم شاهي رخدادي را روايت مي كند. اما اين روايت از سويي بر لنگرگاهِ اكنون آويخته شده است، و از سوي ديگر براي مردمي بازگو مي شود كه خود در خلق آن و تجربه اش سهيم بوده اند. &lt;br /&gt;
با كتيبه ي بيستون، اما، تاريخ نگاري دستخوش تغييري جدي مي شود. كتيبه ي بيستون به دليل ساختار ويژه اش، شايسته ي آن است كه دقيقتر مورد وارسي قرار گيرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
7. كتيبه ي بيستون از چند نظر يگانه و مهم است. برخي از برجسته ترينِ اين ويژگيها عبارتند از:&lt;br /&gt;
الف) بيستون، بزرگترين نبشته ي سنگي باستاني جهان است و مفصل ترين متن &amp;quot;تاريخي&amp;quot; را داراست.&lt;br /&gt;
ب) بيستون نخستين و تنها نبشته ي مهمي است كه خطِ به كار گرفته شده در آن خطي مصنوعي است. تمام نبشته هاي شناخته شده، و تمام متونِ عموميِ&amp;lt;sup&amp;gt;1&amp;lt;/sup&amp;gt; نگاشته شده تا پيش از دوران مدرن، - و حتي تمام اين متون در دوران مدرن- به خطوطي نوشته شده اند كه طبيعي بوده اند. يعني محصول سير طولاني و فراخ دامنه اي از دگرديسي هاي نمادين و وامگيري هاي بينازباني و بيناخطي بوده اند. نخستين ردپايي كه در كل تاريخ نوشتار از &amp;quot;ابداع&amp;quot; و بر ساختنِ خط در دست داريم، به دوران داريوش و زايش خط پارسي باستان مربوط مي شود و بيستون به ويژه از اين نظر اهميت دارد كه يكي از خطوطِ برسازنده ي آن به اين شكل، مصنوعي است. همين ويژگي بيستون باعث شد كه خوانده شدنِ تمام خطوطِ ميخي باستاني ممكن شود. يعني خط پارسي باستان به دليل همين خصلت مصنوعي بودنش از حدي ساده تر و منطقي تر است، و به همين دليل هم امكان واگشايي رمزگانش وجود دارد. تمام خطوط جهان باستان - سومري، اكدي، ايلامي، اورارتي، هيتي، و حتي هيروگليف و تمام داده هاي تاريخي كه از آن برآمده اند، پس از خوانده شدن خط پارسي باستان و واگشايي متون چندزبانه ي هخامنشي ممكن شدند. &lt;br /&gt;
پ) بيستون نخستين نبشته اي است كه پادشاهي يكتاپرست و كامياب آن را نگاشته است. تنها متنِ مربوط به پادشاهي يكتاپرست كه پيش از آن داريم، به اسناد العمرنه مربوط مي شود. اين متون توسط آمن هوتپ چهارم -همان آخناتون مشهور- نوشته شده اند، اما بعد از مرگ آخناتون دستگاه عقايدش برچيده شد و حتي نامش را از روي اسناد درباري پاك كردند. بيستون كهنترين متنِ بازمانده اي است كه به عقايد يكتاپرستانه دلالت مي كند، و نام كهنترين خدايي كه هنوز پرستيده مي شود را بر خود دارد. تمام متون ديگري كه به نام خدايان زنده ي ديگر -يگانه يا غير يگانه- اشاره كرده اند، به بعداز اين زمان مربوط مي شوند. &lt;br /&gt;
ت) بيستون نخستين متن مفصل و كاملي است كه از يك شاهنشاهي در دست داريم. به همين ترتيب، بيستون نخستين متنِ بازمانده از نخستين دولتِ جهاني است. &lt;br /&gt;
ث) كتيبه ي بيستون به دليل لحن و ساختار ادبي اش، و شمايل نگاري ويژه اش منحصر به فرد است. به زودي در اين مورد بيشتر خواهم نوشت. &lt;br /&gt;
ج) بيستون به اين دليل كه در مراحلي گوناگون و پي در پي در زماني به درازاي بيش از يك سال نوشته شده است، ويژه است. اين متني است كه گام به گام به دنبال رخ دادن حوادث تاريخي نگاشته مي شده است. &lt;br /&gt;
ح) چنان كه به زودي نشان خواهم داد، بيستون نخستين متنِ تاريخي به معناي امروزين كلمه است. يعني متني است كه پادشاهي براي آيندگان، و نه مخاطباني امروزين نوشته است. &lt;br /&gt;
از ميان هفت ويژگي اي كه براي بيستون بر شمردم، چهارتاي نخست به تاريخ فرهنگ و تاريخ دين و سياست مربوط مي شوند. در اينجا آنها را وا مي گذارم و به سه بندِ واپسين مي پردازم، كه به گمانم اهميتي بسيار زياد در فهم معناي تاريخ و پرتاب شدگي اش به گذشته دارد.&lt;br /&gt;
بد نيست هريك از موارد ياد شده را جداگانه مورد وارسي قرار دهم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
8. ساختار زباني به كار گرفته شده در بيستون و لحنِ ادبي نوشتار بسيار ويژه است. اين ويژه بودن را در چند سرفصل مي توان گنجاند، كه يك به يك بدان مي پردازم. اما پيش از ورود به اين بحث، بايد نخست جايگاه اين نبشته را در سير تحول متون تاريخي بشناسيم. &lt;br /&gt;
بيستون از نظر متن شناسي تاريخي، در رده ي فتح نامه ها جاي مي گيرد. يعني متني است كه در آن شاهي پيروز، شرحِ نبردها و پيروزي هاي خويش را بازگو مي كند و به اين ترتيب هم خاطره ي كردارهاي بزرگ خود را ثبت مي كند و هم به نوعي براي خويش مشروعيت فراهم مي آورد. زباني كه بيستون بدان نوشته شده است، از نظر زماني ابتدا ايلامي، و بعد اكدي و پارسي باستان بوده است. زبان و خط ايلامي در زمان داريوش و تا عصر نوه اش خط رسمي و ديواني شاهنشاهي هخامنشي بود. به همين ترتيب، خط اكدي كه دبيرانش در مركزي نامدار مانند بابل پرورش مي يافتند، خطي رسمي و مهم در نيمه ي غربي شاهنشاهي بود. خط پارسي باستان، خطي مصنوعي و نخستين خط مصنوعي شناخته شده در تاريخ بود كه به قول داريوش به طور اختصاصي براي نگاشتنِ &amp;quot;زبان آريايي ها&amp;quot;- يعني ايرانيان- طراحي شده بود. &lt;br /&gt;
شمايل و نقشهاي بيستون، داريوش را در حالي نشان مي دهد كه بر دشمن بزرگش برديا چيره شده و بر بدنش گام نهاده، و با كماندار و نيزه داري كه دو تن از هفت پهلوانِ پارسي هستند، همراه مي شود. در برابرش نه شاهِ دروغينِ شكست خورده نقش شده اند، كه هريك كلاه و جامه ي ملي خويش را بر تن دارند و دستانشان از پشت به هم بسته شده است. بالاي سر ايشان، تصويري از فروهر اهورامزدا ديده مي شود. كل اين نقش مايه از كتيبه ي آنوبانيني، پادشاهي لولوبي كه دو هزار سال پيش از داريوش بر سومر چيره شده بود، برگرفته شده است كه هنوز بقايايش در سر پل زهاب باقي است. &lt;br /&gt;
تفاوت اين دو نقش برجسته در آن است كه آنوبانيني بر فراز تختي كه روي سر شكست خوردگان قرار دارد ايستاده، در حاليكه داريوش روبروي ايشان ايستاده است. آنوبانيني كمان و چيزي شبيه به گرز يا چماق در دست دارد، و وضعيتي جنگي به خود گرفته اما داريوش نوك كمانش را در دست گرفته و دست راستش را بي اسلحه گويي مشغول بخشيدن حريفان باشد، صلحجويانه به سمتشان بالا گرفته است. تفاوت مهم ديگر، آن است كه در كتيبه ي سر پل زهاب ايزدبانويي (ايشتار) در برابر شاه ايستاده و خود سر بندي را به دست دارد كه انتهايش به شكلي خشونت آميز از دماغ يكي از اسيران رد شده است. در حالي كه در بيستون اهورامزدا با حالتي درست مانند داريوش دست خود را بالا گرفته و در جايي بالاي سر اسيران نقش شده است. &lt;br /&gt;
اگر بخواهيم نقش مايه هاي بيستون را تحليل كنيم، نخستين ويژگي اي كه مي بينيم، همين جايگاه استعلايي و دورِ اهورامزدا در آن است. اهورامزدا كه در اين كتيبه همچون آسور در نگاره هاي آشوري تصوير شده، هم در نقاشي داريوش و حريفانش جايگاهي مستقل و دوردست دارد، و هم در متن موقعيتي غيرعادي دارد. بر خلاف شاهان گذشته كه پس از پيروزي بر دشمنانشان مي گفتند &amp;quot;خداي آشور دشمن مرا زير گامهايش خرد كرد&amp;lt;sup&amp;gt;2&amp;lt;/sup&amp;gt;&amp;quot; و &amp;quot;(مردوك) قونو و اومن مندا را در برابر پاهايش به خاك افكند&amp;quot;، در بيستون تنها به اين نكته اشاره شده كه &amp;quot;اهورمزدا مرا ياري كرد&amp;quot;. در واقع در هيچ بند و سطري نيست كه به دخالت مستقيم اهورامزدا يا كنشِ تعيين كننده ي او اشاره شده باشد. داريوش تنها از نام خداوند به عنوان عاملي الهام بخش يا ياري دهنده استفاده مي كند، و نه چيزي بيشتر.&lt;br /&gt;
بيستون گذشته از نقش مايه ي خاص اهورامزدا در آن، از اين نظر هم اهميت دارد كه دشمنان شاه در آن به شكلي بسيار واقع گرايانه تصوير شده اند. به شيوه اي كه مي رفت پس از آن تا دو قرن در دودمان هخامنشي تثبيت شود، افراد با كلاههاي خويش از هم تفكيك شده اند و قوميت شان به اين ترتيب بازنموده شده است. با اين وجود، چهره ها و بدن دشمنان شاه دچار كژديسي و بدنمايي نشده است. برديايي كه در زير پاي داريوش افتاده و دستانش را بالا گرفته، آشكارا مردي نيرومند و تنومند است و مي دانيم كه او برديا پسر كوچك كوروش است كه پهلواني زورمند بوده است نه شاه شكست خورده نيز با چهره هايي به زيبايي شاهنشاه و دو يارش بازنموده شده اند. هرچند داريوش در متن بيستون تصريح كرده كه برخي از آنها را مثله كرده بود، اما در اينجا تصوير آنان سالم بازنموده شده است. به همين ترتيب، اثري از دشنامهاي مرسوم در نبشته هاي قديمي تر در مورد ايشان ديده نمي شود. ايشان پيمان شكن، بدكار، خونخوار، يا نفرين شده دانسته نشده اند، بلكه تنها در موردشان اين نكته مورد تاكيد است كه دروغ مي گفتند و قانون اهورامزدا را رعايت نكردند. متوني كه بر دامن رداي آنها نگاشته شده است، به همين ترتيب هويتشان را به اختصار بازگو مي كند:&amp;quot; اين اسكونخه ي تيزخود است، و &amp;quot;اين فرورتيشِ مادي است&amp;quot;. &lt;br /&gt;
بنابراين بيستون، با وجود آن كه دنباله ي آشكار فتح نامه هاي پيش از خود است، به خاطر موقعيت حاشيه اي و فرارونده ي خداوند، و يكتا بودنِ اين خدا، و واقعگرايي و دقت منصفانه اي كه در بازنمايي دشمنانِ شكست خورده به خرج داده، از ساير متون مشابه متمايز است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
9. بيستون اما، به ويژه از اين نظر اهميت دارد كه روايتِ تاريخ در آن ساختاري متفاوت با متون پيشينِ خود يافته است. در بيستون، رخدادهاي تاريخي با اختصار تمام و در عين حال با دقتي قابل توجه روايت شده اند. بر خلاف متون مرسوم تا آن هنگام، گويي داريوش حدس نمي زده تمام مخاطبانش به زير و بم رخدادها آگاه باشند. به اين نمونه ها دقت كنيد:&lt;br /&gt;
&amp;quot;داريوش شاه گويد، يك نفر به نام مارتيه پسر چين چيخري از شهر كوگاكانا در پارس و ايلام شورش كرد و به مردم گفت كه &amp;quot;من ايمانيش (هومبان اينشوشيناك) پادشاه ايلام هستم&amp;quot;. داريوش شاه گويد: آن هنگام من نزديك ايلام بودم، ايلامي ها از من ترسيدند و مارتيه را كه سركرده شان بود گرفتند و كشتند.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&amp;quot;داريوش شاه گويد: سپاه پارسي و مادي كه زير فرمان من بود،كم شمار بود. پس از آن من ارتش را فرستادم. فرمانده ي آنها يك پارسي بود به نام ويدارنَه. به آنها گفتم برويد و سپاه ماد را كه خود را ارتش من نمي نامند، در هم بشكنيد. ويدارنه با سربازانش رهسپار شدند. آنگاه كه به ماد در شهري به نام ماروش رسيد، نبرد با مادها را آغاز كرد. آن كس كه سركرده ي مادها بود، در آن هنگام در آنجا نبود. اهورامزدا مرا ياري داد، به ياري اهورامزدا ارتش من سپاه شورشيان را در هم شكست. اين نبرد در روز بيست و هفتم ماه آناماك آغاز گرديد. پس از اين سپاه من در ناحيه ي كامپاندا در ماد در انتظار من ماند تا آنكه من به ماد رفتم.&amp;quot;&lt;br /&gt;
اينها نمونه هايي از نوشتار بيستون هستند،كه با همين ساخت و همين دقت در همه جا تكرار شده اند. ويژگي متن بيستون آن است كه محتواي آن در كل به دو بخشِ متمايز قابل تقسيم است. در يك بخش، كه پيكره ي اصلي نبشته را در بر مي گيرد، داريوش ماجراي نبردهاي خويش را شرح مي دهد. اين نبردها به ترتيبي كه ديديم، با دقتي بسيار، و اختصاري شايسته به نگارش درآمده است. روز و ماه تمام رخدادها، و زمان و مكان آنها نيز، ذكر شده است. افرادِ درگير در ماجراها با دقت و عينيت مورد اشاره قرار گرفته اند، بي آن كه نام خدايان با ايشان آميخته شود، يا دشنام يا ستايشي در موردشان به كار گرفته شود. داريوش در اين متن در گزاره هايي كه به گزارشهاي بي طرفانه ي علمي مي مانند، رخدادها را در ظرف زماني و مكاني شان و در قالب آرايش نيروهاي سياسي و افرادِ بازيگر در آن روايت كرده است. به اين بند بنگريد:&amp;quot;پارت و گرگان بر من شورش كردند، و به سوي فرورتيش رفتند. پدرم ويشتاسپ در پارت بود. مردم او را رها كردند و نافرمان شدند. سپس ويشتاسپ با سپاهي وفادار رهسپار شد. در نزديكي شهر ويشپَه اوزاتي در پارت با پارتها نبرد كرد. اهورامزدا مرا ياري كرد. به خواست اهورامزدا ويشتاسپ قشون شورشي را در هم شكست. آنان در روز بيست و دوم ماه وياهنا با هم جنگيدند.&amp;quot;&lt;br /&gt;
مي بينيد كه در اينجا داريوش از فرورتيش كه دشمنش است و ويشتاسپ كه پدرش است با لحني كاملا متقارن سخن مي گويد، و حتي اين كه مردم پدرش را رها كردند و به فرورتيش پيوستند را هم ذكر كرده است. &lt;br /&gt;
اين ساختارِ ويژه و بسيار دقيقِ ياد كردنِ از رخدادها، با آنچه كه پيش از اين وجود داشته است كاملا متفاوت است. در اينجا ما با روايتي روبرو هستيم كه گويي براي مخاطباني ناآشنا به نامها نگاشته شده است. داريوش با وسواس زياد نام و نشان افراد، قوميتشان، و جبهه ي سياسي شان را ذكر كرده، و به دقت زمان و مكان نبردها و حتي تلفات جنگ را ثبت نموده است. وقتي از شهرها نام مي برد، جايگاهشان و اين كه در كدام استان قرار دارند را گوشزد مي كند، و اين تنها بدان معناست كه داريوش براي مخاطباني مي نوشته كه بسياري از آنها از زير و بم ماجرا خبر نداشته اند.&lt;br /&gt;
بيستون از اين نظر ويژه است كه به گمان من، نخستين متني است كه شاهي براي مردمي در آينده هاي دور مي نويسد. اين آيندگان كساني نيستند كه به دزديدن پيكره يا گنجهايش طمع داشته باشند و بتوان با نفرينِ خدايي و ايزدبانويي ايشان را ترساند، بلكه مخاطب عام و مبهمي هستند كه با مخاطره ي ابهام و درك نكردنِ متن - و نه طمع و ويرانگري- دست به گريبانند. همين نكته كه داريوش متن خود را بر بيستون -يعني بر مكاني مقدس، بر سر راه بازرگاني مهمي- كنده، اما آن را در ارتفاعي نهاده كه قابل دستيابي نباشد، نشانگر آن است كه مخاطباني در آينده ي دور را در نظر داشته است. متن بيستون را از روي زمين نمي توان خواند، و به همين دليل هم هدف او از نوشتن اين متن در آنجا تنها برپايي يادماني بوده است كه رهگذران را به يادش بيندازد. رهگذراني كه ممكن بود از هرسوي شاهنشاهي جهاني پارس باشند، و با نام مكانها و اشخاص خو نگرفته باشند.&lt;br /&gt;
بيستون گذشته از اين بدنه ي تاريخ نگارانه، يك بخشِ افزوده ي تفسيري هم دارد، كه در آن داريوش دلايل پيروزي خويش و اصول كشورداري اش و همچنين دستورش براي ساخت خط پارسي باستان را شرح مي دهد و آيندگان را نيز به پيروي از اين اصول سفارش مي كند:&amp;quot; داريوش شاه گويد: كارهايي كه به دست من انجام شده را باور كن و از مردم پنهان مدار. اگر اين نبشته را از مردم پنهان نداري و به مردم بگويي، اهورامزدا يار تو باشد و دودمان تو زياد و زندگاني ات دراز باد....من خائن و دروغگو نبودم، نه من و نه دودمان من. من به عدالت رفتار كردم، من نه به توانا و نه به ناتوان ستم نكردم.&amp;quot;&lt;br /&gt;
بر اين اساس، به نظرم ساختار ويژه و دقيق بيستون، بي طرفي افراطي آن هنگام ياد كردنش از افرادِ دوست و دشمن، و جايگاه حاشيه اي كردارهاي خداوند، به تحولي در فهم معناي تاريخ دلالت دارد، كه در متوني رسمي مانند بيستون بازتاب يافته است، و ردپاي آن را در تمام متون عصر هخامنشي مي توان بازيافت.   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
10. آينده مدار بودن بيستون، در عين حال، از اين حقيقت جدا نيست كه راوي در آن با استواري تمام در اكنون لانه كرده است. تمام گزاره هاي بيستون با اين عبارت كه &amp;quot;داريوش مي گويد:&amp;quot; آغاز مي شود. به اين ترتيب تمام افعال ماضي اي كه در هنگام شرح نبردها به كار گرفته شده، در واقع به زمان حال برگردانده شده است. داريوش در زماني اين متن را مي نوشت كه هنوز يك سال از وقوع نبردها نگذشته بود، و تاكيدي بسيار دارد كه در يك سال تمام اين كارها را كرد و نه بيشتر. &lt;br /&gt;
در اثبات پيوندِ محكمِ بيستون با اكنون، همين بس كه اصولا نگاشته شدن و روايت شدنِ آن در يك زمان و يكباره انجام نشده و در طول زمان و به تدريج پا به پاي رخ دادنِ وقايع مهم، انجام پذيرفته است. كهنترين متن بيستون، روايتي ايلامي است كه چيرگي او بر برديا را شرح مي دهد. آنگاه نقشها و متون پارسي باستان افزوده شده اند. آشكارا واپسين شاهِ شكست خورده كه رهبر سكاهاي تيزخود بوده است، حدود يك سال پس از نوشته شدنِ بخش اصلي كتيبه نوشته شده است، يعني زماني كه تازه داريوش بر اسكونخه چيره شده بود. بنابراين بيستون نه تنها تاريخ را بلافاصله پس از رخ دادنش روايت مي كند و با گزاره هايي وابسته به زمان حال چنين مي كند، كه اين كار را به طور عملي پا به پاي اكنون انجام مي دهد. بيستون تنها كتيبه ي شناخته شده است كه با رخ دادن حوادث تازه، تغيير كرده و گسترش يافته باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
11. كمتر از يك قرن پس از داريوش، زماني كه نوه هايش بر ايران حكومت مي كردند، مردي در قلمرو او چشم به جهان گشود كه هرودوتوس نام يافت. هرودوت بخش عمده ي عمر خود را تا زماني كه مردي پخته شد، به عنوان شهروندي از شاهنشاهي پارس گذراند، و آنگاه به آتن كوچيد و در خدمت خانداني در آمد كه در آن هنگام در اين شهر حاكم بود. هرودوت روايتي از سرگذشت يونانيان و ايرانيان را در نه كتاب براي ايشان نوشت و پولي كلان بابتش دريافت كرد. هرچند اين متن در آن هنگام دروغپردازي دانسته شد و چندان به جد گرفته نشد، اما سه قرن بعد كه روميانِ نوآمده و تازه به دوران رسيده در برابر پارتيان قرار گرفتند و نياز به آفريدن هويت و سابقه اي را حس كردند، كتابهاي هرودوت را سودمند يافتند و به اين ترتيب بود كه مشاور نخستين امپراتور روم – سيسروي اديب- براي نخستين بار هرودوت را پدر تاريخ ناميد.&lt;br /&gt;
هرودوت، هرچند در سنت جهاني تاريخ نگاري فرد مهم يا نوآوري نبود، اما در سنت نوشتن تاريخ در غرب - به معناي روم و وارثان فرهنگي اش- سرمشقي به تمام معني بود. بد نيست پيش از هر كار، نگاه كنيم به بخشي از كتاب تواريخ هرودوت. اين بخش را به طور تصادفي با گشودن تواريخ برگزيدم و مشابه آن را در سراسر اثر هرودوت مي توان يافت:&lt;br /&gt;
&amp;quot;مردونيوس وقتي در آتن بود، يكي از اهالي هلسپونت به نام موروخيدس را به سالاميس فرستاد و به او دستور داد تا پيشنهادهاي قبلي اش را كه توسط اسكندر مقدوني (پدر بزرگ اسكندر فاتح) فرستاده بود دوباره به آتني ها يادآوري كند. اين اقدام نه از آن رو بود كه از احساسات آنها نسبت به خويش آگاهي نداشت، بلكه به خوبي مي دانست كه ابدا نسبت به او حسي دوستانه ندارند. ولي اميدوار بود كه شايد تصرف سراسر خاك آتن به دست او باعث شده باشد كه اهالي آتن از لجاجت ابلهانه ي خويش دست بردارند. پس موروخيدس را روانه كرد و او پيغام مردونيوس را به شوراي آتني ها در سالاميس رساند.(هرودوت، كتاب نهم، بند 4و 5)&amp;quot;&lt;br /&gt;
 اين پاره متن، كه از نظر ساختاري نماينده اي از كل تواريخ هرودوت است، چند ويژگي مهم دارد:&lt;br /&gt;
نخست آن كه توسط كسي نوشته شده كه هيچ نقشي در رخدادهاي ياد شده نداشته است. &lt;br /&gt;
دوم آن كه زماني نوشته شده كه نزديك به يك قرن از حوادث ياد شده گذشته بوده.&lt;br /&gt;
سوم آن كه به سفارش و با سرمايه ي كسي نوشته شده كه خودش نيز در حوادث ياد شده نقشي نداشته، اما به روايتي خاص از خاطره ي آن - كه مثلا آتنيان را همچون رهبر مقاومت يونان در برابر ايرانيان باز بنمايد - به دلايل سياسي نيازمند بوده است. &lt;br /&gt;
چهارم آن كه در آن خدايان نقشي مهم را بر عهده دارند و مدام از معجزه هاي غريب و دخالتهاي ايشان در كار و بار آدميان سخن مي روند. هرچند اين سخنها در چارچوب انسانگرايي آتني قرن پنجم پ.م صورتبندي شده است و قابل مقايسه با متون يوناني كهنتري مانند آثار همر و هزيود نيست. با اين وجود بارِ حضور خدايان در رخدادهاي روزمره ي آن با متون رسمي هخامنشي قابل مقايسه نيست. &lt;br /&gt;
و پنجم آن كه برخلاف متن بيستون، در آن نه از دقت اثري ديده مي شود و نه از بي طرفي و نه از اختصار. تاريخ هرودوت، از سويي درازگويانه و طولاني و انباشته از پرحرفي و شرح جزئيات است، از سوي ديگر داوري روشن و قطعي اي در مورد خوب و بد بودن شخصيتها و پست و برتر بودنشان دارد، و گذشته از اينها، فاقد دقت است. جزئياتي كه هرودوت مدام به آن اشاره مي كند، حالات رواني و انديشه هاي قهرمانان داستانش هستند، و امور شخصي و خصوصي ايشان، و ريزه كاريهايي كه قاعدتا پس از صد سال در جوامع دو ونيم هزاره پيش، به يادها نمي مانده اند. اين كه مردونيه با چه انگيزه اي پيكي را به نزد آتنيان فرستاده، يا اين كه از احساسات آنها نسبت به خود با خبر بوده، اموري هستند كه اگر هم واقعيت داشته باشند در دامنه ي دانسته هاي هرودوت نبوده اند. هرودوت در سراسر متن خود به سليقه ي افرادِ گوناگون در انتخاب لباس، خوردن غذا، و ريزه كاريهاي مربوط به روابط زناشويي شان اشاره مي كند و مدعيِ افشاي رازهايي است كه اصلا معلوم نيست چگونه از دربارهاي ايران به گوش او كه فارسي هم درست نمي دانسته، منتقل شده است. به بيان ديگر، هرودوت استخواني از رخدادهاي تاريخي را گرفته و گوشته اي بسيار سنگين و بزرگ از روايتها و داستانهاي تخيلي و داوريها و سوگيري هاي سياسي را بدان افزوده است. &lt;br /&gt;
تاريخ، اگر به اين معنا فهميده شود، پدري به نام هرودوت دارد. چرا كه تواريخ او نخستين متن از اين دست است، هرچند تنها متن يا آخرين متن نيست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
12. در همان حدودي كه هرودوت تواريخ تاثيرگذار خويش را مي نگاشت، در گوشه ي ديگري از شاهنشاهي هخامنشي قومي ديگر وجود داشت كه آنان نيز دست اندركار آفريدن سابقه اي تاريخي براي خويش بودند. اين قوم، يهوديان بودند كه رها شدنشان و استقرارشان در قلمرو فلسطين با پشتيباني مستقيم دربار ايران ممكن شده بود و برخي از كاهنان و شخصيتهاي بلندپايه شان نيز سخت از فرهنگ نوظهور ايراني متاثر بودند. در عهد قديم، بخشهايي وجود دارد كه به روشني ماهيتي تاريخي دارد و سرگذشت و جايگاه قوم يهود را بر اساس رخدادهاي بزرگ تاريخي تبيين مي كند. در اينجا نيز با لحني خاص روبرو هستيم كه بيشتر به سخنان هرودوت شباهت دارد: &lt;br /&gt;
&amp;quot;و در ايام او نبوكدنصر پادشاه بابل آمد و يهوياقيم سه سال بنده ي او بود. پس برگشته و از او عاصي شد. و خداوند فوجهاي كلدانيان و فوجهاي آراميان و فوجهاي موآبيان و فوجهاي بني عمون را بر او فرستاد و ايشان را بر يهودا فرستاد تا آن را هلاك سازد و به موجب كلام خداوند كه به واسطه ي بندگان خود انبيا گفته بود. به تحقيق اين از فرمان خداوند بر يهودا واقع شد تا ايشان را به سبب گناهان منسي و هرچه او كرد از نظر خود اندازد.(كتاب دوم پادشاهان، باب 24، بند 1-4) &amp;quot;&lt;br /&gt;
در عهد عتيق، و به ويژه اسفار نخستين، روايتي از تاريخ وجود دارد كه كاملا در چارچوب تاريخ نگاري هرودوتي مي گنجد و بخشي از آن نيز همزمان با هرودوت نگاشته شده است. در اين تاريخ نيز خداوند نقشي مركزي و تعيين كننده دارد، داستان انباشته از جزئيات و نكات جالب و روايي، اما فرعي و افزوده بر حقايق تاريخي است، و تفسيري روانشناختي و ذهني از انگيزه ها و خواستها و هيجانهاي قهرمانان داستان به همراه يك داوري سفت و سختِ اخلاقي در همه جا موج مي زند. &lt;br /&gt;
اگر تاريخي مانند عهد عتيق را با تواريخ هرودوت مقايسه كنيم، به همانندي هاي بنيادين بيشتري دست خواهيم يافت. اين همانندي هاي ساختاري، از زمان فروپاشي شاهنشاهي هخامنشي تا امروز گام به گام توسعه يافته است و در فاصله اي به كوتاهي چند قرن به چارچوب عمومي و مرسوم براي نگارش تاريخ تبديل شده است. براي اين كه تصويري از تداوم و استقرار اين سنت نگارش تاريخ به دست آوريم، مي توانيم به هريك از تاريخهاي عموميِ مشهور بنگريم. به استثناي تك و توكي از پژوهشهاي تازه كه به ويژه بيشترشان زير تاثير مكتب آنال بوده اند، بدنه ي اصلي تاريخ، از تداوم سنتي ناشي شده است كه يك پا در هرودوت، و پاي ديگر در عهد عتيق دارد. متوني مانند تاريخ تمدن ويل دورانت يا تاريخ عمومي توينبي يا تاريخ اسكندرِ درويزن آنقدر در دسترس هستند كه بتوان به سادگي به آنها مراجعه كرد. به عنوان يك متنِ برخاسته از بافتي تقريبا متفاوت، در اينجا بخشي از گفتار ابن اثير درباره ي سرنوشت قوم عاد را مي آورم، و به نقل قول از مورخان پايان مي دهم تا نوبت به پيشنهادِ چشم اندازي برسد كه در ذهن دارم:&lt;br /&gt;
&amp;quot;اين گروه همين كه به مكه رسيدند در حومه ي مكه بيرون از حرم، در خانه ي معاويه بن بكر فرود آمدند و مهمان او شدند. معاويه بن بكر ايشان را گرامي داشت و در پذيرايي از ايشان كوشيد زيرا آنان دايي هاي او بودند. داماد او نيز در ميانشان بود چون لقيم بن هزال با هزيله، دختر بكر خواهر معاويه زناشويي كرده و از او فرزنداني آورده بود كه در مكه پيش معاويه مي زيستند. پسران معاويه عبيد و عمرو و عامر و عمير نام داشتند. اينان از گروه عاد بعدي به شمار مي روند كه پس از قوم عاد نخستين بر جاي ماندند.(ابن اثير، جلد نخست: 285)&amp;quot; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
13. گويي دو نوع از نگارش تاريخ وجود داشته باشد و دو نوع كردار تاريخي را توسط دو نوع مورخ تصوير كند. موضوع اين هردو، كردارِ تاريخ ساز و رخداد تاريخي است. در پويايي نظامهاي اجتماعي و سير تحول لايه هاي گوناگونِ شخص، نهاد اجتماعي، منش فرهنگي، رخدادها و رفتارهايي ويژه وجود دارند، كه همچون بستر جذبي تعيين كننده و متغيري مركزي عمل مي كنند. جريان دگرديسي جوامع، مسيري سرراست و ساده و تك علتي ندارد كه نسبت به رخدادهاي گوناگون و رفتارهاي متفاوتِ آدميان موضعي متقارن داشته باشد. كردارهاي آدميان، و پيامدهاي آنها، و رخدادهاي اجتماعي و بازتابهاي ايشان، اموري ناهمگن هستند كه وزنهايي متفاوت در تعيين وضعيت نهايي سيستم دارند. در اين هياهوي متغيرهاي پراكنده و غوغاي روابط شبه عليِ درهم تنيده، برخي از رخدادها و برخي از كردارها هستند كه نقشي تعيين كننده تر و مهم تر از بقيه دارند. برخي همچون گرانيگاه هايي عمل مي كنند كه سرنوشت آينده ي نظام اجتماعي را به سوي خود مي كشد، و پويايي آينده ي آن را تعيين مي نمايد. &lt;br /&gt;
اين حوادثِ تعيين كننده ي سرنوشت جوامع، بر دو نوع هستند: يا كردارهايي هستند كه يك نظام خودمختار و انديشنده، يك منِ اراده مند آن را مرتكب شده است، و يا رخدادي است كه از برآيند نيروهاي كور و بي هدفِ طبيعي و عوامل بيرون از &amp;quot;من&amp;quot; برخاسته است. حركت اسكندر براي حمله به شاهنشاهي هخامنشي، يك كردار تاريخ ساز بود، همچنان كه سازماندهي كوروش براي ورود به بابل، و تصميم شاه عباس براي فتح هرمز، و تلاش فردوسي براي نگارش شاهنامه. به همين ترتيب، وباي تهران در سال وبايي و طاعونِ اروپا در اواخر قرون وسطا و آتشفشان وزو، نمونه هايي از رخدادهاي تاريخي مهم بودند.  &lt;br /&gt;
اين كردارها و اين رخدادها، تاريخ ساز هستند، يعني وقتي به سير تحول جوامع در مسير زمان مي نگريم، آنها را همچون قيد و بندهايي مي بينيم كه به جهت و ريخت عمومي خطراهه ي تحول جوامع شكل مي دهند. &lt;br /&gt;
مردماني مقيمِ جوامع، با ارجاع به اين رخدادهاي مهم و بزرگِ تاريخي است كه اكنون خويش را توجيه مي كنند، و با ارجاع به خاطره ي مشتركي كه از آن دارند، هويت تاريخي مشترك خويش را بر مي سازند. تفسيرِ اين رخدادها در ذهنِ &amp;quot;من&amp;quot;هاي مقيمِ جوامع، ميداني است كه نسخه هايي رقيب و تنومند و آغشته به قدرت در آن به زورآزمايي مي پردازند. برندگانِ اين ميدان، تفسيرِ غالب در موردِ ارزش، ماهيت، و تاثير آن رخداد را رقم مي زنند، و خاطره ي جمعي مشتركي را بر مي سازند كه من ها از مجراي آن به ما تبديل مي شوند، و امكانِ همذات پنداري را در گستره اي زمان مند به دست مي آورند. رخدادهاي تاريخ ساز، به دليل تاثير عيني و روشني كه بر وضعيت هستي در زمان اكنون دارند، همچون گسلها و برجستگي هايي بر محور زمان جلوه مي كنند، و به خاطر تراكم روايتهاي رقيبي كه مدعي معنا كردنشان هستند، در سطح فرهنگي نيز همچون ميداني مهم و مركزي براي توليد معنا عمل مي كنند. رخدادهاي تاريخ ساز، و اين كردارهاي مهمِ متصل به آنها هستند كه پيدايش متون تاريخي را ممكن مي سازند.&lt;br /&gt;
متن تاريخي، روايتي رسمي و مستقر است از معنا و ماهيتِ كردارها و رخدادهاي تاريخ ساز. متني كه در يك نظام اجتماعي مورد پذيرش واقع شود، با مشروعيت سياسي گره بخورد، و معمولا توسط نظام سياسي حاكم تبليغ شود، متني تاريخي است كه در آن مقطع زماني چيره شده است. چيرگي تمام متون تاريخي مقطعي و موضعي است. يعني هيچ تضميني وجود ندارد كه آيندگان به همان ترتيبي كه ما رخدادهاي تاريخي را تشخيص مي دهيم، اين برجستگي ها در زمان را بازشناسي كنند و همان معانيِ امروزين ما را بدان نسبت دهند. &lt;br /&gt;
آنچه كه در بخشهاي پيشين مرور كردم، پاره هايي از اين متنهاي تاريخي بودند. تمام كتيبه هاي ياد شده و خزانه ي وسيعتر فتح نامه ها، وقف نامه ها و اندرزنامه هاي درباري در جهان باستان، نمونه هايي از متون تاريخي هستند. به همين ترتيب، تواريخ هرودوت و كتاب تواريخ شاهان و سفر اعداد و سفر و خروج و تاريخ ابن اثير و تاريخ تمدن ويل دورانت همگي نمونه هايي از تاريخِ نوشته شده محسوب مي شوند. تاريخ هايي كه به دليل تكثير و خوانده شدن، سطحي از مشروعيت و مقبوليت را دارا هستند و بنابراين بخشي از برداشت عمومي درباره ي كردارها و رخدادهاي تاريخي را منعكس مي كنند. &lt;br /&gt;
در اين زمينه است كه مي توان از دو نوع تاريخ سخن گفت: تاريخي پرتاب شده به گذشته، و تاريخي مستقر در اكنون.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
14. تا ديرزماني، تاريخ در اكنون مستقر بود. چرا كه فنِ پرتاب كردنش به گذشته هنوز ابداع نشده بود. تا دوران هخامنشي، كردار و رخداد تاريخ ساز امري بود كه با اكنون پيوندي ناگسستني داشت و اين بديهي ترين و سرراست ترين چيزي است كه در مورد رخداد/ كردارِ تاريخ ساز انديشيد. چه رخدادي و چه كرداري را مي توان يافت كه بيش از وقايع حاضر در اكنون، در شكل دهي به وضعيتِ اكنون تعيين كننده باشد؟ برخلاف آنچه كه امروز برداشتي عقل سليمي مي نمايد، رخداد/كردار تاريخ ساز در ساده ترين و طبيعي ترين حالتش آن واقعه ايست كه در همين اكنون بروز كند و به اين ترتيب، با بودنش در اكنون، اكنون را تعيين نمايد. &lt;br /&gt;
در دوراني كه اين امر بديهي آشنا و دانسته شده بود، نگارش تاريخي امري متفاوت با امروز بود. تاريخ در آن هنگام روايتي بود كه توسط كنشگري ويژه، در زمانِ اكنون روايت مي شد. اين كنشگر، همان كسي بود كه فاعلِ كردارِ تاريخ ساز بود و همان كسي بود كه مستقيم تر از همه با رخدادِ تاريخ ساز سر و كار داشت. شاهاني كه جنگي را برده يا باخته بودند، كاهناني كه معبدي را برساخته يا تعمير كرده بودند و دانشمندان و حكيماني كه هرمي و برجي و ابزاري و فراروايتي را پديد آورده بودند، در همان اكنونِ خويش شرح واقعه را روايت مي كردند و از آنجا كه سوار بر اين رخدادها و مستقر در اكنون بودند، روايتشان تاريخ تلقي مي شد. براي ديرزماني، كه نيمي از تاريخ نوشته شده ي بشر را در بر مي گيرد، تنها شكلِ شناخته شده از روايت تاريخي، همين شكلِ اكنون مدارانه بود. متني كه يك &amp;quot;منِ&amp;quot; تاريخ ساز آن را براي من هايي ديگر روايت مي كرد. من هايي كه در معرض تاثيرهاي آن بودند، و به اين ترتيب در آن هويتي مشترك را باز مي يافتند.&lt;br /&gt;
تاريخي كه به اين شكل نگارش مي شد، از چشم اندازِ آينده محروم بود. اورنمو و اونتاش ناپيريشا و اوركاگينه و سناخريب شاهاني بودند كه به بزرگداشت اثرِ خويش در اكنون مشغول بودند و گذشته را جز به مثابهِ مقدمهاي و آينده را جز زير عنوان پيامدي فرعي بر نمي تافتند. تاكيد ايشان بر اكنون بود و مردمي كه در اكنون حاضر بودند و آن روايتي كه برداشت ايشان از رخدادهاي ياد شده را يكدست و همسان مي نمود. اين شاهان و مردمانِ مخاطبشان، كساني بودند كه در جهاني چند مركزي زندگي مي كردند. دنياي ايشان، پهنه اي فراخ بود از مراكزِ متنوع و پراكنده ي &amp;quot;تاريخ سازي&amp;quot;. آن شاه سومري كه در اوروك تاريخ زمانه ي خويش را مي نوشت، آگاه بود كه تنها برسازنده ي تاريخ نيست. در آن دوران مراكزي كه رخدادهاي تاريخي و كردارهاي تاريخ ساز در آن متراكم شده بودند، جايگاه هايي پراكنده و متكثر بود كه در تمدنهاي گوناگون و دولتشهرهاي مختلف و شخصيتهاي بزرگ و تاثيرگذارِ فراوان جاي داشت. شاه اوروك خبر داشت كه شاهي در شوش، همتا و هماورد او در آفرينش تاريخ است و پادشاه هيتي از حضور فرعوني در مصر آگاه بود كه رقيبش در شكل دادن به تاريخ محسوب مي شد.&lt;br /&gt;
با ظهور عصر هخامنشي، اما، اين روندِ نوشتنِ تاريخ در اكنون به وضعيتي ويژه دست يافت. از يك سو، عصر هخامنشي نشانگر اوجي در نگارش تاريخ اكنون بود. اوجي كه در كتيبه ي بيستون به روشني ظهور يافت. در اينجا پادشاهي بر تخت نشسته بود كه در تمام جهانِ شناخته شده براي خودش و مردمش، هماوردي نداشت. ظهور دولت هخامنشي، به معناي ادغام تمام دولتشهرها و دولتهاي كوچك و بزرگ پيشين، و پديد آمدنِ يك مركزِ يگانه و غول آسا در پهنه ي كل سرزمينهاي نويسا بود. هرآنكس كه خط مي دانست و تاريخي داشت، در بدنه ي جامعه اي سامان يافته و منظم جذب شد و بخشي از يك نظام اجتماعي غول آسا و نوظهور شد. اين نخستين لوياتانِ راستين، شايد به خاطر نوپا بودنش  و شايد به دليل تر و تازه بودنِ دستگاه اخلاقي سازمان دهندگانش، هنوز با بيماريهاي واگيردار در ميان نظامهاي سياسي آلوده نشده بود. اين نظام غول آساي تك مركز، از سويي به عنوان پيش داشتي براي توجيه اكنون، چشم به گذشته داشت و از سوي ديگر به چشم اندازي فراخ و گسترده از آينده مجهز بود. با اين تفاوت كه ديگر براي مردمي اندك كه در قلمرو جغرافيايي خاصي زندگي كنند، بازگو نمي شد. اين روايت تاريخي، كه توسط شاهنشاهي يگانه و از سوي مركزي واحد صورتبندي شده بود، همه ي مردمِ متمدن جهان را مخاطب مي ساخت، كه همگي شهروند دولت هخامنشي بودند&amp;lt;sup&amp;gt;3&amp;lt;/sup&amp;gt;. به اين ترتيب، همزمان با گسترده شدنِ افقِ جغرافياييِ روايت كردنِ تاريخ، افق تاريخي آن نيز بسط يافت، و اين هردو مديونِ پيدايش مركزي يگانه براي انباشت و همسوسازي رخدادها و كردارهاي تاريخ ساز بود. &lt;br /&gt;
به اين ترتيب، نهايي ترين شكلِ نگارش تاريخ اكنون در عصر داريوش و با بيستون به سرانجام رسيد. كسي كه تاريخ سازترين &amp;quot;من&amp;quot;، و نه تنهاي &amp;quot;مني در ميان من¬هاي ديگر&amp;quot; بود، بر تخت نشست و از جايگاهي كه در چشم تمام مردم نويسا مركز تلقي مي شد، به نگارش تاريخ پرداخت. صراحت او، دقتِ او، انصافش در نام بردن از دشمنانش، صداقتش در اشاره به برخي از نقاط ضعفش، و فروتني اش در اشاره به اين كه &amp;quot;شاهي در ميان شاهان بسيار&amp;quot; است، همگي از اين حقيقت سرچشمه مي گيرند كه اين شاه هخامنشي همچون نوادگانش از مشروعيتي خدشه ناپذير و بسيار استوار برخوردار بوده است. مشروعيتي كه هنوز به برداشتهاي جنون آميز اسكندرگونه يا سنتهاي خودبزرگ بينانه ي فرعوني آغشته نشده بود و با همان سادگي كوچگردان و ايلاميانِ ديرينه سال، خود را با القابي بسيار فروتنانه و ساده به ديگران معرفي مي كرد. در اينجا مجال اين بحث نيست، اما كافي است به كتيبه هاي بازمانده از داريوش و خشايارشا بنگريم تا ببينيم كه خودانگاره ي شاهان هخامنشي به شكلي غريب واقع گرايانه و فروتنانه بوده است. داريوش در نقش رستم به خاطر آن كه نيزه وري نيكو، جنگاوري زورمند و سواركاري شايسته است، ستوده شده و نه به خاطر سخن گفتن با خدايان (همچون حمورابي)، يا خدا بودن (همچون فرعون)، يا زاده ي خدا بودن (همچون اسكندر). اين فروتني و واقع گرايي، از سويي پيش درآمدِ قرار گرفتنِ اين من هاي نيرومند بر مسند مركزِ جهان بوده است و از سوي ديگر خردي بود كه اين جايگاه را براي مدت دو و نيم قرن برايشان حفظ كرد. اين پديده، يعني ظهورِ مني كه بر مسند مركزيت هستي تكيه زده باشد، چندان تكان دهنده بود كه به گمان من به گذاري بزرگ در فهمِ مفهوم خداوند منتهي شد و از سوي ديگر در قالب روايتهايي اساطيري تبلور يافت و ابعادي تازه را به متغيرهاي تعريف ابرانسان و منِ آرماني در جوامع انساني افزود.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
15. پيدايش مركزي يگانه، به معناي آن بود كه همگان در مركز بودنِ شهرهايي، تمدنهايي، زبانهايي، و شخصيتهايي به توافق برسند. اين سويه ي روشن سكه ي نظم هخامنشي، پشتي نيز داشت، كه همانا ظهور پيراموني به همين ميزان قطعي بود. وقتي تمدن هخامنشي شكل گرفت، مركزي را در گيتي تعريف كرد كه قلمروش تمام سرزمينهاي داراي شهرنشيني مستقر و خط و تاريخ ديرينه را در بر مي گرفت. اما اين مركزِ جهاني و يگانه، پيراموني داشت كه به همين ترتيب استوار و محكم در كناره هاي آن مركز تعريف شده بود. در گرداگردِ ايرانِ هخامنشي كه در مركز بودنش شك نبود، تمدنهاي نويساي كوچكي وجود داشتند كه در جزر و مدهاي سياسي در درون يا بيرون اين مركزِ عمومي قرار مي گرفتند و از پيوندي سست با آن برخوردار بودند. آتن، مشهورترينِ اين حاشيه هاي بيروني است و اورشليم و يهوديه بحث برانگيزترينِ آن. &lt;br /&gt;
يهوديان و آتنيان در قرون پنجم تا سوم پ.م، يعني در دوران نظم درخشان هخامنشي، سرزمينهايي به نسبت بيروني و حاشيه اي محسوب مي شدند. يكي در شبه جزيره ي يونان و بالكان كه به تازگي از خرابيهاي ناشي از ورود قبايل خونريز آريايي برخاسته بود و ديگري در مرز ميان دو غولِ ايران زمين و مصر، در اقليمي نه چندان مساعد و رام. اين دو در زمانِ ياد شده تاريخ هاي خاص خود را پروردند و روايتهاي ويژه ي خويش را براي تفسير پيشينه و سرنوشت شان پديد آوردند. هردوي اين جوامع، از الگو و سرمشق هخامنشي براي فهمِ تاريخ بهره بردند. يعني مدعي مركزيت داشتن شدند. اما به دليل صورتبندي شدن در زمينه هايي گوناگون، اين ادعا را به دو ترتيب بيان كردند. &lt;br /&gt;
هرودوت، نويسنده اي بود كه در آتن مي نوشت، دولتشهري از دولتشهرهاي بسيار يوناني، كه همواره درگير جنگ و جدال با همسايگانشان بود و تنها معياري كه براي خودبرتربيني داشت، آن بود كه دو بار با پارسيان جنگيده بود، و هر هردو بار هم به دست سرداري پارسي فتح شده بود. لحن هرودوت بر اين مبنا، لحني سياسي بود. او در زمينه اي از زد و بندهاي سياسي و روابط قدرت بود كه مي نوشت، چرا كه مركزِ مورد نياز آتنيان در آن هنگام بيش از هرچيز مركزي سياسي بود. محوري كه قدرت نظامي و سياسي دولتشهر آتن را در برابر رقيبان يوناني ديگرش برجسته سازد و ادعاي آن را بر مركز بودن به كرسي بنشاند. ادعايي كه در زمانِ هرودوت و تا ديرزماني پس از مرگ او، به دليل حضور مركزي بحث ناپذير مانند ايران، مسخره مي نمود و ريشخند مي شد. اما بعدها به دست روميانِ نوآمده ي تشنه ي پيشينه، به ابزاري كارآمد تبديل شد.&lt;br /&gt;
يهوديان اما، در زمينه ي ديگري مي زيستند. كشمكش ايشان با قبايل سامي ديگرِ همسايه شان بود، كه به ويژه از نظر ديني با ايشان تفاوت داشتند. هم يهوديان و هم قبايل رقيبشان از نظر سياسي زيرمجموعه اي از ايران بزرگ بودند و از اين رو دعوي ايشان براي مركزيت، ادعايي ديني بود تا سياسي. يهوديان نيز مانند آتنيان سرمشق اصلي را از ايرانيان برگرفتند، با اين تفاوت كه اين سرمشق به پرستش خدايي يگانه مربوط مي شد و جايگاهي كه اين مركزيتِ آسماني در دربار هخامنشي داشت. در متون تاريخي عبراني نيز، همچون نوشتارهاي هرودوت و كتزياس و كسنوفانس و بعدها پلوتارك، مرجع غايي ايران زمين بود و دربار ايران. همه چيز در ارتباط با دربار هخامنشيان تعيين مي شد، چرا كه در آن هنگام ترديدي در مركز بودنِ اين دستگاه وجود نداشت. با اين وجود، مي شد با بهره گيري از اين مركزِ عمومي و بزرگ و در زمينه ي آفريده شده توسط آن، به شكلي خاص ادعاي مركزيتي محلي كرد. در متون هرودوت اين ادعا به قلمرو سياست مربوط مي شد و به كشمكشها و جنگها فرو كاسته مي شد. اما در نزد يهوديان كه با ايرانيان پيوندي نزديكتر و گرمتر داشتند، قضيه به پشتيباني و همخواني و حتي همخوني شاهان هخامنشي و رهبران ديني يهودي تبديل شد. &lt;br /&gt;
به اين ترتيب، دو الگوي تاريخ نگاري گذشته مدار در حاشيه ي اين مركز يگانه پديدار شد. تاريخي كه هويت را در رخدادهاي تاريخ سازِ گذشته هاي دور مي جست و مي يافت. رخدادهايي ديني يا سياسي، كه در نهايت سررشته اش به همان مركز غايي هخامنشي ختم مي شد، اما در ارتباط با آن و گاه با جبهه آرايي در برابر آن، براي خود نيز مركزيتي را ادعا مي كرد.&lt;br /&gt;
وجه مشترك هردوي اين تاريخ ها، آن بود كه ارتباطش با اكنون قطع شده بود. نويسندگانش نقشي در كردارهاي تاريخ سازِ بزرگ و تاثيري بر رخدادهاي تاريخي نداشتند. به اين دليلِ ساده كه از جامعه اي حاشيه اي برخاسته بودند. تاريخي پرتاب شده به گذشته، روايتي بود كه بختِ سهيم شدنِ اين مردم در مركزي دوردست را فراهم مي آورد. هرودوت با نگاشتن تواريخي كه در بسياري از جاها مضحك و دور از عقل است، اين بخت را براي يونانيان و بعدها روميان فراهم آورد تا در رخدادهاي بزرگ تاريخي سهيم شوند. اين حقيقت كه ايرانيان هرگز در يونان جنگ بزرگي نكردند، با تصوير كردن نبردهاي تخيلي يوناني، جبران شد و اين حقيقت كه دولتمردان يوناني تا ديرزماني پس از اسكندر بازيگراني حاشيه اي و محلي در جايي پرت و دور افتاده بودند، با اين قصه كه بسياري از آنها هماورد شاهنشاه، يا دوست او، يا جاسوس او، يا پزشك او بوده اند، جبران گشت. به همين ترتيب، يهوديان به شيوه اي دوستانه همين كار را تكرار كردند. اين حقيقت كه يهوديان در عصر هخامنشيان يكي از هزاران قبيله و قومِ حاضر در پهنه ي دولت هخامنشي بودند، با روايتهايي كه به پشتيباني شاهان هخامنشي از نبيان يهودي و هواداري از ايشان در برابر دشمنانِ بت پرستشان و حتي پيوندهايي خويشاوندي با دخترانشان، تعديل شد. به اين ترتيب يهوديان نيز -از راهي دوستانه و به گمانم خردمندانه تر- توانستند خود را در اين مركزِ بزرگ استعلايي سهيم بدانند. &lt;br /&gt;
يونانيان و يهوديان به اين ترتيب در سپهر رخدادهاي تاريخي و كردارهاي تاريخ ساز سهيم شدند. اما اين كار را به قيمت قطع ارتباط با اكنون انجام دادند. سهيم شدن در هويتي تاريخي كه ساختگي بود، به بهاي قطع ارتباط با اكنوني تمام شد كه با اين روايت در تعارض بودك. در نتيجه ساختاري خاص به تاريخ تحميل شد، كه بر پيوند محكمش با گذشته، و بريده شدن رگ نافش با حال استوار شده بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
16. تاريخ دستمايه ي هويت است و هر نوعي از هويت با شكلي از خود مركزپنداري همراه است. هويت جمعيِ يك جامعه، برآيندي است هم افزا و انباشتي از خودانگاره هاي اعضاي آن جامعه  و هر &amp;quot;من&amp;quot;، هرچنداز خود بيگانه و مسخ شده و ناتوان، در اندرون خود هنوز ردپايي از باور به قرار گرفتن در مركز هستي را دارد. چرا كه &amp;quot;من&amp;quot;، در اصل چيزي جز همين معجزه نيست:‌ نظامي خودمختار و انديشنده و انتخابگر، كه به همين دليل تقارن هستي را در هم مي شكند و مي تواند همچون مركزي در گيتي عمل كند.&lt;br /&gt;
هويت جمعي مردمان؛ شبكه اي از باورهاي همگاني ، اصول موضوعه، ارزشها، و روايتهاي تاريخي است كه سرگذشت آن جامعه و سرنوشتش را بازنمايي مي كند. پرسشهايي غايي كه براي &amp;quot;من&amp;quot; در مقام سوژه اي انتخابگر مطرح است، در سطحي جامعه شناختي با شدتي بيشتر تكرار مي شود و بنابراين همان طور كه &amp;quot;من&amp;quot; بايد به پرسشِ &amp;quot;به كجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟&amp;quot; پاسخ دهد، نظام اجتماعي نيز مي بايست پاسخي سزاوار در اين مورد داشته باشد. &lt;br /&gt;
جوامعي كه به زماني خطي، جهت دار و تحويل پذير به مكان باور دارند، به روايتي سه تكه براي پاسخ به اين چالش مسلح هستند. اين روايت از تاريخي گذشته گرا، اسطوره اي آينده مدار و اكنوني لهيده در ميان اين دو تشكيل يافته است. امروز، تقريبا تمام جوامع انساني موجود بر سطح زمين بر مبناي درك خطي زمان سازماندهي شده اند و بر اين مبنا، ستون فقرات هويت جمعي خويش را بر مبناي همين روايت سه بخشي پيكربندي مي كنند. هويت جمعي مردماني كه در يك جامعه حضور دارند، از تاريخي تشكيل مي شود كه خاطره ي جمعي ايشان را، با ارجاع به رخدادهايي پنهان در گذشته هاي دور جمع بندي مي كند. تاريخي كه پيوند ميان اين مردمان و كردارهاي تاريخ سازِ نياكانشان را نشان مي دهد و ارتباط ميان حال و هواي زمانه شان و رخدادهاي تاريخي را بيان مي كند. از آنجا كه آن كردارها و آن رخدادها تعيين كننده ي مركز بودن هستند، مردمان با سهيم شدن در اين روايت در آن مركز شريك مي شوند و به اين ترتيب باور به حضور در مركز هستي، اين ضرورتِ تداوم هويت اجتماعي، برآورده مي شود. &lt;br /&gt;
اين برخورداري از گذشته، اما، از جنسِ پيوندي انداموار و سرراست ميان نظام اجتماعي و رخدادهاي گذشته نيست. &amp;quot;من&amp;quot;ها در نظام اجتماعي اي كه به اين شكل سازمان يافته است، از دستاوردهاي آن رخدادها بي بهره اند و امكاني براي بازتوليد يا خلقِ كردارهاي تاريخ ساز ندارند. برخورداري ايشان از اين جريانهاي تاريخي مهم، به روايتي فرو كاسته شده است، كه خود بيشتر قصه است تا واقعيت، و بيشتر گوشته است تا استخوان. تاريخ گذشته گرايي كه قرار است مردمان را به حضور در مركز هستي قانع كند، ناگزير است تا حقيقتي تلخ را پنهان كند و آن هم اين است كه اين مردمان در واقع ارتباطي با آن رخدادها و كردارها ندارند، خواه نياكانشان با اين روندها مربوط بوده باشند يا نه. يعني تاريخ گذشته مدار، در اصل قصه ايست كه در اطراف چند رخداد و كردار مهم تاريخي برساخته شده است. قصه اي انباشته از جزئياتِ خرسند كننده و پيچشهاي هيجان آور، كه به كارِ سرگرم كردنِ توده ي مردم و قانع كردنشان مي آيند، اما ربطي واقعي به آن واقعه هاي مهم ندارند. دليل سستي و ناتواني تاريخ گذشته گرا، پيش از هرچيز، آن است كه اين روايت در ذات خود ناتوان و دروغين است و بيشتر براي پنهان كردن و بازنمودن تخصص يافته است. تاريخ گذشته گرا، قرار است حاشيه اي بودنِ يك جامعه را انكار كند و به جاي آن كه در اين راستا مسيرِ دشوارِ آفرينش تاريخ و تبديل شدن به مركز را نشان دهد، راه ساده ترِ بازنويسي تاريخ و قلاب كردنِ &amp;quot;من&amp;quot;ها به واقعه ها را برمي گزيند. اين راه ساده تر است، چرا كه رخدادها و كردارها در حد امكان به گذشته اي دورتر و دورتر پرتاب مي شوند، تا خاطره ي جمعي آنها و تاثيرهاي راستيني كه بر هستي گذاشته اند، در حد امكان مبهم تر و تارتر باشد، تا دستكاري شان، تحريف شان، و بازنويسي شان به شكلي كه جايي براي &amp;quot;من&amp;quot;ها پيدا شود، به شكلي فراهم آيد. &lt;br /&gt;
وظيفه ي تاريخ گذشته مدار آن است كه &amp;quot;منِ&amp;quot; امروزينِ حاشيه نشينِ آغشته به غياب، را با &amp;quot;من&amp;quot;هاي تاريخ سازِ مركزنشيني كه در حضورشان شكي نيست، پيوند دهد. تاريخي كه به گذشته پرتاب شده باشد، اين كار را با ساده ترين و خام ترين شكلِ ممكن انجام مي دهد. يعني يا به همخوني و خويشاوندي اين دو من قايل مي شود، يا بر هم مكانيِ آنان پافشاري مي كند. به اين ترتيب منِ محرومِ نادانِ امروزين كه بودن و نبودنش حتي براي خودش هم يكسان است، بدان دليل كه از تباري ايراني است، يا در سرزمين ايران زندگي مي كند، در ذاتِ كسي مانند داريوش و كوروش سهيم مي شود و خود را همسان و همگون با وي مي پندارد، چرا كه با وي همخون و همسايه است. داستانِ خاك و خون، يعني باور كردن به پيوند خويشاوندي يا مكاني با جريانهاي تاريخ ساز، محورِ فني است كه تاريخ گذشته مدار را ممكن مي سازد. اسطوره ي جادوگرانه ي مجاورت و اسطوره ي قبيله مدارانه ي خويشاوندي، چنان كه مردم شناسان تشخيص داده اند، عنصري مشترك در تمام باورهاي جادويي است. اما شايد زمانِ آن رسيده باشد كه تداوم اين دو اسطوره را در زيربناي محكم ترين بناهاي هويت سازِ امروزين نيز بازشناسيم. &lt;br /&gt;
هويتي كه بر اين مبنا از تاريخ گذشته مدار بر مي آيد، بي رمق و كمخون است. داستاني است سرگرم كننده، كه قصه ي كساني را بازگو مي كند كه در گذشته هاي دور كارهايي مهم انجام دادند و با ما مربوط بودند. بي آن كه اين ارتباط را به درستي تبيين كند، ماهيت آن كردارها را به دقت نشان دهد و محكي باشد براي ميزان تاثير پذيرفتنِ اكنونِ ما، از آن كردارها. اين تاريخ، از تخمي ايدئولوژيك روييده است. كاركرد آن بسيج اجتماعي با كمينه ي نيرو و كمينه ي &amp;quot;حقيقت&amp;quot;است و در ايفاي اين كاركرد پيروز مي شود، چرا كه مردمان سادگي را دوست دارند و راه هاي آسان را بيشتر مي پسندند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
17. من هايي كه هويت خويش را در تاريخي پرتاب شده به گذشته مي جويند و مي يابند، خواه ناخواه با اين چالش رويارو هستند كه به نوعي ارتباط خود را با آن وقايع مهم تبيين كنند. قصه هايي كه تبارِ مشترك يا مكانِ مشترك را دستمايه ي ارتباطِ ميان من و رخدادها و كردارهاي تاريخ ساز قرار مي دهند، ناگزيرند كه اين ادعا را با شواهدي سخت تر تثبيت كنند. چرا كه هم مكاني امري شكننده و وابسته به اقتدار سياسي است و با يك غصبِ سرزميني از ميان مي رود و همخوني قضيه اي مبهم و وهم آلود است كه در برابر پرسشها تابِ ايستادگي ندارد. &lt;br /&gt;
از اين روست كه هويت جمعي به ناچار با انباشتي از &amp;quot;چيزها&amp;quot; پشتيباني مي شود. اين همان است كه ميشل دو سرتو در هنگام بحث از ظهور موزه داري در دوران مدرن بدان پرداخته است. محبوب شدنِ موزه ها در دوران مدرن، بدان معنا بود كه مردمانِ جوامع جديد، به ناگهان احساس نياز كردند تا چيزهايي به ظاهر ناهمگون را در مكانهايي عمومي به نمايش بگذارند و نگريستن به اين اشيا را همچون امري آموزشي تلقي كنند. اين نگريستن به چيزِ نمايشي، شايسته ي آن است كه مفصل تر مورد بحث واقع شود. اما در اين زمان و مكان اندك جايي براي پرداختن بدان نيست. تنها در همين حد مي توان اشاره كرد كه ظهور موزه در عصر مدرن، از سويي با كاركرد چشم و نگاه كردن در مقام فعلِ آفريننده ي حقيقت پيوند دارد و از اين زاويه ي چشم مدارانه قابل نقد است و از سوي ديگر به حرصِ دانش مدرن براي رده بندي مربوط مي شود كه خود بازتابي از سيطره ي فن آوري در اين تمدن است. از اين رو ظهور موزه فرآيندي است كه از گره خوردنِ چشم به چيز برخاست، با اين شرط كه آن چيزها به شكلي خاص مرتب و چيده شده باشند و آن چشم در آن چيزها &amp;quot;تاريخي&amp;quot; را تشخيص دهد. خواه تاريخ طبيعي، خواه تاريخ ملي و يا تاريخي مردم شناسانه. حتي مجموعه هاي صدف و پروانه و تمبر و سنگ و جعبه چوب كبريت هم همواره با محور زمان درگيري دارند و از هاله اي از تقديس تاريخي پوشيده شده اند. &lt;br /&gt;
ظهور موزه داري در عصر مدرن، معلول فراگير شدنِ نسخه هايي از تاريخِ گذشته مدار بود كه در اروپاي درگيرِ انقلاب صنعتي رواج داشت. نسخه هايي شتابان و عجول كه مي بايست به سرعت براي اروپايياني كه مي رفتند تا در مركز قرار گيرند، سابقه اي از ارتباط با مركز را بتراشد. اشكال كار در اينجا بود كه اروپاي غربي، كه خاستگاه انقلاب صنعتي و مدرنيته بود، تا پيش از يكي دو قرنِ پيش از انقلاب صنعتي، براي تمام تاريخ خويش در حاشيه و زير سايه ي تمدنهاي بزرگترِ شرقي قرار داشت. مورخانِ آن دوران اگر يك گام به عقب باز مي گشتند، امپراتوري روم را در مرزهاي شرقي خويش مي يافتند، اما مشكل در آنجا بود كه روميان خود به شرقِ - يعني يونان- چشم دوخته بودند. يعني به طور خاص به روايتي افسانه اي و خيالي كه هرودوت برايشان پرداخته بود. و باز اشكال در اينجا بود كه حتي خود هرودوت هم براي تعريف يونانيان به شرق چشم دوخته بود، يعني ايران.&lt;br /&gt;
تاريخي كه در دوران مدرن براي پيوند دادن اروپاييان با كردارها و رخدادهاي تاريخ سازِ روميان، يونانيان، يا حتي ايرانيان ابداع شد، عميقا به گذشته پرتاب شده بود. گذشته اي كه هرچه دورتر و دوردست تر مي شد، برجسته تر و پرعظمت تر جلوه مي كرد. اما به همين ترتيب ارتباطش با &amp;quot;من&amp;quot;هاي تشنه ي هويتِ نشسته در اكنون، كمتر و كمتر مي شد. به اين ترتيب، تاريخهايي نگاشته شد كه هويتِ اجتماعي اروپاييانِ نوآمده، اين تازه برنشستگان بر سرير مركزيت هستي، را تبيين مي كرد. اين تاريخها معمولا به بخشهايي هنوز اروپايي -مانند روم- ارجاع مي دادند و حتي به تدريج بخشهايي از شرق و قلمرو عثماني را نيز به اين غرب افزودند و به اين ترتيب يونان نيز در جرگه ي قلمرو هويت بخش به اروپاييان در آمد. كمي ديرتر برخي از اين تاريخها كه به ويژه در حاشيه ي اين حاشيه، يعني در اسكانديناوي و آلمان نوشته مي شدند، كوشيدند تا مخالفت ديرينه شان با مسيحيت را و در نتيجه گسستگي آشكارشان با تمدن رومي را با بازگشت به تمدنهايي ديرينه تر و شرقي تر جبران كنند. به اين ترتيب بود كه خويشتن را مانند نياكان بسيار بسيار دوردست شان آريايي خواندند و تاريخ خويش را دنباله ي تاريخ پرعظمت ايرانيان باستان دانستند. روايتي كه ايشان براي خويش ابداع كرده بودند، از سويي با بهره گيري از دانش و فن جديد، پيچيده و دقيق و حجيم و جذاب بود و از سوي ديگر با ابزارهاي مدرنِ ارتباطي چاپ و نشر مي شد. از اين رو بود كه در خودِ ايران زمين، بر نسخه هاي قديمي و مندرسِ هويت بومي چيره شد و دستمايه ي بازتعريف هويت مدرن ايرانيان قرار گرفت. در اين نكته كه هويتِ بوميِ بي رمقِ عصر قاجاري زير فشار اين منشِ نوآمده در هم شكست، دريغي نيست، چرا كه خودِ آن تاريخِ بومي ما نيز، براي قرنهايي بسيار، گذشته مدار بود و ناتوان و سست و خمود، و  زود بود كه از پا در آيد. وامگيري اين نسخه ي هويت تاريخي ايراني از غرب، در آن زمان و در آن شرايط سودمند بود، چرا كه نسخه اي رقيب را در برابر محور پنداشتنِ رم و آتن قرار مي داد، كه هويت ايراني سخت بدان نياز داشت. اما اشكال كار در آنجا بود كه اين نسخه ي نوآمده و ستاينده ي ايرانيان كهن نيز، در نهايت ساختاري گذشته گرايانه داشت و براي مصرف مردمي ديگر سازمان يافته بود و هدفش همين مصرف شدن بود، نه برانگيختن به توليد كردن.&lt;br /&gt;
موزه ها نيز در اين گير و دار برساخته شدند. موزه هايي كه نخست كاسه ها و كوزه ها را در خود گرد مي آوردند و بعدتر كتابهاي خطي و كتيبه ها را نيز، و در انتها ستونهاي تخت جمشيد و تنديسهاي عظيم ايلامي را. مجموعه هايي كه قطعاتشان بازنماينده ي هويتِ يك قوم و قبيله دانسته مي شد. چرا كه سازندگانش همخون امروزين بودند و همسايه هايشان در زمانهايي دور و مسابقه ي چنگ انداختن به چيزها، همچنان ادامه يافت، تا آن كه در سطحي تقريبا مضحك، به نمادها انجاميد. چنان كه تاجيكان، كه قومي ايراني هستند و به عنوان يكي از اقوام ايراني قدمتي پنج هزار ساله دارند، ناگزير شدند تاريخ خود را به عنوان ملتي مستقل و جدا، از سامانيان آغاز كنند و به اين ترتيب چهار پنجم تاريخ خويش را ناديده بگيرند. اين محروميت از رخدادهاي بزرگ و كردارهاي تاريخ ساز، پيامدِ عادي و ناگزيرِ تاريخ گذشته مدار است و همواره به همان موزه سازيِ صوري منتهي مي شود. چيزهايي كه در يك موزه گرد مي آيند، كاركردي بسيار حياتي را ايفا مي كنند. اين چيزها بايد چشم - اين اعتمادپذيرترين حس را- قانع كنند كه روايتِ تاريخِ گذشته مدار، با وجود پرتاب شدگي اش به گذشته و با وجود رقتِ معنايي كه دارد، راست است. اين چيزهاي گردآمده در موزه هاست كه فقرِ معناي نهفته در اين تاريخها را جبران مي كند. موزه، جبراني شبه فرويدي است، براي محروميتِ تاريخي كه به گذشته پرتاب شده است. تاريخي كه رخدادها و كردارهاي تاريخ ساز را در گذشته وا نهاده و از دور به آن مي نگرد. &lt;br /&gt;
اين تاريخ، از به چنگ آوردنِ وقايع بزرگ در اكنون ناتوان است. &amp;quot;من&amp;quot;هايي كه با تكيه بر اين روايت هويت خويش را مي فهمند، از نوعي محروميت مزمنِ مركز رنج مي برند. تاريخ گذشته مدار، تاريخ غياب هاست. چرا كه بن مايه اش اموري هستند كه در گذشته بوده و ديگر نيستند. تاكيد اين تاريخ، بر روندهايي دم بريده، بي دنباله و ابتر است كه در گذشته مانده و مدفون شده اند. به بيان ديگر، تاريخي كه به گذشته پرتاب شده باشد، از حضور بي بهره است،چرا كه بند ناف خود را با اكنون، اين خزانه ي غايي حضورها، قطع كرده است. از اين رو مردمي كه در نهايت به براده اي از حضور در اكنون نياز دارند، به سادگي با اين روايت سرخوش نخواهند شد. اين محروميت و آن فقر، با رمزگذاري چيزهايي كه در اكنون وجود دارند ممكن مي شود. چيزهايي كه در موزه ها قرار مي گيرند، &amp;quot;مال&amp;quot;ِ كسي يا كساني دانسته مي شوند و مي توان ديد و لمسشان كرد. &lt;br /&gt;
گذشتگاني كه تخت جمشيد را به عنوان مركزِ هستي برساختند و با نقش كردنِ تمامِ اقوام و مردمانِ متمدن آن روز، همگان را در اين مركزِ غايي سهيم كردند، در فكرِ بنا نهادن چيزي براي موزه ها نبودند. آنان در اكنون، عظمتِ خويش را بازگو مي كردند، و به همين دليل هم به اسطوره هايي چنين پايدار تبديل شدند. اسطوره هايي كه بقايايش در همان چيزها لانه كرد و تا به امروز عظمت را به ما يادآوري مي كند. اما اين يادآوري، پژواكي است از گذشته، كه بر صخره هاي اكنون ليز مي خورد و بر آن كارگر نيست. اين پژواك، تا وقتي كه در گذشته لانه كرده باشد، دست بالا اندوخته ايست موزه اي و مجموعه ايست از چيزها، كه رخدادهايي مهم را در گذشته بازنمايي و نه بازآفريني كند.&lt;br /&gt;
بازي روايتهاي تاريخي در اين روزگار، گويي از پايه نادرست باشد. اين قماري است كه بردي در آن نيست. همه ي بازيگران در آن بازنده اند. ناكارآمد بودنِ اين بازي، از آنجا روشن مي شود كه بردها در آن شكننده و زودگذر هستند و بازتابي راستين در اكنون ندارند. شبه قبايلي كه پاره هايي كوچك از زمين را در اختيار دارند و مي كوشند با گردآوردن چيزها و بازنويسي تاريخهاي گذشته مدار هويتي براي خود دست و پا كنند، دست بالا به توهمي زودگذر دست مي يابند و ترديد دارم كه هيچ &amp;quot;من&amp;quot;ِ انديشمندي، دانسته اين گزينه را برگزيند. &lt;br /&gt;
كشمكش بر سر نمادها نيز به همين ترتيب مسخره آميز مي نمايد. مردمي كم شمار كه بر سرزميني بي بار و بر - اما نفت خيز زندگي مي كنند- با برگزيدنِ نقشِ اسطرلابِ يوناني/ايراني به عنوان نماد ملي خويش و كشيدن نماد آهوي مصري بر دفترهاي شركتهاي بزرگ خويش و خويشاوند پنداشتن خويش با ابن سينا و بيروني به ملت تبديل نخواهند شد و هويتي تاريخي به دست نخواهند آورد. اين جعل ها، چيزي جز تداومِ كمي نابخردانه تر و كمي بي شرمانه ترِ سرمشقِ هرودوت نيست. ناگفته پيداست كه اين نسخه ها و اين روايتها ممكن است جايگير و كامياب هم بشوند. اما پيشاپيش بايد درباره شان پرسش كرد، كه آيا به راستي اين چيزي است كه &amp;quot;من&amp;quot;ها در مقام هويت مي طلبند؟ &lt;br /&gt;
به راستي چرا مردمي مانند ساكنان تركيه ي امروزين كه تاريخ شهرنشيني شان به هزاره ي پنجم پيش از ميلاد مي رسد و تمدنهاي بزرگي مانند كاپادوكيه و بيزانس و عثماني را داشته اند، ناگزير شده اند شخصيتي مانند مولانا جلال الدين بلخي را ادعا كنند؟ چرا اين مردم، ناچار شده اند چنين آغشته به ناكامي جشن نوروز را &amp;quot;تركي&amp;quot; بدانند؟ در حالي كه هزاران سال است نوروز را جشن مي گيرند و آن را هم نوروز مي نامند و اين پاره از هويتشان هم مورد چالش نبوده است؟&lt;br /&gt;
بازي هويتهاي برساخته بر مبناي تاريخِ گذشته مدار، از آن رو با باخت و ناكامي همراه است، كه بر منطقي نادرست بنا نهاده شده است. منطقِ بازيِ اين هويت و منطقِ نوشته شدنِ آن تاريخ، بر اصول موضوعه ي حاشيه نشينان استوار است. نه حاشيه نشيناني كه بر حاشيه نشيني خويش آگاهند و نه آنان كه قصدِ تبديل شدن به مركز را دارند. بلكه حاشيه نشيناني كه موقعيت خود را در اكنون انكار مي كنند و با بازنويسي گذشته مدعي مركزيتي موهوم هستند. اين ناآگاهي در مورد موقعيتِ &amp;quot;من&amp;quot; و ما در اكنون و اين سستي و تنبلي در خواستِ بزرگِ &amp;quot;مركز بودن&amp;quot;، چيزي است كه روايتِ تاريخي پرتاب شده به گذشته را به نوعي مخدر و خواب آورِ اعتيادآور تبديل مي كند. &lt;br /&gt;
نوادگان صنعتگران روم شرقي و فرزندان جنگاوران عثماني بدان دليل امروز به مولانا و نوروز نياز دارند، كه بند ناف خويش را با گذشته قطع كرده اند. ارتباط ايشان با نخستين نويسندگان يوناني و نخستين فيلسوفان مكتب ايوني، كه دست بر قضا مقيم همين قلمرو هم بودند، به متوني تاريخي فرو كاسته شده است. خرد آن يونانيان، جنگاوري آن عثمانيان و صنعتِ آن روميان در اكنونِ ايشان حضور ندارد. از اين رو ضرورت دارد كه تاريخي گذشته مدار، كه اين محروميت را تثبيت و تشديد مي كند، بر محور بقاياي آنچه كه ردپاهايش در اكنون باقي مانده، موزه اي بسازد. اين موزه مثلا در مورد تركيه بر مبناي زبان تركي و هويت قومي مصنوعي اي به نام هويت تركي برساخته شده. يعني مردمي از نژادها و فرهنگهاي گوناگون كه زبان فاتحان سلجوقي خويش را پذيرفتند، همچون قبيله اي مصنوعي در نظر گرفته شده اند. از اين روست كه چند بيتِ تركيِ مولانا، چندان مهم مي شود كه به زور كشاندنش به موزه ي هويت اين جماعت را ضروري سازد. فنِ موزه سازي، هرچند كارآمد و موفق تواند بود، اين ايراد را دارد كه بر مبنايي كاملا ذهني استوار است. هيچ ضرورتي ندارد كه آنچه در موزه به عنوان چفت و بستِ اكنون با گذشته حضور دارد، به راستي از حضوري عيني حكايت كند. چيزِ درون موزه، نمادي از حضورِ وقايع تاريخ ساز در اكنون است، و نه خودِ آن. &lt;br /&gt;
از اين رو خطر در آنجاست كه با بسنده كردن به چيزهاي درون موزه و تاريخهاي گذشته مدار، هويت به نمادهايي سبك و ساختگي فروكاسته مي شود. اين بلايي است كه در غرب بر سر هويت مردمان آمد. چنان كه آن لحظه ي زرين حضور در مركز- كه به ويژه در جريان انقلاب صنعتي و عصر استعمار نمود داشت- به سرعت سپري شد و با جا به جا شدنِ مركز به دو قطبِ شوروي و آمريكا، هويتِ نوساخته ي اروپاي متمدن به سرعت فرو ريخت، بي آن كه توانسته باشد از آن مهلتِ گذراي حضور در مركز، بهره ي كافي برگيرد. &lt;br /&gt;
در شرق نيز چنين است. تركان امروز با تغيير دادن خط خويش و با سياست ايراني زدايي و فارسي ستيزي كه از دوران آتاتورك شروع شد، در عمل بند ناف خود را با گذشته قطع كرده اند. از اين رو به ازاي افزودن پيكره ي مولانا و نمادهاي او به موزه ي خويش، پذيرفته اند كه براي هميشه خواندن شعر او را و فهميدن سخن او را از ياد ببرند. چنان كه به راستي امروز مولانا - كه شاهكارهايش را به فارسي مي نوشت- در اكنون مردم اين سرزمين حضوري ندارد. جز كه آن كه به نامش افتخار مي كنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
18. پرتاب شدگي تاريخ به گذشته، مخاطره اي بزرگ است. پديده ايست فراگير و عمومي كه تمام تاريخها و تمام هويتها را در بر گرفته است. كارآيي آن در پيكربندي هويت اجتماعي چندان زياد و قدرت آن در بسيج توده ي مردم چنان چشمگير بوده است كه آن را به سرمشقي غالب تبديل كرده است. با اين وجود، اين كارآيي سياسي تاريخِ گذشته مدار براي بسيج مردم و هويت بخشيِ سطحي به ايشان، با زوال معنا و ناتوان شدنِ &amp;quot;من&amp;quot; همراه بوده است. &lt;br /&gt;
تاريخ گذشته مدار، ابزاري است در دست نهادهاي اجتماعي، براي آن كه سازماندهي اجتماعي را بر محورِ هويت جمعي ممكن كنند. اين تاريخ ها خصلتي ايدئولوژيك دارند. يعني به سادگي خوانده و فهم مي شوند و رفتارهايي خاص را هم به پذيرندگان خويش تحميل مي كنند. اين ها منشهايي هستند سرگرم كننده، حجيم، انباشته از جزئيات، و تقريبا بي ربط با واقعيتِ بيروني، كه براي بسيج كردارهاي مردماني ميان مايه طراحي شده اند. كارآيي شان در سطح اجتماعي از آنجا معلوم مي شود كه امروز كشورهايي با هويتهاي جمعيِ بنا شده بر اين اساس وجود دارند و سطوحي متفاوت و موفق از بسيج جمعي مردمشان را نيز به نمايش مي گذارند. عراق، كه تاريخش به عنوان كشوري مستقل دو هزار و پانصد سال پيش خاتمه يافت و دوباره از پنجاه سال پيش آغاز شد و بنابراين براي تقريبا تمام عمرش - جز چند قرن حاكميت عثماني- جزئي از ايران بود، با استفاده از همين رده از هويت هاي ايدئولوژيك با ايران جنگيد و بسيج عمومي قدرتمندي را به نمايش گذاشت، در شرايطي كه بسياري از افرادِ مقيمِ سنگرهاي رويارو، خويشاوندِ نزديك يكديگر بودند. به همين ترتيب، امروز اميرنشين هاي كوچك جنوب خليج فارس براي مردم خويش هويتي آفريده اند و قدرتي اقتصادي يافته اند و اينها همه نشانه ي كارآمد بودنِ تاريخ گذشته مدار يعني نسخه هاي عميقا جعليي عربي و تركي اش است، در بسيج عمومي مردم.&lt;br /&gt;
با اين وجود، نظام اجتماعي بابت اين بسيج در سطح نهادهاي سياسي، بهايي را در ساير سطوح سلسله مراتبي اش پرداخت مي كند. &amp;quot;من&amp;quot;هايي كه در سطحي روانشناختي حضور دارند و قرار است با اين تاريخ ها هويت يابند، در عمل با سيراب شدن از اين آب شور، از حضور در مركز باز مي مانند. خاطره ي جعليِ بودنِ ماضي در مركز مانعِ كنشِ فعال براي حضور داشتنِ حال در مركز است. اين امر حتي در مورد مردمي مانند ايرانيان و هنديان كه زماني در مركز بوده اند هم مصداق دارد. يعني جعلي يا راستين بودنِ باور به بودن در مركز، تاثير چنداني در اين مهار كنندگي ندارد. مشكل در قطع رابطه با اكنون نهفته است، و چيزواره شدنِ تاريخ و تاثيركردارها و رخدادهاي بزرگ.&lt;br /&gt;
&amp;quot;من&amp;quot; اگر با تاريخ گذشته مدار آلوده شود، از ارتباط با اكنون محروم خواهد شد. اين من نيز همراه روايتي كه هويتش را تعيين مي كند، به گذشته پرتاب خواهد شد و در خاطره اي معمولا جعلي شناور خواهد ماند. يادآوري كردارهاي بزرگ و نه آفرينش آنها و خاطره پردازي در مورد رخدادهاي تاريخي، و نه برخورداري از آن، مايه ي دلخوشي اين &amp;quot;من&amp;quot; خواهد بود. به اين دليل است كه من، با اين عارضه از اكنون كنده مي شد و به اين ترتيب بختِ حضور در هستي را از دست مي دهد. در مركز بودن، همان در هستي حضور داشتنِ بي قيد و شرط و نيرومندانه و تمام و كمال است، كه &amp;quot;من&amp;quot; با وسوسه ي اين روايتِ شيرين، از آن چشم مي پوشد.&lt;br /&gt;
اين &amp;quot;من&amp;quot; ناگزير خواهد بود به نشانگان و علايم بسنده كند و هويت خويش را در اكنون، با چيزهاي و نمادها نمايش دهد. اين من، موزه دار خواهد شد، چرا كه راه ديگري براي برخورداري از گذشته را ندارد. چرا كه اين گذشته با افسونِ تاريخِ لانه كرده در آن، از دسترس وي خارج شده است. به اين ترتيب، سنگين ترين تاواني كه تاريخ گذشته مدار به جوامع تحميل مي كند، از ميان رفتنِ &amp;quot;منِ تاريخ ساز&amp;quot; است. &lt;br /&gt;
بازتاب ديگري از اين عارضه، اما، در سطحي فراتر از نهادهاي اجتماعي نيز قابل ردگيري است. تاريخ گذشته مدار به دليل خصلت ايدئولوژيك خود، تنگ نظر و محدود كننده و هراسان از عناصر متكثر است. اين تاريخ ناگزير است تا براي هدايت و به جريان انداختنِ كردارهاي خاصي در توده ي مردم، رده اي خاص از عناصر نهفته در گذشته را به خود مربوط كند و بقيه را انكار نمايد. از اين روست كه تركانِ مقيم تركيه، ناگزير شده اند از ميراث فرهنگي و تاريخي بزرگي چشم پوشي كنند. چرا كه بخش مهمي از اين ميراث ايشان را با كردها، روميان، ايتاليايي ها، يونانيان، ايرانيان و مغولان در ارتباط قرار مي دهد. خصلت ايدئولوژيكِ تاريخ در اين قلمرو ايجاب مي كند كه تمام اين پيوندها كه به راستي وجود داشته اند، بريده شوند و از اكنون رانده شوند، تا جا براي مفهومي نوظهور و ساختگي مانند هويت تركي باز شود كه بر رواج گويش خاصي از زبان اويغوري در بخشهايي خاص از اين كشور استوار است. اين بدان معناست كه تركان در سطح فرهنگي نيز از بخش مهمي از ميراث تاريخي خويش محروم شده اند. ميراثي كه ايشان را با ادبيات فارسي، سياست يوناني، و دينِ رومي در ارتباط قرار مي دهد. &lt;br /&gt;
به اين شكل، تاريخ گذشته مدار گذشته از سطح رواني، در سطح فرهنگي نيز ناتواني و كمخوني به بار مي آورد. اين در واقع منشي است سركوبگر در سطح فرهنگي، كه با هدفِ سازماندهي سياسي جوامع، منشهاي ديگر را و كردارهاي بزرگ &amp;quot;من&amp;quot; را سركوب كرده و بنابراين تاوانِ بسيج توده ها را با مسخ شدنِ &amp;quot;من&amp;quot; و انحطاط فرهنگ پرداخت مي كند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
19. شايد چنين بنمايد كه لحن اين نوشتار تاريخ ستيزانه، يا نااميدانه است. اما اشتباهي بزرگتر از اين برداشت وجود ندارد. من نه از سرِ نااميدي اين متن را نوشتم و نه براي پشت كردن به تاريخ، كه پيشنهادي را در برابر وضعيتِ بيمارگونه ي تاريخ در آستين دارم. منشها و روايتها و عناصر فرهنگي، نظامهايي تكاملي هستند و تمام نظامهاي تكاملي تنها در رقابت با هماورداني نيرومندتر است كه از ميدان به در مي روند. پيشنهاد من براي رهايي از چنگ تاريخ گذشته مدار، آن است كه شكلي از تاريخِ اكنون بنياد شود.&lt;br /&gt;
تاريخ را مي توان در اكنون نوشت، اگر اين قواعد رعايت شود:&lt;br /&gt;
نخست آن كه در بازخواني و بازشناسي آنچه كه در گذشته رخ داده، همواره بايد به رويكرد ايدئولوژيكِ تاريخ هاي گذشته گرا و كاركرد سياسي شان در زمانِ نوشته شدنشان نظر داشت. بايد پرسيد كه چرا مورخ به اين جنبه ي خاص از رويدادها پرداخته  و نه جنبه اي ديگر و چرا چيزهايي را نقل كرده و چيزهايي ديگر را از قلم انداخته است. بايد در داوريهاي او شك كرد و بايد كوشيد تا ماجرا از ديدِ &amp;quot;آدم بد&amp;quot;هاي داستان بازسازي شوند. بايد به حال و هواي حاكم بر جامعه¬اي كه تاريخ در آن نوشته شده نظر داشت و بايد كاركردِ آن را در زمان نوشته شدن شناخت. بايد پرسيد كه اين متن در روزگارِ رواجش، چه مردمي را براي چه قصدي بسيج مي كرده و چه نوع بسيج اجتماعي را ممكن مي ساخته است؟ بايد شناخت كه چه نيروهايي نوشته شدن اين متن و رواجش را پشتيباني كردند و رقيبانشان چه كساني بودند و چه متنهايي از آنها به يادگار مانده است؟ در اين معنا، بايد تاريخ ها را كه ارزشمندترين ردپاهاي بازمانده از گذشته هستند، با دقت و وسواس خواند و از آنها آموخت و در عين حال، واسازي شان كرد، محك شان زد و به بوته ي نقدشان سپرد.&lt;br /&gt;
دوم آن كه بايد به خودِ رخدادهاي تاريخي و خودِ كردارهاي تاريخ ساز نگاه كرد و نه قصه هاي سرگرم كننده و ماجراهاي هيجان انگيزي كه در اطراف آن بربافته شده است. بايد به اين كه در چه شرايطي، چه رخدادي به واقع ظهور كرده است نگريست و به اين كه چه كسي در چه شرايطي چه كرده است. اين كه بازتاب و تاثير اين رخداد چه بوده است را بايد در طول زمان رديابي كرد و شاخه هاي فراوانِ نفوذ آن را دنبال كرد و انعكاسهاي واگرا و پراكنده اش را جستجو كرد. به اين ترتيب، بايد استخوان را از گوشته اش جدا كرد و آن را همچون كالبدشناسي بي طرف، وارسي كرد.&lt;br /&gt;
آنگاه، بايد به تاثيرهاي بازمانده از آن رخدادها و آن كردارها در زمانه ي اكنون پرداخت. بايد ديد كه چگونه اين كردارها و آن رخدادها اكنونِ ما را شكل داده اند و وضعيتِ امروزين ما براي هستي داشتن را تعيين كرده اند. بايد اين بازتابِ گذشته در اكنون را مانند محوري بنيادين مورد توجه قرار داد و با تكيه به آن آرايش نيروها و رويارويي روايتها و تفسيرها در موردش را بازشناسي كرد. بايد با فهمِ وامي كه اكنون از گذشته دارد، آن را در اكنون به شكلي راستين و نه ساختگي احداث كرد. هرچند اين تاثير ناچيز يا ناخوشايند باشد، بايد غنيمتش شمرد، چرا كه اين تنها شكلِ برخورداري است كه ما از تاريخ توانيم داشت. &lt;br /&gt;
سپس، بايد داوري كرد. بايد تقارن را شكست و همچون كنشگري خودمختار و مجهز به اراده، تفسيرِ خويشتن از تاريخ را بسته به موقعيتِ &amp;quot;من&amp;quot; در اكنون باز آفريد. بايد در ميان تاثيرهايي كه از گذشته به امروز رسيده است، دست به انتخاب زد و صريحا، با پرهيز از كژديسه نمودنِ حقيقت، تاثيرها را گوشزد كرد و داوري خويش را بر كرسي نشاند. بايد بر اساس آنچه كه &amp;quot;من&amp;quot; در اكنون مي خواهد و در تار و پود تاثيرهايي كه از گذشته تا به امروز تداوم يافته است، دست به كنش زد. بايد هويت را برگزيد و بازتعريف كرد و آن چنان هستي داشت. در اين حالت، &amp;quot;من&amp;quot; دست كم در سطحي فردي و به عنوان نظامي روانشناختي در مركزِ هستي نشسته است. و اين پيش شرطِ تمام اشكالِ ديگرِ حضور در مركز هستي است.&lt;br /&gt;
بايد به اين شكل، تاريخ اكنون را نگاشت.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
پی نوشت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1 بديهي است كه يادداشتهايي شخصي كه افراد در آنها براي به رمز نوشتنِ محتواي خاصي، خطي ويژه را ابداع مي كنند، از ديرباز وجود داشته است، اما عنصري در سپهر عمومي و سطحي جامعه شناختي نبوده است.&lt;br /&gt;
2 مضموني بسيار تكراري در كتيبه هاي شاهان دوران جديد آشور. به ويژه در نبشته هاي شروكين دوم و سناخريب اين عبارت را زياد مي بينيم.&lt;br /&gt;
3 توجه داشته باشيد كه در اين دوران اعضاي مقيمِ قلمروهاي سه گانه ي خاوري، مياني، آفريقايي و آمريكايي هنوز از وجود قلمروهاي ديگر خبردار نبودند و تا ديرزماني بعد هم به اين موضوع پي نبردند. به همين دليل هم هخامنشيان و شهروندانشان از وجود چينيان و سرخ پوستاني كه در آن دوران مراحل اوليه ي شهرنشيني و دولت سازي را سپري مي كردند، خبري نداشتند.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتابنامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن اثير، عزالدين علي، تاريخ كامل، ترجمه ي ابوالقاسم حالت، علمي، 1352.&lt;br /&gt;
پاتس، دنيل، تي. باستانشناسي ايلام، ترجمه ي زهرا باستي، سمت، 1385.&lt;br /&gt;
كتاب مقدس، (عهد عتيق و عهد جديد)، انجمن پخش كتب مقدسه، 1355.&lt;br /&gt;
گرني، اوليور، هيتي ها، ترجمه ي ژاله آموزگار، انتشارات پژوهشگاه مطالعات فرهنگي، 1371.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	De Certeau, M. Histoiricites Mystiques, Recherches de Science Religieuse, 73, pp: 325-354, 1985.&lt;br /&gt;
Rüster, E. )Chr. (Neu, Hethitisches Zeichenlexikon (HZL), Wiesbaden,1989.&lt;br /&gt;
Falkenstein, A. Archaische Texte aus Uruk, Berlin-Leipzig, 1936.&lt;br /&gt;
von Soden, W. The Ancient Orient: An Introduction to the Study of the Ancient Near East, Grand Rapids: Erdman&#039;s Publishing Company, 1985.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amir.dana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D9%90_%D8%A7%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%86&amp;diff=783</id>
		<title>نوشتن تاریخِ اکنون</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D9%90_%D8%A7%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%86&amp;diff=783"/>
		<updated>2014-05-21T09:56:16Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amir.dana: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نوشتن تاریخ اکنون (بخش نخست)، فروزش، شماره‌ی 3، تابستان 1388، ص: 4-14.&lt;br /&gt;
نوشتن تاریخ اکنون (بخش دوم)، فروزش، شماره‌ی 4، پاییز 1388، ص: 4-16.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شروين وكيلي&lt;br /&gt;
21/5/1387&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1. تاريخ، واژه ايست که با گذشته پيوند خورده است. مورخان، آن انديشمنداني هستند که به رخدادهايي که در گذشته به وقوع پيوسته اند مي پردازند، متوني کهن را که توسط گذشتگان نوشته شده اند تحليل مي کنند، و به عنوان متخصصاني که برش خاصي از زمانِ گذشته در قلمرو دانش و فهم شان است، نامدار مي شوند و اعتبار مي يابند. محوري که از اکنون آغاز مي شود و به زمان هاي دوردست منتهي مي شود، تيول مورخان است، و اين دامنه از لحظاتي پيش، از همان نقطه اي که رخدادهاي جاري در اکنون به گذشته تبديل مي شود، آغاز مي شود و تا نخستين نشانه هاي خط و نويسايي عقب مي رود. اين بدان معناست که تاريخ از سويي با گذشته، و از سوي ديگر با زبان، و به طور خاص زبانِ نوشته شده و متن سر و کار دارد. در آنجا که متني وجود ندارد، اقتدار مورخ پايان مي يابد و حکومت باستان شناس آغاز مي شود. &lt;br /&gt;
بر اين مبنا، تاريخ به عنوان شاخه ای از دانش که به گذشته مي پردازد، در ميان ساير شاخه هاي رسمي و دانشگاهي علم جايي براي خود باز کرده است، و موقعيتي به ظاهر هم ارز و هم زور با ساير شاخه هاي دانايي به دست آورده است. اين تصوير از علم تاريخ و مورخان با وجود آشنا و رايج بودن، اگر با دقتي بيشتر نگريسته شود، به تعارض هايي مفهومي بر مي خورد. از يک سو، چنين مي نمايد که تاريخ به نوعي با ساير دانشها متفاوت باشد. چرا که در آن از روش شناسي دقيق و رياضي گونه ي رايج در ساير علوم به شکلي منسجم و ساختار يافته استفاده نمي شود، و با وجود تلاشهاي فراواني که براي کمي، عيني، و تجربي ساختنِ شواهد تاريخي انجام گرفته است، اين علم همچنان ماهيت تفسيري و بلاغي خود را حفظ کرده است. &lt;br /&gt;
از سوي ديگر، چنين مي نمايد که تمام علوم ديگر را بتوان به نوعي زيرشاخه ي تاريخ دانست. چرا که تاريخِ هر علمِ خاص، کلِ داشته هاي آن علم را تا لحظه ي اکنون در بر مي گيرد و به تعبيري چنين مي نمايد که تاريخ و يا شاخه اي از آن که تاريخ علم باشد، به نوعي فراعلمِ زمان مدار تبديل شده باشد. &lt;br /&gt;
تاريخ، گذشته از اين تفاوتهاي روش شناختي و ابهام هايي که در مرزبندي اش وجود دارد، از يک نظر ديگر هم با ساير علوم تفاوت دارد، و آن هم تاثير مستقيم و تعيين کننده ايست که در هويت فردي و اجتماعي اعضاي يک جامعه دارد. هيچ علم ديگري را نمي توان يافت که به قدر تاريخ در شکل دادن به خودانگاره ي سوژه از خودش تاثير داشته باشد، و با پيکربندي هويت جمعي مردمي که در کنار هم زندگي مي کنند و &amp;quot;تاريخ&amp;quot; مشترکي دارند، کردارهاي آينده ي ايشان را تعيين کرده باشد. &lt;br /&gt;
تاريخ در اين معنا، تنها علمي است که با وجود تاثير شديد و چشمگيرش بر شکل دادنِ اکنون، پيوند خويش با اين برش زماني خاص را انکار مي کند. اگر از دستاوردهاي فني ناشي از علوم تجربي بگذريم، و تنها بر محتواي معنايي و بافتار تفسيري شاخه هاي علوم تمرکز کنيم، تاريخ را مهمترين شکل دهنده به شکلِ اکنون خواهيم يافت، و غريب است که اين تاثير فراگير و عمومي در مورد شيوه ي درک ما از خويشتن در اکنون، توسط علمي صورتبندي و بيان مي شود که مدعي کناره گيري از اکنون، و اقامت در گذشته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2. ادعاي اقامت در گذشته و انکار پيوند با حال، دستاويزي است که تاريخ را به نوعي مرجع غايي، به نوعي داور بي طرف و شکلي از سيستم لختِ نيوتوني تبديل مي کند، که کل حرکتها و رخدادها و تصميم هاي نهفته در اکنون را مي توان بر مبناي آن و در تناسب با آن سنجيد. تاريخ، با لانه کردن در گذشته است که مشروعيت و اقتدار کافي را براي شکل دادن به اکنون به دست مي آورد.&lt;br /&gt;
ميشل دو سرتو، يکي از بهترين بيانها را در مورد ضرورت بازبيني اين ادعاي تاريخ به دست داده است. چنين مي نمايد که برداشت دو سرتو در مورد اين نکته درست باشد که تاريخ، همواره بر شواهد و مستنداتي تکيه کرده که در اکنون حضور دارند و در حال مستقر شده اند (De Certeau, 1985). &lt;br /&gt;
اشياي گرد آمده در موزه ها، متون تاريخي، و نوشتارهاي نقش بسته بر سفالينه ها و ديوارها همه از آن رو موضوع علم تاريخ دانسته مي شوند، که در زمانه ي اکنون حضور دارند و يا با بند نافي از جنس روايت و نقل قول و يادبود به حالِ گريزپاي ما پيوند خورده اند. بر اين مبنا، تاريخ، تفسيري است که ما از چيزها و رخدادها و شواهدِ موجود در اکنون داريم. ماده ي خام تاريخ، که داربستهاي استوار ساختن گذشته ي ما را بر مي سازد، آن چيزي است که در زمان حال هست. بر اين مبنا، انکار اتصال شواهد تاريخي به اکنون، همچون ناديده انگاشتن انگيزه ي حال مدارانه ي مورخ، خطايي روش شناسانه محسوب مي شود.&lt;br /&gt;
پيوند تاريخ با گذشته، و انکار پيوند آن با زمان حال به قدري در ذهن ما رسوب کرده و نگاههاي ما به حدي بدان معتاد گشته اند که سخن گفتن از آن با لحني نقادانه و دعوت به جور ديگر انديشيدن در اين قلمرو در نگاه نخست نامفهوم و ناممکن مي نمايد. با توجه به اين که تلاش من در بازخواني و بازسازي تاريخ فرهنگ انساني به طور عام و تاريخ ايران زمين به طور خاص، دستيابي به شالوده اي استوار و مستحکم براي بازتعريف هويت خويشتن است، چنين گسستي از ديدگاه سنتي و گذشته مدارانه ي تاريخ را ضروري و بارآور مي دانم. براي ترسيم حد و مرزهايي که در دعوت به &amp;quot;اکنون مدار&amp;quot; ديدنِ تاريخ نهفته است، بايد نخست به زمينه اي انديشيد که ناديده انگاشتن اين ديدگاه را به امري چنين مرسوم مبدل ساخته است. &lt;br /&gt;
آماج اصلي اين نوشتار، طرح شرايطي است که به گسسته شدنِ بند ناف تاريخ با اکنون منتهي شده است. اين شرايط را با رجوع به متوني که امروز تاريخي ناميده مي شوند، و معمولا در زمان نگاشته شدنشان هم همچون تاريخ فهميده مي شدند، انجام خواهم داد. يعني به شرايطي خواهم نگريست که در آنها تاريخ مستقر در اکنون، که گمان دارم زماني با اقتدار تمام وجود داشته است، به تاريخِ ابتر و مخفي در گذشته تبديل شد. به طور خلاصه، موضوع اصلي اين نوشتار، چگونگي گسسته شدنِ پيوند ميان تاريخ و اکنون، و محدود ماندنش به گذشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3. در مورد اين که نخستين متون تاريخي در چه زماني و در چه تمدني نوشته شدند، توافقي عمومي وجود دارد، هرچند در مورد دلالتِ اين متون در همان تمدنها بحث و کشمکش بسيار است. مي دانيم که خط در ابتداي هزاره ي سوم پ.م در کهنترين تمدنهاي يکجانشين ،ايران زمين (مشتمل بر ميانرودان، سغد و خوارزم، ايلام، و دره ي سند)، آناتولي و مصر-  پديدار شد، و در ابتداي کار براي ثبت رخدادهايي از جنس تحولات سياسي يا باورهاي ديني به کار گرفته شد. &lt;br /&gt;
متون تاريخي در مصر، تا دير زماني که تا حمله ي هيکسوس هاي آسيايي به طول انجاميد، در عمل به زنجيره اي از نسب نامه هاي رسمي که ارتباط فرعون را با فرعونهاي پيشين نشان مي داد و ساختاري بسيار رسمي و صورتبندي شده در قالب چندين نام ديني و دولتي داشت، منحصر مي شد. بخش مهمي از تاريخ مصر در دوران پيش از حاکميت هيکسوس ها را بايد در متوني که در کل خصلتي غيرتاريخي دارند و داستانهايي تخيلي يا دعاهايي ديني را در بر مي گيرند، جستجو کرد. &lt;br /&gt;
در مقابل، در قلمرو ايران زمين بود که نخستين متون تاريخي به معناي ثبت رخدادهاي ويژه و محصور در زمان و مکان، توليد شد. اين امر، تا حدود زيادي مديون چند پارگي جغرافيايي اين قلمرو، و ظهور تمدنهايي متفاوت بر پهنه ي آن بود. در کل، متون تاريخي پديد آمده در ايران زمين، بيشتر از رده ي فتح نامه ها و گزارشهايي جنگي هستند که محور اصلي شان نبرد ميان قطبِ ايلام –ميانرودان است.  &lt;br /&gt;
يکي از نخستين متوني که مي توانند همچون متني تاريخي نگريسته شوند، و تاريخ ميانرودان باستان (سومر) و همچنين تاريخ نوشته شده ي انساني با آن شروع مي شود، شرح نبرد انمرکار - شاه دولتشهرِ سومريِ اوروک- با شاهِ اَرَت - احتمالا منطقه ي شهداد- در ايرانِ جنوبي است. در اين کتيبه که به خط ميخي سومري نوشته شده، براي اولين بار، مي بينيم که متن با عبارتِ آشناي &amp;quot;يکي بود، يکي نبود!&amp;quot; آغاز مي شود. حماسه ي ديگر سومري، که در ضمن کهنترين متنِ داراي نام گيلگمش هم هست، به نبردي در ميان دو دولتشهرِ کيش و اوروک اشاره مي کند که در جريان آن گيلگمش - شاه اوروک- پس از متحد شدن با جنگاوران سرزمينش و فرونشاندن مخالفتهاي شوراي ريش سپيدان شهرش، به کيش لشکر مي کشد و پس از محاصره کردنِ آنجا، با شاه اين شهر که آگا نام دارد، صلح مي کند. در هردوي اين متون، روايتي تاريخي به اساطير درآميخته است. در حماسه ي انمرکار، شاه اوروک فرزند خداي خورشيد -اوتو- دانسته مي شود و ارتباط گيلگمش هم که با خدايان سومري به قدر کافي مشهور هست(Falkenstein, 1936). &lt;br /&gt;
متون سومري اي که به رخدادهايي تاريخي پرداخته اند، در کل از الگويي پيروي مي کنند که در همين دو متن اوليه وجود دارد: استعاره هايي اندک و معمولا گويا، متوني کوتاه و بيانيه مانند، و ارجاعهايي مبهم و نادقيق به اشخاص و جاها، به شکلي که آشکار است متن براي کساني نوشته شده که مکان شهرها و هويت شاهان و کسانِ نامبرده شده در کتيبه ها را ، به خوبي ميدانسته اند. در يکي از متون ديگري که چند قرن بعد، توسط اورکاگينه -شاه اور- به مناسبت غلبه ي او بر رقيبش که کاهني بلندپايه بود، نوشته شده است، اشاره هايي به اقدامات دادخواهانه ي شاه جديد وجود دارد و براي نخستين بار از واژه ي &amp;quot;آزادي&amp;quot; به عنوان محور مشروعيت بخشي به شاهي که مردم را از قيد ستم کاهني زياده خواه نجات داده، مورد استفاده واقع شده است. &lt;br /&gt;
در ميانرودان پس از آمدن اکدي ها الگوي نوشتن تاريخ کمي تغيير يافت. اين تغيير بيشتر با توجه به ريزه کاري ها و تاکيد بر ساختار ادبي متون تاريخي مربوط مي شد، تا تحولي بنيادين در سبک روايت. اين تحول را مي توان با مقايسه ي کتيبه هاي به جا مانده از قبل و بعد ورود اکدي ها به ميانرودان دريافت. اِآناتوم -شاه لاگاش در 2460 پ.م- که با ايلاميان جنگيد و بر ايشان چيره شد، سه متن کمابيش مشابه از خود به جا گذاشته است که يکي از آنها به اين شرح است:&lt;br /&gt;
&amp;quot;ايلام، کوه بلند با سلاح در هم کوبيده شد. پشته هايي از اجساد بر هم تلنبار شد، اَرَو که اِنسي (حاکم) آن درفشها را برافراشته بود، با سلاح در هم کوبيده شد. پشته هايي از اجساد بر هم تلنبار شد، اومّا با سلاح در هم کوبيده شد، بيست پشته از جسد برهم تلنبار شد.(پاتس، 1385: 143)&amp;quot;&lt;br /&gt;
کمتر از دو قرن پس از نوشته شدن اين متن، ريموش که فرزند و جانشين شروکين -بنيانگذار پادشاهي اکد- بود، در کتيبه اي به متنهاي تاريخي به معناي دقيق کلمه بسيار نزديک شد:&lt;br /&gt;
&amp;quot;اَبَل گَمش، پادشاه برهشوم را در نبرد مغلوب کرد. زَهَر و ايلام در ميانه ي برهشوم رزم آرايي کردند. اما ريموش پيروز شد. 16212 تن کشته و 4216 نفر اسير شدند. امهسيني پادشاه ايلام اسير شد، ؟ از ايلام اسير شد. سيدَگو فرمانرواي برهشوم اسير شد و شرگَپي در كنار رودخانه ي قبليتوم اسير شد. پشته هايي از اجساد در شهر روي هم تلنبار شد.(پاتس، 1385: 167)&amp;quot;&lt;br /&gt;
چند قرن بعد، در حدود 2100 پ.م پوزور اينشوشيناک که پادشاه ايلام بود، کتيبه اي نوشت و پيروزيهاي خويش را با همين سبک در آن شرح داد:&lt;br /&gt;
&amp;quot;حاکم شوش، گيرنيتا، سرزمين ايلام، پسر شيمپي ايشهوک، دشمنان کيماش و هورنوم را اسير کرد. هوپسانا را فرو پاشيد و هشتاد و يک شهر و منطقه را در يک روز زير پاهايش ويران کرد. آنگاه که پادشاه سيماشکي به سويش آمد، بر پاهايش آويخت. پوزور اينشوشيناک نيايشهاي او را شنيد و...(پاتس، 1385: 194)&amp;quot;&lt;br /&gt;
سنتي که با ورود اکدي ها به ميانرودان شکل گرفت و زبان روايي متون تاريخي را از حالت استعاري و اساطيري اش به وضعيتي دقيقتر و روشنتر تبديل کرد، تا دو هزاره پس از ورود ايشان به ميانرودان همچنان تداوم يافت. در ابتداي قرن هشتم پ.م گزارش دقيق حمله ي شروکين دوم به ماد و ايلام را داريم، که در آن شمار تلفات و نام و نشان شهرهايي که ارتش او از آن عبور کرده اند، با دقت ذکر شده است. اين رده از متنها در نهايت به کتيبه ي مصور آشور بانيپال، واپسين شاه بزرگ آشور ختم مي شوند که در آنها شرح پيروزي او بر پادشاه ايلام آورده شده است. &lt;br /&gt;
فتح نامه هاي اين دوران، لحن ساده و گاه صميمانه اي دارند، حمورابي در متني که در ميانه ي قرن هفدهم پ.م نوشته است، از اين که پس از هجوم اوليه اش به ايلام به سختي شکست خورد و هراسان، نا اميد و افسرده به شهر خويش بازگشت، سخن مي گويد، و آشور بانيپال وقتي از اتحاد ايلامي ها با بابلي ها در برابر سپاهيانش سخن مي گويد، اشاره مي کند که &amp;quot;من هرگز انتظار نداشتم ايلامي ها با من دشمني کنند.&amp;quot; &lt;br /&gt;
با اين وجود، شاهاني که اين کتيبه ها را مي نوشتند، به چشم انداز ويژه ي خويش از جنگ پايبند بودند. چنان که وقتي در نبرد هَلوله (693 پ.م)، سپاهيان آشوري در برابر ارتش متحد ايلام و بابل صف آراستند و نبردي سخت خاک ساحل دجله را خونين کرد، هر دو طرف ادعاي پيروزي کردند(Von Solen, 1985: 58). بر اساس سالنامه هاي بابلي، شاه ايلام که هومبان نيمنا نام داشت، بر آشوريان پيروز شد، و اين در حالي بود که سناخريب - شاه آشور- هم پس از بازگشت به شهر خويش کتيبه ي نبي يونس را منتشر کرد و در آن نوشت که در هلوله بر ايلاميان و بابليان چيره شده و پسر شاه بابل را اسير کرده است: &amp;quot;آنها را شکست دادم، صد و پنجاه هزار تن از جنگجويانشان را از دم تيغ گذراندم،...&amp;quot;&lt;br /&gt;
اين چيزي بود که چند قرن قبل در نبرد بزرگ ميان رامسس دوم و شاه هيتي ها در سوريه نيز تکرار شده بود و در آن هنگام هم هريک از دو طرف پس از بازگشت به کشورشان براي خود ادعاي پيروزي کردند و جشن گرفتند. در اين هنگام البته، چنين روايتهاي ضد و نقيضي از يک نبرد، تنها به مواردي مربوط مي شد که نتيجه ي جنگ نامعلوم و دستاورد آن مبهم بود. و هنوز تا زماني که پادشاهي مانند نرون پس از شکست در جنگ با ايران و وادار شدن به واگذاري تاج ارمنستان به شاهزاده اي ساساني، در رم جشن بگيرد و ادعاي پيروزي کند، قرنها زمان مانده بود.&lt;br /&gt;
در جهان باستان، متوني که به رخدادهايي مهم و به اصطلاح امروزين &amp;quot;تاريخي&amp;quot; دلالت مي کردند، تنها به شرح نبردها و پيروزيهاي شاهان منحصر نبودند. نبايد از ياد برد که مردماني که در اين دوران مي زيستند، در مورد رخداد تاريخي  برداشتي متفاوت با درک امروزين ما داشتند، و تاسيس يا مرمت يک معبد را به اندازه ي -و گاهي بيش از- پيروزي در يک نبرد مهم مي دانستند. از اين رو به همراه کتيبه هايي که پيروزي شاهان را بر هم شرح مي دهد، انبوهي از متون با ساختار مشابه را هم داريم که به بازسازي و مرمت معابد دلالت مي کنند. يکي از آنها، که نمونه ي خوبي از اين رده از متون است، کتيبه ي هومبان نومان، شاه مقتدر ايلام است که در فاصله ي 1340 تا 1350 پ.م بر اين سرزمين فرمان مي راند. او در کتيبه اي چنين نوشته است:&lt;br /&gt;
&amp;quot;...من هومبان نومان پسر اتَّر کيتاه هستم. گسترنده ي قلمرو شاهي، سرور (سرزمين) ايلامي، صاحب تاج و تخت ايلام، پادشاه انشان و شوش. ايزد بزرگ به خاطر به سبب نسب بردن از مادرم مرا برگزيد و دوستدارم شد. سعادت و بهروزي برقرار شد. تاج شاهي بازگردانده شد، اينشوشيناک پادشاهي را به من داد. براي زندگي ام، براي زندگي ميشيم روه، براي زندگي ريشپ لا، براي اين معبد که کاملا ويران شده بود، در محل آن کوکونومي (قربانگاهي) ساختم آن را به ايزد بزرگ، به کيريريشا و حاميان زمين اهدا کردم. کيريريشا و حاميان زمين به من عمر طولاني اعطا کنند، باشد که آنان به من پادشاهي اي اعطا کنند که همواره پر رونق باشد.(پاتس، 1385: 326)&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
4. بافت کلي متوني که شرحشان گذشت، از قواعدي عمومي و مشابه پيروي مي کنند. &lt;br /&gt;
نخست آن که تمام اين متون، با اختصار و دقتي که تنها به حجم غنيمتها و شمار مناطق ويران شده اختصاص دارد، عمليات جنگي اي را که به پيروزي ختم شده اند، توسط رهبر سپاه پيروزمند ثبت کرده است. و يا به انجام کاري نيک - از جمله مرمت يا ساخت معبد و اهداي پيشکشي بزرگ به خدا يا ايزدبانويي محبوب - دلالت مي کند. به عبارت ديگر، هسته ي مرکزي تمام متون ياد شده را رخدادي که مهم پنداشته مي شده، تشکيل مي دهد. &lt;br /&gt;
دوم آن که تمام متون ياد شده، کتيبه هايي هستند که توسط پادشاهاني نوشته شده اند که ادعاي غلبه بر دشمنانشان را در ميدان نبرد داشته اند، يا فاعلِ آن کارِ نيک و آييني بوده اند. به عبارت ديگر، فاصله ي زماني ميان رخداد ياد شده و زمان ثبت آن بسيار اندک بوده، و کسي که آن را ثبت کرده، همان کسي بوده که آن را به انجام رسانده است. &lt;br /&gt;
ديگر آن که در تمام اين متون، از نام کسان و شهرها به شکلي ياد شده که گويي همگان از ماهيت آن با خبر هستند. به همين دليل هم موقعيت جغرافيايي بسياري از شهرها و مناطق هنوز به درستي شناسايي نشده است. از خدايان، شهرها، و افراد تنها با نام، و گاه با نامي اختصاري يا ضميري ساده ياد شده و به اين ترتيب آشکار بوده که در زمان نوشته شدنِ متن، همه از جزئيات موضوع با خبر بوده اند، و پيش فرض نگارنده هم اين بوده که مخاطبانش در مورد ماهيت عمومي موضوع اطلاعاتي کامل دارند. &lt;br /&gt;
به بيان ديگر،  اين متون را شاهاني پيروزمند براي مردم خود مي¬نوشته اند، و اينان کساني بوده اند که کمابيش در جريان امور قرار داشته اند، و کردار شاه در نوشتن متن کتيبه و حک کردنش بر ديوارنگاره يا لوح، بيشتر عملي آييني بوده که تثبيت و جاودانه کردنِ آن را در قالب خطوطي مقدس رقم مي زده است. متون سومري، اکدي، ايلامي، و مصري به روشني به نويسندگاني تعلق داشته اند که تاريخ دوران خويش را در پيوندي انداموار با اکنون، براي مردمي که در همين زمان حال مي زيستند، روايت مي کردند. زمان افعال به حال يا گذشته اي نزديک و به ياد آوردني مربوط مي شود و ارجاعاتي به گذشته هاي دور يا دورانهاي تاريخي از ياد رفته وجود ندارد، و همه چيز به تلاش براي ثبت رخدادي مي ماند که در اکنون رخ داده و قرار است براي مردمي حاضر در همان اکنون، تثبيت شود. اين ماجرا در مورد متونِ باقي مانده از تمدنهاي ديگر مانند هيتي ها، اورارتوها، و ميتاني ها هم مصداق دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
5. در ميان متونِ دوران باستان، به ويژه کتيبه هاي به جا مانده از هيتي ها در بحث ما اهميت دارد. اين مردمان که در فلات آناتولي پادشاهي نيرومندي برقرار کرده بودند، نمايندگان نخستين موج مهاجرت آرياييها محسوب مي شدند و اولين کشور مقتدر آريايي را در فاصله ي 1600-1200 پ.م در جهان باستان بنيان نهادند. اين امر به خصوص از آن رو اهميت دارد که خداياني مانند مهر و زروان براي نخستين بار در کتيبه هاي ايشان مورد اشاره واقع شده اند و ردپاي باورهاي هند و ايراني ديرينه را در تمدنشان مي توان باز يافت. دومين دليل اهميت ايشان، آن است که به شکلي بسيار روشن و برجسته اين پيوندِ متون تاريخي با زمان اکنون را نشان مي دهند.&lt;br /&gt;
هات توسيليس اول (1650-1620 پ.م)، شاه مقتدر هيتي که سرزميني متحد و نيرومند را براي فرزندش به ارث گذاشته بود، در متني که همچون وصيتنامه اي سياسي براي مردم کشورش و پسرش تنظيم کرده بود، با لحني بسيار خودماني سخن خويش را چنين شروع مي کند: &lt;br /&gt;
&amp;quot;ببينيد، مورسيليس اکنون پسر من است... خدا به جاي شير، شير (ديگري خواهد نشاند)... پس از گذشت سه سال، بايد به جنگ برود... اگر او را هنگامي که هنوز کودک است به جنگ برديد، سالم بازش گردانيد،... تاکنون هيچ يک (از اعضاي خانواده ام) از فرمان من اطاعت نکرده است، مورسيليس، تو بايد از آن اطاعت کني.سخنم را به خاطر بسپار. اگر سخن پدر را به خاطر بسپاري (نان خواهي خورد) و آب خواهي نوشيد. وقتي به سن بلوغ رسيدي، دو يا سه بار در روز غذا بخور و خوش بگذران. پير که شدي هر چقدر خواستي بنوش. در آن هنگام است که مي تواني سخن پدرت را از ياد ببري!... پدربزرگم پسرش را به عنوان لابارنا در ساناهوئيتا منصوب کرد. (اما بعد) خدمتگزاران و شهروندان برجسته به سخنان پادشاه توجهي نکردند و پاپا ديلماه را بر تخت نشاندند. اکنون چند سال از آن زمان گذشته است؟ ...خانه هاي شهروندان برجسته چه شدند؟ آنها کجا رفتند؟ آيا نابود نشده اند؟(گرني، 1371: 166 و 167)&amp;quot;&lt;br /&gt;
آنچه که در مورد اين کتيبه اهميت دارد، نوع ارتباط آن با زمان و رخدادهاي تاريخي است. آشکارا، متن در مورد حوادثي تاريخي سخن مي گويد. شاهي از منصوب کردن پسرش به عنوان جانشين سخن مي گويد، و مردم را به پيروي از فرمان خويش فرا مي¬خواند. در عين حال، اشاره هايي به رويدادهاي زمان پدربزرگش هم در آن وجود دارد و به اين ترتيب استخوان بندي متن بر مبناي عناصري تاريخي و رخدادهايي مشخص استوار شده است. با اين وجود، هات توسيليس خود را به زمان گذشته محدود نکرده است. او در مورد اين که فرزندش در چه زماني و چگونه بايد به جنگ برود، چيزهايي مي گويد و حتي چگونه خوردن و نوشيدن را هم در آينده به او آموزش مي دهد. اينها همه در متني است که با اعلام وليعهدي او شروع مي شود و با يادآوري شورشي در زمان پدربزرگش ختم مي شود. به روشني مي توان ديد که در اينجا پادشاهي بر نقطه ي زمان حال ايستاده و از آنجا در مورد حوادثي که در گذشته رخ داده اند يا در آينده رخ خواهند داد، داوري کرده و اعلام موضع مي کند. &lt;br /&gt;
در ميان جانشينان هات توسيليس، به ويژه بايد از مورسيليس ياد کرد که به دقت وقايع زمان خويش را ثبت مي کرد و اين کار را در مورد رخدادهاي دوران پدر و پدربزرگش هم انجام داد. بي آن که ارتباط خويش را با اکنون از دست بدهد. چهار قرن پس از او، هات توسيليس سوم (1264-1239 پ.م) بر تخت نشست و از آنجا که بر خلاف قوانين مرسوم قلمرو هيتي برادرزاده اش - اورحي تسحوب (1271-1264 پ.م) که پادشاه قانوني بود - را از قدرت برکنار کرده بود، ناچار شد بيانيه اي براي تثبيت مشروعيت خود صادر کند(Ruster, 1989). اين بيانيه نيز آشکارا به رخدادي تاريخي دلالت مي کند. پادشاه در اين کتيبه سخن را با شرح دوران کودکي اش، و حمايتي که ايزدبانوي ايشتار از او مي کرده مي آغازد، و از رقابتش با دشمنان حسودش، و چيرگي اش بر آنها مي نويسد. بعد، سخن را به اختلافش با اورحي تسحوب مي کشاند:&lt;br /&gt;
&amp;quot;اما به سبب احترام به برادرم (که پادشاه پيشين بود) کاري نکردم. تا هفت سال سر از اطاعت نپيچيدم. اما آن مرد در صدد نابودي من برآمد... از من هاک پيس و نريکا را گرفت. اين بود که از  او اطاعت نکردم و بر ضد او سر به شورش برداشتم. با وجود اين، اگرچه عليه او شورش کردم، با سوار شدن بر گردونه ي جنگي يا در خانه بر ضد او گناهي مرتکب نشدم....ايشتار اورحي تسحوب را ترک کرد، و حتي در شهر خودش او را مانند خوکي در خوکداني زنداني کرد و همه ي خات توساس (پايتخت هيتي ها) به سوي من بازگشت... خواه فرزند، خواه نواده، خواه خلف هات توسيليس و پودوحپا، هرکس در آينده وارث تاج و تخت شود، بايد ايزدبانوي ايشتار ساموحا را در ميان خدايان بپرستد.(گرني، 1371: 170و171)&amp;quot;&lt;br /&gt;
در اينجا هم مي بينيم که شاهي در ضمنِ اشاره به تاريخِ گذشته، از حقانيت خويش براي تسلط بر حکومت سخن مي گويد و اين نکته را دستمايه ي سفارشهايي در مورد رفتار مردمان در آينده قرار مي دهد. به عبارت ديگر، در متونِ هيتي، آن رخداد تاريخي اي که هسته ي اصلي تاريخ را تشکيل مي دهد، نه تنها در زمانه ي اکنون لانه کرده است، بلکه متني را نيز ايجاب مي کند که علاوه بر اشاره به آن، به رخدادهايي در پيش و پس از آن نيز اشاره دارند. هات توسيليس سوم در عين حال که از سرکشاني که بر پدربزرگش شوريده بودند، ياد مي کند، از پسرش مي خواهد تا بعد از بلوغ به زندگي شادخوارانه اي بپردازد و در هنگام پيري سفارشهاي او را فراموش کند، و هات توسيليس سوم پس از يادآوري پيمان شکني ها و بدخواهي هاي برادرزاده اش و اشاره به رخداد اصلي که برکناري اوست، سفارش مي کند که ايزدبانوي پشتيبان او توسط آيندگان پرستيده شود. اين نشت کردنِ گذشته و آينده در هاله ي اطراف رخدادي حال مدارانه، تنها به تمدن هيتي منحصر نيست، هرچند برجسته ترين نمودهاي خود را در آنجا مي يابد. در ايلام نيز، در کتيبه هاي اهدايي اونتاش ناپيريشا، که سازنده ي زيگورات اور است، چنين مي خوانيم: &lt;br /&gt;
&amp;quot;من، اونتاش ناپيريشا معبد بلند را از خشتهاي طلا و نقره، ابسيدين و مرمر ساختم و آن را به خداي بزرگ و به اينشوشيناک سيان کوک اهدا کردم. هرکه آن را فرو ريزد، خشتهايش را خراب کند، طلا، نقره، ابسيدين، مرمر و آجرکاري اش را بربايد و به کشور ديگري ببرد، باشد که خشم خداي بزرگ، خشم اينشوشيناک و کيريريش سيان کوک بر او نازل شود و اعقاب او زير خورشيد سعادتمند نشوند.(پاتس، 1385: 327)&amp;quot;&lt;br /&gt;
همسرِ همين شاه، کتيبه اي زيبا بر تنديس عظيمِ مفرغينش دارد که بر آن چنين نوشته است:&amp;quot; من ناپير اسو، همسرِ اونتاش ناپيريشا هستم. آن که پيکره ي مرا بربايد، آن را خرد کند، کتيبه اش را خراب کند، يا نام مرا پاك کند، باشد که با نفرين ناپيريش، کيريريش و اينشوشيناک هلاک گردد، نامش از ميان برود، فرزندش نازا گردد، و...(پاتس، 1385: 327)&amp;quot;&lt;br /&gt;
از همين دو کتيبه، مي توان اين نکته را دريافت که در متون کهنِ تاريخي غيرهيتيايي هم، که اتفاقا کتيبه هاي پيشکشي و متون نذري بخش مهمي از آن را تشکيل مي داده اند، پيوندي مشابه را در ميان رخدادِ مهم مورد نظر و هاله اي از گذشته و آينده که در پيرامون آن تنيده شده است، نشان مي دهند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
6. پس از آن که کوروش بزرگ ظهور کرد، فرآيندي را آغاز کرد که به متحد شدنِ کل سرزمينهاي نويسا در قلمرو مياني منتهي شد. اين بدان معنا بود که حوزه هاي فرهنگي متفاوتي که در آن زمان در قلمرو مياني وجود داشتند و از حضور يکديگر با خبر بودند، در مدت چند دهه به شکلي برق آسا از نظر سياسي زير درفش هخامنشيان متحد شوند و به شکلي پايدار و کارآمد از نو سازماندهي شوند. به اين ترتيب تمدنهاي دره ي سند، ايران شرقي، ماد، پارس، ايلام، ايران مرکزي، ميانرودان، آناتولي، فنيقيه، يونان (که مراکزش در آسياي صغير قرار داشت و بعدها به بالکان منتقل شد)، و مصر در يک نظام يکپارچه ي سياسي در هم آميختند. اين دولت غول پيکرِ نوظهور که تمام قلمروهاي نويساي شناخته شده ي آن دوران در قلمرو مياني را در بر مي گرفت، نخستين &amp;quot;مرکزِ&amp;quot; فراگير و عمومي را در نظامهاي اجتماعي باستاني پديد آورد و اين مرکزي بود که به خاطر بي رقيب و يگانه بودنش، براي مدتهايي مديد پا برجا ماند و بعدها در قالبي اساطيري به سرمشقي و سرنموني براي دولتهاي توسعه طلب بعدي تبديل شد.&lt;br /&gt;
ظهور هخامنشيان، با دگرديسي بنياديني در شيوه ي سازماندهي معنايي هستي همراه بود، که خواه ناخواه ردپاي خود را بر شيوه ي نگارش تاريخ و ارتباط رخدادها با زمان نيز بر جاي مي نهاد. مهمترين نمود اين امر، ظهور نخستين نظام معنايي مرکزمدار در تاريخ فرهنگ انساني بود، که مرکزي غايي و هستي شناختي -و نه موضعي و محلي- را ادعا مي کرد. به اين ترتيب پرستش خدايي يگانه، که بر کشوري يگانه نظارت داشت و شاهنشاهي يکتا فرمانبردارش بود، در اين گستره رواج يافت. يک مرجع غايي براي قانونگذاري، و يک قدرت سياسي برترِ پارسي به همراه دستگاه ديوانسالاري متمرکز و منسجمي در اين ميان برخاستند که شيوه ي رمزگذاري رخدادهاي گيتيانه را در چشم مردمان و زمامداران دگرگون ساختند.&lt;br /&gt;
بهترين نمود اين دگرديسي را در کهن ترين متنِ تاريخي باقي مانده از اين دوران مي توان باز يافت. متني که از داريوش بزرگ در بيستون به جاي مانده است، و من ترديدي ندارم که متوني ديگر - از کوروش و کمبوجيه و برديا- پيش از آن وجود داشته اند که به دلايل سياسي يا تصادفي از ميان رفته اند.&lt;br /&gt;
به هر صورت، کتيبه ي بيستون از چند نظر با متون تاريخي ديگري که در همان اعصار توسط ادامه دهندگانِ سنن کهن تاريخ نويسي نگاشته مي شدند. تفاوت دارد. به عنوان مثال، به اين متون که در زمان زمامداري کوروش بزرگ در بابل نوشته شده اند، توجه کنيد. متن نخست از سالنامه هاي بابلي برگرفته شده است و پيروزي کوروش بر آستياگ مادي را روايت مي کند، و در ضمن به رفتار عجيب نبونيد شاه بابل و ناديده انگاشته شدن مراسم ديني بابليان توسط او دلالت دارد. اين متن در بابلي نوشته شده كه هنوز توسط كوروش فتح نشده و براي خود يك پادشاهي بزرگ و مقتدر است.&lt;br /&gt;
&amp;quot;سال ششم (از سلطنت نبونيد) ]550 پ.م[: شاه ايشتومِگو ]آستياگ[ سربازانش را فراخواند و براي مقابله با کورَش، شاه انشان، شتافت، تا با او در نبرد رويارو شود. ارتش آستياگ بر او شورش کرد و او را در غل و زنجير به کورش تحويل داد. کورش به سمت شهر آگامتانو ]اکباتان[ پيش رفت و خزانه ي سلطنتي را تصرف کرد. او سيم و زر و ساير اشياي گرانبهاي آگامتانو را به عنوان غنيمت به انشان برد. اشياي گرانبهاي  (...).&lt;br /&gt;
سال هفتم ]549 پ.م[: شاه در تِما ماند. شاهزاده و صاحب منصبان و سربازانش در اکد ]بابل[ ماندند. شاه براي مراسم ]سال نو[ در ماه نيسانو ]فروردين[ به بابل نيامد. تصوير ]بتِ[ خداي نَبو به بابل نيامد. در نتيجه تصوير خداي بِل ]مردوک[ از بابل خارج نشد و به اساگيل نرفت. جشن اول سال از قلم افتاد. اما پيشکش ها در معبد اساگيل و ازيدا در تطابق کامل با سنن داده شد. کاهن اوريگالو مراسم تقديم شراب به خدايان را انجام داد و معبد را تطهير کرد.&amp;quot;&lt;br /&gt;
آشکارا، اين متن دنباله ي همان سنت تاريخ نويسي باستاني ايلاميان و سومريان و اکديان است. هر سال با مهمترين رخدادي که در آن وقوع يافته مشخص شده است. همچنين است در کتيبه ي حقوق بشر کوروش، كه حدود ده سال بعد در همين بابل نوشته شده. در اين كتيبه چنين مي خوانيم: &lt;br /&gt;
&amp;quot;او (مردوك) کاوش کرد، در ميان شان جستجو کرد و شاهزاده اي راستکار را از صميم قلب يافت، و با دستانش او را گرفت. او کوروش، شاه انشان، را به نام فراخواند، او وي را به سروري کل جهان منصوب کرد.&lt;br /&gt;
او سرزمين قوتو، و تمام اونام ماندا (ماد) را در برابر پاهايش به خاک افکند. مردمان سر سياه، را به دست وي سپرد تا بر ايشان غلبه کند. او ايشان را با عدالت و راستي گرفت. مردوک، سرور بزرگ، با خوشنودي به مراقبتي که از مردمش مي کرد نظر افکند، بر کردار پرهيزگارانه اش، و قلب درستکارش. او باعث شد تا به شهرش، بابل برود، وادارش کرد جاده ي بابل را در پيش بگيرد، همچون دوست و همراهي در کنارش.&lt;br /&gt;
سربازان فراوانش، با شماري نامعلوم، همچون آبهاي يک رودخانه غرق در اسلحه به همراهش پيش رفتند. &lt;br /&gt;
او اجازه داد تا بدون نبرد و کشمکش به بابل وارد شود. او شهر بابل، اين سرزمين فاجعه زده را نجات داد. او نبونيد شاه  را که از او نمي ترسيد، به دستانش سپرد. همه ي مردم بابل، سومر و اکد، شاهزاده و حاکم، در برابرش به خاک افتادند و پاهايش را بوسيدند. آنان از سلطنتش شادمان شدند و چهره هايشان درخشان شد.&amp;quot; &lt;br /&gt;
ناگفته نماند كه كتيبه ي حقوق بشر كوروش، به چندين دليل - از جمله غيابِ تكان دهنده ي خشونت و اشاره به كنش جنگي، در متون تاريخي جهان باستان يگانه است و سرآغاز نبشته هاي هخامنشي اي محسوب مي شود كه دقيقا به همين دليل منحصر به فرد و غيرمعمول تلقي مي شوند. با اين وجود، آشكار است كه چارچوب معناييِ متن در مورد مفهوم تاريخ، هنوز &amp;quot;هخامنشي&amp;quot; نيست، و ساختاري همسان با كتيبه هاي پيشينِ بابلي و هيتي دارد. در اينجا هم شاهي رخدادي را روايت مي كند. اما اين روايت از سويي بر لنگرگاهِ اكنون آويخته شده است، و از سوي ديگر براي مردمي بازگو مي شود كه خود در خلق آن و تجربه اش سهيم بوده اند. &lt;br /&gt;
با كتيبه ي بيستون، اما، تاريخ نگاري دستخوش تغييري جدي مي شود. كتيبه ي بيستون به دليل ساختار ويژه اش، شايسته ي آن است كه دقيقتر مورد وارسي قرار گيرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
7. كتيبه ي بيستون از چند نظر يگانه و مهم است. برخي از برجسته ترينِ اين ويژگيها عبارتند از:&lt;br /&gt;
الف) بيستون، بزرگترين نبشته ي سنگي باستاني جهان است و مفصل ترين متن &amp;quot;تاريخي&amp;quot; را داراست.&lt;br /&gt;
ب) بيستون نخستين و تنها نبشته ي مهمي است كه خطِ به كار گرفته شده در آن خطي مصنوعي است. تمام نبشته هاي شناخته شده، و تمام متونِ عموميِ&amp;lt;sup&amp;gt;1&amp;lt;/sup&amp;gt; نگاشته شده تا پيش از دوران مدرن، - و حتي تمام اين متون در دوران مدرن- به خطوطي نوشته شده اند كه طبيعي بوده اند. يعني محصول سير طولاني و فراخ دامنه اي از دگرديسي هاي نمادين و وامگيري هاي بينازباني و بيناخطي بوده اند. نخستين ردپايي كه در كل تاريخ نوشتار از &amp;quot;ابداع&amp;quot; و بر ساختنِ خط در دست داريم، به دوران داريوش و زايش خط پارسي باستان مربوط مي شود و بيستون به ويژه از اين نظر اهميت دارد كه يكي از خطوطِ برسازنده ي آن به اين شكل، مصنوعي است. همين ويژگي بيستون باعث شد كه خوانده شدنِ تمام خطوطِ ميخي باستاني ممكن شود. يعني خط پارسي باستان به دليل همين خصلت مصنوعي بودنش از حدي ساده تر و منطقي تر است، و به همين دليل هم امكان واگشايي رمزگانش وجود دارد. تمام خطوط جهان باستان - سومري، اكدي، ايلامي، اورارتي، هيتي، و حتي هيروگليف و تمام داده هاي تاريخي كه از آن برآمده اند، پس از خوانده شدن خط پارسي باستان و واگشايي متون چندزبانه ي هخامنشي ممكن شدند. &lt;br /&gt;
پ) بيستون نخستين نبشته اي است كه پادشاهي يكتاپرست و كامياب آن را نگاشته است. تنها متنِ مربوط به پادشاهي يكتاپرست كه پيش از آن داريم، به اسناد العمرنه مربوط مي شود. اين متون توسط آمن هوتپ چهارم -همان آخناتون مشهور- نوشته شده اند، اما بعد از مرگ آخناتون دستگاه عقايدش برچيده شد و حتي نامش را از روي اسناد درباري پاك كردند. بيستون كهنترين متنِ بازمانده اي است كه به عقايد يكتاپرستانه دلالت مي كند، و نام كهنترين خدايي كه هنوز پرستيده مي شود را بر خود دارد. تمام متون ديگري كه به نام خدايان زنده ي ديگر -يگانه يا غير يگانه- اشاره كرده اند، به بعداز اين زمان مربوط مي شوند. &lt;br /&gt;
ت) بيستون نخستين متن مفصل و كاملي است كه از يك شاهنشاهي در دست داريم. به همين ترتيب، بيستون نخستين متنِ بازمانده از نخستين دولتِ جهاني است. &lt;br /&gt;
ث) كتيبه ي بيستون به دليل لحن و ساختار ادبي اش، و شمايل نگاري ويژه اش منحصر به فرد است. به زودي در اين مورد بيشتر خواهم نوشت. &lt;br /&gt;
ج) بيستون به اين دليل كه در مراحلي گوناگون و پي در پي در زماني به درازاي بيش از يك سال نوشته شده است، ويژه است. اين متني است كه گام به گام به دنبال رخ دادن حوادث تاريخي نگاشته مي شده است. &lt;br /&gt;
ح) چنان كه به زودي نشان خواهم داد، بيستون نخستين متنِ تاريخي به معناي امروزين كلمه است. يعني متني است كه پادشاهي براي آيندگان، و نه مخاطباني امروزين نوشته است. &lt;br /&gt;
از ميان هفت ويژگي اي كه براي بيستون بر شمردم، چهارتاي نخست به تاريخ فرهنگ و تاريخ دين و سياست مربوط مي شوند. در اينجا آنها را وا مي گذارم و به سه بندِ واپسين مي پردازم، كه به گمانم اهميتي بسيار زياد در فهم معناي تاريخ و پرتاب شدگي اش به گذشته دارد.&lt;br /&gt;
بد نيست هريك از موارد ياد شده را جداگانه مورد وارسي قرار دهم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
8. ساختار زباني به كار گرفته شده در بيستون و لحنِ ادبي نوشتار بسيار ويژه است. اين ويژه بودن را در چند سرفصل مي توان گنجاند، كه يك به يك بدان مي پردازم. اما پيش از ورود به اين بحث، بايد نخست جايگاه اين نبشته را در سير تحول متون تاريخي بشناسيم. &lt;br /&gt;
بيستون از نظر متن شناسي تاريخي، در رده ي فتح نامه ها جاي مي گيرد. يعني متني است كه در آن شاهي پيروز، شرحِ نبردها و پيروزي هاي خويش را بازگو مي كند و به اين ترتيب هم خاطره ي كردارهاي بزرگ خود را ثبت مي كند و هم به نوعي براي خويش مشروعيت فراهم مي آورد. زباني كه بيستون بدان نوشته شده است، از نظر زماني ابتدا ايلامي، و بعد اكدي و پارسي باستان بوده است. زبان و خط ايلامي در زمان داريوش و تا عصر نوه اش خط رسمي و ديواني شاهنشاهي هخامنشي بود. به همين ترتيب، خط اكدي كه دبيرانش در مركزي نامدار مانند بابل پرورش مي يافتند، خطي رسمي و مهم در نيمه ي غربي شاهنشاهي بود. خط پارسي باستان، خطي مصنوعي و نخستين خط مصنوعي شناخته شده در تاريخ بود كه به قول داريوش به طور اختصاصي براي نگاشتنِ &amp;quot;زبان آريايي ها&amp;quot;- يعني ايرانيان- طراحي شده بود. &lt;br /&gt;
شمايل و نقشهاي بيستون، داريوش را در حالي نشان مي دهد كه بر دشمن بزرگش برديا چيره شده و بر بدنش گام نهاده، و با كماندار و نيزه داري كه دو تن از هفت پهلوانِ پارسي هستند، همراه مي شود. در برابرش نه شاهِ دروغينِ شكست خورده نقش شده اند، كه هريك كلاه و جامه ي ملي خويش را بر تن دارند و دستانشان از پشت به هم بسته شده است. بالاي سر ايشان، تصويري از فروهر اهورامزدا ديده مي شود. كل اين نقش مايه از كتيبه ي آنوبانيني، پادشاهي لولوبي كه دو هزار سال پيش از داريوش بر سومر چيره شده بود، برگرفته شده است كه هنوز بقايايش در سر پل زهاب باقي است. &lt;br /&gt;
تفاوت اين دو نقش برجسته در آن است كه آنوبانيني بر فراز تختي كه روي سر شكست خوردگان قرار دارد ايستاده، در حاليكه داريوش روبروي ايشان ايستاده است. آنوبانيني كمان و چيزي شبيه به گرز يا چماق در دست دارد، و وضعيتي جنگي به خود گرفته اما داريوش نوك كمانش را در دست گرفته و دست راستش را بي اسلحه گويي مشغول بخشيدن حريفان باشد، صلحجويانه به سمتشان بالا گرفته است. تفاوت مهم ديگر، آن است كه در كتيبه ي سر پل زهاب ايزدبانويي (ايشتار) در برابر شاه ايستاده و خود سر بندي را به دست دارد كه انتهايش به شكلي خشونت آميز از دماغ يكي از اسيران رد شده است. در حالي كه در بيستون اهورامزدا با حالتي درست مانند داريوش دست خود را بالا گرفته و در جايي بالاي سر اسيران نقش شده است. &lt;br /&gt;
اگر بخواهيم نقش مايه هاي بيستون را تحليل كنيم، نخستين ويژگي اي كه مي بينيم، همين جايگاه استعلايي و دورِ اهورامزدا در آن است. اهورامزدا كه در اين كتيبه همچون آسور در نگاره هاي آشوري تصوير شده، هم در نقاشي داريوش و حريفانش جايگاهي مستقل و دوردست دارد، و هم در متن موقعيتي غيرعادي دارد. بر خلاف شاهان گذشته كه پس از پيروزي بر دشمنانشان مي گفتند &amp;quot;خداي آشور دشمن مرا زير گامهايش خرد كرد&amp;lt;sup&amp;gt;2&amp;lt;/sup&amp;gt;&amp;quot; و &amp;quot;(مردوك) قونو و اومن مندا را در برابر پاهايش به خاك افكند&amp;quot;، در بيستون تنها به اين نكته اشاره شده كه &amp;quot;اهورمزدا مرا ياري كرد&amp;quot;. در واقع در هيچ بند و سطري نيست كه به دخالت مستقيم اهورامزدا يا كنشِ تعيين كننده ي او اشاره شده باشد. داريوش تنها از نام خداوند به عنوان عاملي الهام بخش يا ياري دهنده استفاده مي كند، و نه چيزي بيشتر.&lt;br /&gt;
بيستون گذشته از نقش مايه ي خاص اهورامزدا در آن، از اين نظر هم اهميت دارد كه دشمنان شاه در آن به شكلي بسيار واقع گرايانه تصوير شده اند. به شيوه اي كه مي رفت پس از آن تا دو قرن در دودمان هخامنشي تثبيت شود، افراد با كلاههاي خويش از هم تفكيك شده اند و قوميت شان به اين ترتيب بازنموده شده است. با اين وجود، چهره ها و بدن دشمنان شاه دچار كژديسي و بدنمايي نشده است. برديايي كه در زير پاي داريوش افتاده و دستانش را بالا گرفته، آشكارا مردي نيرومند و تنومند است و مي دانيم كه او برديا پسر كوچك كوروش است كه پهلواني زورمند بوده است نه شاه شكست خورده نيز با چهره هايي به زيبايي شاهنشاه و دو يارش بازنموده شده اند. هرچند داريوش در متن بيستون تصريح كرده كه برخي از آنها را مثله كرده بود، اما در اينجا تصوير آنان سالم بازنموده شده است. به همين ترتيب، اثري از دشنامهاي مرسوم در نبشته هاي قديمي تر در مورد ايشان ديده نمي شود. ايشان پيمان شكن، بدكار، خونخوار، يا نفرين شده دانسته نشده اند، بلكه تنها در موردشان اين نكته مورد تاكيد است كه دروغ مي گفتند و قانون اهورامزدا را رعايت نكردند. متوني كه بر دامن رداي آنها نگاشته شده است، به همين ترتيب هويتشان را به اختصار بازگو مي كند:&amp;quot; اين اسكونخه ي تيزخود است، و &amp;quot;اين فرورتيشِ مادي است&amp;quot;. &lt;br /&gt;
بنابراين بيستون، با وجود آن كه دنباله ي آشكار فتح نامه هاي پيش از خود است، به خاطر موقعيت حاشيه اي و فرارونده ي خداوند، و يكتا بودنِ اين خدا، و واقعگرايي و دقت منصفانه اي كه در بازنمايي دشمنانِ شكست خورده به خرج داده، از ساير متون مشابه متمايز است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
9. بيستون اما، به ويژه از اين نظر اهميت دارد كه روايتِ تاريخ در آن ساختاري متفاوت با متون پيشينِ خود يافته است. در بيستون، رخدادهاي تاريخي با اختصار تمام و در عين حال با دقتي قابل توجه روايت شده اند. بر خلاف متون مرسوم تا آن هنگام، گويي داريوش حدس نمي زده تمام مخاطبانش به زير و بم رخدادها آگاه باشند. به اين نمونه ها دقت كنيد:&lt;br /&gt;
&amp;quot;داريوش شاه گويد، يك نفر به نام مارتيه پسر چين چيخري از شهر كوگاكانا در پارس و ايلام شورش كرد و به مردم گفت كه &amp;quot;من ايمانيش (هومبان اينشوشيناك) پادشاه ايلام هستم&amp;quot;. داريوش شاه گويد: آن هنگام من نزديك ايلام بودم، ايلامي ها از من ترسيدند و مارتيه را كه سركرده شان بود گرفتند و كشتند.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&amp;quot;داريوش شاه گويد: سپاه پارسي و مادي كه زير فرمان من بود،كم شمار بود. پس از آن من ارتش را فرستادم. فرمانده ي آنها يك پارسي بود به نام ويدارنَه. به آنها گفتم برويد و سپاه ماد را كه خود را ارتش من نمي نامند، در هم بشكنيد. ويدارنه با سربازانش رهسپار شدند. آنگاه كه به ماد در شهري به نام ماروش رسيد، نبرد با مادها را آغاز كرد. آن كس كه سركرده ي مادها بود، در آن هنگام در آنجا نبود. اهورامزدا مرا ياري داد، به ياري اهورامزدا ارتش من سپاه شورشيان را در هم شكست. اين نبرد در روز بيست و هفتم ماه آناماك آغاز گرديد. پس از اين سپاه من در ناحيه ي كامپاندا در ماد در انتظار من ماند تا آنكه من به ماد رفتم.&amp;quot;&lt;br /&gt;
اينها نمونه هايي از نوشتار بيستون هستند،كه با همين ساخت و همين دقت در همه جا تكرار شده اند. ويژگي متن بيستون آن است كه محتواي آن در كل به دو بخشِ متمايز قابل تقسيم است. در يك بخش، كه پيكره ي اصلي نبشته را در بر مي گيرد، داريوش ماجراي نبردهاي خويش را شرح مي دهد. اين نبردها به ترتيبي كه ديديم، با دقتي بسيار، و اختصاري شايسته به نگارش درآمده است. روز و ماه تمام رخدادها، و زمان و مكان آنها نيز، ذكر شده است. افرادِ درگير در ماجراها با دقت و عينيت مورد اشاره قرار گرفته اند، بي آن كه نام خدايان با ايشان آميخته شود، يا دشنام يا ستايشي در موردشان به كار گرفته شود. داريوش در اين متن در گزاره هايي كه به گزارشهاي بي طرفانه ي علمي مي مانند، رخدادها را در ظرف زماني و مكاني شان و در قالب آرايش نيروهاي سياسي و افرادِ بازيگر در آن روايت كرده است. به اين بند بنگريد:&amp;quot;پارت و گرگان بر من شورش كردند، و به سوي فرورتيش رفتند. پدرم ويشتاسپ در پارت بود. مردم او را رها كردند و نافرمان شدند. سپس ويشتاسپ با سپاهي وفادار رهسپار شد. در نزديكي شهر ويشپَه اوزاتي در پارت با پارتها نبرد كرد. اهورامزدا مرا ياري كرد. به خواست اهورامزدا ويشتاسپ قشون شورشي را در هم شكست. آنان در روز بيست و دوم ماه وياهنا با هم جنگيدند.&amp;quot;&lt;br /&gt;
مي بينيد كه در اينجا داريوش از فرورتيش كه دشمنش است و ويشتاسپ كه پدرش است با لحني كاملا متقارن سخن مي گويد، و حتي اين كه مردم پدرش را رها كردند و به فرورتيش پيوستند را هم ذكر كرده است. &lt;br /&gt;
اين ساختارِ ويژه و بسيار دقيقِ ياد كردنِ از رخدادها، با آنچه كه پيش از اين وجود داشته است كاملا متفاوت است. در اينجا ما با روايتي روبرو هستيم كه گويي براي مخاطباني ناآشنا به نامها نگاشته شده است. داريوش با وسواس زياد نام و نشان افراد، قوميتشان، و جبهه ي سياسي شان را ذكر كرده، و به دقت زمان و مكان نبردها و حتي تلفات جنگ را ثبت نموده است. وقتي از شهرها نام مي برد، جايگاهشان و اين كه در كدام استان قرار دارند را گوشزد مي كند، و اين تنها بدان معناست كه داريوش براي مخاطباني مي نوشته كه بسياري از آنها از زير و بم ماجرا خبر نداشته اند.&lt;br /&gt;
بيستون از اين نظر ويژه است كه به گمان من، نخستين متني است كه شاهي براي مردمي در آينده هاي دور مي نويسد. اين آيندگان كساني نيستند كه به دزديدن پيكره يا گنجهايش طمع داشته باشند و بتوان با نفرينِ خدايي و ايزدبانويي ايشان را ترساند، بلكه مخاطب عام و مبهمي هستند كه با مخاطره ي ابهام و درك نكردنِ متن - و نه طمع و ويرانگري- دست به گريبانند. همين نكته كه داريوش متن خود را بر بيستون -يعني بر مكاني مقدس، بر سر راه بازرگاني مهمي- كنده، اما آن را در ارتفاعي نهاده كه قابل دستيابي نباشد، نشانگر آن است كه مخاطباني در آينده ي دور را در نظر داشته است. متن بيستون را از روي زمين نمي توان خواند، و به همين دليل هم هدف او از نوشتن اين متن در آنجا تنها برپايي يادماني بوده است كه رهگذران را به يادش بيندازد. رهگذراني كه ممكن بود از هرسوي شاهنشاهي جهاني پارس باشند، و با نام مكانها و اشخاص خو نگرفته باشند.&lt;br /&gt;
بيستون گذشته از اين بدنه ي تاريخ نگارانه، يك بخشِ افزوده ي تفسيري هم دارد، كه در آن داريوش دلايل پيروزي خويش و اصول كشورداري اش و همچنين دستورش براي ساخت خط پارسي باستان را شرح مي دهد و آيندگان را نيز به پيروي از اين اصول سفارش مي كند:&amp;quot; داريوش شاه گويد: كارهايي كه به دست من انجام شده را باور كن و از مردم پنهان مدار. اگر اين نبشته را از مردم پنهان نداري و به مردم بگويي، اهورامزدا يار تو باشد و دودمان تو زياد و زندگاني ات دراز باد....من خائن و دروغگو نبودم، نه من و نه دودمان من. من به عدالت رفتار كردم، من نه به توانا و نه به ناتوان ستم نكردم.&amp;quot;&lt;br /&gt;
بر اين اساس، به نظرم ساختار ويژه و دقيق بيستون، بي طرفي افراطي آن هنگام ياد كردنش از افرادِ دوست و دشمن، و جايگاه حاشيه اي كردارهاي خداوند، به تحولي در فهم معناي تاريخ دلالت دارد، كه در متوني رسمي مانند بيستون بازتاب يافته است، و ردپاي آن را در تمام متون عصر هخامنشي مي توان بازيافت.   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
10. آينده مدار بودن بيستون، در عين حال، از اين حقيقت جدا نيست كه راوي در آن با استواري تمام در اكنون لانه كرده است. تمام گزاره هاي بيستون با اين عبارت كه &amp;quot;داريوش مي گويد:&amp;quot; آغاز مي شود. به اين ترتيب تمام افعال ماضي اي كه در هنگام شرح نبردها به كار گرفته شده، در واقع به زمان حال برگردانده شده است. داريوش در زماني اين متن را مي نوشت كه هنوز يك سال از وقوع نبردها نگذشته بود، و تاكيدي بسيار دارد كه در يك سال تمام اين كارها را كرد و نه بيشتر. &lt;br /&gt;
در اثبات پيوندِ محكمِ بيستون با اكنون، همين بس كه اصولا نگاشته شدن و روايت شدنِ آن در يك زمان و يكباره انجام نشده و در طول زمان و به تدريج پا به پاي رخ دادنِ وقايع مهم، انجام پذيرفته است. كهنترين متن بيستون، روايتي ايلامي است كه چيرگي او بر برديا را شرح مي دهد. آنگاه نقشها و متون پارسي باستان افزوده شده اند. آشكارا واپسين شاهِ شكست خورده كه رهبر سكاهاي تيزخود بوده است، حدود يك سال پس از نوشته شدنِ بخش اصلي كتيبه نوشته شده است، يعني زماني كه تازه داريوش بر اسكونخه چيره شده بود. بنابراين بيستون نه تنها تاريخ را بلافاصله پس از رخ دادنش روايت مي كند و با گزاره هايي وابسته به زمان حال چنين مي كند، كه اين كار را به طور عملي پا به پاي اكنون انجام مي دهد. بيستون تنها كتيبه ي شناخته شده است كه با رخ دادن حوادث تازه، تغيير كرده و گسترش يافته باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
11. كمتر از يك قرن پس از داريوش، زماني كه نوه هايش بر ايران حكومت مي كردند، مردي در قلمرو او چشم به جهان گشود كه هرودوتوس نام يافت. هرودوت بخش عمده ي عمر خود را تا زماني كه مردي پخته شد، به عنوان شهروندي از شاهنشاهي پارس گذراند، و آنگاه به آتن كوچيد و در خدمت خانداني در آمد كه در آن هنگام در اين شهر حاكم بود. هرودوت روايتي از سرگذشت يونانيان و ايرانيان را در نه كتاب براي ايشان نوشت و پولي كلان بابتش دريافت كرد. هرچند اين متن در آن هنگام دروغپردازي دانسته شد و چندان به جد گرفته نشد، اما سه قرن بعد كه روميانِ نوآمده و تازه به دوران رسيده در برابر پارتيان قرار گرفتند و نياز به آفريدن هويت و سابقه اي را حس كردند، كتابهاي هرودوت را سودمند يافتند و به اين ترتيب بود كه مشاور نخستين امپراتور روم – سيسروي اديب- براي نخستين بار هرودوت را پدر تاريخ ناميد.&lt;br /&gt;
هرودوت، هرچند در سنت جهاني تاريخ نگاري فرد مهم يا نوآوري نبود، اما در سنت نوشتن تاريخ در غرب - به معناي روم و وارثان فرهنگي اش- سرمشقي به تمام معني بود. بد نيست پيش از هر كار، نگاه كنيم به بخشي از كتاب تواريخ هرودوت. اين بخش را به طور تصادفي با گشودن تواريخ برگزيدم و مشابه آن را در سراسر اثر هرودوت مي توان يافت:&lt;br /&gt;
&amp;quot;مردونيوس وقتي در آتن بود، يكي از اهالي هلسپونت به نام موروخيدس را به سالاميس فرستاد و به او دستور داد تا پيشنهادهاي قبلي اش را كه توسط اسكندر مقدوني (پدر بزرگ اسكندر فاتح) فرستاده بود دوباره به آتني ها يادآوري كند. اين اقدام نه از آن رو بود كه از احساسات آنها نسبت به خويش آگاهي نداشت، بلكه به خوبي مي دانست كه ابدا نسبت به او حسي دوستانه ندارند. ولي اميدوار بود كه شايد تصرف سراسر خاك آتن به دست او باعث شده باشد كه اهالي آتن از لجاجت ابلهانه ي خويش دست بردارند. پس موروخيدس را روانه كرد و او پيغام مردونيوس را به شوراي آتني ها در سالاميس رساند.(هرودوت، كتاب نهم، بند 4و 5)&amp;quot;&lt;br /&gt;
 اين پاره متن، كه از نظر ساختاري نماينده اي از كل تواريخ هرودوت است، چند ويژگي مهم دارد:&lt;br /&gt;
نخست آن كه توسط كسي نوشته شده كه هيچ نقشي در رخدادهاي ياد شده نداشته است. &lt;br /&gt;
دوم آن كه زماني نوشته شده كه نزديك به يك قرن از حوادث ياد شده گذشته بوده.&lt;br /&gt;
سوم آن كه به سفارش و با سرمايه ي كسي نوشته شده كه خودش نيز در حوادث ياد شده نقشي نداشته، اما به روايتي خاص از خاطره ي آن - كه مثلا آتنيان را همچون رهبر مقاومت يونان در برابر ايرانيان باز بنمايد - به دلايل سياسي نيازمند بوده است. &lt;br /&gt;
چهارم آن كه در آن خدايان نقشي مهم را بر عهده دارند و مدام از معجزه هاي غريب و دخالتهاي ايشان در كار و بار آدميان سخن مي روند. هرچند اين سخنها در چارچوب انسانگرايي آتني قرن پنجم پ.م صورتبندي شده است و قابل مقايسه با متون يوناني كهنتري مانند آثار همر و هزيود نيست. با اين وجود بارِ حضور خدايان در رخدادهاي روزمره ي آن با متون رسمي هخامنشي قابل مقايسه نيست. &lt;br /&gt;
و پنجم آن كه برخلاف متن بيستون، در آن نه از دقت اثري ديده مي شود و نه از بي طرفي و نه از اختصار. تاريخ هرودوت، از سويي درازگويانه و طولاني و انباشته از پرحرفي و شرح جزئيات است، از سوي ديگر داوري روشن و قطعي اي در مورد خوب و بد بودن شخصيتها و پست و برتر بودنشان دارد، و گذشته از اينها، فاقد دقت است. جزئياتي كه هرودوت مدام به آن اشاره مي كند، حالات رواني و انديشه هاي قهرمانان داستانش هستند، و امور شخصي و خصوصي ايشان، و ريزه كاريهايي كه قاعدتا پس از صد سال در جوامع دو ونيم هزاره پيش، به يادها نمي مانده اند. اين كه مردونيه با چه انگيزه اي پيكي را به نزد آتنيان فرستاده، يا اين كه از احساسات آنها نسبت به خود با خبر بوده، اموري هستند كه اگر هم واقعيت داشته باشند در دامنه ي دانسته هاي هرودوت نبوده اند. هرودوت در سراسر متن خود به سليقه ي افرادِ گوناگون در انتخاب لباس، خوردن غذا، و ريزه كاريهاي مربوط به روابط زناشويي شان اشاره مي كند و مدعيِ افشاي رازهايي است كه اصلا معلوم نيست چگونه از دربارهاي ايران به گوش او كه فارسي هم درست نمي دانسته، منتقل شده است. به بيان ديگر، هرودوت استخواني از رخدادهاي تاريخي را گرفته و گوشته اي بسيار سنگين و بزرگ از روايتها و داستانهاي تخيلي و داوريها و سوگيري هاي سياسي را بدان افزوده است. &lt;br /&gt;
تاريخ، اگر به اين معنا فهميده شود، پدري به نام هرودوت دارد. چرا كه تواريخ او نخستين متن از اين دست است، هرچند تنها متن يا آخرين متن نيست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
12. در همان حدودي كه هرودوت تواريخ تاثيرگذار خويش را مي نگاشت، در گوشه ي ديگري از شاهنشاهي هخامنشي قومي ديگر وجود داشت كه آنان نيز دست اندركار آفريدن سابقه اي تاريخي براي خويش بودند. اين قوم، يهوديان بودند كه رها شدنشان و استقرارشان در قلمرو فلسطين با پشتيباني مستقيم دربار ايران ممكن شده بود و برخي از كاهنان و شخصيتهاي بلندپايه شان نيز سخت از فرهنگ نوظهور ايراني متاثر بودند. در عهد قديم، بخشهايي وجود دارد كه به روشني ماهيتي تاريخي دارد و سرگذشت و جايگاه قوم يهود را بر اساس رخدادهاي بزرگ تاريخي تبيين مي كند. در اينجا نيز با لحني خاص روبرو هستيم كه بيشتر به سخنان هرودوت شباهت دارد: &lt;br /&gt;
&amp;quot;و در ايام او نبوكدنصر پادشاه بابل آمد و يهوياقيم سه سال بنده ي او بود. پس برگشته و از او عاصي شد. و خداوند فوجهاي كلدانيان و فوجهاي آراميان و فوجهاي موآبيان و فوجهاي بني عمون را بر او فرستاد و ايشان را بر يهودا فرستاد تا آن را هلاك سازد و به موجب كلام خداوند كه به واسطه ي بندگان خود انبيا گفته بود. به تحقيق اين از فرمان خداوند بر يهودا واقع شد تا ايشان را به سبب گناهان منسي و هرچه او كرد از نظر خود اندازد.(كتاب دوم پادشاهان، باب 24، بند 1-4) &amp;quot;&lt;br /&gt;
در عهد عتيق، و به ويژه اسفار نخستين، روايتي از تاريخ وجود دارد كه كاملا در چارچوب تاريخ نگاري هرودوتي مي گنجد و بخشي از آن نيز همزمان با هرودوت نگاشته شده است. در اين تاريخ نيز خداوند نقشي مركزي و تعيين كننده دارد، داستان انباشته از جزئيات و نكات جالب و روايي، اما فرعي و افزوده بر حقايق تاريخي است، و تفسيري روانشناختي و ذهني از انگيزه ها و خواستها و هيجانهاي قهرمانان داستان به همراه يك داوري سفت و سختِ اخلاقي در همه جا موج مي زند. &lt;br /&gt;
اگر تاريخي مانند عهد عتيق را با تواريخ هرودوت مقايسه كنيم، به همانندي هاي بنيادين بيشتري دست خواهيم يافت. اين همانندي هاي ساختاري، از زمان فروپاشي شاهنشاهي هخامنشي تا امروز گام به گام توسعه يافته است و در فاصله اي به كوتاهي چند قرن به چارچوب عمومي و مرسوم براي نگارش تاريخ تبديل شده است. براي اين كه تصويري از تداوم و استقرار اين سنت نگارش تاريخ به دست آوريم، مي توانيم به هريك از تاريخهاي عموميِ مشهور بنگريم. به استثناي تك و توكي از پژوهشهاي تازه كه به ويژه بيشترشان زير تاثير مكتب آنال بوده اند، بدنه ي اصلي تاريخ، از تداوم سنتي ناشي شده است كه يك پا در هرودوت، و پاي ديگر در عهد عتيق دارد. متوني مانند تاريخ تمدن ويل دورانت يا تاريخ عمومي توينبي يا تاريخ اسكندرِ درويزن آنقدر در دسترس هستند كه بتوان به سادگي به آنها مراجعه كرد. به عنوان يك متنِ برخاسته از بافتي تقريبا متفاوت، در اينجا بخشي از گفتار ابن اثير درباره ي سرنوشت قوم عاد را مي آورم، و به نقل قول از مورخان پايان مي دهم تا نوبت به پيشنهادِ چشم اندازي برسد كه در ذهن دارم:&lt;br /&gt;
&amp;quot;اين گروه همين كه به مكه رسيدند در حومه ي مكه بيرون از حرم، در خانه ي معاويه بن بكر فرود آمدند و مهمان او شدند. معاويه بن بكر ايشان را گرامي داشت و در پذيرايي از ايشان كوشيد زيرا آنان دايي هاي او بودند. داماد او نيز در ميانشان بود چون لقيم بن هزال با هزيله، دختر بكر خواهر معاويه زناشويي كرده و از او فرزنداني آورده بود كه در مكه پيش معاويه مي زيستند. پسران معاويه عبيد و عمرو و عامر و عمير نام داشتند. اينان از گروه عاد بعدي به شمار مي روند كه پس از قوم عاد نخستين بر جاي ماندند.(ابن اثير، جلد نخست: 285)&amp;quot; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
13. گويي دو نوع از نگارش تاريخ وجود داشته باشد و دو نوع كردار تاريخي را توسط دو نوع مورخ تصوير كند. موضوع اين هردو، كردارِ تاريخ ساز و رخداد تاريخي است. در پويايي نظامهاي اجتماعي و سير تحول لايه هاي گوناگونِ شخص، نهاد اجتماعي، منش فرهنگي، رخدادها و رفتارهايي ويژه وجود دارند، كه همچون بستر جذبي تعيين كننده و متغيري مركزي عمل مي كنند. جريان دگرديسي جوامع، مسيري سرراست و ساده و تك علتي ندارد كه نسبت به رخدادهاي گوناگون و رفتارهاي متفاوتِ آدميان موضعي متقارن داشته باشد. كردارهاي آدميان، و پيامدهاي آنها، و رخدادهاي اجتماعي و بازتابهاي ايشان، اموري ناهمگن هستند كه وزنهايي متفاوت در تعيين وضعيت نهايي سيستم دارند. در اين هياهوي متغيرهاي پراكنده و غوغاي روابط شبه عليِ درهم تنيده، برخي از رخدادها و برخي از كردارها هستند كه نقشي تعيين كننده تر و مهم تر از بقيه دارند. برخي همچون گرانيگاه هايي عمل مي كنند كه سرنوشت آينده ي نظام اجتماعي را به سوي خود مي كشد، و پويايي آينده ي آن را تعيين مي نمايد. &lt;br /&gt;
اين حوادثِ تعيين كننده ي سرنوشت جوامع، بر دو نوع هستند: يا كردارهايي هستند كه يك نظام خودمختار و انديشنده، يك منِ اراده مند آن را مرتكب شده است، و يا رخدادي است كه از برآيند نيروهاي كور و بي هدفِ طبيعي و عوامل بيرون از &amp;quot;من&amp;quot; برخاسته است. حركت اسكندر براي حمله به شاهنشاهي هخامنشي، يك كردار تاريخ ساز بود، همچنان كه سازماندهي كوروش براي ورود به بابل، و تصميم شاه عباس براي فتح هرمز، و تلاش فردوسي براي نگارش شاهنامه. به همين ترتيب، وباي تهران در سال وبايي و طاعونِ اروپا در اواخر قرون وسطا و آتشفشان وزو، نمونه هايي از رخدادهاي تاريخي مهم بودند.  &lt;br /&gt;
اين كردارها و اين رخدادها، تاريخ ساز هستند، يعني وقتي به سير تحول جوامع در مسير زمان مي نگريم، آنها را همچون قيد و بندهايي مي بينيم كه به جهت و ريخت عمومي خطراهه ي تحول جوامع شكل مي دهند. &lt;br /&gt;
مردماني مقيمِ جوامع، با ارجاع به اين رخدادهاي مهم و بزرگِ تاريخي است كه اكنون خويش را توجيه مي كنند، و با ارجاع به خاطره ي مشتركي كه از آن دارند، هويت تاريخي مشترك خويش را بر مي سازند. تفسيرِ اين رخدادها در ذهنِ &amp;quot;من&amp;quot;هاي مقيمِ جوامع، ميداني است كه نسخه هايي رقيب و تنومند و آغشته به قدرت در آن به زورآزمايي مي پردازند. برندگانِ اين ميدان، تفسيرِ غالب در موردِ ارزش، ماهيت، و تاثير آن رخداد را رقم مي زنند، و خاطره ي جمعي مشتركي را بر مي سازند كه من ها از مجراي آن به ما تبديل مي شوند، و امكانِ همذات پنداري را در گستره اي زمان مند به دست مي آورند. رخدادهاي تاريخ ساز، به دليل تاثير عيني و روشني كه بر وضعيت هستي در زمان اكنون دارند، همچون گسلها و برجستگي هايي بر محور زمان جلوه مي كنند، و به خاطر تراكم روايتهاي رقيبي كه مدعي معنا كردنشان هستند، در سطح فرهنگي نيز همچون ميداني مهم و مركزي براي توليد معنا عمل مي كنند. رخدادهاي تاريخ ساز، و اين كردارهاي مهمِ متصل به آنها هستند كه پيدايش متون تاريخي را ممكن مي سازند.&lt;br /&gt;
متن تاريخي، روايتي رسمي و مستقر است از معنا و ماهيتِ كردارها و رخدادهاي تاريخ ساز. متني كه در يك نظام اجتماعي مورد پذيرش واقع شود، با مشروعيت سياسي گره بخورد، و معمولا توسط نظام سياسي حاكم تبليغ شود، متني تاريخي است كه در آن مقطع زماني چيره شده است. چيرگي تمام متون تاريخي مقطعي و موضعي است. يعني هيچ تضميني وجود ندارد كه آيندگان به همان ترتيبي كه ما رخدادهاي تاريخي را تشخيص مي دهيم، اين برجستگي ها در زمان را بازشناسي كنند و همان معانيِ امروزين ما را بدان نسبت دهند. &lt;br /&gt;
آنچه كه در بخشهاي پيشين مرور كردم، پاره هايي از اين متنهاي تاريخي بودند. تمام كتيبه هاي ياد شده و خزانه ي وسيعتر فتح نامه ها، وقف نامه ها و اندرزنامه هاي درباري در جهان باستان، نمونه هايي از متون تاريخي هستند. به همين ترتيب، تواريخ هرودوت و كتاب تواريخ شاهان و سفر اعداد و سفر و خروج و تاريخ ابن اثير و تاريخ تمدن ويل دورانت همگي نمونه هايي از تاريخِ نوشته شده محسوب مي شوند. تاريخ هايي كه به دليل تكثير و خوانده شدن، سطحي از مشروعيت و مقبوليت را دارا هستند و بنابراين بخشي از برداشت عمومي درباره ي كردارها و رخدادهاي تاريخي را منعكس مي كنند. &lt;br /&gt;
در اين زمينه است كه مي توان از دو نوع تاريخ سخن گفت: تاريخي پرتاب شده به گذشته، و تاريخي مستقر در اكنون.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
14. تا ديرزماني، تاريخ در اكنون مستقر بود. چرا كه فنِ پرتاب كردنش به گذشته هنوز ابداع نشده بود. تا دوران هخامنشي، كردار و رخداد تاريخ ساز امري بود كه با اكنون پيوندي ناگسستني داشت و اين بديهي ترين و سرراست ترين چيزي است كه در مورد رخداد/ كردارِ تاريخ ساز انديشيد. چه رخدادي و چه كرداري را مي توان يافت كه بيش از وقايع حاضر در اكنون، در شكل دهي به وضعيتِ اكنون تعيين كننده باشد؟ برخلاف آنچه كه امروز برداشتي عقل سليمي مي نمايد، رخداد/كردار تاريخ ساز در ساده ترين و طبيعي ترين حالتش آن واقعه ايست كه در همين اكنون بروز كند و به اين ترتيب، با بودنش در اكنون، اكنون را تعيين نمايد. &lt;br /&gt;
در دوراني كه اين امر بديهي آشنا و دانسته شده بود، نگارش تاريخي امري متفاوت با امروز بود. تاريخ در آن هنگام روايتي بود كه توسط كنشگري ويژه، در زمانِ اكنون روايت مي شد. اين كنشگر، همان كسي بود كه فاعلِ كردارِ تاريخ ساز بود و همان كسي بود كه مستقيم تر از همه با رخدادِ تاريخ ساز سر و كار داشت. شاهاني كه جنگي را برده يا باخته بودند، كاهناني كه معبدي را برساخته يا تعمير كرده بودند و دانشمندان و حكيماني كه هرمي و برجي و ابزاري و فراروايتي را پديد آورده بودند، در همان اكنونِ خويش شرح واقعه را روايت مي كردند و از آنجا كه سوار بر اين رخدادها و مستقر در اكنون بودند، روايتشان تاريخ تلقي مي شد. براي ديرزماني، كه نيمي از تاريخ نوشته شده ي بشر را در بر مي گيرد، تنها شكلِ شناخته شده از روايت تاريخي، همين شكلِ اكنون مدارانه بود. متني كه يك &amp;quot;منِ&amp;quot; تاريخ ساز آن را براي من هايي ديگر روايت مي كرد. من هايي كه در معرض تاثيرهاي آن بودند، و به اين ترتيب در آن هويتي مشترك را باز مي يافتند.&lt;br /&gt;
تاريخي كه به اين شكل نگارش مي شد، از چشم اندازِ آينده محروم بود. اورنمو و اونتاش ناپيريشا و اوركاگينه و سناخريب شاهاني بودند كه به بزرگداشت اثرِ خويش در اكنون مشغول بودند و گذشته را جز به مثابهِ مقدمهاي و آينده را جز زير عنوان پيامدي فرعي بر نمي تافتند. تاكيد ايشان بر اكنون بود و مردمي كه در اكنون حاضر بودند و آن روايتي كه برداشت ايشان از رخدادهاي ياد شده را يكدست و همسان مي نمود. اين شاهان و مردمانِ مخاطبشان، كساني بودند كه در جهاني چند مركزي زندگي مي كردند. دنياي ايشان، پهنه اي فراخ بود از مراكزِ متنوع و پراكنده ي &amp;quot;تاريخ سازي&amp;quot;. آن شاه سومري كه در اوروك تاريخ زمانه ي خويش را مي نوشت، آگاه بود كه تنها برسازنده ي تاريخ نيست. در آن دوران مراكزي كه رخدادهاي تاريخي و كردارهاي تاريخ ساز در آن متراكم شده بودند، جايگاه هايي پراكنده و متكثر بود كه در تمدنهاي گوناگون و دولتشهرهاي مختلف و شخصيتهاي بزرگ و تاثيرگذارِ فراوان جاي داشت. شاه اوروك خبر داشت كه شاهي در شوش، همتا و هماورد او در آفرينش تاريخ است و پادشاه هيتي از حضور فرعوني در مصر آگاه بود كه رقيبش در شكل دادن به تاريخ محسوب مي شد.&lt;br /&gt;
با ظهور عصر هخامنشي، اما، اين روندِ نوشتنِ تاريخ در اكنون به وضعيتي ويژه دست يافت. از يك سو، عصر هخامنشي نشانگر اوجي در نگارش تاريخ اكنون بود. اوجي كه در كتيبه ي بيستون به روشني ظهور يافت. در اينجا پادشاهي بر تخت نشسته بود كه در تمام جهانِ شناخته شده براي خودش و مردمش، هماوردي نداشت. ظهور دولت هخامنشي، به معناي ادغام تمام دولتشهرها و دولتهاي كوچك و بزرگ پيشين، و پديد آمدنِ يك مركزِ يگانه و غول آسا در پهنه ي كل سرزمينهاي نويسا بود. هرآنكس كه خط مي دانست و تاريخي داشت، در بدنه ي جامعه اي سامان يافته و منظم جذب شد و بخشي از يك نظام اجتماعي غول آسا و نوظهور شد. اين نخستين لوياتانِ راستين، شايد به خاطر نوپا بودنش  و شايد به دليل تر و تازه بودنِ دستگاه اخلاقي سازمان دهندگانش، هنوز با بيماريهاي واگيردار در ميان نظامهاي سياسي آلوده نشده بود. اين نظام غول آساي تك مركز، از سويي به عنوان پيش داشتي براي توجيه اكنون، چشم به گذشته داشت و از سوي ديگر به چشم اندازي فراخ و گسترده از آينده مجهز بود. با اين تفاوت كه ديگر براي مردمي اندك كه در قلمرو جغرافيايي خاصي زندگي كنند، بازگو نمي شد. اين روايت تاريخي، كه توسط شاهنشاهي يگانه و از سوي مركزي واحد صورتبندي شده بود، همه ي مردمِ متمدن جهان را مخاطب مي ساخت، كه همگي شهروند دولت هخامنشي بودند&amp;lt;sup&amp;gt;3&amp;lt;/sup&amp;gt;. به اين ترتيب، همزمان با گسترده شدنِ افقِ جغرافياييِ روايت كردنِ تاريخ، افق تاريخي آن نيز بسط يافت، و اين هردو مديونِ پيدايش مركزي يگانه براي انباشت و همسوسازي رخدادها و كردارهاي تاريخ ساز بود. &lt;br /&gt;
به اين ترتيب، نهايي ترين شكلِ نگارش تاريخ اكنون در عصر داريوش و با بيستون به سرانجام رسيد. كسي كه تاريخ سازترين &amp;quot;من&amp;quot;، و نه تنهاي &amp;quot;مني در ميان من¬هاي ديگر&amp;quot; بود، بر تخت نشست و از جايگاهي كه در چشم تمام مردم نويسا مركز تلقي مي شد، به نگارش تاريخ پرداخت. صراحت او، دقتِ او، انصافش در نام بردن از دشمنانش، صداقتش در اشاره به برخي از نقاط ضعفش، و فروتني اش در اشاره به اين كه &amp;quot;شاهي در ميان شاهان بسيار&amp;quot; است، همگي از اين حقيقت سرچشمه مي گيرند كه اين شاه هخامنشي همچون نوادگانش از مشروعيتي خدشه ناپذير و بسيار استوار برخوردار بوده است. مشروعيتي كه هنوز به برداشتهاي جنون آميز اسكندرگونه يا سنتهاي خودبزرگ بينانه ي فرعوني آغشته نشده بود و با همان سادگي كوچگردان و ايلاميانِ ديرينه سال، خود را با القابي بسيار فروتنانه و ساده به ديگران معرفي مي كرد. در اينجا مجال اين بحث نيست، اما كافي است به كتيبه هاي بازمانده از داريوش و خشايارشا بنگريم تا ببينيم كه خودانگاره ي شاهان هخامنشي به شكلي غريب واقع گرايانه و فروتنانه بوده است. داريوش در نقش رستم به خاطر آن كه نيزه وري نيكو، جنگاوري زورمند و سواركاري شايسته است، ستوده شده و نه به خاطر سخن گفتن با خدايان (همچون حمورابي)، يا خدا بودن (همچون فرعون)، يا زاده ي خدا بودن (همچون اسكندر). اين فروتني و واقع گرايي، از سويي پيش درآمدِ قرار گرفتنِ اين من هاي نيرومند بر مسند مركزِ جهان بوده است و از سوي ديگر خردي بود كه اين جايگاه را براي مدت دو و نيم قرن برايشان حفظ كرد. اين پديده، يعني ظهورِ مني كه بر مسند مركزيت هستي تكيه زده باشد، چندان تكان دهنده بود كه به گمان من به گذاري بزرگ در فهمِ مفهوم خداوند منتهي شد و از سوي ديگر در قالب روايتهايي اساطيري تبلور يافت و ابعادي تازه را به متغيرهاي تعريف ابرانسان و منِ آرماني در جوامع انساني افزود.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
15. پيدايش مركزي يگانه، به معناي آن بود كه همگان در مركز بودنِ شهرهايي، تمدنهايي، زبانهايي، و شخصيتهايي به توافق برسند. اين سويه ي روشن سكه ي نظم هخامنشي، پشتي نيز داشت، كه همانا ظهور پيراموني به همين ميزان قطعي بود. وقتي تمدن هخامنشي شكل گرفت، مركزي را در گيتي تعريف كرد كه قلمروش تمام سرزمينهاي داراي شهرنشيني مستقر و خط و تاريخ ديرينه را در بر مي گرفت. اما اين مركزِ جهاني و يگانه، پيراموني داشت كه به همين ترتيب استوار و محكم در كناره هاي آن مركز تعريف شده بود. در گرداگردِ ايرانِ هخامنشي كه در مركز بودنش شك نبود، تمدنهاي نويساي كوچكي وجود داشتند كه در جزر و مدهاي سياسي در درون يا بيرون اين مركزِ عمومي قرار مي گرفتند و از پيوندي سست با آن برخوردار بودند. آتن، مشهورترينِ اين حاشيه هاي بيروني است و اورشليم و يهوديه بحث برانگيزترينِ آن. &lt;br /&gt;
يهوديان و آتنيان در قرون پنجم تا سوم پ.م، يعني در دوران نظم درخشان هخامنشي، سرزمينهايي به نسبت بيروني و حاشيه اي محسوب مي شدند. يكي در شبه جزيره ي يونان و بالكان كه به تازگي از خرابيهاي ناشي از ورود قبايل خونريز آريايي برخاسته بود و ديگري در مرز ميان دو غولِ ايران زمين و مصر، در اقليمي نه چندان مساعد و رام. اين دو در زمانِ ياد شده تاريخ هاي خاص خود را پروردند و روايتهاي ويژه ي خويش را براي تفسير پيشينه و سرنوشت شان پديد آوردند. هردوي اين جوامع، از الگو و سرمشق هخامنشي براي فهمِ تاريخ بهره بردند. يعني مدعي مركزيت داشتن شدند. اما به دليل صورتبندي شدن در زمينه هايي گوناگون، اين ادعا را به دو ترتيب بيان كردند. &lt;br /&gt;
هرودوت، نويسنده اي بود كه در آتن مي نوشت، دولتشهري از دولتشهرهاي بسيار يوناني، كه همواره درگير جنگ و جدال با همسايگانشان بود و تنها معياري كه براي خودبرتربيني داشت، آن بود كه دو بار با پارسيان جنگيده بود، و هر هردو بار هم به دست سرداري پارسي فتح شده بود. لحن هرودوت بر اين مبنا، لحني سياسي بود. او در زمينه اي از زد و بندهاي سياسي و روابط قدرت بود كه مي نوشت، چرا كه مركزِ مورد نياز آتنيان در آن هنگام بيش از هرچيز مركزي سياسي بود. محوري كه قدرت نظامي و سياسي دولتشهر آتن را در برابر رقيبان يوناني ديگرش برجسته سازد و ادعاي آن را بر مركز بودن به كرسي بنشاند. ادعايي كه در زمانِ هرودوت و تا ديرزماني پس از مرگ او، به دليل حضور مركزي بحث ناپذير مانند ايران، مسخره مي نمود و ريشخند مي شد. اما بعدها به دست روميانِ نوآمده ي تشنه ي پيشينه، به ابزاري كارآمد تبديل شد.&lt;br /&gt;
يهوديان اما، در زمينه ي ديگري مي زيستند. كشمكش ايشان با قبايل سامي ديگرِ همسايه شان بود، كه به ويژه از نظر ديني با ايشان تفاوت داشتند. هم يهوديان و هم قبايل رقيبشان از نظر سياسي زيرمجموعه اي از ايران بزرگ بودند و از اين رو دعوي ايشان براي مركزيت، ادعايي ديني بود تا سياسي. يهوديان نيز مانند آتنيان سرمشق اصلي را از ايرانيان برگرفتند، با اين تفاوت كه اين سرمشق به پرستش خدايي يگانه مربوط مي شد و جايگاهي كه اين مركزيتِ آسماني در دربار هخامنشي داشت. در متون تاريخي عبراني نيز، همچون نوشتارهاي هرودوت و كتزياس و كسنوفانس و بعدها پلوتارك، مرجع غايي ايران زمين بود و دربار ايران. همه چيز در ارتباط با دربار هخامنشيان تعيين مي شد، چرا كه در آن هنگام ترديدي در مركز بودنِ اين دستگاه وجود نداشت. با اين وجود، مي شد با بهره گيري از اين مركزِ عمومي و بزرگ و در زمينه ي آفريده شده توسط آن، به شكلي خاص ادعاي مركزيتي محلي كرد. در متون هرودوت اين ادعا به قلمرو سياست مربوط مي شد و به كشمكشها و جنگها فرو كاسته مي شد. اما در نزد يهوديان كه با ايرانيان پيوندي نزديكتر و گرمتر داشتند، قضيه به پشتيباني و همخواني و حتي همخوني شاهان هخامنشي و رهبران ديني يهودي تبديل شد. &lt;br /&gt;
به اين ترتيب، دو الگوي تاريخ نگاري گذشته مدار در حاشيه ي اين مركز يگانه پديدار شد. تاريخي كه هويت را در رخدادهاي تاريخ سازِ گذشته هاي دور مي جست و مي يافت. رخدادهايي ديني يا سياسي، كه در نهايت سررشته اش به همان مركز غايي هخامنشي ختم مي شد، اما در ارتباط با آن و گاه با جبهه آرايي در برابر آن، براي خود نيز مركزيتي را ادعا مي كرد.&lt;br /&gt;
وجه مشترك هردوي اين تاريخ ها، آن بود كه ارتباطش با اكنون قطع شده بود. نويسندگانش نقشي در كردارهاي تاريخ سازِ بزرگ و تاثيري بر رخدادهاي تاريخي نداشتند. به اين دليلِ ساده كه از جامعه اي حاشيه اي برخاسته بودند. تاريخي پرتاب شده به گذشته، روايتي بود كه بختِ سهيم شدنِ اين مردم در مركزي دوردست را فراهم مي آورد. هرودوت با نگاشتن تواريخي كه در بسياري از جاها مضحك و دور از عقل است، اين بخت را براي يونانيان و بعدها روميان فراهم آورد تا در رخدادهاي بزرگ تاريخي سهيم شوند. اين حقيقت كه ايرانيان هرگز در يونان جنگ بزرگي نكردند، با تصوير كردن نبردهاي تخيلي يوناني، جبران شد و اين حقيقت كه دولتمردان يوناني تا ديرزماني پس از اسكندر بازيگراني حاشيه اي و محلي در جايي پرت و دور افتاده بودند، با اين قصه كه بسياري از آنها هماورد شاهنشاه، يا دوست او، يا جاسوس او، يا پزشك او بوده اند، جبران گشت. به همين ترتيب، يهوديان به شيوه اي دوستانه همين كار را تكرار كردند. اين حقيقت كه يهوديان در عصر هخامنشيان يكي از هزاران قبيله و قومِ حاضر در پهنه ي دولت هخامنشي بودند، با روايتهايي كه به پشتيباني شاهان هخامنشي از نبيان يهودي و هواداري از ايشان در برابر دشمنانِ بت پرستشان و حتي پيوندهايي خويشاوندي با دخترانشان، تعديل شد. به اين ترتيب يهوديان نيز -از راهي دوستانه و به گمانم خردمندانه تر- توانستند خود را در اين مركزِ بزرگ استعلايي سهيم بدانند. &lt;br /&gt;
يونانيان و يهوديان به اين ترتيب در سپهر رخدادهاي تاريخي و كردارهاي تاريخ ساز سهيم شدند. اما اين كار را به قيمت قطع ارتباط با اكنون انجام دادند. سهيم شدن در هويتي تاريخي كه ساختگي بود، به بهاي قطع ارتباط با اكنوني تمام شد كه با اين روايت در تعارض بودك. در نتيجه ساختاري خاص به تاريخ تحميل شد، كه بر پيوند محكمش با گذشته، و بريده شدن رگ نافش با حال استوار شده بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
16. تاريخ دستمايه ي هويت است و هر نوعي از هويت با شكلي از خود مركزپنداري همراه است. هويت جمعيِ يك جامعه، برآيندي است هم افزا و انباشتي از خودانگاره هاي اعضاي آن جامعه  و هر &amp;quot;من&amp;quot;، هرچنداز خود بيگانه و مسخ شده و ناتوان، در اندرون خود هنوز ردپايي از باور به قرار گرفتن در مركز هستي را دارد. چرا كه &amp;quot;من&amp;quot;، در اصل چيزي جز همين معجزه نيست:‌ نظامي خودمختار و انديشنده و انتخابگر، كه به همين دليل تقارن هستي را در هم مي شكند و مي تواند همچون مركزي در گيتي عمل كند.&lt;br /&gt;
هويت جمعي مردمان؛ شبكه اي از باورهاي همگاني ، اصول موضوعه، ارزشها، و روايتهاي تاريخي است كه سرگذشت آن جامعه و سرنوشتش را بازنمايي مي كند. پرسشهايي غايي كه براي &amp;quot;من&amp;quot; در مقام سوژه اي انتخابگر مطرح است، در سطحي جامعه شناختي با شدتي بيشتر تكرار مي شود و بنابراين همان طور كه &amp;quot;من&amp;quot; بايد به پرسشِ &amp;quot;به كجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟&amp;quot; پاسخ دهد، نظام اجتماعي نيز مي بايست پاسخي سزاوار در اين مورد داشته باشد. &lt;br /&gt;
جوامعي كه به زماني خطي، جهت دار و تحويل پذير به مكان باور دارند، به روايتي سه تكه براي پاسخ به اين چالش مسلح هستند. اين روايت از تاريخي گذشته گرا، اسطوره اي آينده مدار و اكنوني لهيده در ميان اين دو تشكيل يافته است. امروز، تقريبا تمام جوامع انساني موجود بر سطح زمين بر مبناي درك خطي زمان سازماندهي شده اند و بر اين مبنا، ستون فقرات هويت جمعي خويش را بر مبناي همين روايت سه بخشي پيكربندي مي كنند. هويت جمعي مردماني كه در يك جامعه حضور دارند، از تاريخي تشكيل مي شود كه خاطره ي جمعي ايشان را، با ارجاع به رخدادهايي پنهان در گذشته هاي دور جمع بندي مي كند. تاريخي كه پيوند ميان اين مردمان و كردارهاي تاريخ سازِ نياكانشان را نشان مي دهد و ارتباط ميان حال و هواي زمانه شان و رخدادهاي تاريخي را بيان مي كند. از آنجا كه آن كردارها و آن رخدادها تعيين كننده ي مركز بودن هستند، مردمان با سهيم شدن در اين روايت در آن مركز شريك مي شوند و به اين ترتيب باور به حضور در مركز هستي، اين ضرورتِ تداوم هويت اجتماعي، برآورده مي شود. &lt;br /&gt;
اين برخورداري از گذشته، اما، از جنسِ پيوندي انداموار و سرراست ميان نظام اجتماعي و رخدادهاي گذشته نيست. &amp;quot;من&amp;quot;ها در نظام اجتماعي اي كه به اين شكل سازمان يافته است، از دستاوردهاي آن رخدادها بي بهره اند و امكاني براي بازتوليد يا خلقِ كردارهاي تاريخ ساز ندارند. برخورداري ايشان از اين جريانهاي تاريخي مهم، به روايتي فرو كاسته شده است، كه خود بيشتر قصه است تا واقعيت، و بيشتر گوشته است تا استخوان. تاريخ گذشته گرايي كه قرار است مردمان را به حضور در مركز هستي قانع كند، ناگزير است تا حقيقتي تلخ را پنهان كند و آن هم اين است كه اين مردمان در واقع ارتباطي با آن رخدادها و كردارها ندارند، خواه نياكانشان با اين روندها مربوط بوده باشند يا نه. يعني تاريخ گذشته مدار، در اصل قصه ايست كه در اطراف چند رخداد و كردار مهم تاريخي برساخته شده است. قصه اي انباشته از جزئياتِ خرسند كننده و پيچشهاي هيجان آور، كه به كارِ سرگرم كردنِ توده ي مردم و قانع كردنشان مي آيند، اما ربطي واقعي به آن واقعه هاي مهم ندارند. دليل سستي و ناتواني تاريخ گذشته گرا، پيش از هرچيز، آن است كه اين روايت در ذات خود ناتوان و دروغين است و بيشتر براي پنهان كردن و بازنمودن تخصص يافته است. تاريخ گذشته گرا، قرار است حاشيه اي بودنِ يك جامعه را انكار كند و به جاي آن كه در اين راستا مسيرِ دشوارِ آفرينش تاريخ و تبديل شدن به مركز را نشان دهد، راه ساده ترِ بازنويسي تاريخ و قلاب كردنِ &amp;quot;من&amp;quot;ها به واقعه ها را برمي گزيند. اين راه ساده تر است، چرا كه رخدادها و كردارها در حد امكان به گذشته اي دورتر و دورتر پرتاب مي شوند، تا خاطره ي جمعي آنها و تاثيرهاي راستيني كه بر هستي گذاشته اند، در حد امكان مبهم تر و تارتر باشد، تا دستكاري شان، تحريف شان، و بازنويسي شان به شكلي كه جايي براي &amp;quot;من&amp;quot;ها پيدا شود، به شكلي فراهم آيد. &lt;br /&gt;
وظيفه ي تاريخ گذشته مدار آن است كه &amp;quot;منِ&amp;quot; امروزينِ حاشيه نشينِ آغشته به غياب، را با &amp;quot;من&amp;quot;هاي تاريخ سازِ مركزنشيني كه در حضورشان شكي نيست، پيوند دهد. تاريخي كه به گذشته پرتاب شده باشد، اين كار را با ساده ترين و خام ترين شكلِ ممكن انجام مي دهد. يعني يا به همخوني و خويشاوندي اين دو من قايل مي شود، يا بر هم مكانيِ آنان پافشاري مي كند. به اين ترتيب منِ محرومِ نادانِ امروزين كه بودن و نبودنش حتي براي خودش هم يكسان است، بدان دليل كه از تباري ايراني است، يا در سرزمين ايران زندگي مي كند، در ذاتِ كسي مانند داريوش و كوروش سهيم مي شود و خود را همسان و همگون با وي مي پندارد، چرا كه با وي همخون و همسايه است. داستانِ خاك و خون، يعني باور كردن به پيوند خويشاوندي يا مكاني با جريانهاي تاريخ ساز، محورِ فني است كه تاريخ گذشته مدار را ممكن مي سازد. اسطوره ي جادوگرانه ي مجاورت و اسطوره ي قبيله مدارانه ي خويشاوندي، چنان كه مردم شناسان تشخيص داده اند، عنصري مشترك در تمام باورهاي جادويي است. اما شايد زمانِ آن رسيده باشد كه تداوم اين دو اسطوره را در زيربناي محكم ترين بناهاي هويت سازِ امروزين نيز بازشناسيم. &lt;br /&gt;
هويتي كه بر اين مبنا از تاريخ گذشته مدار بر مي آيد، بي رمق و كمخون است. داستاني است سرگرم كننده، كه قصه ي كساني را بازگو مي كند كه در گذشته هاي دور كارهايي مهم انجام دادند و با ما مربوط بودند. بي آن كه اين ارتباط را به درستي تبيين كند، ماهيت آن كردارها را به دقت نشان دهد و محكي باشد براي ميزان تاثير پذيرفتنِ اكنونِ ما، از آن كردارها. اين تاريخ، از تخمي ايدئولوژيك روييده است. كاركرد آن بسيج اجتماعي با كمينه ي نيرو و كمينه ي &amp;quot;حقيقت&amp;quot;است و در ايفاي اين كاركرد پيروز مي شود، چرا كه مردمان سادگي را دوست دارند و راه هاي آسان را بيشتر مي پسندند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
17. من هايي كه هويت خويش را در تاريخي پرتاب شده به گذشته مي جويند و مي يابند، خواه ناخواه با اين چالش رويارو هستند كه به نوعي ارتباط خود را با آن وقايع مهم تبيين كنند. قصه هايي كه تبارِ مشترك يا مكانِ مشترك را دستمايه ي ارتباطِ ميان من و رخدادها و كردارهاي تاريخ ساز قرار مي دهند، ناگزيرند كه اين ادعا را با شواهدي سخت تر تثبيت كنند. چرا كه هم مكاني امري شكننده و وابسته به اقتدار سياسي است و با يك غصبِ سرزميني از ميان مي رود و همخوني قضيه اي مبهم و وهم آلود است كه در برابر پرسشها تابِ ايستادگي ندارد. &lt;br /&gt;
از اين روست كه هويت جمعي به ناچار با انباشتي از &amp;quot;چيزها&amp;quot; پشتيباني مي شود. اين همان است كه ميشل دو سرتو در هنگام بحث از ظهور موزه داري در دوران مدرن بدان پرداخته است. محبوب شدنِ موزه ها در دوران مدرن، بدان معنا بود كه مردمانِ جوامع جديد، به ناگهان احساس نياز كردند تا چيزهايي به ظاهر ناهمگون را در مكانهايي عمومي به نمايش بگذارند و نگريستن به اين اشيا را همچون امري آموزشي تلقي كنند. اين نگريستن به چيزِ نمايشي، شايسته ي آن است كه مفصل تر مورد بحث واقع شود. اما در اين زمان و مكان اندك جايي براي پرداختن بدان نيست. تنها در همين حد مي توان اشاره كرد كه ظهور موزه در عصر مدرن، از سويي با كاركرد چشم و نگاه كردن در مقام فعلِ آفريننده ي حقيقت پيوند دارد و از اين زاويه ي چشم مدارانه قابل نقد است و از سوي ديگر به حرصِ دانش مدرن براي رده بندي مربوط مي شود كه خود بازتابي از سيطره ي فن آوري در اين تمدن است. از اين رو ظهور موزه فرآيندي است كه از گره خوردنِ چشم به چيز برخاست، با اين شرط كه آن چيزها به شكلي خاص مرتب و چيده شده باشند و آن چشم در آن چيزها &amp;quot;تاريخي&amp;quot; را تشخيص دهد. خواه تاريخ طبيعي، خواه تاريخ ملي و يا تاريخي مردم شناسانه. حتي مجموعه هاي صدف و پروانه و تمبر و سنگ و جعبه چوب كبريت هم همواره با محور زمان درگيري دارند و از هاله اي از تقديس تاريخي پوشيده شده اند. &lt;br /&gt;
ظهور موزه داري در عصر مدرن، معلول فراگير شدنِ نسخه هايي از تاريخِ گذشته مدار بود كه در اروپاي درگيرِ انقلاب صنعتي رواج داشت. نسخه هايي شتابان و عجول كه مي بايست به سرعت براي اروپايياني كه مي رفتند تا در مركز قرار گيرند، سابقه اي از ارتباط با مركز را بتراشد. اشكال كار در اينجا بود كه اروپاي غربي، كه خاستگاه انقلاب صنعتي و مدرنيته بود، تا پيش از يكي دو قرنِ پيش از انقلاب صنعتي، براي تمام تاريخ خويش در حاشيه و زير سايه ي تمدنهاي بزرگترِ شرقي قرار داشت. مورخانِ آن دوران اگر يك گام به عقب باز مي گشتند، امپراتوري روم را در مرزهاي شرقي خويش مي يافتند، اما مشكل در آنجا بود كه روميان خود به شرقِ - يعني يونان- چشم دوخته بودند. يعني به طور خاص به روايتي افسانه اي و خيالي كه هرودوت برايشان پرداخته بود. و باز اشكال در اينجا بود كه حتي خود هرودوت هم براي تعريف يونانيان به شرق چشم دوخته بود، يعني ايران.&lt;br /&gt;
تاريخي كه در دوران مدرن براي پيوند دادن اروپاييان با كردارها و رخدادهاي تاريخ سازِ روميان، يونانيان، يا حتي ايرانيان ابداع شد، عميقا به گذشته پرتاب شده بود. گذشته اي كه هرچه دورتر و دوردست تر مي شد، برجسته تر و پرعظمت تر جلوه مي كرد. اما به همين ترتيب ارتباطش با &amp;quot;من&amp;quot;هاي تشنه ي هويتِ نشسته در اكنون، كمتر و كمتر مي شد. به اين ترتيب، تاريخهايي نگاشته شد كه هويتِ اجتماعي اروپاييانِ نوآمده، اين تازه برنشستگان بر سرير مركزيت هستي، را تبيين مي كرد. اين تاريخها معمولا به بخشهايي هنوز اروپايي -مانند روم- ارجاع مي دادند و حتي به تدريج بخشهايي از شرق و قلمرو عثماني را نيز به اين غرب افزودند و به اين ترتيب يونان نيز در جرگه ي قلمرو هويت بخش به اروپاييان در آمد. كمي ديرتر برخي از اين تاريخها كه به ويژه در حاشيه ي اين حاشيه، يعني در اسكانديناوي و آلمان نوشته مي شدند، كوشيدند تا مخالفت ديرينه شان با مسيحيت را و در نتيجه گسستگي آشكارشان با تمدن رومي را با بازگشت به تمدنهايي ديرينه تر و شرقي تر جبران كنند. به اين ترتيب بود كه خويشتن را مانند نياكان بسيار بسيار دوردست شان آريايي خواندند و تاريخ خويش را دنباله ي تاريخ پرعظمت ايرانيان باستان دانستند. روايتي كه ايشان براي خويش ابداع كرده بودند، از سويي با بهره گيري از دانش و فن جديد، پيچيده و دقيق و حجيم و جذاب بود و از سوي ديگر با ابزارهاي مدرنِ ارتباطي چاپ و نشر مي شد. از اين رو بود كه در خودِ ايران زمين، بر نسخه هاي قديمي و مندرسِ هويت بومي چيره شد و دستمايه ي بازتعريف هويت مدرن ايرانيان قرار گرفت. در اين نكته كه هويتِ بوميِ بي رمقِ عصر قاجاري زير فشار اين منشِ نوآمده در هم شكست، دريغي نيست، چرا كه خودِ آن تاريخِ بومي ما نيز، براي قرنهايي بسيار، گذشته مدار بود و ناتوان و سست و خمود، و  زود بود كه از پا در آيد. وامگيري اين نسخه ي هويت تاريخي ايراني از غرب، در آن زمان و در آن شرايط سودمند بود، چرا كه نسخه اي رقيب را در برابر محور پنداشتنِ رم و آتن قرار مي داد، كه هويت ايراني سخت بدان نياز داشت. اما اشكال كار در آنجا بود كه اين نسخه ي نوآمده و ستاينده ي ايرانيان كهن نيز، در نهايت ساختاري گذشته گرايانه داشت و براي مصرف مردمي ديگر سازمان يافته بود و هدفش همين مصرف شدن بود، نه برانگيختن به توليد كردن.&lt;br /&gt;
موزه ها نيز در اين گير و دار برساخته شدند. موزه هايي كه نخست كاسه ها و كوزه ها را در خود گرد مي آوردند و بعدتر كتابهاي خطي و كتيبه ها را نيز، و در انتها ستونهاي تخت جمشيد و تنديسهاي عظيم ايلامي را. مجموعه هايي كه قطعاتشان بازنماينده ي هويتِ يك قوم و قبيله دانسته مي شد. چرا كه سازندگانش همخون امروزين بودند و همسايه هايشان در زمانهايي دور و مسابقه ي چنگ انداختن به چيزها، همچنان ادامه يافت، تا آن كه در سطحي تقريبا مضحك، به نمادها انجاميد. چنان كه تاجيكان، كه قومي ايراني هستند و به عنوان يكي از اقوام ايراني قدمتي پنج هزار ساله دارند، ناگزير شدند تاريخ خود را به عنوان ملتي مستقل و جدا، از سامانيان آغاز كنند و به اين ترتيب چهار پنجم تاريخ خويش را ناديده بگيرند. اين محروميت از رخدادهاي بزرگ و كردارهاي تاريخ ساز، پيامدِ عادي و ناگزيرِ تاريخ گذشته مدار است و همواره به همان موزه سازيِ صوري منتهي مي شود. چيزهايي كه در يك موزه گرد مي آيند، كاركردي بسيار حياتي را ايفا مي كنند. اين چيزها بايد چشم - اين اعتمادپذيرترين حس را- قانع كنند كه روايتِ تاريخِ گذشته مدار، با وجود پرتاب شدگي اش به گذشته و با وجود رقتِ معنايي كه دارد، راست است. اين چيزهاي گردآمده در موزه هاست كه فقرِ معناي نهفته در اين تاريخها را جبران مي كند. موزه، جبراني شبه فرويدي است، براي محروميتِ تاريخي كه به گذشته پرتاب شده است. تاريخي كه رخدادها و كردارهاي تاريخ ساز را در گذشته وا نهاده و از دور به آن مي نگرد. &lt;br /&gt;
اين تاريخ، از به چنگ آوردنِ وقايع بزرگ در اكنون ناتوان است. &amp;quot;من&amp;quot;هايي كه با تكيه بر اين روايت هويت خويش را مي فهمند، از نوعي محروميت مزمنِ مركز رنج مي برند. تاريخ گذشته مدار، تاريخ غياب هاست. چرا كه بن مايه اش اموري هستند كه در گذشته بوده و ديگر نيستند. تاكيد اين تاريخ، بر روندهايي دم بريده، بي دنباله و ابتر است كه در گذشته مانده و مدفون شده اند. به بيان ديگر، تاريخي كه به گذشته پرتاب شده باشد، از حضور بي بهره است،چرا كه بند ناف خود را با اكنون، اين خزانه ي غايي حضورها، قطع كرده است. از اين رو مردمي كه در نهايت به براده اي از حضور در اكنون نياز دارند، به سادگي با اين روايت سرخوش نخواهند شد. اين محروميت و آن فقر، با رمزگذاري چيزهايي كه در اكنون وجود دارند ممكن مي شود. چيزهايي كه در موزه ها قرار مي گيرند، &amp;quot;مال&amp;quot;ِ كسي يا كساني دانسته مي شوند و مي توان ديد و لمسشان كرد. &lt;br /&gt;
گذشتگاني كه تخت جمشيد را به عنوان مركزِ هستي برساختند و با نقش كردنِ تمامِ اقوام و مردمانِ متمدن آن روز، همگان را در اين مركزِ غايي سهيم كردند، در فكرِ بنا نهادن چيزي براي موزه ها نبودند. آنان در اكنون، عظمتِ خويش را بازگو مي كردند، و به همين دليل هم به اسطوره هايي چنين پايدار تبديل شدند. اسطوره هايي كه بقايايش در همان چيزها لانه كرد و تا به امروز عظمت را به ما يادآوري مي كند. اما اين يادآوري، پژواكي است از گذشته، كه بر صخره هاي اكنون ليز مي خورد و بر آن كارگر نيست. اين پژواك، تا وقتي كه در گذشته لانه كرده باشد، دست بالا اندوخته ايست موزه اي و مجموعه ايست از چيزها، كه رخدادهايي مهم را در گذشته بازنمايي و نه بازآفريني كند.&lt;br /&gt;
بازي روايتهاي تاريخي در اين روزگار، گويي از پايه نادرست باشد. اين قماري است كه بردي در آن نيست. همه ي بازيگران در آن بازنده اند. ناكارآمد بودنِ اين بازي، از آنجا روشن مي شود كه بردها در آن شكننده و زودگذر هستند و بازتابي راستين در اكنون ندارند. شبه قبايلي كه پاره هايي كوچك از زمين را در اختيار دارند و مي كوشند با گردآوردن چيزها و بازنويسي تاريخهاي گذشته مدار هويتي براي خود دست و پا كنند، دست بالا به توهمي زودگذر دست مي يابند و ترديد دارم كه هيچ &amp;quot;من&amp;quot;ِ انديشمندي، دانسته اين گزينه را برگزيند. &lt;br /&gt;
كشمكش بر سر نمادها نيز به همين ترتيب مسخره آميز مي نمايد. مردمي كم شمار كه بر سرزميني بي بار و بر - اما نفت خيز زندگي مي كنند- با برگزيدنِ نقشِ اسطرلابِ يوناني/ايراني به عنوان نماد ملي خويش و كشيدن نماد آهوي مصري بر دفترهاي شركتهاي بزرگ خويش و خويشاوند پنداشتن خويش با ابن سينا و بيروني به ملت تبديل نخواهند شد و هويتي تاريخي به دست نخواهند آورد. اين جعل ها، چيزي جز تداومِ كمي نابخردانه تر و كمي بي شرمانه ترِ سرمشقِ هرودوت نيست. ناگفته پيداست كه اين نسخه ها و اين روايتها ممكن است جايگير و كامياب هم بشوند. اما پيشاپيش بايد درباره شان پرسش كرد، كه آيا به راستي اين چيزي است كه &amp;quot;من&amp;quot;ها در مقام هويت مي طلبند؟ &lt;br /&gt;
به راستي چرا مردمي مانند ساكنان تركيه ي امروزين كه تاريخ شهرنشيني شان به هزاره ي پنجم پيش از ميلاد مي رسد و تمدنهاي بزرگي مانند كاپادوكيه و بيزانس و عثماني را داشته اند، ناگزير شده اند شخصيتي مانند مولانا جلال الدين بلخي را ادعا كنند؟ چرا اين مردم، ناچار شده اند چنين آغشته به ناكامي جشن نوروز را &amp;quot;تركي&amp;quot; بدانند؟ در حالي كه هزاران سال است نوروز را جشن مي گيرند و آن را هم نوروز مي نامند و اين پاره از هويتشان هم مورد چالش نبوده است؟&lt;br /&gt;
بازي هويتهاي برساخته بر مبناي تاريخِ گذشته مدار، از آن رو با باخت و ناكامي همراه است، كه بر منطقي نادرست بنا نهاده شده است. منطقِ بازيِ اين هويت و منطقِ نوشته شدنِ آن تاريخ، بر اصول موضوعه ي حاشيه نشينان استوار است. نه حاشيه نشيناني كه بر حاشيه نشيني خويش آگاهند و نه آنان كه قصدِ تبديل شدن به مركز را دارند. بلكه حاشيه نشيناني كه موقعيت خود را در اكنون انكار مي كنند و با بازنويسي گذشته مدعي مركزيتي موهوم هستند. اين ناآگاهي در مورد موقعيتِ &amp;quot;من&amp;quot; و ما در اكنون و اين سستي و تنبلي در خواستِ بزرگِ &amp;quot;مركز بودن&amp;quot;، چيزي است كه روايتِ تاريخي پرتاب شده به گذشته را به نوعي مخدر و خواب آورِ اعتيادآور تبديل مي كند. &lt;br /&gt;
نوادگان صنعتگران روم شرقي و فرزندان جنگاوران عثماني بدان دليل امروز به مولانا و نوروز نياز دارند، كه بند ناف خويش را با گذشته قطع كرده اند. ارتباط ايشان با نخستين نويسندگان يوناني و نخستين فيلسوفان مكتب ايوني، كه دست بر قضا مقيم همين قلمرو هم بودند، به متوني تاريخي فرو كاسته شده است. خرد آن يونانيان، جنگاوري آن عثمانيان و صنعتِ آن روميان در اكنونِ ايشان حضور ندارد. از اين رو ضرورت دارد كه تاريخي گذشته مدار، كه اين محروميت را تثبيت و تشديد مي كند، بر محور بقاياي آنچه كه ردپاهايش در اكنون باقي مانده، موزه اي بسازد. اين موزه مثلا در مورد تركيه بر مبناي زبان تركي و هويت قومي مصنوعي اي به نام هويت تركي برساخته شده. يعني مردمي از نژادها و فرهنگهاي گوناگون كه زبان فاتحان سلجوقي خويش را پذيرفتند، همچون قبيله اي مصنوعي در نظر گرفته شده اند. از اين روست كه چند بيتِ تركيِ مولانا، چندان مهم مي شود كه به زور كشاندنش به موزه ي هويت اين جماعت را ضروري سازد. فنِ موزه سازي، هرچند كارآمد و موفق تواند بود، اين ايراد را دارد كه بر مبنايي كاملا ذهني استوار است. هيچ ضرورتي ندارد كه آنچه در موزه به عنوان چفت و بستِ اكنون با گذشته حضور دارد، به راستي از حضوري عيني حكايت كند. چيزِ درون موزه، نمادي از حضورِ وقايع تاريخ ساز در اكنون است، و نه خودِ آن. &lt;br /&gt;
از اين رو خطر در آنجاست كه با بسنده كردن به چيزهاي درون موزه و تاريخهاي گذشته مدار، هويت به نمادهايي سبك و ساختگي فروكاسته مي شود. اين بلايي است كه در غرب بر سر هويت مردمان آمد. چنان كه آن لحظه ي زرين حضور در مركز- كه به ويژه در جريان انقلاب صنعتي و عصر استعمار نمود داشت- به سرعت سپري شد و با جا به جا شدنِ مركز به دو قطبِ شوروي و آمريكا، هويتِ نوساخته ي اروپاي متمدن به سرعت فرو ريخت، بي آن كه توانسته باشد از آن مهلتِ گذراي حضور در مركز، بهره ي كافي برگيرد. &lt;br /&gt;
در شرق نيز چنين است. تركان امروز با تغيير دادن خط خويش و با سياست ايراني زدايي و فارسي ستيزي كه از دوران آتاتورك شروع شد، در عمل بند ناف خود را با گذشته قطع كرده اند. از اين رو به ازاي افزودن پيكره ي مولانا و نمادهاي او به موزه ي خويش، پذيرفته اند كه براي هميشه خواندن شعر او را و فهميدن سخن او را از ياد ببرند. چنان كه به راستي امروز مولانا - كه شاهكارهايش را به فارسي مي نوشت- در اكنون مردم اين سرزمين حضوري ندارد. جز كه آن كه به نامش افتخار مي كنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
18. پرتاب شدگي تاريخ به گذشته، مخاطره اي بزرگ است. پديده ايست فراگير و عمومي كه تمام تاريخها و تمام هويتها را در بر گرفته است. كارآيي آن در پيكربندي هويت اجتماعي چندان زياد و قدرت آن در بسيج توده ي مردم چنان چشمگير بوده است كه آن را به سرمشقي غالب تبديل كرده است. با اين وجود، اين كارآيي سياسي تاريخِ گذشته مدار براي بسيج مردم و هويت بخشيِ سطحي به ايشان، با زوال معنا و ناتوان شدنِ &amp;quot;من&amp;quot; همراه بوده است. &lt;br /&gt;
تاريخ گذشته مدار، ابزاري است در دست نهادهاي اجتماعي، براي آن كه سازماندهي اجتماعي را بر محورِ هويت جمعي ممكن كنند. اين تاريخ ها خصلتي ايدئولوژيك دارند. يعني به سادگي خوانده و فهم مي شوند و رفتارهايي خاص را هم به پذيرندگان خويش تحميل مي كنند. اين ها منشهايي هستند سرگرم كننده، حجيم، انباشته از جزئيات، و تقريبا بي ربط با واقعيتِ بيروني، كه براي بسيج كردارهاي مردماني ميان مايه طراحي شده اند. كارآيي شان در سطح اجتماعي از آنجا معلوم مي شود كه امروز كشورهايي با هويتهاي جمعيِ بنا شده بر اين اساس وجود دارند و سطوحي متفاوت و موفق از بسيج جمعي مردمشان را نيز به نمايش مي گذارند. عراق، كه تاريخش به عنوان كشوري مستقل دو هزار و پانصد سال پيش خاتمه يافت و دوباره از پنجاه سال پيش آغاز شد و بنابراين براي تقريبا تمام عمرش - جز چند قرن حاكميت عثماني- جزئي از ايران بود، با استفاده از همين رده از هويت هاي ايدئولوژيك با ايران جنگيد و بسيج عمومي قدرتمندي را به نمايش گذاشت، در شرايطي كه بسياري از افرادِ مقيمِ سنگرهاي رويارو، خويشاوندِ نزديك يكديگر بودند. به همين ترتيب، امروز اميرنشين هاي كوچك جنوب خليج فارس براي مردم خويش هويتي آفريده اند و قدرتي اقتصادي يافته اند و اينها همه نشانه ي كارآمد بودنِ تاريخ گذشته مدار يعني نسخه هاي عميقا جعليي عربي و تركي اش است، در بسيج عمومي مردم.&lt;br /&gt;
با اين وجود، نظام اجتماعي بابت اين بسيج در سطح نهادهاي سياسي، بهايي را در ساير سطوح سلسله مراتبي اش پرداخت مي كند. &amp;quot;من&amp;quot;هايي كه در سطحي روانشناختي حضور دارند و قرار است با اين تاريخ ها هويت يابند، در عمل با سيراب شدن از اين آب شور، از حضور در مركز باز مي مانند. خاطره ي جعليِ بودنِ ماضي در مركز مانعِ كنشِ فعال براي حضور داشتنِ حال در مركز است. اين امر حتي در مورد مردمي مانند ايرانيان و هنديان كه زماني در مركز بوده اند هم مصداق دارد. يعني جعلي يا راستين بودنِ باور به بودن در مركز، تاثير چنداني در اين مهار كنندگي ندارد. مشكل در قطع رابطه با اكنون نهفته است، و چيزواره شدنِ تاريخ و تاثيركردارها و رخدادهاي بزرگ.&lt;br /&gt;
&amp;quot;من&amp;quot; اگر با تاريخ گذشته مدار آلوده شود، از ارتباط با اكنون محروم خواهد شد. اين من نيز همراه روايتي كه هويتش را تعيين مي كند، به گذشته پرتاب خواهد شد و در خاطره اي معمولا جعلي شناور خواهد ماند. يادآوري كردارهاي بزرگ و نه آفرينش آنها و خاطره پردازي در مورد رخدادهاي تاريخي، و نه برخورداري از آن، مايه ي دلخوشي اين &amp;quot;من&amp;quot; خواهد بود. به اين دليل است كه من، با اين عارضه از اكنون كنده مي شد و به اين ترتيب بختِ حضور در هستي را از دست مي دهد. در مركز بودن، همان در هستي حضور داشتنِ بي قيد و شرط و نيرومندانه و تمام و كمال است، كه &amp;quot;من&amp;quot; با وسوسه ي اين روايتِ شيرين، از آن چشم مي پوشد.&lt;br /&gt;
اين &amp;quot;من&amp;quot; ناگزير خواهد بود به نشانگان و علايم بسنده كند و هويت خويش را در اكنون، با چيزهاي و نمادها نمايش دهد. اين من، موزه دار خواهد شد، چرا كه راه ديگري براي برخورداري از گذشته را ندارد. چرا كه اين گذشته با افسونِ تاريخِ لانه كرده در آن، از دسترس وي خارج شده است. به اين ترتيب، سنگين ترين تاواني كه تاريخ گذشته مدار به جوامع تحميل مي كند، از ميان رفتنِ &amp;quot;منِ تاريخ ساز&amp;quot; است. &lt;br /&gt;
بازتاب ديگري از اين عارضه، اما، در سطحي فراتر از نهادهاي اجتماعي نيز قابل ردگيري است. تاريخ گذشته مدار به دليل خصلت ايدئولوژيك خود، تنگ نظر و محدود كننده و هراسان از عناصر متكثر است. اين تاريخ ناگزير است تا براي هدايت و به جريان انداختنِ كردارهاي خاصي در توده ي مردم، رده اي خاص از عناصر نهفته در گذشته را به خود مربوط كند و بقيه را انكار نمايد. از اين روست كه تركانِ مقيم تركيه، ناگزير شده اند از ميراث فرهنگي و تاريخي بزرگي چشم پوشي كنند. چرا كه بخش مهمي از اين ميراث ايشان را با كردها، روميان، ايتاليايي ها، يونانيان، ايرانيان و مغولان در ارتباط قرار مي دهد. خصلت ايدئولوژيكِ تاريخ در اين قلمرو ايجاب مي كند كه تمام اين پيوندها كه به راستي وجود داشته اند، بريده شوند و از اكنون رانده شوند، تا جا براي مفهومي نوظهور و ساختگي مانند هويت تركي باز شود كه بر رواج گويش خاصي از زبان اويغوري در بخشهايي خاص از اين كشور استوار است. اين بدان معناست كه تركان در سطح فرهنگي نيز از بخش مهمي از ميراث تاريخي خويش محروم شده اند. ميراثي كه ايشان را با ادبيات فارسي، سياست يوناني، و دينِ رومي در ارتباط قرار مي دهد. &lt;br /&gt;
به اين شكل، تاريخ گذشته مدار گذشته از سطح رواني، در سطح فرهنگي نيز ناتواني و كمخوني به بار مي آورد. اين در واقع منشي است سركوبگر در سطح فرهنگي، كه با هدفِ سازماندهي سياسي جوامع، منشهاي ديگر را و كردارهاي بزرگ &amp;quot;من&amp;quot; را سركوب كرده و بنابراين تاوانِ بسيج توده ها را با مسخ شدنِ &amp;quot;من&amp;quot; و انحطاط فرهنگ پرداخت مي كند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
18. شايد چنين بنمايد كه لحن اين نوشتار تاريخ¬ستيزانه، يا نااميدانه است. اما اشتباهي بزرگتر از اين برداشت وجود ندارد. من نه از سرِ نااميدي اين متن را نوشتم و نه براي پشت كردن به تاريخ، كه پيشنهادي را در برابر وضعيتِ بيمارگونه¬ي تاريخ در آستين دارم. منشها و روايتها و عناصر فرهنگي، نظامهايي تكاملي هستند، و تمام نظامهاي تكاملي تنها در رقابت با هماورداني نيرومندتر است كه از ميدان به در مي¬روند. پيشنهاد من براي رهايي از چنگ تاريخ گذشته¬مدار، آن است كه شكلي از تاريخِ اكنون بنياد شود.&lt;br /&gt;
تاريخ را مي¬توان در اكنون نوشت، اگر اين قواعد رعايت شود:&lt;br /&gt;
نخست آن كه در بازخواني و بازشناسي آنچه كه در گذشته رخ داده، همواره بايد به رويكرد ايدئولوژيكِ تاريخ¬هاي گذشته¬گرا، و كاركرد سياسي¬شان در زمانِ نوشته شدنشان نظر داشت. بايد پرسيد كه چرا مورخ به اين جنبه¬ي خاص از رويدادها پرداخته، و نه جنبه¬اي ديگر، و چرا چيزهايي را نقل كرده و چيزهايي ديگر را از قلم انداخته است. بايد در داوريهاي او شك كرد، و بايد كوشيد تا ماجرا از ديدِ &amp;quot;آدم بد&amp;quot;هاي داستان بازسازي شوند. بايد به حال و هواي حاكم بر جامعه¬اي كه تاريخ در آن نوشته شده نظر داشت، و بايد كاركردِ آن را در زمان نوشته شدن شناخت. بايد پرسيد كه اين متن در روزگارِ رواجش، چه مردمي را براي چه قصدي بسيج مي¬كرده، و چه نوع بسيج اجتماعي را ممكن مي¬ساخته است؟ بايد شناخت كه چه نيروهايي نوشته شدن اين متن و رواجش را پشتيباني كردند، و رقيبانشان چه كساني بودند و چه متنهايي از آنها به يادگار مانده است؟ در اين معنا، بايد تاريخ¬ها را كه ارزشمندترين ردپاهاي بازمانده از گذشته هستند، با دقت و وسواس خواند و از آنها آموخت، و در عين حال، واسازي¬شان كرد، محك¬شان زد، و به بوته¬ي نقدشان سپرد.&lt;br /&gt;
دوم آن كه بايد به خودِ رخدادهاي تاريخي، و خودِ كردارهاي تاريخ¬ساز نگاه كرد، و نه قصه¬هاي سرگرم كننده و ماجراهاي هيجان¬انگيزي كه در اطراف آن بربافته شده است. بايد به اين كه در چه شرايطي، چه رخدادي به واقع ظهور كرده است نگريست، و به اين كه چه كسي در چه شرايطي چه كرده است. اين كه بازتاب و تاثير اين رخداد چه بوده است را بايد در طول زمان رديابي كرد، و شاخه¬هاي فراوانِ نفوذ آن را دنبال كرد و انعكاسهاي واگرا و پراكنده¬اش را جستجو كرد. به اين ترتيب، بايد استخوان را از گوشته¬اش جدا كرد، و آن را همچون كالبدشناسي بي¬طرف، وارسي كرد.&lt;br /&gt;
آنگاه، بايد به تاثيرهاي بازمانده از آن رخدادها و آن كردارها در زمانه¬ي اكنون پرداخت. بايد ديد كه چگونه اين كردارها و آن رخدادها اكنونِ ما را شكل داده¬اند، و وضعيتِ امروزين ما براي هستي داشتن را تعيين كرده¬اند. بايد اين بازتابِ گذشته در اكنون را مانند محوري بنيادين مورد توجه قرار داد، و با تكيه به آن آرايش نيروها و رويارويي روايتها و تفسيرها در موردش را بازشناسي كرد. بايد با فهمِ وامي كه اكنون از گذشته دارد، آن را در اكنون به شكلي راستين و نه ساختگي احداث كرد. هرچند اين تاثير ناچيز يا ناخوشايند باشد، بايد غنيمتش شمرد، چرا كه اين تنها شكلِ برخورداري است كه ما از تاريخ توانيم داشت. &lt;br /&gt;
سپس، بايد داوري كرد. بايد تقارن را شكست، و همچون كنشگري خودمختار و مجهز به اراده، تفسيرِ خويشتن از تاريخ را بسته به موقعيتِ &amp;quot;من&amp;quot; در اكنون باز آفريد. بايد در ميان تاثيرهايي كه از گذشته به امروز رسيده است، دست به انتخاب زد، و صريحا، با پرهيز از كژديسه نمودنِ حقيقت، تاثيرها را گوشزد كرد و داوري خويش را بر كرسي نشاند. بايد بر اساس آنچه كه &amp;quot;من&amp;quot; در اكنون مي¬خواهد، و در تار و پود تاثيرهايي كه از گذشته تا به امروز تداوم يافته است، دست به كنش زد. بايد هويت را برگزيد و بازتعريف كرد و آن چنان هستي داشت. در اين حالت، &amp;quot;من&amp;quot; دست كم در سطحي فردي و به عنوان نظامي روانشناختي در مركزِ هستي نشسته است. و اين پيش شرطِ تمام اشكالِ ديگرِ حضور در مركز هستي است.&lt;br /&gt;
بايد به اين شكل، تاريخ اكنون را نگاشت.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
پی نوشت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1 بديهي است كه يادداشتهايي شخصي كه افراد در آنها براي به رمز نوشتنِ محتواي خاصي، خطي ويژه را ابداع مي¬كنند، از ديرباز وجود داشته است، اما عنصري در سپهر عمومي و سطحي جامعه شناختي نبوده است.&lt;br /&gt;
2 مضموني بسيار تكراري در كتيبه¬هاي شاهان دوران جديد آشور. به ويژه در نبشته¬هاي شروكين دوم و سناخريب اين عبارت را زياد مي¬بينيم.&lt;br /&gt;
3 توجه داشته باشيد كه در اين دوران اعضاي مقيمِ قلمروهاي سه گانه¬ي خاوري، مياني، آفريقايي و آمريكايي هنوز از وجود قلمروهاي ديگر خبردار نبودند و تا ديرزماني بعد هم به اين موضوع پي نبردند. به همين دليل هم هخامنشيان و شهروندانشان از وجود چينيان و سرخ پوستاني كه در آن دوران مراحل اوليه¬ي شهرنشيني و دولت¬سازي را سپري مي¬كردند، خبري نداشتند.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتابنامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن اثير، عزالدين علي، تاريخ كامل، ترجمه¬ي ابوالقاسم حالت، علمي، 1352.&lt;br /&gt;
پاتس، دنيل، تي. باستانشناسي ايلام، ترجمه¬ي زهرا باستي، سمت، 1385.&lt;br /&gt;
كتاب مقدس، (عهد عتيق و عهد جديد)، انجمن پخش كتب مقدسه، 1355.&lt;br /&gt;
گرني، اوليور، هيتي¬ها، ترجمه¬ي ژاله آموزگار، انتشارات پژوهشگاه مطالعات فرهنگي، 1371.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	De Certeau, M. Histoiricites Mystiques, Recherches de Science Religieuse, 73, pp: 325-354, 1985.&lt;br /&gt;
Rüster, E. )Chr. (Neu, Hethitisches Zeichenlexikon (HZL), Wiesbaden,1989.&lt;br /&gt;
Falkenstein, A. Archaische Texte aus Uruk, Berlin-Leipzig, 1936.&lt;br /&gt;
von Soden, W. The Ancient Orient: An Introduction to the Study of the Ancient Near East, Grand Rapids: Erdman&#039;s Publishing Company, 1985.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amir.dana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D9%90_%D8%A7%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%86&amp;diff=780</id>
		<title>نوشتن تاریخِ اکنون</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D9%90_%D8%A7%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%86&amp;diff=780"/>
		<updated>2014-05-21T09:24:12Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amir.dana: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نوشتن تاریخ اکنون (بخش نخست)، فروزش، شماره‌ی 3، تابستان 1388، ص: 4-14.&lt;br /&gt;
نوشتن تاریخ اکنون (بخش دوم)، فروزش، شماره‌ی 4، پاییز 1388، ص: 4-16.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شروين وكيلي&lt;br /&gt;
21/5/1387&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1. تاريخ، واژه ايست که با گذشته پيوند خورده است. مورخان، آن انديشمنداني هستند که به رخدادهايي که در گذشته به وقوع پيوسته اند مي پردازند، متوني کهن را که توسط گذشتگان نوشته شده اند تحليل مي کنند، و به عنوان متخصصاني که برش خاصي از زمانِ گذشته در قلمرو دانش و فهم شان است، نامدار مي شوند و اعتبار مي يابند. محوري که از اکنون آغاز مي شود و به زمان هاي دوردست منتهي مي شود، تيول مورخان است، و اين دامنه از لحظاتي پيش، از همان نقطه اي که رخدادهاي جاري در اکنون به گذشته تبديل مي شود، آغاز مي شود و تا نخستين نشانه هاي خط و نويسايي عقب مي رود. اين بدان معناست که تاريخ از سويي با گذشته، و از سوي ديگر با زبان، و به طور خاص زبانِ نوشته شده و متن سر و کار دارد. در آنجا که متني وجود ندارد، اقتدار مورخ پايان مي يابد و حکومت باستان شناس آغاز مي شود. &lt;br /&gt;
بر اين مبنا، تاريخ به عنوان شاخه ای از دانش که به گذشته مي پردازد، در ميان ساير شاخه هاي رسمي و دانشگاهي علم جايي براي خود باز کرده است، و موقعيتي به ظاهر هم ارز و هم زور با ساير شاخه هاي دانايي به دست آورده است. اين تصوير از علم تاريخ و مورخان با وجود آشنا و رايج بودن، اگر با دقتي بيشتر نگريسته شود، به تعارض هايي مفهومي بر مي خورد. از يک سو، چنين مي نمايد که تاريخ به نوعي با ساير دانشها متفاوت باشد. چرا که در آن از روش شناسي دقيق و رياضي گونه ي رايج در ساير علوم به شکلي منسجم و ساختار يافته استفاده نمي شود، و با وجود تلاشهاي فراواني که براي کمي، عيني، و تجربي ساختنِ شواهد تاريخي انجام گرفته است، اين علم همچنان ماهيت تفسيري و بلاغي خود را حفظ کرده است. &lt;br /&gt;
از سوي ديگر، چنين مي نمايد که تمام علوم ديگر را بتوان به نوعي زيرشاخه ي تاريخ دانست. چرا که تاريخِ هر علمِ خاص، کلِ داشته هاي آن علم را تا لحظه ي اکنون در بر مي گيرد و به تعبيري چنين مي نمايد که تاريخ و يا شاخه اي از آن که تاريخ علم باشد، به نوعي فراعلمِ زمان مدار تبديل شده باشد. &lt;br /&gt;
تاريخ، گذشته از اين تفاوتهاي روش شناختي و ابهام هايي که در مرزبندي اش وجود دارد، از يک نظر ديگر هم با ساير علوم تفاوت دارد، و آن هم تاثير مستقيم و تعيين کننده ايست که در هويت فردي و اجتماعي اعضاي يک جامعه دارد. هيچ علم ديگري را نمي توان يافت که به قدر تاريخ در شکل دادن به خودانگاره ي سوژه از خودش تاثير داشته باشد، و با پيکربندي هويت جمعي مردمي که در کنار هم زندگي مي کنند و &amp;quot;تاريخ&amp;quot; مشترکي دارند، کردارهاي آينده ي ايشان را تعيين کرده باشد. &lt;br /&gt;
تاريخ در اين معنا، تنها علمي است که با وجود تاثير شديد و چشمگيرش بر شکل دادنِ اکنون، پيوند خويش با اين برش زماني خاص را انکار مي کند. اگر از دستاوردهاي فني ناشي از علوم تجربي بگذريم، و تنها بر محتواي معنايي و بافتار تفسيري شاخه هاي علوم تمرکز کنيم، تاريخ را مهمترين شکل دهنده به شکلِ اکنون خواهيم يافت، و غريب است که اين تاثير فراگير و عمومي در مورد شيوه ي درک ما از خويشتن در اکنون، توسط علمي صورتبندي و بيان مي شود که مدعي کناره گيري از اکنون، و اقامت در گذشته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2. ادعاي اقامت در گذشته و انکار پيوند با حال، دستاويزي است که تاريخ را به نوعي مرجع غايي، به نوعي داور بي طرف و شکلي از سيستم لختِ نيوتوني تبديل مي کند، که کل حرکتها و رخدادها و تصميم هاي نهفته در اکنون را مي توان بر مبناي آن و در تناسب با آن سنجيد. تاريخ، با لانه کردن در گذشته است که مشروعيت و اقتدار کافي را براي شکل دادن به اکنون به دست مي آورد.&lt;br /&gt;
ميشل دو سرتو، يکي از بهترين بيانها را در مورد ضرورت بازبيني اين ادعاي تاريخ به دست داده است. چنين مي نمايد که برداشت دو سرتو در مورد اين نکته درست باشد که تاريخ، همواره بر شواهد و مستنداتي تکيه کرده که در اکنون حضور دارند و در حال مستقر شده اند (De Certeau, 1985). &lt;br /&gt;
اشياي گرد آمده در موزه ها، متون تاريخي، و نوشتارهاي نقش بسته بر سفالينه ها و ديوارها همه از آن رو موضوع علم تاريخ دانسته مي شوند، که در زمانه ي اکنون حضور دارند و يا با بند نافي از جنس روايت و نقل قول و يادبود به حالِ گريزپاي ما پيوند خورده اند. بر اين مبنا، تاريخ، تفسيري است که ما از چيزها و رخدادها و شواهدِ موجود در اکنون داريم. ماده ي خام تاريخ، که داربستهاي استوار ساختن گذشته ي ما را بر مي سازد، آن چيزي است که در زمان حال هست. بر اين مبنا، انکار اتصال شواهد تاريخي به اکنون، همچون ناديده انگاشتن انگيزه ي حال مدارانه ي مورخ، خطايي روش شناسانه محسوب مي شود.&lt;br /&gt;
پيوند تاريخ با گذشته، و انکار پيوند آن با زمان حال به قدري در ذهن ما رسوب کرده و نگاههاي ما به حدي بدان معتاد گشته اند که سخن گفتن از آن با لحني نقادانه و دعوت به جور ديگر انديشيدن در اين قلمرو در نگاه نخست نامفهوم و ناممکن مي نمايد. با توجه به اين که تلاش من در بازخواني و بازسازي تاريخ فرهنگ انساني به طور عام و تاريخ ايران زمين به طور خاص، دستيابي به شالوده اي استوار و مستحکم براي بازتعريف هويت خويشتن است، چنين گسستي از ديدگاه سنتي و گذشته مدارانه ي تاريخ را ضروري و بارآور مي دانم. براي ترسيم حد و مرزهايي که در دعوت به &amp;quot;اکنون مدار&amp;quot; ديدنِ تاريخ نهفته است، بايد نخست به زمينه اي انديشيد که ناديده انگاشتن اين ديدگاه را به امري چنين مرسوم مبدل ساخته است. &lt;br /&gt;
آماج اصلي اين نوشتار، طرح شرايطي است که به گسسته شدنِ بند ناف تاريخ با اکنون منتهي شده است. اين شرايط را با رجوع به متوني که امروز تاريخي ناميده مي شوند، و معمولا در زمان نگاشته شدنشان هم همچون تاريخ فهميده مي شدند، انجام خواهم داد. يعني به شرايطي خواهم نگريست که در آنها تاريخ مستقر در اکنون، که گمان دارم زماني با اقتدار تمام وجود داشته است، به تاريخِ ابتر و مخفي در گذشته تبديل شد. به طور خلاصه، موضوع اصلي اين نوشتار، چگونگي گسسته شدنِ پيوند ميان تاريخ و اکنون، و محدود ماندنش به گذشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3. در مورد اين که نخستين متون تاريخي در چه زماني و در چه تمدني نوشته شدند، توافقي عمومي وجود دارد، هرچند در مورد دلالتِ اين متون در همان تمدنها بحث و کشمکش بسيار است. مي دانيم که خط در ابتداي هزاره ي سوم پ.م در کهنترين تمدنهاي يکجانشين ،ايران زمين (مشتمل بر ميانرودان، سغد و خوارزم، ايلام، و دره ي سند)، آناتولي و مصر-  پديدار شد، و در ابتداي کار براي ثبت رخدادهايي از جنس تحولات سياسي يا باورهاي ديني به کار گرفته شد. &lt;br /&gt;
متون تاريخي در مصر، تا دير زماني که تا حمله ي هيکسوس هاي آسيايي به طول انجاميد، در عمل به زنجيره اي از نسب نامه هاي رسمي که ارتباط فرعون را با فرعونهاي پيشين نشان مي داد و ساختاري بسيار رسمي و صورتبندي شده در قالب چندين نام ديني و دولتي داشت، منحصر مي شد. بخش مهمي از تاريخ مصر در دوران پيش از حاکميت هيکسوس ها را بايد در متوني که در کل خصلتي غيرتاريخي دارند و داستانهايي تخيلي يا دعاهايي ديني را در بر مي گيرند، جستجو کرد. &lt;br /&gt;
در مقابل، در قلمرو ايران زمين بود که نخستين متون تاريخي به معناي ثبت رخدادهاي ويژه و محصور در زمان و مکان، توليد شد. اين امر، تا حدود زيادي مديون چند پارگي جغرافيايي اين قلمرو، و ظهور تمدنهايي متفاوت بر پهنه ي آن بود. در کل، متون تاريخي پديد آمده در ايران زمين، بيشتر از رده ي فتح نامه ها و گزارشهايي جنگي هستند که محور اصلي شان نبرد ميان قطبِ ايلام –ميانرودان است.  &lt;br /&gt;
يکي از نخستين متوني که مي توانند همچون متني تاريخي نگريسته شوند، و تاريخ ميانرودان باستان (سومر) و همچنين تاريخ نوشته شده ي انساني با آن شروع مي شود، شرح نبرد انمرکار - شاه دولتشهرِ سومريِ اوروک- با شاهِ اَرَت - احتمالا منطقه ي شهداد- در ايرانِ جنوبي است. در اين کتيبه که به خط ميخي سومري نوشته شده، براي اولين بار، مي بينيم که متن با عبارتِ آشناي &amp;quot;يکي بود، يکي نبود!&amp;quot; آغاز مي شود. حماسه ي ديگر سومري، که در ضمن کهنترين متنِ داراي نام گيلگمش هم هست، به نبردي در ميان دو دولتشهرِ کيش و اوروک اشاره مي کند که در جريان آن گيلگمش - شاه اوروک- پس از متحد شدن با جنگاوران سرزمينش و فرونشاندن مخالفتهاي شوراي ريش سپيدان شهرش، به کيش لشکر مي کشد و پس از محاصره کردنِ آنجا، با شاه اين شهر که آگا نام دارد، صلح مي کند. در هردوي اين متون، روايتي تاريخي به اساطير درآميخته است. در حماسه ي انمرکار، شاه اوروک فرزند خداي خورشيد -اوتو- دانسته مي شود و ارتباط گيلگمش هم که با خدايان سومري به قدر کافي مشهور هست(Falkenstein, 1936). &lt;br /&gt;
متون سومري اي که به رخدادهايي تاريخي پرداخته اند، در کل از الگويي پيروي مي کنند که در همين دو متن اوليه وجود دارد: استعاره هايي اندک و معمولا گويا، متوني کوتاه و بيانيه مانند، و ارجاعهايي مبهم و نادقيق به اشخاص و جاها، به شکلي که آشکار است متن براي کساني نوشته شده که مکان شهرها و هويت شاهان و کسانِ نامبرده شده در کتيبه ها را ، به خوبي ميدانسته اند. در يکي از متون ديگري که چند قرن بعد، توسط اورکاگينه -شاه اور- به مناسبت غلبه ي او بر رقيبش که کاهني بلندپايه بود، نوشته شده است، اشاره هايي به اقدامات دادخواهانه ي شاه جديد وجود دارد و براي نخستين بار از واژه ي &amp;quot;آزادي&amp;quot; به عنوان محور مشروعيت بخشي به شاهي که مردم را از قيد ستم کاهني زياده خواه نجات داده، مورد استفاده واقع شده است. &lt;br /&gt;
در ميانرودان پس از آمدن اکدي ها الگوي نوشتن تاريخ کمي تغيير يافت. اين تغيير بيشتر با توجه به ريزه کاري ها و تاکيد بر ساختار ادبي متون تاريخي مربوط مي شد، تا تحولي بنيادين در سبک روايت. اين تحول را مي توان با مقايسه ي کتيبه هاي به جا مانده از قبل و بعد ورود اکدي ها به ميانرودان دريافت. اِآناتوم -شاه لاگاش در 2460 پ.م- که با ايلاميان جنگيد و بر ايشان چيره شد، سه متن کمابيش مشابه از خود به جا گذاشته است که يکي از آنها به اين شرح است:&lt;br /&gt;
&amp;quot;ايلام، کوه بلند با سلاح در هم کوبيده شد. پشته هايي از اجساد بر هم تلنبار شد، اَرَو که اِنسي (حاکم) آن درفشها را برافراشته بود، با سلاح در هم کوبيده شد. پشته هايي از اجساد بر هم تلنبار شد، اومّا با سلاح در هم کوبيده شد، بيست پشته از جسد برهم تلنبار شد.(پاتس، 1385: 143)&amp;quot;&lt;br /&gt;
کمتر از دو قرن پس از نوشته شدن اين متن، ريموش که فرزند و جانشين شروکين -بنيانگذار پادشاهي اکد- بود، در کتيبه اي به متنهاي تاريخي به معناي دقيق کلمه بسيار نزديک شد:&lt;br /&gt;
&amp;quot;اَبَل گَمش، پادشاه برهشوم را در نبرد مغلوب کرد. زَهَر و ايلام در ميانه ي برهشوم رزم آرايي کردند. اما ريموش پيروز شد. 16212 تن کشته و 4216 نفر اسير شدند. امهسيني پادشاه ايلام اسير شد، ؟ از ايلام اسير شد. سيدَگو فرمانرواي برهشوم اسير شد و شرگَپي در كنار رودخانه ي قبليتوم اسير شد. پشته هايي از اجساد در شهر روي هم تلنبار شد.(پاتس، 1385: 167)&amp;quot;&lt;br /&gt;
چند قرن بعد، در حدود 2100 پ.م پوزور اينشوشيناک که پادشاه ايلام بود، کتيبه اي نوشت و پيروزيهاي خويش را با همين سبک در آن شرح داد:&lt;br /&gt;
&amp;quot;حاکم شوش، گيرنيتا، سرزمين ايلام، پسر شيمپي ايشهوک، دشمنان کيماش و هورنوم را اسير کرد. هوپسانا را فرو پاشيد و هشتاد و يک شهر و منطقه را در يک روز زير پاهايش ويران کرد. آنگاه که پادشاه سيماشکي به سويش آمد، بر پاهايش آويخت. پوزور اينشوشيناک نيايشهاي او را شنيد و...(پاتس، 1385: 194)&amp;quot;&lt;br /&gt;
سنتي که با ورود اکدي ها به ميانرودان شکل گرفت و زبان روايي متون تاريخي را از حالت استعاري و اساطيري اش به وضعيتي دقيقتر و روشنتر تبديل کرد، تا دو هزاره پس از ورود ايشان به ميانرودان همچنان تداوم يافت. در ابتداي قرن هشتم پ.م گزارش دقيق حمله ي شروکين دوم به ماد و ايلام را داريم، که در آن شمار تلفات و نام و نشان شهرهايي که ارتش او از آن عبور کرده اند، با دقت ذکر شده است. اين رده از متنها در نهايت به کتيبه ي مصور آشور بانيپال، واپسين شاه بزرگ آشور ختم مي شوند که در آنها شرح پيروزي او بر پادشاه ايلام آورده شده است. &lt;br /&gt;
فتح نامه هاي اين دوران، لحن ساده و گاه صميمانه اي دارند، حمورابي در متني که در ميانه ي قرن هفدهم پ.م نوشته است، از اين که پس از هجوم اوليه اش به ايلام به سختي شکست خورد و هراسان، نا اميد و افسرده به شهر خويش بازگشت، سخن مي گويد، و آشور بانيپال وقتي از اتحاد ايلامي ها با بابلي ها در برابر سپاهيانش سخن مي گويد، اشاره مي کند که &amp;quot;من هرگز انتظار نداشتم ايلامي ها با من دشمني کنند.&amp;quot; &lt;br /&gt;
با اين وجود، شاهاني که اين کتيبه ها را مي نوشتند، به چشم انداز ويژه ي خويش از جنگ پايبند بودند. چنان که وقتي در نبرد هَلوله (693 پ.م)، سپاهيان آشوري در برابر ارتش متحد ايلام و بابل صف آراستند و نبردي سخت خاک ساحل دجله را خونين کرد، هر دو طرف ادعاي پيروزي کردند(Von Solen, 1985: 58). بر اساس سالنامه هاي بابلي، شاه ايلام که هومبان نيمنا نام داشت، بر آشوريان پيروز شد، و اين در حالي بود که سناخريب - شاه آشور- هم پس از بازگشت به شهر خويش کتيبه ي نبي يونس را منتشر کرد و در آن نوشت که در هلوله بر ايلاميان و بابليان چيره شده و پسر شاه بابل را اسير کرده است: &amp;quot;آنها را شکست دادم، صد و پنجاه هزار تن از جنگجويانشان را از دم تيغ گذراندم،...&amp;quot;&lt;br /&gt;
اين چيزي بود که چند قرن قبل در نبرد بزرگ ميان رامسس دوم و شاه هيتي ها در سوريه نيز تکرار شده بود و در آن هنگام هم هريک از دو طرف پس از بازگشت به کشورشان براي خود ادعاي پيروزي کردند و جشن گرفتند. در اين هنگام البته، چنين روايتهاي ضد و نقيضي از يک نبرد، تنها به مواردي مربوط مي شد که نتيجه ي جنگ نامعلوم و دستاورد آن مبهم بود. و هنوز تا زماني که پادشاهي مانند نرون پس از شکست در جنگ با ايران و وادار شدن به واگذاري تاج ارمنستان به شاهزاده اي ساساني، در رم جشن بگيرد و ادعاي پيروزي کند، قرنها زمان مانده بود.&lt;br /&gt;
در جهان باستان، متوني که به رخدادهايي مهم و به اصطلاح امروزين &amp;quot;تاريخي&amp;quot; دلالت مي کردند، تنها به شرح نبردها و پيروزيهاي شاهان منحصر نبودند. نبايد از ياد برد که مردماني که در اين دوران مي زيستند، در مورد رخداد تاريخي  برداشتي متفاوت با درک امروزين ما داشتند، و تاسيس يا مرمت يک معبد را به اندازه ي -و گاهي بيش از- پيروزي در يک نبرد مهم مي دانستند. از اين رو به همراه کتيبه هايي که پيروزي شاهان را بر هم شرح مي دهد، انبوهي از متون با ساختار مشابه را هم داريم که به بازسازي و مرمت معابد دلالت مي کنند. يکي از آنها، که نمونه ي خوبي از اين رده از متون است، کتيبه ي هومبان نومان، شاه مقتدر ايلام است که در فاصله ي 1340 تا 1350 پ.م بر اين سرزمين فرمان مي راند. او در کتيبه اي چنين نوشته است:&lt;br /&gt;
&amp;quot;...من هومبان نومان پسر اتَّر کيتاه هستم. گسترنده ي قلمرو شاهي، سرور (سرزمين) ايلامي، صاحب تاج و تخت ايلام، پادشاه انشان و شوش. ايزد بزرگ به خاطر به سبب نسب بردن از مادرم مرا برگزيد و دوستدارم شد. سعادت و بهروزي برقرار شد. تاج شاهي بازگردانده شد، اينشوشيناک پادشاهي را به من داد. براي زندگي ام، براي زندگي ميشيم روه، براي زندگي ريشپ لا، براي اين معبد که کاملا ويران شده بود، در محل آن کوکونومي (قربانگاهي) ساختم آن را به ايزد بزرگ، به کيريريشا و حاميان زمين اهدا کردم. کيريريشا و حاميان زمين به من عمر طولاني اعطا کنند، باشد که آنان به من پادشاهي اي اعطا کنند که همواره پر رونق باشد.(پاتس، 1385: 326)&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
4. بافت کلي متوني که شرحشان گذشت، از قواعدي عمومي و مشابه پيروي مي کنند. &lt;br /&gt;
نخست آن که تمام اين متون، با اختصار و دقتي که تنها به حجم غنيمتها و شمار مناطق ويران شده اختصاص دارد، عمليات جنگي اي را که به پيروزي ختم شده اند، توسط رهبر سپاه پيروزمند ثبت کرده است. و يا به انجام کاري نيک - از جمله مرمت يا ساخت معبد و اهداي پيشکشي بزرگ به خدا يا ايزدبانويي محبوب - دلالت مي کند. به عبارت ديگر، هسته ي مرکزي تمام متون ياد شده را رخدادي که مهم پنداشته مي شده، تشکيل مي دهد. &lt;br /&gt;
دوم آن که تمام متون ياد شده، کتيبه هايي هستند که توسط پادشاهاني نوشته شده اند که ادعاي غلبه بر دشمنانشان را در ميدان نبرد داشته اند، يا فاعلِ آن کارِ نيک و آييني بوده اند. به عبارت ديگر، فاصله ي زماني ميان رخداد ياد شده و زمان ثبت آن بسيار اندک بوده، و کسي که آن را ثبت کرده، همان کسي بوده که آن را به انجام رسانده است. &lt;br /&gt;
ديگر آن که در تمام اين متون، از نام کسان و شهرها به شکلي ياد شده که گويي همگان از ماهيت آن با خبر هستند. به همين دليل هم موقعيت جغرافيايي بسياري از شهرها و مناطق هنوز به درستي شناسايي نشده است. از خدايان، شهرها، و افراد تنها با نام، و گاه با نامي اختصاري يا ضميري ساده ياد شده و به اين ترتيب آشکار بوده که در زمان نوشته شدنِ متن، همه از جزئيات موضوع با خبر بوده اند، و پيش فرض نگارنده هم اين بوده که مخاطبانش در مورد ماهيت عمومي موضوع اطلاعاتي کامل دارند. &lt;br /&gt;
به بيان ديگر،  اين متون را شاهاني پيروزمند براي مردم خود مي¬نوشته اند، و اينان کساني بوده اند که کمابيش در جريان امور قرار داشته اند، و کردار شاه در نوشتن متن کتيبه و حک کردنش بر ديوارنگاره يا لوح، بيشتر عملي آييني بوده که تثبيت و جاودانه کردنِ آن را در قالب خطوطي مقدس رقم مي زده است. متون سومري، اکدي، ايلامي، و مصري به روشني به نويسندگاني تعلق داشته اند که تاريخ دوران خويش را در پيوندي انداموار با اکنون، براي مردمي که در همين زمان حال مي زيستند، روايت مي کردند. زمان افعال به حال يا گذشته اي نزديک و به ياد آوردني مربوط مي شود و ارجاعاتي به گذشته هاي دور يا دورانهاي تاريخي از ياد رفته وجود ندارد، و همه چيز به تلاش براي ثبت رخدادي مي ماند که در اکنون رخ داده و قرار است براي مردمي حاضر در همان اکنون، تثبيت شود. اين ماجرا در مورد متونِ باقي مانده از تمدنهاي ديگر مانند هيتي ها، اورارتوها، و ميتاني ها هم مصداق دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
5. در ميان متونِ دوران باستان، به ويژه کتيبه هاي به جا مانده از هيتي ها در بحث ما اهميت دارد. اين مردمان که در فلات آناتولي پادشاهي نيرومندي برقرار کرده بودند، نمايندگان نخستين موج مهاجرت آرياييها محسوب مي شدند و اولين کشور مقتدر آريايي را در فاصله ي 1600-1200 پ.م در جهان باستان بنيان نهادند. اين امر به خصوص از آن رو اهميت دارد که خداياني مانند مهر و زروان براي نخستين بار در کتيبه هاي ايشان مورد اشاره واقع شده اند و ردپاي باورهاي هند و ايراني ديرينه را در تمدنشان مي توان باز يافت. دومين دليل اهميت ايشان، آن است که به شکلي بسيار روشن و برجسته اين پيوندِ متون تاريخي با زمان اکنون را نشان مي دهند.&lt;br /&gt;
هات توسيليس اول (1650-1620 پ.م)، شاه مقتدر هيتي که سرزميني متحد و نيرومند را براي فرزندش به ارث گذاشته بود، در متني که همچون وصيتنامه اي سياسي براي مردم کشورش و پسرش تنظيم کرده بود، با لحني بسيار خودماني سخن خويش را چنين شروع مي کند: &lt;br /&gt;
&amp;quot;ببينيد، مورسيليس اکنون پسر من است... خدا به جاي شير، شير (ديگري خواهد نشاند)... پس از گذشت سه سال، بايد به جنگ برود... اگر او را هنگامي که هنوز کودک است به جنگ برديد، سالم بازش گردانيد،... تاکنون هيچ يک (از اعضاي خانواده ام) از فرمان من اطاعت نکرده است، مورسيليس، تو بايد از آن اطاعت کني.سخنم را به خاطر بسپار. اگر سخن پدر را به خاطر بسپاري (نان خواهي خورد) و آب خواهي نوشيد. وقتي به سن بلوغ رسيدي، دو يا سه بار در روز غذا بخور و خوش بگذران. پير که شدي هر چقدر خواستي بنوش. در آن هنگام است که مي تواني سخن پدرت را از ياد ببري!... پدربزرگم پسرش را به عنوان لابارنا در ساناهوئيتا منصوب کرد. (اما بعد) خدمتگزاران و شهروندان برجسته به سخنان پادشاه توجهي نکردند و پاپا ديلماه را بر تخت نشاندند. اکنون چند سال از آن زمان گذشته است؟ ...خانه هاي شهروندان برجسته چه شدند؟ آنها کجا رفتند؟ آيا نابود نشده اند؟(گرني، 1371: 166 و 167)&amp;quot;&lt;br /&gt;
آنچه که در مورد اين کتيبه اهميت دارد، نوع ارتباط آن با زمان و رخدادهاي تاريخي است. آشکارا، متن در مورد حوادثي تاريخي سخن مي گويد. شاهي از منصوب کردن پسرش به عنوان جانشين سخن مي گويد، و مردم را به پيروي از فرمان خويش فرا مي¬خواند. در عين حال، اشاره هايي به رويدادهاي زمان پدربزرگش هم در آن وجود دارد و به اين ترتيب استخوان بندي متن بر مبناي عناصري تاريخي و رخدادهايي مشخص استوار شده است. با اين وجود، هات توسيليس خود را به زمان گذشته محدود نکرده است. او در مورد اين که فرزندش در چه زماني و چگونه بايد به جنگ برود، چيزهايي مي گويد و حتي چگونه خوردن و نوشيدن را هم در آينده به او آموزش مي دهد. اينها همه در متني است که با اعلام وليعهدي او شروع مي شود و با يادآوري شورشي در زمان پدربزرگش ختم مي شود. به روشني مي توان ديد که در اينجا پادشاهي بر نقطه ي زمان حال ايستاده و از آنجا در مورد حوادثي که در گذشته رخ داده اند يا در آينده رخ خواهند داد، داوري کرده و اعلام موضع مي کند. &lt;br /&gt;
در ميان جانشينان هات توسيليس، به ويژه بايد از مورسيليس ياد کرد که به دقت وقايع زمان خويش را ثبت مي کرد و اين کار را در مورد رخدادهاي دوران پدر و پدربزرگش هم انجام داد. بي آن که ارتباط خويش را با اکنون از دست بدهد. چهار قرن پس از او، هات توسيليس سوم (1264-1239 پ.م) بر تخت نشست و از آنجا که بر خلاف قوانين مرسوم قلمرو هيتي برادرزاده اش - اورحي تسحوب (1271-1264 پ.م) که پادشاه قانوني بود - را از قدرت برکنار کرده بود، ناچار شد بيانيه اي براي تثبيت مشروعيت خود صادر کند(Ruster, 1989). اين بيانيه نيز آشکارا به رخدادي تاريخي دلالت مي کند. پادشاه در اين کتيبه سخن را با شرح دوران کودکي اش، و حمايتي که ايزدبانوي ايشتار از او مي کرده مي آغازد، و از رقابتش با دشمنان حسودش، و چيرگي اش بر آنها مي نويسد. بعد، سخن را به اختلافش با اورحي تسحوب مي کشاند:&lt;br /&gt;
&amp;quot;اما به سبب احترام به برادرم (که پادشاه پيشين بود) کاري نکردم. تا هفت سال سر از اطاعت نپيچيدم. اما آن مرد در صدد نابودي من برآمد... از من هاک پيس و نريکا را گرفت. اين بود که از  او اطاعت نکردم و بر ضد او سر به شورش برداشتم. با وجود اين، اگرچه عليه او شورش کردم، با سوار شدن بر گردونه ي جنگي يا در خانه بر ضد او گناهي مرتکب نشدم....ايشتار اورحي تسحوب را ترک کرد، و حتي در شهر خودش او را مانند خوکي در خوکداني زنداني کرد و همه ي خات توساس (پايتخت هيتي ها) به سوي من بازگشت... خواه فرزند، خواه نواده، خواه خلف هات توسيليس و پودوحپا، هرکس در آينده وارث تاج و تخت شود، بايد ايزدبانوي ايشتار ساموحا را در ميان خدايان بپرستد.(گرني، 1371: 170و171)&amp;quot;&lt;br /&gt;
در اينجا هم مي بينيم که شاهي در ضمنِ اشاره به تاريخِ گذشته، از حقانيت خويش براي تسلط بر حکومت سخن مي گويد و اين نکته را دستمايه ي سفارشهايي در مورد رفتار مردمان در آينده قرار مي دهد. به عبارت ديگر، در متونِ هيتي، آن رخداد تاريخي اي که هسته ي اصلي تاريخ را تشکيل مي دهد، نه تنها در زمانه ي اکنون لانه کرده است، بلکه متني را نيز ايجاب مي کند که علاوه بر اشاره به آن، به رخدادهايي در پيش و پس از آن نيز اشاره دارند. هات توسيليس سوم در عين حال که از سرکشاني که بر پدربزرگش شوريده بودند، ياد مي کند، از پسرش مي خواهد تا بعد از بلوغ به زندگي شادخوارانه اي بپردازد و در هنگام پيري سفارشهاي او را فراموش کند، و هات توسيليس سوم پس از يادآوري پيمان شکني ها و بدخواهي هاي برادرزاده اش و اشاره به رخداد اصلي که برکناري اوست، سفارش مي کند که ايزدبانوي پشتيبان او توسط آيندگان پرستيده شود. اين نشت کردنِ گذشته و آينده در هاله ي اطراف رخدادي حال مدارانه، تنها به تمدن هيتي منحصر نيست، هرچند برجسته ترين نمودهاي خود را در آنجا مي يابد. در ايلام نيز، در کتيبه هاي اهدايي اونتاش ناپيريشا، که سازنده ي زيگورات اور است، چنين مي خوانيم: &lt;br /&gt;
&amp;quot;من، اونتاش ناپيريشا معبد بلند را از خشتهاي طلا و نقره، ابسيدين و مرمر ساختم و آن را به خداي بزرگ و به اينشوشيناک سيان کوک اهدا کردم. هرکه آن را فرو ريزد، خشتهايش را خراب کند، طلا، نقره، ابسيدين، مرمر و آجرکاري اش را بربايد و به کشور ديگري ببرد، باشد که خشم خداي بزرگ، خشم اينشوشيناک و کيريريش سيان کوک بر او نازل شود و اعقاب او زير خورشيد سعادتمند نشوند.(پاتس، 1385: 327)&amp;quot;&lt;br /&gt;
همسرِ همين شاه، کتيبه اي زيبا بر تنديس عظيمِ مفرغينش دارد که بر آن چنين نوشته است:&amp;quot; من ناپير اسو، همسرِ اونتاش ناپيريشا هستم. آن که پيکره ي مرا بربايد، آن را خرد کند، کتيبه اش را خراب کند، يا نام مرا پاك کند، باشد که با نفرين ناپيريش، کيريريش و اينشوشيناک هلاک گردد، نامش از ميان برود، فرزندش نازا گردد، و...(پاتس، 1385: 327)&amp;quot;&lt;br /&gt;
از همين دو کتيبه، مي توان اين نکته را دريافت که در متون کهنِ تاريخي غيرهيتيايي هم، که اتفاقا کتيبه هاي پيشکشي و متون نذري بخش مهمي از آن را تشکيل مي داده اند، پيوندي مشابه را در ميان رخدادِ مهم مورد نظر و هاله اي از گذشته و آينده که در پيرامون آن تنيده شده است، نشان مي دهند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
6. پس از آن که کوروش بزرگ ظهور کرد، فرآيندي را آغاز کرد که به متحد شدنِ کل سرزمينهاي نويسا در قلمرو مياني منتهي شد. اين بدان معنا بود که حوزه هاي فرهنگي متفاوتي که در آن زمان در قلمرو مياني وجود داشتند و از حضور يکديگر با خبر بودند، در مدت چند دهه به شکلي برق آسا از نظر سياسي زير درفش هخامنشيان متحد شوند و به شکلي پايدار و کارآمد از نو سازماندهي شوند. به اين ترتيب تمدنهاي دره ي سند، ايران شرقي، ماد، پارس، ايلام، ايران مرکزي، ميانرودان، آناتولي، فنيقيه، يونان (که مراکزش در آسياي صغير قرار داشت و بعدها به بالکان منتقل شد)، و مصر در يک نظام يکپارچه ي سياسي در هم آميختند. اين دولت غول پيکرِ نوظهور که تمام قلمروهاي نويساي شناخته شده ي آن دوران در قلمرو مياني را در بر مي گرفت، نخستين &amp;quot;مرکزِ&amp;quot; فراگير و عمومي را در نظامهاي اجتماعي باستاني پديد آورد و اين مرکزي بود که به خاطر بي رقيب و يگانه بودنش، براي مدتهايي مديد پا برجا ماند و بعدها در قالبي اساطيري به سرمشقي و سرنموني براي دولتهاي توسعه طلب بعدي تبديل شد.&lt;br /&gt;
ظهور هخامنشيان، با دگرديسي بنياديني در شيوه ي سازماندهي معنايي هستي همراه بود، که خواه ناخواه ردپاي خود را بر شيوه ي نگارش تاريخ و ارتباط رخدادها با زمان نيز بر جاي مي نهاد. مهمترين نمود اين امر، ظهور نخستين نظام معنايي مرکزمدار در تاريخ فرهنگ انساني بود، که مرکزي غايي و هستي شناختي -و نه موضعي و محلي- را ادعا مي کرد. به اين ترتيب پرستش خدايي يگانه، که بر کشوري يگانه نظارت داشت و شاهنشاهي يکتا فرمانبردارش بود، در اين گستره رواج يافت. يک مرجع غايي براي قانونگذاري، و يک قدرت سياسي برترِ پارسي به همراه دستگاه ديوانسالاري متمرکز و منسجمي در اين ميان برخاستند که شيوه ي رمزگذاري رخدادهاي گيتيانه را در چشم مردمان و زمامداران دگرگون ساختند.&lt;br /&gt;
بهترين نمود اين دگرديسي را در کهن ترين متنِ تاريخي باقي مانده از اين دوران مي توان باز يافت. متني که از داريوش بزرگ در بيستون به جاي مانده است، و من ترديدي ندارم که متوني ديگر - از کوروش و کمبوجيه و برديا- پيش از آن وجود داشته اند که به دلايل سياسي يا تصادفي از ميان رفته اند.&lt;br /&gt;
به هر صورت، کتيبه ي بيستون از چند نظر با متون تاريخي ديگري که در همان اعصار توسط ادامه دهندگانِ سنن کهن تاريخ نويسي نگاشته مي شدند. تفاوت دارد. به عنوان مثال، به اين متون که در زمان زمامداري کوروش بزرگ در بابل نوشته شده اند، توجه کنيد. متن نخست از سالنامه هاي بابلي برگرفته شده است و پيروزي کوروش بر آستياگ مادي را روايت مي کند، و در ضمن به رفتار عجيب نبونيد شاه بابل و ناديده انگاشته شدن مراسم ديني بابليان توسط او دلالت دارد. اين متن در بابلي نوشته شده كه هنوز توسط كوروش فتح نشده و براي خود يك پادشاهي بزرگ و مقتدر است.&lt;br /&gt;
&amp;quot;سال ششم (از سلطنت نبونيد) ]550 پ.م[: شاه ايشتومِگو ]آستياگ[ سربازانش را فراخواند و براي مقابله با کورَش، شاه انشان، شتافت، تا با او در نبرد رويارو شود. ارتش آستياگ بر او شورش کرد و او را در غل و زنجير به کورش تحويل داد. کورش به سمت شهر آگامتانو ]اکباتان[ پيش رفت و خزانه ي سلطنتي را تصرف کرد. او سيم و زر و ساير اشياي گرانبهاي آگامتانو را به عنوان غنيمت به انشان برد. اشياي گرانبهاي  (...).&lt;br /&gt;
سال هفتم ]549 پ.م[: شاه در تِما ماند. شاهزاده و صاحب منصبان و سربازانش در اکد ]بابل[ ماندند. شاه براي مراسم ]سال نو[ در ماه نيسانو ]فروردين[ به بابل نيامد. تصوير ]بتِ[ خداي نَبو به بابل نيامد. در نتيجه تصوير خداي بِل ]مردوک[ از بابل خارج نشد و به اساگيل نرفت. جشن اول سال از قلم افتاد. اما پيشکش ها در معبد اساگيل و ازيدا در تطابق کامل با سنن داده شد. کاهن اوريگالو مراسم تقديم شراب به خدايان را انجام داد و معبد را تطهير کرد.&amp;quot;&lt;br /&gt;
آشکارا، اين متن دنباله ي همان سنت تاريخ نويسي باستاني ايلاميان و سومريان و اکديان است. هر سال با مهمترين رخدادي که در آن وقوع يافته مشخص شده است. همچنين است در کتيبه ي حقوق بشر کوروش، كه حدود ده سال بعد در همين بابل نوشته شده. در اين كتيبه چنين مي خوانيم: &lt;br /&gt;
&amp;quot;او (مردوك) کاوش کرد، در ميان شان جستجو کرد و شاهزاده اي راستکار را از صميم قلب يافت، و با دستانش او را گرفت. او کوروش، شاه انشان، را به نام فراخواند، او وي را به سروري کل جهان منصوب کرد.&lt;br /&gt;
او سرزمين قوتو، و تمام اونام ماندا (ماد) را در برابر پاهايش به خاک افکند. مردمان سر سياه، را به دست وي سپرد تا بر ايشان غلبه کند. او ايشان را با عدالت و راستي گرفت. مردوک، سرور بزرگ، با خوشنودي به مراقبتي که از مردمش مي کرد نظر افکند، بر کردار پرهيزگارانه اش، و قلب درستکارش. او باعث شد تا به شهرش، بابل برود، وادارش کرد جاده ي بابل را در پيش بگيرد، همچون دوست و همراهي در کنارش.&lt;br /&gt;
سربازان فراوانش، با شماري نامعلوم، همچون آبهاي يک رودخانه غرق در اسلحه به همراهش پيش رفتند. &lt;br /&gt;
او اجازه داد تا بدون نبرد و کشمکش به بابل وارد شود. او شهر بابل، اين سرزمين فاجعه زده را نجات داد. او نبونيد شاه  را که از او نمي ترسيد، به دستانش سپرد. همه ي مردم بابل، سومر و اکد، شاهزاده و حاکم، در برابرش به خاک افتادند و پاهايش را بوسيدند. آنان از سلطنتش شادمان شدند و چهره هايشان درخشان شد.&amp;quot; &lt;br /&gt;
ناگفته نماند كه كتيبه ي حقوق بشر كوروش، به چندين دليل - از جمله غيابِ تكان دهنده ي خشونت و اشاره به كنش جنگي، در متون تاريخي جهان باستان يگانه است و سرآغاز نبشته هاي هخامنشي اي محسوب مي شود كه دقيقا به همين دليل منحصر به فرد و غيرمعمول تلقي مي شوند. با اين وجود، آشكار است كه چارچوب معناييِ متن در مورد مفهوم تاريخ، هنوز &amp;quot;هخامنشي&amp;quot; نيست، و ساختاري همسان با كتيبه هاي پيشينِ بابلي و هيتي دارد. در اينجا هم شاهي رخدادي را روايت مي كند. اما اين روايت از سويي بر لنگرگاهِ اكنون آويخته شده است، و از سوي ديگر براي مردمي بازگو مي شود كه خود در خلق آن و تجربه اش سهيم بوده اند. &lt;br /&gt;
با كتيبه ي بيستون، اما، تاريخ نگاري دستخوش تغييري جدي مي شود. كتيبه ي بيستون به دليل ساختار ويژه اش، شايسته ي آن است كه دقيقتر مورد وارسي قرار گيرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
7. كتيبه ي بيستون از چند نظر يگانه و مهم است. برخي از برجسته ترينِ اين ويژگيها عبارتند از:&lt;br /&gt;
الف) بيستون، بزرگترين نبشته ي سنگي باستاني جهان است و مفصل ترين متن &amp;quot;تاريخي&amp;quot; را داراست.&lt;br /&gt;
ب) بيستون نخستين و تنها نبشته ي مهمي است كه خطِ به كار گرفته شده در آن خطي مصنوعي است. تمام نبشته هاي شناخته شده، و تمام متونِ عموميِ&amp;lt;sup&amp;gt;1&amp;lt;/sup&amp;gt; نگاشته شده تا پيش از دوران مدرن، - و حتي تمام اين متون در دوران مدرن- به خطوطي نوشته شده اند كه طبيعي بوده اند. يعني محصول سير طولاني و فراخ دامنه اي از دگرديسي هاي نمادين و وامگيري هاي بينازباني و بيناخطي بوده اند. نخستين ردپايي كه در كل تاريخ نوشتار از &amp;quot;ابداع&amp;quot; و بر ساختنِ خط در دست داريم، به دوران داريوش و زايش خط پارسي باستان مربوط مي شود و بيستون به ويژه از اين نظر اهميت دارد كه يكي از خطوطِ برسازنده ي آن به اين شكل، مصنوعي است. همين ويژگي بيستون باعث شد كه خوانده شدنِ تمام خطوطِ ميخي باستاني ممكن شود. يعني خط پارسي باستان به دليل همين خصلت مصنوعي بودنش از حدي ساده تر و منطقي تر است، و به همين دليل هم امكان واگشايي رمزگانش وجود دارد. تمام خطوط جهان باستان - سومري، اكدي، ايلامي، اورارتي، هيتي، و حتي هيروگليف و تمام داده هاي تاريخي كه از آن برآمده اند، پس از خوانده شدن خط پارسي باستان و واگشايي متون چندزبانه ي هخامنشي ممكن شدند. &lt;br /&gt;
پ) بيستون نخستين نبشته اي است كه پادشاهي يكتاپرست و كامياب آن را نگاشته است. تنها متنِ مربوط به پادشاهي يكتاپرست كه پيش از آن داريم، به اسناد العمرنه مربوط مي شود. اين متون توسط آمن هوتپ چهارم -همان آخناتون مشهور- نوشته شده اند، اما بعد از مرگ آخناتون دستگاه عقايدش برچيده شد و حتي نامش را از روي اسناد درباري پاك كردند. بيستون كهنترين متنِ بازمانده اي است كه به عقايد يكتاپرستانه دلالت مي كند، و نام كهنترين خدايي كه هنوز پرستيده مي شود را بر خود دارد. تمام متون ديگري كه به نام خدايان زنده ي ديگر -يگانه يا غير يگانه- اشاره كرده اند، به بعداز اين زمان مربوط مي شوند. &lt;br /&gt;
ت) بيستون نخستين متن مفصل و كاملي است كه از يك شاهنشاهي در دست داريم. به همين ترتيب، بيستون نخستين متنِ بازمانده از نخستين دولتِ جهاني است. &lt;br /&gt;
ث) كتيبه ي بيستون به دليل لحن و ساختار ادبي اش، و شمايل نگاري ويژه اش منحصر به فرد است. به زودي در اين مورد بيشتر خواهم نوشت. &lt;br /&gt;
ج) بيستون به اين دليل كه در مراحلي گوناگون و پي در پي در زماني به درازاي بيش از يك سال نوشته شده است، ويژه است. اين متني است كه گام به گام به دنبال رخ دادن حوادث تاريخي نگاشته مي شده است. &lt;br /&gt;
ح) چنان كه به زودي نشان خواهم داد، بيستون نخستين متنِ تاريخي به معناي امروزين كلمه است. يعني متني است كه پادشاهي براي آيندگان، و نه مخاطباني امروزين نوشته است. &lt;br /&gt;
از ميان هفت ويژگي اي كه براي بيستون بر شمردم، چهارتاي نخست به تاريخ فرهنگ و تاريخ دين و سياست مربوط مي شوند. در اينجا آنها را وا مي گذارم و به سه بندِ واپسين مي پردازم، كه به گمانم اهميتي بسيار زياد در فهم معناي تاريخ و پرتاب شدگي اش به گذشته دارد.&lt;br /&gt;
بد نيست هريك از موارد ياد شده را جداگانه مورد وارسي قرار دهم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
8. ساختار زباني به كار گرفته شده در بيستون و لحنِ ادبي نوشتار بسيار ويژه است. اين ويژه بودن را در چند سرفصل مي توان گنجاند، كه يك به يك بدان مي پردازم. اما پيش از ورود به اين بحث، بايد نخست جايگاه اين نبشته را در سير تحول متون تاريخي بشناسيم. &lt;br /&gt;
بيستون از نظر متن شناسي تاريخي، در رده ي فتح نامه ها جاي مي گيرد. يعني متني است كه در آن شاهي پيروز، شرحِ نبردها و پيروزي هاي خويش را بازگو مي كند و به اين ترتيب هم خاطره ي كردارهاي بزرگ خود را ثبت مي كند و هم به نوعي براي خويش مشروعيت فراهم مي آورد. زباني كه بيستون بدان نوشته شده است، از نظر زماني ابتدا ايلامي، و بعد اكدي و پارسي باستان بوده است. زبان و خط ايلامي در زمان داريوش و تا عصر نوه اش خط رسمي و ديواني شاهنشاهي هخامنشي بود. به همين ترتيب، خط اكدي كه دبيرانش در مركزي نامدار مانند بابل پرورش مي يافتند، خطي رسمي و مهم در نيمه ي غربي شاهنشاهي بود. خط پارسي باستان، خطي مصنوعي و نخستين خط مصنوعي شناخته شده در تاريخ بود كه به قول داريوش به طور اختصاصي براي نگاشتنِ &amp;quot;زبان آريايي ها&amp;quot;- يعني ايرانيان- طراحي شده بود. &lt;br /&gt;
شمايل و نقشهاي بيستون، داريوش را در حالي نشان مي دهد كه بر دشمن بزرگش برديا چيره شده و بر بدنش گام نهاده، و با كماندار و نيزه داري كه دو تن از هفت پهلوانِ پارسي هستند، همراه مي شود. در برابرش نه شاهِ دروغينِ شكست خورده نقش شده اند، كه هريك كلاه و جامه ي ملي خويش را بر تن دارند و دستانشان از پشت به هم بسته شده است. بالاي سر ايشان، تصويري از فروهر اهورامزدا ديده مي شود. كل اين نقش مايه از كتيبه ي آنوبانيني، پادشاهي لولوبي كه دو هزار سال پيش از داريوش بر سومر چيره شده بود، برگرفته شده است كه هنوز بقايايش در سر پل زهاب باقي است. &lt;br /&gt;
تفاوت اين دو نقش برجسته در آن است كه آنوبانيني بر فراز تختي كه روي سر شكست خوردگان قرار دارد ايستاده، در حاليكه داريوش روبروي ايشان ايستاده است. آنوبانيني كمان و چيزي شبيه به گرز يا چماق در دست دارد، و وضعيتي جنگي به خود گرفته اما داريوش نوك كمانش را در دست گرفته و دست راستش را بي اسلحه گويي مشغول بخشيدن حريفان باشد، صلحجويانه به سمتشان بالا گرفته است. تفاوت مهم ديگر، آن است كه در كتيبه ي سر پل زهاب ايزدبانويي (ايشتار) در برابر شاه ايستاده و خود سر بندي را به دست دارد كه انتهايش به شكلي خشونت آميز از دماغ يكي از اسيران رد شده است. در حالي كه در بيستون اهورامزدا با حالتي درست مانند داريوش دست خود را بالا گرفته و در جايي بالاي سر اسيران نقش شده است. &lt;br /&gt;
اگر بخواهيم نقش مايه هاي بيستون را تحليل كنيم، نخستين ويژگي اي كه مي بينيم، همين جايگاه استعلايي و دورِ اهورامزدا در آن است. اهورامزدا كه در اين كتيبه همچون آسور در نگاره هاي آشوري تصوير شده، هم در نقاشي داريوش و حريفانش جايگاهي مستقل و دوردست دارد، و هم در متن موقعيتي غيرعادي دارد. بر خلاف شاهان گذشته كه پس از پيروزي بر دشمنانشان مي گفتند &amp;quot;خداي آشور دشمن مرا زير گامهايش خرد كرد&amp;lt;sup&amp;gt;2&amp;lt;/sup&amp;gt;&amp;quot; و &amp;quot;(مردوك) قونو و اومن مندا را در برابر پاهايش به خاك افكند&amp;quot;، در بيستون تنها به اين نكته اشاره شده كه &amp;quot;اهورمزدا مرا ياري كرد&amp;quot;. در واقع در هيچ بند و سطري نيست كه به دخالت مستقيم اهورامزدا يا كنشِ تعيين كننده ي او اشاره شده باشد. داريوش تنها از نام خداوند به عنوان عاملي الهام بخش يا ياري دهنده استفاده مي كند، و نه چيزي بيشتر.&lt;br /&gt;
بيستون گذشته از نقش مايه ي خاص اهورامزدا در آن، از اين نظر هم اهميت دارد كه دشمنان شاه در آن به شكلي بسيار واقع گرايانه تصوير شده اند. به شيوه اي كه مي رفت پس از آن تا دو قرن در دودمان هخامنشي تثبيت شود، افراد با كلاههاي خويش از هم تفكيك شده اند و قوميت شان به اين ترتيب بازنموده شده است. با اين وجود، چهره ها و بدن دشمنان شاه دچار كژديسي و بدنمايي نشده است. برديايي كه در زير پاي داريوش افتاده و دستانش را بالا گرفته، آشكارا مردي نيرومند و تنومند است و مي دانيم كه او برديا پسر كوچك كوروش است كه پهلواني زورمند بوده است نه شاه شكست خورده نيز با چهره هايي به زيبايي شاهنشاه و دو يارش بازنموده شده اند. هرچند داريوش در متن بيستون تصريح كرده كه برخي از آنها را مثله كرده بود، اما در اينجا تصوير آنان سالم بازنموده شده است. به همين ترتيب، اثري از دشنامهاي مرسوم در نبشته هاي قديمي تر در مورد ايشان ديده نمي شود. ايشان پيمان شكن، بدكار، خونخوار، يا نفرين شده دانسته نشده اند، بلكه تنها در موردشان اين نكته مورد تاكيد است كه دروغ مي گفتند و قانون اهورامزدا را رعايت نكردند. متوني كه بر دامن رداي آنها نگاشته شده است، به همين ترتيب هويتشان را به اختصار بازگو مي كند:&amp;quot; اين اسكونخه ي تيزخود است، و &amp;quot;اين فرورتيشِ مادي است&amp;quot;. &lt;br /&gt;
بنابراين بيستون، با وجود آن كه دنباله ي آشكار فتح نامه هاي پيش از خود است، به خاطر موقعيت حاشيه اي و فرارونده ي خداوند، و يكتا بودنِ اين خدا، و واقعگرايي و دقت منصفانه اي كه در بازنمايي دشمنانِ شكست خورده به خرج داده، از ساير متون مشابه متمايز است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
9. بيستون اما، به ويژه از اين نظر اهميت دارد كه روايتِ تاريخ در آن ساختاري متفاوت با متون پيشينِ خود يافته است. در بيستون، رخدادهاي تاريخي با اختصار تمام و در عين حال با دقتي قابل توجه روايت شده اند. بر خلاف متون مرسوم تا آن هنگام، گويي داريوش حدس نمي زده تمام مخاطبانش به زير و بم رخدادها آگاه باشند. به اين نمونه ها دقت كنيد:&lt;br /&gt;
&amp;quot;داريوش شاه گويد، يك نفر به نام مارتيه پسر چين چيخري از شهر كوگاكانا در پارس و ايلام شورش كرد و به مردم گفت كه &amp;quot;من ايمانيش (هومبان اينشوشيناك) پادشاه ايلام هستم&amp;quot;. داريوش شاه گويد: آن هنگام من نزديك ايلام بودم، ايلامي ها از من ترسيدند و مارتيه را كه سركرده شان بود گرفتند و كشتند.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&amp;quot;داريوش شاه گويد: سپاه پارسي و مادي كه زير فرمان من بود،كم شمار بود. پس از آن من ارتش را فرستادم. فرمانده ي آنها يك پارسي بود به نام ويدارنَه. به آنها گفتم برويد و سپاه ماد را كه خود را ارتش من نمي نامند، در هم بشكنيد. ويدارنه با سربازانش رهسپار شدند. آنگاه كه به ماد در شهري به نام ماروش رسيد، نبرد با مادها را آغاز كرد. آن كس كه سركرده ي مادها بود، در آن هنگام در آنجا نبود. اهورامزدا مرا ياري داد، به ياري اهورامزدا ارتش من سپاه شورشيان را در هم شكست. اين نبرد در روز بيست و هفتم ماه آناماك آغاز گرديد. پس از اين سپاه من در ناحيه ي كامپاندا در ماد در انتظار من ماند تا آنكه من به ماد رفتم.&amp;quot;&lt;br /&gt;
اينها نمونه هايي از نوشتار بيستون هستند،كه با همين ساخت و همين دقت در همه جا تكرار شده اند. ويژگي متن بيستون آن است كه محتواي آن در كل به دو بخشِ متمايز قابل تقسيم است. در يك بخش، كه پيكره ي اصلي نبشته را در بر مي گيرد، داريوش ماجراي نبردهاي خويش را شرح مي دهد. اين نبردها به ترتيبي كه ديديم، با دقتي بسيار، و اختصاري شايسته به نگارش درآمده است. روز و ماه تمام رخدادها، و زمان و مكان آنها نيز، ذكر شده است. افرادِ درگير در ماجراها با دقت و عينيت مورد اشاره قرار گرفته اند، بي آن كه نام خدايان با ايشان آميخته شود، يا دشنام يا ستايشي در موردشان به كار گرفته شود. داريوش در اين متن در گزاره هايي كه به گزارشهاي بي طرفانه ي علمي مي مانند، رخدادها را در ظرف زماني و مكاني شان و در قالب آرايش نيروهاي سياسي و افرادِ بازيگر در آن روايت كرده است. به اين بند بنگريد:&amp;quot;پارت و گرگان بر من شورش كردند، و به سوي فرورتيش رفتند. پدرم ويشتاسپ در پارت بود. مردم او را رها كردند و نافرمان شدند. سپس ويشتاسپ با سپاهي وفادار رهسپار شد. در نزديكي شهر ويشپَه اوزاتي در پارت با پارتها نبرد كرد. اهورامزدا مرا ياري كرد. به خواست اهورامزدا ويشتاسپ قشون شورشي را در هم شكست. آنان در روز بيست و دوم ماه وياهنا با هم جنگيدند.&amp;quot;&lt;br /&gt;
مي بينيد كه در اينجا داريوش از فرورتيش كه دشمنش است و ويشتاسپ كه پدرش است با لحني كاملا متقارن سخن مي گويد، و حتي اين كه مردم پدرش را رها كردند و به فرورتيش پيوستند را هم ذكر كرده است. &lt;br /&gt;
اين ساختارِ ويژه و بسيار دقيقِ ياد كردنِ از رخدادها، با آنچه كه پيش از اين وجود داشته است كاملا متفاوت است. در اينجا ما با روايتي روبرو هستيم كه گويي براي مخاطباني ناآشنا به نامها نگاشته شده است. داريوش با وسواس زياد نام و نشان افراد، قوميتشان، و جبهه ي سياسي شان را ذكر كرده، و به دقت زمان و مكان نبردها و حتي تلفات جنگ را ثبت نموده است. وقتي از شهرها نام مي برد، جايگاهشان و اين كه در كدام استان قرار دارند را گوشزد مي كند، و اين تنها بدان معناست كه داريوش براي مخاطباني مي نوشته كه بسياري از آنها از زير و بم ماجرا خبر نداشته اند.&lt;br /&gt;
بيستون از اين نظر ويژه است كه به گمان من، نخستين متني است كه شاهي براي مردمي در آينده هاي دور مي نويسد. اين آيندگان كساني نيستند كه به دزديدن پيكره يا گنجهايش طمع داشته باشند و بتوان با نفرينِ خدايي و ايزدبانويي ايشان را ترساند، بلكه مخاطب عام و مبهمي هستند كه با مخاطره ي ابهام و درك نكردنِ متن - و نه طمع و ويرانگري- دست به گريبانند. همين نكته كه داريوش متن خود را بر بيستون -يعني بر مكاني مقدس، بر سر راه بازرگاني مهمي- كنده، اما آن را در ارتفاعي نهاده كه قابل دستيابي نباشد، نشانگر آن است كه مخاطباني در آينده ي دور را در نظر داشته است. متن بيستون را از روي زمين نمي توان خواند، و به همين دليل هم هدف او از نوشتن اين متن در آنجا تنها برپايي يادماني بوده است كه رهگذران را به يادش بيندازد. رهگذراني كه ممكن بود از هرسوي شاهنشاهي جهاني پارس باشند، و با نام مكانها و اشخاص خو نگرفته باشند.&lt;br /&gt;
بيستون گذشته از اين بدنه ي تاريخ نگارانه، يك بخشِ افزوده ي تفسيري هم دارد، كه در آن داريوش دلايل پيروزي خويش و اصول كشورداري اش و همچنين دستورش براي ساخت خط پارسي باستان را شرح مي دهد و آيندگان را نيز به پيروي از اين اصول سفارش مي كند:&amp;quot; داريوش شاه گويد: كارهايي كه به دست من انجام شده را باور كن و از مردم پنهان مدار. اگر اين نبشته را از مردم پنهان نداري و به مردم بگويي، اهورامزدا يار تو باشد و دودمان تو زياد و زندگاني ات دراز باد....من خائن و دروغگو نبودم، نه من و نه دودمان من. من به عدالت رفتار كردم، من نه به توانا و نه به ناتوان ستم نكردم.&amp;quot;&lt;br /&gt;
بر اين اساس، به نظرم ساختار ويژه و دقيق بيستون، بي طرفي افراطي آن هنگام ياد كردنش از افرادِ دوست و دشمن، و جايگاه حاشيه اي كردارهاي خداوند، به تحولي در فهم معناي تاريخ دلالت دارد، كه در متوني رسمي مانند بيستون بازتاب يافته است، و ردپاي آن را در تمام متون عصر هخامنشي مي توان بازيافت.   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
10. آينده مدار بودن بيستون، در عين حال، از اين حقيقت جدا نيست كه راوي در آن با استواري تمام در اكنون لانه كرده است. تمام گزاره هاي بيستون با اين عبارت كه &amp;quot;داريوش مي گويد:&amp;quot; آغاز مي شود. به اين ترتيب تمام افعال ماضي اي كه در هنگام شرح نبردها به كار گرفته شده، در واقع به زمان حال برگردانده شده است. داريوش در زماني اين متن را مي نوشت كه هنوز يك سال از وقوع نبردها نگذشته بود، و تاكيدي بسيار دارد كه در يك سال تمام اين كارها را كرد و نه بيشتر. &lt;br /&gt;
در اثبات پيوندِ محكمِ بيستون با اكنون، همين بس كه اصولا نگاشته شدن و روايت شدنِ آن در يك زمان و يكباره انجام نشده و در طول زمان و به تدريج پا به پاي رخ دادنِ وقايع مهم، انجام پذيرفته است. كهنترين متن بيستون، روايتي ايلامي است كه چيرگي او بر برديا را شرح مي دهد. آنگاه نقشها و متون پارسي باستان افزوده شده اند. آشكارا واپسين شاهِ شكست خورده كه رهبر سكاهاي تيزخود بوده است، حدود يك سال پس از نوشته شدنِ بخش اصلي كتيبه نوشته شده است، يعني زماني كه تازه داريوش بر اسكونخه چيره شده بود. بنابراين بيستون نه تنها تاريخ را بلافاصله پس از رخ دادنش روايت مي كند و با گزاره هايي وابسته به زمان حال چنين مي كند، كه اين كار را به طور عملي پا به پاي اكنون انجام مي دهد. بيستون تنها كتيبه ي شناخته شده است كه با رخ دادن حوادث تازه، تغيير كرده و گسترش يافته باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
11. كمتر از يك قرن پس از داريوش، زماني كه نوه هايش بر ايران حكومت مي كردند، مردي در قلمرو او چشم به جهان گشود كه هرودوتوس نام يافت. هرودوت بخش عمده ي عمر خود را تا زماني كه مردي پخته شد، به عنوان شهروندي از شاهنشاهي پارس گذراند، و آنگاه به آتن كوچيد و در خدمت خانداني در آمد كه در آن هنگام در اين شهر حاكم بود. هرودوت روايتي از سرگذشت يونانيان و ايرانيان را در نه كتاب براي ايشان نوشت و پولي كلان بابتش دريافت كرد. هرچند اين متن در آن هنگام دروغپردازي دانسته شد و چندان به جد گرفته نشد، اما سه قرن بعد كه روميانِ نوآمده و تازه به دوران رسيده در برابر پارتيان قرار گرفتند و نياز به آفريدن هويت و سابقه اي را حس كردند، كتابهاي هرودوت را سودمند يافتند و به اين ترتيب بود كه مشاور نخستين امپراتور روم – سيسروي اديب- براي نخستين بار هرودوت را پدر تاريخ ناميد.&lt;br /&gt;
هرودوت، هرچند در سنت جهاني تاريخ نگاري فرد مهم يا نوآوري نبود، اما در سنت نوشتن تاريخ در غرب - به معناي روم و وارثان فرهنگي اش- سرمشقي به تمام معني بود. بد نيست پيش از هر كار، نگاه كنيم به بخشي از كتاب تواريخ هرودوت. اين بخش را به طور تصادفي با گشودن تواريخ برگزيدم و مشابه آن را در سراسر اثر هرودوت مي توان يافت:&lt;br /&gt;
&amp;quot;مردونيوس وقتي در آتن بود، يكي از اهالي هلسپونت به نام موروخيدس را به سالاميس فرستاد و به او دستور داد تا پيشنهادهاي قبلي اش را كه توسط اسكندر مقدوني (پدر بزرگ اسكندر فاتح) فرستاده بود دوباره به آتني ها يادآوري كند. اين اقدام نه از آن رو بود كه از احساسات آنها نسبت به خويش آگاهي نداشت، بلكه به خوبي مي دانست كه ابدا نسبت به او حسي دوستانه ندارند. ولي اميدوار بود كه شايد تصرف سراسر خاك آتن به دست او باعث شده باشد كه اهالي آتن از لجاجت ابلهانه ي خويش دست بردارند. پس موروخيدس را روانه كرد و او پيغام مردونيوس را به شوراي آتني ها در سالاميس رساند.(هرودوت، كتاب نهم، بند 4و 5)&amp;quot;&lt;br /&gt;
 اين پاره متن، كه از نظر ساختاري نماينده اي از كل تواريخ هرودوت است، چند ويژگي مهم دارد:&lt;br /&gt;
نخست آن كه توسط كسي نوشته شده كه هيچ نقشي در رخدادهاي ياد شده نداشته است. &lt;br /&gt;
دوم آن كه زماني نوشته شده كه نزديك به يك قرن از حوادث ياد شده گذشته بوده.&lt;br /&gt;
سوم آن كه به سفارش و با سرمايه ي كسي نوشته شده كه خودش نيز در حوادث ياد شده نقشي نداشته، اما به روايتي خاص از خاطره ي آن - كه مثلا آتنيان را همچون رهبر مقاومت يونان در برابر ايرانيان باز بنمايد - به دلايل سياسي نيازمند بوده است. &lt;br /&gt;
چهارم آن كه در آن خدايان نقشي مهم را بر عهده دارند و مدام از معجزه هاي غريب و دخالتهاي ايشان در كار و بار آدميان سخن مي روند. هرچند اين سخنها در چارچوب انسانگرايي آتني قرن پنجم پ.م صورتبندي شده است و قابل مقايسه با متون يوناني كهنتري مانند آثار همر و هزيود نيست. با اين وجود بارِ حضور خدايان در رخدادهاي روزمره ي آن با متون رسمي هخامنشي قابل مقايسه نيست. &lt;br /&gt;
و پنجم آن كه برخلاف متن بيستون، در آن نه از دقت اثري ديده مي شود و نه از بي طرفي و نه از اختصار. تاريخ هرودوت، از سويي درازگويانه و طولاني و انباشته از پرحرفي و شرح جزئيات است، از سوي ديگر داوري روشن و قطعي اي در مورد خوب و بد بودن شخصيتها و پست و برتر بودنشان دارد، و گذشته از اينها، فاقد دقت است. جزئياتي كه هرودوت مدام به آن اشاره مي كند، حالات رواني و انديشه هاي قهرمانان داستانش هستند، و امور شخصي و خصوصي ايشان، و ريزه كاريهايي كه قاعدتا پس از صد سال در جوامع دو ونيم هزاره پيش، به يادها نمي مانده اند. اين كه مردونيه با چه انگيزه اي پيكي را به نزد آتنيان فرستاده، يا اين كه از احساسات آنها نسبت به خود با خبر بوده، اموري هستند كه اگر هم واقعيت داشته باشند در دامنه ي دانسته هاي هرودوت نبوده اند. هرودوت در سراسر متن خود به سليقه ي افرادِ گوناگون در انتخاب لباس، خوردن غذا، و ريزه كاريهاي مربوط به روابط زناشويي شان اشاره مي كند و مدعيِ افشاي رازهايي است كه اصلا معلوم نيست چگونه از دربارهاي ايران به گوش او كه فارسي هم درست نمي دانسته، منتقل شده است. به بيان ديگر، هرودوت استخواني از رخدادهاي تاريخي را گرفته و گوشته اي بسيار سنگين و بزرگ از روايتها و داستانهاي تخيلي و داوريها و سوگيري هاي سياسي را بدان افزوده است. &lt;br /&gt;
تاريخ، اگر به اين معنا فهميده شود، پدري به نام هرودوت دارد. چرا كه تواريخ او نخستين متن از اين دست است، هرچند تنها متن يا آخرين متن نيست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
12. در همان حدودي كه هرودوت تواريخ تاثيرگذار خويش را مي نگاشت، در گوشه ي ديگري از شاهنشاهي هخامنشي قومي ديگر وجود داشت كه آنان نيز دست اندركار آفريدن سابقه اي تاريخي براي خويش بودند. اين قوم، يهوديان بودند كه رها شدنشان و استقرارشان در قلمرو فلسطين با پشتيباني مستقيم دربار ايران ممكن شده بود و برخي از كاهنان و شخصيتهاي بلندپايه شان نيز سخت از فرهنگ نوظهور ايراني متاثر بودند. در عهد قديم، بخشهايي وجود دارد كه به روشني ماهيتي تاريخي دارد و سرگذشت و جايگاه قوم يهود را بر اساس رخدادهاي بزرگ تاريخي تبيين مي كند. در اينجا نيز با لحني خاص روبرو هستيم كه بيشتر به سخنان هرودوت شباهت دارد: &lt;br /&gt;
&amp;quot;و در ايام او نبوكدنصر پادشاه بابل آمد و يهوياقيم سه سال بنده ي او بود. پس برگشته و از او عاصي شد. و خداوند فوجهاي كلدانيان و فوجهاي آراميان و فوجهاي موآبيان و فوجهاي بني عمون را بر او فرستاد و ايشان را بر يهودا فرستاد تا آن را هلاك سازد و به موجب كلام خداوند كه به واسطه ي بندگان خود انبيا گفته بود. به تحقيق اين از فرمان خداوند بر يهودا واقع شد تا ايشان را به سبب گناهان منسي و هرچه او كرد از نظر خود اندازد.(كتاب دوم پادشاهان، باب 24، بند 1-4) &amp;quot;&lt;br /&gt;
در عهد عتيق، و به ويژه اسفار نخستين، روايتي از تاريخ وجود دارد كه كاملا در چارچوب تاريخ نگاري هرودوتي مي گنجد و بخشي از آن نيز همزمان با هرودوت نگاشته شده است. در اين تاريخ نيز خداوند نقشي مركزي و تعيين كننده دارد، داستان انباشته از جزئيات و نكات جالب و روايي، اما فرعي و افزوده بر حقايق تاريخي است، و تفسيري روانشناختي و ذهني از انگيزه ها و خواستها و هيجانهاي قهرمانان داستان به همراه يك داوري سفت و سختِ اخلاقي در همه جا موج مي زند. &lt;br /&gt;
اگر تاريخي مانند عهد عتيق را با تواريخ هرودوت مقايسه كنيم، به همانندي هاي بنيادين بيشتري دست خواهيم يافت. اين همانندي هاي ساختاري، از زمان فروپاشي شاهنشاهي هخامنشي تا امروز گام به گام توسعه يافته است و در فاصله اي به كوتاهي چند قرن به چارچوب عمومي و مرسوم براي نگارش تاريخ تبديل شده است. براي اين كه تصويري از تداوم و استقرار اين سنت نگارش تاريخ به دست آوريم، مي توانيم به هريك از تاريخهاي عموميِ مشهور بنگريم. به استثناي تك و توكي از پژوهشهاي تازه كه به ويژه بيشترشان زير تاثير مكتب آنال بوده اند، بدنه ي اصلي تاريخ، از تداوم سنتي ناشي شده است كه يك پا در هرودوت، و پاي ديگر در عهد عتيق دارد. متوني مانند تاريخ تمدن ويل دورانت يا تاريخ عمومي توينبي يا تاريخ اسكندرِ درويزن آنقدر در دسترس هستند كه بتوان به سادگي به آنها مراجعه كرد. به عنوان يك متنِ برخاسته از بافتي تقريبا متفاوت، در اينجا بخشي از گفتار ابن اثير درباره ي سرنوشت قوم عاد را مي آورم، و به نقل قول از مورخان پايان مي دهم تا نوبت به پيشنهادِ چشم اندازي برسد كه در ذهن دارم:&lt;br /&gt;
&amp;quot;اين گروه همين كه به مكه رسيدند در حومه ي مكه بيرون از حرم، در خانه ي معاويه بن بكر فرود آمدند و مهمان او شدند. معاويه بن بكر ايشان را گرامي داشت و در پذيرايي از ايشان كوشيد زيرا آنان دايي هاي او بودند. داماد او نيز در ميانشان بود چون لقيم بن هزال با هزيله، دختر بكر خواهر معاويه زناشويي كرده و از او فرزنداني آورده بود كه در مكه پيش معاويه مي زيستند. پسران معاويه عبيد و عمرو و عامر و عمير نام داشتند. اينان از گروه عاد بعدي به شمار مي روند كه پس از قوم عاد نخستين بر جاي ماندند.(ابن اثير، جلد نخست: 285)&amp;quot; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
13. گويي دو نوع از نگارش تاريخ وجود داشته باشد و دو نوع كردار تاريخي را توسط دو نوع مورخ تصوير كند. موضوع اين هردو، كردارِ تاريخ ساز و رخداد تاريخي است. در پويايي نظامهاي اجتماعي و سير تحول لايه هاي گوناگونِ شخص، نهاد اجتماعي، منش فرهنگي، رخدادها و رفتارهايي ويژه وجود دارند، كه همچون بستر جذبي تعيين كننده و متغيري مركزي عمل مي كنند. جريان دگرديسي جوامع، مسيري سرراست و ساده و تك علتي ندارد كه نسبت به رخدادهاي گوناگون و رفتارهاي متفاوتِ آدميان موضعي متقارن داشته باشد. كردارهاي آدميان، و پيامدهاي آنها، و رخدادهاي اجتماعي و بازتابهاي ايشان، اموري ناهمگن هستند كه وزنهايي متفاوت در تعيين وضعيت نهايي سيستم دارند. در اين هياهوي متغيرهاي پراكنده و غوغاي روابط شبه عليِ درهم تنيده، برخي از رخدادها و برخي از كردارها هستند كه نقشي تعيين كننده تر و مهم تر از بقيه دارند. برخي همچون گرانيگاه هايي عمل مي كنند كه سرنوشت آينده ي نظام اجتماعي را به سوي خود مي كشد، و پويايي آينده ي آن را تعيين مي نمايد. &lt;br /&gt;
اين حوادثِ تعيين كننده ي سرنوشت جوامع، بر دو نوع هستند: يا كردارهايي هستند كه يك نظام خودمختار و انديشنده، يك منِ اراده مند آن را مرتكب شده است، و يا رخدادي است كه از برآيند نيروهاي كور و بي هدفِ طبيعي و عوامل بيرون از &amp;quot;من&amp;quot; برخاسته است. حركت اسكندر براي حمله به شاهنشاهي هخامنشي، يك كردار تاريخ ساز بود، همچنان كه سازماندهي كوروش براي ورود به بابل، و تصميم شاه عباس براي فتح هرمز، و تلاش فردوسي براي نگارش شاهنامه. به همين ترتيب، وباي تهران در سال وبايي و طاعونِ اروپا در اواخر قرون وسطا و آتشفشان وزو، نمونه هايي از رخدادهاي تاريخي مهم بودند.  &lt;br /&gt;
اين كردارها و اين رخدادها، تاريخ ساز هستند، يعني وقتي به سير تحول جوامع در مسير زمان مي نگريم، آنها را همچون قيد و بندهايي مي بينيم كه به جهت و ريخت عمومي خطراهه ي تحول جوامع شكل مي دهند. &lt;br /&gt;
مردماني مقيمِ جوامع، با ارجاع به اين رخدادهاي مهم و بزرگِ تاريخي است كه اكنون خويش را توجيه مي كنند، و با ارجاع به خاطره ي مشتركي كه از آن دارند، هويت تاريخي مشترك خويش را بر مي سازند. تفسيرِ اين رخدادها در ذهنِ &amp;quot;من&amp;quot;هاي مقيمِ جوامع، ميداني است كه نسخه هايي رقيب و تنومند و آغشته به قدرت در آن به زورآزمايي مي پردازند. برندگانِ اين ميدان، تفسيرِ غالب در موردِ ارزش، ماهيت، و تاثير آن رخداد را رقم مي زنند، و خاطره ي جمعي مشتركي را بر مي سازند كه من ها از مجراي آن به ما تبديل مي شوند، و امكانِ همذات پنداري را در گستره اي زمان مند به دست مي آورند. رخدادهاي تاريخ ساز، به دليل تاثير عيني و روشني كه بر وضعيت هستي در زمان اكنون دارند، همچون گسلها و برجستگي هايي بر محور زمان جلوه مي كنند، و به خاطر تراكم روايتهاي رقيبي كه مدعي معنا كردنشان هستند، در سطح فرهنگي نيز همچون ميداني مهم و مركزي براي توليد معنا عمل مي كنند. رخدادهاي تاريخ ساز، و اين كردارهاي مهمِ متصل به آنها هستند كه پيدايش متون تاريخي را ممكن مي سازند.&lt;br /&gt;
متن تاريخي، روايتي رسمي و مستقر است از معنا و ماهيتِ كردارها و رخدادهاي تاريخ ساز. متني كه در يك نظام اجتماعي مورد پذيرش واقع شود، با مشروعيت سياسي گره بخورد، و معمولا توسط نظام سياسي حاكم تبليغ شود، متني تاريخي است كه در آن مقطع زماني چيره شده است. چيرگي تمام متون تاريخي مقطعي و موضعي است. يعني هيچ تضميني وجود ندارد كه آيندگان به همان ترتيبي كه ما رخدادهاي تاريخي را تشخيص مي دهيم، اين برجستگي ها در زمان را بازشناسي كنند و همان معانيِ امروزين ما را بدان نسبت دهند. &lt;br /&gt;
آنچه كه در بخشهاي پيشين مرور كردم، پاره هايي از اين متنهاي تاريخي بودند. تمام كتيبه هاي ياد شده و خزانه ي وسيعتر فتح نامه ها، وقف نامه ها و اندرزنامه هاي درباري در جهان باستان، نمونه هايي از متون تاريخي هستند. به همين ترتيب، تواريخ هرودوت و كتاب تواريخ شاهان و سفر اعداد و سفر و خروج و تاريخ ابن اثير و تاريخ تمدن ويل دورانت همگي نمونه هايي از تاريخِ نوشته شده محسوب مي شوند. تاريخ هايي كه به دليل تكثير و خوانده شدن، سطحي از مشروعيت و مقبوليت را دارا هستند و بنابراين بخشي از برداشت عمومي درباره ي كردارها و رخدادهاي تاريخي را منعكس مي كنند. &lt;br /&gt;
در اين زمينه است كه مي توان از دو نوع تاريخ سخن گفت: تاريخي پرتاب شده به گذشته، و تاريخي مستقر در اكنون.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
14. تا ديرزماني، تاريخ در اكنون مستقر بود. چرا كه فنِ پرتاب كردنش به گذشته هنوز ابداع نشده بود. تا دوران هخامنشي، كردار و رخداد تاريخ ساز امري بود كه با اكنون پيوندي ناگسستني داشت و اين بديهي ترين و سرراست ترين چيزي است كه در مورد رخداد/ كردارِ تاريخ ساز انديشيد. چه رخدادي و چه كرداري را مي توان يافت كه بيش از وقايع حاضر در اكنون، در شكل دهي به وضعيتِ اكنون تعيين كننده باشد؟ برخلاف آنچه كه امروز برداشتي عقل سليمي مي نمايد، رخداد/كردار تاريخ ساز در ساده ترين و طبيعي ترين حالتش آن واقعه ايست كه در همين اكنون بروز كند و به اين ترتيب، با بودنش در اكنون، اكنون را تعيين نمايد. &lt;br /&gt;
در دوراني كه اين امر بديهي آشنا و دانسته شده بود، نگارش تاريخي امري متفاوت با امروز بود. تاريخ در آن هنگام روايتي بود كه توسط كنشگري ويژه، در زمانِ اكنون روايت مي شد. اين كنشگر، همان كسي بود كه فاعلِ كردارِ تاريخ ساز بود و همان كسي بود كه مستقيم تر از همه با رخدادِ تاريخ ساز سر و كار داشت. شاهاني كه جنگي را برده يا باخته بودند، كاهناني كه معبدي را برساخته يا تعمير كرده بودند و دانشمندان و حكيماني كه هرمي و برجي و ابزاري و فراروايتي را پديد آورده بودند، در همان اكنونِ خويش شرح واقعه را روايت مي كردند و از آنجا كه سوار بر اين رخدادها و مستقر در اكنون بودند، روايتشان تاريخ تلقي مي شد. براي ديرزماني، كه نيمي از تاريخ نوشته شده ي بشر را در بر مي گيرد، تنها شكلِ شناخته شده از روايت تاريخي، همين شكلِ اكنون مدارانه بود. متني كه يك &amp;quot;منِ&amp;quot; تاريخ ساز آن را براي من هايي ديگر روايت مي كرد. من هايي كه در معرض تاثيرهاي آن بودند، و به اين ترتيب در آن هويتي مشترك را باز مي يافتند.&lt;br /&gt;
تاريخي كه به اين شكل نگارش مي شد، از چشم اندازِ آينده محروم بود. اورنمو و اونتاش ناپيريشا و اوركاگينه و سناخريب شاهاني بودند كه به بزرگداشت اثرِ خويش در اكنون مشغول بودند و گذشته را جز به مثابهِ مقدمهاي و آينده را جز زير عنوان پيامدي فرعي بر نمي تافتند. تاكيد ايشان بر اكنون بود و مردمي كه در اكنون حاضر بودند و آن روايتي كه برداشت ايشان از رخدادهاي ياد شده را يكدست و همسان مي نمود. اين شاهان و مردمانِ مخاطبشان، كساني بودند كه در جهاني چند مركزي زندگي مي كردند. دنياي ايشان، پهنه اي فراخ بود از مراكزِ متنوع و پراكنده ي &amp;quot;تاريخ سازي&amp;quot;. آن شاه سومري كه در اوروك تاريخ زمانه ي خويش را مي نوشت، آگاه بود كه تنها برسازنده ي تاريخ نيست. در آن دوران مراكزي كه رخدادهاي تاريخي و كردارهاي تاريخ ساز در آن متراكم شده بودند، جايگاه هايي پراكنده و متكثر بود كه در تمدنهاي گوناگون و دولتشهرهاي مختلف و شخصيتهاي بزرگ و تاثيرگذارِ فراوان جاي داشت. شاه اوروك خبر داشت كه شاهي در شوش، همتا و هماورد او در آفرينش تاريخ است و پادشاه هيتي از حضور فرعوني در مصر آگاه بود كه رقيبش در شكل دادن به تاريخ محسوب مي شد.&lt;br /&gt;
با ظهور عصر هخامنشي، اما، اين روندِ نوشتنِ تاريخ در اكنون به وضعيتي ويژه دست يافت. از يك سو، عصر هخامنشي نشانگر اوجي در نگارش تاريخ اكنون بود. اوجي كه در كتيبه ي بيستون به روشني ظهور يافت. در اينجا پادشاهي بر تخت نشسته بود كه در تمام جهانِ شناخته شده براي خودش و مردمش، هماوردي نداشت. ظهور دولت هخامنشي، به معناي ادغام تمام دولتشهرها و دولتهاي كوچك و بزرگ پيشين، و پديد آمدنِ يك مركزِ يگانه و غول آسا در پهنه ي كل سرزمينهاي نويسا بود. هرآنكس كه خط مي دانست و تاريخي داشت، در بدنه ي جامعه اي سامان يافته و منظم جذب شد و بخشي از يك نظام اجتماعي غول آسا و نوظهور شد. اين نخستين لوياتانِ راستين، شايد به خاطر نوپا بودنش  و شايد به دليل تر و تازه بودنِ دستگاه اخلاقي سازمان دهندگانش، هنوز با بيماريهاي واگيردار در ميان نظامهاي سياسي آلوده نشده بود. اين نظام غول آساي تك مركز، از سويي به عنوان پيش داشتي براي توجيه اكنون، چشم به گذشته داشت و از سوي ديگر به چشم اندازي فراخ و گسترده از آينده مجهز بود. با اين تفاوت كه ديگر براي مردمي اندك كه در قلمرو جغرافيايي خاصي زندگي كنند، بازگو نمي شد. اين روايت تاريخي، كه توسط شاهنشاهي يگانه و از سوي مركزي واحد صورتبندي شده بود، همه ي مردمِ متمدن جهان را مخاطب مي ساخت، كه همگي شهروند دولت هخامنشي بودند&amp;lt;sup&amp;gt;3&amp;lt;/sup&amp;gt;. به اين ترتيب، همزمان با گسترده شدنِ افقِ جغرافياييِ روايت كردنِ تاريخ، افق تاريخي آن نيز بسط يافت، و اين هردو مديونِ پيدايش مركزي يگانه براي انباشت و همسوسازي رخدادها و كردارهاي تاريخ ساز بود. &lt;br /&gt;
به اين ترتيب، نهايي ترين شكلِ نگارش تاريخ اكنون در عصر داريوش و با بيستون به سرانجام رسيد. كسي كه تاريخ سازترين &amp;quot;من&amp;quot;، و نه تنهاي &amp;quot;مني در ميان من¬هاي ديگر&amp;quot; بود، بر تخت نشست و از جايگاهي كه در چشم تمام مردم نويسا مركز تلقي مي شد، به نگارش تاريخ پرداخت. صراحت او، دقتِ او، انصافش در نام بردن از دشمنانش، صداقتش در اشاره به برخي از نقاط ضعفش، و فروتني اش در اشاره به اين كه &amp;quot;شاهي در ميان شاهان بسيار&amp;quot; است، همگي از اين حقيقت سرچشمه مي گيرند كه اين شاه هخامنشي همچون نوادگانش از مشروعيتي خدشه ناپذير و بسيار استوار برخوردار بوده است. مشروعيتي كه هنوز به برداشتهاي جنون آميز اسكندرگونه يا سنتهاي خودبزرگ بينانه ي فرعوني آغشته نشده بود و با همان سادگي كوچگردان و ايلاميانِ ديرينه سال، خود را با القابي بسيار فروتنانه و ساده به ديگران معرفي مي كرد. در اينجا مجال اين بحث نيست، اما كافي است به كتيبه هاي بازمانده از داريوش و خشايارشا بنگريم تا ببينيم كه خودانگاره ي شاهان هخامنشي به شكلي غريب واقع گرايانه و فروتنانه بوده است. داريوش در نقش رستم به خاطر آن كه نيزه وري نيكو، جنگاوري زورمند و سواركاري شايسته است، ستوده شده و نه به خاطر سخن گفتن با خدايان (همچون حمورابي)، يا خدا بودن (همچون فرعون)، يا زاده ي خدا بودن (همچون اسكندر). اين فروتني و واقع گرايي، از سويي پيش درآمدِ قرار گرفتنِ اين من هاي نيرومند بر مسند مركزِ جهان بوده است و از سوي ديگر خردي بود كه اين جايگاه را براي مدت دو و نيم قرن برايشان حفظ كرد. اين پديده، يعني ظهورِ مني كه بر مسند مركزيت هستي تكيه زده باشد، چندان تكان دهنده بود كه به گمان من به گذاري بزرگ در فهمِ مفهوم خداوند منتهي شد و از سوي ديگر در قالب روايتهايي اساطيري تبلور يافت و ابعادي تازه را به متغيرهاي تعريف ابرانسان و منِ آرماني در جوامع انساني افزود.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
15. پيدايش مركزي يگانه، به معناي آن بود كه همگان در مركز بودنِ شهرهايي، تمدنهايي، زبانهايي، و شخصيتهايي به توافق برسند. اين سويه ي روشن سكه ي نظم هخامنشي، پشتي نيز داشت، كه همانا ظهور پيراموني به همين ميزان قطعي بود. وقتي تمدن هخامنشي شكل گرفت، مركزي را در گيتي تعريف كرد كه قلمروش تمام سرزمينهاي داراي شهرنشيني مستقر و خط و تاريخ ديرينه را در بر مي گرفت. اما اين مركزِ جهاني و يگانه، پيراموني داشت كه به همين ترتيب استوار و محكم در كناره هاي آن مركز تعريف شده بود. در گرداگردِ ايرانِ هخامنشي كه در مركز بودنش شك نبود، تمدنهاي نويساي كوچكي وجود داشتند كه در جزر و مدهاي سياسي در درون يا بيرون اين مركزِ عمومي قرار مي گرفتند و از پيوندي سست با آن برخوردار بودند. آتن، مشهورترينِ اين حاشيه هاي بيروني است و اورشليم و يهوديه بحث برانگيزترينِ آن. &lt;br /&gt;
يهوديان و آتنيان در قرون پنجم تا سوم پ.م، يعني در دوران نظم درخشان هخامنشي، سرزمينهايي به نسبت بيروني و حاشيه اي محسوب مي شدند. يكي در شبه جزيره ي يونان و بالكان كه به تازگي از خرابيهاي ناشي از ورود قبايل خونريز آريايي برخاسته بود و ديگري در مرز ميان دو غولِ ايران زمين و مصر، در اقليمي نه چندان مساعد و رام. اين دو در زمانِ ياد شده تاريخ هاي خاص خود را پروردند و روايتهاي ويژه ي خويش را براي تفسير پيشينه و سرنوشت شان پديد آوردند. هردوي اين جوامع، از الگو و سرمشق هخامنشي براي فهمِ تاريخ بهره بردند. يعني مدعي مركزيت داشتن شدند. اما به دليل صورتبندي شدن در زمينه هايي گوناگون، اين ادعا را به دو ترتيب بيان كردند. &lt;br /&gt;
هرودوت، نويسنده اي بود كه در آتن مي نوشت، دولتشهري از دولتشهرهاي بسيار يوناني، كه همواره درگير جنگ و جدال با همسايگانشان بود و تنها معياري كه براي خودبرتربيني داشت، آن بود كه دو بار با پارسيان جنگيده بود، و هر هردو بار هم به دست سرداري پارسي فتح شده بود. لحن هرودوت بر اين مبنا، لحني سياسي بود. او در زمينه اي از زد و بندهاي سياسي و روابط قدرت بود كه مي نوشت، چرا كه مركزِ مورد نياز آتنيان در آن هنگام بيش از هرچيز مركزي سياسي بود. محوري كه قدرت نظامي و سياسي دولتشهر آتن را در برابر رقيبان يوناني ديگرش برجسته سازد و ادعاي آن را بر مركز بودن به كرسي بنشاند. ادعايي كه در زمانِ هرودوت و تا ديرزماني پس از مرگ او، به دليل حضور مركزي بحث ناپذير مانند ايران، مسخره مي نمود و ريشخند مي شد. اما بعدها به دست روميانِ نوآمده ي تشنه ي پيشينه، به ابزاري كارآمد تبديل شد.&lt;br /&gt;
يهوديان اما، در زمينه ي ديگري مي زيستند. كشمكش ايشان با قبايل سامي ديگرِ همسايه شان بود، كه به ويژه از نظر ديني با ايشان تفاوت داشتند. هم يهوديان و هم قبايل رقيبشان از نظر سياسي زيرمجموعه اي از ايران بزرگ بودند و از اين رو دعوي ايشان براي مركزيت، ادعايي ديني بود تا سياسي. يهوديان نيز مانند آتنيان سرمشق اصلي را از ايرانيان برگرفتند، با اين تفاوت كه اين سرمشق به پرستش خدايي يگانه مربوط مي شد و جايگاهي كه اين مركزيتِ آسماني در دربار هخامنشي داشت. در متون تاريخي عبراني نيز، همچون نوشتارهاي هرودوت و كتزياس و كسنوفانس و بعدها پلوتارك، مرجع غايي ايران زمين بود و دربار ايران. همه چيز در ارتباط با دربار هخامنشيان تعيين مي شد، چرا كه در آن هنگام ترديدي در مركز بودنِ اين دستگاه وجود نداشت. با اين وجود، مي شد با بهره گيري از اين مركزِ عمومي و بزرگ و در زمينه ي آفريده شده توسط آن، به شكلي خاص ادعاي مركزيتي محلي كرد. در متون هرودوت اين ادعا به قلمرو سياست مربوط مي شد و به كشمكشها و جنگها فرو كاسته مي شد. اما در نزد يهوديان كه با ايرانيان پيوندي نزديكتر و گرمتر داشتند، قضيه به پشتيباني و همخواني و حتي همخوني شاهان هخامنشي و رهبران ديني يهودي تبديل شد. &lt;br /&gt;
به اين ترتيب، دو الگوي تاريخ نگاري گذشته مدار در حاشيه ي اين مركز يگانه پديدار شد. تاريخي كه هويت را در رخدادهاي تاريخ سازِ گذشته هاي دور مي جست و مي يافت. رخدادهايي ديني يا سياسي، كه در نهايت سررشته اش به همان مركز غايي هخامنشي ختم مي شد، اما در ارتباط با آن و گاه با جبهه آرايي در برابر آن، براي خود نيز مركزيتي را ادعا مي كرد.&lt;br /&gt;
وجه مشترك هردوي اين تاريخ ها، آن بود كه ارتباطش با اكنون قطع شده بود. نويسندگانش نقشي در كردارهاي تاريخ سازِ بزرگ و تاثيري بر رخدادهاي تاريخي نداشتند. به اين دليلِ ساده كه از جامعه اي حاشيه اي برخاسته بودند. تاريخي پرتاب شده به گذشته، روايتي بود كه بختِ سهيم شدنِ اين مردم در مركزي دوردست را فراهم مي آورد. هرودوت با نگاشتن تواريخي كه در بسياري از جاها مضحك و دور از عقل است، اين بخت را براي يونانيان و بعدها روميان فراهم آورد تا در رخدادهاي بزرگ تاريخي سهيم شوند. اين حقيقت كه ايرانيان هرگز در يونان جنگ بزرگي نكردند، با تصوير كردن نبردهاي تخيلي يوناني، جبران شد و اين حقيقت كه دولتمردان يوناني تا ديرزماني پس از اسكندر بازيگراني حاشيه اي و محلي در جايي پرت و دور افتاده بودند، با اين قصه كه بسياري از آنها هماورد شاهنشاه، يا دوست او، يا جاسوس او، يا پزشك او بوده اند، جبران گشت. به همين ترتيب، يهوديان به شيوه اي دوستانه همين كار را تكرار كردند. اين حقيقت كه يهوديان در عصر هخامنشيان يكي از هزاران قبيله و قومِ حاضر در پهنه ي دولت هخامنشي بودند، با روايتهايي كه به پشتيباني شاهان هخامنشي از نبيان يهودي و هواداري از ايشان در برابر دشمنانِ بت پرستشان و حتي پيوندهايي خويشاوندي با دخترانشان، تعديل شد. به اين ترتيب يهوديان نيز -از راهي دوستانه و به گمانم خردمندانه تر- توانستند خود را در اين مركزِ بزرگ استعلايي سهيم بدانند. &lt;br /&gt;
يونانيان و يهوديان به اين ترتيب در سپهر رخدادهاي تاريخي و كردارهاي تاريخ ساز سهيم شدند. اما اين كار را به قيمت قطع ارتباط با اكنون انجام دادند. سهيم شدن در هويتي تاريخي كه ساختگي بود، به بهاي قطع ارتباط با اكنوني تمام شد كه با اين روايت در تعارض بودك. در نتيجه ساختاري خاص به تاريخ تحميل شد، كه بر پيوند محكمش با گذشته، و بريده شدن رگ نافش با حال استوار شده بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
16. تاريخ دستمايه ي هويت است و هر نوعي از هويت با شكلي از خود مركزپنداري همراه است. هويت جمعيِ يك جامعه، برآيندي است هم افزا و انباشتي از خودانگاره هاي اعضاي آن جامعه  و هر &amp;quot;من&amp;quot;، هرچنداز خود بيگانه و مسخ شده و ناتوان، در اندرون خود هنوز ردپايي از باور به قرار گرفتن در مركز هستي را دارد. چرا كه &amp;quot;من&amp;quot;، در اصل چيزي جز همين معجزه نيست:‌ نظامي خودمختار و انديشنده و انتخابگر، كه به همين دليل تقارن هستي را در هم مي شكند و مي تواند همچون مركزي در گيتي عمل كند.&lt;br /&gt;
هويت جمعي مردمان؛ شبكه اي از باورهاي همگاني ، اصول موضوعه، ارزشها، و روايتهاي تاريخي است كه سرگذشت آن جامعه و سرنوشتش را بازنمايي مي كند. پرسشهايي غايي كه براي &amp;quot;من&amp;quot; در مقام سوژه اي انتخابگر مطرح است، در سطحي جامعه شناختي با شدتي بيشتر تكرار مي شود و بنابراين همان طور كه &amp;quot;من&amp;quot; بايد به پرسشِ &amp;quot;به كجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟&amp;quot; پاسخ دهد، نظام اجتماعي نيز مي بايست پاسخي سزاوار در اين مورد داشته باشد. &lt;br /&gt;
جوامعي كه به زماني خطي، جهت دار و تحويل پذير به مكان باور دارند، به روايتي سه تكه براي پاسخ به اين چالش مسلح هستند. اين روايت از تاريخي گذشته گرا، اسطوره اي آينده مدار و اكنوني لهيده در ميان اين دو تشكيل يافته است. امروز، تقريبا تمام جوامع انساني موجود بر سطح زمين بر مبناي درك خطي زمان سازماندهي شده اند و بر اين مبنا، ستون فقرات هويت جمعي خويش را بر مبناي همين روايت سه بخشي پيكربندي مي كنند. هويت جمعي مردماني كه در يك جامعه حضور دارند، از تاريخي تشكيل مي شود كه خاطره ي جمعي ايشان را، با ارجاع به رخدادهايي پنهان در گذشته هاي دور جمع بندي مي كند. تاريخي كه پيوند ميان اين مردمان و كردارهاي تاريخ سازِ نياكانشان را نشان مي دهد و ارتباط ميان حال و هواي زمانه شان و رخدادهاي تاريخي را بيان مي كند. از آنجا كه آن كردارها و آن رخدادها تعيين كننده ي مركز بودن هستند، مردمان با سهيم شدن در اين روايت در آن مركز شريك مي شوند و به اين ترتيب باور به حضور در مركز هستي، اين ضرورتِ تداوم هويت اجتماعي، برآورده مي شود. &lt;br /&gt;
اين برخورداري از گذشته، اما، از جنسِ پيوندي انداموار و سرراست ميان نظام اجتماعي و رخدادهاي گذشته نيست. &amp;quot;من&amp;quot;ها در نظام اجتماعي اي كه به اين شكل سازمان يافته است، از دستاوردهاي آن رخدادها بي بهره اند و امكاني براي بازتوليد يا خلقِ كردارهاي تاريخ ساز ندارند. برخورداري ايشان از اين جريانهاي تاريخي مهم، به روايتي فرو كاسته شده است، كه خود بيشتر قصه است تا واقعيت، و بيشتر گوشته است تا استخوان. تاريخ گذشته گرايي كه قرار است مردمان را به حضور در مركز هستي قانع كند، ناگزير است تا حقيقتي تلخ را پنهان كند و آن هم اين است كه اين مردمان در واقع ارتباطي با آن رخدادها و كردارها ندارند، خواه نياكانشان با اين روندها مربوط بوده باشند يا نه. يعني تاريخ گذشته مدار، در اصل قصه ايست كه در اطراف چند رخداد و كردار مهم تاريخي برساخته شده است. قصه اي انباشته از جزئياتِ خرسند كننده و پيچشهاي هيجان آور، كه به كارِ سرگرم كردنِ توده ي مردم و قانع كردنشان مي آيند، اما ربطي واقعي به آن واقعه هاي مهم ندارند. دليل سستي و ناتواني تاريخ گذشته گرا، پيش از هرچيز، آن است كه اين روايت در ذات خود ناتوان و دروغين است و بيشتر براي پنهان كردن و بازنمودن تخصص يافته است. تاريخ گذشته گرا، قرار است حاشيه اي بودنِ يك جامعه را انكار كند و به جاي آن كه در اين راستا مسيرِ دشوارِ آفرينش تاريخ و تبديل شدن به مركز را نشان دهد، راه ساده ترِ بازنويسي تاريخ و قلاب كردنِ &amp;quot;من&amp;quot;ها به واقعه ها را برمي گزيند. اين راه ساده تر است، چرا كه رخدادها و كردارها در حد امكان به گذشته اي دورتر و دورتر پرتاب مي شوند، تا خاطره ي جمعي آنها و تاثيرهاي راستيني كه بر هستي گذاشته اند، در حد امكان مبهم تر و تارتر باشد، تا دستكاري شان، تحريف شان، و بازنويسي شان به شكلي كه جايي براي &amp;quot;من&amp;quot;ها پيدا شود، به شكلي فراهم آيد. &lt;br /&gt;
وظيفه ي تاريخ گذشته مدار آن است كه &amp;quot;منِ&amp;quot; امروزينِ حاشيه نشينِ آغشته به غياب، را با &amp;quot;من&amp;quot;هاي تاريخ سازِ مركزنشيني كه در حضورشان شكي نيست، پيوند دهد. تاريخي كه به گذشته پرتاب شده باشد، اين كار را با ساده ترين و خام ترين شكلِ ممكن انجام مي دهد. يعني يا به همخوني و خويشاوندي اين دو من قايل مي شود، يا بر هم مكانيِ آنان پافشاري مي كند. به اين ترتيب منِ محرومِ نادانِ امروزين كه بودن و نبودنش حتي براي خودش هم يكسان است، بدان دليل كه از تباري ايراني است، يا در سرزمين ايران زندگي مي كند، در ذاتِ كسي مانند داريوش و كوروش سهيم مي شود و خود را همسان و همگون با وي مي پندارد، چرا كه با وي همخون و همسايه است. داستانِ خاك و خون، يعني باور كردن به پيوند خويشاوندي يا مكاني با جريانهاي تاريخ ساز، محورِ فني است كه تاريخ گذشته مدار را ممكن مي سازد. اسطوره ي جادوگرانه ي مجاورت و اسطوره ي قبيله مدارانه ي خويشاوندي، چنان كه مردم شناسان تشخيص داده اند، عنصري مشترك در تمام باورهاي جادويي است. اما شايد زمانِ آن رسيده باشد كه تداوم اين دو اسطوره را در زيربناي محكم ترين بناهاي هويت سازِ امروزين نيز بازشناسيم. &lt;br /&gt;
هويتي كه بر اين مبنا از تاريخ گذشته مدار بر مي آيد، بي رمق و كمخون است. داستاني است سرگرم كننده، كه قصه ي كساني را بازگو مي كند كه در گذشته هاي دور كارهايي مهم انجام دادند و با ما مربوط بودند. بي آن كه اين ارتباط را به درستي تبيين كند، ماهيت آن كردارها را به دقت نشان دهد و محكي باشد براي ميزان تاثير پذيرفتنِ اكنونِ ما، از آن كردارها. اين تاريخ، از تخمي ايدئولوژيك روييده است. كاركرد آن بسيج اجتماعي با كمينه ي نيرو و كمينه ي &amp;quot;حقيقت&amp;quot;است و در ايفاي اين كاركرد پيروز مي شود، چرا كه مردمان سادگي را دوست دارند و راه هاي آسان را بيشتر مي پسندند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
17. من¬هايي كه هويت خويش را در تاريخي پرتاب شده به گذشته مي¬جويند و مي¬يابند، خواه ناخواه با اين چالش رويارو هستند كه به نوعي ارتباط خود را با آن وقايع مهم تبيين كنند. قصه¬هايي كه تبارِ مشترك يا مكانِ مشترك را دستمايه¬ي ارتباطِ ميان من و رخدادها و كردارهاي تاريخ¬ساز قرار مي¬دهند، ناگزيرند كه اين ادعا را با شواهدي سخت¬تر تثبيت كنند. چرا كه هم¬مكاني امري شكننده و وابسته به اقتدار سياسي است و با يك غصبِ سرزميني از ميان مي¬رود، و همخوني قضيه¬اي مبهم و وهم¬آلود است كه در برابر پرسشها تابِ ايستادگي ندارد. &lt;br /&gt;
از اين روست كه هويت جمعي به ناچار با انباشتي از &amp;quot;چيزها&amp;quot; پشتيباني مي¬شود. اين همان است كه ميشل دو سرتو در هنگام بحث از ظهور موزه¬داري در دوران مدرن بدان پرداخته است. محبوب شدنِ موزه¬ها در دوران مدرن، بدان معنا بود كه مردمانِ جوامع جديد، به ناگهان احساس نياز كردند تا چيزهايي به ظاهر ناهمگون را در مكانهايي عمومي به نمايش بگذارند و نگريستن به اين اشيا را همچون امري آموزشي تلقي كنند. اين نگريستن به چيزِ نمايشي، شايسته¬ي آن است كه مفصل¬تر مورد بحث واقع شود. اما در اين زمان و مكان اندك جايي براي پرداختن بدان نيست. تنها در همين حد مي¬توان اشاره كرد كه ظهور موزه در عصر مدرن، از سويي با كاركرد چشم و نگاه كردن در مقام فعلِ آفريننده¬ي حقيقت پيوند دارد، و از اين زاويه¬ي چشم¬مدارانه قابل نقد است، و از سوي ديگر به حرصِ دانش مدرن براي رده¬بندي مربوط مي¬شود كه خود بازتابي از سيطره¬ي فن¬آوري در اين تمدن است. از اين رو ظهور موزه فرآيندي است كه از گره خوردنِ چشم به چيز برخاست، با اين شرط كه آن چيزها به شكلي خاص مرتب و چيده شده باشند، و آن چشم در آن چيزها &amp;quot;تاريخي&amp;quot; را تشخيص دهد. خواه تاريخ طبيعي، خواه تاريخ ملي، و يا تاريخي مردم¬شناسانه. حتي مجموعه-هاي صدف و پروانه و تمبر و سنگ و جعبه چوب كبريت هم همواره با محور زمان درگيري دارند و از هاله-اي از تقديس تاريخي پوشيده شده¬اند. &lt;br /&gt;
ظهور موزه¬داري در عصر مدرن، معلول فراگير شدنِ نسخه¬هايي از تاريخِ گذشته مدار بود كه در اروپاي درگيرِ انقلاب صنعتي رواج داشت. نسخه¬هايي شتابان و عجول كه مي¬بايست به سرعت براي اروپايياني كه مي¬رفتند تا در مركز قرار گيرند، سابقه¬اي از ارتباط با مركز را بتراشد. اشكال كار در اينجا بود كه اروپاي غربي، كه خاستگاه انقلاب صنعتي و مدرنيته بود، تا پيش از يكي دو قرنِ پيش از انقلاب صنعتي، براي تمام تاريخ خويش در حاشيه و زير سايه¬ي تمدنهاي بزرگترِ شرقي قرار داشت. مورخانِ آن دوران اگر يك گام به عقب باز مي¬گشتند، امپراتوري روم را در مرزهاي شرقي خويش مي¬يافتند، اما مشكل در آنجا بود كه روميان خود به شرقِ - يعني يونان- چشم دوخته بودند. يعني به طور خاص به روايتي افسانه¬اي و خيالي كه هرودوت برايشان پرداخته بود. و باز اشكال در اينجا بود كه حتي خود هرودوت هم براي تعريف يونانيان به شرق چشم دوخته بود، يعني ايران.&lt;br /&gt;
تاريخي كه در دوران مدرن براي پيوند دادن اروپاييان با كردارها و رخدادهاي تاريخ¬سازِ روميان، يونانيان، يا حتي ايرانيان ابداع شد، عميقا به گذشته پرتاب شده بود. گذشته¬اي كه هرچه دورتر و دوردست¬تر مي¬شد، برجسته¬تر و پرعظمت¬تر جلوه مي¬كرد. اما به همين ترتيب ارتباطش با &amp;quot;من&amp;quot;هاي تشنه¬ي هويتِ نشسته در اكنون، كمتر و كمتر مي¬شد. به اين ترتيب، تاريخهايي نگاشته شد كه هويتِ اجتماعي اروپاييانِ نوآمده، اين تازه برنشستگان بر سرير مركزيت هستي، را تبيين مي¬كرد. اين تاريخها معمولا به بخشهايي هنوز اروپايي -مانند روم- ارجاع مي¬دادند، و حتي به تدريج بخشهايي از شرق و قلمرو عثماني را نيز به اين غرب افزودند، و به اين ترتيب يونان نيز در جرگه¬ي قلمرو هويت بخش به اروپاييان در آمد. كمي ديرتر برخي از اين تاريخها كه به ويژه در حاشيه¬ي اين حاشيه، يعني در اسكانديناوي و آلمان نوشته مي¬شدند، كوشيدند تا مخالفت ديرينه-شان با مسيحيت را، و در نتيجه گسستگي آشكارشان با تمدن رومي را با بازگشت به تمدنهايي ديرينه¬تر و شرقي¬تر جبران كنند. به اين ترتيب بود كه خويشتن را مانند نياكان بسيار بسيار دوردست¬شان آريايي خواندند و تاريخ خويش را دنباله¬ي تاريخ پرعظمت ايرانيان باستان دانستند. روايتي كه ايشان براي خويش ابداع كرده بودند، از سويي با بهره¬گيري از دانش و فن جديد، پيچيده و دقيق و حجيم و جذاب بود. و از سوي ديگر با ابزارهاي مدرنِ ارتباطي چاپ و نشر مي¬شد. از اين رو بود كه در خودِ ايران زمين، بر نسخه¬هاي قديمي و مندرسِ هويت بومي چيره شد، و دستمايه¬ي بازتعريف هويت مدرن ايرانيان قرار گرفت. در اين نكته كه هويتِ بوميِ بي¬رمقِ عصر قاجاري زير فشار اين منشِ نوآمده در هم شكست، دريغي نيست، چرا كه خودِ آن تاريخِ بومي ما نيز، براي قرنهايي بسيار، گذشته¬مدار بود و ناتوان و سست و خمود، و  زود بود كه از پا در آيد. وامگيري اين نسخه¬ي هويت تاريخي ايراني از غرب، در آن زمان و در آن شرايط سودمند بود، چرا كه نسخه-اي رقيب را در برابر محور پنداشتنِ رم و آتن قرار مي¬داد، كه هويت ايراني سخت بدان نياز داشت. اما اشكال كار در آنجا بود كه اين نسخه¬ي نوآمده و ستاينده¬ي ايرانيان كهن نيز، در نهايت ساختاري گذشته¬گرايانه داشت و براي مصرف مردمي ديگر سازمان يافته بود. و هدفش همين مصرف شدن بود، نه برانگيختن به توليد كردن.&lt;br /&gt;
موزه¬ها نيز در اين گير و دار برساخته شدند. موزه¬هايي كه نخست كاسه¬ها و كوزه¬ها را در خود گرد مي¬آوردند، و بعدتر كتابهاي خطي و كتيبه¬ها را نيز، و در انتها ستونهاي تخت جمشيد و تنديسهاي عظيم ايلامي را. مجموعه¬هايي كه قطعاتشان بازنماينده¬ي هويتِ يك قوم و قبيله دانسته مي¬شد. چرا كه سازندگانش همخون امروزين بودند، و همسايه¬هايشان در زمانهايي دور. و مسابقه¬ي چنگ انداختن به چيزها، همچنان ادامه يافت، تا آن كه در سطحي تقريبا مضحك، به نمادها انجاميد. چنان كه تاجيكان، كه قومي ايراني هستند و به عنوان يكي از اقوام ايراني قدمتي پنج هزار ساله دارند، ناگزير شدند تاريخ خود را به عنوان ملتي مستقل و جدا، از سامانيان آغاز كنند، و به اين ترتيب چهار پنجم تاريخ خويش را ناديده بگيرند. اين محروميت از رخدادهاي بزرگ و كردارهاي تاريخ¬ساز، پيامدِ عادي و ناگزيرِ تاريخ گذشته¬مدار است و همواره به همان موزه¬سازيِ صوري منتهي مي¬شود. چيزهايي كه در يك موزه گرد مي¬آيند، كاركردي بسيار حياتي را ايفا مي¬كنند. اين چيزها بايد چشم - اين اعتمادپذيرترين حس را- قانع كنند كه روايتِ تاريخِ گذشته¬مدار، با وجود پرتاب شدگي¬اش به گذشته، و با وجود رقتِ معنايي كه دارد، راست است. اين چيزهاي گردآمده در موزه¬هاست كه فقرِ معناي نهفته در اين تاريخها را جبران مي¬كند. موزه، جبراني شبه فرويدي است، براي محروميتِ تاريخي كه به گذشته پرتاب شده است. تاريخي كه رخدادها و كردارهاي تاريخ¬ساز را در گذشته وا نهاده و از دور به آن مي-نگرد. &lt;br /&gt;
اين تاريخ، از به چنگ آوردنِ وقايع بزرگ در اكنون ناتوان است. &amp;quot;من&amp;quot;هايي كه با تكيه بر اين روايت هويت خويش را مي¬فهمند، از نوعي محروميت مزمنِ مركز رنج مي¬برند. تاريخ گذشته¬مدار، تاريخ غياب¬هاست. چرا كه بن¬مايه¬اش اموري هستند كه در گذشته بوده و ديگر نيستند. تاكيد اين تاريخ، بر روندهايي دم بريده، بي¬دنباله و ابتر است كه در گذشته مانده و مدفون شده¬اند. به بيان ديگر، تاريخي كه به گذشته پرتاب شده باشد، از حضور بي¬بهره است،چرا كه بند ناف خود را با اكنون، اين خزانه¬ي غايي حضورها، قطع كرده است. از اين رو مردمي كه در نهايت به براده¬اي از حضور در اكنون نياز دارند، به سادگي با اين روايت سرخوش نخواهند شد. اين محروميت و آن فقر، با رمزگذاري چيزهايي كه در اكنون وجود دارند ممكن مي-شود. چيزهايي كه در موزه¬ها قرار مي¬گيرند، &amp;quot;مال&amp;quot;ِ كسي يا كساني دانسته مي¬شوند، و مي¬توان ديد و لمسشان كرد. &lt;br /&gt;
گذشتگاني كه تخت جمشيد را به عنوان مركزِ هستي برساختند، و با نقش كردنِ تمامِ اقوام و مردمانِ متمدن آن روز، همگان را در اين مركزِ غايي سهيم كردند، در فكرِ بنا نهادن چيزي براي موزه¬ها نبودند. آنان در اكنون، عظمتِ خويش را بازگو مي¬كردند، و به همين دليل هم به اسطوره¬هايي چنين پايدار تبديل شدند. اسطوره¬هايي كه بقايايش در همان چيزها لانه كرد، و تا به امروز عظمت را به ما يادآوري مي¬كند. اما اين يادآوري، پژواكي است از گذشته، كه بر صخره¬هاي اكنون ليز مي¬خورد و بر آن كارگر نيست. اين پژواك، تا وقتي كه در گذشته لانه كرده باشد، دست بالا اندوخته¬ايست موزه¬اي، و مجموعه¬ايست از چيزها، كه رخدادهايي مهم را در گذشته بازنمايي و نه بازآفريني كند.&lt;br /&gt;
بازي روايتهاي تاريخي در اين روزگار، گويي از پايه نادرست باشد. اين قماري است كه بردي در آن نيست. همه¬ي بازيگران در آن بازنده¬اند. ناكارآمد بودنِ اين بازي، از آنجا روشن مي¬شود كه بردها در آن شكننده و زودگذر هستند و بازتابي راستين در اكنون ندارند. شبه-قبايلي كه پاره¬هايي كوچك از زمين را در اختيار دارند و مي¬كوشند با گردآوردن چيزها و بازنويسي تاريخهاي گذشته مدار هويتي براي خود دست و پا كنند، دست بالا به توهمي زودگذر دست مي¬يابند، و ترديد دارم كه هيچ &amp;quot;من&amp;quot;ِ انديشمندي، دانسته اين گزينه را برگزيند. &lt;br /&gt;
كشمكش بر سر نمادها نيز به همين ترتيب مسخره¬آميز مي¬نمايد. مردمي كم شمار كه بر سرزميني بي بار و بر - اما نفت خيز زندگي مي¬كنند- با برگزيدنِ نقشِ اسطرلابِ يوناني/ايراني به عنوان نماد ملي خويش، و كشيدن نماد آهوي مصري بر دفترهاي شركتهاي بزرگ خويش، و خويشاوند پنداشتن خويش با ابن سينا و بيروني به ملت تبديل نخواهند شد و هويتي تاريخي به دست نخواهند آورد. اين جعل¬ها، چيزي جز تداومِ كمي نابخردانه¬تر و كمي بي¬شرمانه¬ترِ سرمشقِ هرودوت نيست. ناگفته پيداست كه اين نسخه¬ها و اين روايتها ممكن است جايگير و كامياب هم بشوند. اما پيشاپيش بايد درباره¬شان پرسش كرد، كه آيا به راستي اين چيزي است كه &amp;quot;من&amp;quot;ها در مقام هويت مي¬طلبند؟ &lt;br /&gt;
به راستي چرا مردمي مانند ساكنان تركيه¬ي امروزين كه تاريخ شهرنشيني¬شان به هزاره¬ي پنجم پيش از ميلاد مي¬رسد، و تمدنهاي بزرگي مانند كاپادوكيه و بيزانس و عثماني را داشته¬اند، ناگزير شده¬اند شخصيتي مانند مولانا جلال¬الدين بلخي را ادعا كنند؟ چرا اين مردم، ناچار شده¬اند چنين آغشته به ناكامي جشن نوروز را &amp;quot;تركي&amp;quot; بدانند؟ در حالي كه هزاران سال است نوروز را جشن مي¬گيرند و آن را هم نوروز مي¬نامند و اين پاره از هويتشان هم مورد چالش نبوده است؟&lt;br /&gt;
بازي هويتهاي برساخته بر مبناي تاريخِ گذشته مدار، از آن رو با باخت و ناكامي همراه است، كه بر منطقي نادرست بنا نهاده شده است. منطقِ بازيِ اين هويت و منطقِ نوشته شدنِ آن تاريخ، بر اصول موضوعه-ي حاشيه نشينان استوار است. نه حاشيه نشيناني كه بر حاشيه نشيني خويش آگاهند، و نه آنان كه قصدِ تبديل شدن به مركز را دارند. بلكه حاشيه نشيناني كه موقعيت خود را در اكنون انكار مي¬كنند، و با بازنويسي گذشته مدعي مركزيتي موهوم هستند. اين ناآگاهي در مورد موقعيتِ &amp;quot;من&amp;quot; و ما در اكنون و اين سستي و تنبلي در خواستِ بزرگِ &amp;quot;مركز بودن&amp;quot;، چيزي است كه روايتِ تاريخي پرتاب شده به گذشته را به نوعي مخدر و خواب¬آورِ اعتيادآور تبديل مي¬كند. &lt;br /&gt;
نوادگان صنعتگران روم شرقي، و فرزندان جنگاوران عثماني بدان دليل امروز به مولانا و نوروز نياز دارند، كه بند ناف خويش را با گذشته قطع كرده¬اند. ارتباط ايشان با نخستين نويسندگان يوناني و نخستين فيلسوفان مكتب ايوني، كه دست بر قضا مقيم همين قلمرو هم بودند، به متوني تاريخي فرو كاسته شده است. خرد آن يونانيان، جنگاوري آن عثمانيان، و صنعتِ آن روميان در اكنونِ ايشان حضور ندارد. از اين رو ضرورت دارد كه تاريخي گذشته¬مدار، كه اين محروميت را تثبيت و تشديد مي¬كند، بر محور بقاياي آنچه كه ردپاهايش در اكنون باقي مانده، موزه¬اي بسازد. اين موزه مثلا در مورد تركيه بر مبناي زبان تركي و هويت قومي مصنوعي¬اي به نام هويت تركي برساخته شده. يعني مردمي از نژادها و فرهنگهاي گوناگون كه زبان فاتحان سلجوقي خويش را پذيرفتند، همچون قبيله¬اي مصنوعي در نظر گرفته شده¬اند. از اين روست كه چند بيتِ تركيِ مولانا، چندان مهم مي¬شود كه به زور كشاندنش به موزه¬ي هويت اين جماعت را ضروري سازد. فنِ موزه¬سازي، هرچند كارآمد و موفق تواند بود، اين ايراد را دارد كه بر مبنايي كاملا ذهني استوار است. هيچ ضرورتي ندارد كه آنچه در موزه به عنوان چفت و بستِ اكنون با گذشته حضور دارد، به راستي از حضوري عيني حكايت كند. چيزِ درون موزه، نمادي از حضورِ وقايع تاريخ¬ساز در اكنون است، و نه خودِ آن. &lt;br /&gt;
از اين رو خطر در آنجاست كه با بسنده كردن به چيزهاي درون موزه و تاريخهاي گذشته مدار، هويت به نمادهايي سبك و ساختگي فروكاسته مي¬شود. اين بلايي است كه در غرب بر سر هويت مردمان آمد. چنان كه آن لحظه¬ي زرين حضور در مركز- كه به ويژه در جريان انقلاب صنعتي و عصر استعمار نمود داشت- به سرعت سپري شد و با جا به جا شدنِ مركز به دو قطبِ شوروي و آمريكا، هويتِ نوساخته¬ي اروپاي متمدن به سرعت فرو ريخت، بي آن كه توانسته باشد از آن مهلتِ گذراي حضور در مركز، بهره¬ي كافي برگيرد. &lt;br /&gt;
در شرق نيز چنين است. تركان امروز با تغيير دادن خط خويش، و با سياست ايراني¬زدايي و فارسي ستيزي كه از دوران آتاتورك شروع شد، در عمل بند ناف خود را با گذشته قطع كرده¬اند. از اين رو به ازاي افزودن پيكره¬ي مولانا و نمادهاي او به موزه¬ي خويش، پذيرفته¬اند كه براي هميشه خواندن شعر او را و فهميدن سخن او را از ياد ببرند. چنان كه به راستي امروز مولانا - كه شاهكارهايش را به فارسي مي¬نوشت- در اكنون مردم اين سرزمين حضوري ندارد. جز كه آن كه به نامش افتخار مي¬كنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
18. پرتاب شدگي تاريخ به گذشته، مخاطره¬اي بزرگ است. پديده¬ايست فراگير و عمومي كه تمام تاريخها و تمام هويتها را در بر گرفته است. كارآيي آن در پيكربندي هويت اجتماعي چندان زياد، و قدرت آن در بسيج توده¬ي مردم چنان چشمگير بوده است كه آن را به سرمشقي غالب تبديل كرده است. با اين وجود، اين كارآيي سياسي تاريخِ گذشته مدار براي بسيج مردم و هويت¬بخشيِ سطحي به ايشان، با زوال معنا و ناتوان شدنِ &amp;quot;من&amp;quot; همراه بوده است. &lt;br /&gt;
تاريخ گذشته مدار، ابزاري است در دست نهادهاي اجتماعي، براي آن كه سازماندهي اجتماعي را بر محورِ هويت جمعي ممكن كنند. اين تاريخ¬ها خصلتي ايدئولوژيك دارند. يعني به سادگي خوانده و فهم مي¬شوند و رفتارهايي خاص را هم به پذيرندگان خويش تحميل مي¬كنند. اين¬ها منشهايي هستند سرگرم¬كننده، حجيم، انباشته از جزئيات، و تقريبا بي¬ربط با واقعيتِ بيروني، كه براي بسيج كردارهاي مردماني ميان مايه طراحي شده¬اند. كارآيي¬شان در سطح اجتماعي از آنجا معلوم مي¬شود كه امروز كشورهايي با هويتهاي جمعيِ بنا شده بر اين اساس وجود دارند، و سطوحي متفاوت و موفق از بسيج جمعي مردمشان را نيز به نمايش مي¬گذارند. عراق، كه تاريخش به عنوان كشوري مستقل دو هزار و پانصد سال پيش خاتمه يافت و دوباره از پنجاه سال پيش آغاز شد و بنابراين براي تقريبا تمام عمرش - جز چند قرن حاكميت عثماني- جزئي از ايران بود، با استفاده از همين رده از هويت¬هاي ايدئولوژيك با ايران جنگيد، و بسيج عمومي قدرتمندي را به نمايش گذاشت، در شرايطي كه بسياري از افرادِ مقيمِ سنگرهاي رويارو، خويشاوندِ نزديك يكديگر بودند. به همين ترتيب، امروز اميرنشين-هاي كوچك جنوب خليج فارس براي مردم خويش هويتي آفريده¬اند و قدرتي اقتصادي يافته¬اند و اينها همه نشانه-ي كارآمد بودنِ تاريخ گذشته مدار – يعني نسخه¬هاي عميقا جعليي عربي و تركي¬اش است، در بسيج عمومي مردم.&lt;br /&gt;
با اين وجود، نظام اجتماعي بابت اين بسيج در سطح نهادهاي سياسي، بهايي را در ساير سطوح سلسله مراتبي¬اش پرداخت مي¬كند. &amp;quot;من&amp;quot;هايي كه در سطحي روانشناختي حضور دارند و قرار است با اين تاريخ¬ها هويت يابند، در عمل با سيراب شدن از اين آب شور، از حضور در مركز باز مي¬مانند. خاطره¬ي جعليِ بودنِ ماضي در مركز مانعِ كنشِ فعال براي حضور داشتنِ حال در مركز است. اين امر حتي در مورد مردمي مانند ايرانيان و هنديان كه زماني در مركز بوده¬اند هم مصداق دارد. يعني جعلي يا راستين بودنِ باور به بودن در مركز، تاثير چنداني در اين مهار كنندگي ندارد. مشكل در قطع رابطه با اكنون نهفته است، و چيزواره شدنِ تاريخ و تاثيركردارها و رخدادهاي بزرگ.&lt;br /&gt;
&amp;quot;من&amp;quot; اگر با تاريخ گذشته مدار آلوده شود، از ارتباط با اكنون محروم خواهد شد. اين من نيز همراه روايتي كه هويتش را تعيين مي¬كند، به گذشته پرتاب خواهد شد و در خاطره¬اي معمولا جعلي شناور خواهد ماند. يادآوري كردارهاي بزرگ و نه آفرينش آنها، و خاطره¬پردازي در مورد رخدادهاي تاريخي، و نه برخورداري از آن، مايه¬ي دلخوشي اين &amp;quot;من&amp;quot; خواهد بود. به اين دليل است كه من، با اين عارضه از اكنون كنده مي¬شد، و به اين ترتيب بختِ حضور در هستي را از دست مي¬دهد. در مركز بودن، همان در هستي حضور داشتنِ بي قيد و شرط و نيرومندانه و تمام و كمال است، كه &amp;quot;من&amp;quot; با وسوسه¬ي اين روايتِ شيرين، از آن چشم مي¬پوشد.&lt;br /&gt;
اين &amp;quot;من&amp;quot; ناگزير خواهد بود به نشانگان و علايم بسنده كند و هويت خويش را در اكنون، با چيزهاي و نمادها نمايش دهد. اين من، موزه¬دار خواهد شد، چرا كه راه ديگري براي برخورداري از گذشته¬ را ندارد. چرا كه اين گذشته با افسونِ تاريخِ لانه كرده در آن، از دسترس وي خارج شده است. به اين ترتيب، سنگين-ترين تاواني كه تاريخ گذشته مدار به جوامع تحميل مي¬كند، از ميان رفتنِ &amp;quot;منِ تاريخ¬ساز&amp;quot; است. &lt;br /&gt;
بازتاب ديگري از اين عارضه، اما، در سطحي فراتر از نهادهاي اجتماعي نيز قابل ردگيري است. تاريخ گذشته مدار به دليل خصلت ايدئولوژيك خود، تنگ نظر و محدود كننده و هراسان از عناصر متكثر است. اين تاريخ ناگزير است تا براي هدايت و به جريان انداختنِ كردارهاي خاصي در توده¬ي مردم، رده¬اي خاص از عناصر نهفته در گذشته را به خود مربوط كند و بقيه را انكار نمايد. از اين روست كه تركانِ مقيم تركيه، ناگزير شده¬اند از ميراث فرهنگي و تاريخي بزرگي چشم¬پوشي كنند. چرا كه بخش مهمي از اين ميراث ايشان را با كردها، روميان، ايتاليايي¬ها، يونانيان، ايرانيان، و مغولان در ارتباط قرار مي¬دهد. خصلت ايدئولوژيكِ تاريخ در اين قلمرو ايجاب مي¬كند كه تمام اين پيوندها كه به راستي وجود داشته¬اند، بريده شوند و از اكنون رانده شوند، تا جا براي مفهومي نوظهور و ساختگي مانند هويت تركي باز شود كه بر رواج گويش خاصي از زبان اويغوري در بخشهايي خاص از اين كشور استوار است. اين بدان معناست كه تركان در سطح فرهنگي نيز از بخش مهمي از ميراث تاريخي خويش محروم شده¬اند. ميراثي كه ايشان را با ادبيات فارسي، سياست يوناني، و دينِ رومي در ارتباط قرار مي¬دهد. &lt;br /&gt;
به اين شكل، تاريخ گذشته مدار گذشته از سطح رواني، در سطح فرهنگي نيز ناتواني و كمخوني به بار مي¬آورد. اين در واقع منشي است سركوبگر در سطح فرهنگي، كه با هدفِ سازماندهي سياسي جوامع، منشهاي ديگر را و كردارهاي بزرگ &amp;quot;من&amp;quot; را سركوب كرده، و بنابراين تاوانِ بسيج توده¬ها را با مسخ شدنِ &amp;quot;من&amp;quot; و انحطاط فرهنگ پرداخت مي¬كند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
18. شايد چنين بنمايد كه لحن اين نوشتار تاريخ¬ستيزانه، يا نااميدانه است. اما اشتباهي بزرگتر از اين برداشت وجود ندارد. من نه از سرِ نااميدي اين متن را نوشتم و نه براي پشت كردن به تاريخ، كه پيشنهادي را در برابر وضعيتِ بيمارگونه¬ي تاريخ در آستين دارم. منشها و روايتها و عناصر فرهنگي، نظامهايي تكاملي هستند، و تمام نظامهاي تكاملي تنها در رقابت با هماورداني نيرومندتر است كه از ميدان به در مي¬روند. پيشنهاد من براي رهايي از چنگ تاريخ گذشته¬مدار، آن است كه شكلي از تاريخِ اكنون بنياد شود.&lt;br /&gt;
تاريخ را مي¬توان در اكنون نوشت، اگر اين قواعد رعايت شود:&lt;br /&gt;
نخست آن كه در بازخواني و بازشناسي آنچه كه در گذشته رخ داده، همواره بايد به رويكرد ايدئولوژيكِ تاريخ¬هاي گذشته¬گرا، و كاركرد سياسي¬شان در زمانِ نوشته شدنشان نظر داشت. بايد پرسيد كه چرا مورخ به اين جنبه¬ي خاص از رويدادها پرداخته، و نه جنبه¬اي ديگر، و چرا چيزهايي را نقل كرده و چيزهايي ديگر را از قلم انداخته است. بايد در داوريهاي او شك كرد، و بايد كوشيد تا ماجرا از ديدِ &amp;quot;آدم بد&amp;quot;هاي داستان بازسازي شوند. بايد به حال و هواي حاكم بر جامعه¬اي كه تاريخ در آن نوشته شده نظر داشت، و بايد كاركردِ آن را در زمان نوشته شدن شناخت. بايد پرسيد كه اين متن در روزگارِ رواجش، چه مردمي را براي چه قصدي بسيج مي¬كرده، و چه نوع بسيج اجتماعي را ممكن مي¬ساخته است؟ بايد شناخت كه چه نيروهايي نوشته شدن اين متن و رواجش را پشتيباني كردند، و رقيبانشان چه كساني بودند و چه متنهايي از آنها به يادگار مانده است؟ در اين معنا، بايد تاريخ¬ها را كه ارزشمندترين ردپاهاي بازمانده از گذشته هستند، با دقت و وسواس خواند و از آنها آموخت، و در عين حال، واسازي¬شان كرد، محك¬شان زد، و به بوته¬ي نقدشان سپرد.&lt;br /&gt;
دوم آن كه بايد به خودِ رخدادهاي تاريخي، و خودِ كردارهاي تاريخ¬ساز نگاه كرد، و نه قصه¬هاي سرگرم كننده و ماجراهاي هيجان¬انگيزي كه در اطراف آن بربافته شده است. بايد به اين كه در چه شرايطي، چه رخدادي به واقع ظهور كرده است نگريست، و به اين كه چه كسي در چه شرايطي چه كرده است. اين كه بازتاب و تاثير اين رخداد چه بوده است را بايد در طول زمان رديابي كرد، و شاخه¬هاي فراوانِ نفوذ آن را دنبال كرد و انعكاسهاي واگرا و پراكنده¬اش را جستجو كرد. به اين ترتيب، بايد استخوان را از گوشته¬اش جدا كرد، و آن را همچون كالبدشناسي بي¬طرف، وارسي كرد.&lt;br /&gt;
آنگاه، بايد به تاثيرهاي بازمانده از آن رخدادها و آن كردارها در زمانه¬ي اكنون پرداخت. بايد ديد كه چگونه اين كردارها و آن رخدادها اكنونِ ما را شكل داده¬اند، و وضعيتِ امروزين ما براي هستي داشتن را تعيين كرده¬اند. بايد اين بازتابِ گذشته در اكنون را مانند محوري بنيادين مورد توجه قرار داد، و با تكيه به آن آرايش نيروها و رويارويي روايتها و تفسيرها در موردش را بازشناسي كرد. بايد با فهمِ وامي كه اكنون از گذشته دارد، آن را در اكنون به شكلي راستين و نه ساختگي احداث كرد. هرچند اين تاثير ناچيز يا ناخوشايند باشد، بايد غنيمتش شمرد، چرا كه اين تنها شكلِ برخورداري است كه ما از تاريخ توانيم داشت. &lt;br /&gt;
سپس، بايد داوري كرد. بايد تقارن را شكست، و همچون كنشگري خودمختار و مجهز به اراده، تفسيرِ خويشتن از تاريخ را بسته به موقعيتِ &amp;quot;من&amp;quot; در اكنون باز آفريد. بايد در ميان تاثيرهايي كه از گذشته به امروز رسيده است، دست به انتخاب زد، و صريحا، با پرهيز از كژديسه نمودنِ حقيقت، تاثيرها را گوشزد كرد و داوري خويش را بر كرسي نشاند. بايد بر اساس آنچه كه &amp;quot;من&amp;quot; در اكنون مي¬خواهد، و در تار و پود تاثيرهايي كه از گذشته تا به امروز تداوم يافته است، دست به كنش زد. بايد هويت را برگزيد و بازتعريف كرد و آن چنان هستي داشت. در اين حالت، &amp;quot;من&amp;quot; دست كم در سطحي فردي و به عنوان نظامي روانشناختي در مركزِ هستي نشسته است. و اين پيش شرطِ تمام اشكالِ ديگرِ حضور در مركز هستي است.&lt;br /&gt;
بايد به اين شكل، تاريخ اكنون را نگاشت.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
پی نوشت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1 بديهي است كه يادداشتهايي شخصي كه افراد در آنها براي به رمز نوشتنِ محتواي خاصي، خطي ويژه را ابداع مي¬كنند، از ديرباز وجود داشته است، اما عنصري در سپهر عمومي و سطحي جامعه شناختي نبوده است.&lt;br /&gt;
2 مضموني بسيار تكراري در كتيبه¬هاي شاهان دوران جديد آشور. به ويژه در نبشته¬هاي شروكين دوم و سناخريب اين عبارت را زياد مي¬بينيم.&lt;br /&gt;
3 توجه داشته باشيد كه در اين دوران اعضاي مقيمِ قلمروهاي سه گانه¬ي خاوري، مياني، آفريقايي و آمريكايي هنوز از وجود قلمروهاي ديگر خبردار نبودند و تا ديرزماني بعد هم به اين موضوع پي نبردند. به همين دليل هم هخامنشيان و شهروندانشان از وجود چينيان و سرخ پوستاني كه در آن دوران مراحل اوليه¬ي شهرنشيني و دولت¬سازي را سپري مي¬كردند، خبري نداشتند.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتابنامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن اثير، عزالدين علي، تاريخ كامل، ترجمه¬ي ابوالقاسم حالت، علمي، 1352.&lt;br /&gt;
پاتس، دنيل، تي. باستانشناسي ايلام، ترجمه¬ي زهرا باستي، سمت، 1385.&lt;br /&gt;
كتاب مقدس، (عهد عتيق و عهد جديد)، انجمن پخش كتب مقدسه، 1355.&lt;br /&gt;
گرني، اوليور، هيتي¬ها، ترجمه¬ي ژاله آموزگار، انتشارات پژوهشگاه مطالعات فرهنگي، 1371.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	De Certeau, M. Histoiricites Mystiques, Recherches de Science Religieuse, 73, pp: 325-354, 1985.&lt;br /&gt;
Rüster, E. )Chr. (Neu, Hethitisches Zeichenlexikon (HZL), Wiesbaden,1989.&lt;br /&gt;
Falkenstein, A. Archaische Texte aus Uruk, Berlin-Leipzig, 1936.&lt;br /&gt;
von Soden, W. The Ancient Orient: An Introduction to the Study of the Ancient Near East, Grand Rapids: Erdman&#039;s Publishing Company, 1985.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amir.dana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D9%90_%D8%A7%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%86&amp;diff=774</id>
		<title>نوشتن تاریخِ اکنون</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D9%90_%D8%A7%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%86&amp;diff=774"/>
		<updated>2014-05-21T09:11:04Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amir.dana: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نوشتن تاریخ اکنون (بخش نخست)، فروزش، شماره‌ی 3، تابستان 1388، ص: 4-14.&lt;br /&gt;
نوشتن تاریخ اکنون (بخش دوم)، فروزش، شماره‌ی 4، پاییز 1388، ص: 4-16.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شروين وكيلي&lt;br /&gt;
21/5/1387&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1. تاريخ، واژه ايست که با گذشته پيوند خورده است. مورخان، آن انديشمنداني هستند که به رخدادهايي که در گذشته به وقوع پيوسته اند مي پردازند، متوني کهن را که توسط گذشتگان نوشته شده اند تحليل مي کنند، و به عنوان متخصصاني که برش خاصي از زمانِ گذشته در قلمرو دانش و فهم شان است، نامدار مي شوند و اعتبار مي يابند. محوري که از اکنون آغاز مي شود و به زمان هاي دوردست منتهي مي شود، تيول مورخان است، و اين دامنه از لحظاتي پيش، از همان نقطه اي که رخدادهاي جاري در اکنون به گذشته تبديل مي شود، آغاز مي شود و تا نخستين نشانه هاي خط و نويسايي عقب مي رود. اين بدان معناست که تاريخ از سويي با گذشته، و از سوي ديگر با زبان، و به طور خاص زبانِ نوشته شده و متن سر و کار دارد. در آنجا که متني وجود ندارد، اقتدار مورخ پايان مي يابد و حکومت باستان شناس آغاز مي شود. &lt;br /&gt;
بر اين مبنا، تاريخ به عنوان شاخه ای از دانش که به گذشته مي پردازد، در ميان ساير شاخه هاي رسمي و دانشگاهي علم جايي براي خود باز کرده است، و موقعيتي به ظاهر هم ارز و هم زور با ساير شاخه هاي دانايي به دست آورده است. اين تصوير از علم تاريخ و مورخان با وجود آشنا و رايج بودن، اگر با دقتي بيشتر نگريسته شود، به تعارض هايي مفهومي بر مي خورد. از يک سو، چنين مي نمايد که تاريخ به نوعي با ساير دانشها متفاوت باشد. چرا که در آن از روش شناسي دقيق و رياضي گونه ي رايج در ساير علوم به شکلي منسجم و ساختار يافته استفاده نمي شود، و با وجود تلاشهاي فراواني که براي کمي، عيني، و تجربي ساختنِ شواهد تاريخي انجام گرفته است، اين علم همچنان ماهيت تفسيري و بلاغي خود را حفظ کرده است. &lt;br /&gt;
از سوي ديگر، چنين مي نمايد که تمام علوم ديگر را بتوان به نوعي زيرشاخه ي تاريخ دانست. چرا که تاريخِ هر علمِ خاص، کلِ داشته هاي آن علم را تا لحظه ي اکنون در بر مي گيرد و به تعبيري چنين مي نمايد که تاريخ و يا شاخه اي از آن که تاريخ علم باشد، به نوعي فراعلمِ زمان مدار تبديل شده باشد. &lt;br /&gt;
تاريخ، گذشته از اين تفاوتهاي روش شناختي و ابهام هايي که در مرزبندي اش وجود دارد، از يک نظر ديگر هم با ساير علوم تفاوت دارد، و آن هم تاثير مستقيم و تعيين کننده ايست که در هويت فردي و اجتماعي اعضاي يک جامعه دارد. هيچ علم ديگري را نمي توان يافت که به قدر تاريخ در شکل دادن به خودانگاره ي سوژه از خودش تاثير داشته باشد، و با پيکربندي هويت جمعي مردمي که در کنار هم زندگي مي کنند و &amp;quot;تاريخ&amp;quot; مشترکي دارند، کردارهاي آينده ي ايشان را تعيين کرده باشد. &lt;br /&gt;
تاريخ در اين معنا، تنها علمي است که با وجود تاثير شديد و چشمگيرش بر شکل دادنِ اکنون، پيوند خويش با اين برش زماني خاص را انکار مي کند. اگر از دستاوردهاي فني ناشي از علوم تجربي بگذريم، و تنها بر محتواي معنايي و بافتار تفسيري شاخه هاي علوم تمرکز کنيم، تاريخ را مهمترين شکل دهنده به شکلِ اکنون خواهيم يافت، و غريب است که اين تاثير فراگير و عمومي در مورد شيوه ي درک ما از خويشتن در اکنون، توسط علمي صورتبندي و بيان مي شود که مدعي کناره گيري از اکنون، و اقامت در گذشته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2. ادعاي اقامت در گذشته و انکار پيوند با حال، دستاويزي است که تاريخ را به نوعي مرجع غايي، به نوعي داور بي طرف و شکلي از سيستم لختِ نيوتوني تبديل مي کند، که کل حرکتها و رخدادها و تصميم هاي نهفته در اکنون را مي توان بر مبناي آن و در تناسب با آن سنجيد. تاريخ، با لانه کردن در گذشته است که مشروعيت و اقتدار کافي را براي شکل دادن به اکنون به دست مي آورد.&lt;br /&gt;
ميشل دو سرتو، يکي از بهترين بيانها را در مورد ضرورت بازبيني اين ادعاي تاريخ به دست داده است. چنين مي نمايد که برداشت دو سرتو در مورد اين نکته درست باشد که تاريخ، همواره بر شواهد و مستنداتي تکيه کرده که در اکنون حضور دارند و در حال مستقر شده اند (De Certeau, 1985). &lt;br /&gt;
اشياي گرد آمده در موزه ها، متون تاريخي، و نوشتارهاي نقش بسته بر سفالينه ها و ديوارها همه از آن رو موضوع علم تاريخ دانسته مي شوند، که در زمانه ي اکنون حضور دارند و يا با بند نافي از جنس روايت و نقل قول و يادبود به حالِ گريزپاي ما پيوند خورده اند. بر اين مبنا، تاريخ، تفسيري است که ما از چيزها و رخدادها و شواهدِ موجود در اکنون داريم. ماده ي خام تاريخ، که داربستهاي استوار ساختن گذشته ي ما را بر مي سازد، آن چيزي است که در زمان حال هست. بر اين مبنا، انکار اتصال شواهد تاريخي به اکنون، همچون ناديده انگاشتن انگيزه ي حال مدارانه ي مورخ، خطايي روش شناسانه محسوب مي شود.&lt;br /&gt;
پيوند تاريخ با گذشته، و انکار پيوند آن با زمان حال به قدري در ذهن ما رسوب کرده و نگاههاي ما به حدي بدان معتاد گشته اند که سخن گفتن از آن با لحني نقادانه و دعوت به جور ديگر انديشيدن در اين قلمرو در نگاه نخست نامفهوم و ناممکن مي نمايد. با توجه به اين که تلاش من در بازخواني و بازسازي تاريخ فرهنگ انساني به طور عام و تاريخ ايران زمين به طور خاص، دستيابي به شالوده اي استوار و مستحکم براي بازتعريف هويت خويشتن است، چنين گسستي از ديدگاه سنتي و گذشته مدارانه ي تاريخ را ضروري و بارآور مي دانم. براي ترسيم حد و مرزهايي که در دعوت به &amp;quot;اکنون مدار&amp;quot; ديدنِ تاريخ نهفته است، بايد نخست به زمينه اي انديشيد که ناديده انگاشتن اين ديدگاه را به امري چنين مرسوم مبدل ساخته است. &lt;br /&gt;
آماج اصلي اين نوشتار، طرح شرايطي است که به گسسته شدنِ بند ناف تاريخ با اکنون منتهي شده است. اين شرايط را با رجوع به متوني که امروز تاريخي ناميده مي شوند، و معمولا در زمان نگاشته شدنشان هم همچون تاريخ فهميده مي شدند، انجام خواهم داد. يعني به شرايطي خواهم نگريست که در آنها تاريخ مستقر در اکنون، که گمان دارم زماني با اقتدار تمام وجود داشته است، به تاريخِ ابتر و مخفي در گذشته تبديل شد. به طور خلاصه، موضوع اصلي اين نوشتار، چگونگي گسسته شدنِ پيوند ميان تاريخ و اکنون، و محدود ماندنش به گذشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3. در مورد اين که نخستين متون تاريخي در چه زماني و در چه تمدني نوشته شدند، توافقي عمومي وجود دارد، هرچند در مورد دلالتِ اين متون در همان تمدنها بحث و کشمکش بسيار است. مي دانيم که خط در ابتداي هزاره ي سوم پ.م در کهنترين تمدنهاي يکجانشين ،ايران زمين (مشتمل بر ميانرودان، سغد و خوارزم، ايلام، و دره ي سند)، آناتولي و مصر-  پديدار شد، و در ابتداي کار براي ثبت رخدادهايي از جنس تحولات سياسي يا باورهاي ديني به کار گرفته شد. &lt;br /&gt;
متون تاريخي در مصر، تا دير زماني که تا حمله ي هيکسوس هاي آسيايي به طول انجاميد، در عمل به زنجيره اي از نسب نامه هاي رسمي که ارتباط فرعون را با فرعونهاي پيشين نشان مي داد و ساختاري بسيار رسمي و صورتبندي شده در قالب چندين نام ديني و دولتي داشت، منحصر مي شد. بخش مهمي از تاريخ مصر در دوران پيش از حاکميت هيکسوس ها را بايد در متوني که در کل خصلتي غيرتاريخي دارند و داستانهايي تخيلي يا دعاهايي ديني را در بر مي گيرند، جستجو کرد. &lt;br /&gt;
در مقابل، در قلمرو ايران زمين بود که نخستين متون تاريخي به معناي ثبت رخدادهاي ويژه و محصور در زمان و مکان، توليد شد. اين امر، تا حدود زيادي مديون چند پارگي جغرافيايي اين قلمرو، و ظهور تمدنهايي متفاوت بر پهنه ي آن بود. در کل، متون تاريخي پديد آمده در ايران زمين، بيشتر از رده ي فتح نامه ها و گزارشهايي جنگي هستند که محور اصلي شان نبرد ميان قطبِ ايلام –ميانرودان است.  &lt;br /&gt;
يکي از نخستين متوني که مي توانند همچون متني تاريخي نگريسته شوند، و تاريخ ميانرودان باستان (سومر) و همچنين تاريخ نوشته شده ي انساني با آن شروع مي شود، شرح نبرد انمرکار - شاه دولتشهرِ سومريِ اوروک- با شاهِ اَرَت - احتمالا منطقه ي شهداد- در ايرانِ جنوبي است. در اين کتيبه که به خط ميخي سومري نوشته شده، براي اولين بار، مي بينيم که متن با عبارتِ آشناي &amp;quot;يکي بود، يکي نبود!&amp;quot; آغاز مي شود. حماسه ي ديگر سومري، که در ضمن کهنترين متنِ داراي نام گيلگمش هم هست، به نبردي در ميان دو دولتشهرِ کيش و اوروک اشاره مي کند که در جريان آن گيلگمش - شاه اوروک- پس از متحد شدن با جنگاوران سرزمينش و فرونشاندن مخالفتهاي شوراي ريش سپيدان شهرش، به کيش لشکر مي کشد و پس از محاصره کردنِ آنجا، با شاه اين شهر که آگا نام دارد، صلح مي کند. در هردوي اين متون، روايتي تاريخي به اساطير درآميخته است. در حماسه ي انمرکار، شاه اوروک فرزند خداي خورشيد -اوتو- دانسته مي شود و ارتباط گيلگمش هم که با خدايان سومري به قدر کافي مشهور هست(Falkenstein, 1936). &lt;br /&gt;
متون سومري اي که به رخدادهايي تاريخي پرداخته اند، در کل از الگويي پيروي مي کنند که در همين دو متن اوليه وجود دارد: استعاره هايي اندک و معمولا گويا، متوني کوتاه و بيانيه مانند، و ارجاعهايي مبهم و نادقيق به اشخاص و جاها، به شکلي که آشکار است متن براي کساني نوشته شده که مکان شهرها و هويت شاهان و کسانِ نامبرده شده در کتيبه ها را ، به خوبي ميدانسته اند. در يکي از متون ديگري که چند قرن بعد، توسط اورکاگينه -شاه اور- به مناسبت غلبه ي او بر رقيبش که کاهني بلندپايه بود، نوشته شده است، اشاره هايي به اقدامات دادخواهانه ي شاه جديد وجود دارد و براي نخستين بار از واژه ي &amp;quot;آزادي&amp;quot; به عنوان محور مشروعيت بخشي به شاهي که مردم را از قيد ستم کاهني زياده خواه نجات داده، مورد استفاده واقع شده است. &lt;br /&gt;
در ميانرودان پس از آمدن اکدي ها الگوي نوشتن تاريخ کمي تغيير يافت. اين تغيير بيشتر با توجه به ريزه کاري ها و تاکيد بر ساختار ادبي متون تاريخي مربوط مي شد، تا تحولي بنيادين در سبک روايت. اين تحول را مي توان با مقايسه ي کتيبه هاي به جا مانده از قبل و بعد ورود اکدي ها به ميانرودان دريافت. اِآناتوم -شاه لاگاش در 2460 پ.م- که با ايلاميان جنگيد و بر ايشان چيره شد، سه متن کمابيش مشابه از خود به جا گذاشته است که يکي از آنها به اين شرح است:&lt;br /&gt;
&amp;quot;ايلام، کوه بلند با سلاح در هم کوبيده شد. پشته هايي از اجساد بر هم تلنبار شد، اَرَو که اِنسي (حاکم) آن درفشها را برافراشته بود، با سلاح در هم کوبيده شد. پشته هايي از اجساد بر هم تلنبار شد، اومّا با سلاح در هم کوبيده شد، بيست پشته از جسد برهم تلنبار شد.(پاتس، 1385: 143)&amp;quot;&lt;br /&gt;
کمتر از دو قرن پس از نوشته شدن اين متن، ريموش که فرزند و جانشين شروکين -بنيانگذار پادشاهي اکد- بود، در کتيبه اي به متنهاي تاريخي به معناي دقيق کلمه بسيار نزديک شد:&lt;br /&gt;
&amp;quot;اَبَل گَمش، پادشاه برهشوم را در نبرد مغلوب کرد. زَهَر و ايلام در ميانه ي برهشوم رزم آرايي کردند. اما ريموش پيروز شد. 16212 تن کشته و 4216 نفر اسير شدند. امهسيني پادشاه ايلام اسير شد، ؟ از ايلام اسير شد. سيدَگو فرمانرواي برهشوم اسير شد و شرگَپي در كنار رودخانه ي قبليتوم اسير شد. پشته هايي از اجساد در شهر روي هم تلنبار شد.(پاتس، 1385: 167)&amp;quot;&lt;br /&gt;
چند قرن بعد، در حدود 2100 پ.م پوزور اينشوشيناک که پادشاه ايلام بود، کتيبه اي نوشت و پيروزيهاي خويش را با همين سبک در آن شرح داد:&lt;br /&gt;
&amp;quot;حاکم شوش، گيرنيتا، سرزمين ايلام، پسر شيمپي ايشهوک، دشمنان کيماش و هورنوم را اسير کرد. هوپسانا را فرو پاشيد و هشتاد و يک شهر و منطقه را در يک روز زير پاهايش ويران کرد. آنگاه که پادشاه سيماشکي به سويش آمد، بر پاهايش آويخت. پوزور اينشوشيناک نيايشهاي او را شنيد و...(پاتس، 1385: 194)&amp;quot;&lt;br /&gt;
سنتي که با ورود اکدي ها به ميانرودان شکل گرفت و زبان روايي متون تاريخي را از حالت استعاري و اساطيري اش به وضعيتي دقيقتر و روشنتر تبديل کرد، تا دو هزاره پس از ورود ايشان به ميانرودان همچنان تداوم يافت. در ابتداي قرن هشتم پ.م گزارش دقيق حمله ي شروکين دوم به ماد و ايلام را داريم، که در آن شمار تلفات و نام و نشان شهرهايي که ارتش او از آن عبور کرده اند، با دقت ذکر شده است. اين رده از متنها در نهايت به کتيبه ي مصور آشور بانيپال، واپسين شاه بزرگ آشور ختم مي شوند که در آنها شرح پيروزي او بر پادشاه ايلام آورده شده است. &lt;br /&gt;
فتح نامه هاي اين دوران، لحن ساده و گاه صميمانه اي دارند، حمورابي در متني که در ميانه ي قرن هفدهم پ.م نوشته است، از اين که پس از هجوم اوليه اش به ايلام به سختي شکست خورد و هراسان، نا اميد و افسرده به شهر خويش بازگشت، سخن مي گويد، و آشور بانيپال وقتي از اتحاد ايلامي ها با بابلي ها در برابر سپاهيانش سخن مي گويد، اشاره مي کند که &amp;quot;من هرگز انتظار نداشتم ايلامي ها با من دشمني کنند.&amp;quot; &lt;br /&gt;
با اين وجود، شاهاني که اين کتيبه ها را مي نوشتند، به چشم انداز ويژه ي خويش از جنگ پايبند بودند. چنان که وقتي در نبرد هَلوله (693 پ.م)، سپاهيان آشوري در برابر ارتش متحد ايلام و بابل صف آراستند و نبردي سخت خاک ساحل دجله را خونين کرد، هر دو طرف ادعاي پيروزي کردند(Von Solen, 1985: 58). بر اساس سالنامه هاي بابلي، شاه ايلام که هومبان نيمنا نام داشت، بر آشوريان پيروز شد، و اين در حالي بود که سناخريب - شاه آشور- هم پس از بازگشت به شهر خويش کتيبه ي نبي يونس را منتشر کرد و در آن نوشت که در هلوله بر ايلاميان و بابليان چيره شده و پسر شاه بابل را اسير کرده است: &amp;quot;آنها را شکست دادم، صد و پنجاه هزار تن از جنگجويانشان را از دم تيغ گذراندم،...&amp;quot;&lt;br /&gt;
اين چيزي بود که چند قرن قبل در نبرد بزرگ ميان رامسس دوم و شاه هيتي ها در سوريه نيز تکرار شده بود و در آن هنگام هم هريک از دو طرف پس از بازگشت به کشورشان براي خود ادعاي پيروزي کردند و جشن گرفتند. در اين هنگام البته، چنين روايتهاي ضد و نقيضي از يک نبرد، تنها به مواردي مربوط مي شد که نتيجه ي جنگ نامعلوم و دستاورد آن مبهم بود. و هنوز تا زماني که پادشاهي مانند نرون پس از شکست در جنگ با ايران و وادار شدن به واگذاري تاج ارمنستان به شاهزاده اي ساساني، در رم جشن بگيرد و ادعاي پيروزي کند، قرنها زمان مانده بود.&lt;br /&gt;
در جهان باستان، متوني که به رخدادهايي مهم و به اصطلاح امروزين &amp;quot;تاريخي&amp;quot; دلالت مي کردند، تنها به شرح نبردها و پيروزيهاي شاهان منحصر نبودند. نبايد از ياد برد که مردماني که در اين دوران مي زيستند، در مورد رخداد تاريخي  برداشتي متفاوت با درک امروزين ما داشتند، و تاسيس يا مرمت يک معبد را به اندازه ي -و گاهي بيش از- پيروزي در يک نبرد مهم مي دانستند. از اين رو به همراه کتيبه هايي که پيروزي شاهان را بر هم شرح مي دهد، انبوهي از متون با ساختار مشابه را هم داريم که به بازسازي و مرمت معابد دلالت مي کنند. يکي از آنها، که نمونه ي خوبي از اين رده از متون است، کتيبه ي هومبان نومان، شاه مقتدر ايلام است که در فاصله ي 1340 تا 1350 پ.م بر اين سرزمين فرمان مي راند. او در کتيبه اي چنين نوشته است:&lt;br /&gt;
&amp;quot;...من هومبان نومان پسر اتَّر کيتاه هستم. گسترنده ي قلمرو شاهي، سرور (سرزمين) ايلامي، صاحب تاج و تخت ايلام، پادشاه انشان و شوش. ايزد بزرگ به خاطر به سبب نسب بردن از مادرم مرا برگزيد و دوستدارم شد. سعادت و بهروزي برقرار شد. تاج شاهي بازگردانده شد، اينشوشيناک پادشاهي را به من داد. براي زندگي ام، براي زندگي ميشيم روه، براي زندگي ريشپ لا، براي اين معبد که کاملا ويران شده بود، در محل آن کوکونومي (قربانگاهي) ساختم آن را به ايزد بزرگ، به کيريريشا و حاميان زمين اهدا کردم. کيريريشا و حاميان زمين به من عمر طولاني اعطا کنند، باشد که آنان به من پادشاهي اي اعطا کنند که همواره پر رونق باشد.(پاتس، 1385: 326)&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
4. بافت کلي متوني که شرحشان گذشت، از قواعدي عمومي و مشابه پيروي مي کنند. &lt;br /&gt;
نخست آن که تمام اين متون، با اختصار و دقتي که تنها به حجم غنيمتها و شمار مناطق ويران شده اختصاص دارد، عمليات جنگي اي را که به پيروزي ختم شده اند، توسط رهبر سپاه پيروزمند ثبت کرده است. و يا به انجام کاري نيک - از جمله مرمت يا ساخت معبد و اهداي پيشکشي بزرگ به خدا يا ايزدبانويي محبوب - دلالت مي کند. به عبارت ديگر، هسته ي مرکزي تمام متون ياد شده را رخدادي که مهم پنداشته مي شده، تشکيل مي دهد. &lt;br /&gt;
دوم آن که تمام متون ياد شده، کتيبه هايي هستند که توسط پادشاهاني نوشته شده اند که ادعاي غلبه بر دشمنانشان را در ميدان نبرد داشته اند، يا فاعلِ آن کارِ نيک و آييني بوده اند. به عبارت ديگر، فاصله ي زماني ميان رخداد ياد شده و زمان ثبت آن بسيار اندک بوده، و کسي که آن را ثبت کرده، همان کسي بوده که آن را به انجام رسانده است. &lt;br /&gt;
ديگر آن که در تمام اين متون، از نام کسان و شهرها به شکلي ياد شده که گويي همگان از ماهيت آن با خبر هستند. به همين دليل هم موقعيت جغرافيايي بسياري از شهرها و مناطق هنوز به درستي شناسايي نشده است. از خدايان، شهرها، و افراد تنها با نام، و گاه با نامي اختصاري يا ضميري ساده ياد شده و به اين ترتيب آشکار بوده که در زمان نوشته شدنِ متن، همه از جزئيات موضوع با خبر بوده اند، و پيش فرض نگارنده هم اين بوده که مخاطبانش در مورد ماهيت عمومي موضوع اطلاعاتي کامل دارند. &lt;br /&gt;
به بيان ديگر،  اين متون را شاهاني پيروزمند براي مردم خود مي¬نوشته اند، و اينان کساني بوده اند که کمابيش در جريان امور قرار داشته اند، و کردار شاه در نوشتن متن کتيبه و حک کردنش بر ديوارنگاره يا لوح، بيشتر عملي آييني بوده که تثبيت و جاودانه کردنِ آن را در قالب خطوطي مقدس رقم مي زده است. متون سومري، اکدي، ايلامي، و مصري به روشني به نويسندگاني تعلق داشته اند که تاريخ دوران خويش را در پيوندي انداموار با اکنون، براي مردمي که در همين زمان حال مي زيستند، روايت مي کردند. زمان افعال به حال يا گذشته اي نزديک و به ياد آوردني مربوط مي شود و ارجاعاتي به گذشته هاي دور يا دورانهاي تاريخي از ياد رفته وجود ندارد، و همه چيز به تلاش براي ثبت رخدادي مي ماند که در اکنون رخ داده و قرار است براي مردمي حاضر در همان اکنون، تثبيت شود. اين ماجرا در مورد متونِ باقي مانده از تمدنهاي ديگر مانند هيتي ها، اورارتوها، و ميتاني ها هم مصداق دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
5. در ميان متونِ دوران باستان، به ويژه کتيبه هاي به جا مانده از هيتي ها در بحث ما اهميت دارد. اين مردمان که در فلات آناتولي پادشاهي نيرومندي برقرار کرده بودند، نمايندگان نخستين موج مهاجرت آرياييها محسوب مي شدند و اولين کشور مقتدر آريايي را در فاصله ي 1600-1200 پ.م در جهان باستان بنيان نهادند. اين امر به خصوص از آن رو اهميت دارد که خداياني مانند مهر و زروان براي نخستين بار در کتيبه هاي ايشان مورد اشاره واقع شده اند و ردپاي باورهاي هند و ايراني ديرينه را در تمدنشان مي توان باز يافت. دومين دليل اهميت ايشان، آن است که به شکلي بسيار روشن و برجسته اين پيوندِ متون تاريخي با زمان اکنون را نشان مي دهند.&lt;br /&gt;
هات توسيليس اول (1650-1620 پ.م)، شاه مقتدر هيتي که سرزميني متحد و نيرومند را براي فرزندش به ارث گذاشته بود، در متني که همچون وصيتنامه اي سياسي براي مردم کشورش و پسرش تنظيم کرده بود، با لحني بسيار خودماني سخن خويش را چنين شروع مي کند: &lt;br /&gt;
&amp;quot;ببينيد، مورسيليس اکنون پسر من است... خدا به جاي شير، شير (ديگري خواهد نشاند)... پس از گذشت سه سال، بايد به جنگ برود... اگر او را هنگامي که هنوز کودک است به جنگ برديد، سالم بازش گردانيد،... تاکنون هيچ يک (از اعضاي خانواده ام) از فرمان من اطاعت نکرده است، مورسيليس، تو بايد از آن اطاعت کني.سخنم را به خاطر بسپار. اگر سخن پدر را به خاطر بسپاري (نان خواهي خورد) و آب خواهي نوشيد. وقتي به سن بلوغ رسيدي، دو يا سه بار در روز غذا بخور و خوش بگذران. پير که شدي هر چقدر خواستي بنوش. در آن هنگام است که مي تواني سخن پدرت را از ياد ببري!... پدربزرگم پسرش را به عنوان لابارنا در ساناهوئيتا منصوب کرد. (اما بعد) خدمتگزاران و شهروندان برجسته به سخنان پادشاه توجهي نکردند و پاپا ديلماه را بر تخت نشاندند. اکنون چند سال از آن زمان گذشته است؟ ...خانه هاي شهروندان برجسته چه شدند؟ آنها کجا رفتند؟ آيا نابود نشده اند؟(گرني، 1371: 166 و 167)&amp;quot;&lt;br /&gt;
آنچه که در مورد اين کتيبه اهميت دارد، نوع ارتباط آن با زمان و رخدادهاي تاريخي است. آشکارا، متن در مورد حوادثي تاريخي سخن مي گويد. شاهي از منصوب کردن پسرش به عنوان جانشين سخن مي گويد، و مردم را به پيروي از فرمان خويش فرا مي¬خواند. در عين حال، اشاره هايي به رويدادهاي زمان پدربزرگش هم در آن وجود دارد و به اين ترتيب استخوان بندي متن بر مبناي عناصري تاريخي و رخدادهايي مشخص استوار شده است. با اين وجود، هات توسيليس خود را به زمان گذشته محدود نکرده است. او در مورد اين که فرزندش در چه زماني و چگونه بايد به جنگ برود، چيزهايي مي گويد و حتي چگونه خوردن و نوشيدن را هم در آينده به او آموزش مي دهد. اينها همه در متني است که با اعلام وليعهدي او شروع مي شود و با يادآوري شورشي در زمان پدربزرگش ختم مي شود. به روشني مي توان ديد که در اينجا پادشاهي بر نقطه ي زمان حال ايستاده و از آنجا در مورد حوادثي که در گذشته رخ داده اند يا در آينده رخ خواهند داد، داوري کرده و اعلام موضع مي کند. &lt;br /&gt;
در ميان جانشينان هات توسيليس، به ويژه بايد از مورسيليس ياد کرد که به دقت وقايع زمان خويش را ثبت مي کرد و اين کار را در مورد رخدادهاي دوران پدر و پدربزرگش هم انجام داد. بي آن که ارتباط خويش را با اکنون از دست بدهد. چهار قرن پس از او، هات توسيليس سوم (1264-1239 پ.م) بر تخت نشست و از آنجا که بر خلاف قوانين مرسوم قلمرو هيتي برادرزاده اش - اورحي تسحوب (1271-1264 پ.م) که پادشاه قانوني بود - را از قدرت برکنار کرده بود، ناچار شد بيانيه اي براي تثبيت مشروعيت خود صادر کند(Ruster, 1989). اين بيانيه نيز آشکارا به رخدادي تاريخي دلالت مي کند. پادشاه در اين کتيبه سخن را با شرح دوران کودکي اش، و حمايتي که ايزدبانوي ايشتار از او مي کرده مي آغازد، و از رقابتش با دشمنان حسودش، و چيرگي اش بر آنها مي نويسد. بعد، سخن را به اختلافش با اورحي تسحوب مي کشاند:&lt;br /&gt;
&amp;quot;اما به سبب احترام به برادرم (که پادشاه پيشين بود) کاري نکردم. تا هفت سال سر از اطاعت نپيچيدم. اما آن مرد در صدد نابودي من برآمد... از من هاک پيس و نريکا را گرفت. اين بود که از  او اطاعت نکردم و بر ضد او سر به شورش برداشتم. با وجود اين، اگرچه عليه او شورش کردم، با سوار شدن بر گردونه ي جنگي يا در خانه بر ضد او گناهي مرتکب نشدم....ايشتار اورحي تسحوب را ترک کرد، و حتي در شهر خودش او را مانند خوکي در خوکداني زنداني کرد و همه ي خات توساس (پايتخت هيتي ها) به سوي من بازگشت... خواه فرزند، خواه نواده، خواه خلف هات توسيليس و پودوحپا، هرکس در آينده وارث تاج و تخت شود، بايد ايزدبانوي ايشتار ساموحا را در ميان خدايان بپرستد.(گرني، 1371: 170و171)&amp;quot;&lt;br /&gt;
در اينجا هم مي بينيم که شاهي در ضمنِ اشاره به تاريخِ گذشته، از حقانيت خويش براي تسلط بر حکومت سخن مي گويد و اين نکته را دستمايه ي سفارشهايي در مورد رفتار مردمان در آينده قرار مي دهد. به عبارت ديگر، در متونِ هيتي، آن رخداد تاريخي اي که هسته ي اصلي تاريخ را تشکيل مي دهد، نه تنها در زمانه ي اکنون لانه کرده است، بلکه متني را نيز ايجاب مي کند که علاوه بر اشاره به آن، به رخدادهايي در پيش و پس از آن نيز اشاره دارند. هات توسيليس سوم در عين حال که از سرکشاني که بر پدربزرگش شوريده بودند، ياد مي کند، از پسرش مي خواهد تا بعد از بلوغ به زندگي شادخوارانه اي بپردازد و در هنگام پيري سفارشهاي او را فراموش کند، و هات توسيليس سوم پس از يادآوري پيمان شکني ها و بدخواهي هاي برادرزاده اش و اشاره به رخداد اصلي که برکناري اوست، سفارش مي کند که ايزدبانوي پشتيبان او توسط آيندگان پرستيده شود. اين نشت کردنِ گذشته و آينده در هاله ي اطراف رخدادي حال مدارانه، تنها به تمدن هيتي منحصر نيست، هرچند برجسته ترين نمودهاي خود را در آنجا مي يابد. در ايلام نيز، در کتيبه هاي اهدايي اونتاش ناپيريشا، که سازنده ي زيگورات اور است، چنين مي خوانيم: &lt;br /&gt;
&amp;quot;من، اونتاش ناپيريشا معبد بلند را از خشتهاي طلا و نقره، ابسيدين و مرمر ساختم و آن را به خداي بزرگ و به اينشوشيناک سيان کوک اهدا کردم. هرکه آن را فرو ريزد، خشتهايش را خراب کند، طلا، نقره، ابسيدين، مرمر و آجرکاري اش را بربايد و به کشور ديگري ببرد، باشد که خشم خداي بزرگ، خشم اينشوشيناک و کيريريش سيان کوک بر او نازل شود و اعقاب او زير خورشيد سعادتمند نشوند.(پاتس، 1385: 327)&amp;quot;&lt;br /&gt;
همسرِ همين شاه، کتيبه اي زيبا بر تنديس عظيمِ مفرغينش دارد که بر آن چنين نوشته است:&amp;quot; من ناپير اسو، همسرِ اونتاش ناپيريشا هستم. آن که پيکره ي مرا بربايد، آن را خرد کند، کتيبه اش را خراب کند، يا نام مرا پاك کند، باشد که با نفرين ناپيريش، کيريريش و اينشوشيناک هلاک گردد، نامش از ميان برود، فرزندش نازا گردد، و...(پاتس، 1385: 327)&amp;quot;&lt;br /&gt;
از همين دو کتيبه، مي توان اين نکته را دريافت که در متون کهنِ تاريخي غيرهيتيايي هم، که اتفاقا کتيبه هاي پيشکشي و متون نذري بخش مهمي از آن را تشکيل مي داده اند، پيوندي مشابه را در ميان رخدادِ مهم مورد نظر و هاله اي از گذشته و آينده که در پيرامون آن تنيده شده است، نشان مي دهند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
6. پس از آن که کوروش بزرگ ظهور کرد، فرآيندي را آغاز کرد که به متحد شدنِ کل سرزمينهاي نويسا در قلمرو مياني منتهي شد. اين بدان معنا بود که حوزه هاي فرهنگي متفاوتي که در آن زمان در قلمرو مياني وجود داشتند و از حضور يکديگر با خبر بودند، در مدت چند دهه به شکلي برق آسا از نظر سياسي زير درفش هخامنشيان متحد شوند و به شکلي پايدار و کارآمد از نو سازماندهي شوند. به اين ترتيب تمدنهاي دره ي سند، ايران شرقي، ماد، پارس، ايلام، ايران مرکزي، ميانرودان، آناتولي، فنيقيه، يونان (که مراکزش در آسياي صغير قرار داشت و بعدها به بالکان منتقل شد)، و مصر در يک نظام يکپارچه ي سياسي در هم آميختند. اين دولت غول پيکرِ نوظهور که تمام قلمروهاي نويساي شناخته شده ي آن دوران در قلمرو مياني را در بر مي گرفت، نخستين &amp;quot;مرکزِ&amp;quot; فراگير و عمومي را در نظامهاي اجتماعي باستاني پديد آورد و اين مرکزي بود که به خاطر بي رقيب و يگانه بودنش، براي مدتهايي مديد پا برجا ماند و بعدها در قالبي اساطيري به سرمشقي و سرنموني براي دولتهاي توسعه طلب بعدي تبديل شد.&lt;br /&gt;
ظهور هخامنشيان، با دگرديسي بنياديني در شيوه ي سازماندهي معنايي هستي همراه بود، که خواه ناخواه ردپاي خود را بر شيوه ي نگارش تاريخ و ارتباط رخدادها با زمان نيز بر جاي مي نهاد. مهمترين نمود اين امر، ظهور نخستين نظام معنايي مرکزمدار در تاريخ فرهنگ انساني بود، که مرکزي غايي و هستي شناختي -و نه موضعي و محلي- را ادعا مي کرد. به اين ترتيب پرستش خدايي يگانه، که بر کشوري يگانه نظارت داشت و شاهنشاهي يکتا فرمانبردارش بود، در اين گستره رواج يافت. يک مرجع غايي براي قانونگذاري، و يک قدرت سياسي برترِ پارسي به همراه دستگاه ديوانسالاري متمرکز و منسجمي در اين ميان برخاستند که شيوه ي رمزگذاري رخدادهاي گيتيانه را در چشم مردمان و زمامداران دگرگون ساختند.&lt;br /&gt;
بهترين نمود اين دگرديسي را در کهن ترين متنِ تاريخي باقي مانده از اين دوران مي توان باز يافت. متني که از داريوش بزرگ در بيستون به جاي مانده است، و من ترديدي ندارم که متوني ديگر - از کوروش و کمبوجيه و برديا- پيش از آن وجود داشته اند که به دلايل سياسي يا تصادفي از ميان رفته اند.&lt;br /&gt;
به هر صورت، کتيبه ي بيستون از چند نظر با متون تاريخي ديگري که در همان اعصار توسط ادامه دهندگانِ سنن کهن تاريخ نويسي نگاشته مي شدند. تفاوت دارد. به عنوان مثال، به اين متون که در زمان زمامداري کوروش بزرگ در بابل نوشته شده اند، توجه کنيد. متن نخست از سالنامه هاي بابلي برگرفته شده است و پيروزي کوروش بر آستياگ مادي را روايت مي کند، و در ضمن به رفتار عجيب نبونيد شاه بابل و ناديده انگاشته شدن مراسم ديني بابليان توسط او دلالت دارد. اين متن در بابلي نوشته شده كه هنوز توسط كوروش فتح نشده و براي خود يك پادشاهي بزرگ و مقتدر است.&lt;br /&gt;
&amp;quot;سال ششم (از سلطنت نبونيد) ]550 پ.م[: شاه ايشتومِگو ]آستياگ[ سربازانش را فراخواند و براي مقابله با کورَش، شاه انشان، شتافت، تا با او در نبرد رويارو شود. ارتش آستياگ بر او شورش کرد و او را در غل و زنجير به کورش تحويل داد. کورش به سمت شهر آگامتانو ]اکباتان[ پيش رفت و خزانه ي سلطنتي را تصرف کرد. او سيم و زر و ساير اشياي گرانبهاي آگامتانو را به عنوان غنيمت به انشان برد. اشياي گرانبهاي  (...).&lt;br /&gt;
سال هفتم ]549 پ.م[: شاه در تِما ماند. شاهزاده و صاحب منصبان و سربازانش در اکد ]بابل[ ماندند. شاه براي مراسم ]سال نو[ در ماه نيسانو ]فروردين[ به بابل نيامد. تصوير ]بتِ[ خداي نَبو به بابل نيامد. در نتيجه تصوير خداي بِل ]مردوک[ از بابل خارج نشد و به اساگيل نرفت. جشن اول سال از قلم افتاد. اما پيشکش ها در معبد اساگيل و ازيدا در تطابق کامل با سنن داده شد. کاهن اوريگالو مراسم تقديم شراب به خدايان را انجام داد و معبد را تطهير کرد.&amp;quot;&lt;br /&gt;
آشکارا، اين متن دنباله ي همان سنت تاريخ نويسي باستاني ايلاميان و سومريان و اکديان است. هر سال با مهمترين رخدادي که در آن وقوع يافته مشخص شده است. همچنين است در کتيبه ي حقوق بشر کوروش، كه حدود ده سال بعد در همين بابل نوشته شده. در اين كتيبه چنين مي خوانيم: &lt;br /&gt;
&amp;quot;او (مردوك) کاوش کرد، در ميان شان جستجو کرد و شاهزاده اي راستکار را از صميم قلب يافت، و با دستانش او را گرفت. او کوروش، شاه انشان، را به نام فراخواند، او وي را به سروري کل جهان منصوب کرد.&lt;br /&gt;
او سرزمين قوتو، و تمام اونام ماندا (ماد) را در برابر پاهايش به خاک افکند. مردمان سر سياه، را به دست وي سپرد تا بر ايشان غلبه کند. او ايشان را با عدالت و راستي گرفت. مردوک، سرور بزرگ، با خوشنودي به مراقبتي که از مردمش مي کرد نظر افکند، بر کردار پرهيزگارانه اش، و قلب درستکارش. او باعث شد تا به شهرش، بابل برود، وادارش کرد جاده ي بابل را در پيش بگيرد، همچون دوست و همراهي در کنارش.&lt;br /&gt;
سربازان فراوانش، با شماري نامعلوم، همچون آبهاي يک رودخانه غرق در اسلحه به همراهش پيش رفتند. &lt;br /&gt;
او اجازه داد تا بدون نبرد و کشمکش به بابل وارد شود. او شهر بابل، اين سرزمين فاجعه زده را نجات داد. او نبونيد شاه  را که از او نمي ترسيد، به دستانش سپرد. همه ي مردم بابل، سومر و اکد، شاهزاده و حاکم، در برابرش به خاک افتادند و پاهايش را بوسيدند. آنان از سلطنتش شادمان شدند و چهره هايشان درخشان شد.&amp;quot; &lt;br /&gt;
ناگفته نماند كه كتيبه ي حقوق بشر كوروش، به چندين دليل - از جمله غيابِ تكان دهنده ي خشونت و اشاره به كنش جنگي، در متون تاريخي جهان باستان يگانه است و سرآغاز نبشته هاي هخامنشي اي محسوب مي شود كه دقيقا به همين دليل منحصر به فرد و غيرمعمول تلقي مي شوند. با اين وجود، آشكار است كه چارچوب معناييِ متن در مورد مفهوم تاريخ، هنوز &amp;quot;هخامنشي&amp;quot; نيست، و ساختاري همسان با كتيبه هاي پيشينِ بابلي و هيتي دارد. در اينجا هم شاهي رخدادي را روايت مي كند. اما اين روايت از سويي بر لنگرگاهِ اكنون آويخته شده است، و از سوي ديگر براي مردمي بازگو مي شود كه خود در خلق آن و تجربه اش سهيم بوده اند. &lt;br /&gt;
با كتيبه ي بيستون، اما، تاريخ نگاري دستخوش تغييري جدي مي شود. كتيبه ي بيستون به دليل ساختار ويژه اش، شايسته ي آن است كه دقيقتر مورد وارسي قرار گيرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
7. كتيبه ي بيستون از چند نظر يگانه و مهم است. برخي از برجسته ترينِ اين ويژگيها عبارتند از:&lt;br /&gt;
الف) بيستون، بزرگترين نبشته ي سنگي باستاني جهان است و مفصل ترين متن &amp;quot;تاريخي&amp;quot; را داراست.&lt;br /&gt;
ب) بيستون نخستين و تنها نبشته ي مهمي است كه خطِ به كار گرفته شده در آن خطي مصنوعي است. تمام نبشته هاي شناخته شده، و تمام متونِ عموميِ&amp;lt;sup&amp;gt;1&amp;lt;/sup&amp;gt; نگاشته شده تا پيش از دوران مدرن، - و حتي تمام اين متون در دوران مدرن- به خطوطي نوشته شده اند كه طبيعي بوده اند. يعني محصول سير طولاني و فراخ دامنه اي از دگرديسي هاي نمادين و وامگيري هاي بينازباني و بيناخطي بوده اند. نخستين ردپايي كه در كل تاريخ نوشتار از &amp;quot;ابداع&amp;quot; و بر ساختنِ خط در دست داريم، به دوران داريوش و زايش خط پارسي باستان مربوط مي شود و بيستون به ويژه از اين نظر اهميت دارد كه يكي از خطوطِ برسازنده ي آن به اين شكل، مصنوعي است. همين ويژگي بيستون باعث شد كه خوانده شدنِ تمام خطوطِ ميخي باستاني ممكن شود. يعني خط پارسي باستان به دليل همين خصلت مصنوعي بودنش از حدي ساده تر و منطقي تر است، و به همين دليل هم امكان واگشايي رمزگانش وجود دارد. تمام خطوط جهان باستان - سومري، اكدي، ايلامي، اورارتي، هيتي، و حتي هيروگليف و تمام داده هاي تاريخي كه از آن برآمده اند، پس از خوانده شدن خط پارسي باستان و واگشايي متون چندزبانه ي هخامنشي ممكن شدند. &lt;br /&gt;
پ) بيستون نخستين نبشته اي است كه پادشاهي يكتاپرست و كامياب آن را نگاشته است. تنها متنِ مربوط به پادشاهي يكتاپرست كه پيش از آن داريم، به اسناد العمرنه مربوط مي شود. اين متون توسط آمن هوتپ چهارم -همان آخناتون مشهور- نوشته شده اند، اما بعد از مرگ آخناتون دستگاه عقايدش برچيده شد و حتي نامش را از روي اسناد درباري پاك كردند. بيستون كهنترين متنِ بازمانده اي است كه به عقايد يكتاپرستانه دلالت مي كند، و نام كهنترين خدايي كه هنوز پرستيده مي شود را بر خود دارد. تمام متون ديگري كه به نام خدايان زنده ي ديگر -يگانه يا غير يگانه- اشاره كرده اند، به بعداز اين زمان مربوط مي شوند. &lt;br /&gt;
ت) بيستون نخستين متن مفصل و كاملي است كه از يك شاهنشاهي در دست داريم. به همين ترتيب، بيستون نخستين متنِ بازمانده از نخستين دولتِ جهاني است. &lt;br /&gt;
ث) كتيبه ي بيستون به دليل لحن و ساختار ادبي اش، و شمايل نگاري ويژه اش منحصر به فرد است. به زودي در اين مورد بيشتر خواهم نوشت. &lt;br /&gt;
ج) بيستون به اين دليل كه در مراحلي گوناگون و پي در پي در زماني به درازاي بيش از يك سال نوشته شده است، ويژه است. اين متني است كه گام به گام به دنبال رخ دادن حوادث تاريخي نگاشته مي شده است. &lt;br /&gt;
ح) چنان كه به زودي نشان خواهم داد، بيستون نخستين متنِ تاريخي به معناي امروزين كلمه است. يعني متني است كه پادشاهي براي آيندگان، و نه مخاطباني امروزين نوشته است. &lt;br /&gt;
از ميان هفت ويژگي اي كه براي بيستون بر شمردم، چهارتاي نخست به تاريخ فرهنگ و تاريخ دين و سياست مربوط مي شوند. در اينجا آنها را وا مي گذارم و به سه بندِ واپسين مي پردازم، كه به گمانم اهميتي بسيار زياد در فهم معناي تاريخ و پرتاب شدگي اش به گذشته دارد.&lt;br /&gt;
بد نيست هريك از موارد ياد شده را جداگانه مورد وارسي قرار دهم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
8. ساختار زباني به كار گرفته شده در بيستون و لحنِ ادبي نوشتار بسيار ويژه است. اين ويژه بودن را در چند سرفصل مي توان گنجاند، كه يك به يك بدان مي پردازم. اما پيش از ورود به اين بحث، بايد نخست جايگاه اين نبشته را در سير تحول متون تاريخي بشناسيم. &lt;br /&gt;
بيستون از نظر متن شناسي تاريخي، در رده ي فتح نامه ها جاي مي گيرد. يعني متني است كه در آن شاهي پيروز، شرحِ نبردها و پيروزي هاي خويش را بازگو مي كند و به اين ترتيب هم خاطره ي كردارهاي بزرگ خود را ثبت مي كند و هم به نوعي براي خويش مشروعيت فراهم مي آورد. زباني كه بيستون بدان نوشته شده است، از نظر زماني ابتدا ايلامي، و بعد اكدي و پارسي باستان بوده است. زبان و خط ايلامي در زمان داريوش و تا عصر نوه اش خط رسمي و ديواني شاهنشاهي هخامنشي بود. به همين ترتيب، خط اكدي كه دبيرانش در مركزي نامدار مانند بابل پرورش مي يافتند، خطي رسمي و مهم در نيمه ي غربي شاهنشاهي بود. خط پارسي باستان، خطي مصنوعي و نخستين خط مصنوعي شناخته شده در تاريخ بود كه به قول داريوش به طور اختصاصي براي نگاشتنِ &amp;quot;زبان آريايي ها&amp;quot;- يعني ايرانيان- طراحي شده بود. &lt;br /&gt;
شمايل و نقشهاي بيستون، داريوش را در حالي نشان مي دهد كه بر دشمن بزرگش برديا چيره شده و بر بدنش گام نهاده، و با كماندار و نيزه داري كه دو تن از هفت پهلوانِ پارسي هستند، همراه مي شود. در برابرش نه شاهِ دروغينِ شكست خورده نقش شده اند، كه هريك كلاه و جامه ي ملي خويش را بر تن دارند و دستانشان از پشت به هم بسته شده است. بالاي سر ايشان، تصويري از فروهر اهورامزدا ديده مي شود. كل اين نقش مايه از كتيبه ي آنوبانيني، پادشاهي لولوبي كه دو هزار سال پيش از داريوش بر سومر چيره شده بود، برگرفته شده است كه هنوز بقايايش در سر پل زهاب باقي است. &lt;br /&gt;
تفاوت اين دو نقش برجسته در آن است كه آنوبانيني بر فراز تختي كه روي سر شكست خوردگان قرار دارد ايستاده، در حاليكه داريوش روبروي ايشان ايستاده است. آنوبانيني كمان و چيزي شبيه به گرز يا چماق در دست دارد، و وضعيتي جنگي به خود گرفته اما داريوش نوك كمانش را در دست گرفته و دست راستش را بي اسلحه گويي مشغول بخشيدن حريفان باشد، صلحجويانه به سمتشان بالا گرفته است. تفاوت مهم ديگر، آن است كه در كتيبه ي سر پل زهاب ايزدبانويي (ايشتار) در برابر شاه ايستاده و خود سر بندي را به دست دارد كه انتهايش به شكلي خشونت آميز از دماغ يكي از اسيران رد شده است. در حالي كه در بيستون اهورامزدا با حالتي درست مانند داريوش دست خود را بالا گرفته و در جايي بالاي سر اسيران نقش شده است. &lt;br /&gt;
اگر بخواهيم نقش مايه هاي بيستون را تحليل كنيم، نخستين ويژگي اي كه مي بينيم، همين جايگاه استعلايي و دورِ اهورامزدا در آن است. اهورامزدا كه در اين كتيبه همچون آسور در نگاره هاي آشوري تصوير شده، هم در نقاشي داريوش و حريفانش جايگاهي مستقل و دوردست دارد، و هم در متن موقعيتي غيرعادي دارد. بر خلاف شاهان گذشته كه پس از پيروزي بر دشمنانشان مي گفتند &amp;quot;خداي آشور دشمن مرا زير گامهايش خرد كرد&amp;lt;sup&amp;gt;2&amp;lt;/sup&amp;gt;&amp;quot; و &amp;quot;(مردوك) قونو و اومن مندا را در برابر پاهايش به خاك افكند&amp;quot;، در بيستون تنها به اين نكته اشاره شده كه &amp;quot;اهورمزدا مرا ياري كرد&amp;quot;. در واقع در هيچ بند و سطري نيست كه به دخالت مستقيم اهورامزدا يا كنشِ تعيين كننده ي او اشاره شده باشد. داريوش تنها از نام خداوند به عنوان عاملي الهام بخش يا ياري دهنده استفاده مي كند، و نه چيزي بيشتر.&lt;br /&gt;
بيستون گذشته از نقش مايه ي خاص اهورامزدا در آن، از اين نظر هم اهميت دارد كه دشمنان شاه در آن به شكلي بسيار واقع گرايانه تصوير شده اند. به شيوه اي كه مي رفت پس از آن تا دو قرن در دودمان هخامنشي تثبيت شود، افراد با كلاههاي خويش از هم تفكيك شده اند و قوميت شان به اين ترتيب بازنموده شده است. با اين وجود، چهره ها و بدن دشمنان شاه دچار كژديسي و بدنمايي نشده است. برديايي كه در زير پاي داريوش افتاده و دستانش را بالا گرفته، آشكارا مردي نيرومند و تنومند است و مي دانيم كه او برديا پسر كوچك كوروش است كه پهلواني زورمند بوده است نه شاه شكست خورده نيز با چهره هايي به زيبايي شاهنشاه و دو يارش بازنموده شده اند. هرچند داريوش در متن بيستون تصريح كرده كه برخي از آنها را مثله كرده بود، اما در اينجا تصوير آنان سالم بازنموده شده است. به همين ترتيب، اثري از دشنامهاي مرسوم در نبشته هاي قديمي تر در مورد ايشان ديده نمي شود. ايشان پيمان شكن، بدكار، خونخوار، يا نفرين شده دانسته نشده اند، بلكه تنها در موردشان اين نكته مورد تاكيد است كه دروغ مي گفتند و قانون اهورامزدا را رعايت نكردند. متوني كه بر دامن رداي آنها نگاشته شده است، به همين ترتيب هويتشان را به اختصار بازگو مي كند:&amp;quot; اين اسكونخه ي تيزخود است، و &amp;quot;اين فرورتيشِ مادي است&amp;quot;. &lt;br /&gt;
بنابراين بيستون، با وجود آن كه دنباله ي آشكار فتح نامه هاي پيش از خود است، به خاطر موقعيت حاشيه اي و فرارونده ي خداوند، و يكتا بودنِ اين خدا، و واقعگرايي و دقت منصفانه اي كه در بازنمايي دشمنانِ شكست خورده به خرج داده، از ساير متون مشابه متمايز است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
9. بيستون اما، به ويژه از اين نظر اهميت دارد كه روايتِ تاريخ در آن ساختاري متفاوت با متون پيشينِ خود يافته است. در بيستون، رخدادهاي تاريخي با اختصار تمام و در عين حال با دقتي قابل توجه روايت شده اند. بر خلاف متون مرسوم تا آن هنگام، گويي داريوش حدس نمي زده تمام مخاطبانش به زير و بم رخدادها آگاه باشند. به اين نمونه ها دقت كنيد:&lt;br /&gt;
&amp;quot;داريوش شاه گويد، يك نفر به نام مارتيه پسر چين چيخري از شهر كوگاكانا در پارس و ايلام شورش كرد و به مردم گفت كه &amp;quot;من ايمانيش (هومبان اينشوشيناك) پادشاه ايلام هستم&amp;quot;. داريوش شاه گويد: آن هنگام من نزديك ايلام بودم، ايلامي ها از من ترسيدند و مارتيه را كه سركرده شان بود گرفتند و كشتند.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&amp;quot;داريوش شاه گويد: سپاه پارسي و مادي كه زير فرمان من بود،كم شمار بود. پس از آن من ارتش را فرستادم. فرمانده ي آنها يك پارسي بود به نام ويدارنَه. به آنها گفتم برويد و سپاه ماد را كه خود را ارتش من نمي نامند، در هم بشكنيد. ويدارنه با سربازانش رهسپار شدند. آنگاه كه به ماد در شهري به نام ماروش رسيد، نبرد با مادها را آغاز كرد. آن كس كه سركرده ي مادها بود، در آن هنگام در آنجا نبود. اهورامزدا مرا ياري داد، به ياري اهورامزدا ارتش من سپاه شورشيان را در هم شكست. اين نبرد در روز بيست و هفتم ماه آناماك آغاز گرديد. پس از اين سپاه من در ناحيه ي كامپاندا در ماد در انتظار من ماند تا آنكه من به ماد رفتم.&amp;quot;&lt;br /&gt;
اينها نمونه هايي از نوشتار بيستون هستند،كه با همين ساخت و همين دقت در همه جا تكرار شده اند. ويژگي متن بيستون آن است كه محتواي آن در كل به دو بخشِ متمايز قابل تقسيم است. در يك بخش، كه پيكره ي اصلي نبشته را در بر مي گيرد، داريوش ماجراي نبردهاي خويش را شرح مي دهد. اين نبردها به ترتيبي كه ديديم، با دقتي بسيار، و اختصاري شايسته به نگارش درآمده است. روز و ماه تمام رخدادها، و زمان و مكان آنها نيز، ذكر شده است. افرادِ درگير در ماجراها با دقت و عينيت مورد اشاره قرار گرفته اند، بي آن كه نام خدايان با ايشان آميخته شود، يا دشنام يا ستايشي در موردشان به كار گرفته شود. داريوش در اين متن در گزاره هايي كه به گزارشهاي بي طرفانه ي علمي مي مانند، رخدادها را در ظرف زماني و مكاني شان و در قالب آرايش نيروهاي سياسي و افرادِ بازيگر در آن روايت كرده است. به اين بند بنگريد:&amp;quot;پارت و گرگان بر من شورش كردند، و به سوي فرورتيش رفتند. پدرم ويشتاسپ در پارت بود. مردم او را رها كردند و نافرمان شدند. سپس ويشتاسپ با سپاهي وفادار رهسپار شد. در نزديكي شهر ويشپَه اوزاتي در پارت با پارتها نبرد كرد. اهورامزدا مرا ياري كرد. به خواست اهورامزدا ويشتاسپ قشون شورشي را در هم شكست. آنان در روز بيست و دوم ماه وياهنا با هم جنگيدند.&amp;quot;&lt;br /&gt;
مي بينيد كه در اينجا داريوش از فرورتيش كه دشمنش است و ويشتاسپ كه پدرش است با لحني كاملا متقارن سخن مي گويد، و حتي اين كه مردم پدرش را رها كردند و به فرورتيش پيوستند را هم ذكر كرده است. &lt;br /&gt;
اين ساختارِ ويژه و بسيار دقيقِ ياد كردنِ از رخدادها، با آنچه كه پيش از اين وجود داشته است كاملا متفاوت است. در اينجا ما با روايتي روبرو هستيم كه گويي براي مخاطباني ناآشنا به نامها نگاشته شده است. داريوش با وسواس زياد نام و نشان افراد، قوميتشان، و جبهه ي سياسي شان را ذكر كرده، و به دقت زمان و مكان نبردها و حتي تلفات جنگ را ثبت نموده است. وقتي از شهرها نام مي برد، جايگاهشان و اين كه در كدام استان قرار دارند را گوشزد مي كند، و اين تنها بدان معناست كه داريوش براي مخاطباني مي نوشته كه بسياري از آنها از زير و بم ماجرا خبر نداشته اند.&lt;br /&gt;
بيستون از اين نظر ويژه است كه به گمان من، نخستين متني است كه شاهي براي مردمي در آينده هاي دور مي نويسد. اين آيندگان كساني نيستند كه به دزديدن پيكره يا گنجهايش طمع داشته باشند و بتوان با نفرينِ خدايي و ايزدبانويي ايشان را ترساند، بلكه مخاطب عام و مبهمي هستند كه با مخاطره ي ابهام و درك نكردنِ متن - و نه طمع و ويرانگري- دست به گريبانند. همين نكته كه داريوش متن خود را بر بيستون -يعني بر مكاني مقدس، بر سر راه بازرگاني مهمي- كنده، اما آن را در ارتفاعي نهاده كه قابل دستيابي نباشد، نشانگر آن است كه مخاطباني در آينده ي دور را در نظر داشته است. متن بيستون را از روي زمين نمي توان خواند، و به همين دليل هم هدف او از نوشتن اين متن در آنجا تنها برپايي يادماني بوده است كه رهگذران را به يادش بيندازد. رهگذراني كه ممكن بود از هرسوي شاهنشاهي جهاني پارس باشند، و با نام مكانها و اشخاص خو نگرفته باشند.&lt;br /&gt;
بيستون گذشته از اين بدنه ي تاريخ نگارانه، يك بخشِ افزوده ي تفسيري هم دارد، كه در آن داريوش دلايل پيروزي خويش و اصول كشورداري اش و همچنين دستورش براي ساخت خط پارسي باستان را شرح مي دهد و آيندگان را نيز به پيروي از اين اصول سفارش مي كند:&amp;quot; داريوش شاه گويد: كارهايي كه به دست من انجام شده را باور كن و از مردم پنهان مدار. اگر اين نبشته را از مردم پنهان نداري و به مردم بگويي، اهورامزدا يار تو باشد و دودمان تو زياد و زندگاني ات دراز باد....من خائن و دروغگو نبودم، نه من و نه دودمان من. من به عدالت رفتار كردم، من نه به توانا و نه به ناتوان ستم نكردم.&amp;quot;&lt;br /&gt;
بر اين اساس، به نظرم ساختار ويژه و دقيق بيستون، بي طرفي افراطي آن هنگام ياد كردنش از افرادِ دوست و دشمن، و جايگاه حاشيه اي كردارهاي خداوند، به تحولي در فهم معناي تاريخ دلالت دارد، كه در متوني رسمي مانند بيستون بازتاب يافته است، و ردپاي آن را در تمام متون عصر هخامنشي مي توان بازيافت.   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
10. آينده مدار بودن بيستون، در عين حال، از اين حقيقت جدا نيست كه راوي در آن با استواري تمام در اكنون لانه كرده است. تمام گزاره هاي بيستون با اين عبارت كه &amp;quot;داريوش مي گويد:&amp;quot; آغاز مي شود. به اين ترتيب تمام افعال ماضي اي كه در هنگام شرح نبردها به كار گرفته شده، در واقع به زمان حال برگردانده شده است. داريوش در زماني اين متن را مي نوشت كه هنوز يك سال از وقوع نبردها نگذشته بود، و تاكيدي بسيار دارد كه در يك سال تمام اين كارها را كرد و نه بيشتر. &lt;br /&gt;
در اثبات پيوندِ محكمِ بيستون با اكنون، همين بس كه اصولا نگاشته شدن و روايت شدنِ آن در يك زمان و يكباره انجام نشده و در طول زمان و به تدريج پا به پاي رخ دادنِ وقايع مهم، انجام پذيرفته است. كهنترين متن بيستون، روايتي ايلامي است كه چيرگي او بر برديا را شرح مي دهد. آنگاه نقشها و متون پارسي باستان افزوده شده اند. آشكارا واپسين شاهِ شكست خورده كه رهبر سكاهاي تيزخود بوده است، حدود يك سال پس از نوشته شدنِ بخش اصلي كتيبه نوشته شده است، يعني زماني كه تازه داريوش بر اسكونخه چيره شده بود. بنابراين بيستون نه تنها تاريخ را بلافاصله پس از رخ دادنش روايت مي كند و با گزاره هايي وابسته به زمان حال چنين مي كند، كه اين كار را به طور عملي پا به پاي اكنون انجام مي دهد. بيستون تنها كتيبه ي شناخته شده است كه با رخ دادن حوادث تازه، تغيير كرده و گسترش يافته باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
11. كمتر از يك قرن پس از داريوش، زماني كه نوه هايش بر ايران حكومت مي كردند، مردي در قلمرو او چشم به جهان گشود كه هرودوتوس نام يافت. هرودوت بخش عمده ي عمر خود را تا زماني كه مردي پخته شد، به عنوان شهروندي از شاهنشاهي پارس گذراند، و آنگاه به آتن كوچيد و در خدمت خانداني در آمد كه در آن هنگام در اين شهر حاكم بود. هرودوت روايتي از سرگذشت يونانيان و ايرانيان را در نه كتاب براي ايشان نوشت و پولي كلان بابتش دريافت كرد. هرچند اين متن در آن هنگام دروغپردازي دانسته شد و چندان به جد گرفته نشد، اما سه قرن بعد كه روميانِ نوآمده و تازه به دوران رسيده در برابر پارتيان قرار گرفتند و نياز به آفريدن هويت و سابقه اي را حس كردند، كتابهاي هرودوت را سودمند يافتند و به اين ترتيب بود كه مشاور نخستين امپراتور روم – سيسروي اديب- براي نخستين بار هرودوت را پدر تاريخ ناميد.&lt;br /&gt;
هرودوت، هرچند در سنت جهاني تاريخ نگاري فرد مهم يا نوآوري نبود، اما در سنت نوشتن تاريخ در غرب - به معناي روم و وارثان فرهنگي اش- سرمشقي به تمام معني بود. بد نيست پيش از هر كار، نگاه كنيم به بخشي از كتاب تواريخ هرودوت. اين بخش را به طور تصادفي با گشودن تواريخ برگزيدم و مشابه آن را در سراسر اثر هرودوت مي توان يافت:&lt;br /&gt;
&amp;quot;مردونيوس وقتي در آتن بود، يكي از اهالي هلسپونت به نام موروخيدس را به سالاميس فرستاد و به او دستور داد تا پيشنهادهاي قبلي اش را كه توسط اسكندر مقدوني (پدر بزرگ اسكندر فاتح) فرستاده بود دوباره به آتني ها يادآوري كند. اين اقدام نه از آن رو بود كه از احساسات آنها نسبت به خويش آگاهي نداشت، بلكه به خوبي مي دانست كه ابدا نسبت به او حسي دوستانه ندارند. ولي اميدوار بود كه شايد تصرف سراسر خاك آتن به دست او باعث شده باشد كه اهالي آتن از لجاجت ابلهانه ي خويش دست بردارند. پس موروخيدس را روانه كرد و او پيغام مردونيوس را به شوراي آتني ها در سالاميس رساند.(هرودوت، كتاب نهم، بند 4و 5)&amp;quot;&lt;br /&gt;
 اين پاره متن، كه از نظر ساختاري نماينده اي از كل تواريخ هرودوت است، چند ويژگي مهم دارد:&lt;br /&gt;
نخست آن كه توسط كسي نوشته شده كه هيچ نقشي در رخدادهاي ياد شده نداشته است. &lt;br /&gt;
دوم آن كه زماني نوشته شده كه نزديك به يك قرن از حوادث ياد شده گذشته بوده.&lt;br /&gt;
سوم آن كه به سفارش و با سرمايه ي كسي نوشته شده كه خودش نيز در حوادث ياد شده نقشي نداشته، اما به روايتي خاص از خاطره ي آن - كه مثلا آتنيان را همچون رهبر مقاومت يونان در برابر ايرانيان باز بنمايد - به دلايل سياسي نيازمند بوده است. &lt;br /&gt;
چهارم آن كه در آن خدايان نقشي مهم را بر عهده دارند و مدام از معجزه هاي غريب و دخالتهاي ايشان در كار و بار آدميان سخن مي روند. هرچند اين سخنها در چارچوب انسانگرايي آتني قرن پنجم پ.م صورتبندي شده است و قابل مقايسه با متون يوناني كهنتري مانند آثار همر و هزيود نيست. با اين وجود بارِ حضور خدايان در رخدادهاي روزمره ي آن با متون رسمي هخامنشي قابل مقايسه نيست. &lt;br /&gt;
و پنجم آن كه برخلاف متن بيستون، در آن نه از دقت اثري ديده مي شود و نه از بي طرفي و نه از اختصار. تاريخ هرودوت، از سويي درازگويانه و طولاني و انباشته از پرحرفي و شرح جزئيات است، از سوي ديگر داوري روشن و قطعي اي در مورد خوب و بد بودن شخصيتها و پست و برتر بودنشان دارد، و گذشته از اينها، فاقد دقت است. جزئياتي كه هرودوت مدام به آن اشاره مي كند، حالات رواني و انديشه هاي قهرمانان داستانش هستند، و امور شخصي و خصوصي ايشان، و ريزه كاريهايي كه قاعدتا پس از صد سال در جوامع دو ونيم هزاره پيش، به يادها نمي مانده اند. اين كه مردونيه با چه انگيزه اي پيكي را به نزد آتنيان فرستاده، يا اين كه از احساسات آنها نسبت به خود با خبر بوده، اموري هستند كه اگر هم واقعيت داشته باشند در دامنه ي دانسته هاي هرودوت نبوده اند. هرودوت در سراسر متن خود به سليقه ي افرادِ گوناگون در انتخاب لباس، خوردن غذا، و ريزه كاريهاي مربوط به روابط زناشويي شان اشاره مي كند و مدعيِ افشاي رازهايي است كه اصلا معلوم نيست چگونه از دربارهاي ايران به گوش او كه فارسي هم درست نمي دانسته، منتقل شده است. به بيان ديگر، هرودوت استخواني از رخدادهاي تاريخي را گرفته و گوشته اي بسيار سنگين و بزرگ از روايتها و داستانهاي تخيلي و داوريها و سوگيري هاي سياسي را بدان افزوده است. &lt;br /&gt;
تاريخ، اگر به اين معنا فهميده شود، پدري به نام هرودوت دارد. چرا كه تواريخ او نخستين متن از اين دست است، هرچند تنها متن يا آخرين متن نيست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
12. در همان حدودي كه هرودوت تواريخ تاثيرگذار خويش را مي نگاشت، در گوشه ي ديگري از شاهنشاهي هخامنشي قومي ديگر وجود داشت كه آنان نيز دست اندركار آفريدن سابقه اي تاريخي براي خويش بودند. اين قوم، يهوديان بودند كه رها شدنشان و استقرارشان در قلمرو فلسطين با پشتيباني مستقيم دربار ايران ممكن شده بود و برخي از كاهنان و شخصيتهاي بلندپايه شان نيز سخت از فرهنگ نوظهور ايراني متاثر بودند. در عهد قديم، بخشهايي وجود دارد كه به روشني ماهيتي تاريخي دارد و سرگذشت و جايگاه قوم يهود را بر اساس رخدادهاي بزرگ تاريخي تبيين مي كند. در اينجا نيز با لحني خاص روبرو هستيم كه بيشتر به سخنان هرودوت شباهت دارد: &lt;br /&gt;
&amp;quot;و در ايام او نبوكدنصر پادشاه بابل آمد و يهوياقيم سه سال بنده ي او بود. پس برگشته و از او عاصي شد. و خداوند فوجهاي كلدانيان و فوجهاي آراميان و فوجهاي موآبيان و فوجهاي بني عمون را بر او فرستاد و ايشان را بر يهودا فرستاد تا آن را هلاك سازد و به موجب كلام خداوند كه به واسطه ي بندگان خود انبيا گفته بود. به تحقيق اين از فرمان خداوند بر يهودا واقع شد تا ايشان را به سبب گناهان منسي و هرچه او كرد از نظر خود اندازد.(كتاب دوم پادشاهان، باب 24، بند 1-4) &amp;quot;&lt;br /&gt;
در عهد عتيق، و به ويژه اسفار نخستين، روايتي از تاريخ وجود دارد كه كاملا در چارچوب تاريخ نگاري هرودوتي مي گنجد و بخشي از آن نيز همزمان با هرودوت نگاشته شده است. در اين تاريخ نيز خداوند نقشي مركزي و تعيين كننده دارد، داستان انباشته از جزئيات و نكات جالب و روايي، اما فرعي و افزوده بر حقايق تاريخي است، و تفسيري روانشناختي و ذهني از انگيزه ها و خواستها و هيجانهاي قهرمانان داستان به همراه يك داوري سفت و سختِ اخلاقي در همه جا موج مي زند. &lt;br /&gt;
اگر تاريخي مانند عهد عتيق را با تواريخ هرودوت مقايسه كنيم، به همانندي هاي بنيادين بيشتري دست خواهيم يافت. اين همانندي هاي ساختاري، از زمان فروپاشي شاهنشاهي هخامنشي تا امروز گام به گام توسعه يافته است و در فاصله اي به كوتاهي چند قرن به چارچوب عمومي و مرسوم براي نگارش تاريخ تبديل شده است. براي اين كه تصويري از تداوم و استقرار اين سنت نگارش تاريخ به دست آوريم، مي توانيم به هريك از تاريخهاي عموميِ مشهور بنگريم. به استثناي تك و توكي از پژوهشهاي تازه كه به ويژه بيشترشان زير تاثير مكتب آنال بوده اند، بدنه ي اصلي تاريخ، از تداوم سنتي ناشي شده است كه يك پا در هرودوت، و پاي ديگر در عهد عتيق دارد. متوني مانند تاريخ تمدن ويل دورانت يا تاريخ عمومي توينبي يا تاريخ اسكندرِ درويزن آنقدر در دسترس هستند كه بتوان به سادگي به آنها مراجعه كرد. به عنوان يك متنِ برخاسته از بافتي تقريبا متفاوت، در اينجا بخشي از گفتار ابن اثير درباره ي سرنوشت قوم عاد را مي آورم، و به نقل قول از مورخان پايان مي دهم تا نوبت به پيشنهادِ چشم اندازي برسد كه در ذهن دارم:&lt;br /&gt;
&amp;quot;اين گروه همين كه به مكه رسيدند در حومه ي مكه بيرون از حرم، در خانه ي معاويه بن بكر فرود آمدند و مهمان او شدند. معاويه بن بكر ايشان را گرامي داشت و در پذيرايي از ايشان كوشيد زيرا آنان دايي هاي او بودند. داماد او نيز در ميانشان بود چون لقيم بن هزال با هزيله، دختر بكر خواهر معاويه زناشويي كرده و از او فرزنداني آورده بود كه در مكه پيش معاويه مي زيستند. پسران معاويه عبيد و عمرو و عامر و عمير نام داشتند. اينان از گروه عاد بعدي به شمار مي روند كه پس از قوم عاد نخستين بر جاي ماندند.(ابن اثير، جلد نخست: 285)&amp;quot; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
13. گويي دو نوع از نگارش تاريخ وجود داشته باشد و دو نوع كردار تاريخي را توسط دو نوع مورخ تصوير كند. موضوع اين هردو، كردارِ تاريخ ساز و رخداد تاريخي است. در پويايي نظامهاي اجتماعي و سير تحول لايه هاي گوناگونِ شخص، نهاد اجتماعي، منش فرهنگي، رخدادها و رفتارهايي ويژه وجود دارند، كه همچون بستر جذبي تعيين كننده و متغيري مركزي عمل مي كنند. جريان دگرديسي جوامع، مسيري سرراست و ساده و تك علتي ندارد كه نسبت به رخدادهاي گوناگون و رفتارهاي متفاوتِ آدميان موضعي متقارن داشته باشد. كردارهاي آدميان، و پيامدهاي آنها، و رخدادهاي اجتماعي و بازتابهاي ايشان، اموري ناهمگن هستند كه وزنهايي متفاوت در تعيين وضعيت نهايي سيستم دارند. در اين هياهوي متغيرهاي پراكنده و غوغاي روابط شبه عليِ درهم تنيده، برخي از رخدادها و برخي از كردارها هستند كه نقشي تعيين كننده تر و مهم تر از بقيه دارند. برخي همچون گرانيگاه هايي عمل مي كنند كه سرنوشت آينده ي نظام اجتماعي را به سوي خود مي كشد، و پويايي آينده ي آن را تعيين مي نمايد. &lt;br /&gt;
اين حوادثِ تعيين كننده ي سرنوشت جوامع، بر دو نوع هستند: يا كردارهايي هستند كه يك نظام خودمختار و انديشنده، يك منِ اراده مند آن را مرتكب شده است، و يا رخدادي است كه از برآيند نيروهاي كور و بي هدفِ طبيعي و عوامل بيرون از &amp;quot;من&amp;quot; برخاسته است. حركت اسكندر براي حمله به شاهنشاهي هخامنشي، يك كردار تاريخ ساز بود، همچنان كه سازماندهي كوروش براي ورود به بابل، و تصميم شاه عباس براي فتح هرمز، و تلاش فردوسي براي نگارش شاهنامه. به همين ترتيب، وباي تهران در سال وبايي و طاعونِ اروپا در اواخر قرون وسطا و آتشفشان وزو، نمونه هايي از رخدادهاي تاريخي مهم بودند.  &lt;br /&gt;
اين كردارها و اين رخدادها، تاريخ ساز هستند، يعني وقتي به سير تحول جوامع در مسير زمان مي نگريم، آنها را همچون قيد و بندهايي مي بينيم كه به جهت و ريخت عمومي خطراهه ي تحول جوامع شكل مي دهند. &lt;br /&gt;
مردماني مقيمِ جوامع، با ارجاع به اين رخدادهاي مهم و بزرگِ تاريخي است كه اكنون خويش را توجيه مي كنند، و با ارجاع به خاطره ي مشتركي كه از آن دارند، هويت تاريخي مشترك خويش را بر مي سازند. تفسيرِ اين رخدادها در ذهنِ &amp;quot;من&amp;quot;هاي مقيمِ جوامع، ميداني است كه نسخه هايي رقيب و تنومند و آغشته به قدرت در آن به زورآزمايي مي پردازند. برندگانِ اين ميدان، تفسيرِ غالب در موردِ ارزش، ماهيت، و تاثير آن رخداد را رقم مي زنند، و خاطره ي جمعي مشتركي را بر مي سازند كه من ها از مجراي آن به ما تبديل مي شوند، و امكانِ همذات پنداري را در گستره اي زمان مند به دست مي آورند. رخدادهاي تاريخ ساز، به دليل تاثير عيني و روشني كه بر وضعيت هستي در زمان اكنون دارند، همچون گسلها و برجستگي هايي بر محور زمان جلوه مي كنند، و به خاطر تراكم روايتهاي رقيبي كه مدعي معنا كردنشان هستند، در سطح فرهنگي نيز همچون ميداني مهم و مركزي براي توليد معنا عمل مي كنند. رخدادهاي تاريخ ساز، و اين كردارهاي مهمِ متصل به آنها هستند كه پيدايش متون تاريخي را ممكن مي سازند.&lt;br /&gt;
متن تاريخي، روايتي رسمي و مستقر است از معنا و ماهيتِ كردارها و رخدادهاي تاريخ ساز. متني كه در يك نظام اجتماعي مورد پذيرش واقع شود، با مشروعيت سياسي گره بخورد، و معمولا توسط نظام سياسي حاكم تبليغ شود، متني تاريخي است كه در آن مقطع زماني چيره شده است. چيرگي تمام متون تاريخي مقطعي و موضعي است. يعني هيچ تضميني وجود ندارد كه آيندگان به همان ترتيبي كه ما رخدادهاي تاريخي را تشخيص مي دهيم، اين برجستگي ها در زمان را بازشناسي كنند و همان معانيِ امروزين ما را بدان نسبت دهند. &lt;br /&gt;
آنچه كه در بخشهاي پيشين مرور كردم، پاره هايي از اين متنهاي تاريخي بودند. تمام كتيبه هاي ياد شده و خزانه ي وسيعتر فتح نامه ها، وقف نامه ها و اندرزنامه هاي درباري در جهان باستان، نمونه هايي از متون تاريخي هستند. به همين ترتيب، تواريخ هرودوت و كتاب تواريخ شاهان و سفر اعداد و سفر و خروج و تاريخ ابن اثير و تاريخ تمدن ويل دورانت همگي نمونه هايي از تاريخِ نوشته شده محسوب مي شوند. تاريخ هايي كه به دليل تكثير و خوانده شدن، سطحي از مشروعيت و مقبوليت را دارا هستند و بنابراين بخشي از برداشت عمومي درباره ي كردارها و رخدادهاي تاريخي را منعكس مي كنند. &lt;br /&gt;
در اين زمينه است كه مي توان از دو نوع تاريخ سخن گفت: تاريخي پرتاب شده به گذشته، و تاريخي مستقر در اكنون.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
14. تا ديرزماني، تاريخ در اكنون مستقر بود. چرا كه فنِ پرتاب كردنش به گذشته هنوز ابداع نشده بود. تا دوران هخامنشي، كردار و رخداد تاريخ ساز امري بود كه با اكنون پيوندي ناگسستني داشت و اين بديهي ترين و سرراست ترين چيزي است كه در مورد رخداد/ كردارِ تاريخ ساز انديشيد. چه رخدادي و چه كرداري را مي توان يافت كه بيش از وقايع حاضر در اكنون، در شكل دهي به وضعيتِ اكنون تعيين كننده باشد؟ برخلاف آنچه كه امروز برداشتي عقل سليمي مي نمايد، رخداد/كردار تاريخ ساز در ساده ترين و طبيعي ترين حالتش آن واقعه ايست كه در همين اكنون بروز كند و به اين ترتيب، با بودنش در اكنون، اكنون را تعيين نمايد. &lt;br /&gt;
در دوراني كه اين امر بديهي آشنا و دانسته شده بود، نگارش تاريخي امري متفاوت با امروز بود. تاريخ در آن هنگام روايتي بود كه توسط كنشگري ويژه، در زمانِ اكنون روايت مي شد. اين كنشگر، همان كسي بود كه فاعلِ كردارِ تاريخ ساز بود و همان كسي بود كه مستقيم تر از همه با رخدادِ تاريخ ساز سر و كار داشت. شاهاني كه جنگي را برده يا باخته بودند، كاهناني كه معبدي را برساخته يا تعمير كرده بودند و دانشمندان و حكيماني كه هرمي و برجي و ابزاري و فراروايتي را پديد آورده بودند، در همان اكنونِ خويش شرح واقعه را روايت مي كردند و از آنجا كه سوار بر اين رخدادها و مستقر در اكنون بودند، روايتشان تاريخ تلقي مي شد. براي ديرزماني، كه نيمي از تاريخ نوشته شده ي بشر را در بر مي گيرد، تنها شكلِ شناخته شده از روايت تاريخي، همين شكلِ اكنون مدارانه بود. متني كه يك &amp;quot;منِ&amp;quot; تاريخ ساز آن را براي من هايي ديگر روايت مي كرد. من هايي كه در معرض تاثيرهاي آن بودند، و به اين ترتيب در آن هويتي مشترك را باز مي يافتند.&lt;br /&gt;
تاريخي كه به اين شكل نگارش مي شد، از چشم اندازِ آينده محروم بود. اورنمو و اونتاش ناپيريشا و اوركاگينه و سناخريب شاهاني بودند كه به بزرگداشت اثرِ خويش در اكنون مشغول بودند و گذشته را جز به مثابهِ مقدمهاي و آينده را جز زير عنوان پيامدي فرعي بر نمي تافتند. تاكيد ايشان بر اكنون بود و مردمي كه در اكنون حاضر بودند و آن روايتي كه برداشت ايشان از رخدادهاي ياد شده را يكدست و همسان مي نمود. اين شاهان و مردمانِ مخاطبشان، كساني بودند كه در جهاني چند مركزي زندگي مي كردند. دنياي ايشان، پهنه اي فراخ بود از مراكزِ متنوع و پراكنده ي &amp;quot;تاريخ سازي&amp;quot;. آن شاه سومري كه در اوروك تاريخ زمانه ي خويش را مي نوشت، آگاه بود كه تنها برسازنده ي تاريخ نيست. در آن دوران مراكزي كه رخدادهاي تاريخي و كردارهاي تاريخ ساز در آن متراكم شده بودند، جايگاه هايي پراكنده و متكثر بود كه در تمدنهاي گوناگون و دولتشهرهاي مختلف و شخصيتهاي بزرگ و تاثيرگذارِ فراوان جاي داشت. شاه اوروك خبر داشت كه شاهي در شوش، همتا و هماورد او در آفرينش تاريخ است و پادشاه هيتي از حضور فرعوني در مصر آگاه بود كه رقيبش در شكل دادن به تاريخ محسوب مي شد.&lt;br /&gt;
با ظهور عصر هخامنشي، اما، اين روندِ نوشتنِ تاريخ در اكنون به وضعيتي ويژه دست يافت. از يك سو، عصر هخامنشي نشانگر اوجي در نگارش تاريخ اكنون بود. اوجي كه در كتيبه ي بيستون به روشني ظهور يافت. در اينجا پادشاهي بر تخت نشسته بود كه در تمام جهانِ شناخته شده براي خودش و مردمش، هماوردي نداشت. ظهور دولت هخامنشي، به معناي ادغام تمام دولتشهرها و دولتهاي كوچك و بزرگ پيشين، و پديد آمدنِ يك مركزِ يگانه و غول آسا در پهنه ي كل سرزمينهاي نويسا بود. هرآنكس كه خط مي دانست و تاريخي داشت، در بدنه ي جامعه اي سامان يافته و منظم جذب شد و بخشي از يك نظام اجتماعي غول آسا و نوظهور شد. اين نخستين لوياتانِ راستين، شايد به خاطر نوپا بودنش  و شايد به دليل تر و تازه بودنِ دستگاه اخلاقي سازمان دهندگانش، هنوز با بيماريهاي واگيردار در ميان نظامهاي سياسي آلوده نشده بود. اين نظام غول آساي تك مركز، از سويي به عنوان پيش داشتي براي توجيه اكنون، چشم به گذشته داشت و از سوي ديگر به چشم اندازي فراخ و گسترده از آينده مجهز بود. با اين تفاوت كه ديگر براي مردمي اندك كه در قلمرو جغرافيايي خاصي زندگي كنند، بازگو نمي شد. اين روايت تاريخي، كه توسط شاهنشاهي يگانه و از سوي مركزي واحد صورتبندي شده بود، همه ي مردمِ متمدن جهان را مخاطب مي ساخت، كه همگي شهروند دولت هخامنشي بودند&amp;lt;sup&amp;gt;3&amp;lt;/sup&amp;gt;. به اين ترتيب، همزمان با گسترده شدنِ افقِ جغرافياييِ روايت كردنِ تاريخ، افق تاريخي آن نيز بسط يافت، و اين هردو مديونِ پيدايش مركزي يگانه براي انباشت و همسوسازي رخدادها و كردارهاي تاريخ ساز بود. &lt;br /&gt;
به اين ترتيب، نهايي ترين شكلِ نگارش تاريخ اكنون در عصر داريوش و با بيستون به سرانجام رسيد. كسي كه تاريخ سازترين &amp;quot;من&amp;quot;، و نه تنهاي &amp;quot;مني در ميان من¬هاي ديگر&amp;quot; بود، بر تخت نشست و از جايگاهي كه در چشم تمام مردم نويسا مركز تلقي مي شد، به نگارش تاريخ پرداخت. صراحت او، دقتِ او، انصافش در نام بردن از دشمنانش، صداقتش در اشاره به برخي از نقاط ضعفش، و فروتني اش در اشاره به اين كه &amp;quot;شاهي در ميان شاهان بسيار&amp;quot; است، همگي از اين حقيقت سرچشمه مي گيرند كه اين شاه هخامنشي همچون نوادگانش از مشروعيتي خدشه ناپذير و بسيار استوار برخوردار بوده است. مشروعيتي كه هنوز به برداشتهاي جنون آميز اسكندرگونه يا سنتهاي خودبزرگ بينانه ي فرعوني آغشته نشده بود و با همان سادگي كوچگردان و ايلاميانِ ديرينه سال، خود را با القابي بسيار فروتنانه و ساده به ديگران معرفي مي كرد. در اينجا مجال اين بحث نيست، اما كافي است به كتيبه هاي بازمانده از داريوش و خشايارشا بنگريم تا ببينيم كه خودانگاره ي شاهان هخامنشي به شكلي غريب واقع گرايانه و فروتنانه بوده است. داريوش در نقش رستم به خاطر آن كه نيزه وري نيكو، جنگاوري زورمند و سواركاري شايسته است، ستوده شده و نه به خاطر سخن گفتن با خدايان (همچون حمورابي)، يا خدا بودن (همچون فرعون)، يا زاده ي خدا بودن (همچون اسكندر). اين فروتني و واقع گرايي، از سويي پيش درآمدِ قرار گرفتنِ اين من هاي نيرومند بر مسند مركزِ جهان بوده است و از سوي ديگر خردي بود كه اين جايگاه را براي مدت دو و نيم قرن برايشان حفظ كرد. اين پديده، يعني ظهورِ مني كه بر مسند مركزيت هستي تكيه زده باشد، چندان تكان دهنده بود كه به گمان من به گذاري بزرگ در فهمِ مفهوم خداوند منتهي شد و از سوي ديگر در قالب روايتهايي اساطيري تبلور يافت و ابعادي تازه را به متغيرهاي تعريف ابرانسان و منِ آرماني در جوامع انساني افزود.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
15. پيدايش مركزي يگانه، به معناي آن بود كه همگان در مركز بودنِ شهرهايي، تمدنهايي، زبانهايي، و شخصيتهايي به توافق برسند. اين سويه ي روشن سكه ي نظم هخامنشي، پشتي نيز داشت، كه همانا ظهور پيراموني به همين ميزان قطعي بود. وقتي تمدن هخامنشي شكل گرفت، مركزي را در گيتي تعريف كرد كه قلمروش تمام سرزمينهاي داراي شهرنشيني مستقر و خط و تاريخ ديرينه را در بر مي گرفت. اما اين مركزِ جهاني و يگانه، پيراموني داشت كه به همين ترتيب استوار و محكم در كناره هاي آن مركز تعريف شده بود. در گرداگردِ ايرانِ هخامنشي كه در مركز بودنش شك نبود، تمدنهاي نويساي كوچكي وجود داشتند كه در جزر و مدهاي سياسي در درون يا بيرون اين مركزِ عمومي قرار مي گرفتند و از پيوندي سست با آن برخوردار بودند. آتن، مشهورترينِ اين حاشيه هاي بيروني است و اورشليم و يهوديه بحث برانگيزترينِ آن. &lt;br /&gt;
يهوديان و آتنيان در قرون پنجم تا سوم پ.م، يعني در دوران نظم درخشان هخامنشي، سرزمينهايي به نسبت بيروني و حاشيه اي محسوب مي شدند. يكي در شبه جزيره ي يونان و بالكان كه به تازگي از خرابيهاي ناشي از ورود قبايل خونريز آريايي برخاسته بود و ديگري در مرز ميان دو غولِ ايران زمين و مصر، در اقليمي نه چندان مساعد و رام. اين دو در زمانِ ياد شده تاريخ هاي خاص خود را پروردند و روايتهاي ويژه ي خويش را براي تفسير پيشينه و سرنوشت شان پديد آوردند. هردوي اين جوامع، از الگو و سرمشق هخامنشي براي فهمِ تاريخ بهره بردند. يعني مدعي مركزيت داشتن شدند. اما به دليل صورتبندي شدن در زمينه هايي گوناگون، اين ادعا را به دو ترتيب بيان كردند. &lt;br /&gt;
هرودوت، نويسنده اي بود كه در آتن مي نوشت، دولتشهري از دولتشهرهاي بسيار يوناني، كه همواره درگير جنگ و جدال با همسايگانشان بود و تنها معياري كه براي خودبرتربيني داشت، آن بود كه دو بار با پارسيان جنگيده بود، و هر هردو بار هم به دست سرداري پارسي فتح شده بود. لحن هرودوت بر اين مبنا، لحني سياسي بود. او در زمينه اي از زد و بندهاي سياسي و روابط قدرت بود كه مي نوشت، چرا كه مركزِ مورد نياز آتنيان در آن هنگام بيش از هرچيز مركزي سياسي بود. محوري كه قدرت نظامي و سياسي دولتشهر آتن را در برابر رقيبان يوناني ديگرش برجسته سازد و ادعاي آن را بر مركز بودن به كرسي بنشاند. ادعايي كه در زمانِ هرودوت و تا ديرزماني پس از مرگ او، به دليل حضور مركزي بحث ناپذير مانند ايران، مسخره مي نمود و ريشخند مي¬شد. اما بعدها به دست روميانِ نوآمده ي تشنه ي پيشينه، به ابزاري كارآمد تبديل شد.&lt;br /&gt;
يهوديان اما، در زمينه ي ديگري مي زيستند. كشمكش ايشان با قبايل سامي ديگرِ همسايه شان بود، كه به ويژه از نظر ديني با ايشان تفاوت داشتند. هم يهوديان و هم قبايل رقيبشان از نظر سياسي زيرمجموعه اي از ايران بزرگ بودند و از اين رو دعوي ايشان براي مركزيت، ادعايي ديني بود تا سياسي. يهوديان نيز مانند آتنيان سرمشق اصلي را از ايرانيان برگرفتند، با اين تفاوت كه اين سرمشق به پرستش خدايي يگانه مربوط مي شد و جايگاهي كه اين مركزيتِ آسماني در دربار هخامنشي داشت. در متون تاريخي عبراني نيز، همچون نوشتارهاي هرودوت و كتزياس و كسنوفانس و بعدها پلوتارك، مرجع غايي ايران زمين بود و دربار ايران. همه چيز در ارتباط با دربار هخامنشيان تعيين مي شد، چرا كه در آن هنگام ترديدي در مركز بودنِ اين دستگاه وجود نداشت. با اين وجود، مي شد با بهره گيري از اين مركزِ عمومي و بزرگ و در زمينه ي آفريده شده توسط آن، به شكلي خاص ادعاي مركزيتي محلي كرد. در متون هرودوت اين ادعا به قلمرو سياست مربوط مي شد و به كشمكشها و جنگها فرو كاسته مي شد. اما در نزد يهوديان كه با ايرانيان پيوندي نزديكتر و گرمتر داشتند، قضيه به پشتيباني و همخواني و حتي همخوني شاهان هخامنشي و رهبران ديني يهودي تبديل شد. &lt;br /&gt;
به اين ترتيب، دو الگوي تاريخ نگاري گذشته مدار در حاشيه ي اين مركز يگانه پديدار شد. تاريخي كه هويت را در رخدادهاي تاريخ سازِ گذشته هاي دور مي جست و مي يافت. رخدادهايي ديني يا سياسي، كه در نهايت سررشته اش به همان مركز غايي هخامنشي ختم مي شد، اما در ارتباط با آن و گاه با جبهه آرايي در برابر آن، براي خود نيز مركزيتي را ادعا مي كرد.&lt;br /&gt;
وجه مشترك هردوي اين تاريخ ها، آن بود كه ارتباطش با اكنون قطع شده بود. نويسندگانش نقشي در كردارهاي تاريخ سازِ بزرگ و تاثيري بر رخدادهاي تاريخي نداشتند. به اين دليلِ ساده كه از جامعه اي حاشيه اي برخاسته بودند. تاريخي پرتاب شده به گذشته، روايتي بود كه بختِ سهيم شدنِ اين مردم در مركزي دوردست را فراهم مي آورد. هرودوت با نگاشتن تواريخي كه در بسياري از جاها مضحك و دور از عقل است، اين بخت را براي يونانيان و بعدها روميان فراهم آورد تا در رخدادهاي بزرگ تاريخي سهيم شوند. اين حقيقت كه ايرانيان هرگز در يونان جنگ بزرگي نكردند، با تصوير كردن نبردهاي تخيلي يوناني، جبران شد و اين حقيقت كه دولتمردان يوناني تا ديرزماني پس از اسكندر بازيگراني حاشيه اي و محلي در جايي پرت و دور افتاده بودند، با اين قصه كه بسياري از آنها هماورد شاهنشاه، يا دوست او، يا جاسوس او، يا پزشك او بوده اند، جبران گشت. به همين ترتيب، يهوديان به شيوه اي دوستانه همين كار را تكرار كردند. اين حقيقت كه يهوديان در عصر هخامنشيان يكي از هزاران قبيله و قومِ حاضر در پهنه ي دولت هخامنشي بودند، با روايتهايي كه به پشتيباني شاهان هخامنشي از نبيان يهودي و هواداري از ايشان در برابر دشمنانِ بت پرستشان و حتي پيوندهايي خويشاوندي با دخترانشان، تعديل شد. به اين ترتيب يهوديان نيز -از راهي دوستانه و به گمانم خردمندانه تر- توانستند خود را در اين مركزِ بزرگ استعلايي سهيم بدانند. &lt;br /&gt;
يونانيان و يهوديان به اين ترتيب در سپهر رخدادهاي تاريخي و كردارهاي تاريخ ساز سهيم شدند. اما اين كار را به قيمت قطع ارتباط با اكنون انجام دادند. سهيم شدن در هويتي تاريخي كه ساختگي بود، به بهاي قطع ارتباط با اكنوني تمام شد كه با اين روايت در تعارض بودك. در نتيجه ساختاري خاص به تاريخ تحميل شد، كه بر پيوند محكمش با گذشته، و بريده شدن رگ نافش با حال استوار شده بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
16. تاريخ دستمايه¬ي هويت است و هر نوعي از هويت با شكلي از خود مركزپنداري همراه است. هويت جمعيِ يك جامعه، برآيندي است هم¬افزا و انباشتي از خودانگاره¬هاي اعضاي آن جامعه، و هر &amp;quot;من&amp;quot;، هرچنداز خود بيگانه و مسخ شده و ناتوان، در اندرون خود هنوز ردپايي از باور به قرار گرفتن در مركز هستي را دارد. چرا كه &amp;quot;من&amp;quot;، در اصل چيزي جز همين معجزه نيست:‌ نظامي خودمختار و انديشنده و انتخابگر، كه به همين دليل تقارن هستي را در هم مي¬شكند، و مي¬تواند همچون مركزي در گيتي عمل كند.&lt;br /&gt;
هويت جمعي مردمان؛ شبكه¬اي از باورهاي همگاني ، اصول موضوعه، ارزشها، و روايتهاي تاريخي است كه سرگذشت آن جامعه و سرنوشتش را بازنمايي مي¬كند. پرسشهايي غايي كه براي &amp;quot;من&amp;quot; در مقام سوژه¬اي انتخابگر مطرح است، در سطحي جامعه شناختي با شدتي بيشتر تكرار مي¬شود، و بنابراين همان طور كه &amp;quot;من&amp;quot; بايد به پرسشِ &amp;quot;به كجا آمده¬ام، آمدنم بهر چه بود؟&amp;quot; پاسخ دهد، نظام اجتماعي نيز مي¬بايست پاسخي سزاوار در اين مورد داشته باشد. &lt;br /&gt;
جوامعي كه به زماني خطي، جهت¬دار، و تحويل پذير به مكان باور دارند، به روايتي سه تكه براي پاسخ به اين چالش مسلح هستند. اين روايت از تاريخي گذشته¬گرا، اسطوره¬اي آينده¬مدار، و اكنوني لهيده در ميان اين دو تشكيل يافته است. امروز، تقريبا تمام جوامع انساني موجود بر سطح زمين بر مبناي درك خطي زمان سازماندهي شده¬اند، و بر اين مبنا، ستون فقرات هويت جمعي خويش را بر مبناي همين روايت سه بخشي پيكربندي مي¬كنند. هويت جمعي مردماني كه در يك جامعه حضور دارند، از تاريخي تشكيل مي¬شود كه خاطره-ي جمعي ايشان را، با ارجاع به رخدادهايي پنهان در گذشته¬هاي دور جمع بندي مي¬كند. تاريخي كه پيوند ميان اين مردمان و كردارهاي تاريخ¬سازِ نياكانشان را نشان مي¬دهد، و ارتباط ميان حال و هواي زمانه¬شان و رخدادهاي تاريخي را بيان مي¬كند. از آنجا كه آن كردارها و آن رخدادها تعيين كننده¬ي مركز بودن هستند، مردمان با سهيم شدن در اين روايت در آن مركز شريك مي¬شوند، و به اين ترتيب باور به حضور در مركز هستي، اين ضرورتِ تداوم هويت اجتماعي، برآورده مي¬شود. &lt;br /&gt;
اين برخورداري از گذشته، اما، از جنسِ پيوندي انداموار و سرراست ميان نظام اجتماعي و رخدادهاي گذشته نيست. &amp;quot;من&amp;quot;ها در نظام اجتماعي¬اي كه به اين شكل سازمان يافته است، از دستاوردهاي آن رخدادها بي¬بهره¬اند، و امكاني براي بازتوليد يا خلقِ كردارهاي تاريخ¬ساز ندارند. برخورداري ايشان از اين جريانهاي تاريخي مهم، به روايتي فرو كاسته شده است، كه خود بيشتر قصه است تا واقعيت، و بيشتر گوشته است تا استخوان. تاريخ گذشته¬گرايي كه قرار است مردمان را به حضور در مركز هستي قانع كند، ناگزير است تا حقيقتي تلخ را پنهان كند، و آن هم اين است كه اين مردمان در واقع ارتباطي با آن رخدادها و كردارها ندارند، خواه نياكانشان با اين روندها مربوط بوده باشند يا نه. يعني تاريخ گذشته مدار، در اصل قصه¬ايست كه در اطراف چند رخداد و كردار مهم تاريخي برساخته شده است. قصه¬اي انباشته از جزئياتِ خرسند كننده و پيچشهاي هيجان¬آور، كه به كارِ سرگرم كردنِ توده¬ي مردم و قانع كردنشان مي¬آيند، اما ربطي واقعي به آن واقعه¬هاي مهم ندارند. دليل سستي و ناتواني تاريخ گذشته¬گرا، پيش از هرچيز، آن است كه اين روايت در ذات خود ناتوان و دروغين است، و بيشتر براي پنهان كردن و بازنمودن تخصص يافته است. تاريخ گذشته¬گرا، قرار است حاشيه¬اي بودنِ يك جامعه را انكار كند، و به جاي آن كه در اين راستا مسيرِ دشوارِ آفرينش تاريخ و تبديل شدن به مركز را نشان دهد، راه ساده¬ترِ بازنويسي تاريخ، و قلاب كردنِ &amp;quot;من&amp;quot;ها به واقعه¬ها را برمي-گزيند. اين راه ساده¬تر است، چرا كه رخدادها و كردارها در حد امكان به گذشته¬اي دورتر و دورتر پرتاب مي-شوند، تا خاطره¬ي جمعي آنها و تاثيرهاي راستيني كه بر هستي گذاشته¬اند، در حد امكان مبهم¬تر و تارتر باشد، تا دستكاري¬شان، تحريف¬شان، و بازنويسي¬شان به شكلي كه جايي براي &amp;quot;من&amp;quot;ها پيدا شود، به شكلي فراهم آيد. &lt;br /&gt;
وظيفه¬ي تاريخ گذشته¬مدار آن است كه &amp;quot;منِ&amp;quot; امروزينِ حاشيه¬نشينِ آغشته به غياب، را با &amp;quot;من&amp;quot;هاي تاريخ¬سازِ مركزنشيني كه در حضورشان شكي نيست، پيوند دهد. تاريخي كه به گذشته پرتاب شده باشد، اين كار را با ساده¬ترين و خام¬ترين شكلِ ممكن انجام مي¬دهد. يعني يا به همخوني و خويشاوندي اين دو من قايل مي-شود، يا بر هم¬مكانيِ آنان پافشاري مي¬كند. به اين ترتيب منِ محرومِ نادانِ امروزين كه بودن و نبودنش حتي براي خودش هم يكسان است، بدان دليل كه از تباري ايراني است، يا در سرزمين ايران زندگي مي¬كند، در ذاتِ كسي مانند داريوش و كوروش سهيم مي¬شود، و خود را همسان و همگون با وي مي¬پندارد، چرا كه با وي همخون و همسايه است. داستانِ خاك و خون، يعني باور كردن به پيوند خويشاوندي يا مكاني با جريانهاي تاريخ¬ساز، محورِ فني است كه تاريخ گذشته¬مدار را ممكن مي¬سازد. اسطوره¬ي جادوگرانه¬ي مجاورت و اسطوره¬ي قبيله¬مدارانه¬ي خويشاوندي، چنان كه مردم شناسان تشخيص داده¬اند، عنصري مشترك در تمام باورهاي جادويي است. اما شايد زمانِ آن رسيده باشد كه تداوم اين دو اسطوره را در زيربناي محكم¬ترين بناهاي هويت¬سازِ امروزين نيز بازشناسيم. &lt;br /&gt;
هويتي كه بر اين مبنا از تاريخ گذشته¬مدار بر مي¬آيد، بي¬رمق و كمخون است. داستاني است سرگرم كننده، كه قصه¬ي كساني را بازگو مي¬كند كه در گذشته¬هاي دور كارهايي مهم انجام دادند و با ما مربوط بودند. بي آن كه اين ارتباط را به درستي تبيين كند، ماهيت آن كردارها را به دقت نشان دهد، و محكي باشد براي ميزان تاثير پذيرفتنِ اكنونِ ما، از آن كردارها. اين تاريخ، از تخمي ايدئولوژيك روييده است. كاركرد آن بسيج اجتماعي با كمينه¬ي نيرو و كمينه¬ي &amp;quot;حقيقت&amp;quot;است، و در ايفاي اين كاركرد پيروز مي¬شود، چرا كه مردمان سادگي را دوست دارند و راه¬هاي آسان را بيشتر مي¬پسندند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
17. من¬هايي كه هويت خويش را در تاريخي پرتاب شده به گذشته مي¬جويند و مي¬يابند، خواه ناخواه با اين چالش رويارو هستند كه به نوعي ارتباط خود را با آن وقايع مهم تبيين كنند. قصه¬هايي كه تبارِ مشترك يا مكانِ مشترك را دستمايه¬ي ارتباطِ ميان من و رخدادها و كردارهاي تاريخ¬ساز قرار مي¬دهند، ناگزيرند كه اين ادعا را با شواهدي سخت¬تر تثبيت كنند. چرا كه هم¬مكاني امري شكننده و وابسته به اقتدار سياسي است و با يك غصبِ سرزميني از ميان مي¬رود، و همخوني قضيه¬اي مبهم و وهم¬آلود است كه در برابر پرسشها تابِ ايستادگي ندارد. &lt;br /&gt;
از اين روست كه هويت جمعي به ناچار با انباشتي از &amp;quot;چيزها&amp;quot; پشتيباني مي¬شود. اين همان است كه ميشل دو سرتو در هنگام بحث از ظهور موزه¬داري در دوران مدرن بدان پرداخته است. محبوب شدنِ موزه¬ها در دوران مدرن، بدان معنا بود كه مردمانِ جوامع جديد، به ناگهان احساس نياز كردند تا چيزهايي به ظاهر ناهمگون را در مكانهايي عمومي به نمايش بگذارند و نگريستن به اين اشيا را همچون امري آموزشي تلقي كنند. اين نگريستن به چيزِ نمايشي، شايسته¬ي آن است كه مفصل¬تر مورد بحث واقع شود. اما در اين زمان و مكان اندك جايي براي پرداختن بدان نيست. تنها در همين حد مي¬توان اشاره كرد كه ظهور موزه در عصر مدرن، از سويي با كاركرد چشم و نگاه كردن در مقام فعلِ آفريننده¬ي حقيقت پيوند دارد، و از اين زاويه¬ي چشم¬مدارانه قابل نقد است، و از سوي ديگر به حرصِ دانش مدرن براي رده¬بندي مربوط مي¬شود كه خود بازتابي از سيطره¬ي فن¬آوري در اين تمدن است. از اين رو ظهور موزه فرآيندي است كه از گره خوردنِ چشم به چيز برخاست، با اين شرط كه آن چيزها به شكلي خاص مرتب و چيده شده باشند، و آن چشم در آن چيزها &amp;quot;تاريخي&amp;quot; را تشخيص دهد. خواه تاريخ طبيعي، خواه تاريخ ملي، و يا تاريخي مردم¬شناسانه. حتي مجموعه-هاي صدف و پروانه و تمبر و سنگ و جعبه چوب كبريت هم همواره با محور زمان درگيري دارند و از هاله-اي از تقديس تاريخي پوشيده شده¬اند. &lt;br /&gt;
ظهور موزه¬داري در عصر مدرن، معلول فراگير شدنِ نسخه¬هايي از تاريخِ گذشته مدار بود كه در اروپاي درگيرِ انقلاب صنعتي رواج داشت. نسخه¬هايي شتابان و عجول كه مي¬بايست به سرعت براي اروپايياني كه مي¬رفتند تا در مركز قرار گيرند، سابقه¬اي از ارتباط با مركز را بتراشد. اشكال كار در اينجا بود كه اروپاي غربي، كه خاستگاه انقلاب صنعتي و مدرنيته بود، تا پيش از يكي دو قرنِ پيش از انقلاب صنعتي، براي تمام تاريخ خويش در حاشيه و زير سايه¬ي تمدنهاي بزرگترِ شرقي قرار داشت. مورخانِ آن دوران اگر يك گام به عقب باز مي¬گشتند، امپراتوري روم را در مرزهاي شرقي خويش مي¬يافتند، اما مشكل در آنجا بود كه روميان خود به شرقِ - يعني يونان- چشم دوخته بودند. يعني به طور خاص به روايتي افسانه¬اي و خيالي كه هرودوت برايشان پرداخته بود. و باز اشكال در اينجا بود كه حتي خود هرودوت هم براي تعريف يونانيان به شرق چشم دوخته بود، يعني ايران.&lt;br /&gt;
تاريخي كه در دوران مدرن براي پيوند دادن اروپاييان با كردارها و رخدادهاي تاريخ¬سازِ روميان، يونانيان، يا حتي ايرانيان ابداع شد، عميقا به گذشته پرتاب شده بود. گذشته¬اي كه هرچه دورتر و دوردست¬تر مي¬شد، برجسته¬تر و پرعظمت¬تر جلوه مي¬كرد. اما به همين ترتيب ارتباطش با &amp;quot;من&amp;quot;هاي تشنه¬ي هويتِ نشسته در اكنون، كمتر و كمتر مي¬شد. به اين ترتيب، تاريخهايي نگاشته شد كه هويتِ اجتماعي اروپاييانِ نوآمده، اين تازه برنشستگان بر سرير مركزيت هستي، را تبيين مي¬كرد. اين تاريخها معمولا به بخشهايي هنوز اروپايي -مانند روم- ارجاع مي¬دادند، و حتي به تدريج بخشهايي از شرق و قلمرو عثماني را نيز به اين غرب افزودند، و به اين ترتيب يونان نيز در جرگه¬ي قلمرو هويت بخش به اروپاييان در آمد. كمي ديرتر برخي از اين تاريخها كه به ويژه در حاشيه¬ي اين حاشيه، يعني در اسكانديناوي و آلمان نوشته مي¬شدند، كوشيدند تا مخالفت ديرينه-شان با مسيحيت را، و در نتيجه گسستگي آشكارشان با تمدن رومي را با بازگشت به تمدنهايي ديرينه¬تر و شرقي¬تر جبران كنند. به اين ترتيب بود كه خويشتن را مانند نياكان بسيار بسيار دوردست¬شان آريايي خواندند و تاريخ خويش را دنباله¬ي تاريخ پرعظمت ايرانيان باستان دانستند. روايتي كه ايشان براي خويش ابداع كرده بودند، از سويي با بهره¬گيري از دانش و فن جديد، پيچيده و دقيق و حجيم و جذاب بود. و از سوي ديگر با ابزارهاي مدرنِ ارتباطي چاپ و نشر مي¬شد. از اين رو بود كه در خودِ ايران زمين، بر نسخه¬هاي قديمي و مندرسِ هويت بومي چيره شد، و دستمايه¬ي بازتعريف هويت مدرن ايرانيان قرار گرفت. در اين نكته كه هويتِ بوميِ بي¬رمقِ عصر قاجاري زير فشار اين منشِ نوآمده در هم شكست، دريغي نيست، چرا كه خودِ آن تاريخِ بومي ما نيز، براي قرنهايي بسيار، گذشته¬مدار بود و ناتوان و سست و خمود، و  زود بود كه از پا در آيد. وامگيري اين نسخه¬ي هويت تاريخي ايراني از غرب، در آن زمان و در آن شرايط سودمند بود، چرا كه نسخه-اي رقيب را در برابر محور پنداشتنِ رم و آتن قرار مي¬داد، كه هويت ايراني سخت بدان نياز داشت. اما اشكال كار در آنجا بود كه اين نسخه¬ي نوآمده و ستاينده¬ي ايرانيان كهن نيز، در نهايت ساختاري گذشته¬گرايانه داشت و براي مصرف مردمي ديگر سازمان يافته بود. و هدفش همين مصرف شدن بود، نه برانگيختن به توليد كردن.&lt;br /&gt;
موزه¬ها نيز در اين گير و دار برساخته شدند. موزه¬هايي كه نخست كاسه¬ها و كوزه¬ها را در خود گرد مي¬آوردند، و بعدتر كتابهاي خطي و كتيبه¬ها را نيز، و در انتها ستونهاي تخت جمشيد و تنديسهاي عظيم ايلامي را. مجموعه¬هايي كه قطعاتشان بازنماينده¬ي هويتِ يك قوم و قبيله دانسته مي¬شد. چرا كه سازندگانش همخون امروزين بودند، و همسايه¬هايشان در زمانهايي دور. و مسابقه¬ي چنگ انداختن به چيزها، همچنان ادامه يافت، تا آن كه در سطحي تقريبا مضحك، به نمادها انجاميد. چنان كه تاجيكان، كه قومي ايراني هستند و به عنوان يكي از اقوام ايراني قدمتي پنج هزار ساله دارند، ناگزير شدند تاريخ خود را به عنوان ملتي مستقل و جدا، از سامانيان آغاز كنند، و به اين ترتيب چهار پنجم تاريخ خويش را ناديده بگيرند. اين محروميت از رخدادهاي بزرگ و كردارهاي تاريخ¬ساز، پيامدِ عادي و ناگزيرِ تاريخ گذشته¬مدار است و همواره به همان موزه¬سازيِ صوري منتهي مي¬شود. چيزهايي كه در يك موزه گرد مي¬آيند، كاركردي بسيار حياتي را ايفا مي¬كنند. اين چيزها بايد چشم - اين اعتمادپذيرترين حس را- قانع كنند كه روايتِ تاريخِ گذشته¬مدار، با وجود پرتاب شدگي¬اش به گذشته، و با وجود رقتِ معنايي كه دارد، راست است. اين چيزهاي گردآمده در موزه¬هاست كه فقرِ معناي نهفته در اين تاريخها را جبران مي¬كند. موزه، جبراني شبه فرويدي است، براي محروميتِ تاريخي كه به گذشته پرتاب شده است. تاريخي كه رخدادها و كردارهاي تاريخ¬ساز را در گذشته وا نهاده و از دور به آن مي-نگرد. &lt;br /&gt;
اين تاريخ، از به چنگ آوردنِ وقايع بزرگ در اكنون ناتوان است. &amp;quot;من&amp;quot;هايي كه با تكيه بر اين روايت هويت خويش را مي¬فهمند، از نوعي محروميت مزمنِ مركز رنج مي¬برند. تاريخ گذشته¬مدار، تاريخ غياب¬هاست. چرا كه بن¬مايه¬اش اموري هستند كه در گذشته بوده و ديگر نيستند. تاكيد اين تاريخ، بر روندهايي دم بريده، بي¬دنباله و ابتر است كه در گذشته مانده و مدفون شده¬اند. به بيان ديگر، تاريخي كه به گذشته پرتاب شده باشد، از حضور بي¬بهره است،چرا كه بند ناف خود را با اكنون، اين خزانه¬ي غايي حضورها، قطع كرده است. از اين رو مردمي كه در نهايت به براده¬اي از حضور در اكنون نياز دارند، به سادگي با اين روايت سرخوش نخواهند شد. اين محروميت و آن فقر، با رمزگذاري چيزهايي كه در اكنون وجود دارند ممكن مي-شود. چيزهايي كه در موزه¬ها قرار مي¬گيرند، &amp;quot;مال&amp;quot;ِ كسي يا كساني دانسته مي¬شوند، و مي¬توان ديد و لمسشان كرد. &lt;br /&gt;
گذشتگاني كه تخت جمشيد را به عنوان مركزِ هستي برساختند، و با نقش كردنِ تمامِ اقوام و مردمانِ متمدن آن روز، همگان را در اين مركزِ غايي سهيم كردند، در فكرِ بنا نهادن چيزي براي موزه¬ها نبودند. آنان در اكنون، عظمتِ خويش را بازگو مي¬كردند، و به همين دليل هم به اسطوره¬هايي چنين پايدار تبديل شدند. اسطوره¬هايي كه بقايايش در همان چيزها لانه كرد، و تا به امروز عظمت را به ما يادآوري مي¬كند. اما اين يادآوري، پژواكي است از گذشته، كه بر صخره¬هاي اكنون ليز مي¬خورد و بر آن كارگر نيست. اين پژواك، تا وقتي كه در گذشته لانه كرده باشد، دست بالا اندوخته¬ايست موزه¬اي، و مجموعه¬ايست از چيزها، كه رخدادهايي مهم را در گذشته بازنمايي و نه بازآفريني كند.&lt;br /&gt;
بازي روايتهاي تاريخي در اين روزگار، گويي از پايه نادرست باشد. اين قماري است كه بردي در آن نيست. همه¬ي بازيگران در آن بازنده¬اند. ناكارآمد بودنِ اين بازي، از آنجا روشن مي¬شود كه بردها در آن شكننده و زودگذر هستند و بازتابي راستين در اكنون ندارند. شبه-قبايلي كه پاره¬هايي كوچك از زمين را در اختيار دارند و مي¬كوشند با گردآوردن چيزها و بازنويسي تاريخهاي گذشته مدار هويتي براي خود دست و پا كنند، دست بالا به توهمي زودگذر دست مي¬يابند، و ترديد دارم كه هيچ &amp;quot;من&amp;quot;ِ انديشمندي، دانسته اين گزينه را برگزيند. &lt;br /&gt;
كشمكش بر سر نمادها نيز به همين ترتيب مسخره¬آميز مي¬نمايد. مردمي كم شمار كه بر سرزميني بي بار و بر - اما نفت خيز زندگي مي¬كنند- با برگزيدنِ نقشِ اسطرلابِ يوناني/ايراني به عنوان نماد ملي خويش، و كشيدن نماد آهوي مصري بر دفترهاي شركتهاي بزرگ خويش، و خويشاوند پنداشتن خويش با ابن سينا و بيروني به ملت تبديل نخواهند شد و هويتي تاريخي به دست نخواهند آورد. اين جعل¬ها، چيزي جز تداومِ كمي نابخردانه¬تر و كمي بي¬شرمانه¬ترِ سرمشقِ هرودوت نيست. ناگفته پيداست كه اين نسخه¬ها و اين روايتها ممكن است جايگير و كامياب هم بشوند. اما پيشاپيش بايد درباره¬شان پرسش كرد، كه آيا به راستي اين چيزي است كه &amp;quot;من&amp;quot;ها در مقام هويت مي¬طلبند؟ &lt;br /&gt;
به راستي چرا مردمي مانند ساكنان تركيه¬ي امروزين كه تاريخ شهرنشيني¬شان به هزاره¬ي پنجم پيش از ميلاد مي¬رسد، و تمدنهاي بزرگي مانند كاپادوكيه و بيزانس و عثماني را داشته¬اند، ناگزير شده¬اند شخصيتي مانند مولانا جلال¬الدين بلخي را ادعا كنند؟ چرا اين مردم، ناچار شده¬اند چنين آغشته به ناكامي جشن نوروز را &amp;quot;تركي&amp;quot; بدانند؟ در حالي كه هزاران سال است نوروز را جشن مي¬گيرند و آن را هم نوروز مي¬نامند و اين پاره از هويتشان هم مورد چالش نبوده است؟&lt;br /&gt;
بازي هويتهاي برساخته بر مبناي تاريخِ گذشته مدار، از آن رو با باخت و ناكامي همراه است، كه بر منطقي نادرست بنا نهاده شده است. منطقِ بازيِ اين هويت و منطقِ نوشته شدنِ آن تاريخ، بر اصول موضوعه-ي حاشيه نشينان استوار است. نه حاشيه نشيناني كه بر حاشيه نشيني خويش آگاهند، و نه آنان كه قصدِ تبديل شدن به مركز را دارند. بلكه حاشيه نشيناني كه موقعيت خود را در اكنون انكار مي¬كنند، و با بازنويسي گذشته مدعي مركزيتي موهوم هستند. اين ناآگاهي در مورد موقعيتِ &amp;quot;من&amp;quot; و ما در اكنون و اين سستي و تنبلي در خواستِ بزرگِ &amp;quot;مركز بودن&amp;quot;، چيزي است كه روايتِ تاريخي پرتاب شده به گذشته را به نوعي مخدر و خواب¬آورِ اعتيادآور تبديل مي¬كند. &lt;br /&gt;
نوادگان صنعتگران روم شرقي، و فرزندان جنگاوران عثماني بدان دليل امروز به مولانا و نوروز نياز دارند، كه بند ناف خويش را با گذشته قطع كرده¬اند. ارتباط ايشان با نخستين نويسندگان يوناني و نخستين فيلسوفان مكتب ايوني، كه دست بر قضا مقيم همين قلمرو هم بودند، به متوني تاريخي فرو كاسته شده است. خرد آن يونانيان، جنگاوري آن عثمانيان، و صنعتِ آن روميان در اكنونِ ايشان حضور ندارد. از اين رو ضرورت دارد كه تاريخي گذشته¬مدار، كه اين محروميت را تثبيت و تشديد مي¬كند، بر محور بقاياي آنچه كه ردپاهايش در اكنون باقي مانده، موزه¬اي بسازد. اين موزه مثلا در مورد تركيه بر مبناي زبان تركي و هويت قومي مصنوعي¬اي به نام هويت تركي برساخته شده. يعني مردمي از نژادها و فرهنگهاي گوناگون كه زبان فاتحان سلجوقي خويش را پذيرفتند، همچون قبيله¬اي مصنوعي در نظر گرفته شده¬اند. از اين روست كه چند بيتِ تركيِ مولانا، چندان مهم مي¬شود كه به زور كشاندنش به موزه¬ي هويت اين جماعت را ضروري سازد. فنِ موزه¬سازي، هرچند كارآمد و موفق تواند بود، اين ايراد را دارد كه بر مبنايي كاملا ذهني استوار است. هيچ ضرورتي ندارد كه آنچه در موزه به عنوان چفت و بستِ اكنون با گذشته حضور دارد، به راستي از حضوري عيني حكايت كند. چيزِ درون موزه، نمادي از حضورِ وقايع تاريخ¬ساز در اكنون است، و نه خودِ آن. &lt;br /&gt;
از اين رو خطر در آنجاست كه با بسنده كردن به چيزهاي درون موزه و تاريخهاي گذشته مدار، هويت به نمادهايي سبك و ساختگي فروكاسته مي¬شود. اين بلايي است كه در غرب بر سر هويت مردمان آمد. چنان كه آن لحظه¬ي زرين حضور در مركز- كه به ويژه در جريان انقلاب صنعتي و عصر استعمار نمود داشت- به سرعت سپري شد و با جا به جا شدنِ مركز به دو قطبِ شوروي و آمريكا، هويتِ نوساخته¬ي اروپاي متمدن به سرعت فرو ريخت، بي آن كه توانسته باشد از آن مهلتِ گذراي حضور در مركز، بهره¬ي كافي برگيرد. &lt;br /&gt;
در شرق نيز چنين است. تركان امروز با تغيير دادن خط خويش، و با سياست ايراني¬زدايي و فارسي ستيزي كه از دوران آتاتورك شروع شد، در عمل بند ناف خود را با گذشته قطع كرده¬اند. از اين رو به ازاي افزودن پيكره¬ي مولانا و نمادهاي او به موزه¬ي خويش، پذيرفته¬اند كه براي هميشه خواندن شعر او را و فهميدن سخن او را از ياد ببرند. چنان كه به راستي امروز مولانا - كه شاهكارهايش را به فارسي مي¬نوشت- در اكنون مردم اين سرزمين حضوري ندارد. جز كه آن كه به نامش افتخار مي¬كنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
18. پرتاب شدگي تاريخ به گذشته، مخاطره¬اي بزرگ است. پديده¬ايست فراگير و عمومي كه تمام تاريخها و تمام هويتها را در بر گرفته است. كارآيي آن در پيكربندي هويت اجتماعي چندان زياد، و قدرت آن در بسيج توده¬ي مردم چنان چشمگير بوده است كه آن را به سرمشقي غالب تبديل كرده است. با اين وجود، اين كارآيي سياسي تاريخِ گذشته مدار براي بسيج مردم و هويت¬بخشيِ سطحي به ايشان، با زوال معنا و ناتوان شدنِ &amp;quot;من&amp;quot; همراه بوده است. &lt;br /&gt;
تاريخ گذشته مدار، ابزاري است در دست نهادهاي اجتماعي، براي آن كه سازماندهي اجتماعي را بر محورِ هويت جمعي ممكن كنند. اين تاريخ¬ها خصلتي ايدئولوژيك دارند. يعني به سادگي خوانده و فهم مي¬شوند و رفتارهايي خاص را هم به پذيرندگان خويش تحميل مي¬كنند. اين¬ها منشهايي هستند سرگرم¬كننده، حجيم، انباشته از جزئيات، و تقريبا بي¬ربط با واقعيتِ بيروني، كه براي بسيج كردارهاي مردماني ميان مايه طراحي شده¬اند. كارآيي¬شان در سطح اجتماعي از آنجا معلوم مي¬شود كه امروز كشورهايي با هويتهاي جمعيِ بنا شده بر اين اساس وجود دارند، و سطوحي متفاوت و موفق از بسيج جمعي مردمشان را نيز به نمايش مي¬گذارند. عراق، كه تاريخش به عنوان كشوري مستقل دو هزار و پانصد سال پيش خاتمه يافت و دوباره از پنجاه سال پيش آغاز شد و بنابراين براي تقريبا تمام عمرش - جز چند قرن حاكميت عثماني- جزئي از ايران بود، با استفاده از همين رده از هويت¬هاي ايدئولوژيك با ايران جنگيد، و بسيج عمومي قدرتمندي را به نمايش گذاشت، در شرايطي كه بسياري از افرادِ مقيمِ سنگرهاي رويارو، خويشاوندِ نزديك يكديگر بودند. به همين ترتيب، امروز اميرنشين-هاي كوچك جنوب خليج فارس براي مردم خويش هويتي آفريده¬اند و قدرتي اقتصادي يافته¬اند و اينها همه نشانه-ي كارآمد بودنِ تاريخ گذشته مدار – يعني نسخه¬هاي عميقا جعليي عربي و تركي¬اش است، در بسيج عمومي مردم.&lt;br /&gt;
با اين وجود، نظام اجتماعي بابت اين بسيج در سطح نهادهاي سياسي، بهايي را در ساير سطوح سلسله مراتبي¬اش پرداخت مي¬كند. &amp;quot;من&amp;quot;هايي كه در سطحي روانشناختي حضور دارند و قرار است با اين تاريخ¬ها هويت يابند، در عمل با سيراب شدن از اين آب شور، از حضور در مركز باز مي¬مانند. خاطره¬ي جعليِ بودنِ ماضي در مركز مانعِ كنشِ فعال براي حضور داشتنِ حال در مركز است. اين امر حتي در مورد مردمي مانند ايرانيان و هنديان كه زماني در مركز بوده¬اند هم مصداق دارد. يعني جعلي يا راستين بودنِ باور به بودن در مركز، تاثير چنداني در اين مهار كنندگي ندارد. مشكل در قطع رابطه با اكنون نهفته است، و چيزواره شدنِ تاريخ و تاثيركردارها و رخدادهاي بزرگ.&lt;br /&gt;
&amp;quot;من&amp;quot; اگر با تاريخ گذشته مدار آلوده شود، از ارتباط با اكنون محروم خواهد شد. اين من نيز همراه روايتي كه هويتش را تعيين مي¬كند، به گذشته پرتاب خواهد شد و در خاطره¬اي معمولا جعلي شناور خواهد ماند. يادآوري كردارهاي بزرگ و نه آفرينش آنها، و خاطره¬پردازي در مورد رخدادهاي تاريخي، و نه برخورداري از آن، مايه¬ي دلخوشي اين &amp;quot;من&amp;quot; خواهد بود. به اين دليل است كه من، با اين عارضه از اكنون كنده مي¬شد، و به اين ترتيب بختِ حضور در هستي را از دست مي¬دهد. در مركز بودن، همان در هستي حضور داشتنِ بي قيد و شرط و نيرومندانه و تمام و كمال است، كه &amp;quot;من&amp;quot; با وسوسه¬ي اين روايتِ شيرين، از آن چشم مي¬پوشد.&lt;br /&gt;
اين &amp;quot;من&amp;quot; ناگزير خواهد بود به نشانگان و علايم بسنده كند و هويت خويش را در اكنون، با چيزهاي و نمادها نمايش دهد. اين من، موزه¬دار خواهد شد، چرا كه راه ديگري براي برخورداري از گذشته¬ را ندارد. چرا كه اين گذشته با افسونِ تاريخِ لانه كرده در آن، از دسترس وي خارج شده است. به اين ترتيب، سنگين-ترين تاواني كه تاريخ گذشته مدار به جوامع تحميل مي¬كند، از ميان رفتنِ &amp;quot;منِ تاريخ¬ساز&amp;quot; است. &lt;br /&gt;
بازتاب ديگري از اين عارضه، اما، در سطحي فراتر از نهادهاي اجتماعي نيز قابل ردگيري است. تاريخ گذشته مدار به دليل خصلت ايدئولوژيك خود، تنگ نظر و محدود كننده و هراسان از عناصر متكثر است. اين تاريخ ناگزير است تا براي هدايت و به جريان انداختنِ كردارهاي خاصي در توده¬ي مردم، رده¬اي خاص از عناصر نهفته در گذشته را به خود مربوط كند و بقيه را انكار نمايد. از اين روست كه تركانِ مقيم تركيه، ناگزير شده¬اند از ميراث فرهنگي و تاريخي بزرگي چشم¬پوشي كنند. چرا كه بخش مهمي از اين ميراث ايشان را با كردها، روميان، ايتاليايي¬ها، يونانيان، ايرانيان، و مغولان در ارتباط قرار مي¬دهد. خصلت ايدئولوژيكِ تاريخ در اين قلمرو ايجاب مي¬كند كه تمام اين پيوندها كه به راستي وجود داشته¬اند، بريده شوند و از اكنون رانده شوند، تا جا براي مفهومي نوظهور و ساختگي مانند هويت تركي باز شود كه بر رواج گويش خاصي از زبان اويغوري در بخشهايي خاص از اين كشور استوار است. اين بدان معناست كه تركان در سطح فرهنگي نيز از بخش مهمي از ميراث تاريخي خويش محروم شده¬اند. ميراثي كه ايشان را با ادبيات فارسي، سياست يوناني، و دينِ رومي در ارتباط قرار مي¬دهد. &lt;br /&gt;
به اين شكل، تاريخ گذشته مدار گذشته از سطح رواني، در سطح فرهنگي نيز ناتواني و كمخوني به بار مي¬آورد. اين در واقع منشي است سركوبگر در سطح فرهنگي، كه با هدفِ سازماندهي سياسي جوامع، منشهاي ديگر را و كردارهاي بزرگ &amp;quot;من&amp;quot; را سركوب كرده، و بنابراين تاوانِ بسيج توده¬ها را با مسخ شدنِ &amp;quot;من&amp;quot; و انحطاط فرهنگ پرداخت مي¬كند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
18. شايد چنين بنمايد كه لحن اين نوشتار تاريخ¬ستيزانه، يا نااميدانه است. اما اشتباهي بزرگتر از اين برداشت وجود ندارد. من نه از سرِ نااميدي اين متن را نوشتم و نه براي پشت كردن به تاريخ، كه پيشنهادي را در برابر وضعيتِ بيمارگونه¬ي تاريخ در آستين دارم. منشها و روايتها و عناصر فرهنگي، نظامهايي تكاملي هستند، و تمام نظامهاي تكاملي تنها در رقابت با هماورداني نيرومندتر است كه از ميدان به در مي¬روند. پيشنهاد من براي رهايي از چنگ تاريخ گذشته¬مدار، آن است كه شكلي از تاريخِ اكنون بنياد شود.&lt;br /&gt;
تاريخ را مي¬توان در اكنون نوشت، اگر اين قواعد رعايت شود:&lt;br /&gt;
نخست آن كه در بازخواني و بازشناسي آنچه كه در گذشته رخ داده، همواره بايد به رويكرد ايدئولوژيكِ تاريخ¬هاي گذشته¬گرا، و كاركرد سياسي¬شان در زمانِ نوشته شدنشان نظر داشت. بايد پرسيد كه چرا مورخ به اين جنبه¬ي خاص از رويدادها پرداخته، و نه جنبه¬اي ديگر، و چرا چيزهايي را نقل كرده و چيزهايي ديگر را از قلم انداخته است. بايد در داوريهاي او شك كرد، و بايد كوشيد تا ماجرا از ديدِ &amp;quot;آدم بد&amp;quot;هاي داستان بازسازي شوند. بايد به حال و هواي حاكم بر جامعه¬اي كه تاريخ در آن نوشته شده نظر داشت، و بايد كاركردِ آن را در زمان نوشته شدن شناخت. بايد پرسيد كه اين متن در روزگارِ رواجش، چه مردمي را براي چه قصدي بسيج مي¬كرده، و چه نوع بسيج اجتماعي را ممكن مي¬ساخته است؟ بايد شناخت كه چه نيروهايي نوشته شدن اين متن و رواجش را پشتيباني كردند، و رقيبانشان چه كساني بودند و چه متنهايي از آنها به يادگار مانده است؟ در اين معنا، بايد تاريخ¬ها را كه ارزشمندترين ردپاهاي بازمانده از گذشته هستند، با دقت و وسواس خواند و از آنها آموخت، و در عين حال، واسازي¬شان كرد، محك¬شان زد، و به بوته¬ي نقدشان سپرد.&lt;br /&gt;
دوم آن كه بايد به خودِ رخدادهاي تاريخي، و خودِ كردارهاي تاريخ¬ساز نگاه كرد، و نه قصه¬هاي سرگرم كننده و ماجراهاي هيجان¬انگيزي كه در اطراف آن بربافته شده است. بايد به اين كه در چه شرايطي، چه رخدادي به واقع ظهور كرده است نگريست، و به اين كه چه كسي در چه شرايطي چه كرده است. اين كه بازتاب و تاثير اين رخداد چه بوده است را بايد در طول زمان رديابي كرد، و شاخه¬هاي فراوانِ نفوذ آن را دنبال كرد و انعكاسهاي واگرا و پراكنده¬اش را جستجو كرد. به اين ترتيب، بايد استخوان را از گوشته¬اش جدا كرد، و آن را همچون كالبدشناسي بي¬طرف، وارسي كرد.&lt;br /&gt;
آنگاه، بايد به تاثيرهاي بازمانده از آن رخدادها و آن كردارها در زمانه¬ي اكنون پرداخت. بايد ديد كه چگونه اين كردارها و آن رخدادها اكنونِ ما را شكل داده¬اند، و وضعيتِ امروزين ما براي هستي داشتن را تعيين كرده¬اند. بايد اين بازتابِ گذشته در اكنون را مانند محوري بنيادين مورد توجه قرار داد، و با تكيه به آن آرايش نيروها و رويارويي روايتها و تفسيرها در موردش را بازشناسي كرد. بايد با فهمِ وامي كه اكنون از گذشته دارد، آن را در اكنون به شكلي راستين و نه ساختگي احداث كرد. هرچند اين تاثير ناچيز يا ناخوشايند باشد، بايد غنيمتش شمرد، چرا كه اين تنها شكلِ برخورداري است كه ما از تاريخ توانيم داشت. &lt;br /&gt;
سپس، بايد داوري كرد. بايد تقارن را شكست، و همچون كنشگري خودمختار و مجهز به اراده، تفسيرِ خويشتن از تاريخ را بسته به موقعيتِ &amp;quot;من&amp;quot; در اكنون باز آفريد. بايد در ميان تاثيرهايي كه از گذشته به امروز رسيده است، دست به انتخاب زد، و صريحا، با پرهيز از كژديسه نمودنِ حقيقت، تاثيرها را گوشزد كرد و داوري خويش را بر كرسي نشاند. بايد بر اساس آنچه كه &amp;quot;من&amp;quot; در اكنون مي¬خواهد، و در تار و پود تاثيرهايي كه از گذشته تا به امروز تداوم يافته است، دست به كنش زد. بايد هويت را برگزيد و بازتعريف كرد و آن چنان هستي داشت. در اين حالت، &amp;quot;من&amp;quot; دست كم در سطحي فردي و به عنوان نظامي روانشناختي در مركزِ هستي نشسته است. و اين پيش شرطِ تمام اشكالِ ديگرِ حضور در مركز هستي است.&lt;br /&gt;
بايد به اين شكل، تاريخ اكنون را نگاشت.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
پی نوشت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1 بديهي است كه يادداشتهايي شخصي كه افراد در آنها براي به رمز نوشتنِ محتواي خاصي، خطي ويژه را ابداع مي¬كنند، از ديرباز وجود داشته است، اما عنصري در سپهر عمومي و سطحي جامعه شناختي نبوده است.&lt;br /&gt;
2 مضموني بسيار تكراري در كتيبه¬هاي شاهان دوران جديد آشور. به ويژه در نبشته¬هاي شروكين دوم و سناخريب اين عبارت را زياد مي¬بينيم.&lt;br /&gt;
3 توجه داشته باشيد كه در اين دوران اعضاي مقيمِ قلمروهاي سه گانه¬ي خاوري، مياني، آفريقايي و آمريكايي هنوز از وجود قلمروهاي ديگر خبردار نبودند و تا ديرزماني بعد هم به اين موضوع پي نبردند. به همين دليل هم هخامنشيان و شهروندانشان از وجود چينيان و سرخ پوستاني كه در آن دوران مراحل اوليه¬ي شهرنشيني و دولت¬سازي را سپري مي¬كردند، خبري نداشتند.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتابنامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن اثير، عزالدين علي، تاريخ كامل، ترجمه¬ي ابوالقاسم حالت، علمي، 1352.&lt;br /&gt;
پاتس، دنيل، تي. باستانشناسي ايلام، ترجمه¬ي زهرا باستي، سمت، 1385.&lt;br /&gt;
كتاب مقدس، (عهد عتيق و عهد جديد)، انجمن پخش كتب مقدسه، 1355.&lt;br /&gt;
گرني، اوليور، هيتي¬ها، ترجمه¬ي ژاله آموزگار، انتشارات پژوهشگاه مطالعات فرهنگي، 1371.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	De Certeau, M. Histoiricites Mystiques, Recherches de Science Religieuse, 73, pp: 325-354, 1985.&lt;br /&gt;
Rüster, E. )Chr. (Neu, Hethitisches Zeichenlexikon (HZL), Wiesbaden,1989.&lt;br /&gt;
Falkenstein, A. Archaische Texte aus Uruk, Berlin-Leipzig, 1936.&lt;br /&gt;
von Soden, W. The Ancient Orient: An Introduction to the Study of the Ancient Near East, Grand Rapids: Erdman&#039;s Publishing Company, 1985.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amir.dana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D9%90_%D8%A7%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%86&amp;diff=771</id>
		<title>نوشتن تاریخِ اکنون</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D9%90_%D8%A7%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%86&amp;diff=771"/>
		<updated>2014-05-21T08:27:46Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amir.dana: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نوشتن تاریخ اکنون (بخش نخست)، فروزش، شماره‌ی 3، تابستان 1388، ص: 4-14.&lt;br /&gt;
نوشتن تاریخ اکنون (بخش دوم)، فروزش، شماره‌ی 4، پاییز 1388، ص: 4-16.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شروين وكيلي&lt;br /&gt;
21/5/1387&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1. تاريخ، واژه ايست که با گذشته پيوند خورده است. مورخان، آن انديشمنداني هستند که به رخدادهايي که در گذشته به وقوع پيوسته اند مي پردازند، متوني کهن را که توسط گذشتگان نوشته شده اند تحليل مي کنند، و به عنوان متخصصاني که برش خاصي از زمانِ گذشته در قلمرو دانش و فهم شان است، نامدار مي شوند و اعتبار مي يابند. محوري که از اکنون آغاز مي شود و به زمان هاي دوردست منتهي مي شود، تيول مورخان است، و اين دامنه از لحظاتي پيش، از همان نقطه اي که رخدادهاي جاري در اکنون به گذشته تبديل مي شود، آغاز مي شود و تا نخستين نشانه هاي خط و نويسايي عقب مي رود. اين بدان معناست که تاريخ از سويي با گذشته، و از سوي ديگر با زبان، و به طور خاص زبانِ نوشته شده و متن سر و کار دارد. در آنجا که متني وجود ندارد، اقتدار مورخ پايان مي يابد و حکومت باستان شناس آغاز مي شود. &lt;br /&gt;
بر اين مبنا، تاريخ به عنوان شاخه ای از دانش که به گذشته مي پردازد، در ميان ساير شاخه هاي رسمي و دانشگاهي علم جايي براي خود باز کرده است، و موقعيتي به ظاهر هم ارز و هم زور با ساير شاخه هاي دانايي به دست آورده است. اين تصوير از علم تاريخ و مورخان با وجود آشنا و رايج بودن، اگر با دقتي بيشتر نگريسته شود، به تعارض هايي مفهومي بر مي خورد. از يک سو، چنين مي نمايد که تاريخ به نوعي با ساير دانشها متفاوت باشد. چرا که در آن از روش شناسي دقيق و رياضي گونه ي رايج در ساير علوم به شکلي منسجم و ساختار يافته استفاده نمي شود، و با وجود تلاشهاي فراواني که براي کمي، عيني، و تجربي ساختنِ شواهد تاريخي انجام گرفته است، اين علم همچنان ماهيت تفسيري و بلاغي خود را حفظ کرده است. &lt;br /&gt;
از سوي ديگر، چنين مي نمايد که تمام علوم ديگر را بتوان به نوعي زيرشاخه ي تاريخ دانست. چرا که تاريخِ هر علمِ خاص، کلِ داشته هاي آن علم را تا لحظه ي اکنون در بر مي گيرد و به تعبيري چنين مي نمايد که تاريخ و يا شاخه اي از آن که تاريخ علم باشد، به نوعي فراعلمِ زمان مدار تبديل شده باشد. &lt;br /&gt;
تاريخ، گذشته از اين تفاوتهاي روش شناختي و ابهام هايي که در مرزبندي اش وجود دارد، از يک نظر ديگر هم با ساير علوم تفاوت دارد، و آن هم تاثير مستقيم و تعيين کننده ايست که در هويت فردي و اجتماعي اعضاي يک جامعه دارد. هيچ علم ديگري را نمي توان يافت که به قدر تاريخ در شکل دادن به خودانگاره ي سوژه از خودش تاثير داشته باشد، و با پيکربندي هويت جمعي مردمي که در کنار هم زندگي مي کنند و &amp;quot;تاريخ&amp;quot; مشترکي دارند، کردارهاي آينده ي ايشان را تعيين کرده باشد. &lt;br /&gt;
تاريخ در اين معنا، تنها علمي است که با وجود تاثير شديد و چشمگيرش بر شکل دادنِ اکنون، پيوند خويش با اين برش زماني خاص را انکار مي کند. اگر از دستاوردهاي فني ناشي از علوم تجربي بگذريم، و تنها بر محتواي معنايي و بافتار تفسيري شاخه هاي علوم تمرکز کنيم، تاريخ را مهمترين شکل دهنده به شکلِ اکنون خواهيم يافت، و غريب است که اين تاثير فراگير و عمومي در مورد شيوه ي درک ما از خويشتن در اکنون، توسط علمي صورتبندي و بيان مي شود که مدعي کناره گيري از اکنون، و اقامت در گذشته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2. ادعاي اقامت در گذشته و انکار پيوند با حال، دستاويزي است که تاريخ را به نوعي مرجع غايي، به نوعي داور بي طرف و شکلي از سيستم لختِ نيوتوني تبديل مي کند، که کل حرکتها و رخدادها و تصميم هاي نهفته در اکنون را مي توان بر مبناي آن و در تناسب با آن سنجيد. تاريخ، با لانه کردن در گذشته است که مشروعيت و اقتدار کافي را براي شکل دادن به اکنون به دست مي آورد.&lt;br /&gt;
ميشل دو سرتو، يکي از بهترين بيانها را در مورد ضرورت بازبيني اين ادعاي تاريخ به دست داده است. چنين مي نمايد که برداشت دو سرتو در مورد اين نکته درست باشد که تاريخ، همواره بر شواهد و مستنداتي تکيه کرده که در اکنون حضور دارند و در حال مستقر شده اند (De Certeau, 1985). &lt;br /&gt;
اشياي گرد آمده در موزه ها، متون تاريخي، و نوشتارهاي نقش بسته بر سفالينه ها و ديوارها همه از آن رو موضوع علم تاريخ دانسته مي شوند، که در زمانه ي اکنون حضور دارند و يا با بند نافي از جنس روايت و نقل قول و يادبود به حالِ گريزپاي ما پيوند خورده اند. بر اين مبنا، تاريخ، تفسيري است که ما از چيزها و رخدادها و شواهدِ موجود در اکنون داريم. ماده ي خام تاريخ، که داربستهاي استوار ساختن گذشته ي ما را بر مي سازد، آن چيزي است که در زمان حال هست. بر اين مبنا، انکار اتصال شواهد تاريخي به اکنون، همچون ناديده انگاشتن انگيزه ي حال مدارانه ي مورخ، خطايي روش شناسانه محسوب مي شود.&lt;br /&gt;
پيوند تاريخ با گذشته، و انکار پيوند آن با زمان حال به قدري در ذهن ما رسوب کرده و نگاههاي ما به حدي بدان معتاد گشته اند که سخن گفتن از آن با لحني نقادانه و دعوت به جور ديگر انديشيدن در اين قلمرو در نگاه نخست نامفهوم و ناممکن مي نمايد. با توجه به اين که تلاش من در بازخواني و بازسازي تاريخ فرهنگ انساني به طور عام و تاريخ ايران زمين به طور خاص، دستيابي به شالوده اي استوار و مستحکم براي بازتعريف هويت خويشتن است، چنين گسستي از ديدگاه سنتي و گذشته مدارانه ي تاريخ را ضروري و بارآور مي دانم. براي ترسيم حد و مرزهايي که در دعوت به &amp;quot;اکنون مدار&amp;quot; ديدنِ تاريخ نهفته است، بايد نخست به زمينه اي انديشيد که ناديده انگاشتن اين ديدگاه را به امري چنين مرسوم مبدل ساخته است. &lt;br /&gt;
آماج اصلي اين نوشتار، طرح شرايطي است که به گسسته شدنِ بند ناف تاريخ با اکنون منتهي شده است. اين شرايط را با رجوع به متوني که امروز تاريخي ناميده مي شوند، و معمولا در زمان نگاشته شدنشان هم همچون تاريخ فهميده مي شدند، انجام خواهم داد. يعني به شرايطي خواهم نگريست که در آنها تاريخ مستقر در اکنون، که گمان دارم زماني با اقتدار تمام وجود داشته است، به تاريخِ ابتر و مخفي در گذشته تبديل شد. به طور خلاصه، موضوع اصلي اين نوشتار، چگونگي گسسته شدنِ پيوند ميان تاريخ و اکنون، و محدود ماندنش به گذشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3. در مورد اين که نخستين متون تاريخي در چه زماني و در چه تمدني نوشته شدند، توافقي عمومي وجود دارد، هرچند در مورد دلالتِ اين متون در همان تمدنها بحث و کشمکش بسيار است. مي دانيم که خط در ابتداي هزاره ي سوم پ.م در کهنترين تمدنهاي يکجانشين ،ايران زمين (مشتمل بر ميانرودان، سغد و خوارزم، ايلام، و دره ي سند)، آناتولي و مصر-  پديدار شد، و در ابتداي کار براي ثبت رخدادهايي از جنس تحولات سياسي يا باورهاي ديني به کار گرفته شد. &lt;br /&gt;
متون تاريخي در مصر، تا دير زماني که تا حمله ي هيکسوس هاي آسيايي به طول انجاميد، در عمل به زنجيره اي از نسب نامه هاي رسمي که ارتباط فرعون را با فرعونهاي پيشين نشان مي داد و ساختاري بسيار رسمي و صورتبندي شده در قالب چندين نام ديني و دولتي داشت، منحصر مي شد. بخش مهمي از تاريخ مصر در دوران پيش از حاکميت هيکسوس ها را بايد در متوني که در کل خصلتي غيرتاريخي دارند و داستانهايي تخيلي يا دعاهايي ديني را در بر مي گيرند، جستجو کرد. &lt;br /&gt;
در مقابل، در قلمرو ايران زمين بود که نخستين متون تاريخي به معناي ثبت رخدادهاي ويژه و محصور در زمان و مکان، توليد شد. اين امر، تا حدود زيادي مديون چند پارگي جغرافيايي اين قلمرو، و ظهور تمدنهايي متفاوت بر پهنه ي آن بود. در کل، متون تاريخي پديد آمده در ايران زمين، بيشتر از رده ي فتح نامه ها و گزارشهايي جنگي هستند که محور اصلي شان نبرد ميان قطبِ ايلام –ميانرودان است.  &lt;br /&gt;
يکي از نخستين متوني که مي توانند همچون متني تاريخي نگريسته شوند، و تاريخ ميانرودان باستان (سومر) و همچنين تاريخ نوشته شده ي انساني با آن شروع مي شود، شرح نبرد انمرکار - شاه دولتشهرِ سومريِ اوروک- با شاهِ اَرَت - احتمالا منطقه ي شهداد- در ايرانِ جنوبي است. در اين کتيبه که به خط ميخي سومري نوشته شده، براي اولين بار، مي بينيم که متن با عبارتِ آشناي &amp;quot;يکي بود، يکي نبود!&amp;quot; آغاز مي شود. حماسه ي ديگر سومري، که در ضمن کهنترين متنِ داراي نام گيلگمش هم هست، به نبردي در ميان دو دولتشهرِ کيش و اوروک اشاره مي کند که در جريان آن گيلگمش - شاه اوروک- پس از متحد شدن با جنگاوران سرزمينش و فرونشاندن مخالفتهاي شوراي ريش سپيدان شهرش، به کيش لشکر مي کشد و پس از محاصره کردنِ آنجا، با شاه اين شهر که آگا نام دارد، صلح مي کند. در هردوي اين متون، روايتي تاريخي به اساطير درآميخته است. در حماسه ي انمرکار، شاه اوروک فرزند خداي خورشيد -اوتو- دانسته مي شود و ارتباط گيلگمش هم که با خدايان سومري به قدر کافي مشهور هست(Falkenstein, 1936). &lt;br /&gt;
متون سومري اي که به رخدادهايي تاريخي پرداخته اند، در کل از الگويي پيروي مي کنند که در همين دو متن اوليه وجود دارد: استعاره هايي اندک و معمولا گويا، متوني کوتاه و بيانيه مانند، و ارجاعهايي مبهم و نادقيق به اشخاص و جاها، به شکلي که آشکار است متن براي کساني نوشته شده که مکان شهرها و هويت شاهان و کسانِ نامبرده شده در کتيبه ها را ، به خوبي ميدانسته اند. در يکي از متون ديگري که چند قرن بعد، توسط اورکاگينه -شاه اور- به مناسبت غلبه ي او بر رقيبش که کاهني بلندپايه بود، نوشته شده است، اشاره هايي به اقدامات دادخواهانه ي شاه جديد وجود دارد و براي نخستين بار از واژه ي &amp;quot;آزادي&amp;quot; به عنوان محور مشروعيت بخشي به شاهي که مردم را از قيد ستم کاهني زياده خواه نجات داده، مورد استفاده واقع شده است. &lt;br /&gt;
در ميانرودان پس از آمدن اکدي ها الگوي نوشتن تاريخ کمي تغيير يافت. اين تغيير بيشتر با توجه به ريزه کاري ها و تاکيد بر ساختار ادبي متون تاريخي مربوط مي شد، تا تحولي بنيادين در سبک روايت. اين تحول را مي توان با مقايسه ي کتيبه هاي به جا مانده از قبل و بعد ورود اکدي ها به ميانرودان دريافت. اِآناتوم -شاه لاگاش در 2460 پ.م- که با ايلاميان جنگيد و بر ايشان چيره شد، سه متن کمابيش مشابه از خود به جا گذاشته است که يکي از آنها به اين شرح است:&lt;br /&gt;
&amp;quot;ايلام، کوه بلند با سلاح در هم کوبيده شد. پشته هايي از اجساد بر هم تلنبار شد، اَرَو که اِنسي (حاکم) آن درفشها را برافراشته بود، با سلاح در هم کوبيده شد. پشته هايي از اجساد بر هم تلنبار شد، اومّا با سلاح در هم کوبيده شد، بيست پشته از جسد برهم تلنبار شد.(پاتس، 1385: 143)&amp;quot;&lt;br /&gt;
کمتر از دو قرن پس از نوشته شدن اين متن، ريموش که فرزند و جانشين شروکين -بنيانگذار پادشاهي اکد- بود، در کتيبه اي به متنهاي تاريخي به معناي دقيق کلمه بسيار نزديک شد:&lt;br /&gt;
&amp;quot;اَبَل گَمش، پادشاه برهشوم را در نبرد مغلوب کرد. زَهَر و ايلام در ميانه ي برهشوم رزم آرايي کردند. اما ريموش پيروز شد. 16212 تن کشته و 4216 نفر اسير شدند. امهسيني پادشاه ايلام اسير شد، ؟ از ايلام اسير شد. سيدَگو فرمانرواي برهشوم اسير شد و شرگَپي در كنار رودخانه ي قبليتوم اسير شد. پشته هايي از اجساد در شهر روي هم تلنبار شد.(پاتس، 1385: 167)&amp;quot;&lt;br /&gt;
چند قرن بعد، در حدود 2100 پ.م پوزور اينشوشيناک که پادشاه ايلام بود، کتيبه اي نوشت و پيروزيهاي خويش را با همين سبک در آن شرح داد:&lt;br /&gt;
&amp;quot;حاکم شوش، گيرنيتا، سرزمين ايلام، پسر شيمپي ايشهوک، دشمنان کيماش و هورنوم را اسير کرد. هوپسانا را فرو پاشيد و هشتاد و يک شهر و منطقه را در يک روز زير پاهايش ويران کرد. آنگاه که پادشاه سيماشکي به سويش آمد، بر پاهايش آويخت. پوزور اينشوشيناک نيايشهاي او را شنيد و...(پاتس، 1385: 194)&amp;quot;&lt;br /&gt;
سنتي که با ورود اکدي ها به ميانرودان شکل گرفت و زبان روايي متون تاريخي را از حالت استعاري و اساطيري اش به وضعيتي دقيقتر و روشنتر تبديل کرد، تا دو هزاره پس از ورود ايشان به ميانرودان همچنان تداوم يافت. در ابتداي قرن هشتم پ.م گزارش دقيق حمله ي شروکين دوم به ماد و ايلام را داريم، که در آن شمار تلفات و نام و نشان شهرهايي که ارتش او از آن عبور کرده اند، با دقت ذکر شده است. اين رده از متنها در نهايت به کتيبه ي مصور آشور بانيپال، واپسين شاه بزرگ آشور ختم مي شوند که در آنها شرح پيروزي او بر پادشاه ايلام آورده شده است. &lt;br /&gt;
فتح نامه هاي اين دوران، لحن ساده و گاه صميمانه اي دارند، حمورابي در متني که در ميانه ي قرن هفدهم پ.م نوشته است، از اين که پس از هجوم اوليه اش به ايلام به سختي شکست خورد و هراسان، نا اميد و افسرده به شهر خويش بازگشت، سخن مي گويد، و آشور بانيپال وقتي از اتحاد ايلامي ها با بابلي ها در برابر سپاهيانش سخن مي گويد، اشاره مي کند که &amp;quot;من هرگز انتظار نداشتم ايلامي ها با من دشمني کنند.&amp;quot; &lt;br /&gt;
با اين وجود، شاهاني که اين کتيبه ها را مي نوشتند، به چشم انداز ويژه ي خويش از جنگ پايبند بودند. چنان که وقتي در نبرد هَلوله (693 پ.م)، سپاهيان آشوري در برابر ارتش متحد ايلام و بابل صف آراستند و نبردي سخت خاک ساحل دجله را خونين کرد، هر دو طرف ادعاي پيروزي کردند(Von Solen, 1985: 58). بر اساس سالنامه هاي بابلي، شاه ايلام که هومبان نيمنا نام داشت، بر آشوريان پيروز شد، و اين در حالي بود که سناخريب - شاه آشور- هم پس از بازگشت به شهر خويش کتيبه ي نبي يونس را منتشر کرد و در آن نوشت که در هلوله بر ايلاميان و بابليان چيره شده و پسر شاه بابل را اسير کرده است: &amp;quot;آنها را شکست دادم، صد و پنجاه هزار تن از جنگجويانشان را از دم تيغ گذراندم،...&amp;quot;&lt;br /&gt;
اين چيزي بود که چند قرن قبل در نبرد بزرگ ميان رامسس دوم و شاه هيتي ها در سوريه نيز تکرار شده بود و در آن هنگام هم هريک از دو طرف پس از بازگشت به کشورشان براي خود ادعاي پيروزي کردند و جشن گرفتند. در اين هنگام البته، چنين روايتهاي ضد و نقيضي از يک نبرد، تنها به مواردي مربوط مي شد که نتيجه ي جنگ نامعلوم و دستاورد آن مبهم بود. و هنوز تا زماني که پادشاهي مانند نرون پس از شکست در جنگ با ايران و وادار شدن به واگذاري تاج ارمنستان به شاهزاده اي ساساني، در رم جشن بگيرد و ادعاي پيروزي کند، قرنها زمان مانده بود.&lt;br /&gt;
در جهان باستان، متوني که به رخدادهايي مهم و به اصطلاح امروزين &amp;quot;تاريخي&amp;quot; دلالت مي کردند، تنها به شرح نبردها و پيروزيهاي شاهان منحصر نبودند. نبايد از ياد برد که مردماني که در اين دوران مي زيستند، در مورد رخداد تاريخي  برداشتي متفاوت با درک امروزين ما داشتند، و تاسيس يا مرمت يک معبد را به اندازه ي -و گاهي بيش از- پيروزي در يک نبرد مهم مي دانستند. از اين رو به همراه کتيبه هايي که پيروزي شاهان را بر هم شرح مي دهد، انبوهي از متون با ساختار مشابه را هم داريم که به بازسازي و مرمت معابد دلالت مي کنند. يکي از آنها، که نمونه ي خوبي از اين رده از متون است، کتيبه ي هومبان نومان، شاه مقتدر ايلام است که در فاصله ي 1340 تا 1350 پ.م بر اين سرزمين فرمان مي راند. او در کتيبه اي چنين نوشته است:&lt;br /&gt;
&amp;quot;...من هومبان نومان پسر اتَّر کيتاه هستم. گسترنده ي قلمرو شاهي، سرور (سرزمين) ايلامي، صاحب تاج و تخت ايلام، پادشاه انشان و شوش. ايزد بزرگ به خاطر به سبب نسب بردن از مادرم مرا برگزيد و دوستدارم شد. سعادت و بهروزي برقرار شد. تاج شاهي بازگردانده شد، اينشوشيناک پادشاهي را به من داد. براي زندگي ام، براي زندگي ميشيم روه، براي زندگي ريشپ لا، براي اين معبد که کاملا ويران شده بود، در محل آن کوکونومي (قربانگاهي) ساختم آن را به ايزد بزرگ، به کيريريشا و حاميان زمين اهدا کردم. کيريريشا و حاميان زمين به من عمر طولاني اعطا کنند، باشد که آنان به من پادشاهي اي اعطا کنند که همواره پر رونق باشد.(پاتس، 1385: 326)&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
4. بافت کلي متوني که شرحشان گذشت، از قواعدي عمومي و مشابه پيروي مي کنند. &lt;br /&gt;
نخست آن که تمام اين متون، با اختصار و دقتي که تنها به حجم غنيمتها و شمار مناطق ويران شده اختصاص دارد، عمليات جنگي اي را که به پيروزي ختم شده اند، توسط رهبر سپاه پيروزمند ثبت کرده است. و يا به انجام کاري نيک - از جمله مرمت يا ساخت معبد و اهداي پيشکشي بزرگ به خدا يا ايزدبانويي محبوب - دلالت مي کند. به عبارت ديگر، هسته ي مرکزي تمام متون ياد شده را رخدادي که مهم پنداشته مي شده، تشکيل مي دهد. &lt;br /&gt;
دوم آن که تمام متون ياد شده، کتيبه هايي هستند که توسط پادشاهاني نوشته شده اند که ادعاي غلبه بر دشمنانشان را در ميدان نبرد داشته اند، يا فاعلِ آن کارِ نيک و آييني بوده اند. به عبارت ديگر، فاصله ي زماني ميان رخداد ياد شده و زمان ثبت آن بسيار اندک بوده، و کسي که آن را ثبت کرده، همان کسي بوده که آن را به انجام رسانده است. &lt;br /&gt;
ديگر آن که در تمام اين متون، از نام کسان و شهرها به شکلي ياد شده که گويي همگان از ماهيت آن با خبر هستند. به همين دليل هم موقعيت جغرافيايي بسياري از شهرها و مناطق هنوز به درستي شناسايي نشده است. از خدايان، شهرها، و افراد تنها با نام، و گاه با نامي اختصاري يا ضميري ساده ياد شده و به اين ترتيب آشکار بوده که در زمان نوشته شدنِ متن، همه از جزئيات موضوع با خبر بوده اند، و پيش فرض نگارنده هم اين بوده که مخاطبانش در مورد ماهيت عمومي موضوع اطلاعاتي کامل دارند. &lt;br /&gt;
به بيان ديگر،  اين متون را شاهاني پيروزمند براي مردم خود مي¬نوشته اند، و اينان کساني بوده اند که کمابيش در جريان امور قرار داشته اند، و کردار شاه در نوشتن متن کتيبه و حک کردنش بر ديوارنگاره يا لوح، بيشتر عملي آييني بوده که تثبيت و جاودانه کردنِ آن را در قالب خطوطي مقدس رقم مي زده است. متون سومري، اکدي، ايلامي، و مصري به روشني به نويسندگاني تعلق داشته اند که تاريخ دوران خويش را در پيوندي انداموار با اکنون، براي مردمي که در همين زمان حال مي زيستند، روايت مي کردند. زمان افعال به حال يا گذشته اي نزديک و به ياد آوردني مربوط مي شود و ارجاعاتي به گذشته هاي دور يا دورانهاي تاريخي از ياد رفته وجود ندارد، و همه چيز به تلاش براي ثبت رخدادي مي ماند که در اکنون رخ داده و قرار است براي مردمي حاضر در همان اکنون، تثبيت شود. اين ماجرا در مورد متونِ باقي مانده از تمدنهاي ديگر مانند هيتي ها، اورارتوها، و ميتاني ها هم مصداق دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
5. در ميان متونِ دوران باستان، به ويژه کتيبه هاي به جا مانده از هيتي ها در بحث ما اهميت دارد. اين مردمان که در فلات آناتولي پادشاهي نيرومندي برقرار کرده بودند، نمايندگان نخستين موج مهاجرت آرياييها محسوب مي شدند و اولين کشور مقتدر آريايي را در فاصله ي 1600-1200 پ.م در جهان باستان بنيان نهادند. اين امر به خصوص از آن رو اهميت دارد که خداياني مانند مهر و زروان براي نخستين بار در کتيبه هاي ايشان مورد اشاره واقع شده اند و ردپاي باورهاي هند و ايراني ديرينه را در تمدنشان مي توان باز يافت. دومين دليل اهميت ايشان، آن است که به شکلي بسيار روشن و برجسته اين پيوندِ متون تاريخي با زمان اکنون را نشان مي دهند.&lt;br /&gt;
هات توسيليس اول (1650-1620 پ.م)، شاه مقتدر هيتي که سرزميني متحد و نيرومند را براي فرزندش به ارث گذاشته بود، در متني که همچون وصيتنامه اي سياسي براي مردم کشورش و پسرش تنظيم کرده بود، با لحني بسيار خودماني سخن خويش را چنين شروع مي کند: &lt;br /&gt;
&amp;quot;ببينيد، مورسيليس اکنون پسر من است... خدا به جاي شير، شير (ديگري خواهد نشاند)... پس از گذشت سه سال، بايد به جنگ برود... اگر او را هنگامي که هنوز کودک است به جنگ برديد، سالم بازش گردانيد،... تاکنون هيچ يک (از اعضاي خانواده ام) از فرمان من اطاعت نکرده است، مورسيليس، تو بايد از آن اطاعت کني.سخنم را به خاطر بسپار. اگر سخن پدر را به خاطر بسپاري (نان خواهي خورد) و آب خواهي نوشيد. وقتي به سن بلوغ رسيدي، دو يا سه بار در روز غذا بخور و خوش بگذران. پير که شدي هر چقدر خواستي بنوش. در آن هنگام است که مي تواني سخن پدرت را از ياد ببري!... پدربزرگم پسرش را به عنوان لابارنا در ساناهوئيتا منصوب کرد. (اما بعد) خدمتگزاران و شهروندان برجسته به سخنان پادشاه توجهي نکردند و پاپا ديلماه را بر تخت نشاندند. اکنون چند سال از آن زمان گذشته است؟ ...خانه هاي شهروندان برجسته چه شدند؟ آنها کجا رفتند؟ آيا نابود نشده اند؟(گرني، 1371: 166 و 167)&amp;quot;&lt;br /&gt;
آنچه که در مورد اين کتيبه اهميت دارد، نوع ارتباط آن با زمان و رخدادهاي تاريخي است. آشکارا، متن در مورد حوادثي تاريخي سخن مي گويد. شاهي از منصوب کردن پسرش به عنوان جانشين سخن مي گويد، و مردم را به پيروي از فرمان خويش فرا مي¬خواند. در عين حال، اشاره هايي به رويدادهاي زمان پدربزرگش هم در آن وجود دارد و به اين ترتيب استخوان بندي متن بر مبناي عناصري تاريخي و رخدادهايي مشخص استوار شده است. با اين وجود، هات توسيليس خود را به زمان گذشته محدود نکرده است. او در مورد اين که فرزندش در چه زماني و چگونه بايد به جنگ برود، چيزهايي مي گويد و حتي چگونه خوردن و نوشيدن را هم در آينده به او آموزش مي دهد. اينها همه در متني است که با اعلام وليعهدي او شروع مي شود و با يادآوري شورشي در زمان پدربزرگش ختم مي شود. به روشني مي توان ديد که در اينجا پادشاهي بر نقطه ي زمان حال ايستاده و از آنجا در مورد حوادثي که در گذشته رخ داده اند يا در آينده رخ خواهند داد، داوري کرده و اعلام موضع مي کند. &lt;br /&gt;
در ميان جانشينان هات توسيليس، به ويژه بايد از مورسيليس ياد کرد که به دقت وقايع زمان خويش را ثبت مي کرد و اين کار را در مورد رخدادهاي دوران پدر و پدربزرگش هم انجام داد. بي آن که ارتباط خويش را با اکنون از دست بدهد. چهار قرن پس از او، هات توسيليس سوم (1264-1239 پ.م) بر تخت نشست و از آنجا که بر خلاف قوانين مرسوم قلمرو هيتي برادرزاده اش - اورحي تسحوب (1271-1264 پ.م) که پادشاه قانوني بود - را از قدرت برکنار کرده بود، ناچار شد بيانيه اي براي تثبيت مشروعيت خود صادر کند(Ruster, 1989). اين بيانيه نيز آشکارا به رخدادي تاريخي دلالت مي کند. پادشاه در اين کتيبه سخن را با شرح دوران کودکي اش، و حمايتي که ايزدبانوي ايشتار از او مي کرده مي آغازد، و از رقابتش با دشمنان حسودش، و چيرگي اش بر آنها مي نويسد. بعد، سخن را به اختلافش با اورحي تسحوب مي کشاند:&lt;br /&gt;
&amp;quot;اما به سبب احترام به برادرم (که پادشاه پيشين بود) کاري نکردم. تا هفت سال سر از اطاعت نپيچيدم. اما آن مرد در صدد نابودي من برآمد... از من هاک پيس و نريکا را گرفت. اين بود که از  او اطاعت نکردم و بر ضد او سر به شورش برداشتم. با وجود اين، اگرچه عليه او شورش کردم، با سوار شدن بر گردونه ي جنگي يا در خانه بر ضد او گناهي مرتکب نشدم....ايشتار اورحي تسحوب را ترک کرد، و حتي در شهر خودش او را مانند خوکي در خوکداني زنداني کرد و همه ي خات توساس (پايتخت هيتي ها) به سوي من بازگشت... خواه فرزند، خواه نواده، خواه خلف هات توسيليس و پودوحپا، هرکس در آينده وارث تاج و تخت شود، بايد ايزدبانوي ايشتار ساموحا را در ميان خدايان بپرستد.(گرني، 1371: 170و171)&amp;quot;&lt;br /&gt;
در اينجا هم مي بينيم که شاهي در ضمنِ اشاره به تاريخِ گذشته، از حقانيت خويش براي تسلط بر حکومت سخن مي گويد و اين نکته را دستمايه ي سفارشهايي در مورد رفتار مردمان در آينده قرار مي دهد. به عبارت ديگر، در متونِ هيتي، آن رخداد تاريخي اي که هسته ي اصلي تاريخ را تشکيل مي دهد، نه تنها در زمانه ي اکنون لانه کرده است، بلکه متني را نيز ايجاب مي کند که علاوه بر اشاره به آن، به رخدادهايي در پيش و پس از آن نيز اشاره دارند. هات توسيليس سوم در عين حال که از سرکشاني که بر پدربزرگش شوريده بودند، ياد مي کند، از پسرش مي خواهد تا بعد از بلوغ به زندگي شادخوارانه اي بپردازد و در هنگام پيري سفارشهاي او را فراموش کند، و هات توسيليس سوم پس از يادآوري پيمان شکني ها و بدخواهي هاي برادرزاده اش و اشاره به رخداد اصلي که برکناري اوست، سفارش مي کند که ايزدبانوي پشتيبان او توسط آيندگان پرستيده شود. اين نشت کردنِ گذشته و آينده در هاله ي اطراف رخدادي حال مدارانه، تنها به تمدن هيتي منحصر نيست، هرچند برجسته ترين نمودهاي خود را در آنجا مي يابد. در ايلام نيز، در کتيبه هاي اهدايي اونتاش ناپيريشا، که سازنده ي زيگورات اور است، چنين مي خوانيم: &lt;br /&gt;
&amp;quot;من، اونتاش ناپيريشا معبد بلند را از خشتهاي طلا و نقره، ابسيدين و مرمر ساختم و آن را به خداي بزرگ و به اينشوشيناک سيان کوک اهدا کردم. هرکه آن را فرو ريزد، خشتهايش را خراب کند، طلا، نقره، ابسيدين، مرمر و آجرکاري اش را بربايد و به کشور ديگري ببرد، باشد که خشم خداي بزرگ، خشم اينشوشيناک و کيريريش سيان کوک بر او نازل شود و اعقاب او زير خورشيد سعادتمند نشوند.(پاتس، 1385: 327)&amp;quot;&lt;br /&gt;
همسرِ همين شاه، کتيبه اي زيبا بر تنديس عظيمِ مفرغينش دارد که بر آن چنين نوشته است:&amp;quot; من ناپير اسو، همسرِ اونتاش ناپيريشا هستم. آن که پيکره ي مرا بربايد، آن را خرد کند، کتيبه اش را خراب کند، يا نام مرا پاك کند، باشد که با نفرين ناپيريش، کيريريش و اينشوشيناک هلاک گردد، نامش از ميان برود، فرزندش نازا گردد، و...(پاتس، 1385: 327)&amp;quot;&lt;br /&gt;
از همين دو کتيبه، مي توان اين نکته را دريافت که در متون کهنِ تاريخي غيرهيتيايي هم، که اتفاقا کتيبه هاي پيشکشي و متون نذري بخش مهمي از آن را تشکيل مي داده اند، پيوندي مشابه را در ميان رخدادِ مهم مورد نظر و هاله اي از گذشته و آينده که در پيرامون آن تنيده شده است، نشان مي دهند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
6. پس از آن که کوروش بزرگ ظهور کرد، فرآيندي را آغاز کرد که به متحد شدنِ کل سرزمينهاي نويسا در قلمرو مياني منتهي شد. اين بدان معنا بود که حوزه هاي فرهنگي متفاوتي که در آن زمان در قلمرو مياني وجود داشتند و از حضور يکديگر با خبر بودند، در مدت چند دهه به شکلي برق آسا از نظر سياسي زير درفش هخامنشيان متحد شوند و به شکلي پايدار و کارآمد از نو سازماندهي شوند. به اين ترتيب تمدنهاي دره ي سند، ايران شرقي، ماد، پارس، ايلام، ايران مرکزي، ميانرودان، آناتولي، فنيقيه، يونان (که مراکزش در آسياي صغير قرار داشت و بعدها به بالکان منتقل شد)، و مصر در يک نظام يکپارچه ي سياسي در هم آميختند. اين دولت غول پيکرِ نوظهور که تمام قلمروهاي نويساي شناخته شده ي آن دوران در قلمرو مياني را در بر مي گرفت، نخستين &amp;quot;مرکزِ&amp;quot; فراگير و عمومي را در نظامهاي اجتماعي باستاني پديد آورد و اين مرکزي بود که به خاطر بي رقيب و يگانه بودنش، براي مدتهايي مديد پا برجا ماند و بعدها در قالبي اساطيري به سرمشقي و سرنموني براي دولتهاي توسعه طلب بعدي تبديل شد.&lt;br /&gt;
ظهور هخامنشيان، با دگرديسي بنياديني در شيوه ي سازماندهي معنايي هستي همراه بود، که خواه ناخواه ردپاي خود را بر شيوه ي نگارش تاريخ و ارتباط رخدادها با زمان نيز بر جاي مي نهاد. مهمترين نمود اين امر، ظهور نخستين نظام معنايي مرکزمدار در تاريخ فرهنگ انساني بود، که مرکزي غايي و هستي شناختي -و نه موضعي و محلي- را ادعا مي کرد. به اين ترتيب پرستش خدايي يگانه، که بر کشوري يگانه نظارت داشت و شاهنشاهي يکتا فرمانبردارش بود، در اين گستره رواج يافت. يک مرجع غايي براي قانونگذاري، و يک قدرت سياسي برترِ پارسي به همراه دستگاه ديوانسالاري متمرکز و منسجمي در اين ميان برخاستند که شيوه ي رمزگذاري رخدادهاي گيتيانه را در چشم مردمان و زمامداران دگرگون ساختند.&lt;br /&gt;
بهترين نمود اين دگرديسي را در کهن ترين متنِ تاريخي باقي مانده از اين دوران مي توان باز يافت. متني که از داريوش بزرگ در بيستون به جاي مانده است، و من ترديدي ندارم که متوني ديگر - از کوروش و کمبوجيه و برديا- پيش از آن وجود داشته اند که به دلايل سياسي يا تصادفي از ميان رفته اند.&lt;br /&gt;
به هر صورت، کتيبه ي بيستون از چند نظر با متون تاريخي ديگري که در همان اعصار توسط ادامه دهندگانِ سنن کهن تاريخ نويسي نگاشته مي شدند. تفاوت دارد. به عنوان مثال، به اين متون که در زمان زمامداري کوروش بزرگ در بابل نوشته شده اند، توجه کنيد. متن نخست از سالنامه هاي بابلي برگرفته شده است و پيروزي کوروش بر آستياگ مادي را روايت مي کند، و در ضمن به رفتار عجيب نبونيد شاه بابل و ناديده انگاشته شدن مراسم ديني بابليان توسط او دلالت دارد. اين متن در بابلي نوشته شده كه هنوز توسط كوروش فتح نشده و براي خود يك پادشاهي بزرگ و مقتدر است.&lt;br /&gt;
&amp;quot;سال ششم (از سلطنت نبونيد) ]550 پ.م[: شاه ايشتومِگو ]آستياگ[ سربازانش را فراخواند و براي مقابله با کورَش، شاه انشان، شتافت، تا با او در نبرد رويارو شود. ارتش آستياگ بر او شورش کرد و او را در غل و زنجير به کورش تحويل داد. کورش به سمت شهر آگامتانو ]اکباتان[ پيش رفت و خزانه ي سلطنتي را تصرف کرد. او سيم و زر و ساير اشياي گرانبهاي آگامتانو را به عنوان غنيمت به انشان برد. اشياي گرانبهاي  (...).&lt;br /&gt;
سال هفتم ]549 پ.م[: شاه در تِما ماند. شاهزاده و صاحب منصبان و سربازانش در اکد ]بابل[ ماندند. شاه براي مراسم ]سال نو[ در ماه نيسانو ]فروردين[ به بابل نيامد. تصوير ]بتِ[ خداي نَبو به بابل نيامد. در نتيجه تصوير خداي بِل ]مردوک[ از بابل خارج نشد و به اساگيل نرفت. جشن اول سال از قلم افتاد. اما پيشکش ها در معبد اساگيل و ازيدا در تطابق کامل با سنن داده شد. کاهن اوريگالو مراسم تقديم شراب به خدايان را انجام داد و معبد را تطهير کرد.&amp;quot;&lt;br /&gt;
آشکارا، اين متن دنباله ي همان سنت تاريخ نويسي باستاني ايلاميان و سومريان و اکديان است. هر سال با مهمترين رخدادي که در آن وقوع يافته مشخص شده است. همچنين است در کتيبه ي حقوق بشر کوروش، كه حدود ده سال بعد در همين بابل نوشته شده. در اين كتيبه چنين مي خوانيم: &lt;br /&gt;
&amp;quot;او (مردوك) کاوش کرد، در ميان شان جستجو کرد و شاهزاده اي راستکار را از صميم قلب يافت، و با دستانش او را گرفت. او کوروش، شاه انشان، را به نام فراخواند، او وي را به سروري کل جهان منصوب کرد.&lt;br /&gt;
او سرزمين قوتو، و تمام اونام ماندا (ماد) را در برابر پاهايش به خاک افکند. مردمان سر سياه، را به دست وي سپرد تا بر ايشان غلبه کند. او ايشان را با عدالت و راستي گرفت. مردوک، سرور بزرگ، با خوشنودي به مراقبتي که از مردمش مي کرد نظر افکند، بر کردار پرهيزگارانه اش، و قلب درستکارش. او باعث شد تا به شهرش، بابل برود، وادارش کرد جاده ي بابل را در پيش بگيرد، همچون دوست و همراهي در کنارش.&lt;br /&gt;
سربازان فراوانش، با شماري نامعلوم، همچون آبهاي يک رودخانه غرق در اسلحه به همراهش پيش رفتند. &lt;br /&gt;
او اجازه داد تا بدون نبرد و کشمکش به بابل وارد شود. او شهر بابل، اين سرزمين فاجعه زده را نجات داد. او نبونيد شاه  را که از او نمي ترسيد، به دستانش سپرد. همه ي مردم بابل، سومر و اکد، شاهزاده و حاکم، در برابرش به خاک افتادند و پاهايش را بوسيدند. آنان از سلطنتش شادمان شدند و چهره هايشان درخشان شد.&amp;quot; &lt;br /&gt;
ناگفته نماند كه كتيبه ي حقوق بشر كوروش، به چندين دليل - از جمله غيابِ تكان دهنده ي خشونت و اشاره به كنش جنگي، در متون تاريخي جهان باستان يگانه است و سرآغاز نبشته هاي هخامنشي اي محسوب مي شود كه دقيقا به همين دليل منحصر به فرد و غيرمعمول تلقي مي شوند. با اين وجود، آشكار است كه چارچوب معناييِ متن در مورد مفهوم تاريخ، هنوز &amp;quot;هخامنشي&amp;quot; نيست، و ساختاري همسان با كتيبه هاي پيشينِ بابلي و هيتي دارد. در اينجا هم شاهي رخدادي را روايت مي كند. اما اين روايت از سويي بر لنگرگاهِ اكنون آويخته شده است، و از سوي ديگر براي مردمي بازگو مي شود كه خود در خلق آن و تجربه اش سهيم بوده اند. &lt;br /&gt;
با كتيبه ي بيستون، اما، تاريخ نگاري دستخوش تغييري جدي مي شود. كتيبه ي بيستون به دليل ساختار ويژه اش، شايسته ي آن است كه دقيقتر مورد وارسي قرار گيرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
7. كتيبه ي بيستون از چند نظر يگانه و مهم است. برخي از برجسته ترينِ اين ويژگيها عبارتند از:&lt;br /&gt;
الف) بيستون، بزرگترين نبشته ي سنگي باستاني جهان است و مفصل ترين متن &amp;quot;تاريخي&amp;quot; را داراست.&lt;br /&gt;
ب) بيستون نخستين و تنها نبشته ي مهمي است كه خطِ به كار گرفته شده در آن خطي مصنوعي است. تمام نبشته هاي شناخته شده، و تمام متونِ عموميِ&amp;lt;sup&amp;gt;1&amp;lt;/sup&amp;gt; نگاشته شده تا پيش از دوران مدرن، - و حتي تمام اين متون در دوران مدرن- به خطوطي نوشته شده اند كه طبيعي بوده اند. يعني محصول سير طولاني و فراخ دامنه اي از دگرديسي هاي نمادين و وامگيري هاي بينازباني و بيناخطي بوده اند. نخستين ردپايي كه در كل تاريخ نوشتار از &amp;quot;ابداع&amp;quot; و بر ساختنِ خط در دست داريم، به دوران داريوش و زايش خط پارسي باستان مربوط مي شود و بيستون به ويژه از اين نظر اهميت دارد كه يكي از خطوطِ برسازنده ي آن به اين شكل، مصنوعي است. همين ويژگي بيستون باعث شد كه خوانده شدنِ تمام خطوطِ ميخي باستاني ممكن شود. يعني خط پارسي باستان به دليل همين خصلت مصنوعي بودنش از حدي ساده تر و منطقي تر است، و به همين دليل هم امكان واگشايي رمزگانش وجود دارد. تمام خطوط جهان باستان - سومري، اكدي، ايلامي، اورارتي، هيتي، و حتي هيروگليف و تمام داده هاي تاريخي كه از آن برآمده اند، پس از خوانده شدن خط پارسي باستان و واگشايي متون چندزبانه ي هخامنشي ممكن شدند. &lt;br /&gt;
پ) بيستون نخستين نبشته اي است كه پادشاهي يكتاپرست و كامياب آن را نگاشته است. تنها متنِ مربوط به پادشاهي يكتاپرست كه پيش از آن داريم، به اسناد العمرنه مربوط مي شود. اين متون توسط آمن هوتپ چهارم -همان آخناتون مشهور- نوشته شده اند، اما بعد از مرگ آخناتون دستگاه عقايدش برچيده شد و حتي نامش را از روي اسناد درباري پاك كردند. بيستون كهنترين متنِ بازمانده اي است كه به عقايد يكتاپرستانه دلالت مي كند، و نام كهنترين خدايي كه هنوز پرستيده مي شود را بر خود دارد. تمام متون ديگري كه به نام خدايان زنده ي ديگر -يگانه يا غير يگانه- اشاره كرده اند، به بعداز اين زمان مربوط مي شوند. &lt;br /&gt;
ت) بيستون نخستين متن مفصل و كاملي است كه از يك شاهنشاهي در دست داريم. به همين ترتيب، بيستون نخستين متنِ بازمانده از نخستين دولتِ جهاني است. &lt;br /&gt;
ث) كتيبه ي بيستون به دليل لحن و ساختار ادبي اش، و شمايل نگاري ويژه اش منحصر به فرد است. به زودي در اين مورد بيشتر خواهم نوشت. &lt;br /&gt;
ج) بيستون به اين دليل كه در مراحلي گوناگون و پي در پي در زماني به درازاي بيش از يك سال نوشته شده است، ويژه است. اين متني است كه گام به گام به دنبال رخ دادن حوادث تاريخي نگاشته مي شده است. &lt;br /&gt;
ح) چنان كه به زودي نشان خواهم داد، بيستون نخستين متنِ تاريخي به معناي امروزين كلمه است. يعني متني است كه پادشاهي براي آيندگان، و نه مخاطباني امروزين نوشته است. &lt;br /&gt;
از ميان هفت ويژگي اي كه براي بيستون بر شمردم، چهارتاي نخست به تاريخ فرهنگ و تاريخ دين و سياست مربوط مي شوند. در اينجا آنها را وا مي گذارم و به سه بندِ واپسين مي پردازم، كه به گمانم اهميتي بسيار زياد در فهم معناي تاريخ و پرتاب شدگي اش به گذشته دارد.&lt;br /&gt;
بد نيست هريك از موارد ياد شده را جداگانه مورد وارسي قرار دهم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
8. ساختار زباني به كار گرفته شده در بيستون و لحنِ ادبي نوشتار بسيار ويژه است. اين ويژه بودن را در چند سرفصل مي توان گنجاند، كه يك به يك بدان مي پردازم. اما پيش از ورود به اين بحث، بايد نخست جايگاه اين نبشته را در سير تحول متون تاريخي بشناسيم. &lt;br /&gt;
بيستون از نظر متن شناسي تاريخي، در رده ي فتح نامه ها جاي مي گيرد. يعني متني است كه در آن شاهي پيروز، شرحِ نبردها و پيروزي هاي خويش را بازگو مي كند و به اين ترتيب هم خاطره ي كردارهاي بزرگ خود را ثبت مي كند و هم به نوعي براي خويش مشروعيت فراهم مي آورد. زباني كه بيستون بدان نوشته شده است، از نظر زماني ابتدا ايلامي، و بعد اكدي و پارسي باستان بوده است. زبان و خط ايلامي در زمان داريوش و تا عصر نوه اش خط رسمي و ديواني شاهنشاهي هخامنشي بود. به همين ترتيب، خط اكدي كه دبيرانش در مركزي نامدار مانند بابل پرورش مي يافتند، خطي رسمي و مهم در نيمه ي غربي شاهنشاهي بود. خط پارسي باستان، خطي مصنوعي و نخستين خط مصنوعي شناخته شده در تاريخ بود كه به قول داريوش به طور اختصاصي براي نگاشتنِ &amp;quot;زبان آريايي ها&amp;quot;- يعني ايرانيان- طراحي شده بود. &lt;br /&gt;
شمايل و نقشهاي بيستون، داريوش را در حالي نشان مي دهد كه بر دشمن بزرگش برديا چيره شده و بر بدنش گام نهاده، و با كماندار و نيزه داري كه دو تن از هفت پهلوانِ پارسي هستند، همراه مي شود. در برابرش نه شاهِ دروغينِ شكست خورده نقش شده اند، كه هريك كلاه و جامه ي ملي خويش را بر تن دارند و دستانشان از پشت به هم بسته شده است. بالاي سر ايشان، تصويري از فروهر اهورامزدا ديده مي شود. كل اين نقش مايه از كتيبه ي آنوبانيني، پادشاهي لولوبي كه دو هزار سال پيش از داريوش بر سومر چيره شده بود، برگرفته شده است كه هنوز بقايايش در سر پل زهاب باقي است. &lt;br /&gt;
تفاوت اين دو نقش برجسته در آن است كه آنوبانيني بر فراز تختي كه روي سر شكست خوردگان قرار دارد ايستاده، در حاليكه داريوش روبروي ايشان ايستاده است. آنوبانيني كمان و چيزي شبيه به گرز يا چماق در دست دارد، و وضعيتي جنگي به خود گرفته اما داريوش نوك كمانش را در دست گرفته و دست راستش را بي اسلحه گويي مشغول بخشيدن حريفان باشد، صلحجويانه به سمتشان بالا گرفته است. تفاوت مهم ديگر، آن است كه در كتيبه ي سر پل زهاب ايزدبانويي (ايشتار) در برابر شاه ايستاده و خود سر بندي را به دست دارد كه انتهايش به شكلي خشونت آميز از دماغ يكي از اسيران رد شده است. در حالي كه در بيستون اهورامزدا با حالتي درست مانند داريوش دست خود را بالا گرفته و در جايي بالاي سر اسيران نقش شده است. &lt;br /&gt;
اگر بخواهيم نقش مايه هاي بيستون را تحليل كنيم، نخستين ويژگي اي كه مي بينيم، همين جايگاه استعلايي و دورِ اهورامزدا در آن است. اهورامزدا كه در اين كتيبه همچون آسور در نگاره هاي آشوري تصوير شده، هم در نقاشي داريوش و حريفانش جايگاهي مستقل و دوردست دارد، و هم در متن موقعيتي غيرعادي دارد. بر خلاف شاهان گذشته كه پس از پيروزي بر دشمنانشان مي گفتند &amp;quot;خداي آشور دشمن مرا زير گامهايش خرد كرد&amp;lt;sup&amp;gt;2&amp;lt;/sup&amp;gt;&amp;quot; و &amp;quot;(مردوك) قونو و اومن مندا را در برابر پاهايش به خاك افكند&amp;quot;، در بيستون تنها به اين نكته اشاره شده كه &amp;quot;اهورمزدا مرا ياري كرد&amp;quot;. در واقع در هيچ بند و سطري نيست كه به دخالت مستقيم اهورامزدا يا كنشِ تعيين كننده ي او اشاره شده باشد. داريوش تنها از نام خداوند به عنوان عاملي الهام بخش يا ياري دهنده استفاده مي كند، و نه چيزي بيشتر.&lt;br /&gt;
بيستون گذشته از نقش مايه ي خاص اهورامزدا در آن، از اين نظر هم اهميت دارد كه دشمنان شاه در آن به شكلي بسيار واقع گرايانه تصوير شده اند. به شيوه اي كه مي رفت پس از آن تا دو قرن در دودمان هخامنشي تثبيت شود، افراد با كلاههاي خويش از هم تفكيك شده اند و قوميت شان به اين ترتيب بازنموده شده است. با اين وجود، چهره ها و بدن دشمنان شاه دچار كژديسي و بدنمايي نشده است. برديايي كه در زير پاي داريوش افتاده و دستانش را بالا گرفته، آشكارا مردي نيرومند و تنومند است و مي دانيم كه او برديا پسر كوچك كوروش است كه پهلواني زورمند بوده است نه شاه شكست خورده نيز با چهره هايي به زيبايي شاهنشاه و دو يارش بازنموده شده اند. هرچند داريوش در متن بيستون تصريح كرده كه برخي از آنها را مثله كرده بود، اما در اينجا تصوير آنان سالم بازنموده شده است. به همين ترتيب، اثري از دشنامهاي مرسوم در نبشته هاي قديمي تر در مورد ايشان ديده نمي شود. ايشان پيمان شكن، بدكار، خونخوار، يا نفرين شده دانسته نشده اند، بلكه تنها در موردشان اين نكته مورد تاكيد است كه دروغ مي گفتند و قانون اهورامزدا را رعايت نكردند. متوني كه بر دامن رداي آنها نگاشته شده است، به همين ترتيب هويتشان را به اختصار بازگو مي كند:&amp;quot; اين اسكونخه ي تيزخود است، و &amp;quot;اين فرورتيشِ مادي است&amp;quot;. &lt;br /&gt;
بنابراين بيستون، با وجود آن كه دنباله ي آشكار فتح نامه هاي پيش از خود است، به خاطر موقعيت حاشيه اي و فرارونده ي خداوند، و يكتا بودنِ اين خدا، و واقعگرايي و دقت منصفانه اي كه در بازنمايي دشمنانِ شكست خورده به خرج داده، از ساير متون مشابه متمايز است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
9. بيستون اما، به ويژه از اين نظر اهميت دارد كه روايتِ تاريخ در آن ساختاري متفاوت با متون پيشينِ خود يافته است. در بيستون، رخدادهاي تاريخي با اختصار تمام و در عين حال با دقتي قابل توجه روايت شده اند. بر خلاف متون مرسوم تا آن هنگام، گويي داريوش حدس نمي زده تمام مخاطبانش به زير و بم رخدادها آگاه باشند. به اين نمونه ها دقت كنيد:&lt;br /&gt;
&amp;quot;داريوش شاه گويد، يك نفر به نام مارتيه پسر چين چيخري از شهر كوگاكانا در پارس و ايلام شورش كرد و به مردم گفت كه &amp;quot;من ايمانيش (هومبان اينشوشيناك) پادشاه ايلام هستم&amp;quot;. داريوش شاه گويد: آن هنگام من نزديك ايلام بودم، ايلامي ها از من ترسيدند و مارتيه را كه سركرده شان بود گرفتند و كشتند.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&amp;quot;داريوش شاه گويد: سپاه پارسي و مادي كه زير فرمان من بود،كم شمار بود. پس از آن من ارتش را فرستادم. فرمانده ي آنها يك پارسي بود به نام ويدارنَه. به آنها گفتم برويد و سپاه ماد را كه خود را ارتش من نمي نامند، در هم بشكنيد. ويدارنه با سربازانش رهسپار شدند. آنگاه كه به ماد در شهري به نام ماروش رسيد، نبرد با مادها را آغاز كرد. آن كس كه سركرده ي مادها بود، در آن هنگام در آنجا نبود. اهورامزدا مرا ياري داد، به ياري اهورامزدا ارتش من سپاه شورشيان را در هم شكست. اين نبرد در روز بيست و هفتم ماه آناماك آغاز گرديد. پس از اين سپاه من در ناحيه ي كامپاندا در ماد در انتظار من ماند تا آنكه من به ماد رفتم.&amp;quot;&lt;br /&gt;
اينها نمونه هايي از نوشتار بيستون هستند،كه با همين ساخت و همين دقت در همه جا تكرار شده اند. ويژگي متن بيستون آن است كه محتواي آن در كل به دو بخشِ متمايز قابل تقسيم است. در يك بخش، كه پيكره ي اصلي نبشته را در بر مي گيرد، داريوش ماجراي نبردهاي خويش را شرح مي دهد. اين نبردها به ترتيبي كه ديديم، با دقتي بسيار، و اختصاري شايسته به نگارش درآمده است. روز و ماه تمام رخدادها، و زمان و مكان آنها نيز، ذكر شده است. افرادِ درگير در ماجراها با دقت و عينيت مورد اشاره قرار گرفته اند، بي آن كه نام خدايان با ايشان آميخته شود، يا دشنام يا ستايشي در موردشان به كار گرفته شود. داريوش در اين متن در گزاره هايي كه به گزارشهاي بي طرفانه ي علمي مي مانند، رخدادها را در ظرف زماني و مكاني شان و در قالب آرايش نيروهاي سياسي و افرادِ بازيگر در آن روايت كرده است. به اين بند بنگريد:&amp;quot;پارت و گرگان بر من شورش كردند، و به سوي فرورتيش رفتند. پدرم ويشتاسپ در پارت بود. مردم او را رها كردند و نافرمان شدند. سپس ويشتاسپ با سپاهي وفادار رهسپار شد. در نزديكي شهر ويشپَه اوزاتي در پارت با پارتها نبرد كرد. اهورامزدا مرا ياري كرد. به خواست اهورامزدا ويشتاسپ قشون شورشي را در هم شكست. آنان در روز بيست و دوم ماه وياهنا با هم جنگيدند.&amp;quot;&lt;br /&gt;
مي بينيد كه در اينجا داريوش از فرورتيش كه دشمنش است و ويشتاسپ كه پدرش است با لحني كاملا متقارن سخن مي گويد، و حتي اين كه مردم پدرش را رها كردند و به فرورتيش پيوستند را هم ذكر كرده است. &lt;br /&gt;
اين ساختارِ ويژه و بسيار دقيقِ ياد كردنِ از رخدادها، با آنچه كه پيش از اين وجود داشته است كاملا متفاوت است. در اينجا ما با روايتي روبرو هستيم كه گويي براي مخاطباني ناآشنا به نامها نگاشته شده است. داريوش با وسواس زياد نام و نشان افراد، قوميتشان، و جبهه ي سياسي شان را ذكر كرده، و به دقت زمان و مكان نبردها و حتي تلفات جنگ را ثبت نموده است. وقتي از شهرها نام مي برد، جايگاهشان و اين كه در كدام استان قرار دارند را گوشزد مي كند، و اين تنها بدان معناست كه داريوش براي مخاطباني مي نوشته كه بسياري از آنها از زير و بم ماجرا خبر نداشته اند.&lt;br /&gt;
بيستون از اين نظر ويژه است كه به گمان من، نخستين متني است كه شاهي براي مردمي در آينده هاي دور مي نويسد. اين آيندگان كساني نيستند كه به دزديدن پيكره يا گنجهايش طمع داشته باشند و بتوان با نفرينِ خدايي و ايزدبانويي ايشان را ترساند، بلكه مخاطب عام و مبهمي هستند كه با مخاطره ي ابهام و درك نكردنِ متن - و نه طمع و ويرانگري- دست به گريبانند. همين نكته كه داريوش متن خود را بر بيستون -يعني بر مكاني مقدس، بر سر راه بازرگاني مهمي- كنده، اما آن را در ارتفاعي نهاده كه قابل دستيابي نباشد، نشانگر آن است كه مخاطباني در آينده ي دور را در نظر داشته است. متن بيستون را از روي زمين نمي توان خواند، و به همين دليل هم هدف او از نوشتن اين متن در آنجا تنها برپايي يادماني بوده است كه رهگذران را به يادش بيندازد. رهگذراني كه ممكن بود از هرسوي شاهنشاهي جهاني پارس باشند، و با نام مكانها و اشخاص خو نگرفته باشند.&lt;br /&gt;
بيستون گذشته از اين بدنه ي تاريخ نگارانه، يك بخشِ افزوده ي تفسيري هم دارد، كه در آن داريوش دلايل پيروزي خويش و اصول كشورداري اش و همچنين دستورش براي ساخت خط پارسي باستان را شرح مي دهد و آيندگان را نيز به پيروي از اين اصول سفارش مي كند:&amp;quot; داريوش شاه گويد: كارهايي كه به دست من انجام شده را باور كن و از مردم پنهان مدار. اگر اين نبشته را از مردم پنهان نداري و به مردم بگويي، اهورامزدا يار تو باشد و دودمان تو زياد و زندگاني ات دراز باد....من خائن و دروغگو نبودم، نه من و نه دودمان من. من به عدالت رفتار كردم، من نه به توانا و نه به ناتوان ستم نكردم.&amp;quot;&lt;br /&gt;
بر اين اساس، به نظرم ساختار ويژه و دقيق بيستون، بي طرفي افراطي آن هنگام ياد كردنش از افرادِ دوست و دشمن، و جايگاه حاشيه اي كردارهاي خداوند، به تحولي در فهم معناي تاريخ دلالت دارد، كه در متوني رسمي مانند بيستون بازتاب يافته است، و ردپاي آن را در تمام متون عصر هخامنشي مي توان بازيافت.   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
10. آينده مدار بودن بيستون، در عين حال، از اين حقيقت جدا نيست كه راوي در آن با استواري تمام در اكنون لانه كرده است. تمام گزاره هاي بيستون با اين عبارت كه &amp;quot;داريوش مي گويد:&amp;quot; آغاز مي شود. به اين ترتيب تمام افعال ماضي اي كه در هنگام شرح نبردها به كار گرفته شده، در واقع به زمان حال برگردانده شده است. داريوش در زماني اين متن را مي نوشت كه هنوز يك سال از وقوع نبردها نگذشته بود، و تاكيدي بسيار دارد كه در يك سال تمام اين كارها را كرد و نه بيشتر. &lt;br /&gt;
در اثبات پيوندِ محكمِ بيستون با اكنون، همين بس كه اصولا نگاشته شدن و روايت شدنِ آن در يك زمان و يكباره انجام نشده و در طول زمان و به تدريج پا به پاي رخ دادنِ وقايع مهم، انجام پذيرفته است. كهنترين متن بيستون، روايتي ايلامي است كه چيرگي او بر برديا را شرح مي دهد. آنگاه نقشها و متون پارسي باستان افزوده شده اند. آشكارا واپسين شاهِ شكست خورده كه رهبر سكاهاي تيزخود بوده است، حدود يك سال پس از نوشته شدنِ بخش اصلي كتيبه نوشته شده است، يعني زماني كه تازه داريوش بر اسكونخه چيره شده بود. بنابراين بيستون نه تنها تاريخ را بلافاصله پس از رخ دادنش روايت مي كند و با گزاره هايي وابسته به زمان حال چنين مي كند، كه اين كار را به طور عملي پا به پاي اكنون انجام مي دهد. بيستون تنها كتيبه ي شناخته شده است كه با رخ دادن حوادث تازه، تغيير كرده و گسترش يافته باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
11. كمتر از يك قرن پس از داريوش، زماني كه نوه هايش بر ايران حكومت مي كردند، مردي در قلمرو او چشم به جهان گشود كه هرودوتوس نام يافت. هرودوت بخش عمده ي عمر خود را تا زماني كه مردي پخته شد، به عنوان شهروندي از شاهنشاهي پارس گذراند، و آنگاه به آتن كوچيد و در خدمت خانداني در آمد كه در آن هنگام در اين شهر حاكم بود. هرودوت روايتي از سرگذشت يونانيان و ايرانيان را در نه كتاب براي ايشان نوشت و پولي كلان بابتش دريافت كرد. هرچند اين متن در آن هنگام دروغپردازي دانسته شد و چندان به جد گرفته نشد، اما سه قرن بعد كه روميانِ نوآمده و تازه به دوران رسيده در برابر پارتيان قرار گرفتند و نياز به آفريدن هويت و سابقه اي را حس كردند، كتابهاي هرودوت را سودمند يافتند و به اين ترتيب بود كه مشاور نخستين امپراتور روم – سيسروي اديب- براي نخستين بار هرودوت را پدر تاريخ ناميد.&lt;br /&gt;
هرودوت، هرچند در سنت جهاني تاريخ نگاري فرد مهم يا نوآوري نبود، اما در سنت نوشتن تاريخ در غرب - به معناي روم و وارثان فرهنگي اش- سرمشقي به تمام معني بود. بد نيست پيش از هر كار، نگاه كنيم به بخشي از كتاب تواريخ هرودوت. اين بخش را به طور تصادفي با گشودن تواريخ برگزيدم و مشابه آن را در سراسر اثر هرودوت مي توان يافت:&lt;br /&gt;
&amp;quot;مردونيوس وقتي در آتن بود، يكي از اهالي هلسپونت به نام موروخيدس را به سالاميس فرستاد و به او دستور داد تا پيشنهادهاي قبلي اش را كه توسط اسكندر مقدوني (پدر بزرگ اسكندر فاتح) فرستاده بود دوباره به آتني ها يادآوري كند. اين اقدام نه از آن رو بود كه از احساسات آنها نسبت به خويش آگاهي نداشت، بلكه به خوبي مي دانست كه ابدا نسبت به او حسي دوستانه ندارند. ولي اميدوار بود كه شايد تصرف سراسر خاك آتن به دست او باعث شده باشد كه اهالي آتن از لجاجت ابلهانه ي خويش دست بردارند. پس موروخيدس را روانه كرد و او پيغام مردونيوس را به شوراي آتني ها در سالاميس رساند.(هرودوت، كتاب نهم، بند 4و 5)&amp;quot;&lt;br /&gt;
 اين پاره متن، كه از نظر ساختاري نماينده اي از كل تواريخ هرودوت است، چند ويژگي مهم دارد:&lt;br /&gt;
نخست آن كه توسط كسي نوشته شده كه هيچ نقشي در رخدادهاي ياد شده نداشته است. &lt;br /&gt;
دوم آن كه زماني نوشته شده كه نزديك به يك قرن از حوادث ياد شده گذشته بوده.&lt;br /&gt;
سوم آن كه به سفارش و با سرمايه ي كسي نوشته شده كه خودش نيز در حوادث ياد شده نقشي نداشته، اما به روايتي خاص از خاطره ي آن - كه مثلا آتنيان را همچون رهبر مقاومت يونان در برابر ايرانيان باز بنمايد - به دلايل سياسي نيازمند بوده است. &lt;br /&gt;
چهارم آن كه در آن خدايان نقشي مهم را بر عهده دارند و مدام از معجزه هاي غريب و دخالتهاي ايشان در كار و بار آدميان سخن مي روند. هرچند اين سخنها در چارچوب انسانگرايي آتني قرن پنجم پ.م صورتبندي شده است و قابل مقايسه با متون يوناني كهنتري مانند آثار همر و هزيود نيست. با اين وجود بارِ حضور خدايان در رخدادهاي روزمره ي آن با متون رسمي هخامنشي قابل مقايسه نيست. &lt;br /&gt;
و پنجم آن كه برخلاف متن بيستون، در آن نه از دقت اثري ديده مي شود و نه از بي طرفي و نه از اختصار. تاريخ هرودوت، از سويي درازگويانه و طولاني و انباشته از پرحرفي و شرح جزئيات است، از سوي ديگر داوري روشن و قطعي اي در مورد خوب و بد بودن شخصيتها و پست و برتر بودنشان دارد، و گذشته از اينها، فاقد دقت است. جزئياتي كه هرودوت مدام به آن اشاره مي كند، حالات رواني و انديشه هاي قهرمانان داستانش هستند، و امور شخصي و خصوصي ايشان، و ريزه كاريهايي كه قاعدتا پس از صد سال در جوامع دو ونيم هزاره پيش، به يادها نمي مانده اند. اين كه مردونيه با چه انگيزه اي پيكي را به نزد آتنيان فرستاده، يا اين كه از احساسات آنها نسبت به خود با خبر بوده، اموري هستند كه اگر هم واقعيت داشته باشند در دامنه ي دانسته هاي هرودوت نبوده اند. هرودوت در سراسر متن خود به سليقه ي افرادِ گوناگون در انتخاب لباس، خوردن غذا، و ريزه كاريهاي مربوط به روابط زناشويي شان اشاره مي كند و مدعيِ افشاي رازهايي است كه اصلا معلوم نيست چگونه از دربارهاي ايران به گوش او كه فارسي هم درست نمي دانسته، منتقل شده است. به بيان ديگر، هرودوت استخواني از رخدادهاي تاريخي را گرفته و گوشته اي بسيار سنگين و بزرگ از روايتها و داستانهاي تخيلي و داوريها و سوگيري هاي سياسي را بدان افزوده است. &lt;br /&gt;
تاريخ، اگر به اين معنا فهميده شود، پدري به نام هرودوت دارد. چرا كه تواريخ او نخستين متن از اين دست است، هرچند تنها متن يا آخرين متن نيست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
12. در همان حدودي كه هرودوت تواريخ تاثيرگذار خويش را مي نگاشت، در گوشه ي ديگري از شاهنشاهي هخامنشي قومي ديگر وجود داشت كه آنان نيز دست اندركار آفريدن سابقه اي تاريخي براي خويش بودند. اين قوم، يهوديان بودند كه رها شدنشان و استقرارشان در قلمرو فلسطين با پشتيباني مستقيم دربار ايران ممكن شده بود و برخي از كاهنان و شخصيتهاي بلندپايه شان نيز سخت از فرهنگ نوظهور ايراني متاثر بودند. در عهد قديم، بخشهايي وجود دارد كه به روشني ماهيتي تاريخي دارد و سرگذشت و جايگاه قوم يهود را بر اساس رخدادهاي بزرگ تاريخي تبيين مي كند. در اينجا نيز با لحني خاص روبرو هستيم كه بيشتر به سخنان هرودوت شباهت دارد: &lt;br /&gt;
&amp;quot;و در ايام او نبوكدنصر پادشاه بابل آمد و يهوياقيم سه سال بنده ي او بود. پس برگشته و از او عاصي شد. و خداوند فوجهاي كلدانيان و فوجهاي آراميان و فوجهاي موآبيان و فوجهاي بني عمون را بر او فرستاد و ايشان را بر يهودا فرستاد تا آن را هلاك سازد و به موجب كلام خداوند كه به واسطه ي بندگان خود انبيا گفته بود. به تحقيق اين از فرمان خداوند بر يهودا واقع شد تا ايشان را به سبب گناهان منسي و هرچه او كرد از نظر خود اندازد.(كتاب دوم پادشاهان، باب 24، بند 1-4) &amp;quot;&lt;br /&gt;
در عهد عتيق، و به ويژه اسفار نخستين، روايتي از تاريخ وجود دارد كه كاملا در چارچوب تاريخ نگاري هرودوتي مي گنجد و بخشي از آن نيز همزمان با هرودوت نگاشته شده است. در اين تاريخ نيز خداوند نقشي مركزي و تعيين كننده دارد، داستان انباشته از جزئيات و نكات جالب و روايي، اما فرعي و افزوده بر حقايق تاريخي است، و تفسيري روانشناختي و ذهني از انگيزه ها و خواستها و هيجانهاي قهرمانان داستان به همراه يك داوري سفت و سختِ اخلاقي در همه جا موج مي زند. &lt;br /&gt;
اگر تاريخي مانند عهد عتيق را با تواريخ هرودوت مقايسه كنيم، به همانندي هاي بنيادين بيشتري دست خواهيم يافت. اين همانندي هاي ساختاري، از زمان فروپاشي شاهنشاهي هخامنشي تا امروز گام به گام توسعه يافته است و در فاصله اي به كوتاهي چند قرن به چارچوب عمومي و مرسوم براي نگارش تاريخ تبديل شده است. براي اين كه تصويري از تداوم و استقرار اين سنت نگارش تاريخ به دست آوريم، مي توانيم به هريك از تاريخهاي عموميِ مشهور بنگريم. به استثناي تك و توكي از پژوهشهاي تازه كه به ويژه بيشترشان زير تاثير مكتب آنال بوده اند، بدنه ي اصلي تاريخ، از تداوم سنتي ناشي شده است كه يك پا در هرودوت، و پاي ديگر در عهد عتيق دارد. متوني مانند تاريخ تمدن ويل دورانت يا تاريخ عمومي توينبي يا تاريخ اسكندرِ درويزن آنقدر در دسترس هستند كه بتوان به سادگي به آنها مراجعه كرد. به عنوان يك متنِ برخاسته از بافتي تقريبا متفاوت، در اينجا بخشي از گفتار ابن اثير درباره ي سرنوشت قوم عاد را مي آورم، و به نقل قول از مورخان پايان مي دهم تا نوبت به پيشنهادِ چشم اندازي برسد كه در ذهن دارم:&lt;br /&gt;
&amp;quot;اين گروه همين كه به مكه رسيدند در حومه ي مكه بيرون از حرم، در خانه ي معاويه بن بكر فرود آمدند و مهمان او شدند. معاويه بن بكر ايشان را گرامي داشت و در پذيرايي از ايشان كوشيد زيرا آنان دايي هاي او بودند. داماد او نيز در ميانشان بود چون لقيم بن هزال با هزيله، دختر بكر خواهر معاويه زناشويي كرده و از او فرزنداني آورده بود كه در مكه پيش معاويه مي زيستند. پسران معاويه عبيد و عمرو و عامر و عمير نام داشتند. اينان از گروه عاد بعدي به شمار مي روند كه پس از قوم عاد نخستين بر جاي ماندند.(ابن اثير، جلد نخست: 285)&amp;quot; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
13. گويي دو نوع از نگارش تاريخ وجود داشته باشد و دو نوع كردار تاريخي را توسط دو نوع مورخ تصوير كند. موضوع اين هردو، كردارِ تاريخ ساز و رخداد تاريخي است. در پويايي نظامهاي اجتماعي و سير تحول لايه هاي گوناگونِ شخص، نهاد اجتماعي، منش فرهنگي، رخدادها و رفتارهايي ويژه وجود دارند، كه همچون بستر جذبي تعيين كننده و متغيري مركزي عمل مي كنند. جريان دگرديسي جوامع، مسيري سرراست و ساده و تك علتي ندارد كه نسبت به رخدادهاي گوناگون و رفتارهاي متفاوتِ آدميان موضعي متقارن داشته باشد. كردارهاي آدميان، و پيامدهاي آنها، و رخدادهاي اجتماعي و بازتابهاي ايشان، اموري ناهمگن هستند كه وزنهايي متفاوت در تعيين وضعيت نهايي سيستم دارند. در اين هياهوي متغيرهاي پراكنده و غوغاي روابط شبه عليِ درهم تنيده، برخي از رخدادها و برخي از كردارها هستند كه نقشي تعيين كننده تر و مهم تر از بقيه دارند. برخي همچون گرانيگاه هايي عمل مي كنند كه سرنوشت آينده ي نظام اجتماعي را به سوي خود مي كشد، و پويايي آينده ي آن را تعيين مي نمايد. &lt;br /&gt;
اين حوادثِ تعيين كننده ي سرنوشت جوامع، بر دو نوع هستند: يا كردارهايي هستند كه يك نظام خودمختار و انديشنده، يك منِ اراده مند آن را مرتكب شده است، و يا رخدادي است كه از برآيند نيروهاي كور و بي هدفِ طبيعي و عوامل بيرون از &amp;quot;من&amp;quot; برخاسته است. حركت اسكندر براي حمله به شاهنشاهي هخامنشي، يك كردار تاريخ ساز بود، همچنان كه سازماندهي كوروش براي ورود به بابل، و تصميم شاه عباس براي فتح هرمز، و تلاش فردوسي براي نگارش شاهنامه. به همين ترتيب، وباي تهران در سال وبايي و طاعونِ اروپا در اواخر قرون وسطا و آتشفشان وزو، نمونه هايي از رخدادهاي تاريخي مهم بودند.  &lt;br /&gt;
اين كردارها و اين رخدادها، تاريخ ساز هستند، يعني وقتي به سير تحول جوامع در مسير زمان مي نگريم، آنها را همچون قيد و بندهايي مي بينيم كه به جهت و ريخت عمومي خطراهه ي تحول جوامع شكل مي دهند. &lt;br /&gt;
مردماني مقيمِ جوامع، با ارجاع به اين رخدادهاي مهم و بزرگِ تاريخي است كه اكنون خويش را توجيه مي كنند، و با ارجاع به خاطره ي مشتركي كه از آن دارند، هويت تاريخي مشترك خويش را بر مي سازند. تفسيرِ اين رخدادها در ذهنِ &amp;quot;من&amp;quot;هاي مقيمِ جوامع، ميداني است كه نسخه هايي رقيب و تنومند و آغشته به قدرت در آن به زورآزمايي مي پردازند. برندگانِ اين ميدان، تفسيرِ غالب در موردِ ارزش، ماهيت، و تاثير آن رخداد را رقم مي زنند، و خاطره ي جمعي مشتركي را بر مي سازند كه من ها از مجراي آن به ما تبديل مي شوند، و امكانِ همذات پنداري را در گستره اي زمان مند به دست مي آورند. رخدادهاي تاريخ ساز، به دليل تاثير عيني و روشني كه بر وضعيت هستي در زمان اكنون دارند، همچون گسلها و برجستگي هايي بر محور زمان جلوه مي كنند، و به خاطر تراكم روايتهاي رقيبي كه مدعي معنا كردنشان هستند، در سطح فرهنگي نيز همچون ميداني مهم و مركزي براي توليد معنا عمل مي كنند. رخدادهاي تاريخ ساز، و اين كردارهاي مهمِ متصل به آنها هستند كه پيدايش متون تاريخي را ممكن مي سازند.&lt;br /&gt;
متن تاريخي، روايتي رسمي و مستقر است از معنا و ماهيتِ كردارها و رخدادهاي تاريخ ساز. متني كه در يك نظام اجتماعي مورد پذيرش واقع شود، با مشروعيت سياسي گره بخورد، و معمولا توسط نظام سياسي حاكم تبليغ شود، متني تاريخي است كه در آن مقطع زماني چيره شده است. چيرگي تمام متون تاريخي مقطعي و موضعي است. يعني هيچ تضميني وجود ندارد كه آيندگان به همان ترتيبي كه ما رخدادهاي تاريخي را تشخيص مي دهيم، اين برجستگي ها در زمان را بازشناسي كنند و همان معانيِ امروزين ما را بدان نسبت دهند. &lt;br /&gt;
آنچه كه در بخشهاي پيشين مرور كردم، پاره هايي از اين متنهاي تاريخي بودند. تمام كتيبه هاي ياد شده و خزانه ي وسيعتر فتح نامه ها، وقف نامه ها و اندرزنامه هاي درباري در جهان باستان، نمونه هايي از متون تاريخي هستند. به همين ترتيب، تواريخ هرودوت و كتاب تواريخ شاهان و سفر اعداد و سفر و خروج و تاريخ ابن اثير و تاريخ تمدن ويل دورانت همگي نمونه هايي از تاريخِ نوشته شده محسوب مي شوند. تاريخ هايي كه به دليل تكثير و خوانده شدن، سطحي از مشروعيت و مقبوليت را دارا هستند و بنابراين بخشي از برداشت عمومي درباره ي كردارها و رخدادهاي تاريخي را منعكس مي كنند. &lt;br /&gt;
در اين زمينه است كه مي توان از دو نوع تاريخ سخن گفت: تاريخي پرتاب شده به گذشته، و تاريخي مستقر در اكنون.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
14. تا ديرزماني، تاريخ در اكنون مستقر بود. چرا كه فنِ پرتاب كردنش به گذشته هنوز ابداع نشده بود. تا دوران هخامنشي، كردار و رخداد تاريخ ساز امري بود كه با اكنون پيوندي ناگسستني داشت و اين بديهي ترين و سرراست ترين چيزي است كه در مورد رخداد/ كردارِ تاريخ ساز انديشيد. چه رخدادي و چه كرداري را مي توان يافت كه بيش از وقايع حاضر در اكنون، در شكل دهي به وضعيتِ اكنون تعيين كننده باشد؟ برخلاف آنچه كه امروز برداشتي عقل سليمي مي نمايد، رخداد/كردار تاريخ ساز در ساده ترين و طبيعي ترين حالتش آن واقعه ايست كه در همين اكنون بروز كند و به اين ترتيب، با بودنش در اكنون، اكنون را تعيين نمايد. &lt;br /&gt;
در دوراني كه اين امر بديهي آشنا و دانسته شده بود، نگارش تاريخي امري متفاوت با امروز بود. تاريخ در آن هنگام روايتي بود كه توسط كنشگري ويژه، در زمانِ اكنون روايت مي شد. اين كنشگر، همان كسي بود كه فاعلِ كردارِ تاريخ ساز بود و همان كسي بود كه مستقيم تر از همه با رخدادِ تاريخ ساز سر و كار داشت. شاهاني كه جنگي را برده يا باخته بودند، كاهناني كه معبدي را برساخته يا تعمير كرده بودند و دانشمندان و حكيماني كه هرمي و برجي و ابزاري و فراروايتي را پديد آورده بودند، در همان اكنونِ خويش شرح واقعه را روايت مي كردند و از آنجا كه سوار بر اين رخدادها و مستقر در اكنون بودند، روايتشان تاريخ تلقي مي شد. براي ديرزماني، كه نيمي از تاريخ نوشته شده ي بشر را در بر مي گيرد، تنها شكلِ شناخته شده از روايت تاريخي، همين شكلِ اكنون مدارانه بود. متني كه يك &amp;quot;منِ&amp;quot; تاريخ ساز آن را براي من هايي ديگر روايت مي كرد. من هايي كه در معرض تاثيرهاي آن بودند، و به اين ترتيب در آن هويتي مشترك را باز مي يافتند.&lt;br /&gt;
تاريخي كه به اين شكل نگارش مي شد، از چشم اندازِ آينده محروم بود. اورنمو و اونتاش ناپيريشا و اوركاگينه و سناخريب شاهاني بودند كه به بزرگداشت اثرِ خويش در اكنون مشغول بودند و گذشته را جز به مثابهِ مقدمهاي و آينده را جز زير عنوان پيامدي فرعي بر نمي تافتند. تاكيد ايشان بر اكنون بود و مردمي كه در اكنون حاضر بودند و آن روايتي كه برداشت ايشان از رخدادهاي ياد شده را يكدست و همسان مي نمود. اين شاهان و مردمانِ مخاطبشان، كساني بودند كه در جهاني چند مركزي زندگي مي كردند. دنياي ايشان، پهنه اي فراخ بود از مراكزِ متنوع و پراكنده ي &amp;quot;تاريخ سازي&amp;quot;. آن شاه سومري كه در اوروك تاريخ زمانه ي خويش را مي نوشت، آگاه بود كه تنها برسازنده ي تاريخ نيست. در آن دوران مراكزي كه رخدادهاي تاريخي و كردارهاي تاريخ ساز در آن متراكم شده بودند، جايگاه هايي پراكنده و متكثر بود كه در تمدنهاي گوناگون و دولتشهرهاي مختلف و شخصيتهاي بزرگ و تاثيرگذارِ فراوان جاي داشت. شاه اوروك خبر داشت كه شاهي در شوش، همتا و هماورد او در آفرينش تاريخ است و پادشاه هيتي از حضور فرعوني در مصر آگاه بود كه رقيبش در شكل دادن به تاريخ محسوب مي شد.&lt;br /&gt;
با ظهور عصر هخامنشي، اما، اين روندِ نوشتنِ تاريخ در اكنون به وضعيتي ويژه دست يافت. از يك سو، عصر هخامنشي نشانگر اوجي در نگارش تاريخ اكنون بود. اوجي كه در كتيبه ي بيستون به روشني ظهور يافت. در اينجا پادشاهي بر تخت نشسته بود كه در تمام جهانِ شناخته شده براي خودش و مردمش، هماوردي نداشت. ظهور دولت هخامنشي، به معناي ادغام تمام دولتشهرها و دولتهاي كوچك و بزرگ پيشين، و پديد آمدنِ يك مركزِ يگانه و غول آسا در پهنه ي كل سرزمينهاي نويسا بود. هرآنكس كه خط مي دانست و تاريخي داشت، در بدنه ي جامعه اي سامان يافته و منظم جذب شد و بخشي از يك نظام اجتماعي غول آسا و نوظهور شد. اين نخستين لوياتانِ راستين، شايد به خاطر نوپا بودنش  و شايد به دليل تر و تازه بودنِ دستگاه اخلاقي سازمان دهندگانش، هنوز با بيماريهاي واگيردار در ميان نظامهاي سياسي آلوده نشده بود. اين نظام غول آساي تك مركز، از سويي به عنوان پيش داشتي براي توجيه اكنون، چشم به گذشته داشت و از سوي ديگر به چشم اندازي فراخ و گسترده از آينده مجهز بود. با اين تفاوت كه ديگر براي مردمي اندك كه در قلمرو جغرافيايي خاصي زندگي كنند، بازگو نمي شد. اين روايت تاريخي، كه توسط شاهنشاهي يگانه و از سوي مركزي واحد صورتبندي شده بود، همه ي مردمِ متمدن جهان را مخاطب مي ساخت، كه همگي شهروند دولت هخامنشي بودند&amp;lt;sup&amp;gt;3&amp;lt;/sup&amp;gt;. به اين ترتيب، همزمان با گسترده شدنِ افقِ جغرافياييِ روايت كردنِ تاريخ، افق تاريخي آن نيز بسط يافت، و اين هردو مديونِ پيدايش مركزي يگانه براي انباشت و همسوسازي رخدادها و كردارهاي تاريخ ساز بود. &lt;br /&gt;
به اين ترتيب، نهايي ترين شكلِ نگارش تاريخ اكنون در عصر داريوش و با بيستون به سرانجام رسيد. كسي كه تاريخ سازترين &amp;quot;من&amp;quot;، و نه تنهاي &amp;quot;مني در ميان من¬هاي ديگر&amp;quot; بود، بر تخت نشست و از جايگاهي كه در چشم تمام مردم نويسا مركز تلقي مي شد، به نگارش تاريخ پرداخت. صراحت او، دقتِ او، انصافش در نام بردن از دشمنانش، صداقتش در اشاره به برخي از نقاط ضعفش، و فروتني اش در اشاره به اين كه &amp;quot;شاهي در ميان شاهان بسيار&amp;quot; است، همگي از اين حقيقت سرچشمه مي گيرند كه اين شاه هخامنشي همچون نوادگانش از مشروعيتي خدشه ناپذير و بسيار استوار برخوردار بوده است. مشروعيتي كه هنوز به برداشتهاي جنون آميز اسكندرگونه يا سنتهاي خودبزرگ بينانه ي فرعوني آغشته نشده بود و با همان سادگي كوچگردان و ايلاميانِ ديرينه سال، خود را با القابي بسيار فروتنانه و ساده به ديگران معرفي مي كرد. در اينجا مجال اين بحث نيست، اما كافي است به كتيبه هاي بازمانده از داريوش و خشايارشا بنگريم تا ببينيم كه خودانگاره ي شاهان هخامنشي به شكلي غريب واقع گرايانه و فروتنانه بوده است. داريوش در نقش رستم به خاطر آن كه نيزه وري نيكو، جنگاوري زورمند و سواركاري شايسته است، ستوده شده و نه به خاطر سخن گفتن با خدايان (همچون حمورابي)، يا خدا بودن (همچون فرعون)، يا زاده ي خدا بودن (همچون اسكندر). اين فروتني و واقع گرايي، از سويي پيش درآمدِ قرار گرفتنِ اين من هاي نيرومند بر مسند مركزِ جهان بوده است و از سوي ديگر خردي بود كه اين جايگاه را براي مدت دو و نيم قرن برايشان حفظ كرد. اين پديده، يعني ظهورِ مني كه بر مسند مركزيت هستي تكيه زده باشد، چندان تكان دهنده بود كه به گمان من به گذاري بزرگ در فهمِ مفهوم خداوند منتهي شد و از سوي ديگر در قالب روايتهايي اساطيري تبلور يافت و ابعادي تازه را به متغيرهاي تعريف ابرانسان و منِ آرماني در جوامع انساني افزود.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	15. پيدايش مركزي يگانه، به معناي آن بود كه همگان در مركز بودنِ شهرهايي، تمدنهايي، زبانهايي، و شخصيتهايي به توافق برسند. اين سويه¬ي روشن سكه¬ي نظم هخامنشي، پشتي نيز داشت، كه همانا ظهور پيراموني به همين ميزان قطعي بود. وقتي تمدن هخامنشي شكل گرفت، مركزي را در گيتي تعريف كرد كه قلمروش تمام سرزمينهاي داراي شهرنشيني مستقر و خط و تاريخ ديرينه را در بر مي¬گرفت. اما اين مركزِ جهاني و يگانه، پيراموني داشت كه به همين ترتيب استوار و محكم در كناره¬هاي آن مركز تعريف شده بود. در گرداگردِ ايرانِ هخامنشي كه در مركز بودنش شك نبود، تمدنهاي نويساي كوچكي وجود داشتند كه در جزر و مدهاي سياسي در درون يا بيرون اين مركزِ عمومي قرار مي¬گرفتند، و از پيوندي سست با آن برخوردار بودند. آتن، مشهورترينِ اين حاشيه¬هاي بيروني است، و اورشليم و يهوديه بحث¬برانگيزترينِ آن. &lt;br /&gt;
	يهوديان و آتنيان در قرون پنجم تا سوم پ.م، يعني در دوران نظم درخشان هخامنشي، سرزمينهايي به نسبت بيروني و حاشيه¬اي محسوب مي¬شدند. يكي در شبه جزيره¬ي يونان و بالكان كه به تازگي از خرابيهاي ناشي از ورود قبايل خونريز آريايي برخاسته بود، و ديگري در مرز ميان دو غولِ ايران زمين و مصر، در اقليمي نه چندان مساعد و رام. اين دو در زمانِ ياد شده تاريخ¬هاي خاص خود را پروردند، و روايتهاي ويژه¬ي خويش را براي تفسير پيشينه و سرنوشت¬شان پديد آوردند. هردوي اين جوامع، از الگو و سرمشق هخامنشي براي فهمِ تاريخ بهره بردند. يعني مدعي مركزيت داشتن شدند. اما به دليل صورتبندي شدن در زمينه¬هايي گوناگون، اين ادعا را به دو ترتيب بيان كردند. &lt;br /&gt;
هرودوت، نويسنده¬اي بود كه در آتن مي¬نوشت، دولتشهري از دولتشهرهاي بسيار يوناني، كه همواره درگير جنگ و جدال با همسايگانشان بود، و تنها معياري كه براي خودبرتربيني داشت، آن بود كه دو بار با پارسيان جنگيده بود، و هر هردو بار هم به دست سرداري پارسي فتح شده بود. لحن هرودوت بر اين مبنا، لحني سياسي بود. او در زمينه¬اي از زد و بندهاي سياسي و روابط قدرت بود كه مي¬نوشت، چرا كه مركزِ مورد نياز آتنيان در آن هنگام بيش از هرچيز مركزي سياسي بود. محوري كه قدرت نظامي و سياسي دولتشهر آتن را در برابر رقيبان يوناني ديگرش برجسته سازد، و ادعاي آن را بر مركز بودن به كرسي بنشاند. ادعايي كه در زمانِ هرودوت و تا ديرزماني پس از مرگ او، به دليل حضور مركزي بحث ناپذير مانند ايران، مسخره مي¬نمود و ريشخند مي¬شد. اما بعدها به دست روميانِ نوآمده¬ي تشنه¬ي پيشينه، به ابزاري كارآمد تبديل شد.&lt;br /&gt;
يهوديان اما، در زمينه¬ي ديگري مي¬زيستند. كشمكش ايشان با قبايل سامي ديگرِ همسايه¬شان بود، كه به ويژه از نظر ديني با ايشان تفاوت داشتند. هم يهوديان و هم قبايل رقيبشان از نظر سياسي زيرمجموعه¬اي از ايران بزرگ بودند، و از اين رو دعوي ايشان براي مركزيت، ادعايي ديني بود تا سياسي. يهوديان نيز مانند آتنيان سرمشق اصلي را از ايرانيان برگرفتند، با اين تفاوت كه اين سرمشق به پرستش خدايي يگانه مربوط مي¬شد، و جايگاهي كه اين مركزيتِ آسماني در دربار هخامنشي داشت. در متون تاريخي عبراني نيز، همچون نوشتارهاي هرودوت و كتزياس و كسنوفانس و بعدها پلوتارك، مرجع غايي ايران زمين بود و دربار ايران. همه چيز در ارتباط با دربار هخامنشيان تعيين مي¬شد، چرا كه در آن هنگام ترديدي در مركز بودنِ اين دستگاه وجود نداشت. با اين وجود، مي¬شد با بهره¬گيري از اين مركزِ عمومي و بزرگ، و در زمينه¬ي آفريده شده توسط آن، به شكلي خاص ادعاي مركزيتي محلي كرد. در متون هرودوت اين ادعا به قلمرو سياست مربوط مي¬شد و به كشمكشها و جنگها فرو كاسته مي¬شد. اما در نزد يهوديان كه با ايرانيان پيوندي نزديكتر و گرمتر داشتند، قضيه به پشتيباني و همخواني و حتي همخوني شاهان هخامنشي و رهبران ديني يهودي تبديل شد. &lt;br /&gt;
به اين ترتيب، دو الگوي تاريخ¬نگاري گذشته¬مدار در حاشيه¬ي اين مركز يگانه پديدار شد. تاريخي كه هويت را در رخدادهاي تاريخ¬سازِ گذشته¬هاي دور مي¬جست و مي¬يافت. رخدادهايي ديني يا سياسي، كه در نهايت سررشته¬اش به همان مركز غايي هخامنشي ختم مي¬شد، اما در ارتباط با آن و گاه با جبهه¬آرايي در برابر آن، براي خود نيز مركزيتي را ادعا مي¬كرد.&lt;br /&gt;
وجه مشترك هردوي اين تاريخ¬ها، آن بود كه ارتباطش با اكنون قطع شده بود. نويسندگانش نقشي در كردارهاي تاريخ¬سازِ بزرگ و تاثيري بر رخدادهاي تاريخي نداشتند. به اين دليلِ ساده كه از جامعه¬اي حاشيه-اي برخاسته بودند. تاريخي پرتاب شده به گذشته، روايتي بود كه بختِ سهيم شدنِ اين مردم در مركزي دوردست را فراهم مي¬آورد. هرودوت با نگاشتن تواريخي كه در بسياري از جاها مضحك و دور از عقل است، اين بخت را براي يونانيان و بعدها روميان فراهم آورد تا در رخدادهاي بزرگ تاريخي سهيم شوند. اين حقيقت كه ايرانيان هرگز در يونان جنگ بزرگي نكردند، با تصوير كردن نبردهاي تخيلي يوناني، جبران شد، و اين حقيقت كه دولتمردان يوناني تا ديرزماني پس از اسكندر بازيگراني حاشيه¬اي و محلي در جايي پرت و دور افتاده بودند، با اين قصه كه بسياري از آنها هماورد شاهنشاه، يا دوست او، يا جاسوس او، يا پزشك او بوده¬اند، جبران گشت. به همين ترتيب، يهوديان به شيوه¬اي دوستانه همين كار را تكرار كردند. اين حقيقت كه يهوديان در عصر هخامنشيان يكي از هزاران قبيله و قومِ حاضر در پهنه¬ي دولت هخامنشي بودند، با روايتهايي كه به پشتيباني شاهان هخامنشي از نبيان يهودي، و هواداري از ايشان در برابر دشمنانِ بت¬پرستشان، و حتي پيوندهايي خويشاوندي با دخترانشان، تعديل شد. به اين ترتيب يهوديان نيز -از راهي دوستانه و به گمانم خردمندانه¬تر- توانستند خود را در اين مركزِ بزرگ استعلايي سهيم بدانند. &lt;br /&gt;
يونانيان و يهوديان به اين ترتيب در سپهر رخدادهاي تاريخي و كردارهاي تاريخ¬ساز سهيم شدند. اما اين كار را به قيمت قطع ارتباط با اكنون انجام دادند. سهيم شدن در هويتي تاريخي كه ساختگي بود، به بهاي قطع ارتباط با اكنوني تمام شد كه با اين روايت در تعارض بودك. در نتيجه ساختاري خاص به تاريخ تحميل شد، كه بر پيوند محكمش با گذشته، و بريده شدن رگ نافش با حال استوار شده بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
16. تاريخ دستمايه¬ي هويت است و هر نوعي از هويت با شكلي از خود مركزپنداري همراه است. هويت جمعيِ يك جامعه، برآيندي است هم¬افزا و انباشتي از خودانگاره¬هاي اعضاي آن جامعه، و هر &amp;quot;من&amp;quot;، هرچنداز خود بيگانه و مسخ شده و ناتوان، در اندرون خود هنوز ردپايي از باور به قرار گرفتن در مركز هستي را دارد. چرا كه &amp;quot;من&amp;quot;، در اصل چيزي جز همين معجزه نيست:‌ نظامي خودمختار و انديشنده و انتخابگر، كه به همين دليل تقارن هستي را در هم مي¬شكند، و مي¬تواند همچون مركزي در گيتي عمل كند.&lt;br /&gt;
هويت جمعي مردمان؛ شبكه¬اي از باورهاي همگاني ، اصول موضوعه، ارزشها، و روايتهاي تاريخي است كه سرگذشت آن جامعه و سرنوشتش را بازنمايي مي¬كند. پرسشهايي غايي كه براي &amp;quot;من&amp;quot; در مقام سوژه¬اي انتخابگر مطرح است، در سطحي جامعه شناختي با شدتي بيشتر تكرار مي¬شود، و بنابراين همان طور كه &amp;quot;من&amp;quot; بايد به پرسشِ &amp;quot;به كجا آمده¬ام، آمدنم بهر چه بود؟&amp;quot; پاسخ دهد، نظام اجتماعي نيز مي¬بايست پاسخي سزاوار در اين مورد داشته باشد. &lt;br /&gt;
جوامعي كه به زماني خطي، جهت¬دار، و تحويل پذير به مكان باور دارند، به روايتي سه تكه براي پاسخ به اين چالش مسلح هستند. اين روايت از تاريخي گذشته¬گرا، اسطوره¬اي آينده¬مدار، و اكنوني لهيده در ميان اين دو تشكيل يافته است. امروز، تقريبا تمام جوامع انساني موجود بر سطح زمين بر مبناي درك خطي زمان سازماندهي شده¬اند، و بر اين مبنا، ستون فقرات هويت جمعي خويش را بر مبناي همين روايت سه بخشي پيكربندي مي¬كنند. هويت جمعي مردماني كه در يك جامعه حضور دارند، از تاريخي تشكيل مي¬شود كه خاطره-ي جمعي ايشان را، با ارجاع به رخدادهايي پنهان در گذشته¬هاي دور جمع بندي مي¬كند. تاريخي كه پيوند ميان اين مردمان و كردارهاي تاريخ¬سازِ نياكانشان را نشان مي¬دهد، و ارتباط ميان حال و هواي زمانه¬شان و رخدادهاي تاريخي را بيان مي¬كند. از آنجا كه آن كردارها و آن رخدادها تعيين كننده¬ي مركز بودن هستند، مردمان با سهيم شدن در اين روايت در آن مركز شريك مي¬شوند، و به اين ترتيب باور به حضور در مركز هستي، اين ضرورتِ تداوم هويت اجتماعي، برآورده مي¬شود. &lt;br /&gt;
اين برخورداري از گذشته، اما، از جنسِ پيوندي انداموار و سرراست ميان نظام اجتماعي و رخدادهاي گذشته نيست. &amp;quot;من&amp;quot;ها در نظام اجتماعي¬اي كه به اين شكل سازمان يافته است، از دستاوردهاي آن رخدادها بي¬بهره¬اند، و امكاني براي بازتوليد يا خلقِ كردارهاي تاريخ¬ساز ندارند. برخورداري ايشان از اين جريانهاي تاريخي مهم، به روايتي فرو كاسته شده است، كه خود بيشتر قصه است تا واقعيت، و بيشتر گوشته است تا استخوان. تاريخ گذشته¬گرايي كه قرار است مردمان را به حضور در مركز هستي قانع كند، ناگزير است تا حقيقتي تلخ را پنهان كند، و آن هم اين است كه اين مردمان در واقع ارتباطي با آن رخدادها و كردارها ندارند، خواه نياكانشان با اين روندها مربوط بوده باشند يا نه. يعني تاريخ گذشته مدار، در اصل قصه¬ايست كه در اطراف چند رخداد و كردار مهم تاريخي برساخته شده است. قصه¬اي انباشته از جزئياتِ خرسند كننده و پيچشهاي هيجان¬آور، كه به كارِ سرگرم كردنِ توده¬ي مردم و قانع كردنشان مي¬آيند، اما ربطي واقعي به آن واقعه¬هاي مهم ندارند. دليل سستي و ناتواني تاريخ گذشته¬گرا، پيش از هرچيز، آن است كه اين روايت در ذات خود ناتوان و دروغين است، و بيشتر براي پنهان كردن و بازنمودن تخصص يافته است. تاريخ گذشته¬گرا، قرار است حاشيه¬اي بودنِ يك جامعه را انكار كند، و به جاي آن كه در اين راستا مسيرِ دشوارِ آفرينش تاريخ و تبديل شدن به مركز را نشان دهد، راه ساده¬ترِ بازنويسي تاريخ، و قلاب كردنِ &amp;quot;من&amp;quot;ها به واقعه¬ها را برمي-گزيند. اين راه ساده¬تر است، چرا كه رخدادها و كردارها در حد امكان به گذشته¬اي دورتر و دورتر پرتاب مي-شوند، تا خاطره¬ي جمعي آنها و تاثيرهاي راستيني كه بر هستي گذاشته¬اند، در حد امكان مبهم¬تر و تارتر باشد، تا دستكاري¬شان، تحريف¬شان، و بازنويسي¬شان به شكلي كه جايي براي &amp;quot;من&amp;quot;ها پيدا شود، به شكلي فراهم آيد. &lt;br /&gt;
وظيفه¬ي تاريخ گذشته¬مدار آن است كه &amp;quot;منِ&amp;quot; امروزينِ حاشيه¬نشينِ آغشته به غياب، را با &amp;quot;من&amp;quot;هاي تاريخ¬سازِ مركزنشيني كه در حضورشان شكي نيست، پيوند دهد. تاريخي كه به گذشته پرتاب شده باشد، اين كار را با ساده¬ترين و خام¬ترين شكلِ ممكن انجام مي¬دهد. يعني يا به همخوني و خويشاوندي اين دو من قايل مي-شود، يا بر هم¬مكانيِ آنان پافشاري مي¬كند. به اين ترتيب منِ محرومِ نادانِ امروزين كه بودن و نبودنش حتي براي خودش هم يكسان است، بدان دليل كه از تباري ايراني است، يا در سرزمين ايران زندگي مي¬كند، در ذاتِ كسي مانند داريوش و كوروش سهيم مي¬شود، و خود را همسان و همگون با وي مي¬پندارد، چرا كه با وي همخون و همسايه است. داستانِ خاك و خون، يعني باور كردن به پيوند خويشاوندي يا مكاني با جريانهاي تاريخ¬ساز، محورِ فني است كه تاريخ گذشته¬مدار را ممكن مي¬سازد. اسطوره¬ي جادوگرانه¬ي مجاورت و اسطوره¬ي قبيله¬مدارانه¬ي خويشاوندي، چنان كه مردم شناسان تشخيص داده¬اند، عنصري مشترك در تمام باورهاي جادويي است. اما شايد زمانِ آن رسيده باشد كه تداوم اين دو اسطوره را در زيربناي محكم¬ترين بناهاي هويت¬سازِ امروزين نيز بازشناسيم. &lt;br /&gt;
هويتي كه بر اين مبنا از تاريخ گذشته¬مدار بر مي¬آيد، بي¬رمق و كمخون است. داستاني است سرگرم كننده، كه قصه¬ي كساني را بازگو مي¬كند كه در گذشته¬هاي دور كارهايي مهم انجام دادند و با ما مربوط بودند. بي آن كه اين ارتباط را به درستي تبيين كند، ماهيت آن كردارها را به دقت نشان دهد، و محكي باشد براي ميزان تاثير پذيرفتنِ اكنونِ ما، از آن كردارها. اين تاريخ، از تخمي ايدئولوژيك روييده است. كاركرد آن بسيج اجتماعي با كمينه¬ي نيرو و كمينه¬ي &amp;quot;حقيقت&amp;quot;است، و در ايفاي اين كاركرد پيروز مي¬شود، چرا كه مردمان سادگي را دوست دارند و راه¬هاي آسان را بيشتر مي¬پسندند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
17. من¬هايي كه هويت خويش را در تاريخي پرتاب شده به گذشته مي¬جويند و مي¬يابند، خواه ناخواه با اين چالش رويارو هستند كه به نوعي ارتباط خود را با آن وقايع مهم تبيين كنند. قصه¬هايي كه تبارِ مشترك يا مكانِ مشترك را دستمايه¬ي ارتباطِ ميان من و رخدادها و كردارهاي تاريخ¬ساز قرار مي¬دهند، ناگزيرند كه اين ادعا را با شواهدي سخت¬تر تثبيت كنند. چرا كه هم¬مكاني امري شكننده و وابسته به اقتدار سياسي است و با يك غصبِ سرزميني از ميان مي¬رود، و همخوني قضيه¬اي مبهم و وهم¬آلود است كه در برابر پرسشها تابِ ايستادگي ندارد. &lt;br /&gt;
از اين روست كه هويت جمعي به ناچار با انباشتي از &amp;quot;چيزها&amp;quot; پشتيباني مي¬شود. اين همان است كه ميشل دو سرتو در هنگام بحث از ظهور موزه¬داري در دوران مدرن بدان پرداخته است. محبوب شدنِ موزه¬ها در دوران مدرن، بدان معنا بود كه مردمانِ جوامع جديد، به ناگهان احساس نياز كردند تا چيزهايي به ظاهر ناهمگون را در مكانهايي عمومي به نمايش بگذارند و نگريستن به اين اشيا را همچون امري آموزشي تلقي كنند. اين نگريستن به چيزِ نمايشي، شايسته¬ي آن است كه مفصل¬تر مورد بحث واقع شود. اما در اين زمان و مكان اندك جايي براي پرداختن بدان نيست. تنها در همين حد مي¬توان اشاره كرد كه ظهور موزه در عصر مدرن، از سويي با كاركرد چشم و نگاه كردن در مقام فعلِ آفريننده¬ي حقيقت پيوند دارد، و از اين زاويه¬ي چشم¬مدارانه قابل نقد است، و از سوي ديگر به حرصِ دانش مدرن براي رده¬بندي مربوط مي¬شود كه خود بازتابي از سيطره¬ي فن¬آوري در اين تمدن است. از اين رو ظهور موزه فرآيندي است كه از گره خوردنِ چشم به چيز برخاست، با اين شرط كه آن چيزها به شكلي خاص مرتب و چيده شده باشند، و آن چشم در آن چيزها &amp;quot;تاريخي&amp;quot; را تشخيص دهد. خواه تاريخ طبيعي، خواه تاريخ ملي، و يا تاريخي مردم¬شناسانه. حتي مجموعه-هاي صدف و پروانه و تمبر و سنگ و جعبه چوب كبريت هم همواره با محور زمان درگيري دارند و از هاله-اي از تقديس تاريخي پوشيده شده¬اند. &lt;br /&gt;
ظهور موزه¬داري در عصر مدرن، معلول فراگير شدنِ نسخه¬هايي از تاريخِ گذشته مدار بود كه در اروپاي درگيرِ انقلاب صنعتي رواج داشت. نسخه¬هايي شتابان و عجول كه مي¬بايست به سرعت براي اروپايياني كه مي¬رفتند تا در مركز قرار گيرند، سابقه¬اي از ارتباط با مركز را بتراشد. اشكال كار در اينجا بود كه اروپاي غربي، كه خاستگاه انقلاب صنعتي و مدرنيته بود، تا پيش از يكي دو قرنِ پيش از انقلاب صنعتي، براي تمام تاريخ خويش در حاشيه و زير سايه¬ي تمدنهاي بزرگترِ شرقي قرار داشت. مورخانِ آن دوران اگر يك گام به عقب باز مي¬گشتند، امپراتوري روم را در مرزهاي شرقي خويش مي¬يافتند، اما مشكل در آنجا بود كه روميان خود به شرقِ - يعني يونان- چشم دوخته بودند. يعني به طور خاص به روايتي افسانه¬اي و خيالي كه هرودوت برايشان پرداخته بود. و باز اشكال در اينجا بود كه حتي خود هرودوت هم براي تعريف يونانيان به شرق چشم دوخته بود، يعني ايران.&lt;br /&gt;
تاريخي كه در دوران مدرن براي پيوند دادن اروپاييان با كردارها و رخدادهاي تاريخ¬سازِ روميان، يونانيان، يا حتي ايرانيان ابداع شد، عميقا به گذشته پرتاب شده بود. گذشته¬اي كه هرچه دورتر و دوردست¬تر مي¬شد، برجسته¬تر و پرعظمت¬تر جلوه مي¬كرد. اما به همين ترتيب ارتباطش با &amp;quot;من&amp;quot;هاي تشنه¬ي هويتِ نشسته در اكنون، كمتر و كمتر مي¬شد. به اين ترتيب، تاريخهايي نگاشته شد كه هويتِ اجتماعي اروپاييانِ نوآمده، اين تازه برنشستگان بر سرير مركزيت هستي، را تبيين مي¬كرد. اين تاريخها معمولا به بخشهايي هنوز اروپايي -مانند روم- ارجاع مي¬دادند، و حتي به تدريج بخشهايي از شرق و قلمرو عثماني را نيز به اين غرب افزودند، و به اين ترتيب يونان نيز در جرگه¬ي قلمرو هويت بخش به اروپاييان در آمد. كمي ديرتر برخي از اين تاريخها كه به ويژه در حاشيه¬ي اين حاشيه، يعني در اسكانديناوي و آلمان نوشته مي¬شدند، كوشيدند تا مخالفت ديرينه-شان با مسيحيت را، و در نتيجه گسستگي آشكارشان با تمدن رومي را با بازگشت به تمدنهايي ديرينه¬تر و شرقي¬تر جبران كنند. به اين ترتيب بود كه خويشتن را مانند نياكان بسيار بسيار دوردست¬شان آريايي خواندند و تاريخ خويش را دنباله¬ي تاريخ پرعظمت ايرانيان باستان دانستند. روايتي كه ايشان براي خويش ابداع كرده بودند، از سويي با بهره¬گيري از دانش و فن جديد، پيچيده و دقيق و حجيم و جذاب بود. و از سوي ديگر با ابزارهاي مدرنِ ارتباطي چاپ و نشر مي¬شد. از اين رو بود كه در خودِ ايران زمين، بر نسخه¬هاي قديمي و مندرسِ هويت بومي چيره شد، و دستمايه¬ي بازتعريف هويت مدرن ايرانيان قرار گرفت. در اين نكته كه هويتِ بوميِ بي¬رمقِ عصر قاجاري زير فشار اين منشِ نوآمده در هم شكست، دريغي نيست، چرا كه خودِ آن تاريخِ بومي ما نيز، براي قرنهايي بسيار، گذشته¬مدار بود و ناتوان و سست و خمود، و  زود بود كه از پا در آيد. وامگيري اين نسخه¬ي هويت تاريخي ايراني از غرب، در آن زمان و در آن شرايط سودمند بود، چرا كه نسخه-اي رقيب را در برابر محور پنداشتنِ رم و آتن قرار مي¬داد، كه هويت ايراني سخت بدان نياز داشت. اما اشكال كار در آنجا بود كه اين نسخه¬ي نوآمده و ستاينده¬ي ايرانيان كهن نيز، در نهايت ساختاري گذشته¬گرايانه داشت و براي مصرف مردمي ديگر سازمان يافته بود. و هدفش همين مصرف شدن بود، نه برانگيختن به توليد كردن.&lt;br /&gt;
موزه¬ها نيز در اين گير و دار برساخته شدند. موزه¬هايي كه نخست كاسه¬ها و كوزه¬ها را در خود گرد مي¬آوردند، و بعدتر كتابهاي خطي و كتيبه¬ها را نيز، و در انتها ستونهاي تخت جمشيد و تنديسهاي عظيم ايلامي را. مجموعه¬هايي كه قطعاتشان بازنماينده¬ي هويتِ يك قوم و قبيله دانسته مي¬شد. چرا كه سازندگانش همخون امروزين بودند، و همسايه¬هايشان در زمانهايي دور. و مسابقه¬ي چنگ انداختن به چيزها، همچنان ادامه يافت، تا آن كه در سطحي تقريبا مضحك، به نمادها انجاميد. چنان كه تاجيكان، كه قومي ايراني هستند و به عنوان يكي از اقوام ايراني قدمتي پنج هزار ساله دارند، ناگزير شدند تاريخ خود را به عنوان ملتي مستقل و جدا، از سامانيان آغاز كنند، و به اين ترتيب چهار پنجم تاريخ خويش را ناديده بگيرند. اين محروميت از رخدادهاي بزرگ و كردارهاي تاريخ¬ساز، پيامدِ عادي و ناگزيرِ تاريخ گذشته¬مدار است و همواره به همان موزه¬سازيِ صوري منتهي مي¬شود. چيزهايي كه در يك موزه گرد مي¬آيند، كاركردي بسيار حياتي را ايفا مي¬كنند. اين چيزها بايد چشم - اين اعتمادپذيرترين حس را- قانع كنند كه روايتِ تاريخِ گذشته¬مدار، با وجود پرتاب شدگي¬اش به گذشته، و با وجود رقتِ معنايي كه دارد، راست است. اين چيزهاي گردآمده در موزه¬هاست كه فقرِ معناي نهفته در اين تاريخها را جبران مي¬كند. موزه، جبراني شبه فرويدي است، براي محروميتِ تاريخي كه به گذشته پرتاب شده است. تاريخي كه رخدادها و كردارهاي تاريخ¬ساز را در گذشته وا نهاده و از دور به آن مي-نگرد. &lt;br /&gt;
اين تاريخ، از به چنگ آوردنِ وقايع بزرگ در اكنون ناتوان است. &amp;quot;من&amp;quot;هايي كه با تكيه بر اين روايت هويت خويش را مي¬فهمند، از نوعي محروميت مزمنِ مركز رنج مي¬برند. تاريخ گذشته¬مدار، تاريخ غياب¬هاست. چرا كه بن¬مايه¬اش اموري هستند كه در گذشته بوده و ديگر نيستند. تاكيد اين تاريخ، بر روندهايي دم بريده، بي¬دنباله و ابتر است كه در گذشته مانده و مدفون شده¬اند. به بيان ديگر، تاريخي كه به گذشته پرتاب شده باشد، از حضور بي¬بهره است،چرا كه بند ناف خود را با اكنون، اين خزانه¬ي غايي حضورها، قطع كرده است. از اين رو مردمي كه در نهايت به براده¬اي از حضور در اكنون نياز دارند، به سادگي با اين روايت سرخوش نخواهند شد. اين محروميت و آن فقر، با رمزگذاري چيزهايي كه در اكنون وجود دارند ممكن مي-شود. چيزهايي كه در موزه¬ها قرار مي¬گيرند، &amp;quot;مال&amp;quot;ِ كسي يا كساني دانسته مي¬شوند، و مي¬توان ديد و لمسشان كرد. &lt;br /&gt;
گذشتگاني كه تخت جمشيد را به عنوان مركزِ هستي برساختند، و با نقش كردنِ تمامِ اقوام و مردمانِ متمدن آن روز، همگان را در اين مركزِ غايي سهيم كردند، در فكرِ بنا نهادن چيزي براي موزه¬ها نبودند. آنان در اكنون، عظمتِ خويش را بازگو مي¬كردند، و به همين دليل هم به اسطوره¬هايي چنين پايدار تبديل شدند. اسطوره¬هايي كه بقايايش در همان چيزها لانه كرد، و تا به امروز عظمت را به ما يادآوري مي¬كند. اما اين يادآوري، پژواكي است از گذشته، كه بر صخره¬هاي اكنون ليز مي¬خورد و بر آن كارگر نيست. اين پژواك، تا وقتي كه در گذشته لانه كرده باشد، دست بالا اندوخته¬ايست موزه¬اي، و مجموعه¬ايست از چيزها، كه رخدادهايي مهم را در گذشته بازنمايي و نه بازآفريني كند.&lt;br /&gt;
بازي روايتهاي تاريخي در اين روزگار، گويي از پايه نادرست باشد. اين قماري است كه بردي در آن نيست. همه¬ي بازيگران در آن بازنده¬اند. ناكارآمد بودنِ اين بازي، از آنجا روشن مي¬شود كه بردها در آن شكننده و زودگذر هستند و بازتابي راستين در اكنون ندارند. شبه-قبايلي كه پاره¬هايي كوچك از زمين را در اختيار دارند و مي¬كوشند با گردآوردن چيزها و بازنويسي تاريخهاي گذشته مدار هويتي براي خود دست و پا كنند، دست بالا به توهمي زودگذر دست مي¬يابند، و ترديد دارم كه هيچ &amp;quot;من&amp;quot;ِ انديشمندي، دانسته اين گزينه را برگزيند. &lt;br /&gt;
كشمكش بر سر نمادها نيز به همين ترتيب مسخره¬آميز مي¬نمايد. مردمي كم شمار كه بر سرزميني بي بار و بر - اما نفت خيز زندگي مي¬كنند- با برگزيدنِ نقشِ اسطرلابِ يوناني/ايراني به عنوان نماد ملي خويش، و كشيدن نماد آهوي مصري بر دفترهاي شركتهاي بزرگ خويش، و خويشاوند پنداشتن خويش با ابن سينا و بيروني به ملت تبديل نخواهند شد و هويتي تاريخي به دست نخواهند آورد. اين جعل¬ها، چيزي جز تداومِ كمي نابخردانه¬تر و كمي بي¬شرمانه¬ترِ سرمشقِ هرودوت نيست. ناگفته پيداست كه اين نسخه¬ها و اين روايتها ممكن است جايگير و كامياب هم بشوند. اما پيشاپيش بايد درباره¬شان پرسش كرد، كه آيا به راستي اين چيزي است كه &amp;quot;من&amp;quot;ها در مقام هويت مي¬طلبند؟ &lt;br /&gt;
به راستي چرا مردمي مانند ساكنان تركيه¬ي امروزين كه تاريخ شهرنشيني¬شان به هزاره¬ي پنجم پيش از ميلاد مي¬رسد، و تمدنهاي بزرگي مانند كاپادوكيه و بيزانس و عثماني را داشته¬اند، ناگزير شده¬اند شخصيتي مانند مولانا جلال¬الدين بلخي را ادعا كنند؟ چرا اين مردم، ناچار شده¬اند چنين آغشته به ناكامي جشن نوروز را &amp;quot;تركي&amp;quot; بدانند؟ در حالي كه هزاران سال است نوروز را جشن مي¬گيرند و آن را هم نوروز مي¬نامند و اين پاره از هويتشان هم مورد چالش نبوده است؟&lt;br /&gt;
بازي هويتهاي برساخته بر مبناي تاريخِ گذشته مدار، از آن رو با باخت و ناكامي همراه است، كه بر منطقي نادرست بنا نهاده شده است. منطقِ بازيِ اين هويت و منطقِ نوشته شدنِ آن تاريخ، بر اصول موضوعه-ي حاشيه نشينان استوار است. نه حاشيه نشيناني كه بر حاشيه نشيني خويش آگاهند، و نه آنان كه قصدِ تبديل شدن به مركز را دارند. بلكه حاشيه نشيناني كه موقعيت خود را در اكنون انكار مي¬كنند، و با بازنويسي گذشته مدعي مركزيتي موهوم هستند. اين ناآگاهي در مورد موقعيتِ &amp;quot;من&amp;quot; و ما در اكنون و اين سستي و تنبلي در خواستِ بزرگِ &amp;quot;مركز بودن&amp;quot;، چيزي است كه روايتِ تاريخي پرتاب شده به گذشته را به نوعي مخدر و خواب¬آورِ اعتيادآور تبديل مي¬كند. &lt;br /&gt;
نوادگان صنعتگران روم شرقي، و فرزندان جنگاوران عثماني بدان دليل امروز به مولانا و نوروز نياز دارند، كه بند ناف خويش را با گذشته قطع كرده¬اند. ارتباط ايشان با نخستين نويسندگان يوناني و نخستين فيلسوفان مكتب ايوني، كه دست بر قضا مقيم همين قلمرو هم بودند، به متوني تاريخي فرو كاسته شده است. خرد آن يونانيان، جنگاوري آن عثمانيان، و صنعتِ آن روميان در اكنونِ ايشان حضور ندارد. از اين رو ضرورت دارد كه تاريخي گذشته¬مدار، كه اين محروميت را تثبيت و تشديد مي¬كند، بر محور بقاياي آنچه كه ردپاهايش در اكنون باقي مانده، موزه¬اي بسازد. اين موزه مثلا در مورد تركيه بر مبناي زبان تركي و هويت قومي مصنوعي¬اي به نام هويت تركي برساخته شده. يعني مردمي از نژادها و فرهنگهاي گوناگون كه زبان فاتحان سلجوقي خويش را پذيرفتند، همچون قبيله¬اي مصنوعي در نظر گرفته شده¬اند. از اين روست كه چند بيتِ تركيِ مولانا، چندان مهم مي¬شود كه به زور كشاندنش به موزه¬ي هويت اين جماعت را ضروري سازد. فنِ موزه¬سازي، هرچند كارآمد و موفق تواند بود، اين ايراد را دارد كه بر مبنايي كاملا ذهني استوار است. هيچ ضرورتي ندارد كه آنچه در موزه به عنوان چفت و بستِ اكنون با گذشته حضور دارد، به راستي از حضوري عيني حكايت كند. چيزِ درون موزه، نمادي از حضورِ وقايع تاريخ¬ساز در اكنون است، و نه خودِ آن. &lt;br /&gt;
از اين رو خطر در آنجاست كه با بسنده كردن به چيزهاي درون موزه و تاريخهاي گذشته مدار، هويت به نمادهايي سبك و ساختگي فروكاسته مي¬شود. اين بلايي است كه در غرب بر سر هويت مردمان آمد. چنان كه آن لحظه¬ي زرين حضور در مركز- كه به ويژه در جريان انقلاب صنعتي و عصر استعمار نمود داشت- به سرعت سپري شد و با جا به جا شدنِ مركز به دو قطبِ شوروي و آمريكا، هويتِ نوساخته¬ي اروپاي متمدن به سرعت فرو ريخت، بي آن كه توانسته باشد از آن مهلتِ گذراي حضور در مركز، بهره¬ي كافي برگيرد. &lt;br /&gt;
در شرق نيز چنين است. تركان امروز با تغيير دادن خط خويش، و با سياست ايراني¬زدايي و فارسي ستيزي كه از دوران آتاتورك شروع شد، در عمل بند ناف خود را با گذشته قطع كرده¬اند. از اين رو به ازاي افزودن پيكره¬ي مولانا و نمادهاي او به موزه¬ي خويش، پذيرفته¬اند كه براي هميشه خواندن شعر او را و فهميدن سخن او را از ياد ببرند. چنان كه به راستي امروز مولانا - كه شاهكارهايش را به فارسي مي¬نوشت- در اكنون مردم اين سرزمين حضوري ندارد. جز كه آن كه به نامش افتخار مي¬كنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
18. پرتاب شدگي تاريخ به گذشته، مخاطره¬اي بزرگ است. پديده¬ايست فراگير و عمومي كه تمام تاريخها و تمام هويتها را در بر گرفته است. كارآيي آن در پيكربندي هويت اجتماعي چندان زياد، و قدرت آن در بسيج توده¬ي مردم چنان چشمگير بوده است كه آن را به سرمشقي غالب تبديل كرده است. با اين وجود، اين كارآيي سياسي تاريخِ گذشته مدار براي بسيج مردم و هويت¬بخشيِ سطحي به ايشان، با زوال معنا و ناتوان شدنِ &amp;quot;من&amp;quot; همراه بوده است. &lt;br /&gt;
تاريخ گذشته مدار، ابزاري است در دست نهادهاي اجتماعي، براي آن كه سازماندهي اجتماعي را بر محورِ هويت جمعي ممكن كنند. اين تاريخ¬ها خصلتي ايدئولوژيك دارند. يعني به سادگي خوانده و فهم مي¬شوند و رفتارهايي خاص را هم به پذيرندگان خويش تحميل مي¬كنند. اين¬ها منشهايي هستند سرگرم¬كننده، حجيم، انباشته از جزئيات، و تقريبا بي¬ربط با واقعيتِ بيروني، كه براي بسيج كردارهاي مردماني ميان مايه طراحي شده¬اند. كارآيي¬شان در سطح اجتماعي از آنجا معلوم مي¬شود كه امروز كشورهايي با هويتهاي جمعيِ بنا شده بر اين اساس وجود دارند، و سطوحي متفاوت و موفق از بسيج جمعي مردمشان را نيز به نمايش مي¬گذارند. عراق، كه تاريخش به عنوان كشوري مستقل دو هزار و پانصد سال پيش خاتمه يافت و دوباره از پنجاه سال پيش آغاز شد و بنابراين براي تقريبا تمام عمرش - جز چند قرن حاكميت عثماني- جزئي از ايران بود، با استفاده از همين رده از هويت¬هاي ايدئولوژيك با ايران جنگيد، و بسيج عمومي قدرتمندي را به نمايش گذاشت، در شرايطي كه بسياري از افرادِ مقيمِ سنگرهاي رويارو، خويشاوندِ نزديك يكديگر بودند. به همين ترتيب، امروز اميرنشين-هاي كوچك جنوب خليج فارس براي مردم خويش هويتي آفريده¬اند و قدرتي اقتصادي يافته¬اند و اينها همه نشانه-ي كارآمد بودنِ تاريخ گذشته مدار – يعني نسخه¬هاي عميقا جعليي عربي و تركي¬اش است، در بسيج عمومي مردم.&lt;br /&gt;
با اين وجود، نظام اجتماعي بابت اين بسيج در سطح نهادهاي سياسي، بهايي را در ساير سطوح سلسله مراتبي¬اش پرداخت مي¬كند. &amp;quot;من&amp;quot;هايي كه در سطحي روانشناختي حضور دارند و قرار است با اين تاريخ¬ها هويت يابند، در عمل با سيراب شدن از اين آب شور، از حضور در مركز باز مي¬مانند. خاطره¬ي جعليِ بودنِ ماضي در مركز مانعِ كنشِ فعال براي حضور داشتنِ حال در مركز است. اين امر حتي در مورد مردمي مانند ايرانيان و هنديان كه زماني در مركز بوده¬اند هم مصداق دارد. يعني جعلي يا راستين بودنِ باور به بودن در مركز، تاثير چنداني در اين مهار كنندگي ندارد. مشكل در قطع رابطه با اكنون نهفته است، و چيزواره شدنِ تاريخ و تاثيركردارها و رخدادهاي بزرگ.&lt;br /&gt;
&amp;quot;من&amp;quot; اگر با تاريخ گذشته مدار آلوده شود، از ارتباط با اكنون محروم خواهد شد. اين من نيز همراه روايتي كه هويتش را تعيين مي¬كند، به گذشته پرتاب خواهد شد و در خاطره¬اي معمولا جعلي شناور خواهد ماند. يادآوري كردارهاي بزرگ و نه آفرينش آنها، و خاطره¬پردازي در مورد رخدادهاي تاريخي، و نه برخورداري از آن، مايه¬ي دلخوشي اين &amp;quot;من&amp;quot; خواهد بود. به اين دليل است كه من، با اين عارضه از اكنون كنده مي¬شد، و به اين ترتيب بختِ حضور در هستي را از دست مي¬دهد. در مركز بودن، همان در هستي حضور داشتنِ بي قيد و شرط و نيرومندانه و تمام و كمال است، كه &amp;quot;من&amp;quot; با وسوسه¬ي اين روايتِ شيرين، از آن چشم مي¬پوشد.&lt;br /&gt;
اين &amp;quot;من&amp;quot; ناگزير خواهد بود به نشانگان و علايم بسنده كند و هويت خويش را در اكنون، با چيزهاي و نمادها نمايش دهد. اين من، موزه¬دار خواهد شد، چرا كه راه ديگري براي برخورداري از گذشته¬ را ندارد. چرا كه اين گذشته با افسونِ تاريخِ لانه كرده در آن، از دسترس وي خارج شده است. به اين ترتيب، سنگين-ترين تاواني كه تاريخ گذشته مدار به جوامع تحميل مي¬كند، از ميان رفتنِ &amp;quot;منِ تاريخ¬ساز&amp;quot; است. &lt;br /&gt;
بازتاب ديگري از اين عارضه، اما، در سطحي فراتر از نهادهاي اجتماعي نيز قابل ردگيري است. تاريخ گذشته مدار به دليل خصلت ايدئولوژيك خود، تنگ نظر و محدود كننده و هراسان از عناصر متكثر است. اين تاريخ ناگزير است تا براي هدايت و به جريان انداختنِ كردارهاي خاصي در توده¬ي مردم، رده¬اي خاص از عناصر نهفته در گذشته را به خود مربوط كند و بقيه را انكار نمايد. از اين روست كه تركانِ مقيم تركيه، ناگزير شده¬اند از ميراث فرهنگي و تاريخي بزرگي چشم¬پوشي كنند. چرا كه بخش مهمي از اين ميراث ايشان را با كردها، روميان، ايتاليايي¬ها، يونانيان، ايرانيان، و مغولان در ارتباط قرار مي¬دهد. خصلت ايدئولوژيكِ تاريخ در اين قلمرو ايجاب مي¬كند كه تمام اين پيوندها كه به راستي وجود داشته¬اند، بريده شوند و از اكنون رانده شوند، تا جا براي مفهومي نوظهور و ساختگي مانند هويت تركي باز شود كه بر رواج گويش خاصي از زبان اويغوري در بخشهايي خاص از اين كشور استوار است. اين بدان معناست كه تركان در سطح فرهنگي نيز از بخش مهمي از ميراث تاريخي خويش محروم شده¬اند. ميراثي كه ايشان را با ادبيات فارسي، سياست يوناني، و دينِ رومي در ارتباط قرار مي¬دهد. &lt;br /&gt;
به اين شكل، تاريخ گذشته مدار گذشته از سطح رواني، در سطح فرهنگي نيز ناتواني و كمخوني به بار مي¬آورد. اين در واقع منشي است سركوبگر در سطح فرهنگي، كه با هدفِ سازماندهي سياسي جوامع، منشهاي ديگر را و كردارهاي بزرگ &amp;quot;من&amp;quot; را سركوب كرده، و بنابراين تاوانِ بسيج توده¬ها را با مسخ شدنِ &amp;quot;من&amp;quot; و انحطاط فرهنگ پرداخت مي¬كند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
18. شايد چنين بنمايد كه لحن اين نوشتار تاريخ¬ستيزانه، يا نااميدانه است. اما اشتباهي بزرگتر از اين برداشت وجود ندارد. من نه از سرِ نااميدي اين متن را نوشتم و نه براي پشت كردن به تاريخ، كه پيشنهادي را در برابر وضعيتِ بيمارگونه¬ي تاريخ در آستين دارم. منشها و روايتها و عناصر فرهنگي، نظامهايي تكاملي هستند، و تمام نظامهاي تكاملي تنها در رقابت با هماورداني نيرومندتر است كه از ميدان به در مي¬روند. پيشنهاد من براي رهايي از چنگ تاريخ گذشته¬مدار، آن است كه شكلي از تاريخِ اكنون بنياد شود.&lt;br /&gt;
تاريخ را مي¬توان در اكنون نوشت، اگر اين قواعد رعايت شود:&lt;br /&gt;
نخست آن كه در بازخواني و بازشناسي آنچه كه در گذشته رخ داده، همواره بايد به رويكرد ايدئولوژيكِ تاريخ¬هاي گذشته¬گرا، و كاركرد سياسي¬شان در زمانِ نوشته شدنشان نظر داشت. بايد پرسيد كه چرا مورخ به اين جنبه¬ي خاص از رويدادها پرداخته، و نه جنبه¬اي ديگر، و چرا چيزهايي را نقل كرده و چيزهايي ديگر را از قلم انداخته است. بايد در داوريهاي او شك كرد، و بايد كوشيد تا ماجرا از ديدِ &amp;quot;آدم بد&amp;quot;هاي داستان بازسازي شوند. بايد به حال و هواي حاكم بر جامعه¬اي كه تاريخ در آن نوشته شده نظر داشت، و بايد كاركردِ آن را در زمان نوشته شدن شناخت. بايد پرسيد كه اين متن در روزگارِ رواجش، چه مردمي را براي چه قصدي بسيج مي¬كرده، و چه نوع بسيج اجتماعي را ممكن مي¬ساخته است؟ بايد شناخت كه چه نيروهايي نوشته شدن اين متن و رواجش را پشتيباني كردند، و رقيبانشان چه كساني بودند و چه متنهايي از آنها به يادگار مانده است؟ در اين معنا، بايد تاريخ¬ها را كه ارزشمندترين ردپاهاي بازمانده از گذشته هستند، با دقت و وسواس خواند و از آنها آموخت، و در عين حال، واسازي¬شان كرد، محك¬شان زد، و به بوته¬ي نقدشان سپرد.&lt;br /&gt;
دوم آن كه بايد به خودِ رخدادهاي تاريخي، و خودِ كردارهاي تاريخ¬ساز نگاه كرد، و نه قصه¬هاي سرگرم كننده و ماجراهاي هيجان¬انگيزي كه در اطراف آن بربافته شده است. بايد به اين كه در چه شرايطي، چه رخدادي به واقع ظهور كرده است نگريست، و به اين كه چه كسي در چه شرايطي چه كرده است. اين كه بازتاب و تاثير اين رخداد چه بوده است را بايد در طول زمان رديابي كرد، و شاخه¬هاي فراوانِ نفوذ آن را دنبال كرد و انعكاسهاي واگرا و پراكنده¬اش را جستجو كرد. به اين ترتيب، بايد استخوان را از گوشته¬اش جدا كرد، و آن را همچون كالبدشناسي بي¬طرف، وارسي كرد.&lt;br /&gt;
آنگاه، بايد به تاثيرهاي بازمانده از آن رخدادها و آن كردارها در زمانه¬ي اكنون پرداخت. بايد ديد كه چگونه اين كردارها و آن رخدادها اكنونِ ما را شكل داده¬اند، و وضعيتِ امروزين ما براي هستي داشتن را تعيين كرده¬اند. بايد اين بازتابِ گذشته در اكنون را مانند محوري بنيادين مورد توجه قرار داد، و با تكيه به آن آرايش نيروها و رويارويي روايتها و تفسيرها در موردش را بازشناسي كرد. بايد با فهمِ وامي كه اكنون از گذشته دارد، آن را در اكنون به شكلي راستين و نه ساختگي احداث كرد. هرچند اين تاثير ناچيز يا ناخوشايند باشد، بايد غنيمتش شمرد، چرا كه اين تنها شكلِ برخورداري است كه ما از تاريخ توانيم داشت. &lt;br /&gt;
سپس، بايد داوري كرد. بايد تقارن را شكست، و همچون كنشگري خودمختار و مجهز به اراده، تفسيرِ خويشتن از تاريخ را بسته به موقعيتِ &amp;quot;من&amp;quot; در اكنون باز آفريد. بايد در ميان تاثيرهايي كه از گذشته به امروز رسيده است، دست به انتخاب زد، و صريحا، با پرهيز از كژديسه نمودنِ حقيقت، تاثيرها را گوشزد كرد و داوري خويش را بر كرسي نشاند. بايد بر اساس آنچه كه &amp;quot;من&amp;quot; در اكنون مي¬خواهد، و در تار و پود تاثيرهايي كه از گذشته تا به امروز تداوم يافته است، دست به كنش زد. بايد هويت را برگزيد و بازتعريف كرد و آن چنان هستي داشت. در اين حالت، &amp;quot;من&amp;quot; دست كم در سطحي فردي و به عنوان نظامي روانشناختي در مركزِ هستي نشسته است. و اين پيش شرطِ تمام اشكالِ ديگرِ حضور در مركز هستي است.&lt;br /&gt;
بايد به اين شكل، تاريخ اكنون را نگاشت.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
پی نوشت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1 بديهي است كه يادداشتهايي شخصي كه افراد در آنها براي به رمز نوشتنِ محتواي خاصي، خطي ويژه را ابداع مي¬كنند، از ديرباز وجود داشته است، اما عنصري در سپهر عمومي و سطحي جامعه شناختي نبوده است.&lt;br /&gt;
2 مضموني بسيار تكراري در كتيبه¬هاي شاهان دوران جديد آشور. به ويژه در نبشته¬هاي شروكين دوم و سناخريب اين عبارت را زياد مي¬بينيم.&lt;br /&gt;
3 توجه داشته باشيد كه در اين دوران اعضاي مقيمِ قلمروهاي سه گانه¬ي خاوري، مياني، آفريقايي و آمريكايي هنوز از وجود قلمروهاي ديگر خبردار نبودند و تا ديرزماني بعد هم به اين موضوع پي نبردند. به همين دليل هم هخامنشيان و شهروندانشان از وجود چينيان و سرخ پوستاني كه در آن دوران مراحل اوليه¬ي شهرنشيني و دولت¬سازي را سپري مي¬كردند، خبري نداشتند.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتابنامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن اثير، عزالدين علي، تاريخ كامل، ترجمه¬ي ابوالقاسم حالت، علمي، 1352.&lt;br /&gt;
پاتس، دنيل، تي. باستانشناسي ايلام، ترجمه¬ي زهرا باستي، سمت، 1385.&lt;br /&gt;
كتاب مقدس، (عهد عتيق و عهد جديد)، انجمن پخش كتب مقدسه، 1355.&lt;br /&gt;
گرني، اوليور، هيتي¬ها، ترجمه¬ي ژاله آموزگار، انتشارات پژوهشگاه مطالعات فرهنگي، 1371.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	De Certeau, M. Histoiricites Mystiques, Recherches de Science Religieuse, 73, pp: 325-354, 1985.&lt;br /&gt;
Rüster, E. )Chr. (Neu, Hethitisches Zeichenlexikon (HZL), Wiesbaden,1989.&lt;br /&gt;
Falkenstein, A. Archaische Texte aus Uruk, Berlin-Leipzig, 1936.&lt;br /&gt;
von Soden, W. The Ancient Orient: An Introduction to the Study of the Ancient Near East, Grand Rapids: Erdman&#039;s Publishing Company, 1985.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amir.dana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D9%90_%D8%A7%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%86&amp;diff=769</id>
		<title>نوشتن تاریخِ اکنون</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D9%90_%D8%A7%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%86&amp;diff=769"/>
		<updated>2014-05-21T08:16:49Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amir.dana: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نوشتن تاریخ اکنون (بخش نخست)، فروزش، شماره‌ی 3، تابستان 1388، ص: 4-14.&lt;br /&gt;
نوشتن تاریخ اکنون (بخش دوم)، فروزش، شماره‌ی 4، پاییز 1388، ص: 4-16.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شروين وكيلي&lt;br /&gt;
21/5/1387&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1. تاريخ، واژه ايست که با گذشته پيوند خورده است. مورخان، آن انديشمنداني هستند که به رخدادهايي که در گذشته به وقوع پيوسته اند مي پردازند، متوني کهن را که توسط گذشتگان نوشته شده اند تحليل مي کنند، و به عنوان متخصصاني که برش خاصي از زمانِ گذشته در قلمرو دانش و فهم شان است، نامدار مي شوند و اعتبار مي يابند. محوري که از اکنون آغاز مي شود و به زمان هاي دوردست منتهي مي شود، تيول مورخان است، و اين دامنه از لحظاتي پيش، از همان نقطه اي که رخدادهاي جاري در اکنون به گذشته تبديل مي شود، آغاز مي شود و تا نخستين نشانه هاي خط و نويسايي عقب مي رود. اين بدان معناست که تاريخ از سويي با گذشته، و از سوي ديگر با زبان، و به طور خاص زبانِ نوشته شده و متن سر و کار دارد. در آنجا که متني وجود ندارد، اقتدار مورخ پايان مي يابد و حکومت باستان شناس آغاز مي شود. &lt;br /&gt;
بر اين مبنا، تاريخ به عنوان شاخه ای از دانش که به گذشته مي پردازد، در ميان ساير شاخه هاي رسمي و دانشگاهي علم جايي براي خود باز کرده است، و موقعيتي به ظاهر هم ارز و هم زور با ساير شاخه هاي دانايي به دست آورده است. اين تصوير از علم تاريخ و مورخان با وجود آشنا و رايج بودن، اگر با دقتي بيشتر نگريسته شود، به تعارض هايي مفهومي بر مي خورد. از يک سو، چنين مي نمايد که تاريخ به نوعي با ساير دانشها متفاوت باشد. چرا که در آن از روش شناسي دقيق و رياضي گونه ي رايج در ساير علوم به شکلي منسجم و ساختار يافته استفاده نمي شود، و با وجود تلاشهاي فراواني که براي کمي، عيني، و تجربي ساختنِ شواهد تاريخي انجام گرفته است، اين علم همچنان ماهيت تفسيري و بلاغي خود را حفظ کرده است. &lt;br /&gt;
از سوي ديگر، چنين مي نمايد که تمام علوم ديگر را بتوان به نوعي زيرشاخه ي تاريخ دانست. چرا که تاريخِ هر علمِ خاص، کلِ داشته هاي آن علم را تا لحظه ي اکنون در بر مي گيرد و به تعبيري چنين مي نمايد که تاريخ و يا شاخه اي از آن که تاريخ علم باشد، به نوعي فراعلمِ زمان مدار تبديل شده باشد. &lt;br /&gt;
تاريخ، گذشته از اين تفاوتهاي روش شناختي و ابهام هايي که در مرزبندي اش وجود دارد، از يک نظر ديگر هم با ساير علوم تفاوت دارد، و آن هم تاثير مستقيم و تعيين کننده ايست که در هويت فردي و اجتماعي اعضاي يک جامعه دارد. هيچ علم ديگري را نمي توان يافت که به قدر تاريخ در شکل دادن به خودانگاره ي سوژه از خودش تاثير داشته باشد، و با پيکربندي هويت جمعي مردمي که در کنار هم زندگي مي کنند و &amp;quot;تاريخ&amp;quot; مشترکي دارند، کردارهاي آينده ي ايشان را تعيين کرده باشد. &lt;br /&gt;
تاريخ در اين معنا، تنها علمي است که با وجود تاثير شديد و چشمگيرش بر شکل دادنِ اکنون، پيوند خويش با اين برش زماني خاص را انکار مي کند. اگر از دستاوردهاي فني ناشي از علوم تجربي بگذريم، و تنها بر محتواي معنايي و بافتار تفسيري شاخه هاي علوم تمرکز کنيم، تاريخ را مهمترين شکل دهنده به شکلِ اکنون خواهيم يافت، و غريب است که اين تاثير فراگير و عمومي در مورد شيوه ي درک ما از خويشتن در اکنون، توسط علمي صورتبندي و بيان مي شود که مدعي کناره گيري از اکنون، و اقامت در گذشته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2. ادعاي اقامت در گذشته و انکار پيوند با حال، دستاويزي است که تاريخ را به نوعي مرجع غايي، به نوعي داور بي طرف و شکلي از سيستم لختِ نيوتوني تبديل مي کند، که کل حرکتها و رخدادها و تصميم هاي نهفته در اکنون را مي توان بر مبناي آن و در تناسب با آن سنجيد. تاريخ، با لانه کردن در گذشته است که مشروعيت و اقتدار کافي را براي شکل دادن به اکنون به دست مي آورد.&lt;br /&gt;
ميشل دو سرتو، يکي از بهترين بيانها را در مورد ضرورت بازبيني اين ادعاي تاريخ به دست داده است. چنين مي نمايد که برداشت دو سرتو در مورد اين نکته درست باشد که تاريخ، همواره بر شواهد و مستنداتي تکيه کرده که در اکنون حضور دارند و در حال مستقر شده اند (De Certeau, 1985). &lt;br /&gt;
اشياي گرد آمده در موزه ها، متون تاريخي، و نوشتارهاي نقش بسته بر سفالينه ها و ديوارها همه از آن رو موضوع علم تاريخ دانسته مي شوند، که در زمانه ي اکنون حضور دارند و يا با بند نافي از جنس روايت و نقل قول و يادبود به حالِ گريزپاي ما پيوند خورده اند. بر اين مبنا، تاريخ، تفسيري است که ما از چيزها و رخدادها و شواهدِ موجود در اکنون داريم. ماده ي خام تاريخ، که داربستهاي استوار ساختن گذشته ي ما را بر مي سازد، آن چيزي است که در زمان حال هست. بر اين مبنا، انکار اتصال شواهد تاريخي به اکنون، همچون ناديده انگاشتن انگيزه ي حال مدارانه ي مورخ، خطايي روش شناسانه محسوب مي شود.&lt;br /&gt;
پيوند تاريخ با گذشته، و انکار پيوند آن با زمان حال به قدري در ذهن ما رسوب کرده و نگاههاي ما به حدي بدان معتاد گشته اند که سخن گفتن از آن با لحني نقادانه و دعوت به جور ديگر انديشيدن در اين قلمرو در نگاه نخست نامفهوم و ناممکن مي نمايد. با توجه به اين که تلاش من در بازخواني و بازسازي تاريخ فرهنگ انساني به طور عام و تاريخ ايران زمين به طور خاص، دستيابي به شالوده اي استوار و مستحکم براي بازتعريف هويت خويشتن است، چنين گسستي از ديدگاه سنتي و گذشته مدارانه ي تاريخ را ضروري و بارآور مي دانم. براي ترسيم حد و مرزهايي که در دعوت به &amp;quot;اکنون مدار&amp;quot; ديدنِ تاريخ نهفته است، بايد نخست به زمينه اي انديشيد که ناديده انگاشتن اين ديدگاه را به امري چنين مرسوم مبدل ساخته است. &lt;br /&gt;
آماج اصلي اين نوشتار، طرح شرايطي است که به گسسته شدنِ بند ناف تاريخ با اکنون منتهي شده است. اين شرايط را با رجوع به متوني که امروز تاريخي ناميده مي شوند، و معمولا در زمان نگاشته شدنشان هم همچون تاريخ فهميده مي شدند، انجام خواهم داد. يعني به شرايطي خواهم نگريست که در آنها تاريخ مستقر در اکنون، که گمان دارم زماني با اقتدار تمام وجود داشته است، به تاريخِ ابتر و مخفي در گذشته تبديل شد. به طور خلاصه، موضوع اصلي اين نوشتار، چگونگي گسسته شدنِ پيوند ميان تاريخ و اکنون، و محدود ماندنش به گذشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3. در مورد اين که نخستين متون تاريخي در چه زماني و در چه تمدني نوشته شدند، توافقي عمومي وجود دارد، هرچند در مورد دلالتِ اين متون در همان تمدنها بحث و کشمکش بسيار است. مي دانيم که خط در ابتداي هزاره ي سوم پ.م در کهنترين تمدنهاي يکجانشين ،ايران زمين (مشتمل بر ميانرودان، سغد و خوارزم، ايلام، و دره ي سند)، آناتولي و مصر-  پديدار شد، و در ابتداي کار براي ثبت رخدادهايي از جنس تحولات سياسي يا باورهاي ديني به کار گرفته شد. &lt;br /&gt;
متون تاريخي در مصر، تا دير زماني که تا حمله ي هيکسوس هاي آسيايي به طول انجاميد، در عمل به زنجيره اي از نسب نامه هاي رسمي که ارتباط فرعون را با فرعونهاي پيشين نشان مي داد و ساختاري بسيار رسمي و صورتبندي شده در قالب چندين نام ديني و دولتي داشت، منحصر مي شد. بخش مهمي از تاريخ مصر در دوران پيش از حاکميت هيکسوس ها را بايد در متوني که در کل خصلتي غيرتاريخي دارند و داستانهايي تخيلي يا دعاهايي ديني را در بر مي گيرند، جستجو کرد. &lt;br /&gt;
در مقابل، در قلمرو ايران زمين بود که نخستين متون تاريخي به معناي ثبت رخدادهاي ويژه و محصور در زمان و مکان، توليد شد. اين امر، تا حدود زيادي مديون چند پارگي جغرافيايي اين قلمرو، و ظهور تمدنهايي متفاوت بر پهنه ي آن بود. در کل، متون تاريخي پديد آمده در ايران زمين، بيشتر از رده ي فتح نامه ها و گزارشهايي جنگي هستند که محور اصلي شان نبرد ميان قطبِ ايلام –ميانرودان است.  &lt;br /&gt;
يکي از نخستين متوني که مي توانند همچون متني تاريخي نگريسته شوند، و تاريخ ميانرودان باستان (سومر) و همچنين تاريخ نوشته شده ي انساني با آن شروع مي شود، شرح نبرد انمرکار - شاه دولتشهرِ سومريِ اوروک- با شاهِ اَرَت - احتمالا منطقه ي شهداد- در ايرانِ جنوبي است. در اين کتيبه که به خط ميخي سومري نوشته شده، براي اولين بار، مي بينيم که متن با عبارتِ آشناي &amp;quot;يکي بود، يکي نبود!&amp;quot; آغاز مي شود. حماسه ي ديگر سومري، که در ضمن کهنترين متنِ داراي نام گيلگمش هم هست، به نبردي در ميان دو دولتشهرِ کيش و اوروک اشاره مي کند که در جريان آن گيلگمش - شاه اوروک- پس از متحد شدن با جنگاوران سرزمينش و فرونشاندن مخالفتهاي شوراي ريش سپيدان شهرش، به کيش لشکر مي کشد و پس از محاصره کردنِ آنجا، با شاه اين شهر که آگا نام دارد، صلح مي کند. در هردوي اين متون، روايتي تاريخي به اساطير درآميخته است. در حماسه ي انمرکار، شاه اوروک فرزند خداي خورشيد -اوتو- دانسته مي شود و ارتباط گيلگمش هم که با خدايان سومري به قدر کافي مشهور هست(Falkenstein, 1936). &lt;br /&gt;
متون سومري اي که به رخدادهايي تاريخي پرداخته اند، در کل از الگويي پيروي مي کنند که در همين دو متن اوليه وجود دارد: استعاره هايي اندک و معمولا گويا، متوني کوتاه و بيانيه مانند، و ارجاعهايي مبهم و نادقيق به اشخاص و جاها، به شکلي که آشکار است متن براي کساني نوشته شده که مکان شهرها و هويت شاهان و کسانِ نامبرده شده در کتيبه ها را ، به خوبي ميدانسته اند. در يکي از متون ديگري که چند قرن بعد، توسط اورکاگينه -شاه اور- به مناسبت غلبه ي او بر رقيبش که کاهني بلندپايه بود، نوشته شده است، اشاره هايي به اقدامات دادخواهانه ي شاه جديد وجود دارد و براي نخستين بار از واژه ي &amp;quot;آزادي&amp;quot; به عنوان محور مشروعيت بخشي به شاهي که مردم را از قيد ستم کاهني زياده خواه نجات داده، مورد استفاده واقع شده است. &lt;br /&gt;
در ميانرودان پس از آمدن اکدي ها الگوي نوشتن تاريخ کمي تغيير يافت. اين تغيير بيشتر با توجه به ريزه کاري ها و تاکيد بر ساختار ادبي متون تاريخي مربوط مي شد، تا تحولي بنيادين در سبک روايت. اين تحول را مي توان با مقايسه ي کتيبه هاي به جا مانده از قبل و بعد ورود اکدي ها به ميانرودان دريافت. اِآناتوم -شاه لاگاش در 2460 پ.م- که با ايلاميان جنگيد و بر ايشان چيره شد، سه متن کمابيش مشابه از خود به جا گذاشته است که يکي از آنها به اين شرح است:&lt;br /&gt;
&amp;quot;ايلام، کوه بلند با سلاح در هم کوبيده شد. پشته هايي از اجساد بر هم تلنبار شد، اَرَو که اِنسي (حاکم) آن درفشها را برافراشته بود، با سلاح در هم کوبيده شد. پشته هايي از اجساد بر هم تلنبار شد، اومّا با سلاح در هم کوبيده شد، بيست پشته از جسد برهم تلنبار شد.(پاتس، 1385: 143)&amp;quot;&lt;br /&gt;
کمتر از دو قرن پس از نوشته شدن اين متن، ريموش که فرزند و جانشين شروکين -بنيانگذار پادشاهي اکد- بود، در کتيبه اي به متنهاي تاريخي به معناي دقيق کلمه بسيار نزديک شد:&lt;br /&gt;
&amp;quot;اَبَل گَمش، پادشاه برهشوم را در نبرد مغلوب کرد. زَهَر و ايلام در ميانه ي برهشوم رزم آرايي کردند. اما ريموش پيروز شد. 16212 تن کشته و 4216 نفر اسير شدند. امهسيني پادشاه ايلام اسير شد، ؟ از ايلام اسير شد. سيدَگو فرمانرواي برهشوم اسير شد و شرگَپي در كنار رودخانه ي قبليتوم اسير شد. پشته هايي از اجساد در شهر روي هم تلنبار شد.(پاتس، 1385: 167)&amp;quot;&lt;br /&gt;
چند قرن بعد، در حدود 2100 پ.م پوزور اينشوشيناک که پادشاه ايلام بود، کتيبه اي نوشت و پيروزيهاي خويش را با همين سبک در آن شرح داد:&lt;br /&gt;
&amp;quot;حاکم شوش، گيرنيتا، سرزمين ايلام، پسر شيمپي ايشهوک، دشمنان کيماش و هورنوم را اسير کرد. هوپسانا را فرو پاشيد و هشتاد و يک شهر و منطقه را در يک روز زير پاهايش ويران کرد. آنگاه که پادشاه سيماشکي به سويش آمد، بر پاهايش آويخت. پوزور اينشوشيناک نيايشهاي او را شنيد و...(پاتس، 1385: 194)&amp;quot;&lt;br /&gt;
سنتي که با ورود اکدي ها به ميانرودان شکل گرفت و زبان روايي متون تاريخي را از حالت استعاري و اساطيري اش به وضعيتي دقيقتر و روشنتر تبديل کرد، تا دو هزاره پس از ورود ايشان به ميانرودان همچنان تداوم يافت. در ابتداي قرن هشتم پ.م گزارش دقيق حمله ي شروکين دوم به ماد و ايلام را داريم، که در آن شمار تلفات و نام و نشان شهرهايي که ارتش او از آن عبور کرده اند، با دقت ذکر شده است. اين رده از متنها در نهايت به کتيبه ي مصور آشور بانيپال، واپسين شاه بزرگ آشور ختم مي شوند که در آنها شرح پيروزي او بر پادشاه ايلام آورده شده است. &lt;br /&gt;
فتح نامه هاي اين دوران، لحن ساده و گاه صميمانه اي دارند، حمورابي در متني که در ميانه ي قرن هفدهم پ.م نوشته است، از اين که پس از هجوم اوليه اش به ايلام به سختي شکست خورد و هراسان، نا اميد و افسرده به شهر خويش بازگشت، سخن مي گويد، و آشور بانيپال وقتي از اتحاد ايلامي ها با بابلي ها در برابر سپاهيانش سخن مي گويد، اشاره مي کند که &amp;quot;من هرگز انتظار نداشتم ايلامي ها با من دشمني کنند.&amp;quot; &lt;br /&gt;
با اين وجود، شاهاني که اين کتيبه ها را مي نوشتند، به چشم انداز ويژه ي خويش از جنگ پايبند بودند. چنان که وقتي در نبرد هَلوله (693 پ.م)، سپاهيان آشوري در برابر ارتش متحد ايلام و بابل صف آراستند و نبردي سخت خاک ساحل دجله را خونين کرد، هر دو طرف ادعاي پيروزي کردند(Von Solen, 1985: 58). بر اساس سالنامه هاي بابلي، شاه ايلام که هومبان نيمنا نام داشت، بر آشوريان پيروز شد، و اين در حالي بود که سناخريب - شاه آشور- هم پس از بازگشت به شهر خويش کتيبه ي نبي يونس را منتشر کرد و در آن نوشت که در هلوله بر ايلاميان و بابليان چيره شده و پسر شاه بابل را اسير کرده است: &amp;quot;آنها را شکست دادم، صد و پنجاه هزار تن از جنگجويانشان را از دم تيغ گذراندم،...&amp;quot;&lt;br /&gt;
اين چيزي بود که چند قرن قبل در نبرد بزرگ ميان رامسس دوم و شاه هيتي ها در سوريه نيز تکرار شده بود و در آن هنگام هم هريک از دو طرف پس از بازگشت به کشورشان براي خود ادعاي پيروزي کردند و جشن گرفتند. در اين هنگام البته، چنين روايتهاي ضد و نقيضي از يک نبرد، تنها به مواردي مربوط مي شد که نتيجه ي جنگ نامعلوم و دستاورد آن مبهم بود. و هنوز تا زماني که پادشاهي مانند نرون پس از شکست در جنگ با ايران و وادار شدن به واگذاري تاج ارمنستان به شاهزاده اي ساساني، در رم جشن بگيرد و ادعاي پيروزي کند، قرنها زمان مانده بود.&lt;br /&gt;
در جهان باستان، متوني که به رخدادهايي مهم و به اصطلاح امروزين &amp;quot;تاريخي&amp;quot; دلالت مي کردند، تنها به شرح نبردها و پيروزيهاي شاهان منحصر نبودند. نبايد از ياد برد که مردماني که در اين دوران مي زيستند، در مورد رخداد تاريخي  برداشتي متفاوت با درک امروزين ما داشتند، و تاسيس يا مرمت يک معبد را به اندازه ي -و گاهي بيش از- پيروزي در يک نبرد مهم مي دانستند. از اين رو به همراه کتيبه هايي که پيروزي شاهان را بر هم شرح مي دهد، انبوهي از متون با ساختار مشابه را هم داريم که به بازسازي و مرمت معابد دلالت مي کنند. يکي از آنها، که نمونه ي خوبي از اين رده از متون است، کتيبه ي هومبان نومان، شاه مقتدر ايلام است که در فاصله ي 1340 تا 1350 پ.م بر اين سرزمين فرمان مي راند. او در کتيبه اي چنين نوشته است:&lt;br /&gt;
&amp;quot;...من هومبان نومان پسر اتَّر کيتاه هستم. گسترنده ي قلمرو شاهي، سرور (سرزمين) ايلامي، صاحب تاج و تخت ايلام، پادشاه انشان و شوش. ايزد بزرگ به خاطر به سبب نسب بردن از مادرم مرا برگزيد و دوستدارم شد. سعادت و بهروزي برقرار شد. تاج شاهي بازگردانده شد، اينشوشيناک پادشاهي را به من داد. براي زندگي ام، براي زندگي ميشيم روه، براي زندگي ريشپ لا، براي اين معبد که کاملا ويران شده بود، در محل آن کوکونومي (قربانگاهي) ساختم آن را به ايزد بزرگ، به کيريريشا و حاميان زمين اهدا کردم. کيريريشا و حاميان زمين به من عمر طولاني اعطا کنند، باشد که آنان به من پادشاهي اي اعطا کنند که همواره پر رونق باشد.(پاتس، 1385: 326)&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
4. بافت کلي متوني که شرحشان گذشت، از قواعدي عمومي و مشابه پيروي مي کنند. &lt;br /&gt;
نخست آن که تمام اين متون، با اختصار و دقتي که تنها به حجم غنيمتها و شمار مناطق ويران شده اختصاص دارد، عمليات جنگي اي را که به پيروزي ختم شده اند، توسط رهبر سپاه پيروزمند ثبت کرده است. و يا به انجام کاري نيک - از جمله مرمت يا ساخت معبد و اهداي پيشکشي بزرگ به خدا يا ايزدبانويي محبوب - دلالت مي کند. به عبارت ديگر، هسته ي مرکزي تمام متون ياد شده را رخدادي که مهم پنداشته مي شده، تشکيل مي دهد. &lt;br /&gt;
دوم آن که تمام متون ياد شده، کتيبه هايي هستند که توسط پادشاهاني نوشته شده اند که ادعاي غلبه بر دشمنانشان را در ميدان نبرد داشته اند، يا فاعلِ آن کارِ نيک و آييني بوده اند. به عبارت ديگر، فاصله ي زماني ميان رخداد ياد شده و زمان ثبت آن بسيار اندک بوده، و کسي که آن را ثبت کرده، همان کسي بوده که آن را به انجام رسانده است. &lt;br /&gt;
ديگر آن که در تمام اين متون، از نام کسان و شهرها به شکلي ياد شده که گويي همگان از ماهيت آن با خبر هستند. به همين دليل هم موقعيت جغرافيايي بسياري از شهرها و مناطق هنوز به درستي شناسايي نشده است. از خدايان، شهرها، و افراد تنها با نام، و گاه با نامي اختصاري يا ضميري ساده ياد شده و به اين ترتيب آشکار بوده که در زمان نوشته شدنِ متن، همه از جزئيات موضوع با خبر بوده اند، و پيش فرض نگارنده هم اين بوده که مخاطبانش در مورد ماهيت عمومي موضوع اطلاعاتي کامل دارند. &lt;br /&gt;
به بيان ديگر،  اين متون را شاهاني پيروزمند براي مردم خود مي¬نوشته اند، و اينان کساني بوده اند که کمابيش در جريان امور قرار داشته اند، و کردار شاه در نوشتن متن کتيبه و حک کردنش بر ديوارنگاره يا لوح، بيشتر عملي آييني بوده که تثبيت و جاودانه کردنِ آن را در قالب خطوطي مقدس رقم مي زده است. متون سومري، اکدي، ايلامي، و مصري به روشني به نويسندگاني تعلق داشته اند که تاريخ دوران خويش را در پيوندي انداموار با اکنون، براي مردمي که در همين زمان حال مي زيستند، روايت مي کردند. زمان افعال به حال يا گذشته اي نزديک و به ياد آوردني مربوط مي شود و ارجاعاتي به گذشته هاي دور يا دورانهاي تاريخي از ياد رفته وجود ندارد، و همه چيز به تلاش براي ثبت رخدادي مي ماند که در اکنون رخ داده و قرار است براي مردمي حاضر در همان اکنون، تثبيت شود. اين ماجرا در مورد متونِ باقي مانده از تمدنهاي ديگر مانند هيتي ها، اورارتوها، و ميتاني ها هم مصداق دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
5. در ميان متونِ دوران باستان، به ويژه کتيبه هاي به جا مانده از هيتي ها در بحث ما اهميت دارد. اين مردمان که در فلات آناتولي پادشاهي نيرومندي برقرار کرده بودند، نمايندگان نخستين موج مهاجرت آرياييها محسوب مي شدند و اولين کشور مقتدر آريايي را در فاصله ي 1600-1200 پ.م در جهان باستان بنيان نهادند. اين امر به خصوص از آن رو اهميت دارد که خداياني مانند مهر و زروان براي نخستين بار در کتيبه هاي ايشان مورد اشاره واقع شده اند و ردپاي باورهاي هند و ايراني ديرينه را در تمدنشان مي توان باز يافت. دومين دليل اهميت ايشان، آن است که به شکلي بسيار روشن و برجسته اين پيوندِ متون تاريخي با زمان اکنون را نشان مي دهند.&lt;br /&gt;
هات توسيليس اول (1650-1620 پ.م)، شاه مقتدر هيتي که سرزميني متحد و نيرومند را براي فرزندش به ارث گذاشته بود، در متني که همچون وصيتنامه اي سياسي براي مردم کشورش و پسرش تنظيم کرده بود، با لحني بسيار خودماني سخن خويش را چنين شروع مي کند: &lt;br /&gt;
&amp;quot;ببينيد، مورسيليس اکنون پسر من است... خدا به جاي شير، شير (ديگري خواهد نشاند)... پس از گذشت سه سال، بايد به جنگ برود... اگر او را هنگامي که هنوز کودک است به جنگ برديد، سالم بازش گردانيد،... تاکنون هيچ يک (از اعضاي خانواده ام) از فرمان من اطاعت نکرده است، مورسيليس، تو بايد از آن اطاعت کني.سخنم را به خاطر بسپار. اگر سخن پدر را به خاطر بسپاري (نان خواهي خورد) و آب خواهي نوشيد. وقتي به سن بلوغ رسيدي، دو يا سه بار در روز غذا بخور و خوش بگذران. پير که شدي هر چقدر خواستي بنوش. در آن هنگام است که مي تواني سخن پدرت را از ياد ببري!... پدربزرگم پسرش را به عنوان لابارنا در ساناهوئيتا منصوب کرد. (اما بعد) خدمتگزاران و شهروندان برجسته به سخنان پادشاه توجهي نکردند و پاپا ديلماه را بر تخت نشاندند. اکنون چند سال از آن زمان گذشته است؟ ...خانه هاي شهروندان برجسته چه شدند؟ آنها کجا رفتند؟ آيا نابود نشده اند؟(گرني، 1371: 166 و 167)&amp;quot;&lt;br /&gt;
آنچه که در مورد اين کتيبه اهميت دارد، نوع ارتباط آن با زمان و رخدادهاي تاريخي است. آشکارا، متن در مورد حوادثي تاريخي سخن مي گويد. شاهي از منصوب کردن پسرش به عنوان جانشين سخن مي گويد، و مردم را به پيروي از فرمان خويش فرا مي¬خواند. در عين حال، اشاره هايي به رويدادهاي زمان پدربزرگش هم در آن وجود دارد و به اين ترتيب استخوان بندي متن بر مبناي عناصري تاريخي و رخدادهايي مشخص استوار شده است. با اين وجود، هات توسيليس خود را به زمان گذشته محدود نکرده است. او در مورد اين که فرزندش در چه زماني و چگونه بايد به جنگ برود، چيزهايي مي گويد و حتي چگونه خوردن و نوشيدن را هم در آينده به او آموزش مي دهد. اينها همه در متني است که با اعلام وليعهدي او شروع مي شود و با يادآوري شورشي در زمان پدربزرگش ختم مي شود. به روشني مي توان ديد که در اينجا پادشاهي بر نقطه ي زمان حال ايستاده و از آنجا در مورد حوادثي که در گذشته رخ داده اند يا در آينده رخ خواهند داد، داوري کرده و اعلام موضع مي کند. &lt;br /&gt;
در ميان جانشينان هات توسيليس، به ويژه بايد از مورسيليس ياد کرد که به دقت وقايع زمان خويش را ثبت مي کرد و اين کار را در مورد رخدادهاي دوران پدر و پدربزرگش هم انجام داد. بي آن که ارتباط خويش را با اکنون از دست بدهد. چهار قرن پس از او، هات توسيليس سوم (1264-1239 پ.م) بر تخت نشست و از آنجا که بر خلاف قوانين مرسوم قلمرو هيتي برادرزاده اش - اورحي تسحوب (1271-1264 پ.م) که پادشاه قانوني بود - را از قدرت برکنار کرده بود، ناچار شد بيانيه اي براي تثبيت مشروعيت خود صادر کند(Ruster, 1989). اين بيانيه نيز آشکارا به رخدادي تاريخي دلالت مي کند. پادشاه در اين کتيبه سخن را با شرح دوران کودکي اش، و حمايتي که ايزدبانوي ايشتار از او مي کرده مي آغازد، و از رقابتش با دشمنان حسودش، و چيرگي اش بر آنها مي نويسد. بعد، سخن را به اختلافش با اورحي تسحوب مي کشاند:&lt;br /&gt;
&amp;quot;اما به سبب احترام به برادرم (که پادشاه پيشين بود) کاري نکردم. تا هفت سال سر از اطاعت نپيچيدم. اما آن مرد در صدد نابودي من برآمد... از من هاک پيس و نريکا را گرفت. اين بود که از  او اطاعت نکردم و بر ضد او سر به شورش برداشتم. با وجود اين، اگرچه عليه او شورش کردم، با سوار شدن بر گردونه ي جنگي يا در خانه بر ضد او گناهي مرتکب نشدم....ايشتار اورحي تسحوب را ترک کرد، و حتي در شهر خودش او را مانند خوکي در خوکداني زنداني کرد و همه ي خات توساس (پايتخت هيتي ها) به سوي من بازگشت... خواه فرزند، خواه نواده، خواه خلف هات توسيليس و پودوحپا، هرکس در آينده وارث تاج و تخت شود، بايد ايزدبانوي ايشتار ساموحا را در ميان خدايان بپرستد.(گرني، 1371: 170و171)&amp;quot;&lt;br /&gt;
در اينجا هم مي بينيم که شاهي در ضمنِ اشاره به تاريخِ گذشته، از حقانيت خويش براي تسلط بر حکومت سخن مي گويد و اين نکته را دستمايه ي سفارشهايي در مورد رفتار مردمان در آينده قرار مي دهد. به عبارت ديگر، در متونِ هيتي، آن رخداد تاريخي اي که هسته ي اصلي تاريخ را تشکيل مي دهد، نه تنها در زمانه ي اکنون لانه کرده است، بلکه متني را نيز ايجاب مي کند که علاوه بر اشاره به آن، به رخدادهايي در پيش و پس از آن نيز اشاره دارند. هات توسيليس سوم در عين حال که از سرکشاني که بر پدربزرگش شوريده بودند، ياد مي کند، از پسرش مي خواهد تا بعد از بلوغ به زندگي شادخوارانه اي بپردازد و در هنگام پيري سفارشهاي او را فراموش کند، و هات توسيليس سوم پس از يادآوري پيمان شکني ها و بدخواهي هاي برادرزاده اش و اشاره به رخداد اصلي که برکناري اوست، سفارش مي کند که ايزدبانوي پشتيبان او توسط آيندگان پرستيده شود. اين نشت کردنِ گذشته و آينده در هاله ي اطراف رخدادي حال مدارانه، تنها به تمدن هيتي منحصر نيست، هرچند برجسته ترين نمودهاي خود را در آنجا مي يابد. در ايلام نيز، در کتيبه هاي اهدايي اونتاش ناپيريشا، که سازنده ي زيگورات اور است، چنين مي خوانيم: &lt;br /&gt;
&amp;quot;من، اونتاش ناپيريشا معبد بلند را از خشتهاي طلا و نقره، ابسيدين و مرمر ساختم و آن را به خداي بزرگ و به اينشوشيناک سيان کوک اهدا کردم. هرکه آن را فرو ريزد، خشتهايش را خراب کند، طلا، نقره، ابسيدين، مرمر و آجرکاري اش را بربايد و به کشور ديگري ببرد، باشد که خشم خداي بزرگ، خشم اينشوشيناک و کيريريش سيان کوک بر او نازل شود و اعقاب او زير خورشيد سعادتمند نشوند.(پاتس، 1385: 327)&amp;quot;&lt;br /&gt;
همسرِ همين شاه، کتيبه اي زيبا بر تنديس عظيمِ مفرغينش دارد که بر آن چنين نوشته است:&amp;quot; من ناپير اسو، همسرِ اونتاش ناپيريشا هستم. آن که پيکره ي مرا بربايد، آن را خرد کند، کتيبه اش را خراب کند، يا نام مرا پاك کند، باشد که با نفرين ناپيريش، کيريريش و اينشوشيناک هلاک گردد، نامش از ميان برود، فرزندش نازا گردد، و...(پاتس، 1385: 327)&amp;quot;&lt;br /&gt;
از همين دو کتيبه، مي توان اين نکته را دريافت که در متون کهنِ تاريخي غيرهيتيايي هم، که اتفاقا کتيبه هاي پيشکشي و متون نذري بخش مهمي از آن را تشکيل مي داده اند، پيوندي مشابه را در ميان رخدادِ مهم مورد نظر و هاله اي از گذشته و آينده که در پيرامون آن تنيده شده است، نشان مي دهند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
6. پس از آن که کوروش بزرگ ظهور کرد، فرآيندي را آغاز کرد که به متحد شدنِ کل سرزمينهاي نويسا در قلمرو مياني منتهي شد. اين بدان معنا بود که حوزه هاي فرهنگي متفاوتي که در آن زمان در قلمرو مياني وجود داشتند و از حضور يکديگر با خبر بودند، در مدت چند دهه به شکلي برق آسا از نظر سياسي زير درفش هخامنشيان متحد شوند و به شکلي پايدار و کارآمد از نو سازماندهي شوند. به اين ترتيب تمدنهاي دره ي سند، ايران شرقي، ماد، پارس، ايلام، ايران مرکزي، ميانرودان، آناتولي، فنيقيه، يونان (که مراکزش در آسياي صغير قرار داشت و بعدها به بالکان منتقل شد)، و مصر در يک نظام يکپارچه ي سياسي در هم آميختند. اين دولت غول پيکرِ نوظهور که تمام قلمروهاي نويساي شناخته شده ي آن دوران در قلمرو مياني را در بر مي گرفت، نخستين &amp;quot;مرکزِ&amp;quot; فراگير و عمومي را در نظامهاي اجتماعي باستاني پديد آورد و اين مرکزي بود که به خاطر بي رقيب و يگانه بودنش، براي مدتهايي مديد پا برجا ماند و بعدها در قالبي اساطيري به سرمشقي و سرنموني براي دولتهاي توسعه طلب بعدي تبديل شد.&lt;br /&gt;
ظهور هخامنشيان، با دگرديسي بنياديني در شيوه ي سازماندهي معنايي هستي همراه بود، که خواه ناخواه ردپاي خود را بر شيوه ي نگارش تاريخ و ارتباط رخدادها با زمان نيز بر جاي مي نهاد. مهمترين نمود اين امر، ظهور نخستين نظام معنايي مرکزمدار در تاريخ فرهنگ انساني بود، که مرکزي غايي و هستي شناختي -و نه موضعي و محلي- را ادعا مي کرد. به اين ترتيب پرستش خدايي يگانه، که بر کشوري يگانه نظارت داشت و شاهنشاهي يکتا فرمانبردارش بود، در اين گستره رواج يافت. يک مرجع غايي براي قانونگذاري، و يک قدرت سياسي برترِ پارسي به همراه دستگاه ديوانسالاري متمرکز و منسجمي در اين ميان برخاستند که شيوه ي رمزگذاري رخدادهاي گيتيانه را در چشم مردمان و زمامداران دگرگون ساختند.&lt;br /&gt;
بهترين نمود اين دگرديسي را در کهن ترين متنِ تاريخي باقي مانده از اين دوران مي توان باز يافت. متني که از داريوش بزرگ در بيستون به جاي مانده است، و من ترديدي ندارم که متوني ديگر - از کوروش و کمبوجيه و برديا- پيش از آن وجود داشته اند که به دلايل سياسي يا تصادفي از ميان رفته اند.&lt;br /&gt;
به هر صورت، کتيبه ي بيستون از چند نظر با متون تاريخي ديگري که در همان اعصار توسط ادامه دهندگانِ سنن کهن تاريخ نويسي نگاشته مي شدند. تفاوت دارد. به عنوان مثال، به اين متون که در زمان زمامداري کوروش بزرگ در بابل نوشته شده اند، توجه کنيد. متن نخست از سالنامه هاي بابلي برگرفته شده است و پيروزي کوروش بر آستياگ مادي را روايت مي کند، و در ضمن به رفتار عجيب نبونيد شاه بابل و ناديده انگاشته شدن مراسم ديني بابليان توسط او دلالت دارد. اين متن در بابلي نوشته شده كه هنوز توسط كوروش فتح نشده و براي خود يك پادشاهي بزرگ و مقتدر است.&lt;br /&gt;
&amp;quot;سال ششم (از سلطنت نبونيد) ]550 پ.م[: شاه ايشتومِگو ]آستياگ[ سربازانش را فراخواند و براي مقابله با کورَش، شاه انشان، شتافت، تا با او در نبرد رويارو شود. ارتش آستياگ بر او شورش کرد و او را در غل و زنجير به کورش تحويل داد. کورش به سمت شهر آگامتانو ]اکباتان[ پيش رفت و خزانه ي سلطنتي را تصرف کرد. او سيم و زر و ساير اشياي گرانبهاي آگامتانو را به عنوان غنيمت به انشان برد. اشياي گرانبهاي  (...).&lt;br /&gt;
سال هفتم ]549 پ.م[: شاه در تِما ماند. شاهزاده و صاحب منصبان و سربازانش در اکد ]بابل[ ماندند. شاه براي مراسم ]سال نو[ در ماه نيسانو ]فروردين[ به بابل نيامد. تصوير ]بتِ[ خداي نَبو به بابل نيامد. در نتيجه تصوير خداي بِل ]مردوک[ از بابل خارج نشد و به اساگيل نرفت. جشن اول سال از قلم افتاد. اما پيشکش ها در معبد اساگيل و ازيدا در تطابق کامل با سنن داده شد. کاهن اوريگالو مراسم تقديم شراب به خدايان را انجام داد و معبد را تطهير کرد.&amp;quot;&lt;br /&gt;
آشکارا، اين متن دنباله ي همان سنت تاريخ نويسي باستاني ايلاميان و سومريان و اکديان است. هر سال با مهمترين رخدادي که در آن وقوع يافته مشخص شده است. همچنين است در کتيبه ي حقوق بشر کوروش، كه حدود ده سال بعد در همين بابل نوشته شده. در اين كتيبه چنين مي خوانيم: &lt;br /&gt;
&amp;quot;او (مردوك) کاوش کرد، در ميان شان جستجو کرد و شاهزاده اي راستکار را از صميم قلب يافت، و با دستانش او را گرفت. او کوروش، شاه انشان، را به نام فراخواند، او وي را به سروري کل جهان منصوب کرد.&lt;br /&gt;
او سرزمين قوتو، و تمام اونام ماندا (ماد) را در برابر پاهايش به خاک افکند. مردمان سر سياه، را به دست وي سپرد تا بر ايشان غلبه کند. او ايشان را با عدالت و راستي گرفت. مردوک، سرور بزرگ، با خوشنودي به مراقبتي که از مردمش مي کرد نظر افکند، بر کردار پرهيزگارانه اش، و قلب درستکارش. او باعث شد تا به شهرش، بابل برود، وادارش کرد جاده ي بابل را در پيش بگيرد، همچون دوست و همراهي در کنارش.&lt;br /&gt;
سربازان فراوانش، با شماري نامعلوم، همچون آبهاي يک رودخانه غرق در اسلحه به همراهش پيش رفتند. &lt;br /&gt;
او اجازه داد تا بدون نبرد و کشمکش به بابل وارد شود. او شهر بابل، اين سرزمين فاجعه زده را نجات داد. او نبونيد شاه  را که از او نمي ترسيد، به دستانش سپرد. همه ي مردم بابل، سومر و اکد، شاهزاده و حاکم، در برابرش به خاک افتادند و پاهايش را بوسيدند. آنان از سلطنتش شادمان شدند و چهره هايشان درخشان شد.&amp;quot; &lt;br /&gt;
ناگفته نماند كه كتيبه ي حقوق بشر كوروش، به چندين دليل - از جمله غيابِ تكان دهنده ي خشونت و اشاره به كنش جنگي، در متون تاريخي جهان باستان يگانه است و سرآغاز نبشته هاي هخامنشي اي محسوب مي شود كه دقيقا به همين دليل منحصر به فرد و غيرمعمول تلقي مي شوند. با اين وجود، آشكار است كه چارچوب معناييِ متن در مورد مفهوم تاريخ، هنوز &amp;quot;هخامنشي&amp;quot; نيست، و ساختاري همسان با كتيبه هاي پيشينِ بابلي و هيتي دارد. در اينجا هم شاهي رخدادي را روايت مي كند. اما اين روايت از سويي بر لنگرگاهِ اكنون آويخته شده است، و از سوي ديگر براي مردمي بازگو مي شود كه خود در خلق آن و تجربه اش سهيم بوده اند. &lt;br /&gt;
با كتيبه ي بيستون، اما، تاريخ نگاري دستخوش تغييري جدي مي شود. كتيبه ي بيستون به دليل ساختار ويژه اش، شايسته ي آن است كه دقيقتر مورد وارسي قرار گيرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
7. كتيبه ي بيستون از چند نظر يگانه و مهم است. برخي از برجسته ترينِ اين ويژگيها عبارتند از:&lt;br /&gt;
الف) بيستون، بزرگترين نبشته ي سنگي باستاني جهان است و مفصل ترين متن &amp;quot;تاريخي&amp;quot; را داراست.&lt;br /&gt;
ب) بيستون نخستين و تنها نبشته ي مهمي است كه خطِ به كار گرفته شده در آن خطي مصنوعي است. تمام نبشته هاي شناخته شده، و تمام متونِ عموميِ&amp;lt;sup&amp;gt;1&amp;lt;/sup&amp;gt; نگاشته شده تا پيش از دوران مدرن، - و حتي تمام اين متون در دوران مدرن- به خطوطي نوشته شده اند كه طبيعي بوده اند. يعني محصول سير طولاني و فراخ دامنه اي از دگرديسي هاي نمادين و وامگيري هاي بينازباني و بيناخطي بوده اند. نخستين ردپايي كه در كل تاريخ نوشتار از &amp;quot;ابداع&amp;quot; و بر ساختنِ خط در دست داريم، به دوران داريوش و زايش خط پارسي باستان مربوط مي شود و بيستون به ويژه از اين نظر اهميت دارد كه يكي از خطوطِ برسازنده ي آن به اين شكل، مصنوعي است. همين ويژگي بيستون باعث شد كه خوانده شدنِ تمام خطوطِ ميخي باستاني ممكن شود. يعني خط پارسي باستان به دليل همين خصلت مصنوعي بودنش از حدي ساده تر و منطقي تر است، و به همين دليل هم امكان واگشايي رمزگانش وجود دارد. تمام خطوط جهان باستان - سومري، اكدي، ايلامي، اورارتي، هيتي، و حتي هيروگليف و تمام داده هاي تاريخي كه از آن برآمده اند، پس از خوانده شدن خط پارسي باستان و واگشايي متون چندزبانه ي هخامنشي ممكن شدند. &lt;br /&gt;
پ) بيستون نخستين نبشته اي است كه پادشاهي يكتاپرست و كامياب آن را نگاشته است. تنها متنِ مربوط به پادشاهي يكتاپرست كه پيش از آن داريم، به اسناد العمرنه مربوط مي شود. اين متون توسط آمن هوتپ چهارم -همان آخناتون مشهور- نوشته شده اند، اما بعد از مرگ آخناتون دستگاه عقايدش برچيده شد و حتي نامش را از روي اسناد درباري پاك كردند. بيستون كهنترين متنِ بازمانده اي است كه به عقايد يكتاپرستانه دلالت مي كند، و نام كهنترين خدايي كه هنوز پرستيده مي شود را بر خود دارد. تمام متون ديگري كه به نام خدايان زنده ي ديگر -يگانه يا غير يگانه- اشاره كرده اند، به بعداز اين زمان مربوط مي شوند. &lt;br /&gt;
ت) بيستون نخستين متن مفصل و كاملي است كه از يك شاهنشاهي در دست داريم. به همين ترتيب، بيستون نخستين متنِ بازمانده از نخستين دولتِ جهاني است. &lt;br /&gt;
ث) كتيبه ي بيستون به دليل لحن و ساختار ادبي اش، و شمايل نگاري ويژه اش منحصر به فرد است. به زودي در اين مورد بيشتر خواهم نوشت. &lt;br /&gt;
ج) بيستون به اين دليل كه در مراحلي گوناگون و پي در پي در زماني به درازاي بيش از يك سال نوشته شده است، ويژه است. اين متني است كه گام به گام به دنبال رخ دادن حوادث تاريخي نگاشته مي شده است. &lt;br /&gt;
ح) چنان كه به زودي نشان خواهم داد، بيستون نخستين متنِ تاريخي به معناي امروزين كلمه است. يعني متني است كه پادشاهي براي آيندگان، و نه مخاطباني امروزين نوشته است. &lt;br /&gt;
از ميان هفت ويژگي اي كه براي بيستون بر شمردم، چهارتاي نخست به تاريخ فرهنگ و تاريخ دين و سياست مربوط مي شوند. در اينجا آنها را وا مي گذارم و به سه بندِ واپسين مي پردازم، كه به گمانم اهميتي بسيار زياد در فهم معناي تاريخ و پرتاب شدگي اش به گذشته دارد.&lt;br /&gt;
بد نيست هريك از موارد ياد شده را جداگانه مورد وارسي قرار دهم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
8. ساختار زباني به كار گرفته شده در بيستون و لحنِ ادبي نوشتار بسيار ويژه است. اين ويژه بودن را در چند سرفصل مي توان گنجاند، كه يك به يك بدان مي پردازم. اما پيش از ورود به اين بحث، بايد نخست جايگاه اين نبشته را در سير تحول متون تاريخي بشناسيم. &lt;br /&gt;
بيستون از نظر متن شناسي تاريخي، در رده ي فتح نامه ها جاي مي گيرد. يعني متني است كه در آن شاهي پيروز، شرحِ نبردها و پيروزي هاي خويش را بازگو مي كند و به اين ترتيب هم خاطره ي كردارهاي بزرگ خود را ثبت مي كند و هم به نوعي براي خويش مشروعيت فراهم مي آورد. زباني كه بيستون بدان نوشته شده است، از نظر زماني ابتدا ايلامي، و بعد اكدي و پارسي باستان بوده است. زبان و خط ايلامي در زمان داريوش و تا عصر نوه اش خط رسمي و ديواني شاهنشاهي هخامنشي بود. به همين ترتيب، خط اكدي كه دبيرانش در مركزي نامدار مانند بابل پرورش مي يافتند، خطي رسمي و مهم در نيمه ي غربي شاهنشاهي بود. خط پارسي باستان، خطي مصنوعي و نخستين خط مصنوعي شناخته شده در تاريخ بود كه به قول داريوش به طور اختصاصي براي نگاشتنِ &amp;quot;زبان آريايي ها&amp;quot;- يعني ايرانيان- طراحي شده بود. &lt;br /&gt;
شمايل و نقشهاي بيستون، داريوش را در حالي نشان مي دهد كه بر دشمن بزرگش برديا چيره شده و بر بدنش گام نهاده، و با كماندار و نيزه داري كه دو تن از هفت پهلوانِ پارسي هستند، همراه مي شود. در برابرش نه شاهِ دروغينِ شكست خورده نقش شده اند، كه هريك كلاه و جامه ي ملي خويش را بر تن دارند و دستانشان از پشت به هم بسته شده است. بالاي سر ايشان، تصويري از فروهر اهورامزدا ديده مي شود. كل اين نقش مايه از كتيبه ي آنوبانيني، پادشاهي لولوبي كه دو هزار سال پيش از داريوش بر سومر چيره شده بود، برگرفته شده است كه هنوز بقايايش در سر پل زهاب باقي است. &lt;br /&gt;
تفاوت اين دو نقش برجسته در آن است كه آنوبانيني بر فراز تختي كه روي سر شكست خوردگان قرار دارد ايستاده، در حاليكه داريوش روبروي ايشان ايستاده است. آنوبانيني كمان و چيزي شبيه به گرز يا چماق در دست دارد، و وضعيتي جنگي به خود گرفته اما داريوش نوك كمانش را در دست گرفته و دست راستش را بي اسلحه گويي مشغول بخشيدن حريفان باشد، صلحجويانه به سمتشان بالا گرفته است. تفاوت مهم ديگر، آن است كه در كتيبه ي سر پل زهاب ايزدبانويي (ايشتار) در برابر شاه ايستاده و خود سر بندي را به دست دارد كه انتهايش به شكلي خشونت آميز از دماغ يكي از اسيران رد شده است. در حالي كه در بيستون اهورامزدا با حالتي درست مانند داريوش دست خود را بالا گرفته و در جايي بالاي سر اسيران نقش شده است. &lt;br /&gt;
اگر بخواهيم نقش مايه هاي بيستون را تحليل كنيم، نخستين ويژگي اي كه مي بينيم، همين جايگاه استعلايي و دورِ اهورامزدا در آن است. اهورامزدا كه در اين كتيبه همچون آسور در نگاره هاي آشوري تصوير شده، هم در نقاشي داريوش و حريفانش جايگاهي مستقل و دوردست دارد، و هم در متن موقعيتي غيرعادي دارد. بر خلاف شاهان گذشته كه پس از پيروزي بر دشمنانشان مي گفتند &amp;quot;خداي آشور دشمن مرا زير گامهايش خرد كرد&amp;lt;sup&amp;gt;2&amp;lt;/sup&amp;gt;&amp;quot; و &amp;quot;(مردوك) قونو و اومن مندا را در برابر پاهايش به خاك افكند&amp;quot;، در بيستون تنها به اين نكته اشاره شده كه &amp;quot;اهورمزدا مرا ياري كرد&amp;quot;. در واقع در هيچ بند و سطري نيست كه به دخالت مستقيم اهورامزدا يا كنشِ تعيين كننده ي او اشاره شده باشد. داريوش تنها از نام خداوند به عنوان عاملي الهام بخش يا ياري دهنده استفاده مي كند، و نه چيزي بيشتر.&lt;br /&gt;
بيستون گذشته از نقش مايه ي خاص اهورامزدا در آن، از اين نظر هم اهميت دارد كه دشمنان شاه در آن به شكلي بسيار واقع گرايانه تصوير شده اند. به شيوه اي كه مي رفت پس از آن تا دو قرن در دودمان هخامنشي تثبيت شود، افراد با كلاههاي خويش از هم تفكيك شده اند و قوميت شان به اين ترتيب بازنموده شده است. با اين وجود، چهره ها و بدن دشمنان شاه دچار كژديسي و بدنمايي نشده است. برديايي كه در زير پاي داريوش افتاده و دستانش را بالا گرفته، آشكارا مردي نيرومند و تنومند است و مي دانيم كه او برديا پسر كوچك كوروش است كه پهلواني زورمند بوده است نه شاه شكست خورده نيز با چهره هايي به زيبايي شاهنشاه و دو يارش بازنموده شده اند. هرچند داريوش در متن بيستون تصريح كرده كه برخي از آنها را مثله كرده بود، اما در اينجا تصوير آنان سالم بازنموده شده است. به همين ترتيب، اثري از دشنامهاي مرسوم در نبشته هاي قديمي تر در مورد ايشان ديده نمي شود. ايشان پيمان شكن، بدكار، خونخوار، يا نفرين شده دانسته نشده اند، بلكه تنها در موردشان اين نكته مورد تاكيد است كه دروغ مي گفتند و قانون اهورامزدا را رعايت نكردند. متوني كه بر دامن رداي آنها نگاشته شده است، به همين ترتيب هويتشان را به اختصار بازگو مي كند:&amp;quot; اين اسكونخه ي تيزخود است، و &amp;quot;اين فرورتيشِ مادي است&amp;quot;. &lt;br /&gt;
بنابراين بيستون، با وجود آن كه دنباله ي آشكار فتح نامه هاي پيش از خود است، به خاطر موقعيت حاشيه اي و فرارونده ي خداوند، و يكتا بودنِ اين خدا، و واقعگرايي و دقت منصفانه اي كه در بازنمايي دشمنانِ شكست خورده به خرج داده، از ساير متون مشابه متمايز است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
9. بيستون اما، به ويژه از اين نظر اهميت دارد كه روايتِ تاريخ در آن ساختاري متفاوت با متون پيشينِ خود يافته است. در بيستون، رخدادهاي تاريخي با اختصار تمام و در عين حال با دقتي قابل توجه روايت شده اند. بر خلاف متون مرسوم تا آن هنگام، گويي داريوش حدس نمي زده تمام مخاطبانش به زير و بم رخدادها آگاه باشند. به اين نمونه ها دقت كنيد:&lt;br /&gt;
&amp;quot;داريوش شاه گويد، يك نفر به نام مارتيه پسر چين چيخري از شهر كوگاكانا در پارس و ايلام شورش كرد و به مردم گفت كه &amp;quot;من ايمانيش (هومبان اينشوشيناك) پادشاه ايلام هستم&amp;quot;. داريوش شاه گويد: آن هنگام من نزديك ايلام بودم، ايلامي ها از من ترسيدند و مارتيه را كه سركرده شان بود گرفتند و كشتند.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&amp;quot;داريوش شاه گويد: سپاه پارسي و مادي كه زير فرمان من بود،كم شمار بود. پس از آن من ارتش را فرستادم. فرمانده ي آنها يك پارسي بود به نام ويدارنَه. به آنها گفتم برويد و سپاه ماد را كه خود را ارتش من نمي نامند، در هم بشكنيد. ويدارنه با سربازانش رهسپار شدند. آنگاه كه به ماد در شهري به نام ماروش رسيد، نبرد با مادها را آغاز كرد. آن كس كه سركرده ي مادها بود، در آن هنگام در آنجا نبود. اهورامزدا مرا ياري داد، به ياري اهورامزدا ارتش من سپاه شورشيان را در هم شكست. اين نبرد در روز بيست و هفتم ماه آناماك آغاز گرديد. پس از اين سپاه من در ناحيه ي كامپاندا در ماد در انتظار من ماند تا آنكه من به ماد رفتم.&amp;quot;&lt;br /&gt;
اينها نمونه هايي از نوشتار بيستون هستند،كه با همين ساخت و همين دقت در همه جا تكرار شده اند. ويژگي متن بيستون آن است كه محتواي آن در كل به دو بخشِ متمايز قابل تقسيم است. در يك بخش، كه پيكره ي اصلي نبشته را در بر مي گيرد، داريوش ماجراي نبردهاي خويش را شرح مي دهد. اين نبردها به ترتيبي كه ديديم، با دقتي بسيار، و اختصاري شايسته به نگارش درآمده است. روز و ماه تمام رخدادها، و زمان و مكان آنها نيز، ذكر شده است. افرادِ درگير در ماجراها با دقت و عينيت مورد اشاره قرار گرفته اند، بي آن كه نام خدايان با ايشان آميخته شود، يا دشنام يا ستايشي در موردشان به كار گرفته شود. داريوش در اين متن در گزاره هايي كه به گزارشهاي بي طرفانه ي علمي مي مانند، رخدادها را در ظرف زماني و مكاني شان و در قالب آرايش نيروهاي سياسي و افرادِ بازيگر در آن روايت كرده است. به اين بند بنگريد:&amp;quot;پارت و گرگان بر من شورش كردند، و به سوي فرورتيش رفتند. پدرم ويشتاسپ در پارت بود. مردم او را رها كردند و نافرمان شدند. سپس ويشتاسپ با سپاهي وفادار رهسپار شد. در نزديكي شهر ويشپَه اوزاتي در پارت با پارتها نبرد كرد. اهورامزدا مرا ياري كرد. به خواست اهورامزدا ويشتاسپ قشون شورشي را در هم شكست. آنان در روز بيست و دوم ماه وياهنا با هم جنگيدند.&amp;quot;&lt;br /&gt;
مي بينيد كه در اينجا داريوش از فرورتيش كه دشمنش است و ويشتاسپ كه پدرش است با لحني كاملا متقارن سخن مي گويد، و حتي اين كه مردم پدرش را رها كردند و به فرورتيش پيوستند را هم ذكر كرده است. &lt;br /&gt;
اين ساختارِ ويژه و بسيار دقيقِ ياد كردنِ از رخدادها، با آنچه كه پيش از اين وجود داشته است كاملا متفاوت است. در اينجا ما با روايتي روبرو هستيم كه گويي براي مخاطباني ناآشنا به نامها نگاشته شده است. داريوش با وسواس زياد نام و نشان افراد، قوميتشان، و جبهه ي سياسي شان را ذكر كرده، و به دقت زمان و مكان نبردها و حتي تلفات جنگ را ثبت نموده است. وقتي از شهرها نام مي برد، جايگاهشان و اين كه در كدام استان قرار دارند را گوشزد مي كند، و اين تنها بدان معناست كه داريوش براي مخاطباني مي نوشته كه بسياري از آنها از زير و بم ماجرا خبر نداشته اند.&lt;br /&gt;
بيستون از اين نظر ويژه است كه به گمان من، نخستين متني است كه شاهي براي مردمي در آينده هاي دور مي نويسد. اين آيندگان كساني نيستند كه به دزديدن پيكره يا گنجهايش طمع داشته باشند و بتوان با نفرينِ خدايي و ايزدبانويي ايشان را ترساند، بلكه مخاطب عام و مبهمي هستند كه با مخاطره ي ابهام و درك نكردنِ متن - و نه طمع و ويرانگري- دست به گريبانند. همين نكته كه داريوش متن خود را بر بيستون -يعني بر مكاني مقدس، بر سر راه بازرگاني مهمي- كنده، اما آن را در ارتفاعي نهاده كه قابل دستيابي نباشد، نشانگر آن است كه مخاطباني در آينده ي دور را در نظر داشته است. متن بيستون را از روي زمين نمي توان خواند، و به همين دليل هم هدف او از نوشتن اين متن در آنجا تنها برپايي يادماني بوده است كه رهگذران را به يادش بيندازد. رهگذراني كه ممكن بود از هرسوي شاهنشاهي جهاني پارس باشند، و با نام مكانها و اشخاص خو نگرفته باشند.&lt;br /&gt;
بيستون گذشته از اين بدنه ي تاريخ نگارانه، يك بخشِ افزوده ي تفسيري هم دارد، كه در آن داريوش دلايل پيروزي خويش و اصول كشورداري اش و همچنين دستورش براي ساخت خط پارسي باستان را شرح مي دهد و آيندگان را نيز به پيروي از اين اصول سفارش مي كند:&amp;quot; داريوش شاه گويد: كارهايي كه به دست من انجام شده را باور كن و از مردم پنهان مدار. اگر اين نبشته را از مردم پنهان نداري و به مردم بگويي، اهورامزدا يار تو باشد و دودمان تو زياد و زندگاني ات دراز باد....من خائن و دروغگو نبودم، نه من و نه دودمان من. من به عدالت رفتار كردم، من نه به توانا و نه به ناتوان ستم نكردم.&amp;quot;&lt;br /&gt;
بر اين اساس، به نظرم ساختار ويژه و دقيق بيستون، بي طرفي افراطي آن هنگام ياد كردنش از افرادِ دوست و دشمن، و جايگاه حاشيه اي كردارهاي خداوند، به تحولي در فهم معناي تاريخ دلالت دارد، كه در متوني رسمي مانند بيستون بازتاب يافته است، و ردپاي آن را در تمام متون عصر هخامنشي مي توان بازيافت.   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
10. آينده مدار بودن بيستون، در عين حال، از اين حقيقت جدا نيست كه راوي در آن با استواري تمام در اكنون لانه كرده است. تمام گزاره هاي بيستون با اين عبارت كه &amp;quot;داريوش مي گويد:&amp;quot; آغاز مي شود. به اين ترتيب تمام افعال ماضي اي كه در هنگام شرح نبردها به كار گرفته شده، در واقع به زمان حال برگردانده شده است. داريوش در زماني اين متن را مي نوشت كه هنوز يك سال از وقوع نبردها نگذشته بود، و تاكيدي بسيار دارد كه در يك سال تمام اين كارها را كرد و نه بيشتر. &lt;br /&gt;
در اثبات پيوندِ محكمِ بيستون با اكنون، همين بس كه اصولا نگاشته شدن و روايت شدنِ آن در يك زمان و يكباره انجام نشده و در طول زمان و به تدريج پا به پاي رخ دادنِ وقايع مهم، انجام پذيرفته است. كهنترين متن بيستون، روايتي ايلامي است كه چيرگي او بر برديا را شرح مي دهد. آنگاه نقشها و متون پارسي باستان افزوده شده اند. آشكارا واپسين شاهِ شكست خورده كه رهبر سكاهاي تيزخود بوده است، حدود يك سال پس از نوشته شدنِ بخش اصلي كتيبه نوشته شده است، يعني زماني كه تازه داريوش بر اسكونخه چيره شده بود. بنابراين بيستون نه تنها تاريخ را بلافاصله پس از رخ دادنش روايت مي كند و با گزاره هايي وابسته به زمان حال چنين مي كند، كه اين كار را به طور عملي پا به پاي اكنون انجام مي دهد. بيستون تنها كتيبه ي شناخته شده است كه با رخ دادن حوادث تازه، تغيير كرده و گسترش يافته باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
11. كمتر از يك قرن پس از داريوش، زماني كه نوه هايش بر ايران حكومت مي كردند، مردي در قلمرو او چشم به جهان گشود كه هرودوتوس نام يافت. هرودوت بخش عمده ي عمر خود را تا زماني كه مردي پخته شد، به عنوان شهروندي از شاهنشاهي پارس گذراند، و آنگاه به آتن كوچيد و در خدمت خانداني در آمد كه در آن هنگام در اين شهر حاكم بود. هرودوت روايتي از سرگذشت يونانيان و ايرانيان را در نه كتاب براي ايشان نوشت و پولي كلان بابتش دريافت كرد. هرچند اين متن در آن هنگام دروغپردازي دانسته شد و چندان به جد گرفته نشد، اما سه قرن بعد كه روميانِ نوآمده و تازه به دوران رسيده در برابر پارتيان قرار گرفتند و نياز به آفريدن هويت و سابقه اي را حس كردند، كتابهاي هرودوت را سودمند يافتند و به اين ترتيب بود كه مشاور نخستين امپراتور روم – سيسروي اديب- براي نخستين بار هرودوت را پدر تاريخ ناميد.&lt;br /&gt;
هرودوت، هرچند در سنت جهاني تاريخ نگاري فرد مهم يا نوآوري نبود، اما در سنت نوشتن تاريخ در غرب - به معناي روم و وارثان فرهنگي اش- سرمشقي به تمام معني بود. بد نيست پيش از هر كار، نگاه كنيم به بخشي از كتاب تواريخ هرودوت. اين بخش را به طور تصادفي با گشودن تواريخ برگزيدم و مشابه آن را در سراسر اثر هرودوت مي توان يافت:&lt;br /&gt;
&amp;quot;مردونيوس وقتي در آتن بود، يكي از اهالي هلسپونت به نام موروخيدس را به سالاميس فرستاد و به او دستور داد تا پيشنهادهاي قبلي اش را كه توسط اسكندر مقدوني (پدر بزرگ اسكندر فاتح) فرستاده بود دوباره به آتني ها يادآوري كند. اين اقدام نه از آن رو بود كه از احساسات آنها نسبت به خويش آگاهي نداشت، بلكه به خوبي مي دانست كه ابدا نسبت به او حسي دوستانه ندارند. ولي اميدوار بود كه شايد تصرف سراسر خاك آتن به دست او باعث شده باشد كه اهالي آتن از لجاجت ابلهانه ي خويش دست بردارند. پس موروخيدس را روانه كرد و او پيغام مردونيوس را به شوراي آتني ها در سالاميس رساند.(هرودوت، كتاب نهم، بند 4و 5)&amp;quot;&lt;br /&gt;
 اين پاره متن، كه از نظر ساختاري نماينده اي از كل تواريخ هرودوت است، چند ويژگي مهم دارد:&lt;br /&gt;
نخست آن كه توسط كسي نوشته شده كه هيچ نقشي در رخدادهاي ياد شده نداشته است. &lt;br /&gt;
دوم آن كه زماني نوشته شده كه نزديك به يك قرن از حوادث ياد شده گذشته بوده.&lt;br /&gt;
سوم آن كه به سفارش و با سرمايه ي كسي نوشته شده كه خودش نيز در حوادث ياد شده نقشي نداشته، اما به روايتي خاص از خاطره ي آن - كه مثلا آتنيان را همچون رهبر مقاومت يونان در برابر ايرانيان باز بنمايد - به دلايل سياسي نيازمند بوده است. &lt;br /&gt;
چهارم آن كه در آن خدايان نقشي مهم را بر عهده دارند و مدام از معجزه هاي غريب و دخالتهاي ايشان در كار و بار آدميان سخن مي روند. هرچند اين سخنها در چارچوب انسانگرايي آتني قرن پنجم پ.م صورتبندي شده است و قابل مقايسه با متون يوناني كهنتري مانند آثار همر و هزيود نيست. با اين وجود بارِ حضور خدايان در رخدادهاي روزمره ي آن با متون رسمي هخامنشي قابل مقايسه نيست. &lt;br /&gt;
و پنجم آن كه برخلاف متن بيستون، در آن نه از دقت اثري ديده مي شود و نه از بي طرفي و نه از اختصار. تاريخ هرودوت، از سويي درازگويانه و طولاني و انباشته از پرحرفي و شرح جزئيات است، از سوي ديگر داوري روشن و قطعي اي در مورد خوب و بد بودن شخصيتها و پست و برتر بودنشان دارد، و گذشته از اينها، فاقد دقت است. جزئياتي كه هرودوت مدام به آن اشاره مي كند، حالات رواني و انديشه هاي قهرمانان داستانش هستند، و امور شخصي و خصوصي ايشان، و ريزه كاريهايي كه قاعدتا پس از صد سال در جوامع دو ونيم هزاره پيش، به يادها نمي مانده اند. اين كه مردونيه با چه انگيزه اي پيكي را به نزد آتنيان فرستاده، يا اين كه از احساسات آنها نسبت به خود با خبر بوده، اموري هستند كه اگر هم واقعيت داشته باشند در دامنه ي دانسته هاي هرودوت نبوده اند. هرودوت در سراسر متن خود به سليقه ي افرادِ گوناگون در انتخاب لباس، خوردن غذا، و ريزه كاريهاي مربوط به روابط زناشويي شان اشاره مي كند و مدعيِ افشاي رازهايي است كه اصلا معلوم نيست چگونه از دربارهاي ايران به گوش او كه فارسي هم درست نمي دانسته، منتقل شده است. به بيان ديگر، هرودوت استخواني از رخدادهاي تاريخي را گرفته و گوشته اي بسيار سنگين و بزرگ از روايتها و داستانهاي تخيلي و داوريها و سوگيري هاي سياسي را بدان افزوده است. &lt;br /&gt;
تاريخ، اگر به اين معنا فهميده شود، پدري به نام هرودوت دارد. چرا كه تواريخ او نخستين متن از اين دست است، هرچند تنها متن يا آخرين متن نيست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
12. در همان حدودي كه هرودوت تواريخ تاثيرگذار خويش را مي نگاشت، در گوشه ي ديگري از شاهنشاهي هخامنشي قومي ديگر وجود داشت كه آنان نيز دست اندركار آفريدن سابقه اي تاريخي براي خويش بودند. اين قوم، يهوديان بودند كه رها شدنشان و استقرارشان در قلمرو فلسطين با پشتيباني مستقيم دربار ايران ممكن شده بود و برخي از كاهنان و شخصيتهاي بلندپايه شان نيز سخت از فرهنگ نوظهور ايراني متاثر بودند. در عهد قديم، بخشهايي وجود دارد كه به روشني ماهيتي تاريخي دارد و سرگذشت و جايگاه قوم يهود را بر اساس رخدادهاي بزرگ تاريخي تبيين مي كند. در اينجا نيز با لحني خاص روبرو هستيم كه بيشتر به سخنان هرودوت شباهت دارد: &lt;br /&gt;
&amp;quot;و در ايام او نبوكدنصر پادشاه بابل آمد و يهوياقيم سه سال بنده ي او بود. پس برگشته و از او عاصي شد. و خداوند فوجهاي كلدانيان و فوجهاي آراميان و فوجهاي موآبيان و فوجهاي بني عمون را بر او فرستاد و ايشان را بر يهودا فرستاد تا آن را هلاك سازد و به موجب كلام خداوند كه به واسطه ي بندگان خود انبيا گفته بود. به تحقيق اين از فرمان خداوند بر يهودا واقع شد تا ايشان را به سبب گناهان منسي و هرچه او كرد از نظر خود اندازد.(كتاب دوم پادشاهان، باب 24، بند 1-4) &amp;quot;&lt;br /&gt;
در عهد عتيق، و به ويژه اسفار نخستين، روايتي از تاريخ وجود دارد كه كاملا در چارچوب تاريخ نگاري هرودوتي مي گنجد و بخشي از آن نيز همزمان با هرودوت نگاشته شده است. در اين تاريخ نيز خداوند نقشي مركزي و تعيين كننده دارد، داستان انباشته از جزئيات و نكات جالب و روايي، اما فرعي و افزوده بر حقايق تاريخي است، و تفسيري روانشناختي و ذهني از انگيزه ها و خواستها و هيجانهاي قهرمانان داستان به همراه يك داوري سفت و سختِ اخلاقي در همه جا موج مي زند. &lt;br /&gt;
اگر تاريخي مانند عهد عتيق را با تواريخ هرودوت مقايسه كنيم، به همانندي هاي بنيادين بيشتري دست خواهيم يافت. اين همانندي هاي ساختاري، از زمان فروپاشي شاهنشاهي هخامنشي تا امروز گام به گام توسعه يافته است و در فاصله اي به كوتاهي چند قرن به چارچوب عمومي و مرسوم براي نگارش تاريخ تبديل شده است. براي اين كه تصويري از تداوم و استقرار اين سنت نگارش تاريخ به دست آوريم، مي توانيم به هريك از تاريخهاي عموميِ مشهور بنگريم. به استثناي تك و توكي از پژوهشهاي تازه كه به ويژه بيشترشان زير تاثير مكتب آنال بوده اند، بدنه ي اصلي تاريخ، از تداوم سنتي ناشي شده است كه يك پا در هرودوت، و پاي ديگر در عهد عتيق دارد. متوني مانند تاريخ تمدن ويل دورانت يا تاريخ عمومي توينبي يا تاريخ اسكندرِ درويزن آنقدر در دسترس هستند كه بتوان به سادگي به آنها مراجعه كرد. به عنوان يك متنِ برخاسته از بافتي تقريبا متفاوت، در اينجا بخشي از گفتار ابن اثير درباره ي سرنوشت قوم عاد را مي آورم، و به نقل قول از مورخان پايان مي دهم تا نوبت به پيشنهادِ چشم اندازي برسد كه در ذهن دارم:&lt;br /&gt;
&amp;quot;اين گروه همين كه به مكه رسيدند در حومه ي مكه بيرون از حرم، در خانه ي معاويه بن بكر فرود آمدند و مهمان او شدند. معاويه بن بكر ايشان را گرامي داشت و در پذيرايي از ايشان كوشيد زيرا آنان دايي هاي او بودند. داماد او نيز در ميانشان بود چون لقيم بن هزال با هزيله، دختر بكر خواهر معاويه زناشويي كرده و از او فرزنداني آورده بود كه در مكه پيش معاويه مي زيستند. پسران معاويه عبيد و عمرو و عامر و عمير نام داشتند. اينان از گروه عاد بعدي به شمار مي روند كه پس از قوم عاد نخستين بر جاي ماندند.(ابن اثير، جلد نخست: 285)&amp;quot; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
13. گويي دو نوع از نگارش تاريخ وجود داشته باشد و دو نوع كردار تاريخي را توسط دو نوع مورخ تصوير كند. موضوع اين هردو، كردارِ تاريخ ساز و رخداد تاريخي است. در پويايي نظامهاي اجتماعي و سير تحول لايه هاي گوناگونِ شخص، نهاد اجتماعي، منش فرهنگي، رخدادها و رفتارهايي ويژه وجود دارند، كه همچون بستر جذبي تعيين كننده و متغيري مركزي عمل مي كنند. جريان دگرديسي جوامع، مسيري سرراست و ساده و تك علتي ندارد كه نسبت به رخدادهاي گوناگون و رفتارهاي متفاوتِ آدميان موضعي متقارن داشته باشد. كردارهاي آدميان، و پيامدهاي آنها، و رخدادهاي اجتماعي و بازتابهاي ايشان، اموري ناهمگن هستند كه وزنهايي متفاوت در تعيين وضعيت نهايي سيستم دارند. در اين هياهوي متغيرهاي پراكنده و غوغاي روابط شبه عليِ درهم تنيده، برخي از رخدادها و برخي از كردارها هستند كه نقشي تعيين كننده تر و مهم تر از بقيه دارند. برخي همچون گرانيگاه هايي عمل مي كنند كه سرنوشت آينده ي نظام اجتماعي را به سوي خود مي كشد، و پويايي آينده ي آن را تعيين مي نمايد. &lt;br /&gt;
اين حوادثِ تعيين كننده ي سرنوشت جوامع، بر دو نوع هستند: يا كردارهايي هستند كه يك نظام خودمختار و انديشنده، يك منِ اراده مند آن را مرتكب شده است، و يا رخدادي است كه از برآيند نيروهاي كور و بي هدفِ طبيعي و عوامل بيرون از &amp;quot;من&amp;quot; برخاسته است. حركت اسكندر براي حمله به شاهنشاهي هخامنشي، يك كردار تاريخ ساز بود، همچنان كه سازماندهي كوروش براي ورود به بابل، و تصميم شاه عباس براي فتح هرمز، و تلاش فردوسي براي نگارش شاهنامه. به همين ترتيب، وباي تهران در سال وبايي و طاعونِ اروپا در اواخر قرون وسطا و آتشفشان وزو، نمونه هايي از رخدادهاي تاريخي مهم بودند.  &lt;br /&gt;
اين كردارها و اين رخدادها، تاريخ ساز هستند، يعني وقتي به سير تحول جوامع در مسير زمان مي نگريم، آنها را همچون قيد و بندهايي مي بينيم كه به جهت و ريخت عمومي خطراهه ي تحول جوامع شكل مي دهند. &lt;br /&gt;
مردماني مقيمِ جوامع، با ارجاع به اين رخدادهاي مهم و بزرگِ تاريخي است كه اكنون خويش را توجيه مي كنند، و با ارجاع به خاطره ي مشتركي كه از آن دارند، هويت تاريخي مشترك خويش را بر مي سازند. تفسيرِ اين رخدادها در ذهنِ &amp;quot;من&amp;quot;هاي مقيمِ جوامع، ميداني است كه نسخه هايي رقيب و تنومند و آغشته به قدرت در آن به زورآزمايي مي پردازند. برندگانِ اين ميدان، تفسيرِ غالب در موردِ ارزش، ماهيت، و تاثير آن رخداد را رقم مي زنند، و خاطره ي جمعي مشتركي را بر مي سازند كه من ها از مجراي آن به ما تبديل مي شوند، و امكانِ همذات پنداري را در گستره اي زمان مند به دست مي آورند. رخدادهاي تاريخ ساز، به دليل تاثير عيني و روشني كه بر وضعيت هستي در زمان اكنون دارند، همچون گسلها و برجستگي هايي بر محور زمان جلوه مي كنند، و به خاطر تراكم روايتهاي رقيبي كه مدعي معنا كردنشان هستند، در سطح فرهنگي نيز همچون ميداني مهم و مركزي براي توليد معنا عمل مي كنند. رخدادهاي تاريخ ساز، و اين كردارهاي مهمِ متصل به آنها هستند كه پيدايش متون تاريخي را ممكن مي سازند.&lt;br /&gt;
متن تاريخي، روايتي رسمي و مستقر است از معنا و ماهيتِ كردارها و رخدادهاي تاريخ ساز. متني كه در يك نظام اجتماعي مورد پذيرش واقع شود، با مشروعيت سياسي گره بخورد، و معمولا توسط نظام سياسي حاكم تبليغ شود، متني تاريخي است كه در آن مقطع زماني چيره شده است. چيرگي تمام متون تاريخي مقطعي و موضعي است. يعني هيچ تضميني وجود ندارد كه آيندگان به همان ترتيبي كه ما رخدادهاي تاريخي را تشخيص مي دهيم، اين برجستگي ها در زمان را بازشناسي كنند و همان معانيِ امروزين ما را بدان نسبت دهند. &lt;br /&gt;
آنچه كه در بخشهاي پيشين مرور كردم، پاره هايي از اين متنهاي تاريخي بودند. تمام كتيبه هاي ياد شده و خزانه ي وسيعتر فتح نامه ها، وقف نامه ها و اندرزنامه هاي درباري در جهان باستان، نمونه هايي از متون تاريخي هستند. به همين ترتيب، تواريخ هرودوت و كتاب تواريخ شاهان و سفر اعداد و سفر و خروج و تاريخ ابن اثير و تاريخ تمدن ويل دورانت همگي نمونه هايي از تاريخِ نوشته شده محسوب مي شوند. تاريخ هايي كه به دليل تكثير و خوانده شدن، سطحي از مشروعيت و مقبوليت را دارا هستند و بنابراين بخشي از برداشت عمومي درباره ي كردارها و رخدادهاي تاريخي را منعكس مي كنند. &lt;br /&gt;
در اين زمينه است كه مي توان از دو نوع تاريخ سخن گفت: تاريخي پرتاب شده به گذشته، و تاريخي مستقر در اكنون.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
14. تا ديرزماني، تاريخ در اكنون مستقر بود. چرا كه فنِ پرتاب كردنش به گذشته هنوز ابداع نشده بود. تا دوران هخامنشي، كردار و رخداد تاريخ¬ساز امري بود كه با اكنون پيوندي ناگسستني داشت، و اين بديهي¬ترين و سرراست¬ترين چيزي است كه در مورد رخداد/ كردارِ تاريخ¬ساز انديشيد. چه رخدادي و چه كرداري را مي¬توان يافت كه بيش از وقايع حاضر در اكنون، در شكل دهي به وضعيتِ اكنون تعيين كننده باشد؟ برخلاف آنچه كه امروز برداشتي عقل سليمي مي¬نمايد، رخداد/كردار تاريخ¬ساز در ساده¬ترين و طبيعي¬ترين حالتش آن واقعه¬ايست كه در همين اكنون بروز كند و به اين ترتيب، با بودنش در اكنون، اكنون را تعيين نمايد. &lt;br /&gt;
	در دوراني كه اين امر بديهي آشنا و دانسته شده بود، نگارش تاريخي امري متفاوت با امروز بود. تاريخ در آن هنگام روايتي بود كه توسط كنشگري ويژه، در زمانِ اكنون روايت مي¬شد. اين كنشگر، همان كسي بود كه فاعلِ كردارِ تاريخ¬ساز بود، و همان كسي بود كه مستقيم¬تر از همه با رخدادِ تاريخ¬ساز سر و كار داشت. شاهاني كه جنگي را برده يا باخته بودند، كاهناني كه معبدي را برساخته يا تعمير كرده بودند، و دانشمندان و حكيماني كه هرمي و برجي و ابزاري و فراروايتي را پديد آورده بودند، در همان اكنونِ خويش شرح واقعه را روايت مي¬كردند، و از آنجا كه سوار بر اين رخدادها و مستقر در اكنون بودند، روايتشان تاريخ تلقي مي¬شد. براي ديرزماني، كه نيمي از تاريخ نوشته شده¬ي بشر را در بر مي¬گيرد، تنها شكلِ شناخته شده از روايت تاريخي، همين شكلِ اكنون¬مدارانه بود. متني كه يك &amp;quot;منِ&amp;quot; تاريخ¬ساز آن را براي من¬هايي ديگر روايت مي¬كرد. من¬هايي كه در معرض تاثيرهاي آن بودند، و به اين ترتيب در آن هويتي مشترك را باز مي¬يافتند.&lt;br /&gt;
	تاريخي كه به اين شكل نگارش مي¬شد، از چشم¬اندازِ آينده محروم بود. اورنمو و اونتاش ناپيريشا و اوركاگينه و سناخريب شاهاني بودند كه به بزرگداشت اثرِ خويش در اكنون مشغول بودند، و گذشته را جز به مثابهِ مقدمه¬اي، و آينده را جز زير عنوان پيامدي فرعي بر نمي¬تافتند. تاكيد ايشان بر اكنون بود و مردمي كه در اكنون حاضر بودند، و آن روايتي كه برداشت ايشان از رخدادهاي ياد شده را يكدست و همسان مي¬نمود. اين شاهان، و مردمانِ مخاطبشان، كساني بودند كه در جهاني چند مركزي زندگي مي¬كردند. دنياي ايشان، پهنه¬اي فراخ بود از مراكزِ متنوع و پراكنده¬ي &amp;quot;تاريخ¬سازي&amp;quot;. آن شاه سومري كه در اوروك تاريخ زمانه¬ي خويش را مي¬نوشت، آگاه بود كه تنها برسازنده¬ي تاريخ نيست. در آن دوران مراكزي كه رخدادهاي تاريخي و كردارهاي تاريخ¬ساز در آن متراكم شده بودند، جايگاه¬هايي پراكنده و متكثر بود كه در تمدنهاي گوناگون و دولتشهرهاي مختلف و شخصيتهاي بزرگ و تاثيرگذارِ فراوان جاي داشت. شاه اوروك خبر داشت كه شاهي در شوش، همتا و هماورد او در آفرينش تاريخ است، و پادشاه هيتي از حضور فرعوني در مصر آگاه بود كه رقيبش در شكل دادن به تاريخ محسوب مي¬شد.&lt;br /&gt;
	با ظهور عصر هخامنشي، اما، اين روندِ نوشتنِ تاريخ در اكنون به وضعيتي ويژه دست يافت. از يك سو، عصر هخامنشي نشانگر اوجي در نگارش تاريخ اكنون بود. اوجي كه در كتيبه¬ي بيستون به روشني ظهور يافت. در اينجا پادشاهي بر تخت نشسته بود كه در تمام جهانِ شناخته شده براي خودش و مردمش، هماوردي نداشت. ظهور دولت هخامنشي، به معناي ادغام تمام دولتشهرها و دولتهاي كوچك و بزرگ پيشين، و پديد آمدنِ يك مركزِ يگانه و غول¬آسا در پهنه¬ي كل سرزمينهاي نويسا بود. هرآنكس كه خط مي¬دانست و تاريخي داشت، در بدنه¬ي جامعه¬اي سامان يافته و منظم جذب شد، و بخشي از يك نظام اجتماعي غول¬آسا و نوظهور شد. اين نخستين لوياتانِ راستين، شايد به خاطر نوپا بودنش، و شايد به دليل تر و تازه بودنِ دستگاه اخلاقي سازمان دهندگانش، هنوز با بيماريهاي واگيردار در ميان نظامهاي سياسي آلوده نشده بود. اين نظام غول¬آساي تك مركز، از سويي به عنوان پيش¬داشتي براي توجيه اكنون، چشم به گذشته داشت، و از سوي ديگر به چشم-اندازي فراخ و گسترده از آينده مجهز بود. با اين تفاوت كه ديگر براي مردمي اندك كه در قلمرو جغرافيايي خاصي زندگي كنند، بازگو نمي¬شد. اين روايت تاريخي، كه توسط شاهنشاهي يگانه، و از سوي مركزي واحد صورتبندي شده بود، همه¬ي مردمِ متمدن جهان را مخاطب مي¬ساخت، كه همگي شهروند دولت هخامنشي بودند&amp;lt;sup&amp;gt;3&amp;lt;/sup&amp;gt;. به اين ترتيب، همزمان با گسترده شدنِ افقِ جغرافياييِ روايت كردنِ تاريخ، افق تاريخي آن نيز بسط يافت، و اين هردو مديونِ پيدايش مركزي يگانه براي انباشت و همسوسازي رخدادها و كردارهاي تاريخ¬ساز بود. &lt;br /&gt;
	به اين ترتيب، نهايي¬ترين شكلِ نگارش تاريخ اكنون در عصر داريوش و با بيستون به سرانجام رسيد. كسي كه تاريخ¬سازترين &amp;quot;من&amp;quot;، و نه تنهاي &amp;quot;مني در ميان من¬هاي ديگر&amp;quot; بود، بر تخت نشست، و از جايگاهي كه در چشم تمام مردم نويسا مركز تلقي مي¬شد، به نگارش تاريخ پرداخت. صراحت او، دقتِ او، انصافش در نام بردن از دشمنانش، صداقتش در اشاره به برخي از نقاط ضعفش، و فروتني¬اش در اشاره به اين كه &amp;quot;شاهي در ميان شاهان بسيار&amp;quot; است، همگي از اين حقيقت سرچشمه مي¬گيرند كه اين شاه هخامنشي همچون نوادگانش از مشروعيتي خدشه ناپذير و بسيار استوار برخوردار بوده است. مشروعيتي كه هنوز به برداشتهاي جنون¬آميز اسكندرگونه يا سنتهاي خودبزرگ¬بينانه¬ي فرعوني آغشته نشده بود، و با همان سادگي كوچگردان و ايلاميانِ ديرينه¬سال، خود را با القابي بسيار فروتنانه و ساده به ديگران معرفي مي¬كرد. در اينجا مجال اين بحث نيست، اما كافي است به كتيبه¬هاي بازمانده از داريوش و خشايارشا بنگريم تا ببينيم كه خودانگاره¬ي شاهان هخامنشي به شكلي غريب واقع¬گرايانه و فروتنانه بوده است. داريوش در نقش رستم به خاطر آن كه نيزه¬وري نيكو، جنگاوري زورمند، و سواركاري شايسته است، ستوده شده، و نه به خاطر سخن گفتن با خدايان (همچون حمورابي)، يا خدا بودن (همچون فرعون)، يا زاده¬ي خدا بودن (همچون اسكندر). اين فروتني و واقع¬گرايي، از سويي پيش درآمدِ قرار گرفتنِ اين من¬هاي نيرومند بر مسند مركزِ جهان بوده است، و از سوي ديگر خردي بود كه اين جايگاه را براي مدت دو و نيم قرن برايشان حفظ كرد. اين پديده، يعني ظهورِ مني كه بر مسند مركزيت هستي تكيه زده باشد، چندان تكان دهنده بود كه به گمان من به گذاري بزرگ در فهمِ مفهوم خداوند منتهي شد، و از سوي ديگر در قالب روايتهايي اساطيري تبلور يافت و ابعادي تازه را به متغيرهاي تعريف ابرانسان و منِ آرماني در جوامع انساني افزود.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	15. پيدايش مركزي يگانه، به معناي آن بود كه همگان در مركز بودنِ شهرهايي، تمدنهايي، زبانهايي، و شخصيتهايي به توافق برسند. اين سويه¬ي روشن سكه¬ي نظم هخامنشي، پشتي نيز داشت، كه همانا ظهور پيراموني به همين ميزان قطعي بود. وقتي تمدن هخامنشي شكل گرفت، مركزي را در گيتي تعريف كرد كه قلمروش تمام سرزمينهاي داراي شهرنشيني مستقر و خط و تاريخ ديرينه را در بر مي¬گرفت. اما اين مركزِ جهاني و يگانه، پيراموني داشت كه به همين ترتيب استوار و محكم در كناره¬هاي آن مركز تعريف شده بود. در گرداگردِ ايرانِ هخامنشي كه در مركز بودنش شك نبود، تمدنهاي نويساي كوچكي وجود داشتند كه در جزر و مدهاي سياسي در درون يا بيرون اين مركزِ عمومي قرار مي¬گرفتند، و از پيوندي سست با آن برخوردار بودند. آتن، مشهورترينِ اين حاشيه¬هاي بيروني است، و اورشليم و يهوديه بحث¬برانگيزترينِ آن. &lt;br /&gt;
	يهوديان و آتنيان در قرون پنجم تا سوم پ.م، يعني در دوران نظم درخشان هخامنشي، سرزمينهايي به نسبت بيروني و حاشيه¬اي محسوب مي¬شدند. يكي در شبه جزيره¬ي يونان و بالكان كه به تازگي از خرابيهاي ناشي از ورود قبايل خونريز آريايي برخاسته بود، و ديگري در مرز ميان دو غولِ ايران زمين و مصر، در اقليمي نه چندان مساعد و رام. اين دو در زمانِ ياد شده تاريخ¬هاي خاص خود را پروردند، و روايتهاي ويژه¬ي خويش را براي تفسير پيشينه و سرنوشت¬شان پديد آوردند. هردوي اين جوامع، از الگو و سرمشق هخامنشي براي فهمِ تاريخ بهره بردند. يعني مدعي مركزيت داشتن شدند. اما به دليل صورتبندي شدن در زمينه¬هايي گوناگون، اين ادعا را به دو ترتيب بيان كردند. &lt;br /&gt;
هرودوت، نويسنده¬اي بود كه در آتن مي¬نوشت، دولتشهري از دولتشهرهاي بسيار يوناني، كه همواره درگير جنگ و جدال با همسايگانشان بود، و تنها معياري كه براي خودبرتربيني داشت، آن بود كه دو بار با پارسيان جنگيده بود، و هر هردو بار هم به دست سرداري پارسي فتح شده بود. لحن هرودوت بر اين مبنا، لحني سياسي بود. او در زمينه¬اي از زد و بندهاي سياسي و روابط قدرت بود كه مي¬نوشت، چرا كه مركزِ مورد نياز آتنيان در آن هنگام بيش از هرچيز مركزي سياسي بود. محوري كه قدرت نظامي و سياسي دولتشهر آتن را در برابر رقيبان يوناني ديگرش برجسته سازد، و ادعاي آن را بر مركز بودن به كرسي بنشاند. ادعايي كه در زمانِ هرودوت و تا ديرزماني پس از مرگ او، به دليل حضور مركزي بحث ناپذير مانند ايران، مسخره مي¬نمود و ريشخند مي¬شد. اما بعدها به دست روميانِ نوآمده¬ي تشنه¬ي پيشينه، به ابزاري كارآمد تبديل شد.&lt;br /&gt;
يهوديان اما، در زمينه¬ي ديگري مي¬زيستند. كشمكش ايشان با قبايل سامي ديگرِ همسايه¬شان بود، كه به ويژه از نظر ديني با ايشان تفاوت داشتند. هم يهوديان و هم قبايل رقيبشان از نظر سياسي زيرمجموعه¬اي از ايران بزرگ بودند، و از اين رو دعوي ايشان براي مركزيت، ادعايي ديني بود تا سياسي. يهوديان نيز مانند آتنيان سرمشق اصلي را از ايرانيان برگرفتند، با اين تفاوت كه اين سرمشق به پرستش خدايي يگانه مربوط مي¬شد، و جايگاهي كه اين مركزيتِ آسماني در دربار هخامنشي داشت. در متون تاريخي عبراني نيز، همچون نوشتارهاي هرودوت و كتزياس و كسنوفانس و بعدها پلوتارك، مرجع غايي ايران زمين بود و دربار ايران. همه چيز در ارتباط با دربار هخامنشيان تعيين مي¬شد، چرا كه در آن هنگام ترديدي در مركز بودنِ اين دستگاه وجود نداشت. با اين وجود، مي¬شد با بهره¬گيري از اين مركزِ عمومي و بزرگ، و در زمينه¬ي آفريده شده توسط آن، به شكلي خاص ادعاي مركزيتي محلي كرد. در متون هرودوت اين ادعا به قلمرو سياست مربوط مي¬شد و به كشمكشها و جنگها فرو كاسته مي¬شد. اما در نزد يهوديان كه با ايرانيان پيوندي نزديكتر و گرمتر داشتند، قضيه به پشتيباني و همخواني و حتي همخوني شاهان هخامنشي و رهبران ديني يهودي تبديل شد. &lt;br /&gt;
به اين ترتيب، دو الگوي تاريخ¬نگاري گذشته¬مدار در حاشيه¬ي اين مركز يگانه پديدار شد. تاريخي كه هويت را در رخدادهاي تاريخ¬سازِ گذشته¬هاي دور مي¬جست و مي¬يافت. رخدادهايي ديني يا سياسي، كه در نهايت سررشته¬اش به همان مركز غايي هخامنشي ختم مي¬شد، اما در ارتباط با آن و گاه با جبهه¬آرايي در برابر آن، براي خود نيز مركزيتي را ادعا مي¬كرد.&lt;br /&gt;
وجه مشترك هردوي اين تاريخ¬ها، آن بود كه ارتباطش با اكنون قطع شده بود. نويسندگانش نقشي در كردارهاي تاريخ¬سازِ بزرگ و تاثيري بر رخدادهاي تاريخي نداشتند. به اين دليلِ ساده كه از جامعه¬اي حاشيه-اي برخاسته بودند. تاريخي پرتاب شده به گذشته، روايتي بود كه بختِ سهيم شدنِ اين مردم در مركزي دوردست را فراهم مي¬آورد. هرودوت با نگاشتن تواريخي كه در بسياري از جاها مضحك و دور از عقل است، اين بخت را براي يونانيان و بعدها روميان فراهم آورد تا در رخدادهاي بزرگ تاريخي سهيم شوند. اين حقيقت كه ايرانيان هرگز در يونان جنگ بزرگي نكردند، با تصوير كردن نبردهاي تخيلي يوناني، جبران شد، و اين حقيقت كه دولتمردان يوناني تا ديرزماني پس از اسكندر بازيگراني حاشيه¬اي و محلي در جايي پرت و دور افتاده بودند، با اين قصه كه بسياري از آنها هماورد شاهنشاه، يا دوست او، يا جاسوس او، يا پزشك او بوده¬اند، جبران گشت. به همين ترتيب، يهوديان به شيوه¬اي دوستانه همين كار را تكرار كردند. اين حقيقت كه يهوديان در عصر هخامنشيان يكي از هزاران قبيله و قومِ حاضر در پهنه¬ي دولت هخامنشي بودند، با روايتهايي كه به پشتيباني شاهان هخامنشي از نبيان يهودي، و هواداري از ايشان در برابر دشمنانِ بت¬پرستشان، و حتي پيوندهايي خويشاوندي با دخترانشان، تعديل شد. به اين ترتيب يهوديان نيز -از راهي دوستانه و به گمانم خردمندانه¬تر- توانستند خود را در اين مركزِ بزرگ استعلايي سهيم بدانند. &lt;br /&gt;
يونانيان و يهوديان به اين ترتيب در سپهر رخدادهاي تاريخي و كردارهاي تاريخ¬ساز سهيم شدند. اما اين كار را به قيمت قطع ارتباط با اكنون انجام دادند. سهيم شدن در هويتي تاريخي كه ساختگي بود، به بهاي قطع ارتباط با اكنوني تمام شد كه با اين روايت در تعارض بودك. در نتيجه ساختاري خاص به تاريخ تحميل شد، كه بر پيوند محكمش با گذشته، و بريده شدن رگ نافش با حال استوار شده بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
16. تاريخ دستمايه¬ي هويت است و هر نوعي از هويت با شكلي از خود مركزپنداري همراه است. هويت جمعيِ يك جامعه، برآيندي است هم¬افزا و انباشتي از خودانگاره¬هاي اعضاي آن جامعه، و هر &amp;quot;من&amp;quot;، هرچنداز خود بيگانه و مسخ شده و ناتوان، در اندرون خود هنوز ردپايي از باور به قرار گرفتن در مركز هستي را دارد. چرا كه &amp;quot;من&amp;quot;، در اصل چيزي جز همين معجزه نيست:‌ نظامي خودمختار و انديشنده و انتخابگر، كه به همين دليل تقارن هستي را در هم مي¬شكند، و مي¬تواند همچون مركزي در گيتي عمل كند.&lt;br /&gt;
هويت جمعي مردمان؛ شبكه¬اي از باورهاي همگاني ، اصول موضوعه، ارزشها، و روايتهاي تاريخي است كه سرگذشت آن جامعه و سرنوشتش را بازنمايي مي¬كند. پرسشهايي غايي كه براي &amp;quot;من&amp;quot; در مقام سوژه¬اي انتخابگر مطرح است، در سطحي جامعه شناختي با شدتي بيشتر تكرار مي¬شود، و بنابراين همان طور كه &amp;quot;من&amp;quot; بايد به پرسشِ &amp;quot;به كجا آمده¬ام، آمدنم بهر چه بود؟&amp;quot; پاسخ دهد، نظام اجتماعي نيز مي¬بايست پاسخي سزاوار در اين مورد داشته باشد. &lt;br /&gt;
جوامعي كه به زماني خطي، جهت¬دار، و تحويل پذير به مكان باور دارند، به روايتي سه تكه براي پاسخ به اين چالش مسلح هستند. اين روايت از تاريخي گذشته¬گرا، اسطوره¬اي آينده¬مدار، و اكنوني لهيده در ميان اين دو تشكيل يافته است. امروز، تقريبا تمام جوامع انساني موجود بر سطح زمين بر مبناي درك خطي زمان سازماندهي شده¬اند، و بر اين مبنا، ستون فقرات هويت جمعي خويش را بر مبناي همين روايت سه بخشي پيكربندي مي¬كنند. هويت جمعي مردماني كه در يك جامعه حضور دارند، از تاريخي تشكيل مي¬شود كه خاطره-ي جمعي ايشان را، با ارجاع به رخدادهايي پنهان در گذشته¬هاي دور جمع بندي مي¬كند. تاريخي كه پيوند ميان اين مردمان و كردارهاي تاريخ¬سازِ نياكانشان را نشان مي¬دهد، و ارتباط ميان حال و هواي زمانه¬شان و رخدادهاي تاريخي را بيان مي¬كند. از آنجا كه آن كردارها و آن رخدادها تعيين كننده¬ي مركز بودن هستند، مردمان با سهيم شدن در اين روايت در آن مركز شريك مي¬شوند، و به اين ترتيب باور به حضور در مركز هستي، اين ضرورتِ تداوم هويت اجتماعي، برآورده مي¬شود. &lt;br /&gt;
اين برخورداري از گذشته، اما، از جنسِ پيوندي انداموار و سرراست ميان نظام اجتماعي و رخدادهاي گذشته نيست. &amp;quot;من&amp;quot;ها در نظام اجتماعي¬اي كه به اين شكل سازمان يافته است، از دستاوردهاي آن رخدادها بي¬بهره¬اند، و امكاني براي بازتوليد يا خلقِ كردارهاي تاريخ¬ساز ندارند. برخورداري ايشان از اين جريانهاي تاريخي مهم، به روايتي فرو كاسته شده است، كه خود بيشتر قصه است تا واقعيت، و بيشتر گوشته است تا استخوان. تاريخ گذشته¬گرايي كه قرار است مردمان را به حضور در مركز هستي قانع كند، ناگزير است تا حقيقتي تلخ را پنهان كند، و آن هم اين است كه اين مردمان در واقع ارتباطي با آن رخدادها و كردارها ندارند، خواه نياكانشان با اين روندها مربوط بوده باشند يا نه. يعني تاريخ گذشته مدار، در اصل قصه¬ايست كه در اطراف چند رخداد و كردار مهم تاريخي برساخته شده است. قصه¬اي انباشته از جزئياتِ خرسند كننده و پيچشهاي هيجان¬آور، كه به كارِ سرگرم كردنِ توده¬ي مردم و قانع كردنشان مي¬آيند، اما ربطي واقعي به آن واقعه¬هاي مهم ندارند. دليل سستي و ناتواني تاريخ گذشته¬گرا، پيش از هرچيز، آن است كه اين روايت در ذات خود ناتوان و دروغين است، و بيشتر براي پنهان كردن و بازنمودن تخصص يافته است. تاريخ گذشته¬گرا، قرار است حاشيه¬اي بودنِ يك جامعه را انكار كند، و به جاي آن كه در اين راستا مسيرِ دشوارِ آفرينش تاريخ و تبديل شدن به مركز را نشان دهد، راه ساده¬ترِ بازنويسي تاريخ، و قلاب كردنِ &amp;quot;من&amp;quot;ها به واقعه¬ها را برمي-گزيند. اين راه ساده¬تر است، چرا كه رخدادها و كردارها در حد امكان به گذشته¬اي دورتر و دورتر پرتاب مي-شوند، تا خاطره¬ي جمعي آنها و تاثيرهاي راستيني كه بر هستي گذاشته¬اند، در حد امكان مبهم¬تر و تارتر باشد، تا دستكاري¬شان، تحريف¬شان، و بازنويسي¬شان به شكلي كه جايي براي &amp;quot;من&amp;quot;ها پيدا شود، به شكلي فراهم آيد. &lt;br /&gt;
وظيفه¬ي تاريخ گذشته¬مدار آن است كه &amp;quot;منِ&amp;quot; امروزينِ حاشيه¬نشينِ آغشته به غياب، را با &amp;quot;من&amp;quot;هاي تاريخ¬سازِ مركزنشيني كه در حضورشان شكي نيست، پيوند دهد. تاريخي كه به گذشته پرتاب شده باشد، اين كار را با ساده¬ترين و خام¬ترين شكلِ ممكن انجام مي¬دهد. يعني يا به همخوني و خويشاوندي اين دو من قايل مي-شود، يا بر هم¬مكانيِ آنان پافشاري مي¬كند. به اين ترتيب منِ محرومِ نادانِ امروزين كه بودن و نبودنش حتي براي خودش هم يكسان است، بدان دليل كه از تباري ايراني است، يا در سرزمين ايران زندگي مي¬كند، در ذاتِ كسي مانند داريوش و كوروش سهيم مي¬شود، و خود را همسان و همگون با وي مي¬پندارد، چرا كه با وي همخون و همسايه است. داستانِ خاك و خون، يعني باور كردن به پيوند خويشاوندي يا مكاني با جريانهاي تاريخ¬ساز، محورِ فني است كه تاريخ گذشته¬مدار را ممكن مي¬سازد. اسطوره¬ي جادوگرانه¬ي مجاورت و اسطوره¬ي قبيله¬مدارانه¬ي خويشاوندي، چنان كه مردم شناسان تشخيص داده¬اند، عنصري مشترك در تمام باورهاي جادويي است. اما شايد زمانِ آن رسيده باشد كه تداوم اين دو اسطوره را در زيربناي محكم¬ترين بناهاي هويت¬سازِ امروزين نيز بازشناسيم. &lt;br /&gt;
هويتي كه بر اين مبنا از تاريخ گذشته¬مدار بر مي¬آيد، بي¬رمق و كمخون است. داستاني است سرگرم كننده، كه قصه¬ي كساني را بازگو مي¬كند كه در گذشته¬هاي دور كارهايي مهم انجام دادند و با ما مربوط بودند. بي آن كه اين ارتباط را به درستي تبيين كند، ماهيت آن كردارها را به دقت نشان دهد، و محكي باشد براي ميزان تاثير پذيرفتنِ اكنونِ ما، از آن كردارها. اين تاريخ، از تخمي ايدئولوژيك روييده است. كاركرد آن بسيج اجتماعي با كمينه¬ي نيرو و كمينه¬ي &amp;quot;حقيقت&amp;quot;است، و در ايفاي اين كاركرد پيروز مي¬شود، چرا كه مردمان سادگي را دوست دارند و راه¬هاي آسان را بيشتر مي¬پسندند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
17. من¬هايي كه هويت خويش را در تاريخي پرتاب شده به گذشته مي¬جويند و مي¬يابند، خواه ناخواه با اين چالش رويارو هستند كه به نوعي ارتباط خود را با آن وقايع مهم تبيين كنند. قصه¬هايي كه تبارِ مشترك يا مكانِ مشترك را دستمايه¬ي ارتباطِ ميان من و رخدادها و كردارهاي تاريخ¬ساز قرار مي¬دهند، ناگزيرند كه اين ادعا را با شواهدي سخت¬تر تثبيت كنند. چرا كه هم¬مكاني امري شكننده و وابسته به اقتدار سياسي است و با يك غصبِ سرزميني از ميان مي¬رود، و همخوني قضيه¬اي مبهم و وهم¬آلود است كه در برابر پرسشها تابِ ايستادگي ندارد. &lt;br /&gt;
از اين روست كه هويت جمعي به ناچار با انباشتي از &amp;quot;چيزها&amp;quot; پشتيباني مي¬شود. اين همان است كه ميشل دو سرتو در هنگام بحث از ظهور موزه¬داري در دوران مدرن بدان پرداخته است. محبوب شدنِ موزه¬ها در دوران مدرن، بدان معنا بود كه مردمانِ جوامع جديد، به ناگهان احساس نياز كردند تا چيزهايي به ظاهر ناهمگون را در مكانهايي عمومي به نمايش بگذارند و نگريستن به اين اشيا را همچون امري آموزشي تلقي كنند. اين نگريستن به چيزِ نمايشي، شايسته¬ي آن است كه مفصل¬تر مورد بحث واقع شود. اما در اين زمان و مكان اندك جايي براي پرداختن بدان نيست. تنها در همين حد مي¬توان اشاره كرد كه ظهور موزه در عصر مدرن، از سويي با كاركرد چشم و نگاه كردن در مقام فعلِ آفريننده¬ي حقيقت پيوند دارد، و از اين زاويه¬ي چشم¬مدارانه قابل نقد است، و از سوي ديگر به حرصِ دانش مدرن براي رده¬بندي مربوط مي¬شود كه خود بازتابي از سيطره¬ي فن¬آوري در اين تمدن است. از اين رو ظهور موزه فرآيندي است كه از گره خوردنِ چشم به چيز برخاست، با اين شرط كه آن چيزها به شكلي خاص مرتب و چيده شده باشند، و آن چشم در آن چيزها &amp;quot;تاريخي&amp;quot; را تشخيص دهد. خواه تاريخ طبيعي، خواه تاريخ ملي، و يا تاريخي مردم¬شناسانه. حتي مجموعه-هاي صدف و پروانه و تمبر و سنگ و جعبه چوب كبريت هم همواره با محور زمان درگيري دارند و از هاله-اي از تقديس تاريخي پوشيده شده¬اند. &lt;br /&gt;
ظهور موزه¬داري در عصر مدرن، معلول فراگير شدنِ نسخه¬هايي از تاريخِ گذشته مدار بود كه در اروپاي درگيرِ انقلاب صنعتي رواج داشت. نسخه¬هايي شتابان و عجول كه مي¬بايست به سرعت براي اروپايياني كه مي¬رفتند تا در مركز قرار گيرند، سابقه¬اي از ارتباط با مركز را بتراشد. اشكال كار در اينجا بود كه اروپاي غربي، كه خاستگاه انقلاب صنعتي و مدرنيته بود، تا پيش از يكي دو قرنِ پيش از انقلاب صنعتي، براي تمام تاريخ خويش در حاشيه و زير سايه¬ي تمدنهاي بزرگترِ شرقي قرار داشت. مورخانِ آن دوران اگر يك گام به عقب باز مي¬گشتند، امپراتوري روم را در مرزهاي شرقي خويش مي¬يافتند، اما مشكل در آنجا بود كه روميان خود به شرقِ - يعني يونان- چشم دوخته بودند. يعني به طور خاص به روايتي افسانه¬اي و خيالي كه هرودوت برايشان پرداخته بود. و باز اشكال در اينجا بود كه حتي خود هرودوت هم براي تعريف يونانيان به شرق چشم دوخته بود، يعني ايران.&lt;br /&gt;
تاريخي كه در دوران مدرن براي پيوند دادن اروپاييان با كردارها و رخدادهاي تاريخ¬سازِ روميان، يونانيان، يا حتي ايرانيان ابداع شد، عميقا به گذشته پرتاب شده بود. گذشته¬اي كه هرچه دورتر و دوردست¬تر مي¬شد، برجسته¬تر و پرعظمت¬تر جلوه مي¬كرد. اما به همين ترتيب ارتباطش با &amp;quot;من&amp;quot;هاي تشنه¬ي هويتِ نشسته در اكنون، كمتر و كمتر مي¬شد. به اين ترتيب، تاريخهايي نگاشته شد كه هويتِ اجتماعي اروپاييانِ نوآمده، اين تازه برنشستگان بر سرير مركزيت هستي، را تبيين مي¬كرد. اين تاريخها معمولا به بخشهايي هنوز اروپايي -مانند روم- ارجاع مي¬دادند، و حتي به تدريج بخشهايي از شرق و قلمرو عثماني را نيز به اين غرب افزودند، و به اين ترتيب يونان نيز در جرگه¬ي قلمرو هويت بخش به اروپاييان در آمد. كمي ديرتر برخي از اين تاريخها كه به ويژه در حاشيه¬ي اين حاشيه، يعني در اسكانديناوي و آلمان نوشته مي¬شدند، كوشيدند تا مخالفت ديرينه-شان با مسيحيت را، و در نتيجه گسستگي آشكارشان با تمدن رومي را با بازگشت به تمدنهايي ديرينه¬تر و شرقي¬تر جبران كنند. به اين ترتيب بود كه خويشتن را مانند نياكان بسيار بسيار دوردست¬شان آريايي خواندند و تاريخ خويش را دنباله¬ي تاريخ پرعظمت ايرانيان باستان دانستند. روايتي كه ايشان براي خويش ابداع كرده بودند، از سويي با بهره¬گيري از دانش و فن جديد، پيچيده و دقيق و حجيم و جذاب بود. و از سوي ديگر با ابزارهاي مدرنِ ارتباطي چاپ و نشر مي¬شد. از اين رو بود كه در خودِ ايران زمين، بر نسخه¬هاي قديمي و مندرسِ هويت بومي چيره شد، و دستمايه¬ي بازتعريف هويت مدرن ايرانيان قرار گرفت. در اين نكته كه هويتِ بوميِ بي¬رمقِ عصر قاجاري زير فشار اين منشِ نوآمده در هم شكست، دريغي نيست، چرا كه خودِ آن تاريخِ بومي ما نيز، براي قرنهايي بسيار، گذشته¬مدار بود و ناتوان و سست و خمود، و  زود بود كه از پا در آيد. وامگيري اين نسخه¬ي هويت تاريخي ايراني از غرب، در آن زمان و در آن شرايط سودمند بود، چرا كه نسخه-اي رقيب را در برابر محور پنداشتنِ رم و آتن قرار مي¬داد، كه هويت ايراني سخت بدان نياز داشت. اما اشكال كار در آنجا بود كه اين نسخه¬ي نوآمده و ستاينده¬ي ايرانيان كهن نيز، در نهايت ساختاري گذشته¬گرايانه داشت و براي مصرف مردمي ديگر سازمان يافته بود. و هدفش همين مصرف شدن بود، نه برانگيختن به توليد كردن.&lt;br /&gt;
موزه¬ها نيز در اين گير و دار برساخته شدند. موزه¬هايي كه نخست كاسه¬ها و كوزه¬ها را در خود گرد مي¬آوردند، و بعدتر كتابهاي خطي و كتيبه¬ها را نيز، و در انتها ستونهاي تخت جمشيد و تنديسهاي عظيم ايلامي را. مجموعه¬هايي كه قطعاتشان بازنماينده¬ي هويتِ يك قوم و قبيله دانسته مي¬شد. چرا كه سازندگانش همخون امروزين بودند، و همسايه¬هايشان در زمانهايي دور. و مسابقه¬ي چنگ انداختن به چيزها، همچنان ادامه يافت، تا آن كه در سطحي تقريبا مضحك، به نمادها انجاميد. چنان كه تاجيكان، كه قومي ايراني هستند و به عنوان يكي از اقوام ايراني قدمتي پنج هزار ساله دارند، ناگزير شدند تاريخ خود را به عنوان ملتي مستقل و جدا، از سامانيان آغاز كنند، و به اين ترتيب چهار پنجم تاريخ خويش را ناديده بگيرند. اين محروميت از رخدادهاي بزرگ و كردارهاي تاريخ¬ساز، پيامدِ عادي و ناگزيرِ تاريخ گذشته¬مدار است و همواره به همان موزه¬سازيِ صوري منتهي مي¬شود. چيزهايي كه در يك موزه گرد مي¬آيند، كاركردي بسيار حياتي را ايفا مي¬كنند. اين چيزها بايد چشم - اين اعتمادپذيرترين حس را- قانع كنند كه روايتِ تاريخِ گذشته¬مدار، با وجود پرتاب شدگي¬اش به گذشته، و با وجود رقتِ معنايي كه دارد، راست است. اين چيزهاي گردآمده در موزه¬هاست كه فقرِ معناي نهفته در اين تاريخها را جبران مي¬كند. موزه، جبراني شبه فرويدي است، براي محروميتِ تاريخي كه به گذشته پرتاب شده است. تاريخي كه رخدادها و كردارهاي تاريخ¬ساز را در گذشته وا نهاده و از دور به آن مي-نگرد. &lt;br /&gt;
اين تاريخ، از به چنگ آوردنِ وقايع بزرگ در اكنون ناتوان است. &amp;quot;من&amp;quot;هايي كه با تكيه بر اين روايت هويت خويش را مي¬فهمند، از نوعي محروميت مزمنِ مركز رنج مي¬برند. تاريخ گذشته¬مدار، تاريخ غياب¬هاست. چرا كه بن¬مايه¬اش اموري هستند كه در گذشته بوده و ديگر نيستند. تاكيد اين تاريخ، بر روندهايي دم بريده، بي¬دنباله و ابتر است كه در گذشته مانده و مدفون شده¬اند. به بيان ديگر، تاريخي كه به گذشته پرتاب شده باشد، از حضور بي¬بهره است،چرا كه بند ناف خود را با اكنون، اين خزانه¬ي غايي حضورها، قطع كرده است. از اين رو مردمي كه در نهايت به براده¬اي از حضور در اكنون نياز دارند، به سادگي با اين روايت سرخوش نخواهند شد. اين محروميت و آن فقر، با رمزگذاري چيزهايي كه در اكنون وجود دارند ممكن مي-شود. چيزهايي كه در موزه¬ها قرار مي¬گيرند، &amp;quot;مال&amp;quot;ِ كسي يا كساني دانسته مي¬شوند، و مي¬توان ديد و لمسشان كرد. &lt;br /&gt;
گذشتگاني كه تخت جمشيد را به عنوان مركزِ هستي برساختند، و با نقش كردنِ تمامِ اقوام و مردمانِ متمدن آن روز، همگان را در اين مركزِ غايي سهيم كردند، در فكرِ بنا نهادن چيزي براي موزه¬ها نبودند. آنان در اكنون، عظمتِ خويش را بازگو مي¬كردند، و به همين دليل هم به اسطوره¬هايي چنين پايدار تبديل شدند. اسطوره¬هايي كه بقايايش در همان چيزها لانه كرد، و تا به امروز عظمت را به ما يادآوري مي¬كند. اما اين يادآوري، پژواكي است از گذشته، كه بر صخره¬هاي اكنون ليز مي¬خورد و بر آن كارگر نيست. اين پژواك، تا وقتي كه در گذشته لانه كرده باشد، دست بالا اندوخته¬ايست موزه¬اي، و مجموعه¬ايست از چيزها، كه رخدادهايي مهم را در گذشته بازنمايي و نه بازآفريني كند.&lt;br /&gt;
بازي روايتهاي تاريخي در اين روزگار، گويي از پايه نادرست باشد. اين قماري است كه بردي در آن نيست. همه¬ي بازيگران در آن بازنده¬اند. ناكارآمد بودنِ اين بازي، از آنجا روشن مي¬شود كه بردها در آن شكننده و زودگذر هستند و بازتابي راستين در اكنون ندارند. شبه-قبايلي كه پاره¬هايي كوچك از زمين را در اختيار دارند و مي¬كوشند با گردآوردن چيزها و بازنويسي تاريخهاي گذشته مدار هويتي براي خود دست و پا كنند، دست بالا به توهمي زودگذر دست مي¬يابند، و ترديد دارم كه هيچ &amp;quot;من&amp;quot;ِ انديشمندي، دانسته اين گزينه را برگزيند. &lt;br /&gt;
كشمكش بر سر نمادها نيز به همين ترتيب مسخره¬آميز مي¬نمايد. مردمي كم شمار كه بر سرزميني بي بار و بر - اما نفت خيز زندگي مي¬كنند- با برگزيدنِ نقشِ اسطرلابِ يوناني/ايراني به عنوان نماد ملي خويش، و كشيدن نماد آهوي مصري بر دفترهاي شركتهاي بزرگ خويش، و خويشاوند پنداشتن خويش با ابن سينا و بيروني به ملت تبديل نخواهند شد و هويتي تاريخي به دست نخواهند آورد. اين جعل¬ها، چيزي جز تداومِ كمي نابخردانه¬تر و كمي بي¬شرمانه¬ترِ سرمشقِ هرودوت نيست. ناگفته پيداست كه اين نسخه¬ها و اين روايتها ممكن است جايگير و كامياب هم بشوند. اما پيشاپيش بايد درباره¬شان پرسش كرد، كه آيا به راستي اين چيزي است كه &amp;quot;من&amp;quot;ها در مقام هويت مي¬طلبند؟ &lt;br /&gt;
به راستي چرا مردمي مانند ساكنان تركيه¬ي امروزين كه تاريخ شهرنشيني¬شان به هزاره¬ي پنجم پيش از ميلاد مي¬رسد، و تمدنهاي بزرگي مانند كاپادوكيه و بيزانس و عثماني را داشته¬اند، ناگزير شده¬اند شخصيتي مانند مولانا جلال¬الدين بلخي را ادعا كنند؟ چرا اين مردم، ناچار شده¬اند چنين آغشته به ناكامي جشن نوروز را &amp;quot;تركي&amp;quot; بدانند؟ در حالي كه هزاران سال است نوروز را جشن مي¬گيرند و آن را هم نوروز مي¬نامند و اين پاره از هويتشان هم مورد چالش نبوده است؟&lt;br /&gt;
بازي هويتهاي برساخته بر مبناي تاريخِ گذشته مدار، از آن رو با باخت و ناكامي همراه است، كه بر منطقي نادرست بنا نهاده شده است. منطقِ بازيِ اين هويت و منطقِ نوشته شدنِ آن تاريخ، بر اصول موضوعه-ي حاشيه نشينان استوار است. نه حاشيه نشيناني كه بر حاشيه نشيني خويش آگاهند، و نه آنان كه قصدِ تبديل شدن به مركز را دارند. بلكه حاشيه نشيناني كه موقعيت خود را در اكنون انكار مي¬كنند، و با بازنويسي گذشته مدعي مركزيتي موهوم هستند. اين ناآگاهي در مورد موقعيتِ &amp;quot;من&amp;quot; و ما در اكنون و اين سستي و تنبلي در خواستِ بزرگِ &amp;quot;مركز بودن&amp;quot;، چيزي است كه روايتِ تاريخي پرتاب شده به گذشته را به نوعي مخدر و خواب¬آورِ اعتيادآور تبديل مي¬كند. &lt;br /&gt;
نوادگان صنعتگران روم شرقي، و فرزندان جنگاوران عثماني بدان دليل امروز به مولانا و نوروز نياز دارند، كه بند ناف خويش را با گذشته قطع كرده¬اند. ارتباط ايشان با نخستين نويسندگان يوناني و نخستين فيلسوفان مكتب ايوني، كه دست بر قضا مقيم همين قلمرو هم بودند، به متوني تاريخي فرو كاسته شده است. خرد آن يونانيان، جنگاوري آن عثمانيان، و صنعتِ آن روميان در اكنونِ ايشان حضور ندارد. از اين رو ضرورت دارد كه تاريخي گذشته¬مدار، كه اين محروميت را تثبيت و تشديد مي¬كند، بر محور بقاياي آنچه كه ردپاهايش در اكنون باقي مانده، موزه¬اي بسازد. اين موزه مثلا در مورد تركيه بر مبناي زبان تركي و هويت قومي مصنوعي¬اي به نام هويت تركي برساخته شده. يعني مردمي از نژادها و فرهنگهاي گوناگون كه زبان فاتحان سلجوقي خويش را پذيرفتند، همچون قبيله¬اي مصنوعي در نظر گرفته شده¬اند. از اين روست كه چند بيتِ تركيِ مولانا، چندان مهم مي¬شود كه به زور كشاندنش به موزه¬ي هويت اين جماعت را ضروري سازد. فنِ موزه¬سازي، هرچند كارآمد و موفق تواند بود، اين ايراد را دارد كه بر مبنايي كاملا ذهني استوار است. هيچ ضرورتي ندارد كه آنچه در موزه به عنوان چفت و بستِ اكنون با گذشته حضور دارد، به راستي از حضوري عيني حكايت كند. چيزِ درون موزه، نمادي از حضورِ وقايع تاريخ¬ساز در اكنون است، و نه خودِ آن. &lt;br /&gt;
از اين رو خطر در آنجاست كه با بسنده كردن به چيزهاي درون موزه و تاريخهاي گذشته مدار، هويت به نمادهايي سبك و ساختگي فروكاسته مي¬شود. اين بلايي است كه در غرب بر سر هويت مردمان آمد. چنان كه آن لحظه¬ي زرين حضور در مركز- كه به ويژه در جريان انقلاب صنعتي و عصر استعمار نمود داشت- به سرعت سپري شد و با جا به جا شدنِ مركز به دو قطبِ شوروي و آمريكا، هويتِ نوساخته¬ي اروپاي متمدن به سرعت فرو ريخت، بي آن كه توانسته باشد از آن مهلتِ گذراي حضور در مركز، بهره¬ي كافي برگيرد. &lt;br /&gt;
در شرق نيز چنين است. تركان امروز با تغيير دادن خط خويش، و با سياست ايراني¬زدايي و فارسي ستيزي كه از دوران آتاتورك شروع شد، در عمل بند ناف خود را با گذشته قطع كرده¬اند. از اين رو به ازاي افزودن پيكره¬ي مولانا و نمادهاي او به موزه¬ي خويش، پذيرفته¬اند كه براي هميشه خواندن شعر او را و فهميدن سخن او را از ياد ببرند. چنان كه به راستي امروز مولانا - كه شاهكارهايش را به فارسي مي¬نوشت- در اكنون مردم اين سرزمين حضوري ندارد. جز كه آن كه به نامش افتخار مي¬كنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
18. پرتاب شدگي تاريخ به گذشته، مخاطره¬اي بزرگ است. پديده¬ايست فراگير و عمومي كه تمام تاريخها و تمام هويتها را در بر گرفته است. كارآيي آن در پيكربندي هويت اجتماعي چندان زياد، و قدرت آن در بسيج توده¬ي مردم چنان چشمگير بوده است كه آن را به سرمشقي غالب تبديل كرده است. با اين وجود، اين كارآيي سياسي تاريخِ گذشته مدار براي بسيج مردم و هويت¬بخشيِ سطحي به ايشان، با زوال معنا و ناتوان شدنِ &amp;quot;من&amp;quot; همراه بوده است. &lt;br /&gt;
تاريخ گذشته مدار، ابزاري است در دست نهادهاي اجتماعي، براي آن كه سازماندهي اجتماعي را بر محورِ هويت جمعي ممكن كنند. اين تاريخ¬ها خصلتي ايدئولوژيك دارند. يعني به سادگي خوانده و فهم مي¬شوند و رفتارهايي خاص را هم به پذيرندگان خويش تحميل مي¬كنند. اين¬ها منشهايي هستند سرگرم¬كننده، حجيم، انباشته از جزئيات، و تقريبا بي¬ربط با واقعيتِ بيروني، كه براي بسيج كردارهاي مردماني ميان مايه طراحي شده¬اند. كارآيي¬شان در سطح اجتماعي از آنجا معلوم مي¬شود كه امروز كشورهايي با هويتهاي جمعيِ بنا شده بر اين اساس وجود دارند، و سطوحي متفاوت و موفق از بسيج جمعي مردمشان را نيز به نمايش مي¬گذارند. عراق، كه تاريخش به عنوان كشوري مستقل دو هزار و پانصد سال پيش خاتمه يافت و دوباره از پنجاه سال پيش آغاز شد و بنابراين براي تقريبا تمام عمرش - جز چند قرن حاكميت عثماني- جزئي از ايران بود، با استفاده از همين رده از هويت¬هاي ايدئولوژيك با ايران جنگيد، و بسيج عمومي قدرتمندي را به نمايش گذاشت، در شرايطي كه بسياري از افرادِ مقيمِ سنگرهاي رويارو، خويشاوندِ نزديك يكديگر بودند. به همين ترتيب، امروز اميرنشين-هاي كوچك جنوب خليج فارس براي مردم خويش هويتي آفريده¬اند و قدرتي اقتصادي يافته¬اند و اينها همه نشانه-ي كارآمد بودنِ تاريخ گذشته مدار – يعني نسخه¬هاي عميقا جعليي عربي و تركي¬اش است، در بسيج عمومي مردم.&lt;br /&gt;
با اين وجود، نظام اجتماعي بابت اين بسيج در سطح نهادهاي سياسي، بهايي را در ساير سطوح سلسله مراتبي¬اش پرداخت مي¬كند. &amp;quot;من&amp;quot;هايي كه در سطحي روانشناختي حضور دارند و قرار است با اين تاريخ¬ها هويت يابند، در عمل با سيراب شدن از اين آب شور، از حضور در مركز باز مي¬مانند. خاطره¬ي جعليِ بودنِ ماضي در مركز مانعِ كنشِ فعال براي حضور داشتنِ حال در مركز است. اين امر حتي در مورد مردمي مانند ايرانيان و هنديان كه زماني در مركز بوده¬اند هم مصداق دارد. يعني جعلي يا راستين بودنِ باور به بودن در مركز، تاثير چنداني در اين مهار كنندگي ندارد. مشكل در قطع رابطه با اكنون نهفته است، و چيزواره شدنِ تاريخ و تاثيركردارها و رخدادهاي بزرگ.&lt;br /&gt;
&amp;quot;من&amp;quot; اگر با تاريخ گذشته مدار آلوده شود، از ارتباط با اكنون محروم خواهد شد. اين من نيز همراه روايتي كه هويتش را تعيين مي¬كند، به گذشته پرتاب خواهد شد و در خاطره¬اي معمولا جعلي شناور خواهد ماند. يادآوري كردارهاي بزرگ و نه آفرينش آنها، و خاطره¬پردازي در مورد رخدادهاي تاريخي، و نه برخورداري از آن، مايه¬ي دلخوشي اين &amp;quot;من&amp;quot; خواهد بود. به اين دليل است كه من، با اين عارضه از اكنون كنده مي¬شد، و به اين ترتيب بختِ حضور در هستي را از دست مي¬دهد. در مركز بودن، همان در هستي حضور داشتنِ بي قيد و شرط و نيرومندانه و تمام و كمال است، كه &amp;quot;من&amp;quot; با وسوسه¬ي اين روايتِ شيرين، از آن چشم مي¬پوشد.&lt;br /&gt;
اين &amp;quot;من&amp;quot; ناگزير خواهد بود به نشانگان و علايم بسنده كند و هويت خويش را در اكنون، با چيزهاي و نمادها نمايش دهد. اين من، موزه¬دار خواهد شد، چرا كه راه ديگري براي برخورداري از گذشته¬ را ندارد. چرا كه اين گذشته با افسونِ تاريخِ لانه كرده در آن، از دسترس وي خارج شده است. به اين ترتيب، سنگين-ترين تاواني كه تاريخ گذشته مدار به جوامع تحميل مي¬كند، از ميان رفتنِ &amp;quot;منِ تاريخ¬ساز&amp;quot; است. &lt;br /&gt;
بازتاب ديگري از اين عارضه، اما، در سطحي فراتر از نهادهاي اجتماعي نيز قابل ردگيري است. تاريخ گذشته مدار به دليل خصلت ايدئولوژيك خود، تنگ نظر و محدود كننده و هراسان از عناصر متكثر است. اين تاريخ ناگزير است تا براي هدايت و به جريان انداختنِ كردارهاي خاصي در توده¬ي مردم، رده¬اي خاص از عناصر نهفته در گذشته را به خود مربوط كند و بقيه را انكار نمايد. از اين روست كه تركانِ مقيم تركيه، ناگزير شده¬اند از ميراث فرهنگي و تاريخي بزرگي چشم¬پوشي كنند. چرا كه بخش مهمي از اين ميراث ايشان را با كردها، روميان، ايتاليايي¬ها، يونانيان، ايرانيان، و مغولان در ارتباط قرار مي¬دهد. خصلت ايدئولوژيكِ تاريخ در اين قلمرو ايجاب مي¬كند كه تمام اين پيوندها كه به راستي وجود داشته¬اند، بريده شوند و از اكنون رانده شوند، تا جا براي مفهومي نوظهور و ساختگي مانند هويت تركي باز شود كه بر رواج گويش خاصي از زبان اويغوري در بخشهايي خاص از اين كشور استوار است. اين بدان معناست كه تركان در سطح فرهنگي نيز از بخش مهمي از ميراث تاريخي خويش محروم شده¬اند. ميراثي كه ايشان را با ادبيات فارسي، سياست يوناني، و دينِ رومي در ارتباط قرار مي¬دهد. &lt;br /&gt;
به اين شكل، تاريخ گذشته مدار گذشته از سطح رواني، در سطح فرهنگي نيز ناتواني و كمخوني به بار مي¬آورد. اين در واقع منشي است سركوبگر در سطح فرهنگي، كه با هدفِ سازماندهي سياسي جوامع، منشهاي ديگر را و كردارهاي بزرگ &amp;quot;من&amp;quot; را سركوب كرده، و بنابراين تاوانِ بسيج توده¬ها را با مسخ شدنِ &amp;quot;من&amp;quot; و انحطاط فرهنگ پرداخت مي¬كند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
18. شايد چنين بنمايد كه لحن اين نوشتار تاريخ¬ستيزانه، يا نااميدانه است. اما اشتباهي بزرگتر از اين برداشت وجود ندارد. من نه از سرِ نااميدي اين متن را نوشتم و نه براي پشت كردن به تاريخ، كه پيشنهادي را در برابر وضعيتِ بيمارگونه¬ي تاريخ در آستين دارم. منشها و روايتها و عناصر فرهنگي، نظامهايي تكاملي هستند، و تمام نظامهاي تكاملي تنها در رقابت با هماورداني نيرومندتر است كه از ميدان به در مي¬روند. پيشنهاد من براي رهايي از چنگ تاريخ گذشته¬مدار، آن است كه شكلي از تاريخِ اكنون بنياد شود.&lt;br /&gt;
تاريخ را مي¬توان در اكنون نوشت، اگر اين قواعد رعايت شود:&lt;br /&gt;
نخست آن كه در بازخواني و بازشناسي آنچه كه در گذشته رخ داده، همواره بايد به رويكرد ايدئولوژيكِ تاريخ¬هاي گذشته¬گرا، و كاركرد سياسي¬شان در زمانِ نوشته شدنشان نظر داشت. بايد پرسيد كه چرا مورخ به اين جنبه¬ي خاص از رويدادها پرداخته، و نه جنبه¬اي ديگر، و چرا چيزهايي را نقل كرده و چيزهايي ديگر را از قلم انداخته است. بايد در داوريهاي او شك كرد، و بايد كوشيد تا ماجرا از ديدِ &amp;quot;آدم بد&amp;quot;هاي داستان بازسازي شوند. بايد به حال و هواي حاكم بر جامعه¬اي كه تاريخ در آن نوشته شده نظر داشت، و بايد كاركردِ آن را در زمان نوشته شدن شناخت. بايد پرسيد كه اين متن در روزگارِ رواجش، چه مردمي را براي چه قصدي بسيج مي¬كرده، و چه نوع بسيج اجتماعي را ممكن مي¬ساخته است؟ بايد شناخت كه چه نيروهايي نوشته شدن اين متن و رواجش را پشتيباني كردند، و رقيبانشان چه كساني بودند و چه متنهايي از آنها به يادگار مانده است؟ در اين معنا، بايد تاريخ¬ها را كه ارزشمندترين ردپاهاي بازمانده از گذشته هستند، با دقت و وسواس خواند و از آنها آموخت، و در عين حال، واسازي¬شان كرد، محك¬شان زد، و به بوته¬ي نقدشان سپرد.&lt;br /&gt;
دوم آن كه بايد به خودِ رخدادهاي تاريخي، و خودِ كردارهاي تاريخ¬ساز نگاه كرد، و نه قصه¬هاي سرگرم كننده و ماجراهاي هيجان¬انگيزي كه در اطراف آن بربافته شده است. بايد به اين كه در چه شرايطي، چه رخدادي به واقع ظهور كرده است نگريست، و به اين كه چه كسي در چه شرايطي چه كرده است. اين كه بازتاب و تاثير اين رخداد چه بوده است را بايد در طول زمان رديابي كرد، و شاخه¬هاي فراوانِ نفوذ آن را دنبال كرد و انعكاسهاي واگرا و پراكنده¬اش را جستجو كرد. به اين ترتيب، بايد استخوان را از گوشته¬اش جدا كرد، و آن را همچون كالبدشناسي بي¬طرف، وارسي كرد.&lt;br /&gt;
آنگاه، بايد به تاثيرهاي بازمانده از آن رخدادها و آن كردارها در زمانه¬ي اكنون پرداخت. بايد ديد كه چگونه اين كردارها و آن رخدادها اكنونِ ما را شكل داده¬اند، و وضعيتِ امروزين ما براي هستي داشتن را تعيين كرده¬اند. بايد اين بازتابِ گذشته در اكنون را مانند محوري بنيادين مورد توجه قرار داد، و با تكيه به آن آرايش نيروها و رويارويي روايتها و تفسيرها در موردش را بازشناسي كرد. بايد با فهمِ وامي كه اكنون از گذشته دارد، آن را در اكنون به شكلي راستين و نه ساختگي احداث كرد. هرچند اين تاثير ناچيز يا ناخوشايند باشد، بايد غنيمتش شمرد، چرا كه اين تنها شكلِ برخورداري است كه ما از تاريخ توانيم داشت. &lt;br /&gt;
سپس، بايد داوري كرد. بايد تقارن را شكست، و همچون كنشگري خودمختار و مجهز به اراده، تفسيرِ خويشتن از تاريخ را بسته به موقعيتِ &amp;quot;من&amp;quot; در اكنون باز آفريد. بايد در ميان تاثيرهايي كه از گذشته به امروز رسيده است، دست به انتخاب زد، و صريحا، با پرهيز از كژديسه نمودنِ حقيقت، تاثيرها را گوشزد كرد و داوري خويش را بر كرسي نشاند. بايد بر اساس آنچه كه &amp;quot;من&amp;quot; در اكنون مي¬خواهد، و در تار و پود تاثيرهايي كه از گذشته تا به امروز تداوم يافته است، دست به كنش زد. بايد هويت را برگزيد و بازتعريف كرد و آن چنان هستي داشت. در اين حالت، &amp;quot;من&amp;quot; دست كم در سطحي فردي و به عنوان نظامي روانشناختي در مركزِ هستي نشسته است. و اين پيش شرطِ تمام اشكالِ ديگرِ حضور در مركز هستي است.&lt;br /&gt;
بايد به اين شكل، تاريخ اكنون را نگاشت.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
پی نوشت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1 بديهي است كه يادداشتهايي شخصي كه افراد در آنها براي به رمز نوشتنِ محتواي خاصي، خطي ويژه را ابداع مي¬كنند، از ديرباز وجود داشته است، اما عنصري در سپهر عمومي و سطحي جامعه شناختي نبوده است.&lt;br /&gt;
2 مضموني بسيار تكراري در كتيبه¬هاي شاهان دوران جديد آشور. به ويژه در نبشته¬هاي شروكين دوم و سناخريب اين عبارت را زياد مي¬بينيم.&lt;br /&gt;
3 توجه داشته باشيد كه در اين دوران اعضاي مقيمِ قلمروهاي سه گانه¬ي خاوري، مياني، آفريقايي و آمريكايي هنوز از وجود قلمروهاي ديگر خبردار نبودند و تا ديرزماني بعد هم به اين موضوع پي نبردند. به همين دليل هم هخامنشيان و شهروندانشان از وجود چينيان و سرخ پوستاني كه در آن دوران مراحل اوليه¬ي شهرنشيني و دولت¬سازي را سپري مي¬كردند، خبري نداشتند.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتابنامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن اثير، عزالدين علي، تاريخ كامل، ترجمه¬ي ابوالقاسم حالت، علمي، 1352.&lt;br /&gt;
پاتس، دنيل، تي. باستانشناسي ايلام، ترجمه¬ي زهرا باستي، سمت، 1385.&lt;br /&gt;
كتاب مقدس، (عهد عتيق و عهد جديد)، انجمن پخش كتب مقدسه، 1355.&lt;br /&gt;
گرني، اوليور، هيتي¬ها، ترجمه¬ي ژاله آموزگار، انتشارات پژوهشگاه مطالعات فرهنگي، 1371.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	De Certeau, M. Histoiricites Mystiques, Recherches de Science Religieuse, 73, pp: 325-354, 1985.&lt;br /&gt;
Rüster, E. )Chr. (Neu, Hethitisches Zeichenlexikon (HZL), Wiesbaden,1989.&lt;br /&gt;
Falkenstein, A. Archaische Texte aus Uruk, Berlin-Leipzig, 1936.&lt;br /&gt;
von Soden, W. The Ancient Orient: An Introduction to the Study of the Ancient Near East, Grand Rapids: Erdman&#039;s Publishing Company, 1985.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amir.dana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D9%90_%D8%A7%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%86&amp;diff=763</id>
		<title>نوشتن تاریخِ اکنون</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D9%90_%D8%A7%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%86&amp;diff=763"/>
		<updated>2014-05-20T16:26:59Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amir.dana: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نوشتن تاریخ اکنون (بخش نخست)، فروزش، شماره‌ی 3، تابستان 1388، ص: 4-14.&lt;br /&gt;
نوشتن تاریخ اکنون (بخش دوم)، فروزش، شماره‌ی 4، پاییز 1388، ص: 4-16.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شروين وكيلي&lt;br /&gt;
21/5/1387&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1. تاريخ، واژه ايست که با گذشته پيوند خورده است. مورخان، آن انديشمنداني هستند که به رخدادهايي که در گذشته به وقوع پيوسته اند مي پردازند، متوني کهن را که توسط گذشتگان نوشته شده اند تحليل مي کنند، و به عنوان متخصصاني که برش خاصي از زمانِ گذشته در قلمرو دانش و فهم شان است، نامدار مي شوند و اعتبار مي يابند. محوري که از اکنون آغاز مي شود و به زمان هاي دوردست منتهي مي شود، تيول مورخان است، و اين دامنه از لحظاتي پيش، از همان نقطه اي که رخدادهاي جاري در اکنون به گذشته تبديل مي شود، آغاز مي شود و تا نخستين نشانه هاي خط و نويسايي عقب مي رود. اين بدان معناست که تاريخ از سويي با گذشته، و از سوي ديگر با زبان، و به طور خاص زبانِ نوشته شده و متن سر و کار دارد. در آنجا که متني وجود ندارد، اقتدار مورخ پايان مي يابد و حکومت باستان شناس آغاز مي شود. &lt;br /&gt;
بر اين مبنا، تاريخ به عنوان شاخه ای از دانش که به گذشته مي پردازد، در ميان ساير شاخه هاي رسمي و دانشگاهي علم جايي براي خود باز کرده است، و موقعيتي به ظاهر هم ارز و هم زور با ساير شاخه هاي دانايي به دست آورده است. اين تصوير از علم تاريخ و مورخان با وجود آشنا و رايج بودن، اگر با دقتي بيشتر نگريسته شود، به تعارض هايي مفهومي بر مي خورد. از يک سو، چنين مي نمايد که تاريخ به نوعي با ساير دانشها متفاوت باشد. چرا که در آن از روش شناسي دقيق و رياضي گونه ي رايج در ساير علوم به شکلي منسجم و ساختار يافته استفاده نمي شود، و با وجود تلاشهاي فراواني که براي کمي، عيني، و تجربي ساختنِ شواهد تاريخي انجام گرفته است، اين علم همچنان ماهيت تفسيري و بلاغي خود را حفظ کرده است. &lt;br /&gt;
از سوي ديگر، چنين مي نمايد که تمام علوم ديگر را بتوان به نوعي زيرشاخه ي تاريخ دانست. چرا که تاريخِ هر علمِ خاص، کلِ داشته هاي آن علم را تا لحظه ي اکنون در بر مي گيرد و به تعبيري چنين مي نمايد که تاريخ و يا شاخه اي از آن که تاريخ علم باشد، به نوعي فراعلمِ زمان مدار تبديل شده باشد. &lt;br /&gt;
تاريخ، گذشته از اين تفاوتهاي روش شناختي و ابهام هايي که در مرزبندي اش وجود دارد، از يک نظر ديگر هم با ساير علوم تفاوت دارد، و آن هم تاثير مستقيم و تعيين کننده ايست که در هويت فردي و اجتماعي اعضاي يک جامعه دارد. هيچ علم ديگري را نمي توان يافت که به قدر تاريخ در شکل دادن به خودانگاره ي سوژه از خودش تاثير داشته باشد، و با پيکربندي هويت جمعي مردمي که در کنار هم زندگي مي کنند و &amp;quot;تاريخ&amp;quot; مشترکي دارند، کردارهاي آينده ي ايشان را تعيين کرده باشد. &lt;br /&gt;
تاريخ در اين معنا، تنها علمي است که با وجود تاثير شديد و چشمگيرش بر شکل دادنِ اکنون، پيوند خويش با اين برش زماني خاص را انکار مي کند. اگر از دستاوردهاي فني ناشي از علوم تجربي بگذريم، و تنها بر محتواي معنايي و بافتار تفسيري شاخه هاي علوم تمرکز کنيم، تاريخ را مهمترين شکل دهنده به شکلِ اکنون خواهيم يافت، و غريب است که اين تاثير فراگير و عمومي در مورد شيوه ي درک ما از خويشتن در اکنون، توسط علمي صورتبندي و بيان مي شود که مدعي کناره گيري از اکنون، و اقامت در گذشته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2. ادعاي اقامت در گذشته و انکار پيوند با حال، دستاويزي است که تاريخ را به نوعي مرجع غايي، به نوعي داور بي طرف و شکلي از سيستم لختِ نيوتوني تبديل مي کند، که کل حرکتها و رخدادها و تصميم هاي نهفته در اکنون را مي توان بر مبناي آن و در تناسب با آن سنجيد. تاريخ، با لانه کردن در گذشته است که مشروعيت و اقتدار کافي را براي شکل دادن به اکنون به دست مي آورد.&lt;br /&gt;
ميشل دو سرتو، يکي از بهترين بيانها را در مورد ضرورت بازبيني اين ادعاي تاريخ به دست داده است. چنين مي نمايد که برداشت دو سرتو در مورد اين نکته درست باشد که تاريخ، همواره بر شواهد و مستنداتي تکيه کرده که در اکنون حضور دارند و در حال مستقر شده اند (De Certeau, 1985). &lt;br /&gt;
اشياي گرد آمده در موزه ها، متون تاريخي، و نوشتارهاي نقش بسته بر سفالينه ها و ديوارها همه از آن رو موضوع علم تاريخ دانسته مي شوند، که در زمانه ي اکنون حضور دارند و يا با بند نافي از جنس روايت و نقل قول و يادبود به حالِ گريزپاي ما پيوند خورده اند. بر اين مبنا، تاريخ، تفسيري است که ما از چيزها و رخدادها و شواهدِ موجود در اکنون داريم. ماده ي خام تاريخ، که داربستهاي استوار ساختن گذشته ي ما را بر مي سازد، آن چيزي است که در زمان حال هست. بر اين مبنا، انکار اتصال شواهد تاريخي به اکنون، همچون ناديده انگاشتن انگيزه ي حال مدارانه ي مورخ، خطايي روش شناسانه محسوب مي شود.&lt;br /&gt;
پيوند تاريخ با گذشته، و انکار پيوند آن با زمان حال به قدري در ذهن ما رسوب کرده و نگاههاي ما به حدي بدان معتاد گشته اند که سخن گفتن از آن با لحني نقادانه و دعوت به جور ديگر انديشيدن در اين قلمرو در نگاه نخست نامفهوم و ناممکن مي نمايد. با توجه به اين که تلاش من در بازخواني و بازسازي تاريخ فرهنگ انساني به طور عام و تاريخ ايران زمين به طور خاص، دستيابي به شالوده اي استوار و مستحکم براي بازتعريف هويت خويشتن است، چنين گسستي از ديدگاه سنتي و گذشته مدارانه ي تاريخ را ضروري و بارآور مي دانم. براي ترسيم حد و مرزهايي که در دعوت به &amp;quot;اکنون مدار&amp;quot; ديدنِ تاريخ نهفته است، بايد نخست به زمينه اي انديشيد که ناديده انگاشتن اين ديدگاه را به امري چنين مرسوم مبدل ساخته است. &lt;br /&gt;
آماج اصلي اين نوشتار، طرح شرايطي است که به گسسته شدنِ بند ناف تاريخ با اکنون منتهي شده است. اين شرايط را با رجوع به متوني که امروز تاريخي ناميده مي شوند، و معمولا در زمان نگاشته شدنشان هم همچون تاريخ فهميده مي شدند، انجام خواهم داد. يعني به شرايطي خواهم نگريست که در آنها تاريخ مستقر در اکنون، که گمان دارم زماني با اقتدار تمام وجود داشته است، به تاريخِ ابتر و مخفي در گذشته تبديل شد. به طور خلاصه، موضوع اصلي اين نوشتار، چگونگي گسسته شدنِ پيوند ميان تاريخ و اکنون، و محدود ماندنش به گذشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3. در مورد اين که نخستين متون تاريخي در چه زماني و در چه تمدني نوشته شدند، توافقي عمومي وجود دارد، هرچند در مورد دلالتِ اين متون در همان تمدنها بحث و کشمکش بسيار است. مي دانيم که خط در ابتداي هزاره ي سوم پ.م در کهنترين تمدنهاي يکجانشين ،ايران زمين (مشتمل بر ميانرودان، سغد و خوارزم، ايلام، و دره ي سند)، آناتولي و مصر-  پديدار شد، و در ابتداي کار براي ثبت رخدادهايي از جنس تحولات سياسي يا باورهاي ديني به کار گرفته شد. &lt;br /&gt;
متون تاريخي در مصر، تا دير زماني که تا حمله ي هيکسوس هاي آسيايي به طول انجاميد، در عمل به زنجيره اي از نسب نامه هاي رسمي که ارتباط فرعون را با فرعونهاي پيشين نشان مي داد و ساختاري بسيار رسمي و صورتبندي شده در قالب چندين نام ديني و دولتي داشت، منحصر مي شد. بخش مهمي از تاريخ مصر در دوران پيش از حاکميت هيکسوس ها را بايد در متوني که در کل خصلتي غيرتاريخي دارند و داستانهايي تخيلي يا دعاهايي ديني را در بر مي گيرند، جستجو کرد. &lt;br /&gt;
در مقابل، در قلمرو ايران زمين بود که نخستين متون تاريخي به معناي ثبت رخدادهاي ويژه و محصور در زمان و مکان، توليد شد. اين امر، تا حدود زيادي مديون چند پارگي جغرافيايي اين قلمرو، و ظهور تمدنهايي متفاوت بر پهنه ي آن بود. در کل، متون تاريخي پديد آمده در ايران زمين، بيشتر از رده ي فتح نامه ها و گزارشهايي جنگي هستند که محور اصلي شان نبرد ميان قطبِ ايلام –ميانرودان است.  &lt;br /&gt;
يکي از نخستين متوني که مي توانند همچون متني تاريخي نگريسته شوند، و تاريخ ميانرودان باستان (سومر) و همچنين تاريخ نوشته شده ي انساني با آن شروع مي شود، شرح نبرد انمرکار - شاه دولتشهرِ سومريِ اوروک- با شاهِ اَرَت - احتمالا منطقه ي شهداد- در ايرانِ جنوبي است. در اين کتيبه که به خط ميخي سومري نوشته شده، براي اولين بار، مي بينيم که متن با عبارتِ آشناي &amp;quot;يکي بود، يکي نبود!&amp;quot; آغاز مي شود. حماسه ي ديگر سومري، که در ضمن کهنترين متنِ داراي نام گيلگمش هم هست، به نبردي در ميان دو دولتشهرِ کيش و اوروک اشاره مي کند که در جريان آن گيلگمش - شاه اوروک- پس از متحد شدن با جنگاوران سرزمينش و فرونشاندن مخالفتهاي شوراي ريش سپيدان شهرش، به کيش لشکر مي کشد و پس از محاصره کردنِ آنجا، با شاه اين شهر که آگا نام دارد، صلح مي کند. در هردوي اين متون، روايتي تاريخي به اساطير درآميخته است. در حماسه ي انمرکار، شاه اوروک فرزند خداي خورشيد -اوتو- دانسته مي شود و ارتباط گيلگمش هم که با خدايان سومري به قدر کافي مشهور هست(Falkenstein, 1936). &lt;br /&gt;
متون سومري اي که به رخدادهايي تاريخي پرداخته اند، در کل از الگويي پيروي مي کنند که در همين دو متن اوليه وجود دارد: استعاره هايي اندک و معمولا گويا، متوني کوتاه و بيانيه مانند، و ارجاعهايي مبهم و نادقيق به اشخاص و جاها، به شکلي که آشکار است متن براي کساني نوشته شده که مکان شهرها و هويت شاهان و کسانِ نامبرده شده در کتيبه ها را ، به خوبي ميدانسته اند. در يکي از متون ديگري که چند قرن بعد، توسط اورکاگينه -شاه اور- به مناسبت غلبه ي او بر رقيبش که کاهني بلندپايه بود، نوشته شده است، اشاره هايي به اقدامات دادخواهانه ي شاه جديد وجود دارد و براي نخستين بار از واژه ي &amp;quot;آزادي&amp;quot; به عنوان محور مشروعيت بخشي به شاهي که مردم را از قيد ستم کاهني زياده خواه نجات داده، مورد استفاده واقع شده است. &lt;br /&gt;
در ميانرودان پس از آمدن اکدي ها الگوي نوشتن تاريخ کمي تغيير يافت. اين تغيير بيشتر با توجه به ريزه کاري ها و تاکيد بر ساختار ادبي متون تاريخي مربوط مي شد، تا تحولي بنيادين در سبک روايت. اين تحول را مي توان با مقايسه ي کتيبه هاي به جا مانده از قبل و بعد ورود اکدي ها به ميانرودان دريافت. اِآناتوم -شاه لاگاش در 2460 پ.م- که با ايلاميان جنگيد و بر ايشان چيره شد، سه متن کمابيش مشابه از خود به جا گذاشته است که يکي از آنها به اين شرح است:&lt;br /&gt;
&amp;quot;ايلام، کوه بلند با سلاح در هم کوبيده شد. پشته هايي از اجساد بر هم تلنبار شد، اَرَو که اِنسي (حاکم) آن درفشها را برافراشته بود، با سلاح در هم کوبيده شد. پشته هايي از اجساد بر هم تلنبار شد، اومّا با سلاح در هم کوبيده شد، بيست پشته از جسد برهم تلنبار شد.(پاتس، 1385: 143)&amp;quot;&lt;br /&gt;
کمتر از دو قرن پس از نوشته شدن اين متن، ريموش که فرزند و جانشين شروکين -بنيانگذار پادشاهي اکد- بود، در کتيبه اي به متنهاي تاريخي به معناي دقيق کلمه بسيار نزديک شد:&lt;br /&gt;
&amp;quot;اَبَل گَمش، پادشاه برهشوم را در نبرد مغلوب کرد. زَهَر و ايلام در ميانه ي برهشوم رزم آرايي کردند. اما ريموش پيروز شد. 16212 تن کشته و 4216 نفر اسير شدند. امهسيني پادشاه ايلام اسير شد، ؟ از ايلام اسير شد. سيدَگو فرمانرواي برهشوم اسير شد و شرگَپي در كنار رودخانه ي قبليتوم اسير شد. پشته هايي از اجساد در شهر روي هم تلنبار شد.(پاتس، 1385: 167)&amp;quot;&lt;br /&gt;
چند قرن بعد، در حدود 2100 پ.م پوزور اينشوشيناک که پادشاه ايلام بود، کتيبه اي نوشت و پيروزيهاي خويش را با همين سبک در آن شرح داد:&lt;br /&gt;
&amp;quot;حاکم شوش، گيرنيتا، سرزمين ايلام، پسر شيمپي ايشهوک، دشمنان کيماش و هورنوم را اسير کرد. هوپسانا را فرو پاشيد و هشتاد و يک شهر و منطقه را در يک روز زير پاهايش ويران کرد. آنگاه که پادشاه سيماشکي به سويش آمد، بر پاهايش آويخت. پوزور اينشوشيناک نيايشهاي او را شنيد و...(پاتس، 1385: 194)&amp;quot;&lt;br /&gt;
سنتي که با ورود اکدي ها به ميانرودان شکل گرفت و زبان روايي متون تاريخي را از حالت استعاري و اساطيري اش به وضعيتي دقيقتر و روشنتر تبديل کرد، تا دو هزاره پس از ورود ايشان به ميانرودان همچنان تداوم يافت. در ابتداي قرن هشتم پ.م گزارش دقيق حمله ي شروکين دوم به ماد و ايلام را داريم، که در آن شمار تلفات و نام و نشان شهرهايي که ارتش او از آن عبور کرده اند، با دقت ذکر شده است. اين رده از متنها در نهايت به کتيبه ي مصور آشور بانيپال، واپسين شاه بزرگ آشور ختم مي شوند که در آنها شرح پيروزي او بر پادشاه ايلام آورده شده است. &lt;br /&gt;
فتح نامه هاي اين دوران، لحن ساده و گاه صميمانه اي دارند، حمورابي در متني که در ميانه ي قرن هفدهم پ.م نوشته است، از اين که پس از هجوم اوليه اش به ايلام به سختي شکست خورد و هراسان، نا اميد و افسرده به شهر خويش بازگشت، سخن مي گويد، و آشور بانيپال وقتي از اتحاد ايلامي ها با بابلي ها در برابر سپاهيانش سخن مي گويد، اشاره مي کند که &amp;quot;من هرگز انتظار نداشتم ايلامي ها با من دشمني کنند.&amp;quot; &lt;br /&gt;
با اين وجود، شاهاني که اين کتيبه ها را مي نوشتند، به چشم انداز ويژه ي خويش از جنگ پايبند بودند. چنان که وقتي در نبرد هَلوله (693 پ.م)، سپاهيان آشوري در برابر ارتش متحد ايلام و بابل صف آراستند و نبردي سخت خاک ساحل دجله را خونين کرد، هر دو طرف ادعاي پيروزي کردند(Von Solen, 1985: 58). بر اساس سالنامه هاي بابلي، شاه ايلام که هومبان نيمنا نام داشت، بر آشوريان پيروز شد، و اين در حالي بود که سناخريب - شاه آشور- هم پس از بازگشت به شهر خويش کتيبه ي نبي يونس را منتشر کرد و در آن نوشت که در هلوله بر ايلاميان و بابليان چيره شده و پسر شاه بابل را اسير کرده است: &amp;quot;آنها را شکست دادم، صد و پنجاه هزار تن از جنگجويانشان را از دم تيغ گذراندم،...&amp;quot;&lt;br /&gt;
اين چيزي بود که چند قرن قبل در نبرد بزرگ ميان رامسس دوم و شاه هيتي ها در سوريه نيز تکرار شده بود و در آن هنگام هم هريک از دو طرف پس از بازگشت به کشورشان براي خود ادعاي پيروزي کردند و جشن گرفتند. در اين هنگام البته، چنين روايتهاي ضد و نقيضي از يک نبرد، تنها به مواردي مربوط مي شد که نتيجه ي جنگ نامعلوم و دستاورد آن مبهم بود. و هنوز تا زماني که پادشاهي مانند نرون پس از شکست در جنگ با ايران و وادار شدن به واگذاري تاج ارمنستان به شاهزاده اي ساساني، در رم جشن بگيرد و ادعاي پيروزي کند، قرنها زمان مانده بود.&lt;br /&gt;
در جهان باستان، متوني که به رخدادهايي مهم و به اصطلاح امروزين &amp;quot;تاريخي&amp;quot; دلالت مي کردند، تنها به شرح نبردها و پيروزيهاي شاهان منحصر نبودند. نبايد از ياد برد که مردماني که در اين دوران مي زيستند، در مورد رخداد تاريخي  برداشتي متفاوت با درک امروزين ما داشتند، و تاسيس يا مرمت يک معبد را به اندازه ي -و گاهي بيش از- پيروزي در يک نبرد مهم مي دانستند. از اين رو به همراه کتيبه هايي که پيروزي شاهان را بر هم شرح مي دهد، انبوهي از متون با ساختار مشابه را هم داريم که به بازسازي و مرمت معابد دلالت مي کنند. يکي از آنها، که نمونه ي خوبي از اين رده از متون است، کتيبه ي هومبان نومان، شاه مقتدر ايلام است که در فاصله ي 1340 تا 1350 پ.م بر اين سرزمين فرمان مي راند. او در کتيبه اي چنين نوشته است:&lt;br /&gt;
&amp;quot;...من هومبان نومان پسر اتَّر کيتاه هستم. گسترنده ي قلمرو شاهي، سرور (سرزمين) ايلامي، صاحب تاج و تخت ايلام، پادشاه انشان و شوش. ايزد بزرگ به خاطر به سبب نسب بردن از مادرم مرا برگزيد و دوستدارم شد. سعادت و بهروزي برقرار شد. تاج شاهي بازگردانده شد، اينشوشيناک پادشاهي را به من داد. براي زندگي ام، براي زندگي ميشيم روه، براي زندگي ريشپ لا، براي اين معبد که کاملا ويران شده بود، در محل آن کوکونومي (قربانگاهي) ساختم آن را به ايزد بزرگ، به کيريريشا و حاميان زمين اهدا کردم. کيريريشا و حاميان زمين به من عمر طولاني اعطا کنند، باشد که آنان به من پادشاهي اي اعطا کنند که همواره پر رونق باشد.(پاتس، 1385: 326)&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
4. بافت کلي متوني که شرحشان گذشت، از قواعدي عمومي و مشابه پيروي مي کنند. &lt;br /&gt;
نخست آن که تمام اين متون، با اختصار و دقتي که تنها به حجم غنيمتها و شمار مناطق ويران شده اختصاص دارد، عمليات جنگي اي را که به پيروزي ختم شده اند، توسط رهبر سپاه پيروزمند ثبت کرده است. و يا به انجام کاري نيک - از جمله مرمت يا ساخت معبد و اهداي پيشکشي بزرگ به خدا يا ايزدبانويي محبوب - دلالت مي کند. به عبارت ديگر، هسته ي مرکزي تمام متون ياد شده را رخدادي که مهم پنداشته مي شده، تشکيل مي دهد. &lt;br /&gt;
دوم آن که تمام متون ياد شده، کتيبه هايي هستند که توسط پادشاهاني نوشته شده اند که ادعاي غلبه بر دشمنانشان را در ميدان نبرد داشته اند، يا فاعلِ آن کارِ نيک و آييني بوده اند. به عبارت ديگر، فاصله ي زماني ميان رخداد ياد شده و زمان ثبت آن بسيار اندک بوده، و کسي که آن را ثبت کرده، همان کسي بوده که آن را به انجام رسانده است. &lt;br /&gt;
ديگر آن که در تمام اين متون، از نام کسان و شهرها به شکلي ياد شده که گويي همگان از ماهيت آن با خبر هستند. به همين دليل هم موقعيت جغرافيايي بسياري از شهرها و مناطق هنوز به درستي شناسايي نشده است. از خدايان، شهرها، و افراد تنها با نام، و گاه با نامي اختصاري يا ضميري ساده ياد شده و به اين ترتيب آشکار بوده که در زمان نوشته شدنِ متن، همه از جزئيات موضوع با خبر بوده اند، و پيش فرض نگارنده هم اين بوده که مخاطبانش در مورد ماهيت عمومي موضوع اطلاعاتي کامل دارند. &lt;br /&gt;
به بيان ديگر،  اين متون را شاهاني پيروزمند براي مردم خود مي¬نوشته اند، و اينان کساني بوده اند که کمابيش در جريان امور قرار داشته اند، و کردار شاه در نوشتن متن کتيبه و حک کردنش بر ديوارنگاره يا لوح، بيشتر عملي آييني بوده که تثبيت و جاودانه کردنِ آن را در قالب خطوطي مقدس رقم مي زده است. متون سومري، اکدي، ايلامي، و مصري به روشني به نويسندگاني تعلق داشته اند که تاريخ دوران خويش را در پيوندي انداموار با اکنون، براي مردمي که در همين زمان حال مي زيستند، روايت مي کردند. زمان افعال به حال يا گذشته اي نزديک و به ياد آوردني مربوط مي شود و ارجاعاتي به گذشته هاي دور يا دورانهاي تاريخي از ياد رفته وجود ندارد، و همه چيز به تلاش براي ثبت رخدادي مي ماند که در اکنون رخ داده و قرار است براي مردمي حاضر در همان اکنون، تثبيت شود. اين ماجرا در مورد متونِ باقي مانده از تمدنهاي ديگر مانند هيتي ها، اورارتوها، و ميتاني ها هم مصداق دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
5. در ميان متونِ دوران باستان، به ويژه کتيبه هاي به جا مانده از هيتي ها در بحث ما اهميت دارد. اين مردمان که در فلات آناتولي پادشاهي نيرومندي برقرار کرده بودند، نمايندگان نخستين موج مهاجرت آرياييها محسوب مي شدند و اولين کشور مقتدر آريايي را در فاصله ي 1600-1200 پ.م در جهان باستان بنيان نهادند. اين امر به خصوص از آن رو اهميت دارد که خداياني مانند مهر و زروان براي نخستين بار در کتيبه هاي ايشان مورد اشاره واقع شده اند و ردپاي باورهاي هند و ايراني ديرينه را در تمدنشان مي توان باز يافت. دومين دليل اهميت ايشان، آن است که به شکلي بسيار روشن و برجسته اين پيوندِ متون تاريخي با زمان اکنون را نشان مي دهند.&lt;br /&gt;
هات توسيليس اول (1650-1620 پ.م)، شاه مقتدر هيتي که سرزميني متحد و نيرومند را براي فرزندش به ارث گذاشته بود، در متني که همچون وصيتنامه اي سياسي براي مردم کشورش و پسرش تنظيم کرده بود، با لحني بسيار خودماني سخن خويش را چنين شروع مي کند: &lt;br /&gt;
&amp;quot;ببينيد، مورسيليس اکنون پسر من است... خدا به جاي شير، شير (ديگري خواهد نشاند)... پس از گذشت سه سال، بايد به جنگ برود... اگر او را هنگامي که هنوز کودک است به جنگ برديد، سالم بازش گردانيد،... تاکنون هيچ يک (از اعضاي خانواده ام) از فرمان من اطاعت نکرده است، مورسيليس، تو بايد از آن اطاعت کني.سخنم را به خاطر بسپار. اگر سخن پدر را به خاطر بسپاري (نان خواهي خورد) و آب خواهي نوشيد. وقتي به سن بلوغ رسيدي، دو يا سه بار در روز غذا بخور و خوش بگذران. پير که شدي هر چقدر خواستي بنوش. در آن هنگام است که مي تواني سخن پدرت را از ياد ببري!... پدربزرگم پسرش را به عنوان لابارنا در ساناهوئيتا منصوب کرد. (اما بعد) خدمتگزاران و شهروندان برجسته به سخنان پادشاه توجهي نکردند و پاپا ديلماه را بر تخت نشاندند. اکنون چند سال از آن زمان گذشته است؟ ...خانه هاي شهروندان برجسته چه شدند؟ آنها کجا رفتند؟ آيا نابود نشده اند؟(گرني، 1371: 166 و 167)&amp;quot;&lt;br /&gt;
آنچه که در مورد اين کتيبه اهميت دارد، نوع ارتباط آن با زمان و رخدادهاي تاريخي است. آشکارا، متن در مورد حوادثي تاريخي سخن مي گويد. شاهي از منصوب کردن پسرش به عنوان جانشين سخن مي گويد، و مردم را به پيروي از فرمان خويش فرا مي¬خواند. در عين حال، اشاره هايي به رويدادهاي زمان پدربزرگش هم در آن وجود دارد و به اين ترتيب استخوان بندي متن بر مبناي عناصري تاريخي و رخدادهايي مشخص استوار شده است. با اين وجود، هات توسيليس خود را به زمان گذشته محدود نکرده است. او در مورد اين که فرزندش در چه زماني و چگونه بايد به جنگ برود، چيزهايي مي گويد و حتي چگونه خوردن و نوشيدن را هم در آينده به او آموزش مي دهد. اينها همه در متني است که با اعلام وليعهدي او شروع مي شود و با يادآوري شورشي در زمان پدربزرگش ختم مي شود. به روشني مي توان ديد که در اينجا پادشاهي بر نقطه ي زمان حال ايستاده و از آنجا در مورد حوادثي که در گذشته رخ داده اند يا در آينده رخ خواهند داد، داوري کرده و اعلام موضع مي کند. &lt;br /&gt;
در ميان جانشينان هات توسيليس، به ويژه بايد از مورسيليس ياد کرد که به دقت وقايع زمان خويش را ثبت مي کرد و اين کار را در مورد رخدادهاي دوران پدر و پدربزرگش هم انجام داد. بي آن که ارتباط خويش را با اکنون از دست بدهد. چهار قرن پس از او، هات توسيليس سوم (1264-1239 پ.م) بر تخت نشست و از آنجا که بر خلاف قوانين مرسوم قلمرو هيتي برادرزاده اش - اورحي تسحوب (1271-1264 پ.م) که پادشاه قانوني بود - را از قدرت برکنار کرده بود، ناچار شد بيانيه اي براي تثبيت مشروعيت خود صادر کند(Ruster, 1989). اين بيانيه نيز آشکارا به رخدادي تاريخي دلالت مي کند. پادشاه در اين کتيبه سخن را با شرح دوران کودکي اش، و حمايتي که ايزدبانوي ايشتار از او مي کرده مي آغازد، و از رقابتش با دشمنان حسودش، و چيرگي اش بر آنها مي نويسد. بعد، سخن را به اختلافش با اورحي تسحوب مي کشاند:&lt;br /&gt;
&amp;quot;اما به سبب احترام به برادرم (که پادشاه پيشين بود) کاري نکردم. تا هفت سال سر از اطاعت نپيچيدم. اما آن مرد در صدد نابودي من برآمد... از من هاک پيس و نريکا را گرفت. اين بود که از  او اطاعت نکردم و بر ضد او سر به شورش برداشتم. با وجود اين، اگرچه عليه او شورش کردم، با سوار شدن بر گردونه ي جنگي يا در خانه بر ضد او گناهي مرتکب نشدم....ايشتار اورحي تسحوب را ترک کرد، و حتي در شهر خودش او را مانند خوکي در خوکداني زنداني کرد و همه ي خات توساس (پايتخت هيتي ها) به سوي من بازگشت... خواه فرزند، خواه نواده، خواه خلف هات توسيليس و پودوحپا، هرکس در آينده وارث تاج و تخت شود، بايد ايزدبانوي ايشتار ساموحا را در ميان خدايان بپرستد.(گرني، 1371: 170و171)&amp;quot;&lt;br /&gt;
در اينجا هم مي بينيم که شاهي در ضمنِ اشاره به تاريخِ گذشته، از حقانيت خويش براي تسلط بر حکومت سخن مي گويد و اين نکته را دستمايه ي سفارشهايي در مورد رفتار مردمان در آينده قرار مي دهد. به عبارت ديگر، در متونِ هيتي، آن رخداد تاريخي اي که هسته ي اصلي تاريخ را تشکيل مي دهد، نه تنها در زمانه ي اکنون لانه کرده است، بلکه متني را نيز ايجاب مي کند که علاوه بر اشاره به آن، به رخدادهايي در پيش و پس از آن نيز اشاره دارند. هات توسيليس سوم در عين حال که از سرکشاني که بر پدربزرگش شوريده بودند، ياد مي کند، از پسرش مي خواهد تا بعد از بلوغ به زندگي شادخوارانه اي بپردازد و در هنگام پيري سفارشهاي او را فراموش کند، و هات توسيليس سوم پس از يادآوري پيمان شکني ها و بدخواهي هاي برادرزاده اش و اشاره به رخداد اصلي که برکناري اوست، سفارش مي کند که ايزدبانوي پشتيبان او توسط آيندگان پرستيده شود. اين نشت کردنِ گذشته و آينده در هاله ي اطراف رخدادي حال مدارانه، تنها به تمدن هيتي منحصر نيست، هرچند برجسته ترين نمودهاي خود را در آنجا مي يابد. در ايلام نيز، در کتيبه هاي اهدايي اونتاش ناپيريشا، که سازنده ي زيگورات اور است، چنين مي خوانيم: &lt;br /&gt;
&amp;quot;من، اونتاش ناپيريشا معبد بلند را از خشتهاي طلا و نقره، ابسيدين و مرمر ساختم و آن را به خداي بزرگ و به اينشوشيناک سيان کوک اهدا کردم. هرکه آن را فرو ريزد، خشتهايش را خراب کند، طلا، نقره، ابسيدين، مرمر و آجرکاري اش را بربايد و به کشور ديگري ببرد، باشد که خشم خداي بزرگ، خشم اينشوشيناک و کيريريش سيان کوک بر او نازل شود و اعقاب او زير خورشيد سعادتمند نشوند.(پاتس، 1385: 327)&amp;quot;&lt;br /&gt;
همسرِ همين شاه، کتيبه اي زيبا بر تنديس عظيمِ مفرغينش دارد که بر آن چنين نوشته است:&amp;quot; من ناپير اسو، همسرِ اونتاش ناپيريشا هستم. آن که پيکره ي مرا بربايد، آن را خرد کند، کتيبه اش را خراب کند، يا نام مرا پاك کند، باشد که با نفرين ناپيريش، کيريريش و اينشوشيناک هلاک گردد، نامش از ميان برود، فرزندش نازا گردد، و...(پاتس، 1385: 327)&amp;quot;&lt;br /&gt;
از همين دو کتيبه، مي توان اين نکته را دريافت که در متون کهنِ تاريخي غيرهيتيايي هم، که اتفاقا کتيبه هاي پيشکشي و متون نذري بخش مهمي از آن را تشکيل مي داده اند، پيوندي مشابه را در ميان رخدادِ مهم مورد نظر و هاله اي از گذشته و آينده که در پيرامون آن تنيده شده است، نشان مي دهند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
6. پس از آن که کوروش بزرگ ظهور کرد، فرآيندي را آغاز کرد که به متحد شدنِ کل سرزمينهاي نويسا در قلمرو مياني منتهي شد. اين بدان معنا بود که حوزه هاي فرهنگي متفاوتي که در آن زمان در قلمرو مياني وجود داشتند و از حضور يکديگر با خبر بودند، در مدت چند دهه به شکلي برق آسا از نظر سياسي زير درفش هخامنشيان متحد شوند و به شکلي پايدار و کارآمد از نو سازماندهي شوند. به اين ترتيب تمدنهاي دره ي سند، ايران شرقي، ماد، پارس، ايلام، ايران مرکزي، ميانرودان، آناتولي، فنيقيه، يونان (که مراکزش در آسياي صغير قرار داشت و بعدها به بالکان منتقل شد)، و مصر در يک نظام يکپارچه ي سياسي در هم آميختند. اين دولت غول پيکرِ نوظهور که تمام قلمروهاي نويساي شناخته شده ي آن دوران در قلمرو مياني را در بر مي گرفت، نخستين &amp;quot;مرکزِ&amp;quot; فراگير و عمومي را در نظامهاي اجتماعي باستاني پديد آورد و اين مرکزي بود که به خاطر بي رقيب و يگانه بودنش، براي مدتهايي مديد پا برجا ماند و بعدها در قالبي اساطيري به سرمشقي و سرنموني براي دولتهاي توسعه طلب بعدي تبديل شد.&lt;br /&gt;
ظهور هخامنشيان، با دگرديسي بنياديني در شيوه ي سازماندهي معنايي هستي همراه بود، که خواه ناخواه ردپاي خود را بر شيوه ي نگارش تاريخ و ارتباط رخدادها با زمان نيز بر جاي مي نهاد. مهمترين نمود اين امر، ظهور نخستين نظام معنايي مرکزمدار در تاريخ فرهنگ انساني بود، که مرکزي غايي و هستي شناختي -و نه موضعي و محلي- را ادعا مي کرد. به اين ترتيب پرستش خدايي يگانه، که بر کشوري يگانه نظارت داشت و شاهنشاهي يکتا فرمانبردارش بود، در اين گستره رواج يافت. يک مرجع غايي براي قانونگذاري، و يک قدرت سياسي برترِ پارسي به همراه دستگاه ديوانسالاري متمرکز و منسجمي در اين ميان برخاستند که شيوه ي رمزگذاري رخدادهاي گيتيانه را در چشم مردمان و زمامداران دگرگون ساختند.&lt;br /&gt;
بهترين نمود اين دگرديسي را در کهن ترين متنِ تاريخي باقي مانده از اين دوران مي توان باز يافت. متني که از داريوش بزرگ در بيستون به جاي مانده است، و من ترديدي ندارم که متوني ديگر - از کوروش و کمبوجيه و برديا- پيش از آن وجود داشته اند که به دلايل سياسي يا تصادفي از ميان رفته اند.&lt;br /&gt;
به هر صورت، کتيبه ي بيستون از چند نظر با متون تاريخي ديگري که در همان اعصار توسط ادامه دهندگانِ سنن کهن تاريخ نويسي نگاشته مي شدند. تفاوت دارد. به عنوان مثال، به اين متون که در زمان زمامداري کوروش بزرگ در بابل نوشته شده اند، توجه کنيد. متن نخست از سالنامه هاي بابلي برگرفته شده است و پيروزي کوروش بر آستياگ مادي را روايت مي کند، و در ضمن به رفتار عجيب نبونيد شاه بابل و ناديده انگاشته شدن مراسم ديني بابليان توسط او دلالت دارد. اين متن در بابلي نوشته شده كه هنوز توسط كوروش فتح نشده و براي خود يك پادشاهي بزرگ و مقتدر است.&lt;br /&gt;
&amp;quot;سال ششم (از سلطنت نبونيد) ]550 پ.م[: شاه ايشتومِگو ]آستياگ[ سربازانش را فراخواند و براي مقابله با کورَش، شاه انشان، شتافت، تا با او در نبرد رويارو شود. ارتش آستياگ بر او شورش کرد و او را در غل و زنجير به کورش تحويل داد. کورش به سمت شهر آگامتانو ]اکباتان[ پيش رفت و خزانه ي سلطنتي را تصرف کرد. او سيم و زر و ساير اشياي گرانبهاي آگامتانو را به عنوان غنيمت به انشان برد. اشياي گرانبهاي  (...).&lt;br /&gt;
سال هفتم ]549 پ.م[: شاه در تِما ماند. شاهزاده و صاحب منصبان و سربازانش در اکد ]بابل[ ماندند. شاه براي مراسم ]سال نو[ در ماه نيسانو ]فروردين[ به بابل نيامد. تصوير ]بتِ[ خداي نَبو به بابل نيامد. در نتيجه تصوير خداي بِل ]مردوک[ از بابل خارج نشد و به اساگيل نرفت. جشن اول سال از قلم افتاد. اما پيشکش ها در معبد اساگيل و ازيدا در تطابق کامل با سنن داده شد. کاهن اوريگالو مراسم تقديم شراب به خدايان را انجام داد و معبد را تطهير کرد.&amp;quot;&lt;br /&gt;
آشکارا، اين متن دنباله ي همان سنت تاريخ نويسي باستاني ايلاميان و سومريان و اکديان است. هر سال با مهمترين رخدادي که در آن وقوع يافته مشخص شده است. همچنين است در کتيبه ي حقوق بشر کوروش، كه حدود ده سال بعد در همين بابل نوشته شده. در اين كتيبه چنين مي خوانيم: &lt;br /&gt;
&amp;quot;او (مردوك) کاوش کرد، در ميان شان جستجو کرد و شاهزاده اي راستکار را از صميم قلب يافت، و با دستانش او را گرفت. او کوروش، شاه انشان، را به نام فراخواند، او وي را به سروري کل جهان منصوب کرد.&lt;br /&gt;
او سرزمين قوتو، و تمام اونام ماندا (ماد) را در برابر پاهايش به خاک افکند. مردمان سر سياه، را به دست وي سپرد تا بر ايشان غلبه کند. او ايشان را با عدالت و راستي گرفت. مردوک، سرور بزرگ، با خوشنودي به مراقبتي که از مردمش مي کرد نظر افکند، بر کردار پرهيزگارانه اش، و قلب درستکارش. او باعث شد تا به شهرش، بابل برود، وادارش کرد جاده ي بابل را در پيش بگيرد، همچون دوست و همراهي در کنارش.&lt;br /&gt;
سربازان فراوانش، با شماري نامعلوم، همچون آبهاي يک رودخانه غرق در اسلحه به همراهش پيش رفتند. &lt;br /&gt;
او اجازه داد تا بدون نبرد و کشمکش به بابل وارد شود. او شهر بابل، اين سرزمين فاجعه زده را نجات داد. او نبونيد شاه  را که از او نمي ترسيد، به دستانش سپرد. همه ي مردم بابل، سومر و اکد، شاهزاده و حاکم، در برابرش به خاک افتادند و پاهايش را بوسيدند. آنان از سلطنتش شادمان شدند و چهره هايشان درخشان شد.&amp;quot; &lt;br /&gt;
ناگفته نماند كه كتيبه ي حقوق بشر كوروش، به چندين دليل - از جمله غيابِ تكان دهنده ي خشونت و اشاره به كنش جنگي، در متون تاريخي جهان باستان يگانه است و سرآغاز نبشته هاي هخامنشي اي محسوب مي شود كه دقيقا به همين دليل منحصر به فرد و غيرمعمول تلقي مي شوند. با اين وجود، آشكار است كه چارچوب معناييِ متن در مورد مفهوم تاريخ، هنوز &amp;quot;هخامنشي&amp;quot; نيست، و ساختاري همسان با كتيبه هاي پيشينِ بابلي و هيتي دارد. در اينجا هم شاهي رخدادي را روايت مي كند. اما اين روايت از سويي بر لنگرگاهِ اكنون آويخته شده است، و از سوي ديگر براي مردمي بازگو مي شود كه خود در خلق آن و تجربه اش سهيم بوده اند. &lt;br /&gt;
با كتيبه ي بيستون، اما، تاريخ نگاري دستخوش تغييري جدي مي شود. كتيبه ي بيستون به دليل ساختار ويژه اش، شايسته ي آن است كه دقيقتر مورد وارسي قرار گيرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
7. كتيبه ي بيستون از چند نظر يگانه و مهم است. برخي از برجسته ترينِ اين ويژگيها عبارتند از:&lt;br /&gt;
الف) بيستون، بزرگترين نبشته ي سنگي باستاني جهان است و مفصل ترين متن &amp;quot;تاريخي&amp;quot; را داراست.&lt;br /&gt;
ب) بيستون نخستين و تنها نبشته ي مهمي است كه خطِ به كار گرفته شده در آن خطي مصنوعي است. تمام نبشته هاي شناخته شده، و تمام متونِ عموميِ&amp;lt;sup&amp;gt;1&amp;lt;/sup&amp;gt; نگاشته شده تا پيش از دوران مدرن، - و حتي تمام اين متون در دوران مدرن- به خطوطي نوشته شده اند كه طبيعي بوده اند. يعني محصول سير طولاني و فراخ دامنه اي از دگرديسي هاي نمادين و وامگيري هاي بينازباني و بيناخطي بوده اند. نخستين ردپايي كه در كل تاريخ نوشتار از &amp;quot;ابداع&amp;quot; و بر ساختنِ خط در دست داريم، به دوران داريوش و زايش خط پارسي باستان مربوط مي شود و بيستون به ويژه از اين نظر اهميت دارد كه يكي از خطوطِ برسازنده ي آن به اين شكل، مصنوعي است. همين ويژگي بيستون باعث شد كه خوانده شدنِ تمام خطوطِ ميخي باستاني ممكن شود. يعني خط پارسي باستان به دليل همين خصلت مصنوعي بودنش از حدي ساده تر و منطقي تر است، و به همين دليل هم امكان واگشايي رمزگانش وجود دارد. تمام خطوط جهان باستان - سومري، اكدي، ايلامي، اورارتي، هيتي، و حتي هيروگليف و تمام داده هاي تاريخي كه از آن برآمده اند، پس از خوانده شدن خط پارسي باستان و واگشايي متون چندزبانه ي هخامنشي ممكن شدند. &lt;br /&gt;
پ) بيستون نخستين نبشته اي است كه پادشاهي يكتاپرست و كامياب آن را نگاشته است. تنها متنِ مربوط به پادشاهي يكتاپرست كه پيش از آن داريم، به اسناد العمرنه مربوط مي شود. اين متون توسط آمن هوتپ چهارم -همان آخناتون مشهور- نوشته شده اند، اما بعد از مرگ آخناتون دستگاه عقايدش برچيده شد و حتي نامش را از روي اسناد درباري پاك كردند. بيستون كهنترين متنِ بازمانده اي است كه به عقايد يكتاپرستانه دلالت مي كند، و نام كهنترين خدايي كه هنوز پرستيده مي شود را بر خود دارد. تمام متون ديگري كه به نام خدايان زنده ي ديگر -يگانه يا غير يگانه- اشاره كرده اند، به بعداز اين زمان مربوط مي شوند. &lt;br /&gt;
ت) بيستون نخستين متن مفصل و كاملي است كه از يك شاهنشاهي در دست داريم. به همين ترتيب، بيستون نخستين متنِ بازمانده از نخستين دولتِ جهاني است. &lt;br /&gt;
ث) كتيبه ي بيستون به دليل لحن و ساختار ادبي اش، و شمايل نگاري ويژه اش منحصر به فرد است. به زودي در اين مورد بيشتر خواهم نوشت. &lt;br /&gt;
ج) بيستون به اين دليل كه در مراحلي گوناگون و پي در پي در زماني به درازاي بيش از يك سال نوشته شده است، ويژه است. اين متني است كه گام به گام به دنبال رخ دادن حوادث تاريخي نگاشته مي شده است. &lt;br /&gt;
ح) چنان كه به زودي نشان خواهم داد، بيستون نخستين متنِ تاريخي به معناي امروزين كلمه است. يعني متني است كه پادشاهي براي آيندگان، و نه مخاطباني امروزين نوشته است. &lt;br /&gt;
از ميان هفت ويژگي اي كه براي بيستون بر شمردم، چهارتاي نخست به تاريخ فرهنگ و تاريخ دين و سياست مربوط مي شوند. در اينجا آنها را وا مي گذارم و به سه بندِ واپسين مي پردازم، كه به گمانم اهميتي بسيار زياد در فهم معناي تاريخ و پرتاب شدگي اش به گذشته دارد.&lt;br /&gt;
بد نيست هريك از موارد ياد شده را جداگانه مورد وارسي قرار دهم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
8. ساختار زباني به كار گرفته شده در بيستون و لحنِ ادبي نوشتار بسيار ويژه است. اين ويژه بودن را در چند سرفصل مي توان گنجاند، كه يك به يك بدان مي پردازم. اما پيش از ورود به اين بحث، بايد نخست جايگاه اين نبشته را در سير تحول متون تاريخي بشناسيم. &lt;br /&gt;
بيستون از نظر متن شناسي تاريخي، در رده ي فتح نامه ها جاي مي گيرد. يعني متني است كه در آن شاهي پيروز، شرحِ نبردها و پيروزي هاي خويش را بازگو مي كند و به اين ترتيب هم خاطره ي كردارهاي بزرگ خود را ثبت مي كند و هم به نوعي براي خويش مشروعيت فراهم مي آورد. زباني كه بيستون بدان نوشته شده است، از نظر زماني ابتدا ايلامي، و بعد اكدي و پارسي باستان بوده است. زبان و خط ايلامي در زمان داريوش و تا عصر نوه اش خط رسمي و ديواني شاهنشاهي هخامنشي بود. به همين ترتيب، خط اكدي كه دبيرانش در مركزي نامدار مانند بابل پرورش مي يافتند، خطي رسمي و مهم در نيمه ي غربي شاهنشاهي بود. خط پارسي باستان، خطي مصنوعي و نخستين خط مصنوعي شناخته شده در تاريخ بود كه به قول داريوش به طور اختصاصي براي نگاشتنِ &amp;quot;زبان آريايي ها&amp;quot;- يعني ايرانيان- طراحي شده بود. &lt;br /&gt;
شمايل و نقشهاي بيستون، داريوش را در حالي نشان مي دهد كه بر دشمن بزرگش برديا چيره شده و بر بدنش گام نهاده، و با كماندار و نيزه داري كه دو تن از هفت پهلوانِ پارسي هستند، همراه مي شود. در برابرش نه شاهِ دروغينِ شكست خورده نقش شده اند، كه هريك كلاه و جامه ي ملي خويش را بر تن دارند و دستانشان از پشت به هم بسته شده است. بالاي سر ايشان، تصويري از فروهر اهورامزدا ديده مي شود. كل اين نقش مايه از كتيبه ي آنوبانيني، پادشاهي لولوبي كه دو هزار سال پيش از داريوش بر سومر چيره شده بود، برگرفته شده است كه هنوز بقايايش در سر پل زهاب باقي است. &lt;br /&gt;
تفاوت اين دو نقش برجسته در آن است كه آنوبانيني بر فراز تختي كه روي سر شكست خوردگان قرار دارد ايستاده، در حاليكه داريوش روبروي ايشان ايستاده است. آنوبانيني كمان و چيزي شبيه به گرز يا چماق در دست دارد، و وضعيتي جنگي به خود گرفته اما داريوش نوك كمانش را در دست گرفته و دست راستش را بي اسلحه گويي مشغول بخشيدن حريفان باشد، صلحجويانه به سمتشان بالا گرفته است. تفاوت مهم ديگر، آن است كه در كتيبه ي سر پل زهاب ايزدبانويي (ايشتار) در برابر شاه ايستاده و خود سر بندي را به دست دارد كه انتهايش به شكلي خشونت آميز از دماغ يكي از اسيران رد شده است. در حالي كه در بيستون اهورامزدا با حالتي درست مانند داريوش دست خود را بالا گرفته و در جايي بالاي سر اسيران نقش شده است. &lt;br /&gt;
اگر بخواهيم نقش مايه هاي بيستون را تحليل كنيم، نخستين ويژگي اي كه مي بينيم، همين جايگاه استعلايي و دورِ اهورامزدا در آن است. اهورامزدا كه در اين كتيبه همچون آسور در نگاره هاي آشوري تصوير شده، هم در نقاشي داريوش و حريفانش جايگاهي مستقل و دوردست دارد، و هم در متن موقعيتي غيرعادي دارد. بر خلاف شاهان گذشته كه پس از پيروزي بر دشمنانشان مي گفتند &amp;quot;خداي آشور دشمن مرا زير گامهايش خرد كرد&amp;lt;sup&amp;gt;2&amp;lt;/sup&amp;gt;&amp;quot; و &amp;quot;(مردوك) قونو و اومن مندا را در برابر پاهايش به خاك افكند&amp;quot;، در بيستون تنها به اين نكته اشاره شده كه &amp;quot;اهورمزدا مرا ياري كرد&amp;quot;. در واقع در هيچ بند و سطري نيست كه به دخالت مستقيم اهورامزدا يا كنشِ تعيين كننده ي او اشاره شده باشد. داريوش تنها از نام خداوند به عنوان عاملي الهام بخش يا ياري دهنده استفاده مي كند، و نه چيزي بيشتر.&lt;br /&gt;
بيستون گذشته از نقش مايه ي خاص اهورامزدا در آن، از اين نظر هم اهميت دارد كه دشمنان شاه در آن به شكلي بسيار واقع گرايانه تصوير شده اند. به شيوه اي كه مي رفت پس از آن تا دو قرن در دودمان هخامنشي تثبيت شود، افراد با كلاههاي خويش از هم تفكيك شده اند و قوميت شان به اين ترتيب بازنموده شده است. با اين وجود، چهره ها و بدن دشمنان شاه دچار كژديسي و بدنمايي نشده است. برديايي كه در زير پاي داريوش افتاده و دستانش را بالا گرفته، آشكارا مردي نيرومند و تنومند است و مي دانيم كه او برديا پسر كوچك كوروش است كه پهلواني زورمند بوده است نه شاه شكست خورده نيز با چهره هايي به زيبايي شاهنشاه و دو يارش بازنموده شده اند. هرچند داريوش در متن بيستون تصريح كرده كه برخي از آنها را مثله كرده بود، اما در اينجا تصوير آنان سالم بازنموده شده است. به همين ترتيب، اثري از دشنامهاي مرسوم در نبشته هاي قديمي تر در مورد ايشان ديده نمي شود. ايشان پيمان شكن، بدكار، خونخوار، يا نفرين شده دانسته نشده اند، بلكه تنها در موردشان اين نكته مورد تاكيد است كه دروغ مي گفتند و قانون اهورامزدا را رعايت نكردند. متوني كه بر دامن رداي آنها نگاشته شده است، به همين ترتيب هويتشان را به اختصار بازگو مي كند:&amp;quot; اين اسكونخه ي تيزخود است، و &amp;quot;اين فرورتيشِ مادي است&amp;quot;. &lt;br /&gt;
بنابراين بيستون، با وجود آن كه دنباله ي آشكار فتح نامه هاي پيش از خود است، به خاطر موقعيت حاشيه اي و فرارونده ي خداوند، و يكتا بودنِ اين خدا، و واقعگرايي و دقت منصفانه اي كه در بازنمايي دشمنانِ شكست خورده به خرج داده، از ساير متون مشابه متمايز است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
9. بيستون اما، به ويژه از اين نظر اهميت دارد كه روايتِ تاريخ در آن ساختاري متفاوت با متون پيشينِ خود يافته است. در بيستون، رخدادهاي تاريخي با اختصار تمام و در عين حال با دقتي قابل توجه روايت شده اند. بر خلاف متون مرسوم تا آن هنگام، گويي داريوش حدس نمي زده تمام مخاطبانش به زير و بم رخدادها آگاه باشند. به اين نمونه ها دقت كنيد:&lt;br /&gt;
&amp;quot;داريوش شاه گويد، يك نفر به نام مارتيه پسر چين چيخري از شهر كوگاكانا در پارس و ايلام شورش كرد و به مردم گفت كه &amp;quot;من ايمانيش (هومبان اينشوشيناك) پادشاه ايلام هستم&amp;quot;. داريوش شاه گويد: آن هنگام من نزديك ايلام بودم، ايلامي ها از من ترسيدند و مارتيه را كه سركرده شان بود گرفتند و كشتند.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&amp;quot;داريوش شاه گويد: سپاه پارسي و مادي كه زير فرمان من بود،كم شمار بود. پس از آن من ارتش را فرستادم. فرمانده ي آنها يك پارسي بود به نام ويدارنَه. به آنها گفتم برويد و سپاه ماد را كه خود را ارتش من نمي نامند، در هم بشكنيد. ويدارنه با سربازانش رهسپار شدند. آنگاه كه به ماد در شهري به نام ماروش رسيد، نبرد با مادها را آغاز كرد. آن كس كه سركرده ي مادها بود، در آن هنگام در آنجا نبود. اهورامزدا مرا ياري داد، به ياري اهورامزدا ارتش من سپاه شورشيان را در هم شكست. اين نبرد در روز بيست و هفتم ماه آناماك آغاز گرديد. پس از اين سپاه من در ناحيه ي كامپاندا در ماد در انتظار من ماند تا آنكه من به ماد رفتم.&amp;quot;&lt;br /&gt;
اينها نمونه هايي از نوشتار بيستون هستند،كه با همين ساخت و همين دقت در همه جا تكرار شده اند. ويژگي متن بيستون آن است كه محتواي آن در كل به دو بخشِ متمايز قابل تقسيم است. در يك بخش، كه پيكره ي اصلي نبشته را در بر مي گيرد، داريوش ماجراي نبردهاي خويش را شرح مي دهد. اين نبردها به ترتيبي كه ديديم، با دقتي بسيار، و اختصاري شايسته به نگارش درآمده است. روز و ماه تمام رخدادها، و زمان و مكان آنها نيز، ذكر شده است. افرادِ درگير در ماجراها با دقت و عينيت مورد اشاره قرار گرفته اند، بي آن كه نام خدايان با ايشان آميخته شود، يا دشنام يا ستايشي در موردشان به كار گرفته شود. داريوش در اين متن در گزاره هايي كه به گزارشهاي بي طرفانه ي علمي مي مانند، رخدادها را در ظرف زماني و مكاني شان و در قالب آرايش نيروهاي سياسي و افرادِ بازيگر در آن روايت كرده است. به اين بند بنگريد:&amp;quot;پارت و گرگان بر من شورش كردند، و به سوي فرورتيش رفتند. پدرم ويشتاسپ در پارت بود. مردم او را رها كردند و نافرمان شدند. سپس ويشتاسپ با سپاهي وفادار رهسپار شد. در نزديكي شهر ويشپَه اوزاتي در پارت با پارتها نبرد كرد. اهورامزدا مرا ياري كرد. به خواست اهورامزدا ويشتاسپ قشون شورشي را در هم شكست. آنان در روز بيست و دوم ماه وياهنا با هم جنگيدند.&amp;quot;&lt;br /&gt;
مي بينيد كه در اينجا داريوش از فرورتيش كه دشمنش است و ويشتاسپ كه پدرش است با لحني كاملا متقارن سخن مي گويد، و حتي اين كه مردم پدرش را رها كردند و به فرورتيش پيوستند را هم ذكر كرده است. &lt;br /&gt;
اين ساختارِ ويژه و بسيار دقيقِ ياد كردنِ از رخدادها، با آنچه كه پيش از اين وجود داشته است كاملا متفاوت است. در اينجا ما با روايتي روبرو هستيم كه گويي براي مخاطباني ناآشنا به نامها نگاشته شده است. داريوش با وسواس زياد نام و نشان افراد، قوميتشان، و جبهه ي سياسي شان را ذكر كرده، و به دقت زمان و مكان نبردها و حتي تلفات جنگ را ثبت نموده است. وقتي از شهرها نام مي برد، جايگاهشان و اين كه در كدام استان قرار دارند را گوشزد مي كند، و اين تنها بدان معناست كه داريوش براي مخاطباني مي نوشته كه بسياري از آنها از زير و بم ماجرا خبر نداشته اند.&lt;br /&gt;
بيستون از اين نظر ويژه است كه به گمان من، نخستين متني است كه شاهي براي مردمي در آينده هاي دور مي نويسد. اين آيندگان كساني نيستند كه به دزديدن پيكره يا گنجهايش طمع داشته باشند و بتوان با نفرينِ خدايي و ايزدبانويي ايشان را ترساند، بلكه مخاطب عام و مبهمي هستند كه با مخاطره ي ابهام و درك نكردنِ متن - و نه طمع و ويرانگري- دست به گريبانند. همين نكته كه داريوش متن خود را بر بيستون -يعني بر مكاني مقدس، بر سر راه بازرگاني مهمي- كنده، اما آن را در ارتفاعي نهاده كه قابل دستيابي نباشد، نشانگر آن است كه مخاطباني در آينده ي دور را در نظر داشته است. متن بيستون را از روي زمين نمي توان خواند، و به همين دليل هم هدف او از نوشتن اين متن در آنجا تنها برپايي يادماني بوده است كه رهگذران را به يادش بيندازد. رهگذراني كه ممكن بود از هرسوي شاهنشاهي جهاني پارس باشند، و با نام مكانها و اشخاص خو نگرفته باشند.&lt;br /&gt;
بيستون گذشته از اين بدنه ي تاريخ نگارانه، يك بخشِ افزوده ي تفسيري هم دارد، كه در آن داريوش دلايل پيروزي خويش و اصول كشورداري اش و همچنين دستورش براي ساخت خط پارسي باستان را شرح مي دهد و آيندگان را نيز به پيروي از اين اصول سفارش مي كند:&amp;quot; داريوش شاه گويد: كارهايي كه به دست من انجام شده را باور كن و از مردم پنهان مدار. اگر اين نبشته را از مردم پنهان نداري و به مردم بگويي، اهورامزدا يار تو باشد و دودمان تو زياد و زندگاني ات دراز باد....من خائن و دروغگو نبودم، نه من و نه دودمان من. من به عدالت رفتار كردم، من نه به توانا و نه به ناتوان ستم نكردم.&amp;quot;&lt;br /&gt;
بر اين اساس، به نظرم ساختار ويژه و دقيق بيستون، بي طرفي افراطي آن هنگام ياد كردنش از افرادِ دوست و دشمن، و جايگاه حاشيه اي كردارهاي خداوند، به تحولي در فهم معناي تاريخ دلالت دارد، كه در متوني رسمي مانند بيستون بازتاب يافته است، و ردپاي آن را در تمام متون عصر هخامنشي مي توان بازيافت.   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
10. آينده مدار بودن بيستون، در عين حال، از اين حقيقت جدا نيست كه راوي در آن با استواري تمام در اكنون لانه كرده است. تمام گزاره هاي بيستون با اين عبارت كه &amp;quot;داريوش مي گويد:&amp;quot; آغاز مي شود. به اين ترتيب تمام افعال ماضي اي كه در هنگام شرح نبردها به كار گرفته شده، در واقع به زمان حال برگردانده شده است. داريوش در زماني اين متن را مي نوشت كه هنوز يك سال از وقوع نبردها نگذشته بود، و تاكيدي بسيار دارد كه در يك سال تمام اين كارها را كرد و نه بيشتر. &lt;br /&gt;
در اثبات پيوندِ محكمِ بيستون با اكنون، همين بس كه اصولا نگاشته شدن و روايت شدنِ آن در يك زمان و يكباره انجام نشده و در طول زمان و به تدريج پا به پاي رخ دادنِ وقايع مهم، انجام پذيرفته است. كهنترين متن بيستون، روايتي ايلامي است كه چيرگي او بر برديا را شرح مي دهد. آنگاه نقشها و متون پارسي باستان افزوده شده اند. آشكارا واپسين شاهِ شكست خورده كه رهبر سكاهاي تيزخود بوده است، حدود يك سال پس از نوشته شدنِ بخش اصلي كتيبه نوشته شده است، يعني زماني كه تازه داريوش بر اسكونخه چيره شده بود. بنابراين بيستون نه تنها تاريخ را بلافاصله پس از رخ دادنش روايت مي كند و با گزاره هايي وابسته به زمان حال چنين مي كند، كه اين كار را به طور عملي پا به پاي اكنون انجام مي دهد. بيستون تنها كتيبه ي شناخته شده است كه با رخ دادن حوادث تازه، تغيير كرده و گسترش يافته باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
11. كمتر از يك قرن پس از داريوش، زماني كه نوه هايش بر ايران حكومت مي كردند، مردي در قلمرو او چشم به جهان گشود كه هرودوتوس نام يافت. هرودوت بخش عمده ي عمر خود را تا زماني كه مردي پخته شد، به عنوان شهروندي از شاهنشاهي پارس گذراند، و آنگاه به آتن كوچيد و در خدمت خانداني در آمد كه در آن هنگام در اين شهر حاكم بود. هرودوت روايتي از سرگذشت يونانيان و ايرانيان را در نه كتاب براي ايشان نوشت و پولي كلان بابتش دريافت كرد. هرچند اين متن در آن هنگام دروغپردازي دانسته شد و چندان به جد گرفته نشد، اما سه قرن بعد كه روميانِ نوآمده و تازه به دوران رسيده در برابر پارتيان قرار گرفتند و نياز به آفريدن هويت و سابقه اي را حس كردند، كتابهاي هرودوت را سودمند يافتند و به اين ترتيب بود كه مشاور نخستين امپراتور روم – سيسروي اديب- براي نخستين بار هرودوت را پدر تاريخ ناميد.&lt;br /&gt;
هرودوت، هرچند در سنت جهاني تاريخ نگاري فرد مهم يا نوآوري نبود، اما در سنت نوشتن تاريخ در غرب - به معناي روم و وارثان فرهنگي اش- سرمشقي به تمام معني بود. بد نيست پيش از هر كار، نگاه كنيم به بخشي از كتاب تواريخ هرودوت. اين بخش را به طور تصادفي با گشودن تواريخ برگزيدم و مشابه آن را در سراسر اثر هرودوت مي توان يافت:&lt;br /&gt;
&amp;quot;مردونيوس وقتي در آتن بود، يكي از اهالي هلسپونت به نام موروخيدس را به سالاميس فرستاد و به او دستور داد تا پيشنهادهاي قبلي اش را كه توسط اسكندر مقدوني (پدر بزرگ اسكندر فاتح) فرستاده بود دوباره به آتني ها يادآوري كند. اين اقدام نه از آن رو بود كه از احساسات آنها نسبت به خويش آگاهي نداشت، بلكه به خوبي مي دانست كه ابدا نسبت به او حسي دوستانه ندارند. ولي اميدوار بود كه شايد تصرف سراسر خاك آتن به دست او باعث شده باشد كه اهالي آتن از لجاجت ابلهانه ي خويش دست بردارند. پس موروخيدس را روانه كرد و او پيغام مردونيوس را به شوراي آتني ها در سالاميس رساند.(هرودوت، كتاب نهم، بند 4و 5)&amp;quot;&lt;br /&gt;
 اين پاره متن، كه از نظر ساختاري نماينده اي از كل تواريخ هرودوت است، چند ويژگي مهم دارد:&lt;br /&gt;
نخست آن كه توسط كسي نوشته شده كه هيچ نقشي در رخدادهاي ياد شده نداشته است. &lt;br /&gt;
دوم آن كه زماني نوشته شده كه نزديك به يك قرن از حوادث ياد شده گذشته بوده.&lt;br /&gt;
سوم آن كه به سفارش و با سرمايه ي كسي نوشته شده كه خودش نيز در حوادث ياد شده نقشي نداشته، اما به روايتي خاص از خاطره ي آن - كه مثلا آتنيان را همچون رهبر مقاومت يونان در برابر ايرانيان باز بنمايد - به دلايل سياسي نيازمند بوده است. &lt;br /&gt;
چهارم آن كه در آن خدايان نقشي مهم را بر عهده دارند و مدام از معجزه هاي غريب و دخالتهاي ايشان در كار و بار آدميان سخن مي روند. هرچند اين سخنها در چارچوب انسانگرايي آتني قرن پنجم پ.م صورتبندي شده است و قابل مقايسه با متون يوناني كهنتري مانند آثار همر و هزيود نيست. با اين وجود بارِ حضور خدايان در رخدادهاي روزمره ي آن با متون رسمي هخامنشي قابل مقايسه نيست. &lt;br /&gt;
و پنجم آن كه برخلاف متن بيستون، در آن نه از دقت اثري ديده مي شود و نه از بي طرفي و نه از اختصار. تاريخ هرودوت، از سويي درازگويانه و طولاني و انباشته از پرحرفي و شرح جزئيات است، از سوي ديگر داوري روشن و قطعي اي در مورد خوب و بد بودن شخصيتها و پست و برتر بودنشان دارد، و گذشته از اينها، فاقد دقت است. جزئياتي كه هرودوت مدام به آن اشاره مي كند، حالات رواني و انديشه هاي قهرمانان داستانش هستند، و امور شخصي و خصوصي ايشان، و ريزه كاريهايي كه قاعدتا پس از صد سال در جوامع دو ونيم هزاره پيش، به يادها نمي مانده اند. اين كه مردونيه با چه انگيزه اي پيكي را به نزد آتنيان فرستاده، يا اين كه از احساسات آنها نسبت به خود با خبر بوده، اموري هستند كه اگر هم واقعيت داشته باشند در دامنه ي دانسته هاي هرودوت نبوده اند. هرودوت در سراسر متن خود به سليقه ي افرادِ گوناگون در انتخاب لباس، خوردن غذا، و ريزه كاريهاي مربوط به روابط زناشويي شان اشاره مي كند و مدعيِ افشاي رازهايي است كه اصلا معلوم نيست چگونه از دربارهاي ايران به گوش او كه فارسي هم درست نمي دانسته، منتقل شده است. به بيان ديگر، هرودوت استخواني از رخدادهاي تاريخي را گرفته و گوشته اي بسيار سنگين و بزرگ از روايتها و داستانهاي تخيلي و داوريها و سوگيري هاي سياسي را بدان افزوده است. &lt;br /&gt;
تاريخ، اگر به اين معنا فهميده شود، پدري به نام هرودوت دارد. چرا كه تواريخ او نخستين متن از اين دست است، هرچند تنها متن يا آخرين متن نيست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
12. در همان حدودي كه هرودوت تواريخ تاثيرگذار خويش را مي نگاشت، در گوشه ي ديگري از شاهنشاهي هخامنشي قومي ديگر وجود داشت كه آنان نيز دست اندركار آفريدن سابقه اي تاريخي براي خويش بودند. اين قوم، يهوديان بودند كه رها شدنشان و استقرارشان در قلمرو فلسطين با پشتيباني مستقيم دربار ايران ممكن شده بود و برخي از كاهنان و شخصيتهاي بلندپايه شان نيز سخت از فرهنگ نوظهور ايراني متاثر بودند. در عهد قديم، بخشهايي وجود دارد كه به روشني ماهيتي تاريخي دارد و سرگذشت و جايگاه قوم يهود را بر اساس رخدادهاي بزرگ تاريخي تبيين مي كند. در اينجا نيز با لحني خاص روبرو هستيم كه بيشتر به سخنان هرودوت شباهت دارد: &lt;br /&gt;
&amp;quot;و در ايام او نبوكدنصر پادشاه بابل آمد و يهوياقيم سه سال بنده ي او بود. پس برگشته و از او عاصي شد. و خداوند فوجهاي كلدانيان و فوجهاي آراميان و فوجهاي موآبيان و فوجهاي بني عمون را بر او فرستاد و ايشان را بر يهودا فرستاد تا آن را هلاك سازد و به موجب كلام خداوند كه به واسطه ي بندگان خود انبيا گفته بود. به تحقيق اين از فرمان خداوند بر يهودا واقع شد تا ايشان را به سبب گناهان منسي و هرچه او كرد از نظر خود اندازد.(كتاب دوم پادشاهان، باب 24، بند 1-4) &amp;quot;&lt;br /&gt;
در عهد عتيق، و به ويژه اسفار نخستين، روايتي از تاريخ وجود دارد كه كاملا در چارچوب تاريخ نگاري هرودوتي مي گنجد و بخشي از آن نيز همزمان با هرودوت نگاشته شده است. در اين تاريخ نيز خداوند نقشي مركزي و تعيين كننده دارد، داستان انباشته از جزئيات و نكات جالب و روايي، اما فرعي و افزوده بر حقايق تاريخي است، و تفسيري روانشناختي و ذهني از انگيزه ها و خواستها و هيجانهاي قهرمانان داستان به همراه يك داوري سفت و سختِ اخلاقي در همه جا موج مي زند. &lt;br /&gt;
اگر تاريخي مانند عهد عتيق را با تواريخ هرودوت مقايسه كنيم، به همانندي هاي بنيادين بيشتري دست خواهيم يافت. اين همانندي هاي ساختاري، از زمان فروپاشي شاهنشاهي هخامنشي تا امروز گام به گام توسعه يافته است و در فاصله اي به كوتاهي چند قرن به چارچوب عمومي و مرسوم براي نگارش تاريخ تبديل شده است. براي اين كه تصويري از تداوم و استقرار اين سنت نگارش تاريخ به دست آوريم، مي توانيم به هريك از تاريخهاي عموميِ مشهور بنگريم. به استثناي تك و توكي از پژوهشهاي تازه كه به ويژه بيشترشان زير تاثير مكتب آنال بوده اند، بدنه ي اصلي تاريخ، از تداوم سنتي ناشي شده است كه يك پا در هرودوت، و پاي ديگر در عهد عتيق دارد. متوني مانند تاريخ تمدن ويل دورانت يا تاريخ عمومي توينبي يا تاريخ اسكندرِ درويزن آنقدر در دسترس هستند كه بتوان به سادگي به آنها مراجعه كرد. به عنوان يك متنِ برخاسته از بافتي تقريبا متفاوت، در اينجا بخشي از گفتار ابن اثير درباره ي سرنوشت قوم عاد را مي آورم، و به نقل قول از مورخان پايان مي دهم تا نوبت به پيشنهادِ چشم اندازي برسد كه در ذهن دارم:&lt;br /&gt;
&amp;quot;اين گروه همين كه به مكه رسيدند در حومه ي مكه بيرون از حرم، در خانه ي معاويه بن بكر فرود آمدند و مهمان او شدند. معاويه بن بكر ايشان را گرامي داشت و در پذيرايي از ايشان كوشيد زيرا آنان دايي هاي او بودند. داماد او نيز در ميانشان بود چون لقيم بن هزال با هزيله، دختر بكر خواهر معاويه زناشويي كرده و از او فرزنداني آورده بود كه در مكه پيش معاويه مي زيستند. پسران معاويه عبيد و عمرو و عامر و عمير نام داشتند. اينان از گروه عاد بعدي به شمار مي روند كه پس از قوم عاد نخستين بر جاي ماندند.(ابن اثير، جلد نخست: 285)&amp;quot; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
13. گويي دو نوع از نگارش تاريخ وجود داشته باشد و دو نوع كردار تاريخي را توسط دو نوع مورخ تصوير كند. موضوع اين هردو، كردارِ تاريخ ساز و رخداد تاريخي است. در پويايي نظامهاي اجتماعي و سير تحول لايه هاي گوناگونِ شخص، نهاد اجتماعي، منش فرهنگي، رخدادها و رفتارهايي ويژه وجود دارند، كه همچون بستر جذبي تعيين كننده و متغيري مركزي عمل مي كنند. جريان دگرديسي جوامع، مسيري سرراست و ساده و تك علتي ندارد كه نسبت به رخدادهاي گوناگون و رفتارهاي متفاوتِ آدميان موضعي متقارن داشته باشد. كردارهاي آدميان، و پيامدهاي آنها، و رخدادهاي اجتماعي و بازتابهاي ايشان، اموري ناهمگن هستند كه وزنهايي متفاوت در تعيين وضعيت نهايي سيستم دارند. در اين هياهوي متغيرهاي پراكنده و غوغاي روابط شبه عليِ درهم تنيده، برخي از رخدادها و برخي از كردارها هستند كه نقشي تعيين كننده تر و مهم تر از بقيه دارند. برخي همچون گرانيگاه هايي عمل مي كنند كه سرنوشت آينده ي نظام اجتماعي را به سوي خود مي كشد، و پويايي آينده ي آن را تعيين مي نمايد. &lt;br /&gt;
اين حوادثِ تعيين كننده ي سرنوشت جوامع، بر دو نوع هستند: يا كردارهايي هستند كه يك نظام خودمختار و انديشنده، يك منِ اراده مند آن را مرتكب شده است، و يا رخدادي است كه از برآيند نيروهاي كور و بي هدفِ طبيعي و عوامل بيرون از &amp;quot;من&amp;quot; برخاسته است. حركت اسكندر براي حمله به شاهنشاهي هخامنشي، يك كردار تاريخ ساز بود، همچنان كه سازماندهي كوروش براي ورود به بابل، و تصميم شاه عباس براي فتح هرمز، و تلاش فردوسي براي نگارش شاهنامه. به همين ترتيب، وباي تهران در سال وبايي و طاعونِ اروپا در اواخر قرون وسطا و آتشفشان وزو، نمونه هايي از رخدادهاي تاريخي مهم بودند.  &lt;br /&gt;
اين كردارها و اين رخدادها، تاريخ ساز هستند، يعني وقتي به سير تحول جوامع در مسير زمان مي نگريم، آنها را همچون قيد و بندهايي مي بينيم كه به جهت و ريخت عمومي خطراهه ي تحول جوامع شكل مي دهند. &lt;br /&gt;
مردماني مقيمِ جوامع، با ارجاع به اين رخدادهاي مهم و بزرگِ تاريخي است كه اكنون خويش را توجيه مي كنند، و با ارجاع به خاطره ي مشتركي كه از آن دارند، هويت تاريخي مشترك خويش را بر مي سازند. تفسيرِ اين رخدادها در ذهنِ &amp;quot;من&amp;quot;هاي مقيمِ جوامع، ميداني است كه نسخه هايي رقيب و تنومند و آغشته به قدرت در آن به زورآزمايي مي پردازند. برندگانِ اين ميدان، تفسيرِ غالب در موردِ ارزش، ماهيت، و تاثير آن رخداد را رقم مي زنند، و خاطره ي جمعي مشتركي را بر مي سازند كه من ها از مجراي آن به ما تبديل مي شوند، و امكانِ همذات پنداري را در گستره اي زمان مند به دست مي آورند. رخدادهاي تاريخ ساز، به دليل تاثير عيني و روشني كه بر وضعيت هستي در زمان اكنون دارند، همچون گسلها و برجستگي هايي بر محور زمان جلوه مي كنند، و به خاطر تراكم روايتهاي رقيبي كه مدعي معنا كردنشان هستند، در سطح فرهنگي نيز همچون ميداني مهم و مركزي براي توليد معنا عمل مي كنند. رخدادهاي تاريخ ساز، و اين كردارهاي مهمِ متصل به آنها هستند كه پيدايش متون تاريخي را ممكن مي سازند.&lt;br /&gt;
	متن تاريخي، روايتي رسمي و مستقر است از معنا و ماهيتِ كردارها و رخدادهاي تاريخ¬ساز. متني كه در يك نظام اجتماعي مورد پذيرش واقع شود، با مشروعيت سياسي گره بخورد، و معمولا توسط نظام سياسي حاكم تبليغ شود، متني تاريخي است كه در آن مقطع زماني چيره شده است. چيرگي تمام متون تاريخي مقطعي و موضعي است. يعني هيچ تضميني وجود ندارد كه آيندگان به همان ترتيبي كه ما رخدادهاي تاريخي را تشخيص مي¬دهيم، اين برجستگي¬ها در زمان را بازشناسي كنند، و همان معانيِ امروزين ما را بدان نسبت دهند. &lt;br /&gt;
	آنچه كه در بخشهاي پيشين مرور كردم، پاره¬هايي از اين متنهاي تاريخي بودند. تمام كتيبه¬هاي ياد شده، و خزانه¬ي وسيعتر فتح¬نامه¬ها، وقف¬نامه¬ها و اندرزنامه¬هاي درباري در جهان باستان، نمونه¬هايي از متون تاريخي هستند. به همين ترتيب، تواريخ هرودوت و كتاب تواريخ شاهان و سفر اعداد و سفر و خروج و تاريخ ابن اثير و تاريخ تمدن ويل دورانت همگي نمونه¬هايي از تاريخِ نوشته شده محسوب مي¬شوند. تاريخ¬هايي كه به دليل تكثير و خوانده شدن، سطحي از مشروعيت و مقبوليت را دارا هستند، و بنابراين بخشي از برداشت عمومي درباره¬ي كردارها و رخدادهاي تاريخي را منعكس مي¬كنند. &lt;br /&gt;
در اين زمينه است كه مي¬توان از دو نوع تاريخ سخن گفت: تاريخي پرتاب شده به گذشته، و تاريخي مستقر در اكنون.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	14. تا ديرزماني، تاريخ در اكنون مستقر بود. چرا كه فنِ پرتاب كردنش به گذشته هنوز ابداع نشده بود. تا دوران هخامنشي، كردار و رخداد تاريخ¬ساز امري بود كه با اكنون پيوندي ناگسستني داشت، و اين بديهي¬ترين و سرراست¬ترين چيزي است كه در مورد رخداد/ كردارِ تاريخ¬ساز انديشيد. چه رخدادي و چه كرداري را مي¬توان يافت كه بيش از وقايع حاضر در اكنون، در شكل دهي به وضعيتِ اكنون تعيين كننده باشد؟ برخلاف آنچه كه امروز برداشتي عقل سليمي مي¬نمايد، رخداد/كردار تاريخ¬ساز در ساده¬ترين و طبيعي¬ترين حالتش آن واقعه¬ايست كه در همين اكنون بروز كند و به اين ترتيب، با بودنش در اكنون، اكنون را تعيين نمايد. &lt;br /&gt;
	در دوراني كه اين امر بديهي آشنا و دانسته شده بود، نگارش تاريخي امري متفاوت با امروز بود. تاريخ در آن هنگام روايتي بود كه توسط كنشگري ويژه، در زمانِ اكنون روايت مي¬شد. اين كنشگر، همان كسي بود كه فاعلِ كردارِ تاريخ¬ساز بود، و همان كسي بود كه مستقيم¬تر از همه با رخدادِ تاريخ¬ساز سر و كار داشت. شاهاني كه جنگي را برده يا باخته بودند، كاهناني كه معبدي را برساخته يا تعمير كرده بودند، و دانشمندان و حكيماني كه هرمي و برجي و ابزاري و فراروايتي را پديد آورده بودند، در همان اكنونِ خويش شرح واقعه را روايت مي¬كردند، و از آنجا كه سوار بر اين رخدادها و مستقر در اكنون بودند، روايتشان تاريخ تلقي مي¬شد. براي ديرزماني، كه نيمي از تاريخ نوشته شده¬ي بشر را در بر مي¬گيرد، تنها شكلِ شناخته شده از روايت تاريخي، همين شكلِ اكنون¬مدارانه بود. متني كه يك &amp;quot;منِ&amp;quot; تاريخ¬ساز آن را براي من¬هايي ديگر روايت مي¬كرد. من¬هايي كه در معرض تاثيرهاي آن بودند، و به اين ترتيب در آن هويتي مشترك را باز مي¬يافتند.&lt;br /&gt;
	تاريخي كه به اين شكل نگارش مي¬شد، از چشم¬اندازِ آينده محروم بود. اورنمو و اونتاش ناپيريشا و اوركاگينه و سناخريب شاهاني بودند كه به بزرگداشت اثرِ خويش در اكنون مشغول بودند، و گذشته را جز به مثابهِ مقدمه¬اي، و آينده را جز زير عنوان پيامدي فرعي بر نمي¬تافتند. تاكيد ايشان بر اكنون بود و مردمي كه در اكنون حاضر بودند، و آن روايتي كه برداشت ايشان از رخدادهاي ياد شده را يكدست و همسان مي¬نمود. اين شاهان، و مردمانِ مخاطبشان، كساني بودند كه در جهاني چند مركزي زندگي مي¬كردند. دنياي ايشان، پهنه¬اي فراخ بود از مراكزِ متنوع و پراكنده¬ي &amp;quot;تاريخ¬سازي&amp;quot;. آن شاه سومري كه در اوروك تاريخ زمانه¬ي خويش را مي¬نوشت، آگاه بود كه تنها برسازنده¬ي تاريخ نيست. در آن دوران مراكزي كه رخدادهاي تاريخي و كردارهاي تاريخ¬ساز در آن متراكم شده بودند، جايگاه¬هايي پراكنده و متكثر بود كه در تمدنهاي گوناگون و دولتشهرهاي مختلف و شخصيتهاي بزرگ و تاثيرگذارِ فراوان جاي داشت. شاه اوروك خبر داشت كه شاهي در شوش، همتا و هماورد او در آفرينش تاريخ است، و پادشاه هيتي از حضور فرعوني در مصر آگاه بود كه رقيبش در شكل دادن به تاريخ محسوب مي¬شد.&lt;br /&gt;
	با ظهور عصر هخامنشي، اما، اين روندِ نوشتنِ تاريخ در اكنون به وضعيتي ويژه دست يافت. از يك سو، عصر هخامنشي نشانگر اوجي در نگارش تاريخ اكنون بود. اوجي كه در كتيبه¬ي بيستون به روشني ظهور يافت. در اينجا پادشاهي بر تخت نشسته بود كه در تمام جهانِ شناخته شده براي خودش و مردمش، هماوردي نداشت. ظهور دولت هخامنشي، به معناي ادغام تمام دولتشهرها و دولتهاي كوچك و بزرگ پيشين، و پديد آمدنِ يك مركزِ يگانه و غول¬آسا در پهنه¬ي كل سرزمينهاي نويسا بود. هرآنكس كه خط مي¬دانست و تاريخي داشت، در بدنه¬ي جامعه¬اي سامان يافته و منظم جذب شد، و بخشي از يك نظام اجتماعي غول¬آسا و نوظهور شد. اين نخستين لوياتانِ راستين، شايد به خاطر نوپا بودنش، و شايد به دليل تر و تازه بودنِ دستگاه اخلاقي سازمان دهندگانش، هنوز با بيماريهاي واگيردار در ميان نظامهاي سياسي آلوده نشده بود. اين نظام غول¬آساي تك مركز، از سويي به عنوان پيش¬داشتي براي توجيه اكنون، چشم به گذشته داشت، و از سوي ديگر به چشم-اندازي فراخ و گسترده از آينده مجهز بود. با اين تفاوت كه ديگر براي مردمي اندك كه در قلمرو جغرافيايي خاصي زندگي كنند، بازگو نمي¬شد. اين روايت تاريخي، كه توسط شاهنشاهي يگانه، و از سوي مركزي واحد صورتبندي شده بود، همه¬ي مردمِ متمدن جهان را مخاطب مي¬ساخت، كه همگي شهروند دولت هخامنشي بودند&amp;lt;sup&amp;gt;3&amp;lt;/sup&amp;gt;. به اين ترتيب، همزمان با گسترده شدنِ افقِ جغرافياييِ روايت كردنِ تاريخ، افق تاريخي آن نيز بسط يافت، و اين هردو مديونِ پيدايش مركزي يگانه براي انباشت و همسوسازي رخدادها و كردارهاي تاريخ¬ساز بود. &lt;br /&gt;
	به اين ترتيب، نهايي¬ترين شكلِ نگارش تاريخ اكنون در عصر داريوش و با بيستون به سرانجام رسيد. كسي كه تاريخ¬سازترين &amp;quot;من&amp;quot;، و نه تنهاي &amp;quot;مني در ميان من¬هاي ديگر&amp;quot; بود، بر تخت نشست، و از جايگاهي كه در چشم تمام مردم نويسا مركز تلقي مي¬شد، به نگارش تاريخ پرداخت. صراحت او، دقتِ او، انصافش در نام بردن از دشمنانش، صداقتش در اشاره به برخي از نقاط ضعفش، و فروتني¬اش در اشاره به اين كه &amp;quot;شاهي در ميان شاهان بسيار&amp;quot; است، همگي از اين حقيقت سرچشمه مي¬گيرند كه اين شاه هخامنشي همچون نوادگانش از مشروعيتي خدشه ناپذير و بسيار استوار برخوردار بوده است. مشروعيتي كه هنوز به برداشتهاي جنون¬آميز اسكندرگونه يا سنتهاي خودبزرگ¬بينانه¬ي فرعوني آغشته نشده بود، و با همان سادگي كوچگردان و ايلاميانِ ديرينه¬سال، خود را با القابي بسيار فروتنانه و ساده به ديگران معرفي مي¬كرد. در اينجا مجال اين بحث نيست، اما كافي است به كتيبه¬هاي بازمانده از داريوش و خشايارشا بنگريم تا ببينيم كه خودانگاره¬ي شاهان هخامنشي به شكلي غريب واقع¬گرايانه و فروتنانه بوده است. داريوش در نقش رستم به خاطر آن كه نيزه¬وري نيكو، جنگاوري زورمند، و سواركاري شايسته است، ستوده شده، و نه به خاطر سخن گفتن با خدايان (همچون حمورابي)، يا خدا بودن (همچون فرعون)، يا زاده¬ي خدا بودن (همچون اسكندر). اين فروتني و واقع¬گرايي، از سويي پيش درآمدِ قرار گرفتنِ اين من¬هاي نيرومند بر مسند مركزِ جهان بوده است، و از سوي ديگر خردي بود كه اين جايگاه را براي مدت دو و نيم قرن برايشان حفظ كرد. اين پديده، يعني ظهورِ مني كه بر مسند مركزيت هستي تكيه زده باشد، چندان تكان دهنده بود كه به گمان من به گذاري بزرگ در فهمِ مفهوم خداوند منتهي شد، و از سوي ديگر در قالب روايتهايي اساطيري تبلور يافت و ابعادي تازه را به متغيرهاي تعريف ابرانسان و منِ آرماني در جوامع انساني افزود.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	15. پيدايش مركزي يگانه، به معناي آن بود كه همگان در مركز بودنِ شهرهايي، تمدنهايي، زبانهايي، و شخصيتهايي به توافق برسند. اين سويه¬ي روشن سكه¬ي نظم هخامنشي، پشتي نيز داشت، كه همانا ظهور پيراموني به همين ميزان قطعي بود. وقتي تمدن هخامنشي شكل گرفت، مركزي را در گيتي تعريف كرد كه قلمروش تمام سرزمينهاي داراي شهرنشيني مستقر و خط و تاريخ ديرينه را در بر مي¬گرفت. اما اين مركزِ جهاني و يگانه، پيراموني داشت كه به همين ترتيب استوار و محكم در كناره¬هاي آن مركز تعريف شده بود. در گرداگردِ ايرانِ هخامنشي كه در مركز بودنش شك نبود، تمدنهاي نويساي كوچكي وجود داشتند كه در جزر و مدهاي سياسي در درون يا بيرون اين مركزِ عمومي قرار مي¬گرفتند، و از پيوندي سست با آن برخوردار بودند. آتن، مشهورترينِ اين حاشيه¬هاي بيروني است، و اورشليم و يهوديه بحث¬برانگيزترينِ آن. &lt;br /&gt;
	يهوديان و آتنيان در قرون پنجم تا سوم پ.م، يعني در دوران نظم درخشان هخامنشي، سرزمينهايي به نسبت بيروني و حاشيه¬اي محسوب مي¬شدند. يكي در شبه جزيره¬ي يونان و بالكان كه به تازگي از خرابيهاي ناشي از ورود قبايل خونريز آريايي برخاسته بود، و ديگري در مرز ميان دو غولِ ايران زمين و مصر، در اقليمي نه چندان مساعد و رام. اين دو در زمانِ ياد شده تاريخ¬هاي خاص خود را پروردند، و روايتهاي ويژه¬ي خويش را براي تفسير پيشينه و سرنوشت¬شان پديد آوردند. هردوي اين جوامع، از الگو و سرمشق هخامنشي براي فهمِ تاريخ بهره بردند. يعني مدعي مركزيت داشتن شدند. اما به دليل صورتبندي شدن در زمينه¬هايي گوناگون، اين ادعا را به دو ترتيب بيان كردند. &lt;br /&gt;
هرودوت، نويسنده¬اي بود كه در آتن مي¬نوشت، دولتشهري از دولتشهرهاي بسيار يوناني، كه همواره درگير جنگ و جدال با همسايگانشان بود، و تنها معياري كه براي خودبرتربيني داشت، آن بود كه دو بار با پارسيان جنگيده بود، و هر هردو بار هم به دست سرداري پارسي فتح شده بود. لحن هرودوت بر اين مبنا، لحني سياسي بود. او در زمينه¬اي از زد و بندهاي سياسي و روابط قدرت بود كه مي¬نوشت، چرا كه مركزِ مورد نياز آتنيان در آن هنگام بيش از هرچيز مركزي سياسي بود. محوري كه قدرت نظامي و سياسي دولتشهر آتن را در برابر رقيبان يوناني ديگرش برجسته سازد، و ادعاي آن را بر مركز بودن به كرسي بنشاند. ادعايي كه در زمانِ هرودوت و تا ديرزماني پس از مرگ او، به دليل حضور مركزي بحث ناپذير مانند ايران، مسخره مي¬نمود و ريشخند مي¬شد. اما بعدها به دست روميانِ نوآمده¬ي تشنه¬ي پيشينه، به ابزاري كارآمد تبديل شد.&lt;br /&gt;
يهوديان اما، در زمينه¬ي ديگري مي¬زيستند. كشمكش ايشان با قبايل سامي ديگرِ همسايه¬شان بود، كه به ويژه از نظر ديني با ايشان تفاوت داشتند. هم يهوديان و هم قبايل رقيبشان از نظر سياسي زيرمجموعه¬اي از ايران بزرگ بودند، و از اين رو دعوي ايشان براي مركزيت، ادعايي ديني بود تا سياسي. يهوديان نيز مانند آتنيان سرمشق اصلي را از ايرانيان برگرفتند، با اين تفاوت كه اين سرمشق به پرستش خدايي يگانه مربوط مي¬شد، و جايگاهي كه اين مركزيتِ آسماني در دربار هخامنشي داشت. در متون تاريخي عبراني نيز، همچون نوشتارهاي هرودوت و كتزياس و كسنوفانس و بعدها پلوتارك، مرجع غايي ايران زمين بود و دربار ايران. همه چيز در ارتباط با دربار هخامنشيان تعيين مي¬شد، چرا كه در آن هنگام ترديدي در مركز بودنِ اين دستگاه وجود نداشت. با اين وجود، مي¬شد با بهره¬گيري از اين مركزِ عمومي و بزرگ، و در زمينه¬ي آفريده شده توسط آن، به شكلي خاص ادعاي مركزيتي محلي كرد. در متون هرودوت اين ادعا به قلمرو سياست مربوط مي¬شد و به كشمكشها و جنگها فرو كاسته مي¬شد. اما در نزد يهوديان كه با ايرانيان پيوندي نزديكتر و گرمتر داشتند، قضيه به پشتيباني و همخواني و حتي همخوني شاهان هخامنشي و رهبران ديني يهودي تبديل شد. &lt;br /&gt;
به اين ترتيب، دو الگوي تاريخ¬نگاري گذشته¬مدار در حاشيه¬ي اين مركز يگانه پديدار شد. تاريخي كه هويت را در رخدادهاي تاريخ¬سازِ گذشته¬هاي دور مي¬جست و مي¬يافت. رخدادهايي ديني يا سياسي، كه در نهايت سررشته¬اش به همان مركز غايي هخامنشي ختم مي¬شد، اما در ارتباط با آن و گاه با جبهه¬آرايي در برابر آن، براي خود نيز مركزيتي را ادعا مي¬كرد.&lt;br /&gt;
وجه مشترك هردوي اين تاريخ¬ها، آن بود كه ارتباطش با اكنون قطع شده بود. نويسندگانش نقشي در كردارهاي تاريخ¬سازِ بزرگ و تاثيري بر رخدادهاي تاريخي نداشتند. به اين دليلِ ساده كه از جامعه¬اي حاشيه-اي برخاسته بودند. تاريخي پرتاب شده به گذشته، روايتي بود كه بختِ سهيم شدنِ اين مردم در مركزي دوردست را فراهم مي¬آورد. هرودوت با نگاشتن تواريخي كه در بسياري از جاها مضحك و دور از عقل است، اين بخت را براي يونانيان و بعدها روميان فراهم آورد تا در رخدادهاي بزرگ تاريخي سهيم شوند. اين حقيقت كه ايرانيان هرگز در يونان جنگ بزرگي نكردند، با تصوير كردن نبردهاي تخيلي يوناني، جبران شد، و اين حقيقت كه دولتمردان يوناني تا ديرزماني پس از اسكندر بازيگراني حاشيه¬اي و محلي در جايي پرت و دور افتاده بودند، با اين قصه كه بسياري از آنها هماورد شاهنشاه، يا دوست او، يا جاسوس او، يا پزشك او بوده¬اند، جبران گشت. به همين ترتيب، يهوديان به شيوه¬اي دوستانه همين كار را تكرار كردند. اين حقيقت كه يهوديان در عصر هخامنشيان يكي از هزاران قبيله و قومِ حاضر در پهنه¬ي دولت هخامنشي بودند، با روايتهايي كه به پشتيباني شاهان هخامنشي از نبيان يهودي، و هواداري از ايشان در برابر دشمنانِ بت¬پرستشان، و حتي پيوندهايي خويشاوندي با دخترانشان، تعديل شد. به اين ترتيب يهوديان نيز -از راهي دوستانه و به گمانم خردمندانه¬تر- توانستند خود را در اين مركزِ بزرگ استعلايي سهيم بدانند. &lt;br /&gt;
يونانيان و يهوديان به اين ترتيب در سپهر رخدادهاي تاريخي و كردارهاي تاريخ¬ساز سهيم شدند. اما اين كار را به قيمت قطع ارتباط با اكنون انجام دادند. سهيم شدن در هويتي تاريخي كه ساختگي بود، به بهاي قطع ارتباط با اكنوني تمام شد كه با اين روايت در تعارض بودك. در نتيجه ساختاري خاص به تاريخ تحميل شد، كه بر پيوند محكمش با گذشته، و بريده شدن رگ نافش با حال استوار شده بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
16. تاريخ دستمايه¬ي هويت است و هر نوعي از هويت با شكلي از خود مركزپنداري همراه است. هويت جمعيِ يك جامعه، برآيندي است هم¬افزا و انباشتي از خودانگاره¬هاي اعضاي آن جامعه، و هر &amp;quot;من&amp;quot;، هرچنداز خود بيگانه و مسخ شده و ناتوان، در اندرون خود هنوز ردپايي از باور به قرار گرفتن در مركز هستي را دارد. چرا كه &amp;quot;من&amp;quot;، در اصل چيزي جز همين معجزه نيست:‌ نظامي خودمختار و انديشنده و انتخابگر، كه به همين دليل تقارن هستي را در هم مي¬شكند، و مي¬تواند همچون مركزي در گيتي عمل كند.&lt;br /&gt;
هويت جمعي مردمان؛ شبكه¬اي از باورهاي همگاني ، اصول موضوعه، ارزشها، و روايتهاي تاريخي است كه سرگذشت آن جامعه و سرنوشتش را بازنمايي مي¬كند. پرسشهايي غايي كه براي &amp;quot;من&amp;quot; در مقام سوژه¬اي انتخابگر مطرح است، در سطحي جامعه شناختي با شدتي بيشتر تكرار مي¬شود، و بنابراين همان طور كه &amp;quot;من&amp;quot; بايد به پرسشِ &amp;quot;به كجا آمده¬ام، آمدنم بهر چه بود؟&amp;quot; پاسخ دهد، نظام اجتماعي نيز مي¬بايست پاسخي سزاوار در اين مورد داشته باشد. &lt;br /&gt;
جوامعي كه به زماني خطي، جهت¬دار، و تحويل پذير به مكان باور دارند، به روايتي سه تكه براي پاسخ به اين چالش مسلح هستند. اين روايت از تاريخي گذشته¬گرا، اسطوره¬اي آينده¬مدار، و اكنوني لهيده در ميان اين دو تشكيل يافته است. امروز، تقريبا تمام جوامع انساني موجود بر سطح زمين بر مبناي درك خطي زمان سازماندهي شده¬اند، و بر اين مبنا، ستون فقرات هويت جمعي خويش را بر مبناي همين روايت سه بخشي پيكربندي مي¬كنند. هويت جمعي مردماني كه در يك جامعه حضور دارند، از تاريخي تشكيل مي¬شود كه خاطره-ي جمعي ايشان را، با ارجاع به رخدادهايي پنهان در گذشته¬هاي دور جمع بندي مي¬كند. تاريخي كه پيوند ميان اين مردمان و كردارهاي تاريخ¬سازِ نياكانشان را نشان مي¬دهد، و ارتباط ميان حال و هواي زمانه¬شان و رخدادهاي تاريخي را بيان مي¬كند. از آنجا كه آن كردارها و آن رخدادها تعيين كننده¬ي مركز بودن هستند، مردمان با سهيم شدن در اين روايت در آن مركز شريك مي¬شوند، و به اين ترتيب باور به حضور در مركز هستي، اين ضرورتِ تداوم هويت اجتماعي، برآورده مي¬شود. &lt;br /&gt;
اين برخورداري از گذشته، اما، از جنسِ پيوندي انداموار و سرراست ميان نظام اجتماعي و رخدادهاي گذشته نيست. &amp;quot;من&amp;quot;ها در نظام اجتماعي¬اي كه به اين شكل سازمان يافته است، از دستاوردهاي آن رخدادها بي¬بهره¬اند، و امكاني براي بازتوليد يا خلقِ كردارهاي تاريخ¬ساز ندارند. برخورداري ايشان از اين جريانهاي تاريخي مهم، به روايتي فرو كاسته شده است، كه خود بيشتر قصه است تا واقعيت، و بيشتر گوشته است تا استخوان. تاريخ گذشته¬گرايي كه قرار است مردمان را به حضور در مركز هستي قانع كند، ناگزير است تا حقيقتي تلخ را پنهان كند، و آن هم اين است كه اين مردمان در واقع ارتباطي با آن رخدادها و كردارها ندارند، خواه نياكانشان با اين روندها مربوط بوده باشند يا نه. يعني تاريخ گذشته مدار، در اصل قصه¬ايست كه در اطراف چند رخداد و كردار مهم تاريخي برساخته شده است. قصه¬اي انباشته از جزئياتِ خرسند كننده و پيچشهاي هيجان¬آور، كه به كارِ سرگرم كردنِ توده¬ي مردم و قانع كردنشان مي¬آيند، اما ربطي واقعي به آن واقعه¬هاي مهم ندارند. دليل سستي و ناتواني تاريخ گذشته¬گرا، پيش از هرچيز، آن است كه اين روايت در ذات خود ناتوان و دروغين است، و بيشتر براي پنهان كردن و بازنمودن تخصص يافته است. تاريخ گذشته¬گرا، قرار است حاشيه¬اي بودنِ يك جامعه را انكار كند، و به جاي آن كه در اين راستا مسيرِ دشوارِ آفرينش تاريخ و تبديل شدن به مركز را نشان دهد، راه ساده¬ترِ بازنويسي تاريخ، و قلاب كردنِ &amp;quot;من&amp;quot;ها به واقعه¬ها را برمي-گزيند. اين راه ساده¬تر است، چرا كه رخدادها و كردارها در حد امكان به گذشته¬اي دورتر و دورتر پرتاب مي-شوند، تا خاطره¬ي جمعي آنها و تاثيرهاي راستيني كه بر هستي گذاشته¬اند، در حد امكان مبهم¬تر و تارتر باشد، تا دستكاري¬شان، تحريف¬شان، و بازنويسي¬شان به شكلي كه جايي براي &amp;quot;من&amp;quot;ها پيدا شود، به شكلي فراهم آيد. &lt;br /&gt;
وظيفه¬ي تاريخ گذشته¬مدار آن است كه &amp;quot;منِ&amp;quot; امروزينِ حاشيه¬نشينِ آغشته به غياب، را با &amp;quot;من&amp;quot;هاي تاريخ¬سازِ مركزنشيني كه در حضورشان شكي نيست، پيوند دهد. تاريخي كه به گذشته پرتاب شده باشد، اين كار را با ساده¬ترين و خام¬ترين شكلِ ممكن انجام مي¬دهد. يعني يا به همخوني و خويشاوندي اين دو من قايل مي-شود، يا بر هم¬مكانيِ آنان پافشاري مي¬كند. به اين ترتيب منِ محرومِ نادانِ امروزين كه بودن و نبودنش حتي براي خودش هم يكسان است، بدان دليل كه از تباري ايراني است، يا در سرزمين ايران زندگي مي¬كند، در ذاتِ كسي مانند داريوش و كوروش سهيم مي¬شود، و خود را همسان و همگون با وي مي¬پندارد، چرا كه با وي همخون و همسايه است. داستانِ خاك و خون، يعني باور كردن به پيوند خويشاوندي يا مكاني با جريانهاي تاريخ¬ساز، محورِ فني است كه تاريخ گذشته¬مدار را ممكن مي¬سازد. اسطوره¬ي جادوگرانه¬ي مجاورت و اسطوره¬ي قبيله¬مدارانه¬ي خويشاوندي، چنان كه مردم شناسان تشخيص داده¬اند، عنصري مشترك در تمام باورهاي جادويي است. اما شايد زمانِ آن رسيده باشد كه تداوم اين دو اسطوره را در زيربناي محكم¬ترين بناهاي هويت¬سازِ امروزين نيز بازشناسيم. &lt;br /&gt;
هويتي كه بر اين مبنا از تاريخ گذشته¬مدار بر مي¬آيد، بي¬رمق و كمخون است. داستاني است سرگرم كننده، كه قصه¬ي كساني را بازگو مي¬كند كه در گذشته¬هاي دور كارهايي مهم انجام دادند و با ما مربوط بودند. بي آن كه اين ارتباط را به درستي تبيين كند، ماهيت آن كردارها را به دقت نشان دهد، و محكي باشد براي ميزان تاثير پذيرفتنِ اكنونِ ما، از آن كردارها. اين تاريخ، از تخمي ايدئولوژيك روييده است. كاركرد آن بسيج اجتماعي با كمينه¬ي نيرو و كمينه¬ي &amp;quot;حقيقت&amp;quot;است، و در ايفاي اين كاركرد پيروز مي¬شود، چرا كه مردمان سادگي را دوست دارند و راه¬هاي آسان را بيشتر مي¬پسندند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
17. من¬هايي كه هويت خويش را در تاريخي پرتاب شده به گذشته مي¬جويند و مي¬يابند، خواه ناخواه با اين چالش رويارو هستند كه به نوعي ارتباط خود را با آن وقايع مهم تبيين كنند. قصه¬هايي كه تبارِ مشترك يا مكانِ مشترك را دستمايه¬ي ارتباطِ ميان من و رخدادها و كردارهاي تاريخ¬ساز قرار مي¬دهند، ناگزيرند كه اين ادعا را با شواهدي سخت¬تر تثبيت كنند. چرا كه هم¬مكاني امري شكننده و وابسته به اقتدار سياسي است و با يك غصبِ سرزميني از ميان مي¬رود، و همخوني قضيه¬اي مبهم و وهم¬آلود است كه در برابر پرسشها تابِ ايستادگي ندارد. &lt;br /&gt;
از اين روست كه هويت جمعي به ناچار با انباشتي از &amp;quot;چيزها&amp;quot; پشتيباني مي¬شود. اين همان است كه ميشل دو سرتو در هنگام بحث از ظهور موزه¬داري در دوران مدرن بدان پرداخته است. محبوب شدنِ موزه¬ها در دوران مدرن، بدان معنا بود كه مردمانِ جوامع جديد، به ناگهان احساس نياز كردند تا چيزهايي به ظاهر ناهمگون را در مكانهايي عمومي به نمايش بگذارند و نگريستن به اين اشيا را همچون امري آموزشي تلقي كنند. اين نگريستن به چيزِ نمايشي، شايسته¬ي آن است كه مفصل¬تر مورد بحث واقع شود. اما در اين زمان و مكان اندك جايي براي پرداختن بدان نيست. تنها در همين حد مي¬توان اشاره كرد كه ظهور موزه در عصر مدرن، از سويي با كاركرد چشم و نگاه كردن در مقام فعلِ آفريننده¬ي حقيقت پيوند دارد، و از اين زاويه¬ي چشم¬مدارانه قابل نقد است، و از سوي ديگر به حرصِ دانش مدرن براي رده¬بندي مربوط مي¬شود كه خود بازتابي از سيطره¬ي فن¬آوري در اين تمدن است. از اين رو ظهور موزه فرآيندي است كه از گره خوردنِ چشم به چيز برخاست، با اين شرط كه آن چيزها به شكلي خاص مرتب و چيده شده باشند، و آن چشم در آن چيزها &amp;quot;تاريخي&amp;quot; را تشخيص دهد. خواه تاريخ طبيعي، خواه تاريخ ملي، و يا تاريخي مردم¬شناسانه. حتي مجموعه-هاي صدف و پروانه و تمبر و سنگ و جعبه چوب كبريت هم همواره با محور زمان درگيري دارند و از هاله-اي از تقديس تاريخي پوشيده شده¬اند. &lt;br /&gt;
ظهور موزه¬داري در عصر مدرن، معلول فراگير شدنِ نسخه¬هايي از تاريخِ گذشته مدار بود كه در اروپاي درگيرِ انقلاب صنعتي رواج داشت. نسخه¬هايي شتابان و عجول كه مي¬بايست به سرعت براي اروپايياني كه مي¬رفتند تا در مركز قرار گيرند، سابقه¬اي از ارتباط با مركز را بتراشد. اشكال كار در اينجا بود كه اروپاي غربي، كه خاستگاه انقلاب صنعتي و مدرنيته بود، تا پيش از يكي دو قرنِ پيش از انقلاب صنعتي، براي تمام تاريخ خويش در حاشيه و زير سايه¬ي تمدنهاي بزرگترِ شرقي قرار داشت. مورخانِ آن دوران اگر يك گام به عقب باز مي¬گشتند، امپراتوري روم را در مرزهاي شرقي خويش مي¬يافتند، اما مشكل در آنجا بود كه روميان خود به شرقِ - يعني يونان- چشم دوخته بودند. يعني به طور خاص به روايتي افسانه¬اي و خيالي كه هرودوت برايشان پرداخته بود. و باز اشكال در اينجا بود كه حتي خود هرودوت هم براي تعريف يونانيان به شرق چشم دوخته بود، يعني ايران.&lt;br /&gt;
تاريخي كه در دوران مدرن براي پيوند دادن اروپاييان با كردارها و رخدادهاي تاريخ¬سازِ روميان، يونانيان، يا حتي ايرانيان ابداع شد، عميقا به گذشته پرتاب شده بود. گذشته¬اي كه هرچه دورتر و دوردست¬تر مي¬شد، برجسته¬تر و پرعظمت¬تر جلوه مي¬كرد. اما به همين ترتيب ارتباطش با &amp;quot;من&amp;quot;هاي تشنه¬ي هويتِ نشسته در اكنون، كمتر و كمتر مي¬شد. به اين ترتيب، تاريخهايي نگاشته شد كه هويتِ اجتماعي اروپاييانِ نوآمده، اين تازه برنشستگان بر سرير مركزيت هستي، را تبيين مي¬كرد. اين تاريخها معمولا به بخشهايي هنوز اروپايي -مانند روم- ارجاع مي¬دادند، و حتي به تدريج بخشهايي از شرق و قلمرو عثماني را نيز به اين غرب افزودند، و به اين ترتيب يونان نيز در جرگه¬ي قلمرو هويت بخش به اروپاييان در آمد. كمي ديرتر برخي از اين تاريخها كه به ويژه در حاشيه¬ي اين حاشيه، يعني در اسكانديناوي و آلمان نوشته مي¬شدند، كوشيدند تا مخالفت ديرينه-شان با مسيحيت را، و در نتيجه گسستگي آشكارشان با تمدن رومي را با بازگشت به تمدنهايي ديرينه¬تر و شرقي¬تر جبران كنند. به اين ترتيب بود كه خويشتن را مانند نياكان بسيار بسيار دوردست¬شان آريايي خواندند و تاريخ خويش را دنباله¬ي تاريخ پرعظمت ايرانيان باستان دانستند. روايتي كه ايشان براي خويش ابداع كرده بودند، از سويي با بهره¬گيري از دانش و فن جديد، پيچيده و دقيق و حجيم و جذاب بود. و از سوي ديگر با ابزارهاي مدرنِ ارتباطي چاپ و نشر مي¬شد. از اين رو بود كه در خودِ ايران زمين، بر نسخه¬هاي قديمي و مندرسِ هويت بومي چيره شد، و دستمايه¬ي بازتعريف هويت مدرن ايرانيان قرار گرفت. در اين نكته كه هويتِ بوميِ بي¬رمقِ عصر قاجاري زير فشار اين منشِ نوآمده در هم شكست، دريغي نيست، چرا كه خودِ آن تاريخِ بومي ما نيز، براي قرنهايي بسيار، گذشته¬مدار بود و ناتوان و سست و خمود، و  زود بود كه از پا در آيد. وامگيري اين نسخه¬ي هويت تاريخي ايراني از غرب، در آن زمان و در آن شرايط سودمند بود، چرا كه نسخه-اي رقيب را در برابر محور پنداشتنِ رم و آتن قرار مي¬داد، كه هويت ايراني سخت بدان نياز داشت. اما اشكال كار در آنجا بود كه اين نسخه¬ي نوآمده و ستاينده¬ي ايرانيان كهن نيز، در نهايت ساختاري گذشته¬گرايانه داشت و براي مصرف مردمي ديگر سازمان يافته بود. و هدفش همين مصرف شدن بود، نه برانگيختن به توليد كردن.&lt;br /&gt;
موزه¬ها نيز در اين گير و دار برساخته شدند. موزه¬هايي كه نخست كاسه¬ها و كوزه¬ها را در خود گرد مي¬آوردند، و بعدتر كتابهاي خطي و كتيبه¬ها را نيز، و در انتها ستونهاي تخت جمشيد و تنديسهاي عظيم ايلامي را. مجموعه¬هايي كه قطعاتشان بازنماينده¬ي هويتِ يك قوم و قبيله دانسته مي¬شد. چرا كه سازندگانش همخون امروزين بودند، و همسايه¬هايشان در زمانهايي دور. و مسابقه¬ي چنگ انداختن به چيزها، همچنان ادامه يافت، تا آن كه در سطحي تقريبا مضحك، به نمادها انجاميد. چنان كه تاجيكان، كه قومي ايراني هستند و به عنوان يكي از اقوام ايراني قدمتي پنج هزار ساله دارند، ناگزير شدند تاريخ خود را به عنوان ملتي مستقل و جدا، از سامانيان آغاز كنند، و به اين ترتيب چهار پنجم تاريخ خويش را ناديده بگيرند. اين محروميت از رخدادهاي بزرگ و كردارهاي تاريخ¬ساز، پيامدِ عادي و ناگزيرِ تاريخ گذشته¬مدار است و همواره به همان موزه¬سازيِ صوري منتهي مي¬شود. چيزهايي كه در يك موزه گرد مي¬آيند، كاركردي بسيار حياتي را ايفا مي¬كنند. اين چيزها بايد چشم - اين اعتمادپذيرترين حس را- قانع كنند كه روايتِ تاريخِ گذشته¬مدار، با وجود پرتاب شدگي¬اش به گذشته، و با وجود رقتِ معنايي كه دارد، راست است. اين چيزهاي گردآمده در موزه¬هاست كه فقرِ معناي نهفته در اين تاريخها را جبران مي¬كند. موزه، جبراني شبه فرويدي است، براي محروميتِ تاريخي كه به گذشته پرتاب شده است. تاريخي كه رخدادها و كردارهاي تاريخ¬ساز را در گذشته وا نهاده و از دور به آن مي-نگرد. &lt;br /&gt;
اين تاريخ، از به چنگ آوردنِ وقايع بزرگ در اكنون ناتوان است. &amp;quot;من&amp;quot;هايي كه با تكيه بر اين روايت هويت خويش را مي¬فهمند، از نوعي محروميت مزمنِ مركز رنج مي¬برند. تاريخ گذشته¬مدار، تاريخ غياب¬هاست. چرا كه بن¬مايه¬اش اموري هستند كه در گذشته بوده و ديگر نيستند. تاكيد اين تاريخ، بر روندهايي دم بريده، بي¬دنباله و ابتر است كه در گذشته مانده و مدفون شده¬اند. به بيان ديگر، تاريخي كه به گذشته پرتاب شده باشد، از حضور بي¬بهره است،چرا كه بند ناف خود را با اكنون، اين خزانه¬ي غايي حضورها، قطع كرده است. از اين رو مردمي كه در نهايت به براده¬اي از حضور در اكنون نياز دارند، به سادگي با اين روايت سرخوش نخواهند شد. اين محروميت و آن فقر، با رمزگذاري چيزهايي كه در اكنون وجود دارند ممكن مي-شود. چيزهايي كه در موزه¬ها قرار مي¬گيرند، &amp;quot;مال&amp;quot;ِ كسي يا كساني دانسته مي¬شوند، و مي¬توان ديد و لمسشان كرد. &lt;br /&gt;
گذشتگاني كه تخت جمشيد را به عنوان مركزِ هستي برساختند، و با نقش كردنِ تمامِ اقوام و مردمانِ متمدن آن روز، همگان را در اين مركزِ غايي سهيم كردند، در فكرِ بنا نهادن چيزي براي موزه¬ها نبودند. آنان در اكنون، عظمتِ خويش را بازگو مي¬كردند، و به همين دليل هم به اسطوره¬هايي چنين پايدار تبديل شدند. اسطوره¬هايي كه بقايايش در همان چيزها لانه كرد، و تا به امروز عظمت را به ما يادآوري مي¬كند. اما اين يادآوري، پژواكي است از گذشته، كه بر صخره¬هاي اكنون ليز مي¬خورد و بر آن كارگر نيست. اين پژواك، تا وقتي كه در گذشته لانه كرده باشد، دست بالا اندوخته¬ايست موزه¬اي، و مجموعه¬ايست از چيزها، كه رخدادهايي مهم را در گذشته بازنمايي و نه بازآفريني كند.&lt;br /&gt;
بازي روايتهاي تاريخي در اين روزگار، گويي از پايه نادرست باشد. اين قماري است كه بردي در آن نيست. همه¬ي بازيگران در آن بازنده¬اند. ناكارآمد بودنِ اين بازي، از آنجا روشن مي¬شود كه بردها در آن شكننده و زودگذر هستند و بازتابي راستين در اكنون ندارند. شبه-قبايلي كه پاره¬هايي كوچك از زمين را در اختيار دارند و مي¬كوشند با گردآوردن چيزها و بازنويسي تاريخهاي گذشته مدار هويتي براي خود دست و پا كنند، دست بالا به توهمي زودگذر دست مي¬يابند، و ترديد دارم كه هيچ &amp;quot;من&amp;quot;ِ انديشمندي، دانسته اين گزينه را برگزيند. &lt;br /&gt;
كشمكش بر سر نمادها نيز به همين ترتيب مسخره¬آميز مي¬نمايد. مردمي كم شمار كه بر سرزميني بي بار و بر - اما نفت خيز زندگي مي¬كنند- با برگزيدنِ نقشِ اسطرلابِ يوناني/ايراني به عنوان نماد ملي خويش، و كشيدن نماد آهوي مصري بر دفترهاي شركتهاي بزرگ خويش، و خويشاوند پنداشتن خويش با ابن سينا و بيروني به ملت تبديل نخواهند شد و هويتي تاريخي به دست نخواهند آورد. اين جعل¬ها، چيزي جز تداومِ كمي نابخردانه¬تر و كمي بي¬شرمانه¬ترِ سرمشقِ هرودوت نيست. ناگفته پيداست كه اين نسخه¬ها و اين روايتها ممكن است جايگير و كامياب هم بشوند. اما پيشاپيش بايد درباره¬شان پرسش كرد، كه آيا به راستي اين چيزي است كه &amp;quot;من&amp;quot;ها در مقام هويت مي¬طلبند؟ &lt;br /&gt;
به راستي چرا مردمي مانند ساكنان تركيه¬ي امروزين كه تاريخ شهرنشيني¬شان به هزاره¬ي پنجم پيش از ميلاد مي¬رسد، و تمدنهاي بزرگي مانند كاپادوكيه و بيزانس و عثماني را داشته¬اند، ناگزير شده¬اند شخصيتي مانند مولانا جلال¬الدين بلخي را ادعا كنند؟ چرا اين مردم، ناچار شده¬اند چنين آغشته به ناكامي جشن نوروز را &amp;quot;تركي&amp;quot; بدانند؟ در حالي كه هزاران سال است نوروز را جشن مي¬گيرند و آن را هم نوروز مي¬نامند و اين پاره از هويتشان هم مورد چالش نبوده است؟&lt;br /&gt;
بازي هويتهاي برساخته بر مبناي تاريخِ گذشته مدار، از آن رو با باخت و ناكامي همراه است، كه بر منطقي نادرست بنا نهاده شده است. منطقِ بازيِ اين هويت و منطقِ نوشته شدنِ آن تاريخ، بر اصول موضوعه-ي حاشيه نشينان استوار است. نه حاشيه نشيناني كه بر حاشيه نشيني خويش آگاهند، و نه آنان كه قصدِ تبديل شدن به مركز را دارند. بلكه حاشيه نشيناني كه موقعيت خود را در اكنون انكار مي¬كنند، و با بازنويسي گذشته مدعي مركزيتي موهوم هستند. اين ناآگاهي در مورد موقعيتِ &amp;quot;من&amp;quot; و ما در اكنون و اين سستي و تنبلي در خواستِ بزرگِ &amp;quot;مركز بودن&amp;quot;، چيزي است كه روايتِ تاريخي پرتاب شده به گذشته را به نوعي مخدر و خواب¬آورِ اعتيادآور تبديل مي¬كند. &lt;br /&gt;
نوادگان صنعتگران روم شرقي، و فرزندان جنگاوران عثماني بدان دليل امروز به مولانا و نوروز نياز دارند، كه بند ناف خويش را با گذشته قطع كرده¬اند. ارتباط ايشان با نخستين نويسندگان يوناني و نخستين فيلسوفان مكتب ايوني، كه دست بر قضا مقيم همين قلمرو هم بودند، به متوني تاريخي فرو كاسته شده است. خرد آن يونانيان، جنگاوري آن عثمانيان، و صنعتِ آن روميان در اكنونِ ايشان حضور ندارد. از اين رو ضرورت دارد كه تاريخي گذشته¬مدار، كه اين محروميت را تثبيت و تشديد مي¬كند، بر محور بقاياي آنچه كه ردپاهايش در اكنون باقي مانده، موزه¬اي بسازد. اين موزه مثلا در مورد تركيه بر مبناي زبان تركي و هويت قومي مصنوعي¬اي به نام هويت تركي برساخته شده. يعني مردمي از نژادها و فرهنگهاي گوناگون كه زبان فاتحان سلجوقي خويش را پذيرفتند، همچون قبيله¬اي مصنوعي در نظر گرفته شده¬اند. از اين روست كه چند بيتِ تركيِ مولانا، چندان مهم مي¬شود كه به زور كشاندنش به موزه¬ي هويت اين جماعت را ضروري سازد. فنِ موزه¬سازي، هرچند كارآمد و موفق تواند بود، اين ايراد را دارد كه بر مبنايي كاملا ذهني استوار است. هيچ ضرورتي ندارد كه آنچه در موزه به عنوان چفت و بستِ اكنون با گذشته حضور دارد، به راستي از حضوري عيني حكايت كند. چيزِ درون موزه، نمادي از حضورِ وقايع تاريخ¬ساز در اكنون است، و نه خودِ آن. &lt;br /&gt;
از اين رو خطر در آنجاست كه با بسنده كردن به چيزهاي درون موزه و تاريخهاي گذشته مدار، هويت به نمادهايي سبك و ساختگي فروكاسته مي¬شود. اين بلايي است كه در غرب بر سر هويت مردمان آمد. چنان كه آن لحظه¬ي زرين حضور در مركز- كه به ويژه در جريان انقلاب صنعتي و عصر استعمار نمود داشت- به سرعت سپري شد و با جا به جا شدنِ مركز به دو قطبِ شوروي و آمريكا، هويتِ نوساخته¬ي اروپاي متمدن به سرعت فرو ريخت، بي آن كه توانسته باشد از آن مهلتِ گذراي حضور در مركز، بهره¬ي كافي برگيرد. &lt;br /&gt;
در شرق نيز چنين است. تركان امروز با تغيير دادن خط خويش، و با سياست ايراني¬زدايي و فارسي ستيزي كه از دوران آتاتورك شروع شد، در عمل بند ناف خود را با گذشته قطع كرده¬اند. از اين رو به ازاي افزودن پيكره¬ي مولانا و نمادهاي او به موزه¬ي خويش، پذيرفته¬اند كه براي هميشه خواندن شعر او را و فهميدن سخن او را از ياد ببرند. چنان كه به راستي امروز مولانا - كه شاهكارهايش را به فارسي مي¬نوشت- در اكنون مردم اين سرزمين حضوري ندارد. جز كه آن كه به نامش افتخار مي¬كنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
18. پرتاب شدگي تاريخ به گذشته، مخاطره¬اي بزرگ است. پديده¬ايست فراگير و عمومي كه تمام تاريخها و تمام هويتها را در بر گرفته است. كارآيي آن در پيكربندي هويت اجتماعي چندان زياد، و قدرت آن در بسيج توده¬ي مردم چنان چشمگير بوده است كه آن را به سرمشقي غالب تبديل كرده است. با اين وجود، اين كارآيي سياسي تاريخِ گذشته مدار براي بسيج مردم و هويت¬بخشيِ سطحي به ايشان، با زوال معنا و ناتوان شدنِ &amp;quot;من&amp;quot; همراه بوده است. &lt;br /&gt;
تاريخ گذشته مدار، ابزاري است در دست نهادهاي اجتماعي، براي آن كه سازماندهي اجتماعي را بر محورِ هويت جمعي ممكن كنند. اين تاريخ¬ها خصلتي ايدئولوژيك دارند. يعني به سادگي خوانده و فهم مي¬شوند و رفتارهايي خاص را هم به پذيرندگان خويش تحميل مي¬كنند. اين¬ها منشهايي هستند سرگرم¬كننده، حجيم، انباشته از جزئيات، و تقريبا بي¬ربط با واقعيتِ بيروني، كه براي بسيج كردارهاي مردماني ميان مايه طراحي شده¬اند. كارآيي¬شان در سطح اجتماعي از آنجا معلوم مي¬شود كه امروز كشورهايي با هويتهاي جمعيِ بنا شده بر اين اساس وجود دارند، و سطوحي متفاوت و موفق از بسيج جمعي مردمشان را نيز به نمايش مي¬گذارند. عراق، كه تاريخش به عنوان كشوري مستقل دو هزار و پانصد سال پيش خاتمه يافت و دوباره از پنجاه سال پيش آغاز شد و بنابراين براي تقريبا تمام عمرش - جز چند قرن حاكميت عثماني- جزئي از ايران بود، با استفاده از همين رده از هويت¬هاي ايدئولوژيك با ايران جنگيد، و بسيج عمومي قدرتمندي را به نمايش گذاشت، در شرايطي كه بسياري از افرادِ مقيمِ سنگرهاي رويارو، خويشاوندِ نزديك يكديگر بودند. به همين ترتيب، امروز اميرنشين-هاي كوچك جنوب خليج فارس براي مردم خويش هويتي آفريده¬اند و قدرتي اقتصادي يافته¬اند و اينها همه نشانه-ي كارآمد بودنِ تاريخ گذشته مدار – يعني نسخه¬هاي عميقا جعليي عربي و تركي¬اش است، در بسيج عمومي مردم.&lt;br /&gt;
با اين وجود، نظام اجتماعي بابت اين بسيج در سطح نهادهاي سياسي، بهايي را در ساير سطوح سلسله مراتبي¬اش پرداخت مي¬كند. &amp;quot;من&amp;quot;هايي كه در سطحي روانشناختي حضور دارند و قرار است با اين تاريخ¬ها هويت يابند، در عمل با سيراب شدن از اين آب شور، از حضور در مركز باز مي¬مانند. خاطره¬ي جعليِ بودنِ ماضي در مركز مانعِ كنشِ فعال براي حضور داشتنِ حال در مركز است. اين امر حتي در مورد مردمي مانند ايرانيان و هنديان كه زماني در مركز بوده¬اند هم مصداق دارد. يعني جعلي يا راستين بودنِ باور به بودن در مركز، تاثير چنداني در اين مهار كنندگي ندارد. مشكل در قطع رابطه با اكنون نهفته است، و چيزواره شدنِ تاريخ و تاثيركردارها و رخدادهاي بزرگ.&lt;br /&gt;
&amp;quot;من&amp;quot; اگر با تاريخ گذشته مدار آلوده شود، از ارتباط با اكنون محروم خواهد شد. اين من نيز همراه روايتي كه هويتش را تعيين مي¬كند، به گذشته پرتاب خواهد شد و در خاطره¬اي معمولا جعلي شناور خواهد ماند. يادآوري كردارهاي بزرگ و نه آفرينش آنها، و خاطره¬پردازي در مورد رخدادهاي تاريخي، و نه برخورداري از آن، مايه¬ي دلخوشي اين &amp;quot;من&amp;quot; خواهد بود. به اين دليل است كه من، با اين عارضه از اكنون كنده مي¬شد، و به اين ترتيب بختِ حضور در هستي را از دست مي¬دهد. در مركز بودن، همان در هستي حضور داشتنِ بي قيد و شرط و نيرومندانه و تمام و كمال است، كه &amp;quot;من&amp;quot; با وسوسه¬ي اين روايتِ شيرين، از آن چشم مي¬پوشد.&lt;br /&gt;
اين &amp;quot;من&amp;quot; ناگزير خواهد بود به نشانگان و علايم بسنده كند و هويت خويش را در اكنون، با چيزهاي و نمادها نمايش دهد. اين من، موزه¬دار خواهد شد، چرا كه راه ديگري براي برخورداري از گذشته¬ را ندارد. چرا كه اين گذشته با افسونِ تاريخِ لانه كرده در آن، از دسترس وي خارج شده است. به اين ترتيب، سنگين-ترين تاواني كه تاريخ گذشته مدار به جوامع تحميل مي¬كند، از ميان رفتنِ &amp;quot;منِ تاريخ¬ساز&amp;quot; است. &lt;br /&gt;
بازتاب ديگري از اين عارضه، اما، در سطحي فراتر از نهادهاي اجتماعي نيز قابل ردگيري است. تاريخ گذشته مدار به دليل خصلت ايدئولوژيك خود، تنگ نظر و محدود كننده و هراسان از عناصر متكثر است. اين تاريخ ناگزير است تا براي هدايت و به جريان انداختنِ كردارهاي خاصي در توده¬ي مردم، رده¬اي خاص از عناصر نهفته در گذشته را به خود مربوط كند و بقيه را انكار نمايد. از اين روست كه تركانِ مقيم تركيه، ناگزير شده¬اند از ميراث فرهنگي و تاريخي بزرگي چشم¬پوشي كنند. چرا كه بخش مهمي از اين ميراث ايشان را با كردها، روميان، ايتاليايي¬ها، يونانيان، ايرانيان، و مغولان در ارتباط قرار مي¬دهد. خصلت ايدئولوژيكِ تاريخ در اين قلمرو ايجاب مي¬كند كه تمام اين پيوندها كه به راستي وجود داشته¬اند، بريده شوند و از اكنون رانده شوند، تا جا براي مفهومي نوظهور و ساختگي مانند هويت تركي باز شود كه بر رواج گويش خاصي از زبان اويغوري در بخشهايي خاص از اين كشور استوار است. اين بدان معناست كه تركان در سطح فرهنگي نيز از بخش مهمي از ميراث تاريخي خويش محروم شده¬اند. ميراثي كه ايشان را با ادبيات فارسي، سياست يوناني، و دينِ رومي در ارتباط قرار مي¬دهد. &lt;br /&gt;
به اين شكل، تاريخ گذشته مدار گذشته از سطح رواني، در سطح فرهنگي نيز ناتواني و كمخوني به بار مي¬آورد. اين در واقع منشي است سركوبگر در سطح فرهنگي، كه با هدفِ سازماندهي سياسي جوامع، منشهاي ديگر را و كردارهاي بزرگ &amp;quot;من&amp;quot; را سركوب كرده، و بنابراين تاوانِ بسيج توده¬ها را با مسخ شدنِ &amp;quot;من&amp;quot; و انحطاط فرهنگ پرداخت مي¬كند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
18. شايد چنين بنمايد كه لحن اين نوشتار تاريخ¬ستيزانه، يا نااميدانه است. اما اشتباهي بزرگتر از اين برداشت وجود ندارد. من نه از سرِ نااميدي اين متن را نوشتم و نه براي پشت كردن به تاريخ، كه پيشنهادي را در برابر وضعيتِ بيمارگونه¬ي تاريخ در آستين دارم. منشها و روايتها و عناصر فرهنگي، نظامهايي تكاملي هستند، و تمام نظامهاي تكاملي تنها در رقابت با هماورداني نيرومندتر است كه از ميدان به در مي¬روند. پيشنهاد من براي رهايي از چنگ تاريخ گذشته¬مدار، آن است كه شكلي از تاريخِ اكنون بنياد شود.&lt;br /&gt;
تاريخ را مي¬توان در اكنون نوشت، اگر اين قواعد رعايت شود:&lt;br /&gt;
نخست آن كه در بازخواني و بازشناسي آنچه كه در گذشته رخ داده، همواره بايد به رويكرد ايدئولوژيكِ تاريخ¬هاي گذشته¬گرا، و كاركرد سياسي¬شان در زمانِ نوشته شدنشان نظر داشت. بايد پرسيد كه چرا مورخ به اين جنبه¬ي خاص از رويدادها پرداخته، و نه جنبه¬اي ديگر، و چرا چيزهايي را نقل كرده و چيزهايي ديگر را از قلم انداخته است. بايد در داوريهاي او شك كرد، و بايد كوشيد تا ماجرا از ديدِ &amp;quot;آدم بد&amp;quot;هاي داستان بازسازي شوند. بايد به حال و هواي حاكم بر جامعه¬اي كه تاريخ در آن نوشته شده نظر داشت، و بايد كاركردِ آن را در زمان نوشته شدن شناخت. بايد پرسيد كه اين متن در روزگارِ رواجش، چه مردمي را براي چه قصدي بسيج مي¬كرده، و چه نوع بسيج اجتماعي را ممكن مي¬ساخته است؟ بايد شناخت كه چه نيروهايي نوشته شدن اين متن و رواجش را پشتيباني كردند، و رقيبانشان چه كساني بودند و چه متنهايي از آنها به يادگار مانده است؟ در اين معنا، بايد تاريخ¬ها را كه ارزشمندترين ردپاهاي بازمانده از گذشته هستند، با دقت و وسواس خواند و از آنها آموخت، و در عين حال، واسازي¬شان كرد، محك¬شان زد، و به بوته¬ي نقدشان سپرد.&lt;br /&gt;
دوم آن كه بايد به خودِ رخدادهاي تاريخي، و خودِ كردارهاي تاريخ¬ساز نگاه كرد، و نه قصه¬هاي سرگرم كننده و ماجراهاي هيجان¬انگيزي كه در اطراف آن بربافته شده است. بايد به اين كه در چه شرايطي، چه رخدادي به واقع ظهور كرده است نگريست، و به اين كه چه كسي در چه شرايطي چه كرده است. اين كه بازتاب و تاثير اين رخداد چه بوده است را بايد در طول زمان رديابي كرد، و شاخه¬هاي فراوانِ نفوذ آن را دنبال كرد و انعكاسهاي واگرا و پراكنده¬اش را جستجو كرد. به اين ترتيب، بايد استخوان را از گوشته¬اش جدا كرد، و آن را همچون كالبدشناسي بي¬طرف، وارسي كرد.&lt;br /&gt;
آنگاه، بايد به تاثيرهاي بازمانده از آن رخدادها و آن كردارها در زمانه¬ي اكنون پرداخت. بايد ديد كه چگونه اين كردارها و آن رخدادها اكنونِ ما را شكل داده¬اند، و وضعيتِ امروزين ما براي هستي داشتن را تعيين كرده¬اند. بايد اين بازتابِ گذشته در اكنون را مانند محوري بنيادين مورد توجه قرار داد، و با تكيه به آن آرايش نيروها و رويارويي روايتها و تفسيرها در موردش را بازشناسي كرد. بايد با فهمِ وامي كه اكنون از گذشته دارد، آن را در اكنون به شكلي راستين و نه ساختگي احداث كرد. هرچند اين تاثير ناچيز يا ناخوشايند باشد، بايد غنيمتش شمرد، چرا كه اين تنها شكلِ برخورداري است كه ما از تاريخ توانيم داشت. &lt;br /&gt;
سپس، بايد داوري كرد. بايد تقارن را شكست، و همچون كنشگري خودمختار و مجهز به اراده، تفسيرِ خويشتن از تاريخ را بسته به موقعيتِ &amp;quot;من&amp;quot; در اكنون باز آفريد. بايد در ميان تاثيرهايي كه از گذشته به امروز رسيده است، دست به انتخاب زد، و صريحا، با پرهيز از كژديسه نمودنِ حقيقت، تاثيرها را گوشزد كرد و داوري خويش را بر كرسي نشاند. بايد بر اساس آنچه كه &amp;quot;من&amp;quot; در اكنون مي¬خواهد، و در تار و پود تاثيرهايي كه از گذشته تا به امروز تداوم يافته است، دست به كنش زد. بايد هويت را برگزيد و بازتعريف كرد و آن چنان هستي داشت. در اين حالت، &amp;quot;من&amp;quot; دست كم در سطحي فردي و به عنوان نظامي روانشناختي در مركزِ هستي نشسته است. و اين پيش شرطِ تمام اشكالِ ديگرِ حضور در مركز هستي است.&lt;br /&gt;
بايد به اين شكل، تاريخ اكنون را نگاشت.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
پی نوشت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1 بديهي است كه يادداشتهايي شخصي كه افراد در آنها براي به رمز نوشتنِ محتواي خاصي، خطي ويژه را ابداع مي¬كنند، از ديرباز وجود داشته است، اما عنصري در سپهر عمومي و سطحي جامعه شناختي نبوده است.&lt;br /&gt;
2 مضموني بسيار تكراري در كتيبه¬هاي شاهان دوران جديد آشور. به ويژه در نبشته¬هاي شروكين دوم و سناخريب اين عبارت را زياد مي¬بينيم.&lt;br /&gt;
3 توجه داشته باشيد كه در اين دوران اعضاي مقيمِ قلمروهاي سه گانه¬ي خاوري، مياني، آفريقايي و آمريكايي هنوز از وجود قلمروهاي ديگر خبردار نبودند و تا ديرزماني بعد هم به اين موضوع پي نبردند. به همين دليل هم هخامنشيان و شهروندانشان از وجود چينيان و سرخ پوستاني كه در آن دوران مراحل اوليه¬ي شهرنشيني و دولت¬سازي را سپري مي¬كردند، خبري نداشتند.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتابنامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن اثير، عزالدين علي، تاريخ كامل، ترجمه¬ي ابوالقاسم حالت، علمي، 1352.&lt;br /&gt;
پاتس، دنيل، تي. باستانشناسي ايلام، ترجمه¬ي زهرا باستي، سمت، 1385.&lt;br /&gt;
كتاب مقدس، (عهد عتيق و عهد جديد)، انجمن پخش كتب مقدسه، 1355.&lt;br /&gt;
گرني، اوليور، هيتي¬ها، ترجمه¬ي ژاله آموزگار، انتشارات پژوهشگاه مطالعات فرهنگي، 1371.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	De Certeau, M. Histoiricites Mystiques, Recherches de Science Religieuse, 73, pp: 325-354, 1985.&lt;br /&gt;
Rüster, E. )Chr. (Neu, Hethitisches Zeichenlexikon (HZL), Wiesbaden,1989.&lt;br /&gt;
Falkenstein, A. Archaische Texte aus Uruk, Berlin-Leipzig, 1936.&lt;br /&gt;
von Soden, W. The Ancient Orient: An Introduction to the Study of the Ancient Near East, Grand Rapids: Erdman&#039;s Publishing Company, 1985.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amir.dana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D9%90_%D8%A7%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%86&amp;diff=762</id>
		<title>نوشتن تاریخِ اکنون</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D9%90_%D8%A7%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%86&amp;diff=762"/>
		<updated>2014-05-20T15:50:13Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amir.dana: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نوشتن تاریخ اکنون (بخش نخست)، فروزش، شماره‌ی 3، تابستان 1388، ص: 4-14.&lt;br /&gt;
نوشتن تاریخ اکنون (بخش دوم)، فروزش، شماره‌ی 4، پاییز 1388، ص: 4-16.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شروين وكيلي&lt;br /&gt;
21/5/1387&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1. تاريخ، واژه ايست که با گذشته پيوند خورده است. مورخان، آن انديشمنداني هستند که به رخدادهايي که در گذشته به وقوع پيوسته اند مي پردازند، متوني کهن را که توسط گذشتگان نوشته شده اند تحليل مي کنند، و به عنوان متخصصاني که برش خاصي از زمانِ گذشته در قلمرو دانش و فهم شان است، نامدار مي شوند و اعتبار مي يابند. محوري که از اکنون آغاز مي شود و به زمان هاي دوردست منتهي مي شود، تيول مورخان است، و اين دامنه از لحظاتي پيش، از همان نقطه اي که رخدادهاي جاري در اکنون به گذشته تبديل مي شود، آغاز مي شود و تا نخستين نشانه هاي خط و نويسايي عقب مي رود. اين بدان معناست که تاريخ از سويي با گذشته، و از سوي ديگر با زبان، و به طور خاص زبانِ نوشته شده و متن سر و کار دارد. در آنجا که متني وجود ندارد، اقتدار مورخ پايان مي يابد و حکومت باستان شناس آغاز مي شود. &lt;br /&gt;
بر اين مبنا، تاريخ به عنوان شاخه ای از دانش که به گذشته مي پردازد، در ميان ساير شاخه هاي رسمي و دانشگاهي علم جايي براي خود باز کرده است، و موقعيتي به ظاهر هم ارز و هم زور با ساير شاخه هاي دانايي به دست آورده است. اين تصوير از علم تاريخ و مورخان با وجود آشنا و رايج بودن، اگر با دقتي بيشتر نگريسته شود، به تعارض هايي مفهومي بر مي خورد. از يک سو، چنين مي نمايد که تاريخ به نوعي با ساير دانشها متفاوت باشد. چرا که در آن از روش شناسي دقيق و رياضي گونه ي رايج در ساير علوم به شکلي منسجم و ساختار يافته استفاده نمي شود، و با وجود تلاشهاي فراواني که براي کمي، عيني، و تجربي ساختنِ شواهد تاريخي انجام گرفته است، اين علم همچنان ماهيت تفسيري و بلاغي خود را حفظ کرده است. &lt;br /&gt;
از سوي ديگر، چنين مي نمايد که تمام علوم ديگر را بتوان به نوعي زيرشاخه ي تاريخ دانست. چرا که تاريخِ هر علمِ خاص، کلِ داشته هاي آن علم را تا لحظه ي اکنون در بر مي گيرد و به تعبيري چنين مي نمايد که تاريخ و يا شاخه اي از آن که تاريخ علم باشد، به نوعي فراعلمِ زمان مدار تبديل شده باشد. &lt;br /&gt;
تاريخ، گذشته از اين تفاوتهاي روش شناختي و ابهام هايي که در مرزبندي اش وجود دارد، از يک نظر ديگر هم با ساير علوم تفاوت دارد، و آن هم تاثير مستقيم و تعيين کننده ايست که در هويت فردي و اجتماعي اعضاي يک جامعه دارد. هيچ علم ديگري را نمي توان يافت که به قدر تاريخ در شکل دادن به خودانگاره ي سوژه از خودش تاثير داشته باشد، و با پيکربندي هويت جمعي مردمي که در کنار هم زندگي مي کنند و &amp;quot;تاريخ&amp;quot; مشترکي دارند، کردارهاي آينده ي ايشان را تعيين کرده باشد. &lt;br /&gt;
تاريخ در اين معنا، تنها علمي است که با وجود تاثير شديد و چشمگيرش بر شکل دادنِ اکنون، پيوند خويش با اين برش زماني خاص را انکار مي کند. اگر از دستاوردهاي فني ناشي از علوم تجربي بگذريم، و تنها بر محتواي معنايي و بافتار تفسيري شاخه هاي علوم تمرکز کنيم، تاريخ را مهمترين شکل دهنده به شکلِ اکنون خواهيم يافت، و غريب است که اين تاثير فراگير و عمومي در مورد شيوه ي درک ما از خويشتن در اکنون، توسط علمي صورتبندي و بيان مي شود که مدعي کناره گيري از اکنون، و اقامت در گذشته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2. ادعاي اقامت در گذشته و انکار پيوند با حال، دستاويزي است که تاريخ را به نوعي مرجع غايي، به نوعي داور بي طرف و شکلي از سيستم لختِ نيوتوني تبديل مي کند، که کل حرکتها و رخدادها و تصميم هاي نهفته در اکنون را مي توان بر مبناي آن و در تناسب با آن سنجيد. تاريخ، با لانه کردن در گذشته است که مشروعيت و اقتدار کافي را براي شکل دادن به اکنون به دست مي آورد.&lt;br /&gt;
ميشل دو سرتو، يکي از بهترين بيانها را در مورد ضرورت بازبيني اين ادعاي تاريخ به دست داده است. چنين مي نمايد که برداشت دو سرتو در مورد اين نکته درست باشد که تاريخ، همواره بر شواهد و مستنداتي تکيه کرده که در اکنون حضور دارند و در حال مستقر شده اند (De Certeau, 1985). &lt;br /&gt;
اشياي گرد آمده در موزه ها، متون تاريخي، و نوشتارهاي نقش بسته بر سفالينه ها و ديوارها همه از آن رو موضوع علم تاريخ دانسته مي شوند، که در زمانه ي اکنون حضور دارند و يا با بند نافي از جنس روايت و نقل قول و يادبود به حالِ گريزپاي ما پيوند خورده اند. بر اين مبنا، تاريخ، تفسيري است که ما از چيزها و رخدادها و شواهدِ موجود در اکنون داريم. ماده ي خام تاريخ، که داربستهاي استوار ساختن گذشته ي ما را بر مي سازد، آن چيزي است که در زمان حال هست. بر اين مبنا، انکار اتصال شواهد تاريخي به اکنون، همچون ناديده انگاشتن انگيزه ي حال مدارانه ي مورخ، خطايي روش شناسانه محسوب مي شود.&lt;br /&gt;
پيوند تاريخ با گذشته، و انکار پيوند آن با زمان حال به قدري در ذهن ما رسوب کرده و نگاههاي ما به حدي بدان معتاد گشته اند که سخن گفتن از آن با لحني نقادانه و دعوت به جور ديگر انديشيدن در اين قلمرو در نگاه نخست نامفهوم و ناممکن مي نمايد. با توجه به اين که تلاش من در بازخواني و بازسازي تاريخ فرهنگ انساني به طور عام و تاريخ ايران زمين به طور خاص، دستيابي به شالوده اي استوار و مستحکم براي بازتعريف هويت خويشتن است، چنين گسستي از ديدگاه سنتي و گذشته مدارانه ي تاريخ را ضروري و بارآور مي دانم. براي ترسيم حد و مرزهايي که در دعوت به &amp;quot;اکنون مدار&amp;quot; ديدنِ تاريخ نهفته است، بايد نخست به زمينه اي انديشيد که ناديده انگاشتن اين ديدگاه را به امري چنين مرسوم مبدل ساخته است. &lt;br /&gt;
آماج اصلي اين نوشتار، طرح شرايطي است که به گسسته شدنِ بند ناف تاريخ با اکنون منتهي شده است. اين شرايط را با رجوع به متوني که امروز تاريخي ناميده مي شوند، و معمولا در زمان نگاشته شدنشان هم همچون تاريخ فهميده مي شدند، انجام خواهم داد. يعني به شرايطي خواهم نگريست که در آنها تاريخ مستقر در اکنون، که گمان دارم زماني با اقتدار تمام وجود داشته است، به تاريخِ ابتر و مخفي در گذشته تبديل شد. به طور خلاصه، موضوع اصلي اين نوشتار، چگونگي گسسته شدنِ پيوند ميان تاريخ و اکنون، و محدود ماندنش به گذشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3. در مورد اين که نخستين متون تاريخي در چه زماني و در چه تمدني نوشته شدند، توافقي عمومي وجود دارد، هرچند در مورد دلالتِ اين متون در همان تمدنها بحث و کشمکش بسيار است. مي دانيم که خط در ابتداي هزاره ي سوم پ.م در کهنترين تمدنهاي يکجانشين ،ايران زمين (مشتمل بر ميانرودان، سغد و خوارزم، ايلام، و دره ي سند)، آناتولي و مصر-  پديدار شد، و در ابتداي کار براي ثبت رخدادهايي از جنس تحولات سياسي يا باورهاي ديني به کار گرفته شد. &lt;br /&gt;
متون تاريخي در مصر، تا دير زماني که تا حمله ي هيکسوس هاي آسيايي به طول انجاميد، در عمل به زنجيره اي از نسب نامه هاي رسمي که ارتباط فرعون را با فرعونهاي پيشين نشان مي داد و ساختاري بسيار رسمي و صورتبندي شده در قالب چندين نام ديني و دولتي داشت، منحصر مي شد. بخش مهمي از تاريخ مصر در دوران پيش از حاکميت هيکسوس ها را بايد در متوني که در کل خصلتي غيرتاريخي دارند و داستانهايي تخيلي يا دعاهايي ديني را در بر مي گيرند، جستجو کرد. &lt;br /&gt;
در مقابل، در قلمرو ايران زمين بود که نخستين متون تاريخي به معناي ثبت رخدادهاي ويژه و محصور در زمان و مکان، توليد شد. اين امر، تا حدود زيادي مديون چند پارگي جغرافيايي اين قلمرو، و ظهور تمدنهايي متفاوت بر پهنه ي آن بود. در کل، متون تاريخي پديد آمده در ايران زمين، بيشتر از رده ي فتح نامه ها و گزارشهايي جنگي هستند که محور اصلي شان نبرد ميان قطبِ ايلام –ميانرودان است.  &lt;br /&gt;
يکي از نخستين متوني که مي توانند همچون متني تاريخي نگريسته شوند، و تاريخ ميانرودان باستان (سومر) و همچنين تاريخ نوشته شده ي انساني با آن شروع مي شود، شرح نبرد انمرکار - شاه دولتشهرِ سومريِ اوروک- با شاهِ اَرَت - احتمالا منطقه ي شهداد- در ايرانِ جنوبي است. در اين کتيبه که به خط ميخي سومري نوشته شده، براي اولين بار، مي بينيم که متن با عبارتِ آشناي &amp;quot;يکي بود، يکي نبود!&amp;quot; آغاز مي شود. حماسه ي ديگر سومري، که در ضمن کهنترين متنِ داراي نام گيلگمش هم هست، به نبردي در ميان دو دولتشهرِ کيش و اوروک اشاره مي کند که در جريان آن گيلگمش - شاه اوروک- پس از متحد شدن با جنگاوران سرزمينش و فرونشاندن مخالفتهاي شوراي ريش سپيدان شهرش، به کيش لشکر مي کشد و پس از محاصره کردنِ آنجا، با شاه اين شهر که آگا نام دارد، صلح مي کند. در هردوي اين متون، روايتي تاريخي به اساطير درآميخته است. در حماسه ي انمرکار، شاه اوروک فرزند خداي خورشيد -اوتو- دانسته مي شود و ارتباط گيلگمش هم که با خدايان سومري به قدر کافي مشهور هست(Falkenstein, 1936). &lt;br /&gt;
متون سومري اي که به رخدادهايي تاريخي پرداخته اند، در کل از الگويي پيروي مي کنند که در همين دو متن اوليه وجود دارد: استعاره هايي اندک و معمولا گويا، متوني کوتاه و بيانيه مانند، و ارجاعهايي مبهم و نادقيق به اشخاص و جاها، به شکلي که آشکار است متن براي کساني نوشته شده که مکان شهرها و هويت شاهان و کسانِ نامبرده شده در کتيبه ها را ، به خوبي ميدانسته اند. در يکي از متون ديگري که چند قرن بعد، توسط اورکاگينه -شاه اور- به مناسبت غلبه ي او بر رقيبش که کاهني بلندپايه بود، نوشته شده است، اشاره هايي به اقدامات دادخواهانه ي شاه جديد وجود دارد و براي نخستين بار از واژه ي &amp;quot;آزادي&amp;quot; به عنوان محور مشروعيت بخشي به شاهي که مردم را از قيد ستم کاهني زياده خواه نجات داده، مورد استفاده واقع شده است. &lt;br /&gt;
در ميانرودان پس از آمدن اکدي ها الگوي نوشتن تاريخ کمي تغيير يافت. اين تغيير بيشتر با توجه به ريزه کاري ها و تاکيد بر ساختار ادبي متون تاريخي مربوط مي شد، تا تحولي بنيادين در سبک روايت. اين تحول را مي توان با مقايسه ي کتيبه هاي به جا مانده از قبل و بعد ورود اکدي ها به ميانرودان دريافت. اِآناتوم -شاه لاگاش در 2460 پ.م- که با ايلاميان جنگيد و بر ايشان چيره شد، سه متن کمابيش مشابه از خود به جا گذاشته است که يکي از آنها به اين شرح است:&lt;br /&gt;
&amp;quot;ايلام، کوه بلند با سلاح در هم کوبيده شد. پشته هايي از اجساد بر هم تلنبار شد، اَرَو که اِنسي (حاکم) آن درفشها را برافراشته بود، با سلاح در هم کوبيده شد. پشته هايي از اجساد بر هم تلنبار شد، اومّا با سلاح در هم کوبيده شد، بيست پشته از جسد برهم تلنبار شد.(پاتس، 1385: 143)&amp;quot;&lt;br /&gt;
کمتر از دو قرن پس از نوشته شدن اين متن، ريموش که فرزند و جانشين شروکين -بنيانگذار پادشاهي اکد- بود، در کتيبه اي به متنهاي تاريخي به معناي دقيق کلمه بسيار نزديک شد:&lt;br /&gt;
&amp;quot;اَبَل گَمش، پادشاه برهشوم را در نبرد مغلوب کرد. زَهَر و ايلام در ميانه ي برهشوم رزم آرايي کردند. اما ريموش پيروز شد. 16212 تن کشته و 4216 نفر اسير شدند. امهسيني پادشاه ايلام اسير شد، ؟ از ايلام اسير شد. سيدَگو فرمانرواي برهشوم اسير شد و شرگَپي در كنار رودخانه ي قبليتوم اسير شد. پشته هايي از اجساد در شهر روي هم تلنبار شد.(پاتس، 1385: 167)&amp;quot;&lt;br /&gt;
چند قرن بعد، در حدود 2100 پ.م پوزور اينشوشيناک که پادشاه ايلام بود، کتيبه اي نوشت و پيروزيهاي خويش را با همين سبک در آن شرح داد:&lt;br /&gt;
&amp;quot;حاکم شوش، گيرنيتا، سرزمين ايلام، پسر شيمپي ايشهوک، دشمنان کيماش و هورنوم را اسير کرد. هوپسانا را فرو پاشيد و هشتاد و يک شهر و منطقه را در يک روز زير پاهايش ويران کرد. آنگاه که پادشاه سيماشکي به سويش آمد، بر پاهايش آويخت. پوزور اينشوشيناک نيايشهاي او را شنيد و...(پاتس، 1385: 194)&amp;quot;&lt;br /&gt;
سنتي که با ورود اکدي ها به ميانرودان شکل گرفت و زبان روايي متون تاريخي را از حالت استعاري و اساطيري اش به وضعيتي دقيقتر و روشنتر تبديل کرد، تا دو هزاره پس از ورود ايشان به ميانرودان همچنان تداوم يافت. در ابتداي قرن هشتم پ.م گزارش دقيق حمله ي شروکين دوم به ماد و ايلام را داريم، که در آن شمار تلفات و نام و نشان شهرهايي که ارتش او از آن عبور کرده اند، با دقت ذکر شده است. اين رده از متنها در نهايت به کتيبه ي مصور آشور بانيپال، واپسين شاه بزرگ آشور ختم مي شوند که در آنها شرح پيروزي او بر پادشاه ايلام آورده شده است. &lt;br /&gt;
فتح نامه هاي اين دوران، لحن ساده و گاه صميمانه اي دارند، حمورابي در متني که در ميانه ي قرن هفدهم پ.م نوشته است، از اين که پس از هجوم اوليه اش به ايلام به سختي شکست خورد و هراسان، نا اميد و افسرده به شهر خويش بازگشت، سخن مي گويد، و آشور بانيپال وقتي از اتحاد ايلامي ها با بابلي ها در برابر سپاهيانش سخن مي گويد، اشاره مي کند که &amp;quot;من هرگز انتظار نداشتم ايلامي ها با من دشمني کنند.&amp;quot; &lt;br /&gt;
با اين وجود، شاهاني که اين کتيبه ها را مي نوشتند، به چشم انداز ويژه ي خويش از جنگ پايبند بودند. چنان که وقتي در نبرد هَلوله (693 پ.م)، سپاهيان آشوري در برابر ارتش متحد ايلام و بابل صف آراستند و نبردي سخت خاک ساحل دجله را خونين کرد، هر دو طرف ادعاي پيروزي کردند(Von Solen, 1985: 58). بر اساس سالنامه هاي بابلي، شاه ايلام که هومبان نيمنا نام داشت، بر آشوريان پيروز شد، و اين در حالي بود که سناخريب - شاه آشور- هم پس از بازگشت به شهر خويش کتيبه ي نبي يونس را منتشر کرد و در آن نوشت که در هلوله بر ايلاميان و بابليان چيره شده و پسر شاه بابل را اسير کرده است: &amp;quot;آنها را شکست دادم، صد و پنجاه هزار تن از جنگجويانشان را از دم تيغ گذراندم،...&amp;quot;&lt;br /&gt;
اين چيزي بود که چند قرن قبل در نبرد بزرگ ميان رامسس دوم و شاه هيتي ها در سوريه نيز تکرار شده بود و در آن هنگام هم هريک از دو طرف پس از بازگشت به کشورشان براي خود ادعاي پيروزي کردند و جشن گرفتند. در اين هنگام البته، چنين روايتهاي ضد و نقيضي از يک نبرد، تنها به مواردي مربوط مي شد که نتيجه ي جنگ نامعلوم و دستاورد آن مبهم بود. و هنوز تا زماني که پادشاهي مانند نرون پس از شکست در جنگ با ايران و وادار شدن به واگذاري تاج ارمنستان به شاهزاده اي ساساني، در رم جشن بگيرد و ادعاي پيروزي کند، قرنها زمان مانده بود.&lt;br /&gt;
در جهان باستان، متوني که به رخدادهايي مهم و به اصطلاح امروزين &amp;quot;تاريخي&amp;quot; دلالت مي کردند، تنها به شرح نبردها و پيروزيهاي شاهان منحصر نبودند. نبايد از ياد برد که مردماني که در اين دوران مي زيستند، در مورد رخداد تاريخي  برداشتي متفاوت با درک امروزين ما داشتند، و تاسيس يا مرمت يک معبد را به اندازه ي -و گاهي بيش از- پيروزي در يک نبرد مهم مي دانستند. از اين رو به همراه کتيبه هايي که پيروزي شاهان را بر هم شرح مي دهد، انبوهي از متون با ساختار مشابه را هم داريم که به بازسازي و مرمت معابد دلالت مي کنند. يکي از آنها، که نمونه ي خوبي از اين رده از متون است، کتيبه ي هومبان نومان، شاه مقتدر ايلام است که در فاصله ي 1340 تا 1350 پ.م بر اين سرزمين فرمان مي راند. او در کتيبه اي چنين نوشته است:&lt;br /&gt;
&amp;quot;...من هومبان نومان پسر اتَّر کيتاه هستم. گسترنده ي قلمرو شاهي، سرور (سرزمين) ايلامي، صاحب تاج و تخت ايلام، پادشاه انشان و شوش. ايزد بزرگ به خاطر به سبب نسب بردن از مادرم مرا برگزيد و دوستدارم شد. سعادت و بهروزي برقرار شد. تاج شاهي بازگردانده شد، اينشوشيناک پادشاهي را به من داد. براي زندگي ام، براي زندگي ميشيم روه، براي زندگي ريشپ لا، براي اين معبد که کاملا ويران شده بود، در محل آن کوکونومي (قربانگاهي) ساختم آن را به ايزد بزرگ، به کيريريشا و حاميان زمين اهدا کردم. کيريريشا و حاميان زمين به من عمر طولاني اعطا کنند، باشد که آنان به من پادشاهي اي اعطا کنند که همواره پر رونق باشد.(پاتس، 1385: 326)&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
4. بافت کلي متوني که شرحشان گذشت، از قواعدي عمومي و مشابه پيروي مي کنند. &lt;br /&gt;
نخست آن که تمام اين متون، با اختصار و دقتي که تنها به حجم غنيمتها و شمار مناطق ويران شده اختصاص دارد، عمليات جنگي اي را که به پيروزي ختم شده اند، توسط رهبر سپاه پيروزمند ثبت کرده است. و يا به انجام کاري نيک - از جمله مرمت يا ساخت معبد و اهداي پيشکشي بزرگ به خدا يا ايزدبانويي محبوب - دلالت مي کند. به عبارت ديگر، هسته ي مرکزي تمام متون ياد شده را رخدادي که مهم پنداشته مي شده، تشکيل مي دهد. &lt;br /&gt;
دوم آن که تمام متون ياد شده، کتيبه هايي هستند که توسط پادشاهاني نوشته شده اند که ادعاي غلبه بر دشمنانشان را در ميدان نبرد داشته اند، يا فاعلِ آن کارِ نيک و آييني بوده اند. به عبارت ديگر، فاصله ي زماني ميان رخداد ياد شده و زمان ثبت آن بسيار اندک بوده، و کسي که آن را ثبت کرده، همان کسي بوده که آن را به انجام رسانده است. &lt;br /&gt;
ديگر آن که در تمام اين متون، از نام کسان و شهرها به شکلي ياد شده که گويي همگان از ماهيت آن با خبر هستند. به همين دليل هم موقعيت جغرافيايي بسياري از شهرها و مناطق هنوز به درستي شناسايي نشده است. از خدايان، شهرها، و افراد تنها با نام، و گاه با نامي اختصاري يا ضميري ساده ياد شده و به اين ترتيب آشکار بوده که در زمان نوشته شدنِ متن، همه از جزئيات موضوع با خبر بوده اند، و پيش فرض نگارنده هم اين بوده که مخاطبانش در مورد ماهيت عمومي موضوع اطلاعاتي کامل دارند. &lt;br /&gt;
به بيان ديگر،  اين متون را شاهاني پيروزمند براي مردم خود مي¬نوشته اند، و اينان کساني بوده اند که کمابيش در جريان امور قرار داشته اند، و کردار شاه در نوشتن متن کتيبه و حک کردنش بر ديوارنگاره يا لوح، بيشتر عملي آييني بوده که تثبيت و جاودانه کردنِ آن را در قالب خطوطي مقدس رقم مي زده است. متون سومري، اکدي، ايلامي، و مصري به روشني به نويسندگاني تعلق داشته اند که تاريخ دوران خويش را در پيوندي انداموار با اکنون، براي مردمي که در همين زمان حال مي زيستند، روايت مي کردند. زمان افعال به حال يا گذشته اي نزديک و به ياد آوردني مربوط مي شود و ارجاعاتي به گذشته هاي دور يا دورانهاي تاريخي از ياد رفته وجود ندارد، و همه چيز به تلاش براي ثبت رخدادي مي ماند که در اکنون رخ داده و قرار است براي مردمي حاضر در همان اکنون، تثبيت شود. اين ماجرا در مورد متونِ باقي مانده از تمدنهاي ديگر مانند هيتي ها، اورارتوها، و ميتاني ها هم مصداق دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
5. در ميان متونِ دوران باستان، به ويژه کتيبه هاي به جا مانده از هيتي ها در بحث ما اهميت دارد. اين مردمان که در فلات آناتولي پادشاهي نيرومندي برقرار کرده بودند، نمايندگان نخستين موج مهاجرت آرياييها محسوب مي شدند و اولين کشور مقتدر آريايي را در فاصله ي 1600-1200 پ.م در جهان باستان بنيان نهادند. اين امر به خصوص از آن رو اهميت دارد که خداياني مانند مهر و زروان براي نخستين بار در کتيبه هاي ايشان مورد اشاره واقع شده اند و ردپاي باورهاي هند و ايراني ديرينه را در تمدنشان مي توان باز يافت. دومين دليل اهميت ايشان، آن است که به شکلي بسيار روشن و برجسته اين پيوندِ متون تاريخي با زمان اکنون را نشان مي دهند.&lt;br /&gt;
هات توسيليس اول (1650-1620 پ.م)، شاه مقتدر هيتي که سرزميني متحد و نيرومند را براي فرزندش به ارث گذاشته بود، در متني که همچون وصيتنامه اي سياسي براي مردم کشورش و پسرش تنظيم کرده بود، با لحني بسيار خودماني سخن خويش را چنين شروع مي کند: &lt;br /&gt;
&amp;quot;ببينيد، مورسيليس اکنون پسر من است... خدا به جاي شير، شير (ديگري خواهد نشاند)... پس از گذشت سه سال، بايد به جنگ برود... اگر او را هنگامي که هنوز کودک است به جنگ برديد، سالم بازش گردانيد،... تاکنون هيچ يک (از اعضاي خانواده ام) از فرمان من اطاعت نکرده است، مورسيليس، تو بايد از آن اطاعت کني.سخنم را به خاطر بسپار. اگر سخن پدر را به خاطر بسپاري (نان خواهي خورد) و آب خواهي نوشيد. وقتي به سن بلوغ رسيدي، دو يا سه بار در روز غذا بخور و خوش بگذران. پير که شدي هر چقدر خواستي بنوش. در آن هنگام است که مي تواني سخن پدرت را از ياد ببري!... پدربزرگم پسرش را به عنوان لابارنا در ساناهوئيتا منصوب کرد. (اما بعد) خدمتگزاران و شهروندان برجسته به سخنان پادشاه توجهي نکردند و پاپا ديلماه را بر تخت نشاندند. اکنون چند سال از آن زمان گذشته است؟ ...خانه هاي شهروندان برجسته چه شدند؟ آنها کجا رفتند؟ آيا نابود نشده اند؟(گرني، 1371: 166 و 167)&amp;quot;&lt;br /&gt;
آنچه که در مورد اين کتيبه اهميت دارد، نوع ارتباط آن با زمان و رخدادهاي تاريخي است. آشکارا، متن در مورد حوادثي تاريخي سخن مي گويد. شاهي از منصوب کردن پسرش به عنوان جانشين سخن مي گويد، و مردم را به پيروي از فرمان خويش فرا مي¬خواند. در عين حال، اشاره هايي به رويدادهاي زمان پدربزرگش هم در آن وجود دارد و به اين ترتيب استخوان بندي متن بر مبناي عناصري تاريخي و رخدادهايي مشخص استوار شده است. با اين وجود، هات توسيليس خود را به زمان گذشته محدود نکرده است. او در مورد اين که فرزندش در چه زماني و چگونه بايد به جنگ برود، چيزهايي مي گويد و حتي چگونه خوردن و نوشيدن را هم در آينده به او آموزش مي دهد. اينها همه در متني است که با اعلام وليعهدي او شروع مي شود و با يادآوري شورشي در زمان پدربزرگش ختم مي شود. به روشني مي توان ديد که در اينجا پادشاهي بر نقطه ي زمان حال ايستاده و از آنجا در مورد حوادثي که در گذشته رخ داده اند يا در آينده رخ خواهند داد، داوري کرده و اعلام موضع مي کند. &lt;br /&gt;
در ميان جانشينان هات توسيليس، به ويژه بايد از مورسيليس ياد کرد که به دقت وقايع زمان خويش را ثبت مي کرد و اين کار را در مورد رخدادهاي دوران پدر و پدربزرگش هم انجام داد. بي آن که ارتباط خويش را با اکنون از دست بدهد. چهار قرن پس از او، هات توسيليس سوم (1264-1239 پ.م) بر تخت نشست و از آنجا که بر خلاف قوانين مرسوم قلمرو هيتي برادرزاده اش - اورحي تسحوب (1271-1264 پ.م) که پادشاه قانوني بود - را از قدرت برکنار کرده بود، ناچار شد بيانيه اي براي تثبيت مشروعيت خود صادر کند(Ruster, 1989). اين بيانيه نيز آشکارا به رخدادي تاريخي دلالت مي کند. پادشاه در اين کتيبه سخن را با شرح دوران کودکي اش، و حمايتي که ايزدبانوي ايشتار از او مي کرده مي آغازد، و از رقابتش با دشمنان حسودش، و چيرگي اش بر آنها مي نويسد. بعد، سخن را به اختلافش با اورحي تسحوب مي کشاند:&lt;br /&gt;
&amp;quot;اما به سبب احترام به برادرم (که پادشاه پيشين بود) کاري نکردم. تا هفت سال سر از اطاعت نپيچيدم. اما آن مرد در صدد نابودي من برآمد... از من هاک پيس و نريکا را گرفت. اين بود که از  او اطاعت نکردم و بر ضد او سر به شورش برداشتم. با وجود اين، اگرچه عليه او شورش کردم، با سوار شدن بر گردونه ي جنگي يا در خانه بر ضد او گناهي مرتکب نشدم....ايشتار اورحي تسحوب را ترک کرد، و حتي در شهر خودش او را مانند خوکي در خوکداني زنداني کرد و همه ي خات توساس (پايتخت هيتي ها) به سوي من بازگشت... خواه فرزند، خواه نواده، خواه خلف هات توسيليس و پودوحپا، هرکس در آينده وارث تاج و تخت شود، بايد ايزدبانوي ايشتار ساموحا را در ميان خدايان بپرستد.(گرني، 1371: 170و171)&amp;quot;&lt;br /&gt;
در اينجا هم مي بينيم که شاهي در ضمنِ اشاره به تاريخِ گذشته، از حقانيت خويش براي تسلط بر حکومت سخن مي گويد و اين نکته را دستمايه ي سفارشهايي در مورد رفتار مردمان در آينده قرار مي دهد. به عبارت ديگر، در متونِ هيتي، آن رخداد تاريخي اي که هسته ي اصلي تاريخ را تشکيل مي دهد، نه تنها در زمانه ي اکنون لانه کرده است، بلکه متني را نيز ايجاب مي کند که علاوه بر اشاره به آن، به رخدادهايي در پيش و پس از آن نيز اشاره دارند. هات توسيليس سوم در عين حال که از سرکشاني که بر پدربزرگش شوريده بودند، ياد مي کند، از پسرش مي خواهد تا بعد از بلوغ به زندگي شادخوارانه اي بپردازد و در هنگام پيري سفارشهاي او را فراموش کند، و هات توسيليس سوم پس از يادآوري پيمان شکني ها و بدخواهي هاي برادرزاده اش و اشاره به رخداد اصلي که برکناري اوست، سفارش مي کند که ايزدبانوي پشتيبان او توسط آيندگان پرستيده شود. اين نشت کردنِ گذشته و آينده در هاله ي اطراف رخدادي حال مدارانه، تنها به تمدن هيتي منحصر نيست، هرچند برجسته ترين نمودهاي خود را در آنجا مي يابد. در ايلام نيز، در کتيبه هاي اهدايي اونتاش ناپيريشا، که سازنده ي زيگورات اور است، چنين مي خوانيم: &lt;br /&gt;
&amp;quot;من، اونتاش ناپيريشا معبد بلند را از خشتهاي طلا و نقره، ابسيدين و مرمر ساختم و آن را به خداي بزرگ و به اينشوشيناک سيان کوک اهدا کردم. هرکه آن را فرو ريزد، خشتهايش را خراب کند، طلا، نقره، ابسيدين، مرمر و آجرکاري اش را بربايد و به کشور ديگري ببرد، باشد که خشم خداي بزرگ، خشم اينشوشيناک و کيريريش سيان کوک بر او نازل شود و اعقاب او زير خورشيد سعادتمند نشوند.(پاتس، 1385: 327)&amp;quot;&lt;br /&gt;
همسرِ همين شاه، کتيبه اي زيبا بر تنديس عظيمِ مفرغينش دارد که بر آن چنين نوشته است:&amp;quot; من ناپير اسو، همسرِ اونتاش ناپيريشا هستم. آن که پيکره ي مرا بربايد، آن را خرد کند، کتيبه اش را خراب کند، يا نام مرا پاك کند، باشد که با نفرين ناپيريش، کيريريش و اينشوشيناک هلاک گردد، نامش از ميان برود، فرزندش نازا گردد، و...(پاتس، 1385: 327)&amp;quot;&lt;br /&gt;
از همين دو کتيبه، مي توان اين نکته را دريافت که در متون کهنِ تاريخي غيرهيتيايي هم، که اتفاقا کتيبه هاي پيشکشي و متون نذري بخش مهمي از آن را تشکيل مي داده اند، پيوندي مشابه را در ميان رخدادِ مهم مورد نظر و هاله اي از گذشته و آينده که در پيرامون آن تنيده شده است، نشان مي دهند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
6. پس از آن که کوروش بزرگ ظهور کرد، فرآيندي را آغاز کرد که به متحد شدنِ کل سرزمينهاي نويسا در قلمرو مياني منتهي شد. اين بدان معنا بود که حوزه هاي فرهنگي متفاوتي که در آن زمان در قلمرو مياني وجود داشتند و از حضور يکديگر با خبر بودند، در مدت چند دهه به شکلي برق آسا از نظر سياسي زير درفش هخامنشيان متحد شوند و به شکلي پايدار و کارآمد از نو سازماندهي شوند. به اين ترتيب تمدنهاي دره ي سند، ايران شرقي، ماد، پارس، ايلام، ايران مرکزي، ميانرودان، آناتولي، فنيقيه، يونان (که مراکزش در آسياي صغير قرار داشت و بعدها به بالکان منتقل شد)، و مصر در يک نظام يکپارچه ي سياسي در هم آميختند. اين دولت غول پيکرِ نوظهور که تمام قلمروهاي نويساي شناخته شده ي آن دوران در قلمرو مياني را در بر مي گرفت، نخستين &amp;quot;مرکزِ&amp;quot; فراگير و عمومي را در نظامهاي اجتماعي باستاني پديد آورد و اين مرکزي بود که به خاطر بي رقيب و يگانه بودنش، براي مدتهايي مديد پا برجا ماند و بعدها در قالبي اساطيري به سرمشقي و سرنموني براي دولتهاي توسعه طلب بعدي تبديل شد.&lt;br /&gt;
ظهور هخامنشيان، با دگرديسي بنياديني در شيوه ي سازماندهي معنايي هستي همراه بود، که خواه ناخواه ردپاي خود را بر شيوه ي نگارش تاريخ و ارتباط رخدادها با زمان نيز بر جاي مي نهاد. مهمترين نمود اين امر، ظهور نخستين نظام معنايي مرکزمدار در تاريخ فرهنگ انساني بود، که مرکزي غايي و هستي شناختي -و نه موضعي و محلي- را ادعا مي کرد. به اين ترتيب پرستش خدايي يگانه، که بر کشوري يگانه نظارت داشت و شاهنشاهي يکتا فرمانبردارش بود، در اين گستره رواج يافت. يک مرجع غايي براي قانونگذاري، و يک قدرت سياسي برترِ پارسي به همراه دستگاه ديوانسالاري متمرکز و منسجمي در اين ميان برخاستند که شيوه ي رمزگذاري رخدادهاي گيتيانه را در چشم مردمان و زمامداران دگرگون ساختند.&lt;br /&gt;
بهترين نمود اين دگرديسي را در کهن ترين متنِ تاريخي باقي مانده از اين دوران مي توان باز يافت. متني که از داريوش بزرگ در بيستون به جاي مانده است، و من ترديدي ندارم که متوني ديگر - از کوروش و کمبوجيه و برديا- پيش از آن وجود داشته اند که به دلايل سياسي يا تصادفي از ميان رفته اند.&lt;br /&gt;
به هر صورت، کتيبه ي بيستون از چند نظر با متون تاريخي ديگري که در همان اعصار توسط ادامه دهندگانِ سنن کهن تاريخ نويسي نگاشته مي شدند. تفاوت دارد. به عنوان مثال، به اين متون که در زمان زمامداري کوروش بزرگ در بابل نوشته شده اند، توجه کنيد. متن نخست از سالنامه هاي بابلي برگرفته شده است و پيروزي کوروش بر آستياگ مادي را روايت مي کند، و در ضمن به رفتار عجيب نبونيد شاه بابل و ناديده انگاشته شدن مراسم ديني بابليان توسط او دلالت دارد. اين متن در بابلي نوشته شده كه هنوز توسط كوروش فتح نشده و براي خود يك پادشاهي بزرگ و مقتدر است.&lt;br /&gt;
&amp;quot;سال ششم (از سلطنت نبونيد) ]550 پ.م[: شاه ايشتومِگو ]آستياگ[ سربازانش را فراخواند و براي مقابله با کورَش، شاه انشان، شتافت، تا با او در نبرد رويارو شود. ارتش آستياگ بر او شورش کرد و او را در غل و زنجير به کورش تحويل داد. کورش به سمت شهر آگامتانو ]اکباتان[ پيش رفت و خزانه ي سلطنتي را تصرف کرد. او سيم و زر و ساير اشياي گرانبهاي آگامتانو را به عنوان غنيمت به انشان برد. اشياي گرانبهاي  (...).&lt;br /&gt;
سال هفتم ]549 پ.م[: شاه در تِما ماند. شاهزاده و صاحب منصبان و سربازانش در اکد ]بابل[ ماندند. شاه براي مراسم ]سال نو[ در ماه نيسانو ]فروردين[ به بابل نيامد. تصوير ]بتِ[ خداي نَبو به بابل نيامد. در نتيجه تصوير خداي بِل ]مردوک[ از بابل خارج نشد و به اساگيل نرفت. جشن اول سال از قلم افتاد. اما پيشکش ها در معبد اساگيل و ازيدا در تطابق کامل با سنن داده شد. کاهن اوريگالو مراسم تقديم شراب به خدايان را انجام داد و معبد را تطهير کرد.&amp;quot;&lt;br /&gt;
آشکارا، اين متن دنباله ي همان سنت تاريخ نويسي باستاني ايلاميان و سومريان و اکديان است. هر سال با مهمترين رخدادي که در آن وقوع يافته مشخص شده است. همچنين است در کتيبه ي حقوق بشر کوروش، كه حدود ده سال بعد در همين بابل نوشته شده. در اين كتيبه چنين مي خوانيم: &lt;br /&gt;
&amp;quot;او (مردوك) کاوش کرد، در ميان شان جستجو کرد و شاهزاده اي راستکار را از صميم قلب يافت، و با دستانش او را گرفت. او کوروش، شاه انشان، را به نام فراخواند، او وي را به سروري کل جهان منصوب کرد.&lt;br /&gt;
او سرزمين قوتو، و تمام اونام ماندا (ماد) را در برابر پاهايش به خاک افکند. مردمان سر سياه، را به دست وي سپرد تا بر ايشان غلبه کند. او ايشان را با عدالت و راستي گرفت. مردوک، سرور بزرگ، با خوشنودي به مراقبتي که از مردمش مي کرد نظر افکند، بر کردار پرهيزگارانه اش، و قلب درستکارش. او باعث شد تا به شهرش، بابل برود، وادارش کرد جاده ي بابل را در پيش بگيرد، همچون دوست و همراهي در کنارش.&lt;br /&gt;
سربازان فراوانش، با شماري نامعلوم، همچون آبهاي يک رودخانه غرق در اسلحه به همراهش پيش رفتند. &lt;br /&gt;
او اجازه داد تا بدون نبرد و کشمکش به بابل وارد شود. او شهر بابل، اين سرزمين فاجعه زده را نجات داد. او نبونيد شاه  را که از او نمي ترسيد، به دستانش سپرد. همه ي مردم بابل، سومر و اکد، شاهزاده و حاکم، در برابرش به خاک افتادند و پاهايش را بوسيدند. آنان از سلطنتش شادمان شدند و چهره هايشان درخشان شد.&amp;quot; &lt;br /&gt;
ناگفته نماند كه كتيبه ي حقوق بشر كوروش، به چندين دليل - از جمله غيابِ تكان دهنده ي خشونت و اشاره به كنش جنگي، در متون تاريخي جهان باستان يگانه است و سرآغاز نبشته هاي هخامنشي اي محسوب مي شود كه دقيقا به همين دليل منحصر به فرد و غيرمعمول تلقي مي شوند. با اين وجود، آشكار است كه چارچوب معناييِ متن در مورد مفهوم تاريخ، هنوز &amp;quot;هخامنشي&amp;quot; نيست، و ساختاري همسان با كتيبه هاي پيشينِ بابلي و هيتي دارد. در اينجا هم شاهي رخدادي را روايت مي كند. اما اين روايت از سويي بر لنگرگاهِ اكنون آويخته شده است، و از سوي ديگر براي مردمي بازگو مي شود كه خود در خلق آن و تجربه اش سهيم بوده اند. &lt;br /&gt;
با كتيبه ي بيستون، اما، تاريخ نگاري دستخوش تغييري جدي مي شود. كتيبه ي بيستون به دليل ساختار ويژه اش، شايسته ي آن است كه دقيقتر مورد وارسي قرار گيرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
7. كتيبه ي بيستون از چند نظر يگانه و مهم است. برخي از برجسته ترينِ اين ويژگيها عبارتند از:&lt;br /&gt;
الف) بيستون، بزرگترين نبشته ي سنگي باستاني جهان است و مفصل ترين متن &amp;quot;تاريخي&amp;quot; را داراست.&lt;br /&gt;
ب) بيستون نخستين و تنها نبشته ي مهمي است كه خطِ به كار گرفته شده در آن خطي مصنوعي است. تمام نبشته هاي شناخته شده، و تمام متونِ عموميِ&amp;lt;sup&amp;gt;1&amp;lt;/sup&amp;gt; نگاشته شده تا پيش از دوران مدرن، - و حتي تمام اين متون در دوران مدرن- به خطوطي نوشته شده اند كه طبيعي بوده اند. يعني محصول سير طولاني و فراخ دامنه اي از دگرديسي هاي نمادين و وامگيري هاي بينازباني و بيناخطي بوده اند. نخستين ردپايي كه در كل تاريخ نوشتار از &amp;quot;ابداع&amp;quot; و بر ساختنِ خط در دست داريم، به دوران داريوش و زايش خط پارسي باستان مربوط مي شود و بيستون به ويژه از اين نظر اهميت دارد كه يكي از خطوطِ برسازنده ي آن به اين شكل، مصنوعي است. همين ويژگي بيستون باعث شد كه خوانده شدنِ تمام خطوطِ ميخي باستاني ممكن شود. يعني خط پارسي باستان به دليل همين خصلت مصنوعي بودنش از حدي ساده تر و منطقي تر است، و به همين دليل هم امكان واگشايي رمزگانش وجود دارد. تمام خطوط جهان باستان - سومري، اكدي، ايلامي، اورارتي، هيتي، و حتي هيروگليف و تمام داده هاي تاريخي كه از آن برآمده اند، پس از خوانده شدن خط پارسي باستان و واگشايي متون چندزبانه ي هخامنشي ممكن شدند. &lt;br /&gt;
پ) بيستون نخستين نبشته اي است كه پادشاهي يكتاپرست و كامياب آن را نگاشته است. تنها متنِ مربوط به پادشاهي يكتاپرست كه پيش از آن داريم، به اسناد العمرنه مربوط مي شود. اين متون توسط آمن هوتپ چهارم -همان آخناتون مشهور- نوشته شده اند، اما بعد از مرگ آخناتون دستگاه عقايدش برچيده شد و حتي نامش را از روي اسناد درباري پاك كردند. بيستون كهنترين متنِ بازمانده اي است كه به عقايد يكتاپرستانه دلالت مي كند، و نام كهنترين خدايي كه هنوز پرستيده مي شود را بر خود دارد. تمام متون ديگري كه به نام خدايان زنده ي ديگر -يگانه يا غير يگانه- اشاره كرده اند، به بعداز اين زمان مربوط مي شوند. &lt;br /&gt;
ت) بيستون نخستين متن مفصل و كاملي است كه از يك شاهنشاهي در دست داريم. به همين ترتيب، بيستون نخستين متنِ بازمانده از نخستين دولتِ جهاني است. &lt;br /&gt;
ث) كتيبه ي بيستون به دليل لحن و ساختار ادبي اش، و شمايل نگاري ويژه اش منحصر به فرد است. به زودي در اين مورد بيشتر خواهم نوشت. &lt;br /&gt;
ج) بيستون به اين دليل كه در مراحلي گوناگون و پي در پي در زماني به درازاي بيش از يك سال نوشته شده است، ويژه است. اين متني است كه گام به گام به دنبال رخ دادن حوادث تاريخي نگاشته مي شده است. &lt;br /&gt;
ح) چنان كه به زودي نشان خواهم داد، بيستون نخستين متنِ تاريخي به معناي امروزين كلمه است. يعني متني است كه پادشاهي براي آيندگان، و نه مخاطباني امروزين نوشته است. &lt;br /&gt;
از ميان هفت ويژگي اي كه براي بيستون بر شمردم، چهارتاي نخست به تاريخ فرهنگ و تاريخ دين و سياست مربوط مي شوند. در اينجا آنها را وا مي گذارم و به سه بندِ واپسين مي پردازم، كه به گمانم اهميتي بسيار زياد در فهم معناي تاريخ و پرتاب شدگي اش به گذشته دارد.&lt;br /&gt;
بد نيست هريك از موارد ياد شده را جداگانه مورد وارسي قرار دهم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
8. ساختار زباني به كار گرفته شده در بيستون و لحنِ ادبي نوشتار بسيار ويژه است. اين ويژه بودن را در چند سرفصل مي توان گنجاند، كه يك به يك بدان مي پردازم. اما پيش از ورود به اين بحث، بايد نخست جايگاه اين نبشته را در سير تحول متون تاريخي بشناسيم. &lt;br /&gt;
بيستون از نظر متن شناسي تاريخي، در رده ي فتح نامه ها جاي مي گيرد. يعني متني است كه در آن شاهي پيروز، شرحِ نبردها و پيروزي هاي خويش را بازگو مي كند و به اين ترتيب هم خاطره ي كردارهاي بزرگ خود را ثبت مي كند و هم به نوعي براي خويش مشروعيت فراهم مي آورد. زباني كه بيستون بدان نوشته شده است، از نظر زماني ابتدا ايلامي، و بعد اكدي و پارسي باستان بوده است. زبان و خط ايلامي در زمان داريوش و تا عصر نوه اش خط رسمي و ديواني شاهنشاهي هخامنشي بود. به همين ترتيب، خط اكدي كه دبيرانش در مركزي نامدار مانند بابل پرورش مي يافتند، خطي رسمي و مهم در نيمه ي غربي شاهنشاهي بود. خط پارسي باستان، خطي مصنوعي و نخستين خط مصنوعي شناخته شده در تاريخ بود كه به قول داريوش به طور اختصاصي براي نگاشتنِ &amp;quot;زبان آريايي ها&amp;quot;- يعني ايرانيان- طراحي شده بود. &lt;br /&gt;
شمايل و نقشهاي بيستون، داريوش را در حالي نشان مي دهد كه بر دشمن بزرگش برديا چيره شده و بر بدنش گام نهاده، و با كماندار و نيزه داري كه دو تن از هفت پهلوانِ پارسي هستند، همراه مي شود. در برابرش نه شاهِ دروغينِ شكست خورده نقش شده اند، كه هريك كلاه و جامه ي ملي خويش را بر تن دارند و دستانشان از پشت به هم بسته شده است. بالاي سر ايشان، تصويري از فروهر اهورامزدا ديده مي شود. كل اين نقش مايه از كتيبه ي آنوبانيني، پادشاهي لولوبي كه دو هزار سال پيش از داريوش بر سومر چيره شده بود، برگرفته شده است كه هنوز بقايايش در سر پل زهاب باقي است. &lt;br /&gt;
تفاوت اين دو نقش برجسته در آن است كه آنوبانيني بر فراز تختي كه روي سر شكست خوردگان قرار دارد ايستاده، در حاليكه داريوش روبروي ايشان ايستاده است. آنوبانيني كمان و چيزي شبيه به گرز يا چماق در دست دارد، و وضعيتي جنگي به خود گرفته اما داريوش نوك كمانش را در دست گرفته و دست راستش را بي اسلحه گويي مشغول بخشيدن حريفان باشد، صلحجويانه به سمتشان بالا گرفته است. تفاوت مهم ديگر، آن است كه در كتيبه ي سر پل زهاب ايزدبانويي (ايشتار) در برابر شاه ايستاده و خود سر بندي را به دست دارد كه انتهايش به شكلي خشونت آميز از دماغ يكي از اسيران رد شده است. در حالي كه در بيستون اهورامزدا با حالتي درست مانند داريوش دست خود را بالا گرفته و در جايي بالاي سر اسيران نقش شده است. &lt;br /&gt;
اگر بخواهيم نقش مايه هاي بيستون را تحليل كنيم، نخستين ويژگي اي كه مي بينيم، همين جايگاه استعلايي و دورِ اهورامزدا در آن است. اهورامزدا كه در اين كتيبه همچون آسور در نگاره هاي آشوري تصوير شده، هم در نقاشي داريوش و حريفانش جايگاهي مستقل و دوردست دارد، و هم در متن موقعيتي غيرعادي دارد. بر خلاف شاهان گذشته كه پس از پيروزي بر دشمنانشان مي گفتند &amp;quot;خداي آشور دشمن مرا زير گامهايش خرد كرد&amp;lt;sup&amp;gt;2&amp;lt;/sup&amp;gt;&amp;quot; و &amp;quot;(مردوك) قونو و اومن مندا را در برابر پاهايش به خاك افكند&amp;quot;، در بيستون تنها به اين نكته اشاره شده كه &amp;quot;اهورمزدا مرا ياري كرد&amp;quot;. در واقع در هيچ بند و سطري نيست كه به دخالت مستقيم اهورامزدا يا كنشِ تعيين كننده ي او اشاره شده باشد. داريوش تنها از نام خداوند به عنوان عاملي الهام بخش يا ياري دهنده استفاده مي كند، و نه چيزي بيشتر.&lt;br /&gt;
بيستون گذشته از نقش مايه ي خاص اهورامزدا در آن، از اين نظر هم اهميت دارد كه دشمنان شاه در آن به شكلي بسيار واقع گرايانه تصوير شده اند. به شيوه اي كه مي رفت پس از آن تا دو قرن در دودمان هخامنشي تثبيت شود، افراد با كلاههاي خويش از هم تفكيك شده اند و قوميت شان به اين ترتيب بازنموده شده است. با اين وجود، چهره ها و بدن دشمنان شاه دچار كژديسي و بدنمايي نشده است. برديايي كه در زير پاي داريوش افتاده و دستانش را بالا گرفته، آشكارا مردي نيرومند و تنومند است و مي دانيم كه او برديا پسر كوچك كوروش است كه پهلواني زورمند بوده است نه شاه شكست خورده نيز با چهره هايي به زيبايي شاهنشاه و دو يارش بازنموده شده اند. هرچند داريوش در متن بيستون تصريح كرده كه برخي از آنها را مثله كرده بود، اما در اينجا تصوير آنان سالم بازنموده شده است. به همين ترتيب، اثري از دشنامهاي مرسوم در نبشته هاي قديمي تر در مورد ايشان ديده نمي شود. ايشان پيمان شكن، بدكار، خونخوار، يا نفرين شده دانسته نشده اند، بلكه تنها در موردشان اين نكته مورد تاكيد است كه دروغ مي گفتند و قانون اهورامزدا را رعايت نكردند. متوني كه بر دامن رداي آنها نگاشته شده است، به همين ترتيب هويتشان را به اختصار بازگو مي كند:&amp;quot; اين اسكونخه ي تيزخود است، و &amp;quot;اين فرورتيشِ مادي است&amp;quot;. &lt;br /&gt;
بنابراين بيستون، با وجود آن كه دنباله ي آشكار فتح نامه هاي پيش از خود است، به خاطر موقعيت حاشيه اي و فرارونده ي خداوند، و يكتا بودنِ اين خدا، و واقعگرايي و دقت منصفانه اي كه در بازنمايي دشمنانِ شكست خورده به خرج داده، از ساير متون مشابه متمايز است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
9. بيستون اما، به ويژه از اين نظر اهميت دارد كه روايتِ تاريخ در آن ساختاري متفاوت با متون پيشينِ خود يافته است. در بيستون، رخدادهاي تاريخي با اختصار تمام و در عين حال با دقتي قابل توجه روايت شده اند. بر خلاف متون مرسوم تا آن هنگام، گويي داريوش حدس نمي زده تمام مخاطبانش به زير و بم رخدادها آگاه باشند. به اين نمونه ها دقت كنيد:&lt;br /&gt;
&amp;quot;داريوش شاه گويد، يك نفر به نام مارتيه پسر چين چيخري از شهر كوگاكانا در پارس و ايلام شورش كرد و به مردم گفت كه &amp;quot;من ايمانيش (هومبان اينشوشيناك) پادشاه ايلام هستم&amp;quot;. داريوش شاه گويد: آن هنگام من نزديك ايلام بودم، ايلامي ها از من ترسيدند و مارتيه را كه سركرده شان بود گرفتند و كشتند.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&amp;quot;داريوش شاه گويد: سپاه پارسي و مادي كه زير فرمان من بود،كم شمار بود. پس از آن من ارتش را فرستادم. فرمانده ي آنها يك پارسي بود به نام ويدارنَه. به آنها گفتم برويد و سپاه ماد را كه خود را ارتش من نمي نامند، در هم بشكنيد. ويدارنه با سربازانش رهسپار شدند. آنگاه كه به ماد در شهري به نام ماروش رسيد، نبرد با مادها را آغاز كرد. آن كس كه سركرده ي مادها بود، در آن هنگام در آنجا نبود. اهورامزدا مرا ياري داد، به ياري اهورامزدا ارتش من سپاه شورشيان را در هم شكست. اين نبرد در روز بيست و هفتم ماه آناماك آغاز گرديد. پس از اين سپاه من در ناحيه ي كامپاندا در ماد در انتظار من ماند تا آنكه من به ماد رفتم.&amp;quot;&lt;br /&gt;
اينها نمونه هايي از نوشتار بيستون هستند،كه با همين ساخت و همين دقت در همه جا تكرار شده اند. ويژگي متن بيستون آن است كه محتواي آن در كل به دو بخشِ متمايز قابل تقسيم است. در يك بخش، كه پيكره ي اصلي نبشته را در بر مي گيرد، داريوش ماجراي نبردهاي خويش را شرح مي دهد. اين نبردها به ترتيبي كه ديديم، با دقتي بسيار، و اختصاري شايسته به نگارش درآمده است. روز و ماه تمام رخدادها، و زمان و مكان آنها نيز، ذكر شده است. افرادِ درگير در ماجراها با دقت و عينيت مورد اشاره قرار گرفته اند، بي آن كه نام خدايان با ايشان آميخته شود، يا دشنام يا ستايشي در موردشان به كار گرفته شود. داريوش در اين متن در گزاره هايي كه به گزارشهاي بي طرفانه ي علمي مي مانند، رخدادها را در ظرف زماني و مكاني شان و در قالب آرايش نيروهاي سياسي و افرادِ بازيگر در آن روايت كرده است. به اين بند بنگريد:&amp;quot;پارت و گرگان بر من شورش كردند، و به سوي فرورتيش رفتند. پدرم ويشتاسپ در پارت بود. مردم او را رها كردند و نافرمان شدند. سپس ويشتاسپ با سپاهي وفادار رهسپار شد. در نزديكي شهر ويشپَه اوزاتي در پارت با پارتها نبرد كرد. اهورامزدا مرا ياري كرد. به خواست اهورامزدا ويشتاسپ قشون شورشي را در هم شكست. آنان در روز بيست و دوم ماه وياهنا با هم جنگيدند.&amp;quot;&lt;br /&gt;
مي بينيد كه در اينجا داريوش از فرورتيش كه دشمنش است و ويشتاسپ كه پدرش است با لحني كاملا متقارن سخن مي گويد، و حتي اين كه مردم پدرش را رها كردند و به فرورتيش پيوستند را هم ذكر كرده است. &lt;br /&gt;
اين ساختارِ ويژه و بسيار دقيقِ ياد كردنِ از رخدادها، با آنچه كه پيش از اين وجود داشته است كاملا متفاوت است. در اينجا ما با روايتي روبرو هستيم كه گويي براي مخاطباني ناآشنا به نامها نگاشته شده است. داريوش با وسواس زياد نام و نشان افراد، قوميتشان، و جبهه ي سياسي شان را ذكر كرده، و به دقت زمان و مكان نبردها و حتي تلفات جنگ را ثبت نموده است. وقتي از شهرها نام مي برد، جايگاهشان و اين كه در كدام استان قرار دارند را گوشزد مي كند، و اين تنها بدان معناست كه داريوش براي مخاطباني مي نوشته كه بسياري از آنها از زير و بم ماجرا خبر نداشته اند.&lt;br /&gt;
بيستون از اين نظر ويژه است كه به گمان من، نخستين متني است كه شاهي براي مردمي در آينده هاي دور مي نويسد. اين آيندگان كساني نيستند كه به دزديدن پيكره يا گنجهايش طمع داشته باشند و بتوان با نفرينِ خدايي و ايزدبانويي ايشان را ترساند، بلكه مخاطب عام و مبهمي هستند كه با مخاطره ي ابهام و درك نكردنِ متن - و نه طمع و ويرانگري- دست به گريبانند. همين نكته كه داريوش متن خود را بر بيستون -يعني بر مكاني مقدس، بر سر راه بازرگاني مهمي- كنده، اما آن را در ارتفاعي نهاده كه قابل دستيابي نباشد، نشانگر آن است كه مخاطباني در آينده ي دور را در نظر داشته است. متن بيستون را از روي زمين نمي توان خواند، و به همين دليل هم هدف او از نوشتن اين متن در آنجا تنها برپايي يادماني بوده است كه رهگذران را به يادش بيندازد. رهگذراني كه ممكن بود از هرسوي شاهنشاهي جهاني پارس باشند، و با نام مكانها و اشخاص خو نگرفته باشند.&lt;br /&gt;
بيستون گذشته از اين بدنه ي تاريخ نگارانه، يك بخشِ افزوده ي تفسيري هم دارد، كه در آن داريوش دلايل پيروزي خويش و اصول كشورداري اش و همچنين دستورش براي ساخت خط پارسي باستان را شرح مي دهد و آيندگان را نيز به پيروي از اين اصول سفارش مي كند:&amp;quot; داريوش شاه گويد: كارهايي كه به دست من انجام شده را باور كن و از مردم پنهان مدار. اگر اين نبشته را از مردم پنهان نداري و به مردم بگويي، اهورامزدا يار تو باشد و دودمان تو زياد و زندگاني ات دراز باد....من خائن و دروغگو نبودم، نه من و نه دودمان من. من به عدالت رفتار كردم، من نه به توانا و نه به ناتوان ستم نكردم.&amp;quot;&lt;br /&gt;
بر اين اساس، به نظرم ساختار ويژه و دقيق بيستون، بي طرفي افراطي آن هنگام ياد كردنش از افرادِ دوست و دشمن، و جايگاه حاشيه اي كردارهاي خداوند، به تحولي در فهم معناي تاريخ دلالت دارد، كه در متوني رسمي مانند بيستون بازتاب يافته است، و ردپاي آن را در تمام متون عصر هخامنشي مي توان بازيافت.   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
10. آينده مدار بودن بيستون، در عين حال، از اين حقيقت جدا نيست كه راوي در آن با استواري تمام در اكنون لانه كرده است. تمام گزاره هاي بيستون با اين عبارت كه &amp;quot;داريوش مي گويد:&amp;quot; آغاز مي شود. به اين ترتيب تمام افعال ماضي اي كه در هنگام شرح نبردها به كار گرفته شده، در واقع به زمان حال برگردانده شده است. داريوش در زماني اين متن را مي نوشت كه هنوز يك سال از وقوع نبردها نگذشته بود، و تاكيدي بسيار دارد كه در يك سال تمام اين كارها را كرد و نه بيشتر. &lt;br /&gt;
در اثبات پيوندِ محكمِ بيستون با اكنون، همين بس كه اصولا نگاشته شدن و روايت شدنِ آن در يك زمان و يكباره انجام نشده و در طول زمان و به تدريج پا به پاي رخ دادنِ وقايع مهم، انجام پذيرفته است. كهنترين متن بيستون، روايتي ايلامي است كه چيرگي او بر برديا را شرح مي دهد. آنگاه نقشها و متون پارسي باستان افزوده شده اند. آشكارا واپسين شاهِ شكست خورده كه رهبر سكاهاي تيزخود بوده است، حدود يك سال پس از نوشته شدنِ بخش اصلي كتيبه نوشته شده است، يعني زماني كه تازه داريوش بر اسكونخه چيره شده بود. بنابراين بيستون نه تنها تاريخ را بلافاصله پس از رخ دادنش روايت مي كند و با گزاره هايي وابسته به زمان حال چنين مي كند، كه اين كار را به طور عملي پا به پاي اكنون انجام مي دهد. بيستون تنها كتيبه ي شناخته شده است كه با رخ دادن حوادث تازه، تغيير كرده و گسترش يافته باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
11. كمتر از يك قرن پس از داريوش، زماني كه نوه هايش بر ايران حكومت مي كردند، مردي در قلمرو او چشم به جهان گشود كه هرودوتوس نام يافت. هرودوت بخش عمده ي عمر خود را تا زماني كه مردي پخته شد، به عنوان شهروندي از شاهنشاهي پارس گذراند، و آنگاه به آتن كوچيد و در خدمت خانداني در آمد كه در آن هنگام در اين شهر حاكم بود. هرودوت روايتي از سرگذشت يونانيان و ايرانيان را در نه كتاب براي ايشان نوشت و پولي كلان بابتش دريافت كرد. هرچند اين متن در آن هنگام دروغپردازي دانسته شد و چندان به جد گرفته نشد، اما سه قرن بعد كه روميانِ نوآمده و تازه به دوران رسيده در برابر پارتيان قرار گرفتند و نياز به آفريدن هويت و سابقه اي را حس كردند، كتابهاي هرودوت را سودمند يافتند و به اين ترتيب بود كه مشاور نخستين امپراتور روم – سيسروي اديب- براي نخستين بار هرودوت را پدر تاريخ ناميد.&lt;br /&gt;
هرودوت، هرچند در سنت جهاني تاريخ نگاري فرد مهم يا نوآوري نبود، اما در سنت نوشتن تاريخ در غرب - به معناي روم و وارثان فرهنگي اش- سرمشقي به تمام معني بود. بد نيست پيش از هر كار، نگاه كنيم به بخشي از كتاب تواريخ هرودوت. اين بخش را به طور تصادفي با گشودن تواريخ برگزيدم و مشابه آن را در سراسر اثر هرودوت مي توان يافت:&lt;br /&gt;
&amp;quot;مردونيوس وقتي در آتن بود، يكي از اهالي هلسپونت به نام موروخيدس را به سالاميس فرستاد و به او دستور داد تا پيشنهادهاي قبلي اش را كه توسط اسكندر مقدوني (پدر بزرگ اسكندر فاتح) فرستاده بود دوباره به آتني ها يادآوري كند. اين اقدام نه از آن رو بود كه از احساسات آنها نسبت به خويش آگاهي نداشت، بلكه به خوبي مي دانست كه ابدا نسبت به او حسي دوستانه ندارند. ولي اميدوار بود كه شايد تصرف سراسر خاك آتن به دست او باعث شده باشد كه اهالي آتن از لجاجت ابلهانه ي خويش دست بردارند. پس موروخيدس را روانه كرد و او پيغام مردونيوس را به شوراي آتني ها در سالاميس رساند.(هرودوت، كتاب نهم، بند 4و 5)&amp;quot;&lt;br /&gt;
 اين پاره متن، كه از نظر ساختاري نماينده اي از كل تواريخ هرودوت است، چند ويژگي مهم دارد:&lt;br /&gt;
نخست آن كه توسط كسي نوشته شده كه هيچ نقشي در رخدادهاي ياد شده نداشته است. &lt;br /&gt;
دوم آن كه زماني نوشته شده كه نزديك به يك قرن از حوادث ياد شده گذشته بوده.&lt;br /&gt;
سوم آن كه به سفارش و با سرمايه ي كسي نوشته شده كه خودش نيز در حوادث ياد شده نقشي نداشته، اما به روايتي خاص از خاطره ي آن - كه مثلا آتنيان را همچون رهبر مقاومت يونان در برابر ايرانيان باز بنمايد - به دلايل سياسي نيازمند بوده است. &lt;br /&gt;
چهارم آن كه در آن خدايان نقشي مهم را بر عهده دارند و مدام از معجزه هاي غريب و دخالتهاي ايشان در كار و بار آدميان سخن مي روند. هرچند اين سخنها در چارچوب انسانگرايي آتني قرن پنجم پ.م صورتبندي شده است و قابل مقايسه با متون يوناني كهنتري مانند آثار همر و هزيود نيست. با اين وجود بارِ حضور خدايان در رخدادهاي روزمره ي آن با متون رسمي هخامنشي قابل مقايسه نيست. &lt;br /&gt;
و پنجم آن كه برخلاف متن بيستون، در آن نه از دقت اثري ديده مي شود و نه از بي طرفي و نه از اختصار. تاريخ هرودوت، از سويي درازگويانه و طولاني و انباشته از پرحرفي و شرح جزئيات است، از سوي ديگر داوري روشن و قطعي اي در مورد خوب و بد بودن شخصيتها و پست و برتر بودنشان دارد، و گذشته از اينها، فاقد دقت است. جزئياتي كه هرودوت مدام به آن اشاره مي كند، حالات رواني و انديشه هاي قهرمانان داستانش هستند، و امور شخصي و خصوصي ايشان، و ريزه كاريهايي كه قاعدتا پس از صد سال در جوامع دو ونيم هزاره پيش، به يادها نمي مانده اند. اين كه مردونيه با چه انگيزه اي پيكي را به نزد آتنيان فرستاده، يا اين كه از احساسات آنها نسبت به خود با خبر بوده، اموري هستند كه اگر هم واقعيت داشته باشند در دامنه ي دانسته هاي هرودوت نبوده اند. هرودوت در سراسر متن خود به سليقه ي افرادِ گوناگون در انتخاب لباس، خوردن غذا، و ريزه كاريهاي مربوط به روابط زناشويي شان اشاره مي كند و مدعيِ افشاي رازهايي است كه اصلا معلوم نيست چگونه از دربارهاي ايران به گوش او كه فارسي هم درست نمي دانسته، منتقل شده است. به بيان ديگر، هرودوت استخواني از رخدادهاي تاريخي را گرفته و گوشته اي بسيار سنگين و بزرگ از روايتها و داستانهاي تخيلي و داوريها و سوگيري هاي سياسي را بدان افزوده است. &lt;br /&gt;
تاريخ، اگر به اين معنا فهميده شود، پدري به نام هرودوت دارد. چرا كه تواريخ او نخستين متن از اين دست است، هرچند تنها متن يا آخرين متن نيست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
12. در همان حدودي كه هرودوت تواريخ تاثيرگذار خويش را مي¬نگاشت، در گوشه¬ي ديگري از شاهنشاهي هخامنشي قومي ديگر وجود داشت كه آنان نيز دست اندركار آفريدن سابقه¬اي تاريخي براي خويش بودند. اين قوم، يهوديان بودند كه رها شدنشان و استقرارشان در قلمرو فلسطين با پشتيباني مستقيم دربار ايران ممكن شده بود و برخي از كاهنان و شخصيتهاي بلندپايه¬شان نيز سخت از فرهنگ نوظهور ايراني متاثر بودند. در عهد قديم، بخشهايي وجود دارد كه به روشني ماهيتي تاريخي دارد و سرگذشت و جايگاه قوم يهود را بر اساس رخدادهاي بزرگ تاريخي تبيين مي¬كند. در اينجا نيز با لحني خاص روبرو هستيم كه بيشتر به سخنان هرودوت شباهت دارد: &lt;br /&gt;
&amp;quot;و در ايام او نبوكدنصر پادشاه بابل آمد و يهوياقيم سه سال بنده¬ي او بود. پس برگشته و از او عاصي شد. و خداوند فوجهاي كلدانيان و فوجهاي آراميان و فوجهاي موآبيان و فوجهاي بني عمون را بر او فرستاد و ايشان را بر يهودا فرستاد تا آن را هلاك سازد و به موجب كلام خداوند كه به واسطه¬ي بندگان خود انبيا گفته بود. به تحقيق اين از فرمان خداوند بر يهودا واقع شد تا ايشان را به سبب گناهان منسي و هرچه او كرد از نظر خود اندازد.(كتاب دوم پادشاهان، باب 24، بند 1-4) &amp;quot;&lt;br /&gt;
	در عهد عتيق، و به ويژه اسفار نخستين، روايتي از تاريخ وجود دارد كه كاملا در چارچوب تاريخ نگاري هرودوتي مي¬گنجد و بخشي از آن نيز همزمان با هرودوت نگاشته شده است. در اين تاريخ نيز خداوند نقشي مركزي و تعيين كننده دارد، داستان انباشته از جزئيات و نكات جالب و روايي، اما فرعي و افزوده بر حقايق تاريخي است، و تفسيري روانشناختي و ذهني از انگيزه¬ها و خواستها و هيجانهاي قهرمانان داستان به همراه يك داوري سفت و سختِ اخلاقي در همه جا موج مي¬زند. &lt;br /&gt;
	اگر تاريخي مانند عهد عتيق را با تواريخ هرودوت مقايسه كنيم، به همانندي¬هاي بنيادين بيشتري دست خواهيم يافت. اين همانندي¬هاي ساختاري، از زمان فروپاشي شاهنشاهي هخامنشي تا امروز گام به گام توسعه يافته است و در فاصله¬اي به كوتاهي چند قرن به چارچوب عمومي و مرسوم براي نگارش تاريخ تبديل شده است. براي اين كه تصويري از تداوم و استقرار اين سنت نگارش تاريخ به دست آوريم، مي¬توانيم به هريك از تاريخهاي عموميِ مشهور بنگريم. به استثناي تك و توكي از پژوهشهاي تازه كه به ويژه بيشترشان زير تاثير مكتب آنال بوده¬اند، بدنه¬ي اصلي تاريخ، از تداوم سنتي ناشي شده است كه يك پا در هرودوت، و پاي ديگر در عهد عتيق دارد. متوني مانند تاريخ تمدن ويل دورانت يا تاريخ عمومي توينبي يا تاريخ اسكندرِ درويزن آنقدر در دسترس هستند كه بتوان به سادگي به آنها مراجعه كرد. به عنوان يك متنِ برخاسته از بافتي تقريبا متفاوت، در اينجا بخشي از فتار ابن اثير درباره¬ي سرنوشت قوم عاد را مي¬آورم، و به نقل قول از مورخان پايان مي¬دهم تا نوبت به پيشنهادِ چشم¬اندازي برسد كه در ذهن دارم:&lt;br /&gt;
&amp;quot;اين گروه همين كه به مكه رسيدند در حومه¬ي مكه بيرون از حرم، در خانه¬ي معاويه بن بكر فرود آمدند و مهمان او شدند. معاويه بن بكر ايشان را گرامي داشت و در پذيرايي از ايشان كوشيد زيرا آنان دايي¬هاي او بودند. داماد او نيز در ميانشان بود چون لقيم بن هزال با هزيله، دختر بكر خواهر معاويه زناشويي كرده و از او فرزنداني آورده بود كه در مكه پيش معاويه مي¬زيستند. پسران معاويه عبيد و عمرو و عامر و عمير نام داشتند. اينان از گروه عاد بعدي به شمار مي¬روند كه پس از قوم عاد نخستين بر جاي ماندند.(ابن اثير، جلد نخست: 285)&amp;quot; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	13. گويي دو نوع از نگارش تاريخ وجود داشته باشد و دو نوع كردار تاريخي را توسط دو نوع مورخ تصوير كند. موضوع اين هردو، كردارِ تاريخ¬ساز، و رخداد تاريخي است. در پويايي نظامهاي اجتماعي و سير تحول لايه¬هاي گوناگونِ شخص، نهاد اجتماعي، منش فرهنگي، رخدادها و رفتارهايي ويژه وجود دارند، كه همچون بستر جذبي تعيين كننده، و متغيري مركزي عمل مي¬كنند. جريان دگرديسي جوامع، مسيري سرراست و ساده و تك علتي ندارد كه نسبت به رخدادهاي گوناگون و رفتارهاي متفاوتِ آدميان موضعي متقارن داشته باشد. كردارهاي آدميان، و پيامدهاي آنها، و رخدادهاي اجتماعي و بازتابهاي ايشان، اموري ناهمگن هستند كه وزنهايي متفاوت در تعيين وضعيت نهايي سيستم دارند. در اين هياهوي متغيرهاي پراكنده و غوغاي روابط شبه عليِ درهم تنيده، برخي از رخدادها و برخي از كردارها هستند كه نقشي تعيين كننده¬تر و مهم¬تر از بقيه دارند. برخي همچون گرانيگاه¬هايي عمل مي¬كنند كه سرنوشت آينده¬ي نظام اجتماعي را به سوي خود مي¬كشد، و پويايي آينده¬ي آن را تعيين مي¬نمايد. &lt;br /&gt;
	اين حوادثِ تعيين كننده¬ي سرنوشت جوامع، بر دو نوع هستند: يا كردارهايي هستند كه يك نظام خودمختار و انديشنده، يك منِ اراده¬مند آن را مرتكب شده است، و يا رخدادي است كه از برآيند نيروهاي كور و بي¬هدفِ طبيعي و عوامل بيرون از &amp;quot;من&amp;quot; برخاسته است. حركت اسكندر براي حمله به شاهنشاهي هخامنشي، يك كردار تاريخ¬ساز بود، همچنان كه سازماندهي كوروش براي ورود به بابل، و تصميم شاه عباس براي فتح هرمز، و تلاش فردوسي براي نگارش شاهنامه. به همين ترتيب، وباي تهران در سال وبايي و طاعونِ اروپا در اواخر قرون وسطا و آتشفشان وزو، نمونه¬هايي از رخدادهاي تاريخي مهم بودند.  &lt;br /&gt;
	اين كردارها و اين رخدادها، تاريخ¬ساز هستند، يعني وقتي به سير تحول جوامع در مسير زمان مي-نگريم، آنها را همچون قيد و بندهايي مي¬بينيم كه به جهت و ريخت عمومي خطراهه¬ي تحول جوامع شكل مي-دهند. &lt;br /&gt;
مردماني مقيمِ جوامع، با ارجاع به اين رخدادهاي مهم و بزرگِ تاريخي است كه اكنون خويش را توجيه مي-كنند، و با ارجاع به خاطره¬ي مشتركي كه از آن دارند، هويت تاريخي مشترك خويش را بر مي¬سازند. تفسيرِ اين رخدادها در ذهنِ &amp;quot;من&amp;quot;هاي مقيمِ جوامع، ميداني است كه نسخه¬هايي رقيب و تنومند و آغشته به قدرت در آن به زورآزمايي مي¬پردازند. برندگانِ اين ميدان، تفسيرِ غالب در موردِ ارزش، ماهيت، و تاثير آن رخداد را رقم مي¬زنند، و خاطره¬ي جمعي مشتركي را بر مي¬سازند كه من¬ها از مجراي آن به ما تبديل مي¬شوند، و امكانِ همذات¬پنداري را در گستره¬اي زمان¬مند به دست مي¬آورند. رخدادهاي تاريخ¬ساز، به دليل تاثير عيني و روشني كه بر وضعيت هستي در زمان اكنون دارند، همچون گسلها و برجستگي¬هايي بر محور زمان جلوه مي¬كنند، و به خاطر تراكم روايتهاي رقيبي كه مدعي معنا كردنشان هستند، در سطح فرهنگي نيز همچون ميداني مهم و مركزي براي توليد معنا عمل مي¬كنند. رخدادهاي تاريخ¬ساز، و اين كردارهاي مهمِ متصل به آنها هستند كه پيدايش متون تاريخي را ممكن مي¬سازند.&lt;br /&gt;
	متن تاريخي، روايتي رسمي و مستقر است از معنا و ماهيتِ كردارها و رخدادهاي تاريخ¬ساز. متني كه در يك نظام اجتماعي مورد پذيرش واقع شود، با مشروعيت سياسي گره بخورد، و معمولا توسط نظام سياسي حاكم تبليغ شود، متني تاريخي است كه در آن مقطع زماني چيره شده است. چيرگي تمام متون تاريخي مقطعي و موضعي است. يعني هيچ تضميني وجود ندارد كه آيندگان به همان ترتيبي كه ما رخدادهاي تاريخي را تشخيص مي¬دهيم، اين برجستگي¬ها در زمان را بازشناسي كنند، و همان معانيِ امروزين ما را بدان نسبت دهند. &lt;br /&gt;
	آنچه كه در بخشهاي پيشين مرور كردم، پاره¬هايي از اين متنهاي تاريخي بودند. تمام كتيبه¬هاي ياد شده، و خزانه¬ي وسيعتر فتح¬نامه¬ها، وقف¬نامه¬ها و اندرزنامه¬هاي درباري در جهان باستان، نمونه¬هايي از متون تاريخي هستند. به همين ترتيب، تواريخ هرودوت و كتاب تواريخ شاهان و سفر اعداد و سفر و خروج و تاريخ ابن اثير و تاريخ تمدن ويل دورانت همگي نمونه¬هايي از تاريخِ نوشته شده محسوب مي¬شوند. تاريخ¬هايي كه به دليل تكثير و خوانده شدن، سطحي از مشروعيت و مقبوليت را دارا هستند، و بنابراين بخشي از برداشت عمومي درباره¬ي كردارها و رخدادهاي تاريخي را منعكس مي¬كنند. &lt;br /&gt;
در اين زمينه است كه مي¬توان از دو نوع تاريخ سخن گفت: تاريخي پرتاب شده به گذشته، و تاريخي مستقر در اكنون.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	14. تا ديرزماني، تاريخ در اكنون مستقر بود. چرا كه فنِ پرتاب كردنش به گذشته هنوز ابداع نشده بود. تا دوران هخامنشي، كردار و رخداد تاريخ¬ساز امري بود كه با اكنون پيوندي ناگسستني داشت، و اين بديهي¬ترين و سرراست¬ترين چيزي است كه در مورد رخداد/ كردارِ تاريخ¬ساز انديشيد. چه رخدادي و چه كرداري را مي¬توان يافت كه بيش از وقايع حاضر در اكنون، در شكل دهي به وضعيتِ اكنون تعيين كننده باشد؟ برخلاف آنچه كه امروز برداشتي عقل سليمي مي¬نمايد، رخداد/كردار تاريخ¬ساز در ساده¬ترين و طبيعي¬ترين حالتش آن واقعه¬ايست كه در همين اكنون بروز كند و به اين ترتيب، با بودنش در اكنون، اكنون را تعيين نمايد. &lt;br /&gt;
	در دوراني كه اين امر بديهي آشنا و دانسته شده بود، نگارش تاريخي امري متفاوت با امروز بود. تاريخ در آن هنگام روايتي بود كه توسط كنشگري ويژه، در زمانِ اكنون روايت مي¬شد. اين كنشگر، همان كسي بود كه فاعلِ كردارِ تاريخ¬ساز بود، و همان كسي بود كه مستقيم¬تر از همه با رخدادِ تاريخ¬ساز سر و كار داشت. شاهاني كه جنگي را برده يا باخته بودند، كاهناني كه معبدي را برساخته يا تعمير كرده بودند، و دانشمندان و حكيماني كه هرمي و برجي و ابزاري و فراروايتي را پديد آورده بودند، در همان اكنونِ خويش شرح واقعه را روايت مي¬كردند، و از آنجا كه سوار بر اين رخدادها و مستقر در اكنون بودند، روايتشان تاريخ تلقي مي¬شد. براي ديرزماني، كه نيمي از تاريخ نوشته شده¬ي بشر را در بر مي¬گيرد، تنها شكلِ شناخته شده از روايت تاريخي، همين شكلِ اكنون¬مدارانه بود. متني كه يك &amp;quot;منِ&amp;quot; تاريخ¬ساز آن را براي من¬هايي ديگر روايت مي¬كرد. من¬هايي كه در معرض تاثيرهاي آن بودند، و به اين ترتيب در آن هويتي مشترك را باز مي¬يافتند.&lt;br /&gt;
	تاريخي كه به اين شكل نگارش مي¬شد، از چشم¬اندازِ آينده محروم بود. اورنمو و اونتاش ناپيريشا و اوركاگينه و سناخريب شاهاني بودند كه به بزرگداشت اثرِ خويش در اكنون مشغول بودند، و گذشته را جز به مثابهِ مقدمه¬اي، و آينده را جز زير عنوان پيامدي فرعي بر نمي¬تافتند. تاكيد ايشان بر اكنون بود و مردمي كه در اكنون حاضر بودند، و آن روايتي كه برداشت ايشان از رخدادهاي ياد شده را يكدست و همسان مي¬نمود. اين شاهان، و مردمانِ مخاطبشان، كساني بودند كه در جهاني چند مركزي زندگي مي¬كردند. دنياي ايشان، پهنه¬اي فراخ بود از مراكزِ متنوع و پراكنده¬ي &amp;quot;تاريخ¬سازي&amp;quot;. آن شاه سومري كه در اوروك تاريخ زمانه¬ي خويش را مي¬نوشت، آگاه بود كه تنها برسازنده¬ي تاريخ نيست. در آن دوران مراكزي كه رخدادهاي تاريخي و كردارهاي تاريخ¬ساز در آن متراكم شده بودند، جايگاه¬هايي پراكنده و متكثر بود كه در تمدنهاي گوناگون و دولتشهرهاي مختلف و شخصيتهاي بزرگ و تاثيرگذارِ فراوان جاي داشت. شاه اوروك خبر داشت كه شاهي در شوش، همتا و هماورد او در آفرينش تاريخ است، و پادشاه هيتي از حضور فرعوني در مصر آگاه بود كه رقيبش در شكل دادن به تاريخ محسوب مي¬شد.&lt;br /&gt;
	با ظهور عصر هخامنشي، اما، اين روندِ نوشتنِ تاريخ در اكنون به وضعيتي ويژه دست يافت. از يك سو، عصر هخامنشي نشانگر اوجي در نگارش تاريخ اكنون بود. اوجي كه در كتيبه¬ي بيستون به روشني ظهور يافت. در اينجا پادشاهي بر تخت نشسته بود كه در تمام جهانِ شناخته شده براي خودش و مردمش، هماوردي نداشت. ظهور دولت هخامنشي، به معناي ادغام تمام دولتشهرها و دولتهاي كوچك و بزرگ پيشين، و پديد آمدنِ يك مركزِ يگانه و غول¬آسا در پهنه¬ي كل سرزمينهاي نويسا بود. هرآنكس كه خط مي¬دانست و تاريخي داشت، در بدنه¬ي جامعه¬اي سامان يافته و منظم جذب شد، و بخشي از يك نظام اجتماعي غول¬آسا و نوظهور شد. اين نخستين لوياتانِ راستين، شايد به خاطر نوپا بودنش، و شايد به دليل تر و تازه بودنِ دستگاه اخلاقي سازمان دهندگانش، هنوز با بيماريهاي واگيردار در ميان نظامهاي سياسي آلوده نشده بود. اين نظام غول¬آساي تك مركز، از سويي به عنوان پيش¬داشتي براي توجيه اكنون، چشم به گذشته داشت، و از سوي ديگر به چشم-اندازي فراخ و گسترده از آينده مجهز بود. با اين تفاوت كه ديگر براي مردمي اندك كه در قلمرو جغرافيايي خاصي زندگي كنند، بازگو نمي¬شد. اين روايت تاريخي، كه توسط شاهنشاهي يگانه، و از سوي مركزي واحد صورتبندي شده بود، همه¬ي مردمِ متمدن جهان را مخاطب مي¬ساخت، كه همگي شهروند دولت هخامنشي بودند&amp;lt;sup&amp;gt;3&amp;lt;/sup&amp;gt;. به اين ترتيب، همزمان با گسترده شدنِ افقِ جغرافياييِ روايت كردنِ تاريخ، افق تاريخي آن نيز بسط يافت، و اين هردو مديونِ پيدايش مركزي يگانه براي انباشت و همسوسازي رخدادها و كردارهاي تاريخ¬ساز بود. &lt;br /&gt;
	به اين ترتيب، نهايي¬ترين شكلِ نگارش تاريخ اكنون در عصر داريوش و با بيستون به سرانجام رسيد. كسي كه تاريخ¬سازترين &amp;quot;من&amp;quot;، و نه تنهاي &amp;quot;مني در ميان من¬هاي ديگر&amp;quot; بود، بر تخت نشست، و از جايگاهي كه در چشم تمام مردم نويسا مركز تلقي مي¬شد، به نگارش تاريخ پرداخت. صراحت او، دقتِ او، انصافش در نام بردن از دشمنانش، صداقتش در اشاره به برخي از نقاط ضعفش، و فروتني¬اش در اشاره به اين كه &amp;quot;شاهي در ميان شاهان بسيار&amp;quot; است، همگي از اين حقيقت سرچشمه مي¬گيرند كه اين شاه هخامنشي همچون نوادگانش از مشروعيتي خدشه ناپذير و بسيار استوار برخوردار بوده است. مشروعيتي كه هنوز به برداشتهاي جنون¬آميز اسكندرگونه يا سنتهاي خودبزرگ¬بينانه¬ي فرعوني آغشته نشده بود، و با همان سادگي كوچگردان و ايلاميانِ ديرينه¬سال، خود را با القابي بسيار فروتنانه و ساده به ديگران معرفي مي¬كرد. در اينجا مجال اين بحث نيست، اما كافي است به كتيبه¬هاي بازمانده از داريوش و خشايارشا بنگريم تا ببينيم كه خودانگاره¬ي شاهان هخامنشي به شكلي غريب واقع¬گرايانه و فروتنانه بوده است. داريوش در نقش رستم به خاطر آن كه نيزه¬وري نيكو، جنگاوري زورمند، و سواركاري شايسته است، ستوده شده، و نه به خاطر سخن گفتن با خدايان (همچون حمورابي)، يا خدا بودن (همچون فرعون)، يا زاده¬ي خدا بودن (همچون اسكندر). اين فروتني و واقع¬گرايي، از سويي پيش درآمدِ قرار گرفتنِ اين من¬هاي نيرومند بر مسند مركزِ جهان بوده است، و از سوي ديگر خردي بود كه اين جايگاه را براي مدت دو و نيم قرن برايشان حفظ كرد. اين پديده، يعني ظهورِ مني كه بر مسند مركزيت هستي تكيه زده باشد، چندان تكان دهنده بود كه به گمان من به گذاري بزرگ در فهمِ مفهوم خداوند منتهي شد، و از سوي ديگر در قالب روايتهايي اساطيري تبلور يافت و ابعادي تازه را به متغيرهاي تعريف ابرانسان و منِ آرماني در جوامع انساني افزود.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	15. پيدايش مركزي يگانه، به معناي آن بود كه همگان در مركز بودنِ شهرهايي، تمدنهايي، زبانهايي، و شخصيتهايي به توافق برسند. اين سويه¬ي روشن سكه¬ي نظم هخامنشي، پشتي نيز داشت، كه همانا ظهور پيراموني به همين ميزان قطعي بود. وقتي تمدن هخامنشي شكل گرفت، مركزي را در گيتي تعريف كرد كه قلمروش تمام سرزمينهاي داراي شهرنشيني مستقر و خط و تاريخ ديرينه را در بر مي¬گرفت. اما اين مركزِ جهاني و يگانه، پيراموني داشت كه به همين ترتيب استوار و محكم در كناره¬هاي آن مركز تعريف شده بود. در گرداگردِ ايرانِ هخامنشي كه در مركز بودنش شك نبود، تمدنهاي نويساي كوچكي وجود داشتند كه در جزر و مدهاي سياسي در درون يا بيرون اين مركزِ عمومي قرار مي¬گرفتند، و از پيوندي سست با آن برخوردار بودند. آتن، مشهورترينِ اين حاشيه¬هاي بيروني است، و اورشليم و يهوديه بحث¬برانگيزترينِ آن. &lt;br /&gt;
	يهوديان و آتنيان در قرون پنجم تا سوم پ.م، يعني در دوران نظم درخشان هخامنشي، سرزمينهايي به نسبت بيروني و حاشيه¬اي محسوب مي¬شدند. يكي در شبه جزيره¬ي يونان و بالكان كه به تازگي از خرابيهاي ناشي از ورود قبايل خونريز آريايي برخاسته بود، و ديگري در مرز ميان دو غولِ ايران زمين و مصر، در اقليمي نه چندان مساعد و رام. اين دو در زمانِ ياد شده تاريخ¬هاي خاص خود را پروردند، و روايتهاي ويژه¬ي خويش را براي تفسير پيشينه و سرنوشت¬شان پديد آوردند. هردوي اين جوامع، از الگو و سرمشق هخامنشي براي فهمِ تاريخ بهره بردند. يعني مدعي مركزيت داشتن شدند. اما به دليل صورتبندي شدن در زمينه¬هايي گوناگون، اين ادعا را به دو ترتيب بيان كردند. &lt;br /&gt;
هرودوت، نويسنده¬اي بود كه در آتن مي¬نوشت، دولتشهري از دولتشهرهاي بسيار يوناني، كه همواره درگير جنگ و جدال با همسايگانشان بود، و تنها معياري كه براي خودبرتربيني داشت، آن بود كه دو بار با پارسيان جنگيده بود، و هر هردو بار هم به دست سرداري پارسي فتح شده بود. لحن هرودوت بر اين مبنا، لحني سياسي بود. او در زمينه¬اي از زد و بندهاي سياسي و روابط قدرت بود كه مي¬نوشت، چرا كه مركزِ مورد نياز آتنيان در آن هنگام بيش از هرچيز مركزي سياسي بود. محوري كه قدرت نظامي و سياسي دولتشهر آتن را در برابر رقيبان يوناني ديگرش برجسته سازد، و ادعاي آن را بر مركز بودن به كرسي بنشاند. ادعايي كه در زمانِ هرودوت و تا ديرزماني پس از مرگ او، به دليل حضور مركزي بحث ناپذير مانند ايران، مسخره مي¬نمود و ريشخند مي¬شد. اما بعدها به دست روميانِ نوآمده¬ي تشنه¬ي پيشينه، به ابزاري كارآمد تبديل شد.&lt;br /&gt;
يهوديان اما، در زمينه¬ي ديگري مي¬زيستند. كشمكش ايشان با قبايل سامي ديگرِ همسايه¬شان بود، كه به ويژه از نظر ديني با ايشان تفاوت داشتند. هم يهوديان و هم قبايل رقيبشان از نظر سياسي زيرمجموعه¬اي از ايران بزرگ بودند، و از اين رو دعوي ايشان براي مركزيت، ادعايي ديني بود تا سياسي. يهوديان نيز مانند آتنيان سرمشق اصلي را از ايرانيان برگرفتند، با اين تفاوت كه اين سرمشق به پرستش خدايي يگانه مربوط مي¬شد، و جايگاهي كه اين مركزيتِ آسماني در دربار هخامنشي داشت. در متون تاريخي عبراني نيز، همچون نوشتارهاي هرودوت و كتزياس و كسنوفانس و بعدها پلوتارك، مرجع غايي ايران زمين بود و دربار ايران. همه چيز در ارتباط با دربار هخامنشيان تعيين مي¬شد، چرا كه در آن هنگام ترديدي در مركز بودنِ اين دستگاه وجود نداشت. با اين وجود، مي¬شد با بهره¬گيري از اين مركزِ عمومي و بزرگ، و در زمينه¬ي آفريده شده توسط آن، به شكلي خاص ادعاي مركزيتي محلي كرد. در متون هرودوت اين ادعا به قلمرو سياست مربوط مي¬شد و به كشمكشها و جنگها فرو كاسته مي¬شد. اما در نزد يهوديان كه با ايرانيان پيوندي نزديكتر و گرمتر داشتند، قضيه به پشتيباني و همخواني و حتي همخوني شاهان هخامنشي و رهبران ديني يهودي تبديل شد. &lt;br /&gt;
به اين ترتيب، دو الگوي تاريخ¬نگاري گذشته¬مدار در حاشيه¬ي اين مركز يگانه پديدار شد. تاريخي كه هويت را در رخدادهاي تاريخ¬سازِ گذشته¬هاي دور مي¬جست و مي¬يافت. رخدادهايي ديني يا سياسي، كه در نهايت سررشته¬اش به همان مركز غايي هخامنشي ختم مي¬شد، اما در ارتباط با آن و گاه با جبهه¬آرايي در برابر آن، براي خود نيز مركزيتي را ادعا مي¬كرد.&lt;br /&gt;
وجه مشترك هردوي اين تاريخ¬ها، آن بود كه ارتباطش با اكنون قطع شده بود. نويسندگانش نقشي در كردارهاي تاريخ¬سازِ بزرگ و تاثيري بر رخدادهاي تاريخي نداشتند. به اين دليلِ ساده كه از جامعه¬اي حاشيه-اي برخاسته بودند. تاريخي پرتاب شده به گذشته، روايتي بود كه بختِ سهيم شدنِ اين مردم در مركزي دوردست را فراهم مي¬آورد. هرودوت با نگاشتن تواريخي كه در بسياري از جاها مضحك و دور از عقل است، اين بخت را براي يونانيان و بعدها روميان فراهم آورد تا در رخدادهاي بزرگ تاريخي سهيم شوند. اين حقيقت كه ايرانيان هرگز در يونان جنگ بزرگي نكردند، با تصوير كردن نبردهاي تخيلي يوناني، جبران شد، و اين حقيقت كه دولتمردان يوناني تا ديرزماني پس از اسكندر بازيگراني حاشيه¬اي و محلي در جايي پرت و دور افتاده بودند، با اين قصه كه بسياري از آنها هماورد شاهنشاه، يا دوست او، يا جاسوس او، يا پزشك او بوده¬اند، جبران گشت. به همين ترتيب، يهوديان به شيوه¬اي دوستانه همين كار را تكرار كردند. اين حقيقت كه يهوديان در عصر هخامنشيان يكي از هزاران قبيله و قومِ حاضر در پهنه¬ي دولت هخامنشي بودند، با روايتهايي كه به پشتيباني شاهان هخامنشي از نبيان يهودي، و هواداري از ايشان در برابر دشمنانِ بت¬پرستشان، و حتي پيوندهايي خويشاوندي با دخترانشان، تعديل شد. به اين ترتيب يهوديان نيز -از راهي دوستانه و به گمانم خردمندانه¬تر- توانستند خود را در اين مركزِ بزرگ استعلايي سهيم بدانند. &lt;br /&gt;
يونانيان و يهوديان به اين ترتيب در سپهر رخدادهاي تاريخي و كردارهاي تاريخ¬ساز سهيم شدند. اما اين كار را به قيمت قطع ارتباط با اكنون انجام دادند. سهيم شدن در هويتي تاريخي كه ساختگي بود، به بهاي قطع ارتباط با اكنوني تمام شد كه با اين روايت در تعارض بودك. در نتيجه ساختاري خاص به تاريخ تحميل شد، كه بر پيوند محكمش با گذشته، و بريده شدن رگ نافش با حال استوار شده بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
16. تاريخ دستمايه¬ي هويت است و هر نوعي از هويت با شكلي از خود مركزپنداري همراه است. هويت جمعيِ يك جامعه، برآيندي است هم¬افزا و انباشتي از خودانگاره¬هاي اعضاي آن جامعه، و هر &amp;quot;من&amp;quot;، هرچنداز خود بيگانه و مسخ شده و ناتوان، در اندرون خود هنوز ردپايي از باور به قرار گرفتن در مركز هستي را دارد. چرا كه &amp;quot;من&amp;quot;، در اصل چيزي جز همين معجزه نيست:‌ نظامي خودمختار و انديشنده و انتخابگر، كه به همين دليل تقارن هستي را در هم مي¬شكند، و مي¬تواند همچون مركزي در گيتي عمل كند.&lt;br /&gt;
هويت جمعي مردمان؛ شبكه¬اي از باورهاي همگاني ، اصول موضوعه، ارزشها، و روايتهاي تاريخي است كه سرگذشت آن جامعه و سرنوشتش را بازنمايي مي¬كند. پرسشهايي غايي كه براي &amp;quot;من&amp;quot; در مقام سوژه¬اي انتخابگر مطرح است، در سطحي جامعه شناختي با شدتي بيشتر تكرار مي¬شود، و بنابراين همان طور كه &amp;quot;من&amp;quot; بايد به پرسشِ &amp;quot;به كجا آمده¬ام، آمدنم بهر چه بود؟&amp;quot; پاسخ دهد، نظام اجتماعي نيز مي¬بايست پاسخي سزاوار در اين مورد داشته باشد. &lt;br /&gt;
جوامعي كه به زماني خطي، جهت¬دار، و تحويل پذير به مكان باور دارند، به روايتي سه تكه براي پاسخ به اين چالش مسلح هستند. اين روايت از تاريخي گذشته¬گرا، اسطوره¬اي آينده¬مدار، و اكنوني لهيده در ميان اين دو تشكيل يافته است. امروز، تقريبا تمام جوامع انساني موجود بر سطح زمين بر مبناي درك خطي زمان سازماندهي شده¬اند، و بر اين مبنا، ستون فقرات هويت جمعي خويش را بر مبناي همين روايت سه بخشي پيكربندي مي¬كنند. هويت جمعي مردماني كه در يك جامعه حضور دارند، از تاريخي تشكيل مي¬شود كه خاطره-ي جمعي ايشان را، با ارجاع به رخدادهايي پنهان در گذشته¬هاي دور جمع بندي مي¬كند. تاريخي كه پيوند ميان اين مردمان و كردارهاي تاريخ¬سازِ نياكانشان را نشان مي¬دهد، و ارتباط ميان حال و هواي زمانه¬شان و رخدادهاي تاريخي را بيان مي¬كند. از آنجا كه آن كردارها و آن رخدادها تعيين كننده¬ي مركز بودن هستند، مردمان با سهيم شدن در اين روايت در آن مركز شريك مي¬شوند، و به اين ترتيب باور به حضور در مركز هستي، اين ضرورتِ تداوم هويت اجتماعي، برآورده مي¬شود. &lt;br /&gt;
اين برخورداري از گذشته، اما، از جنسِ پيوندي انداموار و سرراست ميان نظام اجتماعي و رخدادهاي گذشته نيست. &amp;quot;من&amp;quot;ها در نظام اجتماعي¬اي كه به اين شكل سازمان يافته است، از دستاوردهاي آن رخدادها بي¬بهره¬اند، و امكاني براي بازتوليد يا خلقِ كردارهاي تاريخ¬ساز ندارند. برخورداري ايشان از اين جريانهاي تاريخي مهم، به روايتي فرو كاسته شده است، كه خود بيشتر قصه است تا واقعيت، و بيشتر گوشته است تا استخوان. تاريخ گذشته¬گرايي كه قرار است مردمان را به حضور در مركز هستي قانع كند، ناگزير است تا حقيقتي تلخ را پنهان كند، و آن هم اين است كه اين مردمان در واقع ارتباطي با آن رخدادها و كردارها ندارند، خواه نياكانشان با اين روندها مربوط بوده باشند يا نه. يعني تاريخ گذشته مدار، در اصل قصه¬ايست كه در اطراف چند رخداد و كردار مهم تاريخي برساخته شده است. قصه¬اي انباشته از جزئياتِ خرسند كننده و پيچشهاي هيجان¬آور، كه به كارِ سرگرم كردنِ توده¬ي مردم و قانع كردنشان مي¬آيند، اما ربطي واقعي به آن واقعه¬هاي مهم ندارند. دليل سستي و ناتواني تاريخ گذشته¬گرا، پيش از هرچيز، آن است كه اين روايت در ذات خود ناتوان و دروغين است، و بيشتر براي پنهان كردن و بازنمودن تخصص يافته است. تاريخ گذشته¬گرا، قرار است حاشيه¬اي بودنِ يك جامعه را انكار كند، و به جاي آن كه در اين راستا مسيرِ دشوارِ آفرينش تاريخ و تبديل شدن به مركز را نشان دهد، راه ساده¬ترِ بازنويسي تاريخ، و قلاب كردنِ &amp;quot;من&amp;quot;ها به واقعه¬ها را برمي-گزيند. اين راه ساده¬تر است، چرا كه رخدادها و كردارها در حد امكان به گذشته¬اي دورتر و دورتر پرتاب مي-شوند، تا خاطره¬ي جمعي آنها و تاثيرهاي راستيني كه بر هستي گذاشته¬اند، در حد امكان مبهم¬تر و تارتر باشد، تا دستكاري¬شان، تحريف¬شان، و بازنويسي¬شان به شكلي كه جايي براي &amp;quot;من&amp;quot;ها پيدا شود، به شكلي فراهم آيد. &lt;br /&gt;
وظيفه¬ي تاريخ گذشته¬مدار آن است كه &amp;quot;منِ&amp;quot; امروزينِ حاشيه¬نشينِ آغشته به غياب، را با &amp;quot;من&amp;quot;هاي تاريخ¬سازِ مركزنشيني كه در حضورشان شكي نيست، پيوند دهد. تاريخي كه به گذشته پرتاب شده باشد، اين كار را با ساده¬ترين و خام¬ترين شكلِ ممكن انجام مي¬دهد. يعني يا به همخوني و خويشاوندي اين دو من قايل مي-شود، يا بر هم¬مكانيِ آنان پافشاري مي¬كند. به اين ترتيب منِ محرومِ نادانِ امروزين كه بودن و نبودنش حتي براي خودش هم يكسان است، بدان دليل كه از تباري ايراني است، يا در سرزمين ايران زندگي مي¬كند، در ذاتِ كسي مانند داريوش و كوروش سهيم مي¬شود، و خود را همسان و همگون با وي مي¬پندارد، چرا كه با وي همخون و همسايه است. داستانِ خاك و خون، يعني باور كردن به پيوند خويشاوندي يا مكاني با جريانهاي تاريخ¬ساز، محورِ فني است كه تاريخ گذشته¬مدار را ممكن مي¬سازد. اسطوره¬ي جادوگرانه¬ي مجاورت و اسطوره¬ي قبيله¬مدارانه¬ي خويشاوندي، چنان كه مردم شناسان تشخيص داده¬اند، عنصري مشترك در تمام باورهاي جادويي است. اما شايد زمانِ آن رسيده باشد كه تداوم اين دو اسطوره را در زيربناي محكم¬ترين بناهاي هويت¬سازِ امروزين نيز بازشناسيم. &lt;br /&gt;
هويتي كه بر اين مبنا از تاريخ گذشته¬مدار بر مي¬آيد، بي¬رمق و كمخون است. داستاني است سرگرم كننده، كه قصه¬ي كساني را بازگو مي¬كند كه در گذشته¬هاي دور كارهايي مهم انجام دادند و با ما مربوط بودند. بي آن كه اين ارتباط را به درستي تبيين كند، ماهيت آن كردارها را به دقت نشان دهد، و محكي باشد براي ميزان تاثير پذيرفتنِ اكنونِ ما، از آن كردارها. اين تاريخ، از تخمي ايدئولوژيك روييده است. كاركرد آن بسيج اجتماعي با كمينه¬ي نيرو و كمينه¬ي &amp;quot;حقيقت&amp;quot;است، و در ايفاي اين كاركرد پيروز مي¬شود، چرا كه مردمان سادگي را دوست دارند و راه¬هاي آسان را بيشتر مي¬پسندند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
17. من¬هايي كه هويت خويش را در تاريخي پرتاب شده به گذشته مي¬جويند و مي¬يابند، خواه ناخواه با اين چالش رويارو هستند كه به نوعي ارتباط خود را با آن وقايع مهم تبيين كنند. قصه¬هايي كه تبارِ مشترك يا مكانِ مشترك را دستمايه¬ي ارتباطِ ميان من و رخدادها و كردارهاي تاريخ¬ساز قرار مي¬دهند، ناگزيرند كه اين ادعا را با شواهدي سخت¬تر تثبيت كنند. چرا كه هم¬مكاني امري شكننده و وابسته به اقتدار سياسي است و با يك غصبِ سرزميني از ميان مي¬رود، و همخوني قضيه¬اي مبهم و وهم¬آلود است كه در برابر پرسشها تابِ ايستادگي ندارد. &lt;br /&gt;
از اين روست كه هويت جمعي به ناچار با انباشتي از &amp;quot;چيزها&amp;quot; پشتيباني مي¬شود. اين همان است كه ميشل دو سرتو در هنگام بحث از ظهور موزه¬داري در دوران مدرن بدان پرداخته است. محبوب شدنِ موزه¬ها در دوران مدرن، بدان معنا بود كه مردمانِ جوامع جديد، به ناگهان احساس نياز كردند تا چيزهايي به ظاهر ناهمگون را در مكانهايي عمومي به نمايش بگذارند و نگريستن به اين اشيا را همچون امري آموزشي تلقي كنند. اين نگريستن به چيزِ نمايشي، شايسته¬ي آن است كه مفصل¬تر مورد بحث واقع شود. اما در اين زمان و مكان اندك جايي براي پرداختن بدان نيست. تنها در همين حد مي¬توان اشاره كرد كه ظهور موزه در عصر مدرن، از سويي با كاركرد چشم و نگاه كردن در مقام فعلِ آفريننده¬ي حقيقت پيوند دارد، و از اين زاويه¬ي چشم¬مدارانه قابل نقد است، و از سوي ديگر به حرصِ دانش مدرن براي رده¬بندي مربوط مي¬شود كه خود بازتابي از سيطره¬ي فن¬آوري در اين تمدن است. از اين رو ظهور موزه فرآيندي است كه از گره خوردنِ چشم به چيز برخاست، با اين شرط كه آن چيزها به شكلي خاص مرتب و چيده شده باشند، و آن چشم در آن چيزها &amp;quot;تاريخي&amp;quot; را تشخيص دهد. خواه تاريخ طبيعي، خواه تاريخ ملي، و يا تاريخي مردم¬شناسانه. حتي مجموعه-هاي صدف و پروانه و تمبر و سنگ و جعبه چوب كبريت هم همواره با محور زمان درگيري دارند و از هاله-اي از تقديس تاريخي پوشيده شده¬اند. &lt;br /&gt;
ظهور موزه¬داري در عصر مدرن، معلول فراگير شدنِ نسخه¬هايي از تاريخِ گذشته مدار بود كه در اروپاي درگيرِ انقلاب صنعتي رواج داشت. نسخه¬هايي شتابان و عجول كه مي¬بايست به سرعت براي اروپايياني كه مي¬رفتند تا در مركز قرار گيرند، سابقه¬اي از ارتباط با مركز را بتراشد. اشكال كار در اينجا بود كه اروپاي غربي، كه خاستگاه انقلاب صنعتي و مدرنيته بود، تا پيش از يكي دو قرنِ پيش از انقلاب صنعتي، براي تمام تاريخ خويش در حاشيه و زير سايه¬ي تمدنهاي بزرگترِ شرقي قرار داشت. مورخانِ آن دوران اگر يك گام به عقب باز مي¬گشتند، امپراتوري روم را در مرزهاي شرقي خويش مي¬يافتند، اما مشكل در آنجا بود كه روميان خود به شرقِ - يعني يونان- چشم دوخته بودند. يعني به طور خاص به روايتي افسانه¬اي و خيالي كه هرودوت برايشان پرداخته بود. و باز اشكال در اينجا بود كه حتي خود هرودوت هم براي تعريف يونانيان به شرق چشم دوخته بود، يعني ايران.&lt;br /&gt;
تاريخي كه در دوران مدرن براي پيوند دادن اروپاييان با كردارها و رخدادهاي تاريخ¬سازِ روميان، يونانيان، يا حتي ايرانيان ابداع شد، عميقا به گذشته پرتاب شده بود. گذشته¬اي كه هرچه دورتر و دوردست¬تر مي¬شد، برجسته¬تر و پرعظمت¬تر جلوه مي¬كرد. اما به همين ترتيب ارتباطش با &amp;quot;من&amp;quot;هاي تشنه¬ي هويتِ نشسته در اكنون، كمتر و كمتر مي¬شد. به اين ترتيب، تاريخهايي نگاشته شد كه هويتِ اجتماعي اروپاييانِ نوآمده، اين تازه برنشستگان بر سرير مركزيت هستي، را تبيين مي¬كرد. اين تاريخها معمولا به بخشهايي هنوز اروپايي -مانند روم- ارجاع مي¬دادند، و حتي به تدريج بخشهايي از شرق و قلمرو عثماني را نيز به اين غرب افزودند، و به اين ترتيب يونان نيز در جرگه¬ي قلمرو هويت بخش به اروپاييان در آمد. كمي ديرتر برخي از اين تاريخها كه به ويژه در حاشيه¬ي اين حاشيه، يعني در اسكانديناوي و آلمان نوشته مي¬شدند، كوشيدند تا مخالفت ديرينه-شان با مسيحيت را، و در نتيجه گسستگي آشكارشان با تمدن رومي را با بازگشت به تمدنهايي ديرينه¬تر و شرقي¬تر جبران كنند. به اين ترتيب بود كه خويشتن را مانند نياكان بسيار بسيار دوردست¬شان آريايي خواندند و تاريخ خويش را دنباله¬ي تاريخ پرعظمت ايرانيان باستان دانستند. روايتي كه ايشان براي خويش ابداع كرده بودند، از سويي با بهره¬گيري از دانش و فن جديد، پيچيده و دقيق و حجيم و جذاب بود. و از سوي ديگر با ابزارهاي مدرنِ ارتباطي چاپ و نشر مي¬شد. از اين رو بود كه در خودِ ايران زمين، بر نسخه¬هاي قديمي و مندرسِ هويت بومي چيره شد، و دستمايه¬ي بازتعريف هويت مدرن ايرانيان قرار گرفت. در اين نكته كه هويتِ بوميِ بي¬رمقِ عصر قاجاري زير فشار اين منشِ نوآمده در هم شكست، دريغي نيست، چرا كه خودِ آن تاريخِ بومي ما نيز، براي قرنهايي بسيار، گذشته¬مدار بود و ناتوان و سست و خمود، و  زود بود كه از پا در آيد. وامگيري اين نسخه¬ي هويت تاريخي ايراني از غرب، در آن زمان و در آن شرايط سودمند بود، چرا كه نسخه-اي رقيب را در برابر محور پنداشتنِ رم و آتن قرار مي¬داد، كه هويت ايراني سخت بدان نياز داشت. اما اشكال كار در آنجا بود كه اين نسخه¬ي نوآمده و ستاينده¬ي ايرانيان كهن نيز، در نهايت ساختاري گذشته¬گرايانه داشت و براي مصرف مردمي ديگر سازمان يافته بود. و هدفش همين مصرف شدن بود، نه برانگيختن به توليد كردن.&lt;br /&gt;
موزه¬ها نيز در اين گير و دار برساخته شدند. موزه¬هايي كه نخست كاسه¬ها و كوزه¬ها را در خود گرد مي¬آوردند، و بعدتر كتابهاي خطي و كتيبه¬ها را نيز، و در انتها ستونهاي تخت جمشيد و تنديسهاي عظيم ايلامي را. مجموعه¬هايي كه قطعاتشان بازنماينده¬ي هويتِ يك قوم و قبيله دانسته مي¬شد. چرا كه سازندگانش همخون امروزين بودند، و همسايه¬هايشان در زمانهايي دور. و مسابقه¬ي چنگ انداختن به چيزها، همچنان ادامه يافت، تا آن كه در سطحي تقريبا مضحك، به نمادها انجاميد. چنان كه تاجيكان، كه قومي ايراني هستند و به عنوان يكي از اقوام ايراني قدمتي پنج هزار ساله دارند، ناگزير شدند تاريخ خود را به عنوان ملتي مستقل و جدا، از سامانيان آغاز كنند، و به اين ترتيب چهار پنجم تاريخ خويش را ناديده بگيرند. اين محروميت از رخدادهاي بزرگ و كردارهاي تاريخ¬ساز، پيامدِ عادي و ناگزيرِ تاريخ گذشته¬مدار است و همواره به همان موزه¬سازيِ صوري منتهي مي¬شود. چيزهايي كه در يك موزه گرد مي¬آيند، كاركردي بسيار حياتي را ايفا مي¬كنند. اين چيزها بايد چشم - اين اعتمادپذيرترين حس را- قانع كنند كه روايتِ تاريخِ گذشته¬مدار، با وجود پرتاب شدگي¬اش به گذشته، و با وجود رقتِ معنايي كه دارد، راست است. اين چيزهاي گردآمده در موزه¬هاست كه فقرِ معناي نهفته در اين تاريخها را جبران مي¬كند. موزه، جبراني شبه فرويدي است، براي محروميتِ تاريخي كه به گذشته پرتاب شده است. تاريخي كه رخدادها و كردارهاي تاريخ¬ساز را در گذشته وا نهاده و از دور به آن مي-نگرد. &lt;br /&gt;
اين تاريخ، از به چنگ آوردنِ وقايع بزرگ در اكنون ناتوان است. &amp;quot;من&amp;quot;هايي كه با تكيه بر اين روايت هويت خويش را مي¬فهمند، از نوعي محروميت مزمنِ مركز رنج مي¬برند. تاريخ گذشته¬مدار، تاريخ غياب¬هاست. چرا كه بن¬مايه¬اش اموري هستند كه در گذشته بوده و ديگر نيستند. تاكيد اين تاريخ، بر روندهايي دم بريده، بي¬دنباله و ابتر است كه در گذشته مانده و مدفون شده¬اند. به بيان ديگر، تاريخي كه به گذشته پرتاب شده باشد، از حضور بي¬بهره است،چرا كه بند ناف خود را با اكنون، اين خزانه¬ي غايي حضورها، قطع كرده است. از اين رو مردمي كه در نهايت به براده¬اي از حضور در اكنون نياز دارند، به سادگي با اين روايت سرخوش نخواهند شد. اين محروميت و آن فقر، با رمزگذاري چيزهايي كه در اكنون وجود دارند ممكن مي-شود. چيزهايي كه در موزه¬ها قرار مي¬گيرند، &amp;quot;مال&amp;quot;ِ كسي يا كساني دانسته مي¬شوند، و مي¬توان ديد و لمسشان كرد. &lt;br /&gt;
گذشتگاني كه تخت جمشيد را به عنوان مركزِ هستي برساختند، و با نقش كردنِ تمامِ اقوام و مردمانِ متمدن آن روز، همگان را در اين مركزِ غايي سهيم كردند، در فكرِ بنا نهادن چيزي براي موزه¬ها نبودند. آنان در اكنون، عظمتِ خويش را بازگو مي¬كردند، و به همين دليل هم به اسطوره¬هايي چنين پايدار تبديل شدند. اسطوره¬هايي كه بقايايش در همان چيزها لانه كرد، و تا به امروز عظمت را به ما يادآوري مي¬كند. اما اين يادآوري، پژواكي است از گذشته، كه بر صخره¬هاي اكنون ليز مي¬خورد و بر آن كارگر نيست. اين پژواك، تا وقتي كه در گذشته لانه كرده باشد، دست بالا اندوخته¬ايست موزه¬اي، و مجموعه¬ايست از چيزها، كه رخدادهايي مهم را در گذشته بازنمايي و نه بازآفريني كند.&lt;br /&gt;
بازي روايتهاي تاريخي در اين روزگار، گويي از پايه نادرست باشد. اين قماري است كه بردي در آن نيست. همه¬ي بازيگران در آن بازنده¬اند. ناكارآمد بودنِ اين بازي، از آنجا روشن مي¬شود كه بردها در آن شكننده و زودگذر هستند و بازتابي راستين در اكنون ندارند. شبه-قبايلي كه پاره¬هايي كوچك از زمين را در اختيار دارند و مي¬كوشند با گردآوردن چيزها و بازنويسي تاريخهاي گذشته مدار هويتي براي خود دست و پا كنند، دست بالا به توهمي زودگذر دست مي¬يابند، و ترديد دارم كه هيچ &amp;quot;من&amp;quot;ِ انديشمندي، دانسته اين گزينه را برگزيند. &lt;br /&gt;
كشمكش بر سر نمادها نيز به همين ترتيب مسخره¬آميز مي¬نمايد. مردمي كم شمار كه بر سرزميني بي بار و بر - اما نفت خيز زندگي مي¬كنند- با برگزيدنِ نقشِ اسطرلابِ يوناني/ايراني به عنوان نماد ملي خويش، و كشيدن نماد آهوي مصري بر دفترهاي شركتهاي بزرگ خويش، و خويشاوند پنداشتن خويش با ابن سينا و بيروني به ملت تبديل نخواهند شد و هويتي تاريخي به دست نخواهند آورد. اين جعل¬ها، چيزي جز تداومِ كمي نابخردانه¬تر و كمي بي¬شرمانه¬ترِ سرمشقِ هرودوت نيست. ناگفته پيداست كه اين نسخه¬ها و اين روايتها ممكن است جايگير و كامياب هم بشوند. اما پيشاپيش بايد درباره¬شان پرسش كرد، كه آيا به راستي اين چيزي است كه &amp;quot;من&amp;quot;ها در مقام هويت مي¬طلبند؟ &lt;br /&gt;
به راستي چرا مردمي مانند ساكنان تركيه¬ي امروزين كه تاريخ شهرنشيني¬شان به هزاره¬ي پنجم پيش از ميلاد مي¬رسد، و تمدنهاي بزرگي مانند كاپادوكيه و بيزانس و عثماني را داشته¬اند، ناگزير شده¬اند شخصيتي مانند مولانا جلال¬الدين بلخي را ادعا كنند؟ چرا اين مردم، ناچار شده¬اند چنين آغشته به ناكامي جشن نوروز را &amp;quot;تركي&amp;quot; بدانند؟ در حالي كه هزاران سال است نوروز را جشن مي¬گيرند و آن را هم نوروز مي¬نامند و اين پاره از هويتشان هم مورد چالش نبوده است؟&lt;br /&gt;
بازي هويتهاي برساخته بر مبناي تاريخِ گذشته مدار، از آن رو با باخت و ناكامي همراه است، كه بر منطقي نادرست بنا نهاده شده است. منطقِ بازيِ اين هويت و منطقِ نوشته شدنِ آن تاريخ، بر اصول موضوعه-ي حاشيه نشينان استوار است. نه حاشيه نشيناني كه بر حاشيه نشيني خويش آگاهند، و نه آنان كه قصدِ تبديل شدن به مركز را دارند. بلكه حاشيه نشيناني كه موقعيت خود را در اكنون انكار مي¬كنند، و با بازنويسي گذشته مدعي مركزيتي موهوم هستند. اين ناآگاهي در مورد موقعيتِ &amp;quot;من&amp;quot; و ما در اكنون و اين سستي و تنبلي در خواستِ بزرگِ &amp;quot;مركز بودن&amp;quot;، چيزي است كه روايتِ تاريخي پرتاب شده به گذشته را به نوعي مخدر و خواب¬آورِ اعتيادآور تبديل مي¬كند. &lt;br /&gt;
نوادگان صنعتگران روم شرقي، و فرزندان جنگاوران عثماني بدان دليل امروز به مولانا و نوروز نياز دارند، كه بند ناف خويش را با گذشته قطع كرده¬اند. ارتباط ايشان با نخستين نويسندگان يوناني و نخستين فيلسوفان مكتب ايوني، كه دست بر قضا مقيم همين قلمرو هم بودند، به متوني تاريخي فرو كاسته شده است. خرد آن يونانيان، جنگاوري آن عثمانيان، و صنعتِ آن روميان در اكنونِ ايشان حضور ندارد. از اين رو ضرورت دارد كه تاريخي گذشته¬مدار، كه اين محروميت را تثبيت و تشديد مي¬كند، بر محور بقاياي آنچه كه ردپاهايش در اكنون باقي مانده، موزه¬اي بسازد. اين موزه مثلا در مورد تركيه بر مبناي زبان تركي و هويت قومي مصنوعي¬اي به نام هويت تركي برساخته شده. يعني مردمي از نژادها و فرهنگهاي گوناگون كه زبان فاتحان سلجوقي خويش را پذيرفتند، همچون قبيله¬اي مصنوعي در نظر گرفته شده¬اند. از اين روست كه چند بيتِ تركيِ مولانا، چندان مهم مي¬شود كه به زور كشاندنش به موزه¬ي هويت اين جماعت را ضروري سازد. فنِ موزه¬سازي، هرچند كارآمد و موفق تواند بود، اين ايراد را دارد كه بر مبنايي كاملا ذهني استوار است. هيچ ضرورتي ندارد كه آنچه در موزه به عنوان چفت و بستِ اكنون با گذشته حضور دارد، به راستي از حضوري عيني حكايت كند. چيزِ درون موزه، نمادي از حضورِ وقايع تاريخ¬ساز در اكنون است، و نه خودِ آن. &lt;br /&gt;
از اين رو خطر در آنجاست كه با بسنده كردن به چيزهاي درون موزه و تاريخهاي گذشته مدار، هويت به نمادهايي سبك و ساختگي فروكاسته مي¬شود. اين بلايي است كه در غرب بر سر هويت مردمان آمد. چنان كه آن لحظه¬ي زرين حضور در مركز- كه به ويژه در جريان انقلاب صنعتي و عصر استعمار نمود داشت- به سرعت سپري شد و با جا به جا شدنِ مركز به دو قطبِ شوروي و آمريكا، هويتِ نوساخته¬ي اروپاي متمدن به سرعت فرو ريخت، بي آن كه توانسته باشد از آن مهلتِ گذراي حضور در مركز، بهره¬ي كافي برگيرد. &lt;br /&gt;
در شرق نيز چنين است. تركان امروز با تغيير دادن خط خويش، و با سياست ايراني¬زدايي و فارسي ستيزي كه از دوران آتاتورك شروع شد، در عمل بند ناف خود را با گذشته قطع كرده¬اند. از اين رو به ازاي افزودن پيكره¬ي مولانا و نمادهاي او به موزه¬ي خويش، پذيرفته¬اند كه براي هميشه خواندن شعر او را و فهميدن سخن او را از ياد ببرند. چنان كه به راستي امروز مولانا - كه شاهكارهايش را به فارسي مي¬نوشت- در اكنون مردم اين سرزمين حضوري ندارد. جز كه آن كه به نامش افتخار مي¬كنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
18. پرتاب شدگي تاريخ به گذشته، مخاطره¬اي بزرگ است. پديده¬ايست فراگير و عمومي كه تمام تاريخها و تمام هويتها را در بر گرفته است. كارآيي آن در پيكربندي هويت اجتماعي چندان زياد، و قدرت آن در بسيج توده¬ي مردم چنان چشمگير بوده است كه آن را به سرمشقي غالب تبديل كرده است. با اين وجود، اين كارآيي سياسي تاريخِ گذشته مدار براي بسيج مردم و هويت¬بخشيِ سطحي به ايشان، با زوال معنا و ناتوان شدنِ &amp;quot;من&amp;quot; همراه بوده است. &lt;br /&gt;
تاريخ گذشته مدار، ابزاري است در دست نهادهاي اجتماعي، براي آن كه سازماندهي اجتماعي را بر محورِ هويت جمعي ممكن كنند. اين تاريخ¬ها خصلتي ايدئولوژيك دارند. يعني به سادگي خوانده و فهم مي¬شوند و رفتارهايي خاص را هم به پذيرندگان خويش تحميل مي¬كنند. اين¬ها منشهايي هستند سرگرم¬كننده، حجيم، انباشته از جزئيات، و تقريبا بي¬ربط با واقعيتِ بيروني، كه براي بسيج كردارهاي مردماني ميان مايه طراحي شده¬اند. كارآيي¬شان در سطح اجتماعي از آنجا معلوم مي¬شود كه امروز كشورهايي با هويتهاي جمعيِ بنا شده بر اين اساس وجود دارند، و سطوحي متفاوت و موفق از بسيج جمعي مردمشان را نيز به نمايش مي¬گذارند. عراق، كه تاريخش به عنوان كشوري مستقل دو هزار و پانصد سال پيش خاتمه يافت و دوباره از پنجاه سال پيش آغاز شد و بنابراين براي تقريبا تمام عمرش - جز چند قرن حاكميت عثماني- جزئي از ايران بود، با استفاده از همين رده از هويت¬هاي ايدئولوژيك با ايران جنگيد، و بسيج عمومي قدرتمندي را به نمايش گذاشت، در شرايطي كه بسياري از افرادِ مقيمِ سنگرهاي رويارو، خويشاوندِ نزديك يكديگر بودند. به همين ترتيب، امروز اميرنشين-هاي كوچك جنوب خليج فارس براي مردم خويش هويتي آفريده¬اند و قدرتي اقتصادي يافته¬اند و اينها همه نشانه-ي كارآمد بودنِ تاريخ گذشته مدار – يعني نسخه¬هاي عميقا جعليي عربي و تركي¬اش است، در بسيج عمومي مردم.&lt;br /&gt;
با اين وجود، نظام اجتماعي بابت اين بسيج در سطح نهادهاي سياسي، بهايي را در ساير سطوح سلسله مراتبي¬اش پرداخت مي¬كند. &amp;quot;من&amp;quot;هايي كه در سطحي روانشناختي حضور دارند و قرار است با اين تاريخ¬ها هويت يابند، در عمل با سيراب شدن از اين آب شور، از حضور در مركز باز مي¬مانند. خاطره¬ي جعليِ بودنِ ماضي در مركز مانعِ كنشِ فعال براي حضور داشتنِ حال در مركز است. اين امر حتي در مورد مردمي مانند ايرانيان و هنديان كه زماني در مركز بوده¬اند هم مصداق دارد. يعني جعلي يا راستين بودنِ باور به بودن در مركز، تاثير چنداني در اين مهار كنندگي ندارد. مشكل در قطع رابطه با اكنون نهفته است، و چيزواره شدنِ تاريخ و تاثيركردارها و رخدادهاي بزرگ.&lt;br /&gt;
&amp;quot;من&amp;quot; اگر با تاريخ گذشته مدار آلوده شود، از ارتباط با اكنون محروم خواهد شد. اين من نيز همراه روايتي كه هويتش را تعيين مي¬كند، به گذشته پرتاب خواهد شد و در خاطره¬اي معمولا جعلي شناور خواهد ماند. يادآوري كردارهاي بزرگ و نه آفرينش آنها، و خاطره¬پردازي در مورد رخدادهاي تاريخي، و نه برخورداري از آن، مايه¬ي دلخوشي اين &amp;quot;من&amp;quot; خواهد بود. به اين دليل است كه من، با اين عارضه از اكنون كنده مي¬شد، و به اين ترتيب بختِ حضور در هستي را از دست مي¬دهد. در مركز بودن، همان در هستي حضور داشتنِ بي قيد و شرط و نيرومندانه و تمام و كمال است، كه &amp;quot;من&amp;quot; با وسوسه¬ي اين روايتِ شيرين، از آن چشم مي¬پوشد.&lt;br /&gt;
اين &amp;quot;من&amp;quot; ناگزير خواهد بود به نشانگان و علايم بسنده كند و هويت خويش را در اكنون، با چيزهاي و نمادها نمايش دهد. اين من، موزه¬دار خواهد شد، چرا كه راه ديگري براي برخورداري از گذشته¬ را ندارد. چرا كه اين گذشته با افسونِ تاريخِ لانه كرده در آن، از دسترس وي خارج شده است. به اين ترتيب، سنگين-ترين تاواني كه تاريخ گذشته مدار به جوامع تحميل مي¬كند، از ميان رفتنِ &amp;quot;منِ تاريخ¬ساز&amp;quot; است. &lt;br /&gt;
بازتاب ديگري از اين عارضه، اما، در سطحي فراتر از نهادهاي اجتماعي نيز قابل ردگيري است. تاريخ گذشته مدار به دليل خصلت ايدئولوژيك خود، تنگ نظر و محدود كننده و هراسان از عناصر متكثر است. اين تاريخ ناگزير است تا براي هدايت و به جريان انداختنِ كردارهاي خاصي در توده¬ي مردم، رده¬اي خاص از عناصر نهفته در گذشته را به خود مربوط كند و بقيه را انكار نمايد. از اين روست كه تركانِ مقيم تركيه، ناگزير شده¬اند از ميراث فرهنگي و تاريخي بزرگي چشم¬پوشي كنند. چرا كه بخش مهمي از اين ميراث ايشان را با كردها، روميان، ايتاليايي¬ها، يونانيان، ايرانيان، و مغولان در ارتباط قرار مي¬دهد. خصلت ايدئولوژيكِ تاريخ در اين قلمرو ايجاب مي¬كند كه تمام اين پيوندها كه به راستي وجود داشته¬اند، بريده شوند و از اكنون رانده شوند، تا جا براي مفهومي نوظهور و ساختگي مانند هويت تركي باز شود كه بر رواج گويش خاصي از زبان اويغوري در بخشهايي خاص از اين كشور استوار است. اين بدان معناست كه تركان در سطح فرهنگي نيز از بخش مهمي از ميراث تاريخي خويش محروم شده¬اند. ميراثي كه ايشان را با ادبيات فارسي، سياست يوناني، و دينِ رومي در ارتباط قرار مي¬دهد. &lt;br /&gt;
به اين شكل، تاريخ گذشته مدار گذشته از سطح رواني، در سطح فرهنگي نيز ناتواني و كمخوني به بار مي¬آورد. اين در واقع منشي است سركوبگر در سطح فرهنگي، كه با هدفِ سازماندهي سياسي جوامع، منشهاي ديگر را و كردارهاي بزرگ &amp;quot;من&amp;quot; را سركوب كرده، و بنابراين تاوانِ بسيج توده¬ها را با مسخ شدنِ &amp;quot;من&amp;quot; و انحطاط فرهنگ پرداخت مي¬كند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
18. شايد چنين بنمايد كه لحن اين نوشتار تاريخ¬ستيزانه، يا نااميدانه است. اما اشتباهي بزرگتر از اين برداشت وجود ندارد. من نه از سرِ نااميدي اين متن را نوشتم و نه براي پشت كردن به تاريخ، كه پيشنهادي را در برابر وضعيتِ بيمارگونه¬ي تاريخ در آستين دارم. منشها و روايتها و عناصر فرهنگي، نظامهايي تكاملي هستند، و تمام نظامهاي تكاملي تنها در رقابت با هماورداني نيرومندتر است كه از ميدان به در مي¬روند. پيشنهاد من براي رهايي از چنگ تاريخ گذشته¬مدار، آن است كه شكلي از تاريخِ اكنون بنياد شود.&lt;br /&gt;
تاريخ را مي¬توان در اكنون نوشت، اگر اين قواعد رعايت شود:&lt;br /&gt;
نخست آن كه در بازخواني و بازشناسي آنچه كه در گذشته رخ داده، همواره بايد به رويكرد ايدئولوژيكِ تاريخ¬هاي گذشته¬گرا، و كاركرد سياسي¬شان در زمانِ نوشته شدنشان نظر داشت. بايد پرسيد كه چرا مورخ به اين جنبه¬ي خاص از رويدادها پرداخته، و نه جنبه¬اي ديگر، و چرا چيزهايي را نقل كرده و چيزهايي ديگر را از قلم انداخته است. بايد در داوريهاي او شك كرد، و بايد كوشيد تا ماجرا از ديدِ &amp;quot;آدم بد&amp;quot;هاي داستان بازسازي شوند. بايد به حال و هواي حاكم بر جامعه¬اي كه تاريخ در آن نوشته شده نظر داشت، و بايد كاركردِ آن را در زمان نوشته شدن شناخت. بايد پرسيد كه اين متن در روزگارِ رواجش، چه مردمي را براي چه قصدي بسيج مي¬كرده، و چه نوع بسيج اجتماعي را ممكن مي¬ساخته است؟ بايد شناخت كه چه نيروهايي نوشته شدن اين متن و رواجش را پشتيباني كردند، و رقيبانشان چه كساني بودند و چه متنهايي از آنها به يادگار مانده است؟ در اين معنا، بايد تاريخ¬ها را كه ارزشمندترين ردپاهاي بازمانده از گذشته هستند، با دقت و وسواس خواند و از آنها آموخت، و در عين حال، واسازي¬شان كرد، محك¬شان زد، و به بوته¬ي نقدشان سپرد.&lt;br /&gt;
دوم آن كه بايد به خودِ رخدادهاي تاريخي، و خودِ كردارهاي تاريخ¬ساز نگاه كرد، و نه قصه¬هاي سرگرم كننده و ماجراهاي هيجان¬انگيزي كه در اطراف آن بربافته شده است. بايد به اين كه در چه شرايطي، چه رخدادي به واقع ظهور كرده است نگريست، و به اين كه چه كسي در چه شرايطي چه كرده است. اين كه بازتاب و تاثير اين رخداد چه بوده است را بايد در طول زمان رديابي كرد، و شاخه¬هاي فراوانِ نفوذ آن را دنبال كرد و انعكاسهاي واگرا و پراكنده¬اش را جستجو كرد. به اين ترتيب، بايد استخوان را از گوشته¬اش جدا كرد، و آن را همچون كالبدشناسي بي¬طرف، وارسي كرد.&lt;br /&gt;
آنگاه، بايد به تاثيرهاي بازمانده از آن رخدادها و آن كردارها در زمانه¬ي اكنون پرداخت. بايد ديد كه چگونه اين كردارها و آن رخدادها اكنونِ ما را شكل داده¬اند، و وضعيتِ امروزين ما براي هستي داشتن را تعيين كرده¬اند. بايد اين بازتابِ گذشته در اكنون را مانند محوري بنيادين مورد توجه قرار داد، و با تكيه به آن آرايش نيروها و رويارويي روايتها و تفسيرها در موردش را بازشناسي كرد. بايد با فهمِ وامي كه اكنون از گذشته دارد، آن را در اكنون به شكلي راستين و نه ساختگي احداث كرد. هرچند اين تاثير ناچيز يا ناخوشايند باشد، بايد غنيمتش شمرد، چرا كه اين تنها شكلِ برخورداري است كه ما از تاريخ توانيم داشت. &lt;br /&gt;
سپس، بايد داوري كرد. بايد تقارن را شكست، و همچون كنشگري خودمختار و مجهز به اراده، تفسيرِ خويشتن از تاريخ را بسته به موقعيتِ &amp;quot;من&amp;quot; در اكنون باز آفريد. بايد در ميان تاثيرهايي كه از گذشته به امروز رسيده است، دست به انتخاب زد، و صريحا، با پرهيز از كژديسه نمودنِ حقيقت، تاثيرها را گوشزد كرد و داوري خويش را بر كرسي نشاند. بايد بر اساس آنچه كه &amp;quot;من&amp;quot; در اكنون مي¬خواهد، و در تار و پود تاثيرهايي كه از گذشته تا به امروز تداوم يافته است، دست به كنش زد. بايد هويت را برگزيد و بازتعريف كرد و آن چنان هستي داشت. در اين حالت، &amp;quot;من&amp;quot; دست كم در سطحي فردي و به عنوان نظامي روانشناختي در مركزِ هستي نشسته است. و اين پيش شرطِ تمام اشكالِ ديگرِ حضور در مركز هستي است.&lt;br /&gt;
بايد به اين شكل، تاريخ اكنون را نگاشت.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
پی نوشت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1 بديهي است كه يادداشتهايي شخصي كه افراد در آنها براي به رمز نوشتنِ محتواي خاصي، خطي ويژه را ابداع مي¬كنند، از ديرباز وجود داشته است، اما عنصري در سپهر عمومي و سطحي جامعه شناختي نبوده است.&lt;br /&gt;
2 مضموني بسيار تكراري در كتيبه¬هاي شاهان دوران جديد آشور. به ويژه در نبشته¬هاي شروكين دوم و سناخريب اين عبارت را زياد مي¬بينيم.&lt;br /&gt;
3 توجه داشته باشيد كه در اين دوران اعضاي مقيمِ قلمروهاي سه گانه¬ي خاوري، مياني، آفريقايي و آمريكايي هنوز از وجود قلمروهاي ديگر خبردار نبودند و تا ديرزماني بعد هم به اين موضوع پي نبردند. به همين دليل هم هخامنشيان و شهروندانشان از وجود چينيان و سرخ پوستاني كه در آن دوران مراحل اوليه¬ي شهرنشيني و دولت¬سازي را سپري مي¬كردند، خبري نداشتند.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتابنامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن اثير، عزالدين علي، تاريخ كامل، ترجمه¬ي ابوالقاسم حالت، علمي، 1352.&lt;br /&gt;
پاتس، دنيل، تي. باستانشناسي ايلام، ترجمه¬ي زهرا باستي، سمت، 1385.&lt;br /&gt;
كتاب مقدس، (عهد عتيق و عهد جديد)، انجمن پخش كتب مقدسه، 1355.&lt;br /&gt;
گرني، اوليور، هيتي¬ها، ترجمه¬ي ژاله آموزگار، انتشارات پژوهشگاه مطالعات فرهنگي، 1371.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	De Certeau, M. Histoiricites Mystiques, Recherches de Science Religieuse, 73, pp: 325-354, 1985.&lt;br /&gt;
Rüster, E. )Chr. (Neu, Hethitisches Zeichenlexikon (HZL), Wiesbaden,1989.&lt;br /&gt;
Falkenstein, A. Archaische Texte aus Uruk, Berlin-Leipzig, 1936.&lt;br /&gt;
von Soden, W. The Ancient Orient: An Introduction to the Study of the Ancient Near East, Grand Rapids: Erdman&#039;s Publishing Company, 1985.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amir.dana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D9%90_%D8%A7%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%86&amp;diff=761</id>
		<title>نوشتن تاریخِ اکنون</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D9%90_%D8%A7%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%86&amp;diff=761"/>
		<updated>2014-05-20T15:29:13Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amir.dana: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نوشتن تاریخ اکنون (بخش نخست)، فروزش، شماره‌ی 3، تابستان 1388، ص: 4-14.&lt;br /&gt;
نوشتن تاریخ اکنون (بخش دوم)، فروزش، شماره‌ی 4، پاییز 1388، ص: 4-16.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شروين وكيلي&lt;br /&gt;
21/5/1387&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1. تاريخ، واژه ايست که با گذشته پيوند خورده است. مورخان، آن انديشمنداني هستند که به رخدادهايي که در گذشته به وقوع پيوسته اند مي پردازند، متوني کهن را که توسط گذشتگان نوشته شده اند تحليل مي کنند، و به عنوان متخصصاني که برش خاصي از زمانِ گذشته در قلمرو دانش و فهم شان است، نامدار مي شوند و اعتبار مي يابند. محوري که از اکنون آغاز مي شود و به زمان هاي دوردست منتهي مي شود، تيول مورخان است، و اين دامنه از لحظاتي پيش، از همان نقطه اي که رخدادهاي جاري در اکنون به گذشته تبديل مي شود، آغاز مي شود و تا نخستين نشانه هاي خط و نويسايي عقب مي رود. اين بدان معناست که تاريخ از سويي با گذشته، و از سوي ديگر با زبان، و به طور خاص زبانِ نوشته شده و متن سر و کار دارد. در آنجا که متني وجود ندارد، اقتدار مورخ پايان مي يابد و حکومت باستان شناس آغاز مي شود. &lt;br /&gt;
بر اين مبنا، تاريخ به عنوان شاخه ای از دانش که به گذشته مي پردازد، در ميان ساير شاخه هاي رسمي و دانشگاهي علم جايي براي خود باز کرده است، و موقعيتي به ظاهر هم ارز و هم زور با ساير شاخه هاي دانايي به دست آورده است. اين تصوير از علم تاريخ و مورخان با وجود آشنا و رايج بودن، اگر با دقتي بيشتر نگريسته شود، به تعارض هايي مفهومي بر مي خورد. از يک سو، چنين مي نمايد که تاريخ به نوعي با ساير دانشها متفاوت باشد. چرا که در آن از روش شناسي دقيق و رياضي گونه ي رايج در ساير علوم به شکلي منسجم و ساختار يافته استفاده نمي شود، و با وجود تلاشهاي فراواني که براي کمي، عيني، و تجربي ساختنِ شواهد تاريخي انجام گرفته است، اين علم همچنان ماهيت تفسيري و بلاغي خود را حفظ کرده است. &lt;br /&gt;
از سوي ديگر، چنين مي نمايد که تمام علوم ديگر را بتوان به نوعي زيرشاخه ي تاريخ دانست. چرا که تاريخِ هر علمِ خاص، کلِ داشته هاي آن علم را تا لحظه ي اکنون در بر مي گيرد و به تعبيري چنين مي نمايد که تاريخ و يا شاخه اي از آن که تاريخ علم باشد، به نوعي فراعلمِ زمان مدار تبديل شده باشد. &lt;br /&gt;
تاريخ، گذشته از اين تفاوتهاي روش شناختي و ابهام هايي که در مرزبندي اش وجود دارد، از يک نظر ديگر هم با ساير علوم تفاوت دارد، و آن هم تاثير مستقيم و تعيين کننده ايست که در هويت فردي و اجتماعي اعضاي يک جامعه دارد. هيچ علم ديگري را نمي توان يافت که به قدر تاريخ در شکل دادن به خودانگاره ي سوژه از خودش تاثير داشته باشد، و با پيکربندي هويت جمعي مردمي که در کنار هم زندگي مي کنند و &amp;quot;تاريخ&amp;quot; مشترکي دارند، کردارهاي آينده ي ايشان را تعيين کرده باشد. &lt;br /&gt;
تاريخ در اين معنا، تنها علمي است که با وجود تاثير شديد و چشمگيرش بر شکل دادنِ اکنون، پيوند خويش با اين برش زماني خاص را انکار مي کند. اگر از دستاوردهاي فني ناشي از علوم تجربي بگذريم، و تنها بر محتواي معنايي و بافتار تفسيري شاخه هاي علوم تمرکز کنيم، تاريخ را مهمترين شکل دهنده به شکلِ اکنون خواهيم يافت، و غريب است که اين تاثير فراگير و عمومي در مورد شيوه ي درک ما از خويشتن در اکنون، توسط علمي صورتبندي و بيان مي شود که مدعي کناره گيري از اکنون، و اقامت در گذشته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2. ادعاي اقامت در گذشته و انکار پيوند با حال، دستاويزي است که تاريخ را به نوعي مرجع غايي، به نوعي داور بي طرف و شکلي از سيستم لختِ نيوتوني تبديل مي کند، که کل حرکتها و رخدادها و تصميم هاي نهفته در اکنون را مي توان بر مبناي آن و در تناسب با آن سنجيد. تاريخ، با لانه کردن در گذشته است که مشروعيت و اقتدار کافي را براي شکل دادن به اکنون به دست مي آورد.&lt;br /&gt;
ميشل دو سرتو، يکي از بهترين بيانها را در مورد ضرورت بازبيني اين ادعاي تاريخ به دست داده است. چنين مي نمايد که برداشت دو سرتو در مورد اين نکته درست باشد که تاريخ، همواره بر شواهد و مستنداتي تکيه کرده که در اکنون حضور دارند و در حال مستقر شده اند (De Certeau, 1985). &lt;br /&gt;
اشياي گرد آمده در موزه ها، متون تاريخي، و نوشتارهاي نقش بسته بر سفالينه ها و ديوارها همه از آن رو موضوع علم تاريخ دانسته مي شوند، که در زمانه ي اکنون حضور دارند و يا با بند نافي از جنس روايت و نقل قول و يادبود به حالِ گريزپاي ما پيوند خورده اند. بر اين مبنا، تاريخ، تفسيري است که ما از چيزها و رخدادها و شواهدِ موجود در اکنون داريم. ماده ي خام تاريخ، که داربستهاي استوار ساختن گذشته ي ما را بر مي سازد، آن چيزي است که در زمان حال هست. بر اين مبنا، انکار اتصال شواهد تاريخي به اکنون، همچون ناديده انگاشتن انگيزه ي حال مدارانه ي مورخ، خطايي روش شناسانه محسوب مي شود.&lt;br /&gt;
پيوند تاريخ با گذشته، و انکار پيوند آن با زمان حال به قدري در ذهن ما رسوب کرده و نگاههاي ما به حدي بدان معتاد گشته اند که سخن گفتن از آن با لحني نقادانه و دعوت به جور ديگر انديشيدن در اين قلمرو در نگاه نخست نامفهوم و ناممکن مي نمايد. با توجه به اين که تلاش من در بازخواني و بازسازي تاريخ فرهنگ انساني به طور عام و تاريخ ايران زمين به طور خاص، دستيابي به شالوده اي استوار و مستحکم براي بازتعريف هويت خويشتن است، چنين گسستي از ديدگاه سنتي و گذشته مدارانه ي تاريخ را ضروري و بارآور مي دانم. براي ترسيم حد و مرزهايي که در دعوت به &amp;quot;اکنون مدار&amp;quot; ديدنِ تاريخ نهفته است، بايد نخست به زمينه اي انديشيد که ناديده انگاشتن اين ديدگاه را به امري چنين مرسوم مبدل ساخته است. &lt;br /&gt;
آماج اصلي اين نوشتار، طرح شرايطي است که به گسسته شدنِ بند ناف تاريخ با اکنون منتهي شده است. اين شرايط را با رجوع به متوني که امروز تاريخي ناميده مي شوند، و معمولا در زمان نگاشته شدنشان هم همچون تاريخ فهميده مي شدند، انجام خواهم داد. يعني به شرايطي خواهم نگريست که در آنها تاريخ مستقر در اکنون، که گمان دارم زماني با اقتدار تمام وجود داشته است، به تاريخِ ابتر و مخفي در گذشته تبديل شد. به طور خلاصه، موضوع اصلي اين نوشتار، چگونگي گسسته شدنِ پيوند ميان تاريخ و اکنون، و محدود ماندنش به گذشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3. در مورد اين که نخستين متون تاريخي در چه زماني و در چه تمدني نوشته شدند، توافقي عمومي وجود دارد، هرچند در مورد دلالتِ اين متون در همان تمدنها بحث و کشمکش بسيار است. مي دانيم که خط در ابتداي هزاره ي سوم پ.م در کهنترين تمدنهاي يکجانشين ،ايران زمين (مشتمل بر ميانرودان، سغد و خوارزم، ايلام، و دره ي سند)، آناتولي و مصر-  پديدار شد، و در ابتداي کار براي ثبت رخدادهايي از جنس تحولات سياسي يا باورهاي ديني به کار گرفته شد. &lt;br /&gt;
متون تاريخي در مصر، تا دير زماني که تا حمله ي هيکسوس هاي آسيايي به طول انجاميد، در عمل به زنجيره اي از نسب نامه هاي رسمي که ارتباط فرعون را با فرعونهاي پيشين نشان مي داد و ساختاري بسيار رسمي و صورتبندي شده در قالب چندين نام ديني و دولتي داشت، منحصر مي شد. بخش مهمي از تاريخ مصر در دوران پيش از حاکميت هيکسوس ها را بايد در متوني که در کل خصلتي غيرتاريخي دارند و داستانهايي تخيلي يا دعاهايي ديني را در بر مي گيرند، جستجو کرد. &lt;br /&gt;
در مقابل، در قلمرو ايران زمين بود که نخستين متون تاريخي به معناي ثبت رخدادهاي ويژه و محصور در زمان و مکان، توليد شد. اين امر، تا حدود زيادي مديون چند پارگي جغرافيايي اين قلمرو، و ظهور تمدنهايي متفاوت بر پهنه ي آن بود. در کل، متون تاريخي پديد آمده در ايران زمين، بيشتر از رده ي فتح نامه ها و گزارشهايي جنگي هستند که محور اصلي شان نبرد ميان قطبِ ايلام –ميانرودان است.  &lt;br /&gt;
يکي از نخستين متوني که مي توانند همچون متني تاريخي نگريسته شوند، و تاريخ ميانرودان باستان (سومر) و همچنين تاريخ نوشته شده ي انساني با آن شروع مي شود، شرح نبرد انمرکار - شاه دولتشهرِ سومريِ اوروک- با شاهِ اَرَت - احتمالا منطقه ي شهداد- در ايرانِ جنوبي است. در اين کتيبه که به خط ميخي سومري نوشته شده، براي اولين بار، مي بينيم که متن با عبارتِ آشناي &amp;quot;يکي بود، يکي نبود!&amp;quot; آغاز مي شود. حماسه ي ديگر سومري، که در ضمن کهنترين متنِ داراي نام گيلگمش هم هست، به نبردي در ميان دو دولتشهرِ کيش و اوروک اشاره مي کند که در جريان آن گيلگمش - شاه اوروک- پس از متحد شدن با جنگاوران سرزمينش و فرونشاندن مخالفتهاي شوراي ريش سپيدان شهرش، به کيش لشکر مي کشد و پس از محاصره کردنِ آنجا، با شاه اين شهر که آگا نام دارد، صلح مي کند. در هردوي اين متون، روايتي تاريخي به اساطير درآميخته است. در حماسه ي انمرکار، شاه اوروک فرزند خداي خورشيد -اوتو- دانسته مي شود و ارتباط گيلگمش هم که با خدايان سومري به قدر کافي مشهور هست(Falkenstein, 1936). &lt;br /&gt;
متون سومري اي که به رخدادهايي تاريخي پرداخته اند، در کل از الگويي پيروي مي کنند که در همين دو متن اوليه وجود دارد: استعاره هايي اندک و معمولا گويا، متوني کوتاه و بيانيه مانند، و ارجاعهايي مبهم و نادقيق به اشخاص و جاها، به شکلي که آشکار است متن براي کساني نوشته شده که مکان شهرها و هويت شاهان و کسانِ نامبرده شده در کتيبه ها را ، به خوبي ميدانسته اند. در يکي از متون ديگري که چند قرن بعد، توسط اورکاگينه -شاه اور- به مناسبت غلبه ي او بر رقيبش که کاهني بلندپايه بود، نوشته شده است، اشاره هايي به اقدامات دادخواهانه ي شاه جديد وجود دارد و براي نخستين بار از واژه ي &amp;quot;آزادي&amp;quot; به عنوان محور مشروعيت بخشي به شاهي که مردم را از قيد ستم کاهني زياده خواه نجات داده، مورد استفاده واقع شده است. &lt;br /&gt;
در ميانرودان پس از آمدن اکدي ها الگوي نوشتن تاريخ کمي تغيير يافت. اين تغيير بيشتر با توجه به ريزه کاري ها و تاکيد بر ساختار ادبي متون تاريخي مربوط مي شد، تا تحولي بنيادين در سبک روايت. اين تحول را مي توان با مقايسه ي کتيبه هاي به جا مانده از قبل و بعد ورود اکدي ها به ميانرودان دريافت. اِآناتوم -شاه لاگاش در 2460 پ.م- که با ايلاميان جنگيد و بر ايشان چيره شد، سه متن کمابيش مشابه از خود به جا گذاشته است که يکي از آنها به اين شرح است:&lt;br /&gt;
&amp;quot;ايلام، کوه بلند با سلاح در هم کوبيده شد. پشته هايي از اجساد بر هم تلنبار شد، اَرَو که اِنسي (حاکم) آن درفشها را برافراشته بود، با سلاح در هم کوبيده شد. پشته هايي از اجساد بر هم تلنبار شد، اومّا با سلاح در هم کوبيده شد، بيست پشته از جسد برهم تلنبار شد.(پاتس، 1385: 143)&amp;quot;&lt;br /&gt;
کمتر از دو قرن پس از نوشته شدن اين متن، ريموش که فرزند و جانشين شروکين -بنيانگذار پادشاهي اکد- بود، در کتيبه اي به متنهاي تاريخي به معناي دقيق کلمه بسيار نزديک شد:&lt;br /&gt;
&amp;quot;اَبَل گَمش، پادشاه برهشوم را در نبرد مغلوب کرد. زَهَر و ايلام در ميانه ي برهشوم رزم آرايي کردند. اما ريموش پيروز شد. 16212 تن کشته و 4216 نفر اسير شدند. امهسيني پادشاه ايلام اسير شد، ؟ از ايلام اسير شد. سيدَگو فرمانرواي برهشوم اسير شد و شرگَپي در كنار رودخانه ي قبليتوم اسير شد. پشته هايي از اجساد در شهر روي هم تلنبار شد.(پاتس، 1385: 167)&amp;quot;&lt;br /&gt;
چند قرن بعد، در حدود 2100 پ.م پوزور اينشوشيناک که پادشاه ايلام بود، کتيبه اي نوشت و پيروزيهاي خويش را با همين سبک در آن شرح داد:&lt;br /&gt;
&amp;quot;حاکم شوش، گيرنيتا، سرزمين ايلام، پسر شيمپي ايشهوک، دشمنان کيماش و هورنوم را اسير کرد. هوپسانا را فرو پاشيد و هشتاد و يک شهر و منطقه را در يک روز زير پاهايش ويران کرد. آنگاه که پادشاه سيماشکي به سويش آمد، بر پاهايش آويخت. پوزور اينشوشيناک نيايشهاي او را شنيد و...(پاتس، 1385: 194)&amp;quot;&lt;br /&gt;
سنتي که با ورود اکدي ها به ميانرودان شکل گرفت و زبان روايي متون تاريخي را از حالت استعاري و اساطيري اش به وضعيتي دقيقتر و روشنتر تبديل کرد، تا دو هزاره پس از ورود ايشان به ميانرودان همچنان تداوم يافت. در ابتداي قرن هشتم پ.م گزارش دقيق حمله ي شروکين دوم به ماد و ايلام را داريم، که در آن شمار تلفات و نام و نشان شهرهايي که ارتش او از آن عبور کرده اند، با دقت ذکر شده است. اين رده از متنها در نهايت به کتيبه ي مصور آشور بانيپال، واپسين شاه بزرگ آشور ختم مي شوند که در آنها شرح پيروزي او بر پادشاه ايلام آورده شده است. &lt;br /&gt;
فتح نامه هاي اين دوران، لحن ساده و گاه صميمانه اي دارند، حمورابي در متني که در ميانه ي قرن هفدهم پ.م نوشته است، از اين که پس از هجوم اوليه اش به ايلام به سختي شکست خورد و هراسان، نا اميد و افسرده به شهر خويش بازگشت، سخن مي گويد، و آشور بانيپال وقتي از اتحاد ايلامي ها با بابلي ها در برابر سپاهيانش سخن مي گويد، اشاره مي کند که &amp;quot;من هرگز انتظار نداشتم ايلامي ها با من دشمني کنند.&amp;quot; &lt;br /&gt;
با اين وجود، شاهاني که اين کتيبه ها را مي نوشتند، به چشم انداز ويژه ي خويش از جنگ پايبند بودند. چنان که وقتي در نبرد هَلوله (693 پ.م)، سپاهيان آشوري در برابر ارتش متحد ايلام و بابل صف آراستند و نبردي سخت خاک ساحل دجله را خونين کرد، هر دو طرف ادعاي پيروزي کردند(Von Solen, 1985: 58). بر اساس سالنامه هاي بابلي، شاه ايلام که هومبان نيمنا نام داشت، بر آشوريان پيروز شد، و اين در حالي بود که سناخريب - شاه آشور- هم پس از بازگشت به شهر خويش کتيبه ي نبي يونس را منتشر کرد و در آن نوشت که در هلوله بر ايلاميان و بابليان چيره شده و پسر شاه بابل را اسير کرده است: &amp;quot;آنها را شکست دادم، صد و پنجاه هزار تن از جنگجويانشان را از دم تيغ گذراندم،...&amp;quot;&lt;br /&gt;
اين چيزي بود که چند قرن قبل در نبرد بزرگ ميان رامسس دوم و شاه هيتي ها در سوريه نيز تکرار شده بود و در آن هنگام هم هريک از دو طرف پس از بازگشت به کشورشان براي خود ادعاي پيروزي کردند و جشن گرفتند. در اين هنگام البته، چنين روايتهاي ضد و نقيضي از يک نبرد، تنها به مواردي مربوط مي شد که نتيجه ي جنگ نامعلوم و دستاورد آن مبهم بود. و هنوز تا زماني که پادشاهي مانند نرون پس از شکست در جنگ با ايران و وادار شدن به واگذاري تاج ارمنستان به شاهزاده اي ساساني، در رم جشن بگيرد و ادعاي پيروزي کند، قرنها زمان مانده بود.&lt;br /&gt;
در جهان باستان، متوني که به رخدادهايي مهم و به اصطلاح امروزين &amp;quot;تاريخي&amp;quot; دلالت مي کردند، تنها به شرح نبردها و پيروزيهاي شاهان منحصر نبودند. نبايد از ياد برد که مردماني که در اين دوران مي زيستند، در مورد رخداد تاريخي  برداشتي متفاوت با درک امروزين ما داشتند، و تاسيس يا مرمت يک معبد را به اندازه ي -و گاهي بيش از- پيروزي در يک نبرد مهم مي دانستند. از اين رو به همراه کتيبه هايي که پيروزي شاهان را بر هم شرح مي دهد، انبوهي از متون با ساختار مشابه را هم داريم که به بازسازي و مرمت معابد دلالت مي کنند. يکي از آنها، که نمونه ي خوبي از اين رده از متون است، کتيبه ي هومبان نومان، شاه مقتدر ايلام است که در فاصله ي 1340 تا 1350 پ.م بر اين سرزمين فرمان مي راند. او در کتيبه اي چنين نوشته است:&lt;br /&gt;
&amp;quot;...من هومبان نومان پسر اتَّر کيتاه هستم. گسترنده ي قلمرو شاهي، سرور (سرزمين) ايلامي، صاحب تاج و تخت ايلام، پادشاه انشان و شوش. ايزد بزرگ به خاطر به سبب نسب بردن از مادرم مرا برگزيد و دوستدارم شد. سعادت و بهروزي برقرار شد. تاج شاهي بازگردانده شد، اينشوشيناک پادشاهي را به من داد. براي زندگي ام، براي زندگي ميشيم روه، براي زندگي ريشپ لا، براي اين معبد که کاملا ويران شده بود، در محل آن کوکونومي (قربانگاهي) ساختم آن را به ايزد بزرگ، به کيريريشا و حاميان زمين اهدا کردم. کيريريشا و حاميان زمين به من عمر طولاني اعطا کنند، باشد که آنان به من پادشاهي اي اعطا کنند که همواره پر رونق باشد.(پاتس، 1385: 326)&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
4. بافت کلي متوني که شرحشان گذشت، از قواعدي عمومي و مشابه پيروي مي کنند. &lt;br /&gt;
نخست آن که تمام اين متون، با اختصار و دقتي که تنها به حجم غنيمتها و شمار مناطق ويران شده اختصاص دارد، عمليات جنگي اي را که به پيروزي ختم شده اند، توسط رهبر سپاه پيروزمند ثبت کرده است. و يا به انجام کاري نيک - از جمله مرمت يا ساخت معبد و اهداي پيشکشي بزرگ به خدا يا ايزدبانويي محبوب - دلالت مي کند. به عبارت ديگر، هسته ي مرکزي تمام متون ياد شده را رخدادي که مهم پنداشته مي شده، تشکيل مي دهد. &lt;br /&gt;
دوم آن که تمام متون ياد شده، کتيبه هايي هستند که توسط پادشاهاني نوشته شده اند که ادعاي غلبه بر دشمنانشان را در ميدان نبرد داشته اند، يا فاعلِ آن کارِ نيک و آييني بوده اند. به عبارت ديگر، فاصله ي زماني ميان رخداد ياد شده و زمان ثبت آن بسيار اندک بوده، و کسي که آن را ثبت کرده، همان کسي بوده که آن را به انجام رسانده است. &lt;br /&gt;
ديگر آن که در تمام اين متون، از نام کسان و شهرها به شکلي ياد شده که گويي همگان از ماهيت آن با خبر هستند. به همين دليل هم موقعيت جغرافيايي بسياري از شهرها و مناطق هنوز به درستي شناسايي نشده است. از خدايان، شهرها، و افراد تنها با نام، و گاه با نامي اختصاري يا ضميري ساده ياد شده و به اين ترتيب آشکار بوده که در زمان نوشته شدنِ متن، همه از جزئيات موضوع با خبر بوده اند، و پيش فرض نگارنده هم اين بوده که مخاطبانش در مورد ماهيت عمومي موضوع اطلاعاتي کامل دارند. &lt;br /&gt;
به بيان ديگر،  اين متون را شاهاني پيروزمند براي مردم خود مي¬نوشته اند، و اينان کساني بوده اند که کمابيش در جريان امور قرار داشته اند، و کردار شاه در نوشتن متن کتيبه و حک کردنش بر ديوارنگاره يا لوح، بيشتر عملي آييني بوده که تثبيت و جاودانه کردنِ آن را در قالب خطوطي مقدس رقم مي زده است. متون سومري، اکدي، ايلامي، و مصري به روشني به نويسندگاني تعلق داشته اند که تاريخ دوران خويش را در پيوندي انداموار با اکنون، براي مردمي که در همين زمان حال مي زيستند، روايت مي کردند. زمان افعال به حال يا گذشته اي نزديک و به ياد آوردني مربوط مي شود و ارجاعاتي به گذشته هاي دور يا دورانهاي تاريخي از ياد رفته وجود ندارد، و همه چيز به تلاش براي ثبت رخدادي مي ماند که در اکنون رخ داده و قرار است براي مردمي حاضر در همان اکنون، تثبيت شود. اين ماجرا در مورد متونِ باقي مانده از تمدنهاي ديگر مانند هيتي ها، اورارتوها، و ميتاني ها هم مصداق دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
5. در ميان متونِ دوران باستان، به ويژه کتيبه هاي به جا مانده از هيتي ها در بحث ما اهميت دارد. اين مردمان که در فلات آناتولي پادشاهي نيرومندي برقرار کرده بودند، نمايندگان نخستين موج مهاجرت آرياييها محسوب مي شدند و اولين کشور مقتدر آريايي را در فاصله ي 1600-1200 پ.م در جهان باستان بنيان نهادند. اين امر به خصوص از آن رو اهميت دارد که خداياني مانند مهر و زروان براي نخستين بار در کتيبه هاي ايشان مورد اشاره واقع شده اند و ردپاي باورهاي هند و ايراني ديرينه را در تمدنشان مي توان باز يافت. دومين دليل اهميت ايشان، آن است که به شکلي بسيار روشن و برجسته اين پيوندِ متون تاريخي با زمان اکنون را نشان مي دهند.&lt;br /&gt;
هات توسيليس اول (1650-1620 پ.م)، شاه مقتدر هيتي که سرزميني متحد و نيرومند را براي فرزندش به ارث گذاشته بود، در متني که همچون وصيتنامه اي سياسي براي مردم کشورش و پسرش تنظيم کرده بود، با لحني بسيار خودماني سخن خويش را چنين شروع مي کند: &lt;br /&gt;
&amp;quot;ببينيد، مورسيليس اکنون پسر من است... خدا به جاي شير، شير (ديگري خواهد نشاند)... پس از گذشت سه سال، بايد به جنگ برود... اگر او را هنگامي که هنوز کودک است به جنگ برديد، سالم بازش گردانيد،... تاکنون هيچ يک (از اعضاي خانواده ام) از فرمان من اطاعت نکرده است، مورسيليس، تو بايد از آن اطاعت کني.سخنم را به خاطر بسپار. اگر سخن پدر را به خاطر بسپاري (نان خواهي خورد) و آب خواهي نوشيد. وقتي به سن بلوغ رسيدي، دو يا سه بار در روز غذا بخور و خوش بگذران. پير که شدي هر چقدر خواستي بنوش. در آن هنگام است که مي تواني سخن پدرت را از ياد ببري!... پدربزرگم پسرش را به عنوان لابارنا در ساناهوئيتا منصوب کرد. (اما بعد) خدمتگزاران و شهروندان برجسته به سخنان پادشاه توجهي نکردند و پاپا ديلماه را بر تخت نشاندند. اکنون چند سال از آن زمان گذشته است؟ ...خانه هاي شهروندان برجسته چه شدند؟ آنها کجا رفتند؟ آيا نابود نشده اند؟(گرني، 1371: 166 و 167)&amp;quot;&lt;br /&gt;
آنچه که در مورد اين کتيبه اهميت دارد، نوع ارتباط آن با زمان و رخدادهاي تاريخي است. آشکارا، متن در مورد حوادثي تاريخي سخن مي گويد. شاهي از منصوب کردن پسرش به عنوان جانشين سخن مي گويد، و مردم را به پيروي از فرمان خويش فرا مي¬خواند. در عين حال، اشاره هايي به رويدادهاي زمان پدربزرگش هم در آن وجود دارد و به اين ترتيب استخوان بندي متن بر مبناي عناصري تاريخي و رخدادهايي مشخص استوار شده است. با اين وجود، هات توسيليس خود را به زمان گذشته محدود نکرده است. او در مورد اين که فرزندش در چه زماني و چگونه بايد به جنگ برود، چيزهايي مي گويد و حتي چگونه خوردن و نوشيدن را هم در آينده به او آموزش مي دهد. اينها همه در متني است که با اعلام وليعهدي او شروع مي شود و با يادآوري شورشي در زمان پدربزرگش ختم مي شود. به روشني مي توان ديد که در اينجا پادشاهي بر نقطه ي زمان حال ايستاده و از آنجا در مورد حوادثي که در گذشته رخ داده اند يا در آينده رخ خواهند داد، داوري کرده و اعلام موضع مي کند. &lt;br /&gt;
در ميان جانشينان هات توسيليس، به ويژه بايد از مورسيليس ياد کرد که به دقت وقايع زمان خويش را ثبت مي کرد و اين کار را در مورد رخدادهاي دوران پدر و پدربزرگش هم انجام داد. بي آن که ارتباط خويش را با اکنون از دست بدهد. چهار قرن پس از او، هات توسيليس سوم (1264-1239 پ.م) بر تخت نشست و از آنجا که بر خلاف قوانين مرسوم قلمرو هيتي برادرزاده اش - اورحي تسحوب (1271-1264 پ.م) که پادشاه قانوني بود - را از قدرت برکنار کرده بود، ناچار شد بيانيه اي براي تثبيت مشروعيت خود صادر کند(Ruster, 1989). اين بيانيه نيز آشکارا به رخدادي تاريخي دلالت مي کند. پادشاه در اين کتيبه سخن را با شرح دوران کودکي اش، و حمايتي که ايزدبانوي ايشتار از او مي کرده مي آغازد، و از رقابتش با دشمنان حسودش، و چيرگي اش بر آنها مي نويسد. بعد، سخن را به اختلافش با اورحي تسحوب مي کشاند:&lt;br /&gt;
&amp;quot;اما به سبب احترام به برادرم (که پادشاه پيشين بود) کاري نکردم. تا هفت سال سر از اطاعت نپيچيدم. اما آن مرد در صدد نابودي من برآمد... از من هاک پيس و نريکا را گرفت. اين بود که از  او اطاعت نکردم و بر ضد او سر به شورش برداشتم. با وجود اين، اگرچه عليه او شورش کردم، با سوار شدن بر گردونه ي جنگي يا در خانه بر ضد او گناهي مرتکب نشدم....ايشتار اورحي تسحوب را ترک کرد، و حتي در شهر خودش او را مانند خوکي در خوکداني زنداني کرد و همه ي خات توساس (پايتخت هيتي ها) به سوي من بازگشت... خواه فرزند، خواه نواده، خواه خلف هات توسيليس و پودوحپا، هرکس در آينده وارث تاج و تخت شود، بايد ايزدبانوي ايشتار ساموحا را در ميان خدايان بپرستد.(گرني، 1371: 170و171)&amp;quot;&lt;br /&gt;
در اينجا هم مي بينيم که شاهي در ضمنِ اشاره به تاريخِ گذشته، از حقانيت خويش براي تسلط بر حکومت سخن مي گويد و اين نکته را دستمايه ي سفارشهايي در مورد رفتار مردمان در آينده قرار مي دهد. به عبارت ديگر، در متونِ هيتي، آن رخداد تاريخي اي که هسته ي اصلي تاريخ را تشکيل مي دهد، نه تنها در زمانه ي اکنون لانه کرده است، بلکه متني را نيز ايجاب مي کند که علاوه بر اشاره به آن، به رخدادهايي در پيش و پس از آن نيز اشاره دارند. هات توسيليس سوم در عين حال که از سرکشاني که بر پدربزرگش شوريده بودند، ياد مي کند، از پسرش مي خواهد تا بعد از بلوغ به زندگي شادخوارانه اي بپردازد و در هنگام پيري سفارشهاي او را فراموش کند، و هات توسيليس سوم پس از يادآوري پيمان شکني ها و بدخواهي هاي برادرزاده اش و اشاره به رخداد اصلي که برکناري اوست، سفارش مي کند که ايزدبانوي پشتيبان او توسط آيندگان پرستيده شود. اين نشت کردنِ گذشته و آينده در هاله ي اطراف رخدادي حال مدارانه، تنها به تمدن هيتي منحصر نيست، هرچند برجسته ترين نمودهاي خود را در آنجا مي يابد. در ايلام نيز، در کتيبه هاي اهدايي اونتاش ناپيريشا، که سازنده ي زيگورات اور است، چنين مي خوانيم: &lt;br /&gt;
&amp;quot;من، اونتاش ناپيريشا معبد بلند را از خشتهاي طلا و نقره، ابسيدين و مرمر ساختم و آن را به خداي بزرگ و به اينشوشيناک سيان کوک اهدا کردم. هرکه آن را فرو ريزد، خشتهايش را خراب کند، طلا، نقره، ابسيدين، مرمر و آجرکاري اش را بربايد و به کشور ديگري ببرد، باشد که خشم خداي بزرگ، خشم اينشوشيناک و کيريريش سيان کوک بر او نازل شود و اعقاب او زير خورشيد سعادتمند نشوند.(پاتس، 1385: 327)&amp;quot;&lt;br /&gt;
همسرِ همين شاه، کتيبه اي زيبا بر تنديس عظيمِ مفرغينش دارد که بر آن چنين نوشته است:&amp;quot; من ناپير اسو، همسرِ اونتاش ناپيريشا هستم. آن که پيکره ي مرا بربايد، آن را خرد کند، کتيبه اش را خراب کند، يا نام مرا پاك کند، باشد که با نفرين ناپيريش، کيريريش و اينشوشيناک هلاک گردد، نامش از ميان برود، فرزندش نازا گردد، و...(پاتس، 1385: 327)&amp;quot;&lt;br /&gt;
از همين دو کتيبه، مي توان اين نکته را دريافت که در متون کهنِ تاريخي غيرهيتيايي هم، که اتفاقا کتيبه هاي پيشکشي و متون نذري بخش مهمي از آن را تشکيل مي داده اند، پيوندي مشابه را در ميان رخدادِ مهم مورد نظر و هاله اي از گذشته و آينده که در پيرامون آن تنيده شده است، نشان مي دهند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
6. پس از آن که کوروش بزرگ ظهور کرد، فرآيندي را آغاز کرد که به متحد شدنِ کل سرزمينهاي نويسا در قلمرو مياني منتهي شد. اين بدان معنا بود که حوزه هاي فرهنگي متفاوتي که در آن زمان در قلمرو مياني وجود داشتند و از حضور يکديگر با خبر بودند، در مدت چند دهه به شکلي برق آسا از نظر سياسي زير درفش هخامنشيان متحد شوند و به شکلي پايدار و کارآمد از نو سازماندهي شوند. به اين ترتيب تمدنهاي دره ي سند، ايران شرقي، ماد، پارس، ايلام، ايران مرکزي، ميانرودان، آناتولي، فنيقيه، يونان (که مراکزش در آسياي صغير قرار داشت و بعدها به بالکان منتقل شد)، و مصر در يک نظام يکپارچه ي سياسي در هم آميختند. اين دولت غول پيکرِ نوظهور که تمام قلمروهاي نويساي شناخته شده ي آن دوران در قلمرو مياني را در بر مي گرفت، نخستين &amp;quot;مرکزِ&amp;quot; فراگير و عمومي را در نظامهاي اجتماعي باستاني پديد آورد و اين مرکزي بود که به خاطر بي رقيب و يگانه بودنش، براي مدتهايي مديد پا برجا ماند و بعدها در قالبي اساطيري به سرمشقي و سرنموني براي دولتهاي توسعه طلب بعدي تبديل شد.&lt;br /&gt;
ظهور هخامنشيان، با دگرديسي بنياديني در شيوه ي سازماندهي معنايي هستي همراه بود، که خواه ناخواه ردپاي خود را بر شيوه ي نگارش تاريخ و ارتباط رخدادها با زمان نيز بر جاي مي نهاد. مهمترين نمود اين امر، ظهور نخستين نظام معنايي مرکزمدار در تاريخ فرهنگ انساني بود، که مرکزي غايي و هستي شناختي -و نه موضعي و محلي- را ادعا مي کرد. به اين ترتيب پرستش خدايي يگانه، که بر کشوري يگانه نظارت داشت و شاهنشاهي يکتا فرمانبردارش بود، در اين گستره رواج يافت. يک مرجع غايي براي قانونگذاري، و يک قدرت سياسي برترِ پارسي به همراه دستگاه ديوانسالاري متمرکز و منسجمي در اين ميان برخاستند که شيوه ي رمزگذاري رخدادهاي گيتيانه را در چشم مردمان و زمامداران دگرگون ساختند.&lt;br /&gt;
بهترين نمود اين دگرديسي را در کهن ترين متنِ تاريخي باقي مانده از اين دوران مي توان باز يافت. متني که از داريوش بزرگ در بيستون به جاي مانده است، و من ترديدي ندارم که متوني ديگر - از کوروش و کمبوجيه و برديا- پيش از آن وجود داشته اند که به دلايل سياسي يا تصادفي از ميان رفته اند.&lt;br /&gt;
به هر صورت، کتيبه ي بيستون از چند نظر با متون تاريخي ديگري که در همان اعصار توسط ادامه دهندگانِ سنن کهن تاريخ نويسي نگاشته مي شدند. تفاوت دارد. به عنوان مثال، به اين متون که در زمان زمامداري کوروش بزرگ در بابل نوشته شده اند، توجه کنيد. متن نخست از سالنامه هاي بابلي برگرفته شده است و پيروزي کوروش بر آستياگ مادي را روايت مي کند، و در ضمن به رفتار عجيب نبونيد شاه بابل و ناديده انگاشته شدن مراسم ديني بابليان توسط او دلالت دارد. اين متن در بابلي نوشته شده كه هنوز توسط كوروش فتح نشده و براي خود يك پادشاهي بزرگ و مقتدر است.&lt;br /&gt;
&amp;quot;سال ششم (از سلطنت نبونيد) ]550 پ.م[: شاه ايشتومِگو ]آستياگ[ سربازانش را فراخواند و براي مقابله با کورَش، شاه انشان، شتافت، تا با او در نبرد رويارو شود. ارتش آستياگ بر او شورش کرد و او را در غل و زنجير به کورش تحويل داد. کورش به سمت شهر آگامتانو ]اکباتان[ پيش رفت و خزانه ي سلطنتي را تصرف کرد. او سيم و زر و ساير اشياي گرانبهاي آگامتانو را به عنوان غنيمت به انشان برد. اشياي گرانبهاي  (...).&lt;br /&gt;
سال هفتم ]549 پ.م[: شاه در تِما ماند. شاهزاده و صاحب منصبان و سربازانش در اکد ]بابل[ ماندند. شاه براي مراسم ]سال نو[ در ماه نيسانو ]فروردين[ به بابل نيامد. تصوير ]بتِ[ خداي نَبو به بابل نيامد. در نتيجه تصوير خداي بِل ]مردوک[ از بابل خارج نشد و به اساگيل نرفت. جشن اول سال از قلم افتاد. اما پيشکش ها در معبد اساگيل و ازيدا در تطابق کامل با سنن داده شد. کاهن اوريگالو مراسم تقديم شراب به خدايان را انجام داد و معبد را تطهير کرد.&amp;quot;&lt;br /&gt;
آشکارا، اين متن دنباله ي همان سنت تاريخ نويسي باستاني ايلاميان و سومريان و اکديان است. هر سال با مهمترين رخدادي که در آن وقوع يافته مشخص شده است. همچنين است در کتيبه ي حقوق بشر کوروش، كه حدود ده سال بعد در همين بابل نوشته شده. در اين كتيبه چنين مي خوانيم: &lt;br /&gt;
&amp;quot;او (مردوك) کاوش کرد، در ميان شان جستجو کرد و شاهزاده اي راستکار را از صميم قلب يافت، و با دستانش او را گرفت. او کوروش، شاه انشان، را به نام فراخواند، او وي را به سروري کل جهان منصوب کرد.&lt;br /&gt;
او سرزمين قوتو، و تمام اونام ماندا (ماد) را در برابر پاهايش به خاک افکند. مردمان سر سياه، را به دست وي سپرد تا بر ايشان غلبه کند. او ايشان را با عدالت و راستي گرفت. مردوک، سرور بزرگ، با خوشنودي به مراقبتي که از مردمش مي کرد نظر افکند، بر کردار پرهيزگارانه اش، و قلب درستکارش. او باعث شد تا به شهرش، بابل برود، وادارش کرد جاده ي بابل را در پيش بگيرد، همچون دوست و همراهي در کنارش.&lt;br /&gt;
سربازان فراوانش، با شماري نامعلوم، همچون آبهاي يک رودخانه غرق در اسلحه به همراهش پيش رفتند. &lt;br /&gt;
او اجازه داد تا بدون نبرد و کشمکش به بابل وارد شود. او شهر بابل، اين سرزمين فاجعه زده را نجات داد. او نبونيد شاه  را که از او نمي ترسيد، به دستانش سپرد. همه ي مردم بابل، سومر و اکد، شاهزاده و حاکم، در برابرش به خاک افتادند و پاهايش را بوسيدند. آنان از سلطنتش شادمان شدند و چهره هايشان درخشان شد.&amp;quot; &lt;br /&gt;
ناگفته نماند كه كتيبه ي حقوق بشر كوروش، به چندين دليل - از جمله غيابِ تكان دهنده ي خشونت و اشاره به كنش جنگي، در متون تاريخي جهان باستان يگانه است و سرآغاز نبشته هاي هخامنشي اي محسوب مي شود كه دقيقا به همين دليل منحصر به فرد و غيرمعمول تلقي مي شوند. با اين وجود، آشكار است كه چارچوب معناييِ متن در مورد مفهوم تاريخ، هنوز &amp;quot;هخامنشي&amp;quot; نيست، و ساختاري همسان با كتيبه هاي پيشينِ بابلي و هيتي دارد. در اينجا هم شاهي رخدادي را روايت مي كند. اما اين روايت از سويي بر لنگرگاهِ اكنون آويخته شده است، و از سوي ديگر براي مردمي بازگو مي شود كه خود در خلق آن و تجربه اش سهيم بوده اند. &lt;br /&gt;
با كتيبه ي بيستون، اما، تاريخ نگاري دستخوش تغييري جدي مي شود. كتيبه ي بيستون به دليل ساختار ويژه اش، شايسته ي آن است كه دقيقتر مورد وارسي قرار گيرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
7. كتيبه ي بيستون از چند نظر يگانه و مهم است. برخي از برجسته ترينِ اين ويژگيها عبارتند از:&lt;br /&gt;
الف) بيستون، بزرگترين نبشته ي سنگي باستاني جهان است و مفصل ترين متن &amp;quot;تاريخي&amp;quot; را داراست.&lt;br /&gt;
ب) بيستون نخستين و تنها نبشته ي مهمي است كه خطِ به كار گرفته شده در آن خطي مصنوعي است. تمام نبشته هاي شناخته شده، و تمام متونِ عموميِ&amp;lt;sup&amp;gt;1&amp;lt;/sup&amp;gt; نگاشته شده تا پيش از دوران مدرن، - و حتي تمام اين متون در دوران مدرن- به خطوطي نوشته شده اند كه طبيعي بوده اند. يعني محصول سير طولاني و فراخ دامنه اي از دگرديسي هاي نمادين و وامگيري هاي بينازباني و بيناخطي بوده اند. نخستين ردپايي كه در كل تاريخ نوشتار از &amp;quot;ابداع&amp;quot; و بر ساختنِ خط در دست داريم، به دوران داريوش و زايش خط پارسي باستان مربوط مي شود و بيستون به ويژه از اين نظر اهميت دارد كه يكي از خطوطِ برسازنده ي آن به اين شكل، مصنوعي است. همين ويژگي بيستون باعث شد كه خوانده شدنِ تمام خطوطِ ميخي باستاني ممكن شود. يعني خط پارسي باستان به دليل همين خصلت مصنوعي بودنش از حدي ساده تر و منطقي تر است، و به همين دليل هم امكان واگشايي رمزگانش وجود دارد. تمام خطوط جهان باستان - سومري، اكدي، ايلامي، اورارتي، هيتي، و حتي هيروگليف و تمام داده هاي تاريخي كه از آن برآمده اند، پس از خوانده شدن خط پارسي باستان و واگشايي متون چندزبانه ي هخامنشي ممكن شدند. &lt;br /&gt;
پ) بيستون نخستين نبشته اي است كه پادشاهي يكتاپرست و كامياب آن را نگاشته است. تنها متنِ مربوط به پادشاهي يكتاپرست كه پيش از آن داريم، به اسناد العمرنه مربوط مي شود. اين متون توسط آمن هوتپ چهارم -همان آخناتون مشهور- نوشته شده اند، اما بعد از مرگ آخناتون دستگاه عقايدش برچيده شد و حتي نامش را از روي اسناد درباري پاك كردند. بيستون كهنترين متنِ بازمانده اي است كه به عقايد يكتاپرستانه دلالت مي كند، و نام كهنترين خدايي كه هنوز پرستيده مي شود را بر خود دارد. تمام متون ديگري كه به نام خدايان زنده ي ديگر -يگانه يا غير يگانه- اشاره كرده اند، به بعداز اين زمان مربوط مي شوند. &lt;br /&gt;
ت) بيستون نخستين متن مفصل و كاملي است كه از يك شاهنشاهي در دست داريم. به همين ترتيب، بيستون نخستين متنِ بازمانده از نخستين دولتِ جهاني است. &lt;br /&gt;
ث) كتيبه ي بيستون به دليل لحن و ساختار ادبي اش، و شمايل نگاري ويژه اش منحصر به فرد است. به زودي در اين مورد بيشتر خواهم نوشت. &lt;br /&gt;
ج) بيستون به اين دليل كه در مراحلي گوناگون و پي در پي در زماني به درازاي بيش از يك سال نوشته شده است، ويژه است. اين متني است كه گام به گام به دنبال رخ دادن حوادث تاريخي نگاشته مي شده است. &lt;br /&gt;
ح) چنان كه به زودي نشان خواهم داد، بيستون نخستين متنِ تاريخي به معناي امروزين كلمه است. يعني متني است كه پادشاهي براي آيندگان، و نه مخاطباني امروزين نوشته است. &lt;br /&gt;
از ميان هفت ويژگي اي كه براي بيستون بر شمردم، چهارتاي نخست به تاريخ فرهنگ و تاريخ دين و سياست مربوط مي شوند. در اينجا آنها را وا مي گذارم و به سه بندِ واپسين مي پردازم، كه به گمانم اهميتي بسيار زياد در فهم معناي تاريخ و پرتاب شدگي اش به گذشته دارد.&lt;br /&gt;
بد نيست هريك از موارد ياد شده را جداگانه مورد وارسي قرار دهم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
8. ساختار زباني به كار گرفته شده در بيستون و لحنِ ادبي نوشتار بسيار ويژه است. اين ويژه بودن را در چند سرفصل مي توان گنجاند، كه يك به يك بدان مي پردازم. اما پيش از ورود به اين بحث، بايد نخست جايگاه اين نبشته را در سير تحول متون تاريخي بشناسيم. &lt;br /&gt;
بيستون از نظر متن شناسي تاريخي، در رده ي فتح نامه ها جاي مي گيرد. يعني متني است كه در آن شاهي پيروز، شرحِ نبردها و پيروزي هاي خويش را بازگو مي كند و به اين ترتيب هم خاطره ي كردارهاي بزرگ خود را ثبت مي كند و هم به نوعي براي خويش مشروعيت فراهم مي آورد. زباني كه بيستون بدان نوشته شده است، از نظر زماني ابتدا ايلامي، و بعد اكدي و پارسي باستان بوده است. زبان و خط ايلامي در زمان داريوش و تا عصر نوه اش خط رسمي و ديواني شاهنشاهي هخامنشي بود. به همين ترتيب، خط اكدي كه دبيرانش در مركزي نامدار مانند بابل پرورش مي يافتند، خطي رسمي و مهم در نيمه ي غربي شاهنشاهي بود. خط پارسي باستان، خطي مصنوعي و نخستين خط مصنوعي شناخته شده در تاريخ بود كه به قول داريوش به طور اختصاصي براي نگاشتنِ &amp;quot;زبان آريايي ها&amp;quot;- يعني ايرانيان- طراحي شده بود. &lt;br /&gt;
شمايل و نقشهاي بيستون، داريوش را در حالي نشان مي دهد كه بر دشمن بزرگش برديا چيره شده و بر بدنش گام نهاده، و با كماندار و نيزه داري كه دو تن از هفت پهلوانِ پارسي هستند، همراه مي شود. در برابرش نه شاهِ دروغينِ شكست خورده نقش شده اند، كه هريك كلاه و جامه ي ملي خويش را بر تن دارند و دستانشان از پشت به هم بسته شده است. بالاي سر ايشان، تصويري از فروهر اهورامزدا ديده مي شود. كل اين نقش مايه از كتيبه ي آنوبانيني، پادشاهي لولوبي كه دو هزار سال پيش از داريوش بر سومر چيره شده بود، برگرفته شده است كه هنوز بقايايش در سر پل زهاب باقي است. &lt;br /&gt;
تفاوت اين دو نقش برجسته در آن است كه آنوبانيني بر فراز تختي كه روي سر شكست خوردگان قرار دارد ايستاده، در حاليكه داريوش روبروي ايشان ايستاده است. آنوبانيني كمان و چيزي شبيه به گرز يا چماق در دست دارد، و وضعيتي جنگي به خود گرفته اما داريوش نوك كمانش را در دست گرفته و دست راستش را بي اسلحه گويي مشغول بخشيدن حريفان باشد، صلحجويانه به سمتشان بالا گرفته است. تفاوت مهم ديگر، آن است كه در كتيبه ي سر پل زهاب ايزدبانويي (ايشتار) در برابر شاه ايستاده و خود سر بندي را به دست دارد كه انتهايش به شكلي خشونت آميز از دماغ يكي از اسيران رد شده است. در حالي كه در بيستون اهورامزدا با حالتي درست مانند داريوش دست خود را بالا گرفته و در جايي بالاي سر اسيران نقش شده است. &lt;br /&gt;
اگر بخواهيم نقش مايه هاي بيستون را تحليل كنيم، نخستين ويژگي اي كه مي بينيم، همين جايگاه استعلايي و دورِ اهورامزدا در آن است. اهورامزدا كه در اين كتيبه همچون آسور در نگاره هاي آشوري تصوير شده، هم در نقاشي داريوش و حريفانش جايگاهي مستقل و دوردست دارد، و هم در متن موقعيتي غيرعادي دارد. بر خلاف شاهان گذشته كه پس از پيروزي بر دشمنانشان مي گفتند &amp;quot;خداي آشور دشمن مرا زير گامهايش خرد كرد&amp;lt;sup&amp;gt;2&amp;lt;/sup&amp;gt;&amp;quot; و &amp;quot;(مردوك) قونو و اومن مندا را در برابر پاهايش به خاك افكند&amp;quot;، در بيستون تنها به اين نكته اشاره شده كه &amp;quot;اهورمزدا مرا ياري كرد&amp;quot;. در واقع در هيچ بند و سطري نيست كه به دخالت مستقيم اهورامزدا يا كنشِ تعيين كننده ي او اشاره شده باشد. داريوش تنها از نام خداوند به عنوان عاملي الهام بخش يا ياري دهنده استفاده مي كند، و نه چيزي بيشتر.&lt;br /&gt;
بيستون گذشته از نقش مايه ي خاص اهورامزدا در آن، از اين نظر هم اهميت دارد كه دشمنان شاه در آن به شكلي بسيار واقع گرايانه تصوير شده اند. به شيوه اي كه مي رفت پس از آن تا دو قرن در دودمان هخامنشي تثبيت شود، افراد با كلاههاي خويش از هم تفكيك شده اند و قوميت شان به اين ترتيب بازنموده شده است. با اين وجود، چهره ها و بدن دشمنان شاه دچار كژديسي و بدنمايي نشده است. برديايي كه در زير پاي داريوش افتاده و دستانش را بالا گرفته، آشكارا مردي نيرومند و تنومند است و مي دانيم كه او برديا پسر كوچك كوروش است كه پهلواني زورمند بوده است نه شاه شكست خورده نيز با چهره هايي به زيبايي شاهنشاه و دو يارش بازنموده شده اند. هرچند داريوش در متن بيستون تصريح كرده كه برخي از آنها را مثله كرده بود، اما در اينجا تصوير آنان سالم بازنموده شده است. به همين ترتيب، اثري از دشنامهاي مرسوم در نبشته هاي قديمي تر در مورد ايشان ديده نمي شود. ايشان پيمان شكن، بدكار، خونخوار، يا نفرين شده دانسته نشده اند، بلكه تنها در موردشان اين نكته مورد تاكيد است كه دروغ مي گفتند و قانون اهورامزدا را رعايت نكردند. متوني كه بر دامن رداي آنها نگاشته شده است، به همين ترتيب هويتشان را به اختصار بازگو مي كند:&amp;quot; اين اسكونخه ي تيزخود است، و &amp;quot;اين فرورتيشِ مادي است&amp;quot;. &lt;br /&gt;
بنابراين بيستون، با وجود آن كه دنباله ي آشكار فتح نامه هاي پيش از خود است، به خاطر موقعيت حاشيه اي و فرارونده ي خداوند، و يكتا بودنِ اين خدا، و واقعگرايي و دقت منصفانه اي كه در بازنمايي دشمنانِ شكست خورده به خرج داده، از ساير متون مشابه متمايز است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
9. بيستون اما، به ويژه از اين نظر اهميت دارد كه روايتِ تاريخ در آن ساختاري متفاوت با متون پيشينِ خود يافته است. در بيستون، رخدادهاي تاريخي با اختصار تمام، و در عين حال با دقتي قابل توجه روايت شده¬اند. بر خلاف متون مرسوم تا آن هنگام، گويي داريوش حدس نمي¬زده تمام مخاطبانش به زير و بم رخدادها آگاه باشند. به اين نمونه¬ها دقت كنيد:&lt;br /&gt;
&amp;quot;داريوش شاه گويد، يك نفر به نام مارتيه پسر چين چيخري از شهر كوگاكانا در پارس و ايلام شورش كرد و به مردم گفت كه &amp;quot;من ايمانيش (هومبان اينشوشيناك) پادشاه ايلام هستم&amp;quot;. داريوش شاه گويد: آن هنگام من نزديك ايلام بودم، ايلامي¬ها از من ترسيدند و مارتيه را كه سركرده¬شان بود گرفتند و كشتند.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&amp;quot;داريوش شاه گويد: سپاه پارسي و مادي كه زير فرمان من بود،كم شمار بود. پس از آن من ارتش را فرستادم. فرمانده¬ي آنها يك پارسي بود به نام ويدارنَه. به آنها گفتم برويد و سپاه ماد را كه خود را ارتش من نمي¬نامند، در هم بشكنيد. ويدارنه با سربازانش رهسپار شدند. آنگاه كه به ماد در شهري به نام ماروش رسيد، نبرد با مادها را آغاز كرد. آن كس كه سركرده¬ي مادها بود، در آن هنگام در آنجا نبود. اهورامزدا مرا ياري داد، به ياري اهورامزدا ارتش من سپاه شورشيان را در هم شكست. اين نبرد در روز بيست و هفتم ماه آناماك آغاز گرديد. پس از اين سپاه من در ناحيه¬ي كامپاندا در ماد در انتظار من ماند تا آنكه من به ماد رفتم.&amp;quot;&lt;br /&gt;
اينها نمونه¬هايي از نوشتار بيستون هستند،كه با همين ساخت و همين دقت در همه جا تكرار شده¬اند. ويژگي متن بيستون آن است كه محتواي آن در كل به دو بخشِ متمايز قابل تقسيم است. در يك بخش، كه پيكره-ي اصلي نبشته را در بر مي¬گيرد، داريوش ماجراي نبردهاي خويش را شرح مي¬دهد. اين نبردها به ترتيبي كه ديديم، با دقتي بسيار، و اختصاري شايسته به نگارش درآمده است. روز و ماه تمام رخدادها، و زمان و مكان آنها نيز، ذكر شده است. افرادِ درگير در ماجراها با دقت و عينيت مورد اشاره قرار گرفته¬اند، بي آن كه نام خدايان با ايشان آميخته شود، يا دشنام يا ستايشي در موردشان به كار گرفته شود. داريوش در اين متن در گزاره¬هايي كه به گزارشهاي بي¬طرفانه¬ي علمي مي¬مانند، رخدادها را در ظرف زماني و مكاني¬شان و در قالب آرايش نيروهاي سياسي و افرادِ بازيگر در آن روايت كرده است. به اين بند بنگريد:&amp;quot;پارت و گرگان بر من شورش كردند، و به سوي فرورتيش رفتند. پدرم ويشتاسپ در پارت بود. مردم او را رها كردند و نافرمان شدند. سپس ويشتاسپ با سپاهي وفادار رهسپار شد. در نزديكي شهر ويشپَه¬اوزاتي در پارت با پارتها نبرد كرد. اهورامزدا مرا ياري كرد. به خواست اهورامزدا ويشتاسپ قشون شورشي را در هم شكست. آنان در روز بيست و دوم ماه وياهنا با هم جنگيدند.&amp;quot;&lt;br /&gt;
مي¬بينيد كه در اينجا داريوش از فرورتيش كه دشمنش است و ويشتاسپ كه پدرش است با لحني كاملا متقارن سخن مي¬گويد، و حتي اين كه مردم پدرش را رها كردند و به فرورتيش پيوستند را هم ذكر كرده است. &lt;br /&gt;
	اين ساختارِ ويژه و بسيار دقيقِ ياد كردنِ از رخدادها، با آنچه كه پيش از اين وجود داشته است كاملا متفاوت است. در اينجا ما با روايتي روبرو هستيم كه گويي براي مخاطباني ناآشنا به نامها نگاشته شده است. داريوش با وسواس زياد نام و نشان افراد، قوميتشان، و جبهه¬ي سياسي¬شان را ذكر كرده، و به دقت زمان و مكان نبردها و حتي تلفات جنگ را ثبت نموده است. وقتي از شهرها نام مي¬برد، جايگاهشان و اين كه در كدام استان قرار دارند را گوشزد مي¬كند، و اين تنها بدان معناست كه داريوش براي مخاطباني مي¬نوشته كه بسياري از آنها از زير و بم ماجرا خبر نداشته¬اند.&lt;br /&gt;
	بيستون از اين نظر ويژه است كه به گمان من، نخستين متني است كه شاهي براي مردمي در آينده¬هاي دور مي¬نويسد. اين آيندگان كساني نيستند كه به دزديدن پيكره يا گنجهايش طمع داشته باشند و بتوان با نفرينِ خدايي و ايزدبانويي ايشان را ترساند، بلكه مخاطب عام و مبهمي هستند كه با مخاطره¬ي ابهام و درك نكردنِ متن - و نه طمع و ويرانگري- دست به گريبانند. همين نكته كه داريوش متن خود را بر بيستون -يعني بر مكاني مقدس، بر سر راه بازرگاني مهمي- كنده، اما آن را در ارتفاعي نهاده كه قابل دستيابي نباشد، نشانگر آن است كه مخاطباني در آينده¬ي دور را در نظر داشته است. متن بيستون را از روي زمين نمي¬توان خواند، و به همين دليل هم هدف او از نوشتن اين متن در آنجا تنها برپايي يادماني بوده است كه رهگذران را به يادش بيندازد. رهگذراني كه ممكن بود از هرسوي شاهنشاهي جهاني پارس باشند، و با نام مكانها و اشخاص خو نگرفته باشند.&lt;br /&gt;
	بيستون گذشته از اين بدنه¬ي تاريخ¬نگارانه، يك بخشِ افزوده¬ي تفسيري هم دارد، كه در آن داريوش دلايل پيروزي خويش و اصول كشورداري¬اش -و همچنين دستورش براي ساخت خط پارسي باستان- را شرح مي¬دهد و آيندگان را نيز به پيروي از اين اصول سفارش مي¬كند:&amp;quot; داريوش شاه گويد: كارهايي كه به دست من انجام شده را باور كن و از مردم پنهان مدار. اگر اين نبشته را از مردم پنهان نداري و به مردم بگويي، اهورامزدا يار تو باشد و دودمان تو زياد و زندگاني¬ات دراز باد....من خائن و دروغگو نبودم، نه من و نه دودمان من. من به عدالت رفتار كردم، من نه به توانا و نه به ناتوان ستم نكردم.&amp;quot;&lt;br /&gt;
	بر اين اساس، به نظرم ساختار ويژه و دقيق بيستون، بي¬طرفي افراطي آن هنگام ياد كردنش از افرادِ دوست و دشمن، و جايگاه حاشيه¬اي كردارهاي خداوند، به تحولي در فهم معناي تاريخ دلالت دارد، كه در متوني رسمي مانند بيستون بازتاب يافته است، و ردپاي آن را در تمام متون عصر هخامنشي مي¬توان بازيافت.   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	10. آينده¬مدار بودن بيستون، در عين حال، از اين حقيقت جدا نيست كه راوي در آن با استواري تمام در اكنون لانه كرده است. تمام گزاره¬هاي بيستون با اين عبارت كه &amp;quot;داريوش مي¬گويد:&amp;quot; آغاز مي¬شود. به اين ترتيب تمام افعال ماضي¬اي كه در هنگام شرح نبردها به كار گرفته شده، در واقع به زمان حال برگردانده شده است. داريوش در زماني اين متن را مي¬نوشت كه هنوز يك سال از وقوع نبردها نگذشته بود، و تاكيدي بسيار دارد كه در يك سال تمام اين كارها را كرد و نه بيشتر. &lt;br /&gt;
	در اثبات پيوندِ محكمِ بيستون با اكنون، همين بس كه اصولا نگاشته شدن و روايت شدنِ آن در يك زمان و يكباره انجام نشده و در طول زمان و به تدريج پا به پاي رخ دادنِ وقايع مهم، انجام پذيرفته است. كهنترين متن بيستون، روايتي ايلامي است كه چيرگي او بر برديا را شرح مي¬دهد. آنگاه نقشها و متون پارسي باستان افزوده شده¬اند. آشكارا واپسين شاهِ شكست خورده كه رهبر سكاهاي تيزخود بوده است، حدود يك سال پس از نوشته شدنِ بخش اصلي كتيبه نوشته شده است، يعني زماني كه تازه داريوش بر اسكونخه چيره شده بود. بنابراين بيستون نه تنها تاريخ را بلافاصله پس از رخ دادنش روايت مي¬كند، و با گزاره¬هايي وابسته به زمان حال چنين مي¬كند، كه اين كار را به طور عملي پا به پاي اكنون انجام مي¬دهد. بيستون تنها كتيبه¬ي شناخته شده است كه با رخ دادن حوادث تازه، تغيير كرده و گسترش يافته باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	11. كمتر از يك قرن پس از داريوش، زماني كه نوه¬هايش بر ايران حكومت مي¬كردند، مردي در قلمرو او چشم به جهان گشود كه هرودوتوس نام يافت. هرودوت بخش عمده¬ي عمر خود را تا زماني كه مردي پخته شد، به عنوان شهروندي از شاهنشاهي پارس گذراند، و آنگاه به آتن كوچيد و در خدمت خانداني در آمد كه در آن هنگام در اين شهر حاكم بود. هرودوت روايتي از سرگذشت يونانيان و ايرانيان را در نه كتاب براي ايشان نوشت و پولي كلان بابتش دريافت كرد. هرچند اين متن در آن هنگام دروغپردازي دانسته شد و چندان به جد گرفته نشد، اما سه قرن بعد كه روميانِ نوآمده و تازه به دوران رسيده در برابر پارتيان قرار گرفتند و نياز به آفريدن هويت و سابقه¬اي را حس كردند، كتابهاي هرودوت را سودمند يافتند و به اين ترتيب بود كه مشاور نخستين امپراتور روم – -سيسروي اديب- براي نخستين بار هرودوت را پدر تاريخ ناميد.&lt;br /&gt;
	هرودوت، هرچند در سنت جهاني تاريخ¬نگاري فرد مهم يا نوآوري نبود، اما در سنت نوشتن تاريخ در غرب - به معناي روم و وارثان فرهنگي¬اش- سرمشقي به تمام معني بود. بد نيست پيش از هر كار، نگاه كنيم به بخشي از كتاب تواريخ هرودوت. اين بخش را به طور تصادفي با گشودن تواريخ برگزيدم و مشابه آن را در سراسر اثر هرودوت مي¬توان يافت:&lt;br /&gt;
&amp;quot;مردونيوس وقتي در آتن بود، يكي از اهالي هلسپونت به نام موروخيدس را به سالاميس فرستاد و به او دستور داد تا پيشنهادهاي قبلي¬اش را كه توسط اسكندر مقدوني (پدر بزرگ اسكندر فاتح) فرستاده بود دوباره به آتني¬ها يادآوري كند. اين اقدام نه از آن رو بود كه از احساسات آنها نسبت به خويش آگاهي نداشت، بلكه به خوبي مي-دانست كه ابدا نسبت به او حسي دوستانه ندارند. ولي اميدوار بود كه شايد تصرف سراسر خاك آتن به دست او باعث شده باشد كه اهالي آتن از لجاجت ابلهانه¬ي خويش دست بردارند. پس موروخيدس را روانه كرد و او پيغام مردونيوس را به شوراي آتني¬ها در سالاميس رساند.(هرودوت، كتاب نهم، بند 4و 5)&amp;quot;&lt;br /&gt;
 	اين پاره متن، كه از نظر ساختاري نماينده¬اي از كل تواريخ هرودوت است، چند ويژگي مهم دارد:&lt;br /&gt;
نخست آن كه توسط كسي نوشته شده كه هيچ نقشي در رخدادهاي ياد شده نداشته است. &lt;br /&gt;
دوم آن كه زماني نوشته شده كه نزديك به يك قرن از حوادث ياد شده گذشته بوده.&lt;br /&gt;
سوم آن كه به سفارش و با سرمايه¬ي كسي نوشته شده كه خودش نيز در حوادث ياد شده نقشي نداشته، اما به روايتي خاص از خاطره¬ي آن - كه مثلا آتنيان را همچون رهبر مقاومت يونان در برابر ايرانيان باز بنمايد - به دلايل سياسي نيازمند بوده است. &lt;br /&gt;
چهارم آن كه در آن خدايان نقشي مهم را بر عهده دارند و مدام از معجزه¬هاي غريب و دخالتهاي ايشان در كار و بار آدميان سخن مي¬روند. هرچند اين سخنها در چارچوب انسانگرايي آتني قرن پنجم پ.م صورتبندي شده است و قابل مقايسه با متون يوناني كهنتري مانند آثار همر و هزيود نيست. با اين وجود بارِ حضور خدايان در رخدادهاي روزمره¬ي آن با متون رسمي هخامنشي قابل مقايسه نيست. &lt;br /&gt;
و پنجم آن كه برخلاف متن بيستون، در آن نه از دقت اثري ديده مي¬شود و نه از بي¬طرفي و نه از اختصار. تاريخ هرودوت، از سويي درازگويانه و طولاني و انباشته از پرحرفي و شرح جزئيات است، از سوي ديگر داوري روشن و قطعي¬اي در مورد خوب و بد بودن شخصيتها و پست و برتر بودنشان دارد، و گذشته از اينها، فاقد دقت است. جزئياتي كه هرودوت مدام به آن اشاره مي¬كند، حالات رواني و انديشه¬هاي قهرمانان داستانش هستند، و امور شخصي و خصوصي ايشان، و ريزه¬كاريهايي كه قاعدتا پس از صد سال در جوامع دو ونيم هزاره پيش، به يادها نمي¬مانده¬اند. اين كه مردونيه با چه انگيزه¬اي پيكي را به نزد آتنيان فرستاده، يا اين كه از احساسات آنها نسبت به خود با خبر بوده، اموري هستند كه اگر هم واقعيت داشته باشند در دامنه¬ي دانسته¬هاي هرودوت نبوده¬اند. هرودوت در سراسر متن خود به سليقه¬ي افرادِ گوناگون در انتخاب لباس، خوردن غذا، و ريزه¬كاريهاي مربوط به روابط زناشويي¬شان اشاره مي¬كند، و مدعيِ افشاي رازهايي است كه اصلا معلوم نيست چگونه از دربارهاي ايران به گوش او كه فارسي هم درست نمي¬دانسته، منتقل شده است. به بيان ديگر، هرودوت استخواني از رخدادهاي تاريخي را گرفته، و گوشته¬اي بسيار سنگين و بزرگ از روايتها و داستانهاي تخيلي و داوريها و سوگيري¬هاي سياسي را بدان افزوده است. &lt;br /&gt;
تاريخ، اگر به اين معنا فهميده شود، پدري به نام هرودوت دارد. چرا كه تواريخ او نخستين متن از اين دست است، هرچند تنها متن يا آخرين متن نيست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	12. در همان حدودي كه هرودوت تواريخ تاثيرگذار خويش را مي¬نگاشت، در گوشه¬ي ديگري از شاهنشاهي هخامنشي قومي ديگر وجود داشت كه آنان نيز دست اندركار آفريدن سابقه¬اي تاريخي براي خويش بودند. اين قوم، يهوديان بودند كه رها شدنشان و استقرارشان در قلمرو فلسطين با پشتيباني مستقيم دربار ايران ممكن شده بود و برخي از كاهنان و شخصيتهاي بلندپايه¬شان نيز سخت از فرهنگ نوظهور ايراني متاثر بودند. در عهد قديم، بخشهايي وجود دارد كه به روشني ماهيتي تاريخي دارد و سرگذشت و جايگاه قوم يهود را بر اساس رخدادهاي بزرگ تاريخي تبيين مي¬كند. در اينجا نيز با لحني خاص روبرو هستيم كه بيشتر به سخنان هرودوت شباهت دارد: &lt;br /&gt;
&amp;quot;و در ايام او نبوكدنصر پادشاه بابل آمد و يهوياقيم سه سال بنده¬ي او بود. پس برگشته و از او عاصي شد. و خداوند فوجهاي كلدانيان و فوجهاي آراميان و فوجهاي موآبيان و فوجهاي بني عمون را بر او فرستاد و ايشان را بر يهودا فرستاد تا آن را هلاك سازد و به موجب كلام خداوند كه به واسطه¬ي بندگان خود انبيا گفته بود. به تحقيق اين از فرمان خداوند بر يهودا واقع شد تا ايشان را به سبب گناهان منسي و هرچه او كرد از نظر خود اندازد.(كتاب دوم پادشاهان، باب 24، بند 1-4) &amp;quot;&lt;br /&gt;
	در عهد عتيق، و به ويژه اسفار نخستين، روايتي از تاريخ وجود دارد كه كاملا در چارچوب تاريخ نگاري هرودوتي مي¬گنجد و بخشي از آن نيز همزمان با هرودوت نگاشته شده است. در اين تاريخ نيز خداوند نقشي مركزي و تعيين كننده دارد، داستان انباشته از جزئيات و نكات جالب و روايي، اما فرعي و افزوده بر حقايق تاريخي است، و تفسيري روانشناختي و ذهني از انگيزه¬ها و خواستها و هيجانهاي قهرمانان داستان به همراه يك داوري سفت و سختِ اخلاقي در همه جا موج مي¬زند. &lt;br /&gt;
	اگر تاريخي مانند عهد عتيق را با تواريخ هرودوت مقايسه كنيم، به همانندي¬هاي بنيادين بيشتري دست خواهيم يافت. اين همانندي¬هاي ساختاري، از زمان فروپاشي شاهنشاهي هخامنشي تا امروز گام به گام توسعه يافته است و در فاصله¬اي به كوتاهي چند قرن به چارچوب عمومي و مرسوم براي نگارش تاريخ تبديل شده است. براي اين كه تصويري از تداوم و استقرار اين سنت نگارش تاريخ به دست آوريم، مي¬توانيم به هريك از تاريخهاي عموميِ مشهور بنگريم. به استثناي تك و توكي از پژوهشهاي تازه كه به ويژه بيشترشان زير تاثير مكتب آنال بوده¬اند، بدنه¬ي اصلي تاريخ، از تداوم سنتي ناشي شده است كه يك پا در هرودوت، و پاي ديگر در عهد عتيق دارد. متوني مانند تاريخ تمدن ويل دورانت يا تاريخ عمومي توينبي يا تاريخ اسكندرِ درويزن آنقدر در دسترس هستند كه بتوان به سادگي به آنها مراجعه كرد. به عنوان يك متنِ برخاسته از بافتي تقريبا متفاوت، در اينجا بخشي از فتار ابن اثير درباره¬ي سرنوشت قوم عاد را مي¬آورم، و به نقل قول از مورخان پايان مي¬دهم تا نوبت به پيشنهادِ چشم¬اندازي برسد كه در ذهن دارم:&lt;br /&gt;
&amp;quot;اين گروه همين كه به مكه رسيدند در حومه¬ي مكه بيرون از حرم، در خانه¬ي معاويه بن بكر فرود آمدند و مهمان او شدند. معاويه بن بكر ايشان را گرامي داشت و در پذيرايي از ايشان كوشيد زيرا آنان دايي¬هاي او بودند. داماد او نيز در ميانشان بود چون لقيم بن هزال با هزيله، دختر بكر خواهر معاويه زناشويي كرده و از او فرزنداني آورده بود كه در مكه پيش معاويه مي¬زيستند. پسران معاويه عبيد و عمرو و عامر و عمير نام داشتند. اينان از گروه عاد بعدي به شمار مي¬روند كه پس از قوم عاد نخستين بر جاي ماندند.(ابن اثير، جلد نخست: 285)&amp;quot; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	13. گويي دو نوع از نگارش تاريخ وجود داشته باشد و دو نوع كردار تاريخي را توسط دو نوع مورخ تصوير كند. موضوع اين هردو، كردارِ تاريخ¬ساز، و رخداد تاريخي است. در پويايي نظامهاي اجتماعي و سير تحول لايه¬هاي گوناگونِ شخص، نهاد اجتماعي، منش فرهنگي، رخدادها و رفتارهايي ويژه وجود دارند، كه همچون بستر جذبي تعيين كننده، و متغيري مركزي عمل مي¬كنند. جريان دگرديسي جوامع، مسيري سرراست و ساده و تك علتي ندارد كه نسبت به رخدادهاي گوناگون و رفتارهاي متفاوتِ آدميان موضعي متقارن داشته باشد. كردارهاي آدميان، و پيامدهاي آنها، و رخدادهاي اجتماعي و بازتابهاي ايشان، اموري ناهمگن هستند كه وزنهايي متفاوت در تعيين وضعيت نهايي سيستم دارند. در اين هياهوي متغيرهاي پراكنده و غوغاي روابط شبه عليِ درهم تنيده، برخي از رخدادها و برخي از كردارها هستند كه نقشي تعيين كننده¬تر و مهم¬تر از بقيه دارند. برخي همچون گرانيگاه¬هايي عمل مي¬كنند كه سرنوشت آينده¬ي نظام اجتماعي را به سوي خود مي¬كشد، و پويايي آينده¬ي آن را تعيين مي¬نمايد. &lt;br /&gt;
	اين حوادثِ تعيين كننده¬ي سرنوشت جوامع، بر دو نوع هستند: يا كردارهايي هستند كه يك نظام خودمختار و انديشنده، يك منِ اراده¬مند آن را مرتكب شده است، و يا رخدادي است كه از برآيند نيروهاي كور و بي¬هدفِ طبيعي و عوامل بيرون از &amp;quot;من&amp;quot; برخاسته است. حركت اسكندر براي حمله به شاهنشاهي هخامنشي، يك كردار تاريخ¬ساز بود، همچنان كه سازماندهي كوروش براي ورود به بابل، و تصميم شاه عباس براي فتح هرمز، و تلاش فردوسي براي نگارش شاهنامه. به همين ترتيب، وباي تهران در سال وبايي و طاعونِ اروپا در اواخر قرون وسطا و آتشفشان وزو، نمونه¬هايي از رخدادهاي تاريخي مهم بودند.  &lt;br /&gt;
	اين كردارها و اين رخدادها، تاريخ¬ساز هستند، يعني وقتي به سير تحول جوامع در مسير زمان مي-نگريم، آنها را همچون قيد و بندهايي مي¬بينيم كه به جهت و ريخت عمومي خطراهه¬ي تحول جوامع شكل مي-دهند. &lt;br /&gt;
مردماني مقيمِ جوامع، با ارجاع به اين رخدادهاي مهم و بزرگِ تاريخي است كه اكنون خويش را توجيه مي-كنند، و با ارجاع به خاطره¬ي مشتركي كه از آن دارند، هويت تاريخي مشترك خويش را بر مي¬سازند. تفسيرِ اين رخدادها در ذهنِ &amp;quot;من&amp;quot;هاي مقيمِ جوامع، ميداني است كه نسخه¬هايي رقيب و تنومند و آغشته به قدرت در آن به زورآزمايي مي¬پردازند. برندگانِ اين ميدان، تفسيرِ غالب در موردِ ارزش، ماهيت، و تاثير آن رخداد را رقم مي¬زنند، و خاطره¬ي جمعي مشتركي را بر مي¬سازند كه من¬ها از مجراي آن به ما تبديل مي¬شوند، و امكانِ همذات¬پنداري را در گستره¬اي زمان¬مند به دست مي¬آورند. رخدادهاي تاريخ¬ساز، به دليل تاثير عيني و روشني كه بر وضعيت هستي در زمان اكنون دارند، همچون گسلها و برجستگي¬هايي بر محور زمان جلوه مي¬كنند، و به خاطر تراكم روايتهاي رقيبي كه مدعي معنا كردنشان هستند، در سطح فرهنگي نيز همچون ميداني مهم و مركزي براي توليد معنا عمل مي¬كنند. رخدادهاي تاريخ¬ساز، و اين كردارهاي مهمِ متصل به آنها هستند كه پيدايش متون تاريخي را ممكن مي¬سازند.&lt;br /&gt;
	متن تاريخي، روايتي رسمي و مستقر است از معنا و ماهيتِ كردارها و رخدادهاي تاريخ¬ساز. متني كه در يك نظام اجتماعي مورد پذيرش واقع شود، با مشروعيت سياسي گره بخورد، و معمولا توسط نظام سياسي حاكم تبليغ شود، متني تاريخي است كه در آن مقطع زماني چيره شده است. چيرگي تمام متون تاريخي مقطعي و موضعي است. يعني هيچ تضميني وجود ندارد كه آيندگان به همان ترتيبي كه ما رخدادهاي تاريخي را تشخيص مي¬دهيم، اين برجستگي¬ها در زمان را بازشناسي كنند، و همان معانيِ امروزين ما را بدان نسبت دهند. &lt;br /&gt;
	آنچه كه در بخشهاي پيشين مرور كردم، پاره¬هايي از اين متنهاي تاريخي بودند. تمام كتيبه¬هاي ياد شده، و خزانه¬ي وسيعتر فتح¬نامه¬ها، وقف¬نامه¬ها و اندرزنامه¬هاي درباري در جهان باستان، نمونه¬هايي از متون تاريخي هستند. به همين ترتيب، تواريخ هرودوت و كتاب تواريخ شاهان و سفر اعداد و سفر و خروج و تاريخ ابن اثير و تاريخ تمدن ويل دورانت همگي نمونه¬هايي از تاريخِ نوشته شده محسوب مي¬شوند. تاريخ¬هايي كه به دليل تكثير و خوانده شدن، سطحي از مشروعيت و مقبوليت را دارا هستند، و بنابراين بخشي از برداشت عمومي درباره¬ي كردارها و رخدادهاي تاريخي را منعكس مي¬كنند. &lt;br /&gt;
در اين زمينه است كه مي¬توان از دو نوع تاريخ سخن گفت: تاريخي پرتاب شده به گذشته، و تاريخي مستقر در اكنون.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	14. تا ديرزماني، تاريخ در اكنون مستقر بود. چرا كه فنِ پرتاب كردنش به گذشته هنوز ابداع نشده بود. تا دوران هخامنشي، كردار و رخداد تاريخ¬ساز امري بود كه با اكنون پيوندي ناگسستني داشت، و اين بديهي¬ترين و سرراست¬ترين چيزي است كه در مورد رخداد/ كردارِ تاريخ¬ساز انديشيد. چه رخدادي و چه كرداري را مي¬توان يافت كه بيش از وقايع حاضر در اكنون، در شكل دهي به وضعيتِ اكنون تعيين كننده باشد؟ برخلاف آنچه كه امروز برداشتي عقل سليمي مي¬نمايد، رخداد/كردار تاريخ¬ساز در ساده¬ترين و طبيعي¬ترين حالتش آن واقعه¬ايست كه در همين اكنون بروز كند و به اين ترتيب، با بودنش در اكنون، اكنون را تعيين نمايد. &lt;br /&gt;
	در دوراني كه اين امر بديهي آشنا و دانسته شده بود، نگارش تاريخي امري متفاوت با امروز بود. تاريخ در آن هنگام روايتي بود كه توسط كنشگري ويژه، در زمانِ اكنون روايت مي¬شد. اين كنشگر، همان كسي بود كه فاعلِ كردارِ تاريخ¬ساز بود، و همان كسي بود كه مستقيم¬تر از همه با رخدادِ تاريخ¬ساز سر و كار داشت. شاهاني كه جنگي را برده يا باخته بودند، كاهناني كه معبدي را برساخته يا تعمير كرده بودند، و دانشمندان و حكيماني كه هرمي و برجي و ابزاري و فراروايتي را پديد آورده بودند، در همان اكنونِ خويش شرح واقعه را روايت مي¬كردند، و از آنجا كه سوار بر اين رخدادها و مستقر در اكنون بودند، روايتشان تاريخ تلقي مي¬شد. براي ديرزماني، كه نيمي از تاريخ نوشته شده¬ي بشر را در بر مي¬گيرد، تنها شكلِ شناخته شده از روايت تاريخي، همين شكلِ اكنون¬مدارانه بود. متني كه يك &amp;quot;منِ&amp;quot; تاريخ¬ساز آن را براي من¬هايي ديگر روايت مي¬كرد. من¬هايي كه در معرض تاثيرهاي آن بودند، و به اين ترتيب در آن هويتي مشترك را باز مي¬يافتند.&lt;br /&gt;
	تاريخي كه به اين شكل نگارش مي¬شد، از چشم¬اندازِ آينده محروم بود. اورنمو و اونتاش ناپيريشا و اوركاگينه و سناخريب شاهاني بودند كه به بزرگداشت اثرِ خويش در اكنون مشغول بودند، و گذشته را جز به مثابهِ مقدمه¬اي، و آينده را جز زير عنوان پيامدي فرعي بر نمي¬تافتند. تاكيد ايشان بر اكنون بود و مردمي كه در اكنون حاضر بودند، و آن روايتي كه برداشت ايشان از رخدادهاي ياد شده را يكدست و همسان مي¬نمود. اين شاهان، و مردمانِ مخاطبشان، كساني بودند كه در جهاني چند مركزي زندگي مي¬كردند. دنياي ايشان، پهنه¬اي فراخ بود از مراكزِ متنوع و پراكنده¬ي &amp;quot;تاريخ¬سازي&amp;quot;. آن شاه سومري كه در اوروك تاريخ زمانه¬ي خويش را مي¬نوشت، آگاه بود كه تنها برسازنده¬ي تاريخ نيست. در آن دوران مراكزي كه رخدادهاي تاريخي و كردارهاي تاريخ¬ساز در آن متراكم شده بودند، جايگاه¬هايي پراكنده و متكثر بود كه در تمدنهاي گوناگون و دولتشهرهاي مختلف و شخصيتهاي بزرگ و تاثيرگذارِ فراوان جاي داشت. شاه اوروك خبر داشت كه شاهي در شوش، همتا و هماورد او در آفرينش تاريخ است، و پادشاه هيتي از حضور فرعوني در مصر آگاه بود كه رقيبش در شكل دادن به تاريخ محسوب مي¬شد.&lt;br /&gt;
	با ظهور عصر هخامنشي، اما، اين روندِ نوشتنِ تاريخ در اكنون به وضعيتي ويژه دست يافت. از يك سو، عصر هخامنشي نشانگر اوجي در نگارش تاريخ اكنون بود. اوجي كه در كتيبه¬ي بيستون به روشني ظهور يافت. در اينجا پادشاهي بر تخت نشسته بود كه در تمام جهانِ شناخته شده براي خودش و مردمش، هماوردي نداشت. ظهور دولت هخامنشي، به معناي ادغام تمام دولتشهرها و دولتهاي كوچك و بزرگ پيشين، و پديد آمدنِ يك مركزِ يگانه و غول¬آسا در پهنه¬ي كل سرزمينهاي نويسا بود. هرآنكس كه خط مي¬دانست و تاريخي داشت، در بدنه¬ي جامعه¬اي سامان يافته و منظم جذب شد، و بخشي از يك نظام اجتماعي غول¬آسا و نوظهور شد. اين نخستين لوياتانِ راستين، شايد به خاطر نوپا بودنش، و شايد به دليل تر و تازه بودنِ دستگاه اخلاقي سازمان دهندگانش، هنوز با بيماريهاي واگيردار در ميان نظامهاي سياسي آلوده نشده بود. اين نظام غول¬آساي تك مركز، از سويي به عنوان پيش¬داشتي براي توجيه اكنون، چشم به گذشته داشت، و از سوي ديگر به چشم-اندازي فراخ و گسترده از آينده مجهز بود. با اين تفاوت كه ديگر براي مردمي اندك كه در قلمرو جغرافيايي خاصي زندگي كنند، بازگو نمي¬شد. اين روايت تاريخي، كه توسط شاهنشاهي يگانه، و از سوي مركزي واحد صورتبندي شده بود، همه¬ي مردمِ متمدن جهان را مخاطب مي¬ساخت، كه همگي شهروند دولت هخامنشي بودند&amp;lt;sup&amp;gt;3&amp;lt;/sup&amp;gt;. به اين ترتيب، همزمان با گسترده شدنِ افقِ جغرافياييِ روايت كردنِ تاريخ، افق تاريخي آن نيز بسط يافت، و اين هردو مديونِ پيدايش مركزي يگانه براي انباشت و همسوسازي رخدادها و كردارهاي تاريخ¬ساز بود. &lt;br /&gt;
	به اين ترتيب، نهايي¬ترين شكلِ نگارش تاريخ اكنون در عصر داريوش و با بيستون به سرانجام رسيد. كسي كه تاريخ¬سازترين &amp;quot;من&amp;quot;، و نه تنهاي &amp;quot;مني در ميان من¬هاي ديگر&amp;quot; بود، بر تخت نشست، و از جايگاهي كه در چشم تمام مردم نويسا مركز تلقي مي¬شد، به نگارش تاريخ پرداخت. صراحت او، دقتِ او، انصافش در نام بردن از دشمنانش، صداقتش در اشاره به برخي از نقاط ضعفش، و فروتني¬اش در اشاره به اين كه &amp;quot;شاهي در ميان شاهان بسيار&amp;quot; است، همگي از اين حقيقت سرچشمه مي¬گيرند كه اين شاه هخامنشي همچون نوادگانش از مشروعيتي خدشه ناپذير و بسيار استوار برخوردار بوده است. مشروعيتي كه هنوز به برداشتهاي جنون¬آميز اسكندرگونه يا سنتهاي خودبزرگ¬بينانه¬ي فرعوني آغشته نشده بود، و با همان سادگي كوچگردان و ايلاميانِ ديرينه¬سال، خود را با القابي بسيار فروتنانه و ساده به ديگران معرفي مي¬كرد. در اينجا مجال اين بحث نيست، اما كافي است به كتيبه¬هاي بازمانده از داريوش و خشايارشا بنگريم تا ببينيم كه خودانگاره¬ي شاهان هخامنشي به شكلي غريب واقع¬گرايانه و فروتنانه بوده است. داريوش در نقش رستم به خاطر آن كه نيزه¬وري نيكو، جنگاوري زورمند، و سواركاري شايسته است، ستوده شده، و نه به خاطر سخن گفتن با خدايان (همچون حمورابي)، يا خدا بودن (همچون فرعون)، يا زاده¬ي خدا بودن (همچون اسكندر). اين فروتني و واقع¬گرايي، از سويي پيش درآمدِ قرار گرفتنِ اين من¬هاي نيرومند بر مسند مركزِ جهان بوده است، و از سوي ديگر خردي بود كه اين جايگاه را براي مدت دو و نيم قرن برايشان حفظ كرد. اين پديده، يعني ظهورِ مني كه بر مسند مركزيت هستي تكيه زده باشد، چندان تكان دهنده بود كه به گمان من به گذاري بزرگ در فهمِ مفهوم خداوند منتهي شد، و از سوي ديگر در قالب روايتهايي اساطيري تبلور يافت و ابعادي تازه را به متغيرهاي تعريف ابرانسان و منِ آرماني در جوامع انساني افزود.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	15. پيدايش مركزي يگانه، به معناي آن بود كه همگان در مركز بودنِ شهرهايي، تمدنهايي، زبانهايي، و شخصيتهايي به توافق برسند. اين سويه¬ي روشن سكه¬ي نظم هخامنشي، پشتي نيز داشت، كه همانا ظهور پيراموني به همين ميزان قطعي بود. وقتي تمدن هخامنشي شكل گرفت، مركزي را در گيتي تعريف كرد كه قلمروش تمام سرزمينهاي داراي شهرنشيني مستقر و خط و تاريخ ديرينه را در بر مي¬گرفت. اما اين مركزِ جهاني و يگانه، پيراموني داشت كه به همين ترتيب استوار و محكم در كناره¬هاي آن مركز تعريف شده بود. در گرداگردِ ايرانِ هخامنشي كه در مركز بودنش شك نبود، تمدنهاي نويساي كوچكي وجود داشتند كه در جزر و مدهاي سياسي در درون يا بيرون اين مركزِ عمومي قرار مي¬گرفتند، و از پيوندي سست با آن برخوردار بودند. آتن، مشهورترينِ اين حاشيه¬هاي بيروني است، و اورشليم و يهوديه بحث¬برانگيزترينِ آن. &lt;br /&gt;
	يهوديان و آتنيان در قرون پنجم تا سوم پ.م، يعني در دوران نظم درخشان هخامنشي، سرزمينهايي به نسبت بيروني و حاشيه¬اي محسوب مي¬شدند. يكي در شبه جزيره¬ي يونان و بالكان كه به تازگي از خرابيهاي ناشي از ورود قبايل خونريز آريايي برخاسته بود، و ديگري در مرز ميان دو غولِ ايران زمين و مصر، در اقليمي نه چندان مساعد و رام. اين دو در زمانِ ياد شده تاريخ¬هاي خاص خود را پروردند، و روايتهاي ويژه¬ي خويش را براي تفسير پيشينه و سرنوشت¬شان پديد آوردند. هردوي اين جوامع، از الگو و سرمشق هخامنشي براي فهمِ تاريخ بهره بردند. يعني مدعي مركزيت داشتن شدند. اما به دليل صورتبندي شدن در زمينه¬هايي گوناگون، اين ادعا را به دو ترتيب بيان كردند. &lt;br /&gt;
هرودوت، نويسنده¬اي بود كه در آتن مي¬نوشت، دولتشهري از دولتشهرهاي بسيار يوناني، كه همواره درگير جنگ و جدال با همسايگانشان بود، و تنها معياري كه براي خودبرتربيني داشت، آن بود كه دو بار با پارسيان جنگيده بود، و هر هردو بار هم به دست سرداري پارسي فتح شده بود. لحن هرودوت بر اين مبنا، لحني سياسي بود. او در زمينه¬اي از زد و بندهاي سياسي و روابط قدرت بود كه مي¬نوشت، چرا كه مركزِ مورد نياز آتنيان در آن هنگام بيش از هرچيز مركزي سياسي بود. محوري كه قدرت نظامي و سياسي دولتشهر آتن را در برابر رقيبان يوناني ديگرش برجسته سازد، و ادعاي آن را بر مركز بودن به كرسي بنشاند. ادعايي كه در زمانِ هرودوت و تا ديرزماني پس از مرگ او، به دليل حضور مركزي بحث ناپذير مانند ايران، مسخره مي¬نمود و ريشخند مي¬شد. اما بعدها به دست روميانِ نوآمده¬ي تشنه¬ي پيشينه، به ابزاري كارآمد تبديل شد.&lt;br /&gt;
يهوديان اما، در زمينه¬ي ديگري مي¬زيستند. كشمكش ايشان با قبايل سامي ديگرِ همسايه¬شان بود، كه به ويژه از نظر ديني با ايشان تفاوت داشتند. هم يهوديان و هم قبايل رقيبشان از نظر سياسي زيرمجموعه¬اي از ايران بزرگ بودند، و از اين رو دعوي ايشان براي مركزيت، ادعايي ديني بود تا سياسي. يهوديان نيز مانند آتنيان سرمشق اصلي را از ايرانيان برگرفتند، با اين تفاوت كه اين سرمشق به پرستش خدايي يگانه مربوط مي¬شد، و جايگاهي كه اين مركزيتِ آسماني در دربار هخامنشي داشت. در متون تاريخي عبراني نيز، همچون نوشتارهاي هرودوت و كتزياس و كسنوفانس و بعدها پلوتارك، مرجع غايي ايران زمين بود و دربار ايران. همه چيز در ارتباط با دربار هخامنشيان تعيين مي¬شد، چرا كه در آن هنگام ترديدي در مركز بودنِ اين دستگاه وجود نداشت. با اين وجود، مي¬شد با بهره¬گيري از اين مركزِ عمومي و بزرگ، و در زمينه¬ي آفريده شده توسط آن، به شكلي خاص ادعاي مركزيتي محلي كرد. در متون هرودوت اين ادعا به قلمرو سياست مربوط مي¬شد و به كشمكشها و جنگها فرو كاسته مي¬شد. اما در نزد يهوديان كه با ايرانيان پيوندي نزديكتر و گرمتر داشتند، قضيه به پشتيباني و همخواني و حتي همخوني شاهان هخامنشي و رهبران ديني يهودي تبديل شد. &lt;br /&gt;
به اين ترتيب، دو الگوي تاريخ¬نگاري گذشته¬مدار در حاشيه¬ي اين مركز يگانه پديدار شد. تاريخي كه هويت را در رخدادهاي تاريخ¬سازِ گذشته¬هاي دور مي¬جست و مي¬يافت. رخدادهايي ديني يا سياسي، كه در نهايت سررشته¬اش به همان مركز غايي هخامنشي ختم مي¬شد، اما در ارتباط با آن و گاه با جبهه¬آرايي در برابر آن، براي خود نيز مركزيتي را ادعا مي¬كرد.&lt;br /&gt;
وجه مشترك هردوي اين تاريخ¬ها، آن بود كه ارتباطش با اكنون قطع شده بود. نويسندگانش نقشي در كردارهاي تاريخ¬سازِ بزرگ و تاثيري بر رخدادهاي تاريخي نداشتند. به اين دليلِ ساده كه از جامعه¬اي حاشيه-اي برخاسته بودند. تاريخي پرتاب شده به گذشته، روايتي بود كه بختِ سهيم شدنِ اين مردم در مركزي دوردست را فراهم مي¬آورد. هرودوت با نگاشتن تواريخي كه در بسياري از جاها مضحك و دور از عقل است، اين بخت را براي يونانيان و بعدها روميان فراهم آورد تا در رخدادهاي بزرگ تاريخي سهيم شوند. اين حقيقت كه ايرانيان هرگز در يونان جنگ بزرگي نكردند، با تصوير كردن نبردهاي تخيلي يوناني، جبران شد، و اين حقيقت كه دولتمردان يوناني تا ديرزماني پس از اسكندر بازيگراني حاشيه¬اي و محلي در جايي پرت و دور افتاده بودند، با اين قصه كه بسياري از آنها هماورد شاهنشاه، يا دوست او، يا جاسوس او، يا پزشك او بوده¬اند، جبران گشت. به همين ترتيب، يهوديان به شيوه¬اي دوستانه همين كار را تكرار كردند. اين حقيقت كه يهوديان در عصر هخامنشيان يكي از هزاران قبيله و قومِ حاضر در پهنه¬ي دولت هخامنشي بودند، با روايتهايي كه به پشتيباني شاهان هخامنشي از نبيان يهودي، و هواداري از ايشان در برابر دشمنانِ بت¬پرستشان، و حتي پيوندهايي خويشاوندي با دخترانشان، تعديل شد. به اين ترتيب يهوديان نيز -از راهي دوستانه و به گمانم خردمندانه¬تر- توانستند خود را در اين مركزِ بزرگ استعلايي سهيم بدانند. &lt;br /&gt;
يونانيان و يهوديان به اين ترتيب در سپهر رخدادهاي تاريخي و كردارهاي تاريخ¬ساز سهيم شدند. اما اين كار را به قيمت قطع ارتباط با اكنون انجام دادند. سهيم شدن در هويتي تاريخي كه ساختگي بود، به بهاي قطع ارتباط با اكنوني تمام شد كه با اين روايت در تعارض بودك. در نتيجه ساختاري خاص به تاريخ تحميل شد، كه بر پيوند محكمش با گذشته، و بريده شدن رگ نافش با حال استوار شده بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
16. تاريخ دستمايه¬ي هويت است و هر نوعي از هويت با شكلي از خود مركزپنداري همراه است. هويت جمعيِ يك جامعه، برآيندي است هم¬افزا و انباشتي از خودانگاره¬هاي اعضاي آن جامعه، و هر &amp;quot;من&amp;quot;، هرچنداز خود بيگانه و مسخ شده و ناتوان، در اندرون خود هنوز ردپايي از باور به قرار گرفتن در مركز هستي را دارد. چرا كه &amp;quot;من&amp;quot;، در اصل چيزي جز همين معجزه نيست:‌ نظامي خودمختار و انديشنده و انتخابگر، كه به همين دليل تقارن هستي را در هم مي¬شكند، و مي¬تواند همچون مركزي در گيتي عمل كند.&lt;br /&gt;
هويت جمعي مردمان؛ شبكه¬اي از باورهاي همگاني ، اصول موضوعه، ارزشها، و روايتهاي تاريخي است كه سرگذشت آن جامعه و سرنوشتش را بازنمايي مي¬كند. پرسشهايي غايي كه براي &amp;quot;من&amp;quot; در مقام سوژه¬اي انتخابگر مطرح است، در سطحي جامعه شناختي با شدتي بيشتر تكرار مي¬شود، و بنابراين همان طور كه &amp;quot;من&amp;quot; بايد به پرسشِ &amp;quot;به كجا آمده¬ام، آمدنم بهر چه بود؟&amp;quot; پاسخ دهد، نظام اجتماعي نيز مي¬بايست پاسخي سزاوار در اين مورد داشته باشد. &lt;br /&gt;
جوامعي كه به زماني خطي، جهت¬دار، و تحويل پذير به مكان باور دارند، به روايتي سه تكه براي پاسخ به اين چالش مسلح هستند. اين روايت از تاريخي گذشته¬گرا، اسطوره¬اي آينده¬مدار، و اكنوني لهيده در ميان اين دو تشكيل يافته است. امروز، تقريبا تمام جوامع انساني موجود بر سطح زمين بر مبناي درك خطي زمان سازماندهي شده¬اند، و بر اين مبنا، ستون فقرات هويت جمعي خويش را بر مبناي همين روايت سه بخشي پيكربندي مي¬كنند. هويت جمعي مردماني كه در يك جامعه حضور دارند، از تاريخي تشكيل مي¬شود كه خاطره-ي جمعي ايشان را، با ارجاع به رخدادهايي پنهان در گذشته¬هاي دور جمع بندي مي¬كند. تاريخي كه پيوند ميان اين مردمان و كردارهاي تاريخ¬سازِ نياكانشان را نشان مي¬دهد، و ارتباط ميان حال و هواي زمانه¬شان و رخدادهاي تاريخي را بيان مي¬كند. از آنجا كه آن كردارها و آن رخدادها تعيين كننده¬ي مركز بودن هستند، مردمان با سهيم شدن در اين روايت در آن مركز شريك مي¬شوند، و به اين ترتيب باور به حضور در مركز هستي، اين ضرورتِ تداوم هويت اجتماعي، برآورده مي¬شود. &lt;br /&gt;
اين برخورداري از گذشته، اما، از جنسِ پيوندي انداموار و سرراست ميان نظام اجتماعي و رخدادهاي گذشته نيست. &amp;quot;من&amp;quot;ها در نظام اجتماعي¬اي كه به اين شكل سازمان يافته است، از دستاوردهاي آن رخدادها بي¬بهره¬اند، و امكاني براي بازتوليد يا خلقِ كردارهاي تاريخ¬ساز ندارند. برخورداري ايشان از اين جريانهاي تاريخي مهم، به روايتي فرو كاسته شده است، كه خود بيشتر قصه است تا واقعيت، و بيشتر گوشته است تا استخوان. تاريخ گذشته¬گرايي كه قرار است مردمان را به حضور در مركز هستي قانع كند، ناگزير است تا حقيقتي تلخ را پنهان كند، و آن هم اين است كه اين مردمان در واقع ارتباطي با آن رخدادها و كردارها ندارند، خواه نياكانشان با اين روندها مربوط بوده باشند يا نه. يعني تاريخ گذشته مدار، در اصل قصه¬ايست كه در اطراف چند رخداد و كردار مهم تاريخي برساخته شده است. قصه¬اي انباشته از جزئياتِ خرسند كننده و پيچشهاي هيجان¬آور، كه به كارِ سرگرم كردنِ توده¬ي مردم و قانع كردنشان مي¬آيند، اما ربطي واقعي به آن واقعه¬هاي مهم ندارند. دليل سستي و ناتواني تاريخ گذشته¬گرا، پيش از هرچيز، آن است كه اين روايت در ذات خود ناتوان و دروغين است، و بيشتر براي پنهان كردن و بازنمودن تخصص يافته است. تاريخ گذشته¬گرا، قرار است حاشيه¬اي بودنِ يك جامعه را انكار كند، و به جاي آن كه در اين راستا مسيرِ دشوارِ آفرينش تاريخ و تبديل شدن به مركز را نشان دهد، راه ساده¬ترِ بازنويسي تاريخ، و قلاب كردنِ &amp;quot;من&amp;quot;ها به واقعه¬ها را برمي-گزيند. اين راه ساده¬تر است، چرا كه رخدادها و كردارها در حد امكان به گذشته¬اي دورتر و دورتر پرتاب مي-شوند، تا خاطره¬ي جمعي آنها و تاثيرهاي راستيني كه بر هستي گذاشته¬اند، در حد امكان مبهم¬تر و تارتر باشد، تا دستكاري¬شان، تحريف¬شان، و بازنويسي¬شان به شكلي كه جايي براي &amp;quot;من&amp;quot;ها پيدا شود، به شكلي فراهم آيد. &lt;br /&gt;
وظيفه¬ي تاريخ گذشته¬مدار آن است كه &amp;quot;منِ&amp;quot; امروزينِ حاشيه¬نشينِ آغشته به غياب، را با &amp;quot;من&amp;quot;هاي تاريخ¬سازِ مركزنشيني كه در حضورشان شكي نيست، پيوند دهد. تاريخي كه به گذشته پرتاب شده باشد، اين كار را با ساده¬ترين و خام¬ترين شكلِ ممكن انجام مي¬دهد. يعني يا به همخوني و خويشاوندي اين دو من قايل مي-شود، يا بر هم¬مكانيِ آنان پافشاري مي¬كند. به اين ترتيب منِ محرومِ نادانِ امروزين كه بودن و نبودنش حتي براي خودش هم يكسان است، بدان دليل كه از تباري ايراني است، يا در سرزمين ايران زندگي مي¬كند، در ذاتِ كسي مانند داريوش و كوروش سهيم مي¬شود، و خود را همسان و همگون با وي مي¬پندارد، چرا كه با وي همخون و همسايه است. داستانِ خاك و خون، يعني باور كردن به پيوند خويشاوندي يا مكاني با جريانهاي تاريخ¬ساز، محورِ فني است كه تاريخ گذشته¬مدار را ممكن مي¬سازد. اسطوره¬ي جادوگرانه¬ي مجاورت و اسطوره¬ي قبيله¬مدارانه¬ي خويشاوندي، چنان كه مردم شناسان تشخيص داده¬اند، عنصري مشترك در تمام باورهاي جادويي است. اما شايد زمانِ آن رسيده باشد كه تداوم اين دو اسطوره را در زيربناي محكم¬ترين بناهاي هويت¬سازِ امروزين نيز بازشناسيم. &lt;br /&gt;
هويتي كه بر اين مبنا از تاريخ گذشته¬مدار بر مي¬آيد، بي¬رمق و كمخون است. داستاني است سرگرم كننده، كه قصه¬ي كساني را بازگو مي¬كند كه در گذشته¬هاي دور كارهايي مهم انجام دادند و با ما مربوط بودند. بي آن كه اين ارتباط را به درستي تبيين كند، ماهيت آن كردارها را به دقت نشان دهد، و محكي باشد براي ميزان تاثير پذيرفتنِ اكنونِ ما، از آن كردارها. اين تاريخ، از تخمي ايدئولوژيك روييده است. كاركرد آن بسيج اجتماعي با كمينه¬ي نيرو و كمينه¬ي &amp;quot;حقيقت&amp;quot;است، و در ايفاي اين كاركرد پيروز مي¬شود، چرا كه مردمان سادگي را دوست دارند و راه¬هاي آسان را بيشتر مي¬پسندند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
17. من¬هايي كه هويت خويش را در تاريخي پرتاب شده به گذشته مي¬جويند و مي¬يابند، خواه ناخواه با اين چالش رويارو هستند كه به نوعي ارتباط خود را با آن وقايع مهم تبيين كنند. قصه¬هايي كه تبارِ مشترك يا مكانِ مشترك را دستمايه¬ي ارتباطِ ميان من و رخدادها و كردارهاي تاريخ¬ساز قرار مي¬دهند، ناگزيرند كه اين ادعا را با شواهدي سخت¬تر تثبيت كنند. چرا كه هم¬مكاني امري شكننده و وابسته به اقتدار سياسي است و با يك غصبِ سرزميني از ميان مي¬رود، و همخوني قضيه¬اي مبهم و وهم¬آلود است كه در برابر پرسشها تابِ ايستادگي ندارد. &lt;br /&gt;
از اين روست كه هويت جمعي به ناچار با انباشتي از &amp;quot;چيزها&amp;quot; پشتيباني مي¬شود. اين همان است كه ميشل دو سرتو در هنگام بحث از ظهور موزه¬داري در دوران مدرن بدان پرداخته است. محبوب شدنِ موزه¬ها در دوران مدرن، بدان معنا بود كه مردمانِ جوامع جديد، به ناگهان احساس نياز كردند تا چيزهايي به ظاهر ناهمگون را در مكانهايي عمومي به نمايش بگذارند و نگريستن به اين اشيا را همچون امري آموزشي تلقي كنند. اين نگريستن به چيزِ نمايشي، شايسته¬ي آن است كه مفصل¬تر مورد بحث واقع شود. اما در اين زمان و مكان اندك جايي براي پرداختن بدان نيست. تنها در همين حد مي¬توان اشاره كرد كه ظهور موزه در عصر مدرن، از سويي با كاركرد چشم و نگاه كردن در مقام فعلِ آفريننده¬ي حقيقت پيوند دارد، و از اين زاويه¬ي چشم¬مدارانه قابل نقد است، و از سوي ديگر به حرصِ دانش مدرن براي رده¬بندي مربوط مي¬شود كه خود بازتابي از سيطره¬ي فن¬آوري در اين تمدن است. از اين رو ظهور موزه فرآيندي است كه از گره خوردنِ چشم به چيز برخاست، با اين شرط كه آن چيزها به شكلي خاص مرتب و چيده شده باشند، و آن چشم در آن چيزها &amp;quot;تاريخي&amp;quot; را تشخيص دهد. خواه تاريخ طبيعي، خواه تاريخ ملي، و يا تاريخي مردم¬شناسانه. حتي مجموعه-هاي صدف و پروانه و تمبر و سنگ و جعبه چوب كبريت هم همواره با محور زمان درگيري دارند و از هاله-اي از تقديس تاريخي پوشيده شده¬اند. &lt;br /&gt;
ظهور موزه¬داري در عصر مدرن، معلول فراگير شدنِ نسخه¬هايي از تاريخِ گذشته مدار بود كه در اروپاي درگيرِ انقلاب صنعتي رواج داشت. نسخه¬هايي شتابان و عجول كه مي¬بايست به سرعت براي اروپايياني كه مي¬رفتند تا در مركز قرار گيرند، سابقه¬اي از ارتباط با مركز را بتراشد. اشكال كار در اينجا بود كه اروپاي غربي، كه خاستگاه انقلاب صنعتي و مدرنيته بود، تا پيش از يكي دو قرنِ پيش از انقلاب صنعتي، براي تمام تاريخ خويش در حاشيه و زير سايه¬ي تمدنهاي بزرگترِ شرقي قرار داشت. مورخانِ آن دوران اگر يك گام به عقب باز مي¬گشتند، امپراتوري روم را در مرزهاي شرقي خويش مي¬يافتند، اما مشكل در آنجا بود كه روميان خود به شرقِ - يعني يونان- چشم دوخته بودند. يعني به طور خاص به روايتي افسانه¬اي و خيالي كه هرودوت برايشان پرداخته بود. و باز اشكال در اينجا بود كه حتي خود هرودوت هم براي تعريف يونانيان به شرق چشم دوخته بود، يعني ايران.&lt;br /&gt;
تاريخي كه در دوران مدرن براي پيوند دادن اروپاييان با كردارها و رخدادهاي تاريخ¬سازِ روميان، يونانيان، يا حتي ايرانيان ابداع شد، عميقا به گذشته پرتاب شده بود. گذشته¬اي كه هرچه دورتر و دوردست¬تر مي¬شد، برجسته¬تر و پرعظمت¬تر جلوه مي¬كرد. اما به همين ترتيب ارتباطش با &amp;quot;من&amp;quot;هاي تشنه¬ي هويتِ نشسته در اكنون، كمتر و كمتر مي¬شد. به اين ترتيب، تاريخهايي نگاشته شد كه هويتِ اجتماعي اروپاييانِ نوآمده، اين تازه برنشستگان بر سرير مركزيت هستي، را تبيين مي¬كرد. اين تاريخها معمولا به بخشهايي هنوز اروپايي -مانند روم- ارجاع مي¬دادند، و حتي به تدريج بخشهايي از شرق و قلمرو عثماني را نيز به اين غرب افزودند، و به اين ترتيب يونان نيز در جرگه¬ي قلمرو هويت بخش به اروپاييان در آمد. كمي ديرتر برخي از اين تاريخها كه به ويژه در حاشيه¬ي اين حاشيه، يعني در اسكانديناوي و آلمان نوشته مي¬شدند، كوشيدند تا مخالفت ديرينه-شان با مسيحيت را، و در نتيجه گسستگي آشكارشان با تمدن رومي را با بازگشت به تمدنهايي ديرينه¬تر و شرقي¬تر جبران كنند. به اين ترتيب بود كه خويشتن را مانند نياكان بسيار بسيار دوردست¬شان آريايي خواندند و تاريخ خويش را دنباله¬ي تاريخ پرعظمت ايرانيان باستان دانستند. روايتي كه ايشان براي خويش ابداع كرده بودند، از سويي با بهره¬گيري از دانش و فن جديد، پيچيده و دقيق و حجيم و جذاب بود. و از سوي ديگر با ابزارهاي مدرنِ ارتباطي چاپ و نشر مي¬شد. از اين رو بود كه در خودِ ايران زمين، بر نسخه¬هاي قديمي و مندرسِ هويت بومي چيره شد، و دستمايه¬ي بازتعريف هويت مدرن ايرانيان قرار گرفت. در اين نكته كه هويتِ بوميِ بي¬رمقِ عصر قاجاري زير فشار اين منشِ نوآمده در هم شكست، دريغي نيست، چرا كه خودِ آن تاريخِ بومي ما نيز، براي قرنهايي بسيار، گذشته¬مدار بود و ناتوان و سست و خمود، و  زود بود كه از پا در آيد. وامگيري اين نسخه¬ي هويت تاريخي ايراني از غرب، در آن زمان و در آن شرايط سودمند بود، چرا كه نسخه-اي رقيب را در برابر محور پنداشتنِ رم و آتن قرار مي¬داد، كه هويت ايراني سخت بدان نياز داشت. اما اشكال كار در آنجا بود كه اين نسخه¬ي نوآمده و ستاينده¬ي ايرانيان كهن نيز، در نهايت ساختاري گذشته¬گرايانه داشت و براي مصرف مردمي ديگر سازمان يافته بود. و هدفش همين مصرف شدن بود، نه برانگيختن به توليد كردن.&lt;br /&gt;
موزه¬ها نيز در اين گير و دار برساخته شدند. موزه¬هايي كه نخست كاسه¬ها و كوزه¬ها را در خود گرد مي¬آوردند، و بعدتر كتابهاي خطي و كتيبه¬ها را نيز، و در انتها ستونهاي تخت جمشيد و تنديسهاي عظيم ايلامي را. مجموعه¬هايي كه قطعاتشان بازنماينده¬ي هويتِ يك قوم و قبيله دانسته مي¬شد. چرا كه سازندگانش همخون امروزين بودند، و همسايه¬هايشان در زمانهايي دور. و مسابقه¬ي چنگ انداختن به چيزها، همچنان ادامه يافت، تا آن كه در سطحي تقريبا مضحك، به نمادها انجاميد. چنان كه تاجيكان، كه قومي ايراني هستند و به عنوان يكي از اقوام ايراني قدمتي پنج هزار ساله دارند، ناگزير شدند تاريخ خود را به عنوان ملتي مستقل و جدا، از سامانيان آغاز كنند، و به اين ترتيب چهار پنجم تاريخ خويش را ناديده بگيرند. اين محروميت از رخدادهاي بزرگ و كردارهاي تاريخ¬ساز، پيامدِ عادي و ناگزيرِ تاريخ گذشته¬مدار است و همواره به همان موزه¬سازيِ صوري منتهي مي¬شود. چيزهايي كه در يك موزه گرد مي¬آيند، كاركردي بسيار حياتي را ايفا مي¬كنند. اين چيزها بايد چشم - اين اعتمادپذيرترين حس را- قانع كنند كه روايتِ تاريخِ گذشته¬مدار، با وجود پرتاب شدگي¬اش به گذشته، و با وجود رقتِ معنايي كه دارد، راست است. اين چيزهاي گردآمده در موزه¬هاست كه فقرِ معناي نهفته در اين تاريخها را جبران مي¬كند. موزه، جبراني شبه فرويدي است، براي محروميتِ تاريخي كه به گذشته پرتاب شده است. تاريخي كه رخدادها و كردارهاي تاريخ¬ساز را در گذشته وا نهاده و از دور به آن مي-نگرد. &lt;br /&gt;
اين تاريخ، از به چنگ آوردنِ وقايع بزرگ در اكنون ناتوان است. &amp;quot;من&amp;quot;هايي كه با تكيه بر اين روايت هويت خويش را مي¬فهمند، از نوعي محروميت مزمنِ مركز رنج مي¬برند. تاريخ گذشته¬مدار، تاريخ غياب¬هاست. چرا كه بن¬مايه¬اش اموري هستند كه در گذشته بوده و ديگر نيستند. تاكيد اين تاريخ، بر روندهايي دم بريده، بي¬دنباله و ابتر است كه در گذشته مانده و مدفون شده¬اند. به بيان ديگر، تاريخي كه به گذشته پرتاب شده باشد، از حضور بي¬بهره است،چرا كه بند ناف خود را با اكنون، اين خزانه¬ي غايي حضورها، قطع كرده است. از اين رو مردمي كه در نهايت به براده¬اي از حضور در اكنون نياز دارند، به سادگي با اين روايت سرخوش نخواهند شد. اين محروميت و آن فقر، با رمزگذاري چيزهايي كه در اكنون وجود دارند ممكن مي-شود. چيزهايي كه در موزه¬ها قرار مي¬گيرند، &amp;quot;مال&amp;quot;ِ كسي يا كساني دانسته مي¬شوند، و مي¬توان ديد و لمسشان كرد. &lt;br /&gt;
گذشتگاني كه تخت جمشيد را به عنوان مركزِ هستي برساختند، و با نقش كردنِ تمامِ اقوام و مردمانِ متمدن آن روز، همگان را در اين مركزِ غايي سهيم كردند، در فكرِ بنا نهادن چيزي براي موزه¬ها نبودند. آنان در اكنون، عظمتِ خويش را بازگو مي¬كردند، و به همين دليل هم به اسطوره¬هايي چنين پايدار تبديل شدند. اسطوره¬هايي كه بقايايش در همان چيزها لانه كرد، و تا به امروز عظمت را به ما يادآوري مي¬كند. اما اين يادآوري، پژواكي است از گذشته، كه بر صخره¬هاي اكنون ليز مي¬خورد و بر آن كارگر نيست. اين پژواك، تا وقتي كه در گذشته لانه كرده باشد، دست بالا اندوخته¬ايست موزه¬اي، و مجموعه¬ايست از چيزها، كه رخدادهايي مهم را در گذشته بازنمايي و نه بازآفريني كند.&lt;br /&gt;
بازي روايتهاي تاريخي در اين روزگار، گويي از پايه نادرست باشد. اين قماري است كه بردي در آن نيست. همه¬ي بازيگران در آن بازنده¬اند. ناكارآمد بودنِ اين بازي، از آنجا روشن مي¬شود كه بردها در آن شكننده و زودگذر هستند و بازتابي راستين در اكنون ندارند. شبه-قبايلي كه پاره¬هايي كوچك از زمين را در اختيار دارند و مي¬كوشند با گردآوردن چيزها و بازنويسي تاريخهاي گذشته مدار هويتي براي خود دست و پا كنند، دست بالا به توهمي زودگذر دست مي¬يابند، و ترديد دارم كه هيچ &amp;quot;من&amp;quot;ِ انديشمندي، دانسته اين گزينه را برگزيند. &lt;br /&gt;
كشمكش بر سر نمادها نيز به همين ترتيب مسخره¬آميز مي¬نمايد. مردمي كم شمار كه بر سرزميني بي بار و بر - اما نفت خيز زندگي مي¬كنند- با برگزيدنِ نقشِ اسطرلابِ يوناني/ايراني به عنوان نماد ملي خويش، و كشيدن نماد آهوي مصري بر دفترهاي شركتهاي بزرگ خويش، و خويشاوند پنداشتن خويش با ابن سينا و بيروني به ملت تبديل نخواهند شد و هويتي تاريخي به دست نخواهند آورد. اين جعل¬ها، چيزي جز تداومِ كمي نابخردانه¬تر و كمي بي¬شرمانه¬ترِ سرمشقِ هرودوت نيست. ناگفته پيداست كه اين نسخه¬ها و اين روايتها ممكن است جايگير و كامياب هم بشوند. اما پيشاپيش بايد درباره¬شان پرسش كرد، كه آيا به راستي اين چيزي است كه &amp;quot;من&amp;quot;ها در مقام هويت مي¬طلبند؟ &lt;br /&gt;
به راستي چرا مردمي مانند ساكنان تركيه¬ي امروزين كه تاريخ شهرنشيني¬شان به هزاره¬ي پنجم پيش از ميلاد مي¬رسد، و تمدنهاي بزرگي مانند كاپادوكيه و بيزانس و عثماني را داشته¬اند، ناگزير شده¬اند شخصيتي مانند مولانا جلال¬الدين بلخي را ادعا كنند؟ چرا اين مردم، ناچار شده¬اند چنين آغشته به ناكامي جشن نوروز را &amp;quot;تركي&amp;quot; بدانند؟ در حالي كه هزاران سال است نوروز را جشن مي¬گيرند و آن را هم نوروز مي¬نامند و اين پاره از هويتشان هم مورد چالش نبوده است؟&lt;br /&gt;
بازي هويتهاي برساخته بر مبناي تاريخِ گذشته مدار، از آن رو با باخت و ناكامي همراه است، كه بر منطقي نادرست بنا نهاده شده است. منطقِ بازيِ اين هويت و منطقِ نوشته شدنِ آن تاريخ، بر اصول موضوعه-ي حاشيه نشينان استوار است. نه حاشيه نشيناني كه بر حاشيه نشيني خويش آگاهند، و نه آنان كه قصدِ تبديل شدن به مركز را دارند. بلكه حاشيه نشيناني كه موقعيت خود را در اكنون انكار مي¬كنند، و با بازنويسي گذشته مدعي مركزيتي موهوم هستند. اين ناآگاهي در مورد موقعيتِ &amp;quot;من&amp;quot; و ما در اكنون و اين سستي و تنبلي در خواستِ بزرگِ &amp;quot;مركز بودن&amp;quot;، چيزي است كه روايتِ تاريخي پرتاب شده به گذشته را به نوعي مخدر و خواب¬آورِ اعتيادآور تبديل مي¬كند. &lt;br /&gt;
نوادگان صنعتگران روم شرقي، و فرزندان جنگاوران عثماني بدان دليل امروز به مولانا و نوروز نياز دارند، كه بند ناف خويش را با گذشته قطع كرده¬اند. ارتباط ايشان با نخستين نويسندگان يوناني و نخستين فيلسوفان مكتب ايوني، كه دست بر قضا مقيم همين قلمرو هم بودند، به متوني تاريخي فرو كاسته شده است. خرد آن يونانيان، جنگاوري آن عثمانيان، و صنعتِ آن روميان در اكنونِ ايشان حضور ندارد. از اين رو ضرورت دارد كه تاريخي گذشته¬مدار، كه اين محروميت را تثبيت و تشديد مي¬كند، بر محور بقاياي آنچه كه ردپاهايش در اكنون باقي مانده، موزه¬اي بسازد. اين موزه مثلا در مورد تركيه بر مبناي زبان تركي و هويت قومي مصنوعي¬اي به نام هويت تركي برساخته شده. يعني مردمي از نژادها و فرهنگهاي گوناگون كه زبان فاتحان سلجوقي خويش را پذيرفتند، همچون قبيله¬اي مصنوعي در نظر گرفته شده¬اند. از اين روست كه چند بيتِ تركيِ مولانا، چندان مهم مي¬شود كه به زور كشاندنش به موزه¬ي هويت اين جماعت را ضروري سازد. فنِ موزه¬سازي، هرچند كارآمد و موفق تواند بود، اين ايراد را دارد كه بر مبنايي كاملا ذهني استوار است. هيچ ضرورتي ندارد كه آنچه در موزه به عنوان چفت و بستِ اكنون با گذشته حضور دارد، به راستي از حضوري عيني حكايت كند. چيزِ درون موزه، نمادي از حضورِ وقايع تاريخ¬ساز در اكنون است، و نه خودِ آن. &lt;br /&gt;
از اين رو خطر در آنجاست كه با بسنده كردن به چيزهاي درون موزه و تاريخهاي گذشته مدار، هويت به نمادهايي سبك و ساختگي فروكاسته مي¬شود. اين بلايي است كه در غرب بر سر هويت مردمان آمد. چنان كه آن لحظه¬ي زرين حضور در مركز- كه به ويژه در جريان انقلاب صنعتي و عصر استعمار نمود داشت- به سرعت سپري شد و با جا به جا شدنِ مركز به دو قطبِ شوروي و آمريكا، هويتِ نوساخته¬ي اروپاي متمدن به سرعت فرو ريخت، بي آن كه توانسته باشد از آن مهلتِ گذراي حضور در مركز، بهره¬ي كافي برگيرد. &lt;br /&gt;
در شرق نيز چنين است. تركان امروز با تغيير دادن خط خويش، و با سياست ايراني¬زدايي و فارسي ستيزي كه از دوران آتاتورك شروع شد، در عمل بند ناف خود را با گذشته قطع كرده¬اند. از اين رو به ازاي افزودن پيكره¬ي مولانا و نمادهاي او به موزه¬ي خويش، پذيرفته¬اند كه براي هميشه خواندن شعر او را و فهميدن سخن او را از ياد ببرند. چنان كه به راستي امروز مولانا - كه شاهكارهايش را به فارسي مي¬نوشت- در اكنون مردم اين سرزمين حضوري ندارد. جز كه آن كه به نامش افتخار مي¬كنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
18. پرتاب شدگي تاريخ به گذشته، مخاطره¬اي بزرگ است. پديده¬ايست فراگير و عمومي كه تمام تاريخها و تمام هويتها را در بر گرفته است. كارآيي آن در پيكربندي هويت اجتماعي چندان زياد، و قدرت آن در بسيج توده¬ي مردم چنان چشمگير بوده است كه آن را به سرمشقي غالب تبديل كرده است. با اين وجود، اين كارآيي سياسي تاريخِ گذشته مدار براي بسيج مردم و هويت¬بخشيِ سطحي به ايشان، با زوال معنا و ناتوان شدنِ &amp;quot;من&amp;quot; همراه بوده است. &lt;br /&gt;
تاريخ گذشته مدار، ابزاري است در دست نهادهاي اجتماعي، براي آن كه سازماندهي اجتماعي را بر محورِ هويت جمعي ممكن كنند. اين تاريخ¬ها خصلتي ايدئولوژيك دارند. يعني به سادگي خوانده و فهم مي¬شوند و رفتارهايي خاص را هم به پذيرندگان خويش تحميل مي¬كنند. اين¬ها منشهايي هستند سرگرم¬كننده، حجيم، انباشته از جزئيات، و تقريبا بي¬ربط با واقعيتِ بيروني، كه براي بسيج كردارهاي مردماني ميان مايه طراحي شده¬اند. كارآيي¬شان در سطح اجتماعي از آنجا معلوم مي¬شود كه امروز كشورهايي با هويتهاي جمعيِ بنا شده بر اين اساس وجود دارند، و سطوحي متفاوت و موفق از بسيج جمعي مردمشان را نيز به نمايش مي¬گذارند. عراق، كه تاريخش به عنوان كشوري مستقل دو هزار و پانصد سال پيش خاتمه يافت و دوباره از پنجاه سال پيش آغاز شد و بنابراين براي تقريبا تمام عمرش - جز چند قرن حاكميت عثماني- جزئي از ايران بود، با استفاده از همين رده از هويت¬هاي ايدئولوژيك با ايران جنگيد، و بسيج عمومي قدرتمندي را به نمايش گذاشت، در شرايطي كه بسياري از افرادِ مقيمِ سنگرهاي رويارو، خويشاوندِ نزديك يكديگر بودند. به همين ترتيب، امروز اميرنشين-هاي كوچك جنوب خليج فارس براي مردم خويش هويتي آفريده¬اند و قدرتي اقتصادي يافته¬اند و اينها همه نشانه-ي كارآمد بودنِ تاريخ گذشته مدار – يعني نسخه¬هاي عميقا جعليي عربي و تركي¬اش است، در بسيج عمومي مردم.&lt;br /&gt;
با اين وجود، نظام اجتماعي بابت اين بسيج در سطح نهادهاي سياسي، بهايي را در ساير سطوح سلسله مراتبي¬اش پرداخت مي¬كند. &amp;quot;من&amp;quot;هايي كه در سطحي روانشناختي حضور دارند و قرار است با اين تاريخ¬ها هويت يابند، در عمل با سيراب شدن از اين آب شور، از حضور در مركز باز مي¬مانند. خاطره¬ي جعليِ بودنِ ماضي در مركز مانعِ كنشِ فعال براي حضور داشتنِ حال در مركز است. اين امر حتي در مورد مردمي مانند ايرانيان و هنديان كه زماني در مركز بوده¬اند هم مصداق دارد. يعني جعلي يا راستين بودنِ باور به بودن در مركز، تاثير چنداني در اين مهار كنندگي ندارد. مشكل در قطع رابطه با اكنون نهفته است، و چيزواره شدنِ تاريخ و تاثيركردارها و رخدادهاي بزرگ.&lt;br /&gt;
&amp;quot;من&amp;quot; اگر با تاريخ گذشته مدار آلوده شود، از ارتباط با اكنون محروم خواهد شد. اين من نيز همراه روايتي كه هويتش را تعيين مي¬كند، به گذشته پرتاب خواهد شد و در خاطره¬اي معمولا جعلي شناور خواهد ماند. يادآوري كردارهاي بزرگ و نه آفرينش آنها، و خاطره¬پردازي در مورد رخدادهاي تاريخي، و نه برخورداري از آن، مايه¬ي دلخوشي اين &amp;quot;من&amp;quot; خواهد بود. به اين دليل است كه من، با اين عارضه از اكنون كنده مي¬شد، و به اين ترتيب بختِ حضور در هستي را از دست مي¬دهد. در مركز بودن، همان در هستي حضور داشتنِ بي قيد و شرط و نيرومندانه و تمام و كمال است، كه &amp;quot;من&amp;quot; با وسوسه¬ي اين روايتِ شيرين، از آن چشم مي¬پوشد.&lt;br /&gt;
اين &amp;quot;من&amp;quot; ناگزير خواهد بود به نشانگان و علايم بسنده كند و هويت خويش را در اكنون، با چيزهاي و نمادها نمايش دهد. اين من، موزه¬دار خواهد شد، چرا كه راه ديگري براي برخورداري از گذشته¬ را ندارد. چرا كه اين گذشته با افسونِ تاريخِ لانه كرده در آن، از دسترس وي خارج شده است. به اين ترتيب، سنگين-ترين تاواني كه تاريخ گذشته مدار به جوامع تحميل مي¬كند، از ميان رفتنِ &amp;quot;منِ تاريخ¬ساز&amp;quot; است. &lt;br /&gt;
بازتاب ديگري از اين عارضه، اما، در سطحي فراتر از نهادهاي اجتماعي نيز قابل ردگيري است. تاريخ گذشته مدار به دليل خصلت ايدئولوژيك خود، تنگ نظر و محدود كننده و هراسان از عناصر متكثر است. اين تاريخ ناگزير است تا براي هدايت و به جريان انداختنِ كردارهاي خاصي در توده¬ي مردم، رده¬اي خاص از عناصر نهفته در گذشته را به خود مربوط كند و بقيه را انكار نمايد. از اين روست كه تركانِ مقيم تركيه، ناگزير شده¬اند از ميراث فرهنگي و تاريخي بزرگي چشم¬پوشي كنند. چرا كه بخش مهمي از اين ميراث ايشان را با كردها، روميان، ايتاليايي¬ها، يونانيان، ايرانيان، و مغولان در ارتباط قرار مي¬دهد. خصلت ايدئولوژيكِ تاريخ در اين قلمرو ايجاب مي¬كند كه تمام اين پيوندها كه به راستي وجود داشته¬اند، بريده شوند و از اكنون رانده شوند، تا جا براي مفهومي نوظهور و ساختگي مانند هويت تركي باز شود كه بر رواج گويش خاصي از زبان اويغوري در بخشهايي خاص از اين كشور استوار است. اين بدان معناست كه تركان در سطح فرهنگي نيز از بخش مهمي از ميراث تاريخي خويش محروم شده¬اند. ميراثي كه ايشان را با ادبيات فارسي، سياست يوناني، و دينِ رومي در ارتباط قرار مي¬دهد. &lt;br /&gt;
به اين شكل، تاريخ گذشته مدار گذشته از سطح رواني، در سطح فرهنگي نيز ناتواني و كمخوني به بار مي¬آورد. اين در واقع منشي است سركوبگر در سطح فرهنگي، كه با هدفِ سازماندهي سياسي جوامع، منشهاي ديگر را و كردارهاي بزرگ &amp;quot;من&amp;quot; را سركوب كرده، و بنابراين تاوانِ بسيج توده¬ها را با مسخ شدنِ &amp;quot;من&amp;quot; و انحطاط فرهنگ پرداخت مي¬كند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
18. شايد چنين بنمايد كه لحن اين نوشتار تاريخ¬ستيزانه، يا نااميدانه است. اما اشتباهي بزرگتر از اين برداشت وجود ندارد. من نه از سرِ نااميدي اين متن را نوشتم و نه براي پشت كردن به تاريخ، كه پيشنهادي را در برابر وضعيتِ بيمارگونه¬ي تاريخ در آستين دارم. منشها و روايتها و عناصر فرهنگي، نظامهايي تكاملي هستند، و تمام نظامهاي تكاملي تنها در رقابت با هماورداني نيرومندتر است كه از ميدان به در مي¬روند. پيشنهاد من براي رهايي از چنگ تاريخ گذشته¬مدار، آن است كه شكلي از تاريخِ اكنون بنياد شود.&lt;br /&gt;
تاريخ را مي¬توان در اكنون نوشت، اگر اين قواعد رعايت شود:&lt;br /&gt;
نخست آن كه در بازخواني و بازشناسي آنچه كه در گذشته رخ داده، همواره بايد به رويكرد ايدئولوژيكِ تاريخ¬هاي گذشته¬گرا، و كاركرد سياسي¬شان در زمانِ نوشته شدنشان نظر داشت. بايد پرسيد كه چرا مورخ به اين جنبه¬ي خاص از رويدادها پرداخته، و نه جنبه¬اي ديگر، و چرا چيزهايي را نقل كرده و چيزهايي ديگر را از قلم انداخته است. بايد در داوريهاي او شك كرد، و بايد كوشيد تا ماجرا از ديدِ &amp;quot;آدم بد&amp;quot;هاي داستان بازسازي شوند. بايد به حال و هواي حاكم بر جامعه¬اي كه تاريخ در آن نوشته شده نظر داشت، و بايد كاركردِ آن را در زمان نوشته شدن شناخت. بايد پرسيد كه اين متن در روزگارِ رواجش، چه مردمي را براي چه قصدي بسيج مي¬كرده، و چه نوع بسيج اجتماعي را ممكن مي¬ساخته است؟ بايد شناخت كه چه نيروهايي نوشته شدن اين متن و رواجش را پشتيباني كردند، و رقيبانشان چه كساني بودند و چه متنهايي از آنها به يادگار مانده است؟ در اين معنا، بايد تاريخ¬ها را كه ارزشمندترين ردپاهاي بازمانده از گذشته هستند، با دقت و وسواس خواند و از آنها آموخت، و در عين حال، واسازي¬شان كرد، محك¬شان زد، و به بوته¬ي نقدشان سپرد.&lt;br /&gt;
دوم آن كه بايد به خودِ رخدادهاي تاريخي، و خودِ كردارهاي تاريخ¬ساز نگاه كرد، و نه قصه¬هاي سرگرم كننده و ماجراهاي هيجان¬انگيزي كه در اطراف آن بربافته شده است. بايد به اين كه در چه شرايطي، چه رخدادي به واقع ظهور كرده است نگريست، و به اين كه چه كسي در چه شرايطي چه كرده است. اين كه بازتاب و تاثير اين رخداد چه بوده است را بايد در طول زمان رديابي كرد، و شاخه¬هاي فراوانِ نفوذ آن را دنبال كرد و انعكاسهاي واگرا و پراكنده¬اش را جستجو كرد. به اين ترتيب، بايد استخوان را از گوشته¬اش جدا كرد، و آن را همچون كالبدشناسي بي¬طرف، وارسي كرد.&lt;br /&gt;
آنگاه، بايد به تاثيرهاي بازمانده از آن رخدادها و آن كردارها در زمانه¬ي اكنون پرداخت. بايد ديد كه چگونه اين كردارها و آن رخدادها اكنونِ ما را شكل داده¬اند، و وضعيتِ امروزين ما براي هستي داشتن را تعيين كرده¬اند. بايد اين بازتابِ گذشته در اكنون را مانند محوري بنيادين مورد توجه قرار داد، و با تكيه به آن آرايش نيروها و رويارويي روايتها و تفسيرها در موردش را بازشناسي كرد. بايد با فهمِ وامي كه اكنون از گذشته دارد، آن را در اكنون به شكلي راستين و نه ساختگي احداث كرد. هرچند اين تاثير ناچيز يا ناخوشايند باشد، بايد غنيمتش شمرد، چرا كه اين تنها شكلِ برخورداري است كه ما از تاريخ توانيم داشت. &lt;br /&gt;
سپس، بايد داوري كرد. بايد تقارن را شكست، و همچون كنشگري خودمختار و مجهز به اراده، تفسيرِ خويشتن از تاريخ را بسته به موقعيتِ &amp;quot;من&amp;quot; در اكنون باز آفريد. بايد در ميان تاثيرهايي كه از گذشته به امروز رسيده است، دست به انتخاب زد، و صريحا، با پرهيز از كژديسه نمودنِ حقيقت، تاثيرها را گوشزد كرد و داوري خويش را بر كرسي نشاند. بايد بر اساس آنچه كه &amp;quot;من&amp;quot; در اكنون مي¬خواهد، و در تار و پود تاثيرهايي كه از گذشته تا به امروز تداوم يافته است، دست به كنش زد. بايد هويت را برگزيد و بازتعريف كرد و آن چنان هستي داشت. در اين حالت، &amp;quot;من&amp;quot; دست كم در سطحي فردي و به عنوان نظامي روانشناختي در مركزِ هستي نشسته است. و اين پيش شرطِ تمام اشكالِ ديگرِ حضور در مركز هستي است.&lt;br /&gt;
بايد به اين شكل، تاريخ اكنون را نگاشت.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
پی نوشت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1 بديهي است كه يادداشتهايي شخصي كه افراد در آنها براي به رمز نوشتنِ محتواي خاصي، خطي ويژه را ابداع مي¬كنند، از ديرباز وجود داشته است، اما عنصري در سپهر عمومي و سطحي جامعه شناختي نبوده است.&lt;br /&gt;
2 مضموني بسيار تكراري در كتيبه¬هاي شاهان دوران جديد آشور. به ويژه در نبشته¬هاي شروكين دوم و سناخريب اين عبارت را زياد مي¬بينيم.&lt;br /&gt;
3 توجه داشته باشيد كه در اين دوران اعضاي مقيمِ قلمروهاي سه گانه¬ي خاوري، مياني، آفريقايي و آمريكايي هنوز از وجود قلمروهاي ديگر خبردار نبودند و تا ديرزماني بعد هم به اين موضوع پي نبردند. به همين دليل هم هخامنشيان و شهروندانشان از وجود چينيان و سرخ پوستاني كه در آن دوران مراحل اوليه¬ي شهرنشيني و دولت¬سازي را سپري مي¬كردند، خبري نداشتند.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتابنامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن اثير، عزالدين علي، تاريخ كامل، ترجمه¬ي ابوالقاسم حالت، علمي، 1352.&lt;br /&gt;
پاتس، دنيل، تي. باستانشناسي ايلام، ترجمه¬ي زهرا باستي، سمت، 1385.&lt;br /&gt;
كتاب مقدس، (عهد عتيق و عهد جديد)، انجمن پخش كتب مقدسه، 1355.&lt;br /&gt;
گرني، اوليور، هيتي¬ها، ترجمه¬ي ژاله آموزگار، انتشارات پژوهشگاه مطالعات فرهنگي، 1371.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	De Certeau, M. Histoiricites Mystiques, Recherches de Science Religieuse, 73, pp: 325-354, 1985.&lt;br /&gt;
Rüster, E. )Chr. (Neu, Hethitisches Zeichenlexikon (HZL), Wiesbaden,1989.&lt;br /&gt;
Falkenstein, A. Archaische Texte aus Uruk, Berlin-Leipzig, 1936.&lt;br /&gt;
von Soden, W. The Ancient Orient: An Introduction to the Study of the Ancient Near East, Grand Rapids: Erdman&#039;s Publishing Company, 1985.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amir.dana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D9%90_%D8%A7%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%86&amp;diff=760</id>
		<title>نوشتن تاریخِ اکنون</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D9%90_%D8%A7%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%86&amp;diff=760"/>
		<updated>2014-05-20T15:11:43Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amir.dana: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نوشتن تاریخ اکنون (بخش نخست)، فروزش، شماره‌ی 3، تابستان 1388، ص: 4-14.&lt;br /&gt;
نوشتن تاریخ اکنون (بخش دوم)، فروزش، شماره‌ی 4، پاییز 1388، ص: 4-16.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شروين وكيلي&lt;br /&gt;
21/5/1387&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1. تاريخ، واژه ايست که با گذشته پيوند خورده است. مورخان، آن انديشمنداني هستند که به رخدادهايي که در گذشته به وقوع پيوسته اند مي پردازند، متوني کهن را که توسط گذشتگان نوشته شده اند تحليل مي کنند، و به عنوان متخصصاني که برش خاصي از زمانِ گذشته در قلمرو دانش و فهم شان است، نامدار مي شوند و اعتبار مي يابند. محوري که از اکنون آغاز مي شود و به زمان هاي دوردست منتهي مي شود، تيول مورخان است، و اين دامنه از لحظاتي پيش، از همان نقطه اي که رخدادهاي جاري در اکنون به گذشته تبديل مي شود، آغاز مي شود و تا نخستين نشانه هاي خط و نويسايي عقب مي رود. اين بدان معناست که تاريخ از سويي با گذشته، و از سوي ديگر با زبان، و به طور خاص زبانِ نوشته شده و متن سر و کار دارد. در آنجا که متني وجود ندارد، اقتدار مورخ پايان مي يابد و حکومت باستان شناس آغاز مي شود. &lt;br /&gt;
بر اين مبنا، تاريخ به عنوان شاخه ای از دانش که به گذشته مي پردازد، در ميان ساير شاخه هاي رسمي و دانشگاهي علم جايي براي خود باز کرده است، و موقعيتي به ظاهر هم ارز و هم زور با ساير شاخه هاي دانايي به دست آورده است. اين تصوير از علم تاريخ و مورخان با وجود آشنا و رايج بودن، اگر با دقتي بيشتر نگريسته شود، به تعارض هايي مفهومي بر مي خورد. از يک سو، چنين مي نمايد که تاريخ به نوعي با ساير دانشها متفاوت باشد. چرا که در آن از روش شناسي دقيق و رياضي گونه ي رايج در ساير علوم به شکلي منسجم و ساختار يافته استفاده نمي شود، و با وجود تلاشهاي فراواني که براي کمي، عيني، و تجربي ساختنِ شواهد تاريخي انجام گرفته است، اين علم همچنان ماهيت تفسيري و بلاغي خود را حفظ کرده است. &lt;br /&gt;
از سوي ديگر، چنين مي نمايد که تمام علوم ديگر را بتوان به نوعي زيرشاخه ي تاريخ دانست. چرا که تاريخِ هر علمِ خاص، کلِ داشته هاي آن علم را تا لحظه ي اکنون در بر مي گيرد و به تعبيري چنين مي نمايد که تاريخ و يا شاخه اي از آن که تاريخ علم باشد، به نوعي فراعلمِ زمان مدار تبديل شده باشد. &lt;br /&gt;
تاريخ، گذشته از اين تفاوتهاي روش شناختي و ابهام هايي که در مرزبندي اش وجود دارد، از يک نظر ديگر هم با ساير علوم تفاوت دارد، و آن هم تاثير مستقيم و تعيين کننده ايست که در هويت فردي و اجتماعي اعضاي يک جامعه دارد. هيچ علم ديگري را نمي توان يافت که به قدر تاريخ در شکل دادن به خودانگاره ي سوژه از خودش تاثير داشته باشد، و با پيکربندي هويت جمعي مردمي که در کنار هم زندگي مي کنند و &amp;quot;تاريخ&amp;quot; مشترکي دارند، کردارهاي آينده ي ايشان را تعيين کرده باشد. &lt;br /&gt;
تاريخ در اين معنا، تنها علمي است که با وجود تاثير شديد و چشمگيرش بر شکل دادنِ اکنون، پيوند خويش با اين برش زماني خاص را انکار مي کند. اگر از دستاوردهاي فني ناشي از علوم تجربي بگذريم، و تنها بر محتواي معنايي و بافتار تفسيري شاخه هاي علوم تمرکز کنيم، تاريخ را مهمترين شکل دهنده به شکلِ اکنون خواهيم يافت، و غريب است که اين تاثير فراگير و عمومي در مورد شيوه ي درک ما از خويشتن در اکنون، توسط علمي صورتبندي و بيان مي شود که مدعي کناره گيري از اکنون، و اقامت در گذشته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2. ادعاي اقامت در گذشته و انکار پيوند با حال، دستاويزي است که تاريخ را به نوعي مرجع غايي، به نوعي داور بي طرف و شکلي از سيستم لختِ نيوتوني تبديل مي کند، که کل حرکتها و رخدادها و تصميم هاي نهفته در اکنون را مي توان بر مبناي آن و در تناسب با آن سنجيد. تاريخ، با لانه کردن در گذشته است که مشروعيت و اقتدار کافي را براي شکل دادن به اکنون به دست مي آورد.&lt;br /&gt;
ميشل دو سرتو، يکي از بهترين بيانها را در مورد ضرورت بازبيني اين ادعاي تاريخ به دست داده است. چنين مي نمايد که برداشت دو سرتو در مورد اين نکته درست باشد که تاريخ، همواره بر شواهد و مستنداتي تکيه کرده که در اکنون حضور دارند و در حال مستقر شده اند (De Certeau, 1985). &lt;br /&gt;
اشياي گرد آمده در موزه ها، متون تاريخي، و نوشتارهاي نقش بسته بر سفالينه ها و ديوارها همه از آن رو موضوع علم تاريخ دانسته مي شوند، که در زمانه ي اکنون حضور دارند و يا با بند نافي از جنس روايت و نقل قول و يادبود به حالِ گريزپاي ما پيوند خورده اند. بر اين مبنا، تاريخ، تفسيري است که ما از چيزها و رخدادها و شواهدِ موجود در اکنون داريم. ماده ي خام تاريخ، که داربستهاي استوار ساختن گذشته ي ما را بر مي سازد، آن چيزي است که در زمان حال هست. بر اين مبنا، انکار اتصال شواهد تاريخي به اکنون، همچون ناديده انگاشتن انگيزه ي حال مدارانه ي مورخ، خطايي روش شناسانه محسوب مي شود.&lt;br /&gt;
پيوند تاريخ با گذشته، و انکار پيوند آن با زمان حال به قدري در ذهن ما رسوب کرده و نگاههاي ما به حدي بدان معتاد گشته اند که سخن گفتن از آن با لحني نقادانه و دعوت به جور ديگر انديشيدن در اين قلمرو در نگاه نخست نامفهوم و ناممکن مي نمايد. با توجه به اين که تلاش من در بازخواني و بازسازي تاريخ فرهنگ انساني به طور عام و تاريخ ايران زمين به طور خاص، دستيابي به شالوده اي استوار و مستحکم براي بازتعريف هويت خويشتن است، چنين گسستي از ديدگاه سنتي و گذشته مدارانه ي تاريخ را ضروري و بارآور مي دانم. براي ترسيم حد و مرزهايي که در دعوت به &amp;quot;اکنون مدار&amp;quot; ديدنِ تاريخ نهفته است، بايد نخست به زمينه اي انديشيد که ناديده انگاشتن اين ديدگاه را به امري چنين مرسوم مبدل ساخته است. &lt;br /&gt;
آماج اصلي اين نوشتار، طرح شرايطي است که به گسسته شدنِ بند ناف تاريخ با اکنون منتهي شده است. اين شرايط را با رجوع به متوني که امروز تاريخي ناميده مي شوند، و معمولا در زمان نگاشته شدنشان هم همچون تاريخ فهميده مي شدند، انجام خواهم داد. يعني به شرايطي خواهم نگريست که در آنها تاريخ مستقر در اکنون، که گمان دارم زماني با اقتدار تمام وجود داشته است، به تاريخِ ابتر و مخفي در گذشته تبديل شد. به طور خلاصه، موضوع اصلي اين نوشتار، چگونگي گسسته شدنِ پيوند ميان تاريخ و اکنون، و محدود ماندنش به گذشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3. در مورد اين که نخستين متون تاريخي در چه زماني و در چه تمدني نوشته شدند، توافقي عمومي وجود دارد، هرچند در مورد دلالتِ اين متون در همان تمدنها بحث و کشمکش بسيار است. مي دانيم که خط در ابتداي هزاره ي سوم پ.م در کهنترين تمدنهاي يکجانشين ،ايران زمين (مشتمل بر ميانرودان، سغد و خوارزم، ايلام، و دره ي سند)، آناتولي و مصر-  پديدار شد، و در ابتداي کار براي ثبت رخدادهايي از جنس تحولات سياسي يا باورهاي ديني به کار گرفته شد. &lt;br /&gt;
متون تاريخي در مصر، تا دير زماني که تا حمله ي هيکسوس هاي آسيايي به طول انجاميد، در عمل به زنجيره اي از نسب نامه هاي رسمي که ارتباط فرعون را با فرعونهاي پيشين نشان مي داد و ساختاري بسيار رسمي و صورتبندي شده در قالب چندين نام ديني و دولتي داشت، منحصر مي شد. بخش مهمي از تاريخ مصر در دوران پيش از حاکميت هيکسوس ها را بايد در متوني که در کل خصلتي غيرتاريخي دارند و داستانهايي تخيلي يا دعاهايي ديني را در بر مي گيرند، جستجو کرد. &lt;br /&gt;
در مقابل، در قلمرو ايران زمين بود که نخستين متون تاريخي به معناي ثبت رخدادهاي ويژه و محصور در زمان و مکان، توليد شد. اين امر، تا حدود زيادي مديون چند پارگي جغرافيايي اين قلمرو، و ظهور تمدنهايي متفاوت بر پهنه ي آن بود. در کل، متون تاريخي پديد آمده در ايران زمين، بيشتر از رده ي فتح نامه ها و گزارشهايي جنگي هستند که محور اصلي شان نبرد ميان قطبِ ايلام –ميانرودان است.  &lt;br /&gt;
يکي از نخستين متوني که مي توانند همچون متني تاريخي نگريسته شوند، و تاريخ ميانرودان باستان (سومر) و همچنين تاريخ نوشته شده ي انساني با آن شروع مي شود، شرح نبرد انمرکار - شاه دولتشهرِ سومريِ اوروک- با شاهِ اَرَت - احتمالا منطقه ي شهداد- در ايرانِ جنوبي است. در اين کتيبه که به خط ميخي سومري نوشته شده، براي اولين بار، مي بينيم که متن با عبارتِ آشناي &amp;quot;يکي بود، يکي نبود!&amp;quot; آغاز مي شود. حماسه ي ديگر سومري، که در ضمن کهنترين متنِ داراي نام گيلگمش هم هست، به نبردي در ميان دو دولتشهرِ کيش و اوروک اشاره مي کند که در جريان آن گيلگمش - شاه اوروک- پس از متحد شدن با جنگاوران سرزمينش و فرونشاندن مخالفتهاي شوراي ريش سپيدان شهرش، به کيش لشکر مي کشد و پس از محاصره کردنِ آنجا، با شاه اين شهر که آگا نام دارد، صلح مي کند. در هردوي اين متون، روايتي تاريخي به اساطير درآميخته است. در حماسه ي انمرکار، شاه اوروک فرزند خداي خورشيد -اوتو- دانسته مي شود و ارتباط گيلگمش هم که با خدايان سومري به قدر کافي مشهور هست(Falkenstein, 1936). &lt;br /&gt;
متون سومري اي که به رخدادهايي تاريخي پرداخته اند، در کل از الگويي پيروي مي کنند که در همين دو متن اوليه وجود دارد: استعاره هايي اندک و معمولا گويا، متوني کوتاه و بيانيه مانند، و ارجاعهايي مبهم و نادقيق به اشخاص و جاها، به شکلي که آشکار است متن براي کساني نوشته شده که مکان شهرها و هويت شاهان و کسانِ نامبرده شده در کتيبه ها را ، به خوبي ميدانسته اند. در يکي از متون ديگري که چند قرن بعد، توسط اورکاگينه -شاه اور- به مناسبت غلبه ي او بر رقيبش که کاهني بلندپايه بود، نوشته شده است، اشاره هايي به اقدامات دادخواهانه ي شاه جديد وجود دارد و براي نخستين بار از واژه ي &amp;quot;آزادي&amp;quot; به عنوان محور مشروعيت بخشي به شاهي که مردم را از قيد ستم کاهني زياده خواه نجات داده، مورد استفاده واقع شده است. &lt;br /&gt;
در ميانرودان پس از آمدن اکدي ها الگوي نوشتن تاريخ کمي تغيير يافت. اين تغيير بيشتر با توجه به ريزه کاري ها و تاکيد بر ساختار ادبي متون تاريخي مربوط مي شد، تا تحولي بنيادين در سبک روايت. اين تحول را مي توان با مقايسه ي کتيبه هاي به جا مانده از قبل و بعد ورود اکدي ها به ميانرودان دريافت. اِآناتوم -شاه لاگاش در 2460 پ.م- که با ايلاميان جنگيد و بر ايشان چيره شد، سه متن کمابيش مشابه از خود به جا گذاشته است که يکي از آنها به اين شرح است:&lt;br /&gt;
&amp;quot;ايلام، کوه بلند با سلاح در هم کوبيده شد. پشته هايي از اجساد بر هم تلنبار شد، اَرَو که اِنسي (حاکم) آن درفشها را برافراشته بود، با سلاح در هم کوبيده شد. پشته هايي از اجساد بر هم تلنبار شد، اومّا با سلاح در هم کوبيده شد، بيست پشته از جسد برهم تلنبار شد.(پاتس، 1385: 143)&amp;quot;&lt;br /&gt;
کمتر از دو قرن پس از نوشته شدن اين متن، ريموش که فرزند و جانشين شروکين -بنيانگذار پادشاهي اکد- بود، در کتيبه اي به متنهاي تاريخي به معناي دقيق کلمه بسيار نزديک شد:&lt;br /&gt;
&amp;quot;اَبَل گَمش، پادشاه برهشوم را در نبرد مغلوب کرد. زَهَر و ايلام در ميانه ي برهشوم رزم آرايي کردند. اما ريموش پيروز شد. 16212 تن کشته و 4216 نفر اسير شدند. امهسيني پادشاه ايلام اسير شد، ؟ از ايلام اسير شد. سيدَگو فرمانرواي برهشوم اسير شد و شرگَپي در كنار رودخانه ي قبليتوم اسير شد. پشته هايي از اجساد در شهر روي هم تلنبار شد.(پاتس، 1385: 167)&amp;quot;&lt;br /&gt;
چند قرن بعد، در حدود 2100 پ.م پوزور اينشوشيناک که پادشاه ايلام بود، کتيبه اي نوشت و پيروزيهاي خويش را با همين سبک در آن شرح داد:&lt;br /&gt;
&amp;quot;حاکم شوش، گيرنيتا، سرزمين ايلام، پسر شيمپي ايشهوک، دشمنان کيماش و هورنوم را اسير کرد. هوپسانا را فرو پاشيد و هشتاد و يک شهر و منطقه را در يک روز زير پاهايش ويران کرد. آنگاه که پادشاه سيماشکي به سويش آمد، بر پاهايش آويخت. پوزور اينشوشيناک نيايشهاي او را شنيد و...(پاتس، 1385: 194)&amp;quot;&lt;br /&gt;
سنتي که با ورود اکدي ها به ميانرودان شکل گرفت و زبان روايي متون تاريخي را از حالت استعاري و اساطيري اش به وضعيتي دقيقتر و روشنتر تبديل کرد، تا دو هزاره پس از ورود ايشان به ميانرودان همچنان تداوم يافت. در ابتداي قرن هشتم پ.م گزارش دقيق حمله ي شروکين دوم به ماد و ايلام را داريم، که در آن شمار تلفات و نام و نشان شهرهايي که ارتش او از آن عبور کرده اند، با دقت ذکر شده است. اين رده از متنها در نهايت به کتيبه ي مصور آشور بانيپال، واپسين شاه بزرگ آشور ختم مي شوند که در آنها شرح پيروزي او بر پادشاه ايلام آورده شده است. &lt;br /&gt;
فتح نامه هاي اين دوران، لحن ساده و گاه صميمانه اي دارند، حمورابي در متني که در ميانه ي قرن هفدهم پ.م نوشته است، از اين که پس از هجوم اوليه اش به ايلام به سختي شکست خورد و هراسان، نا اميد و افسرده به شهر خويش بازگشت، سخن مي گويد، و آشور بانيپال وقتي از اتحاد ايلامي ها با بابلي ها در برابر سپاهيانش سخن مي گويد، اشاره مي کند که &amp;quot;من هرگز انتظار نداشتم ايلامي ها با من دشمني کنند.&amp;quot; &lt;br /&gt;
با اين وجود، شاهاني که اين کتيبه ها را مي نوشتند، به چشم انداز ويژه ي خويش از جنگ پايبند بودند. چنان که وقتي در نبرد هَلوله (693 پ.م)، سپاهيان آشوري در برابر ارتش متحد ايلام و بابل صف آراستند و نبردي سخت خاک ساحل دجله را خونين کرد، هر دو طرف ادعاي پيروزي کردند(Von Solen, 1985: 58). بر اساس سالنامه هاي بابلي، شاه ايلام که هومبان نيمنا نام داشت، بر آشوريان پيروز شد، و اين در حالي بود که سناخريب - شاه آشور- هم پس از بازگشت به شهر خويش کتيبه ي نبي يونس را منتشر کرد و در آن نوشت که در هلوله بر ايلاميان و بابليان چيره شده و پسر شاه بابل را اسير کرده است: &amp;quot;آنها را شکست دادم، صد و پنجاه هزار تن از جنگجويانشان را از دم تيغ گذراندم،...&amp;quot;&lt;br /&gt;
اين چيزي بود که چند قرن قبل در نبرد بزرگ ميان رامسس دوم و شاه هيتي ها در سوريه نيز تکرار شده بود و در آن هنگام هم هريک از دو طرف پس از بازگشت به کشورشان براي خود ادعاي پيروزي کردند و جشن گرفتند. در اين هنگام البته، چنين روايتهاي ضد و نقيضي از يک نبرد، تنها به مواردي مربوط مي شد که نتيجه ي جنگ نامعلوم و دستاورد آن مبهم بود. و هنوز تا زماني که پادشاهي مانند نرون پس از شکست در جنگ با ايران و وادار شدن به واگذاري تاج ارمنستان به شاهزاده اي ساساني، در رم جشن بگيرد و ادعاي پيروزي کند، قرنها زمان مانده بود.&lt;br /&gt;
در جهان باستان، متوني که به رخدادهايي مهم و به اصطلاح امروزين &amp;quot;تاريخي&amp;quot; دلالت مي کردند، تنها به شرح نبردها و پيروزيهاي شاهان منحصر نبودند. نبايد از ياد برد که مردماني که در اين دوران مي زيستند، در مورد رخداد تاريخي  برداشتي متفاوت با درک امروزين ما داشتند، و تاسيس يا مرمت يک معبد را به اندازه ي -و گاهي بيش از- پيروزي در يک نبرد مهم مي دانستند. از اين رو به همراه کتيبه هايي که پيروزي شاهان را بر هم شرح مي دهد، انبوهي از متون با ساختار مشابه را هم داريم که به بازسازي و مرمت معابد دلالت مي کنند. يکي از آنها، که نمونه ي خوبي از اين رده از متون است، کتيبه ي هومبان نومان، شاه مقتدر ايلام است که در فاصله ي 1340 تا 1350 پ.م بر اين سرزمين فرمان مي راند. او در کتيبه اي چنين نوشته است:&lt;br /&gt;
&amp;quot;...من هومبان نومان پسر اتَّر کيتاه هستم. گسترنده ي قلمرو شاهي، سرور (سرزمين) ايلامي، صاحب تاج و تخت ايلام، پادشاه انشان و شوش. ايزد بزرگ به خاطر به سبب نسب بردن از مادرم مرا برگزيد و دوستدارم شد. سعادت و بهروزي برقرار شد. تاج شاهي بازگردانده شد، اينشوشيناک پادشاهي را به من داد. براي زندگي ام، براي زندگي ميشيم روه، براي زندگي ريشپ لا، براي اين معبد که کاملا ويران شده بود، در محل آن کوکونومي (قربانگاهي) ساختم آن را به ايزد بزرگ، به کيريريشا و حاميان زمين اهدا کردم. کيريريشا و حاميان زمين به من عمر طولاني اعطا کنند، باشد که آنان به من پادشاهي اي اعطا کنند که همواره پر رونق باشد.(پاتس، 1385: 326)&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
4. بافت کلي متوني که شرحشان گذشت، از قواعدي عمومي و مشابه پيروي مي کنند. &lt;br /&gt;
نخست آن که تمام اين متون، با اختصار و دقتي که تنها به حجم غنيمتها و شمار مناطق ويران شده اختصاص دارد، عمليات جنگي اي را که به پيروزي ختم شده اند، توسط رهبر سپاه پيروزمند ثبت کرده است. و يا به انجام کاري نيک - از جمله مرمت يا ساخت معبد و اهداي پيشکشي بزرگ به خدا يا ايزدبانويي محبوب - دلالت مي کند. به عبارت ديگر، هسته ي مرکزي تمام متون ياد شده را رخدادي که مهم پنداشته مي شده، تشکيل مي دهد. &lt;br /&gt;
دوم آن که تمام متون ياد شده، کتيبه هايي هستند که توسط پادشاهاني نوشته شده اند که ادعاي غلبه بر دشمنانشان را در ميدان نبرد داشته اند، يا فاعلِ آن کارِ نيک و آييني بوده اند. به عبارت ديگر، فاصله ي زماني ميان رخداد ياد شده و زمان ثبت آن بسيار اندک بوده، و کسي که آن را ثبت کرده، همان کسي بوده که آن را به انجام رسانده است. &lt;br /&gt;
ديگر آن که در تمام اين متون، از نام کسان و شهرها به شکلي ياد شده که گويي همگان از ماهيت آن با خبر هستند. به همين دليل هم موقعيت جغرافيايي بسياري از شهرها و مناطق هنوز به درستي شناسايي نشده است. از خدايان، شهرها، و افراد تنها با نام، و گاه با نامي اختصاري يا ضميري ساده ياد شده و به اين ترتيب آشکار بوده که در زمان نوشته شدنِ متن، همه از جزئيات موضوع با خبر بوده اند، و پيش فرض نگارنده هم اين بوده که مخاطبانش در مورد ماهيت عمومي موضوع اطلاعاتي کامل دارند. &lt;br /&gt;
به بيان ديگر،  اين متون را شاهاني پيروزمند براي مردم خود مي¬نوشته اند، و اينان کساني بوده اند که کمابيش در جريان امور قرار داشته اند، و کردار شاه در نوشتن متن کتيبه و حک کردنش بر ديوارنگاره يا لوح، بيشتر عملي آييني بوده که تثبيت و جاودانه کردنِ آن را در قالب خطوطي مقدس رقم مي زده است. متون سومري، اکدي، ايلامي، و مصري به روشني به نويسندگاني تعلق داشته اند که تاريخ دوران خويش را در پيوندي انداموار با اکنون، براي مردمي که در همين زمان حال مي زيستند، روايت مي کردند. زمان افعال به حال يا گذشته اي نزديک و به ياد آوردني مربوط مي شود و ارجاعاتي به گذشته هاي دور يا دورانهاي تاريخي از ياد رفته وجود ندارد، و همه چيز به تلاش براي ثبت رخدادي مي ماند که در اکنون رخ داده و قرار است براي مردمي حاضر در همان اکنون، تثبيت شود. اين ماجرا در مورد متونِ باقي مانده از تمدنهاي ديگر مانند هيتي ها، اورارتوها، و ميتاني ها هم مصداق دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
5. در ميان متونِ دوران باستان، به ويژه کتيبه هاي به جا مانده از هيتي ها در بحث ما اهميت دارد. اين مردمان که در فلات آناتولي پادشاهي نيرومندي برقرار کرده بودند، نمايندگان نخستين موج مهاجرت آرياييها محسوب مي شدند و اولين کشور مقتدر آريايي را در فاصله ي 1600-1200 پ.م در جهان باستان بنيان نهادند. اين امر به خصوص از آن رو اهميت دارد که خداياني مانند مهر و زروان براي نخستين بار در کتيبه هاي ايشان مورد اشاره واقع شده اند و ردپاي باورهاي هند و ايراني ديرينه را در تمدنشان مي توان باز يافت. دومين دليل اهميت ايشان، آن است که به شکلي بسيار روشن و برجسته اين پيوندِ متون تاريخي با زمان اکنون را نشان مي دهند.&lt;br /&gt;
هات توسيليس اول (1650-1620 پ.م)، شاه مقتدر هيتي که سرزميني متحد و نيرومند را براي فرزندش به ارث گذاشته بود، در متني که همچون وصيتنامه اي سياسي براي مردم کشورش و پسرش تنظيم کرده بود، با لحني بسيار خودماني سخن خويش را چنين شروع مي کند: &lt;br /&gt;
&amp;quot;ببينيد، مورسيليس اکنون پسر من است... خدا به جاي شير، شير (ديگري خواهد نشاند)... پس از گذشت سه سال، بايد به جنگ برود... اگر او را هنگامي که هنوز کودک است به جنگ برديد، سالم بازش گردانيد،... تاکنون هيچ يک (از اعضاي خانواده ام) از فرمان من اطاعت نکرده است، مورسيليس، تو بايد از آن اطاعت کني.سخنم را به خاطر بسپار. اگر سخن پدر را به خاطر بسپاري (نان خواهي خورد) و آب خواهي نوشيد. وقتي به سن بلوغ رسيدي، دو يا سه بار در روز غذا بخور و خوش بگذران. پير که شدي هر چقدر خواستي بنوش. در آن هنگام است که مي تواني سخن پدرت را از ياد ببري!... پدربزرگم پسرش را به عنوان لابارنا در ساناهوئيتا منصوب کرد. (اما بعد) خدمتگزاران و شهروندان برجسته به سخنان پادشاه توجهي نکردند و پاپا ديلماه را بر تخت نشاندند. اکنون چند سال از آن زمان گذشته است؟ ...خانه هاي شهروندان برجسته چه شدند؟ آنها کجا رفتند؟ آيا نابود نشده اند؟(گرني، 1371: 166 و 167)&amp;quot;&lt;br /&gt;
آنچه که در مورد اين کتيبه اهميت دارد، نوع ارتباط آن با زمان و رخدادهاي تاريخي است. آشکارا، متن در مورد حوادثي تاريخي سخن مي گويد. شاهي از منصوب کردن پسرش به عنوان جانشين سخن مي گويد، و مردم را به پيروي از فرمان خويش فرا مي¬خواند. در عين حال، اشاره هايي به رويدادهاي زمان پدربزرگش هم در آن وجود دارد و به اين ترتيب استخوان بندي متن بر مبناي عناصري تاريخي و رخدادهايي مشخص استوار شده است. با اين وجود، هات توسيليس خود را به زمان گذشته محدود نکرده است. او در مورد اين که فرزندش در چه زماني و چگونه بايد به جنگ برود، چيزهايي مي گويد و حتي چگونه خوردن و نوشيدن را هم در آينده به او آموزش مي دهد. اينها همه در متني است که با اعلام وليعهدي او شروع مي شود و با يادآوري شورشي در زمان پدربزرگش ختم مي شود. به روشني مي توان ديد که در اينجا پادشاهي بر نقطه ي زمان حال ايستاده و از آنجا در مورد حوادثي که در گذشته رخ داده اند يا در آينده رخ خواهند داد، داوري کرده و اعلام موضع مي کند. &lt;br /&gt;
در ميان جانشينان هات توسيليس، به ويژه بايد از مورسيليس ياد کرد که به دقت وقايع زمان خويش را ثبت مي کرد و اين کار را در مورد رخدادهاي دوران پدر و پدربزرگش هم انجام داد. بي آن که ارتباط خويش را با اکنون از دست بدهد. چهار قرن پس از او، هات توسيليس سوم (1264-1239 پ.م) بر تخت نشست و از آنجا که بر خلاف قوانين مرسوم قلمرو هيتي برادرزاده اش - اورحي تسحوب (1271-1264 پ.م) که پادشاه قانوني بود - را از قدرت برکنار کرده بود، ناچار شد بيانيه اي براي تثبيت مشروعيت خود صادر کند(Ruster, 1989). اين بيانيه نيز آشکارا به رخدادي تاريخي دلالت مي کند. پادشاه در اين کتيبه سخن را با شرح دوران کودکي اش، و حمايتي که ايزدبانوي ايشتار از او مي کرده مي آغازد، و از رقابتش با دشمنان حسودش، و چيرگي اش بر آنها مي نويسد. بعد، سخن را به اختلافش با اورحي تسحوب مي کشاند:&lt;br /&gt;
&amp;quot;اما به سبب احترام به برادرم (که پادشاه پيشين بود) کاري نکردم. تا هفت سال سر از اطاعت نپيچيدم. اما آن مرد در صدد نابودي من برآمد... از من هاک پيس و نريکا را گرفت. اين بود که از  او اطاعت نکردم و بر ضد او سر به شورش برداشتم. با وجود اين، اگرچه عليه او شورش کردم، با سوار شدن بر گردونه ي جنگي يا در خانه بر ضد او گناهي مرتکب نشدم....ايشتار اورحي تسحوب را ترک کرد، و حتي در شهر خودش او را مانند خوکي در خوکداني زنداني کرد و همه ي خات توساس (پايتخت هيتي ها) به سوي من بازگشت... خواه فرزند، خواه نواده، خواه خلف هات توسيليس و پودوحپا، هرکس در آينده وارث تاج و تخت شود، بايد ايزدبانوي ايشتار ساموحا را در ميان خدايان بپرستد.(گرني، 1371: 170و171)&amp;quot;&lt;br /&gt;
در اينجا هم مي بينيم که شاهي در ضمنِ اشاره به تاريخِ گذشته، از حقانيت خويش براي تسلط بر حکومت سخن مي گويد و اين نکته را دستمايه ي سفارشهايي در مورد رفتار مردمان در آينده قرار مي دهد. به عبارت ديگر، در متونِ هيتي، آن رخداد تاريخي اي که هسته ي اصلي تاريخ را تشکيل مي دهد، نه تنها در زمانه ي اکنون لانه کرده است، بلکه متني را نيز ايجاب مي کند که علاوه بر اشاره به آن، به رخدادهايي در پيش و پس از آن نيز اشاره دارند. هات توسيليس سوم در عين حال که از سرکشاني که بر پدربزرگش شوريده بودند، ياد مي کند، از پسرش مي خواهد تا بعد از بلوغ به زندگي شادخوارانه اي بپردازد و در هنگام پيري سفارشهاي او را فراموش کند، و هات توسيليس سوم پس از يادآوري پيمان شکني ها و بدخواهي هاي برادرزاده اش و اشاره به رخداد اصلي که برکناري اوست، سفارش مي کند که ايزدبانوي پشتيبان او توسط آيندگان پرستيده شود. اين نشت کردنِ گذشته و آينده در هاله ي اطراف رخدادي حال مدارانه، تنها به تمدن هيتي منحصر نيست، هرچند برجسته ترين نمودهاي خود را در آنجا مي يابد. در ايلام نيز، در کتيبه هاي اهدايي اونتاش ناپيريشا، که سازنده ي زيگورات اور است، چنين مي خوانيم: &lt;br /&gt;
&amp;quot;من، اونتاش ناپيريشا معبد بلند را از خشتهاي طلا و نقره، ابسيدين و مرمر ساختم و آن را به خداي بزرگ و به اينشوشيناک سيان کوک اهدا کردم. هرکه آن را فرو ريزد، خشتهايش را خراب کند، طلا، نقره، ابسيدين، مرمر و آجرکاري اش را بربايد و به کشور ديگري ببرد، باشد که خشم خداي بزرگ، خشم اينشوشيناک و کيريريش سيان کوک بر او نازل شود و اعقاب او زير خورشيد سعادتمند نشوند.(پاتس، 1385: 327)&amp;quot;&lt;br /&gt;
همسرِ همين شاه، کتيبه اي زيبا بر تنديس عظيمِ مفرغينش دارد که بر آن چنين نوشته است:&amp;quot; من ناپير اسو، همسرِ اونتاش ناپيريشا هستم. آن که پيکره ي مرا بربايد، آن را خرد کند، کتيبه اش را خراب کند، يا نام مرا پاك کند، باشد که با نفرين ناپيريش، کيريريش و اينشوشيناک هلاک گردد، نامش از ميان برود، فرزندش نازا گردد، و...(پاتس، 1385: 327)&amp;quot;&lt;br /&gt;
از همين دو کتيبه، مي توان اين نکته را دريافت که در متون کهنِ تاريخي غيرهيتيايي هم، که اتفاقا کتيبه هاي پيشکشي و متون نذري بخش مهمي از آن را تشکيل مي داده اند، پيوندي مشابه را در ميان رخدادِ مهم مورد نظر و هاله اي از گذشته و آينده که در پيرامون آن تنيده شده است، نشان مي دهند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
6. پس از آن که کوروش بزرگ ظهور کرد، فرآيندي را آغاز کرد که به متحد شدنِ کل سرزمينهاي نويسا در قلمرو مياني منتهي شد. اين بدان معنا بود که حوزه هاي فرهنگي متفاوتي که در آن زمان در قلمرو مياني وجود داشتند و از حضور يکديگر با خبر بودند، در مدت چند دهه به شکلي برق آسا از نظر سياسي زير درفش هخامنشيان متحد شوند و به شکلي پايدار و کارآمد از نو سازماندهي شوند. به اين ترتيب تمدنهاي دره ي سند، ايران شرقي، ماد، پارس، ايلام، ايران مرکزي، ميانرودان، آناتولي، فنيقيه، يونان (که مراکزش در آسياي صغير قرار داشت و بعدها به بالکان منتقل شد)، و مصر در يک نظام يکپارچه ي سياسي در هم آميختند. اين دولت غول پيکرِ نوظهور که تمام قلمروهاي نويساي شناخته شده ي آن دوران در قلمرو مياني را در بر مي گرفت، نخستين &amp;quot;مرکزِ&amp;quot; فراگير و عمومي را در نظامهاي اجتماعي باستاني پديد آورد و اين مرکزي بود که به خاطر بي رقيب و يگانه بودنش، براي مدتهايي مديد پا برجا ماند و بعدها در قالبي اساطيري به سرمشقي و سرنموني براي دولتهاي توسعه طلب بعدي تبديل شد.&lt;br /&gt;
ظهور هخامنشيان، با دگرديسي بنياديني در شيوه ي سازماندهي معنايي هستي همراه بود، که خواه ناخواه ردپاي خود را بر شيوه ي نگارش تاريخ و ارتباط رخدادها با زمان نيز بر جاي مي نهاد. مهمترين نمود اين امر، ظهور نخستين نظام معنايي مرکزمدار در تاريخ فرهنگ انساني بود، که مرکزي غايي و هستي شناختي -و نه موضعي و محلي- را ادعا مي کرد. به اين ترتيب پرستش خدايي يگانه، که بر کشوري يگانه نظارت داشت و شاهنشاهي يکتا فرمانبردارش بود، در اين گستره رواج يافت. يک مرجع غايي براي قانونگذاري، و يک قدرت سياسي برترِ پارسي به همراه دستگاه ديوانسالاري متمرکز و منسجمي در اين ميان برخاستند که شيوه ي رمزگذاري رخدادهاي گيتيانه را در چشم مردمان و زمامداران دگرگون ساختند.&lt;br /&gt;
بهترين نمود اين دگرديسي را در کهن ترين متنِ تاريخي باقي مانده از اين دوران مي توان باز يافت. متني که از داريوش بزرگ در بيستون به جاي مانده است، و من ترديدي ندارم که متوني ديگر - از کوروش و کمبوجيه و برديا- پيش از آن وجود داشته اند که به دلايل سياسي يا تصادفي از ميان رفته اند.&lt;br /&gt;
به هر صورت، کتيبه ي بيستون از چند نظر با متون تاريخي ديگري که در همان اعصار توسط ادامه دهندگانِ سنن کهن تاريخ نويسي نگاشته مي شدند. تفاوت دارد. به عنوان مثال، به اين متون که در زمان زمامداري کوروش بزرگ در بابل نوشته شده اند، توجه کنيد. متن نخست از سالنامه هاي بابلي برگرفته شده است و پيروزي کوروش بر آستياگ مادي را روايت مي کند، و در ضمن به رفتار عجيب نبونيد شاه بابل و ناديده انگاشته شدن مراسم ديني بابليان توسط او دلالت دارد. اين متن در بابلي نوشته شده كه هنوز توسط كوروش فتح نشده و براي خود يك پادشاهي بزرگ و مقتدر است.&lt;br /&gt;
&amp;quot;سال ششم (از سلطنت نبونيد) ]550 پ.م[: شاه ايشتومِگو ]آستياگ[ سربازانش را فراخواند و براي مقابله با کورَش، شاه انشان، شتافت، تا با او در نبرد رويارو شود. ارتش آستياگ بر او شورش کرد و او را در غل و زنجير به کورش تحويل داد. کورش به سمت شهر آگامتانو ]اکباتان[ پيش رفت و خزانه ي سلطنتي را تصرف کرد. او سيم و زر و ساير اشياي گرانبهاي آگامتانو را به عنوان غنيمت به انشان برد. اشياي گرانبهاي  (...).&lt;br /&gt;
سال هفتم ]549 پ.م[: شاه در تِما ماند. شاهزاده و صاحب منصبان و سربازانش در اکد ]بابل[ ماندند. شاه براي مراسم ]سال نو[ در ماه نيسانو ]فروردين[ به بابل نيامد. تصوير ]بتِ[ خداي نَبو به بابل نيامد. در نتيجه تصوير خداي بِل ]مردوک[ از بابل خارج نشد و به اساگيل نرفت. جشن اول سال از قلم افتاد. اما پيشکش ها در معبد اساگيل و ازيدا در تطابق کامل با سنن داده شد. کاهن اوريگالو مراسم تقديم شراب به خدايان را انجام داد و معبد را تطهير کرد.&amp;quot;&lt;br /&gt;
آشکارا، اين متن دنباله ي همان سنت تاريخ نويسي باستاني ايلاميان و سومريان و اکديان است. هر سال با مهمترين رخدادي که در آن وقوع يافته مشخص شده است. همچنين است در کتيبه ي حقوق بشر کوروش، كه حدود ده سال بعد در همين بابل نوشته شده. در اين كتيبه چنين مي خوانيم: &lt;br /&gt;
&amp;quot;او (مردوك) کاوش کرد، در ميان شان جستجو کرد و شاهزاده اي راستکار را از صميم قلب يافت، و با دستانش او را گرفت. او کوروش، شاه انشان، را به نام فراخواند، او وي را به سروري کل جهان منصوب کرد.&lt;br /&gt;
او سرزمين قوتو، و تمام اونام ماندا (ماد) را در برابر پاهايش به خاک افکند. مردمان سر سياه، را به دست وي سپرد تا بر ايشان غلبه کند. او ايشان را با عدالت و راستي گرفت. مردوک، سرور بزرگ، با خوشنودي به مراقبتي که از مردمش مي کرد نظر افکند، بر کردار پرهيزگارانه اش، و قلب درستکارش. او باعث شد تا به شهرش، بابل برود، وادارش کرد جاده ي بابل را در پيش بگيرد، همچون دوست و همراهي در کنارش.&lt;br /&gt;
سربازان فراوانش، با شماري نامعلوم، همچون آبهاي يک رودخانه غرق در اسلحه به همراهش پيش رفتند. &lt;br /&gt;
او اجازه داد تا بدون نبرد و کشمکش به بابل وارد شود. او شهر بابل، اين سرزمين فاجعه زده را نجات داد. او نبونيد شاه  را که از او نمي ترسيد، به دستانش سپرد. همه ي مردم بابل، سومر و اکد، شاهزاده و حاکم، در برابرش به خاک افتادند و پاهايش را بوسيدند. آنان از سلطنتش شادمان شدند و چهره هايشان درخشان شد.&amp;quot; &lt;br /&gt;
ناگفته نماند كه كتيبه ي حقوق بشر كوروش، به چندين دليل - از جمله غيابِ تكان دهنده ي خشونت و اشاره به كنش جنگي، در متون تاريخي جهان باستان يگانه است و سرآغاز نبشته هاي هخامنشي اي محسوب مي شود كه دقيقا به همين دليل منحصر به فرد و غيرمعمول تلقي مي شوند. با اين وجود، آشكار است كه چارچوب معناييِ متن در مورد مفهوم تاريخ، هنوز &amp;quot;هخامنشي&amp;quot; نيست، و ساختاري همسان با كتيبه هاي پيشينِ بابلي و هيتي دارد. در اينجا هم شاهي رخدادي را روايت مي كند. اما اين روايت از سويي بر لنگرگاهِ اكنون آويخته شده است، و از سوي ديگر براي مردمي بازگو مي شود كه خود در خلق آن و تجربه اش سهيم بوده اند. &lt;br /&gt;
با كتيبه ي بيستون، اما، تاريخ نگاري دستخوش تغييري جدي مي شود. كتيبه ي بيستون به دليل ساختار ويژه اش، شايسته ي آن است كه دقيقتر مورد وارسي قرار گيرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
7. كتيبه ي بيستون از چند نظر يگانه و مهم است. برخي از برجسته ترينِ اين ويژگيها عبارتند از:&lt;br /&gt;
الف) بيستون، بزرگترين نبشته ي سنگي باستاني جهان است و مفصل ترين متن &amp;quot;تاريخي&amp;quot; را داراست.&lt;br /&gt;
ب) بيستون نخستين و تنها نبشته ي مهمي است كه خطِ به كار گرفته شده در آن خطي مصنوعي است. تمام نبشته هاي شناخته شده، و تمام متونِ عموميِ&amp;lt;sup&amp;gt;1&amp;lt;/sup&amp;gt; نگاشته شده تا پيش از دوران مدرن، - و حتي تمام اين متون در دوران مدرن- به خطوطي نوشته شده اند كه طبيعي بوده اند. يعني محصول سير طولاني و فراخ دامنه اي از دگرديسي هاي نمادين و وامگيري هاي بينازباني و بيناخطي بوده اند. نخستين ردپايي كه در كل تاريخ نوشتار از &amp;quot;ابداع&amp;quot; و بر ساختنِ خط در دست داريم، به دوران داريوش و زايش خط پارسي باستان مربوط مي شود و بيستون به ويژه از اين نظر اهميت دارد كه يكي از خطوطِ برسازنده ي آن به اين شكل، مصنوعي است. همين ويژگي بيستون باعث شد كه خوانده شدنِ تمام خطوطِ ميخي باستاني ممكن شود. يعني خط پارسي باستان به دليل همين خصلت مصنوعي بودنش از حدي ساده¬تر و منطقي¬تر است، و به همين دليل هم امكان واگشايي رمزگانش وجود دارد. تمام خطوط جهان باستان - سومري، اكدي، ايلامي، اورارتي، هيتي، و حتي هيروگليف- و تمام داده¬هاي تاريخي كه از آن برآمده¬اند، پس از خوانده شدن خط پارسي باستان و واگشايي متون چندزبانه¬ي هخامنشي ممكن شدند. &lt;br /&gt;
پ) بيستون نخستين نبشته¬اي است كه پادشاهي يكتاپرست و كامياب آن را نگاشته است. تنها متنِ مربوط به پادشاهي يكتاپرست كه پيش از آن داريم، به اسناد العمرنه مربوط مي¬شود. اين متون توسط آمن هوتپ چهارم -همان آخناتون مشهور- نوشته شده¬اند، اما بعد از مرگ آخناتون دستگاه عقايدش برچيده شد و حتي نامش را از روي اسناد درباري حك كردند. بيستون كهنترين متنِ بازمانده¬اي است كه به عقايد يكتاپرستانه دلالت مي¬كند، و نام كهنترين خدايي كه هنوز پرستيده مي¬شود را بر خود دارد. تمام متون ديگري كه به نام خدايان زنده¬ي ديگر -يگانه يا غير يگانه- اشاره كرده¬اند، به بعداز اين زمان مربوط مي¬شوند. &lt;br /&gt;
ت) بيستون نخستين متن مفصل و كاملي است كه از يك شاهنشاهي در دست داريم. به همين ترتيب، بيستون نخستين متنِ بازمانده از نخستين دولتِ جهاني است. &lt;br /&gt;
ث) كتيبه¬ي بيستون به دليل لحن و ساختار ادبي¬اش، و شمايل¬نگاري ويژه¬اش منحصر به فرد است. به زودي در اين مورد بيشتر خواهم نوشت. &lt;br /&gt;
ج) بيستون به اين دليل كه در مراحلي گوناگون و پي در پي در زماني به درازاي بيش از يك سال نوشته شده است، ويژه است. اين متني است كه گام به گام به دنبال رخ دادن حوادث تاريخي نگاشته مي¬شده است. &lt;br /&gt;
ح) چنان كه به زودي نشان خواهم داد، بيستون نخستين متنِ تاريخي به معناي امروزين كلمه است. يعني متني است كه پادشاهي براي آيندگان، و نه مخاطباني امروزين نوشته است. &lt;br /&gt;
از ميان هفت ويژگي¬اي كه براي بيستون بر شمردم، چهارتاي نخست به تاريخ فرهنگ و تاريخ دين و سياست مربوط مي¬شوند. در اينجا آنها را وا مي¬گذارم و به سه بندِ واپسين مي¬پردازم، كه به گمانم اهميتي بسيار زياد در فهم معناي تاريخ و پرتاب شدگي¬اش به گذشته دارد.&lt;br /&gt;
بد نيست هريك از موارد ياد شده را جداگانه مورد وارسي قرار دهم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
8. ساختار زباني به كار گرفته شده در بيستون و لحنِ ادبي نوشتار بسيار ويژه است. اين ويژه بودن را در چند سرفصل مي¬توان گنجاند، كه يك به يك بدان مي¬پردازم. اما پيش از ورود به اين بحث، بايد نخست جايگاه اين نبشته را در سير تحول متون تاريخي بشناسيم. &lt;br /&gt;
بيستون از نظر متن شناسي تاريخي، در رده¬ي فتح¬نامه¬ها جاي مي¬گيرد. يعني متني است كه در آن شاهي پيروز، شرحِ نبردها و پيروزي¬هاي خويش را بازگو مي¬كند و به اين ترتيب هم خاطره¬ي كردارهاي بزرگ خود را ثبت مي¬كند و هم به نوعي براي خويش مشروعيت فراهم مي¬آورد. زباني كه بيستون بدان نوشته شده است، از نظر زماني ابتدا ايلامي، و بعد اكدي و پارسي باستان بوده است. زبان و خط ايلامي در زمان داريوش و تا عصر نوه¬اش خط رسمي و ديواني شاهنشاهي هخامنشي بود. به همين ترتيب، خط اكدي كه دبيرانش در مركزي نامدار مانند بابل پرورش مي¬يافتند، خطي رسمي و مهم در نيمه¬ي غربي شاهنشاهي بود. خط پارسي باستان، خطي مصنوعي - و نخستين خط مصنوعي شناخته شده در تاريخ بود كه به قول داريوش به طور اختصاصي براي نگاشتنِ &amp;quot;زبان آريايي¬ها&amp;quot;- يعني ايرانيان- طراحي شده بود. &lt;br /&gt;
	شمايل و نقشهاي بيستون، داريوش را در حالي نشان مي¬دهد كه بر دشمن بزرگش برديا چيره شده و بر بدنش گام نهاده، و با كماندار و نيزه¬داري كه دو تن از هفت پهلوانِ پارسي هستند، همراه مي¬شود. در برابرش نه شاهِ دروغينِ شكست خورده نقش شده¬اند، كه هريك كلاه و جامه¬ي ملي خويش را بر تن دارند و دستانشان از پشت به هم بسته شده است. بالاي سر ايشان، تصويري از فروهر اهورامزدا ديده مي¬شود. كل اين نقش¬مايه از كتيبه¬ي آنوبانيني، پادشاهي لولوبي كه دو هزار سال پيش از داريوش بر سومر چيره شده بود، برگرفته شده است كه هنوز بقايايش در سر پل زهاب باقي است. &lt;br /&gt;
تفاوت اين دو نقش برجسته در آن است كه آنوبانيني بر فراز تختي كه روي سر شكست خوردگان قرار دارد ايستاده، در حاليكه داريوش روبروي ايشان ايستاده است. آنوبانيني كمان و چيزي شبيه به گرز يا چماق در دست دارد، و وضعيتي جنگي به خود گرفته اما داريوش نوك كمانش را در دست گرفته و دست راستش را بي اسلحه گويي مشغول بخشيدن حريفان باشد، صلحجويانه به سمتشان بالا گرفته است. تفاوت مهم ديگر، آن است كه در كتيبه¬ي سر پل زهاب ايزدبانويي (ايشتار) در برابر شاه ايستاده و خود سر بندي را به دست دارد كه انتهايش به شكلي خشونت آميز از دماغ يكي از اسيران رد شده است. در حالي كه در بيستون اهورامزدا با حالتي درست مانند داريوش دست خود را بالا گرفته و در جايي بالاي سر اسيران نقش شده است. &lt;br /&gt;
	اگر بخواهيم نقش¬مايه¬هاي بيستون را تحليل كنيم، نخستين ويژگي¬اي كه مي¬بينيم، همين جايگاه استعلايي و دورِ اهورامزدا در آن است. اهورامزدا كه در اين كتيبه همچون آسور در نگاره¬هاي آشوري تصوير شده، هم در نقاشي داريوش و حريفانش جايگاهي مستقل و دوردست دارد، و هم در متن موقعيتي غيرعادي دارد. بر خلاف شاهان گذشته كه پس از پيروزي بر دشمنانشان مي¬گفتند &amp;quot;خداي آشور دشمن مرا زير گامهايش خرد كرد&amp;lt;sup&amp;gt;2&amp;lt;/sup&amp;gt;&amp;quot; و &amp;quot;(مردوك) قونو و اومن-مندا را در برابر پاهايش به خاك افكند&amp;quot;، در بيستون تنها به اين نكته اشاره شده كه &amp;quot;اهورمزدا مرا ياري كرد&amp;quot;. در واقع در هيچ بند و سطري نيست كه به دخالت مستقيم اهورامزدا يا كنشِ تعيين كننده¬ي او اشاره شده باشد. داريوش تنها از نام خداوند به عنوان عاملي الهام بخش يا ياري دهنده استفاده مي¬كند، و نه چيزي بيشتر.&lt;br /&gt;
	بيستون گذشته از نقش¬مايه¬ي خاص اهورامزدا در آن، از اين نظر هم اهميت دارد كه دشمنان شاه در آن به شكلي بسيار واقع¬گرايانه تصوير شده¬اند. به شيوه¬اي كه مي¬رفت پس از آن تا دو قرن در دودمان هخامنشي تثبيت شود، افراد با كلاههاي خويش از هم تفكيك شده¬اند و قوميت¬شان به اين ترتيب بازنموده شده است. با اين وجود، چهره¬ها و بدن دشمنان شاه دچار كژديسي و بدنمايي نشده است. برديايي كه در زير پاي داريوش افتاده و دستانش را بالا گرفته، آشكارا مردي نيرومند و تنومند است و مي¬دانيم كه او برديا پسر كوچك كوروش است كه پهلواني زورمند بوده است. 	نه شاه شكست خورده نيز با چهره¬هايي به زيبايي شاهنشاه و دو يارش بازنموده شده¬اند. هرچند داريوش در متن بيستون تصريح كرده كه برخي از آنها را مثله كرده بود، اما در اينجا تصوير آنان سالم بازنموده شده است. به همين ترتيب، اثري از دشنامهاي مرسوم در نبشته¬هاي قديمي¬تر در مورد ايشان ديده نمي¬شود. ايشان پيمان شكن، بدكار، خونخوار، يا نفرين شده دانسته نشده¬اند، بلكه تنها در موردشان اين نكته مورد تاكيد است كه دروغ مي¬گفتند و قانون اهورامزدا را رعايت نكردند. متوني كه بر دامن رداي آنها نگاشته شده است، به همين ترتيب هويتشان را به اختصار بازگو مي¬كند:&amp;quot; اين اسكونخه¬ي تيزخود است، و &amp;quot;اين فرورتيشِ مادي است&amp;quot;. &lt;br /&gt;
	بنابراين بيستون، با وجود آن كه دنباله¬ي آشكار فتح¬نامه¬هاي پيش از خود است، به خاطر موقعيت حاشيه¬اي و فرارونده¬ي خداوند، و يكتا بودنِ اين خدا، و واقعگرايي و دقت منصفانه¬اي كه در بازنمايي دشمنانِ شكست خورده به خرج داده، از ساير متون مشابه متمايز است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	9. بيستون اما، به ويژه از اين نظر اهميت دارد كه روايتِ تاريخ در آن ساختاري متفاوت با متون پيشينِ خود يافته است. در بيستون، رخدادهاي تاريخي با اختصار تمام، و در عين حال با دقتي قابل توجه روايت شده¬اند. بر خلاف متون مرسوم تا آن هنگام، گويي داريوش حدس نمي¬زده تمام مخاطبانش به زير و بم رخدادها آگاه باشند. به اين نمونه¬ها دقت كنيد:&lt;br /&gt;
&amp;quot;داريوش شاه گويد، يك نفر به نام مارتيه پسر چين چيخري از شهر كوگاكانا در پارس و ايلام شورش كرد و به مردم گفت كه &amp;quot;من ايمانيش (هومبان اينشوشيناك) پادشاه ايلام هستم&amp;quot;. داريوش شاه گويد: آن هنگام من نزديك ايلام بودم، ايلامي¬ها از من ترسيدند و مارتيه را كه سركرده¬شان بود گرفتند و كشتند.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&amp;quot;داريوش شاه گويد: سپاه پارسي و مادي كه زير فرمان من بود،كم شمار بود. پس از آن من ارتش را فرستادم. فرمانده¬ي آنها يك پارسي بود به نام ويدارنَه. به آنها گفتم برويد و سپاه ماد را كه خود را ارتش من نمي¬نامند، در هم بشكنيد. ويدارنه با سربازانش رهسپار شدند. آنگاه كه به ماد در شهري به نام ماروش رسيد، نبرد با مادها را آغاز كرد. آن كس كه سركرده¬ي مادها بود، در آن هنگام در آنجا نبود. اهورامزدا مرا ياري داد، به ياري اهورامزدا ارتش من سپاه شورشيان را در هم شكست. اين نبرد در روز بيست و هفتم ماه آناماك آغاز گرديد. پس از اين سپاه من در ناحيه¬ي كامپاندا در ماد در انتظار من ماند تا آنكه من به ماد رفتم.&amp;quot;&lt;br /&gt;
اينها نمونه¬هايي از نوشتار بيستون هستند،كه با همين ساخت و همين دقت در همه جا تكرار شده¬اند. ويژگي متن بيستون آن است كه محتواي آن در كل به دو بخشِ متمايز قابل تقسيم است. در يك بخش، كه پيكره-ي اصلي نبشته را در بر مي¬گيرد، داريوش ماجراي نبردهاي خويش را شرح مي¬دهد. اين نبردها به ترتيبي كه ديديم، با دقتي بسيار، و اختصاري شايسته به نگارش درآمده است. روز و ماه تمام رخدادها، و زمان و مكان آنها نيز، ذكر شده است. افرادِ درگير در ماجراها با دقت و عينيت مورد اشاره قرار گرفته¬اند، بي آن كه نام خدايان با ايشان آميخته شود، يا دشنام يا ستايشي در موردشان به كار گرفته شود. داريوش در اين متن در گزاره¬هايي كه به گزارشهاي بي¬طرفانه¬ي علمي مي¬مانند، رخدادها را در ظرف زماني و مكاني¬شان و در قالب آرايش نيروهاي سياسي و افرادِ بازيگر در آن روايت كرده است. به اين بند بنگريد:&amp;quot;پارت و گرگان بر من شورش كردند، و به سوي فرورتيش رفتند. پدرم ويشتاسپ در پارت بود. مردم او را رها كردند و نافرمان شدند. سپس ويشتاسپ با سپاهي وفادار رهسپار شد. در نزديكي شهر ويشپَه¬اوزاتي در پارت با پارتها نبرد كرد. اهورامزدا مرا ياري كرد. به خواست اهورامزدا ويشتاسپ قشون شورشي را در هم شكست. آنان در روز بيست و دوم ماه وياهنا با هم جنگيدند.&amp;quot;&lt;br /&gt;
مي¬بينيد كه در اينجا داريوش از فرورتيش كه دشمنش است و ويشتاسپ كه پدرش است با لحني كاملا متقارن سخن مي¬گويد، و حتي اين كه مردم پدرش را رها كردند و به فرورتيش پيوستند را هم ذكر كرده است. &lt;br /&gt;
	اين ساختارِ ويژه و بسيار دقيقِ ياد كردنِ از رخدادها، با آنچه كه پيش از اين وجود داشته است كاملا متفاوت است. در اينجا ما با روايتي روبرو هستيم كه گويي براي مخاطباني ناآشنا به نامها نگاشته شده است. داريوش با وسواس زياد نام و نشان افراد، قوميتشان، و جبهه¬ي سياسي¬شان را ذكر كرده، و به دقت زمان و مكان نبردها و حتي تلفات جنگ را ثبت نموده است. وقتي از شهرها نام مي¬برد، جايگاهشان و اين كه در كدام استان قرار دارند را گوشزد مي¬كند، و اين تنها بدان معناست كه داريوش براي مخاطباني مي¬نوشته كه بسياري از آنها از زير و بم ماجرا خبر نداشته¬اند.&lt;br /&gt;
	بيستون از اين نظر ويژه است كه به گمان من، نخستين متني است كه شاهي براي مردمي در آينده¬هاي دور مي¬نويسد. اين آيندگان كساني نيستند كه به دزديدن پيكره يا گنجهايش طمع داشته باشند و بتوان با نفرينِ خدايي و ايزدبانويي ايشان را ترساند، بلكه مخاطب عام و مبهمي هستند كه با مخاطره¬ي ابهام و درك نكردنِ متن - و نه طمع و ويرانگري- دست به گريبانند. همين نكته كه داريوش متن خود را بر بيستون -يعني بر مكاني مقدس، بر سر راه بازرگاني مهمي- كنده، اما آن را در ارتفاعي نهاده كه قابل دستيابي نباشد، نشانگر آن است كه مخاطباني در آينده¬ي دور را در نظر داشته است. متن بيستون را از روي زمين نمي¬توان خواند، و به همين دليل هم هدف او از نوشتن اين متن در آنجا تنها برپايي يادماني بوده است كه رهگذران را به يادش بيندازد. رهگذراني كه ممكن بود از هرسوي شاهنشاهي جهاني پارس باشند، و با نام مكانها و اشخاص خو نگرفته باشند.&lt;br /&gt;
	بيستون گذشته از اين بدنه¬ي تاريخ¬نگارانه، يك بخشِ افزوده¬ي تفسيري هم دارد، كه در آن داريوش دلايل پيروزي خويش و اصول كشورداري¬اش -و همچنين دستورش براي ساخت خط پارسي باستان- را شرح مي¬دهد و آيندگان را نيز به پيروي از اين اصول سفارش مي¬كند:&amp;quot; داريوش شاه گويد: كارهايي كه به دست من انجام شده را باور كن و از مردم پنهان مدار. اگر اين نبشته را از مردم پنهان نداري و به مردم بگويي، اهورامزدا يار تو باشد و دودمان تو زياد و زندگاني¬ات دراز باد....من خائن و دروغگو نبودم، نه من و نه دودمان من. من به عدالت رفتار كردم، من نه به توانا و نه به ناتوان ستم نكردم.&amp;quot;&lt;br /&gt;
	بر اين اساس، به نظرم ساختار ويژه و دقيق بيستون، بي¬طرفي افراطي آن هنگام ياد كردنش از افرادِ دوست و دشمن، و جايگاه حاشيه¬اي كردارهاي خداوند، به تحولي در فهم معناي تاريخ دلالت دارد، كه در متوني رسمي مانند بيستون بازتاب يافته است، و ردپاي آن را در تمام متون عصر هخامنشي مي¬توان بازيافت.   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	10. آينده¬مدار بودن بيستون، در عين حال، از اين حقيقت جدا نيست كه راوي در آن با استواري تمام در اكنون لانه كرده است. تمام گزاره¬هاي بيستون با اين عبارت كه &amp;quot;داريوش مي¬گويد:&amp;quot; آغاز مي¬شود. به اين ترتيب تمام افعال ماضي¬اي كه در هنگام شرح نبردها به كار گرفته شده، در واقع به زمان حال برگردانده شده است. داريوش در زماني اين متن را مي¬نوشت كه هنوز يك سال از وقوع نبردها نگذشته بود، و تاكيدي بسيار دارد كه در يك سال تمام اين كارها را كرد و نه بيشتر. &lt;br /&gt;
	در اثبات پيوندِ محكمِ بيستون با اكنون، همين بس كه اصولا نگاشته شدن و روايت شدنِ آن در يك زمان و يكباره انجام نشده و در طول زمان و به تدريج پا به پاي رخ دادنِ وقايع مهم، انجام پذيرفته است. كهنترين متن بيستون، روايتي ايلامي است كه چيرگي او بر برديا را شرح مي¬دهد. آنگاه نقشها و متون پارسي باستان افزوده شده¬اند. آشكارا واپسين شاهِ شكست خورده كه رهبر سكاهاي تيزخود بوده است، حدود يك سال پس از نوشته شدنِ بخش اصلي كتيبه نوشته شده است، يعني زماني كه تازه داريوش بر اسكونخه چيره شده بود. بنابراين بيستون نه تنها تاريخ را بلافاصله پس از رخ دادنش روايت مي¬كند، و با گزاره¬هايي وابسته به زمان حال چنين مي¬كند، كه اين كار را به طور عملي پا به پاي اكنون انجام مي¬دهد. بيستون تنها كتيبه¬ي شناخته شده است كه با رخ دادن حوادث تازه، تغيير كرده و گسترش يافته باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	11. كمتر از يك قرن پس از داريوش، زماني كه نوه¬هايش بر ايران حكومت مي¬كردند، مردي در قلمرو او چشم به جهان گشود كه هرودوتوس نام يافت. هرودوت بخش عمده¬ي عمر خود را تا زماني كه مردي پخته شد، به عنوان شهروندي از شاهنشاهي پارس گذراند، و آنگاه به آتن كوچيد و در خدمت خانداني در آمد كه در آن هنگام در اين شهر حاكم بود. هرودوت روايتي از سرگذشت يونانيان و ايرانيان را در نه كتاب براي ايشان نوشت و پولي كلان بابتش دريافت كرد. هرچند اين متن در آن هنگام دروغپردازي دانسته شد و چندان به جد گرفته نشد، اما سه قرن بعد كه روميانِ نوآمده و تازه به دوران رسيده در برابر پارتيان قرار گرفتند و نياز به آفريدن هويت و سابقه¬اي را حس كردند، كتابهاي هرودوت را سودمند يافتند و به اين ترتيب بود كه مشاور نخستين امپراتور روم – -سيسروي اديب- براي نخستين بار هرودوت را پدر تاريخ ناميد.&lt;br /&gt;
	هرودوت، هرچند در سنت جهاني تاريخ¬نگاري فرد مهم يا نوآوري نبود، اما در سنت نوشتن تاريخ در غرب - به معناي روم و وارثان فرهنگي¬اش- سرمشقي به تمام معني بود. بد نيست پيش از هر كار، نگاه كنيم به بخشي از كتاب تواريخ هرودوت. اين بخش را به طور تصادفي با گشودن تواريخ برگزيدم و مشابه آن را در سراسر اثر هرودوت مي¬توان يافت:&lt;br /&gt;
&amp;quot;مردونيوس وقتي در آتن بود، يكي از اهالي هلسپونت به نام موروخيدس را به سالاميس فرستاد و به او دستور داد تا پيشنهادهاي قبلي¬اش را كه توسط اسكندر مقدوني (پدر بزرگ اسكندر فاتح) فرستاده بود دوباره به آتني¬ها يادآوري كند. اين اقدام نه از آن رو بود كه از احساسات آنها نسبت به خويش آگاهي نداشت، بلكه به خوبي مي-دانست كه ابدا نسبت به او حسي دوستانه ندارند. ولي اميدوار بود كه شايد تصرف سراسر خاك آتن به دست او باعث شده باشد كه اهالي آتن از لجاجت ابلهانه¬ي خويش دست بردارند. پس موروخيدس را روانه كرد و او پيغام مردونيوس را به شوراي آتني¬ها در سالاميس رساند.(هرودوت، كتاب نهم، بند 4و 5)&amp;quot;&lt;br /&gt;
 	اين پاره متن، كه از نظر ساختاري نماينده¬اي از كل تواريخ هرودوت است، چند ويژگي مهم دارد:&lt;br /&gt;
نخست آن كه توسط كسي نوشته شده كه هيچ نقشي در رخدادهاي ياد شده نداشته است. &lt;br /&gt;
دوم آن كه زماني نوشته شده كه نزديك به يك قرن از حوادث ياد شده گذشته بوده.&lt;br /&gt;
سوم آن كه به سفارش و با سرمايه¬ي كسي نوشته شده كه خودش نيز در حوادث ياد شده نقشي نداشته، اما به روايتي خاص از خاطره¬ي آن - كه مثلا آتنيان را همچون رهبر مقاومت يونان در برابر ايرانيان باز بنمايد - به دلايل سياسي نيازمند بوده است. &lt;br /&gt;
چهارم آن كه در آن خدايان نقشي مهم را بر عهده دارند و مدام از معجزه¬هاي غريب و دخالتهاي ايشان در كار و بار آدميان سخن مي¬روند. هرچند اين سخنها در چارچوب انسانگرايي آتني قرن پنجم پ.م صورتبندي شده است و قابل مقايسه با متون يوناني كهنتري مانند آثار همر و هزيود نيست. با اين وجود بارِ حضور خدايان در رخدادهاي روزمره¬ي آن با متون رسمي هخامنشي قابل مقايسه نيست. &lt;br /&gt;
و پنجم آن كه برخلاف متن بيستون، در آن نه از دقت اثري ديده مي¬شود و نه از بي¬طرفي و نه از اختصار. تاريخ هرودوت، از سويي درازگويانه و طولاني و انباشته از پرحرفي و شرح جزئيات است، از سوي ديگر داوري روشن و قطعي¬اي در مورد خوب و بد بودن شخصيتها و پست و برتر بودنشان دارد، و گذشته از اينها، فاقد دقت است. جزئياتي كه هرودوت مدام به آن اشاره مي¬كند، حالات رواني و انديشه¬هاي قهرمانان داستانش هستند، و امور شخصي و خصوصي ايشان، و ريزه¬كاريهايي كه قاعدتا پس از صد سال در جوامع دو ونيم هزاره پيش، به يادها نمي¬مانده¬اند. اين كه مردونيه با چه انگيزه¬اي پيكي را به نزد آتنيان فرستاده، يا اين كه از احساسات آنها نسبت به خود با خبر بوده، اموري هستند كه اگر هم واقعيت داشته باشند در دامنه¬ي دانسته¬هاي هرودوت نبوده¬اند. هرودوت در سراسر متن خود به سليقه¬ي افرادِ گوناگون در انتخاب لباس، خوردن غذا، و ريزه¬كاريهاي مربوط به روابط زناشويي¬شان اشاره مي¬كند، و مدعيِ افشاي رازهايي است كه اصلا معلوم نيست چگونه از دربارهاي ايران به گوش او كه فارسي هم درست نمي¬دانسته، منتقل شده است. به بيان ديگر، هرودوت استخواني از رخدادهاي تاريخي را گرفته، و گوشته¬اي بسيار سنگين و بزرگ از روايتها و داستانهاي تخيلي و داوريها و سوگيري¬هاي سياسي را بدان افزوده است. &lt;br /&gt;
تاريخ، اگر به اين معنا فهميده شود، پدري به نام هرودوت دارد. چرا كه تواريخ او نخستين متن از اين دست است، هرچند تنها متن يا آخرين متن نيست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	12. در همان حدودي كه هرودوت تواريخ تاثيرگذار خويش را مي¬نگاشت، در گوشه¬ي ديگري از شاهنشاهي هخامنشي قومي ديگر وجود داشت كه آنان نيز دست اندركار آفريدن سابقه¬اي تاريخي براي خويش بودند. اين قوم، يهوديان بودند كه رها شدنشان و استقرارشان در قلمرو فلسطين با پشتيباني مستقيم دربار ايران ممكن شده بود و برخي از كاهنان و شخصيتهاي بلندپايه¬شان نيز سخت از فرهنگ نوظهور ايراني متاثر بودند. در عهد قديم، بخشهايي وجود دارد كه به روشني ماهيتي تاريخي دارد و سرگذشت و جايگاه قوم يهود را بر اساس رخدادهاي بزرگ تاريخي تبيين مي¬كند. در اينجا نيز با لحني خاص روبرو هستيم كه بيشتر به سخنان هرودوت شباهت دارد: &lt;br /&gt;
&amp;quot;و در ايام او نبوكدنصر پادشاه بابل آمد و يهوياقيم سه سال بنده¬ي او بود. پس برگشته و از او عاصي شد. و خداوند فوجهاي كلدانيان و فوجهاي آراميان و فوجهاي موآبيان و فوجهاي بني عمون را بر او فرستاد و ايشان را بر يهودا فرستاد تا آن را هلاك سازد و به موجب كلام خداوند كه به واسطه¬ي بندگان خود انبيا گفته بود. به تحقيق اين از فرمان خداوند بر يهودا واقع شد تا ايشان را به سبب گناهان منسي و هرچه او كرد از نظر خود اندازد.(كتاب دوم پادشاهان، باب 24، بند 1-4) &amp;quot;&lt;br /&gt;
	در عهد عتيق، و به ويژه اسفار نخستين، روايتي از تاريخ وجود دارد كه كاملا در چارچوب تاريخ نگاري هرودوتي مي¬گنجد و بخشي از آن نيز همزمان با هرودوت نگاشته شده است. در اين تاريخ نيز خداوند نقشي مركزي و تعيين كننده دارد، داستان انباشته از جزئيات و نكات جالب و روايي، اما فرعي و افزوده بر حقايق تاريخي است، و تفسيري روانشناختي و ذهني از انگيزه¬ها و خواستها و هيجانهاي قهرمانان داستان به همراه يك داوري سفت و سختِ اخلاقي در همه جا موج مي¬زند. &lt;br /&gt;
	اگر تاريخي مانند عهد عتيق را با تواريخ هرودوت مقايسه كنيم، به همانندي¬هاي بنيادين بيشتري دست خواهيم يافت. اين همانندي¬هاي ساختاري، از زمان فروپاشي شاهنشاهي هخامنشي تا امروز گام به گام توسعه يافته است و در فاصله¬اي به كوتاهي چند قرن به چارچوب عمومي و مرسوم براي نگارش تاريخ تبديل شده است. براي اين كه تصويري از تداوم و استقرار اين سنت نگارش تاريخ به دست آوريم، مي¬توانيم به هريك از تاريخهاي عموميِ مشهور بنگريم. به استثناي تك و توكي از پژوهشهاي تازه كه به ويژه بيشترشان زير تاثير مكتب آنال بوده¬اند، بدنه¬ي اصلي تاريخ، از تداوم سنتي ناشي شده است كه يك پا در هرودوت، و پاي ديگر در عهد عتيق دارد. متوني مانند تاريخ تمدن ويل دورانت يا تاريخ عمومي توينبي يا تاريخ اسكندرِ درويزن آنقدر در دسترس هستند كه بتوان به سادگي به آنها مراجعه كرد. به عنوان يك متنِ برخاسته از بافتي تقريبا متفاوت، در اينجا بخشي از فتار ابن اثير درباره¬ي سرنوشت قوم عاد را مي¬آورم، و به نقل قول از مورخان پايان مي¬دهم تا نوبت به پيشنهادِ چشم¬اندازي برسد كه در ذهن دارم:&lt;br /&gt;
&amp;quot;اين گروه همين كه به مكه رسيدند در حومه¬ي مكه بيرون از حرم، در خانه¬ي معاويه بن بكر فرود آمدند و مهمان او شدند. معاويه بن بكر ايشان را گرامي داشت و در پذيرايي از ايشان كوشيد زيرا آنان دايي¬هاي او بودند. داماد او نيز در ميانشان بود چون لقيم بن هزال با هزيله، دختر بكر خواهر معاويه زناشويي كرده و از او فرزنداني آورده بود كه در مكه پيش معاويه مي¬زيستند. پسران معاويه عبيد و عمرو و عامر و عمير نام داشتند. اينان از گروه عاد بعدي به شمار مي¬روند كه پس از قوم عاد نخستين بر جاي ماندند.(ابن اثير، جلد نخست: 285)&amp;quot; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	13. گويي دو نوع از نگارش تاريخ وجود داشته باشد و دو نوع كردار تاريخي را توسط دو نوع مورخ تصوير كند. موضوع اين هردو، كردارِ تاريخ¬ساز، و رخداد تاريخي است. در پويايي نظامهاي اجتماعي و سير تحول لايه¬هاي گوناگونِ شخص، نهاد اجتماعي، منش فرهنگي، رخدادها و رفتارهايي ويژه وجود دارند، كه همچون بستر جذبي تعيين كننده، و متغيري مركزي عمل مي¬كنند. جريان دگرديسي جوامع، مسيري سرراست و ساده و تك علتي ندارد كه نسبت به رخدادهاي گوناگون و رفتارهاي متفاوتِ آدميان موضعي متقارن داشته باشد. كردارهاي آدميان، و پيامدهاي آنها، و رخدادهاي اجتماعي و بازتابهاي ايشان، اموري ناهمگن هستند كه وزنهايي متفاوت در تعيين وضعيت نهايي سيستم دارند. در اين هياهوي متغيرهاي پراكنده و غوغاي روابط شبه عليِ درهم تنيده، برخي از رخدادها و برخي از كردارها هستند كه نقشي تعيين كننده¬تر و مهم¬تر از بقيه دارند. برخي همچون گرانيگاه¬هايي عمل مي¬كنند كه سرنوشت آينده¬ي نظام اجتماعي را به سوي خود مي¬كشد، و پويايي آينده¬ي آن را تعيين مي¬نمايد. &lt;br /&gt;
	اين حوادثِ تعيين كننده¬ي سرنوشت جوامع، بر دو نوع هستند: يا كردارهايي هستند كه يك نظام خودمختار و انديشنده، يك منِ اراده¬مند آن را مرتكب شده است، و يا رخدادي است كه از برآيند نيروهاي كور و بي¬هدفِ طبيعي و عوامل بيرون از &amp;quot;من&amp;quot; برخاسته است. حركت اسكندر براي حمله به شاهنشاهي هخامنشي، يك كردار تاريخ¬ساز بود، همچنان كه سازماندهي كوروش براي ورود به بابل، و تصميم شاه عباس براي فتح هرمز، و تلاش فردوسي براي نگارش شاهنامه. به همين ترتيب، وباي تهران در سال وبايي و طاعونِ اروپا در اواخر قرون وسطا و آتشفشان وزو، نمونه¬هايي از رخدادهاي تاريخي مهم بودند.  &lt;br /&gt;
	اين كردارها و اين رخدادها، تاريخ¬ساز هستند، يعني وقتي به سير تحول جوامع در مسير زمان مي-نگريم، آنها را همچون قيد و بندهايي مي¬بينيم كه به جهت و ريخت عمومي خطراهه¬ي تحول جوامع شكل مي-دهند. &lt;br /&gt;
مردماني مقيمِ جوامع، با ارجاع به اين رخدادهاي مهم و بزرگِ تاريخي است كه اكنون خويش را توجيه مي-كنند، و با ارجاع به خاطره¬ي مشتركي كه از آن دارند، هويت تاريخي مشترك خويش را بر مي¬سازند. تفسيرِ اين رخدادها در ذهنِ &amp;quot;من&amp;quot;هاي مقيمِ جوامع، ميداني است كه نسخه¬هايي رقيب و تنومند و آغشته به قدرت در آن به زورآزمايي مي¬پردازند. برندگانِ اين ميدان، تفسيرِ غالب در موردِ ارزش، ماهيت، و تاثير آن رخداد را رقم مي¬زنند، و خاطره¬ي جمعي مشتركي را بر مي¬سازند كه من¬ها از مجراي آن به ما تبديل مي¬شوند، و امكانِ همذات¬پنداري را در گستره¬اي زمان¬مند به دست مي¬آورند. رخدادهاي تاريخ¬ساز، به دليل تاثير عيني و روشني كه بر وضعيت هستي در زمان اكنون دارند، همچون گسلها و برجستگي¬هايي بر محور زمان جلوه مي¬كنند، و به خاطر تراكم روايتهاي رقيبي كه مدعي معنا كردنشان هستند، در سطح فرهنگي نيز همچون ميداني مهم و مركزي براي توليد معنا عمل مي¬كنند. رخدادهاي تاريخ¬ساز، و اين كردارهاي مهمِ متصل به آنها هستند كه پيدايش متون تاريخي را ممكن مي¬سازند.&lt;br /&gt;
	متن تاريخي، روايتي رسمي و مستقر است از معنا و ماهيتِ كردارها و رخدادهاي تاريخ¬ساز. متني كه در يك نظام اجتماعي مورد پذيرش واقع شود، با مشروعيت سياسي گره بخورد، و معمولا توسط نظام سياسي حاكم تبليغ شود، متني تاريخي است كه در آن مقطع زماني چيره شده است. چيرگي تمام متون تاريخي مقطعي و موضعي است. يعني هيچ تضميني وجود ندارد كه آيندگان به همان ترتيبي كه ما رخدادهاي تاريخي را تشخيص مي¬دهيم، اين برجستگي¬ها در زمان را بازشناسي كنند، و همان معانيِ امروزين ما را بدان نسبت دهند. &lt;br /&gt;
	آنچه كه در بخشهاي پيشين مرور كردم، پاره¬هايي از اين متنهاي تاريخي بودند. تمام كتيبه¬هاي ياد شده، و خزانه¬ي وسيعتر فتح¬نامه¬ها، وقف¬نامه¬ها و اندرزنامه¬هاي درباري در جهان باستان، نمونه¬هايي از متون تاريخي هستند. به همين ترتيب، تواريخ هرودوت و كتاب تواريخ شاهان و سفر اعداد و سفر و خروج و تاريخ ابن اثير و تاريخ تمدن ويل دورانت همگي نمونه¬هايي از تاريخِ نوشته شده محسوب مي¬شوند. تاريخ¬هايي كه به دليل تكثير و خوانده شدن، سطحي از مشروعيت و مقبوليت را دارا هستند، و بنابراين بخشي از برداشت عمومي درباره¬ي كردارها و رخدادهاي تاريخي را منعكس مي¬كنند. &lt;br /&gt;
در اين زمينه است كه مي¬توان از دو نوع تاريخ سخن گفت: تاريخي پرتاب شده به گذشته، و تاريخي مستقر در اكنون.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	14. تا ديرزماني، تاريخ در اكنون مستقر بود. چرا كه فنِ پرتاب كردنش به گذشته هنوز ابداع نشده بود. تا دوران هخامنشي، كردار و رخداد تاريخ¬ساز امري بود كه با اكنون پيوندي ناگسستني داشت، و اين بديهي¬ترين و سرراست¬ترين چيزي است كه در مورد رخداد/ كردارِ تاريخ¬ساز انديشيد. چه رخدادي و چه كرداري را مي¬توان يافت كه بيش از وقايع حاضر در اكنون، در شكل دهي به وضعيتِ اكنون تعيين كننده باشد؟ برخلاف آنچه كه امروز برداشتي عقل سليمي مي¬نمايد، رخداد/كردار تاريخ¬ساز در ساده¬ترين و طبيعي¬ترين حالتش آن واقعه¬ايست كه در همين اكنون بروز كند و به اين ترتيب، با بودنش در اكنون، اكنون را تعيين نمايد. &lt;br /&gt;
	در دوراني كه اين امر بديهي آشنا و دانسته شده بود، نگارش تاريخي امري متفاوت با امروز بود. تاريخ در آن هنگام روايتي بود كه توسط كنشگري ويژه، در زمانِ اكنون روايت مي¬شد. اين كنشگر، همان كسي بود كه فاعلِ كردارِ تاريخ¬ساز بود، و همان كسي بود كه مستقيم¬تر از همه با رخدادِ تاريخ¬ساز سر و كار داشت. شاهاني كه جنگي را برده يا باخته بودند، كاهناني كه معبدي را برساخته يا تعمير كرده بودند، و دانشمندان و حكيماني كه هرمي و برجي و ابزاري و فراروايتي را پديد آورده بودند، در همان اكنونِ خويش شرح واقعه را روايت مي¬كردند، و از آنجا كه سوار بر اين رخدادها و مستقر در اكنون بودند، روايتشان تاريخ تلقي مي¬شد. براي ديرزماني، كه نيمي از تاريخ نوشته شده¬ي بشر را در بر مي¬گيرد، تنها شكلِ شناخته شده از روايت تاريخي، همين شكلِ اكنون¬مدارانه بود. متني كه يك &amp;quot;منِ&amp;quot; تاريخ¬ساز آن را براي من¬هايي ديگر روايت مي¬كرد. من¬هايي كه در معرض تاثيرهاي آن بودند، و به اين ترتيب در آن هويتي مشترك را باز مي¬يافتند.&lt;br /&gt;
	تاريخي كه به اين شكل نگارش مي¬شد، از چشم¬اندازِ آينده محروم بود. اورنمو و اونتاش ناپيريشا و اوركاگينه و سناخريب شاهاني بودند كه به بزرگداشت اثرِ خويش در اكنون مشغول بودند، و گذشته را جز به مثابهِ مقدمه¬اي، و آينده را جز زير عنوان پيامدي فرعي بر نمي¬تافتند. تاكيد ايشان بر اكنون بود و مردمي كه در اكنون حاضر بودند، و آن روايتي كه برداشت ايشان از رخدادهاي ياد شده را يكدست و همسان مي¬نمود. اين شاهان، و مردمانِ مخاطبشان، كساني بودند كه در جهاني چند مركزي زندگي مي¬كردند. دنياي ايشان، پهنه¬اي فراخ بود از مراكزِ متنوع و پراكنده¬ي &amp;quot;تاريخ¬سازي&amp;quot;. آن شاه سومري كه در اوروك تاريخ زمانه¬ي خويش را مي¬نوشت، آگاه بود كه تنها برسازنده¬ي تاريخ نيست. در آن دوران مراكزي كه رخدادهاي تاريخي و كردارهاي تاريخ¬ساز در آن متراكم شده بودند، جايگاه¬هايي پراكنده و متكثر بود كه در تمدنهاي گوناگون و دولتشهرهاي مختلف و شخصيتهاي بزرگ و تاثيرگذارِ فراوان جاي داشت. شاه اوروك خبر داشت كه شاهي در شوش، همتا و هماورد او در آفرينش تاريخ است، و پادشاه هيتي از حضور فرعوني در مصر آگاه بود كه رقيبش در شكل دادن به تاريخ محسوب مي¬شد.&lt;br /&gt;
	با ظهور عصر هخامنشي، اما، اين روندِ نوشتنِ تاريخ در اكنون به وضعيتي ويژه دست يافت. از يك سو، عصر هخامنشي نشانگر اوجي در نگارش تاريخ اكنون بود. اوجي كه در كتيبه¬ي بيستون به روشني ظهور يافت. در اينجا پادشاهي بر تخت نشسته بود كه در تمام جهانِ شناخته شده براي خودش و مردمش، هماوردي نداشت. ظهور دولت هخامنشي، به معناي ادغام تمام دولتشهرها و دولتهاي كوچك و بزرگ پيشين، و پديد آمدنِ يك مركزِ يگانه و غول¬آسا در پهنه¬ي كل سرزمينهاي نويسا بود. هرآنكس كه خط مي¬دانست و تاريخي داشت، در بدنه¬ي جامعه¬اي سامان يافته و منظم جذب شد، و بخشي از يك نظام اجتماعي غول¬آسا و نوظهور شد. اين نخستين لوياتانِ راستين، شايد به خاطر نوپا بودنش، و شايد به دليل تر و تازه بودنِ دستگاه اخلاقي سازمان دهندگانش، هنوز با بيماريهاي واگيردار در ميان نظامهاي سياسي آلوده نشده بود. اين نظام غول¬آساي تك مركز، از سويي به عنوان پيش¬داشتي براي توجيه اكنون، چشم به گذشته داشت، و از سوي ديگر به چشم-اندازي فراخ و گسترده از آينده مجهز بود. با اين تفاوت كه ديگر براي مردمي اندك كه در قلمرو جغرافيايي خاصي زندگي كنند، بازگو نمي¬شد. اين روايت تاريخي، كه توسط شاهنشاهي يگانه، و از سوي مركزي واحد صورتبندي شده بود، همه¬ي مردمِ متمدن جهان را مخاطب مي¬ساخت، كه همگي شهروند دولت هخامنشي بودند&amp;lt;sup&amp;gt;3&amp;lt;/sup&amp;gt;. به اين ترتيب، همزمان با گسترده شدنِ افقِ جغرافياييِ روايت كردنِ تاريخ، افق تاريخي آن نيز بسط يافت، و اين هردو مديونِ پيدايش مركزي يگانه براي انباشت و همسوسازي رخدادها و كردارهاي تاريخ¬ساز بود. &lt;br /&gt;
	به اين ترتيب، نهايي¬ترين شكلِ نگارش تاريخ اكنون در عصر داريوش و با بيستون به سرانجام رسيد. كسي كه تاريخ¬سازترين &amp;quot;من&amp;quot;، و نه تنهاي &amp;quot;مني در ميان من¬هاي ديگر&amp;quot; بود، بر تخت نشست، و از جايگاهي كه در چشم تمام مردم نويسا مركز تلقي مي¬شد، به نگارش تاريخ پرداخت. صراحت او، دقتِ او، انصافش در نام بردن از دشمنانش، صداقتش در اشاره به برخي از نقاط ضعفش، و فروتني¬اش در اشاره به اين كه &amp;quot;شاهي در ميان شاهان بسيار&amp;quot; است، همگي از اين حقيقت سرچشمه مي¬گيرند كه اين شاه هخامنشي همچون نوادگانش از مشروعيتي خدشه ناپذير و بسيار استوار برخوردار بوده است. مشروعيتي كه هنوز به برداشتهاي جنون¬آميز اسكندرگونه يا سنتهاي خودبزرگ¬بينانه¬ي فرعوني آغشته نشده بود، و با همان سادگي كوچگردان و ايلاميانِ ديرينه¬سال، خود را با القابي بسيار فروتنانه و ساده به ديگران معرفي مي¬كرد. در اينجا مجال اين بحث نيست، اما كافي است به كتيبه¬هاي بازمانده از داريوش و خشايارشا بنگريم تا ببينيم كه خودانگاره¬ي شاهان هخامنشي به شكلي غريب واقع¬گرايانه و فروتنانه بوده است. داريوش در نقش رستم به خاطر آن كه نيزه¬وري نيكو، جنگاوري زورمند، و سواركاري شايسته است، ستوده شده، و نه به خاطر سخن گفتن با خدايان (همچون حمورابي)، يا خدا بودن (همچون فرعون)، يا زاده¬ي خدا بودن (همچون اسكندر). اين فروتني و واقع¬گرايي، از سويي پيش درآمدِ قرار گرفتنِ اين من¬هاي نيرومند بر مسند مركزِ جهان بوده است، و از سوي ديگر خردي بود كه اين جايگاه را براي مدت دو و نيم قرن برايشان حفظ كرد. اين پديده، يعني ظهورِ مني كه بر مسند مركزيت هستي تكيه زده باشد، چندان تكان دهنده بود كه به گمان من به گذاري بزرگ در فهمِ مفهوم خداوند منتهي شد، و از سوي ديگر در قالب روايتهايي اساطيري تبلور يافت و ابعادي تازه را به متغيرهاي تعريف ابرانسان و منِ آرماني در جوامع انساني افزود.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	15. پيدايش مركزي يگانه، به معناي آن بود كه همگان در مركز بودنِ شهرهايي، تمدنهايي، زبانهايي، و شخصيتهايي به توافق برسند. اين سويه¬ي روشن سكه¬ي نظم هخامنشي، پشتي نيز داشت، كه همانا ظهور پيراموني به همين ميزان قطعي بود. وقتي تمدن هخامنشي شكل گرفت، مركزي را در گيتي تعريف كرد كه قلمروش تمام سرزمينهاي داراي شهرنشيني مستقر و خط و تاريخ ديرينه را در بر مي¬گرفت. اما اين مركزِ جهاني و يگانه، پيراموني داشت كه به همين ترتيب استوار و محكم در كناره¬هاي آن مركز تعريف شده بود. در گرداگردِ ايرانِ هخامنشي كه در مركز بودنش شك نبود، تمدنهاي نويساي كوچكي وجود داشتند كه در جزر و مدهاي سياسي در درون يا بيرون اين مركزِ عمومي قرار مي¬گرفتند، و از پيوندي سست با آن برخوردار بودند. آتن، مشهورترينِ اين حاشيه¬هاي بيروني است، و اورشليم و يهوديه بحث¬برانگيزترينِ آن. &lt;br /&gt;
	يهوديان و آتنيان در قرون پنجم تا سوم پ.م، يعني در دوران نظم درخشان هخامنشي، سرزمينهايي به نسبت بيروني و حاشيه¬اي محسوب مي¬شدند. يكي در شبه جزيره¬ي يونان و بالكان كه به تازگي از خرابيهاي ناشي از ورود قبايل خونريز آريايي برخاسته بود، و ديگري در مرز ميان دو غولِ ايران زمين و مصر، در اقليمي نه چندان مساعد و رام. اين دو در زمانِ ياد شده تاريخ¬هاي خاص خود را پروردند، و روايتهاي ويژه¬ي خويش را براي تفسير پيشينه و سرنوشت¬شان پديد آوردند. هردوي اين جوامع، از الگو و سرمشق هخامنشي براي فهمِ تاريخ بهره بردند. يعني مدعي مركزيت داشتن شدند. اما به دليل صورتبندي شدن در زمينه¬هايي گوناگون، اين ادعا را به دو ترتيب بيان كردند. &lt;br /&gt;
هرودوت، نويسنده¬اي بود كه در آتن مي¬نوشت، دولتشهري از دولتشهرهاي بسيار يوناني، كه همواره درگير جنگ و جدال با همسايگانشان بود، و تنها معياري كه براي خودبرتربيني داشت، آن بود كه دو بار با پارسيان جنگيده بود، و هر هردو بار هم به دست سرداري پارسي فتح شده بود. لحن هرودوت بر اين مبنا، لحني سياسي بود. او در زمينه¬اي از زد و بندهاي سياسي و روابط قدرت بود كه مي¬نوشت، چرا كه مركزِ مورد نياز آتنيان در آن هنگام بيش از هرچيز مركزي سياسي بود. محوري كه قدرت نظامي و سياسي دولتشهر آتن را در برابر رقيبان يوناني ديگرش برجسته سازد، و ادعاي آن را بر مركز بودن به كرسي بنشاند. ادعايي كه در زمانِ هرودوت و تا ديرزماني پس از مرگ او، به دليل حضور مركزي بحث ناپذير مانند ايران، مسخره مي¬نمود و ريشخند مي¬شد. اما بعدها به دست روميانِ نوآمده¬ي تشنه¬ي پيشينه، به ابزاري كارآمد تبديل شد.&lt;br /&gt;
يهوديان اما، در زمينه¬ي ديگري مي¬زيستند. كشمكش ايشان با قبايل سامي ديگرِ همسايه¬شان بود، كه به ويژه از نظر ديني با ايشان تفاوت داشتند. هم يهوديان و هم قبايل رقيبشان از نظر سياسي زيرمجموعه¬اي از ايران بزرگ بودند، و از اين رو دعوي ايشان براي مركزيت، ادعايي ديني بود تا سياسي. يهوديان نيز مانند آتنيان سرمشق اصلي را از ايرانيان برگرفتند، با اين تفاوت كه اين سرمشق به پرستش خدايي يگانه مربوط مي¬شد، و جايگاهي كه اين مركزيتِ آسماني در دربار هخامنشي داشت. در متون تاريخي عبراني نيز، همچون نوشتارهاي هرودوت و كتزياس و كسنوفانس و بعدها پلوتارك، مرجع غايي ايران زمين بود و دربار ايران. همه چيز در ارتباط با دربار هخامنشيان تعيين مي¬شد، چرا كه در آن هنگام ترديدي در مركز بودنِ اين دستگاه وجود نداشت. با اين وجود، مي¬شد با بهره¬گيري از اين مركزِ عمومي و بزرگ، و در زمينه¬ي آفريده شده توسط آن، به شكلي خاص ادعاي مركزيتي محلي كرد. در متون هرودوت اين ادعا به قلمرو سياست مربوط مي¬شد و به كشمكشها و جنگها فرو كاسته مي¬شد. اما در نزد يهوديان كه با ايرانيان پيوندي نزديكتر و گرمتر داشتند، قضيه به پشتيباني و همخواني و حتي همخوني شاهان هخامنشي و رهبران ديني يهودي تبديل شد. &lt;br /&gt;
به اين ترتيب، دو الگوي تاريخ¬نگاري گذشته¬مدار در حاشيه¬ي اين مركز يگانه پديدار شد. تاريخي كه هويت را در رخدادهاي تاريخ¬سازِ گذشته¬هاي دور مي¬جست و مي¬يافت. رخدادهايي ديني يا سياسي، كه در نهايت سررشته¬اش به همان مركز غايي هخامنشي ختم مي¬شد، اما در ارتباط با آن و گاه با جبهه¬آرايي در برابر آن، براي خود نيز مركزيتي را ادعا مي¬كرد.&lt;br /&gt;
وجه مشترك هردوي اين تاريخ¬ها، آن بود كه ارتباطش با اكنون قطع شده بود. نويسندگانش نقشي در كردارهاي تاريخ¬سازِ بزرگ و تاثيري بر رخدادهاي تاريخي نداشتند. به اين دليلِ ساده كه از جامعه¬اي حاشيه-اي برخاسته بودند. تاريخي پرتاب شده به گذشته، روايتي بود كه بختِ سهيم شدنِ اين مردم در مركزي دوردست را فراهم مي¬آورد. هرودوت با نگاشتن تواريخي كه در بسياري از جاها مضحك و دور از عقل است، اين بخت را براي يونانيان و بعدها روميان فراهم آورد تا در رخدادهاي بزرگ تاريخي سهيم شوند. اين حقيقت كه ايرانيان هرگز در يونان جنگ بزرگي نكردند، با تصوير كردن نبردهاي تخيلي يوناني، جبران شد، و اين حقيقت كه دولتمردان يوناني تا ديرزماني پس از اسكندر بازيگراني حاشيه¬اي و محلي در جايي پرت و دور افتاده بودند، با اين قصه كه بسياري از آنها هماورد شاهنشاه، يا دوست او، يا جاسوس او، يا پزشك او بوده¬اند، جبران گشت. به همين ترتيب، يهوديان به شيوه¬اي دوستانه همين كار را تكرار كردند. اين حقيقت كه يهوديان در عصر هخامنشيان يكي از هزاران قبيله و قومِ حاضر در پهنه¬ي دولت هخامنشي بودند، با روايتهايي كه به پشتيباني شاهان هخامنشي از نبيان يهودي، و هواداري از ايشان در برابر دشمنانِ بت¬پرستشان، و حتي پيوندهايي خويشاوندي با دخترانشان، تعديل شد. به اين ترتيب يهوديان نيز -از راهي دوستانه و به گمانم خردمندانه¬تر- توانستند خود را در اين مركزِ بزرگ استعلايي سهيم بدانند. &lt;br /&gt;
يونانيان و يهوديان به اين ترتيب در سپهر رخدادهاي تاريخي و كردارهاي تاريخ¬ساز سهيم شدند. اما اين كار را به قيمت قطع ارتباط با اكنون انجام دادند. سهيم شدن در هويتي تاريخي كه ساختگي بود، به بهاي قطع ارتباط با اكنوني تمام شد كه با اين روايت در تعارض بودك. در نتيجه ساختاري خاص به تاريخ تحميل شد، كه بر پيوند محكمش با گذشته، و بريده شدن رگ نافش با حال استوار شده بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
16. تاريخ دستمايه¬ي هويت است و هر نوعي از هويت با شكلي از خود مركزپنداري همراه است. هويت جمعيِ يك جامعه، برآيندي است هم¬افزا و انباشتي از خودانگاره¬هاي اعضاي آن جامعه، و هر &amp;quot;من&amp;quot;، هرچنداز خود بيگانه و مسخ شده و ناتوان، در اندرون خود هنوز ردپايي از باور به قرار گرفتن در مركز هستي را دارد. چرا كه &amp;quot;من&amp;quot;، در اصل چيزي جز همين معجزه نيست:‌ نظامي خودمختار و انديشنده و انتخابگر، كه به همين دليل تقارن هستي را در هم مي¬شكند، و مي¬تواند همچون مركزي در گيتي عمل كند.&lt;br /&gt;
هويت جمعي مردمان؛ شبكه¬اي از باورهاي همگاني ، اصول موضوعه، ارزشها، و روايتهاي تاريخي است كه سرگذشت آن جامعه و سرنوشتش را بازنمايي مي¬كند. پرسشهايي غايي كه براي &amp;quot;من&amp;quot; در مقام سوژه¬اي انتخابگر مطرح است، در سطحي جامعه شناختي با شدتي بيشتر تكرار مي¬شود، و بنابراين همان طور كه &amp;quot;من&amp;quot; بايد به پرسشِ &amp;quot;به كجا آمده¬ام، آمدنم بهر چه بود؟&amp;quot; پاسخ دهد، نظام اجتماعي نيز مي¬بايست پاسخي سزاوار در اين مورد داشته باشد. &lt;br /&gt;
جوامعي كه به زماني خطي، جهت¬دار، و تحويل پذير به مكان باور دارند، به روايتي سه تكه براي پاسخ به اين چالش مسلح هستند. اين روايت از تاريخي گذشته¬گرا، اسطوره¬اي آينده¬مدار، و اكنوني لهيده در ميان اين دو تشكيل يافته است. امروز، تقريبا تمام جوامع انساني موجود بر سطح زمين بر مبناي درك خطي زمان سازماندهي شده¬اند، و بر اين مبنا، ستون فقرات هويت جمعي خويش را بر مبناي همين روايت سه بخشي پيكربندي مي¬كنند. هويت جمعي مردماني كه در يك جامعه حضور دارند، از تاريخي تشكيل مي¬شود كه خاطره-ي جمعي ايشان را، با ارجاع به رخدادهايي پنهان در گذشته¬هاي دور جمع بندي مي¬كند. تاريخي كه پيوند ميان اين مردمان و كردارهاي تاريخ¬سازِ نياكانشان را نشان مي¬دهد، و ارتباط ميان حال و هواي زمانه¬شان و رخدادهاي تاريخي را بيان مي¬كند. از آنجا كه آن كردارها و آن رخدادها تعيين كننده¬ي مركز بودن هستند، مردمان با سهيم شدن در اين روايت در آن مركز شريك مي¬شوند، و به اين ترتيب باور به حضور در مركز هستي، اين ضرورتِ تداوم هويت اجتماعي، برآورده مي¬شود. &lt;br /&gt;
اين برخورداري از گذشته، اما، از جنسِ پيوندي انداموار و سرراست ميان نظام اجتماعي و رخدادهاي گذشته نيست. &amp;quot;من&amp;quot;ها در نظام اجتماعي¬اي كه به اين شكل سازمان يافته است، از دستاوردهاي آن رخدادها بي¬بهره¬اند، و امكاني براي بازتوليد يا خلقِ كردارهاي تاريخ¬ساز ندارند. برخورداري ايشان از اين جريانهاي تاريخي مهم، به روايتي فرو كاسته شده است، كه خود بيشتر قصه است تا واقعيت، و بيشتر گوشته است تا استخوان. تاريخ گذشته¬گرايي كه قرار است مردمان را به حضور در مركز هستي قانع كند، ناگزير است تا حقيقتي تلخ را پنهان كند، و آن هم اين است كه اين مردمان در واقع ارتباطي با آن رخدادها و كردارها ندارند، خواه نياكانشان با اين روندها مربوط بوده باشند يا نه. يعني تاريخ گذشته مدار، در اصل قصه¬ايست كه در اطراف چند رخداد و كردار مهم تاريخي برساخته شده است. قصه¬اي انباشته از جزئياتِ خرسند كننده و پيچشهاي هيجان¬آور، كه به كارِ سرگرم كردنِ توده¬ي مردم و قانع كردنشان مي¬آيند، اما ربطي واقعي به آن واقعه¬هاي مهم ندارند. دليل سستي و ناتواني تاريخ گذشته¬گرا، پيش از هرچيز، آن است كه اين روايت در ذات خود ناتوان و دروغين است، و بيشتر براي پنهان كردن و بازنمودن تخصص يافته است. تاريخ گذشته¬گرا، قرار است حاشيه¬اي بودنِ يك جامعه را انكار كند، و به جاي آن كه در اين راستا مسيرِ دشوارِ آفرينش تاريخ و تبديل شدن به مركز را نشان دهد، راه ساده¬ترِ بازنويسي تاريخ، و قلاب كردنِ &amp;quot;من&amp;quot;ها به واقعه¬ها را برمي-گزيند. اين راه ساده¬تر است، چرا كه رخدادها و كردارها در حد امكان به گذشته¬اي دورتر و دورتر پرتاب مي-شوند، تا خاطره¬ي جمعي آنها و تاثيرهاي راستيني كه بر هستي گذاشته¬اند، در حد امكان مبهم¬تر و تارتر باشد، تا دستكاري¬شان، تحريف¬شان، و بازنويسي¬شان به شكلي كه جايي براي &amp;quot;من&amp;quot;ها پيدا شود، به شكلي فراهم آيد. &lt;br /&gt;
وظيفه¬ي تاريخ گذشته¬مدار آن است كه &amp;quot;منِ&amp;quot; امروزينِ حاشيه¬نشينِ آغشته به غياب، را با &amp;quot;من&amp;quot;هاي تاريخ¬سازِ مركزنشيني كه در حضورشان شكي نيست، پيوند دهد. تاريخي كه به گذشته پرتاب شده باشد، اين كار را با ساده¬ترين و خام¬ترين شكلِ ممكن انجام مي¬دهد. يعني يا به همخوني و خويشاوندي اين دو من قايل مي-شود، يا بر هم¬مكانيِ آنان پافشاري مي¬كند. به اين ترتيب منِ محرومِ نادانِ امروزين كه بودن و نبودنش حتي براي خودش هم يكسان است، بدان دليل كه از تباري ايراني است، يا در سرزمين ايران زندگي مي¬كند، در ذاتِ كسي مانند داريوش و كوروش سهيم مي¬شود، و خود را همسان و همگون با وي مي¬پندارد، چرا كه با وي همخون و همسايه است. داستانِ خاك و خون، يعني باور كردن به پيوند خويشاوندي يا مكاني با جريانهاي تاريخ¬ساز، محورِ فني است كه تاريخ گذشته¬مدار را ممكن مي¬سازد. اسطوره¬ي جادوگرانه¬ي مجاورت و اسطوره¬ي قبيله¬مدارانه¬ي خويشاوندي، چنان كه مردم شناسان تشخيص داده¬اند، عنصري مشترك در تمام باورهاي جادويي است. اما شايد زمانِ آن رسيده باشد كه تداوم اين دو اسطوره را در زيربناي محكم¬ترين بناهاي هويت¬سازِ امروزين نيز بازشناسيم. &lt;br /&gt;
هويتي كه بر اين مبنا از تاريخ گذشته¬مدار بر مي¬آيد، بي¬رمق و كمخون است. داستاني است سرگرم كننده، كه قصه¬ي كساني را بازگو مي¬كند كه در گذشته¬هاي دور كارهايي مهم انجام دادند و با ما مربوط بودند. بي آن كه اين ارتباط را به درستي تبيين كند، ماهيت آن كردارها را به دقت نشان دهد، و محكي باشد براي ميزان تاثير پذيرفتنِ اكنونِ ما، از آن كردارها. اين تاريخ، از تخمي ايدئولوژيك روييده است. كاركرد آن بسيج اجتماعي با كمينه¬ي نيرو و كمينه¬ي &amp;quot;حقيقت&amp;quot;است، و در ايفاي اين كاركرد پيروز مي¬شود، چرا كه مردمان سادگي را دوست دارند و راه¬هاي آسان را بيشتر مي¬پسندند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
17. من¬هايي كه هويت خويش را در تاريخي پرتاب شده به گذشته مي¬جويند و مي¬يابند، خواه ناخواه با اين چالش رويارو هستند كه به نوعي ارتباط خود را با آن وقايع مهم تبيين كنند. قصه¬هايي كه تبارِ مشترك يا مكانِ مشترك را دستمايه¬ي ارتباطِ ميان من و رخدادها و كردارهاي تاريخ¬ساز قرار مي¬دهند، ناگزيرند كه اين ادعا را با شواهدي سخت¬تر تثبيت كنند. چرا كه هم¬مكاني امري شكننده و وابسته به اقتدار سياسي است و با يك غصبِ سرزميني از ميان مي¬رود، و همخوني قضيه¬اي مبهم و وهم¬آلود است كه در برابر پرسشها تابِ ايستادگي ندارد. &lt;br /&gt;
از اين روست كه هويت جمعي به ناچار با انباشتي از &amp;quot;چيزها&amp;quot; پشتيباني مي¬شود. اين همان است كه ميشل دو سرتو در هنگام بحث از ظهور موزه¬داري در دوران مدرن بدان پرداخته است. محبوب شدنِ موزه¬ها در دوران مدرن، بدان معنا بود كه مردمانِ جوامع جديد، به ناگهان احساس نياز كردند تا چيزهايي به ظاهر ناهمگون را در مكانهايي عمومي به نمايش بگذارند و نگريستن به اين اشيا را همچون امري آموزشي تلقي كنند. اين نگريستن به چيزِ نمايشي، شايسته¬ي آن است كه مفصل¬تر مورد بحث واقع شود. اما در اين زمان و مكان اندك جايي براي پرداختن بدان نيست. تنها در همين حد مي¬توان اشاره كرد كه ظهور موزه در عصر مدرن، از سويي با كاركرد چشم و نگاه كردن در مقام فعلِ آفريننده¬ي حقيقت پيوند دارد، و از اين زاويه¬ي چشم¬مدارانه قابل نقد است، و از سوي ديگر به حرصِ دانش مدرن براي رده¬بندي مربوط مي¬شود كه خود بازتابي از سيطره¬ي فن¬آوري در اين تمدن است. از اين رو ظهور موزه فرآيندي است كه از گره خوردنِ چشم به چيز برخاست، با اين شرط كه آن چيزها به شكلي خاص مرتب و چيده شده باشند، و آن چشم در آن چيزها &amp;quot;تاريخي&amp;quot; را تشخيص دهد. خواه تاريخ طبيعي، خواه تاريخ ملي، و يا تاريخي مردم¬شناسانه. حتي مجموعه-هاي صدف و پروانه و تمبر و سنگ و جعبه چوب كبريت هم همواره با محور زمان درگيري دارند و از هاله-اي از تقديس تاريخي پوشيده شده¬اند. &lt;br /&gt;
ظهور موزه¬داري در عصر مدرن، معلول فراگير شدنِ نسخه¬هايي از تاريخِ گذشته مدار بود كه در اروپاي درگيرِ انقلاب صنعتي رواج داشت. نسخه¬هايي شتابان و عجول كه مي¬بايست به سرعت براي اروپايياني كه مي¬رفتند تا در مركز قرار گيرند، سابقه¬اي از ارتباط با مركز را بتراشد. اشكال كار در اينجا بود كه اروپاي غربي، كه خاستگاه انقلاب صنعتي و مدرنيته بود، تا پيش از يكي دو قرنِ پيش از انقلاب صنعتي، براي تمام تاريخ خويش در حاشيه و زير سايه¬ي تمدنهاي بزرگترِ شرقي قرار داشت. مورخانِ آن دوران اگر يك گام به عقب باز مي¬گشتند، امپراتوري روم را در مرزهاي شرقي خويش مي¬يافتند، اما مشكل در آنجا بود كه روميان خود به شرقِ - يعني يونان- چشم دوخته بودند. يعني به طور خاص به روايتي افسانه¬اي و خيالي كه هرودوت برايشان پرداخته بود. و باز اشكال در اينجا بود كه حتي خود هرودوت هم براي تعريف يونانيان به شرق چشم دوخته بود، يعني ايران.&lt;br /&gt;
تاريخي كه در دوران مدرن براي پيوند دادن اروپاييان با كردارها و رخدادهاي تاريخ¬سازِ روميان، يونانيان، يا حتي ايرانيان ابداع شد، عميقا به گذشته پرتاب شده بود. گذشته¬اي كه هرچه دورتر و دوردست¬تر مي¬شد، برجسته¬تر و پرعظمت¬تر جلوه مي¬كرد. اما به همين ترتيب ارتباطش با &amp;quot;من&amp;quot;هاي تشنه¬ي هويتِ نشسته در اكنون، كمتر و كمتر مي¬شد. به اين ترتيب، تاريخهايي نگاشته شد كه هويتِ اجتماعي اروپاييانِ نوآمده، اين تازه برنشستگان بر سرير مركزيت هستي، را تبيين مي¬كرد. اين تاريخها معمولا به بخشهايي هنوز اروپايي -مانند روم- ارجاع مي¬دادند، و حتي به تدريج بخشهايي از شرق و قلمرو عثماني را نيز به اين غرب افزودند، و به اين ترتيب يونان نيز در جرگه¬ي قلمرو هويت بخش به اروپاييان در آمد. كمي ديرتر برخي از اين تاريخها كه به ويژه در حاشيه¬ي اين حاشيه، يعني در اسكانديناوي و آلمان نوشته مي¬شدند، كوشيدند تا مخالفت ديرينه-شان با مسيحيت را، و در نتيجه گسستگي آشكارشان با تمدن رومي را با بازگشت به تمدنهايي ديرينه¬تر و شرقي¬تر جبران كنند. به اين ترتيب بود كه خويشتن را مانند نياكان بسيار بسيار دوردست¬شان آريايي خواندند و تاريخ خويش را دنباله¬ي تاريخ پرعظمت ايرانيان باستان دانستند. روايتي كه ايشان براي خويش ابداع كرده بودند، از سويي با بهره¬گيري از دانش و فن جديد، پيچيده و دقيق و حجيم و جذاب بود. و از سوي ديگر با ابزارهاي مدرنِ ارتباطي چاپ و نشر مي¬شد. از اين رو بود كه در خودِ ايران زمين، بر نسخه¬هاي قديمي و مندرسِ هويت بومي چيره شد، و دستمايه¬ي بازتعريف هويت مدرن ايرانيان قرار گرفت. در اين نكته كه هويتِ بوميِ بي¬رمقِ عصر قاجاري زير فشار اين منشِ نوآمده در هم شكست، دريغي نيست، چرا كه خودِ آن تاريخِ بومي ما نيز، براي قرنهايي بسيار، گذشته¬مدار بود و ناتوان و سست و خمود، و  زود بود كه از پا در آيد. وامگيري اين نسخه¬ي هويت تاريخي ايراني از غرب، در آن زمان و در آن شرايط سودمند بود، چرا كه نسخه-اي رقيب را در برابر محور پنداشتنِ رم و آتن قرار مي¬داد، كه هويت ايراني سخت بدان نياز داشت. اما اشكال كار در آنجا بود كه اين نسخه¬ي نوآمده و ستاينده¬ي ايرانيان كهن نيز، در نهايت ساختاري گذشته¬گرايانه داشت و براي مصرف مردمي ديگر سازمان يافته بود. و هدفش همين مصرف شدن بود، نه برانگيختن به توليد كردن.&lt;br /&gt;
موزه¬ها نيز در اين گير و دار برساخته شدند. موزه¬هايي كه نخست كاسه¬ها و كوزه¬ها را در خود گرد مي¬آوردند، و بعدتر كتابهاي خطي و كتيبه¬ها را نيز، و در انتها ستونهاي تخت جمشيد و تنديسهاي عظيم ايلامي را. مجموعه¬هايي كه قطعاتشان بازنماينده¬ي هويتِ يك قوم و قبيله دانسته مي¬شد. چرا كه سازندگانش همخون امروزين بودند، و همسايه¬هايشان در زمانهايي دور. و مسابقه¬ي چنگ انداختن به چيزها، همچنان ادامه يافت، تا آن كه در سطحي تقريبا مضحك، به نمادها انجاميد. چنان كه تاجيكان، كه قومي ايراني هستند و به عنوان يكي از اقوام ايراني قدمتي پنج هزار ساله دارند، ناگزير شدند تاريخ خود را به عنوان ملتي مستقل و جدا، از سامانيان آغاز كنند، و به اين ترتيب چهار پنجم تاريخ خويش را ناديده بگيرند. اين محروميت از رخدادهاي بزرگ و كردارهاي تاريخ¬ساز، پيامدِ عادي و ناگزيرِ تاريخ گذشته¬مدار است و همواره به همان موزه¬سازيِ صوري منتهي مي¬شود. چيزهايي كه در يك موزه گرد مي¬آيند، كاركردي بسيار حياتي را ايفا مي¬كنند. اين چيزها بايد چشم - اين اعتمادپذيرترين حس را- قانع كنند كه روايتِ تاريخِ گذشته¬مدار، با وجود پرتاب شدگي¬اش به گذشته، و با وجود رقتِ معنايي كه دارد، راست است. اين چيزهاي گردآمده در موزه¬هاست كه فقرِ معناي نهفته در اين تاريخها را جبران مي¬كند. موزه، جبراني شبه فرويدي است، براي محروميتِ تاريخي كه به گذشته پرتاب شده است. تاريخي كه رخدادها و كردارهاي تاريخ¬ساز را در گذشته وا نهاده و از دور به آن مي-نگرد. &lt;br /&gt;
اين تاريخ، از به چنگ آوردنِ وقايع بزرگ در اكنون ناتوان است. &amp;quot;من&amp;quot;هايي كه با تكيه بر اين روايت هويت خويش را مي¬فهمند، از نوعي محروميت مزمنِ مركز رنج مي¬برند. تاريخ گذشته¬مدار، تاريخ غياب¬هاست. چرا كه بن¬مايه¬اش اموري هستند كه در گذشته بوده و ديگر نيستند. تاكيد اين تاريخ، بر روندهايي دم بريده، بي¬دنباله و ابتر است كه در گذشته مانده و مدفون شده¬اند. به بيان ديگر، تاريخي كه به گذشته پرتاب شده باشد، از حضور بي¬بهره است،چرا كه بند ناف خود را با اكنون، اين خزانه¬ي غايي حضورها، قطع كرده است. از اين رو مردمي كه در نهايت به براده¬اي از حضور در اكنون نياز دارند، به سادگي با اين روايت سرخوش نخواهند شد. اين محروميت و آن فقر، با رمزگذاري چيزهايي كه در اكنون وجود دارند ممكن مي-شود. چيزهايي كه در موزه¬ها قرار مي¬گيرند، &amp;quot;مال&amp;quot;ِ كسي يا كساني دانسته مي¬شوند، و مي¬توان ديد و لمسشان كرد. &lt;br /&gt;
گذشتگاني كه تخت جمشيد را به عنوان مركزِ هستي برساختند، و با نقش كردنِ تمامِ اقوام و مردمانِ متمدن آن روز، همگان را در اين مركزِ غايي سهيم كردند، در فكرِ بنا نهادن چيزي براي موزه¬ها نبودند. آنان در اكنون، عظمتِ خويش را بازگو مي¬كردند، و به همين دليل هم به اسطوره¬هايي چنين پايدار تبديل شدند. اسطوره¬هايي كه بقايايش در همان چيزها لانه كرد، و تا به امروز عظمت را به ما يادآوري مي¬كند. اما اين يادآوري، پژواكي است از گذشته، كه بر صخره¬هاي اكنون ليز مي¬خورد و بر آن كارگر نيست. اين پژواك، تا وقتي كه در گذشته لانه كرده باشد، دست بالا اندوخته¬ايست موزه¬اي، و مجموعه¬ايست از چيزها، كه رخدادهايي مهم را در گذشته بازنمايي و نه بازآفريني كند.&lt;br /&gt;
بازي روايتهاي تاريخي در اين روزگار، گويي از پايه نادرست باشد. اين قماري است كه بردي در آن نيست. همه¬ي بازيگران در آن بازنده¬اند. ناكارآمد بودنِ اين بازي، از آنجا روشن مي¬شود كه بردها در آن شكننده و زودگذر هستند و بازتابي راستين در اكنون ندارند. شبه-قبايلي كه پاره¬هايي كوچك از زمين را در اختيار دارند و مي¬كوشند با گردآوردن چيزها و بازنويسي تاريخهاي گذشته مدار هويتي براي خود دست و پا كنند، دست بالا به توهمي زودگذر دست مي¬يابند، و ترديد دارم كه هيچ &amp;quot;من&amp;quot;ِ انديشمندي، دانسته اين گزينه را برگزيند. &lt;br /&gt;
كشمكش بر سر نمادها نيز به همين ترتيب مسخره¬آميز مي¬نمايد. مردمي كم شمار كه بر سرزميني بي بار و بر - اما نفت خيز زندگي مي¬كنند- با برگزيدنِ نقشِ اسطرلابِ يوناني/ايراني به عنوان نماد ملي خويش، و كشيدن نماد آهوي مصري بر دفترهاي شركتهاي بزرگ خويش، و خويشاوند پنداشتن خويش با ابن سينا و بيروني به ملت تبديل نخواهند شد و هويتي تاريخي به دست نخواهند آورد. اين جعل¬ها، چيزي جز تداومِ كمي نابخردانه¬تر و كمي بي¬شرمانه¬ترِ سرمشقِ هرودوت نيست. ناگفته پيداست كه اين نسخه¬ها و اين روايتها ممكن است جايگير و كامياب هم بشوند. اما پيشاپيش بايد درباره¬شان پرسش كرد، كه آيا به راستي اين چيزي است كه &amp;quot;من&amp;quot;ها در مقام هويت مي¬طلبند؟ &lt;br /&gt;
به راستي چرا مردمي مانند ساكنان تركيه¬ي امروزين كه تاريخ شهرنشيني¬شان به هزاره¬ي پنجم پيش از ميلاد مي¬رسد، و تمدنهاي بزرگي مانند كاپادوكيه و بيزانس و عثماني را داشته¬اند، ناگزير شده¬اند شخصيتي مانند مولانا جلال¬الدين بلخي را ادعا كنند؟ چرا اين مردم، ناچار شده¬اند چنين آغشته به ناكامي جشن نوروز را &amp;quot;تركي&amp;quot; بدانند؟ در حالي كه هزاران سال است نوروز را جشن مي¬گيرند و آن را هم نوروز مي¬نامند و اين پاره از هويتشان هم مورد چالش نبوده است؟&lt;br /&gt;
بازي هويتهاي برساخته بر مبناي تاريخِ گذشته مدار، از آن رو با باخت و ناكامي همراه است، كه بر منطقي نادرست بنا نهاده شده است. منطقِ بازيِ اين هويت و منطقِ نوشته شدنِ آن تاريخ، بر اصول موضوعه-ي حاشيه نشينان استوار است. نه حاشيه نشيناني كه بر حاشيه نشيني خويش آگاهند، و نه آنان كه قصدِ تبديل شدن به مركز را دارند. بلكه حاشيه نشيناني كه موقعيت خود را در اكنون انكار مي¬كنند، و با بازنويسي گذشته مدعي مركزيتي موهوم هستند. اين ناآگاهي در مورد موقعيتِ &amp;quot;من&amp;quot; و ما در اكنون و اين سستي و تنبلي در خواستِ بزرگِ &amp;quot;مركز بودن&amp;quot;، چيزي است كه روايتِ تاريخي پرتاب شده به گذشته را به نوعي مخدر و خواب¬آورِ اعتيادآور تبديل مي¬كند. &lt;br /&gt;
نوادگان صنعتگران روم شرقي، و فرزندان جنگاوران عثماني بدان دليل امروز به مولانا و نوروز نياز دارند، كه بند ناف خويش را با گذشته قطع كرده¬اند. ارتباط ايشان با نخستين نويسندگان يوناني و نخستين فيلسوفان مكتب ايوني، كه دست بر قضا مقيم همين قلمرو هم بودند، به متوني تاريخي فرو كاسته شده است. خرد آن يونانيان، جنگاوري آن عثمانيان، و صنعتِ آن روميان در اكنونِ ايشان حضور ندارد. از اين رو ضرورت دارد كه تاريخي گذشته¬مدار، كه اين محروميت را تثبيت و تشديد مي¬كند، بر محور بقاياي آنچه كه ردپاهايش در اكنون باقي مانده، موزه¬اي بسازد. اين موزه مثلا در مورد تركيه بر مبناي زبان تركي و هويت قومي مصنوعي¬اي به نام هويت تركي برساخته شده. يعني مردمي از نژادها و فرهنگهاي گوناگون كه زبان فاتحان سلجوقي خويش را پذيرفتند، همچون قبيله¬اي مصنوعي در نظر گرفته شده¬اند. از اين روست كه چند بيتِ تركيِ مولانا، چندان مهم مي¬شود كه به زور كشاندنش به موزه¬ي هويت اين جماعت را ضروري سازد. فنِ موزه¬سازي، هرچند كارآمد و موفق تواند بود، اين ايراد را دارد كه بر مبنايي كاملا ذهني استوار است. هيچ ضرورتي ندارد كه آنچه در موزه به عنوان چفت و بستِ اكنون با گذشته حضور دارد، به راستي از حضوري عيني حكايت كند. چيزِ درون موزه، نمادي از حضورِ وقايع تاريخ¬ساز در اكنون است، و نه خودِ آن. &lt;br /&gt;
از اين رو خطر در آنجاست كه با بسنده كردن به چيزهاي درون موزه و تاريخهاي گذشته مدار، هويت به نمادهايي سبك و ساختگي فروكاسته مي¬شود. اين بلايي است كه در غرب بر سر هويت مردمان آمد. چنان كه آن لحظه¬ي زرين حضور در مركز- كه به ويژه در جريان انقلاب صنعتي و عصر استعمار نمود داشت- به سرعت سپري شد و با جا به جا شدنِ مركز به دو قطبِ شوروي و آمريكا، هويتِ نوساخته¬ي اروپاي متمدن به سرعت فرو ريخت، بي آن كه توانسته باشد از آن مهلتِ گذراي حضور در مركز، بهره¬ي كافي برگيرد. &lt;br /&gt;
در شرق نيز چنين است. تركان امروز با تغيير دادن خط خويش، و با سياست ايراني¬زدايي و فارسي ستيزي كه از دوران آتاتورك شروع شد، در عمل بند ناف خود را با گذشته قطع كرده¬اند. از اين رو به ازاي افزودن پيكره¬ي مولانا و نمادهاي او به موزه¬ي خويش، پذيرفته¬اند كه براي هميشه خواندن شعر او را و فهميدن سخن او را از ياد ببرند. چنان كه به راستي امروز مولانا - كه شاهكارهايش را به فارسي مي¬نوشت- در اكنون مردم اين سرزمين حضوري ندارد. جز كه آن كه به نامش افتخار مي¬كنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
18. پرتاب شدگي تاريخ به گذشته، مخاطره¬اي بزرگ است. پديده¬ايست فراگير و عمومي كه تمام تاريخها و تمام هويتها را در بر گرفته است. كارآيي آن در پيكربندي هويت اجتماعي چندان زياد، و قدرت آن در بسيج توده¬ي مردم چنان چشمگير بوده است كه آن را به سرمشقي غالب تبديل كرده است. با اين وجود، اين كارآيي سياسي تاريخِ گذشته مدار براي بسيج مردم و هويت¬بخشيِ سطحي به ايشان، با زوال معنا و ناتوان شدنِ &amp;quot;من&amp;quot; همراه بوده است. &lt;br /&gt;
تاريخ گذشته مدار، ابزاري است در دست نهادهاي اجتماعي، براي آن كه سازماندهي اجتماعي را بر محورِ هويت جمعي ممكن كنند. اين تاريخ¬ها خصلتي ايدئولوژيك دارند. يعني به سادگي خوانده و فهم مي¬شوند و رفتارهايي خاص را هم به پذيرندگان خويش تحميل مي¬كنند. اين¬ها منشهايي هستند سرگرم¬كننده، حجيم، انباشته از جزئيات، و تقريبا بي¬ربط با واقعيتِ بيروني، كه براي بسيج كردارهاي مردماني ميان مايه طراحي شده¬اند. كارآيي¬شان در سطح اجتماعي از آنجا معلوم مي¬شود كه امروز كشورهايي با هويتهاي جمعيِ بنا شده بر اين اساس وجود دارند، و سطوحي متفاوت و موفق از بسيج جمعي مردمشان را نيز به نمايش مي¬گذارند. عراق، كه تاريخش به عنوان كشوري مستقل دو هزار و پانصد سال پيش خاتمه يافت و دوباره از پنجاه سال پيش آغاز شد و بنابراين براي تقريبا تمام عمرش - جز چند قرن حاكميت عثماني- جزئي از ايران بود، با استفاده از همين رده از هويت¬هاي ايدئولوژيك با ايران جنگيد، و بسيج عمومي قدرتمندي را به نمايش گذاشت، در شرايطي كه بسياري از افرادِ مقيمِ سنگرهاي رويارو، خويشاوندِ نزديك يكديگر بودند. به همين ترتيب، امروز اميرنشين-هاي كوچك جنوب خليج فارس براي مردم خويش هويتي آفريده¬اند و قدرتي اقتصادي يافته¬اند و اينها همه نشانه-ي كارآمد بودنِ تاريخ گذشته مدار – يعني نسخه¬هاي عميقا جعليي عربي و تركي¬اش است، در بسيج عمومي مردم.&lt;br /&gt;
با اين وجود، نظام اجتماعي بابت اين بسيج در سطح نهادهاي سياسي، بهايي را در ساير سطوح سلسله مراتبي¬اش پرداخت مي¬كند. &amp;quot;من&amp;quot;هايي كه در سطحي روانشناختي حضور دارند و قرار است با اين تاريخ¬ها هويت يابند، در عمل با سيراب شدن از اين آب شور، از حضور در مركز باز مي¬مانند. خاطره¬ي جعليِ بودنِ ماضي در مركز مانعِ كنشِ فعال براي حضور داشتنِ حال در مركز است. اين امر حتي در مورد مردمي مانند ايرانيان و هنديان كه زماني در مركز بوده¬اند هم مصداق دارد. يعني جعلي يا راستين بودنِ باور به بودن در مركز، تاثير چنداني در اين مهار كنندگي ندارد. مشكل در قطع رابطه با اكنون نهفته است، و چيزواره شدنِ تاريخ و تاثيركردارها و رخدادهاي بزرگ.&lt;br /&gt;
&amp;quot;من&amp;quot; اگر با تاريخ گذشته مدار آلوده شود، از ارتباط با اكنون محروم خواهد شد. اين من نيز همراه روايتي كه هويتش را تعيين مي¬كند، به گذشته پرتاب خواهد شد و در خاطره¬اي معمولا جعلي شناور خواهد ماند. يادآوري كردارهاي بزرگ و نه آفرينش آنها، و خاطره¬پردازي در مورد رخدادهاي تاريخي، و نه برخورداري از آن، مايه¬ي دلخوشي اين &amp;quot;من&amp;quot; خواهد بود. به اين دليل است كه من، با اين عارضه از اكنون كنده مي¬شد، و به اين ترتيب بختِ حضور در هستي را از دست مي¬دهد. در مركز بودن، همان در هستي حضور داشتنِ بي قيد و شرط و نيرومندانه و تمام و كمال است، كه &amp;quot;من&amp;quot; با وسوسه¬ي اين روايتِ شيرين، از آن چشم مي¬پوشد.&lt;br /&gt;
اين &amp;quot;من&amp;quot; ناگزير خواهد بود به نشانگان و علايم بسنده كند و هويت خويش را در اكنون، با چيزهاي و نمادها نمايش دهد. اين من، موزه¬دار خواهد شد، چرا كه راه ديگري براي برخورداري از گذشته¬ را ندارد. چرا كه اين گذشته با افسونِ تاريخِ لانه كرده در آن، از دسترس وي خارج شده است. به اين ترتيب، سنگين-ترين تاواني كه تاريخ گذشته مدار به جوامع تحميل مي¬كند، از ميان رفتنِ &amp;quot;منِ تاريخ¬ساز&amp;quot; است. &lt;br /&gt;
بازتاب ديگري از اين عارضه، اما، در سطحي فراتر از نهادهاي اجتماعي نيز قابل ردگيري است. تاريخ گذشته مدار به دليل خصلت ايدئولوژيك خود، تنگ نظر و محدود كننده و هراسان از عناصر متكثر است. اين تاريخ ناگزير است تا براي هدايت و به جريان انداختنِ كردارهاي خاصي در توده¬ي مردم، رده¬اي خاص از عناصر نهفته در گذشته را به خود مربوط كند و بقيه را انكار نمايد. از اين روست كه تركانِ مقيم تركيه، ناگزير شده¬اند از ميراث فرهنگي و تاريخي بزرگي چشم¬پوشي كنند. چرا كه بخش مهمي از اين ميراث ايشان را با كردها، روميان، ايتاليايي¬ها، يونانيان، ايرانيان، و مغولان در ارتباط قرار مي¬دهد. خصلت ايدئولوژيكِ تاريخ در اين قلمرو ايجاب مي¬كند كه تمام اين پيوندها كه به راستي وجود داشته¬اند، بريده شوند و از اكنون رانده شوند، تا جا براي مفهومي نوظهور و ساختگي مانند هويت تركي باز شود كه بر رواج گويش خاصي از زبان اويغوري در بخشهايي خاص از اين كشور استوار است. اين بدان معناست كه تركان در سطح فرهنگي نيز از بخش مهمي از ميراث تاريخي خويش محروم شده¬اند. ميراثي كه ايشان را با ادبيات فارسي، سياست يوناني، و دينِ رومي در ارتباط قرار مي¬دهد. &lt;br /&gt;
به اين شكل، تاريخ گذشته مدار گذشته از سطح رواني، در سطح فرهنگي نيز ناتواني و كمخوني به بار مي¬آورد. اين در واقع منشي است سركوبگر در سطح فرهنگي، كه با هدفِ سازماندهي سياسي جوامع، منشهاي ديگر را و كردارهاي بزرگ &amp;quot;من&amp;quot; را سركوب كرده، و بنابراين تاوانِ بسيج توده¬ها را با مسخ شدنِ &amp;quot;من&amp;quot; و انحطاط فرهنگ پرداخت مي¬كند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
18. شايد چنين بنمايد كه لحن اين نوشتار تاريخ¬ستيزانه، يا نااميدانه است. اما اشتباهي بزرگتر از اين برداشت وجود ندارد. من نه از سرِ نااميدي اين متن را نوشتم و نه براي پشت كردن به تاريخ، كه پيشنهادي را در برابر وضعيتِ بيمارگونه¬ي تاريخ در آستين دارم. منشها و روايتها و عناصر فرهنگي، نظامهايي تكاملي هستند، و تمام نظامهاي تكاملي تنها در رقابت با هماورداني نيرومندتر است كه از ميدان به در مي¬روند. پيشنهاد من براي رهايي از چنگ تاريخ گذشته¬مدار، آن است كه شكلي از تاريخِ اكنون بنياد شود.&lt;br /&gt;
تاريخ را مي¬توان در اكنون نوشت، اگر اين قواعد رعايت شود:&lt;br /&gt;
نخست آن كه در بازخواني و بازشناسي آنچه كه در گذشته رخ داده، همواره بايد به رويكرد ايدئولوژيكِ تاريخ¬هاي گذشته¬گرا، و كاركرد سياسي¬شان در زمانِ نوشته شدنشان نظر داشت. بايد پرسيد كه چرا مورخ به اين جنبه¬ي خاص از رويدادها پرداخته، و نه جنبه¬اي ديگر، و چرا چيزهايي را نقل كرده و چيزهايي ديگر را از قلم انداخته است. بايد در داوريهاي او شك كرد، و بايد كوشيد تا ماجرا از ديدِ &amp;quot;آدم بد&amp;quot;هاي داستان بازسازي شوند. بايد به حال و هواي حاكم بر جامعه¬اي كه تاريخ در آن نوشته شده نظر داشت، و بايد كاركردِ آن را در زمان نوشته شدن شناخت. بايد پرسيد كه اين متن در روزگارِ رواجش، چه مردمي را براي چه قصدي بسيج مي¬كرده، و چه نوع بسيج اجتماعي را ممكن مي¬ساخته است؟ بايد شناخت كه چه نيروهايي نوشته شدن اين متن و رواجش را پشتيباني كردند، و رقيبانشان چه كساني بودند و چه متنهايي از آنها به يادگار مانده است؟ در اين معنا، بايد تاريخ¬ها را كه ارزشمندترين ردپاهاي بازمانده از گذشته هستند، با دقت و وسواس خواند و از آنها آموخت، و در عين حال، واسازي¬شان كرد، محك¬شان زد، و به بوته¬ي نقدشان سپرد.&lt;br /&gt;
دوم آن كه بايد به خودِ رخدادهاي تاريخي، و خودِ كردارهاي تاريخ¬ساز نگاه كرد، و نه قصه¬هاي سرگرم كننده و ماجراهاي هيجان¬انگيزي كه در اطراف آن بربافته شده است. بايد به اين كه در چه شرايطي، چه رخدادي به واقع ظهور كرده است نگريست، و به اين كه چه كسي در چه شرايطي چه كرده است. اين كه بازتاب و تاثير اين رخداد چه بوده است را بايد در طول زمان رديابي كرد، و شاخه¬هاي فراوانِ نفوذ آن را دنبال كرد و انعكاسهاي واگرا و پراكنده¬اش را جستجو كرد. به اين ترتيب، بايد استخوان را از گوشته¬اش جدا كرد، و آن را همچون كالبدشناسي بي¬طرف، وارسي كرد.&lt;br /&gt;
آنگاه، بايد به تاثيرهاي بازمانده از آن رخدادها و آن كردارها در زمانه¬ي اكنون پرداخت. بايد ديد كه چگونه اين كردارها و آن رخدادها اكنونِ ما را شكل داده¬اند، و وضعيتِ امروزين ما براي هستي داشتن را تعيين كرده¬اند. بايد اين بازتابِ گذشته در اكنون را مانند محوري بنيادين مورد توجه قرار داد، و با تكيه به آن آرايش نيروها و رويارويي روايتها و تفسيرها در موردش را بازشناسي كرد. بايد با فهمِ وامي كه اكنون از گذشته دارد، آن را در اكنون به شكلي راستين و نه ساختگي احداث كرد. هرچند اين تاثير ناچيز يا ناخوشايند باشد، بايد غنيمتش شمرد، چرا كه اين تنها شكلِ برخورداري است كه ما از تاريخ توانيم داشت. &lt;br /&gt;
سپس، بايد داوري كرد. بايد تقارن را شكست، و همچون كنشگري خودمختار و مجهز به اراده، تفسيرِ خويشتن از تاريخ را بسته به موقعيتِ &amp;quot;من&amp;quot; در اكنون باز آفريد. بايد در ميان تاثيرهايي كه از گذشته به امروز رسيده است، دست به انتخاب زد، و صريحا، با پرهيز از كژديسه نمودنِ حقيقت، تاثيرها را گوشزد كرد و داوري خويش را بر كرسي نشاند. بايد بر اساس آنچه كه &amp;quot;من&amp;quot; در اكنون مي¬خواهد، و در تار و پود تاثيرهايي كه از گذشته تا به امروز تداوم يافته است، دست به كنش زد. بايد هويت را برگزيد و بازتعريف كرد و آن چنان هستي داشت. در اين حالت، &amp;quot;من&amp;quot; دست كم در سطحي فردي و به عنوان نظامي روانشناختي در مركزِ هستي نشسته است. و اين پيش شرطِ تمام اشكالِ ديگرِ حضور در مركز هستي است.&lt;br /&gt;
بايد به اين شكل، تاريخ اكنون را نگاشت.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
پی نوشت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1 بديهي است كه يادداشتهايي شخصي كه افراد در آنها براي به رمز نوشتنِ محتواي خاصي، خطي ويژه را ابداع مي¬كنند، از ديرباز وجود داشته است، اما عنصري در سپهر عمومي و سطحي جامعه شناختي نبوده است.&lt;br /&gt;
2 مضموني بسيار تكراري در كتيبه¬هاي شاهان دوران جديد آشور. به ويژه در نبشته¬هاي شروكين دوم و سناخريب اين عبارت را زياد مي¬بينيم.&lt;br /&gt;
3 توجه داشته باشيد كه در اين دوران اعضاي مقيمِ قلمروهاي سه گانه¬ي خاوري، مياني، آفريقايي و آمريكايي هنوز از وجود قلمروهاي ديگر خبردار نبودند و تا ديرزماني بعد هم به اين موضوع پي نبردند. به همين دليل هم هخامنشيان و شهروندانشان از وجود چينيان و سرخ پوستاني كه در آن دوران مراحل اوليه¬ي شهرنشيني و دولت¬سازي را سپري مي¬كردند، خبري نداشتند.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتابنامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن اثير، عزالدين علي، تاريخ كامل، ترجمه¬ي ابوالقاسم حالت، علمي، 1352.&lt;br /&gt;
پاتس، دنيل، تي. باستانشناسي ايلام، ترجمه¬ي زهرا باستي، سمت، 1385.&lt;br /&gt;
كتاب مقدس، (عهد عتيق و عهد جديد)، انجمن پخش كتب مقدسه، 1355.&lt;br /&gt;
گرني، اوليور، هيتي¬ها، ترجمه¬ي ژاله آموزگار، انتشارات پژوهشگاه مطالعات فرهنگي، 1371.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	De Certeau, M. Histoiricites Mystiques, Recherches de Science Religieuse, 73, pp: 325-354, 1985.&lt;br /&gt;
Rüster, E. )Chr. (Neu, Hethitisches Zeichenlexikon (HZL), Wiesbaden,1989.&lt;br /&gt;
Falkenstein, A. Archaische Texte aus Uruk, Berlin-Leipzig, 1936.&lt;br /&gt;
von Soden, W. The Ancient Orient: An Introduction to the Study of the Ancient Near East, Grand Rapids: Erdman&#039;s Publishing Company, 1985.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amir.dana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D9%90_%D8%A7%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%86&amp;diff=759</id>
		<title>نوشتن تاریخِ اکنون</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D9%90_%D8%A7%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%86&amp;diff=759"/>
		<updated>2014-05-20T14:57:01Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amir.dana: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نوشتن تاریخ اکنون (بخش نخست)، فروزش، شماره‌ی 3، تابستان 1388، ص: 4-14.&lt;br /&gt;
نوشتن تاریخ اکنون (بخش دوم)، فروزش، شماره‌ی 4، پاییز 1388، ص: 4-16.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شروين وكيلي&lt;br /&gt;
21/5/1387&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1. تاريخ، واژه ايست که با گذشته پيوند خورده است. مورخان، آن انديشمنداني هستند که به رخدادهايي که در گذشته به وقوع پيوسته اند مي پردازند، متوني کهن را که توسط گذشتگان نوشته شده اند تحليل مي کنند، و به عنوان متخصصاني که برش خاصي از زمانِ گذشته در قلمرو دانش و فهم شان است، نامدار مي شوند و اعتبار مي يابند. محوري که از اکنون آغاز مي شود و به زمان هاي دوردست منتهي مي شود، تيول مورخان است، و اين دامنه از لحظاتي پيش، از همان نقطه اي که رخدادهاي جاري در اکنون به گذشته تبديل مي شود، آغاز مي شود و تا نخستين نشانه هاي خط و نويسايي عقب مي رود. اين بدان معناست که تاريخ از سويي با گذشته، و از سوي ديگر با زبان، و به طور خاص زبانِ نوشته شده و متن سر و کار دارد. در آنجا که متني وجود ندارد، اقتدار مورخ پايان مي يابد و حکومت باستان شناس آغاز مي شود. &lt;br /&gt;
بر اين مبنا، تاريخ به عنوان شاخه ای از دانش که به گذشته مي پردازد، در ميان ساير شاخه هاي رسمي و دانشگاهي علم جايي براي خود باز کرده است، و موقعيتي به ظاهر هم ارز و هم زور با ساير شاخه هاي دانايي به دست آورده است. اين تصوير از علم تاريخ و مورخان با وجود آشنا و رايج بودن، اگر با دقتي بيشتر نگريسته شود، به تعارض هايي مفهومي بر مي خورد. از يک سو، چنين مي نمايد که تاريخ به نوعي با ساير دانشها متفاوت باشد. چرا که در آن از روش شناسي دقيق و رياضي گونه ي رايج در ساير علوم به شکلي منسجم و ساختار يافته استفاده نمي شود، و با وجود تلاشهاي فراواني که براي کمي، عيني، و تجربي ساختنِ شواهد تاريخي انجام گرفته است، اين علم همچنان ماهيت تفسيري و بلاغي خود را حفظ کرده است. &lt;br /&gt;
از سوي ديگر، چنين مي نمايد که تمام علوم ديگر را بتوان به نوعي زيرشاخه ي تاريخ دانست. چرا که تاريخِ هر علمِ خاص، کلِ داشته هاي آن علم را تا لحظه ي اکنون در بر مي گيرد و به تعبيري چنين مي نمايد که تاريخ و يا شاخه اي از آن که تاريخ علم باشد، به نوعي فراعلمِ زمان مدار تبديل شده باشد. &lt;br /&gt;
تاريخ، گذشته از اين تفاوتهاي روش شناختي و ابهام هايي که در مرزبندي اش وجود دارد، از يک نظر ديگر هم با ساير علوم تفاوت دارد، و آن هم تاثير مستقيم و تعيين کننده ايست که در هويت فردي و اجتماعي اعضاي يک جامعه دارد. هيچ علم ديگري را نمي توان يافت که به قدر تاريخ در شکل دادن به خودانگاره ي سوژه از خودش تاثير داشته باشد، و با پيکربندي هويت جمعي مردمي که در کنار هم زندگي مي کنند و &amp;quot;تاريخ&amp;quot; مشترکي دارند، کردارهاي آينده ي ايشان را تعيين کرده باشد. &lt;br /&gt;
تاريخ در اين معنا، تنها علمي است که با وجود تاثير شديد و چشمگيرش بر شکل دادنِ اکنون، پيوند خويش با اين برش زماني خاص را انکار مي کند. اگر از دستاوردهاي فني ناشي از علوم تجربي بگذريم، و تنها بر محتواي معنايي و بافتار تفسيري شاخه هاي علوم تمرکز کنيم، تاريخ را مهمترين شکل دهنده به شکلِ اکنون خواهيم يافت، و غريب است که اين تاثير فراگير و عمومي در مورد شيوه ي درک ما از خويشتن در اکنون، توسط علمي صورتبندي و بيان مي شود که مدعي کناره گيري از اکنون، و اقامت در گذشته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2. ادعاي اقامت در گذشته و انکار پيوند با حال، دستاويزي است که تاريخ را به نوعي مرجع غايي، به نوعي داور بي طرف و شکلي از سيستم لختِ نيوتوني تبديل مي کند، که کل حرکتها و رخدادها و تصميم هاي نهفته در اکنون را مي توان بر مبناي آن و در تناسب با آن سنجيد. تاريخ، با لانه کردن در گذشته است که مشروعيت و اقتدار کافي را براي شکل دادن به اکنون به دست مي آورد.&lt;br /&gt;
ميشل دو سرتو، يکي از بهترين بيانها را در مورد ضرورت بازبيني اين ادعاي تاريخ به دست داده است. چنين مي نمايد که برداشت دو سرتو در مورد اين نکته درست باشد که تاريخ، همواره بر شواهد و مستنداتي تکيه کرده که در اکنون حضور دارند و در حال مستقر شده اند (De Certeau, 1985). &lt;br /&gt;
اشياي گرد آمده در موزه ها، متون تاريخي، و نوشتارهاي نقش بسته بر سفالينه ها و ديوارها همه از آن رو موضوع علم تاريخ دانسته مي شوند، که در زمانه ي اکنون حضور دارند و يا با بند نافي از جنس روايت و نقل قول و يادبود به حالِ گريزپاي ما پيوند خورده اند. بر اين مبنا، تاريخ، تفسيري است که ما از چيزها و رخدادها و شواهدِ موجود در اکنون داريم. ماده ي خام تاريخ، که داربستهاي استوار ساختن گذشته ي ما را بر مي سازد، آن چيزي است که در زمان حال هست. بر اين مبنا، انکار اتصال شواهد تاريخي به اکنون، همچون ناديده انگاشتن انگيزه ي حال مدارانه ي مورخ، خطايي روش شناسانه محسوب مي شود.&lt;br /&gt;
پيوند تاريخ با گذشته، و انکار پيوند آن با زمان حال به قدري در ذهن ما رسوب کرده و نگاههاي ما به حدي بدان معتاد گشته اند که سخن گفتن از آن با لحني نقادانه و دعوت به جور ديگر انديشيدن در اين قلمرو در نگاه نخست نامفهوم و ناممکن مي نمايد. با توجه به اين که تلاش من در بازخواني و بازسازي تاريخ فرهنگ انساني به طور عام و تاريخ ايران زمين به طور خاص، دستيابي به شالوده اي استوار و مستحکم براي بازتعريف هويت خويشتن است، چنين گسستي از ديدگاه سنتي و گذشته مدارانه ي تاريخ را ضروري و بارآور مي دانم. براي ترسيم حد و مرزهايي که در دعوت به &amp;quot;اکنون مدار&amp;quot; ديدنِ تاريخ نهفته است، بايد نخست به زمينه اي انديشيد که ناديده انگاشتن اين ديدگاه را به امري چنين مرسوم مبدل ساخته است. &lt;br /&gt;
آماج اصلي اين نوشتار، طرح شرايطي است که به گسسته شدنِ بند ناف تاريخ با اکنون منتهي شده است. اين شرايط را با رجوع به متوني که امروز تاريخي ناميده مي شوند، و معمولا در زمان نگاشته شدنشان هم همچون تاريخ فهميده مي شدند، انجام خواهم داد. يعني به شرايطي خواهم نگريست که در آنها تاريخ مستقر در اکنون، که گمان دارم زماني با اقتدار تمام وجود داشته است، به تاريخِ ابتر و مخفي در گذشته تبديل شد. به طور خلاصه، موضوع اصلي اين نوشتار، چگونگي گسسته شدنِ پيوند ميان تاريخ و اکنون، و محدود ماندنش به گذشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3. در مورد اين که نخستين متون تاريخي در چه زماني و در چه تمدني نوشته شدند، توافقي عمومي وجود دارد، هرچند در مورد دلالتِ اين متون در همان تمدنها بحث و کشمکش بسيار است. مي دانيم که خط در ابتداي هزاره ي سوم پ.م در کهنترين تمدنهاي يکجانشين ،ايران زمين (مشتمل بر ميانرودان، سغد و خوارزم، ايلام، و دره ي سند)، آناتولي و مصر-  پديدار شد، و در ابتداي کار براي ثبت رخدادهايي از جنس تحولات سياسي يا باورهاي ديني به کار گرفته شد. &lt;br /&gt;
متون تاريخي در مصر، تا دير زماني که تا حمله ي هيکسوس هاي آسيايي به طول انجاميد، در عمل به زنجيره اي از نسب نامه هاي رسمي که ارتباط فرعون را با فرعونهاي پيشين نشان مي داد و ساختاري بسيار رسمي و صورتبندي شده در قالب چندين نام ديني و دولتي داشت، منحصر مي شد. بخش مهمي از تاريخ مصر در دوران پيش از حاکميت هيکسوس ها را بايد در متوني که در کل خصلتي غيرتاريخي دارند و داستانهايي تخيلي يا دعاهايي ديني را در بر مي گيرند، جستجو کرد. &lt;br /&gt;
در مقابل، در قلمرو ايران زمين بود که نخستين متون تاريخي به معناي ثبت رخدادهاي ويژه و محصور در زمان و مکان، توليد شد. اين امر، تا حدود زيادي مديون چند پارگي جغرافيايي اين قلمرو، و ظهور تمدنهايي متفاوت بر پهنه ي آن بود. در کل، متون تاريخي پديد آمده در ايران زمين، بيشتر از رده ي فتح نامه ها و گزارشهايي جنگي هستند که محور اصلي شان نبرد ميان قطبِ ايلام –ميانرودان است.  &lt;br /&gt;
يکي از نخستين متوني که مي توانند همچون متني تاريخي نگريسته شوند، و تاريخ ميانرودان باستان (سومر) و همچنين تاريخ نوشته شده ي انساني با آن شروع مي شود، شرح نبرد انمرکار - شاه دولتشهرِ سومريِ اوروک- با شاهِ اَرَت - احتمالا منطقه ي شهداد- در ايرانِ جنوبي است. در اين کتيبه که به خط ميخي سومري نوشته شده، براي اولين بار، مي بينيم که متن با عبارتِ آشناي &amp;quot;يکي بود، يکي نبود!&amp;quot; آغاز مي شود. حماسه ي ديگر سومري، که در ضمن کهنترين متنِ داراي نام گيلگمش هم هست، به نبردي در ميان دو دولتشهرِ کيش و اوروک اشاره مي کند که در جريان آن گيلگمش - شاه اوروک- پس از متحد شدن با جنگاوران سرزمينش و فرونشاندن مخالفتهاي شوراي ريش سپيدان شهرش، به کيش لشکر مي کشد و پس از محاصره کردنِ آنجا، با شاه اين شهر که آگا نام دارد، صلح مي کند. در هردوي اين متون، روايتي تاريخي به اساطير درآميخته است. در حماسه ي انمرکار، شاه اوروک فرزند خداي خورشيد -اوتو- دانسته مي شود و ارتباط گيلگمش هم که با خدايان سومري به قدر کافي مشهور هست(Falkenstein, 1936). &lt;br /&gt;
متون سومري اي که به رخدادهايي تاريخي پرداخته اند، در کل از الگويي پيروي مي کنند که در همين دو متن اوليه وجود دارد: استعاره هايي اندک و معمولا گويا، متوني کوتاه و بيانيه مانند، و ارجاعهايي مبهم و نادقيق به اشخاص و جاها، به شکلي که آشکار است متن براي کساني نوشته شده که مکان شهرها و هويت شاهان و کسانِ نامبرده شده در کتيبه ها را ، به خوبي ميدانسته اند. در يکي از متون ديگري که چند قرن بعد، توسط اورکاگينه -شاه اور- به مناسبت غلبه ي او بر رقيبش که کاهني بلندپايه بود، نوشته شده است، اشاره هايي به اقدامات دادخواهانه ي شاه جديد وجود دارد و براي نخستين بار از واژه ي &amp;quot;آزادي&amp;quot; به عنوان محور مشروعيت بخشي به شاهي که مردم را از قيد ستم کاهني زياده خواه نجات داده، مورد استفاده واقع شده است. &lt;br /&gt;
در ميانرودان پس از آمدن اکدي ها الگوي نوشتن تاريخ کمي تغيير يافت. اين تغيير بيشتر با توجه به ريزه کاري ها و تاکيد بر ساختار ادبي متون تاريخي مربوط مي شد، تا تحولي بنيادين در سبک روايت. اين تحول را مي توان با مقايسه ي کتيبه هاي به جا مانده از قبل و بعد ورود اکدي ها به ميانرودان دريافت. اِآناتوم -شاه لاگاش در 2460 پ.م- که با ايلاميان جنگيد و بر ايشان چيره شد، سه متن کمابيش مشابه از خود به جا گذاشته است که يکي از آنها به اين شرح است:&lt;br /&gt;
&amp;quot;ايلام، کوه بلند با سلاح در هم کوبيده شد. پشته هايي از اجساد بر هم تلنبار شد، اَرَو که اِنسي (حاکم) آن درفشها را برافراشته بود، با سلاح در هم کوبيده شد. پشته هايي از اجساد بر هم تلنبار شد، اومّا با سلاح در هم کوبيده شد، بيست پشته از جسد برهم تلنبار شد.(پاتس، 1385: 143)&amp;quot;&lt;br /&gt;
کمتر از دو قرن پس از نوشته شدن اين متن، ريموش که فرزند و جانشين شروکين -بنيانگذار پادشاهي اکد- بود، در کتيبه اي به متنهاي تاريخي به معناي دقيق کلمه بسيار نزديک شد:&lt;br /&gt;
&amp;quot;اَبَل گَمش، پادشاه برهشوم را در نبرد مغلوب کرد. زَهَر و ايلام در ميانه ي برهشوم رزم آرايي کردند. اما ريموش پيروز شد. 16212 تن کشته و 4216 نفر اسير شدند. امهسيني پادشاه ايلام اسير شد، ؟ از ايلام اسير شد. سيدَگو فرمانرواي برهشوم اسير شد و شرگَپي در كنار رودخانه ي قبليتوم اسير شد. پشته هايي از اجساد در شهر روي هم تلنبار شد.(پاتس، 1385: 167)&amp;quot;&lt;br /&gt;
چند قرن بعد، در حدود 2100 پ.م پوزور اينشوشيناک که پادشاه ايلام بود، کتيبه اي نوشت و پيروزيهاي خويش را با همين سبک در آن شرح داد:&lt;br /&gt;
&amp;quot;حاکم شوش، گيرنيتا، سرزمين ايلام، پسر شيمپي ايشهوک، دشمنان کيماش و هورنوم را اسير کرد. هوپسانا را فرو پاشيد و هشتاد و يک شهر و منطقه را در يک روز زير پاهايش ويران کرد. آنگاه که پادشاه سيماشکي به سويش آمد، بر پاهايش آويخت. پوزور اينشوشيناک نيايشهاي او را شنيد و...(پاتس، 1385: 194)&amp;quot;&lt;br /&gt;
سنتي که با ورود اکدي ها به ميانرودان شکل گرفت و زبان روايي متون تاريخي را از حالت استعاري و اساطيري اش به وضعيتي دقيقتر و روشنتر تبديل کرد، تا دو هزاره پس از ورود ايشان به ميانرودان همچنان تداوم يافت. در ابتداي قرن هشتم پ.م گزارش دقيق حمله ي شروکين دوم به ماد و ايلام را داريم، که در آن شمار تلفات و نام و نشان شهرهايي که ارتش او از آن عبور کرده اند، با دقت ذکر شده است. اين رده از متنها در نهايت به کتيبه ي مصور آشور بانيپال، واپسين شاه بزرگ آشور ختم مي شوند که در آنها شرح پيروزي او بر پادشاه ايلام آورده شده است. &lt;br /&gt;
فتح نامه هاي اين دوران، لحن ساده و گاه صميمانه اي دارند، حمورابي در متني که در ميانه ي قرن هفدهم پ.م نوشته است، از اين که پس از هجوم اوليه اش به ايلام به سختي شکست خورد و هراسان، نا اميد و افسرده به شهر خويش بازگشت، سخن مي گويد، و آشور بانيپال وقتي از اتحاد ايلامي ها با بابلي ها در برابر سپاهيانش سخن مي گويد، اشاره مي کند که &amp;quot;من هرگز انتظار نداشتم ايلامي ها با من دشمني کنند.&amp;quot; &lt;br /&gt;
با اين وجود، شاهاني که اين کتيبه ها را مي نوشتند، به چشم انداز ويژه ي خويش از جنگ پايبند بودند. چنان که وقتي در نبرد هَلوله (693 پ.م)، سپاهيان آشوري در برابر ارتش متحد ايلام و بابل صف آراستند و نبردي سخت خاک ساحل دجله را خونين کرد، هر دو طرف ادعاي پيروزي کردند(Von Solen, 1985: 58). بر اساس سالنامه هاي بابلي، شاه ايلام که هومبان نيمنا نام داشت، بر آشوريان پيروز شد، و اين در حالي بود که سناخريب - شاه آشور- هم پس از بازگشت به شهر خويش کتيبه ي نبي يونس را منتشر کرد و در آن نوشت که در هلوله بر ايلاميان و بابليان چيره شده و پسر شاه بابل را اسير کرده است: &amp;quot;آنها را شکست دادم، صد و پنجاه هزار تن از جنگجويانشان را از دم تيغ گذراندم،...&amp;quot;&lt;br /&gt;
اين چيزي بود که چند قرن قبل در نبرد بزرگ ميان رامسس دوم و شاه هيتي ها در سوريه نيز تکرار شده بود و در آن هنگام هم هريک از دو طرف پس از بازگشت به کشورشان براي خود ادعاي پيروزي کردند و جشن گرفتند. در اين هنگام البته، چنين روايتهاي ضد و نقيضي از يک نبرد، تنها به مواردي مربوط مي شد که نتيجه ي جنگ نامعلوم و دستاورد آن مبهم بود. و هنوز تا زماني که پادشاهي مانند نرون پس از شکست در جنگ با ايران و وادار شدن به واگذاري تاج ارمنستان به شاهزاده اي ساساني، در رم جشن بگيرد و ادعاي پيروزي کند، قرنها زمان مانده بود.&lt;br /&gt;
در جهان باستان، متوني که به رخدادهايي مهم و به اصطلاح امروزين &amp;quot;تاريخي&amp;quot; دلالت مي کردند، تنها به شرح نبردها و پيروزيهاي شاهان منحصر نبودند. نبايد از ياد برد که مردماني که در اين دوران مي زيستند، در مورد رخداد تاريخي  برداشتي متفاوت با درک امروزين ما داشتند، و تاسيس يا مرمت يک معبد را به اندازه ي -و گاهي بيش از- پيروزي در يک نبرد مهم مي دانستند. از اين رو به همراه کتيبه هايي که پيروزي شاهان را بر هم شرح مي دهد، انبوهي از متون با ساختار مشابه را هم داريم که به بازسازي و مرمت معابد دلالت مي کنند. يکي از آنها، که نمونه ي خوبي از اين رده از متون است، کتيبه ي هومبان نومان، شاه مقتدر ايلام است که در فاصله ي 1340 تا 1350 پ.م بر اين سرزمين فرمان مي راند. او در کتيبه اي چنين نوشته است:&lt;br /&gt;
&amp;quot;...من هومبان نومان پسر اتَّر کيتاه هستم. گسترنده ي قلمرو شاهي، سرور (سرزمين) ايلامي، صاحب تاج و تخت ايلام، پادشاه انشان و شوش. ايزد بزرگ به خاطر به سبب نسب بردن از مادرم مرا برگزيد و دوستدارم شد. سعادت و بهروزي برقرار شد. تاج شاهي بازگردانده شد، اينشوشيناک پادشاهي را به من داد. براي زندگي ام، براي زندگي ميشيم روه، براي زندگي ريشپ لا، براي اين معبد که کاملا ويران شده بود، در محل آن کوکونومي (قربانگاهي) ساختم آن را به ايزد بزرگ، به کيريريشا و حاميان زمين اهدا کردم. کيريريشا و حاميان زمين به من عمر طولاني اعطا کنند، باشد که آنان به من پادشاهي اي اعطا کنند که همواره پر رونق باشد.(پاتس، 1385: 326)&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
4. بافت کلي متوني که شرحشان گذشت، از قواعدي عمومي و مشابه پيروي مي کنند. &lt;br /&gt;
نخست آن که تمام اين متون، با اختصار و دقتي که تنها به حجم غنيمتها و شمار مناطق ويران شده اختصاص دارد، عمليات جنگي اي را که به پيروزي ختم شده اند، توسط رهبر سپاه پيروزمند ثبت کرده است. و يا به انجام کاري نيک - از جمله مرمت يا ساخت معبد و اهداي پيشکشي بزرگ به خدا يا ايزدبانويي محبوب - دلالت مي کند. به عبارت ديگر، هسته ي مرکزي تمام متون ياد شده را رخدادي که مهم پنداشته مي شده، تشکيل مي دهد. &lt;br /&gt;
دوم آن که تمام متون ياد شده، کتيبه هايي هستند که توسط پادشاهاني نوشته شده اند که ادعاي غلبه بر دشمنانشان را در ميدان نبرد داشته اند، يا فاعلِ آن کارِ نيک و آييني بوده اند. به عبارت ديگر، فاصله ي زماني ميان رخداد ياد شده و زمان ثبت آن بسيار اندک بوده، و کسي که آن را ثبت کرده، همان کسي بوده که آن را به انجام رسانده است. &lt;br /&gt;
ديگر آن که در تمام اين متون، از نام کسان و شهرها به شکلي ياد شده که گويي همگان از ماهيت آن با خبر هستند. به همين دليل هم موقعيت جغرافيايي بسياري از شهرها و مناطق هنوز به درستي شناسايي نشده است. از خدايان، شهرها، و افراد تنها با نام، و گاه با نامي اختصاري يا ضميري ساده ياد شده و به اين ترتيب آشکار بوده که در زمان نوشته شدنِ متن، همه از جزئيات موضوع با خبر بوده اند، و پيش فرض نگارنده هم اين بوده که مخاطبانش در مورد ماهيت عمومي موضوع اطلاعاتي کامل دارند. &lt;br /&gt;
به بيان ديگر،  اين متون را شاهاني پيروزمند براي مردم خود مي¬نوشته اند، و اينان کساني بوده اند که کمابيش در جريان امور قرار داشته اند، و کردار شاه در نوشتن متن کتيبه و حک کردنش بر ديوارنگاره يا لوح، بيشتر عملي آييني بوده که تثبيت و جاودانه کردنِ آن را در قالب خطوطي مقدس رقم مي زده است. متون سومري، اکدي، ايلامي، و مصري به روشني به نويسندگاني تعلق داشته اند که تاريخ دوران خويش را در پيوندي انداموار با اکنون، براي مردمي که در همين زمان حال مي زيستند، روايت مي کردند. زمان افعال به حال يا گذشته اي نزديک و به ياد آوردني مربوط مي شود و ارجاعاتي به گذشته هاي دور يا دورانهاي تاريخي از ياد رفته وجود ندارد، و همه چيز به تلاش براي ثبت رخدادي مي ماند که در اکنون رخ داده و قرار است براي مردمي حاضر در همان اکنون، تثبيت شود. اين ماجرا در مورد متونِ باقي مانده از تمدنهاي ديگر مانند هيتي ها، اورارتوها، و ميتاني ها هم مصداق دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
5. در ميان متونِ دوران باستان، به ويژه کتيبه هاي به جا مانده از هيتي ها در بحث ما اهميت دارد. اين مردمان که در فلات آناتولي پادشاهي نيرومندي برقرار کرده بودند، نمايندگان نخستين موج مهاجرت آرياييها محسوب مي شدند و اولين کشور مقتدر آريايي را در فاصله ي 1600-1200 پ.م در جهان باستان بنيان نهادند. اين امر به خصوص از آن رو اهميت دارد که خداياني مانند مهر و زروان براي نخستين بار در کتيبه هاي ايشان مورد اشاره واقع شده اند و ردپاي باورهاي هند و ايراني ديرينه را در تمدنشان مي توان باز يافت. دومين دليل اهميت ايشان، آن است که به شکلي بسيار روشن و برجسته اين پيوندِ متون تاريخي با زمان اکنون را نشان مي دهند.&lt;br /&gt;
هات توسيليس اول (1650-1620 پ.م)، شاه مقتدر هيتي که سرزميني متحد و نيرومند را براي فرزندش به ارث گذاشته بود، در متني که همچون وصيتنامه اي سياسي براي مردم کشورش و پسرش تنظيم کرده بود، با لحني بسيار خودماني سخن خويش را چنين شروع مي کند: &lt;br /&gt;
&amp;quot;ببينيد، مورسيليس اکنون پسر من است... خدا به جاي شير، شير (ديگري خواهد نشاند)... پس از گذشت سه سال، بايد به جنگ برود... اگر او را هنگامي که هنوز کودک است به جنگ برديد، سالم بازش گردانيد،... تاکنون هيچ يک (از اعضاي خانواده ام) از فرمان من اطاعت نکرده است، مورسيليس، تو بايد از آن اطاعت کني.سخنم را به خاطر بسپار. اگر سخن پدر را به خاطر بسپاري (نان خواهي خورد) و آب خواهي نوشيد. وقتي به سن بلوغ رسيدي، دو يا سه بار در روز غذا بخور و خوش بگذران. پير که شدي هر چقدر خواستي بنوش. در آن هنگام است که مي تواني سخن پدرت را از ياد ببري!... پدربزرگم پسرش را به عنوان لابارنا در ساناهوئيتا منصوب کرد. (اما بعد) خدمتگزاران و شهروندان برجسته به سخنان پادشاه توجهي نکردند و پاپا ديلماه را بر تخت نشاندند. اکنون چند سال از آن زمان گذشته است؟ ...خانه هاي شهروندان برجسته چه شدند؟ آنها کجا رفتند؟ آيا نابود نشده اند؟(گرني، 1371: 166 و 167)&amp;quot;&lt;br /&gt;
آنچه که در مورد اين کتيبه اهميت دارد، نوع ارتباط آن با زمان و رخدادهاي تاريخي است. آشکارا، متن در مورد حوادثي تاريخي سخن مي گويد. شاهي از منصوب کردن پسرش به عنوان جانشين سخن مي گويد، و مردم را به پيروي از فرمان خويش فرا مي¬خواند. در عين حال، اشاره هايي به رويدادهاي زمان پدربزرگش هم در آن وجود دارد و به اين ترتيب استخوان بندي متن بر مبناي عناصري تاريخي و رخدادهايي مشخص استوار شده است. با اين وجود، هات توسيليس خود را به زمان گذشته محدود نکرده است. او در مورد اين که فرزندش در چه زماني و چگونه بايد به جنگ برود، چيزهايي مي گويد و حتي چگونه خوردن و نوشيدن را هم در آينده به او آموزش مي دهد. اينها همه در متني است که با اعلام وليعهدي او شروع مي شود و با يادآوري شورشي در زمان پدربزرگش ختم مي شود. به روشني مي توان ديد که در اينجا پادشاهي بر نقطه ي زمان حال ايستاده و از آنجا در مورد حوادثي که در گذشته رخ داده اند يا در آينده رخ خواهند داد، داوري کرده و اعلام موضع مي کند. &lt;br /&gt;
در ميان جانشينان هات توسيليس، به ويژه بايد از مورسيليس ياد کرد که به دقت وقايع زمان خويش را ثبت مي کرد و اين کار را در مورد رخدادهاي دوران پدر و پدربزرگش هم انجام داد. بي آن که ارتباط خويش را با اکنون از دست بدهد. چهار قرن پس از او، هات توسيليس سوم (1264-1239 پ.م) بر تخت نشست و از آنجا که بر خلاف قوانين مرسوم قلمرو هيتي برادرزاده اش - اورحي تسحوب (1271-1264 پ.م) که پادشاه قانوني بود - را از قدرت برکنار کرده بود، ناچار شد بيانيه اي براي تثبيت مشروعيت خود صادر کند(Ruster, 1989). اين بيانيه نيز آشکارا به رخدادي تاريخي دلالت مي کند. پادشاه در اين کتيبه سخن را با شرح دوران کودکي اش، و حمايتي که ايزدبانوي ايشتار از او مي کرده مي آغازد، و از رقابتش با دشمنان حسودش، و چيرگي اش بر آنها مي نويسد. بعد، سخن را به اختلافش با اورحي تسحوب مي کشاند:&lt;br /&gt;
&amp;quot;اما به سبب احترام به برادرم (که پادشاه پيشين بود) کاري نکردم. تا هفت سال سر از اطاعت نپيچيدم. اما آن مرد در صدد نابودي من برآمد... از من هاک پيس و نريکا را گرفت. اين بود که از  او اطاعت نکردم و بر ضد او سر به شورش برداشتم. با وجود اين، اگرچه عليه او شورش کردم، با سوار شدن بر گردونه ي جنگي يا در خانه بر ضد او گناهي مرتکب نشدم....ايشتار اورحي تسحوب را ترک کرد، و حتي در شهر خودش او را مانند خوکي در خوکداني زنداني کرد و همه ي خات توساس (پايتخت هيتي ها) به سوي من بازگشت... خواه فرزند، خواه نواده، خواه خلف هات توسيليس و پودوحپا، هرکس در آينده وارث تاج و تخت شود، بايد ايزدبانوي ايشتار ساموحا را در ميان خدايان بپرستد.(گرني، 1371: 170و171)&amp;quot;&lt;br /&gt;
در اينجا هم مي بينيم که شاهي در ضمنِ اشاره به تاريخِ گذشته، از حقانيت خويش براي تسلط بر حکومت سخن مي گويد و اين نکته را دستمايه ي سفارشهايي در مورد رفتار مردمان در آينده قرار مي دهد. به عبارت ديگر، در متونِ هيتي، آن رخداد تاريخي اي که هسته ي اصلي تاريخ را تشکيل مي دهد، نه تنها در زمانه ي اکنون لانه کرده است، بلکه متني را نيز ايجاب مي کند که علاوه بر اشاره به آن، به رخدادهايي در پيش و پس از آن نيز اشاره دارند. هات توسيليس سوم در عين حال که از سرکشاني که بر پدربزرگش شوريده بودند، ياد مي کند، از پسرش مي خواهد تا بعد از بلوغ به زندگي شادخوارانه اي بپردازد و در هنگام پيري سفارشهاي او را فراموش کند، و هات توسيليس سوم پس از يادآوري پيمان شکني ها و بدخواهي هاي برادرزاده اش و اشاره به رخداد اصلي که برکناري اوست، سفارش مي کند که ايزدبانوي پشتيبان او توسط آيندگان پرستيده شود. اين نشت کردنِ گذشته و آينده در هاله ي اطراف رخدادي حال مدارانه، تنها به تمدن هيتي منحصر نيست، هرچند برجسته ترين نمودهاي خود را در آنجا مي يابد. در ايلام نيز، در کتيبه هاي اهدايي اونتاش ناپيريشا، که سازنده ي زيگورات اور است، چنين مي خوانيم: &lt;br /&gt;
&amp;quot;من، اونتاش ناپيريشا معبد بلند را از خشتهاي طلا و نقره، ابسيدين و مرمر ساختم و آن را به خداي بزرگ و به اينشوشيناک سيان کوک اهدا کردم. هرکه آن را فرو ريزد، خشتهايش را خراب کند، طلا، نقره، ابسيدين، مرمر و آجرکاري اش را بربايد و به کشور ديگري ببرد، باشد که خشم خداي بزرگ، خشم اينشوشيناک و کيريريش سيان کوک بر او نازل شود و اعقاب او زير خورشيد سعادتمند نشوند.(پاتس، 1385: 327)&amp;quot;&lt;br /&gt;
همسرِ همين شاه، کتيبه اي زيبا بر تنديس عظيمِ مفرغينش دارد که بر آن چنين نوشته است:&amp;quot; من ناپير اسو، همسرِ اونتاش ناپيريشا هستم. آن که پيکره ي مرا بربايد، آن را خرد کند، کتيبه اش را خراب کند، يا نام مرا پاك کند، باشد که با نفرين ناپيريش، کيريريش و اينشوشيناک هلاک گردد، نامش از ميان برود، فرزندش نازا گردد، و...(پاتس، 1385: 327)&amp;quot;&lt;br /&gt;
از همين دو کتيبه، مي توان اين نکته را دريافت که در متون کهنِ تاريخي غيرهيتيايي هم، که اتفاقا کتيبه هاي پيشکشي و متون نذري بخش مهمي از آن را تشکيل مي داده اند، پيوندي مشابه را در ميان رخدادِ مهم مورد نظر و هاله اي از گذشته و آينده که در پيرامون آن تنيده شده است، نشان مي دهند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
6. پس از آن که کوروش بزرگ ظهور کرد، فرآيندي را آغاز کرد که به متحد شدنِ کل سرزمينهاي نويسا در قلمرو مياني منتهي شد. اين بدان معنا بود که حوزه¬هاي فرهنگي متفاوتي که در آن زمان در قلمرو مياني وجود داشتند و از حضور يکديگر با خبر بودند، در مدت چند دهه به شکلي برق¬آسا از نظر سياسي زير درفش هخامنشيان متحد شوند و به شکلي پايدار و کارآمد از نو سازماندهي شوند. به اين ترتيب تمدنهاي دره¬ي سند، ايران شرقي، ماد، پارس، ايلام، ايران مرکزي، ميانرودان، آناتولي، فنيقيه، يونان (که مراکزش در آسياي صغير قرار داشت و بعدها به بالکان منتقل شد)، و مصر در يک نظام يکپارچه¬ي سياسي در هم آميختند. اين دولت غول پيکرِ نوظهور که تمام قلمروهاي نويساي شناخته شده¬ي آن دوران در قلمرو مياني را در بر مي-گرفت، نخستين &amp;quot;مرکزِ&amp;quot; فراگير و عمومي را در نظامهاي اجتماعي باستاني پديد آورد، و اين مرکزي بود که به خاطر بي¬رقيب و يگانه بودنش، براي مدتهايي مديد پا برجا ماند و بعدها در قالبي اساطيري به سرمشقي و سرنموني براي دولتهاي توسعه طلب بعدي تبديل شد.&lt;br /&gt;
ظهور هخامنشيان، با دگرديسي بنياديني در شيوه¬ي سازماندهي معنايي هستي همراه بود، که خواه ناخواه ردپاي خود را بر شيوه¬ي نگارش تاريخ و ارتباط رخدادها با زمان نيز بر جاي مي¬نهاد. مهمترين نمود اين امر، ظهور نخستين نظام معنايي مرکزمدار در تاريخ فرهنگ انساني بود، که مرکزي غايي و هستي شناختي–- و نه موضعي و محلي- را ادعا مي¬کرد. به اين ترتيب پرستش خدايي يگانه، که بر کشوري يگانه نظارت داشت و شاهنشاهي يکتا فرمانبردارش بود، در اين گستره رواج يافت. يک مرجع غايي براي قانونگذاري، و يک قدرت سياسي برترِ پارسي به همراه دستگاه ديوانسالاري متمرکز و منسجمي در اين ميان برخاستند که شيوه¬ي رمزگذاري رخدادهاي گيتيانه را در چشم مردمان و زمامداران دگرگون ساختند.&lt;br /&gt;
بهترين نمود اين دگرديسي را در کهن¬ترين متنِ تاريخي باقي مانده از اين دوران مي¬توان باز يافت. متني که از داريوش بزرگ در بيستون به جاي مانده است، و من ترديدي ندارم که متوني ديگر - از کوروش و کمبوجيه و برديا- پيش از آن وجود داشته¬اند که به دلايل سياسي يا تصادفي از ميان رفته¬اند.&lt;br /&gt;
به هر صورت، کتيبه¬ي بيستون از چند نظر با متون تاريخي ديگري که در همان اعصار توسط ادامه دهندگانِ سنن کهن تاريخ نويسي نگاشته مي¬شدند. تفاوت دارد. به عنوان مثال، به اين متون که در زمان زمامداري کوروش بزرگ در بابل نوشته شده¬اند، توجه کنيد. متن نخست از سالنامه¬هاي بابلي برگرفته شده است و پيروزي کوروش بر آستياگ مادي را روايت مي¬کند، و در ضمن به رفتار عجيب نبونيد شاه بابل و ناديده انگاشته شدن مراسم ديني بابليان توسط او دلالت دارد. اين متن در بابلي نوشته شده كه هنوز توسط كوروش فتح نشده و براي خود يك پادشاهي بزرگ و مقتدر است.&lt;br /&gt;
&amp;quot;سال ششم (از سلطنت نبونيد) ]550 پ.م[: شاه ايشتومِگو ]آستياگ[ سربازانش را فراخواند و براي مقابله با کورَش، شاه انشان، شتافت، تا با او در نبرد رويارو شود. ارتش آستياگ بر او شورش کرد و او را در غل و زنجير به کورش تحويل داد. کورش به سمت شهر آگامتانو ]اکباتان[ پيش رفت و خزانه¬ي سلطنتي را تصرف کرد. او سيم و زر و ساير اشياي گرانبهاي آگامتانو را به عنوان غنيمت به انشان برد. اشياي گرانبهاي  (...).&lt;br /&gt;
سال هفتم ]549 پ.م[: شاه در تِما ماند. شاهزاده و صاحب منصبان و سربازانش در اکد ]بابل[ ماندند. شاه براي مراسم ]سال نو[ در ماه نيسانو ]فروردين[ به بابل نيامد. تصوير ]بتِ[ خداي نَبو به بابل نيامد. در نتيجه تصوير خداي بِل ]مردوک[ از بابل خارج نشد و به اساگيل نرفت. جشن اول سال از قلم افتاد. اما پيشکش¬ها در معبد اساگيل و ازيدا در تطابق کامل با سنن داده شد. کاهن اوريگالو مراسم تقديم شراب به خدايان را انجام داد و معبد را تطهير کرد.&amp;quot;&lt;br /&gt;
	آشکارا، اين متن دنباله¬ي همان سنت تاريخ نويسي باستاني ايلاميان و سومريان و اکديان است. هر سال با مهمترين رخدادي که در آن وقوع يافته مشخص شده است. همچنين است در کتيبه¬ي حقوق بشر کوروش، كه حدود ده سال بعد در همين بابل نوشته شده. در اين كتيبه چنين مي¬خوانيم: &lt;br /&gt;
&amp;quot;او (مردوك) کاوش کرد، در ميان¬شان جستجو کرد و شاهزاده¬اي راستکار را از صميم قلب يافت، و با دستانش او را گرفت. او کوروش، شاه انشان، را به نام فراخواند، او وي را به سروري کل جهان منصوب کرد.&lt;br /&gt;
او سرزمين قوتو، و تمام اونام-ماندا (ماد) را در برابر پاهايش به خاک افکند. مردمان سر سياه، را به دست وي سپرد تا بر ايشان غلبه کند. او ايشان را با عدالت و راستي گرفت. مردوک، سرور بزرگ، با خوشنودي به مراقبتي که از مردمش مي¬کرد نظر افکند، بر کردار پرهيزگارانه¬اش، و قلب درستکارش. او باعث شد تا به شهرش، بابل برود، وادارش کرد جاده¬ي بابل را در پيش بگيرد، همچون دوست و همراهي در کنارش.&lt;br /&gt;
سربازان فراوانش، با شماري نامعلوم، همچون آبهاي يک رودخانه غرق در اسلحه به همراهش پيش رفتند. &lt;br /&gt;
او اجازه داد تا بدون نبرد و کشمکش به بابل وارد شود. او شهر بابل، اين سرزمين فاجعه¬زده را نجات داد. او نبونيد شاه  را که از او نمي¬ترسيد، به دستانش سپرد. همه¬ي مردم بابل، سومر و اکد، شاهزاده و حاکم، در برابرش به خاک افتادند و پاهايش را بوسيدند. آنان از سلطنتش شادمان شدند و چهره¬هايشان درخشان شد.&amp;quot; &lt;br /&gt;
	ناگفته نماند كه كتيبه¬ي حقوق بشر كوروش، به چندين دليل - از جمله غيابِ تكان دهنده¬ي خشونت و اشاره به كنش جنگي، در متون تاريخي جهان باستان يگانه است و سرآغاز نبشته¬هاي هخامنشي¬اي محسوب مي¬شود كه دقيقا به همين دليل منحصر به فرد و غيرمعمول تلقي مي¬شوند. با اين وجود، آشكار است كه چارچوب معناييِ متن در مورد مفهوم تاريخ، هنوز &amp;quot;هخامنشي&amp;quot; نيست، و ساختاري همسان با كتيبه¬هاي پيشينِ بابلي و هيتي دارد. در اينجا هم شاهي رخدادي را روايت مي¬كند. اما اين روايت از سويي بر لنگرگاهِ اكنون آويخته شده است، و از سوي ديگر براي مردمي بازگو مي¬شود كه خود در خلق آن و تجربه¬اش سهيم بوده¬اند. &lt;br /&gt;
با كتيبه¬ي بيستون، اما، تاريخ نگاري دستخوش تغييري جدي مي¬شود. كتيبه¬ي بيستون به دليل ساختار ويژه¬اش، شايسته¬ي آن است كه دقيقتر مورد وارسي قرار گيرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	7. كتيبه¬ي بيستون از چند نظر يگانه و مهم است. برخي از برجسته¬ترينِ اين ويژگيها عبارتند از:&lt;br /&gt;
الف) بيستون، بزرگترين نبشته¬ي سنگي باستاني جهان است و مفصل¬ترين متن &amp;quot;تاريخي&amp;quot; را داراست.&lt;br /&gt;
ب) بيستون نخستين و تنها نبشته¬ي مهمي است كه خطِ به كار گرفته شده در آن خطي مصنوعي است. تمام نبشته¬هاي شناخته شده، و تمام متونِ عموميِ&amp;lt;sup&amp;gt;1&amp;lt;/sup&amp;gt; نگاشته شده تا پيش از دوران مدرن، - و حتي تمام اين متون در دوران مدرن- به خطوطي نوشته شده¬اند كه طبيعي بوده¬اند. يعني محصول سير طولاني و فراخ دامنه¬اي از دگرديسي¬هاي نمادين و وامگيري¬هاي بينازباني و بيناخطي بوده¬اند. نخستين ردپايي كه در كل تاريخ نوشتار از &amp;quot;ابداع&amp;quot; و بر ساختنِ خط در دست داريم، به دوران داريوش و زايش خط پارسي باستان مربوط مي¬شود و بيستون به ويژه از اين نظر اهميت دارد كه يكي از خطوطِ برسازنده¬ي آن به اين شكل، مصنوعي است. همين ويژگي بيستون باعث شد كه خوانده شدنِ تمام خطوطِ ميخي باستاني ممكن شود. يعني خط پارسي باستان به دليل همين خصلت مصنوعي بودنش از حدي ساده¬تر و منطقي¬تر است، و به همين دليل هم امكان واگشايي رمزگانش وجود دارد. تمام خطوط جهان باستان - سومري، اكدي، ايلامي، اورارتي، هيتي، و حتي هيروگليف- و تمام داده¬هاي تاريخي كه از آن برآمده¬اند، پس از خوانده شدن خط پارسي باستان و واگشايي متون چندزبانه¬ي هخامنشي ممكن شدند. &lt;br /&gt;
پ) بيستون نخستين نبشته¬اي است كه پادشاهي يكتاپرست و كامياب آن را نگاشته است. تنها متنِ مربوط به پادشاهي يكتاپرست كه پيش از آن داريم، به اسناد العمرنه مربوط مي¬شود. اين متون توسط آمن هوتپ چهارم -همان آخناتون مشهور- نوشته شده¬اند، اما بعد از مرگ آخناتون دستگاه عقايدش برچيده شد و حتي نامش را از روي اسناد درباري حك كردند. بيستون كهنترين متنِ بازمانده¬اي است كه به عقايد يكتاپرستانه دلالت مي¬كند، و نام كهنترين خدايي كه هنوز پرستيده مي¬شود را بر خود دارد. تمام متون ديگري كه به نام خدايان زنده¬ي ديگر -يگانه يا غير يگانه- اشاره كرده¬اند، به بعداز اين زمان مربوط مي¬شوند. &lt;br /&gt;
ت) بيستون نخستين متن مفصل و كاملي است كه از يك شاهنشاهي در دست داريم. به همين ترتيب، بيستون نخستين متنِ بازمانده از نخستين دولتِ جهاني است. &lt;br /&gt;
ث) كتيبه¬ي بيستون به دليل لحن و ساختار ادبي¬اش، و شمايل¬نگاري ويژه¬اش منحصر به فرد است. به زودي در اين مورد بيشتر خواهم نوشت. &lt;br /&gt;
ج) بيستون به اين دليل كه در مراحلي گوناگون و پي در پي در زماني به درازاي بيش از يك سال نوشته شده است، ويژه است. اين متني است كه گام به گام به دنبال رخ دادن حوادث تاريخي نگاشته مي¬شده است. &lt;br /&gt;
ح) چنان كه به زودي نشان خواهم داد، بيستون نخستين متنِ تاريخي به معناي امروزين كلمه است. يعني متني است كه پادشاهي براي آيندگان، و نه مخاطباني امروزين نوشته است. &lt;br /&gt;
از ميان هفت ويژگي¬اي كه براي بيستون بر شمردم، چهارتاي نخست به تاريخ فرهنگ و تاريخ دين و سياست مربوط مي¬شوند. در اينجا آنها را وا مي¬گذارم و به سه بندِ واپسين مي¬پردازم، كه به گمانم اهميتي بسيار زياد در فهم معناي تاريخ و پرتاب شدگي¬اش به گذشته دارد.&lt;br /&gt;
بد نيست هريك از موارد ياد شده را جداگانه مورد وارسي قرار دهم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
8. ساختار زباني به كار گرفته شده در بيستون و لحنِ ادبي نوشتار بسيار ويژه است. اين ويژه بودن را در چند سرفصل مي¬توان گنجاند، كه يك به يك بدان مي¬پردازم. اما پيش از ورود به اين بحث، بايد نخست جايگاه اين نبشته را در سير تحول متون تاريخي بشناسيم. &lt;br /&gt;
بيستون از نظر متن شناسي تاريخي، در رده¬ي فتح¬نامه¬ها جاي مي¬گيرد. يعني متني است كه در آن شاهي پيروز، شرحِ نبردها و پيروزي¬هاي خويش را بازگو مي¬كند و به اين ترتيب هم خاطره¬ي كردارهاي بزرگ خود را ثبت مي¬كند و هم به نوعي براي خويش مشروعيت فراهم مي¬آورد. زباني كه بيستون بدان نوشته شده است، از نظر زماني ابتدا ايلامي، و بعد اكدي و پارسي باستان بوده است. زبان و خط ايلامي در زمان داريوش و تا عصر نوه¬اش خط رسمي و ديواني شاهنشاهي هخامنشي بود. به همين ترتيب، خط اكدي كه دبيرانش در مركزي نامدار مانند بابل پرورش مي¬يافتند، خطي رسمي و مهم در نيمه¬ي غربي شاهنشاهي بود. خط پارسي باستان، خطي مصنوعي - و نخستين خط مصنوعي شناخته شده در تاريخ بود كه به قول داريوش به طور اختصاصي براي نگاشتنِ &amp;quot;زبان آريايي¬ها&amp;quot;- يعني ايرانيان- طراحي شده بود. &lt;br /&gt;
	شمايل و نقشهاي بيستون، داريوش را در حالي نشان مي¬دهد كه بر دشمن بزرگش برديا چيره شده و بر بدنش گام نهاده، و با كماندار و نيزه¬داري كه دو تن از هفت پهلوانِ پارسي هستند، همراه مي¬شود. در برابرش نه شاهِ دروغينِ شكست خورده نقش شده¬اند، كه هريك كلاه و جامه¬ي ملي خويش را بر تن دارند و دستانشان از پشت به هم بسته شده است. بالاي سر ايشان، تصويري از فروهر اهورامزدا ديده مي¬شود. كل اين نقش¬مايه از كتيبه¬ي آنوبانيني، پادشاهي لولوبي كه دو هزار سال پيش از داريوش بر سومر چيره شده بود، برگرفته شده است كه هنوز بقايايش در سر پل زهاب باقي است. &lt;br /&gt;
تفاوت اين دو نقش برجسته در آن است كه آنوبانيني بر فراز تختي كه روي سر شكست خوردگان قرار دارد ايستاده، در حاليكه داريوش روبروي ايشان ايستاده است. آنوبانيني كمان و چيزي شبيه به گرز يا چماق در دست دارد، و وضعيتي جنگي به خود گرفته اما داريوش نوك كمانش را در دست گرفته و دست راستش را بي اسلحه گويي مشغول بخشيدن حريفان باشد، صلحجويانه به سمتشان بالا گرفته است. تفاوت مهم ديگر، آن است كه در كتيبه¬ي سر پل زهاب ايزدبانويي (ايشتار) در برابر شاه ايستاده و خود سر بندي را به دست دارد كه انتهايش به شكلي خشونت آميز از دماغ يكي از اسيران رد شده است. در حالي كه در بيستون اهورامزدا با حالتي درست مانند داريوش دست خود را بالا گرفته و در جايي بالاي سر اسيران نقش شده است. &lt;br /&gt;
	اگر بخواهيم نقش¬مايه¬هاي بيستون را تحليل كنيم، نخستين ويژگي¬اي كه مي¬بينيم، همين جايگاه استعلايي و دورِ اهورامزدا در آن است. اهورامزدا كه در اين كتيبه همچون آسور در نگاره¬هاي آشوري تصوير شده، هم در نقاشي داريوش و حريفانش جايگاهي مستقل و دوردست دارد، و هم در متن موقعيتي غيرعادي دارد. بر خلاف شاهان گذشته كه پس از پيروزي بر دشمنانشان مي¬گفتند &amp;quot;خداي آشور دشمن مرا زير گامهايش خرد كرد&amp;lt;sup&amp;gt;2&amp;lt;/sup&amp;gt;&amp;quot; و &amp;quot;(مردوك) قونو و اومن-مندا را در برابر پاهايش به خاك افكند&amp;quot;، در بيستون تنها به اين نكته اشاره شده كه &amp;quot;اهورمزدا مرا ياري كرد&amp;quot;. در واقع در هيچ بند و سطري نيست كه به دخالت مستقيم اهورامزدا يا كنشِ تعيين كننده¬ي او اشاره شده باشد. داريوش تنها از نام خداوند به عنوان عاملي الهام بخش يا ياري دهنده استفاده مي¬كند، و نه چيزي بيشتر.&lt;br /&gt;
	بيستون گذشته از نقش¬مايه¬ي خاص اهورامزدا در آن، از اين نظر هم اهميت دارد كه دشمنان شاه در آن به شكلي بسيار واقع¬گرايانه تصوير شده¬اند. به شيوه¬اي كه مي¬رفت پس از آن تا دو قرن در دودمان هخامنشي تثبيت شود، افراد با كلاههاي خويش از هم تفكيك شده¬اند و قوميت¬شان به اين ترتيب بازنموده شده است. با اين وجود، چهره¬ها و بدن دشمنان شاه دچار كژديسي و بدنمايي نشده است. برديايي كه در زير پاي داريوش افتاده و دستانش را بالا گرفته، آشكارا مردي نيرومند و تنومند است و مي¬دانيم كه او برديا پسر كوچك كوروش است كه پهلواني زورمند بوده است. 	نه شاه شكست خورده نيز با چهره¬هايي به زيبايي شاهنشاه و دو يارش بازنموده شده¬اند. هرچند داريوش در متن بيستون تصريح كرده كه برخي از آنها را مثله كرده بود، اما در اينجا تصوير آنان سالم بازنموده شده است. به همين ترتيب، اثري از دشنامهاي مرسوم در نبشته¬هاي قديمي¬تر در مورد ايشان ديده نمي¬شود. ايشان پيمان شكن، بدكار، خونخوار، يا نفرين شده دانسته نشده¬اند، بلكه تنها در موردشان اين نكته مورد تاكيد است كه دروغ مي¬گفتند و قانون اهورامزدا را رعايت نكردند. متوني كه بر دامن رداي آنها نگاشته شده است، به همين ترتيب هويتشان را به اختصار بازگو مي¬كند:&amp;quot; اين اسكونخه¬ي تيزخود است، و &amp;quot;اين فرورتيشِ مادي است&amp;quot;. &lt;br /&gt;
	بنابراين بيستون، با وجود آن كه دنباله¬ي آشكار فتح¬نامه¬هاي پيش از خود است، به خاطر موقعيت حاشيه¬اي و فرارونده¬ي خداوند، و يكتا بودنِ اين خدا، و واقعگرايي و دقت منصفانه¬اي كه در بازنمايي دشمنانِ شكست خورده به خرج داده، از ساير متون مشابه متمايز است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	9. بيستون اما، به ويژه از اين نظر اهميت دارد كه روايتِ تاريخ در آن ساختاري متفاوت با متون پيشينِ خود يافته است. در بيستون، رخدادهاي تاريخي با اختصار تمام، و در عين حال با دقتي قابل توجه روايت شده¬اند. بر خلاف متون مرسوم تا آن هنگام، گويي داريوش حدس نمي¬زده تمام مخاطبانش به زير و بم رخدادها آگاه باشند. به اين نمونه¬ها دقت كنيد:&lt;br /&gt;
&amp;quot;داريوش شاه گويد، يك نفر به نام مارتيه پسر چين چيخري از شهر كوگاكانا در پارس و ايلام شورش كرد و به مردم گفت كه &amp;quot;من ايمانيش (هومبان اينشوشيناك) پادشاه ايلام هستم&amp;quot;. داريوش شاه گويد: آن هنگام من نزديك ايلام بودم، ايلامي¬ها از من ترسيدند و مارتيه را كه سركرده¬شان بود گرفتند و كشتند.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&amp;quot;داريوش شاه گويد: سپاه پارسي و مادي كه زير فرمان من بود،كم شمار بود. پس از آن من ارتش را فرستادم. فرمانده¬ي آنها يك پارسي بود به نام ويدارنَه. به آنها گفتم برويد و سپاه ماد را كه خود را ارتش من نمي¬نامند، در هم بشكنيد. ويدارنه با سربازانش رهسپار شدند. آنگاه كه به ماد در شهري به نام ماروش رسيد، نبرد با مادها را آغاز كرد. آن كس كه سركرده¬ي مادها بود، در آن هنگام در آنجا نبود. اهورامزدا مرا ياري داد، به ياري اهورامزدا ارتش من سپاه شورشيان را در هم شكست. اين نبرد در روز بيست و هفتم ماه آناماك آغاز گرديد. پس از اين سپاه من در ناحيه¬ي كامپاندا در ماد در انتظار من ماند تا آنكه من به ماد رفتم.&amp;quot;&lt;br /&gt;
اينها نمونه¬هايي از نوشتار بيستون هستند،كه با همين ساخت و همين دقت در همه جا تكرار شده¬اند. ويژگي متن بيستون آن است كه محتواي آن در كل به دو بخشِ متمايز قابل تقسيم است. در يك بخش، كه پيكره-ي اصلي نبشته را در بر مي¬گيرد، داريوش ماجراي نبردهاي خويش را شرح مي¬دهد. اين نبردها به ترتيبي كه ديديم، با دقتي بسيار، و اختصاري شايسته به نگارش درآمده است. روز و ماه تمام رخدادها، و زمان و مكان آنها نيز، ذكر شده است. افرادِ درگير در ماجراها با دقت و عينيت مورد اشاره قرار گرفته¬اند، بي آن كه نام خدايان با ايشان آميخته شود، يا دشنام يا ستايشي در موردشان به كار گرفته شود. داريوش در اين متن در گزاره¬هايي كه به گزارشهاي بي¬طرفانه¬ي علمي مي¬مانند، رخدادها را در ظرف زماني و مكاني¬شان و در قالب آرايش نيروهاي سياسي و افرادِ بازيگر در آن روايت كرده است. به اين بند بنگريد:&amp;quot;پارت و گرگان بر من شورش كردند، و به سوي فرورتيش رفتند. پدرم ويشتاسپ در پارت بود. مردم او را رها كردند و نافرمان شدند. سپس ويشتاسپ با سپاهي وفادار رهسپار شد. در نزديكي شهر ويشپَه¬اوزاتي در پارت با پارتها نبرد كرد. اهورامزدا مرا ياري كرد. به خواست اهورامزدا ويشتاسپ قشون شورشي را در هم شكست. آنان در روز بيست و دوم ماه وياهنا با هم جنگيدند.&amp;quot;&lt;br /&gt;
مي¬بينيد كه در اينجا داريوش از فرورتيش كه دشمنش است و ويشتاسپ كه پدرش است با لحني كاملا متقارن سخن مي¬گويد، و حتي اين كه مردم پدرش را رها كردند و به فرورتيش پيوستند را هم ذكر كرده است. &lt;br /&gt;
	اين ساختارِ ويژه و بسيار دقيقِ ياد كردنِ از رخدادها، با آنچه كه پيش از اين وجود داشته است كاملا متفاوت است. در اينجا ما با روايتي روبرو هستيم كه گويي براي مخاطباني ناآشنا به نامها نگاشته شده است. داريوش با وسواس زياد نام و نشان افراد، قوميتشان، و جبهه¬ي سياسي¬شان را ذكر كرده، و به دقت زمان و مكان نبردها و حتي تلفات جنگ را ثبت نموده است. وقتي از شهرها نام مي¬برد، جايگاهشان و اين كه در كدام استان قرار دارند را گوشزد مي¬كند، و اين تنها بدان معناست كه داريوش براي مخاطباني مي¬نوشته كه بسياري از آنها از زير و بم ماجرا خبر نداشته¬اند.&lt;br /&gt;
	بيستون از اين نظر ويژه است كه به گمان من، نخستين متني است كه شاهي براي مردمي در آينده¬هاي دور مي¬نويسد. اين آيندگان كساني نيستند كه به دزديدن پيكره يا گنجهايش طمع داشته باشند و بتوان با نفرينِ خدايي و ايزدبانويي ايشان را ترساند، بلكه مخاطب عام و مبهمي هستند كه با مخاطره¬ي ابهام و درك نكردنِ متن - و نه طمع و ويرانگري- دست به گريبانند. همين نكته كه داريوش متن خود را بر بيستون -يعني بر مكاني مقدس، بر سر راه بازرگاني مهمي- كنده، اما آن را در ارتفاعي نهاده كه قابل دستيابي نباشد، نشانگر آن است كه مخاطباني در آينده¬ي دور را در نظر داشته است. متن بيستون را از روي زمين نمي¬توان خواند، و به همين دليل هم هدف او از نوشتن اين متن در آنجا تنها برپايي يادماني بوده است كه رهگذران را به يادش بيندازد. رهگذراني كه ممكن بود از هرسوي شاهنشاهي جهاني پارس باشند، و با نام مكانها و اشخاص خو نگرفته باشند.&lt;br /&gt;
	بيستون گذشته از اين بدنه¬ي تاريخ¬نگارانه، يك بخشِ افزوده¬ي تفسيري هم دارد، كه در آن داريوش دلايل پيروزي خويش و اصول كشورداري¬اش -و همچنين دستورش براي ساخت خط پارسي باستان- را شرح مي¬دهد و آيندگان را نيز به پيروي از اين اصول سفارش مي¬كند:&amp;quot; داريوش شاه گويد: كارهايي كه به دست من انجام شده را باور كن و از مردم پنهان مدار. اگر اين نبشته را از مردم پنهان نداري و به مردم بگويي، اهورامزدا يار تو باشد و دودمان تو زياد و زندگاني¬ات دراز باد....من خائن و دروغگو نبودم، نه من و نه دودمان من. من به عدالت رفتار كردم، من نه به توانا و نه به ناتوان ستم نكردم.&amp;quot;&lt;br /&gt;
	بر اين اساس، به نظرم ساختار ويژه و دقيق بيستون، بي¬طرفي افراطي آن هنگام ياد كردنش از افرادِ دوست و دشمن، و جايگاه حاشيه¬اي كردارهاي خداوند، به تحولي در فهم معناي تاريخ دلالت دارد، كه در متوني رسمي مانند بيستون بازتاب يافته است، و ردپاي آن را در تمام متون عصر هخامنشي مي¬توان بازيافت.   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	10. آينده¬مدار بودن بيستون، در عين حال، از اين حقيقت جدا نيست كه راوي در آن با استواري تمام در اكنون لانه كرده است. تمام گزاره¬هاي بيستون با اين عبارت كه &amp;quot;داريوش مي¬گويد:&amp;quot; آغاز مي¬شود. به اين ترتيب تمام افعال ماضي¬اي كه در هنگام شرح نبردها به كار گرفته شده، در واقع به زمان حال برگردانده شده است. داريوش در زماني اين متن را مي¬نوشت كه هنوز يك سال از وقوع نبردها نگذشته بود، و تاكيدي بسيار دارد كه در يك سال تمام اين كارها را كرد و نه بيشتر. &lt;br /&gt;
	در اثبات پيوندِ محكمِ بيستون با اكنون، همين بس كه اصولا نگاشته شدن و روايت شدنِ آن در يك زمان و يكباره انجام نشده و در طول زمان و به تدريج پا به پاي رخ دادنِ وقايع مهم، انجام پذيرفته است. كهنترين متن بيستون، روايتي ايلامي است كه چيرگي او بر برديا را شرح مي¬دهد. آنگاه نقشها و متون پارسي باستان افزوده شده¬اند. آشكارا واپسين شاهِ شكست خورده كه رهبر سكاهاي تيزخود بوده است، حدود يك سال پس از نوشته شدنِ بخش اصلي كتيبه نوشته شده است، يعني زماني كه تازه داريوش بر اسكونخه چيره شده بود. بنابراين بيستون نه تنها تاريخ را بلافاصله پس از رخ دادنش روايت مي¬كند، و با گزاره¬هايي وابسته به زمان حال چنين مي¬كند، كه اين كار را به طور عملي پا به پاي اكنون انجام مي¬دهد. بيستون تنها كتيبه¬ي شناخته شده است كه با رخ دادن حوادث تازه، تغيير كرده و گسترش يافته باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	11. كمتر از يك قرن پس از داريوش، زماني كه نوه¬هايش بر ايران حكومت مي¬كردند، مردي در قلمرو او چشم به جهان گشود كه هرودوتوس نام يافت. هرودوت بخش عمده¬ي عمر خود را تا زماني كه مردي پخته شد، به عنوان شهروندي از شاهنشاهي پارس گذراند، و آنگاه به آتن كوچيد و در خدمت خانداني در آمد كه در آن هنگام در اين شهر حاكم بود. هرودوت روايتي از سرگذشت يونانيان و ايرانيان را در نه كتاب براي ايشان نوشت و پولي كلان بابتش دريافت كرد. هرچند اين متن در آن هنگام دروغپردازي دانسته شد و چندان به جد گرفته نشد، اما سه قرن بعد كه روميانِ نوآمده و تازه به دوران رسيده در برابر پارتيان قرار گرفتند و نياز به آفريدن هويت و سابقه¬اي را حس كردند، كتابهاي هرودوت را سودمند يافتند و به اين ترتيب بود كه مشاور نخستين امپراتور روم – -سيسروي اديب- براي نخستين بار هرودوت را پدر تاريخ ناميد.&lt;br /&gt;
	هرودوت، هرچند در سنت جهاني تاريخ¬نگاري فرد مهم يا نوآوري نبود، اما در سنت نوشتن تاريخ در غرب - به معناي روم و وارثان فرهنگي¬اش- سرمشقي به تمام معني بود. بد نيست پيش از هر كار، نگاه كنيم به بخشي از كتاب تواريخ هرودوت. اين بخش را به طور تصادفي با گشودن تواريخ برگزيدم و مشابه آن را در سراسر اثر هرودوت مي¬توان يافت:&lt;br /&gt;
&amp;quot;مردونيوس وقتي در آتن بود، يكي از اهالي هلسپونت به نام موروخيدس را به سالاميس فرستاد و به او دستور داد تا پيشنهادهاي قبلي¬اش را كه توسط اسكندر مقدوني (پدر بزرگ اسكندر فاتح) فرستاده بود دوباره به آتني¬ها يادآوري كند. اين اقدام نه از آن رو بود كه از احساسات آنها نسبت به خويش آگاهي نداشت، بلكه به خوبي مي-دانست كه ابدا نسبت به او حسي دوستانه ندارند. ولي اميدوار بود كه شايد تصرف سراسر خاك آتن به دست او باعث شده باشد كه اهالي آتن از لجاجت ابلهانه¬ي خويش دست بردارند. پس موروخيدس را روانه كرد و او پيغام مردونيوس را به شوراي آتني¬ها در سالاميس رساند.(هرودوت، كتاب نهم، بند 4و 5)&amp;quot;&lt;br /&gt;
 	اين پاره متن، كه از نظر ساختاري نماينده¬اي از كل تواريخ هرودوت است، چند ويژگي مهم دارد:&lt;br /&gt;
نخست آن كه توسط كسي نوشته شده كه هيچ نقشي در رخدادهاي ياد شده نداشته است. &lt;br /&gt;
دوم آن كه زماني نوشته شده كه نزديك به يك قرن از حوادث ياد شده گذشته بوده.&lt;br /&gt;
سوم آن كه به سفارش و با سرمايه¬ي كسي نوشته شده كه خودش نيز در حوادث ياد شده نقشي نداشته، اما به روايتي خاص از خاطره¬ي آن - كه مثلا آتنيان را همچون رهبر مقاومت يونان در برابر ايرانيان باز بنمايد - به دلايل سياسي نيازمند بوده است. &lt;br /&gt;
چهارم آن كه در آن خدايان نقشي مهم را بر عهده دارند و مدام از معجزه¬هاي غريب و دخالتهاي ايشان در كار و بار آدميان سخن مي¬روند. هرچند اين سخنها در چارچوب انسانگرايي آتني قرن پنجم پ.م صورتبندي شده است و قابل مقايسه با متون يوناني كهنتري مانند آثار همر و هزيود نيست. با اين وجود بارِ حضور خدايان در رخدادهاي روزمره¬ي آن با متون رسمي هخامنشي قابل مقايسه نيست. &lt;br /&gt;
و پنجم آن كه برخلاف متن بيستون، در آن نه از دقت اثري ديده مي¬شود و نه از بي¬طرفي و نه از اختصار. تاريخ هرودوت، از سويي درازگويانه و طولاني و انباشته از پرحرفي و شرح جزئيات است، از سوي ديگر داوري روشن و قطعي¬اي در مورد خوب و بد بودن شخصيتها و پست و برتر بودنشان دارد، و گذشته از اينها، فاقد دقت است. جزئياتي كه هرودوت مدام به آن اشاره مي¬كند، حالات رواني و انديشه¬هاي قهرمانان داستانش هستند، و امور شخصي و خصوصي ايشان، و ريزه¬كاريهايي كه قاعدتا پس از صد سال در جوامع دو ونيم هزاره پيش، به يادها نمي¬مانده¬اند. اين كه مردونيه با چه انگيزه¬اي پيكي را به نزد آتنيان فرستاده، يا اين كه از احساسات آنها نسبت به خود با خبر بوده، اموري هستند كه اگر هم واقعيت داشته باشند در دامنه¬ي دانسته¬هاي هرودوت نبوده¬اند. هرودوت در سراسر متن خود به سليقه¬ي افرادِ گوناگون در انتخاب لباس، خوردن غذا، و ريزه¬كاريهاي مربوط به روابط زناشويي¬شان اشاره مي¬كند، و مدعيِ افشاي رازهايي است كه اصلا معلوم نيست چگونه از دربارهاي ايران به گوش او كه فارسي هم درست نمي¬دانسته، منتقل شده است. به بيان ديگر، هرودوت استخواني از رخدادهاي تاريخي را گرفته، و گوشته¬اي بسيار سنگين و بزرگ از روايتها و داستانهاي تخيلي و داوريها و سوگيري¬هاي سياسي را بدان افزوده است. &lt;br /&gt;
تاريخ، اگر به اين معنا فهميده شود، پدري به نام هرودوت دارد. چرا كه تواريخ او نخستين متن از اين دست است، هرچند تنها متن يا آخرين متن نيست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	12. در همان حدودي كه هرودوت تواريخ تاثيرگذار خويش را مي¬نگاشت، در گوشه¬ي ديگري از شاهنشاهي هخامنشي قومي ديگر وجود داشت كه آنان نيز دست اندركار آفريدن سابقه¬اي تاريخي براي خويش بودند. اين قوم، يهوديان بودند كه رها شدنشان و استقرارشان در قلمرو فلسطين با پشتيباني مستقيم دربار ايران ممكن شده بود و برخي از كاهنان و شخصيتهاي بلندپايه¬شان نيز سخت از فرهنگ نوظهور ايراني متاثر بودند. در عهد قديم، بخشهايي وجود دارد كه به روشني ماهيتي تاريخي دارد و سرگذشت و جايگاه قوم يهود را بر اساس رخدادهاي بزرگ تاريخي تبيين مي¬كند. در اينجا نيز با لحني خاص روبرو هستيم كه بيشتر به سخنان هرودوت شباهت دارد: &lt;br /&gt;
&amp;quot;و در ايام او نبوكدنصر پادشاه بابل آمد و يهوياقيم سه سال بنده¬ي او بود. پس برگشته و از او عاصي شد. و خداوند فوجهاي كلدانيان و فوجهاي آراميان و فوجهاي موآبيان و فوجهاي بني عمون را بر او فرستاد و ايشان را بر يهودا فرستاد تا آن را هلاك سازد و به موجب كلام خداوند كه به واسطه¬ي بندگان خود انبيا گفته بود. به تحقيق اين از فرمان خداوند بر يهودا واقع شد تا ايشان را به سبب گناهان منسي و هرچه او كرد از نظر خود اندازد.(كتاب دوم پادشاهان، باب 24، بند 1-4) &amp;quot;&lt;br /&gt;
	در عهد عتيق، و به ويژه اسفار نخستين، روايتي از تاريخ وجود دارد كه كاملا در چارچوب تاريخ نگاري هرودوتي مي¬گنجد و بخشي از آن نيز همزمان با هرودوت نگاشته شده است. در اين تاريخ نيز خداوند نقشي مركزي و تعيين كننده دارد، داستان انباشته از جزئيات و نكات جالب و روايي، اما فرعي و افزوده بر حقايق تاريخي است، و تفسيري روانشناختي و ذهني از انگيزه¬ها و خواستها و هيجانهاي قهرمانان داستان به همراه يك داوري سفت و سختِ اخلاقي در همه جا موج مي¬زند. &lt;br /&gt;
	اگر تاريخي مانند عهد عتيق را با تواريخ هرودوت مقايسه كنيم، به همانندي¬هاي بنيادين بيشتري دست خواهيم يافت. اين همانندي¬هاي ساختاري، از زمان فروپاشي شاهنشاهي هخامنشي تا امروز گام به گام توسعه يافته است و در فاصله¬اي به كوتاهي چند قرن به چارچوب عمومي و مرسوم براي نگارش تاريخ تبديل شده است. براي اين كه تصويري از تداوم و استقرار اين سنت نگارش تاريخ به دست آوريم، مي¬توانيم به هريك از تاريخهاي عموميِ مشهور بنگريم. به استثناي تك و توكي از پژوهشهاي تازه كه به ويژه بيشترشان زير تاثير مكتب آنال بوده¬اند، بدنه¬ي اصلي تاريخ، از تداوم سنتي ناشي شده است كه يك پا در هرودوت، و پاي ديگر در عهد عتيق دارد. متوني مانند تاريخ تمدن ويل دورانت يا تاريخ عمومي توينبي يا تاريخ اسكندرِ درويزن آنقدر در دسترس هستند كه بتوان به سادگي به آنها مراجعه كرد. به عنوان يك متنِ برخاسته از بافتي تقريبا متفاوت، در اينجا بخشي از فتار ابن اثير درباره¬ي سرنوشت قوم عاد را مي¬آورم، و به نقل قول از مورخان پايان مي¬دهم تا نوبت به پيشنهادِ چشم¬اندازي برسد كه در ذهن دارم:&lt;br /&gt;
&amp;quot;اين گروه همين كه به مكه رسيدند در حومه¬ي مكه بيرون از حرم، در خانه¬ي معاويه بن بكر فرود آمدند و مهمان او شدند. معاويه بن بكر ايشان را گرامي داشت و در پذيرايي از ايشان كوشيد زيرا آنان دايي¬هاي او بودند. داماد او نيز در ميانشان بود چون لقيم بن هزال با هزيله، دختر بكر خواهر معاويه زناشويي كرده و از او فرزنداني آورده بود كه در مكه پيش معاويه مي¬زيستند. پسران معاويه عبيد و عمرو و عامر و عمير نام داشتند. اينان از گروه عاد بعدي به شمار مي¬روند كه پس از قوم عاد نخستين بر جاي ماندند.(ابن اثير، جلد نخست: 285)&amp;quot; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	13. گويي دو نوع از نگارش تاريخ وجود داشته باشد و دو نوع كردار تاريخي را توسط دو نوع مورخ تصوير كند. موضوع اين هردو، كردارِ تاريخ¬ساز، و رخداد تاريخي است. در پويايي نظامهاي اجتماعي و سير تحول لايه¬هاي گوناگونِ شخص، نهاد اجتماعي، منش فرهنگي، رخدادها و رفتارهايي ويژه وجود دارند، كه همچون بستر جذبي تعيين كننده، و متغيري مركزي عمل مي¬كنند. جريان دگرديسي جوامع، مسيري سرراست و ساده و تك علتي ندارد كه نسبت به رخدادهاي گوناگون و رفتارهاي متفاوتِ آدميان موضعي متقارن داشته باشد. كردارهاي آدميان، و پيامدهاي آنها، و رخدادهاي اجتماعي و بازتابهاي ايشان، اموري ناهمگن هستند كه وزنهايي متفاوت در تعيين وضعيت نهايي سيستم دارند. در اين هياهوي متغيرهاي پراكنده و غوغاي روابط شبه عليِ درهم تنيده، برخي از رخدادها و برخي از كردارها هستند كه نقشي تعيين كننده¬تر و مهم¬تر از بقيه دارند. برخي همچون گرانيگاه¬هايي عمل مي¬كنند كه سرنوشت آينده¬ي نظام اجتماعي را به سوي خود مي¬كشد، و پويايي آينده¬ي آن را تعيين مي¬نمايد. &lt;br /&gt;
	اين حوادثِ تعيين كننده¬ي سرنوشت جوامع، بر دو نوع هستند: يا كردارهايي هستند كه يك نظام خودمختار و انديشنده، يك منِ اراده¬مند آن را مرتكب شده است، و يا رخدادي است كه از برآيند نيروهاي كور و بي¬هدفِ طبيعي و عوامل بيرون از &amp;quot;من&amp;quot; برخاسته است. حركت اسكندر براي حمله به شاهنشاهي هخامنشي، يك كردار تاريخ¬ساز بود، همچنان كه سازماندهي كوروش براي ورود به بابل، و تصميم شاه عباس براي فتح هرمز، و تلاش فردوسي براي نگارش شاهنامه. به همين ترتيب، وباي تهران در سال وبايي و طاعونِ اروپا در اواخر قرون وسطا و آتشفشان وزو، نمونه¬هايي از رخدادهاي تاريخي مهم بودند.  &lt;br /&gt;
	اين كردارها و اين رخدادها، تاريخ¬ساز هستند، يعني وقتي به سير تحول جوامع در مسير زمان مي-نگريم، آنها را همچون قيد و بندهايي مي¬بينيم كه به جهت و ريخت عمومي خطراهه¬ي تحول جوامع شكل مي-دهند. &lt;br /&gt;
مردماني مقيمِ جوامع، با ارجاع به اين رخدادهاي مهم و بزرگِ تاريخي است كه اكنون خويش را توجيه مي-كنند، و با ارجاع به خاطره¬ي مشتركي كه از آن دارند، هويت تاريخي مشترك خويش را بر مي¬سازند. تفسيرِ اين رخدادها در ذهنِ &amp;quot;من&amp;quot;هاي مقيمِ جوامع، ميداني است كه نسخه¬هايي رقيب و تنومند و آغشته به قدرت در آن به زورآزمايي مي¬پردازند. برندگانِ اين ميدان، تفسيرِ غالب در موردِ ارزش، ماهيت، و تاثير آن رخداد را رقم مي¬زنند، و خاطره¬ي جمعي مشتركي را بر مي¬سازند كه من¬ها از مجراي آن به ما تبديل مي¬شوند، و امكانِ همذات¬پنداري را در گستره¬اي زمان¬مند به دست مي¬آورند. رخدادهاي تاريخ¬ساز، به دليل تاثير عيني و روشني كه بر وضعيت هستي در زمان اكنون دارند، همچون گسلها و برجستگي¬هايي بر محور زمان جلوه مي¬كنند، و به خاطر تراكم روايتهاي رقيبي كه مدعي معنا كردنشان هستند، در سطح فرهنگي نيز همچون ميداني مهم و مركزي براي توليد معنا عمل مي¬كنند. رخدادهاي تاريخ¬ساز، و اين كردارهاي مهمِ متصل به آنها هستند كه پيدايش متون تاريخي را ممكن مي¬سازند.&lt;br /&gt;
	متن تاريخي، روايتي رسمي و مستقر است از معنا و ماهيتِ كردارها و رخدادهاي تاريخ¬ساز. متني كه در يك نظام اجتماعي مورد پذيرش واقع شود، با مشروعيت سياسي گره بخورد، و معمولا توسط نظام سياسي حاكم تبليغ شود، متني تاريخي است كه در آن مقطع زماني چيره شده است. چيرگي تمام متون تاريخي مقطعي و موضعي است. يعني هيچ تضميني وجود ندارد كه آيندگان به همان ترتيبي كه ما رخدادهاي تاريخي را تشخيص مي¬دهيم، اين برجستگي¬ها در زمان را بازشناسي كنند، و همان معانيِ امروزين ما را بدان نسبت دهند. &lt;br /&gt;
	آنچه كه در بخشهاي پيشين مرور كردم، پاره¬هايي از اين متنهاي تاريخي بودند. تمام كتيبه¬هاي ياد شده، و خزانه¬ي وسيعتر فتح¬نامه¬ها، وقف¬نامه¬ها و اندرزنامه¬هاي درباري در جهان باستان، نمونه¬هايي از متون تاريخي هستند. به همين ترتيب، تواريخ هرودوت و كتاب تواريخ شاهان و سفر اعداد و سفر و خروج و تاريخ ابن اثير و تاريخ تمدن ويل دورانت همگي نمونه¬هايي از تاريخِ نوشته شده محسوب مي¬شوند. تاريخ¬هايي كه به دليل تكثير و خوانده شدن، سطحي از مشروعيت و مقبوليت را دارا هستند، و بنابراين بخشي از برداشت عمومي درباره¬ي كردارها و رخدادهاي تاريخي را منعكس مي¬كنند. &lt;br /&gt;
در اين زمينه است كه مي¬توان از دو نوع تاريخ سخن گفت: تاريخي پرتاب شده به گذشته، و تاريخي مستقر در اكنون.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	14. تا ديرزماني، تاريخ در اكنون مستقر بود. چرا كه فنِ پرتاب كردنش به گذشته هنوز ابداع نشده بود. تا دوران هخامنشي، كردار و رخداد تاريخ¬ساز امري بود كه با اكنون پيوندي ناگسستني داشت، و اين بديهي¬ترين و سرراست¬ترين چيزي است كه در مورد رخداد/ كردارِ تاريخ¬ساز انديشيد. چه رخدادي و چه كرداري را مي¬توان يافت كه بيش از وقايع حاضر در اكنون، در شكل دهي به وضعيتِ اكنون تعيين كننده باشد؟ برخلاف آنچه كه امروز برداشتي عقل سليمي مي¬نمايد، رخداد/كردار تاريخ¬ساز در ساده¬ترين و طبيعي¬ترين حالتش آن واقعه¬ايست كه در همين اكنون بروز كند و به اين ترتيب، با بودنش در اكنون، اكنون را تعيين نمايد. &lt;br /&gt;
	در دوراني كه اين امر بديهي آشنا و دانسته شده بود، نگارش تاريخي امري متفاوت با امروز بود. تاريخ در آن هنگام روايتي بود كه توسط كنشگري ويژه، در زمانِ اكنون روايت مي¬شد. اين كنشگر، همان كسي بود كه فاعلِ كردارِ تاريخ¬ساز بود، و همان كسي بود كه مستقيم¬تر از همه با رخدادِ تاريخ¬ساز سر و كار داشت. شاهاني كه جنگي را برده يا باخته بودند، كاهناني كه معبدي را برساخته يا تعمير كرده بودند، و دانشمندان و حكيماني كه هرمي و برجي و ابزاري و فراروايتي را پديد آورده بودند، در همان اكنونِ خويش شرح واقعه را روايت مي¬كردند، و از آنجا كه سوار بر اين رخدادها و مستقر در اكنون بودند، روايتشان تاريخ تلقي مي¬شد. براي ديرزماني، كه نيمي از تاريخ نوشته شده¬ي بشر را در بر مي¬گيرد، تنها شكلِ شناخته شده از روايت تاريخي، همين شكلِ اكنون¬مدارانه بود. متني كه يك &amp;quot;منِ&amp;quot; تاريخ¬ساز آن را براي من¬هايي ديگر روايت مي¬كرد. من¬هايي كه در معرض تاثيرهاي آن بودند، و به اين ترتيب در آن هويتي مشترك را باز مي¬يافتند.&lt;br /&gt;
	تاريخي كه به اين شكل نگارش مي¬شد، از چشم¬اندازِ آينده محروم بود. اورنمو و اونتاش ناپيريشا و اوركاگينه و سناخريب شاهاني بودند كه به بزرگداشت اثرِ خويش در اكنون مشغول بودند، و گذشته را جز به مثابهِ مقدمه¬اي، و آينده را جز زير عنوان پيامدي فرعي بر نمي¬تافتند. تاكيد ايشان بر اكنون بود و مردمي كه در اكنون حاضر بودند، و آن روايتي كه برداشت ايشان از رخدادهاي ياد شده را يكدست و همسان مي¬نمود. اين شاهان، و مردمانِ مخاطبشان، كساني بودند كه در جهاني چند مركزي زندگي مي¬كردند. دنياي ايشان، پهنه¬اي فراخ بود از مراكزِ متنوع و پراكنده¬ي &amp;quot;تاريخ¬سازي&amp;quot;. آن شاه سومري كه در اوروك تاريخ زمانه¬ي خويش را مي¬نوشت، آگاه بود كه تنها برسازنده¬ي تاريخ نيست. در آن دوران مراكزي كه رخدادهاي تاريخي و كردارهاي تاريخ¬ساز در آن متراكم شده بودند، جايگاه¬هايي پراكنده و متكثر بود كه در تمدنهاي گوناگون و دولتشهرهاي مختلف و شخصيتهاي بزرگ و تاثيرگذارِ فراوان جاي داشت. شاه اوروك خبر داشت كه شاهي در شوش، همتا و هماورد او در آفرينش تاريخ است، و پادشاه هيتي از حضور فرعوني در مصر آگاه بود كه رقيبش در شكل دادن به تاريخ محسوب مي¬شد.&lt;br /&gt;
	با ظهور عصر هخامنشي، اما، اين روندِ نوشتنِ تاريخ در اكنون به وضعيتي ويژه دست يافت. از يك سو، عصر هخامنشي نشانگر اوجي در نگارش تاريخ اكنون بود. اوجي كه در كتيبه¬ي بيستون به روشني ظهور يافت. در اينجا پادشاهي بر تخت نشسته بود كه در تمام جهانِ شناخته شده براي خودش و مردمش، هماوردي نداشت. ظهور دولت هخامنشي، به معناي ادغام تمام دولتشهرها و دولتهاي كوچك و بزرگ پيشين، و پديد آمدنِ يك مركزِ يگانه و غول¬آسا در پهنه¬ي كل سرزمينهاي نويسا بود. هرآنكس كه خط مي¬دانست و تاريخي داشت، در بدنه¬ي جامعه¬اي سامان يافته و منظم جذب شد، و بخشي از يك نظام اجتماعي غول¬آسا و نوظهور شد. اين نخستين لوياتانِ راستين، شايد به خاطر نوپا بودنش، و شايد به دليل تر و تازه بودنِ دستگاه اخلاقي سازمان دهندگانش، هنوز با بيماريهاي واگيردار در ميان نظامهاي سياسي آلوده نشده بود. اين نظام غول¬آساي تك مركز، از سويي به عنوان پيش¬داشتي براي توجيه اكنون، چشم به گذشته داشت، و از سوي ديگر به چشم-اندازي فراخ و گسترده از آينده مجهز بود. با اين تفاوت كه ديگر براي مردمي اندك كه در قلمرو جغرافيايي خاصي زندگي كنند، بازگو نمي¬شد. اين روايت تاريخي، كه توسط شاهنشاهي يگانه، و از سوي مركزي واحد صورتبندي شده بود، همه¬ي مردمِ متمدن جهان را مخاطب مي¬ساخت، كه همگي شهروند دولت هخامنشي بودند&amp;lt;sup&amp;gt;3&amp;lt;/sup&amp;gt;. به اين ترتيب، همزمان با گسترده شدنِ افقِ جغرافياييِ روايت كردنِ تاريخ، افق تاريخي آن نيز بسط يافت، و اين هردو مديونِ پيدايش مركزي يگانه براي انباشت و همسوسازي رخدادها و كردارهاي تاريخ¬ساز بود. &lt;br /&gt;
	به اين ترتيب، نهايي¬ترين شكلِ نگارش تاريخ اكنون در عصر داريوش و با بيستون به سرانجام رسيد. كسي كه تاريخ¬سازترين &amp;quot;من&amp;quot;، و نه تنهاي &amp;quot;مني در ميان من¬هاي ديگر&amp;quot; بود، بر تخت نشست، و از جايگاهي كه در چشم تمام مردم نويسا مركز تلقي مي¬شد، به نگارش تاريخ پرداخت. صراحت او، دقتِ او، انصافش در نام بردن از دشمنانش، صداقتش در اشاره به برخي از نقاط ضعفش، و فروتني¬اش در اشاره به اين كه &amp;quot;شاهي در ميان شاهان بسيار&amp;quot; است، همگي از اين حقيقت سرچشمه مي¬گيرند كه اين شاه هخامنشي همچون نوادگانش از مشروعيتي خدشه ناپذير و بسيار استوار برخوردار بوده است. مشروعيتي كه هنوز به برداشتهاي جنون¬آميز اسكندرگونه يا سنتهاي خودبزرگ¬بينانه¬ي فرعوني آغشته نشده بود، و با همان سادگي كوچگردان و ايلاميانِ ديرينه¬سال، خود را با القابي بسيار فروتنانه و ساده به ديگران معرفي مي¬كرد. در اينجا مجال اين بحث نيست، اما كافي است به كتيبه¬هاي بازمانده از داريوش و خشايارشا بنگريم تا ببينيم كه خودانگاره¬ي شاهان هخامنشي به شكلي غريب واقع¬گرايانه و فروتنانه بوده است. داريوش در نقش رستم به خاطر آن كه نيزه¬وري نيكو، جنگاوري زورمند، و سواركاري شايسته است، ستوده شده، و نه به خاطر سخن گفتن با خدايان (همچون حمورابي)، يا خدا بودن (همچون فرعون)، يا زاده¬ي خدا بودن (همچون اسكندر). اين فروتني و واقع¬گرايي، از سويي پيش درآمدِ قرار گرفتنِ اين من¬هاي نيرومند بر مسند مركزِ جهان بوده است، و از سوي ديگر خردي بود كه اين جايگاه را براي مدت دو و نيم قرن برايشان حفظ كرد. اين پديده، يعني ظهورِ مني كه بر مسند مركزيت هستي تكيه زده باشد، چندان تكان دهنده بود كه به گمان من به گذاري بزرگ در فهمِ مفهوم خداوند منتهي شد، و از سوي ديگر در قالب روايتهايي اساطيري تبلور يافت و ابعادي تازه را به متغيرهاي تعريف ابرانسان و منِ آرماني در جوامع انساني افزود.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	15. پيدايش مركزي يگانه، به معناي آن بود كه همگان در مركز بودنِ شهرهايي، تمدنهايي، زبانهايي، و شخصيتهايي به توافق برسند. اين سويه¬ي روشن سكه¬ي نظم هخامنشي، پشتي نيز داشت، كه همانا ظهور پيراموني به همين ميزان قطعي بود. وقتي تمدن هخامنشي شكل گرفت، مركزي را در گيتي تعريف كرد كه قلمروش تمام سرزمينهاي داراي شهرنشيني مستقر و خط و تاريخ ديرينه را در بر مي¬گرفت. اما اين مركزِ جهاني و يگانه، پيراموني داشت كه به همين ترتيب استوار و محكم در كناره¬هاي آن مركز تعريف شده بود. در گرداگردِ ايرانِ هخامنشي كه در مركز بودنش شك نبود، تمدنهاي نويساي كوچكي وجود داشتند كه در جزر و مدهاي سياسي در درون يا بيرون اين مركزِ عمومي قرار مي¬گرفتند، و از پيوندي سست با آن برخوردار بودند. آتن، مشهورترينِ اين حاشيه¬هاي بيروني است، و اورشليم و يهوديه بحث¬برانگيزترينِ آن. &lt;br /&gt;
	يهوديان و آتنيان در قرون پنجم تا سوم پ.م، يعني در دوران نظم درخشان هخامنشي، سرزمينهايي به نسبت بيروني و حاشيه¬اي محسوب مي¬شدند. يكي در شبه جزيره¬ي يونان و بالكان كه به تازگي از خرابيهاي ناشي از ورود قبايل خونريز آريايي برخاسته بود، و ديگري در مرز ميان دو غولِ ايران زمين و مصر، در اقليمي نه چندان مساعد و رام. اين دو در زمانِ ياد شده تاريخ¬هاي خاص خود را پروردند، و روايتهاي ويژه¬ي خويش را براي تفسير پيشينه و سرنوشت¬شان پديد آوردند. هردوي اين جوامع، از الگو و سرمشق هخامنشي براي فهمِ تاريخ بهره بردند. يعني مدعي مركزيت داشتن شدند. اما به دليل صورتبندي شدن در زمينه¬هايي گوناگون، اين ادعا را به دو ترتيب بيان كردند. &lt;br /&gt;
هرودوت، نويسنده¬اي بود كه در آتن مي¬نوشت، دولتشهري از دولتشهرهاي بسيار يوناني، كه همواره درگير جنگ و جدال با همسايگانشان بود، و تنها معياري كه براي خودبرتربيني داشت، آن بود كه دو بار با پارسيان جنگيده بود، و هر هردو بار هم به دست سرداري پارسي فتح شده بود. لحن هرودوت بر اين مبنا، لحني سياسي بود. او در زمينه¬اي از زد و بندهاي سياسي و روابط قدرت بود كه مي¬نوشت، چرا كه مركزِ مورد نياز آتنيان در آن هنگام بيش از هرچيز مركزي سياسي بود. محوري كه قدرت نظامي و سياسي دولتشهر آتن را در برابر رقيبان يوناني ديگرش برجسته سازد، و ادعاي آن را بر مركز بودن به كرسي بنشاند. ادعايي كه در زمانِ هرودوت و تا ديرزماني پس از مرگ او، به دليل حضور مركزي بحث ناپذير مانند ايران، مسخره مي¬نمود و ريشخند مي¬شد. اما بعدها به دست روميانِ نوآمده¬ي تشنه¬ي پيشينه، به ابزاري كارآمد تبديل شد.&lt;br /&gt;
يهوديان اما، در زمينه¬ي ديگري مي¬زيستند. كشمكش ايشان با قبايل سامي ديگرِ همسايه¬شان بود، كه به ويژه از نظر ديني با ايشان تفاوت داشتند. هم يهوديان و هم قبايل رقيبشان از نظر سياسي زيرمجموعه¬اي از ايران بزرگ بودند، و از اين رو دعوي ايشان براي مركزيت، ادعايي ديني بود تا سياسي. يهوديان نيز مانند آتنيان سرمشق اصلي را از ايرانيان برگرفتند، با اين تفاوت كه اين سرمشق به پرستش خدايي يگانه مربوط مي¬شد، و جايگاهي كه اين مركزيتِ آسماني در دربار هخامنشي داشت. در متون تاريخي عبراني نيز، همچون نوشتارهاي هرودوت و كتزياس و كسنوفانس و بعدها پلوتارك، مرجع غايي ايران زمين بود و دربار ايران. همه چيز در ارتباط با دربار هخامنشيان تعيين مي¬شد، چرا كه در آن هنگام ترديدي در مركز بودنِ اين دستگاه وجود نداشت. با اين وجود، مي¬شد با بهره¬گيري از اين مركزِ عمومي و بزرگ، و در زمينه¬ي آفريده شده توسط آن، به شكلي خاص ادعاي مركزيتي محلي كرد. در متون هرودوت اين ادعا به قلمرو سياست مربوط مي¬شد و به كشمكشها و جنگها فرو كاسته مي¬شد. اما در نزد يهوديان كه با ايرانيان پيوندي نزديكتر و گرمتر داشتند، قضيه به پشتيباني و همخواني و حتي همخوني شاهان هخامنشي و رهبران ديني يهودي تبديل شد. &lt;br /&gt;
به اين ترتيب، دو الگوي تاريخ¬نگاري گذشته¬مدار در حاشيه¬ي اين مركز يگانه پديدار شد. تاريخي كه هويت را در رخدادهاي تاريخ¬سازِ گذشته¬هاي دور مي¬جست و مي¬يافت. رخدادهايي ديني يا سياسي، كه در نهايت سررشته¬اش به همان مركز غايي هخامنشي ختم مي¬شد، اما در ارتباط با آن و گاه با جبهه¬آرايي در برابر آن، براي خود نيز مركزيتي را ادعا مي¬كرد.&lt;br /&gt;
وجه مشترك هردوي اين تاريخ¬ها، آن بود كه ارتباطش با اكنون قطع شده بود. نويسندگانش نقشي در كردارهاي تاريخ¬سازِ بزرگ و تاثيري بر رخدادهاي تاريخي نداشتند. به اين دليلِ ساده كه از جامعه¬اي حاشيه-اي برخاسته بودند. تاريخي پرتاب شده به گذشته، روايتي بود كه بختِ سهيم شدنِ اين مردم در مركزي دوردست را فراهم مي¬آورد. هرودوت با نگاشتن تواريخي كه در بسياري از جاها مضحك و دور از عقل است، اين بخت را براي يونانيان و بعدها روميان فراهم آورد تا در رخدادهاي بزرگ تاريخي سهيم شوند. اين حقيقت كه ايرانيان هرگز در يونان جنگ بزرگي نكردند، با تصوير كردن نبردهاي تخيلي يوناني، جبران شد، و اين حقيقت كه دولتمردان يوناني تا ديرزماني پس از اسكندر بازيگراني حاشيه¬اي و محلي در جايي پرت و دور افتاده بودند، با اين قصه كه بسياري از آنها هماورد شاهنشاه، يا دوست او، يا جاسوس او، يا پزشك او بوده¬اند، جبران گشت. به همين ترتيب، يهوديان به شيوه¬اي دوستانه همين كار را تكرار كردند. اين حقيقت كه يهوديان در عصر هخامنشيان يكي از هزاران قبيله و قومِ حاضر در پهنه¬ي دولت هخامنشي بودند، با روايتهايي كه به پشتيباني شاهان هخامنشي از نبيان يهودي، و هواداري از ايشان در برابر دشمنانِ بت¬پرستشان، و حتي پيوندهايي خويشاوندي با دخترانشان، تعديل شد. به اين ترتيب يهوديان نيز -از راهي دوستانه و به گمانم خردمندانه¬تر- توانستند خود را در اين مركزِ بزرگ استعلايي سهيم بدانند. &lt;br /&gt;
يونانيان و يهوديان به اين ترتيب در سپهر رخدادهاي تاريخي و كردارهاي تاريخ¬ساز سهيم شدند. اما اين كار را به قيمت قطع ارتباط با اكنون انجام دادند. سهيم شدن در هويتي تاريخي كه ساختگي بود، به بهاي قطع ارتباط با اكنوني تمام شد كه با اين روايت در تعارض بودك. در نتيجه ساختاري خاص به تاريخ تحميل شد، كه بر پيوند محكمش با گذشته، و بريده شدن رگ نافش با حال استوار شده بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
16. تاريخ دستمايه¬ي هويت است و هر نوعي از هويت با شكلي از خود مركزپنداري همراه است. هويت جمعيِ يك جامعه، برآيندي است هم¬افزا و انباشتي از خودانگاره¬هاي اعضاي آن جامعه، و هر &amp;quot;من&amp;quot;، هرچنداز خود بيگانه و مسخ شده و ناتوان، در اندرون خود هنوز ردپايي از باور به قرار گرفتن در مركز هستي را دارد. چرا كه &amp;quot;من&amp;quot;، در اصل چيزي جز همين معجزه نيست:‌ نظامي خودمختار و انديشنده و انتخابگر، كه به همين دليل تقارن هستي را در هم مي¬شكند، و مي¬تواند همچون مركزي در گيتي عمل كند.&lt;br /&gt;
هويت جمعي مردمان؛ شبكه¬اي از باورهاي همگاني ، اصول موضوعه، ارزشها، و روايتهاي تاريخي است كه سرگذشت آن جامعه و سرنوشتش را بازنمايي مي¬كند. پرسشهايي غايي كه براي &amp;quot;من&amp;quot; در مقام سوژه¬اي انتخابگر مطرح است، در سطحي جامعه شناختي با شدتي بيشتر تكرار مي¬شود، و بنابراين همان طور كه &amp;quot;من&amp;quot; بايد به پرسشِ &amp;quot;به كجا آمده¬ام، آمدنم بهر چه بود؟&amp;quot; پاسخ دهد، نظام اجتماعي نيز مي¬بايست پاسخي سزاوار در اين مورد داشته باشد. &lt;br /&gt;
جوامعي كه به زماني خطي، جهت¬دار، و تحويل پذير به مكان باور دارند، به روايتي سه تكه براي پاسخ به اين چالش مسلح هستند. اين روايت از تاريخي گذشته¬گرا، اسطوره¬اي آينده¬مدار، و اكنوني لهيده در ميان اين دو تشكيل يافته است. امروز، تقريبا تمام جوامع انساني موجود بر سطح زمين بر مبناي درك خطي زمان سازماندهي شده¬اند، و بر اين مبنا، ستون فقرات هويت جمعي خويش را بر مبناي همين روايت سه بخشي پيكربندي مي¬كنند. هويت جمعي مردماني كه در يك جامعه حضور دارند، از تاريخي تشكيل مي¬شود كه خاطره-ي جمعي ايشان را، با ارجاع به رخدادهايي پنهان در گذشته¬هاي دور جمع بندي مي¬كند. تاريخي كه پيوند ميان اين مردمان و كردارهاي تاريخ¬سازِ نياكانشان را نشان مي¬دهد، و ارتباط ميان حال و هواي زمانه¬شان و رخدادهاي تاريخي را بيان مي¬كند. از آنجا كه آن كردارها و آن رخدادها تعيين كننده¬ي مركز بودن هستند، مردمان با سهيم شدن در اين روايت در آن مركز شريك مي¬شوند، و به اين ترتيب باور به حضور در مركز هستي، اين ضرورتِ تداوم هويت اجتماعي، برآورده مي¬شود. &lt;br /&gt;
اين برخورداري از گذشته، اما، از جنسِ پيوندي انداموار و سرراست ميان نظام اجتماعي و رخدادهاي گذشته نيست. &amp;quot;من&amp;quot;ها در نظام اجتماعي¬اي كه به اين شكل سازمان يافته است، از دستاوردهاي آن رخدادها بي¬بهره¬اند، و امكاني براي بازتوليد يا خلقِ كردارهاي تاريخ¬ساز ندارند. برخورداري ايشان از اين جريانهاي تاريخي مهم، به روايتي فرو كاسته شده است، كه خود بيشتر قصه است تا واقعيت، و بيشتر گوشته است تا استخوان. تاريخ گذشته¬گرايي كه قرار است مردمان را به حضور در مركز هستي قانع كند، ناگزير است تا حقيقتي تلخ را پنهان كند، و آن هم اين است كه اين مردمان در واقع ارتباطي با آن رخدادها و كردارها ندارند، خواه نياكانشان با اين روندها مربوط بوده باشند يا نه. يعني تاريخ گذشته مدار، در اصل قصه¬ايست كه در اطراف چند رخداد و كردار مهم تاريخي برساخته شده است. قصه¬اي انباشته از جزئياتِ خرسند كننده و پيچشهاي هيجان¬آور، كه به كارِ سرگرم كردنِ توده¬ي مردم و قانع كردنشان مي¬آيند، اما ربطي واقعي به آن واقعه¬هاي مهم ندارند. دليل سستي و ناتواني تاريخ گذشته¬گرا، پيش از هرچيز، آن است كه اين روايت در ذات خود ناتوان و دروغين است، و بيشتر براي پنهان كردن و بازنمودن تخصص يافته است. تاريخ گذشته¬گرا، قرار است حاشيه¬اي بودنِ يك جامعه را انكار كند، و به جاي آن كه در اين راستا مسيرِ دشوارِ آفرينش تاريخ و تبديل شدن به مركز را نشان دهد، راه ساده¬ترِ بازنويسي تاريخ، و قلاب كردنِ &amp;quot;من&amp;quot;ها به واقعه¬ها را برمي-گزيند. اين راه ساده¬تر است، چرا كه رخدادها و كردارها در حد امكان به گذشته¬اي دورتر و دورتر پرتاب مي-شوند، تا خاطره¬ي جمعي آنها و تاثيرهاي راستيني كه بر هستي گذاشته¬اند، در حد امكان مبهم¬تر و تارتر باشد، تا دستكاري¬شان، تحريف¬شان، و بازنويسي¬شان به شكلي كه جايي براي &amp;quot;من&amp;quot;ها پيدا شود، به شكلي فراهم آيد. &lt;br /&gt;
وظيفه¬ي تاريخ گذشته¬مدار آن است كه &amp;quot;منِ&amp;quot; امروزينِ حاشيه¬نشينِ آغشته به غياب، را با &amp;quot;من&amp;quot;هاي تاريخ¬سازِ مركزنشيني كه در حضورشان شكي نيست، پيوند دهد. تاريخي كه به گذشته پرتاب شده باشد، اين كار را با ساده¬ترين و خام¬ترين شكلِ ممكن انجام مي¬دهد. يعني يا به همخوني و خويشاوندي اين دو من قايل مي-شود، يا بر هم¬مكانيِ آنان پافشاري مي¬كند. به اين ترتيب منِ محرومِ نادانِ امروزين كه بودن و نبودنش حتي براي خودش هم يكسان است، بدان دليل كه از تباري ايراني است، يا در سرزمين ايران زندگي مي¬كند، در ذاتِ كسي مانند داريوش و كوروش سهيم مي¬شود، و خود را همسان و همگون با وي مي¬پندارد، چرا كه با وي همخون و همسايه است. داستانِ خاك و خون، يعني باور كردن به پيوند خويشاوندي يا مكاني با جريانهاي تاريخ¬ساز، محورِ فني است كه تاريخ گذشته¬مدار را ممكن مي¬سازد. اسطوره¬ي جادوگرانه¬ي مجاورت و اسطوره¬ي قبيله¬مدارانه¬ي خويشاوندي، چنان كه مردم شناسان تشخيص داده¬اند، عنصري مشترك در تمام باورهاي جادويي است. اما شايد زمانِ آن رسيده باشد كه تداوم اين دو اسطوره را در زيربناي محكم¬ترين بناهاي هويت¬سازِ امروزين نيز بازشناسيم. &lt;br /&gt;
هويتي كه بر اين مبنا از تاريخ گذشته¬مدار بر مي¬آيد، بي¬رمق و كمخون است. داستاني است سرگرم كننده، كه قصه¬ي كساني را بازگو مي¬كند كه در گذشته¬هاي دور كارهايي مهم انجام دادند و با ما مربوط بودند. بي آن كه اين ارتباط را به درستي تبيين كند، ماهيت آن كردارها را به دقت نشان دهد، و محكي باشد براي ميزان تاثير پذيرفتنِ اكنونِ ما، از آن كردارها. اين تاريخ، از تخمي ايدئولوژيك روييده است. كاركرد آن بسيج اجتماعي با كمينه¬ي نيرو و كمينه¬ي &amp;quot;حقيقت&amp;quot;است، و در ايفاي اين كاركرد پيروز مي¬شود، چرا كه مردمان سادگي را دوست دارند و راه¬هاي آسان را بيشتر مي¬پسندند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
17. من¬هايي كه هويت خويش را در تاريخي پرتاب شده به گذشته مي¬جويند و مي¬يابند، خواه ناخواه با اين چالش رويارو هستند كه به نوعي ارتباط خود را با آن وقايع مهم تبيين كنند. قصه¬هايي كه تبارِ مشترك يا مكانِ مشترك را دستمايه¬ي ارتباطِ ميان من و رخدادها و كردارهاي تاريخ¬ساز قرار مي¬دهند، ناگزيرند كه اين ادعا را با شواهدي سخت¬تر تثبيت كنند. چرا كه هم¬مكاني امري شكننده و وابسته به اقتدار سياسي است و با يك غصبِ سرزميني از ميان مي¬رود، و همخوني قضيه¬اي مبهم و وهم¬آلود است كه در برابر پرسشها تابِ ايستادگي ندارد. &lt;br /&gt;
از اين روست كه هويت جمعي به ناچار با انباشتي از &amp;quot;چيزها&amp;quot; پشتيباني مي¬شود. اين همان است كه ميشل دو سرتو در هنگام بحث از ظهور موزه¬داري در دوران مدرن بدان پرداخته است. محبوب شدنِ موزه¬ها در دوران مدرن، بدان معنا بود كه مردمانِ جوامع جديد، به ناگهان احساس نياز كردند تا چيزهايي به ظاهر ناهمگون را در مكانهايي عمومي به نمايش بگذارند و نگريستن به اين اشيا را همچون امري آموزشي تلقي كنند. اين نگريستن به چيزِ نمايشي، شايسته¬ي آن است كه مفصل¬تر مورد بحث واقع شود. اما در اين زمان و مكان اندك جايي براي پرداختن بدان نيست. تنها در همين حد مي¬توان اشاره كرد كه ظهور موزه در عصر مدرن، از سويي با كاركرد چشم و نگاه كردن در مقام فعلِ آفريننده¬ي حقيقت پيوند دارد، و از اين زاويه¬ي چشم¬مدارانه قابل نقد است، و از سوي ديگر به حرصِ دانش مدرن براي رده¬بندي مربوط مي¬شود كه خود بازتابي از سيطره¬ي فن¬آوري در اين تمدن است. از اين رو ظهور موزه فرآيندي است كه از گره خوردنِ چشم به چيز برخاست، با اين شرط كه آن چيزها به شكلي خاص مرتب و چيده شده باشند، و آن چشم در آن چيزها &amp;quot;تاريخي&amp;quot; را تشخيص دهد. خواه تاريخ طبيعي، خواه تاريخ ملي، و يا تاريخي مردم¬شناسانه. حتي مجموعه-هاي صدف و پروانه و تمبر و سنگ و جعبه چوب كبريت هم همواره با محور زمان درگيري دارند و از هاله-اي از تقديس تاريخي پوشيده شده¬اند. &lt;br /&gt;
ظهور موزه¬داري در عصر مدرن، معلول فراگير شدنِ نسخه¬هايي از تاريخِ گذشته مدار بود كه در اروپاي درگيرِ انقلاب صنعتي رواج داشت. نسخه¬هايي شتابان و عجول كه مي¬بايست به سرعت براي اروپايياني كه مي¬رفتند تا در مركز قرار گيرند، سابقه¬اي از ارتباط با مركز را بتراشد. اشكال كار در اينجا بود كه اروپاي غربي، كه خاستگاه انقلاب صنعتي و مدرنيته بود، تا پيش از يكي دو قرنِ پيش از انقلاب صنعتي، براي تمام تاريخ خويش در حاشيه و زير سايه¬ي تمدنهاي بزرگترِ شرقي قرار داشت. مورخانِ آن دوران اگر يك گام به عقب باز مي¬گشتند، امپراتوري روم را در مرزهاي شرقي خويش مي¬يافتند، اما مشكل در آنجا بود كه روميان خود به شرقِ - يعني يونان- چشم دوخته بودند. يعني به طور خاص به روايتي افسانه¬اي و خيالي كه هرودوت برايشان پرداخته بود. و باز اشكال در اينجا بود كه حتي خود هرودوت هم براي تعريف يونانيان به شرق چشم دوخته بود، يعني ايران.&lt;br /&gt;
تاريخي كه در دوران مدرن براي پيوند دادن اروپاييان با كردارها و رخدادهاي تاريخ¬سازِ روميان، يونانيان، يا حتي ايرانيان ابداع شد، عميقا به گذشته پرتاب شده بود. گذشته¬اي كه هرچه دورتر و دوردست¬تر مي¬شد، برجسته¬تر و پرعظمت¬تر جلوه مي¬كرد. اما به همين ترتيب ارتباطش با &amp;quot;من&amp;quot;هاي تشنه¬ي هويتِ نشسته در اكنون، كمتر و كمتر مي¬شد. به اين ترتيب، تاريخهايي نگاشته شد كه هويتِ اجتماعي اروپاييانِ نوآمده، اين تازه برنشستگان بر سرير مركزيت هستي، را تبيين مي¬كرد. اين تاريخها معمولا به بخشهايي هنوز اروپايي -مانند روم- ارجاع مي¬دادند، و حتي به تدريج بخشهايي از شرق و قلمرو عثماني را نيز به اين غرب افزودند، و به اين ترتيب يونان نيز در جرگه¬ي قلمرو هويت بخش به اروپاييان در آمد. كمي ديرتر برخي از اين تاريخها كه به ويژه در حاشيه¬ي اين حاشيه، يعني در اسكانديناوي و آلمان نوشته مي¬شدند، كوشيدند تا مخالفت ديرينه-شان با مسيحيت را، و در نتيجه گسستگي آشكارشان با تمدن رومي را با بازگشت به تمدنهايي ديرينه¬تر و شرقي¬تر جبران كنند. به اين ترتيب بود كه خويشتن را مانند نياكان بسيار بسيار دوردست¬شان آريايي خواندند و تاريخ خويش را دنباله¬ي تاريخ پرعظمت ايرانيان باستان دانستند. روايتي كه ايشان براي خويش ابداع كرده بودند، از سويي با بهره¬گيري از دانش و فن جديد، پيچيده و دقيق و حجيم و جذاب بود. و از سوي ديگر با ابزارهاي مدرنِ ارتباطي چاپ و نشر مي¬شد. از اين رو بود كه در خودِ ايران زمين، بر نسخه¬هاي قديمي و مندرسِ هويت بومي چيره شد، و دستمايه¬ي بازتعريف هويت مدرن ايرانيان قرار گرفت. در اين نكته كه هويتِ بوميِ بي¬رمقِ عصر قاجاري زير فشار اين منشِ نوآمده در هم شكست، دريغي نيست، چرا كه خودِ آن تاريخِ بومي ما نيز، براي قرنهايي بسيار، گذشته¬مدار بود و ناتوان و سست و خمود، و  زود بود كه از پا در آيد. وامگيري اين نسخه¬ي هويت تاريخي ايراني از غرب، در آن زمان و در آن شرايط سودمند بود، چرا كه نسخه-اي رقيب را در برابر محور پنداشتنِ رم و آتن قرار مي¬داد، كه هويت ايراني سخت بدان نياز داشت. اما اشكال كار در آنجا بود كه اين نسخه¬ي نوآمده و ستاينده¬ي ايرانيان كهن نيز، در نهايت ساختاري گذشته¬گرايانه داشت و براي مصرف مردمي ديگر سازمان يافته بود. و هدفش همين مصرف شدن بود، نه برانگيختن به توليد كردن.&lt;br /&gt;
موزه¬ها نيز در اين گير و دار برساخته شدند. موزه¬هايي كه نخست كاسه¬ها و كوزه¬ها را در خود گرد مي¬آوردند، و بعدتر كتابهاي خطي و كتيبه¬ها را نيز، و در انتها ستونهاي تخت جمشيد و تنديسهاي عظيم ايلامي را. مجموعه¬هايي كه قطعاتشان بازنماينده¬ي هويتِ يك قوم و قبيله دانسته مي¬شد. چرا كه سازندگانش همخون امروزين بودند، و همسايه¬هايشان در زمانهايي دور. و مسابقه¬ي چنگ انداختن به چيزها، همچنان ادامه يافت، تا آن كه در سطحي تقريبا مضحك، به نمادها انجاميد. چنان كه تاجيكان، كه قومي ايراني هستند و به عنوان يكي از اقوام ايراني قدمتي پنج هزار ساله دارند، ناگزير شدند تاريخ خود را به عنوان ملتي مستقل و جدا، از سامانيان آغاز كنند، و به اين ترتيب چهار پنجم تاريخ خويش را ناديده بگيرند. اين محروميت از رخدادهاي بزرگ و كردارهاي تاريخ¬ساز، پيامدِ عادي و ناگزيرِ تاريخ گذشته¬مدار است و همواره به همان موزه¬سازيِ صوري منتهي مي¬شود. چيزهايي كه در يك موزه گرد مي¬آيند، كاركردي بسيار حياتي را ايفا مي¬كنند. اين چيزها بايد چشم - اين اعتمادپذيرترين حس را- قانع كنند كه روايتِ تاريخِ گذشته¬مدار، با وجود پرتاب شدگي¬اش به گذشته، و با وجود رقتِ معنايي كه دارد، راست است. اين چيزهاي گردآمده در موزه¬هاست كه فقرِ معناي نهفته در اين تاريخها را جبران مي¬كند. موزه، جبراني شبه فرويدي است، براي محروميتِ تاريخي كه به گذشته پرتاب شده است. تاريخي كه رخدادها و كردارهاي تاريخ¬ساز را در گذشته وا نهاده و از دور به آن مي-نگرد. &lt;br /&gt;
اين تاريخ، از به چنگ آوردنِ وقايع بزرگ در اكنون ناتوان است. &amp;quot;من&amp;quot;هايي كه با تكيه بر اين روايت هويت خويش را مي¬فهمند، از نوعي محروميت مزمنِ مركز رنج مي¬برند. تاريخ گذشته¬مدار، تاريخ غياب¬هاست. چرا كه بن¬مايه¬اش اموري هستند كه در گذشته بوده و ديگر نيستند. تاكيد اين تاريخ، بر روندهايي دم بريده، بي¬دنباله و ابتر است كه در گذشته مانده و مدفون شده¬اند. به بيان ديگر، تاريخي كه به گذشته پرتاب شده باشد، از حضور بي¬بهره است،چرا كه بند ناف خود را با اكنون، اين خزانه¬ي غايي حضورها، قطع كرده است. از اين رو مردمي كه در نهايت به براده¬اي از حضور در اكنون نياز دارند، به سادگي با اين روايت سرخوش نخواهند شد. اين محروميت و آن فقر، با رمزگذاري چيزهايي كه در اكنون وجود دارند ممكن مي-شود. چيزهايي كه در موزه¬ها قرار مي¬گيرند، &amp;quot;مال&amp;quot;ِ كسي يا كساني دانسته مي¬شوند، و مي¬توان ديد و لمسشان كرد. &lt;br /&gt;
گذشتگاني كه تخت جمشيد را به عنوان مركزِ هستي برساختند، و با نقش كردنِ تمامِ اقوام و مردمانِ متمدن آن روز، همگان را در اين مركزِ غايي سهيم كردند، در فكرِ بنا نهادن چيزي براي موزه¬ها نبودند. آنان در اكنون، عظمتِ خويش را بازگو مي¬كردند، و به همين دليل هم به اسطوره¬هايي چنين پايدار تبديل شدند. اسطوره¬هايي كه بقايايش در همان چيزها لانه كرد، و تا به امروز عظمت را به ما يادآوري مي¬كند. اما اين يادآوري، پژواكي است از گذشته، كه بر صخره¬هاي اكنون ليز مي¬خورد و بر آن كارگر نيست. اين پژواك، تا وقتي كه در گذشته لانه كرده باشد، دست بالا اندوخته¬ايست موزه¬اي، و مجموعه¬ايست از چيزها، كه رخدادهايي مهم را در گذشته بازنمايي و نه بازآفريني كند.&lt;br /&gt;
بازي روايتهاي تاريخي در اين روزگار، گويي از پايه نادرست باشد. اين قماري است كه بردي در آن نيست. همه¬ي بازيگران در آن بازنده¬اند. ناكارآمد بودنِ اين بازي، از آنجا روشن مي¬شود كه بردها در آن شكننده و زودگذر هستند و بازتابي راستين در اكنون ندارند. شبه-قبايلي كه پاره¬هايي كوچك از زمين را در اختيار دارند و مي¬كوشند با گردآوردن چيزها و بازنويسي تاريخهاي گذشته مدار هويتي براي خود دست و پا كنند، دست بالا به توهمي زودگذر دست مي¬يابند، و ترديد دارم كه هيچ &amp;quot;من&amp;quot;ِ انديشمندي، دانسته اين گزينه را برگزيند. &lt;br /&gt;
كشمكش بر سر نمادها نيز به همين ترتيب مسخره¬آميز مي¬نمايد. مردمي كم شمار كه بر سرزميني بي بار و بر - اما نفت خيز زندگي مي¬كنند- با برگزيدنِ نقشِ اسطرلابِ يوناني/ايراني به عنوان نماد ملي خويش، و كشيدن نماد آهوي مصري بر دفترهاي شركتهاي بزرگ خويش، و خويشاوند پنداشتن خويش با ابن سينا و بيروني به ملت تبديل نخواهند شد و هويتي تاريخي به دست نخواهند آورد. اين جعل¬ها، چيزي جز تداومِ كمي نابخردانه¬تر و كمي بي¬شرمانه¬ترِ سرمشقِ هرودوت نيست. ناگفته پيداست كه اين نسخه¬ها و اين روايتها ممكن است جايگير و كامياب هم بشوند. اما پيشاپيش بايد درباره¬شان پرسش كرد، كه آيا به راستي اين چيزي است كه &amp;quot;من&amp;quot;ها در مقام هويت مي¬طلبند؟ &lt;br /&gt;
به راستي چرا مردمي مانند ساكنان تركيه¬ي امروزين كه تاريخ شهرنشيني¬شان به هزاره¬ي پنجم پيش از ميلاد مي¬رسد، و تمدنهاي بزرگي مانند كاپادوكيه و بيزانس و عثماني را داشته¬اند، ناگزير شده¬اند شخصيتي مانند مولانا جلال¬الدين بلخي را ادعا كنند؟ چرا اين مردم، ناچار شده¬اند چنين آغشته به ناكامي جشن نوروز را &amp;quot;تركي&amp;quot; بدانند؟ در حالي كه هزاران سال است نوروز را جشن مي¬گيرند و آن را هم نوروز مي¬نامند و اين پاره از هويتشان هم مورد چالش نبوده است؟&lt;br /&gt;
بازي هويتهاي برساخته بر مبناي تاريخِ گذشته مدار، از آن رو با باخت و ناكامي همراه است، كه بر منطقي نادرست بنا نهاده شده است. منطقِ بازيِ اين هويت و منطقِ نوشته شدنِ آن تاريخ، بر اصول موضوعه-ي حاشيه نشينان استوار است. نه حاشيه نشيناني كه بر حاشيه نشيني خويش آگاهند، و نه آنان كه قصدِ تبديل شدن به مركز را دارند. بلكه حاشيه نشيناني كه موقعيت خود را در اكنون انكار مي¬كنند، و با بازنويسي گذشته مدعي مركزيتي موهوم هستند. اين ناآگاهي در مورد موقعيتِ &amp;quot;من&amp;quot; و ما در اكنون و اين سستي و تنبلي در خواستِ بزرگِ &amp;quot;مركز بودن&amp;quot;، چيزي است كه روايتِ تاريخي پرتاب شده به گذشته را به نوعي مخدر و خواب¬آورِ اعتيادآور تبديل مي¬كند. &lt;br /&gt;
نوادگان صنعتگران روم شرقي، و فرزندان جنگاوران عثماني بدان دليل امروز به مولانا و نوروز نياز دارند، كه بند ناف خويش را با گذشته قطع كرده¬اند. ارتباط ايشان با نخستين نويسندگان يوناني و نخستين فيلسوفان مكتب ايوني، كه دست بر قضا مقيم همين قلمرو هم بودند، به متوني تاريخي فرو كاسته شده است. خرد آن يونانيان، جنگاوري آن عثمانيان، و صنعتِ آن روميان در اكنونِ ايشان حضور ندارد. از اين رو ضرورت دارد كه تاريخي گذشته¬مدار، كه اين محروميت را تثبيت و تشديد مي¬كند، بر محور بقاياي آنچه كه ردپاهايش در اكنون باقي مانده، موزه¬اي بسازد. اين موزه مثلا در مورد تركيه بر مبناي زبان تركي و هويت قومي مصنوعي¬اي به نام هويت تركي برساخته شده. يعني مردمي از نژادها و فرهنگهاي گوناگون كه زبان فاتحان سلجوقي خويش را پذيرفتند، همچون قبيله¬اي مصنوعي در نظر گرفته شده¬اند. از اين روست كه چند بيتِ تركيِ مولانا، چندان مهم مي¬شود كه به زور كشاندنش به موزه¬ي هويت اين جماعت را ضروري سازد. فنِ موزه¬سازي، هرچند كارآمد و موفق تواند بود، اين ايراد را دارد كه بر مبنايي كاملا ذهني استوار است. هيچ ضرورتي ندارد كه آنچه در موزه به عنوان چفت و بستِ اكنون با گذشته حضور دارد، به راستي از حضوري عيني حكايت كند. چيزِ درون موزه، نمادي از حضورِ وقايع تاريخ¬ساز در اكنون است، و نه خودِ آن. &lt;br /&gt;
از اين رو خطر در آنجاست كه با بسنده كردن به چيزهاي درون موزه و تاريخهاي گذشته مدار، هويت به نمادهايي سبك و ساختگي فروكاسته مي¬شود. اين بلايي است كه در غرب بر سر هويت مردمان آمد. چنان كه آن لحظه¬ي زرين حضور در مركز- كه به ويژه در جريان انقلاب صنعتي و عصر استعمار نمود داشت- به سرعت سپري شد و با جا به جا شدنِ مركز به دو قطبِ شوروي و آمريكا، هويتِ نوساخته¬ي اروپاي متمدن به سرعت فرو ريخت، بي آن كه توانسته باشد از آن مهلتِ گذراي حضور در مركز، بهره¬ي كافي برگيرد. &lt;br /&gt;
در شرق نيز چنين است. تركان امروز با تغيير دادن خط خويش، و با سياست ايراني¬زدايي و فارسي ستيزي كه از دوران آتاتورك شروع شد، در عمل بند ناف خود را با گذشته قطع كرده¬اند. از اين رو به ازاي افزودن پيكره¬ي مولانا و نمادهاي او به موزه¬ي خويش، پذيرفته¬اند كه براي هميشه خواندن شعر او را و فهميدن سخن او را از ياد ببرند. چنان كه به راستي امروز مولانا - كه شاهكارهايش را به فارسي مي¬نوشت- در اكنون مردم اين سرزمين حضوري ندارد. جز كه آن كه به نامش افتخار مي¬كنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
18. پرتاب شدگي تاريخ به گذشته، مخاطره¬اي بزرگ است. پديده¬ايست فراگير و عمومي كه تمام تاريخها و تمام هويتها را در بر گرفته است. كارآيي آن در پيكربندي هويت اجتماعي چندان زياد، و قدرت آن در بسيج توده¬ي مردم چنان چشمگير بوده است كه آن را به سرمشقي غالب تبديل كرده است. با اين وجود، اين كارآيي سياسي تاريخِ گذشته مدار براي بسيج مردم و هويت¬بخشيِ سطحي به ايشان، با زوال معنا و ناتوان شدنِ &amp;quot;من&amp;quot; همراه بوده است. &lt;br /&gt;
تاريخ گذشته مدار، ابزاري است در دست نهادهاي اجتماعي، براي آن كه سازماندهي اجتماعي را بر محورِ هويت جمعي ممكن كنند. اين تاريخ¬ها خصلتي ايدئولوژيك دارند. يعني به سادگي خوانده و فهم مي¬شوند و رفتارهايي خاص را هم به پذيرندگان خويش تحميل مي¬كنند. اين¬ها منشهايي هستند سرگرم¬كننده، حجيم، انباشته از جزئيات، و تقريبا بي¬ربط با واقعيتِ بيروني، كه براي بسيج كردارهاي مردماني ميان مايه طراحي شده¬اند. كارآيي¬شان در سطح اجتماعي از آنجا معلوم مي¬شود كه امروز كشورهايي با هويتهاي جمعيِ بنا شده بر اين اساس وجود دارند، و سطوحي متفاوت و موفق از بسيج جمعي مردمشان را نيز به نمايش مي¬گذارند. عراق، كه تاريخش به عنوان كشوري مستقل دو هزار و پانصد سال پيش خاتمه يافت و دوباره از پنجاه سال پيش آغاز شد و بنابراين براي تقريبا تمام عمرش - جز چند قرن حاكميت عثماني- جزئي از ايران بود، با استفاده از همين رده از هويت¬هاي ايدئولوژيك با ايران جنگيد، و بسيج عمومي قدرتمندي را به نمايش گذاشت، در شرايطي كه بسياري از افرادِ مقيمِ سنگرهاي رويارو، خويشاوندِ نزديك يكديگر بودند. به همين ترتيب، امروز اميرنشين-هاي كوچك جنوب خليج فارس براي مردم خويش هويتي آفريده¬اند و قدرتي اقتصادي يافته¬اند و اينها همه نشانه-ي كارآمد بودنِ تاريخ گذشته مدار – يعني نسخه¬هاي عميقا جعليي عربي و تركي¬اش است، در بسيج عمومي مردم.&lt;br /&gt;
با اين وجود، نظام اجتماعي بابت اين بسيج در سطح نهادهاي سياسي، بهايي را در ساير سطوح سلسله مراتبي¬اش پرداخت مي¬كند. &amp;quot;من&amp;quot;هايي كه در سطحي روانشناختي حضور دارند و قرار است با اين تاريخ¬ها هويت يابند، در عمل با سيراب شدن از اين آب شور، از حضور در مركز باز مي¬مانند. خاطره¬ي جعليِ بودنِ ماضي در مركز مانعِ كنشِ فعال براي حضور داشتنِ حال در مركز است. اين امر حتي در مورد مردمي مانند ايرانيان و هنديان كه زماني در مركز بوده¬اند هم مصداق دارد. يعني جعلي يا راستين بودنِ باور به بودن در مركز، تاثير چنداني در اين مهار كنندگي ندارد. مشكل در قطع رابطه با اكنون نهفته است، و چيزواره شدنِ تاريخ و تاثيركردارها و رخدادهاي بزرگ.&lt;br /&gt;
&amp;quot;من&amp;quot; اگر با تاريخ گذشته مدار آلوده شود، از ارتباط با اكنون محروم خواهد شد. اين من نيز همراه روايتي كه هويتش را تعيين مي¬كند، به گذشته پرتاب خواهد شد و در خاطره¬اي معمولا جعلي شناور خواهد ماند. يادآوري كردارهاي بزرگ و نه آفرينش آنها، و خاطره¬پردازي در مورد رخدادهاي تاريخي، و نه برخورداري از آن، مايه¬ي دلخوشي اين &amp;quot;من&amp;quot; خواهد بود. به اين دليل است كه من، با اين عارضه از اكنون كنده مي¬شد، و به اين ترتيب بختِ حضور در هستي را از دست مي¬دهد. در مركز بودن، همان در هستي حضور داشتنِ بي قيد و شرط و نيرومندانه و تمام و كمال است، كه &amp;quot;من&amp;quot; با وسوسه¬ي اين روايتِ شيرين، از آن چشم مي¬پوشد.&lt;br /&gt;
اين &amp;quot;من&amp;quot; ناگزير خواهد بود به نشانگان و علايم بسنده كند و هويت خويش را در اكنون، با چيزهاي و نمادها نمايش دهد. اين من، موزه¬دار خواهد شد، چرا كه راه ديگري براي برخورداري از گذشته¬ را ندارد. چرا كه اين گذشته با افسونِ تاريخِ لانه كرده در آن، از دسترس وي خارج شده است. به اين ترتيب، سنگين-ترين تاواني كه تاريخ گذشته مدار به جوامع تحميل مي¬كند، از ميان رفتنِ &amp;quot;منِ تاريخ¬ساز&amp;quot; است. &lt;br /&gt;
بازتاب ديگري از اين عارضه، اما، در سطحي فراتر از نهادهاي اجتماعي نيز قابل ردگيري است. تاريخ گذشته مدار به دليل خصلت ايدئولوژيك خود، تنگ نظر و محدود كننده و هراسان از عناصر متكثر است. اين تاريخ ناگزير است تا براي هدايت و به جريان انداختنِ كردارهاي خاصي در توده¬ي مردم، رده¬اي خاص از عناصر نهفته در گذشته را به خود مربوط كند و بقيه را انكار نمايد. از اين روست كه تركانِ مقيم تركيه، ناگزير شده¬اند از ميراث فرهنگي و تاريخي بزرگي چشم¬پوشي كنند. چرا كه بخش مهمي از اين ميراث ايشان را با كردها، روميان، ايتاليايي¬ها، يونانيان، ايرانيان، و مغولان در ارتباط قرار مي¬دهد. خصلت ايدئولوژيكِ تاريخ در اين قلمرو ايجاب مي¬كند كه تمام اين پيوندها كه به راستي وجود داشته¬اند، بريده شوند و از اكنون رانده شوند، تا جا براي مفهومي نوظهور و ساختگي مانند هويت تركي باز شود كه بر رواج گويش خاصي از زبان اويغوري در بخشهايي خاص از اين كشور استوار است. اين بدان معناست كه تركان در سطح فرهنگي نيز از بخش مهمي از ميراث تاريخي خويش محروم شده¬اند. ميراثي كه ايشان را با ادبيات فارسي، سياست يوناني، و دينِ رومي در ارتباط قرار مي¬دهد. &lt;br /&gt;
به اين شكل، تاريخ گذشته مدار گذشته از سطح رواني، در سطح فرهنگي نيز ناتواني و كمخوني به بار مي¬آورد. اين در واقع منشي است سركوبگر در سطح فرهنگي، كه با هدفِ سازماندهي سياسي جوامع، منشهاي ديگر را و كردارهاي بزرگ &amp;quot;من&amp;quot; را سركوب كرده، و بنابراين تاوانِ بسيج توده¬ها را با مسخ شدنِ &amp;quot;من&amp;quot; و انحطاط فرهنگ پرداخت مي¬كند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
18. شايد چنين بنمايد كه لحن اين نوشتار تاريخ¬ستيزانه، يا نااميدانه است. اما اشتباهي بزرگتر از اين برداشت وجود ندارد. من نه از سرِ نااميدي اين متن را نوشتم و نه براي پشت كردن به تاريخ، كه پيشنهادي را در برابر وضعيتِ بيمارگونه¬ي تاريخ در آستين دارم. منشها و روايتها و عناصر فرهنگي، نظامهايي تكاملي هستند، و تمام نظامهاي تكاملي تنها در رقابت با هماورداني نيرومندتر است كه از ميدان به در مي¬روند. پيشنهاد من براي رهايي از چنگ تاريخ گذشته¬مدار، آن است كه شكلي از تاريخِ اكنون بنياد شود.&lt;br /&gt;
تاريخ را مي¬توان در اكنون نوشت، اگر اين قواعد رعايت شود:&lt;br /&gt;
نخست آن كه در بازخواني و بازشناسي آنچه كه در گذشته رخ داده، همواره بايد به رويكرد ايدئولوژيكِ تاريخ¬هاي گذشته¬گرا، و كاركرد سياسي¬شان در زمانِ نوشته شدنشان نظر داشت. بايد پرسيد كه چرا مورخ به اين جنبه¬ي خاص از رويدادها پرداخته، و نه جنبه¬اي ديگر، و چرا چيزهايي را نقل كرده و چيزهايي ديگر را از قلم انداخته است. بايد در داوريهاي او شك كرد، و بايد كوشيد تا ماجرا از ديدِ &amp;quot;آدم بد&amp;quot;هاي داستان بازسازي شوند. بايد به حال و هواي حاكم بر جامعه¬اي كه تاريخ در آن نوشته شده نظر داشت، و بايد كاركردِ آن را در زمان نوشته شدن شناخت. بايد پرسيد كه اين متن در روزگارِ رواجش، چه مردمي را براي چه قصدي بسيج مي¬كرده، و چه نوع بسيج اجتماعي را ممكن مي¬ساخته است؟ بايد شناخت كه چه نيروهايي نوشته شدن اين متن و رواجش را پشتيباني كردند، و رقيبانشان چه كساني بودند و چه متنهايي از آنها به يادگار مانده است؟ در اين معنا، بايد تاريخ¬ها را كه ارزشمندترين ردپاهاي بازمانده از گذشته هستند، با دقت و وسواس خواند و از آنها آموخت، و در عين حال، واسازي¬شان كرد، محك¬شان زد، و به بوته¬ي نقدشان سپرد.&lt;br /&gt;
دوم آن كه بايد به خودِ رخدادهاي تاريخي، و خودِ كردارهاي تاريخ¬ساز نگاه كرد، و نه قصه¬هاي سرگرم كننده و ماجراهاي هيجان¬انگيزي كه در اطراف آن بربافته شده است. بايد به اين كه در چه شرايطي، چه رخدادي به واقع ظهور كرده است نگريست، و به اين كه چه كسي در چه شرايطي چه كرده است. اين كه بازتاب و تاثير اين رخداد چه بوده است را بايد در طول زمان رديابي كرد، و شاخه¬هاي فراوانِ نفوذ آن را دنبال كرد و انعكاسهاي واگرا و پراكنده¬اش را جستجو كرد. به اين ترتيب، بايد استخوان را از گوشته¬اش جدا كرد، و آن را همچون كالبدشناسي بي¬طرف، وارسي كرد.&lt;br /&gt;
آنگاه، بايد به تاثيرهاي بازمانده از آن رخدادها و آن كردارها در زمانه¬ي اكنون پرداخت. بايد ديد كه چگونه اين كردارها و آن رخدادها اكنونِ ما را شكل داده¬اند، و وضعيتِ امروزين ما براي هستي داشتن را تعيين كرده¬اند. بايد اين بازتابِ گذشته در اكنون را مانند محوري بنيادين مورد توجه قرار داد، و با تكيه به آن آرايش نيروها و رويارويي روايتها و تفسيرها در موردش را بازشناسي كرد. بايد با فهمِ وامي كه اكنون از گذشته دارد، آن را در اكنون به شكلي راستين و نه ساختگي احداث كرد. هرچند اين تاثير ناچيز يا ناخوشايند باشد، بايد غنيمتش شمرد، چرا كه اين تنها شكلِ برخورداري است كه ما از تاريخ توانيم داشت. &lt;br /&gt;
سپس، بايد داوري كرد. بايد تقارن را شكست، و همچون كنشگري خودمختار و مجهز به اراده، تفسيرِ خويشتن از تاريخ را بسته به موقعيتِ &amp;quot;من&amp;quot; در اكنون باز آفريد. بايد در ميان تاثيرهايي كه از گذشته به امروز رسيده است، دست به انتخاب زد، و صريحا، با پرهيز از كژديسه نمودنِ حقيقت، تاثيرها را گوشزد كرد و داوري خويش را بر كرسي نشاند. بايد بر اساس آنچه كه &amp;quot;من&amp;quot; در اكنون مي¬خواهد، و در تار و پود تاثيرهايي كه از گذشته تا به امروز تداوم يافته است، دست به كنش زد. بايد هويت را برگزيد و بازتعريف كرد و آن چنان هستي داشت. در اين حالت، &amp;quot;من&amp;quot; دست كم در سطحي فردي و به عنوان نظامي روانشناختي در مركزِ هستي نشسته است. و اين پيش شرطِ تمام اشكالِ ديگرِ حضور در مركز هستي است.&lt;br /&gt;
بايد به اين شكل، تاريخ اكنون را نگاشت.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
پی نوشت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1 بديهي است كه يادداشتهايي شخصي كه افراد در آنها براي به رمز نوشتنِ محتواي خاصي، خطي ويژه را ابداع مي¬كنند، از ديرباز وجود داشته است، اما عنصري در سپهر عمومي و سطحي جامعه شناختي نبوده است.&lt;br /&gt;
2 مضموني بسيار تكراري در كتيبه¬هاي شاهان دوران جديد آشور. به ويژه در نبشته¬هاي شروكين دوم و سناخريب اين عبارت را زياد مي¬بينيم.&lt;br /&gt;
3 توجه داشته باشيد كه در اين دوران اعضاي مقيمِ قلمروهاي سه گانه¬ي خاوري، مياني، آفريقايي و آمريكايي هنوز از وجود قلمروهاي ديگر خبردار نبودند و تا ديرزماني بعد هم به اين موضوع پي نبردند. به همين دليل هم هخامنشيان و شهروندانشان از وجود چينيان و سرخ پوستاني كه در آن دوران مراحل اوليه¬ي شهرنشيني و دولت¬سازي را سپري مي¬كردند، خبري نداشتند.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتابنامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن اثير، عزالدين علي، تاريخ كامل، ترجمه¬ي ابوالقاسم حالت، علمي، 1352.&lt;br /&gt;
پاتس، دنيل، تي. باستانشناسي ايلام، ترجمه¬ي زهرا باستي، سمت، 1385.&lt;br /&gt;
كتاب مقدس، (عهد عتيق و عهد جديد)، انجمن پخش كتب مقدسه، 1355.&lt;br /&gt;
گرني، اوليور، هيتي¬ها، ترجمه¬ي ژاله آموزگار، انتشارات پژوهشگاه مطالعات فرهنگي، 1371.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	De Certeau, M. Histoiricites Mystiques, Recherches de Science Religieuse, 73, pp: 325-354, 1985.&lt;br /&gt;
Rüster, E. )Chr. (Neu, Hethitisches Zeichenlexikon (HZL), Wiesbaden,1989.&lt;br /&gt;
Falkenstein, A. Archaische Texte aus Uruk, Berlin-Leipzig, 1936.&lt;br /&gt;
von Soden, W. The Ancient Orient: An Introduction to the Study of the Ancient Near East, Grand Rapids: Erdman&#039;s Publishing Company, 1985.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amir.dana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D9%90_%D8%A7%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%86&amp;diff=758</id>
		<title>نوشتن تاریخِ اکنون</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D9%90_%D8%A7%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%86&amp;diff=758"/>
		<updated>2014-05-20T14:17:16Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amir.dana: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نوشتن تاریخ اکنون (بخش نخست)، فروزش، شماره‌ی 3، تابستان 1388، ص: 4-14.&lt;br /&gt;
نوشتن تاریخ اکنون (بخش دوم)، فروزش، شماره‌ی 4، پاییز 1388، ص: 4-16.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شروين وكيلي&lt;br /&gt;
21/5/1387&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1. تاريخ، واژه ايست که با گذشته پيوند خورده است. مورخان، آن انديشمنداني هستند که به رخدادهايي که در گذشته به وقوع پيوسته اند مي پردازند، متوني کهن را که توسط گذشتگان نوشته شده اند تحليل مي کنند، و به عنوان متخصصاني که برش خاصي از زمانِ گذشته در قلمرو دانش و فهم شان است، نامدار مي شوند و اعتبار مي يابند. محوري که از اکنون آغاز مي شود و به زمان هاي دوردست منتهي مي شود، تيول مورخان است، و اين دامنه از لحظاتي پيش، از همان نقطه اي که رخدادهاي جاري در اکنون به گذشته تبديل مي شود، آغاز مي شود و تا نخستين نشانه هاي خط و نويسايي عقب مي رود. اين بدان معناست که تاريخ از سويي با گذشته، و از سوي ديگر با زبان، و به طور خاص زبانِ نوشته شده و متن سر و کار دارد. در آنجا که متني وجود ندارد، اقتدار مورخ پايان مي يابد و حکومت باستان شناس آغاز مي شود. &lt;br /&gt;
بر اين مبنا، تاريخ به عنوان شاخه ای از دانش که به گذشته مي پردازد، در ميان ساير شاخه هاي رسمي و دانشگاهي علم جايي براي خود باز کرده است، و موقعيتي به ظاهر هم ارز و هم زور با ساير شاخه هاي دانايي به دست آورده است. اين تصوير از علم تاريخ و مورخان با وجود آشنا و رايج بودن، اگر با دقتي بيشتر نگريسته شود، به تعارض هايي مفهومي بر مي خورد. از يک سو، چنين مي نمايد که تاريخ به نوعي با ساير دانشها متفاوت باشد. چرا که در آن از روش شناسي دقيق و رياضي گونه ي رايج در ساير علوم به شکلي منسجم و ساختار يافته استفاده نمي شود، و با وجود تلاشهاي فراواني که براي کمي، عيني، و تجربي ساختنِ شواهد تاريخي انجام گرفته است، اين علم همچنان ماهيت تفسيري و بلاغي خود را حفظ کرده است. &lt;br /&gt;
از سوي ديگر، چنين مي نمايد که تمام علوم ديگر را بتوان به نوعي زيرشاخه ي تاريخ دانست. چرا که تاريخِ هر علمِ خاص، کلِ داشته هاي آن علم را تا لحظه ي اکنون در بر مي گيرد و به تعبيري چنين مي نمايد که تاريخ و يا شاخه اي از آن که تاريخ علم باشد، به نوعي فراعلمِ زمان مدار تبديل شده باشد. &lt;br /&gt;
تاريخ، گذشته از اين تفاوتهاي روش شناختي و ابهام هايي که در مرزبندي اش وجود دارد، از يک نظر ديگر هم با ساير علوم تفاوت دارد، و آن هم تاثير مستقيم و تعيين کننده ايست که در هويت فردي و اجتماعي اعضاي يک جامعه دارد. هيچ علم ديگري را نمي توان يافت که به قدر تاريخ در شکل دادن به خودانگاره ي سوژه از خودش تاثير داشته باشد، و با پيکربندي هويت جمعي مردمي که در کنار هم زندگي مي کنند و &amp;quot;تاريخ&amp;quot; مشترکي دارند، کردارهاي آينده ي ايشان را تعيين کرده باشد. &lt;br /&gt;
تاريخ در اين معنا، تنها علمي است که با وجود تاثير شديد و چشمگيرش بر شکل دادنِ اکنون، پيوند خويش با اين برش زماني خاص را انکار مي کند. اگر از دستاوردهاي فني ناشي از علوم تجربي بگذريم، و تنها بر محتواي معنايي و بافتار تفسيري شاخه هاي علوم تمرکز کنيم، تاريخ را مهمترين شکل دهنده به شکلِ اکنون خواهيم يافت، و غريب است که اين تاثير فراگير و عمومي در مورد شيوه ي درک ما از خويشتن در اکنون، توسط علمي صورتبندي و بيان مي شود که مدعي کناره گيري از اکنون، و اقامت در گذشته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2. ادعاي اقامت در گذشته و انکار پيوند با حال، دستاويزي است که تاريخ را به نوعي مرجع غايي، به نوعي داور بي طرف و شکلي از سيستم لختِ نيوتوني تبديل مي کند، که کل حرکتها و رخدادها و تصميم هاي نهفته در اکنون را مي توان بر مبناي آن و در تناسب با آن سنجيد. تاريخ، با لانه کردن در گذشته است که مشروعيت و اقتدار کافي را براي شکل دادن به اکنون به دست مي آورد.&lt;br /&gt;
ميشل دو سرتو، يکي از بهترين بيانها را در مورد ضرورت بازبيني اين ادعاي تاريخ به دست داده است. چنين مي نمايد که برداشت دو سرتو در مورد اين نکته درست باشد که تاريخ، همواره بر شواهد و مستنداتي تکيه کرده که در اکنون حضور دارند و در حال مستقر شده اند (De Certeau, 1985). &lt;br /&gt;
اشياي گرد آمده در موزه ها، متون تاريخي، و نوشتارهاي نقش بسته بر سفالينه ها و ديوارها همه از آن رو موضوع علم تاريخ دانسته مي شوند، که در زمانه ي اکنون حضور دارند و يا با بند نافي از جنس روايت و نقل قول و يادبود به حالِ گريزپاي ما پيوند خورده اند. بر اين مبنا، تاريخ، تفسيري است که ما از چيزها و رخدادها و شواهدِ موجود در اکنون داريم. ماده ي خام تاريخ، که داربستهاي استوار ساختن گذشته ي ما را بر مي سازد، آن چيزي است که در زمان حال هست. بر اين مبنا، انکار اتصال شواهد تاريخي به اکنون، همچون ناديده انگاشتن انگيزه ي حال مدارانه ي مورخ، خطايي روش شناسانه محسوب مي شود.&lt;br /&gt;
پيوند تاريخ با گذشته، و انکار پيوند آن با زمان حال به قدري در ذهن ما رسوب کرده و نگاههاي ما به حدي بدان معتاد گشته اند که سخن گفتن از آن با لحني نقادانه و دعوت به جور ديگر انديشيدن در اين قلمرو در نگاه نخست نامفهوم و ناممکن مي نمايد. با توجه به اين که تلاش من در بازخواني و بازسازي تاريخ فرهنگ انساني به طور عام و تاريخ ايران زمين به طور خاص، دستيابي به شالوده اي استوار و مستحکم براي بازتعريف هويت خويشتن است، چنين گسستي از ديدگاه سنتي و گذشته مدارانه ي تاريخ را ضروري و بارآور مي دانم. براي ترسيم حد و مرزهايي که در دعوت به &amp;quot;اکنون مدار&amp;quot; ديدنِ تاريخ نهفته است، بايد نخست به زمينه اي انديشيد که ناديده انگاشتن اين ديدگاه را به امري چنين مرسوم مبدل ساخته است. &lt;br /&gt;
آماج اصلي اين نوشتار، طرح شرايطي است که به گسسته شدنِ بند ناف تاريخ با اکنون منتهي شده است. اين شرايط را با رجوع به متوني که امروز تاريخي ناميده مي شوند، و معمولا در زمان نگاشته شدنشان هم همچون تاريخ فهميده مي شدند، انجام خواهم داد. يعني به شرايطي خواهم نگريست که در آنها تاريخ مستقر در اکنون، که گمان دارم زماني با اقتدار تمام وجود داشته است، به تاريخِ ابتر و مخفي در گذشته تبديل شد. به طور خلاصه، موضوع اصلي اين نوشتار، چگونگي گسسته شدنِ پيوند ميان تاريخ و اکنون، و محدود ماندنش به گذشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3. در مورد اين که نخستين متون تاريخي در چه زماني و در چه تمدني نوشته شدند، توافقي عمومي وجود دارد، هرچند در مورد دلالتِ اين متون در همان تمدنها بحث و کشمکش بسيار است. مي دانيم که خط در ابتداي هزاره ي سوم پ.م در کهنترين تمدنهاي يکجانشين ،ايران زمين (مشتمل بر ميانرودان، سغد و خوارزم، ايلام، و دره ي سند)، آناتولي و مصر-  پديدار شد، و در ابتداي کار براي ثبت رخدادهايي از جنس تحولات سياسي يا باورهاي ديني به کار گرفته شد. &lt;br /&gt;
متون تاريخي در مصر، تا دير زماني که تا حمله ي هيکسوس هاي آسيايي به طول انجاميد، در عمل به زنجيره اي از نسب نامه هاي رسمي که ارتباط فرعون را با فرعونهاي پيشين نشان مي داد و ساختاري بسيار رسمي و صورتبندي شده در قالب چندين نام ديني و دولتي داشت، منحصر مي شد. بخش مهمي از تاريخ مصر در دوران پيش از حاکميت هيکسوس ها را بايد در متوني که در کل خصلتي غيرتاريخي دارند و داستانهايي تخيلي يا دعاهايي ديني را در بر مي گيرند، جستجو کرد. &lt;br /&gt;
در مقابل، در قلمرو ايران زمين بود که نخستين متون تاريخي به معناي ثبت رخدادهاي ويژه و محصور در زمان و مکان، توليد شد. اين امر، تا حدود زيادي مديون چند پارگي جغرافيايي اين قلمرو، و ظهور تمدنهايي متفاوت بر پهنه ي آن بود. در کل، متون تاريخي پديد آمده در ايران زمين، بيشتر از رده ي فتح نامه ها و گزارشهايي جنگي هستند که محور اصلي شان نبرد ميان قطبِ ايلام –ميانرودان است.  &lt;br /&gt;
يکي از نخستين متوني که مي توانند همچون متني تاريخي نگريسته شوند، و تاريخ ميانرودان باستان (سومر) و همچنين تاريخ نوشته شده ي انساني با آن شروع مي شود، شرح نبرد انمرکار - شاه دولتشهرِ سومريِ اوروک- با شاهِ اَرَت - احتمالا منطقه ي شهداد- در ايرانِ جنوبي است. در اين کتيبه که به خط ميخي سومري نوشته شده، براي اولين بار، مي بينيم که متن با عبارتِ آشناي &amp;quot;يکي بود، يکي نبود!&amp;quot; آغاز مي شود. حماسه ي ديگر سومري، که در ضمن کهنترين متنِ داراي نام گيلگمش هم هست، به نبردي در ميان دو دولتشهرِ کيش و اوروک اشاره مي کند که در جريان آن گيلگمش - شاه اوروک- پس از متحد شدن با جنگاوران سرزمينش و فرونشاندن مخالفتهاي شوراي ريش سپيدان شهرش، به کيش لشکر مي کشد و پس از محاصره کردنِ آنجا، با شاه اين شهر که آگا نام دارد، صلح مي کند. در هردوي اين متون، روايتي تاريخي به اساطير درآميخته است. در حماسه ي انمرکار، شاه اوروک فرزند خداي خورشيد -اوتو- دانسته مي شود و ارتباط گيلگمش هم که با خدايان سومري به قدر کافي مشهور هست(Falkenstein, 1936). &lt;br /&gt;
متون سومري اي که به رخدادهايي تاريخي پرداخته اند، در کل از الگويي پيروي مي کنند که در همين دو متن اوليه وجود دارد: استعاره هايي اندک و معمولا گويا، متوني کوتاه و بيانيه مانند، و ارجاعهايي مبهم و نادقيق به اشخاص و جاها، به شکلي که آشکار است متن براي کساني نوشته شده که مکان شهرها و هويت شاهان و کسانِ نامبرده شده در کتيبه ها را ، به خوبي ميدانسته اند. در يکي از متون ديگري که چند قرن بعد، توسط اورکاگينه -شاه اور- به مناسبت غلبه ي او بر رقيبش که کاهني بلندپايه بود، نوشته شده است، اشاره هايي به اقدامات دادخواهانه ي شاه جديد وجود دارد و براي نخستين بار از واژه ي &amp;quot;آزادي&amp;quot; به عنوان محور مشروعيت بخشي به شاهي که مردم را از قيد ستم کاهني زياده خواه نجات داده، مورد استفاده واقع شده است. &lt;br /&gt;
در ميانرودان پس از آمدن اکدي ها الگوي نوشتن تاريخ کمي تغيير يافت. اين تغيير بيشتر با توجه به ريزه کاري ها و تاکيد بر ساختار ادبي متون تاريخي مربوط مي شد، تا تحولي بنيادين در سبک روايت. اين تحول را مي توان با مقايسه ي کتيبه هاي به جا مانده از قبل و بعد ورود اکدي ها به ميانرودان دريافت. اِآناتوم -شاه لاگاش در 2460 پ.م- که با ايلاميان جنگيد و بر ايشان چيره شد، سه متن کمابيش مشابه از خود به جا گذاشته است که يکي از آنها به اين شرح است:&lt;br /&gt;
&amp;quot;ايلام، کوه بلند با سلاح در هم کوبيده شد. پشته هايي از اجساد بر هم تلنبار شد، اَرَو که اِنسي (حاکم) آن درفشها را برافراشته بود، با سلاح در هم کوبيده شد. پشته هايي از اجساد بر هم تلنبار شد، اومّا با سلاح در هم کوبيده شد، بيست پشته از جسد برهم تلنبار شد.(پاتس، 1385: 143)&amp;quot;&lt;br /&gt;
کمتر از دو قرن پس از نوشته شدن اين متن، ريموش که فرزند و جانشين شروکين -بنيانگذار پادشاهي اکد- بود، در کتيبه اي به متنهاي تاريخي به معناي دقيق کلمه بسيار نزديک شد:&lt;br /&gt;
&amp;quot;اَبَل گَمش، پادشاه برهشوم را در نبرد مغلوب کرد. زَهَر و ايلام در ميانه ي برهشوم رزم آرايي کردند. اما ريموش پيروز شد. 16212 تن کشته و 4216 نفر اسير شدند. امهسيني پادشاه ايلام اسير شد، ؟ از ايلام اسير شد. سيدَگو فرمانرواي برهشوم اسير شد و شرگَپي در كنار رودخانه ي قبليتوم اسير شد. پشته هايي از اجساد در شهر روي هم تلنبار شد.(پاتس، 1385: 167)&amp;quot;&lt;br /&gt;
چند قرن بعد، در حدود 2100 پ.م پوزور اينشوشيناک که پادشاه ايلام بود، کتيبه اي نوشت و پيروزيهاي خويش را با همين سبک در آن شرح داد:&lt;br /&gt;
&amp;quot;حاکم شوش، گيرنيتا، سرزمين ايلام، پسر شيمپي ايشهوک، دشمنان کيماش و هورنوم را اسير کرد. هوپسانا را فرو پاشيد و هشتاد و يک شهر و منطقه را در يک روز زير پاهايش ويران کرد. آنگاه که پادشاه سيماشکي به سويش آمد، بر پاهايش آويخت. پوزور اينشوشيناک نيايشهاي او را شنيد و...(پاتس، 1385: 194)&amp;quot;&lt;br /&gt;
سنتي که با ورود اکدي ها به ميانرودان شکل گرفت و زبان روايي متون تاريخي را از حالت استعاري و اساطيري اش به وضعيتي دقيقتر و روشنتر تبديل کرد، تا دو هزاره پس از ورود ايشان به ميانرودان همچنان تداوم يافت. در ابتداي قرن هشتم پ.م گزارش دقيق حمله ي شروکين دوم به ماد و ايلام را داريم، که در آن شمار تلفات و نام و نشان شهرهايي که ارتش او از آن عبور کرده اند، با دقت ذکر شده است. اين رده از متنها در نهايت به کتيبه ي مصور آشور بانيپال، واپسين شاه بزرگ آشور ختم مي شوند که در آنها شرح پيروزي او بر پادشاه ايلام آورده شده است. &lt;br /&gt;
فتح نامه هاي اين دوران، لحن ساده و گاه صميمانه اي دارند، حمورابي در متني که در ميانه ي قرن هفدهم پ.م نوشته است، از اين که پس از هجوم اوليه اش به ايلام به سختي شکست خورد و هراسان، نا اميد و افسرده به شهر خويش بازگشت، سخن مي گويد، و آشور بانيپال وقتي از اتحاد ايلامي ها با بابلي ها در برابر سپاهيانش سخن مي گويد، اشاره مي کند که &amp;quot;من هرگز انتظار نداشتم ايلامي ها با من دشمني کنند.&amp;quot; &lt;br /&gt;
با اين وجود، شاهاني که اين کتيبه ها را مي نوشتند، به چشم انداز ويژه ي خويش از جنگ پايبند بودند. چنان که وقتي در نبرد هَلوله (693 پ.م)، سپاهيان آشوري در برابر ارتش متحد ايلام و بابل صف آراستند و نبردي سخت خاک ساحل دجله را خونين کرد، هر دو طرف ادعاي پيروزي کردند(Von Solen, 1985: 58). بر اساس سالنامه هاي بابلي، شاه ايلام که هومبان نيمنا نام داشت، بر آشوريان پيروز شد، و اين در حالي بود که سناخريب - شاه آشور- هم پس از بازگشت به شهر خويش کتيبه ي نبي يونس را منتشر کرد و در آن نوشت که در هلوله بر ايلاميان و بابليان چيره شده و پسر شاه بابل را اسير کرده است: &amp;quot;آنها را شکست دادم، صد و پنجاه هزار تن از جنگجويانشان را از دم تيغ گذراندم،...&amp;quot;&lt;br /&gt;
اين چيزي بود که چند قرن قبل در نبرد بزرگ ميان رامسس دوم و شاه هيتي ها در سوريه نيز تکرار شده بود و در آن هنگام هم هريک از دو طرف پس از بازگشت به کشورشان براي خود ادعاي پيروزي کردند و جشن گرفتند. در اين هنگام البته، چنين روايتهاي ضد و نقيضي از يک نبرد، تنها به مواردي مربوط مي شد که نتيجه ي جنگ نامعلوم و دستاورد آن مبهم بود. و هنوز تا زماني که پادشاهي مانند نرون پس از شکست در جنگ با ايران و وادار شدن به واگذاري تاج ارمنستان به شاهزاده اي ساساني، در رم جشن بگيرد و ادعاي پيروزي کند، قرنها زمان مانده بود.&lt;br /&gt;
در جهان باستان، متوني که به رخدادهايي مهم و به اصطلاح امروزين &amp;quot;تاريخي&amp;quot; دلالت مي کردند، تنها به شرح نبردها و پيروزيهاي شاهان منحصر نبودند. نبايد از ياد برد که مردماني که در اين دوران مي زيستند، در مورد رخداد تاريخي  برداشتي متفاوت با درک امروزين ما داشتند، و تاسيس يا مرمت يک معبد را به اندازه ي -و گاهي بيش از- پيروزي در يک نبرد مهم مي دانستند. از اين رو به همراه کتيبه هايي که پيروزي شاهان را بر هم شرح مي دهد، انبوهي از متون با ساختار مشابه را هم داريم که به بازسازي و مرمت معابد دلالت مي کنند. يکي از آنها، که نمونه ي خوبي از اين رده از متون است، کتيبه ي هومبان نومان، شاه مقتدر ايلام است که در فاصله ي 1340 تا 1350 پ.م بر اين سرزمين فرمان مي راند. او در کتيبه اي چنين نوشته است:&lt;br /&gt;
&amp;quot;...من هومبان نومان پسر اتَّر کيتاه هستم. گسترنده ي قلمرو شاهي، سرور (سرزمين) ايلامي، صاحب تاج و تخت ايلام، پادشاه انشان و شوش. ايزد بزرگ به خاطر به سبب نسب بردن از مادرم مرا برگزيد و دوستدارم شد. سعادت و بهروزي برقرار شد. تاج شاهي بازگردانده شد، اينشوشيناک پادشاهي را به من داد. براي زندگي ام، براي زندگي ميشيم روه، براي زندگي ريشپ لا، براي اين معبد که کاملا ويران شده بود، در محل آن کوکونومي (قربانگاهي) ساختم آن را به ايزد بزرگ، به کيريريشا و حاميان زمين اهدا کردم. کيريريشا و حاميان زمين به من عمر طولاني اعطا کنند، باشد که آنان به من پادشاهي اي اعطا کنند که همواره پر رونق باشد.(پاتس، 1385: 326)&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
4. بافت کلي متوني که شرحشان گذشت، از قواعدي عمومي و مشابه پيروي مي¬کنند. &lt;br /&gt;
نخست آن که تمام اين متون، با اختصار و دقتي که تنها به حجم غنيمتها و شمار مناطق ويران شده اختصاص دارد، عمليات جنگي¬اي را که به پيروزي ختم شده¬اند، توسط رهبر سپاه پيروزمند ثبت کرده است. و يا به انجام کاري نيک - از جمله مرمت يا ساخت معبد، و اهداي پيشکشي بزرگ به خدا يا ايزدبانويي محبوب- دلالت مي¬کند. به عبارت ديگر، هسته¬ي مرکزي تمام متون ياد شده را رخدادي که مهم پنداشته مي¬شده، تشکيل مي¬دهد. &lt;br /&gt;
دوم آن که تمام متون ياد شده، کتيبه¬هايي هستند که توسط پادشاهاني نوشته شده¬اند که ادعاي غلبه بر دشمنانشان را در ميدان نبرد داشته¬اند، يا فاعلِ آن کارِ نيک و آييني بوده¬اند. به عبارت ديگر، فاصله¬ي زماني ميان رخداد ياد شده و زمان ثبت آن بسيار اندک بوده، و کسي که آن را ثبت کرده، همان کسي بوده که آن را به انجام رسانده است. &lt;br /&gt;
ديگر آن که در تمام اين متون، از نام کسان و شهرها به شکلي ياد شده که گويي همگان از ماهيت آن با خبر هستند. به همين دليل هم موقعيت جغرافيايي بسياري از شهرها و مناطق هنوز به درستي شناسايي نشده است. از خدايان، شهرها، و افراد تنها با نام، و گاه با نامي اختصاري يا ضميري ساده- ياد شده و به اين ترتيب آشکار بوده که در زمان نوشته شدنِ متن، همه از جزئيات موضوع با خبر بوده¬اند، و پيش فرض نگارنده هم اين بوده که مخاطبانش در مورد ماهيت عمومي موضوع اطلاعاتي کامل دارند. &lt;br /&gt;
به بيان ديگر،  اين متون را شاهاني پيروزمند براي مردم خود مي¬نوشته¬اند، و اينان کساني بوده¬اند که کمابيش در جريان امور قرار داشته¬اند، و کردار شاه در نوشتن متن کتيبه و حک کردنش بر ديوارنگاره يا لوح، بيشتر عملي آييني بوده که تثبيت و جاودانه کردنِ آن را در قالب خطوطي مقدس رقم مي¬زده است. متون سومري، اکدي، ايلامي، و مصري به روشني به نويسندگاني تعلق داشته¬اند که تاريخ دوران خويش را در پيوندي انداموار با اکنون، براي مردمي که در همين زمان حال مي¬زيستند، روايت مي¬کردند. زمان افعال به حال يا گذشته¬اي نزديک و به ياد آوردني مربوط مي¬شود و ارجاعاتي به گذشته¬هاي دور يا دورانهاي تاريخي از ياد رفته وجود ندارد، و همه چيز به تلاش براي ثبت رخدادي مي¬ماند که در اکنون رخ داده و قرار است براي مردمي حاضر در همان اکنون، تثبيت شود. اين ماجرا در مورد متونِ باقي مانده از تمدنهاي ديگر -مانند هيتي-ها، اورارتوها، و ميتاني¬ها- هم مصداق دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
5. در ميان متونِ دوران باستان، به ويژه کتيبه¬هاي به جا مانده از هيتي¬ها در بحث ما اهميت دارد. اين مردمان که در فلات آناتولي پادشاهي نيرومندي برقرار کرده بودند، نمايندگان نخستين موج مهاجرت آرياييها محسوب مي¬شدند و اولين کشور مقتدر آريايي را در فاصله¬ي 1600-1200 پ.م در جهان باستان بنيان نهادند. اين امر به خصوص از آن رو اهميت دارد که خداياني مانند مهر و زروان براي نخستين بار در کتيبه-هاي ايشان مورد اشاره واقع شده¬اند و ردپاي باورهاي هند و ايراني ديرينه را در تمدنشان مي¬توان باز يافت. دومين دليل اهميت ايشان، آن است که به شکلي بسيار روشن و برجسته اين پيوندِ متون تاريخي با زمان اکنون را نشان مي¬دهند.&lt;br /&gt;
هات توسيليس اول (1650-1620 پ.م)، شاه مقتدر هيتي که سرزميني متحد و نيرومند را براي فرزندش به ارث گذاشته بود، در متني که همچون وصيتنامه¬اي سياسي براي مردم کشورش و پسرش تنظيم کرده بود، با لحني بسيار خودماني سخن خويش را چنين شروع مي¬کند: &lt;br /&gt;
&amp;quot;ببينيد، مورسيليس اکنون پسر من است... خدا به جاي شير، شير (ديگري خواهد نشاند)... پس از گذشت سه سال، بايد به جنگ برود... اگر او را هنگامي که هنوز کودک است به جنگ برديد، سالم بازش گردانيد،... تاکنون هيچ يک (از اعضاي خانواده¬ام) از فرمان من اطاعت نکرده است، مورسيليس، تو بايد از آن اطاعت کني.سخنم را به خاطر بسپار. اگر سخن پدر را به خاطر بسپاري (نان خواهي خورد) و آب خواهي نوشيد. وقتي به سن بلوغ رسيدي، دو يا سه بار در روز غذا بخور و خوش بگذران. پير که شدي هر چقدر خواستي بنوش. در آن هنگام است که مي¬تواني سخن پدرت را از ياد ببري!... پدربزرگم پسرش را به عنوان لابارنا در ساناهوئيتا منصوب کرد. (اما بعد) خدمتگزاران و شهروندان برجسته به سخنان پادشاه توجهي نکردند و پاپا ديلماه را بر تخت نشاندند. اکنون چند سال از آن زمان گذشته است؟ ...خانه¬هاي شهروندان برجسته چه شدند؟ آنها کجا رفتند؟ آيا نابود نشده¬اند؟(گرني، 1371: 166 و 167)&amp;quot;&lt;br /&gt;
آنچه که در مورد اين کتيبه اهميت دارد، نوع ارتباط آن با زمان و رخدادهاي تاريخي است. آشکارا، متن در مورد حوادثي تاريخي سخن مي¬گويد. شاهي از منصوب کردن پسرش به عنوان جانشين سخن مي¬گويد، و مردم را به پيروي از فرمان خويش فرا مي¬خواند. در عين حال، اشاره¬هايي به رويدادهاي زمان پدربزرگش هم در آن وجود دارد و به اين ترتيب استخوان¬بندي متن بر مبناي عناصري تاريخي و رخدادهايي مشخص استوار شده است. با اين وجود، هات توسيليس خود را به زمان گذشته محدود نکرده است. او در مورد اين که فرزندش در چه زماني و چگونه بايد به جنگ برود، چيزهايي مي¬گويد، و حتي چگونه خوردن و نوشيدن را هم در آينده به او آموزش مي¬دهد. اينها همه در متني است که با اعلام وليعهدي او شروع مي¬شود و با يادآوري شورشي در زمان پدربزرگش ختم مي¬شود. به روشني مي¬توان ديد که در اينجا پادشاهي بر نقطه¬ي زمان حال ايستاده و از آنجا در مورد حوادثي که در گذشته رخ داده¬اند يا در آينده رخ خواهند داد، داوري کرده و اعلام موضع مي¬کند. &lt;br /&gt;
در ميان جانشينان هات توسيليس، به ويژه بايد از مورسيليس ياد کرد که به دقت وقايع زمان خويش را ثبت مي¬کرد و اين کار را در مورد رخدادهاي دوران پدر و پدربزرگش هم انجام داد. بي آن که ارتباط خويش را با اکنون از دست بدهد. چهار قرن پس از او، هات توسيليس سوم (1264-1239 پ.م) بر تخت نشست و از آنجا که بر خلاف قوانين مرسوم قلمرو هيتي برادرزاده¬اش - اورحي تسحوب (1271-1264 پ.م) که پادشاه قانوني بود - را از قدرت برکنار کرده بود، ناچار شد بيانيه¬اي براي تثبيت مشروعيت خود صادر کند(Ruster, 1989). اين بيانيه نيز آشکارا به رخدادي تاريخي دلالت مي¬کند. پادشاه در اين کتيبه سخن را با شرح دوران کودکي¬اش، و حمايتي که ايزدبانوي ايشتار از او مي¬کرده مي¬آغازد، و از رقابتش با دشمنان حسودش، و چيرگي¬اش بر آنها مي¬نويسد. بعد، سخن را به اختلافش با اورحي تسحوب مي¬کشاند:&lt;br /&gt;
&amp;quot;اما به سبب احترام به برادرم (که پادشاه پيشين بود) کاري نکردم. تا هفت سال سر از اطاعت نپيچيدم. اما آن مرد در صدد نابودي من برآمد... از من هاک پيس و نريکا را گرفت. اين بود که از  او اطاعت نکردم و بر ضد او سر به شورش برداشتم. با وجود اين، اگرچه عليه او شورش کردم، با سوار شدن بر گردونه¬ي جنگي يا در خانه بر ضد او گناهي مرتکب نشدم....ايشتار اورحي تسحوب را ترک کرد، و حتي در شهر خودش او را مانند خوکي در خوکداني زنداني کرد و همه¬ي خات توساس (پايتخت هيتي¬ها) به سوي من بازگشت... خواه فرزند، خواه نواده، خواه خلف هات توسيليس و پودوحپا، هرکس در آينده وارث تاج و تخت شود، بايد ايزدبانوي ايشتار ساموحا را در ميان خدايان بپرستد.(گرني، 1371: 170و171)&amp;quot;&lt;br /&gt;
در اينجا هم مي¬بينيم که شاهي در ضمنِ اشاره به تاريخِ گذشته، از حقانيت خويش براي تسلط بر حکومت سخن مي¬گويد و اين نکته را دستمايه¬ي سفارشهايي در مورد رفتار مردمان در آينده قرار مي¬دهد. به عبارت ديگر، در متونِ هيتي، آن رخداد تاريخي¬اي که هسته¬ي اصلي تاريخ را تشکيل مي¬دهد، نه تنها در زمانه¬ي اکنون لانه کرده است، بلکه متني را نيز ايجاب مي¬کند که علاوه بر اشاره به آن، به رخدادهايي در پيش و پس از آن نيز اشاره دارند. هات توسيليس سوم در عين حال که از سرکشاني که بر پدربزرگش شوريده بودند، ياد مي¬کند، از پسرش مي¬خواهد تا بعد از بلوغ به زندگي شادخوارانه¬اي بپردازد و در هنگام پيري سفارشهاي او را فراموش کند، و هات توسيليس سوم پس از يادآوري پيمان شکني¬ها و بدخواهي¬هاي برادرزاده¬اش و اشاره به رخداد اصلي که برکناري اوست، سفارش مي¬کند که ايزدبانوي پشتيبان او توسط آيندگان پرستيده شود. اين نشت کردنِ گذشته و آينده در هاله¬ي اطراف رخدادي حال-مدارانه، تنها به تمدن هيتي منحصر نيست، هرچند برجسته¬ترين نمودهاي خود را در آنجا مي¬يابد. در ايلام نيز، در کتيبه¬هاي اهدايي اونتاش ناپيريشا، که سازنده¬ي زيگورات اور است، چنين مي¬خوانيم: &lt;br /&gt;
&amp;quot;من، اونتاش ناپيريشا معبد بلند را از خشتهاي طلا و نقره، ابسيدين و مرمر ساختم و آن را به خداي بزرگ و به اينشوشيناک سيان کوک اهدا کردم. هرکه آن را فرو ريزد، خشتهايش را خراب کند، طلا، نقره، ابسيدين، مرمر و آجرکاري¬اش را بربايد و به کشور ديگري ببرد، باشد که خشم خداي بزرگ، خشم اينشوشيناک و کيريريش سيان کوک بر او نازل شود و اعقاب او زير خورشيد سعادتمند نشوند.(پاتس، 1385: 327)&amp;quot;&lt;br /&gt;
همسرِ همين شاه، کتيبه¬اي زيبا بر تنديس عظيمِ مفرغينش دارد که بر آن چنين نوشته است:&amp;quot; من ناپير اسو، همسرِ اونتاش ناپيريشا هستم. آن که پيکره¬ي مرا بربايد، آن را خرد کند، کتيبه¬اش را خراب کند، يا نام مرا پاك کند، باشد که با نفرين ناپيريش، کيريريش و اينشوشيناک هلاک گردد، نامش از ميان برود، فرزندش نازا گردد، و...(پاتس، 1385: 327)&amp;quot;&lt;br /&gt;
از همين دو کتيبه، مي¬توان اين نکته را دريافت که در متون کهنِ تاريخي غيرهيتيايي هم، که اتفاقا کتيبه¬هاي پيشکشي و متون نذري بخش مهمي از آن را تشکيل مي¬داده¬اند، پيوندي مشابه را در ميان رخدادِ مهم مورد نظر و هاله¬اي از گذشته و آينده که در پيرامون آن تنيده شده است، نشان مي¬دهند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
6. پس از آن که کوروش بزرگ ظهور کرد، فرآيندي را آغاز کرد که به متحد شدنِ کل سرزمينهاي نويسا در قلمرو مياني منتهي شد. اين بدان معنا بود که حوزه¬هاي فرهنگي متفاوتي که در آن زمان در قلمرو مياني وجود داشتند و از حضور يکديگر با خبر بودند، در مدت چند دهه به شکلي برق¬آسا از نظر سياسي زير درفش هخامنشيان متحد شوند و به شکلي پايدار و کارآمد از نو سازماندهي شوند. به اين ترتيب تمدنهاي دره¬ي سند، ايران شرقي، ماد، پارس، ايلام، ايران مرکزي، ميانرودان، آناتولي، فنيقيه، يونان (که مراکزش در آسياي صغير قرار داشت و بعدها به بالکان منتقل شد)، و مصر در يک نظام يکپارچه¬ي سياسي در هم آميختند. اين دولت غول پيکرِ نوظهور که تمام قلمروهاي نويساي شناخته شده¬ي آن دوران در قلمرو مياني را در بر مي-گرفت، نخستين &amp;quot;مرکزِ&amp;quot; فراگير و عمومي را در نظامهاي اجتماعي باستاني پديد آورد، و اين مرکزي بود که به خاطر بي¬رقيب و يگانه بودنش، براي مدتهايي مديد پا برجا ماند و بعدها در قالبي اساطيري به سرمشقي و سرنموني براي دولتهاي توسعه طلب بعدي تبديل شد.&lt;br /&gt;
ظهور هخامنشيان، با دگرديسي بنياديني در شيوه¬ي سازماندهي معنايي هستي همراه بود، که خواه ناخواه ردپاي خود را بر شيوه¬ي نگارش تاريخ و ارتباط رخدادها با زمان نيز بر جاي مي¬نهاد. مهمترين نمود اين امر، ظهور نخستين نظام معنايي مرکزمدار در تاريخ فرهنگ انساني بود، که مرکزي غايي و هستي شناختي–- و نه موضعي و محلي- را ادعا مي¬کرد. به اين ترتيب پرستش خدايي يگانه، که بر کشوري يگانه نظارت داشت و شاهنشاهي يکتا فرمانبردارش بود، در اين گستره رواج يافت. يک مرجع غايي براي قانونگذاري، و يک قدرت سياسي برترِ پارسي به همراه دستگاه ديوانسالاري متمرکز و منسجمي در اين ميان برخاستند که شيوه¬ي رمزگذاري رخدادهاي گيتيانه را در چشم مردمان و زمامداران دگرگون ساختند.&lt;br /&gt;
بهترين نمود اين دگرديسي را در کهن¬ترين متنِ تاريخي باقي مانده از اين دوران مي¬توان باز يافت. متني که از داريوش بزرگ در بيستون به جاي مانده است، و من ترديدي ندارم که متوني ديگر - از کوروش و کمبوجيه و برديا- پيش از آن وجود داشته¬اند که به دلايل سياسي يا تصادفي از ميان رفته¬اند.&lt;br /&gt;
به هر صورت، کتيبه¬ي بيستون از چند نظر با متون تاريخي ديگري که در همان اعصار توسط ادامه دهندگانِ سنن کهن تاريخ نويسي نگاشته مي¬شدند. تفاوت دارد. به عنوان مثال، به اين متون که در زمان زمامداري کوروش بزرگ در بابل نوشته شده¬اند، توجه کنيد. متن نخست از سالنامه¬هاي بابلي برگرفته شده است و پيروزي کوروش بر آستياگ مادي را روايت مي¬کند، و در ضمن به رفتار عجيب نبونيد شاه بابل و ناديده انگاشته شدن مراسم ديني بابليان توسط او دلالت دارد. اين متن در بابلي نوشته شده كه هنوز توسط كوروش فتح نشده و براي خود يك پادشاهي بزرگ و مقتدر است.&lt;br /&gt;
&amp;quot;سال ششم (از سلطنت نبونيد) ]550 پ.م[: شاه ايشتومِگو ]آستياگ[ سربازانش را فراخواند و براي مقابله با کورَش، شاه انشان، شتافت، تا با او در نبرد رويارو شود. ارتش آستياگ بر او شورش کرد و او را در غل و زنجير به کورش تحويل داد. کورش به سمت شهر آگامتانو ]اکباتان[ پيش رفت و خزانه¬ي سلطنتي را تصرف کرد. او سيم و زر و ساير اشياي گرانبهاي آگامتانو را به عنوان غنيمت به انشان برد. اشياي گرانبهاي  (...).&lt;br /&gt;
سال هفتم ]549 پ.م[: شاه در تِما ماند. شاهزاده و صاحب منصبان و سربازانش در اکد ]بابل[ ماندند. شاه براي مراسم ]سال نو[ در ماه نيسانو ]فروردين[ به بابل نيامد. تصوير ]بتِ[ خداي نَبو به بابل نيامد. در نتيجه تصوير خداي بِل ]مردوک[ از بابل خارج نشد و به اساگيل نرفت. جشن اول سال از قلم افتاد. اما پيشکش¬ها در معبد اساگيل و ازيدا در تطابق کامل با سنن داده شد. کاهن اوريگالو مراسم تقديم شراب به خدايان را انجام داد و معبد را تطهير کرد.&amp;quot;&lt;br /&gt;
	آشکارا، اين متن دنباله¬ي همان سنت تاريخ نويسي باستاني ايلاميان و سومريان و اکديان است. هر سال با مهمترين رخدادي که در آن وقوع يافته مشخص شده است. همچنين است در کتيبه¬ي حقوق بشر کوروش، كه حدود ده سال بعد در همين بابل نوشته شده. در اين كتيبه چنين مي¬خوانيم: &lt;br /&gt;
&amp;quot;او (مردوك) کاوش کرد، در ميان¬شان جستجو کرد و شاهزاده¬اي راستکار را از صميم قلب يافت، و با دستانش او را گرفت. او کوروش، شاه انشان، را به نام فراخواند، او وي را به سروري کل جهان منصوب کرد.&lt;br /&gt;
او سرزمين قوتو، و تمام اونام-ماندا (ماد) را در برابر پاهايش به خاک افکند. مردمان سر سياه، را به دست وي سپرد تا بر ايشان غلبه کند. او ايشان را با عدالت و راستي گرفت. مردوک، سرور بزرگ، با خوشنودي به مراقبتي که از مردمش مي¬کرد نظر افکند، بر کردار پرهيزگارانه¬اش، و قلب درستکارش. او باعث شد تا به شهرش، بابل برود، وادارش کرد جاده¬ي بابل را در پيش بگيرد، همچون دوست و همراهي در کنارش.&lt;br /&gt;
سربازان فراوانش، با شماري نامعلوم، همچون آبهاي يک رودخانه غرق در اسلحه به همراهش پيش رفتند. &lt;br /&gt;
او اجازه داد تا بدون نبرد و کشمکش به بابل وارد شود. او شهر بابل، اين سرزمين فاجعه¬زده را نجات داد. او نبونيد شاه  را که از او نمي¬ترسيد، به دستانش سپرد. همه¬ي مردم بابل، سومر و اکد، شاهزاده و حاکم، در برابرش به خاک افتادند و پاهايش را بوسيدند. آنان از سلطنتش شادمان شدند و چهره¬هايشان درخشان شد.&amp;quot; &lt;br /&gt;
	ناگفته نماند كه كتيبه¬ي حقوق بشر كوروش، به چندين دليل - از جمله غيابِ تكان دهنده¬ي خشونت و اشاره به كنش جنگي، در متون تاريخي جهان باستان يگانه است و سرآغاز نبشته¬هاي هخامنشي¬اي محسوب مي¬شود كه دقيقا به همين دليل منحصر به فرد و غيرمعمول تلقي مي¬شوند. با اين وجود، آشكار است كه چارچوب معناييِ متن در مورد مفهوم تاريخ، هنوز &amp;quot;هخامنشي&amp;quot; نيست، و ساختاري همسان با كتيبه¬هاي پيشينِ بابلي و هيتي دارد. در اينجا هم شاهي رخدادي را روايت مي¬كند. اما اين روايت از سويي بر لنگرگاهِ اكنون آويخته شده است، و از سوي ديگر براي مردمي بازگو مي¬شود كه خود در خلق آن و تجربه¬اش سهيم بوده¬اند. &lt;br /&gt;
با كتيبه¬ي بيستون، اما، تاريخ نگاري دستخوش تغييري جدي مي¬شود. كتيبه¬ي بيستون به دليل ساختار ويژه¬اش، شايسته¬ي آن است كه دقيقتر مورد وارسي قرار گيرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	7. كتيبه¬ي بيستون از چند نظر يگانه و مهم است. برخي از برجسته¬ترينِ اين ويژگيها عبارتند از:&lt;br /&gt;
الف) بيستون، بزرگترين نبشته¬ي سنگي باستاني جهان است و مفصل¬ترين متن &amp;quot;تاريخي&amp;quot; را داراست.&lt;br /&gt;
ب) بيستون نخستين و تنها نبشته¬ي مهمي است كه خطِ به كار گرفته شده در آن خطي مصنوعي است. تمام نبشته¬هاي شناخته شده، و تمام متونِ عموميِ&amp;lt;sup&amp;gt;1&amp;lt;/sup&amp;gt; نگاشته شده تا پيش از دوران مدرن، - و حتي تمام اين متون در دوران مدرن- به خطوطي نوشته شده¬اند كه طبيعي بوده¬اند. يعني محصول سير طولاني و فراخ دامنه¬اي از دگرديسي¬هاي نمادين و وامگيري¬هاي بينازباني و بيناخطي بوده¬اند. نخستين ردپايي كه در كل تاريخ نوشتار از &amp;quot;ابداع&amp;quot; و بر ساختنِ خط در دست داريم، به دوران داريوش و زايش خط پارسي باستان مربوط مي¬شود و بيستون به ويژه از اين نظر اهميت دارد كه يكي از خطوطِ برسازنده¬ي آن به اين شكل، مصنوعي است. همين ويژگي بيستون باعث شد كه خوانده شدنِ تمام خطوطِ ميخي باستاني ممكن شود. يعني خط پارسي باستان به دليل همين خصلت مصنوعي بودنش از حدي ساده¬تر و منطقي¬تر است، و به همين دليل هم امكان واگشايي رمزگانش وجود دارد. تمام خطوط جهان باستان - سومري، اكدي، ايلامي، اورارتي، هيتي، و حتي هيروگليف- و تمام داده¬هاي تاريخي كه از آن برآمده¬اند، پس از خوانده شدن خط پارسي باستان و واگشايي متون چندزبانه¬ي هخامنشي ممكن شدند. &lt;br /&gt;
پ) بيستون نخستين نبشته¬اي است كه پادشاهي يكتاپرست و كامياب آن را نگاشته است. تنها متنِ مربوط به پادشاهي يكتاپرست كه پيش از آن داريم، به اسناد العمرنه مربوط مي¬شود. اين متون توسط آمن هوتپ چهارم -همان آخناتون مشهور- نوشته شده¬اند، اما بعد از مرگ آخناتون دستگاه عقايدش برچيده شد و حتي نامش را از روي اسناد درباري حك كردند. بيستون كهنترين متنِ بازمانده¬اي است كه به عقايد يكتاپرستانه دلالت مي¬كند، و نام كهنترين خدايي كه هنوز پرستيده مي¬شود را بر خود دارد. تمام متون ديگري كه به نام خدايان زنده¬ي ديگر -يگانه يا غير يگانه- اشاره كرده¬اند، به بعداز اين زمان مربوط مي¬شوند. &lt;br /&gt;
ت) بيستون نخستين متن مفصل و كاملي است كه از يك شاهنشاهي در دست داريم. به همين ترتيب، بيستون نخستين متنِ بازمانده از نخستين دولتِ جهاني است. &lt;br /&gt;
ث) كتيبه¬ي بيستون به دليل لحن و ساختار ادبي¬اش، و شمايل¬نگاري ويژه¬اش منحصر به فرد است. به زودي در اين مورد بيشتر خواهم نوشت. &lt;br /&gt;
ج) بيستون به اين دليل كه در مراحلي گوناگون و پي در پي در زماني به درازاي بيش از يك سال نوشته شده است، ويژه است. اين متني است كه گام به گام به دنبال رخ دادن حوادث تاريخي نگاشته مي¬شده است. &lt;br /&gt;
ح) چنان كه به زودي نشان خواهم داد، بيستون نخستين متنِ تاريخي به معناي امروزين كلمه است. يعني متني است كه پادشاهي براي آيندگان، و نه مخاطباني امروزين نوشته است. &lt;br /&gt;
از ميان هفت ويژگي¬اي كه براي بيستون بر شمردم، چهارتاي نخست به تاريخ فرهنگ و تاريخ دين و سياست مربوط مي¬شوند. در اينجا آنها را وا مي¬گذارم و به سه بندِ واپسين مي¬پردازم، كه به گمانم اهميتي بسيار زياد در فهم معناي تاريخ و پرتاب شدگي¬اش به گذشته دارد.&lt;br /&gt;
بد نيست هريك از موارد ياد شده را جداگانه مورد وارسي قرار دهم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
8. ساختار زباني به كار گرفته شده در بيستون و لحنِ ادبي نوشتار بسيار ويژه است. اين ويژه بودن را در چند سرفصل مي¬توان گنجاند، كه يك به يك بدان مي¬پردازم. اما پيش از ورود به اين بحث، بايد نخست جايگاه اين نبشته را در سير تحول متون تاريخي بشناسيم. &lt;br /&gt;
بيستون از نظر متن شناسي تاريخي، در رده¬ي فتح¬نامه¬ها جاي مي¬گيرد. يعني متني است كه در آن شاهي پيروز، شرحِ نبردها و پيروزي¬هاي خويش را بازگو مي¬كند و به اين ترتيب هم خاطره¬ي كردارهاي بزرگ خود را ثبت مي¬كند و هم به نوعي براي خويش مشروعيت فراهم مي¬آورد. زباني كه بيستون بدان نوشته شده است، از نظر زماني ابتدا ايلامي، و بعد اكدي و پارسي باستان بوده است. زبان و خط ايلامي در زمان داريوش و تا عصر نوه¬اش خط رسمي و ديواني شاهنشاهي هخامنشي بود. به همين ترتيب، خط اكدي كه دبيرانش در مركزي نامدار مانند بابل پرورش مي¬يافتند، خطي رسمي و مهم در نيمه¬ي غربي شاهنشاهي بود. خط پارسي باستان، خطي مصنوعي - و نخستين خط مصنوعي شناخته شده در تاريخ بود كه به قول داريوش به طور اختصاصي براي نگاشتنِ &amp;quot;زبان آريايي¬ها&amp;quot;- يعني ايرانيان- طراحي شده بود. &lt;br /&gt;
	شمايل و نقشهاي بيستون، داريوش را در حالي نشان مي¬دهد كه بر دشمن بزرگش برديا چيره شده و بر بدنش گام نهاده، و با كماندار و نيزه¬داري كه دو تن از هفت پهلوانِ پارسي هستند، همراه مي¬شود. در برابرش نه شاهِ دروغينِ شكست خورده نقش شده¬اند، كه هريك كلاه و جامه¬ي ملي خويش را بر تن دارند و دستانشان از پشت به هم بسته شده است. بالاي سر ايشان، تصويري از فروهر اهورامزدا ديده مي¬شود. كل اين نقش¬مايه از كتيبه¬ي آنوبانيني، پادشاهي لولوبي كه دو هزار سال پيش از داريوش بر سومر چيره شده بود، برگرفته شده است كه هنوز بقايايش در سر پل زهاب باقي است. &lt;br /&gt;
تفاوت اين دو نقش برجسته در آن است كه آنوبانيني بر فراز تختي كه روي سر شكست خوردگان قرار دارد ايستاده، در حاليكه داريوش روبروي ايشان ايستاده است. آنوبانيني كمان و چيزي شبيه به گرز يا چماق در دست دارد، و وضعيتي جنگي به خود گرفته اما داريوش نوك كمانش را در دست گرفته و دست راستش را بي اسلحه گويي مشغول بخشيدن حريفان باشد، صلحجويانه به سمتشان بالا گرفته است. تفاوت مهم ديگر، آن است كه در كتيبه¬ي سر پل زهاب ايزدبانويي (ايشتار) در برابر شاه ايستاده و خود سر بندي را به دست دارد كه انتهايش به شكلي خشونت آميز از دماغ يكي از اسيران رد شده است. در حالي كه در بيستون اهورامزدا با حالتي درست مانند داريوش دست خود را بالا گرفته و در جايي بالاي سر اسيران نقش شده است. &lt;br /&gt;
	اگر بخواهيم نقش¬مايه¬هاي بيستون را تحليل كنيم، نخستين ويژگي¬اي كه مي¬بينيم، همين جايگاه استعلايي و دورِ اهورامزدا در آن است. اهورامزدا كه در اين كتيبه همچون آسور در نگاره¬هاي آشوري تصوير شده، هم در نقاشي داريوش و حريفانش جايگاهي مستقل و دوردست دارد، و هم در متن موقعيتي غيرعادي دارد. بر خلاف شاهان گذشته كه پس از پيروزي بر دشمنانشان مي¬گفتند &amp;quot;خداي آشور دشمن مرا زير گامهايش خرد كرد&amp;lt;sup&amp;gt;2&amp;lt;/sup&amp;gt;&amp;quot; و &amp;quot;(مردوك) قونو و اومن-مندا را در برابر پاهايش به خاك افكند&amp;quot;، در بيستون تنها به اين نكته اشاره شده كه &amp;quot;اهورمزدا مرا ياري كرد&amp;quot;. در واقع در هيچ بند و سطري نيست كه به دخالت مستقيم اهورامزدا يا كنشِ تعيين كننده¬ي او اشاره شده باشد. داريوش تنها از نام خداوند به عنوان عاملي الهام بخش يا ياري دهنده استفاده مي¬كند، و نه چيزي بيشتر.&lt;br /&gt;
	بيستون گذشته از نقش¬مايه¬ي خاص اهورامزدا در آن، از اين نظر هم اهميت دارد كه دشمنان شاه در آن به شكلي بسيار واقع¬گرايانه تصوير شده¬اند. به شيوه¬اي كه مي¬رفت پس از آن تا دو قرن در دودمان هخامنشي تثبيت شود، افراد با كلاههاي خويش از هم تفكيك شده¬اند و قوميت¬شان به اين ترتيب بازنموده شده است. با اين وجود، چهره¬ها و بدن دشمنان شاه دچار كژديسي و بدنمايي نشده است. برديايي كه در زير پاي داريوش افتاده و دستانش را بالا گرفته، آشكارا مردي نيرومند و تنومند است و مي¬دانيم كه او برديا پسر كوچك كوروش است كه پهلواني زورمند بوده است. 	نه شاه شكست خورده نيز با چهره¬هايي به زيبايي شاهنشاه و دو يارش بازنموده شده¬اند. هرچند داريوش در متن بيستون تصريح كرده كه برخي از آنها را مثله كرده بود، اما در اينجا تصوير آنان سالم بازنموده شده است. به همين ترتيب، اثري از دشنامهاي مرسوم در نبشته¬هاي قديمي¬تر در مورد ايشان ديده نمي¬شود. ايشان پيمان شكن، بدكار، خونخوار، يا نفرين شده دانسته نشده¬اند، بلكه تنها در موردشان اين نكته مورد تاكيد است كه دروغ مي¬گفتند و قانون اهورامزدا را رعايت نكردند. متوني كه بر دامن رداي آنها نگاشته شده است، به همين ترتيب هويتشان را به اختصار بازگو مي¬كند:&amp;quot; اين اسكونخه¬ي تيزخود است، و &amp;quot;اين فرورتيشِ مادي است&amp;quot;. &lt;br /&gt;
	بنابراين بيستون، با وجود آن كه دنباله¬ي آشكار فتح¬نامه¬هاي پيش از خود است، به خاطر موقعيت حاشيه¬اي و فرارونده¬ي خداوند، و يكتا بودنِ اين خدا، و واقعگرايي و دقت منصفانه¬اي كه در بازنمايي دشمنانِ شكست خورده به خرج داده، از ساير متون مشابه متمايز است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	9. بيستون اما، به ويژه از اين نظر اهميت دارد كه روايتِ تاريخ در آن ساختاري متفاوت با متون پيشينِ خود يافته است. در بيستون، رخدادهاي تاريخي با اختصار تمام، و در عين حال با دقتي قابل توجه روايت شده¬اند. بر خلاف متون مرسوم تا آن هنگام، گويي داريوش حدس نمي¬زده تمام مخاطبانش به زير و بم رخدادها آگاه باشند. به اين نمونه¬ها دقت كنيد:&lt;br /&gt;
&amp;quot;داريوش شاه گويد، يك نفر به نام مارتيه پسر چين چيخري از شهر كوگاكانا در پارس و ايلام شورش كرد و به مردم گفت كه &amp;quot;من ايمانيش (هومبان اينشوشيناك) پادشاه ايلام هستم&amp;quot;. داريوش شاه گويد: آن هنگام من نزديك ايلام بودم، ايلامي¬ها از من ترسيدند و مارتيه را كه سركرده¬شان بود گرفتند و كشتند.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&amp;quot;داريوش شاه گويد: سپاه پارسي و مادي كه زير فرمان من بود،كم شمار بود. پس از آن من ارتش را فرستادم. فرمانده¬ي آنها يك پارسي بود به نام ويدارنَه. به آنها گفتم برويد و سپاه ماد را كه خود را ارتش من نمي¬نامند، در هم بشكنيد. ويدارنه با سربازانش رهسپار شدند. آنگاه كه به ماد در شهري به نام ماروش رسيد، نبرد با مادها را آغاز كرد. آن كس كه سركرده¬ي مادها بود، در آن هنگام در آنجا نبود. اهورامزدا مرا ياري داد، به ياري اهورامزدا ارتش من سپاه شورشيان را در هم شكست. اين نبرد در روز بيست و هفتم ماه آناماك آغاز گرديد. پس از اين سپاه من در ناحيه¬ي كامپاندا در ماد در انتظار من ماند تا آنكه من به ماد رفتم.&amp;quot;&lt;br /&gt;
اينها نمونه¬هايي از نوشتار بيستون هستند،كه با همين ساخت و همين دقت در همه جا تكرار شده¬اند. ويژگي متن بيستون آن است كه محتواي آن در كل به دو بخشِ متمايز قابل تقسيم است. در يك بخش، كه پيكره-ي اصلي نبشته را در بر مي¬گيرد، داريوش ماجراي نبردهاي خويش را شرح مي¬دهد. اين نبردها به ترتيبي كه ديديم، با دقتي بسيار، و اختصاري شايسته به نگارش درآمده است. روز و ماه تمام رخدادها، و زمان و مكان آنها نيز، ذكر شده است. افرادِ درگير در ماجراها با دقت و عينيت مورد اشاره قرار گرفته¬اند، بي آن كه نام خدايان با ايشان آميخته شود، يا دشنام يا ستايشي در موردشان به كار گرفته شود. داريوش در اين متن در گزاره¬هايي كه به گزارشهاي بي¬طرفانه¬ي علمي مي¬مانند، رخدادها را در ظرف زماني و مكاني¬شان و در قالب آرايش نيروهاي سياسي و افرادِ بازيگر در آن روايت كرده است. به اين بند بنگريد:&amp;quot;پارت و گرگان بر من شورش كردند، و به سوي فرورتيش رفتند. پدرم ويشتاسپ در پارت بود. مردم او را رها كردند و نافرمان شدند. سپس ويشتاسپ با سپاهي وفادار رهسپار شد. در نزديكي شهر ويشپَه¬اوزاتي در پارت با پارتها نبرد كرد. اهورامزدا مرا ياري كرد. به خواست اهورامزدا ويشتاسپ قشون شورشي را در هم شكست. آنان در روز بيست و دوم ماه وياهنا با هم جنگيدند.&amp;quot;&lt;br /&gt;
مي¬بينيد كه در اينجا داريوش از فرورتيش كه دشمنش است و ويشتاسپ كه پدرش است با لحني كاملا متقارن سخن مي¬گويد، و حتي اين كه مردم پدرش را رها كردند و به فرورتيش پيوستند را هم ذكر كرده است. &lt;br /&gt;
	اين ساختارِ ويژه و بسيار دقيقِ ياد كردنِ از رخدادها، با آنچه كه پيش از اين وجود داشته است كاملا متفاوت است. در اينجا ما با روايتي روبرو هستيم كه گويي براي مخاطباني ناآشنا به نامها نگاشته شده است. داريوش با وسواس زياد نام و نشان افراد، قوميتشان، و جبهه¬ي سياسي¬شان را ذكر كرده، و به دقت زمان و مكان نبردها و حتي تلفات جنگ را ثبت نموده است. وقتي از شهرها نام مي¬برد، جايگاهشان و اين كه در كدام استان قرار دارند را گوشزد مي¬كند، و اين تنها بدان معناست كه داريوش براي مخاطباني مي¬نوشته كه بسياري از آنها از زير و بم ماجرا خبر نداشته¬اند.&lt;br /&gt;
	بيستون از اين نظر ويژه است كه به گمان من، نخستين متني است كه شاهي براي مردمي در آينده¬هاي دور مي¬نويسد. اين آيندگان كساني نيستند كه به دزديدن پيكره يا گنجهايش طمع داشته باشند و بتوان با نفرينِ خدايي و ايزدبانويي ايشان را ترساند، بلكه مخاطب عام و مبهمي هستند كه با مخاطره¬ي ابهام و درك نكردنِ متن - و نه طمع و ويرانگري- دست به گريبانند. همين نكته كه داريوش متن خود را بر بيستون -يعني بر مكاني مقدس، بر سر راه بازرگاني مهمي- كنده، اما آن را در ارتفاعي نهاده كه قابل دستيابي نباشد، نشانگر آن است كه مخاطباني در آينده¬ي دور را در نظر داشته است. متن بيستون را از روي زمين نمي¬توان خواند، و به همين دليل هم هدف او از نوشتن اين متن در آنجا تنها برپايي يادماني بوده است كه رهگذران را به يادش بيندازد. رهگذراني كه ممكن بود از هرسوي شاهنشاهي جهاني پارس باشند، و با نام مكانها و اشخاص خو نگرفته باشند.&lt;br /&gt;
	بيستون گذشته از اين بدنه¬ي تاريخ¬نگارانه، يك بخشِ افزوده¬ي تفسيري هم دارد، كه در آن داريوش دلايل پيروزي خويش و اصول كشورداري¬اش -و همچنين دستورش براي ساخت خط پارسي باستان- را شرح مي¬دهد و آيندگان را نيز به پيروي از اين اصول سفارش مي¬كند:&amp;quot; داريوش شاه گويد: كارهايي كه به دست من انجام شده را باور كن و از مردم پنهان مدار. اگر اين نبشته را از مردم پنهان نداري و به مردم بگويي، اهورامزدا يار تو باشد و دودمان تو زياد و زندگاني¬ات دراز باد....من خائن و دروغگو نبودم، نه من و نه دودمان من. من به عدالت رفتار كردم، من نه به توانا و نه به ناتوان ستم نكردم.&amp;quot;&lt;br /&gt;
	بر اين اساس، به نظرم ساختار ويژه و دقيق بيستون، بي¬طرفي افراطي آن هنگام ياد كردنش از افرادِ دوست و دشمن، و جايگاه حاشيه¬اي كردارهاي خداوند، به تحولي در فهم معناي تاريخ دلالت دارد، كه در متوني رسمي مانند بيستون بازتاب يافته است، و ردپاي آن را در تمام متون عصر هخامنشي مي¬توان بازيافت.   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	10. آينده¬مدار بودن بيستون، در عين حال، از اين حقيقت جدا نيست كه راوي در آن با استواري تمام در اكنون لانه كرده است. تمام گزاره¬هاي بيستون با اين عبارت كه &amp;quot;داريوش مي¬گويد:&amp;quot; آغاز مي¬شود. به اين ترتيب تمام افعال ماضي¬اي كه در هنگام شرح نبردها به كار گرفته شده، در واقع به زمان حال برگردانده شده است. داريوش در زماني اين متن را مي¬نوشت كه هنوز يك سال از وقوع نبردها نگذشته بود، و تاكيدي بسيار دارد كه در يك سال تمام اين كارها را كرد و نه بيشتر. &lt;br /&gt;
	در اثبات پيوندِ محكمِ بيستون با اكنون، همين بس كه اصولا نگاشته شدن و روايت شدنِ آن در يك زمان و يكباره انجام نشده و در طول زمان و به تدريج پا به پاي رخ دادنِ وقايع مهم، انجام پذيرفته است. كهنترين متن بيستون، روايتي ايلامي است كه چيرگي او بر برديا را شرح مي¬دهد. آنگاه نقشها و متون پارسي باستان افزوده شده¬اند. آشكارا واپسين شاهِ شكست خورده كه رهبر سكاهاي تيزخود بوده است، حدود يك سال پس از نوشته شدنِ بخش اصلي كتيبه نوشته شده است، يعني زماني كه تازه داريوش بر اسكونخه چيره شده بود. بنابراين بيستون نه تنها تاريخ را بلافاصله پس از رخ دادنش روايت مي¬كند، و با گزاره¬هايي وابسته به زمان حال چنين مي¬كند، كه اين كار را به طور عملي پا به پاي اكنون انجام مي¬دهد. بيستون تنها كتيبه¬ي شناخته شده است كه با رخ دادن حوادث تازه، تغيير كرده و گسترش يافته باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	11. كمتر از يك قرن پس از داريوش، زماني كه نوه¬هايش بر ايران حكومت مي¬كردند، مردي در قلمرو او چشم به جهان گشود كه هرودوتوس نام يافت. هرودوت بخش عمده¬ي عمر خود را تا زماني كه مردي پخته شد، به عنوان شهروندي از شاهنشاهي پارس گذراند، و آنگاه به آتن كوچيد و در خدمت خانداني در آمد كه در آن هنگام در اين شهر حاكم بود. هرودوت روايتي از سرگذشت يونانيان و ايرانيان را در نه كتاب براي ايشان نوشت و پولي كلان بابتش دريافت كرد. هرچند اين متن در آن هنگام دروغپردازي دانسته شد و چندان به جد گرفته نشد، اما سه قرن بعد كه روميانِ نوآمده و تازه به دوران رسيده در برابر پارتيان قرار گرفتند و نياز به آفريدن هويت و سابقه¬اي را حس كردند، كتابهاي هرودوت را سودمند يافتند و به اين ترتيب بود كه مشاور نخستين امپراتور روم – -سيسروي اديب- براي نخستين بار هرودوت را پدر تاريخ ناميد.&lt;br /&gt;
	هرودوت، هرچند در سنت جهاني تاريخ¬نگاري فرد مهم يا نوآوري نبود، اما در سنت نوشتن تاريخ در غرب - به معناي روم و وارثان فرهنگي¬اش- سرمشقي به تمام معني بود. بد نيست پيش از هر كار، نگاه كنيم به بخشي از كتاب تواريخ هرودوت. اين بخش را به طور تصادفي با گشودن تواريخ برگزيدم و مشابه آن را در سراسر اثر هرودوت مي¬توان يافت:&lt;br /&gt;
&amp;quot;مردونيوس وقتي در آتن بود، يكي از اهالي هلسپونت به نام موروخيدس را به سالاميس فرستاد و به او دستور داد تا پيشنهادهاي قبلي¬اش را كه توسط اسكندر مقدوني (پدر بزرگ اسكندر فاتح) فرستاده بود دوباره به آتني¬ها يادآوري كند. اين اقدام نه از آن رو بود كه از احساسات آنها نسبت به خويش آگاهي نداشت، بلكه به خوبي مي-دانست كه ابدا نسبت به او حسي دوستانه ندارند. ولي اميدوار بود كه شايد تصرف سراسر خاك آتن به دست او باعث شده باشد كه اهالي آتن از لجاجت ابلهانه¬ي خويش دست بردارند. پس موروخيدس را روانه كرد و او پيغام مردونيوس را به شوراي آتني¬ها در سالاميس رساند.(هرودوت، كتاب نهم، بند 4و 5)&amp;quot;&lt;br /&gt;
 	اين پاره متن، كه از نظر ساختاري نماينده¬اي از كل تواريخ هرودوت است، چند ويژگي مهم دارد:&lt;br /&gt;
نخست آن كه توسط كسي نوشته شده كه هيچ نقشي در رخدادهاي ياد شده نداشته است. &lt;br /&gt;
دوم آن كه زماني نوشته شده كه نزديك به يك قرن از حوادث ياد شده گذشته بوده.&lt;br /&gt;
سوم آن كه به سفارش و با سرمايه¬ي كسي نوشته شده كه خودش نيز در حوادث ياد شده نقشي نداشته، اما به روايتي خاص از خاطره¬ي آن - كه مثلا آتنيان را همچون رهبر مقاومت يونان در برابر ايرانيان باز بنمايد - به دلايل سياسي نيازمند بوده است. &lt;br /&gt;
چهارم آن كه در آن خدايان نقشي مهم را بر عهده دارند و مدام از معجزه¬هاي غريب و دخالتهاي ايشان در كار و بار آدميان سخن مي¬روند. هرچند اين سخنها در چارچوب انسانگرايي آتني قرن پنجم پ.م صورتبندي شده است و قابل مقايسه با متون يوناني كهنتري مانند آثار همر و هزيود نيست. با اين وجود بارِ حضور خدايان در رخدادهاي روزمره¬ي آن با متون رسمي هخامنشي قابل مقايسه نيست. &lt;br /&gt;
و پنجم آن كه برخلاف متن بيستون، در آن نه از دقت اثري ديده مي¬شود و نه از بي¬طرفي و نه از اختصار. تاريخ هرودوت، از سويي درازگويانه و طولاني و انباشته از پرحرفي و شرح جزئيات است، از سوي ديگر داوري روشن و قطعي¬اي در مورد خوب و بد بودن شخصيتها و پست و برتر بودنشان دارد، و گذشته از اينها، فاقد دقت است. جزئياتي كه هرودوت مدام به آن اشاره مي¬كند، حالات رواني و انديشه¬هاي قهرمانان داستانش هستند، و امور شخصي و خصوصي ايشان، و ريزه¬كاريهايي كه قاعدتا پس از صد سال در جوامع دو ونيم هزاره پيش، به يادها نمي¬مانده¬اند. اين كه مردونيه با چه انگيزه¬اي پيكي را به نزد آتنيان فرستاده، يا اين كه از احساسات آنها نسبت به خود با خبر بوده، اموري هستند كه اگر هم واقعيت داشته باشند در دامنه¬ي دانسته¬هاي هرودوت نبوده¬اند. هرودوت در سراسر متن خود به سليقه¬ي افرادِ گوناگون در انتخاب لباس، خوردن غذا، و ريزه¬كاريهاي مربوط به روابط زناشويي¬شان اشاره مي¬كند، و مدعيِ افشاي رازهايي است كه اصلا معلوم نيست چگونه از دربارهاي ايران به گوش او كه فارسي هم درست نمي¬دانسته، منتقل شده است. به بيان ديگر، هرودوت استخواني از رخدادهاي تاريخي را گرفته، و گوشته¬اي بسيار سنگين و بزرگ از روايتها و داستانهاي تخيلي و داوريها و سوگيري¬هاي سياسي را بدان افزوده است. &lt;br /&gt;
تاريخ، اگر به اين معنا فهميده شود، پدري به نام هرودوت دارد. چرا كه تواريخ او نخستين متن از اين دست است، هرچند تنها متن يا آخرين متن نيست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	12. در همان حدودي كه هرودوت تواريخ تاثيرگذار خويش را مي¬نگاشت، در گوشه¬ي ديگري از شاهنشاهي هخامنشي قومي ديگر وجود داشت كه آنان نيز دست اندركار آفريدن سابقه¬اي تاريخي براي خويش بودند. اين قوم، يهوديان بودند كه رها شدنشان و استقرارشان در قلمرو فلسطين با پشتيباني مستقيم دربار ايران ممكن شده بود و برخي از كاهنان و شخصيتهاي بلندپايه¬شان نيز سخت از فرهنگ نوظهور ايراني متاثر بودند. در عهد قديم، بخشهايي وجود دارد كه به روشني ماهيتي تاريخي دارد و سرگذشت و جايگاه قوم يهود را بر اساس رخدادهاي بزرگ تاريخي تبيين مي¬كند. در اينجا نيز با لحني خاص روبرو هستيم كه بيشتر به سخنان هرودوت شباهت دارد: &lt;br /&gt;
&amp;quot;و در ايام او نبوكدنصر پادشاه بابل آمد و يهوياقيم سه سال بنده¬ي او بود. پس برگشته و از او عاصي شد. و خداوند فوجهاي كلدانيان و فوجهاي آراميان و فوجهاي موآبيان و فوجهاي بني عمون را بر او فرستاد و ايشان را بر يهودا فرستاد تا آن را هلاك سازد و به موجب كلام خداوند كه به واسطه¬ي بندگان خود انبيا گفته بود. به تحقيق اين از فرمان خداوند بر يهودا واقع شد تا ايشان را به سبب گناهان منسي و هرچه او كرد از نظر خود اندازد.(كتاب دوم پادشاهان، باب 24، بند 1-4) &amp;quot;&lt;br /&gt;
	در عهد عتيق، و به ويژه اسفار نخستين، روايتي از تاريخ وجود دارد كه كاملا در چارچوب تاريخ نگاري هرودوتي مي¬گنجد و بخشي از آن نيز همزمان با هرودوت نگاشته شده است. در اين تاريخ نيز خداوند نقشي مركزي و تعيين كننده دارد، داستان انباشته از جزئيات و نكات جالب و روايي، اما فرعي و افزوده بر حقايق تاريخي است، و تفسيري روانشناختي و ذهني از انگيزه¬ها و خواستها و هيجانهاي قهرمانان داستان به همراه يك داوري سفت و سختِ اخلاقي در همه جا موج مي¬زند. &lt;br /&gt;
	اگر تاريخي مانند عهد عتيق را با تواريخ هرودوت مقايسه كنيم، به همانندي¬هاي بنيادين بيشتري دست خواهيم يافت. اين همانندي¬هاي ساختاري، از زمان فروپاشي شاهنشاهي هخامنشي تا امروز گام به گام توسعه يافته است و در فاصله¬اي به كوتاهي چند قرن به چارچوب عمومي و مرسوم براي نگارش تاريخ تبديل شده است. براي اين كه تصويري از تداوم و استقرار اين سنت نگارش تاريخ به دست آوريم، مي¬توانيم به هريك از تاريخهاي عموميِ مشهور بنگريم. به استثناي تك و توكي از پژوهشهاي تازه كه به ويژه بيشترشان زير تاثير مكتب آنال بوده¬اند، بدنه¬ي اصلي تاريخ، از تداوم سنتي ناشي شده است كه يك پا در هرودوت، و پاي ديگر در عهد عتيق دارد. متوني مانند تاريخ تمدن ويل دورانت يا تاريخ عمومي توينبي يا تاريخ اسكندرِ درويزن آنقدر در دسترس هستند كه بتوان به سادگي به آنها مراجعه كرد. به عنوان يك متنِ برخاسته از بافتي تقريبا متفاوت، در اينجا بخشي از فتار ابن اثير درباره¬ي سرنوشت قوم عاد را مي¬آورم، و به نقل قول از مورخان پايان مي¬دهم تا نوبت به پيشنهادِ چشم¬اندازي برسد كه در ذهن دارم:&lt;br /&gt;
&amp;quot;اين گروه همين كه به مكه رسيدند در حومه¬ي مكه بيرون از حرم، در خانه¬ي معاويه بن بكر فرود آمدند و مهمان او شدند. معاويه بن بكر ايشان را گرامي داشت و در پذيرايي از ايشان كوشيد زيرا آنان دايي¬هاي او بودند. داماد او نيز در ميانشان بود چون لقيم بن هزال با هزيله، دختر بكر خواهر معاويه زناشويي كرده و از او فرزنداني آورده بود كه در مكه پيش معاويه مي¬زيستند. پسران معاويه عبيد و عمرو و عامر و عمير نام داشتند. اينان از گروه عاد بعدي به شمار مي¬روند كه پس از قوم عاد نخستين بر جاي ماندند.(ابن اثير، جلد نخست: 285)&amp;quot; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	13. گويي دو نوع از نگارش تاريخ وجود داشته باشد و دو نوع كردار تاريخي را توسط دو نوع مورخ تصوير كند. موضوع اين هردو، كردارِ تاريخ¬ساز، و رخداد تاريخي است. در پويايي نظامهاي اجتماعي و سير تحول لايه¬هاي گوناگونِ شخص، نهاد اجتماعي، منش فرهنگي، رخدادها و رفتارهايي ويژه وجود دارند، كه همچون بستر جذبي تعيين كننده، و متغيري مركزي عمل مي¬كنند. جريان دگرديسي جوامع، مسيري سرراست و ساده و تك علتي ندارد كه نسبت به رخدادهاي گوناگون و رفتارهاي متفاوتِ آدميان موضعي متقارن داشته باشد. كردارهاي آدميان، و پيامدهاي آنها، و رخدادهاي اجتماعي و بازتابهاي ايشان، اموري ناهمگن هستند كه وزنهايي متفاوت در تعيين وضعيت نهايي سيستم دارند. در اين هياهوي متغيرهاي پراكنده و غوغاي روابط شبه عليِ درهم تنيده، برخي از رخدادها و برخي از كردارها هستند كه نقشي تعيين كننده¬تر و مهم¬تر از بقيه دارند. برخي همچون گرانيگاه¬هايي عمل مي¬كنند كه سرنوشت آينده¬ي نظام اجتماعي را به سوي خود مي¬كشد، و پويايي آينده¬ي آن را تعيين مي¬نمايد. &lt;br /&gt;
	اين حوادثِ تعيين كننده¬ي سرنوشت جوامع، بر دو نوع هستند: يا كردارهايي هستند كه يك نظام خودمختار و انديشنده، يك منِ اراده¬مند آن را مرتكب شده است، و يا رخدادي است كه از برآيند نيروهاي كور و بي¬هدفِ طبيعي و عوامل بيرون از &amp;quot;من&amp;quot; برخاسته است. حركت اسكندر براي حمله به شاهنشاهي هخامنشي، يك كردار تاريخ¬ساز بود، همچنان كه سازماندهي كوروش براي ورود به بابل، و تصميم شاه عباس براي فتح هرمز، و تلاش فردوسي براي نگارش شاهنامه. به همين ترتيب، وباي تهران در سال وبايي و طاعونِ اروپا در اواخر قرون وسطا و آتشفشان وزو، نمونه¬هايي از رخدادهاي تاريخي مهم بودند.  &lt;br /&gt;
	اين كردارها و اين رخدادها، تاريخ¬ساز هستند، يعني وقتي به سير تحول جوامع در مسير زمان مي-نگريم، آنها را همچون قيد و بندهايي مي¬بينيم كه به جهت و ريخت عمومي خطراهه¬ي تحول جوامع شكل مي-دهند. &lt;br /&gt;
مردماني مقيمِ جوامع، با ارجاع به اين رخدادهاي مهم و بزرگِ تاريخي است كه اكنون خويش را توجيه مي-كنند، و با ارجاع به خاطره¬ي مشتركي كه از آن دارند، هويت تاريخي مشترك خويش را بر مي¬سازند. تفسيرِ اين رخدادها در ذهنِ &amp;quot;من&amp;quot;هاي مقيمِ جوامع، ميداني است كه نسخه¬هايي رقيب و تنومند و آغشته به قدرت در آن به زورآزمايي مي¬پردازند. برندگانِ اين ميدان، تفسيرِ غالب در موردِ ارزش، ماهيت، و تاثير آن رخداد را رقم مي¬زنند، و خاطره¬ي جمعي مشتركي را بر مي¬سازند كه من¬ها از مجراي آن به ما تبديل مي¬شوند، و امكانِ همذات¬پنداري را در گستره¬اي زمان¬مند به دست مي¬آورند. رخدادهاي تاريخ¬ساز، به دليل تاثير عيني و روشني كه بر وضعيت هستي در زمان اكنون دارند، همچون گسلها و برجستگي¬هايي بر محور زمان جلوه مي¬كنند، و به خاطر تراكم روايتهاي رقيبي كه مدعي معنا كردنشان هستند، در سطح فرهنگي نيز همچون ميداني مهم و مركزي براي توليد معنا عمل مي¬كنند. رخدادهاي تاريخ¬ساز، و اين كردارهاي مهمِ متصل به آنها هستند كه پيدايش متون تاريخي را ممكن مي¬سازند.&lt;br /&gt;
	متن تاريخي، روايتي رسمي و مستقر است از معنا و ماهيتِ كردارها و رخدادهاي تاريخ¬ساز. متني كه در يك نظام اجتماعي مورد پذيرش واقع شود، با مشروعيت سياسي گره بخورد، و معمولا توسط نظام سياسي حاكم تبليغ شود، متني تاريخي است كه در آن مقطع زماني چيره شده است. چيرگي تمام متون تاريخي مقطعي و موضعي است. يعني هيچ تضميني وجود ندارد كه آيندگان به همان ترتيبي كه ما رخدادهاي تاريخي را تشخيص مي¬دهيم، اين برجستگي¬ها در زمان را بازشناسي كنند، و همان معانيِ امروزين ما را بدان نسبت دهند. &lt;br /&gt;
	آنچه كه در بخشهاي پيشين مرور كردم، پاره¬هايي از اين متنهاي تاريخي بودند. تمام كتيبه¬هاي ياد شده، و خزانه¬ي وسيعتر فتح¬نامه¬ها، وقف¬نامه¬ها و اندرزنامه¬هاي درباري در جهان باستان، نمونه¬هايي از متون تاريخي هستند. به همين ترتيب، تواريخ هرودوت و كتاب تواريخ شاهان و سفر اعداد و سفر و خروج و تاريخ ابن اثير و تاريخ تمدن ويل دورانت همگي نمونه¬هايي از تاريخِ نوشته شده محسوب مي¬شوند. تاريخ¬هايي كه به دليل تكثير و خوانده شدن، سطحي از مشروعيت و مقبوليت را دارا هستند، و بنابراين بخشي از برداشت عمومي درباره¬ي كردارها و رخدادهاي تاريخي را منعكس مي¬كنند. &lt;br /&gt;
در اين زمينه است كه مي¬توان از دو نوع تاريخ سخن گفت: تاريخي پرتاب شده به گذشته، و تاريخي مستقر در اكنون.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	14. تا ديرزماني، تاريخ در اكنون مستقر بود. چرا كه فنِ پرتاب كردنش به گذشته هنوز ابداع نشده بود. تا دوران هخامنشي، كردار و رخداد تاريخ¬ساز امري بود كه با اكنون پيوندي ناگسستني داشت، و اين بديهي¬ترين و سرراست¬ترين چيزي است كه در مورد رخداد/ كردارِ تاريخ¬ساز انديشيد. چه رخدادي و چه كرداري را مي¬توان يافت كه بيش از وقايع حاضر در اكنون، در شكل دهي به وضعيتِ اكنون تعيين كننده باشد؟ برخلاف آنچه كه امروز برداشتي عقل سليمي مي¬نمايد، رخداد/كردار تاريخ¬ساز در ساده¬ترين و طبيعي¬ترين حالتش آن واقعه¬ايست كه در همين اكنون بروز كند و به اين ترتيب، با بودنش در اكنون، اكنون را تعيين نمايد. &lt;br /&gt;
	در دوراني كه اين امر بديهي آشنا و دانسته شده بود، نگارش تاريخي امري متفاوت با امروز بود. تاريخ در آن هنگام روايتي بود كه توسط كنشگري ويژه، در زمانِ اكنون روايت مي¬شد. اين كنشگر، همان كسي بود كه فاعلِ كردارِ تاريخ¬ساز بود، و همان كسي بود كه مستقيم¬تر از همه با رخدادِ تاريخ¬ساز سر و كار داشت. شاهاني كه جنگي را برده يا باخته بودند، كاهناني كه معبدي را برساخته يا تعمير كرده بودند، و دانشمندان و حكيماني كه هرمي و برجي و ابزاري و فراروايتي را پديد آورده بودند، در همان اكنونِ خويش شرح واقعه را روايت مي¬كردند، و از آنجا كه سوار بر اين رخدادها و مستقر در اكنون بودند، روايتشان تاريخ تلقي مي¬شد. براي ديرزماني، كه نيمي از تاريخ نوشته شده¬ي بشر را در بر مي¬گيرد، تنها شكلِ شناخته شده از روايت تاريخي، همين شكلِ اكنون¬مدارانه بود. متني كه يك &amp;quot;منِ&amp;quot; تاريخ¬ساز آن را براي من¬هايي ديگر روايت مي¬كرد. من¬هايي كه در معرض تاثيرهاي آن بودند، و به اين ترتيب در آن هويتي مشترك را باز مي¬يافتند.&lt;br /&gt;
	تاريخي كه به اين شكل نگارش مي¬شد، از چشم¬اندازِ آينده محروم بود. اورنمو و اونتاش ناپيريشا و اوركاگينه و سناخريب شاهاني بودند كه به بزرگداشت اثرِ خويش در اكنون مشغول بودند، و گذشته را جز به مثابهِ مقدمه¬اي، و آينده را جز زير عنوان پيامدي فرعي بر نمي¬تافتند. تاكيد ايشان بر اكنون بود و مردمي كه در اكنون حاضر بودند، و آن روايتي كه برداشت ايشان از رخدادهاي ياد شده را يكدست و همسان مي¬نمود. اين شاهان، و مردمانِ مخاطبشان، كساني بودند كه در جهاني چند مركزي زندگي مي¬كردند. دنياي ايشان، پهنه¬اي فراخ بود از مراكزِ متنوع و پراكنده¬ي &amp;quot;تاريخ¬سازي&amp;quot;. آن شاه سومري كه در اوروك تاريخ زمانه¬ي خويش را مي¬نوشت، آگاه بود كه تنها برسازنده¬ي تاريخ نيست. در آن دوران مراكزي كه رخدادهاي تاريخي و كردارهاي تاريخ¬ساز در آن متراكم شده بودند، جايگاه¬هايي پراكنده و متكثر بود كه در تمدنهاي گوناگون و دولتشهرهاي مختلف و شخصيتهاي بزرگ و تاثيرگذارِ فراوان جاي داشت. شاه اوروك خبر داشت كه شاهي در شوش، همتا و هماورد او در آفرينش تاريخ است، و پادشاه هيتي از حضور فرعوني در مصر آگاه بود كه رقيبش در شكل دادن به تاريخ محسوب مي¬شد.&lt;br /&gt;
	با ظهور عصر هخامنشي، اما، اين روندِ نوشتنِ تاريخ در اكنون به وضعيتي ويژه دست يافت. از يك سو، عصر هخامنشي نشانگر اوجي در نگارش تاريخ اكنون بود. اوجي كه در كتيبه¬ي بيستون به روشني ظهور يافت. در اينجا پادشاهي بر تخت نشسته بود كه در تمام جهانِ شناخته شده براي خودش و مردمش، هماوردي نداشت. ظهور دولت هخامنشي، به معناي ادغام تمام دولتشهرها و دولتهاي كوچك و بزرگ پيشين، و پديد آمدنِ يك مركزِ يگانه و غول¬آسا در پهنه¬ي كل سرزمينهاي نويسا بود. هرآنكس كه خط مي¬دانست و تاريخي داشت، در بدنه¬ي جامعه¬اي سامان يافته و منظم جذب شد، و بخشي از يك نظام اجتماعي غول¬آسا و نوظهور شد. اين نخستين لوياتانِ راستين، شايد به خاطر نوپا بودنش، و شايد به دليل تر و تازه بودنِ دستگاه اخلاقي سازمان دهندگانش، هنوز با بيماريهاي واگيردار در ميان نظامهاي سياسي آلوده نشده بود. اين نظام غول¬آساي تك مركز، از سويي به عنوان پيش¬داشتي براي توجيه اكنون، چشم به گذشته داشت، و از سوي ديگر به چشم-اندازي فراخ و گسترده از آينده مجهز بود. با اين تفاوت كه ديگر براي مردمي اندك كه در قلمرو جغرافيايي خاصي زندگي كنند، بازگو نمي¬شد. اين روايت تاريخي، كه توسط شاهنشاهي يگانه، و از سوي مركزي واحد صورتبندي شده بود، همه¬ي مردمِ متمدن جهان را مخاطب مي¬ساخت، كه همگي شهروند دولت هخامنشي بودند&amp;lt;sup&amp;gt;3&amp;lt;/sup&amp;gt;. به اين ترتيب، همزمان با گسترده شدنِ افقِ جغرافياييِ روايت كردنِ تاريخ، افق تاريخي آن نيز بسط يافت، و اين هردو مديونِ پيدايش مركزي يگانه براي انباشت و همسوسازي رخدادها و كردارهاي تاريخ¬ساز بود. &lt;br /&gt;
	به اين ترتيب، نهايي¬ترين شكلِ نگارش تاريخ اكنون در عصر داريوش و با بيستون به سرانجام رسيد. كسي كه تاريخ¬سازترين &amp;quot;من&amp;quot;، و نه تنهاي &amp;quot;مني در ميان من¬هاي ديگر&amp;quot; بود، بر تخت نشست، و از جايگاهي كه در چشم تمام مردم نويسا مركز تلقي مي¬شد، به نگارش تاريخ پرداخت. صراحت او، دقتِ او، انصافش در نام بردن از دشمنانش، صداقتش در اشاره به برخي از نقاط ضعفش، و فروتني¬اش در اشاره به اين كه &amp;quot;شاهي در ميان شاهان بسيار&amp;quot; است، همگي از اين حقيقت سرچشمه مي¬گيرند كه اين شاه هخامنشي همچون نوادگانش از مشروعيتي خدشه ناپذير و بسيار استوار برخوردار بوده است. مشروعيتي كه هنوز به برداشتهاي جنون¬آميز اسكندرگونه يا سنتهاي خودبزرگ¬بينانه¬ي فرعوني آغشته نشده بود، و با همان سادگي كوچگردان و ايلاميانِ ديرينه¬سال، خود را با القابي بسيار فروتنانه و ساده به ديگران معرفي مي¬كرد. در اينجا مجال اين بحث نيست، اما كافي است به كتيبه¬هاي بازمانده از داريوش و خشايارشا بنگريم تا ببينيم كه خودانگاره¬ي شاهان هخامنشي به شكلي غريب واقع¬گرايانه و فروتنانه بوده است. داريوش در نقش رستم به خاطر آن كه نيزه¬وري نيكو، جنگاوري زورمند، و سواركاري شايسته است، ستوده شده، و نه به خاطر سخن گفتن با خدايان (همچون حمورابي)، يا خدا بودن (همچون فرعون)، يا زاده¬ي خدا بودن (همچون اسكندر). اين فروتني و واقع¬گرايي، از سويي پيش درآمدِ قرار گرفتنِ اين من¬هاي نيرومند بر مسند مركزِ جهان بوده است، و از سوي ديگر خردي بود كه اين جايگاه را براي مدت دو و نيم قرن برايشان حفظ كرد. اين پديده، يعني ظهورِ مني كه بر مسند مركزيت هستي تكيه زده باشد، چندان تكان دهنده بود كه به گمان من به گذاري بزرگ در فهمِ مفهوم خداوند منتهي شد، و از سوي ديگر در قالب روايتهايي اساطيري تبلور يافت و ابعادي تازه را به متغيرهاي تعريف ابرانسان و منِ آرماني در جوامع انساني افزود.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	15. پيدايش مركزي يگانه، به معناي آن بود كه همگان در مركز بودنِ شهرهايي، تمدنهايي، زبانهايي، و شخصيتهايي به توافق برسند. اين سويه¬ي روشن سكه¬ي نظم هخامنشي، پشتي نيز داشت، كه همانا ظهور پيراموني به همين ميزان قطعي بود. وقتي تمدن هخامنشي شكل گرفت، مركزي را در گيتي تعريف كرد كه قلمروش تمام سرزمينهاي داراي شهرنشيني مستقر و خط و تاريخ ديرينه را در بر مي¬گرفت. اما اين مركزِ جهاني و يگانه، پيراموني داشت كه به همين ترتيب استوار و محكم در كناره¬هاي آن مركز تعريف شده بود. در گرداگردِ ايرانِ هخامنشي كه در مركز بودنش شك نبود، تمدنهاي نويساي كوچكي وجود داشتند كه در جزر و مدهاي سياسي در درون يا بيرون اين مركزِ عمومي قرار مي¬گرفتند، و از پيوندي سست با آن برخوردار بودند. آتن، مشهورترينِ اين حاشيه¬هاي بيروني است، و اورشليم و يهوديه بحث¬برانگيزترينِ آن. &lt;br /&gt;
	يهوديان و آتنيان در قرون پنجم تا سوم پ.م، يعني در دوران نظم درخشان هخامنشي، سرزمينهايي به نسبت بيروني و حاشيه¬اي محسوب مي¬شدند. يكي در شبه جزيره¬ي يونان و بالكان كه به تازگي از خرابيهاي ناشي از ورود قبايل خونريز آريايي برخاسته بود، و ديگري در مرز ميان دو غولِ ايران زمين و مصر، در اقليمي نه چندان مساعد و رام. اين دو در زمانِ ياد شده تاريخ¬هاي خاص خود را پروردند، و روايتهاي ويژه¬ي خويش را براي تفسير پيشينه و سرنوشت¬شان پديد آوردند. هردوي اين جوامع، از الگو و سرمشق هخامنشي براي فهمِ تاريخ بهره بردند. يعني مدعي مركزيت داشتن شدند. اما به دليل صورتبندي شدن در زمينه¬هايي گوناگون، اين ادعا را به دو ترتيب بيان كردند. &lt;br /&gt;
هرودوت، نويسنده¬اي بود كه در آتن مي¬نوشت، دولتشهري از دولتشهرهاي بسيار يوناني، كه همواره درگير جنگ و جدال با همسايگانشان بود، و تنها معياري كه براي خودبرتربيني داشت، آن بود كه دو بار با پارسيان جنگيده بود، و هر هردو بار هم به دست سرداري پارسي فتح شده بود. لحن هرودوت بر اين مبنا، لحني سياسي بود. او در زمينه¬اي از زد و بندهاي سياسي و روابط قدرت بود كه مي¬نوشت، چرا كه مركزِ مورد نياز آتنيان در آن هنگام بيش از هرچيز مركزي سياسي بود. محوري كه قدرت نظامي و سياسي دولتشهر آتن را در برابر رقيبان يوناني ديگرش برجسته سازد، و ادعاي آن را بر مركز بودن به كرسي بنشاند. ادعايي كه در زمانِ هرودوت و تا ديرزماني پس از مرگ او، به دليل حضور مركزي بحث ناپذير مانند ايران، مسخره مي¬نمود و ريشخند مي¬شد. اما بعدها به دست روميانِ نوآمده¬ي تشنه¬ي پيشينه، به ابزاري كارآمد تبديل شد.&lt;br /&gt;
يهوديان اما، در زمينه¬ي ديگري مي¬زيستند. كشمكش ايشان با قبايل سامي ديگرِ همسايه¬شان بود، كه به ويژه از نظر ديني با ايشان تفاوت داشتند. هم يهوديان و هم قبايل رقيبشان از نظر سياسي زيرمجموعه¬اي از ايران بزرگ بودند، و از اين رو دعوي ايشان براي مركزيت، ادعايي ديني بود تا سياسي. يهوديان نيز مانند آتنيان سرمشق اصلي را از ايرانيان برگرفتند، با اين تفاوت كه اين سرمشق به پرستش خدايي يگانه مربوط مي¬شد، و جايگاهي كه اين مركزيتِ آسماني در دربار هخامنشي داشت. در متون تاريخي عبراني نيز، همچون نوشتارهاي هرودوت و كتزياس و كسنوفانس و بعدها پلوتارك، مرجع غايي ايران زمين بود و دربار ايران. همه چيز در ارتباط با دربار هخامنشيان تعيين مي¬شد، چرا كه در آن هنگام ترديدي در مركز بودنِ اين دستگاه وجود نداشت. با اين وجود، مي¬شد با بهره¬گيري از اين مركزِ عمومي و بزرگ، و در زمينه¬ي آفريده شده توسط آن، به شكلي خاص ادعاي مركزيتي محلي كرد. در متون هرودوت اين ادعا به قلمرو سياست مربوط مي¬شد و به كشمكشها و جنگها فرو كاسته مي¬شد. اما در نزد يهوديان كه با ايرانيان پيوندي نزديكتر و گرمتر داشتند، قضيه به پشتيباني و همخواني و حتي همخوني شاهان هخامنشي و رهبران ديني يهودي تبديل شد. &lt;br /&gt;
به اين ترتيب، دو الگوي تاريخ¬نگاري گذشته¬مدار در حاشيه¬ي اين مركز يگانه پديدار شد. تاريخي كه هويت را در رخدادهاي تاريخ¬سازِ گذشته¬هاي دور مي¬جست و مي¬يافت. رخدادهايي ديني يا سياسي، كه در نهايت سررشته¬اش به همان مركز غايي هخامنشي ختم مي¬شد، اما در ارتباط با آن و گاه با جبهه¬آرايي در برابر آن، براي خود نيز مركزيتي را ادعا مي¬كرد.&lt;br /&gt;
وجه مشترك هردوي اين تاريخ¬ها، آن بود كه ارتباطش با اكنون قطع شده بود. نويسندگانش نقشي در كردارهاي تاريخ¬سازِ بزرگ و تاثيري بر رخدادهاي تاريخي نداشتند. به اين دليلِ ساده كه از جامعه¬اي حاشيه-اي برخاسته بودند. تاريخي پرتاب شده به گذشته، روايتي بود كه بختِ سهيم شدنِ اين مردم در مركزي دوردست را فراهم مي¬آورد. هرودوت با نگاشتن تواريخي كه در بسياري از جاها مضحك و دور از عقل است، اين بخت را براي يونانيان و بعدها روميان فراهم آورد تا در رخدادهاي بزرگ تاريخي سهيم شوند. اين حقيقت كه ايرانيان هرگز در يونان جنگ بزرگي نكردند، با تصوير كردن نبردهاي تخيلي يوناني، جبران شد، و اين حقيقت كه دولتمردان يوناني تا ديرزماني پس از اسكندر بازيگراني حاشيه¬اي و محلي در جايي پرت و دور افتاده بودند، با اين قصه كه بسياري از آنها هماورد شاهنشاه، يا دوست او، يا جاسوس او، يا پزشك او بوده¬اند، جبران گشت. به همين ترتيب، يهوديان به شيوه¬اي دوستانه همين كار را تكرار كردند. اين حقيقت كه يهوديان در عصر هخامنشيان يكي از هزاران قبيله و قومِ حاضر در پهنه¬ي دولت هخامنشي بودند، با روايتهايي كه به پشتيباني شاهان هخامنشي از نبيان يهودي، و هواداري از ايشان در برابر دشمنانِ بت¬پرستشان، و حتي پيوندهايي خويشاوندي با دخترانشان، تعديل شد. به اين ترتيب يهوديان نيز -از راهي دوستانه و به گمانم خردمندانه¬تر- توانستند خود را در اين مركزِ بزرگ استعلايي سهيم بدانند. &lt;br /&gt;
يونانيان و يهوديان به اين ترتيب در سپهر رخدادهاي تاريخي و كردارهاي تاريخ¬ساز سهيم شدند. اما اين كار را به قيمت قطع ارتباط با اكنون انجام دادند. سهيم شدن در هويتي تاريخي كه ساختگي بود، به بهاي قطع ارتباط با اكنوني تمام شد كه با اين روايت در تعارض بودك. در نتيجه ساختاري خاص به تاريخ تحميل شد، كه بر پيوند محكمش با گذشته، و بريده شدن رگ نافش با حال استوار شده بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
16. تاريخ دستمايه¬ي هويت است و هر نوعي از هويت با شكلي از خود مركزپنداري همراه است. هويت جمعيِ يك جامعه، برآيندي است هم¬افزا و انباشتي از خودانگاره¬هاي اعضاي آن جامعه، و هر &amp;quot;من&amp;quot;، هرچنداز خود بيگانه و مسخ شده و ناتوان، در اندرون خود هنوز ردپايي از باور به قرار گرفتن در مركز هستي را دارد. چرا كه &amp;quot;من&amp;quot;، در اصل چيزي جز همين معجزه نيست:‌ نظامي خودمختار و انديشنده و انتخابگر، كه به همين دليل تقارن هستي را در هم مي¬شكند، و مي¬تواند همچون مركزي در گيتي عمل كند.&lt;br /&gt;
هويت جمعي مردمان؛ شبكه¬اي از باورهاي همگاني ، اصول موضوعه، ارزشها، و روايتهاي تاريخي است كه سرگذشت آن جامعه و سرنوشتش را بازنمايي مي¬كند. پرسشهايي غايي كه براي &amp;quot;من&amp;quot; در مقام سوژه¬اي انتخابگر مطرح است، در سطحي جامعه شناختي با شدتي بيشتر تكرار مي¬شود، و بنابراين همان طور كه &amp;quot;من&amp;quot; بايد به پرسشِ &amp;quot;به كجا آمده¬ام، آمدنم بهر چه بود؟&amp;quot; پاسخ دهد، نظام اجتماعي نيز مي¬بايست پاسخي سزاوار در اين مورد داشته باشد. &lt;br /&gt;
جوامعي كه به زماني خطي، جهت¬دار، و تحويل پذير به مكان باور دارند، به روايتي سه تكه براي پاسخ به اين چالش مسلح هستند. اين روايت از تاريخي گذشته¬گرا، اسطوره¬اي آينده¬مدار، و اكنوني لهيده در ميان اين دو تشكيل يافته است. امروز، تقريبا تمام جوامع انساني موجود بر سطح زمين بر مبناي درك خطي زمان سازماندهي شده¬اند، و بر اين مبنا، ستون فقرات هويت جمعي خويش را بر مبناي همين روايت سه بخشي پيكربندي مي¬كنند. هويت جمعي مردماني كه در يك جامعه حضور دارند، از تاريخي تشكيل مي¬شود كه خاطره-ي جمعي ايشان را، با ارجاع به رخدادهايي پنهان در گذشته¬هاي دور جمع بندي مي¬كند. تاريخي كه پيوند ميان اين مردمان و كردارهاي تاريخ¬سازِ نياكانشان را نشان مي¬دهد، و ارتباط ميان حال و هواي زمانه¬شان و رخدادهاي تاريخي را بيان مي¬كند. از آنجا كه آن كردارها و آن رخدادها تعيين كننده¬ي مركز بودن هستند، مردمان با سهيم شدن در اين روايت در آن مركز شريك مي¬شوند، و به اين ترتيب باور به حضور در مركز هستي، اين ضرورتِ تداوم هويت اجتماعي، برآورده مي¬شود. &lt;br /&gt;
اين برخورداري از گذشته، اما، از جنسِ پيوندي انداموار و سرراست ميان نظام اجتماعي و رخدادهاي گذشته نيست. &amp;quot;من&amp;quot;ها در نظام اجتماعي¬اي كه به اين شكل سازمان يافته است، از دستاوردهاي آن رخدادها بي¬بهره¬اند، و امكاني براي بازتوليد يا خلقِ كردارهاي تاريخ¬ساز ندارند. برخورداري ايشان از اين جريانهاي تاريخي مهم، به روايتي فرو كاسته شده است، كه خود بيشتر قصه است تا واقعيت، و بيشتر گوشته است تا استخوان. تاريخ گذشته¬گرايي كه قرار است مردمان را به حضور در مركز هستي قانع كند، ناگزير است تا حقيقتي تلخ را پنهان كند، و آن هم اين است كه اين مردمان در واقع ارتباطي با آن رخدادها و كردارها ندارند، خواه نياكانشان با اين روندها مربوط بوده باشند يا نه. يعني تاريخ گذشته مدار، در اصل قصه¬ايست كه در اطراف چند رخداد و كردار مهم تاريخي برساخته شده است. قصه¬اي انباشته از جزئياتِ خرسند كننده و پيچشهاي هيجان¬آور، كه به كارِ سرگرم كردنِ توده¬ي مردم و قانع كردنشان مي¬آيند، اما ربطي واقعي به آن واقعه¬هاي مهم ندارند. دليل سستي و ناتواني تاريخ گذشته¬گرا، پيش از هرچيز، آن است كه اين روايت در ذات خود ناتوان و دروغين است، و بيشتر براي پنهان كردن و بازنمودن تخصص يافته است. تاريخ گذشته¬گرا، قرار است حاشيه¬اي بودنِ يك جامعه را انكار كند، و به جاي آن كه در اين راستا مسيرِ دشوارِ آفرينش تاريخ و تبديل شدن به مركز را نشان دهد، راه ساده¬ترِ بازنويسي تاريخ، و قلاب كردنِ &amp;quot;من&amp;quot;ها به واقعه¬ها را برمي-گزيند. اين راه ساده¬تر است، چرا كه رخدادها و كردارها در حد امكان به گذشته¬اي دورتر و دورتر پرتاب مي-شوند، تا خاطره¬ي جمعي آنها و تاثيرهاي راستيني كه بر هستي گذاشته¬اند، در حد امكان مبهم¬تر و تارتر باشد، تا دستكاري¬شان، تحريف¬شان، و بازنويسي¬شان به شكلي كه جايي براي &amp;quot;من&amp;quot;ها پيدا شود، به شكلي فراهم آيد. &lt;br /&gt;
وظيفه¬ي تاريخ گذشته¬مدار آن است كه &amp;quot;منِ&amp;quot; امروزينِ حاشيه¬نشينِ آغشته به غياب، را با &amp;quot;من&amp;quot;هاي تاريخ¬سازِ مركزنشيني كه در حضورشان شكي نيست، پيوند دهد. تاريخي كه به گذشته پرتاب شده باشد، اين كار را با ساده¬ترين و خام¬ترين شكلِ ممكن انجام مي¬دهد. يعني يا به همخوني و خويشاوندي اين دو من قايل مي-شود، يا بر هم¬مكانيِ آنان پافشاري مي¬كند. به اين ترتيب منِ محرومِ نادانِ امروزين كه بودن و نبودنش حتي براي خودش هم يكسان است، بدان دليل كه از تباري ايراني است، يا در سرزمين ايران زندگي مي¬كند، در ذاتِ كسي مانند داريوش و كوروش سهيم مي¬شود، و خود را همسان و همگون با وي مي¬پندارد، چرا كه با وي همخون و همسايه است. داستانِ خاك و خون، يعني باور كردن به پيوند خويشاوندي يا مكاني با جريانهاي تاريخ¬ساز، محورِ فني است كه تاريخ گذشته¬مدار را ممكن مي¬سازد. اسطوره¬ي جادوگرانه¬ي مجاورت و اسطوره¬ي قبيله¬مدارانه¬ي خويشاوندي، چنان كه مردم شناسان تشخيص داده¬اند، عنصري مشترك در تمام باورهاي جادويي است. اما شايد زمانِ آن رسيده باشد كه تداوم اين دو اسطوره را در زيربناي محكم¬ترين بناهاي هويت¬سازِ امروزين نيز بازشناسيم. &lt;br /&gt;
هويتي كه بر اين مبنا از تاريخ گذشته¬مدار بر مي¬آيد، بي¬رمق و كمخون است. داستاني است سرگرم كننده، كه قصه¬ي كساني را بازگو مي¬كند كه در گذشته¬هاي دور كارهايي مهم انجام دادند و با ما مربوط بودند. بي آن كه اين ارتباط را به درستي تبيين كند، ماهيت آن كردارها را به دقت نشان دهد، و محكي باشد براي ميزان تاثير پذيرفتنِ اكنونِ ما، از آن كردارها. اين تاريخ، از تخمي ايدئولوژيك روييده است. كاركرد آن بسيج اجتماعي با كمينه¬ي نيرو و كمينه¬ي &amp;quot;حقيقت&amp;quot;است، و در ايفاي اين كاركرد پيروز مي¬شود، چرا كه مردمان سادگي را دوست دارند و راه¬هاي آسان را بيشتر مي¬پسندند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
17. من¬هايي كه هويت خويش را در تاريخي پرتاب شده به گذشته مي¬جويند و مي¬يابند، خواه ناخواه با اين چالش رويارو هستند كه به نوعي ارتباط خود را با آن وقايع مهم تبيين كنند. قصه¬هايي كه تبارِ مشترك يا مكانِ مشترك را دستمايه¬ي ارتباطِ ميان من و رخدادها و كردارهاي تاريخ¬ساز قرار مي¬دهند، ناگزيرند كه اين ادعا را با شواهدي سخت¬تر تثبيت كنند. چرا كه هم¬مكاني امري شكننده و وابسته به اقتدار سياسي است و با يك غصبِ سرزميني از ميان مي¬رود، و همخوني قضيه¬اي مبهم و وهم¬آلود است كه در برابر پرسشها تابِ ايستادگي ندارد. &lt;br /&gt;
از اين روست كه هويت جمعي به ناچار با انباشتي از &amp;quot;چيزها&amp;quot; پشتيباني مي¬شود. اين همان است كه ميشل دو سرتو در هنگام بحث از ظهور موزه¬داري در دوران مدرن بدان پرداخته است. محبوب شدنِ موزه¬ها در دوران مدرن، بدان معنا بود كه مردمانِ جوامع جديد، به ناگهان احساس نياز كردند تا چيزهايي به ظاهر ناهمگون را در مكانهايي عمومي به نمايش بگذارند و نگريستن به اين اشيا را همچون امري آموزشي تلقي كنند. اين نگريستن به چيزِ نمايشي، شايسته¬ي آن است كه مفصل¬تر مورد بحث واقع شود. اما در اين زمان و مكان اندك جايي براي پرداختن بدان نيست. تنها در همين حد مي¬توان اشاره كرد كه ظهور موزه در عصر مدرن، از سويي با كاركرد چشم و نگاه كردن در مقام فعلِ آفريننده¬ي حقيقت پيوند دارد، و از اين زاويه¬ي چشم¬مدارانه قابل نقد است، و از سوي ديگر به حرصِ دانش مدرن براي رده¬بندي مربوط مي¬شود كه خود بازتابي از سيطره¬ي فن¬آوري در اين تمدن است. از اين رو ظهور موزه فرآيندي است كه از گره خوردنِ چشم به چيز برخاست، با اين شرط كه آن چيزها به شكلي خاص مرتب و چيده شده باشند، و آن چشم در آن چيزها &amp;quot;تاريخي&amp;quot; را تشخيص دهد. خواه تاريخ طبيعي، خواه تاريخ ملي، و يا تاريخي مردم¬شناسانه. حتي مجموعه-هاي صدف و پروانه و تمبر و سنگ و جعبه چوب كبريت هم همواره با محور زمان درگيري دارند و از هاله-اي از تقديس تاريخي پوشيده شده¬اند. &lt;br /&gt;
ظهور موزه¬داري در عصر مدرن، معلول فراگير شدنِ نسخه¬هايي از تاريخِ گذشته مدار بود كه در اروپاي درگيرِ انقلاب صنعتي رواج داشت. نسخه¬هايي شتابان و عجول كه مي¬بايست به سرعت براي اروپايياني كه مي¬رفتند تا در مركز قرار گيرند، سابقه¬اي از ارتباط با مركز را بتراشد. اشكال كار در اينجا بود كه اروپاي غربي، كه خاستگاه انقلاب صنعتي و مدرنيته بود، تا پيش از يكي دو قرنِ پيش از انقلاب صنعتي، براي تمام تاريخ خويش در حاشيه و زير سايه¬ي تمدنهاي بزرگترِ شرقي قرار داشت. مورخانِ آن دوران اگر يك گام به عقب باز مي¬گشتند، امپراتوري روم را در مرزهاي شرقي خويش مي¬يافتند، اما مشكل در آنجا بود كه روميان خود به شرقِ - يعني يونان- چشم دوخته بودند. يعني به طور خاص به روايتي افسانه¬اي و خيالي كه هرودوت برايشان پرداخته بود. و باز اشكال در اينجا بود كه حتي خود هرودوت هم براي تعريف يونانيان به شرق چشم دوخته بود، يعني ايران.&lt;br /&gt;
تاريخي كه در دوران مدرن براي پيوند دادن اروپاييان با كردارها و رخدادهاي تاريخ¬سازِ روميان، يونانيان، يا حتي ايرانيان ابداع شد، عميقا به گذشته پرتاب شده بود. گذشته¬اي كه هرچه دورتر و دوردست¬تر مي¬شد، برجسته¬تر و پرعظمت¬تر جلوه مي¬كرد. اما به همين ترتيب ارتباطش با &amp;quot;من&amp;quot;هاي تشنه¬ي هويتِ نشسته در اكنون، كمتر و كمتر مي¬شد. به اين ترتيب، تاريخهايي نگاشته شد كه هويتِ اجتماعي اروپاييانِ نوآمده، اين تازه برنشستگان بر سرير مركزيت هستي، را تبيين مي¬كرد. اين تاريخها معمولا به بخشهايي هنوز اروپايي -مانند روم- ارجاع مي¬دادند، و حتي به تدريج بخشهايي از شرق و قلمرو عثماني را نيز به اين غرب افزودند، و به اين ترتيب يونان نيز در جرگه¬ي قلمرو هويت بخش به اروپاييان در آمد. كمي ديرتر برخي از اين تاريخها كه به ويژه در حاشيه¬ي اين حاشيه، يعني در اسكانديناوي و آلمان نوشته مي¬شدند، كوشيدند تا مخالفت ديرينه-شان با مسيحيت را، و در نتيجه گسستگي آشكارشان با تمدن رومي را با بازگشت به تمدنهايي ديرينه¬تر و شرقي¬تر جبران كنند. به اين ترتيب بود كه خويشتن را مانند نياكان بسيار بسيار دوردست¬شان آريايي خواندند و تاريخ خويش را دنباله¬ي تاريخ پرعظمت ايرانيان باستان دانستند. روايتي كه ايشان براي خويش ابداع كرده بودند، از سويي با بهره¬گيري از دانش و فن جديد، پيچيده و دقيق و حجيم و جذاب بود. و از سوي ديگر با ابزارهاي مدرنِ ارتباطي چاپ و نشر مي¬شد. از اين رو بود كه در خودِ ايران زمين، بر نسخه¬هاي قديمي و مندرسِ هويت بومي چيره شد، و دستمايه¬ي بازتعريف هويت مدرن ايرانيان قرار گرفت. در اين نكته كه هويتِ بوميِ بي¬رمقِ عصر قاجاري زير فشار اين منشِ نوآمده در هم شكست، دريغي نيست، چرا كه خودِ آن تاريخِ بومي ما نيز، براي قرنهايي بسيار، گذشته¬مدار بود و ناتوان و سست و خمود، و  زود بود كه از پا در آيد. وامگيري اين نسخه¬ي هويت تاريخي ايراني از غرب، در آن زمان و در آن شرايط سودمند بود، چرا كه نسخه-اي رقيب را در برابر محور پنداشتنِ رم و آتن قرار مي¬داد، كه هويت ايراني سخت بدان نياز داشت. اما اشكال كار در آنجا بود كه اين نسخه¬ي نوآمده و ستاينده¬ي ايرانيان كهن نيز، در نهايت ساختاري گذشته¬گرايانه داشت و براي مصرف مردمي ديگر سازمان يافته بود. و هدفش همين مصرف شدن بود، نه برانگيختن به توليد كردن.&lt;br /&gt;
موزه¬ها نيز در اين گير و دار برساخته شدند. موزه¬هايي كه نخست كاسه¬ها و كوزه¬ها را در خود گرد مي¬آوردند، و بعدتر كتابهاي خطي و كتيبه¬ها را نيز، و در انتها ستونهاي تخت جمشيد و تنديسهاي عظيم ايلامي را. مجموعه¬هايي كه قطعاتشان بازنماينده¬ي هويتِ يك قوم و قبيله دانسته مي¬شد. چرا كه سازندگانش همخون امروزين بودند، و همسايه¬هايشان در زمانهايي دور. و مسابقه¬ي چنگ انداختن به چيزها، همچنان ادامه يافت، تا آن كه در سطحي تقريبا مضحك، به نمادها انجاميد. چنان كه تاجيكان، كه قومي ايراني هستند و به عنوان يكي از اقوام ايراني قدمتي پنج هزار ساله دارند، ناگزير شدند تاريخ خود را به عنوان ملتي مستقل و جدا، از سامانيان آغاز كنند، و به اين ترتيب چهار پنجم تاريخ خويش را ناديده بگيرند. اين محروميت از رخدادهاي بزرگ و كردارهاي تاريخ¬ساز، پيامدِ عادي و ناگزيرِ تاريخ گذشته¬مدار است و همواره به همان موزه¬سازيِ صوري منتهي مي¬شود. چيزهايي كه در يك موزه گرد مي¬آيند، كاركردي بسيار حياتي را ايفا مي¬كنند. اين چيزها بايد چشم - اين اعتمادپذيرترين حس را- قانع كنند كه روايتِ تاريخِ گذشته¬مدار، با وجود پرتاب شدگي¬اش به گذشته، و با وجود رقتِ معنايي كه دارد، راست است. اين چيزهاي گردآمده در موزه¬هاست كه فقرِ معناي نهفته در اين تاريخها را جبران مي¬كند. موزه، جبراني شبه فرويدي است، براي محروميتِ تاريخي كه به گذشته پرتاب شده است. تاريخي كه رخدادها و كردارهاي تاريخ¬ساز را در گذشته وا نهاده و از دور به آن مي-نگرد. &lt;br /&gt;
اين تاريخ، از به چنگ آوردنِ وقايع بزرگ در اكنون ناتوان است. &amp;quot;من&amp;quot;هايي كه با تكيه بر اين روايت هويت خويش را مي¬فهمند، از نوعي محروميت مزمنِ مركز رنج مي¬برند. تاريخ گذشته¬مدار، تاريخ غياب¬هاست. چرا كه بن¬مايه¬اش اموري هستند كه در گذشته بوده و ديگر نيستند. تاكيد اين تاريخ، بر روندهايي دم بريده، بي¬دنباله و ابتر است كه در گذشته مانده و مدفون شده¬اند. به بيان ديگر، تاريخي كه به گذشته پرتاب شده باشد، از حضور بي¬بهره است،چرا كه بند ناف خود را با اكنون، اين خزانه¬ي غايي حضورها، قطع كرده است. از اين رو مردمي كه در نهايت به براده¬اي از حضور در اكنون نياز دارند، به سادگي با اين روايت سرخوش نخواهند شد. اين محروميت و آن فقر، با رمزگذاري چيزهايي كه در اكنون وجود دارند ممكن مي-شود. چيزهايي كه در موزه¬ها قرار مي¬گيرند، &amp;quot;مال&amp;quot;ِ كسي يا كساني دانسته مي¬شوند، و مي¬توان ديد و لمسشان كرد. &lt;br /&gt;
گذشتگاني كه تخت جمشيد را به عنوان مركزِ هستي برساختند، و با نقش كردنِ تمامِ اقوام و مردمانِ متمدن آن روز، همگان را در اين مركزِ غايي سهيم كردند، در فكرِ بنا نهادن چيزي براي موزه¬ها نبودند. آنان در اكنون، عظمتِ خويش را بازگو مي¬كردند، و به همين دليل هم به اسطوره¬هايي چنين پايدار تبديل شدند. اسطوره¬هايي كه بقايايش در همان چيزها لانه كرد، و تا به امروز عظمت را به ما يادآوري مي¬كند. اما اين يادآوري، پژواكي است از گذشته، كه بر صخره¬هاي اكنون ليز مي¬خورد و بر آن كارگر نيست. اين پژواك، تا وقتي كه در گذشته لانه كرده باشد، دست بالا اندوخته¬ايست موزه¬اي، و مجموعه¬ايست از چيزها، كه رخدادهايي مهم را در گذشته بازنمايي و نه بازآفريني كند.&lt;br /&gt;
بازي روايتهاي تاريخي در اين روزگار، گويي از پايه نادرست باشد. اين قماري است كه بردي در آن نيست. همه¬ي بازيگران در آن بازنده¬اند. ناكارآمد بودنِ اين بازي، از آنجا روشن مي¬شود كه بردها در آن شكننده و زودگذر هستند و بازتابي راستين در اكنون ندارند. شبه-قبايلي كه پاره¬هايي كوچك از زمين را در اختيار دارند و مي¬كوشند با گردآوردن چيزها و بازنويسي تاريخهاي گذشته مدار هويتي براي خود دست و پا كنند، دست بالا به توهمي زودگذر دست مي¬يابند، و ترديد دارم كه هيچ &amp;quot;من&amp;quot;ِ انديشمندي، دانسته اين گزينه را برگزيند. &lt;br /&gt;
كشمكش بر سر نمادها نيز به همين ترتيب مسخره¬آميز مي¬نمايد. مردمي كم شمار كه بر سرزميني بي بار و بر - اما نفت خيز زندگي مي¬كنند- با برگزيدنِ نقشِ اسطرلابِ يوناني/ايراني به عنوان نماد ملي خويش، و كشيدن نماد آهوي مصري بر دفترهاي شركتهاي بزرگ خويش، و خويشاوند پنداشتن خويش با ابن سينا و بيروني به ملت تبديل نخواهند شد و هويتي تاريخي به دست نخواهند آورد. اين جعل¬ها، چيزي جز تداومِ كمي نابخردانه¬تر و كمي بي¬شرمانه¬ترِ سرمشقِ هرودوت نيست. ناگفته پيداست كه اين نسخه¬ها و اين روايتها ممكن است جايگير و كامياب هم بشوند. اما پيشاپيش بايد درباره¬شان پرسش كرد، كه آيا به راستي اين چيزي است كه &amp;quot;من&amp;quot;ها در مقام هويت مي¬طلبند؟ &lt;br /&gt;
به راستي چرا مردمي مانند ساكنان تركيه¬ي امروزين كه تاريخ شهرنشيني¬شان به هزاره¬ي پنجم پيش از ميلاد مي¬رسد، و تمدنهاي بزرگي مانند كاپادوكيه و بيزانس و عثماني را داشته¬اند، ناگزير شده¬اند شخصيتي مانند مولانا جلال¬الدين بلخي را ادعا كنند؟ چرا اين مردم، ناچار شده¬اند چنين آغشته به ناكامي جشن نوروز را &amp;quot;تركي&amp;quot; بدانند؟ در حالي كه هزاران سال است نوروز را جشن مي¬گيرند و آن را هم نوروز مي¬نامند و اين پاره از هويتشان هم مورد چالش نبوده است؟&lt;br /&gt;
بازي هويتهاي برساخته بر مبناي تاريخِ گذشته مدار، از آن رو با باخت و ناكامي همراه است، كه بر منطقي نادرست بنا نهاده شده است. منطقِ بازيِ اين هويت و منطقِ نوشته شدنِ آن تاريخ، بر اصول موضوعه-ي حاشيه نشينان استوار است. نه حاشيه نشيناني كه بر حاشيه نشيني خويش آگاهند، و نه آنان كه قصدِ تبديل شدن به مركز را دارند. بلكه حاشيه نشيناني كه موقعيت خود را در اكنون انكار مي¬كنند، و با بازنويسي گذشته مدعي مركزيتي موهوم هستند. اين ناآگاهي در مورد موقعيتِ &amp;quot;من&amp;quot; و ما در اكنون و اين سستي و تنبلي در خواستِ بزرگِ &amp;quot;مركز بودن&amp;quot;، چيزي است كه روايتِ تاريخي پرتاب شده به گذشته را به نوعي مخدر و خواب¬آورِ اعتيادآور تبديل مي¬كند. &lt;br /&gt;
نوادگان صنعتگران روم شرقي، و فرزندان جنگاوران عثماني بدان دليل امروز به مولانا و نوروز نياز دارند، كه بند ناف خويش را با گذشته قطع كرده¬اند. ارتباط ايشان با نخستين نويسندگان يوناني و نخستين فيلسوفان مكتب ايوني، كه دست بر قضا مقيم همين قلمرو هم بودند، به متوني تاريخي فرو كاسته شده است. خرد آن يونانيان، جنگاوري آن عثمانيان، و صنعتِ آن روميان در اكنونِ ايشان حضور ندارد. از اين رو ضرورت دارد كه تاريخي گذشته¬مدار، كه اين محروميت را تثبيت و تشديد مي¬كند، بر محور بقاياي آنچه كه ردپاهايش در اكنون باقي مانده، موزه¬اي بسازد. اين موزه مثلا در مورد تركيه بر مبناي زبان تركي و هويت قومي مصنوعي¬اي به نام هويت تركي برساخته شده. يعني مردمي از نژادها و فرهنگهاي گوناگون كه زبان فاتحان سلجوقي خويش را پذيرفتند، همچون قبيله¬اي مصنوعي در نظر گرفته شده¬اند. از اين روست كه چند بيتِ تركيِ مولانا، چندان مهم مي¬شود كه به زور كشاندنش به موزه¬ي هويت اين جماعت را ضروري سازد. فنِ موزه¬سازي، هرچند كارآمد و موفق تواند بود، اين ايراد را دارد كه بر مبنايي كاملا ذهني استوار است. هيچ ضرورتي ندارد كه آنچه در موزه به عنوان چفت و بستِ اكنون با گذشته حضور دارد، به راستي از حضوري عيني حكايت كند. چيزِ درون موزه، نمادي از حضورِ وقايع تاريخ¬ساز در اكنون است، و نه خودِ آن. &lt;br /&gt;
از اين رو خطر در آنجاست كه با بسنده كردن به چيزهاي درون موزه و تاريخهاي گذشته مدار، هويت به نمادهايي سبك و ساختگي فروكاسته مي¬شود. اين بلايي است كه در غرب بر سر هويت مردمان آمد. چنان كه آن لحظه¬ي زرين حضور در مركز- كه به ويژه در جريان انقلاب صنعتي و عصر استعمار نمود داشت- به سرعت سپري شد و با جا به جا شدنِ مركز به دو قطبِ شوروي و آمريكا، هويتِ نوساخته¬ي اروپاي متمدن به سرعت فرو ريخت، بي آن كه توانسته باشد از آن مهلتِ گذراي حضور در مركز، بهره¬ي كافي برگيرد. &lt;br /&gt;
در شرق نيز چنين است. تركان امروز با تغيير دادن خط خويش، و با سياست ايراني¬زدايي و فارسي ستيزي كه از دوران آتاتورك شروع شد، در عمل بند ناف خود را با گذشته قطع كرده¬اند. از اين رو به ازاي افزودن پيكره¬ي مولانا و نمادهاي او به موزه¬ي خويش، پذيرفته¬اند كه براي هميشه خواندن شعر او را و فهميدن سخن او را از ياد ببرند. چنان كه به راستي امروز مولانا - كه شاهكارهايش را به فارسي مي¬نوشت- در اكنون مردم اين سرزمين حضوري ندارد. جز كه آن كه به نامش افتخار مي¬كنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
18. پرتاب شدگي تاريخ به گذشته، مخاطره¬اي بزرگ است. پديده¬ايست فراگير و عمومي كه تمام تاريخها و تمام هويتها را در بر گرفته است. كارآيي آن در پيكربندي هويت اجتماعي چندان زياد، و قدرت آن در بسيج توده¬ي مردم چنان چشمگير بوده است كه آن را به سرمشقي غالب تبديل كرده است. با اين وجود، اين كارآيي سياسي تاريخِ گذشته مدار براي بسيج مردم و هويت¬بخشيِ سطحي به ايشان، با زوال معنا و ناتوان شدنِ &amp;quot;من&amp;quot; همراه بوده است. &lt;br /&gt;
تاريخ گذشته مدار، ابزاري است در دست نهادهاي اجتماعي، براي آن كه سازماندهي اجتماعي را بر محورِ هويت جمعي ممكن كنند. اين تاريخ¬ها خصلتي ايدئولوژيك دارند. يعني به سادگي خوانده و فهم مي¬شوند و رفتارهايي خاص را هم به پذيرندگان خويش تحميل مي¬كنند. اين¬ها منشهايي هستند سرگرم¬كننده، حجيم، انباشته از جزئيات، و تقريبا بي¬ربط با واقعيتِ بيروني، كه براي بسيج كردارهاي مردماني ميان مايه طراحي شده¬اند. كارآيي¬شان در سطح اجتماعي از آنجا معلوم مي¬شود كه امروز كشورهايي با هويتهاي جمعيِ بنا شده بر اين اساس وجود دارند، و سطوحي متفاوت و موفق از بسيج جمعي مردمشان را نيز به نمايش مي¬گذارند. عراق، كه تاريخش به عنوان كشوري مستقل دو هزار و پانصد سال پيش خاتمه يافت و دوباره از پنجاه سال پيش آغاز شد و بنابراين براي تقريبا تمام عمرش - جز چند قرن حاكميت عثماني- جزئي از ايران بود، با استفاده از همين رده از هويت¬هاي ايدئولوژيك با ايران جنگيد، و بسيج عمومي قدرتمندي را به نمايش گذاشت، در شرايطي كه بسياري از افرادِ مقيمِ سنگرهاي رويارو، خويشاوندِ نزديك يكديگر بودند. به همين ترتيب، امروز اميرنشين-هاي كوچك جنوب خليج فارس براي مردم خويش هويتي آفريده¬اند و قدرتي اقتصادي يافته¬اند و اينها همه نشانه-ي كارآمد بودنِ تاريخ گذشته مدار – يعني نسخه¬هاي عميقا جعليي عربي و تركي¬اش است، در بسيج عمومي مردم.&lt;br /&gt;
با اين وجود، نظام اجتماعي بابت اين بسيج در سطح نهادهاي سياسي، بهايي را در ساير سطوح سلسله مراتبي¬اش پرداخت مي¬كند. &amp;quot;من&amp;quot;هايي كه در سطحي روانشناختي حضور دارند و قرار است با اين تاريخ¬ها هويت يابند، در عمل با سيراب شدن از اين آب شور، از حضور در مركز باز مي¬مانند. خاطره¬ي جعليِ بودنِ ماضي در مركز مانعِ كنشِ فعال براي حضور داشتنِ حال در مركز است. اين امر حتي در مورد مردمي مانند ايرانيان و هنديان كه زماني در مركز بوده¬اند هم مصداق دارد. يعني جعلي يا راستين بودنِ باور به بودن در مركز، تاثير چنداني در اين مهار كنندگي ندارد. مشكل در قطع رابطه با اكنون نهفته است، و چيزواره شدنِ تاريخ و تاثيركردارها و رخدادهاي بزرگ.&lt;br /&gt;
&amp;quot;من&amp;quot; اگر با تاريخ گذشته مدار آلوده شود، از ارتباط با اكنون محروم خواهد شد. اين من نيز همراه روايتي كه هويتش را تعيين مي¬كند، به گذشته پرتاب خواهد شد و در خاطره¬اي معمولا جعلي شناور خواهد ماند. يادآوري كردارهاي بزرگ و نه آفرينش آنها، و خاطره¬پردازي در مورد رخدادهاي تاريخي، و نه برخورداري از آن، مايه¬ي دلخوشي اين &amp;quot;من&amp;quot; خواهد بود. به اين دليل است كه من، با اين عارضه از اكنون كنده مي¬شد، و به اين ترتيب بختِ حضور در هستي را از دست مي¬دهد. در مركز بودن، همان در هستي حضور داشتنِ بي قيد و شرط و نيرومندانه و تمام و كمال است، كه &amp;quot;من&amp;quot; با وسوسه¬ي اين روايتِ شيرين، از آن چشم مي¬پوشد.&lt;br /&gt;
اين &amp;quot;من&amp;quot; ناگزير خواهد بود به نشانگان و علايم بسنده كند و هويت خويش را در اكنون، با چيزهاي و نمادها نمايش دهد. اين من، موزه¬دار خواهد شد، چرا كه راه ديگري براي برخورداري از گذشته¬ را ندارد. چرا كه اين گذشته با افسونِ تاريخِ لانه كرده در آن، از دسترس وي خارج شده است. به اين ترتيب، سنگين-ترين تاواني كه تاريخ گذشته مدار به جوامع تحميل مي¬كند، از ميان رفتنِ &amp;quot;منِ تاريخ¬ساز&amp;quot; است. &lt;br /&gt;
بازتاب ديگري از اين عارضه، اما، در سطحي فراتر از نهادهاي اجتماعي نيز قابل ردگيري است. تاريخ گذشته مدار به دليل خصلت ايدئولوژيك خود، تنگ نظر و محدود كننده و هراسان از عناصر متكثر است. اين تاريخ ناگزير است تا براي هدايت و به جريان انداختنِ كردارهاي خاصي در توده¬ي مردم، رده¬اي خاص از عناصر نهفته در گذشته را به خود مربوط كند و بقيه را انكار نمايد. از اين روست كه تركانِ مقيم تركيه، ناگزير شده¬اند از ميراث فرهنگي و تاريخي بزرگي چشم¬پوشي كنند. چرا كه بخش مهمي از اين ميراث ايشان را با كردها، روميان، ايتاليايي¬ها، يونانيان، ايرانيان، و مغولان در ارتباط قرار مي¬دهد. خصلت ايدئولوژيكِ تاريخ در اين قلمرو ايجاب مي¬كند كه تمام اين پيوندها كه به راستي وجود داشته¬اند، بريده شوند و از اكنون رانده شوند، تا جا براي مفهومي نوظهور و ساختگي مانند هويت تركي باز شود كه بر رواج گويش خاصي از زبان اويغوري در بخشهايي خاص از اين كشور استوار است. اين بدان معناست كه تركان در سطح فرهنگي نيز از بخش مهمي از ميراث تاريخي خويش محروم شده¬اند. ميراثي كه ايشان را با ادبيات فارسي، سياست يوناني، و دينِ رومي در ارتباط قرار مي¬دهد. &lt;br /&gt;
به اين شكل، تاريخ گذشته مدار گذشته از سطح رواني، در سطح فرهنگي نيز ناتواني و كمخوني به بار مي¬آورد. اين در واقع منشي است سركوبگر در سطح فرهنگي، كه با هدفِ سازماندهي سياسي جوامع، منشهاي ديگر را و كردارهاي بزرگ &amp;quot;من&amp;quot; را سركوب كرده، و بنابراين تاوانِ بسيج توده¬ها را با مسخ شدنِ &amp;quot;من&amp;quot; و انحطاط فرهنگ پرداخت مي¬كند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
18. شايد چنين بنمايد كه لحن اين نوشتار تاريخ¬ستيزانه، يا نااميدانه است. اما اشتباهي بزرگتر از اين برداشت وجود ندارد. من نه از سرِ نااميدي اين متن را نوشتم و نه براي پشت كردن به تاريخ، كه پيشنهادي را در برابر وضعيتِ بيمارگونه¬ي تاريخ در آستين دارم. منشها و روايتها و عناصر فرهنگي، نظامهايي تكاملي هستند، و تمام نظامهاي تكاملي تنها در رقابت با هماورداني نيرومندتر است كه از ميدان به در مي¬روند. پيشنهاد من براي رهايي از چنگ تاريخ گذشته¬مدار، آن است كه شكلي از تاريخِ اكنون بنياد شود.&lt;br /&gt;
تاريخ را مي¬توان در اكنون نوشت، اگر اين قواعد رعايت شود:&lt;br /&gt;
نخست آن كه در بازخواني و بازشناسي آنچه كه در گذشته رخ داده، همواره بايد به رويكرد ايدئولوژيكِ تاريخ¬هاي گذشته¬گرا، و كاركرد سياسي¬شان در زمانِ نوشته شدنشان نظر داشت. بايد پرسيد كه چرا مورخ به اين جنبه¬ي خاص از رويدادها پرداخته، و نه جنبه¬اي ديگر، و چرا چيزهايي را نقل كرده و چيزهايي ديگر را از قلم انداخته است. بايد در داوريهاي او شك كرد، و بايد كوشيد تا ماجرا از ديدِ &amp;quot;آدم بد&amp;quot;هاي داستان بازسازي شوند. بايد به حال و هواي حاكم بر جامعه¬اي كه تاريخ در آن نوشته شده نظر داشت، و بايد كاركردِ آن را در زمان نوشته شدن شناخت. بايد پرسيد كه اين متن در روزگارِ رواجش، چه مردمي را براي چه قصدي بسيج مي¬كرده، و چه نوع بسيج اجتماعي را ممكن مي¬ساخته است؟ بايد شناخت كه چه نيروهايي نوشته شدن اين متن و رواجش را پشتيباني كردند، و رقيبانشان چه كساني بودند و چه متنهايي از آنها به يادگار مانده است؟ در اين معنا، بايد تاريخ¬ها را كه ارزشمندترين ردپاهاي بازمانده از گذشته هستند، با دقت و وسواس خواند و از آنها آموخت، و در عين حال، واسازي¬شان كرد، محك¬شان زد، و به بوته¬ي نقدشان سپرد.&lt;br /&gt;
دوم آن كه بايد به خودِ رخدادهاي تاريخي، و خودِ كردارهاي تاريخ¬ساز نگاه كرد، و نه قصه¬هاي سرگرم كننده و ماجراهاي هيجان¬انگيزي كه در اطراف آن بربافته شده است. بايد به اين كه در چه شرايطي، چه رخدادي به واقع ظهور كرده است نگريست، و به اين كه چه كسي در چه شرايطي چه كرده است. اين كه بازتاب و تاثير اين رخداد چه بوده است را بايد در طول زمان رديابي كرد، و شاخه¬هاي فراوانِ نفوذ آن را دنبال كرد و انعكاسهاي واگرا و پراكنده¬اش را جستجو كرد. به اين ترتيب، بايد استخوان را از گوشته¬اش جدا كرد، و آن را همچون كالبدشناسي بي¬طرف، وارسي كرد.&lt;br /&gt;
آنگاه، بايد به تاثيرهاي بازمانده از آن رخدادها و آن كردارها در زمانه¬ي اكنون پرداخت. بايد ديد كه چگونه اين كردارها و آن رخدادها اكنونِ ما را شكل داده¬اند، و وضعيتِ امروزين ما براي هستي داشتن را تعيين كرده¬اند. بايد اين بازتابِ گذشته در اكنون را مانند محوري بنيادين مورد توجه قرار داد، و با تكيه به آن آرايش نيروها و رويارويي روايتها و تفسيرها در موردش را بازشناسي كرد. بايد با فهمِ وامي كه اكنون از گذشته دارد، آن را در اكنون به شكلي راستين و نه ساختگي احداث كرد. هرچند اين تاثير ناچيز يا ناخوشايند باشد، بايد غنيمتش شمرد، چرا كه اين تنها شكلِ برخورداري است كه ما از تاريخ توانيم داشت. &lt;br /&gt;
سپس، بايد داوري كرد. بايد تقارن را شكست، و همچون كنشگري خودمختار و مجهز به اراده، تفسيرِ خويشتن از تاريخ را بسته به موقعيتِ &amp;quot;من&amp;quot; در اكنون باز آفريد. بايد در ميان تاثيرهايي كه از گذشته به امروز رسيده است، دست به انتخاب زد، و صريحا، با پرهيز از كژديسه نمودنِ حقيقت، تاثيرها را گوشزد كرد و داوري خويش را بر كرسي نشاند. بايد بر اساس آنچه كه &amp;quot;من&amp;quot; در اكنون مي¬خواهد، و در تار و پود تاثيرهايي كه از گذشته تا به امروز تداوم يافته است، دست به كنش زد. بايد هويت را برگزيد و بازتعريف كرد و آن چنان هستي داشت. در اين حالت، &amp;quot;من&amp;quot; دست كم در سطحي فردي و به عنوان نظامي روانشناختي در مركزِ هستي نشسته است. و اين پيش شرطِ تمام اشكالِ ديگرِ حضور در مركز هستي است.&lt;br /&gt;
بايد به اين شكل، تاريخ اكنون را نگاشت.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
پی نوشت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1 بديهي است كه يادداشتهايي شخصي كه افراد در آنها براي به رمز نوشتنِ محتواي خاصي، خطي ويژه را ابداع مي¬كنند، از ديرباز وجود داشته است، اما عنصري در سپهر عمومي و سطحي جامعه شناختي نبوده است.&lt;br /&gt;
2 مضموني بسيار تكراري در كتيبه¬هاي شاهان دوران جديد آشور. به ويژه در نبشته¬هاي شروكين دوم و سناخريب اين عبارت را زياد مي¬بينيم.&lt;br /&gt;
3 توجه داشته باشيد كه در اين دوران اعضاي مقيمِ قلمروهاي سه گانه¬ي خاوري، مياني، آفريقايي و آمريكايي هنوز از وجود قلمروهاي ديگر خبردار نبودند و تا ديرزماني بعد هم به اين موضوع پي نبردند. به همين دليل هم هخامنشيان و شهروندانشان از وجود چينيان و سرخ پوستاني كه در آن دوران مراحل اوليه¬ي شهرنشيني و دولت¬سازي را سپري مي¬كردند، خبري نداشتند.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتابنامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن اثير، عزالدين علي، تاريخ كامل، ترجمه¬ي ابوالقاسم حالت، علمي، 1352.&lt;br /&gt;
پاتس، دنيل، تي. باستانشناسي ايلام، ترجمه¬ي زهرا باستي، سمت، 1385.&lt;br /&gt;
كتاب مقدس، (عهد عتيق و عهد جديد)، انجمن پخش كتب مقدسه، 1355.&lt;br /&gt;
گرني، اوليور، هيتي¬ها، ترجمه¬ي ژاله آموزگار، انتشارات پژوهشگاه مطالعات فرهنگي، 1371.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	De Certeau, M. Histoiricites Mystiques, Recherches de Science Religieuse, 73, pp: 325-354, 1985.&lt;br /&gt;
Rüster, E. )Chr. (Neu, Hethitisches Zeichenlexikon (HZL), Wiesbaden,1989.&lt;br /&gt;
Falkenstein, A. Archaische Texte aus Uruk, Berlin-Leipzig, 1936.&lt;br /&gt;
von Soden, W. The Ancient Orient: An Introduction to the Study of the Ancient Near East, Grand Rapids: Erdman&#039;s Publishing Company, 1985.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amir.dana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D9%90_%D8%A7%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%86&amp;diff=757</id>
		<title>نوشتن تاریخِ اکنون</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D9%90_%D8%A7%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%86&amp;diff=757"/>
		<updated>2014-05-20T11:09:19Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amir.dana: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نوشتن تاریخ اکنون (بخش نخست)، فروزش، شماره‌ی 3، تابستان 1388، ص: 4-14.&lt;br /&gt;
نوشتن تاریخ اکنون (بخش دوم)، فروزش، شماره‌ی 4، پاییز 1388، ص: 4-16.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شروين وكيلي&lt;br /&gt;
21/5/1387&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1. تاريخ، واژه ايست که با گذشته پيوند خورده است. مورخان، آن انديشمنداني هستند که به رخدادهايي که در گذشته به وقوع پيوسته اند مي پردازند، متوني کهن را که توسط گذشتگان نوشته شده اند تحليل مي کنند، و به عنوان متخصصاني که برش خاصي از زمانِ گذشته در قلمرو دانش و فهم شان است، نامدار مي شوند و اعتبار مي يابند. محوري که از اکنون آغاز مي شود و به زمان هاي دوردست منتهي مي شود، تيول مورخان است، و اين دامنه از لحظاتي پيش، از همان نقطه اي که رخدادهاي جاري در اکنون به گذشته تبديل مي شود، آغاز مي شود و تا نخستين نشانه هاي خط و نويسايي عقب مي رود. اين بدان معناست که تاريخ از سويي با گذشته، و از سوي ديگر با زبان، و به طور خاص زبانِ نوشته شده و متن سر و کار دارد. در آنجا که متني وجود ندارد، اقتدار مورخ پايان مي يابد و حکومت باستان شناس آغاز مي شود. &lt;br /&gt;
بر اين مبنا، تاريخ به عنوان شاخه ای از دانش که به گذشته مي پردازد، در ميان ساير شاخه هاي رسمي و دانشگاهي علم جايي براي خود باز کرده است، و موقعيتي به ظاهر هم ارز و هم زور با ساير شاخه هاي دانايي به دست آورده است. اين تصوير از علم تاريخ و مورخان با وجود آشنا و رايج بودن، اگر با دقتي بيشتر نگريسته شود، به تعارض هايي مفهومي بر مي خورد. از يک سو، چنين مي نمايد که تاريخ به نوعي با ساير دانشها متفاوت باشد. چرا که در آن از روش شناسي دقيق و رياضي گونه ي رايج در ساير علوم به شکلي منسجم و ساختار يافته استفاده نمي شود، و با وجود تلاشهاي فراواني که براي کمي، عيني، و تجربي ساختنِ شواهد تاريخي انجام گرفته است، اين علم همچنان ماهيت تفسيري و بلاغي خود را حفظ کرده است. &lt;br /&gt;
از سوي ديگر، چنين مي نمايد که تمام علوم ديگر را بتوان به نوعي زيرشاخه ي تاريخ دانست. چرا که تاريخِ هر علمِ خاص، کلِ داشته هاي آن علم را تا لحظه ي اکنون در بر مي گيرد و به تعبيري چنين مي نمايد که تاريخ و يا شاخه اي از آن که تاريخ علم باشد، به نوعي فراعلمِ زمان مدار تبديل شده باشد. &lt;br /&gt;
تاريخ، گذشته از اين تفاوتهاي روش شناختي و ابهام هايي که در مرزبندي اش وجود دارد، از يک نظر ديگر هم با ساير علوم تفاوت دارد، و آن هم تاثير مستقيم و تعيين کننده ايست که در هويت فردي و اجتماعي اعضاي يک جامعه دارد. هيچ علم ديگري را نمي توان يافت که به قدر تاريخ در شکل دادن به خودانگاره ي سوژه از خودش تاثير داشته باشد، و با پيکربندي هويت جمعي مردمي که در کنار هم زندگي مي کنند و &amp;quot;تاريخ&amp;quot; مشترکي دارند، کردارهاي آينده ي ايشان را تعيين کرده باشد. &lt;br /&gt;
تاريخ در اين معنا، تنها علمي است که با وجود تاثير شديد و چشمگيرش بر شکل دادنِ اکنون، پيوند خويش با اين برش زماني خاص را انکار مي کند. اگر از دستاوردهاي فني ناشي از علوم تجربي بگذريم، و تنها بر محتواي معنايي و بافتار تفسيري شاخه هاي علوم تمرکز کنيم، تاريخ را مهمترين شکل دهنده به شکلِ اکنون خواهيم يافت، و غريب است که اين تاثير فراگير و عمومي در مورد شيوه ي درک ما از خويشتن در اکنون، توسط علمي صورتبندي و بيان مي شود که مدعي کناره گيري از اکنون، و اقامت در گذشته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2. ادعاي اقامت در گذشته و انکار پيوند با حال، دستاويزي است که تاريخ را به نوعي مرجع غايي، به نوعي داور بي طرف و شکلي از سيستم لختِ نيوتوني تبديل مي کند، که کل حرکتها و رخدادها و تصميم هاي نهفته در اکنون را مي توان بر مبناي آن و در تناسب با آن سنجيد. تاريخ، با لانه کردن در گذشته است که مشروعيت و اقتدار کافي را براي شکل دادن به اکنون به دست مي آورد.&lt;br /&gt;
ميشل دو سرتو، يکي از بهترين بيانها را در مورد ضرورت بازبيني اين ادعاي تاريخ به دست داده است. چنين مي نمايد که برداشت دو سرتو در مورد اين نکته درست باشد که تاريخ، همواره بر شواهد و مستنداتي تکيه کرده که در اکنون حضور دارند و در حال مستقر شده اند (De Certeau, 1985). &lt;br /&gt;
اشياي گرد آمده در موزه ها، متون تاريخي، و نوشتارهاي نقش بسته بر سفالينه ها و ديوارها همه از آن رو موضوع علم تاريخ دانسته مي شوند، که در زمانه ي اکنون حضور دارند و يا با بند نافي از جنس روايت و نقل قول و يادبود به حالِ گريزپاي ما پيوند خورده اند. بر اين مبنا، تاريخ، تفسيري است که ما از چيزها و رخدادها و شواهدِ موجود در اکنون داريم. ماده ي خام تاريخ، که داربستهاي استوار ساختن گذشته ي ما را بر مي سازد، آن چيزي است که در زمان حال هست. بر اين مبنا، انکار اتصال شواهد تاريخي به اکنون، همچون ناديده انگاشتن انگيزه ي حال مدارانه ي مورخ، خطايي روش شناسانه محسوب مي شود.&lt;br /&gt;
پيوند تاريخ با گذشته، و انکار پيوند آن با زمان حال به قدري در ذهن ما رسوب کرده و نگاههاي ما به حدي بدان معتاد گشته اند که سخن گفتن از آن با لحني نقادانه و دعوت به جور ديگر انديشيدن در اين قلمرو در نگاه نخست نامفهوم و ناممکن مي نمايد. با توجه به اين که تلاش من در بازخواني و بازسازي تاريخ فرهنگ انساني به طور عام و تاريخ ايران زمين به طور خاص، دستيابي به شالوده اي استوار و مستحکم براي بازتعريف هويت خويشتن است، چنين گسستي از ديدگاه سنتي و گذشته مدارانه ي تاريخ را ضروري و بارآور مي دانم. براي ترسيم حد و مرزهايي که در دعوت به &amp;quot;اکنون مدار&amp;quot; ديدنِ تاريخ نهفته است، بايد نخست به زمينه اي انديشيد که ناديده انگاشتن اين ديدگاه را به امري چنين مرسوم مبدل ساخته است. &lt;br /&gt;
آماج اصلي اين نوشتار، طرح شرايطي است که به گسسته شدنِ بند ناف تاريخ با اکنون منتهي شده است. اين شرايط را با رجوع به متوني که امروز تاريخي ناميده مي شوند، و معمولا در زمان نگاشته شدنشان هم همچون تاريخ فهميده مي شدند، انجام خواهم داد. يعني به شرايطي خواهم نگريست که در آنها تاريخ مستقر در اکنون، که گمان دارم زماني با اقتدار تمام وجود داشته است، به تاريخِ ابتر و مخفي در گذشته تبديل شد. به طور خلاصه، موضوع اصلي اين نوشتار، چگونگي گسسته شدنِ پيوند ميان تاريخ و اکنون، و محدود ماندنش به گذشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3. در مورد اين که نخستين متون تاريخي در چه زماني و در چه تمدني نوشته شدند، توافقي عمومي وجود دارد، هرچند در مورد دلالتِ اين متون در همان تمدنها بحث و کشمکش بسيار است. مي دانيم که خط در ابتداي هزاره ي سوم پ.م در کهنترين تمدنهاي يکجانشين ،ايران زمين (مشتمل بر ميانرودان، سغد و خوارزم، ايلام، و دره ي سند)، آناتولي و مصر-  پديدار شد، و در ابتداي کار براي ثبت رخدادهايي از جنس تحولات سياسي يا باورهاي ديني به کار گرفته شد. &lt;br /&gt;
متون تاريخي در مصر، تا دير زماني که تا حمله ي هيکسوس هاي آسيايي به طول انجاميد، در عمل به زنجيره اي از نسب نامه هاي رسمي که ارتباط فرعون را با فرعونهاي پيشين نشان مي داد و ساختاري بسيار رسمي و صورتبندي شده در قالب چندين نام ديني و دولتي داشت، منحصر مي شد. بخش مهمي از تاريخ مصر در دوران پيش از حاکميت هيکسوس ها را بايد در متوني که در کل خصلتي غيرتاريخي دارند و داستانهايي تخيلي يا دعاهايي ديني را در بر مي گيرند، جستجو کرد. &lt;br /&gt;
در مقابل، در قلمرو ايران زمين بود که نخستين متون تاريخي به معناي ثبت رخدادهاي ويژه و محصور در زمان و مکان، توليد شد. اين امر، تا حدود زيادي مديون چند پارگي جغرافيايي اين قلمرو، و ظهور تمدنهايي متفاوت بر پهنه ي آن بود. در کل، متون تاريخي پديد آمده در ايران زمين، بيشتر از رده ي فتح نامه ها و گزارشهايي جنگي هستند که محور اصلي شان نبرد ميان قطبِ ايلام –ميانرودان است.  &lt;br /&gt;
يکي از نخستين متوني که مي توانند همچون متني تاريخي نگريسته شوند، و تاريخ ميانرودان باستان (سومر) و همچنين تاريخ نوشته شده ي انساني با آن شروع مي شود، شرح نبرد انمرکار - شاه دولتشهرِ سومريِ اوروک- با شاهِ اَرَت - احتمالا منطقه ي شهداد- در ايرانِ جنوبي است. در اين کتيبه که به خط ميخي سومري نوشته شده، براي اولين بار، مي بينيم که متن با عبارتِ آشناي &amp;quot;يکي بود، يکي نبود!&amp;quot; آغاز مي شود. حماسه ي ديگر سومري، که در ضمن کهنترين متنِ داراي نام گيلگمش هم هست، به نبردي در ميان دو دولتشهرِ کيش و اوروک اشاره مي کند که در جريان آن گيلگمش - شاه اوروک- پس از متحد شدن با جنگاوران سرزمينش و فرونشاندن مخالفتهاي شوراي ريش سپيدان شهرش، به کيش لشکر مي کشد و پس از محاصره کردنِ آنجا، با شاه اين شهر که آگا نام دارد، صلح مي کند. در هردوي اين متون، روايتي تاريخي به اساطير درآميخته است. در حماسه ي انمرکار، شاه اوروک فرزند خداي خورشيد -اوتو- دانسته مي شود و ارتباط گيلگمش هم که با خدايان سومري به قدر کافي مشهور هست(Falkenstein, 1936). &lt;br /&gt;
متون سومري اي که به رخدادهايي تاريخي پرداخته اند، در کل از الگويي پيروي مي کنند که در همين دو متن اوليه وجود دارد: استعاره هايي اندک و معمولا گويا، متوني کوتاه و بيانيه مانند، و ارجاعهايي مبهم و نادقيق به اشخاص و جاها، به شکلي که آشکار است متن براي کساني نوشته شده که مکان شهرها و هويت شاهان و کسانِ نامبرده شده در کتيبه ها را ، به خوبي ميدانسته اند. در يکي از متون ديگري که چند قرن بعد، توسط اورکاگينه -شاه اور- به مناسبت غلبه ي او بر رقيبش که کاهني بلندپايه بود، نوشته شده است، اشاره هايي به اقدامات دادخواهانه ي شاه جديد وجود دارد و براي نخستين بار از واژه ي &amp;quot;آزادي&amp;quot; به عنوان محور مشروعيت بخشي به شاهي که مردم را از قيد ستم کاهني زياده خواه نجات داده، مورد استفاده واقع شده است. &lt;br /&gt;
در ميانرودان پس از آمدن اکدي ها الگوي نوشتن تاريخ کمي تغيير يافت. اين تغيير بيشتر با توجه به ريزه کاري ها و تاکيد بر ساختار ادبي متون تاريخي مربوط مي شد، تا تحولي بنيادين در سبک روايت. اين تحول را مي توان با مقايسه ي کتيبه هاي به جا مانده از قبل و بعد ورود اکدي ها به ميانرودان دريافت. اِآناتوم -شاه لاگاش در 2460 پ.م- که با ايلاميان جنگيد و بر ايشان چيره شد، سه متن کمابيش مشابه از خود به جا گذاشته است که يکي از آنها به اين شرح است:&lt;br /&gt;
&amp;quot;ايلام، کوه بلند با سلاح در هم کوبيده شد. پشته هايي از اجساد بر هم تلنبار شد، اَرَو که اِنسي (حاکم) آن درفشها را برافراشته بود، با سلاح در هم کوبيده شد. پشته هايي از اجساد بر هم تلنبار شد، اومّا با سلاح در هم کوبيده شد، بيست پشته از جسد برهم تلنبار شد.(پاتس، 1385: 143)&amp;quot;&lt;br /&gt;
کمتر از دو قرن پس از نوشته شدن اين متن، ريموش که فرزند و جانشين شروکين -بنيانگذار پادشاهي اکد- بود، در کتيبه اي به متنهاي تاريخي به معناي دقيق کلمه بسيار نزديک شد:&lt;br /&gt;
&amp;quot;اَبَل گَمش، پادشاه برهشوم را در نبرد مغلوب کرد. زَهَر و ايلام در ميانه¬ي برهشوم رزم¬آرايي کردند. اما ريموش پيروز شد. 16212 تن کشته و 4216 نفر اسير شدند. امهسيني پادشاه ايلام اسير شد، ؟ از ايلام اسير شد. سيدَگو فرمانرواي برهشوم اسير شد و شرگَپي در كنار رودخانه¬ي قبليتوم اسير شد. پشته¬هايي از اجساد در شهر روي هم تلنبار شد.(پاتس، 1385: 167)&amp;quot;&lt;br /&gt;
چند قرن بعد، در حدود 2100 پ.م پوزور اينشوشيناک که پادشاه ايلام بود، کتيبه¬اي نوشت و پيروزيهاي خويش را با همين سبک در آن شرح داد:&lt;br /&gt;
&amp;quot;حاکم شوش، گيرنيتا، سرزمين ايلام، پسر شيمپي ايشهوک، دشمنان کيماش و هورنوم را اسير کرد. هوپسانا را فرو پاشيد و هشتاد و يک شهر و منطقه را در يک روز زير پاهايش ويران کرد. آنگاه که پادشاه سيماشکي به سويش آمد، بر پاهايش آويخت. پوزور اينشوشيناک نيايشهاي او را شنيد و...(پاتس، 1385: 194)&amp;quot;&lt;br /&gt;
سنتي که با ورود اکدي¬ها به ميانرودان شکل گرفت و زبان روايي متون تاريخي را از حالت استعاري و اساطيري¬اش به وضعيتي دقيقتر و روشنتر تبديل کرد، تا دو هزاره پس از ورود ايشان به ميانرودان همچنان تداوم يافت. در ابتداي قرن هشتم پ.م گزارش دقيق حمله¬ي شروکين دوم به ماد و ايلام را داريم، که در آن شمار تلفات و نام و نشان شهرهايي که ارتش او از آن عبور کرده¬اند، با دقت ذکر شده است. اين رده از متنها در نهايت به کتيبه¬ي مصور آشور بانيپال، واپسين شاه بزرگ آشور ختم مي¬شوند که در آنها شرح پيروزي او بر پادشاه ايلام آورده شده است. &lt;br /&gt;
فتح¬نامه¬هاي اين دوران، لحن ساده و گاه صميمانه¬اي دارند، حمورابي در متني که در ميانه¬ي قرن هفدهم پ.م نوشته است، از اين که پس از هجوم اوليه¬اش به ايلام به سختي شکست خورد و هراسان، نا اميد و افسرده به شهر خويش بازگشت، سخن مي¬گويد، و آشور بانيپال وقتي از اتحاد ايلامي¬ها با بابلي¬ها در برابر سپاهيانش سخن مي¬گويد، اشاره مي¬کند که &amp;quot;من هرگز انتظار نداشتم ايلامي¬ها با من دشمني کنند.&amp;quot; &lt;br /&gt;
با اين وجود، شاهاني که اين کتيبه¬ها را مي¬نوشتند، به چشم¬انداز ويژه¬ي خويش از جنگ پايبند بودند. چنان که وقتي در نبرد هَلوله (693 پ.م)، سپاهيان آشوري در برابر ارتش متحد ايلام و بابل صف آراستند و نبردي سخت خاک ساحل دجله را خونين کرد، هر دو طرف ادعاي پيروزي کردند(Von Solen, 1985: 58). بر اساس سالنامه¬هاي بابلي، شاه ايلام که هومبان نيمنا نام داشت، بر آشوريان پيروز شد، و اين در حالي بود که سناخريب - شاه آشور- هم پس از بازگشت به شهر خويش کتيبه¬ي نبي يونس را منتشر کرد و در آن نوشت که در هلوله بر ايلاميان و بابليان چيره شده و پسر شاه بابل را اسير کرده است: &amp;quot;آنها را شکست دادم، صد و پنجاه هزار تن از جنگجويانشان را از دم تيغ گذراندم،...&amp;quot;&lt;br /&gt;
اين چيزي بود که چند قرن قبل در نبرد بزرگ ميان رامسس دوم و شاه هيتي¬ها در سوريه نيز تکرار شده بود و در آن هنگام هم هريک از دو طرف پس از بازگشت به کشورشان براي خود ادعاي پيروزي کردند و جشن گرفتند. در اين هنگام البته، چنين روايتهاي ضد و نقيضي از يک نبرد، تنها به مواردي مربوط مي¬شد که نتيجه¬ي جنگ نامعلوم و دستاورد آن مبهم بود. و هنوز تا زماني که پادشاهي مانند نرون پس از شکست در جنگ با ايران و وادار شدن به واگذاري تاج ارمنستان به شاهزاده¬اي ساساني، در رم جشن بگيرد و ادعاي پيروزي کند، قرنها زمان مانده بود.&lt;br /&gt;
در جهان باستان، متوني که به رخدادهايي مهم و به اصطلاح امروزين &amp;quot;تاريخي&amp;quot; دلالت مي¬کردند، تنها به شرح نبردها و پيروزيهاي شاهان منحصر نبودند. نبايد از ياد برد که مردماني که در اين دوران مي-زيستند، در مورد رخداد تاريخي  برداشتي متفاوت با درک امروزين ما داشتند، و تاسيس يا مرمت يک معبد را به اندازه¬ي -و گاهي بيش از- پيروزي در يک نبرد مهم مي¬دانستند. از اين رو به همراه کتيبه¬هايي که پيروزي شاهان را بر هم شرح مي¬دهد، انبوهي از متون با ساختار مشابه را هم داريم که به بازسازي و مرمت معابد دلالت مي¬کنند. يکي از آنها، که نمونه¬ي خوبي از اين رده از متون است، کتيبه¬ي هومبان نومان، شاه مقتدر ايلام است که در فاصله¬ي 1340 تا 1350 پ.م بر اين سرزمين فرمان مي¬راند. او در کتيبه¬اي چنين نوشته است:&lt;br /&gt;
&amp;quot;...من هومبان نومان پسر اتَّر کيتاه هستم. گسترنده¬ي قلمرو شاهي، سرور (سرزمين) ايلامي، صاحب تاج و تخت ايلام، پادشاه انشان و شوش. ايزد بزرگ به خاطر به سبب نسب بردن از مادرم مرا برگزيد و دوستدارم شد. سعادت و بهروزي برقرار شد. تاج شاهي بازگردانده شد، اينشوشيناک پادشاهي را به من داد. براي زندگي¬ام، براي زندگي ميشيم روه، براي زندگي ريشپ لا، براي اين معبد که کاملا ويران شده بود، در محل آن کوکونومي (قربانگاهي) ساختم آن را به ايزد بزرگ، به کيريريشا و حاميان زمين اهدا کردم. کيريريشا و حاميان زمين به من عمر طولاني اعطا کنند، باشد که آنان به من پادشاهي¬اي اعطا کنند که همواره پر رونق باشد.(پاتس، 1385: 326)&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
4. بافت کلي متوني که شرحشان گذشت، از قواعدي عمومي و مشابه پيروي مي¬کنند. &lt;br /&gt;
نخست آن که تمام اين متون، با اختصار و دقتي که تنها به حجم غنيمتها و شمار مناطق ويران شده اختصاص دارد، عمليات جنگي¬اي را که به پيروزي ختم شده¬اند، توسط رهبر سپاه پيروزمند ثبت کرده است. و يا به انجام کاري نيک - از جمله مرمت يا ساخت معبد، و اهداي پيشکشي بزرگ به خدا يا ايزدبانويي محبوب- دلالت مي¬کند. به عبارت ديگر، هسته¬ي مرکزي تمام متون ياد شده را رخدادي که مهم پنداشته مي¬شده، تشکيل مي¬دهد. &lt;br /&gt;
دوم آن که تمام متون ياد شده، کتيبه¬هايي هستند که توسط پادشاهاني نوشته شده¬اند که ادعاي غلبه بر دشمنانشان را در ميدان نبرد داشته¬اند، يا فاعلِ آن کارِ نيک و آييني بوده¬اند. به عبارت ديگر، فاصله¬ي زماني ميان رخداد ياد شده و زمان ثبت آن بسيار اندک بوده، و کسي که آن را ثبت کرده، همان کسي بوده که آن را به انجام رسانده است. &lt;br /&gt;
ديگر آن که در تمام اين متون، از نام کسان و شهرها به شکلي ياد شده که گويي همگان از ماهيت آن با خبر هستند. به همين دليل هم موقعيت جغرافيايي بسياري از شهرها و مناطق هنوز به درستي شناسايي نشده است. از خدايان، شهرها، و افراد تنها با نام، و گاه با نامي اختصاري يا ضميري ساده- ياد شده و به اين ترتيب آشکار بوده که در زمان نوشته شدنِ متن، همه از جزئيات موضوع با خبر بوده¬اند، و پيش فرض نگارنده هم اين بوده که مخاطبانش در مورد ماهيت عمومي موضوع اطلاعاتي کامل دارند. &lt;br /&gt;
به بيان ديگر،  اين متون را شاهاني پيروزمند براي مردم خود مي¬نوشته¬اند، و اينان کساني بوده¬اند که کمابيش در جريان امور قرار داشته¬اند، و کردار شاه در نوشتن متن کتيبه و حک کردنش بر ديوارنگاره يا لوح، بيشتر عملي آييني بوده که تثبيت و جاودانه کردنِ آن را در قالب خطوطي مقدس رقم مي¬زده است. متون سومري، اکدي، ايلامي، و مصري به روشني به نويسندگاني تعلق داشته¬اند که تاريخ دوران خويش را در پيوندي انداموار با اکنون، براي مردمي که در همين زمان حال مي¬زيستند، روايت مي¬کردند. زمان افعال به حال يا گذشته¬اي نزديک و به ياد آوردني مربوط مي¬شود و ارجاعاتي به گذشته¬هاي دور يا دورانهاي تاريخي از ياد رفته وجود ندارد، و همه چيز به تلاش براي ثبت رخدادي مي¬ماند که در اکنون رخ داده و قرار است براي مردمي حاضر در همان اکنون، تثبيت شود. اين ماجرا در مورد متونِ باقي مانده از تمدنهاي ديگر -مانند هيتي-ها، اورارتوها، و ميتاني¬ها- هم مصداق دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
5. در ميان متونِ دوران باستان، به ويژه کتيبه¬هاي به جا مانده از هيتي¬ها در بحث ما اهميت دارد. اين مردمان که در فلات آناتولي پادشاهي نيرومندي برقرار کرده بودند، نمايندگان نخستين موج مهاجرت آرياييها محسوب مي¬شدند و اولين کشور مقتدر آريايي را در فاصله¬ي 1600-1200 پ.م در جهان باستان بنيان نهادند. اين امر به خصوص از آن رو اهميت دارد که خداياني مانند مهر و زروان براي نخستين بار در کتيبه-هاي ايشان مورد اشاره واقع شده¬اند و ردپاي باورهاي هند و ايراني ديرينه را در تمدنشان مي¬توان باز يافت. دومين دليل اهميت ايشان، آن است که به شکلي بسيار روشن و برجسته اين پيوندِ متون تاريخي با زمان اکنون را نشان مي¬دهند.&lt;br /&gt;
هات توسيليس اول (1650-1620 پ.م)، شاه مقتدر هيتي که سرزميني متحد و نيرومند را براي فرزندش به ارث گذاشته بود، در متني که همچون وصيتنامه¬اي سياسي براي مردم کشورش و پسرش تنظيم کرده بود، با لحني بسيار خودماني سخن خويش را چنين شروع مي¬کند: &lt;br /&gt;
&amp;quot;ببينيد، مورسيليس اکنون پسر من است... خدا به جاي شير، شير (ديگري خواهد نشاند)... پس از گذشت سه سال، بايد به جنگ برود... اگر او را هنگامي که هنوز کودک است به جنگ برديد، سالم بازش گردانيد،... تاکنون هيچ يک (از اعضاي خانواده¬ام) از فرمان من اطاعت نکرده است، مورسيليس، تو بايد از آن اطاعت کني.سخنم را به خاطر بسپار. اگر سخن پدر را به خاطر بسپاري (نان خواهي خورد) و آب خواهي نوشيد. وقتي به سن بلوغ رسيدي، دو يا سه بار در روز غذا بخور و خوش بگذران. پير که شدي هر چقدر خواستي بنوش. در آن هنگام است که مي¬تواني سخن پدرت را از ياد ببري!... پدربزرگم پسرش را به عنوان لابارنا در ساناهوئيتا منصوب کرد. (اما بعد) خدمتگزاران و شهروندان برجسته به سخنان پادشاه توجهي نکردند و پاپا ديلماه را بر تخت نشاندند. اکنون چند سال از آن زمان گذشته است؟ ...خانه¬هاي شهروندان برجسته چه شدند؟ آنها کجا رفتند؟ آيا نابود نشده¬اند؟(گرني، 1371: 166 و 167)&amp;quot;&lt;br /&gt;
آنچه که در مورد اين کتيبه اهميت دارد، نوع ارتباط آن با زمان و رخدادهاي تاريخي است. آشکارا، متن در مورد حوادثي تاريخي سخن مي¬گويد. شاهي از منصوب کردن پسرش به عنوان جانشين سخن مي¬گويد، و مردم را به پيروي از فرمان خويش فرا مي¬خواند. در عين حال، اشاره¬هايي به رويدادهاي زمان پدربزرگش هم در آن وجود دارد و به اين ترتيب استخوان¬بندي متن بر مبناي عناصري تاريخي و رخدادهايي مشخص استوار شده است. با اين وجود، هات توسيليس خود را به زمان گذشته محدود نکرده است. او در مورد اين که فرزندش در چه زماني و چگونه بايد به جنگ برود، چيزهايي مي¬گويد، و حتي چگونه خوردن و نوشيدن را هم در آينده به او آموزش مي¬دهد. اينها همه در متني است که با اعلام وليعهدي او شروع مي¬شود و با يادآوري شورشي در زمان پدربزرگش ختم مي¬شود. به روشني مي¬توان ديد که در اينجا پادشاهي بر نقطه¬ي زمان حال ايستاده و از آنجا در مورد حوادثي که در گذشته رخ داده¬اند يا در آينده رخ خواهند داد، داوري کرده و اعلام موضع مي¬کند. &lt;br /&gt;
در ميان جانشينان هات توسيليس، به ويژه بايد از مورسيليس ياد کرد که به دقت وقايع زمان خويش را ثبت مي¬کرد و اين کار را در مورد رخدادهاي دوران پدر و پدربزرگش هم انجام داد. بي آن که ارتباط خويش را با اکنون از دست بدهد. چهار قرن پس از او، هات توسيليس سوم (1264-1239 پ.م) بر تخت نشست و از آنجا که بر خلاف قوانين مرسوم قلمرو هيتي برادرزاده¬اش - اورحي تسحوب (1271-1264 پ.م) که پادشاه قانوني بود - را از قدرت برکنار کرده بود، ناچار شد بيانيه¬اي براي تثبيت مشروعيت خود صادر کند(Ruster, 1989). اين بيانيه نيز آشکارا به رخدادي تاريخي دلالت مي¬کند. پادشاه در اين کتيبه سخن را با شرح دوران کودکي¬اش، و حمايتي که ايزدبانوي ايشتار از او مي¬کرده مي¬آغازد، و از رقابتش با دشمنان حسودش، و چيرگي¬اش بر آنها مي¬نويسد. بعد، سخن را به اختلافش با اورحي تسحوب مي¬کشاند:&lt;br /&gt;
&amp;quot;اما به سبب احترام به برادرم (که پادشاه پيشين بود) کاري نکردم. تا هفت سال سر از اطاعت نپيچيدم. اما آن مرد در صدد نابودي من برآمد... از من هاک پيس و نريکا را گرفت. اين بود که از  او اطاعت نکردم و بر ضد او سر به شورش برداشتم. با وجود اين، اگرچه عليه او شورش کردم، با سوار شدن بر گردونه¬ي جنگي يا در خانه بر ضد او گناهي مرتکب نشدم....ايشتار اورحي تسحوب را ترک کرد، و حتي در شهر خودش او را مانند خوکي در خوکداني زنداني کرد و همه¬ي خات توساس (پايتخت هيتي¬ها) به سوي من بازگشت... خواه فرزند، خواه نواده، خواه خلف هات توسيليس و پودوحپا، هرکس در آينده وارث تاج و تخت شود، بايد ايزدبانوي ايشتار ساموحا را در ميان خدايان بپرستد.(گرني، 1371: 170و171)&amp;quot;&lt;br /&gt;
در اينجا هم مي¬بينيم که شاهي در ضمنِ اشاره به تاريخِ گذشته، از حقانيت خويش براي تسلط بر حکومت سخن مي¬گويد و اين نکته را دستمايه¬ي سفارشهايي در مورد رفتار مردمان در آينده قرار مي¬دهد. به عبارت ديگر، در متونِ هيتي، آن رخداد تاريخي¬اي که هسته¬ي اصلي تاريخ را تشکيل مي¬دهد، نه تنها در زمانه¬ي اکنون لانه کرده است، بلکه متني را نيز ايجاب مي¬کند که علاوه بر اشاره به آن، به رخدادهايي در پيش و پس از آن نيز اشاره دارند. هات توسيليس سوم در عين حال که از سرکشاني که بر پدربزرگش شوريده بودند، ياد مي¬کند، از پسرش مي¬خواهد تا بعد از بلوغ به زندگي شادخوارانه¬اي بپردازد و در هنگام پيري سفارشهاي او را فراموش کند، و هات توسيليس سوم پس از يادآوري پيمان شکني¬ها و بدخواهي¬هاي برادرزاده¬اش و اشاره به رخداد اصلي که برکناري اوست، سفارش مي¬کند که ايزدبانوي پشتيبان او توسط آيندگان پرستيده شود. اين نشت کردنِ گذشته و آينده در هاله¬ي اطراف رخدادي حال-مدارانه، تنها به تمدن هيتي منحصر نيست، هرچند برجسته¬ترين نمودهاي خود را در آنجا مي¬يابد. در ايلام نيز، در کتيبه¬هاي اهدايي اونتاش ناپيريشا، که سازنده¬ي زيگورات اور است، چنين مي¬خوانيم: &lt;br /&gt;
&amp;quot;من، اونتاش ناپيريشا معبد بلند را از خشتهاي طلا و نقره، ابسيدين و مرمر ساختم و آن را به خداي بزرگ و به اينشوشيناک سيان کوک اهدا کردم. هرکه آن را فرو ريزد، خشتهايش را خراب کند، طلا، نقره، ابسيدين، مرمر و آجرکاري¬اش را بربايد و به کشور ديگري ببرد، باشد که خشم خداي بزرگ، خشم اينشوشيناک و کيريريش سيان کوک بر او نازل شود و اعقاب او زير خورشيد سعادتمند نشوند.(پاتس، 1385: 327)&amp;quot;&lt;br /&gt;
همسرِ همين شاه، کتيبه¬اي زيبا بر تنديس عظيمِ مفرغينش دارد که بر آن چنين نوشته است:&amp;quot; من ناپير اسو، همسرِ اونتاش ناپيريشا هستم. آن که پيکره¬ي مرا بربايد، آن را خرد کند، کتيبه¬اش را خراب کند، يا نام مرا پاك کند، باشد که با نفرين ناپيريش، کيريريش و اينشوشيناک هلاک گردد، نامش از ميان برود، فرزندش نازا گردد، و...(پاتس، 1385: 327)&amp;quot;&lt;br /&gt;
از همين دو کتيبه، مي¬توان اين نکته را دريافت که در متون کهنِ تاريخي غيرهيتيايي هم، که اتفاقا کتيبه¬هاي پيشکشي و متون نذري بخش مهمي از آن را تشکيل مي¬داده¬اند، پيوندي مشابه را در ميان رخدادِ مهم مورد نظر و هاله¬اي از گذشته و آينده که در پيرامون آن تنيده شده است، نشان مي¬دهند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
6. پس از آن که کوروش بزرگ ظهور کرد، فرآيندي را آغاز کرد که به متحد شدنِ کل سرزمينهاي نويسا در قلمرو مياني منتهي شد. اين بدان معنا بود که حوزه¬هاي فرهنگي متفاوتي که در آن زمان در قلمرو مياني وجود داشتند و از حضور يکديگر با خبر بودند، در مدت چند دهه به شکلي برق¬آسا از نظر سياسي زير درفش هخامنشيان متحد شوند و به شکلي پايدار و کارآمد از نو سازماندهي شوند. به اين ترتيب تمدنهاي دره¬ي سند، ايران شرقي، ماد، پارس، ايلام، ايران مرکزي، ميانرودان، آناتولي، فنيقيه، يونان (که مراکزش در آسياي صغير قرار داشت و بعدها به بالکان منتقل شد)، و مصر در يک نظام يکپارچه¬ي سياسي در هم آميختند. اين دولت غول پيکرِ نوظهور که تمام قلمروهاي نويساي شناخته شده¬ي آن دوران در قلمرو مياني را در بر مي-گرفت، نخستين &amp;quot;مرکزِ&amp;quot; فراگير و عمومي را در نظامهاي اجتماعي باستاني پديد آورد، و اين مرکزي بود که به خاطر بي¬رقيب و يگانه بودنش، براي مدتهايي مديد پا برجا ماند و بعدها در قالبي اساطيري به سرمشقي و سرنموني براي دولتهاي توسعه طلب بعدي تبديل شد.&lt;br /&gt;
ظهور هخامنشيان، با دگرديسي بنياديني در شيوه¬ي سازماندهي معنايي هستي همراه بود، که خواه ناخواه ردپاي خود را بر شيوه¬ي نگارش تاريخ و ارتباط رخدادها با زمان نيز بر جاي مي¬نهاد. مهمترين نمود اين امر، ظهور نخستين نظام معنايي مرکزمدار در تاريخ فرهنگ انساني بود، که مرکزي غايي و هستي شناختي–- و نه موضعي و محلي- را ادعا مي¬کرد. به اين ترتيب پرستش خدايي يگانه، که بر کشوري يگانه نظارت داشت و شاهنشاهي يکتا فرمانبردارش بود، در اين گستره رواج يافت. يک مرجع غايي براي قانونگذاري، و يک قدرت سياسي برترِ پارسي به همراه دستگاه ديوانسالاري متمرکز و منسجمي در اين ميان برخاستند که شيوه¬ي رمزگذاري رخدادهاي گيتيانه را در چشم مردمان و زمامداران دگرگون ساختند.&lt;br /&gt;
بهترين نمود اين دگرديسي را در کهن¬ترين متنِ تاريخي باقي مانده از اين دوران مي¬توان باز يافت. متني که از داريوش بزرگ در بيستون به جاي مانده است، و من ترديدي ندارم که متوني ديگر - از کوروش و کمبوجيه و برديا- پيش از آن وجود داشته¬اند که به دلايل سياسي يا تصادفي از ميان رفته¬اند.&lt;br /&gt;
به هر صورت، کتيبه¬ي بيستون از چند نظر با متون تاريخي ديگري که در همان اعصار توسط ادامه دهندگانِ سنن کهن تاريخ نويسي نگاشته مي¬شدند. تفاوت دارد. به عنوان مثال، به اين متون که در زمان زمامداري کوروش بزرگ در بابل نوشته شده¬اند، توجه کنيد. متن نخست از سالنامه¬هاي بابلي برگرفته شده است و پيروزي کوروش بر آستياگ مادي را روايت مي¬کند، و در ضمن به رفتار عجيب نبونيد شاه بابل و ناديده انگاشته شدن مراسم ديني بابليان توسط او دلالت دارد. اين متن در بابلي نوشته شده كه هنوز توسط كوروش فتح نشده و براي خود يك پادشاهي بزرگ و مقتدر است.&lt;br /&gt;
&amp;quot;سال ششم (از سلطنت نبونيد) ]550 پ.م[: شاه ايشتومِگو ]آستياگ[ سربازانش را فراخواند و براي مقابله با کورَش، شاه انشان، شتافت، تا با او در نبرد رويارو شود. ارتش آستياگ بر او شورش کرد و او را در غل و زنجير به کورش تحويل داد. کورش به سمت شهر آگامتانو ]اکباتان[ پيش رفت و خزانه¬ي سلطنتي را تصرف کرد. او سيم و زر و ساير اشياي گرانبهاي آگامتانو را به عنوان غنيمت به انشان برد. اشياي گرانبهاي  (...).&lt;br /&gt;
سال هفتم ]549 پ.م[: شاه در تِما ماند. شاهزاده و صاحب منصبان و سربازانش در اکد ]بابل[ ماندند. شاه براي مراسم ]سال نو[ در ماه نيسانو ]فروردين[ به بابل نيامد. تصوير ]بتِ[ خداي نَبو به بابل نيامد. در نتيجه تصوير خداي بِل ]مردوک[ از بابل خارج نشد و به اساگيل نرفت. جشن اول سال از قلم افتاد. اما پيشکش¬ها در معبد اساگيل و ازيدا در تطابق کامل با سنن داده شد. کاهن اوريگالو مراسم تقديم شراب به خدايان را انجام داد و معبد را تطهير کرد.&amp;quot;&lt;br /&gt;
	آشکارا، اين متن دنباله¬ي همان سنت تاريخ نويسي باستاني ايلاميان و سومريان و اکديان است. هر سال با مهمترين رخدادي که در آن وقوع يافته مشخص شده است. همچنين است در کتيبه¬ي حقوق بشر کوروش، كه حدود ده سال بعد در همين بابل نوشته شده. در اين كتيبه چنين مي¬خوانيم: &lt;br /&gt;
&amp;quot;او (مردوك) کاوش کرد، در ميان¬شان جستجو کرد و شاهزاده¬اي راستکار را از صميم قلب يافت، و با دستانش او را گرفت. او کوروش، شاه انشان، را به نام فراخواند، او وي را به سروري کل جهان منصوب کرد.&lt;br /&gt;
او سرزمين قوتو، و تمام اونام-ماندا (ماد) را در برابر پاهايش به خاک افکند. مردمان سر سياه، را به دست وي سپرد تا بر ايشان غلبه کند. او ايشان را با عدالت و راستي گرفت. مردوک، سرور بزرگ، با خوشنودي به مراقبتي که از مردمش مي¬کرد نظر افکند، بر کردار پرهيزگارانه¬اش، و قلب درستکارش. او باعث شد تا به شهرش، بابل برود، وادارش کرد جاده¬ي بابل را در پيش بگيرد، همچون دوست و همراهي در کنارش.&lt;br /&gt;
سربازان فراوانش، با شماري نامعلوم، همچون آبهاي يک رودخانه غرق در اسلحه به همراهش پيش رفتند. &lt;br /&gt;
او اجازه داد تا بدون نبرد و کشمکش به بابل وارد شود. او شهر بابل، اين سرزمين فاجعه¬زده را نجات داد. او نبونيد شاه  را که از او نمي¬ترسيد، به دستانش سپرد. همه¬ي مردم بابل، سومر و اکد، شاهزاده و حاکم، در برابرش به خاک افتادند و پاهايش را بوسيدند. آنان از سلطنتش شادمان شدند و چهره¬هايشان درخشان شد.&amp;quot; &lt;br /&gt;
	ناگفته نماند كه كتيبه¬ي حقوق بشر كوروش، به چندين دليل - از جمله غيابِ تكان دهنده¬ي خشونت و اشاره به كنش جنگي، در متون تاريخي جهان باستان يگانه است و سرآغاز نبشته¬هاي هخامنشي¬اي محسوب مي¬شود كه دقيقا به همين دليل منحصر به فرد و غيرمعمول تلقي مي¬شوند. با اين وجود، آشكار است كه چارچوب معناييِ متن در مورد مفهوم تاريخ، هنوز &amp;quot;هخامنشي&amp;quot; نيست، و ساختاري همسان با كتيبه¬هاي پيشينِ بابلي و هيتي دارد. در اينجا هم شاهي رخدادي را روايت مي¬كند. اما اين روايت از سويي بر لنگرگاهِ اكنون آويخته شده است، و از سوي ديگر براي مردمي بازگو مي¬شود كه خود در خلق آن و تجربه¬اش سهيم بوده¬اند. &lt;br /&gt;
با كتيبه¬ي بيستون، اما، تاريخ نگاري دستخوش تغييري جدي مي¬شود. كتيبه¬ي بيستون به دليل ساختار ويژه¬اش، شايسته¬ي آن است كه دقيقتر مورد وارسي قرار گيرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	7. كتيبه¬ي بيستون از چند نظر يگانه و مهم است. برخي از برجسته¬ترينِ اين ويژگيها عبارتند از:&lt;br /&gt;
الف) بيستون، بزرگترين نبشته¬ي سنگي باستاني جهان است و مفصل¬ترين متن &amp;quot;تاريخي&amp;quot; را داراست.&lt;br /&gt;
ب) بيستون نخستين و تنها نبشته¬ي مهمي است كه خطِ به كار گرفته شده در آن خطي مصنوعي است. تمام نبشته¬هاي شناخته شده، و تمام متونِ عموميِ&amp;lt;sup&amp;gt;1&amp;lt;/sup&amp;gt; نگاشته شده تا پيش از دوران مدرن، - و حتي تمام اين متون در دوران مدرن- به خطوطي نوشته شده¬اند كه طبيعي بوده¬اند. يعني محصول سير طولاني و فراخ دامنه¬اي از دگرديسي¬هاي نمادين و وامگيري¬هاي بينازباني و بيناخطي بوده¬اند. نخستين ردپايي كه در كل تاريخ نوشتار از &amp;quot;ابداع&amp;quot; و بر ساختنِ خط در دست داريم، به دوران داريوش و زايش خط پارسي باستان مربوط مي¬شود و بيستون به ويژه از اين نظر اهميت دارد كه يكي از خطوطِ برسازنده¬ي آن به اين شكل، مصنوعي است. همين ويژگي بيستون باعث شد كه خوانده شدنِ تمام خطوطِ ميخي باستاني ممكن شود. يعني خط پارسي باستان به دليل همين خصلت مصنوعي بودنش از حدي ساده¬تر و منطقي¬تر است، و به همين دليل هم امكان واگشايي رمزگانش وجود دارد. تمام خطوط جهان باستان - سومري، اكدي، ايلامي، اورارتي، هيتي، و حتي هيروگليف- و تمام داده¬هاي تاريخي كه از آن برآمده¬اند، پس از خوانده شدن خط پارسي باستان و واگشايي متون چندزبانه¬ي هخامنشي ممكن شدند. &lt;br /&gt;
پ) بيستون نخستين نبشته¬اي است كه پادشاهي يكتاپرست و كامياب آن را نگاشته است. تنها متنِ مربوط به پادشاهي يكتاپرست كه پيش از آن داريم، به اسناد العمرنه مربوط مي¬شود. اين متون توسط آمن هوتپ چهارم -همان آخناتون مشهور- نوشته شده¬اند، اما بعد از مرگ آخناتون دستگاه عقايدش برچيده شد و حتي نامش را از روي اسناد درباري حك كردند. بيستون كهنترين متنِ بازمانده¬اي است كه به عقايد يكتاپرستانه دلالت مي¬كند، و نام كهنترين خدايي كه هنوز پرستيده مي¬شود را بر خود دارد. تمام متون ديگري كه به نام خدايان زنده¬ي ديگر -يگانه يا غير يگانه- اشاره كرده¬اند، به بعداز اين زمان مربوط مي¬شوند. &lt;br /&gt;
ت) بيستون نخستين متن مفصل و كاملي است كه از يك شاهنشاهي در دست داريم. به همين ترتيب، بيستون نخستين متنِ بازمانده از نخستين دولتِ جهاني است. &lt;br /&gt;
ث) كتيبه¬ي بيستون به دليل لحن و ساختار ادبي¬اش، و شمايل¬نگاري ويژه¬اش منحصر به فرد است. به زودي در اين مورد بيشتر خواهم نوشت. &lt;br /&gt;
ج) بيستون به اين دليل كه در مراحلي گوناگون و پي در پي در زماني به درازاي بيش از يك سال نوشته شده است، ويژه است. اين متني است كه گام به گام به دنبال رخ دادن حوادث تاريخي نگاشته مي¬شده است. &lt;br /&gt;
ح) چنان كه به زودي نشان خواهم داد، بيستون نخستين متنِ تاريخي به معناي امروزين كلمه است. يعني متني است كه پادشاهي براي آيندگان، و نه مخاطباني امروزين نوشته است. &lt;br /&gt;
از ميان هفت ويژگي¬اي كه براي بيستون بر شمردم، چهارتاي نخست به تاريخ فرهنگ و تاريخ دين و سياست مربوط مي¬شوند. در اينجا آنها را وا مي¬گذارم و به سه بندِ واپسين مي¬پردازم، كه به گمانم اهميتي بسيار زياد در فهم معناي تاريخ و پرتاب شدگي¬اش به گذشته دارد.&lt;br /&gt;
بد نيست هريك از موارد ياد شده را جداگانه مورد وارسي قرار دهم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
8. ساختار زباني به كار گرفته شده در بيستون و لحنِ ادبي نوشتار بسيار ويژه است. اين ويژه بودن را در چند سرفصل مي¬توان گنجاند، كه يك به يك بدان مي¬پردازم. اما پيش از ورود به اين بحث، بايد نخست جايگاه اين نبشته را در سير تحول متون تاريخي بشناسيم. &lt;br /&gt;
بيستون از نظر متن شناسي تاريخي، در رده¬ي فتح¬نامه¬ها جاي مي¬گيرد. يعني متني است كه در آن شاهي پيروز، شرحِ نبردها و پيروزي¬هاي خويش را بازگو مي¬كند و به اين ترتيب هم خاطره¬ي كردارهاي بزرگ خود را ثبت مي¬كند و هم به نوعي براي خويش مشروعيت فراهم مي¬آورد. زباني كه بيستون بدان نوشته شده است، از نظر زماني ابتدا ايلامي، و بعد اكدي و پارسي باستان بوده است. زبان و خط ايلامي در زمان داريوش و تا عصر نوه¬اش خط رسمي و ديواني شاهنشاهي هخامنشي بود. به همين ترتيب، خط اكدي كه دبيرانش در مركزي نامدار مانند بابل پرورش مي¬يافتند، خطي رسمي و مهم در نيمه¬ي غربي شاهنشاهي بود. خط پارسي باستان، خطي مصنوعي - و نخستين خط مصنوعي شناخته شده در تاريخ بود كه به قول داريوش به طور اختصاصي براي نگاشتنِ &amp;quot;زبان آريايي¬ها&amp;quot;- يعني ايرانيان- طراحي شده بود. &lt;br /&gt;
	شمايل و نقشهاي بيستون، داريوش را در حالي نشان مي¬دهد كه بر دشمن بزرگش برديا چيره شده و بر بدنش گام نهاده، و با كماندار و نيزه¬داري كه دو تن از هفت پهلوانِ پارسي هستند، همراه مي¬شود. در برابرش نه شاهِ دروغينِ شكست خورده نقش شده¬اند، كه هريك كلاه و جامه¬ي ملي خويش را بر تن دارند و دستانشان از پشت به هم بسته شده است. بالاي سر ايشان، تصويري از فروهر اهورامزدا ديده مي¬شود. كل اين نقش¬مايه از كتيبه¬ي آنوبانيني، پادشاهي لولوبي كه دو هزار سال پيش از داريوش بر سومر چيره شده بود، برگرفته شده است كه هنوز بقايايش در سر پل زهاب باقي است. &lt;br /&gt;
تفاوت اين دو نقش برجسته در آن است كه آنوبانيني بر فراز تختي كه روي سر شكست خوردگان قرار دارد ايستاده، در حاليكه داريوش روبروي ايشان ايستاده است. آنوبانيني كمان و چيزي شبيه به گرز يا چماق در دست دارد، و وضعيتي جنگي به خود گرفته اما داريوش نوك كمانش را در دست گرفته و دست راستش را بي اسلحه گويي مشغول بخشيدن حريفان باشد، صلحجويانه به سمتشان بالا گرفته است. تفاوت مهم ديگر، آن است كه در كتيبه¬ي سر پل زهاب ايزدبانويي (ايشتار) در برابر شاه ايستاده و خود سر بندي را به دست دارد كه انتهايش به شكلي خشونت آميز از دماغ يكي از اسيران رد شده است. در حالي كه در بيستون اهورامزدا با حالتي درست مانند داريوش دست خود را بالا گرفته و در جايي بالاي سر اسيران نقش شده است. &lt;br /&gt;
	اگر بخواهيم نقش¬مايه¬هاي بيستون را تحليل كنيم، نخستين ويژگي¬اي كه مي¬بينيم، همين جايگاه استعلايي و دورِ اهورامزدا در آن است. اهورامزدا كه در اين كتيبه همچون آسور در نگاره¬هاي آشوري تصوير شده، هم در نقاشي داريوش و حريفانش جايگاهي مستقل و دوردست دارد، و هم در متن موقعيتي غيرعادي دارد. بر خلاف شاهان گذشته كه پس از پيروزي بر دشمنانشان مي¬گفتند &amp;quot;خداي آشور دشمن مرا زير گامهايش خرد كرد&amp;lt;sup&amp;gt;2&amp;lt;/sup&amp;gt;&amp;quot; و &amp;quot;(مردوك) قونو و اومن-مندا را در برابر پاهايش به خاك افكند&amp;quot;، در بيستون تنها به اين نكته اشاره شده كه &amp;quot;اهورمزدا مرا ياري كرد&amp;quot;. در واقع در هيچ بند و سطري نيست كه به دخالت مستقيم اهورامزدا يا كنشِ تعيين كننده¬ي او اشاره شده باشد. داريوش تنها از نام خداوند به عنوان عاملي الهام بخش يا ياري دهنده استفاده مي¬كند، و نه چيزي بيشتر.&lt;br /&gt;
	بيستون گذشته از نقش¬مايه¬ي خاص اهورامزدا در آن، از اين نظر هم اهميت دارد كه دشمنان شاه در آن به شكلي بسيار واقع¬گرايانه تصوير شده¬اند. به شيوه¬اي كه مي¬رفت پس از آن تا دو قرن در دودمان هخامنشي تثبيت شود، افراد با كلاههاي خويش از هم تفكيك شده¬اند و قوميت¬شان به اين ترتيب بازنموده شده است. با اين وجود، چهره¬ها و بدن دشمنان شاه دچار كژديسي و بدنمايي نشده است. برديايي كه در زير پاي داريوش افتاده و دستانش را بالا گرفته، آشكارا مردي نيرومند و تنومند است و مي¬دانيم كه او برديا پسر كوچك كوروش است كه پهلواني زورمند بوده است. 	نه شاه شكست خورده نيز با چهره¬هايي به زيبايي شاهنشاه و دو يارش بازنموده شده¬اند. هرچند داريوش در متن بيستون تصريح كرده كه برخي از آنها را مثله كرده بود، اما در اينجا تصوير آنان سالم بازنموده شده است. به همين ترتيب، اثري از دشنامهاي مرسوم در نبشته¬هاي قديمي¬تر در مورد ايشان ديده نمي¬شود. ايشان پيمان شكن، بدكار، خونخوار، يا نفرين شده دانسته نشده¬اند، بلكه تنها در موردشان اين نكته مورد تاكيد است كه دروغ مي¬گفتند و قانون اهورامزدا را رعايت نكردند. متوني كه بر دامن رداي آنها نگاشته شده است، به همين ترتيب هويتشان را به اختصار بازگو مي¬كند:&amp;quot; اين اسكونخه¬ي تيزخود است، و &amp;quot;اين فرورتيشِ مادي است&amp;quot;. &lt;br /&gt;
	بنابراين بيستون، با وجود آن كه دنباله¬ي آشكار فتح¬نامه¬هاي پيش از خود است، به خاطر موقعيت حاشيه¬اي و فرارونده¬ي خداوند، و يكتا بودنِ اين خدا، و واقعگرايي و دقت منصفانه¬اي كه در بازنمايي دشمنانِ شكست خورده به خرج داده، از ساير متون مشابه متمايز است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	9. بيستون اما، به ويژه از اين نظر اهميت دارد كه روايتِ تاريخ در آن ساختاري متفاوت با متون پيشينِ خود يافته است. در بيستون، رخدادهاي تاريخي با اختصار تمام، و در عين حال با دقتي قابل توجه روايت شده¬اند. بر خلاف متون مرسوم تا آن هنگام، گويي داريوش حدس نمي¬زده تمام مخاطبانش به زير و بم رخدادها آگاه باشند. به اين نمونه¬ها دقت كنيد:&lt;br /&gt;
&amp;quot;داريوش شاه گويد، يك نفر به نام مارتيه پسر چين چيخري از شهر كوگاكانا در پارس و ايلام شورش كرد و به مردم گفت كه &amp;quot;من ايمانيش (هومبان اينشوشيناك) پادشاه ايلام هستم&amp;quot;. داريوش شاه گويد: آن هنگام من نزديك ايلام بودم، ايلامي¬ها از من ترسيدند و مارتيه را كه سركرده¬شان بود گرفتند و كشتند.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&amp;quot;داريوش شاه گويد: سپاه پارسي و مادي كه زير فرمان من بود،كم شمار بود. پس از آن من ارتش را فرستادم. فرمانده¬ي آنها يك پارسي بود به نام ويدارنَه. به آنها گفتم برويد و سپاه ماد را كه خود را ارتش من نمي¬نامند، در هم بشكنيد. ويدارنه با سربازانش رهسپار شدند. آنگاه كه به ماد در شهري به نام ماروش رسيد، نبرد با مادها را آغاز كرد. آن كس كه سركرده¬ي مادها بود، در آن هنگام در آنجا نبود. اهورامزدا مرا ياري داد، به ياري اهورامزدا ارتش من سپاه شورشيان را در هم شكست. اين نبرد در روز بيست و هفتم ماه آناماك آغاز گرديد. پس از اين سپاه من در ناحيه¬ي كامپاندا در ماد در انتظار من ماند تا آنكه من به ماد رفتم.&amp;quot;&lt;br /&gt;
اينها نمونه¬هايي از نوشتار بيستون هستند،كه با همين ساخت و همين دقت در همه جا تكرار شده¬اند. ويژگي متن بيستون آن است كه محتواي آن در كل به دو بخشِ متمايز قابل تقسيم است. در يك بخش، كه پيكره-ي اصلي نبشته را در بر مي¬گيرد، داريوش ماجراي نبردهاي خويش را شرح مي¬دهد. اين نبردها به ترتيبي كه ديديم، با دقتي بسيار، و اختصاري شايسته به نگارش درآمده است. روز و ماه تمام رخدادها، و زمان و مكان آنها نيز، ذكر شده است. افرادِ درگير در ماجراها با دقت و عينيت مورد اشاره قرار گرفته¬اند، بي آن كه نام خدايان با ايشان آميخته شود، يا دشنام يا ستايشي در موردشان به كار گرفته شود. داريوش در اين متن در گزاره¬هايي كه به گزارشهاي بي¬طرفانه¬ي علمي مي¬مانند، رخدادها را در ظرف زماني و مكاني¬شان و در قالب آرايش نيروهاي سياسي و افرادِ بازيگر در آن روايت كرده است. به اين بند بنگريد:&amp;quot;پارت و گرگان بر من شورش كردند، و به سوي فرورتيش رفتند. پدرم ويشتاسپ در پارت بود. مردم او را رها كردند و نافرمان شدند. سپس ويشتاسپ با سپاهي وفادار رهسپار شد. در نزديكي شهر ويشپَه¬اوزاتي در پارت با پارتها نبرد كرد. اهورامزدا مرا ياري كرد. به خواست اهورامزدا ويشتاسپ قشون شورشي را در هم شكست. آنان در روز بيست و دوم ماه وياهنا با هم جنگيدند.&amp;quot;&lt;br /&gt;
مي¬بينيد كه در اينجا داريوش از فرورتيش كه دشمنش است و ويشتاسپ كه پدرش است با لحني كاملا متقارن سخن مي¬گويد، و حتي اين كه مردم پدرش را رها كردند و به فرورتيش پيوستند را هم ذكر كرده است. &lt;br /&gt;
	اين ساختارِ ويژه و بسيار دقيقِ ياد كردنِ از رخدادها، با آنچه كه پيش از اين وجود داشته است كاملا متفاوت است. در اينجا ما با روايتي روبرو هستيم كه گويي براي مخاطباني ناآشنا به نامها نگاشته شده است. داريوش با وسواس زياد نام و نشان افراد، قوميتشان، و جبهه¬ي سياسي¬شان را ذكر كرده، و به دقت زمان و مكان نبردها و حتي تلفات جنگ را ثبت نموده است. وقتي از شهرها نام مي¬برد، جايگاهشان و اين كه در كدام استان قرار دارند را گوشزد مي¬كند، و اين تنها بدان معناست كه داريوش براي مخاطباني مي¬نوشته كه بسياري از آنها از زير و بم ماجرا خبر نداشته¬اند.&lt;br /&gt;
	بيستون از اين نظر ويژه است كه به گمان من، نخستين متني است كه شاهي براي مردمي در آينده¬هاي دور مي¬نويسد. اين آيندگان كساني نيستند كه به دزديدن پيكره يا گنجهايش طمع داشته باشند و بتوان با نفرينِ خدايي و ايزدبانويي ايشان را ترساند، بلكه مخاطب عام و مبهمي هستند كه با مخاطره¬ي ابهام و درك نكردنِ متن - و نه طمع و ويرانگري- دست به گريبانند. همين نكته كه داريوش متن خود را بر بيستون -يعني بر مكاني مقدس، بر سر راه بازرگاني مهمي- كنده، اما آن را در ارتفاعي نهاده كه قابل دستيابي نباشد، نشانگر آن است كه مخاطباني در آينده¬ي دور را در نظر داشته است. متن بيستون را از روي زمين نمي¬توان خواند، و به همين دليل هم هدف او از نوشتن اين متن در آنجا تنها برپايي يادماني بوده است كه رهگذران را به يادش بيندازد. رهگذراني كه ممكن بود از هرسوي شاهنشاهي جهاني پارس باشند، و با نام مكانها و اشخاص خو نگرفته باشند.&lt;br /&gt;
	بيستون گذشته از اين بدنه¬ي تاريخ¬نگارانه، يك بخشِ افزوده¬ي تفسيري هم دارد، كه در آن داريوش دلايل پيروزي خويش و اصول كشورداري¬اش -و همچنين دستورش براي ساخت خط پارسي باستان- را شرح مي¬دهد و آيندگان را نيز به پيروي از اين اصول سفارش مي¬كند:&amp;quot; داريوش شاه گويد: كارهايي كه به دست من انجام شده را باور كن و از مردم پنهان مدار. اگر اين نبشته را از مردم پنهان نداري و به مردم بگويي، اهورامزدا يار تو باشد و دودمان تو زياد و زندگاني¬ات دراز باد....من خائن و دروغگو نبودم، نه من و نه دودمان من. من به عدالت رفتار كردم، من نه به توانا و نه به ناتوان ستم نكردم.&amp;quot;&lt;br /&gt;
	بر اين اساس، به نظرم ساختار ويژه و دقيق بيستون، بي¬طرفي افراطي آن هنگام ياد كردنش از افرادِ دوست و دشمن، و جايگاه حاشيه¬اي كردارهاي خداوند، به تحولي در فهم معناي تاريخ دلالت دارد، كه در متوني رسمي مانند بيستون بازتاب يافته است، و ردپاي آن را در تمام متون عصر هخامنشي مي¬توان بازيافت.   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	10. آينده¬مدار بودن بيستون، در عين حال، از اين حقيقت جدا نيست كه راوي در آن با استواري تمام در اكنون لانه كرده است. تمام گزاره¬هاي بيستون با اين عبارت كه &amp;quot;داريوش مي¬گويد:&amp;quot; آغاز مي¬شود. به اين ترتيب تمام افعال ماضي¬اي كه در هنگام شرح نبردها به كار گرفته شده، در واقع به زمان حال برگردانده شده است. داريوش در زماني اين متن را مي¬نوشت كه هنوز يك سال از وقوع نبردها نگذشته بود، و تاكيدي بسيار دارد كه در يك سال تمام اين كارها را كرد و نه بيشتر. &lt;br /&gt;
	در اثبات پيوندِ محكمِ بيستون با اكنون، همين بس كه اصولا نگاشته شدن و روايت شدنِ آن در يك زمان و يكباره انجام نشده و در طول زمان و به تدريج پا به پاي رخ دادنِ وقايع مهم، انجام پذيرفته است. كهنترين متن بيستون، روايتي ايلامي است كه چيرگي او بر برديا را شرح مي¬دهد. آنگاه نقشها و متون پارسي باستان افزوده شده¬اند. آشكارا واپسين شاهِ شكست خورده كه رهبر سكاهاي تيزخود بوده است، حدود يك سال پس از نوشته شدنِ بخش اصلي كتيبه نوشته شده است، يعني زماني كه تازه داريوش بر اسكونخه چيره شده بود. بنابراين بيستون نه تنها تاريخ را بلافاصله پس از رخ دادنش روايت مي¬كند، و با گزاره¬هايي وابسته به زمان حال چنين مي¬كند، كه اين كار را به طور عملي پا به پاي اكنون انجام مي¬دهد. بيستون تنها كتيبه¬ي شناخته شده است كه با رخ دادن حوادث تازه، تغيير كرده و گسترش يافته باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	11. كمتر از يك قرن پس از داريوش، زماني كه نوه¬هايش بر ايران حكومت مي¬كردند، مردي در قلمرو او چشم به جهان گشود كه هرودوتوس نام يافت. هرودوت بخش عمده¬ي عمر خود را تا زماني كه مردي پخته شد، به عنوان شهروندي از شاهنشاهي پارس گذراند، و آنگاه به آتن كوچيد و در خدمت خانداني در آمد كه در آن هنگام در اين شهر حاكم بود. هرودوت روايتي از سرگذشت يونانيان و ايرانيان را در نه كتاب براي ايشان نوشت و پولي كلان بابتش دريافت كرد. هرچند اين متن در آن هنگام دروغپردازي دانسته شد و چندان به جد گرفته نشد، اما سه قرن بعد كه روميانِ نوآمده و تازه به دوران رسيده در برابر پارتيان قرار گرفتند و نياز به آفريدن هويت و سابقه¬اي را حس كردند، كتابهاي هرودوت را سودمند يافتند و به اين ترتيب بود كه مشاور نخستين امپراتور روم – -سيسروي اديب- براي نخستين بار هرودوت را پدر تاريخ ناميد.&lt;br /&gt;
	هرودوت، هرچند در سنت جهاني تاريخ¬نگاري فرد مهم يا نوآوري نبود، اما در سنت نوشتن تاريخ در غرب - به معناي روم و وارثان فرهنگي¬اش- سرمشقي به تمام معني بود. بد نيست پيش از هر كار، نگاه كنيم به بخشي از كتاب تواريخ هرودوت. اين بخش را به طور تصادفي با گشودن تواريخ برگزيدم و مشابه آن را در سراسر اثر هرودوت مي¬توان يافت:&lt;br /&gt;
&amp;quot;مردونيوس وقتي در آتن بود، يكي از اهالي هلسپونت به نام موروخيدس را به سالاميس فرستاد و به او دستور داد تا پيشنهادهاي قبلي¬اش را كه توسط اسكندر مقدوني (پدر بزرگ اسكندر فاتح) فرستاده بود دوباره به آتني¬ها يادآوري كند. اين اقدام نه از آن رو بود كه از احساسات آنها نسبت به خويش آگاهي نداشت، بلكه به خوبي مي-دانست كه ابدا نسبت به او حسي دوستانه ندارند. ولي اميدوار بود كه شايد تصرف سراسر خاك آتن به دست او باعث شده باشد كه اهالي آتن از لجاجت ابلهانه¬ي خويش دست بردارند. پس موروخيدس را روانه كرد و او پيغام مردونيوس را به شوراي آتني¬ها در سالاميس رساند.(هرودوت، كتاب نهم، بند 4و 5)&amp;quot;&lt;br /&gt;
 	اين پاره متن، كه از نظر ساختاري نماينده¬اي از كل تواريخ هرودوت است، چند ويژگي مهم دارد:&lt;br /&gt;
نخست آن كه توسط كسي نوشته شده كه هيچ نقشي در رخدادهاي ياد شده نداشته است. &lt;br /&gt;
دوم آن كه زماني نوشته شده كه نزديك به يك قرن از حوادث ياد شده گذشته بوده.&lt;br /&gt;
سوم آن كه به سفارش و با سرمايه¬ي كسي نوشته شده كه خودش نيز در حوادث ياد شده نقشي نداشته، اما به روايتي خاص از خاطره¬ي آن - كه مثلا آتنيان را همچون رهبر مقاومت يونان در برابر ايرانيان باز بنمايد - به دلايل سياسي نيازمند بوده است. &lt;br /&gt;
چهارم آن كه در آن خدايان نقشي مهم را بر عهده دارند و مدام از معجزه¬هاي غريب و دخالتهاي ايشان در كار و بار آدميان سخن مي¬روند. هرچند اين سخنها در چارچوب انسانگرايي آتني قرن پنجم پ.م صورتبندي شده است و قابل مقايسه با متون يوناني كهنتري مانند آثار همر و هزيود نيست. با اين وجود بارِ حضور خدايان در رخدادهاي روزمره¬ي آن با متون رسمي هخامنشي قابل مقايسه نيست. &lt;br /&gt;
و پنجم آن كه برخلاف متن بيستون، در آن نه از دقت اثري ديده مي¬شود و نه از بي¬طرفي و نه از اختصار. تاريخ هرودوت، از سويي درازگويانه و طولاني و انباشته از پرحرفي و شرح جزئيات است، از سوي ديگر داوري روشن و قطعي¬اي در مورد خوب و بد بودن شخصيتها و پست و برتر بودنشان دارد، و گذشته از اينها، فاقد دقت است. جزئياتي كه هرودوت مدام به آن اشاره مي¬كند، حالات رواني و انديشه¬هاي قهرمانان داستانش هستند، و امور شخصي و خصوصي ايشان، و ريزه¬كاريهايي كه قاعدتا پس از صد سال در جوامع دو ونيم هزاره پيش، به يادها نمي¬مانده¬اند. اين كه مردونيه با چه انگيزه¬اي پيكي را به نزد آتنيان فرستاده، يا اين كه از احساسات آنها نسبت به خود با خبر بوده، اموري هستند كه اگر هم واقعيت داشته باشند در دامنه¬ي دانسته¬هاي هرودوت نبوده¬اند. هرودوت در سراسر متن خود به سليقه¬ي افرادِ گوناگون در انتخاب لباس، خوردن غذا، و ريزه¬كاريهاي مربوط به روابط زناشويي¬شان اشاره مي¬كند، و مدعيِ افشاي رازهايي است كه اصلا معلوم نيست چگونه از دربارهاي ايران به گوش او كه فارسي هم درست نمي¬دانسته، منتقل شده است. به بيان ديگر، هرودوت استخواني از رخدادهاي تاريخي را گرفته، و گوشته¬اي بسيار سنگين و بزرگ از روايتها و داستانهاي تخيلي و داوريها و سوگيري¬هاي سياسي را بدان افزوده است. &lt;br /&gt;
تاريخ، اگر به اين معنا فهميده شود، پدري به نام هرودوت دارد. چرا كه تواريخ او نخستين متن از اين دست است، هرچند تنها متن يا آخرين متن نيست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	12. در همان حدودي كه هرودوت تواريخ تاثيرگذار خويش را مي¬نگاشت، در گوشه¬ي ديگري از شاهنشاهي هخامنشي قومي ديگر وجود داشت كه آنان نيز دست اندركار آفريدن سابقه¬اي تاريخي براي خويش بودند. اين قوم، يهوديان بودند كه رها شدنشان و استقرارشان در قلمرو فلسطين با پشتيباني مستقيم دربار ايران ممكن شده بود و برخي از كاهنان و شخصيتهاي بلندپايه¬شان نيز سخت از فرهنگ نوظهور ايراني متاثر بودند. در عهد قديم، بخشهايي وجود دارد كه به روشني ماهيتي تاريخي دارد و سرگذشت و جايگاه قوم يهود را بر اساس رخدادهاي بزرگ تاريخي تبيين مي¬كند. در اينجا نيز با لحني خاص روبرو هستيم كه بيشتر به سخنان هرودوت شباهت دارد: &lt;br /&gt;
&amp;quot;و در ايام او نبوكدنصر پادشاه بابل آمد و يهوياقيم سه سال بنده¬ي او بود. پس برگشته و از او عاصي شد. و خداوند فوجهاي كلدانيان و فوجهاي آراميان و فوجهاي موآبيان و فوجهاي بني عمون را بر او فرستاد و ايشان را بر يهودا فرستاد تا آن را هلاك سازد و به موجب كلام خداوند كه به واسطه¬ي بندگان خود انبيا گفته بود. به تحقيق اين از فرمان خداوند بر يهودا واقع شد تا ايشان را به سبب گناهان منسي و هرچه او كرد از نظر خود اندازد.(كتاب دوم پادشاهان، باب 24، بند 1-4) &amp;quot;&lt;br /&gt;
	در عهد عتيق، و به ويژه اسفار نخستين، روايتي از تاريخ وجود دارد كه كاملا در چارچوب تاريخ نگاري هرودوتي مي¬گنجد و بخشي از آن نيز همزمان با هرودوت نگاشته شده است. در اين تاريخ نيز خداوند نقشي مركزي و تعيين كننده دارد، داستان انباشته از جزئيات و نكات جالب و روايي، اما فرعي و افزوده بر حقايق تاريخي است، و تفسيري روانشناختي و ذهني از انگيزه¬ها و خواستها و هيجانهاي قهرمانان داستان به همراه يك داوري سفت و سختِ اخلاقي در همه جا موج مي¬زند. &lt;br /&gt;
	اگر تاريخي مانند عهد عتيق را با تواريخ هرودوت مقايسه كنيم، به همانندي¬هاي بنيادين بيشتري دست خواهيم يافت. اين همانندي¬هاي ساختاري، از زمان فروپاشي شاهنشاهي هخامنشي تا امروز گام به گام توسعه يافته است و در فاصله¬اي به كوتاهي چند قرن به چارچوب عمومي و مرسوم براي نگارش تاريخ تبديل شده است. براي اين كه تصويري از تداوم و استقرار اين سنت نگارش تاريخ به دست آوريم، مي¬توانيم به هريك از تاريخهاي عموميِ مشهور بنگريم. به استثناي تك و توكي از پژوهشهاي تازه كه به ويژه بيشترشان زير تاثير مكتب آنال بوده¬اند، بدنه¬ي اصلي تاريخ، از تداوم سنتي ناشي شده است كه يك پا در هرودوت، و پاي ديگر در عهد عتيق دارد. متوني مانند تاريخ تمدن ويل دورانت يا تاريخ عمومي توينبي يا تاريخ اسكندرِ درويزن آنقدر در دسترس هستند كه بتوان به سادگي به آنها مراجعه كرد. به عنوان يك متنِ برخاسته از بافتي تقريبا متفاوت، در اينجا بخشي از فتار ابن اثير درباره¬ي سرنوشت قوم عاد را مي¬آورم، و به نقل قول از مورخان پايان مي¬دهم تا نوبت به پيشنهادِ چشم¬اندازي برسد كه در ذهن دارم:&lt;br /&gt;
&amp;quot;اين گروه همين كه به مكه رسيدند در حومه¬ي مكه بيرون از حرم، در خانه¬ي معاويه بن بكر فرود آمدند و مهمان او شدند. معاويه بن بكر ايشان را گرامي داشت و در پذيرايي از ايشان كوشيد زيرا آنان دايي¬هاي او بودند. داماد او نيز در ميانشان بود چون لقيم بن هزال با هزيله، دختر بكر خواهر معاويه زناشويي كرده و از او فرزنداني آورده بود كه در مكه پيش معاويه مي¬زيستند. پسران معاويه عبيد و عمرو و عامر و عمير نام داشتند. اينان از گروه عاد بعدي به شمار مي¬روند كه پس از قوم عاد نخستين بر جاي ماندند.(ابن اثير، جلد نخست: 285)&amp;quot; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	13. گويي دو نوع از نگارش تاريخ وجود داشته باشد و دو نوع كردار تاريخي را توسط دو نوع مورخ تصوير كند. موضوع اين هردو، كردارِ تاريخ¬ساز، و رخداد تاريخي است. در پويايي نظامهاي اجتماعي و سير تحول لايه¬هاي گوناگونِ شخص، نهاد اجتماعي، منش فرهنگي، رخدادها و رفتارهايي ويژه وجود دارند، كه همچون بستر جذبي تعيين كننده، و متغيري مركزي عمل مي¬كنند. جريان دگرديسي جوامع، مسيري سرراست و ساده و تك علتي ندارد كه نسبت به رخدادهاي گوناگون و رفتارهاي متفاوتِ آدميان موضعي متقارن داشته باشد. كردارهاي آدميان، و پيامدهاي آنها، و رخدادهاي اجتماعي و بازتابهاي ايشان، اموري ناهمگن هستند كه وزنهايي متفاوت در تعيين وضعيت نهايي سيستم دارند. در اين هياهوي متغيرهاي پراكنده و غوغاي روابط شبه عليِ درهم تنيده، برخي از رخدادها و برخي از كردارها هستند كه نقشي تعيين كننده¬تر و مهم¬تر از بقيه دارند. برخي همچون گرانيگاه¬هايي عمل مي¬كنند كه سرنوشت آينده¬ي نظام اجتماعي را به سوي خود مي¬كشد، و پويايي آينده¬ي آن را تعيين مي¬نمايد. &lt;br /&gt;
	اين حوادثِ تعيين كننده¬ي سرنوشت جوامع، بر دو نوع هستند: يا كردارهايي هستند كه يك نظام خودمختار و انديشنده، يك منِ اراده¬مند آن را مرتكب شده است، و يا رخدادي است كه از برآيند نيروهاي كور و بي¬هدفِ طبيعي و عوامل بيرون از &amp;quot;من&amp;quot; برخاسته است. حركت اسكندر براي حمله به شاهنشاهي هخامنشي، يك كردار تاريخ¬ساز بود، همچنان كه سازماندهي كوروش براي ورود به بابل، و تصميم شاه عباس براي فتح هرمز، و تلاش فردوسي براي نگارش شاهنامه. به همين ترتيب، وباي تهران در سال وبايي و طاعونِ اروپا در اواخر قرون وسطا و آتشفشان وزو، نمونه¬هايي از رخدادهاي تاريخي مهم بودند.  &lt;br /&gt;
	اين كردارها و اين رخدادها، تاريخ¬ساز هستند، يعني وقتي به سير تحول جوامع در مسير زمان مي-نگريم، آنها را همچون قيد و بندهايي مي¬بينيم كه به جهت و ريخت عمومي خطراهه¬ي تحول جوامع شكل مي-دهند. &lt;br /&gt;
مردماني مقيمِ جوامع، با ارجاع به اين رخدادهاي مهم و بزرگِ تاريخي است كه اكنون خويش را توجيه مي-كنند، و با ارجاع به خاطره¬ي مشتركي كه از آن دارند، هويت تاريخي مشترك خويش را بر مي¬سازند. تفسيرِ اين رخدادها در ذهنِ &amp;quot;من&amp;quot;هاي مقيمِ جوامع، ميداني است كه نسخه¬هايي رقيب و تنومند و آغشته به قدرت در آن به زورآزمايي مي¬پردازند. برندگانِ اين ميدان، تفسيرِ غالب در موردِ ارزش، ماهيت، و تاثير آن رخداد را رقم مي¬زنند، و خاطره¬ي جمعي مشتركي را بر مي¬سازند كه من¬ها از مجراي آن به ما تبديل مي¬شوند، و امكانِ همذات¬پنداري را در گستره¬اي زمان¬مند به دست مي¬آورند. رخدادهاي تاريخ¬ساز، به دليل تاثير عيني و روشني كه بر وضعيت هستي در زمان اكنون دارند، همچون گسلها و برجستگي¬هايي بر محور زمان جلوه مي¬كنند، و به خاطر تراكم روايتهاي رقيبي كه مدعي معنا كردنشان هستند، در سطح فرهنگي نيز همچون ميداني مهم و مركزي براي توليد معنا عمل مي¬كنند. رخدادهاي تاريخ¬ساز، و اين كردارهاي مهمِ متصل به آنها هستند كه پيدايش متون تاريخي را ممكن مي¬سازند.&lt;br /&gt;
	متن تاريخي، روايتي رسمي و مستقر است از معنا و ماهيتِ كردارها و رخدادهاي تاريخ¬ساز. متني كه در يك نظام اجتماعي مورد پذيرش واقع شود، با مشروعيت سياسي گره بخورد، و معمولا توسط نظام سياسي حاكم تبليغ شود، متني تاريخي است كه در آن مقطع زماني چيره شده است. چيرگي تمام متون تاريخي مقطعي و موضعي است. يعني هيچ تضميني وجود ندارد كه آيندگان به همان ترتيبي كه ما رخدادهاي تاريخي را تشخيص مي¬دهيم، اين برجستگي¬ها در زمان را بازشناسي كنند، و همان معانيِ امروزين ما را بدان نسبت دهند. &lt;br /&gt;
	آنچه كه در بخشهاي پيشين مرور كردم، پاره¬هايي از اين متنهاي تاريخي بودند. تمام كتيبه¬هاي ياد شده، و خزانه¬ي وسيعتر فتح¬نامه¬ها، وقف¬نامه¬ها و اندرزنامه¬هاي درباري در جهان باستان، نمونه¬هايي از متون تاريخي هستند. به همين ترتيب، تواريخ هرودوت و كتاب تواريخ شاهان و سفر اعداد و سفر و خروج و تاريخ ابن اثير و تاريخ تمدن ويل دورانت همگي نمونه¬هايي از تاريخِ نوشته شده محسوب مي¬شوند. تاريخ¬هايي كه به دليل تكثير و خوانده شدن، سطحي از مشروعيت و مقبوليت را دارا هستند، و بنابراين بخشي از برداشت عمومي درباره¬ي كردارها و رخدادهاي تاريخي را منعكس مي¬كنند. &lt;br /&gt;
در اين زمينه است كه مي¬توان از دو نوع تاريخ سخن گفت: تاريخي پرتاب شده به گذشته، و تاريخي مستقر در اكنون.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	14. تا ديرزماني، تاريخ در اكنون مستقر بود. چرا كه فنِ پرتاب كردنش به گذشته هنوز ابداع نشده بود. تا دوران هخامنشي، كردار و رخداد تاريخ¬ساز امري بود كه با اكنون پيوندي ناگسستني داشت، و اين بديهي¬ترين و سرراست¬ترين چيزي است كه در مورد رخداد/ كردارِ تاريخ¬ساز انديشيد. چه رخدادي و چه كرداري را مي¬توان يافت كه بيش از وقايع حاضر در اكنون، در شكل دهي به وضعيتِ اكنون تعيين كننده باشد؟ برخلاف آنچه كه امروز برداشتي عقل سليمي مي¬نمايد، رخداد/كردار تاريخ¬ساز در ساده¬ترين و طبيعي¬ترين حالتش آن واقعه¬ايست كه در همين اكنون بروز كند و به اين ترتيب، با بودنش در اكنون، اكنون را تعيين نمايد. &lt;br /&gt;
	در دوراني كه اين امر بديهي آشنا و دانسته شده بود، نگارش تاريخي امري متفاوت با امروز بود. تاريخ در آن هنگام روايتي بود كه توسط كنشگري ويژه، در زمانِ اكنون روايت مي¬شد. اين كنشگر، همان كسي بود كه فاعلِ كردارِ تاريخ¬ساز بود، و همان كسي بود كه مستقيم¬تر از همه با رخدادِ تاريخ¬ساز سر و كار داشت. شاهاني كه جنگي را برده يا باخته بودند، كاهناني كه معبدي را برساخته يا تعمير كرده بودند، و دانشمندان و حكيماني كه هرمي و برجي و ابزاري و فراروايتي را پديد آورده بودند، در همان اكنونِ خويش شرح واقعه را روايت مي¬كردند، و از آنجا كه سوار بر اين رخدادها و مستقر در اكنون بودند، روايتشان تاريخ تلقي مي¬شد. براي ديرزماني، كه نيمي از تاريخ نوشته شده¬ي بشر را در بر مي¬گيرد، تنها شكلِ شناخته شده از روايت تاريخي، همين شكلِ اكنون¬مدارانه بود. متني كه يك &amp;quot;منِ&amp;quot; تاريخ¬ساز آن را براي من¬هايي ديگر روايت مي¬كرد. من¬هايي كه در معرض تاثيرهاي آن بودند، و به اين ترتيب در آن هويتي مشترك را باز مي¬يافتند.&lt;br /&gt;
	تاريخي كه به اين شكل نگارش مي¬شد، از چشم¬اندازِ آينده محروم بود. اورنمو و اونتاش ناپيريشا و اوركاگينه و سناخريب شاهاني بودند كه به بزرگداشت اثرِ خويش در اكنون مشغول بودند، و گذشته را جز به مثابهِ مقدمه¬اي، و آينده را جز زير عنوان پيامدي فرعي بر نمي¬تافتند. تاكيد ايشان بر اكنون بود و مردمي كه در اكنون حاضر بودند، و آن روايتي كه برداشت ايشان از رخدادهاي ياد شده را يكدست و همسان مي¬نمود. اين شاهان، و مردمانِ مخاطبشان، كساني بودند كه در جهاني چند مركزي زندگي مي¬كردند. دنياي ايشان، پهنه¬اي فراخ بود از مراكزِ متنوع و پراكنده¬ي &amp;quot;تاريخ¬سازي&amp;quot;. آن شاه سومري كه در اوروك تاريخ زمانه¬ي خويش را مي¬نوشت، آگاه بود كه تنها برسازنده¬ي تاريخ نيست. در آن دوران مراكزي كه رخدادهاي تاريخي و كردارهاي تاريخ¬ساز در آن متراكم شده بودند، جايگاه¬هايي پراكنده و متكثر بود كه در تمدنهاي گوناگون و دولتشهرهاي مختلف و شخصيتهاي بزرگ و تاثيرگذارِ فراوان جاي داشت. شاه اوروك خبر داشت كه شاهي در شوش، همتا و هماورد او در آفرينش تاريخ است، و پادشاه هيتي از حضور فرعوني در مصر آگاه بود كه رقيبش در شكل دادن به تاريخ محسوب مي¬شد.&lt;br /&gt;
	با ظهور عصر هخامنشي، اما، اين روندِ نوشتنِ تاريخ در اكنون به وضعيتي ويژه دست يافت. از يك سو، عصر هخامنشي نشانگر اوجي در نگارش تاريخ اكنون بود. اوجي كه در كتيبه¬ي بيستون به روشني ظهور يافت. در اينجا پادشاهي بر تخت نشسته بود كه در تمام جهانِ شناخته شده براي خودش و مردمش، هماوردي نداشت. ظهور دولت هخامنشي، به معناي ادغام تمام دولتشهرها و دولتهاي كوچك و بزرگ پيشين، و پديد آمدنِ يك مركزِ يگانه و غول¬آسا در پهنه¬ي كل سرزمينهاي نويسا بود. هرآنكس كه خط مي¬دانست و تاريخي داشت، در بدنه¬ي جامعه¬اي سامان يافته و منظم جذب شد، و بخشي از يك نظام اجتماعي غول¬آسا و نوظهور شد. اين نخستين لوياتانِ راستين، شايد به خاطر نوپا بودنش، و شايد به دليل تر و تازه بودنِ دستگاه اخلاقي سازمان دهندگانش، هنوز با بيماريهاي واگيردار در ميان نظامهاي سياسي آلوده نشده بود. اين نظام غول¬آساي تك مركز، از سويي به عنوان پيش¬داشتي براي توجيه اكنون، چشم به گذشته داشت، و از سوي ديگر به چشم-اندازي فراخ و گسترده از آينده مجهز بود. با اين تفاوت كه ديگر براي مردمي اندك كه در قلمرو جغرافيايي خاصي زندگي كنند، بازگو نمي¬شد. اين روايت تاريخي، كه توسط شاهنشاهي يگانه، و از سوي مركزي واحد صورتبندي شده بود، همه¬ي مردمِ متمدن جهان را مخاطب مي¬ساخت، كه همگي شهروند دولت هخامنشي بودند&amp;lt;sup&amp;gt;3&amp;lt;/sup&amp;gt;. به اين ترتيب، همزمان با گسترده شدنِ افقِ جغرافياييِ روايت كردنِ تاريخ، افق تاريخي آن نيز بسط يافت، و اين هردو مديونِ پيدايش مركزي يگانه براي انباشت و همسوسازي رخدادها و كردارهاي تاريخ¬ساز بود. &lt;br /&gt;
	به اين ترتيب، نهايي¬ترين شكلِ نگارش تاريخ اكنون در عصر داريوش و با بيستون به سرانجام رسيد. كسي كه تاريخ¬سازترين &amp;quot;من&amp;quot;، و نه تنهاي &amp;quot;مني در ميان من¬هاي ديگر&amp;quot; بود، بر تخت نشست، و از جايگاهي كه در چشم تمام مردم نويسا مركز تلقي مي¬شد، به نگارش تاريخ پرداخت. صراحت او، دقتِ او، انصافش در نام بردن از دشمنانش، صداقتش در اشاره به برخي از نقاط ضعفش، و فروتني¬اش در اشاره به اين كه &amp;quot;شاهي در ميان شاهان بسيار&amp;quot; است، همگي از اين حقيقت سرچشمه مي¬گيرند كه اين شاه هخامنشي همچون نوادگانش از مشروعيتي خدشه ناپذير و بسيار استوار برخوردار بوده است. مشروعيتي كه هنوز به برداشتهاي جنون¬آميز اسكندرگونه يا سنتهاي خودبزرگ¬بينانه¬ي فرعوني آغشته نشده بود، و با همان سادگي كوچگردان و ايلاميانِ ديرينه¬سال، خود را با القابي بسيار فروتنانه و ساده به ديگران معرفي مي¬كرد. در اينجا مجال اين بحث نيست، اما كافي است به كتيبه¬هاي بازمانده از داريوش و خشايارشا بنگريم تا ببينيم كه خودانگاره¬ي شاهان هخامنشي به شكلي غريب واقع¬گرايانه و فروتنانه بوده است. داريوش در نقش رستم به خاطر آن كه نيزه¬وري نيكو، جنگاوري زورمند، و سواركاري شايسته است، ستوده شده، و نه به خاطر سخن گفتن با خدايان (همچون حمورابي)، يا خدا بودن (همچون فرعون)، يا زاده¬ي خدا بودن (همچون اسكندر). اين فروتني و واقع¬گرايي، از سويي پيش درآمدِ قرار گرفتنِ اين من¬هاي نيرومند بر مسند مركزِ جهان بوده است، و از سوي ديگر خردي بود كه اين جايگاه را براي مدت دو و نيم قرن برايشان حفظ كرد. اين پديده، يعني ظهورِ مني كه بر مسند مركزيت هستي تكيه زده باشد، چندان تكان دهنده بود كه به گمان من به گذاري بزرگ در فهمِ مفهوم خداوند منتهي شد، و از سوي ديگر در قالب روايتهايي اساطيري تبلور يافت و ابعادي تازه را به متغيرهاي تعريف ابرانسان و منِ آرماني در جوامع انساني افزود.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	15. پيدايش مركزي يگانه، به معناي آن بود كه همگان در مركز بودنِ شهرهايي، تمدنهايي، زبانهايي، و شخصيتهايي به توافق برسند. اين سويه¬ي روشن سكه¬ي نظم هخامنشي، پشتي نيز داشت، كه همانا ظهور پيراموني به همين ميزان قطعي بود. وقتي تمدن هخامنشي شكل گرفت، مركزي را در گيتي تعريف كرد كه قلمروش تمام سرزمينهاي داراي شهرنشيني مستقر و خط و تاريخ ديرينه را در بر مي¬گرفت. اما اين مركزِ جهاني و يگانه، پيراموني داشت كه به همين ترتيب استوار و محكم در كناره¬هاي آن مركز تعريف شده بود. در گرداگردِ ايرانِ هخامنشي كه در مركز بودنش شك نبود، تمدنهاي نويساي كوچكي وجود داشتند كه در جزر و مدهاي سياسي در درون يا بيرون اين مركزِ عمومي قرار مي¬گرفتند، و از پيوندي سست با آن برخوردار بودند. آتن، مشهورترينِ اين حاشيه¬هاي بيروني است، و اورشليم و يهوديه بحث¬برانگيزترينِ آن. &lt;br /&gt;
	يهوديان و آتنيان در قرون پنجم تا سوم پ.م، يعني در دوران نظم درخشان هخامنشي، سرزمينهايي به نسبت بيروني و حاشيه¬اي محسوب مي¬شدند. يكي در شبه جزيره¬ي يونان و بالكان كه به تازگي از خرابيهاي ناشي از ورود قبايل خونريز آريايي برخاسته بود، و ديگري در مرز ميان دو غولِ ايران زمين و مصر، در اقليمي نه چندان مساعد و رام. اين دو در زمانِ ياد شده تاريخ¬هاي خاص خود را پروردند، و روايتهاي ويژه¬ي خويش را براي تفسير پيشينه و سرنوشت¬شان پديد آوردند. هردوي اين جوامع، از الگو و سرمشق هخامنشي براي فهمِ تاريخ بهره بردند. يعني مدعي مركزيت داشتن شدند. اما به دليل صورتبندي شدن در زمينه¬هايي گوناگون، اين ادعا را به دو ترتيب بيان كردند. &lt;br /&gt;
هرودوت، نويسنده¬اي بود كه در آتن مي¬نوشت، دولتشهري از دولتشهرهاي بسيار يوناني، كه همواره درگير جنگ و جدال با همسايگانشان بود، و تنها معياري كه براي خودبرتربيني داشت، آن بود كه دو بار با پارسيان جنگيده بود، و هر هردو بار هم به دست سرداري پارسي فتح شده بود. لحن هرودوت بر اين مبنا، لحني سياسي بود. او در زمينه¬اي از زد و بندهاي سياسي و روابط قدرت بود كه مي¬نوشت، چرا كه مركزِ مورد نياز آتنيان در آن هنگام بيش از هرچيز مركزي سياسي بود. محوري كه قدرت نظامي و سياسي دولتشهر آتن را در برابر رقيبان يوناني ديگرش برجسته سازد، و ادعاي آن را بر مركز بودن به كرسي بنشاند. ادعايي كه در زمانِ هرودوت و تا ديرزماني پس از مرگ او، به دليل حضور مركزي بحث ناپذير مانند ايران، مسخره مي¬نمود و ريشخند مي¬شد. اما بعدها به دست روميانِ نوآمده¬ي تشنه¬ي پيشينه، به ابزاري كارآمد تبديل شد.&lt;br /&gt;
يهوديان اما، در زمينه¬ي ديگري مي¬زيستند. كشمكش ايشان با قبايل سامي ديگرِ همسايه¬شان بود، كه به ويژه از نظر ديني با ايشان تفاوت داشتند. هم يهوديان و هم قبايل رقيبشان از نظر سياسي زيرمجموعه¬اي از ايران بزرگ بودند، و از اين رو دعوي ايشان براي مركزيت، ادعايي ديني بود تا سياسي. يهوديان نيز مانند آتنيان سرمشق اصلي را از ايرانيان برگرفتند، با اين تفاوت كه اين سرمشق به پرستش خدايي يگانه مربوط مي¬شد، و جايگاهي كه اين مركزيتِ آسماني در دربار هخامنشي داشت. در متون تاريخي عبراني نيز، همچون نوشتارهاي هرودوت و كتزياس و كسنوفانس و بعدها پلوتارك، مرجع غايي ايران زمين بود و دربار ايران. همه چيز در ارتباط با دربار هخامنشيان تعيين مي¬شد، چرا كه در آن هنگام ترديدي در مركز بودنِ اين دستگاه وجود نداشت. با اين وجود، مي¬شد با بهره¬گيري از اين مركزِ عمومي و بزرگ، و در زمينه¬ي آفريده شده توسط آن، به شكلي خاص ادعاي مركزيتي محلي كرد. در متون هرودوت اين ادعا به قلمرو سياست مربوط مي¬شد و به كشمكشها و جنگها فرو كاسته مي¬شد. اما در نزد يهوديان كه با ايرانيان پيوندي نزديكتر و گرمتر داشتند، قضيه به پشتيباني و همخواني و حتي همخوني شاهان هخامنشي و رهبران ديني يهودي تبديل شد. &lt;br /&gt;
به اين ترتيب، دو الگوي تاريخ¬نگاري گذشته¬مدار در حاشيه¬ي اين مركز يگانه پديدار شد. تاريخي كه هويت را در رخدادهاي تاريخ¬سازِ گذشته¬هاي دور مي¬جست و مي¬يافت. رخدادهايي ديني يا سياسي، كه در نهايت سررشته¬اش به همان مركز غايي هخامنشي ختم مي¬شد، اما در ارتباط با آن و گاه با جبهه¬آرايي در برابر آن، براي خود نيز مركزيتي را ادعا مي¬كرد.&lt;br /&gt;
وجه مشترك هردوي اين تاريخ¬ها، آن بود كه ارتباطش با اكنون قطع شده بود. نويسندگانش نقشي در كردارهاي تاريخ¬سازِ بزرگ و تاثيري بر رخدادهاي تاريخي نداشتند. به اين دليلِ ساده كه از جامعه¬اي حاشيه-اي برخاسته بودند. تاريخي پرتاب شده به گذشته، روايتي بود كه بختِ سهيم شدنِ اين مردم در مركزي دوردست را فراهم مي¬آورد. هرودوت با نگاشتن تواريخي كه در بسياري از جاها مضحك و دور از عقل است، اين بخت را براي يونانيان و بعدها روميان فراهم آورد تا در رخدادهاي بزرگ تاريخي سهيم شوند. اين حقيقت كه ايرانيان هرگز در يونان جنگ بزرگي نكردند، با تصوير كردن نبردهاي تخيلي يوناني، جبران شد، و اين حقيقت كه دولتمردان يوناني تا ديرزماني پس از اسكندر بازيگراني حاشيه¬اي و محلي در جايي پرت و دور افتاده بودند، با اين قصه كه بسياري از آنها هماورد شاهنشاه، يا دوست او، يا جاسوس او، يا پزشك او بوده¬اند، جبران گشت. به همين ترتيب، يهوديان به شيوه¬اي دوستانه همين كار را تكرار كردند. اين حقيقت كه يهوديان در عصر هخامنشيان يكي از هزاران قبيله و قومِ حاضر در پهنه¬ي دولت هخامنشي بودند، با روايتهايي كه به پشتيباني شاهان هخامنشي از نبيان يهودي، و هواداري از ايشان در برابر دشمنانِ بت¬پرستشان، و حتي پيوندهايي خويشاوندي با دخترانشان، تعديل شد. به اين ترتيب يهوديان نيز -از راهي دوستانه و به گمانم خردمندانه¬تر- توانستند خود را در اين مركزِ بزرگ استعلايي سهيم بدانند. &lt;br /&gt;
يونانيان و يهوديان به اين ترتيب در سپهر رخدادهاي تاريخي و كردارهاي تاريخ¬ساز سهيم شدند. اما اين كار را به قيمت قطع ارتباط با اكنون انجام دادند. سهيم شدن در هويتي تاريخي كه ساختگي بود، به بهاي قطع ارتباط با اكنوني تمام شد كه با اين روايت در تعارض بودك. در نتيجه ساختاري خاص به تاريخ تحميل شد، كه بر پيوند محكمش با گذشته، و بريده شدن رگ نافش با حال استوار شده بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
16. تاريخ دستمايه¬ي هويت است و هر نوعي از هويت با شكلي از خود مركزپنداري همراه است. هويت جمعيِ يك جامعه، برآيندي است هم¬افزا و انباشتي از خودانگاره¬هاي اعضاي آن جامعه، و هر &amp;quot;من&amp;quot;، هرچنداز خود بيگانه و مسخ شده و ناتوان، در اندرون خود هنوز ردپايي از باور به قرار گرفتن در مركز هستي را دارد. چرا كه &amp;quot;من&amp;quot;، در اصل چيزي جز همين معجزه نيست:‌ نظامي خودمختار و انديشنده و انتخابگر، كه به همين دليل تقارن هستي را در هم مي¬شكند، و مي¬تواند همچون مركزي در گيتي عمل كند.&lt;br /&gt;
هويت جمعي مردمان؛ شبكه¬اي از باورهاي همگاني ، اصول موضوعه، ارزشها، و روايتهاي تاريخي است كه سرگذشت آن جامعه و سرنوشتش را بازنمايي مي¬كند. پرسشهايي غايي كه براي &amp;quot;من&amp;quot; در مقام سوژه¬اي انتخابگر مطرح است، در سطحي جامعه شناختي با شدتي بيشتر تكرار مي¬شود، و بنابراين همان طور كه &amp;quot;من&amp;quot; بايد به پرسشِ &amp;quot;به كجا آمده¬ام، آمدنم بهر چه بود؟&amp;quot; پاسخ دهد، نظام اجتماعي نيز مي¬بايست پاسخي سزاوار در اين مورد داشته باشد. &lt;br /&gt;
جوامعي كه به زماني خطي، جهت¬دار، و تحويل پذير به مكان باور دارند، به روايتي سه تكه براي پاسخ به اين چالش مسلح هستند. اين روايت از تاريخي گذشته¬گرا، اسطوره¬اي آينده¬مدار، و اكنوني لهيده در ميان اين دو تشكيل يافته است. امروز، تقريبا تمام جوامع انساني موجود بر سطح زمين بر مبناي درك خطي زمان سازماندهي شده¬اند، و بر اين مبنا، ستون فقرات هويت جمعي خويش را بر مبناي همين روايت سه بخشي پيكربندي مي¬كنند. هويت جمعي مردماني كه در يك جامعه حضور دارند، از تاريخي تشكيل مي¬شود كه خاطره-ي جمعي ايشان را، با ارجاع به رخدادهايي پنهان در گذشته¬هاي دور جمع بندي مي¬كند. تاريخي كه پيوند ميان اين مردمان و كردارهاي تاريخ¬سازِ نياكانشان را نشان مي¬دهد، و ارتباط ميان حال و هواي زمانه¬شان و رخدادهاي تاريخي را بيان مي¬كند. از آنجا كه آن كردارها و آن رخدادها تعيين كننده¬ي مركز بودن هستند، مردمان با سهيم شدن در اين روايت در آن مركز شريك مي¬شوند، و به اين ترتيب باور به حضور در مركز هستي، اين ضرورتِ تداوم هويت اجتماعي، برآورده مي¬شود. &lt;br /&gt;
اين برخورداري از گذشته، اما، از جنسِ پيوندي انداموار و سرراست ميان نظام اجتماعي و رخدادهاي گذشته نيست. &amp;quot;من&amp;quot;ها در نظام اجتماعي¬اي كه به اين شكل سازمان يافته است، از دستاوردهاي آن رخدادها بي¬بهره¬اند، و امكاني براي بازتوليد يا خلقِ كردارهاي تاريخ¬ساز ندارند. برخورداري ايشان از اين جريانهاي تاريخي مهم، به روايتي فرو كاسته شده است، كه خود بيشتر قصه است تا واقعيت، و بيشتر گوشته است تا استخوان. تاريخ گذشته¬گرايي كه قرار است مردمان را به حضور در مركز هستي قانع كند، ناگزير است تا حقيقتي تلخ را پنهان كند، و آن هم اين است كه اين مردمان در واقع ارتباطي با آن رخدادها و كردارها ندارند، خواه نياكانشان با اين روندها مربوط بوده باشند يا نه. يعني تاريخ گذشته مدار، در اصل قصه¬ايست كه در اطراف چند رخداد و كردار مهم تاريخي برساخته شده است. قصه¬اي انباشته از جزئياتِ خرسند كننده و پيچشهاي هيجان¬آور، كه به كارِ سرگرم كردنِ توده¬ي مردم و قانع كردنشان مي¬آيند، اما ربطي واقعي به آن واقعه¬هاي مهم ندارند. دليل سستي و ناتواني تاريخ گذشته¬گرا، پيش از هرچيز، آن است كه اين روايت در ذات خود ناتوان و دروغين است، و بيشتر براي پنهان كردن و بازنمودن تخصص يافته است. تاريخ گذشته¬گرا، قرار است حاشيه¬اي بودنِ يك جامعه را انكار كند، و به جاي آن كه در اين راستا مسيرِ دشوارِ آفرينش تاريخ و تبديل شدن به مركز را نشان دهد، راه ساده¬ترِ بازنويسي تاريخ، و قلاب كردنِ &amp;quot;من&amp;quot;ها به واقعه¬ها را برمي-گزيند. اين راه ساده¬تر است، چرا كه رخدادها و كردارها در حد امكان به گذشته¬اي دورتر و دورتر پرتاب مي-شوند، تا خاطره¬ي جمعي آنها و تاثيرهاي راستيني كه بر هستي گذاشته¬اند، در حد امكان مبهم¬تر و تارتر باشد، تا دستكاري¬شان، تحريف¬شان، و بازنويسي¬شان به شكلي كه جايي براي &amp;quot;من&amp;quot;ها پيدا شود، به شكلي فراهم آيد. &lt;br /&gt;
وظيفه¬ي تاريخ گذشته¬مدار آن است كه &amp;quot;منِ&amp;quot; امروزينِ حاشيه¬نشينِ آغشته به غياب، را با &amp;quot;من&amp;quot;هاي تاريخ¬سازِ مركزنشيني كه در حضورشان شكي نيست، پيوند دهد. تاريخي كه به گذشته پرتاب شده باشد، اين كار را با ساده¬ترين و خام¬ترين شكلِ ممكن انجام مي¬دهد. يعني يا به همخوني و خويشاوندي اين دو من قايل مي-شود، يا بر هم¬مكانيِ آنان پافشاري مي¬كند. به اين ترتيب منِ محرومِ نادانِ امروزين كه بودن و نبودنش حتي براي خودش هم يكسان است، بدان دليل كه از تباري ايراني است، يا در سرزمين ايران زندگي مي¬كند، در ذاتِ كسي مانند داريوش و كوروش سهيم مي¬شود، و خود را همسان و همگون با وي مي¬پندارد، چرا كه با وي همخون و همسايه است. داستانِ خاك و خون، يعني باور كردن به پيوند خويشاوندي يا مكاني با جريانهاي تاريخ¬ساز، محورِ فني است كه تاريخ گذشته¬مدار را ممكن مي¬سازد. اسطوره¬ي جادوگرانه¬ي مجاورت و اسطوره¬ي قبيله¬مدارانه¬ي خويشاوندي، چنان كه مردم شناسان تشخيص داده¬اند، عنصري مشترك در تمام باورهاي جادويي است. اما شايد زمانِ آن رسيده باشد كه تداوم اين دو اسطوره را در زيربناي محكم¬ترين بناهاي هويت¬سازِ امروزين نيز بازشناسيم. &lt;br /&gt;
هويتي كه بر اين مبنا از تاريخ گذشته¬مدار بر مي¬آيد، بي¬رمق و كمخون است. داستاني است سرگرم كننده، كه قصه¬ي كساني را بازگو مي¬كند كه در گذشته¬هاي دور كارهايي مهم انجام دادند و با ما مربوط بودند. بي آن كه اين ارتباط را به درستي تبيين كند، ماهيت آن كردارها را به دقت نشان دهد، و محكي باشد براي ميزان تاثير پذيرفتنِ اكنونِ ما، از آن كردارها. اين تاريخ، از تخمي ايدئولوژيك روييده است. كاركرد آن بسيج اجتماعي با كمينه¬ي نيرو و كمينه¬ي &amp;quot;حقيقت&amp;quot;است، و در ايفاي اين كاركرد پيروز مي¬شود، چرا كه مردمان سادگي را دوست دارند و راه¬هاي آسان را بيشتر مي¬پسندند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
17. من¬هايي كه هويت خويش را در تاريخي پرتاب شده به گذشته مي¬جويند و مي¬يابند، خواه ناخواه با اين چالش رويارو هستند كه به نوعي ارتباط خود را با آن وقايع مهم تبيين كنند. قصه¬هايي كه تبارِ مشترك يا مكانِ مشترك را دستمايه¬ي ارتباطِ ميان من و رخدادها و كردارهاي تاريخ¬ساز قرار مي¬دهند، ناگزيرند كه اين ادعا را با شواهدي سخت¬تر تثبيت كنند. چرا كه هم¬مكاني امري شكننده و وابسته به اقتدار سياسي است و با يك غصبِ سرزميني از ميان مي¬رود، و همخوني قضيه¬اي مبهم و وهم¬آلود است كه در برابر پرسشها تابِ ايستادگي ندارد. &lt;br /&gt;
از اين روست كه هويت جمعي به ناچار با انباشتي از &amp;quot;چيزها&amp;quot; پشتيباني مي¬شود. اين همان است كه ميشل دو سرتو در هنگام بحث از ظهور موزه¬داري در دوران مدرن بدان پرداخته است. محبوب شدنِ موزه¬ها در دوران مدرن، بدان معنا بود كه مردمانِ جوامع جديد، به ناگهان احساس نياز كردند تا چيزهايي به ظاهر ناهمگون را در مكانهايي عمومي به نمايش بگذارند و نگريستن به اين اشيا را همچون امري آموزشي تلقي كنند. اين نگريستن به چيزِ نمايشي، شايسته¬ي آن است كه مفصل¬تر مورد بحث واقع شود. اما در اين زمان و مكان اندك جايي براي پرداختن بدان نيست. تنها در همين حد مي¬توان اشاره كرد كه ظهور موزه در عصر مدرن، از سويي با كاركرد چشم و نگاه كردن در مقام فعلِ آفريننده¬ي حقيقت پيوند دارد، و از اين زاويه¬ي چشم¬مدارانه قابل نقد است، و از سوي ديگر به حرصِ دانش مدرن براي رده¬بندي مربوط مي¬شود كه خود بازتابي از سيطره¬ي فن¬آوري در اين تمدن است. از اين رو ظهور موزه فرآيندي است كه از گره خوردنِ چشم به چيز برخاست، با اين شرط كه آن چيزها به شكلي خاص مرتب و چيده شده باشند، و آن چشم در آن چيزها &amp;quot;تاريخي&amp;quot; را تشخيص دهد. خواه تاريخ طبيعي، خواه تاريخ ملي، و يا تاريخي مردم¬شناسانه. حتي مجموعه-هاي صدف و پروانه و تمبر و سنگ و جعبه چوب كبريت هم همواره با محور زمان درگيري دارند و از هاله-اي از تقديس تاريخي پوشيده شده¬اند. &lt;br /&gt;
ظهور موزه¬داري در عصر مدرن، معلول فراگير شدنِ نسخه¬هايي از تاريخِ گذشته مدار بود كه در اروپاي درگيرِ انقلاب صنعتي رواج داشت. نسخه¬هايي شتابان و عجول كه مي¬بايست به سرعت براي اروپايياني كه مي¬رفتند تا در مركز قرار گيرند، سابقه¬اي از ارتباط با مركز را بتراشد. اشكال كار در اينجا بود كه اروپاي غربي، كه خاستگاه انقلاب صنعتي و مدرنيته بود، تا پيش از يكي دو قرنِ پيش از انقلاب صنعتي، براي تمام تاريخ خويش در حاشيه و زير سايه¬ي تمدنهاي بزرگترِ شرقي قرار داشت. مورخانِ آن دوران اگر يك گام به عقب باز مي¬گشتند، امپراتوري روم را در مرزهاي شرقي خويش مي¬يافتند، اما مشكل در آنجا بود كه روميان خود به شرقِ - يعني يونان- چشم دوخته بودند. يعني به طور خاص به روايتي افسانه¬اي و خيالي كه هرودوت برايشان پرداخته بود. و باز اشكال در اينجا بود كه حتي خود هرودوت هم براي تعريف يونانيان به شرق چشم دوخته بود، يعني ايران.&lt;br /&gt;
تاريخي كه در دوران مدرن براي پيوند دادن اروپاييان با كردارها و رخدادهاي تاريخ¬سازِ روميان، يونانيان، يا حتي ايرانيان ابداع شد، عميقا به گذشته پرتاب شده بود. گذشته¬اي كه هرچه دورتر و دوردست¬تر مي¬شد، برجسته¬تر و پرعظمت¬تر جلوه مي¬كرد. اما به همين ترتيب ارتباطش با &amp;quot;من&amp;quot;هاي تشنه¬ي هويتِ نشسته در اكنون، كمتر و كمتر مي¬شد. به اين ترتيب، تاريخهايي نگاشته شد كه هويتِ اجتماعي اروپاييانِ نوآمده، اين تازه برنشستگان بر سرير مركزيت هستي، را تبيين مي¬كرد. اين تاريخها معمولا به بخشهايي هنوز اروپايي -مانند روم- ارجاع مي¬دادند، و حتي به تدريج بخشهايي از شرق و قلمرو عثماني را نيز به اين غرب افزودند، و به اين ترتيب يونان نيز در جرگه¬ي قلمرو هويت بخش به اروپاييان در آمد. كمي ديرتر برخي از اين تاريخها كه به ويژه در حاشيه¬ي اين حاشيه، يعني در اسكانديناوي و آلمان نوشته مي¬شدند، كوشيدند تا مخالفت ديرينه-شان با مسيحيت را، و در نتيجه گسستگي آشكارشان با تمدن رومي را با بازگشت به تمدنهايي ديرينه¬تر و شرقي¬تر جبران كنند. به اين ترتيب بود كه خويشتن را مانند نياكان بسيار بسيار دوردست¬شان آريايي خواندند و تاريخ خويش را دنباله¬ي تاريخ پرعظمت ايرانيان باستان دانستند. روايتي كه ايشان براي خويش ابداع كرده بودند، از سويي با بهره¬گيري از دانش و فن جديد، پيچيده و دقيق و حجيم و جذاب بود. و از سوي ديگر با ابزارهاي مدرنِ ارتباطي چاپ و نشر مي¬شد. از اين رو بود كه در خودِ ايران زمين، بر نسخه¬هاي قديمي و مندرسِ هويت بومي چيره شد، و دستمايه¬ي بازتعريف هويت مدرن ايرانيان قرار گرفت. در اين نكته كه هويتِ بوميِ بي¬رمقِ عصر قاجاري زير فشار اين منشِ نوآمده در هم شكست، دريغي نيست، چرا كه خودِ آن تاريخِ بومي ما نيز، براي قرنهايي بسيار، گذشته¬مدار بود و ناتوان و سست و خمود، و  زود بود كه از پا در آيد. وامگيري اين نسخه¬ي هويت تاريخي ايراني از غرب، در آن زمان و در آن شرايط سودمند بود، چرا كه نسخه-اي رقيب را در برابر محور پنداشتنِ رم و آتن قرار مي¬داد، كه هويت ايراني سخت بدان نياز داشت. اما اشكال كار در آنجا بود كه اين نسخه¬ي نوآمده و ستاينده¬ي ايرانيان كهن نيز، در نهايت ساختاري گذشته¬گرايانه داشت و براي مصرف مردمي ديگر سازمان يافته بود. و هدفش همين مصرف شدن بود، نه برانگيختن به توليد كردن.&lt;br /&gt;
موزه¬ها نيز در اين گير و دار برساخته شدند. موزه¬هايي كه نخست كاسه¬ها و كوزه¬ها را در خود گرد مي¬آوردند، و بعدتر كتابهاي خطي و كتيبه¬ها را نيز، و در انتها ستونهاي تخت جمشيد و تنديسهاي عظيم ايلامي را. مجموعه¬هايي كه قطعاتشان بازنماينده¬ي هويتِ يك قوم و قبيله دانسته مي¬شد. چرا كه سازندگانش همخون امروزين بودند، و همسايه¬هايشان در زمانهايي دور. و مسابقه¬ي چنگ انداختن به چيزها، همچنان ادامه يافت، تا آن كه در سطحي تقريبا مضحك، به نمادها انجاميد. چنان كه تاجيكان، كه قومي ايراني هستند و به عنوان يكي از اقوام ايراني قدمتي پنج هزار ساله دارند، ناگزير شدند تاريخ خود را به عنوان ملتي مستقل و جدا، از سامانيان آغاز كنند، و به اين ترتيب چهار پنجم تاريخ خويش را ناديده بگيرند. اين محروميت از رخدادهاي بزرگ و كردارهاي تاريخ¬ساز، پيامدِ عادي و ناگزيرِ تاريخ گذشته¬مدار است و همواره به همان موزه¬سازيِ صوري منتهي مي¬شود. چيزهايي كه در يك موزه گرد مي¬آيند، كاركردي بسيار حياتي را ايفا مي¬كنند. اين چيزها بايد چشم - اين اعتمادپذيرترين حس را- قانع كنند كه روايتِ تاريخِ گذشته¬مدار، با وجود پرتاب شدگي¬اش به گذشته، و با وجود رقتِ معنايي كه دارد، راست است. اين چيزهاي گردآمده در موزه¬هاست كه فقرِ معناي نهفته در اين تاريخها را جبران مي¬كند. موزه، جبراني شبه فرويدي است، براي محروميتِ تاريخي كه به گذشته پرتاب شده است. تاريخي كه رخدادها و كردارهاي تاريخ¬ساز را در گذشته وا نهاده و از دور به آن مي-نگرد. &lt;br /&gt;
اين تاريخ، از به چنگ آوردنِ وقايع بزرگ در اكنون ناتوان است. &amp;quot;من&amp;quot;هايي كه با تكيه بر اين روايت هويت خويش را مي¬فهمند، از نوعي محروميت مزمنِ مركز رنج مي¬برند. تاريخ گذشته¬مدار، تاريخ غياب¬هاست. چرا كه بن¬مايه¬اش اموري هستند كه در گذشته بوده و ديگر نيستند. تاكيد اين تاريخ، بر روندهايي دم بريده، بي¬دنباله و ابتر است كه در گذشته مانده و مدفون شده¬اند. به بيان ديگر، تاريخي كه به گذشته پرتاب شده باشد، از حضور بي¬بهره است،چرا كه بند ناف خود را با اكنون، اين خزانه¬ي غايي حضورها، قطع كرده است. از اين رو مردمي كه در نهايت به براده¬اي از حضور در اكنون نياز دارند، به سادگي با اين روايت سرخوش نخواهند شد. اين محروميت و آن فقر، با رمزگذاري چيزهايي كه در اكنون وجود دارند ممكن مي-شود. چيزهايي كه در موزه¬ها قرار مي¬گيرند، &amp;quot;مال&amp;quot;ِ كسي يا كساني دانسته مي¬شوند، و مي¬توان ديد و لمسشان كرد. &lt;br /&gt;
گذشتگاني كه تخت جمشيد را به عنوان مركزِ هستي برساختند، و با نقش كردنِ تمامِ اقوام و مردمانِ متمدن آن روز، همگان را در اين مركزِ غايي سهيم كردند، در فكرِ بنا نهادن چيزي براي موزه¬ها نبودند. آنان در اكنون، عظمتِ خويش را بازگو مي¬كردند، و به همين دليل هم به اسطوره¬هايي چنين پايدار تبديل شدند. اسطوره¬هايي كه بقايايش در همان چيزها لانه كرد، و تا به امروز عظمت را به ما يادآوري مي¬كند. اما اين يادآوري، پژواكي است از گذشته، كه بر صخره¬هاي اكنون ليز مي¬خورد و بر آن كارگر نيست. اين پژواك، تا وقتي كه در گذشته لانه كرده باشد، دست بالا اندوخته¬ايست موزه¬اي، و مجموعه¬ايست از چيزها، كه رخدادهايي مهم را در گذشته بازنمايي و نه بازآفريني كند.&lt;br /&gt;
بازي روايتهاي تاريخي در اين روزگار، گويي از پايه نادرست باشد. اين قماري است كه بردي در آن نيست. همه¬ي بازيگران در آن بازنده¬اند. ناكارآمد بودنِ اين بازي، از آنجا روشن مي¬شود كه بردها در آن شكننده و زودگذر هستند و بازتابي راستين در اكنون ندارند. شبه-قبايلي كه پاره¬هايي كوچك از زمين را در اختيار دارند و مي¬كوشند با گردآوردن چيزها و بازنويسي تاريخهاي گذشته مدار هويتي براي خود دست و پا كنند، دست بالا به توهمي زودگذر دست مي¬يابند، و ترديد دارم كه هيچ &amp;quot;من&amp;quot;ِ انديشمندي، دانسته اين گزينه را برگزيند. &lt;br /&gt;
كشمكش بر سر نمادها نيز به همين ترتيب مسخره¬آميز مي¬نمايد. مردمي كم شمار كه بر سرزميني بي بار و بر - اما نفت خيز زندگي مي¬كنند- با برگزيدنِ نقشِ اسطرلابِ يوناني/ايراني به عنوان نماد ملي خويش، و كشيدن نماد آهوي مصري بر دفترهاي شركتهاي بزرگ خويش، و خويشاوند پنداشتن خويش با ابن سينا و بيروني به ملت تبديل نخواهند شد و هويتي تاريخي به دست نخواهند آورد. اين جعل¬ها، چيزي جز تداومِ كمي نابخردانه¬تر و كمي بي¬شرمانه¬ترِ سرمشقِ هرودوت نيست. ناگفته پيداست كه اين نسخه¬ها و اين روايتها ممكن است جايگير و كامياب هم بشوند. اما پيشاپيش بايد درباره¬شان پرسش كرد، كه آيا به راستي اين چيزي است كه &amp;quot;من&amp;quot;ها در مقام هويت مي¬طلبند؟ &lt;br /&gt;
به راستي چرا مردمي مانند ساكنان تركيه¬ي امروزين كه تاريخ شهرنشيني¬شان به هزاره¬ي پنجم پيش از ميلاد مي¬رسد، و تمدنهاي بزرگي مانند كاپادوكيه و بيزانس و عثماني را داشته¬اند، ناگزير شده¬اند شخصيتي مانند مولانا جلال¬الدين بلخي را ادعا كنند؟ چرا اين مردم، ناچار شده¬اند چنين آغشته به ناكامي جشن نوروز را &amp;quot;تركي&amp;quot; بدانند؟ در حالي كه هزاران سال است نوروز را جشن مي¬گيرند و آن را هم نوروز مي¬نامند و اين پاره از هويتشان هم مورد چالش نبوده است؟&lt;br /&gt;
بازي هويتهاي برساخته بر مبناي تاريخِ گذشته مدار، از آن رو با باخت و ناكامي همراه است، كه بر منطقي نادرست بنا نهاده شده است. منطقِ بازيِ اين هويت و منطقِ نوشته شدنِ آن تاريخ، بر اصول موضوعه-ي حاشيه نشينان استوار است. نه حاشيه نشيناني كه بر حاشيه نشيني خويش آگاهند، و نه آنان كه قصدِ تبديل شدن به مركز را دارند. بلكه حاشيه نشيناني كه موقعيت خود را در اكنون انكار مي¬كنند، و با بازنويسي گذشته مدعي مركزيتي موهوم هستند. اين ناآگاهي در مورد موقعيتِ &amp;quot;من&amp;quot; و ما در اكنون و اين سستي و تنبلي در خواستِ بزرگِ &amp;quot;مركز بودن&amp;quot;، چيزي است كه روايتِ تاريخي پرتاب شده به گذشته را به نوعي مخدر و خواب¬آورِ اعتيادآور تبديل مي¬كند. &lt;br /&gt;
نوادگان صنعتگران روم شرقي، و فرزندان جنگاوران عثماني بدان دليل امروز به مولانا و نوروز نياز دارند، كه بند ناف خويش را با گذشته قطع كرده¬اند. ارتباط ايشان با نخستين نويسندگان يوناني و نخستين فيلسوفان مكتب ايوني، كه دست بر قضا مقيم همين قلمرو هم بودند، به متوني تاريخي فرو كاسته شده است. خرد آن يونانيان، جنگاوري آن عثمانيان، و صنعتِ آن روميان در اكنونِ ايشان حضور ندارد. از اين رو ضرورت دارد كه تاريخي گذشته¬مدار، كه اين محروميت را تثبيت و تشديد مي¬كند، بر محور بقاياي آنچه كه ردپاهايش در اكنون باقي مانده، موزه¬اي بسازد. اين موزه مثلا در مورد تركيه بر مبناي زبان تركي و هويت قومي مصنوعي¬اي به نام هويت تركي برساخته شده. يعني مردمي از نژادها و فرهنگهاي گوناگون كه زبان فاتحان سلجوقي خويش را پذيرفتند، همچون قبيله¬اي مصنوعي در نظر گرفته شده¬اند. از اين روست كه چند بيتِ تركيِ مولانا، چندان مهم مي¬شود كه به زور كشاندنش به موزه¬ي هويت اين جماعت را ضروري سازد. فنِ موزه¬سازي، هرچند كارآمد و موفق تواند بود، اين ايراد را دارد كه بر مبنايي كاملا ذهني استوار است. هيچ ضرورتي ندارد كه آنچه در موزه به عنوان چفت و بستِ اكنون با گذشته حضور دارد، به راستي از حضوري عيني حكايت كند. چيزِ درون موزه، نمادي از حضورِ وقايع تاريخ¬ساز در اكنون است، و نه خودِ آن. &lt;br /&gt;
از اين رو خطر در آنجاست كه با بسنده كردن به چيزهاي درون موزه و تاريخهاي گذشته مدار، هويت به نمادهايي سبك و ساختگي فروكاسته مي¬شود. اين بلايي است كه در غرب بر سر هويت مردمان آمد. چنان كه آن لحظه¬ي زرين حضور در مركز- كه به ويژه در جريان انقلاب صنعتي و عصر استعمار نمود داشت- به سرعت سپري شد و با جا به جا شدنِ مركز به دو قطبِ شوروي و آمريكا، هويتِ نوساخته¬ي اروپاي متمدن به سرعت فرو ريخت، بي آن كه توانسته باشد از آن مهلتِ گذراي حضور در مركز، بهره¬ي كافي برگيرد. &lt;br /&gt;
در شرق نيز چنين است. تركان امروز با تغيير دادن خط خويش، و با سياست ايراني¬زدايي و فارسي ستيزي كه از دوران آتاتورك شروع شد، در عمل بند ناف خود را با گذشته قطع كرده¬اند. از اين رو به ازاي افزودن پيكره¬ي مولانا و نمادهاي او به موزه¬ي خويش، پذيرفته¬اند كه براي هميشه خواندن شعر او را و فهميدن سخن او را از ياد ببرند. چنان كه به راستي امروز مولانا - كه شاهكارهايش را به فارسي مي¬نوشت- در اكنون مردم اين سرزمين حضوري ندارد. جز كه آن كه به نامش افتخار مي¬كنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
18. پرتاب شدگي تاريخ به گذشته، مخاطره¬اي بزرگ است. پديده¬ايست فراگير و عمومي كه تمام تاريخها و تمام هويتها را در بر گرفته است. كارآيي آن در پيكربندي هويت اجتماعي چندان زياد، و قدرت آن در بسيج توده¬ي مردم چنان چشمگير بوده است كه آن را به سرمشقي غالب تبديل كرده است. با اين وجود، اين كارآيي سياسي تاريخِ گذشته مدار براي بسيج مردم و هويت¬بخشيِ سطحي به ايشان، با زوال معنا و ناتوان شدنِ &amp;quot;من&amp;quot; همراه بوده است. &lt;br /&gt;
تاريخ گذشته مدار، ابزاري است در دست نهادهاي اجتماعي، براي آن كه سازماندهي اجتماعي را بر محورِ هويت جمعي ممكن كنند. اين تاريخ¬ها خصلتي ايدئولوژيك دارند. يعني به سادگي خوانده و فهم مي¬شوند و رفتارهايي خاص را هم به پذيرندگان خويش تحميل مي¬كنند. اين¬ها منشهايي هستند سرگرم¬كننده، حجيم، انباشته از جزئيات، و تقريبا بي¬ربط با واقعيتِ بيروني، كه براي بسيج كردارهاي مردماني ميان مايه طراحي شده¬اند. كارآيي¬شان در سطح اجتماعي از آنجا معلوم مي¬شود كه امروز كشورهايي با هويتهاي جمعيِ بنا شده بر اين اساس وجود دارند، و سطوحي متفاوت و موفق از بسيج جمعي مردمشان را نيز به نمايش مي¬گذارند. عراق، كه تاريخش به عنوان كشوري مستقل دو هزار و پانصد سال پيش خاتمه يافت و دوباره از پنجاه سال پيش آغاز شد و بنابراين براي تقريبا تمام عمرش - جز چند قرن حاكميت عثماني- جزئي از ايران بود، با استفاده از همين رده از هويت¬هاي ايدئولوژيك با ايران جنگيد، و بسيج عمومي قدرتمندي را به نمايش گذاشت، در شرايطي كه بسياري از افرادِ مقيمِ سنگرهاي رويارو، خويشاوندِ نزديك يكديگر بودند. به همين ترتيب، امروز اميرنشين-هاي كوچك جنوب خليج فارس براي مردم خويش هويتي آفريده¬اند و قدرتي اقتصادي يافته¬اند و اينها همه نشانه-ي كارآمد بودنِ تاريخ گذشته مدار – يعني نسخه¬هاي عميقا جعليي عربي و تركي¬اش است، در بسيج عمومي مردم.&lt;br /&gt;
با اين وجود، نظام اجتماعي بابت اين بسيج در سطح نهادهاي سياسي، بهايي را در ساير سطوح سلسله مراتبي¬اش پرداخت مي¬كند. &amp;quot;من&amp;quot;هايي كه در سطحي روانشناختي حضور دارند و قرار است با اين تاريخ¬ها هويت يابند، در عمل با سيراب شدن از اين آب شور، از حضور در مركز باز مي¬مانند. خاطره¬ي جعليِ بودنِ ماضي در مركز مانعِ كنشِ فعال براي حضور داشتنِ حال در مركز است. اين امر حتي در مورد مردمي مانند ايرانيان و هنديان كه زماني در مركز بوده¬اند هم مصداق دارد. يعني جعلي يا راستين بودنِ باور به بودن در مركز، تاثير چنداني در اين مهار كنندگي ندارد. مشكل در قطع رابطه با اكنون نهفته است، و چيزواره شدنِ تاريخ و تاثيركردارها و رخدادهاي بزرگ.&lt;br /&gt;
&amp;quot;من&amp;quot; اگر با تاريخ گذشته مدار آلوده شود، از ارتباط با اكنون محروم خواهد شد. اين من نيز همراه روايتي كه هويتش را تعيين مي¬كند، به گذشته پرتاب خواهد شد و در خاطره¬اي معمولا جعلي شناور خواهد ماند. يادآوري كردارهاي بزرگ و نه آفرينش آنها، و خاطره¬پردازي در مورد رخدادهاي تاريخي، و نه برخورداري از آن، مايه¬ي دلخوشي اين &amp;quot;من&amp;quot; خواهد بود. به اين دليل است كه من، با اين عارضه از اكنون كنده مي¬شد، و به اين ترتيب بختِ حضور در هستي را از دست مي¬دهد. در مركز بودن، همان در هستي حضور داشتنِ بي قيد و شرط و نيرومندانه و تمام و كمال است، كه &amp;quot;من&amp;quot; با وسوسه¬ي اين روايتِ شيرين، از آن چشم مي¬پوشد.&lt;br /&gt;
اين &amp;quot;من&amp;quot; ناگزير خواهد بود به نشانگان و علايم بسنده كند و هويت خويش را در اكنون، با چيزهاي و نمادها نمايش دهد. اين من، موزه¬دار خواهد شد، چرا كه راه ديگري براي برخورداري از گذشته¬ را ندارد. چرا كه اين گذشته با افسونِ تاريخِ لانه كرده در آن، از دسترس وي خارج شده است. به اين ترتيب، سنگين-ترين تاواني كه تاريخ گذشته مدار به جوامع تحميل مي¬كند، از ميان رفتنِ &amp;quot;منِ تاريخ¬ساز&amp;quot; است. &lt;br /&gt;
بازتاب ديگري از اين عارضه، اما، در سطحي فراتر از نهادهاي اجتماعي نيز قابل ردگيري است. تاريخ گذشته مدار به دليل خصلت ايدئولوژيك خود، تنگ نظر و محدود كننده و هراسان از عناصر متكثر است. اين تاريخ ناگزير است تا براي هدايت و به جريان انداختنِ كردارهاي خاصي در توده¬ي مردم، رده¬اي خاص از عناصر نهفته در گذشته را به خود مربوط كند و بقيه را انكار نمايد. از اين روست كه تركانِ مقيم تركيه، ناگزير شده¬اند از ميراث فرهنگي و تاريخي بزرگي چشم¬پوشي كنند. چرا كه بخش مهمي از اين ميراث ايشان را با كردها، روميان، ايتاليايي¬ها، يونانيان، ايرانيان، و مغولان در ارتباط قرار مي¬دهد. خصلت ايدئولوژيكِ تاريخ در اين قلمرو ايجاب مي¬كند كه تمام اين پيوندها كه به راستي وجود داشته¬اند، بريده شوند و از اكنون رانده شوند، تا جا براي مفهومي نوظهور و ساختگي مانند هويت تركي باز شود كه بر رواج گويش خاصي از زبان اويغوري در بخشهايي خاص از اين كشور استوار است. اين بدان معناست كه تركان در سطح فرهنگي نيز از بخش مهمي از ميراث تاريخي خويش محروم شده¬اند. ميراثي كه ايشان را با ادبيات فارسي، سياست يوناني، و دينِ رومي در ارتباط قرار مي¬دهد. &lt;br /&gt;
به اين شكل، تاريخ گذشته مدار گذشته از سطح رواني، در سطح فرهنگي نيز ناتواني و كمخوني به بار مي¬آورد. اين در واقع منشي است سركوبگر در سطح فرهنگي، كه با هدفِ سازماندهي سياسي جوامع، منشهاي ديگر را و كردارهاي بزرگ &amp;quot;من&amp;quot; را سركوب كرده، و بنابراين تاوانِ بسيج توده¬ها را با مسخ شدنِ &amp;quot;من&amp;quot; و انحطاط فرهنگ پرداخت مي¬كند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
18. شايد چنين بنمايد كه لحن اين نوشتار تاريخ¬ستيزانه، يا نااميدانه است. اما اشتباهي بزرگتر از اين برداشت وجود ندارد. من نه از سرِ نااميدي اين متن را نوشتم و نه براي پشت كردن به تاريخ، كه پيشنهادي را در برابر وضعيتِ بيمارگونه¬ي تاريخ در آستين دارم. منشها و روايتها و عناصر فرهنگي، نظامهايي تكاملي هستند، و تمام نظامهاي تكاملي تنها در رقابت با هماورداني نيرومندتر است كه از ميدان به در مي¬روند. پيشنهاد من براي رهايي از چنگ تاريخ گذشته¬مدار، آن است كه شكلي از تاريخِ اكنون بنياد شود.&lt;br /&gt;
تاريخ را مي¬توان در اكنون نوشت، اگر اين قواعد رعايت شود:&lt;br /&gt;
نخست آن كه در بازخواني و بازشناسي آنچه كه در گذشته رخ داده، همواره بايد به رويكرد ايدئولوژيكِ تاريخ¬هاي گذشته¬گرا، و كاركرد سياسي¬شان در زمانِ نوشته شدنشان نظر داشت. بايد پرسيد كه چرا مورخ به اين جنبه¬ي خاص از رويدادها پرداخته، و نه جنبه¬اي ديگر، و چرا چيزهايي را نقل كرده و چيزهايي ديگر را از قلم انداخته است. بايد در داوريهاي او شك كرد، و بايد كوشيد تا ماجرا از ديدِ &amp;quot;آدم بد&amp;quot;هاي داستان بازسازي شوند. بايد به حال و هواي حاكم بر جامعه¬اي كه تاريخ در آن نوشته شده نظر داشت، و بايد كاركردِ آن را در زمان نوشته شدن شناخت. بايد پرسيد كه اين متن در روزگارِ رواجش، چه مردمي را براي چه قصدي بسيج مي¬كرده، و چه نوع بسيج اجتماعي را ممكن مي¬ساخته است؟ بايد شناخت كه چه نيروهايي نوشته شدن اين متن و رواجش را پشتيباني كردند، و رقيبانشان چه كساني بودند و چه متنهايي از آنها به يادگار مانده است؟ در اين معنا، بايد تاريخ¬ها را كه ارزشمندترين ردپاهاي بازمانده از گذشته هستند، با دقت و وسواس خواند و از آنها آموخت، و در عين حال، واسازي¬شان كرد، محك¬شان زد، و به بوته¬ي نقدشان سپرد.&lt;br /&gt;
دوم آن كه بايد به خودِ رخدادهاي تاريخي، و خودِ كردارهاي تاريخ¬ساز نگاه كرد، و نه قصه¬هاي سرگرم كننده و ماجراهاي هيجان¬انگيزي كه در اطراف آن بربافته شده است. بايد به اين كه در چه شرايطي، چه رخدادي به واقع ظهور كرده است نگريست، و به اين كه چه كسي در چه شرايطي چه كرده است. اين كه بازتاب و تاثير اين رخداد چه بوده است را بايد در طول زمان رديابي كرد، و شاخه¬هاي فراوانِ نفوذ آن را دنبال كرد و انعكاسهاي واگرا و پراكنده¬اش را جستجو كرد. به اين ترتيب، بايد استخوان را از گوشته¬اش جدا كرد، و آن را همچون كالبدشناسي بي¬طرف، وارسي كرد.&lt;br /&gt;
آنگاه، بايد به تاثيرهاي بازمانده از آن رخدادها و آن كردارها در زمانه¬ي اكنون پرداخت. بايد ديد كه چگونه اين كردارها و آن رخدادها اكنونِ ما را شكل داده¬اند، و وضعيتِ امروزين ما براي هستي داشتن را تعيين كرده¬اند. بايد اين بازتابِ گذشته در اكنون را مانند محوري بنيادين مورد توجه قرار داد، و با تكيه به آن آرايش نيروها و رويارويي روايتها و تفسيرها در موردش را بازشناسي كرد. بايد با فهمِ وامي كه اكنون از گذشته دارد، آن را در اكنون به شكلي راستين و نه ساختگي احداث كرد. هرچند اين تاثير ناچيز يا ناخوشايند باشد، بايد غنيمتش شمرد، چرا كه اين تنها شكلِ برخورداري است كه ما از تاريخ توانيم داشت. &lt;br /&gt;
سپس، بايد داوري كرد. بايد تقارن را شكست، و همچون كنشگري خودمختار و مجهز به اراده، تفسيرِ خويشتن از تاريخ را بسته به موقعيتِ &amp;quot;من&amp;quot; در اكنون باز آفريد. بايد در ميان تاثيرهايي كه از گذشته به امروز رسيده است، دست به انتخاب زد، و صريحا، با پرهيز از كژديسه نمودنِ حقيقت، تاثيرها را گوشزد كرد و داوري خويش را بر كرسي نشاند. بايد بر اساس آنچه كه &amp;quot;من&amp;quot; در اكنون مي¬خواهد، و در تار و پود تاثيرهايي كه از گذشته تا به امروز تداوم يافته است، دست به كنش زد. بايد هويت را برگزيد و بازتعريف كرد و آن چنان هستي داشت. در اين حالت، &amp;quot;من&amp;quot; دست كم در سطحي فردي و به عنوان نظامي روانشناختي در مركزِ هستي نشسته است. و اين پيش شرطِ تمام اشكالِ ديگرِ حضور در مركز هستي است.&lt;br /&gt;
بايد به اين شكل، تاريخ اكنون را نگاشت.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
پی نوشت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1 بديهي است كه يادداشتهايي شخصي كه افراد در آنها براي به رمز نوشتنِ محتواي خاصي، خطي ويژه را ابداع مي¬كنند، از ديرباز وجود داشته است، اما عنصري در سپهر عمومي و سطحي جامعه شناختي نبوده است.&lt;br /&gt;
2 مضموني بسيار تكراري در كتيبه¬هاي شاهان دوران جديد آشور. به ويژه در نبشته¬هاي شروكين دوم و سناخريب اين عبارت را زياد مي¬بينيم.&lt;br /&gt;
3 توجه داشته باشيد كه در اين دوران اعضاي مقيمِ قلمروهاي سه گانه¬ي خاوري، مياني، آفريقايي و آمريكايي هنوز از وجود قلمروهاي ديگر خبردار نبودند و تا ديرزماني بعد هم به اين موضوع پي نبردند. به همين دليل هم هخامنشيان و شهروندانشان از وجود چينيان و سرخ پوستاني كه در آن دوران مراحل اوليه¬ي شهرنشيني و دولت¬سازي را سپري مي¬كردند، خبري نداشتند.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتابنامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن اثير، عزالدين علي، تاريخ كامل، ترجمه¬ي ابوالقاسم حالت، علمي، 1352.&lt;br /&gt;
پاتس، دنيل، تي. باستانشناسي ايلام، ترجمه¬ي زهرا باستي، سمت، 1385.&lt;br /&gt;
كتاب مقدس، (عهد عتيق و عهد جديد)، انجمن پخش كتب مقدسه، 1355.&lt;br /&gt;
گرني، اوليور، هيتي¬ها، ترجمه¬ي ژاله آموزگار، انتشارات پژوهشگاه مطالعات فرهنگي، 1371.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	De Certeau, M. Histoiricites Mystiques, Recherches de Science Religieuse, 73, pp: 325-354, 1985.&lt;br /&gt;
Rüster, E. )Chr. (Neu, Hethitisches Zeichenlexikon (HZL), Wiesbaden,1989.&lt;br /&gt;
Falkenstein, A. Archaische Texte aus Uruk, Berlin-Leipzig, 1936.&lt;br /&gt;
von Soden, W. The Ancient Orient: An Introduction to the Study of the Ancient Near East, Grand Rapids: Erdman&#039;s Publishing Company, 1985.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amir.dana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D9%90_%D8%A7%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%86&amp;diff=756</id>
		<title>نوشتن تاریخِ اکنون</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D9%90_%D8%A7%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%86&amp;diff=756"/>
		<updated>2014-05-20T10:44:53Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amir.dana: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نوشتن تاریخ اکنون (بخش نخست)، فروزش، شماره‌ی 3، تابستان 1388، ص: 4-14.&lt;br /&gt;
نوشتن تاریخ اکنون (بخش دوم)، فروزش، شماره‌ی 4، پاییز 1388، ص: 4-16.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شروين وكيلي&lt;br /&gt;
21/5/1387&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1. تاريخ، واژه ايست که با گذشته پيوند خورده است. مورخان، آن انديشمنداني هستند که به رخدادهايي که در گذشته به وقوع پيوسته اند مي پردازند، متوني کهن را که توسط گذشتگان نوشته شده اند تحليل مي کنند، و به عنوان متخصصاني که برش خاصي از زمانِ گذشته در قلمرو دانش و فهم شان است، نامدار مي شوند و اعتبار مي يابند. محوري که از اکنون آغاز مي شود و به زمان هاي دوردست منتهي مي شود، تيول مورخان است، و اين دامنه از لحظاتي پيش، از همان نقطه اي که رخدادهاي جاري در اکنون به گذشته تبديل مي شود، آغاز مي شود و تا نخستين نشانه هاي خط و نويسايي عقب مي رود. اين بدان معناست که تاريخ از سويي با گذشته، و از سوي ديگر با زبان، و به طور خاص زبانِ نوشته شده و متن سر و کار دارد. در آنجا که متني وجود ندارد، اقتدار مورخ پايان مي يابد و حکومت باستان شناس آغاز مي شود. &lt;br /&gt;
بر اين مبنا، تاريخ به عنوان شاخه ای از دانش که به گذشته مي پردازد، در ميان ساير شاخه هاي رسمي و دانشگاهي علم جايي براي خود باز کرده است، و موقعيتي به ظاهر هم ارز و هم زور با ساير شاخه هاي دانايي به دست آورده است. اين تصوير از علم تاريخ و مورخان با وجود آشنا و رايج بودن، اگر با دقتي بيشتر نگريسته شود، به تعارض هايي مفهومي بر مي خورد. از يک سو، چنين مي نمايد که تاريخ به نوعي با ساير دانشها متفاوت باشد. چرا که در آن از روش شناسي دقيق و رياضي گونه ي رايج در ساير علوم به شکلي منسجم و ساختار يافته استفاده نمي شود، و با وجود تلاشهاي فراواني که براي کمي، عيني، و تجربي ساختنِ شواهد تاريخي انجام گرفته است، اين علم همچنان ماهيت تفسيري و بلاغي خود را حفظ کرده است. &lt;br /&gt;
از سوي ديگر، چنين مي نمايد که تمام علوم ديگر را بتوان به نوعي زيرشاخه ي تاريخ دانست. چرا که تاريخِ هر علمِ خاص، کلِ داشته هاي آن علم را تا لحظه ي اکنون در بر مي گيرد و به تعبيري چنين مي نمايد که تاريخ و يا شاخه اي از آن که تاريخ علم باشد، به نوعي فراعلمِ زمان مدار تبديل شده باشد. &lt;br /&gt;
تاريخ، گذشته از اين تفاوتهاي روش شناختي و ابهام هايي که در مرزبندي اش وجود دارد، از يک نظر ديگر هم با ساير علوم تفاوت دارد، و آن هم تاثير مستقيم و تعيين کننده ايست که در هويت فردي و اجتماعي اعضاي يک جامعه دارد. هيچ علم ديگري را نمي توان يافت که به قدر تاريخ در شکل دادن به خودانگاره ي سوژه از خودش تاثير داشته باشد، و با پيکربندي هويت جمعي مردمي که در کنار هم زندگي مي کنند و &amp;quot;تاريخ&amp;quot; مشترکي دارند، کردارهاي آينده ي ايشان را تعيين کرده باشد. &lt;br /&gt;
تاريخ در اين معنا، تنها علمي است که با وجود تاثير شديد و چشمگيرش بر شکل دادنِ اکنون، پيوند خويش با اين برش زماني خاص را انکار مي کند. اگر از دستاوردهاي فني ناشي از علوم تجربي بگذريم، و تنها بر محتواي معنايي و بافتار تفسيري شاخه هاي علوم تمرکز کنيم، تاريخ را مهمترين شکل دهنده به شکلِ اکنون خواهيم يافت، و غريب است که اين تاثير فراگير و عمومي در مورد شيوه ي درک ما از خويشتن در اکنون، توسط علمي صورتبندي و بيان مي شود که مدعي کناره گيري از اکنون، و اقامت در گذشته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2. ادعاي اقامت در گذشته و انکار پيوند با حال، دستاويزي است که تاريخ را به نوعي مرجع غايي، به نوعي داور بي طرف و شکلي از سيستم لختِ نيوتوني تبديل مي کند، که کل حرکتها و رخدادها و تصميم هاي نهفته در اکنون را مي توان بر مبناي آن و در تناسب با آن سنجيد. تاريخ، با لانه کردن در گذشته است که مشروعيت و اقتدار کافي را براي شکل دادن به اکنون به دست مي آورد.&lt;br /&gt;
ميشل دو سرتو، يکي از بهترين بيانها را در مورد ضرورت بازبيني اين ادعاي تاريخ به دست داده است. چنين مي نمايد که برداشت دو سرتو در مورد اين نکته درست باشد که تاريخ، همواره بر شواهد و مستنداتي تکيه کرده که در اکنون حضور دارند و در حال مستقر شده اند (De Certeau, 1985). &lt;br /&gt;
اشياي گرد آمده در موزه ها، متون تاريخي، و نوشتارهاي نقش بسته بر سفالينه ها و ديوارها همه از آن رو موضوع علم تاريخ دانسته مي شوند، که در زمانه ي اکنون حضور دارند و يا با بند نافي از جنس روايت و نقل قول و يادبود به حالِ گريزپاي ما پيوند خورده اند. بر اين مبنا، تاريخ، تفسيري است که ما از چيزها و رخدادها و شواهدِ موجود در اکنون داريم. ماده ي خام تاريخ، که داربستهاي استوار ساختن گذشته ي ما را بر مي سازد، آن چيزي است که در زمان حال هست. بر اين مبنا، انکار اتصال شواهد تاريخي به اکنون، همچون ناديده انگاشتن انگيزه ي حال مدارانه ي مورخ، خطايي روش شناسانه محسوب مي شود.&lt;br /&gt;
پيوند تاريخ با گذشته، و انکار پيوند آن با زمان حال به قدري در ذهن ما رسوب کرده و نگاههاي ما به حدي بدان معتاد گشته اند که سخن گفتن از آن با لحني نقادانه و دعوت به جور ديگر انديشيدن در اين قلمرو در نگاه نخست نامفهوم و ناممکن مي نمايد. با توجه به اين که تلاش من در بازخواني و بازسازي تاريخ فرهنگ انساني به طور عام و تاريخ ايران زمين به طور خاص، دستيابي به شالوده اي استوار و مستحکم براي بازتعريف هويت خويشتن است، چنين گسستي از ديدگاه سنتي و گذشته مدارانه ي تاريخ را ضروري و بارآور مي دانم. براي ترسيم حد و مرزهايي که در دعوت به &amp;quot;اکنون مدار&amp;quot; ديدنِ تاريخ نهفته است، بايد نخست به زمينه اي انديشيد که ناديده انگاشتن اين ديدگاه را به امري چنين مرسوم مبدل ساخته است. &lt;br /&gt;
آماج اصلي اين نوشتار، طرح شرايطي است که به گسسته شدنِ بند ناف تاريخ با اکنون منتهي شده است. اين شرايط را با رجوع به متوني که امروز تاريخي ناميده مي شوند، و معمولا در زمان نگاشته شدنشان هم همچون تاريخ فهميده مي شدند، انجام خواهم داد. يعني به شرايطي خواهم نگريست که در آنها تاريخ مستقر در اکنون، که گمان دارم زماني با اقتدار تمام وجود داشته است، به تاريخِ ابتر و مخفي در گذشته تبديل شد. به طور خلاصه، موضوع اصلي اين نوشتار، چگونگي گسسته شدنِ پيوند ميان تاريخ و اکنون، و محدود ماندنش به گذشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3. در مورد اين که نخستين متون تاريخي در چه زماني و در چه تمدني نوشته شدند، توافقي عمومي وجود دارد، هرچند در مورد دلالتِ اين متون در همان تمدنها بحث و کشمکش بسيار است. مي دانيم که خط در ابتداي هزاره ي سوم پ.م در کهنترين تمدنهاي يکجانشين ،ايران زمين (مشتمل بر ميانرودان، سغد و خوارزم، ايلام، و دره ي سند)، آناتولي و مصر-  پديدار شد، و در ابتداي کار براي ثبت رخدادهايي از جنس تحولات سياسي يا باورهاي ديني به کار گرفته شد. &lt;br /&gt;
متون تاريخي در مصر، تا دير زماني که تا حمله¬ي هيکسوس¬هاي آسيايي به طول انجاميد، در عمل به زنجيره¬اي از نسب¬نامه¬هاي رسمي که ارتباط فرعون را با فرعونهاي پيشين نشان مي¬داد و ساختاري بسيار رسمي و صورتبندي شده در قالب چندين نام ديني و دولتي داشت، منحصر مي¬شد. بخش مهمي از تاريخ مصر در دوران پيش از حاکميت هيکسوسها را بايد در متوني که در کل خصلتي غيرتاريخي دارند و داستانهايي تخيلي يا دعاهايي ديني را در بر مي¬گيرند، جستجو کرد. &lt;br /&gt;
در مقابل، در قلمرو ايران زمين بود که نخستين متون تاريخي به معناي ثبت رخدادهاي ويژه و محصور در زمان و مکان، توليد شد. اين امر، تا حدود زيادي مديون چند پارگي جغرافيايي اين قلمرو، و ظهور تمدنهايي متفاوت بر پهنه¬ي آن بود. در کل، متون تاريخي پديد آمده در ايران زمين، بيشتر از رده¬ي فتح نامه¬ها و گزارشهايي جنگي هستند که محور اصلي¬شان نبرد ميان قطبِ ايلام -–ميانرودان است.  &lt;br /&gt;
يکي از نخستين متوني که مي¬توانند همچون متني تاريخي نگريسته شوند، و تاريخ ميانرودان باستان (سومر) و همچنين تاريخ نوشته شده¬ي انساني با آن شروع مي¬شود، شرح نبرد انمرکار -–شاه دولتشهرِ سومريِ اوروک- با شاهِ اَرَت -–احتمالا منطقه¬ي شهداد- در ايرانِ جنوبي است. در اين کتيبه که به خط ميخي سومري نوشته شده، براي اولين بار، مي¬بينيم که متن با عبارتِ آشناي &amp;quot;يکي بود، يکي نبود!&amp;quot; آغاز مي¬شود. حماسه¬ي ديگر سومري، که در ضمن کهنترين متنِ داراي نام گيلگمش هم هست، به نبردي در ميان دو دولتشهرِ کيش و اوروک اشاره مي¬کند که در جريان آن گيلگمش -–شاه اوروک- پس از متحد شدن با جنگاوران سرزمينش و فرونشاندن مخالفتهاي شوراي ريش سپيدان شهرش، به کيش لشکر مي¬کشد و پس از محاصره کردنِ آنجا، با شاه اين شهر که آگا نام دارد، صلح مي¬کند. در هردوي اين متون، روايتي تاريخي به اساطير درآميخته است. در حماسه¬ي انمرکار، شاه اوروک فرزند خداي خورشيد -اوتو- دانسته مي¬شود و ارتباط گيلگمش هم که با خدايان سومري به قدر کافي مشهور هست(Falkenstein, 1936). &lt;br /&gt;
متون سومري¬اي که به رخدادهايي تاريخي پرداخته¬اند، در کل از الگويي پيروي مي¬کنند که در همين دو متن اوليه وجود دارد: استعاره¬هايي اندک و معمولا گويا، متوني کوتاه و بيانيه مانند، و ارجاعهايي مبهم و نادقيق به اشخاص و جاها، به شکلي که آشکار است متن براي کساني نوشته شده که مکان شهرها و هويت شاهان و کسانِ نامبرده شده در کتيبه¬ها را به خوبي مي¬دانسته¬اند. در يکي از متون ديگري که چند قرن بعد، توسط اورکاگينه -شاه اور- به مناسبت غلبه¬ي او بر رقيبش که کاهني بلندپايه بود، نوشته شده است، اشاره¬هايي به اقدامات دادخواهانه¬ي شاه جديد وجود دارد و براي نخستين بار از واژه¬ي &amp;quot;آزادي&amp;quot; به عنوان محور مشروعيت بخشي به شاهي که مردم را از قيد ستم کاهني زياده خواه نجات داده، مورد استفاده واقع شده است. &lt;br /&gt;
در ميانرودان پس از آمدن اکدي¬ها الگوي نوشتن تاريخ کمي تغيير يافت. اين تغيير بيشتر به توجه به ريزه¬کاري¬ها و تاکيد بر ساختار ادبي متون تاريخي مربوط مي¬شد، تا تحولي بنيادين در سبک روايت. اين تحول را مي¬توان با مقايسه¬ي کتيبه¬هاي به جا مانده از قبل و بعد ورود اکدي¬ها به ميانرودان دريافت. اِآناتوم -شاه لاگاش در 2460 پ.م- که با ايلاميان جنگيد و بر ايشان چيره شد، سه متن کمابيش مشابه از خود به جا گذاشته است که يکي از آنها به اين شرح است:&lt;br /&gt;
&amp;quot;ايلام، کوه بلند با سلاح در هم کوبيده شد. پشته¬هايي از اجساد بر هم تلنبار شد، اَرَو که اِنسي (حاکم) آن درفشها را برافراشته بود، با سلاح در هم کوبيده شد. پشته¬هايي از اجساد بر هم تلنبار شد، اومّا با سلاح در هم کوبيده شد، بيست پشته از جسد برهم تلنبار شد.(پاتس، 1385: 143)&amp;quot;&lt;br /&gt;
کمتر از دو قرن پس از نوشته شدن اين متن، ريموش که فرزند و جانشين شروکين -بنيانگذار پادشاهي اکد- بود، در کتيبه¬اي به متنهاي تاريخي به معناي دقيق کلمه بسيار نزديک شد:&lt;br /&gt;
&amp;quot;اَبَل گَمش، پادشاه برهشوم را در نبرد مغلوب کرد. زَهَر و ايلام در ميانه¬ي برهشوم رزم¬آرايي کردند. اما ريموش پيروز شد. 16212 تن کشته و 4216 نفر اسير شدند. امهسيني پادشاه ايلام اسير شد، ؟ از ايلام اسير شد. سيدَگو فرمانرواي برهشوم اسير شد و شرگَپي در كنار رودخانه¬ي قبليتوم اسير شد. پشته¬هايي از اجساد در شهر روي هم تلنبار شد.(پاتس، 1385: 167)&amp;quot;&lt;br /&gt;
چند قرن بعد، در حدود 2100 پ.م پوزور اينشوشيناک که پادشاه ايلام بود، کتيبه¬اي نوشت و پيروزيهاي خويش را با همين سبک در آن شرح داد:&lt;br /&gt;
&amp;quot;حاکم شوش، گيرنيتا، سرزمين ايلام، پسر شيمپي ايشهوک، دشمنان کيماش و هورنوم را اسير کرد. هوپسانا را فرو پاشيد و هشتاد و يک شهر و منطقه را در يک روز زير پاهايش ويران کرد. آنگاه که پادشاه سيماشکي به سويش آمد، بر پاهايش آويخت. پوزور اينشوشيناک نيايشهاي او را شنيد و...(پاتس، 1385: 194)&amp;quot;&lt;br /&gt;
سنتي که با ورود اکدي¬ها به ميانرودان شکل گرفت و زبان روايي متون تاريخي را از حالت استعاري و اساطيري¬اش به وضعيتي دقيقتر و روشنتر تبديل کرد، تا دو هزاره پس از ورود ايشان به ميانرودان همچنان تداوم يافت. در ابتداي قرن هشتم پ.م گزارش دقيق حمله¬ي شروکين دوم به ماد و ايلام را داريم، که در آن شمار تلفات و نام و نشان شهرهايي که ارتش او از آن عبور کرده¬اند، با دقت ذکر شده است. اين رده از متنها در نهايت به کتيبه¬ي مصور آشور بانيپال، واپسين شاه بزرگ آشور ختم مي¬شوند که در آنها شرح پيروزي او بر پادشاه ايلام آورده شده است. &lt;br /&gt;
فتح¬نامه¬هاي اين دوران، لحن ساده و گاه صميمانه¬اي دارند، حمورابي در متني که در ميانه¬ي قرن هفدهم پ.م نوشته است، از اين که پس از هجوم اوليه¬اش به ايلام به سختي شکست خورد و هراسان، نا اميد و افسرده به شهر خويش بازگشت، سخن مي¬گويد، و آشور بانيپال وقتي از اتحاد ايلامي¬ها با بابلي¬ها در برابر سپاهيانش سخن مي¬گويد، اشاره مي¬کند که &amp;quot;من هرگز انتظار نداشتم ايلامي¬ها با من دشمني کنند.&amp;quot; &lt;br /&gt;
با اين وجود، شاهاني که اين کتيبه¬ها را مي¬نوشتند، به چشم¬انداز ويژه¬ي خويش از جنگ پايبند بودند. چنان که وقتي در نبرد هَلوله (693 پ.م)، سپاهيان آشوري در برابر ارتش متحد ايلام و بابل صف آراستند و نبردي سخت خاک ساحل دجله را خونين کرد، هر دو طرف ادعاي پيروزي کردند(Von Solen, 1985: 58). بر اساس سالنامه¬هاي بابلي، شاه ايلام که هومبان نيمنا نام داشت، بر آشوريان پيروز شد، و اين در حالي بود که سناخريب - شاه آشور- هم پس از بازگشت به شهر خويش کتيبه¬ي نبي يونس را منتشر کرد و در آن نوشت که در هلوله بر ايلاميان و بابليان چيره شده و پسر شاه بابل را اسير کرده است: &amp;quot;آنها را شکست دادم، صد و پنجاه هزار تن از جنگجويانشان را از دم تيغ گذراندم،...&amp;quot;&lt;br /&gt;
اين چيزي بود که چند قرن قبل در نبرد بزرگ ميان رامسس دوم و شاه هيتي¬ها در سوريه نيز تکرار شده بود و در آن هنگام هم هريک از دو طرف پس از بازگشت به کشورشان براي خود ادعاي پيروزي کردند و جشن گرفتند. در اين هنگام البته، چنين روايتهاي ضد و نقيضي از يک نبرد، تنها به مواردي مربوط مي¬شد که نتيجه¬ي جنگ نامعلوم و دستاورد آن مبهم بود. و هنوز تا زماني که پادشاهي مانند نرون پس از شکست در جنگ با ايران و وادار شدن به واگذاري تاج ارمنستان به شاهزاده¬اي ساساني، در رم جشن بگيرد و ادعاي پيروزي کند، قرنها زمان مانده بود.&lt;br /&gt;
در جهان باستان، متوني که به رخدادهايي مهم و به اصطلاح امروزين &amp;quot;تاريخي&amp;quot; دلالت مي¬کردند، تنها به شرح نبردها و پيروزيهاي شاهان منحصر نبودند. نبايد از ياد برد که مردماني که در اين دوران مي-زيستند، در مورد رخداد تاريخي  برداشتي متفاوت با درک امروزين ما داشتند، و تاسيس يا مرمت يک معبد را به اندازه¬ي -و گاهي بيش از- پيروزي در يک نبرد مهم مي¬دانستند. از اين رو به همراه کتيبه¬هايي که پيروزي شاهان را بر هم شرح مي¬دهد، انبوهي از متون با ساختار مشابه را هم داريم که به بازسازي و مرمت معابد دلالت مي¬کنند. يکي از آنها، که نمونه¬ي خوبي از اين رده از متون است، کتيبه¬ي هومبان نومان، شاه مقتدر ايلام است که در فاصله¬ي 1340 تا 1350 پ.م بر اين سرزمين فرمان مي¬راند. او در کتيبه¬اي چنين نوشته است:&lt;br /&gt;
&amp;quot;...من هومبان نومان پسر اتَّر کيتاه هستم. گسترنده¬ي قلمرو شاهي، سرور (سرزمين) ايلامي، صاحب تاج و تخت ايلام، پادشاه انشان و شوش. ايزد بزرگ به خاطر به سبب نسب بردن از مادرم مرا برگزيد و دوستدارم شد. سعادت و بهروزي برقرار شد. تاج شاهي بازگردانده شد، اينشوشيناک پادشاهي را به من داد. براي زندگي¬ام، براي زندگي ميشيم روه، براي زندگي ريشپ لا، براي اين معبد که کاملا ويران شده بود، در محل آن کوکونومي (قربانگاهي) ساختم آن را به ايزد بزرگ، به کيريريشا و حاميان زمين اهدا کردم. کيريريشا و حاميان زمين به من عمر طولاني اعطا کنند، باشد که آنان به من پادشاهي¬اي اعطا کنند که همواره پر رونق باشد.(پاتس، 1385: 326)&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
4. بافت کلي متوني که شرحشان گذشت، از قواعدي عمومي و مشابه پيروي مي¬کنند. &lt;br /&gt;
نخست آن که تمام اين متون، با اختصار و دقتي که تنها به حجم غنيمتها و شمار مناطق ويران شده اختصاص دارد، عمليات جنگي¬اي را که به پيروزي ختم شده¬اند، توسط رهبر سپاه پيروزمند ثبت کرده است. و يا به انجام کاري نيک - از جمله مرمت يا ساخت معبد، و اهداي پيشکشي بزرگ به خدا يا ايزدبانويي محبوب- دلالت مي¬کند. به عبارت ديگر، هسته¬ي مرکزي تمام متون ياد شده را رخدادي که مهم پنداشته مي¬شده، تشکيل مي¬دهد. &lt;br /&gt;
دوم آن که تمام متون ياد شده، کتيبه¬هايي هستند که توسط پادشاهاني نوشته شده¬اند که ادعاي غلبه بر دشمنانشان را در ميدان نبرد داشته¬اند، يا فاعلِ آن کارِ نيک و آييني بوده¬اند. به عبارت ديگر، فاصله¬ي زماني ميان رخداد ياد شده و زمان ثبت آن بسيار اندک بوده، و کسي که آن را ثبت کرده، همان کسي بوده که آن را به انجام رسانده است. &lt;br /&gt;
ديگر آن که در تمام اين متون، از نام کسان و شهرها به شکلي ياد شده که گويي همگان از ماهيت آن با خبر هستند. به همين دليل هم موقعيت جغرافيايي بسياري از شهرها و مناطق هنوز به درستي شناسايي نشده است. از خدايان، شهرها، و افراد تنها با نام، و گاه با نامي اختصاري يا ضميري ساده- ياد شده و به اين ترتيب آشکار بوده که در زمان نوشته شدنِ متن، همه از جزئيات موضوع با خبر بوده¬اند، و پيش فرض نگارنده هم اين بوده که مخاطبانش در مورد ماهيت عمومي موضوع اطلاعاتي کامل دارند. &lt;br /&gt;
به بيان ديگر،  اين متون را شاهاني پيروزمند براي مردم خود مي¬نوشته¬اند، و اينان کساني بوده¬اند که کمابيش در جريان امور قرار داشته¬اند، و کردار شاه در نوشتن متن کتيبه و حک کردنش بر ديوارنگاره يا لوح، بيشتر عملي آييني بوده که تثبيت و جاودانه کردنِ آن را در قالب خطوطي مقدس رقم مي¬زده است. متون سومري، اکدي، ايلامي، و مصري به روشني به نويسندگاني تعلق داشته¬اند که تاريخ دوران خويش را در پيوندي انداموار با اکنون، براي مردمي که در همين زمان حال مي¬زيستند، روايت مي¬کردند. زمان افعال به حال يا گذشته¬اي نزديک و به ياد آوردني مربوط مي¬شود و ارجاعاتي به گذشته¬هاي دور يا دورانهاي تاريخي از ياد رفته وجود ندارد، و همه چيز به تلاش براي ثبت رخدادي مي¬ماند که در اکنون رخ داده و قرار است براي مردمي حاضر در همان اکنون، تثبيت شود. اين ماجرا در مورد متونِ باقي مانده از تمدنهاي ديگر -مانند هيتي-ها، اورارتوها، و ميتاني¬ها- هم مصداق دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
5. در ميان متونِ دوران باستان، به ويژه کتيبه¬هاي به جا مانده از هيتي¬ها در بحث ما اهميت دارد. اين مردمان که در فلات آناتولي پادشاهي نيرومندي برقرار کرده بودند، نمايندگان نخستين موج مهاجرت آرياييها محسوب مي¬شدند و اولين کشور مقتدر آريايي را در فاصله¬ي 1600-1200 پ.م در جهان باستان بنيان نهادند. اين امر به خصوص از آن رو اهميت دارد که خداياني مانند مهر و زروان براي نخستين بار در کتيبه-هاي ايشان مورد اشاره واقع شده¬اند و ردپاي باورهاي هند و ايراني ديرينه را در تمدنشان مي¬توان باز يافت. دومين دليل اهميت ايشان، آن است که به شکلي بسيار روشن و برجسته اين پيوندِ متون تاريخي با زمان اکنون را نشان مي¬دهند.&lt;br /&gt;
هات توسيليس اول (1650-1620 پ.م)، شاه مقتدر هيتي که سرزميني متحد و نيرومند را براي فرزندش به ارث گذاشته بود، در متني که همچون وصيتنامه¬اي سياسي براي مردم کشورش و پسرش تنظيم کرده بود، با لحني بسيار خودماني سخن خويش را چنين شروع مي¬کند: &lt;br /&gt;
&amp;quot;ببينيد، مورسيليس اکنون پسر من است... خدا به جاي شير، شير (ديگري خواهد نشاند)... پس از گذشت سه سال، بايد به جنگ برود... اگر او را هنگامي که هنوز کودک است به جنگ برديد، سالم بازش گردانيد،... تاکنون هيچ يک (از اعضاي خانواده¬ام) از فرمان من اطاعت نکرده است، مورسيليس، تو بايد از آن اطاعت کني.سخنم را به خاطر بسپار. اگر سخن پدر را به خاطر بسپاري (نان خواهي خورد) و آب خواهي نوشيد. وقتي به سن بلوغ رسيدي، دو يا سه بار در روز غذا بخور و خوش بگذران. پير که شدي هر چقدر خواستي بنوش. در آن هنگام است که مي¬تواني سخن پدرت را از ياد ببري!... پدربزرگم پسرش را به عنوان لابارنا در ساناهوئيتا منصوب کرد. (اما بعد) خدمتگزاران و شهروندان برجسته به سخنان پادشاه توجهي نکردند و پاپا ديلماه را بر تخت نشاندند. اکنون چند سال از آن زمان گذشته است؟ ...خانه¬هاي شهروندان برجسته چه شدند؟ آنها کجا رفتند؟ آيا نابود نشده¬اند؟(گرني، 1371: 166 و 167)&amp;quot;&lt;br /&gt;
آنچه که در مورد اين کتيبه اهميت دارد، نوع ارتباط آن با زمان و رخدادهاي تاريخي است. آشکارا، متن در مورد حوادثي تاريخي سخن مي¬گويد. شاهي از منصوب کردن پسرش به عنوان جانشين سخن مي¬گويد، و مردم را به پيروي از فرمان خويش فرا مي¬خواند. در عين حال، اشاره¬هايي به رويدادهاي زمان پدربزرگش هم در آن وجود دارد و به اين ترتيب استخوان¬بندي متن بر مبناي عناصري تاريخي و رخدادهايي مشخص استوار شده است. با اين وجود، هات توسيليس خود را به زمان گذشته محدود نکرده است. او در مورد اين که فرزندش در چه زماني و چگونه بايد به جنگ برود، چيزهايي مي¬گويد، و حتي چگونه خوردن و نوشيدن را هم در آينده به او آموزش مي¬دهد. اينها همه در متني است که با اعلام وليعهدي او شروع مي¬شود و با يادآوري شورشي در زمان پدربزرگش ختم مي¬شود. به روشني مي¬توان ديد که در اينجا پادشاهي بر نقطه¬ي زمان حال ايستاده و از آنجا در مورد حوادثي که در گذشته رخ داده¬اند يا در آينده رخ خواهند داد، داوري کرده و اعلام موضع مي¬کند. &lt;br /&gt;
در ميان جانشينان هات توسيليس، به ويژه بايد از مورسيليس ياد کرد که به دقت وقايع زمان خويش را ثبت مي¬کرد و اين کار را در مورد رخدادهاي دوران پدر و پدربزرگش هم انجام داد. بي آن که ارتباط خويش را با اکنون از دست بدهد. چهار قرن پس از او، هات توسيليس سوم (1264-1239 پ.م) بر تخت نشست و از آنجا که بر خلاف قوانين مرسوم قلمرو هيتي برادرزاده¬اش - اورحي تسحوب (1271-1264 پ.م) که پادشاه قانوني بود - را از قدرت برکنار کرده بود، ناچار شد بيانيه¬اي براي تثبيت مشروعيت خود صادر کند(Ruster, 1989). اين بيانيه نيز آشکارا به رخدادي تاريخي دلالت مي¬کند. پادشاه در اين کتيبه سخن را با شرح دوران کودکي¬اش، و حمايتي که ايزدبانوي ايشتار از او مي¬کرده مي¬آغازد، و از رقابتش با دشمنان حسودش، و چيرگي¬اش بر آنها مي¬نويسد. بعد، سخن را به اختلافش با اورحي تسحوب مي¬کشاند:&lt;br /&gt;
&amp;quot;اما به سبب احترام به برادرم (که پادشاه پيشين بود) کاري نکردم. تا هفت سال سر از اطاعت نپيچيدم. اما آن مرد در صدد نابودي من برآمد... از من هاک پيس و نريکا را گرفت. اين بود که از  او اطاعت نکردم و بر ضد او سر به شورش برداشتم. با وجود اين، اگرچه عليه او شورش کردم، با سوار شدن بر گردونه¬ي جنگي يا در خانه بر ضد او گناهي مرتکب نشدم....ايشتار اورحي تسحوب را ترک کرد، و حتي در شهر خودش او را مانند خوکي در خوکداني زنداني کرد و همه¬ي خات توساس (پايتخت هيتي¬ها) به سوي من بازگشت... خواه فرزند، خواه نواده، خواه خلف هات توسيليس و پودوحپا، هرکس در آينده وارث تاج و تخت شود، بايد ايزدبانوي ايشتار ساموحا را در ميان خدايان بپرستد.(گرني، 1371: 170و171)&amp;quot;&lt;br /&gt;
در اينجا هم مي¬بينيم که شاهي در ضمنِ اشاره به تاريخِ گذشته، از حقانيت خويش براي تسلط بر حکومت سخن مي¬گويد و اين نکته را دستمايه¬ي سفارشهايي در مورد رفتار مردمان در آينده قرار مي¬دهد. به عبارت ديگر، در متونِ هيتي، آن رخداد تاريخي¬اي که هسته¬ي اصلي تاريخ را تشکيل مي¬دهد، نه تنها در زمانه¬ي اکنون لانه کرده است، بلکه متني را نيز ايجاب مي¬کند که علاوه بر اشاره به آن، به رخدادهايي در پيش و پس از آن نيز اشاره دارند. هات توسيليس سوم در عين حال که از سرکشاني که بر پدربزرگش شوريده بودند، ياد مي¬کند، از پسرش مي¬خواهد تا بعد از بلوغ به زندگي شادخوارانه¬اي بپردازد و در هنگام پيري سفارشهاي او را فراموش کند، و هات توسيليس سوم پس از يادآوري پيمان شکني¬ها و بدخواهي¬هاي برادرزاده¬اش و اشاره به رخداد اصلي که برکناري اوست، سفارش مي¬کند که ايزدبانوي پشتيبان او توسط آيندگان پرستيده شود. اين نشت کردنِ گذشته و آينده در هاله¬ي اطراف رخدادي حال-مدارانه، تنها به تمدن هيتي منحصر نيست، هرچند برجسته¬ترين نمودهاي خود را در آنجا مي¬يابد. در ايلام نيز، در کتيبه¬هاي اهدايي اونتاش ناپيريشا، که سازنده¬ي زيگورات اور است، چنين مي¬خوانيم: &lt;br /&gt;
&amp;quot;من، اونتاش ناپيريشا معبد بلند را از خشتهاي طلا و نقره، ابسيدين و مرمر ساختم و آن را به خداي بزرگ و به اينشوشيناک سيان کوک اهدا کردم. هرکه آن را فرو ريزد، خشتهايش را خراب کند، طلا، نقره، ابسيدين، مرمر و آجرکاري¬اش را بربايد و به کشور ديگري ببرد، باشد که خشم خداي بزرگ، خشم اينشوشيناک و کيريريش سيان کوک بر او نازل شود و اعقاب او زير خورشيد سعادتمند نشوند.(پاتس، 1385: 327)&amp;quot;&lt;br /&gt;
همسرِ همين شاه، کتيبه¬اي زيبا بر تنديس عظيمِ مفرغينش دارد که بر آن چنين نوشته است:&amp;quot; من ناپير اسو، همسرِ اونتاش ناپيريشا هستم. آن که پيکره¬ي مرا بربايد، آن را خرد کند، کتيبه¬اش را خراب کند، يا نام مرا پاك کند، باشد که با نفرين ناپيريش، کيريريش و اينشوشيناک هلاک گردد، نامش از ميان برود، فرزندش نازا گردد، و...(پاتس، 1385: 327)&amp;quot;&lt;br /&gt;
از همين دو کتيبه، مي¬توان اين نکته را دريافت که در متون کهنِ تاريخي غيرهيتيايي هم، که اتفاقا کتيبه¬هاي پيشکشي و متون نذري بخش مهمي از آن را تشکيل مي¬داده¬اند، پيوندي مشابه را در ميان رخدادِ مهم مورد نظر و هاله¬اي از گذشته و آينده که در پيرامون آن تنيده شده است، نشان مي¬دهند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
6. پس از آن که کوروش بزرگ ظهور کرد، فرآيندي را آغاز کرد که به متحد شدنِ کل سرزمينهاي نويسا در قلمرو مياني منتهي شد. اين بدان معنا بود که حوزه¬هاي فرهنگي متفاوتي که در آن زمان در قلمرو مياني وجود داشتند و از حضور يکديگر با خبر بودند، در مدت چند دهه به شکلي برق¬آسا از نظر سياسي زير درفش هخامنشيان متحد شوند و به شکلي پايدار و کارآمد از نو سازماندهي شوند. به اين ترتيب تمدنهاي دره¬ي سند، ايران شرقي، ماد، پارس، ايلام، ايران مرکزي، ميانرودان، آناتولي، فنيقيه، يونان (که مراکزش در آسياي صغير قرار داشت و بعدها به بالکان منتقل شد)، و مصر در يک نظام يکپارچه¬ي سياسي در هم آميختند. اين دولت غول پيکرِ نوظهور که تمام قلمروهاي نويساي شناخته شده¬ي آن دوران در قلمرو مياني را در بر مي-گرفت، نخستين &amp;quot;مرکزِ&amp;quot; فراگير و عمومي را در نظامهاي اجتماعي باستاني پديد آورد، و اين مرکزي بود که به خاطر بي¬رقيب و يگانه بودنش، براي مدتهايي مديد پا برجا ماند و بعدها در قالبي اساطيري به سرمشقي و سرنموني براي دولتهاي توسعه طلب بعدي تبديل شد.&lt;br /&gt;
ظهور هخامنشيان، با دگرديسي بنياديني در شيوه¬ي سازماندهي معنايي هستي همراه بود، که خواه ناخواه ردپاي خود را بر شيوه¬ي نگارش تاريخ و ارتباط رخدادها با زمان نيز بر جاي مي¬نهاد. مهمترين نمود اين امر، ظهور نخستين نظام معنايي مرکزمدار در تاريخ فرهنگ انساني بود، که مرکزي غايي و هستي شناختي–- و نه موضعي و محلي- را ادعا مي¬کرد. به اين ترتيب پرستش خدايي يگانه، که بر کشوري يگانه نظارت داشت و شاهنشاهي يکتا فرمانبردارش بود، در اين گستره رواج يافت. يک مرجع غايي براي قانونگذاري، و يک قدرت سياسي برترِ پارسي به همراه دستگاه ديوانسالاري متمرکز و منسجمي در اين ميان برخاستند که شيوه¬ي رمزگذاري رخدادهاي گيتيانه را در چشم مردمان و زمامداران دگرگون ساختند.&lt;br /&gt;
بهترين نمود اين دگرديسي را در کهن¬ترين متنِ تاريخي باقي مانده از اين دوران مي¬توان باز يافت. متني که از داريوش بزرگ در بيستون به جاي مانده است، و من ترديدي ندارم که متوني ديگر - از کوروش و کمبوجيه و برديا- پيش از آن وجود داشته¬اند که به دلايل سياسي يا تصادفي از ميان رفته¬اند.&lt;br /&gt;
به هر صورت، کتيبه¬ي بيستون از چند نظر با متون تاريخي ديگري که در همان اعصار توسط ادامه دهندگانِ سنن کهن تاريخ نويسي نگاشته مي¬شدند. تفاوت دارد. به عنوان مثال، به اين متون که در زمان زمامداري کوروش بزرگ در بابل نوشته شده¬اند، توجه کنيد. متن نخست از سالنامه¬هاي بابلي برگرفته شده است و پيروزي کوروش بر آستياگ مادي را روايت مي¬کند، و در ضمن به رفتار عجيب نبونيد شاه بابل و ناديده انگاشته شدن مراسم ديني بابليان توسط او دلالت دارد. اين متن در بابلي نوشته شده كه هنوز توسط كوروش فتح نشده و براي خود يك پادشاهي بزرگ و مقتدر است.&lt;br /&gt;
&amp;quot;سال ششم (از سلطنت نبونيد) ]550 پ.م[: شاه ايشتومِگو ]آستياگ[ سربازانش را فراخواند و براي مقابله با کورَش، شاه انشان، شتافت، تا با او در نبرد رويارو شود. ارتش آستياگ بر او شورش کرد و او را در غل و زنجير به کورش تحويل داد. کورش به سمت شهر آگامتانو ]اکباتان[ پيش رفت و خزانه¬ي سلطنتي را تصرف کرد. او سيم و زر و ساير اشياي گرانبهاي آگامتانو را به عنوان غنيمت به انشان برد. اشياي گرانبهاي  (...).&lt;br /&gt;
سال هفتم ]549 پ.م[: شاه در تِما ماند. شاهزاده و صاحب منصبان و سربازانش در اکد ]بابل[ ماندند. شاه براي مراسم ]سال نو[ در ماه نيسانو ]فروردين[ به بابل نيامد. تصوير ]بتِ[ خداي نَبو به بابل نيامد. در نتيجه تصوير خداي بِل ]مردوک[ از بابل خارج نشد و به اساگيل نرفت. جشن اول سال از قلم افتاد. اما پيشکش¬ها در معبد اساگيل و ازيدا در تطابق کامل با سنن داده شد. کاهن اوريگالو مراسم تقديم شراب به خدايان را انجام داد و معبد را تطهير کرد.&amp;quot;&lt;br /&gt;
	آشکارا، اين متن دنباله¬ي همان سنت تاريخ نويسي باستاني ايلاميان و سومريان و اکديان است. هر سال با مهمترين رخدادي که در آن وقوع يافته مشخص شده است. همچنين است در کتيبه¬ي حقوق بشر کوروش، كه حدود ده سال بعد در همين بابل نوشته شده. در اين كتيبه چنين مي¬خوانيم: &lt;br /&gt;
&amp;quot;او (مردوك) کاوش کرد، در ميان¬شان جستجو کرد و شاهزاده¬اي راستکار را از صميم قلب يافت، و با دستانش او را گرفت. او کوروش، شاه انشان، را به نام فراخواند، او وي را به سروري کل جهان منصوب کرد.&lt;br /&gt;
او سرزمين قوتو، و تمام اونام-ماندا (ماد) را در برابر پاهايش به خاک افکند. مردمان سر سياه، را به دست وي سپرد تا بر ايشان غلبه کند. او ايشان را با عدالت و راستي گرفت. مردوک، سرور بزرگ، با خوشنودي به مراقبتي که از مردمش مي¬کرد نظر افکند، بر کردار پرهيزگارانه¬اش، و قلب درستکارش. او باعث شد تا به شهرش، بابل برود، وادارش کرد جاده¬ي بابل را در پيش بگيرد، همچون دوست و همراهي در کنارش.&lt;br /&gt;
سربازان فراوانش، با شماري نامعلوم، همچون آبهاي يک رودخانه غرق در اسلحه به همراهش پيش رفتند. &lt;br /&gt;
او اجازه داد تا بدون نبرد و کشمکش به بابل وارد شود. او شهر بابل، اين سرزمين فاجعه¬زده را نجات داد. او نبونيد شاه  را که از او نمي¬ترسيد، به دستانش سپرد. همه¬ي مردم بابل، سومر و اکد، شاهزاده و حاکم، در برابرش به خاک افتادند و پاهايش را بوسيدند. آنان از سلطنتش شادمان شدند و چهره¬هايشان درخشان شد.&amp;quot; &lt;br /&gt;
	ناگفته نماند كه كتيبه¬ي حقوق بشر كوروش، به چندين دليل - از جمله غيابِ تكان دهنده¬ي خشونت و اشاره به كنش جنگي، در متون تاريخي جهان باستان يگانه است و سرآغاز نبشته¬هاي هخامنشي¬اي محسوب مي¬شود كه دقيقا به همين دليل منحصر به فرد و غيرمعمول تلقي مي¬شوند. با اين وجود، آشكار است كه چارچوب معناييِ متن در مورد مفهوم تاريخ، هنوز &amp;quot;هخامنشي&amp;quot; نيست، و ساختاري همسان با كتيبه¬هاي پيشينِ بابلي و هيتي دارد. در اينجا هم شاهي رخدادي را روايت مي¬كند. اما اين روايت از سويي بر لنگرگاهِ اكنون آويخته شده است، و از سوي ديگر براي مردمي بازگو مي¬شود كه خود در خلق آن و تجربه¬اش سهيم بوده¬اند. &lt;br /&gt;
با كتيبه¬ي بيستون، اما، تاريخ نگاري دستخوش تغييري جدي مي¬شود. كتيبه¬ي بيستون به دليل ساختار ويژه¬اش، شايسته¬ي آن است كه دقيقتر مورد وارسي قرار گيرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	7. كتيبه¬ي بيستون از چند نظر يگانه و مهم است. برخي از برجسته¬ترينِ اين ويژگيها عبارتند از:&lt;br /&gt;
الف) بيستون، بزرگترين نبشته¬ي سنگي باستاني جهان است و مفصل¬ترين متن &amp;quot;تاريخي&amp;quot; را داراست.&lt;br /&gt;
ب) بيستون نخستين و تنها نبشته¬ي مهمي است كه خطِ به كار گرفته شده در آن خطي مصنوعي است. تمام نبشته¬هاي شناخته شده، و تمام متونِ عموميِ&amp;lt;sup&amp;gt;1&amp;lt;/sup&amp;gt; نگاشته شده تا پيش از دوران مدرن، - و حتي تمام اين متون در دوران مدرن- به خطوطي نوشته شده¬اند كه طبيعي بوده¬اند. يعني محصول سير طولاني و فراخ دامنه¬اي از دگرديسي¬هاي نمادين و وامگيري¬هاي بينازباني و بيناخطي بوده¬اند. نخستين ردپايي كه در كل تاريخ نوشتار از &amp;quot;ابداع&amp;quot; و بر ساختنِ خط در دست داريم، به دوران داريوش و زايش خط پارسي باستان مربوط مي¬شود و بيستون به ويژه از اين نظر اهميت دارد كه يكي از خطوطِ برسازنده¬ي آن به اين شكل، مصنوعي است. همين ويژگي بيستون باعث شد كه خوانده شدنِ تمام خطوطِ ميخي باستاني ممكن شود. يعني خط پارسي باستان به دليل همين خصلت مصنوعي بودنش از حدي ساده¬تر و منطقي¬تر است، و به همين دليل هم امكان واگشايي رمزگانش وجود دارد. تمام خطوط جهان باستان - سومري، اكدي، ايلامي، اورارتي، هيتي، و حتي هيروگليف- و تمام داده¬هاي تاريخي كه از آن برآمده¬اند، پس از خوانده شدن خط پارسي باستان و واگشايي متون چندزبانه¬ي هخامنشي ممكن شدند. &lt;br /&gt;
پ) بيستون نخستين نبشته¬اي است كه پادشاهي يكتاپرست و كامياب آن را نگاشته است. تنها متنِ مربوط به پادشاهي يكتاپرست كه پيش از آن داريم، به اسناد العمرنه مربوط مي¬شود. اين متون توسط آمن هوتپ چهارم -همان آخناتون مشهور- نوشته شده¬اند، اما بعد از مرگ آخناتون دستگاه عقايدش برچيده شد و حتي نامش را از روي اسناد درباري حك كردند. بيستون كهنترين متنِ بازمانده¬اي است كه به عقايد يكتاپرستانه دلالت مي¬كند، و نام كهنترين خدايي كه هنوز پرستيده مي¬شود را بر خود دارد. تمام متون ديگري كه به نام خدايان زنده¬ي ديگر -يگانه يا غير يگانه- اشاره كرده¬اند، به بعداز اين زمان مربوط مي¬شوند. &lt;br /&gt;
ت) بيستون نخستين متن مفصل و كاملي است كه از يك شاهنشاهي در دست داريم. به همين ترتيب، بيستون نخستين متنِ بازمانده از نخستين دولتِ جهاني است. &lt;br /&gt;
ث) كتيبه¬ي بيستون به دليل لحن و ساختار ادبي¬اش، و شمايل¬نگاري ويژه¬اش منحصر به فرد است. به زودي در اين مورد بيشتر خواهم نوشت. &lt;br /&gt;
ج) بيستون به اين دليل كه در مراحلي گوناگون و پي در پي در زماني به درازاي بيش از يك سال نوشته شده است، ويژه است. اين متني است كه گام به گام به دنبال رخ دادن حوادث تاريخي نگاشته مي¬شده است. &lt;br /&gt;
ح) چنان كه به زودي نشان خواهم داد، بيستون نخستين متنِ تاريخي به معناي امروزين كلمه است. يعني متني است كه پادشاهي براي آيندگان، و نه مخاطباني امروزين نوشته است. &lt;br /&gt;
از ميان هفت ويژگي¬اي كه براي بيستون بر شمردم، چهارتاي نخست به تاريخ فرهنگ و تاريخ دين و سياست مربوط مي¬شوند. در اينجا آنها را وا مي¬گذارم و به سه بندِ واپسين مي¬پردازم، كه به گمانم اهميتي بسيار زياد در فهم معناي تاريخ و پرتاب شدگي¬اش به گذشته دارد.&lt;br /&gt;
بد نيست هريك از موارد ياد شده را جداگانه مورد وارسي قرار دهم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
8. ساختار زباني به كار گرفته شده در بيستون و لحنِ ادبي نوشتار بسيار ويژه است. اين ويژه بودن را در چند سرفصل مي¬توان گنجاند، كه يك به يك بدان مي¬پردازم. اما پيش از ورود به اين بحث، بايد نخست جايگاه اين نبشته را در سير تحول متون تاريخي بشناسيم. &lt;br /&gt;
بيستون از نظر متن شناسي تاريخي، در رده¬ي فتح¬نامه¬ها جاي مي¬گيرد. يعني متني است كه در آن شاهي پيروز، شرحِ نبردها و پيروزي¬هاي خويش را بازگو مي¬كند و به اين ترتيب هم خاطره¬ي كردارهاي بزرگ خود را ثبت مي¬كند و هم به نوعي براي خويش مشروعيت فراهم مي¬آورد. زباني كه بيستون بدان نوشته شده است، از نظر زماني ابتدا ايلامي، و بعد اكدي و پارسي باستان بوده است. زبان و خط ايلامي در زمان داريوش و تا عصر نوه¬اش خط رسمي و ديواني شاهنشاهي هخامنشي بود. به همين ترتيب، خط اكدي كه دبيرانش در مركزي نامدار مانند بابل پرورش مي¬يافتند، خطي رسمي و مهم در نيمه¬ي غربي شاهنشاهي بود. خط پارسي باستان، خطي مصنوعي - و نخستين خط مصنوعي شناخته شده در تاريخ بود كه به قول داريوش به طور اختصاصي براي نگاشتنِ &amp;quot;زبان آريايي¬ها&amp;quot;- يعني ايرانيان- طراحي شده بود. &lt;br /&gt;
	شمايل و نقشهاي بيستون، داريوش را در حالي نشان مي¬دهد كه بر دشمن بزرگش برديا چيره شده و بر بدنش گام نهاده، و با كماندار و نيزه¬داري كه دو تن از هفت پهلوانِ پارسي هستند، همراه مي¬شود. در برابرش نه شاهِ دروغينِ شكست خورده نقش شده¬اند، كه هريك كلاه و جامه¬ي ملي خويش را بر تن دارند و دستانشان از پشت به هم بسته شده است. بالاي سر ايشان، تصويري از فروهر اهورامزدا ديده مي¬شود. كل اين نقش¬مايه از كتيبه¬ي آنوبانيني، پادشاهي لولوبي كه دو هزار سال پيش از داريوش بر سومر چيره شده بود، برگرفته شده است كه هنوز بقايايش در سر پل زهاب باقي است. &lt;br /&gt;
تفاوت اين دو نقش برجسته در آن است كه آنوبانيني بر فراز تختي كه روي سر شكست خوردگان قرار دارد ايستاده، در حاليكه داريوش روبروي ايشان ايستاده است. آنوبانيني كمان و چيزي شبيه به گرز يا چماق در دست دارد، و وضعيتي جنگي به خود گرفته اما داريوش نوك كمانش را در دست گرفته و دست راستش را بي اسلحه گويي مشغول بخشيدن حريفان باشد، صلحجويانه به سمتشان بالا گرفته است. تفاوت مهم ديگر، آن است كه در كتيبه¬ي سر پل زهاب ايزدبانويي (ايشتار) در برابر شاه ايستاده و خود سر بندي را به دست دارد كه انتهايش به شكلي خشونت آميز از دماغ يكي از اسيران رد شده است. در حالي كه در بيستون اهورامزدا با حالتي درست مانند داريوش دست خود را بالا گرفته و در جايي بالاي سر اسيران نقش شده است. &lt;br /&gt;
	اگر بخواهيم نقش¬مايه¬هاي بيستون را تحليل كنيم، نخستين ويژگي¬اي كه مي¬بينيم، همين جايگاه استعلايي و دورِ اهورامزدا در آن است. اهورامزدا كه در اين كتيبه همچون آسور در نگاره¬هاي آشوري تصوير شده، هم در نقاشي داريوش و حريفانش جايگاهي مستقل و دوردست دارد، و هم در متن موقعيتي غيرعادي دارد. بر خلاف شاهان گذشته كه پس از پيروزي بر دشمنانشان مي¬گفتند &amp;quot;خداي آشور دشمن مرا زير گامهايش خرد كرد&amp;lt;sup&amp;gt;2&amp;lt;/sup&amp;gt;&amp;quot; و &amp;quot;(مردوك) قونو و اومن-مندا را در برابر پاهايش به خاك افكند&amp;quot;، در بيستون تنها به اين نكته اشاره شده كه &amp;quot;اهورمزدا مرا ياري كرد&amp;quot;. در واقع در هيچ بند و سطري نيست كه به دخالت مستقيم اهورامزدا يا كنشِ تعيين كننده¬ي او اشاره شده باشد. داريوش تنها از نام خداوند به عنوان عاملي الهام بخش يا ياري دهنده استفاده مي¬كند، و نه چيزي بيشتر.&lt;br /&gt;
	بيستون گذشته از نقش¬مايه¬ي خاص اهورامزدا در آن، از اين نظر هم اهميت دارد كه دشمنان شاه در آن به شكلي بسيار واقع¬گرايانه تصوير شده¬اند. به شيوه¬اي كه مي¬رفت پس از آن تا دو قرن در دودمان هخامنشي تثبيت شود، افراد با كلاههاي خويش از هم تفكيك شده¬اند و قوميت¬شان به اين ترتيب بازنموده شده است. با اين وجود، چهره¬ها و بدن دشمنان شاه دچار كژديسي و بدنمايي نشده است. برديايي كه در زير پاي داريوش افتاده و دستانش را بالا گرفته، آشكارا مردي نيرومند و تنومند است و مي¬دانيم كه او برديا پسر كوچك كوروش است كه پهلواني زورمند بوده است. 	نه شاه شكست خورده نيز با چهره¬هايي به زيبايي شاهنشاه و دو يارش بازنموده شده¬اند. هرچند داريوش در متن بيستون تصريح كرده كه برخي از آنها را مثله كرده بود، اما در اينجا تصوير آنان سالم بازنموده شده است. به همين ترتيب، اثري از دشنامهاي مرسوم در نبشته¬هاي قديمي¬تر در مورد ايشان ديده نمي¬شود. ايشان پيمان شكن، بدكار، خونخوار، يا نفرين شده دانسته نشده¬اند، بلكه تنها در موردشان اين نكته مورد تاكيد است كه دروغ مي¬گفتند و قانون اهورامزدا را رعايت نكردند. متوني كه بر دامن رداي آنها نگاشته شده است، به همين ترتيب هويتشان را به اختصار بازگو مي¬كند:&amp;quot; اين اسكونخه¬ي تيزخود است، و &amp;quot;اين فرورتيشِ مادي است&amp;quot;. &lt;br /&gt;
	بنابراين بيستون، با وجود آن كه دنباله¬ي آشكار فتح¬نامه¬هاي پيش از خود است، به خاطر موقعيت حاشيه¬اي و فرارونده¬ي خداوند، و يكتا بودنِ اين خدا، و واقعگرايي و دقت منصفانه¬اي كه در بازنمايي دشمنانِ شكست خورده به خرج داده، از ساير متون مشابه متمايز است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	9. بيستون اما، به ويژه از اين نظر اهميت دارد كه روايتِ تاريخ در آن ساختاري متفاوت با متون پيشينِ خود يافته است. در بيستون، رخدادهاي تاريخي با اختصار تمام، و در عين حال با دقتي قابل توجه روايت شده¬اند. بر خلاف متون مرسوم تا آن هنگام، گويي داريوش حدس نمي¬زده تمام مخاطبانش به زير و بم رخدادها آگاه باشند. به اين نمونه¬ها دقت كنيد:&lt;br /&gt;
&amp;quot;داريوش شاه گويد، يك نفر به نام مارتيه پسر چين چيخري از شهر كوگاكانا در پارس و ايلام شورش كرد و به مردم گفت كه &amp;quot;من ايمانيش (هومبان اينشوشيناك) پادشاه ايلام هستم&amp;quot;. داريوش شاه گويد: آن هنگام من نزديك ايلام بودم، ايلامي¬ها از من ترسيدند و مارتيه را كه سركرده¬شان بود گرفتند و كشتند.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&amp;quot;داريوش شاه گويد: سپاه پارسي و مادي كه زير فرمان من بود،كم شمار بود. پس از آن من ارتش را فرستادم. فرمانده¬ي آنها يك پارسي بود به نام ويدارنَه. به آنها گفتم برويد و سپاه ماد را كه خود را ارتش من نمي¬نامند، در هم بشكنيد. ويدارنه با سربازانش رهسپار شدند. آنگاه كه به ماد در شهري به نام ماروش رسيد، نبرد با مادها را آغاز كرد. آن كس كه سركرده¬ي مادها بود، در آن هنگام در آنجا نبود. اهورامزدا مرا ياري داد، به ياري اهورامزدا ارتش من سپاه شورشيان را در هم شكست. اين نبرد در روز بيست و هفتم ماه آناماك آغاز گرديد. پس از اين سپاه من در ناحيه¬ي كامپاندا در ماد در انتظار من ماند تا آنكه من به ماد رفتم.&amp;quot;&lt;br /&gt;
اينها نمونه¬هايي از نوشتار بيستون هستند،كه با همين ساخت و همين دقت در همه جا تكرار شده¬اند. ويژگي متن بيستون آن است كه محتواي آن در كل به دو بخشِ متمايز قابل تقسيم است. در يك بخش، كه پيكره-ي اصلي نبشته را در بر مي¬گيرد، داريوش ماجراي نبردهاي خويش را شرح مي¬دهد. اين نبردها به ترتيبي كه ديديم، با دقتي بسيار، و اختصاري شايسته به نگارش درآمده است. روز و ماه تمام رخدادها، و زمان و مكان آنها نيز، ذكر شده است. افرادِ درگير در ماجراها با دقت و عينيت مورد اشاره قرار گرفته¬اند، بي آن كه نام خدايان با ايشان آميخته شود، يا دشنام يا ستايشي در موردشان به كار گرفته شود. داريوش در اين متن در گزاره¬هايي كه به گزارشهاي بي¬طرفانه¬ي علمي مي¬مانند، رخدادها را در ظرف زماني و مكاني¬شان و در قالب آرايش نيروهاي سياسي و افرادِ بازيگر در آن روايت كرده است. به اين بند بنگريد:&amp;quot;پارت و گرگان بر من شورش كردند، و به سوي فرورتيش رفتند. پدرم ويشتاسپ در پارت بود. مردم او را رها كردند و نافرمان شدند. سپس ويشتاسپ با سپاهي وفادار رهسپار شد. در نزديكي شهر ويشپَه¬اوزاتي در پارت با پارتها نبرد كرد. اهورامزدا مرا ياري كرد. به خواست اهورامزدا ويشتاسپ قشون شورشي را در هم شكست. آنان در روز بيست و دوم ماه وياهنا با هم جنگيدند.&amp;quot;&lt;br /&gt;
مي¬بينيد كه در اينجا داريوش از فرورتيش كه دشمنش است و ويشتاسپ كه پدرش است با لحني كاملا متقارن سخن مي¬گويد، و حتي اين كه مردم پدرش را رها كردند و به فرورتيش پيوستند را هم ذكر كرده است. &lt;br /&gt;
	اين ساختارِ ويژه و بسيار دقيقِ ياد كردنِ از رخدادها، با آنچه كه پيش از اين وجود داشته است كاملا متفاوت است. در اينجا ما با روايتي روبرو هستيم كه گويي براي مخاطباني ناآشنا به نامها نگاشته شده است. داريوش با وسواس زياد نام و نشان افراد، قوميتشان، و جبهه¬ي سياسي¬شان را ذكر كرده، و به دقت زمان و مكان نبردها و حتي تلفات جنگ را ثبت نموده است. وقتي از شهرها نام مي¬برد، جايگاهشان و اين كه در كدام استان قرار دارند را گوشزد مي¬كند، و اين تنها بدان معناست كه داريوش براي مخاطباني مي¬نوشته كه بسياري از آنها از زير و بم ماجرا خبر نداشته¬اند.&lt;br /&gt;
	بيستون از اين نظر ويژه است كه به گمان من، نخستين متني است كه شاهي براي مردمي در آينده¬هاي دور مي¬نويسد. اين آيندگان كساني نيستند كه به دزديدن پيكره يا گنجهايش طمع داشته باشند و بتوان با نفرينِ خدايي و ايزدبانويي ايشان را ترساند، بلكه مخاطب عام و مبهمي هستند كه با مخاطره¬ي ابهام و درك نكردنِ متن - و نه طمع و ويرانگري- دست به گريبانند. همين نكته كه داريوش متن خود را بر بيستون -يعني بر مكاني مقدس، بر سر راه بازرگاني مهمي- كنده، اما آن را در ارتفاعي نهاده كه قابل دستيابي نباشد، نشانگر آن است كه مخاطباني در آينده¬ي دور را در نظر داشته است. متن بيستون را از روي زمين نمي¬توان خواند، و به همين دليل هم هدف او از نوشتن اين متن در آنجا تنها برپايي يادماني بوده است كه رهگذران را به يادش بيندازد. رهگذراني كه ممكن بود از هرسوي شاهنشاهي جهاني پارس باشند، و با نام مكانها و اشخاص خو نگرفته باشند.&lt;br /&gt;
	بيستون گذشته از اين بدنه¬ي تاريخ¬نگارانه، يك بخشِ افزوده¬ي تفسيري هم دارد، كه در آن داريوش دلايل پيروزي خويش و اصول كشورداري¬اش -و همچنين دستورش براي ساخت خط پارسي باستان- را شرح مي¬دهد و آيندگان را نيز به پيروي از اين اصول سفارش مي¬كند:&amp;quot; داريوش شاه گويد: كارهايي كه به دست من انجام شده را باور كن و از مردم پنهان مدار. اگر اين نبشته را از مردم پنهان نداري و به مردم بگويي، اهورامزدا يار تو باشد و دودمان تو زياد و زندگاني¬ات دراز باد....من خائن و دروغگو نبودم، نه من و نه دودمان من. من به عدالت رفتار كردم، من نه به توانا و نه به ناتوان ستم نكردم.&amp;quot;&lt;br /&gt;
	بر اين اساس، به نظرم ساختار ويژه و دقيق بيستون، بي¬طرفي افراطي آن هنگام ياد كردنش از افرادِ دوست و دشمن، و جايگاه حاشيه¬اي كردارهاي خداوند، به تحولي در فهم معناي تاريخ دلالت دارد، كه در متوني رسمي مانند بيستون بازتاب يافته است، و ردپاي آن را در تمام متون عصر هخامنشي مي¬توان بازيافت.   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	10. آينده¬مدار بودن بيستون، در عين حال، از اين حقيقت جدا نيست كه راوي در آن با استواري تمام در اكنون لانه كرده است. تمام گزاره¬هاي بيستون با اين عبارت كه &amp;quot;داريوش مي¬گويد:&amp;quot; آغاز مي¬شود. به اين ترتيب تمام افعال ماضي¬اي كه در هنگام شرح نبردها به كار گرفته شده، در واقع به زمان حال برگردانده شده است. داريوش در زماني اين متن را مي¬نوشت كه هنوز يك سال از وقوع نبردها نگذشته بود، و تاكيدي بسيار دارد كه در يك سال تمام اين كارها را كرد و نه بيشتر. &lt;br /&gt;
	در اثبات پيوندِ محكمِ بيستون با اكنون، همين بس كه اصولا نگاشته شدن و روايت شدنِ آن در يك زمان و يكباره انجام نشده و در طول زمان و به تدريج پا به پاي رخ دادنِ وقايع مهم، انجام پذيرفته است. كهنترين متن بيستون، روايتي ايلامي است كه چيرگي او بر برديا را شرح مي¬دهد. آنگاه نقشها و متون پارسي باستان افزوده شده¬اند. آشكارا واپسين شاهِ شكست خورده كه رهبر سكاهاي تيزخود بوده است، حدود يك سال پس از نوشته شدنِ بخش اصلي كتيبه نوشته شده است، يعني زماني كه تازه داريوش بر اسكونخه چيره شده بود. بنابراين بيستون نه تنها تاريخ را بلافاصله پس از رخ دادنش روايت مي¬كند، و با گزاره¬هايي وابسته به زمان حال چنين مي¬كند، كه اين كار را به طور عملي پا به پاي اكنون انجام مي¬دهد. بيستون تنها كتيبه¬ي شناخته شده است كه با رخ دادن حوادث تازه، تغيير كرده و گسترش يافته باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	11. كمتر از يك قرن پس از داريوش، زماني كه نوه¬هايش بر ايران حكومت مي¬كردند، مردي در قلمرو او چشم به جهان گشود كه هرودوتوس نام يافت. هرودوت بخش عمده¬ي عمر خود را تا زماني كه مردي پخته شد، به عنوان شهروندي از شاهنشاهي پارس گذراند، و آنگاه به آتن كوچيد و در خدمت خانداني در آمد كه در آن هنگام در اين شهر حاكم بود. هرودوت روايتي از سرگذشت يونانيان و ايرانيان را در نه كتاب براي ايشان نوشت و پولي كلان بابتش دريافت كرد. هرچند اين متن در آن هنگام دروغپردازي دانسته شد و چندان به جد گرفته نشد، اما سه قرن بعد كه روميانِ نوآمده و تازه به دوران رسيده در برابر پارتيان قرار گرفتند و نياز به آفريدن هويت و سابقه¬اي را حس كردند، كتابهاي هرودوت را سودمند يافتند و به اين ترتيب بود كه مشاور نخستين امپراتور روم – -سيسروي اديب- براي نخستين بار هرودوت را پدر تاريخ ناميد.&lt;br /&gt;
	هرودوت، هرچند در سنت جهاني تاريخ¬نگاري فرد مهم يا نوآوري نبود، اما در سنت نوشتن تاريخ در غرب - به معناي روم و وارثان فرهنگي¬اش- سرمشقي به تمام معني بود. بد نيست پيش از هر كار، نگاه كنيم به بخشي از كتاب تواريخ هرودوت. اين بخش را به طور تصادفي با گشودن تواريخ برگزيدم و مشابه آن را در سراسر اثر هرودوت مي¬توان يافت:&lt;br /&gt;
&amp;quot;مردونيوس وقتي در آتن بود، يكي از اهالي هلسپونت به نام موروخيدس را به سالاميس فرستاد و به او دستور داد تا پيشنهادهاي قبلي¬اش را كه توسط اسكندر مقدوني (پدر بزرگ اسكندر فاتح) فرستاده بود دوباره به آتني¬ها يادآوري كند. اين اقدام نه از آن رو بود كه از احساسات آنها نسبت به خويش آگاهي نداشت، بلكه به خوبي مي-دانست كه ابدا نسبت به او حسي دوستانه ندارند. ولي اميدوار بود كه شايد تصرف سراسر خاك آتن به دست او باعث شده باشد كه اهالي آتن از لجاجت ابلهانه¬ي خويش دست بردارند. پس موروخيدس را روانه كرد و او پيغام مردونيوس را به شوراي آتني¬ها در سالاميس رساند.(هرودوت، كتاب نهم، بند 4و 5)&amp;quot;&lt;br /&gt;
 	اين پاره متن، كه از نظر ساختاري نماينده¬اي از كل تواريخ هرودوت است، چند ويژگي مهم دارد:&lt;br /&gt;
نخست آن كه توسط كسي نوشته شده كه هيچ نقشي در رخدادهاي ياد شده نداشته است. &lt;br /&gt;
دوم آن كه زماني نوشته شده كه نزديك به يك قرن از حوادث ياد شده گذشته بوده.&lt;br /&gt;
سوم آن كه به سفارش و با سرمايه¬ي كسي نوشته شده كه خودش نيز در حوادث ياد شده نقشي نداشته، اما به روايتي خاص از خاطره¬ي آن - كه مثلا آتنيان را همچون رهبر مقاومت يونان در برابر ايرانيان باز بنمايد - به دلايل سياسي نيازمند بوده است. &lt;br /&gt;
چهارم آن كه در آن خدايان نقشي مهم را بر عهده دارند و مدام از معجزه¬هاي غريب و دخالتهاي ايشان در كار و بار آدميان سخن مي¬روند. هرچند اين سخنها در چارچوب انسانگرايي آتني قرن پنجم پ.م صورتبندي شده است و قابل مقايسه با متون يوناني كهنتري مانند آثار همر و هزيود نيست. با اين وجود بارِ حضور خدايان در رخدادهاي روزمره¬ي آن با متون رسمي هخامنشي قابل مقايسه نيست. &lt;br /&gt;
و پنجم آن كه برخلاف متن بيستون، در آن نه از دقت اثري ديده مي¬شود و نه از بي¬طرفي و نه از اختصار. تاريخ هرودوت، از سويي درازگويانه و طولاني و انباشته از پرحرفي و شرح جزئيات است، از سوي ديگر داوري روشن و قطعي¬اي در مورد خوب و بد بودن شخصيتها و پست و برتر بودنشان دارد، و گذشته از اينها، فاقد دقت است. جزئياتي كه هرودوت مدام به آن اشاره مي¬كند، حالات رواني و انديشه¬هاي قهرمانان داستانش هستند، و امور شخصي و خصوصي ايشان، و ريزه¬كاريهايي كه قاعدتا پس از صد سال در جوامع دو ونيم هزاره پيش، به يادها نمي¬مانده¬اند. اين كه مردونيه با چه انگيزه¬اي پيكي را به نزد آتنيان فرستاده، يا اين كه از احساسات آنها نسبت به خود با خبر بوده، اموري هستند كه اگر هم واقعيت داشته باشند در دامنه¬ي دانسته¬هاي هرودوت نبوده¬اند. هرودوت در سراسر متن خود به سليقه¬ي افرادِ گوناگون در انتخاب لباس، خوردن غذا، و ريزه¬كاريهاي مربوط به روابط زناشويي¬شان اشاره مي¬كند، و مدعيِ افشاي رازهايي است كه اصلا معلوم نيست چگونه از دربارهاي ايران به گوش او كه فارسي هم درست نمي¬دانسته، منتقل شده است. به بيان ديگر، هرودوت استخواني از رخدادهاي تاريخي را گرفته، و گوشته¬اي بسيار سنگين و بزرگ از روايتها و داستانهاي تخيلي و داوريها و سوگيري¬هاي سياسي را بدان افزوده است. &lt;br /&gt;
تاريخ، اگر به اين معنا فهميده شود، پدري به نام هرودوت دارد. چرا كه تواريخ او نخستين متن از اين دست است، هرچند تنها متن يا آخرين متن نيست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	12. در همان حدودي كه هرودوت تواريخ تاثيرگذار خويش را مي¬نگاشت، در گوشه¬ي ديگري از شاهنشاهي هخامنشي قومي ديگر وجود داشت كه آنان نيز دست اندركار آفريدن سابقه¬اي تاريخي براي خويش بودند. اين قوم، يهوديان بودند كه رها شدنشان و استقرارشان در قلمرو فلسطين با پشتيباني مستقيم دربار ايران ممكن شده بود و برخي از كاهنان و شخصيتهاي بلندپايه¬شان نيز سخت از فرهنگ نوظهور ايراني متاثر بودند. در عهد قديم، بخشهايي وجود دارد كه به روشني ماهيتي تاريخي دارد و سرگذشت و جايگاه قوم يهود را بر اساس رخدادهاي بزرگ تاريخي تبيين مي¬كند. در اينجا نيز با لحني خاص روبرو هستيم كه بيشتر به سخنان هرودوت شباهت دارد: &lt;br /&gt;
&amp;quot;و در ايام او نبوكدنصر پادشاه بابل آمد و يهوياقيم سه سال بنده¬ي او بود. پس برگشته و از او عاصي شد. و خداوند فوجهاي كلدانيان و فوجهاي آراميان و فوجهاي موآبيان و فوجهاي بني عمون را بر او فرستاد و ايشان را بر يهودا فرستاد تا آن را هلاك سازد و به موجب كلام خداوند كه به واسطه¬ي بندگان خود انبيا گفته بود. به تحقيق اين از فرمان خداوند بر يهودا واقع شد تا ايشان را به سبب گناهان منسي و هرچه او كرد از نظر خود اندازد.(كتاب دوم پادشاهان، باب 24، بند 1-4) &amp;quot;&lt;br /&gt;
	در عهد عتيق، و به ويژه اسفار نخستين، روايتي از تاريخ وجود دارد كه كاملا در چارچوب تاريخ نگاري هرودوتي مي¬گنجد و بخشي از آن نيز همزمان با هرودوت نگاشته شده است. در اين تاريخ نيز خداوند نقشي مركزي و تعيين كننده دارد، داستان انباشته از جزئيات و نكات جالب و روايي، اما فرعي و افزوده بر حقايق تاريخي است، و تفسيري روانشناختي و ذهني از انگيزه¬ها و خواستها و هيجانهاي قهرمانان داستان به همراه يك داوري سفت و سختِ اخلاقي در همه جا موج مي¬زند. &lt;br /&gt;
	اگر تاريخي مانند عهد عتيق را با تواريخ هرودوت مقايسه كنيم، به همانندي¬هاي بنيادين بيشتري دست خواهيم يافت. اين همانندي¬هاي ساختاري، از زمان فروپاشي شاهنشاهي هخامنشي تا امروز گام به گام توسعه يافته است و در فاصله¬اي به كوتاهي چند قرن به چارچوب عمومي و مرسوم براي نگارش تاريخ تبديل شده است. براي اين كه تصويري از تداوم و استقرار اين سنت نگارش تاريخ به دست آوريم، مي¬توانيم به هريك از تاريخهاي عموميِ مشهور بنگريم. به استثناي تك و توكي از پژوهشهاي تازه كه به ويژه بيشترشان زير تاثير مكتب آنال بوده¬اند، بدنه¬ي اصلي تاريخ، از تداوم سنتي ناشي شده است كه يك پا در هرودوت، و پاي ديگر در عهد عتيق دارد. متوني مانند تاريخ تمدن ويل دورانت يا تاريخ عمومي توينبي يا تاريخ اسكندرِ درويزن آنقدر در دسترس هستند كه بتوان به سادگي به آنها مراجعه كرد. به عنوان يك متنِ برخاسته از بافتي تقريبا متفاوت، در اينجا بخشي از فتار ابن اثير درباره¬ي سرنوشت قوم عاد را مي¬آورم، و به نقل قول از مورخان پايان مي¬دهم تا نوبت به پيشنهادِ چشم¬اندازي برسد كه در ذهن دارم:&lt;br /&gt;
&amp;quot;اين گروه همين كه به مكه رسيدند در حومه¬ي مكه بيرون از حرم، در خانه¬ي معاويه بن بكر فرود آمدند و مهمان او شدند. معاويه بن بكر ايشان را گرامي داشت و در پذيرايي از ايشان كوشيد زيرا آنان دايي¬هاي او بودند. داماد او نيز در ميانشان بود چون لقيم بن هزال با هزيله، دختر بكر خواهر معاويه زناشويي كرده و از او فرزنداني آورده بود كه در مكه پيش معاويه مي¬زيستند. پسران معاويه عبيد و عمرو و عامر و عمير نام داشتند. اينان از گروه عاد بعدي به شمار مي¬روند كه پس از قوم عاد نخستين بر جاي ماندند.(ابن اثير، جلد نخست: 285)&amp;quot; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	13. گويي دو نوع از نگارش تاريخ وجود داشته باشد و دو نوع كردار تاريخي را توسط دو نوع مورخ تصوير كند. موضوع اين هردو، كردارِ تاريخ¬ساز، و رخداد تاريخي است. در پويايي نظامهاي اجتماعي و سير تحول لايه¬هاي گوناگونِ شخص، نهاد اجتماعي، منش فرهنگي، رخدادها و رفتارهايي ويژه وجود دارند، كه همچون بستر جذبي تعيين كننده، و متغيري مركزي عمل مي¬كنند. جريان دگرديسي جوامع، مسيري سرراست و ساده و تك علتي ندارد كه نسبت به رخدادهاي گوناگون و رفتارهاي متفاوتِ آدميان موضعي متقارن داشته باشد. كردارهاي آدميان، و پيامدهاي آنها، و رخدادهاي اجتماعي و بازتابهاي ايشان، اموري ناهمگن هستند كه وزنهايي متفاوت در تعيين وضعيت نهايي سيستم دارند. در اين هياهوي متغيرهاي پراكنده و غوغاي روابط شبه عليِ درهم تنيده، برخي از رخدادها و برخي از كردارها هستند كه نقشي تعيين كننده¬تر و مهم¬تر از بقيه دارند. برخي همچون گرانيگاه¬هايي عمل مي¬كنند كه سرنوشت آينده¬ي نظام اجتماعي را به سوي خود مي¬كشد، و پويايي آينده¬ي آن را تعيين مي¬نمايد. &lt;br /&gt;
	اين حوادثِ تعيين كننده¬ي سرنوشت جوامع، بر دو نوع هستند: يا كردارهايي هستند كه يك نظام خودمختار و انديشنده، يك منِ اراده¬مند آن را مرتكب شده است، و يا رخدادي است كه از برآيند نيروهاي كور و بي¬هدفِ طبيعي و عوامل بيرون از &amp;quot;من&amp;quot; برخاسته است. حركت اسكندر براي حمله به شاهنشاهي هخامنشي، يك كردار تاريخ¬ساز بود، همچنان كه سازماندهي كوروش براي ورود به بابل، و تصميم شاه عباس براي فتح هرمز، و تلاش فردوسي براي نگارش شاهنامه. به همين ترتيب، وباي تهران در سال وبايي و طاعونِ اروپا در اواخر قرون وسطا و آتشفشان وزو، نمونه¬هايي از رخدادهاي تاريخي مهم بودند.  &lt;br /&gt;
	اين كردارها و اين رخدادها، تاريخ¬ساز هستند، يعني وقتي به سير تحول جوامع در مسير زمان مي-نگريم، آنها را همچون قيد و بندهايي مي¬بينيم كه به جهت و ريخت عمومي خطراهه¬ي تحول جوامع شكل مي-دهند. &lt;br /&gt;
مردماني مقيمِ جوامع، با ارجاع به اين رخدادهاي مهم و بزرگِ تاريخي است كه اكنون خويش را توجيه مي-كنند، و با ارجاع به خاطره¬ي مشتركي كه از آن دارند، هويت تاريخي مشترك خويش را بر مي¬سازند. تفسيرِ اين رخدادها در ذهنِ &amp;quot;من&amp;quot;هاي مقيمِ جوامع، ميداني است كه نسخه¬هايي رقيب و تنومند و آغشته به قدرت در آن به زورآزمايي مي¬پردازند. برندگانِ اين ميدان، تفسيرِ غالب در موردِ ارزش، ماهيت، و تاثير آن رخداد را رقم مي¬زنند، و خاطره¬ي جمعي مشتركي را بر مي¬سازند كه من¬ها از مجراي آن به ما تبديل مي¬شوند، و امكانِ همذات¬پنداري را در گستره¬اي زمان¬مند به دست مي¬آورند. رخدادهاي تاريخ¬ساز، به دليل تاثير عيني و روشني كه بر وضعيت هستي در زمان اكنون دارند، همچون گسلها و برجستگي¬هايي بر محور زمان جلوه مي¬كنند، و به خاطر تراكم روايتهاي رقيبي كه مدعي معنا كردنشان هستند، در سطح فرهنگي نيز همچون ميداني مهم و مركزي براي توليد معنا عمل مي¬كنند. رخدادهاي تاريخ¬ساز، و اين كردارهاي مهمِ متصل به آنها هستند كه پيدايش متون تاريخي را ممكن مي¬سازند.&lt;br /&gt;
	متن تاريخي، روايتي رسمي و مستقر است از معنا و ماهيتِ كردارها و رخدادهاي تاريخ¬ساز. متني كه در يك نظام اجتماعي مورد پذيرش واقع شود، با مشروعيت سياسي گره بخورد، و معمولا توسط نظام سياسي حاكم تبليغ شود، متني تاريخي است كه در آن مقطع زماني چيره شده است. چيرگي تمام متون تاريخي مقطعي و موضعي است. يعني هيچ تضميني وجود ندارد كه آيندگان به همان ترتيبي كه ما رخدادهاي تاريخي را تشخيص مي¬دهيم، اين برجستگي¬ها در زمان را بازشناسي كنند، و همان معانيِ امروزين ما را بدان نسبت دهند. &lt;br /&gt;
	آنچه كه در بخشهاي پيشين مرور كردم، پاره¬هايي از اين متنهاي تاريخي بودند. تمام كتيبه¬هاي ياد شده، و خزانه¬ي وسيعتر فتح¬نامه¬ها، وقف¬نامه¬ها و اندرزنامه¬هاي درباري در جهان باستان، نمونه¬هايي از متون تاريخي هستند. به همين ترتيب، تواريخ هرودوت و كتاب تواريخ شاهان و سفر اعداد و سفر و خروج و تاريخ ابن اثير و تاريخ تمدن ويل دورانت همگي نمونه¬هايي از تاريخِ نوشته شده محسوب مي¬شوند. تاريخ¬هايي كه به دليل تكثير و خوانده شدن، سطحي از مشروعيت و مقبوليت را دارا هستند، و بنابراين بخشي از برداشت عمومي درباره¬ي كردارها و رخدادهاي تاريخي را منعكس مي¬كنند. &lt;br /&gt;
در اين زمينه است كه مي¬توان از دو نوع تاريخ سخن گفت: تاريخي پرتاب شده به گذشته، و تاريخي مستقر در اكنون.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	14. تا ديرزماني، تاريخ در اكنون مستقر بود. چرا كه فنِ پرتاب كردنش به گذشته هنوز ابداع نشده بود. تا دوران هخامنشي، كردار و رخداد تاريخ¬ساز امري بود كه با اكنون پيوندي ناگسستني داشت، و اين بديهي¬ترين و سرراست¬ترين چيزي است كه در مورد رخداد/ كردارِ تاريخ¬ساز انديشيد. چه رخدادي و چه كرداري را مي¬توان يافت كه بيش از وقايع حاضر در اكنون، در شكل دهي به وضعيتِ اكنون تعيين كننده باشد؟ برخلاف آنچه كه امروز برداشتي عقل سليمي مي¬نمايد، رخداد/كردار تاريخ¬ساز در ساده¬ترين و طبيعي¬ترين حالتش آن واقعه¬ايست كه در همين اكنون بروز كند و به اين ترتيب، با بودنش در اكنون، اكنون را تعيين نمايد. &lt;br /&gt;
	در دوراني كه اين امر بديهي آشنا و دانسته شده بود، نگارش تاريخي امري متفاوت با امروز بود. تاريخ در آن هنگام روايتي بود كه توسط كنشگري ويژه، در زمانِ اكنون روايت مي¬شد. اين كنشگر، همان كسي بود كه فاعلِ كردارِ تاريخ¬ساز بود، و همان كسي بود كه مستقيم¬تر از همه با رخدادِ تاريخ¬ساز سر و كار داشت. شاهاني كه جنگي را برده يا باخته بودند، كاهناني كه معبدي را برساخته يا تعمير كرده بودند، و دانشمندان و حكيماني كه هرمي و برجي و ابزاري و فراروايتي را پديد آورده بودند، در همان اكنونِ خويش شرح واقعه را روايت مي¬كردند، و از آنجا كه سوار بر اين رخدادها و مستقر در اكنون بودند، روايتشان تاريخ تلقي مي¬شد. براي ديرزماني، كه نيمي از تاريخ نوشته شده¬ي بشر را در بر مي¬گيرد، تنها شكلِ شناخته شده از روايت تاريخي، همين شكلِ اكنون¬مدارانه بود. متني كه يك &amp;quot;منِ&amp;quot; تاريخ¬ساز آن را براي من¬هايي ديگر روايت مي¬كرد. من¬هايي كه در معرض تاثيرهاي آن بودند، و به اين ترتيب در آن هويتي مشترك را باز مي¬يافتند.&lt;br /&gt;
	تاريخي كه به اين شكل نگارش مي¬شد، از چشم¬اندازِ آينده محروم بود. اورنمو و اونتاش ناپيريشا و اوركاگينه و سناخريب شاهاني بودند كه به بزرگداشت اثرِ خويش در اكنون مشغول بودند، و گذشته را جز به مثابهِ مقدمه¬اي، و آينده را جز زير عنوان پيامدي فرعي بر نمي¬تافتند. تاكيد ايشان بر اكنون بود و مردمي كه در اكنون حاضر بودند، و آن روايتي كه برداشت ايشان از رخدادهاي ياد شده را يكدست و همسان مي¬نمود. اين شاهان، و مردمانِ مخاطبشان، كساني بودند كه در جهاني چند مركزي زندگي مي¬كردند. دنياي ايشان، پهنه¬اي فراخ بود از مراكزِ متنوع و پراكنده¬ي &amp;quot;تاريخ¬سازي&amp;quot;. آن شاه سومري كه در اوروك تاريخ زمانه¬ي خويش را مي¬نوشت، آگاه بود كه تنها برسازنده¬ي تاريخ نيست. در آن دوران مراكزي كه رخدادهاي تاريخي و كردارهاي تاريخ¬ساز در آن متراكم شده بودند، جايگاه¬هايي پراكنده و متكثر بود كه در تمدنهاي گوناگون و دولتشهرهاي مختلف و شخصيتهاي بزرگ و تاثيرگذارِ فراوان جاي داشت. شاه اوروك خبر داشت كه شاهي در شوش، همتا و هماورد او در آفرينش تاريخ است، و پادشاه هيتي از حضور فرعوني در مصر آگاه بود كه رقيبش در شكل دادن به تاريخ محسوب مي¬شد.&lt;br /&gt;
	با ظهور عصر هخامنشي، اما، اين روندِ نوشتنِ تاريخ در اكنون به وضعيتي ويژه دست يافت. از يك سو، عصر هخامنشي نشانگر اوجي در نگارش تاريخ اكنون بود. اوجي كه در كتيبه¬ي بيستون به روشني ظهور يافت. در اينجا پادشاهي بر تخت نشسته بود كه در تمام جهانِ شناخته شده براي خودش و مردمش، هماوردي نداشت. ظهور دولت هخامنشي، به معناي ادغام تمام دولتشهرها و دولتهاي كوچك و بزرگ پيشين، و پديد آمدنِ يك مركزِ يگانه و غول¬آسا در پهنه¬ي كل سرزمينهاي نويسا بود. هرآنكس كه خط مي¬دانست و تاريخي داشت، در بدنه¬ي جامعه¬اي سامان يافته و منظم جذب شد، و بخشي از يك نظام اجتماعي غول¬آسا و نوظهور شد. اين نخستين لوياتانِ راستين، شايد به خاطر نوپا بودنش، و شايد به دليل تر و تازه بودنِ دستگاه اخلاقي سازمان دهندگانش، هنوز با بيماريهاي واگيردار در ميان نظامهاي سياسي آلوده نشده بود. اين نظام غول¬آساي تك مركز، از سويي به عنوان پيش¬داشتي براي توجيه اكنون، چشم به گذشته داشت، و از سوي ديگر به چشم-اندازي فراخ و گسترده از آينده مجهز بود. با اين تفاوت كه ديگر براي مردمي اندك كه در قلمرو جغرافيايي خاصي زندگي كنند، بازگو نمي¬شد. اين روايت تاريخي، كه توسط شاهنشاهي يگانه، و از سوي مركزي واحد صورتبندي شده بود، همه¬ي مردمِ متمدن جهان را مخاطب مي¬ساخت، كه همگي شهروند دولت هخامنشي بودند&amp;lt;sup&amp;gt;3&amp;lt;/sup&amp;gt;. به اين ترتيب، همزمان با گسترده شدنِ افقِ جغرافياييِ روايت كردنِ تاريخ، افق تاريخي آن نيز بسط يافت، و اين هردو مديونِ پيدايش مركزي يگانه براي انباشت و همسوسازي رخدادها و كردارهاي تاريخ¬ساز بود. &lt;br /&gt;
	به اين ترتيب، نهايي¬ترين شكلِ نگارش تاريخ اكنون در عصر داريوش و با بيستون به سرانجام رسيد. كسي كه تاريخ¬سازترين &amp;quot;من&amp;quot;، و نه تنهاي &amp;quot;مني در ميان من¬هاي ديگر&amp;quot; بود، بر تخت نشست، و از جايگاهي كه در چشم تمام مردم نويسا مركز تلقي مي¬شد، به نگارش تاريخ پرداخت. صراحت او، دقتِ او، انصافش در نام بردن از دشمنانش، صداقتش در اشاره به برخي از نقاط ضعفش، و فروتني¬اش در اشاره به اين كه &amp;quot;شاهي در ميان شاهان بسيار&amp;quot; است، همگي از اين حقيقت سرچشمه مي¬گيرند كه اين شاه هخامنشي همچون نوادگانش از مشروعيتي خدشه ناپذير و بسيار استوار برخوردار بوده است. مشروعيتي كه هنوز به برداشتهاي جنون¬آميز اسكندرگونه يا سنتهاي خودبزرگ¬بينانه¬ي فرعوني آغشته نشده بود، و با همان سادگي كوچگردان و ايلاميانِ ديرينه¬سال، خود را با القابي بسيار فروتنانه و ساده به ديگران معرفي مي¬كرد. در اينجا مجال اين بحث نيست، اما كافي است به كتيبه¬هاي بازمانده از داريوش و خشايارشا بنگريم تا ببينيم كه خودانگاره¬ي شاهان هخامنشي به شكلي غريب واقع¬گرايانه و فروتنانه بوده است. داريوش در نقش رستم به خاطر آن كه نيزه¬وري نيكو، جنگاوري زورمند، و سواركاري شايسته است، ستوده شده، و نه به خاطر سخن گفتن با خدايان (همچون حمورابي)، يا خدا بودن (همچون فرعون)، يا زاده¬ي خدا بودن (همچون اسكندر). اين فروتني و واقع¬گرايي، از سويي پيش درآمدِ قرار گرفتنِ اين من¬هاي نيرومند بر مسند مركزِ جهان بوده است، و از سوي ديگر خردي بود كه اين جايگاه را براي مدت دو و نيم قرن برايشان حفظ كرد. اين پديده، يعني ظهورِ مني كه بر مسند مركزيت هستي تكيه زده باشد، چندان تكان دهنده بود كه به گمان من به گذاري بزرگ در فهمِ مفهوم خداوند منتهي شد، و از سوي ديگر در قالب روايتهايي اساطيري تبلور يافت و ابعادي تازه را به متغيرهاي تعريف ابرانسان و منِ آرماني در جوامع انساني افزود.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	15. پيدايش مركزي يگانه، به معناي آن بود كه همگان در مركز بودنِ شهرهايي، تمدنهايي، زبانهايي، و شخصيتهايي به توافق برسند. اين سويه¬ي روشن سكه¬ي نظم هخامنشي، پشتي نيز داشت، كه همانا ظهور پيراموني به همين ميزان قطعي بود. وقتي تمدن هخامنشي شكل گرفت، مركزي را در گيتي تعريف كرد كه قلمروش تمام سرزمينهاي داراي شهرنشيني مستقر و خط و تاريخ ديرينه را در بر مي¬گرفت. اما اين مركزِ جهاني و يگانه، پيراموني داشت كه به همين ترتيب استوار و محكم در كناره¬هاي آن مركز تعريف شده بود. در گرداگردِ ايرانِ هخامنشي كه در مركز بودنش شك نبود، تمدنهاي نويساي كوچكي وجود داشتند كه در جزر و مدهاي سياسي در درون يا بيرون اين مركزِ عمومي قرار مي¬گرفتند، و از پيوندي سست با آن برخوردار بودند. آتن، مشهورترينِ اين حاشيه¬هاي بيروني است، و اورشليم و يهوديه بحث¬برانگيزترينِ آن. &lt;br /&gt;
	يهوديان و آتنيان در قرون پنجم تا سوم پ.م، يعني در دوران نظم درخشان هخامنشي، سرزمينهايي به نسبت بيروني و حاشيه¬اي محسوب مي¬شدند. يكي در شبه جزيره¬ي يونان و بالكان كه به تازگي از خرابيهاي ناشي از ورود قبايل خونريز آريايي برخاسته بود، و ديگري در مرز ميان دو غولِ ايران زمين و مصر، در اقليمي نه چندان مساعد و رام. اين دو در زمانِ ياد شده تاريخ¬هاي خاص خود را پروردند، و روايتهاي ويژه¬ي خويش را براي تفسير پيشينه و سرنوشت¬شان پديد آوردند. هردوي اين جوامع، از الگو و سرمشق هخامنشي براي فهمِ تاريخ بهره بردند. يعني مدعي مركزيت داشتن شدند. اما به دليل صورتبندي شدن در زمينه¬هايي گوناگون، اين ادعا را به دو ترتيب بيان كردند. &lt;br /&gt;
هرودوت، نويسنده¬اي بود كه در آتن مي¬نوشت، دولتشهري از دولتشهرهاي بسيار يوناني، كه همواره درگير جنگ و جدال با همسايگانشان بود، و تنها معياري كه براي خودبرتربيني داشت، آن بود كه دو بار با پارسيان جنگيده بود، و هر هردو بار هم به دست سرداري پارسي فتح شده بود. لحن هرودوت بر اين مبنا، لحني سياسي بود. او در زمينه¬اي از زد و بندهاي سياسي و روابط قدرت بود كه مي¬نوشت، چرا كه مركزِ مورد نياز آتنيان در آن هنگام بيش از هرچيز مركزي سياسي بود. محوري كه قدرت نظامي و سياسي دولتشهر آتن را در برابر رقيبان يوناني ديگرش برجسته سازد، و ادعاي آن را بر مركز بودن به كرسي بنشاند. ادعايي كه در زمانِ هرودوت و تا ديرزماني پس از مرگ او، به دليل حضور مركزي بحث ناپذير مانند ايران، مسخره مي¬نمود و ريشخند مي¬شد. اما بعدها به دست روميانِ نوآمده¬ي تشنه¬ي پيشينه، به ابزاري كارآمد تبديل شد.&lt;br /&gt;
يهوديان اما، در زمينه¬ي ديگري مي¬زيستند. كشمكش ايشان با قبايل سامي ديگرِ همسايه¬شان بود، كه به ويژه از نظر ديني با ايشان تفاوت داشتند. هم يهوديان و هم قبايل رقيبشان از نظر سياسي زيرمجموعه¬اي از ايران بزرگ بودند، و از اين رو دعوي ايشان براي مركزيت، ادعايي ديني بود تا سياسي. يهوديان نيز مانند آتنيان سرمشق اصلي را از ايرانيان برگرفتند، با اين تفاوت كه اين سرمشق به پرستش خدايي يگانه مربوط مي¬شد، و جايگاهي كه اين مركزيتِ آسماني در دربار هخامنشي داشت. در متون تاريخي عبراني نيز، همچون نوشتارهاي هرودوت و كتزياس و كسنوفانس و بعدها پلوتارك، مرجع غايي ايران زمين بود و دربار ايران. همه چيز در ارتباط با دربار هخامنشيان تعيين مي¬شد، چرا كه در آن هنگام ترديدي در مركز بودنِ اين دستگاه وجود نداشت. با اين وجود، مي¬شد با بهره¬گيري از اين مركزِ عمومي و بزرگ، و در زمينه¬ي آفريده شده توسط آن، به شكلي خاص ادعاي مركزيتي محلي كرد. در متون هرودوت اين ادعا به قلمرو سياست مربوط مي¬شد و به كشمكشها و جنگها فرو كاسته مي¬شد. اما در نزد يهوديان كه با ايرانيان پيوندي نزديكتر و گرمتر داشتند، قضيه به پشتيباني و همخواني و حتي همخوني شاهان هخامنشي و رهبران ديني يهودي تبديل شد. &lt;br /&gt;
به اين ترتيب، دو الگوي تاريخ¬نگاري گذشته¬مدار در حاشيه¬ي اين مركز يگانه پديدار شد. تاريخي كه هويت را در رخدادهاي تاريخ¬سازِ گذشته¬هاي دور مي¬جست و مي¬يافت. رخدادهايي ديني يا سياسي، كه در نهايت سررشته¬اش به همان مركز غايي هخامنشي ختم مي¬شد، اما در ارتباط با آن و گاه با جبهه¬آرايي در برابر آن، براي خود نيز مركزيتي را ادعا مي¬كرد.&lt;br /&gt;
وجه مشترك هردوي اين تاريخ¬ها، آن بود كه ارتباطش با اكنون قطع شده بود. نويسندگانش نقشي در كردارهاي تاريخ¬سازِ بزرگ و تاثيري بر رخدادهاي تاريخي نداشتند. به اين دليلِ ساده كه از جامعه¬اي حاشيه-اي برخاسته بودند. تاريخي پرتاب شده به گذشته، روايتي بود كه بختِ سهيم شدنِ اين مردم در مركزي دوردست را فراهم مي¬آورد. هرودوت با نگاشتن تواريخي كه در بسياري از جاها مضحك و دور از عقل است، اين بخت را براي يونانيان و بعدها روميان فراهم آورد تا در رخدادهاي بزرگ تاريخي سهيم شوند. اين حقيقت كه ايرانيان هرگز در يونان جنگ بزرگي نكردند، با تصوير كردن نبردهاي تخيلي يوناني، جبران شد، و اين حقيقت كه دولتمردان يوناني تا ديرزماني پس از اسكندر بازيگراني حاشيه¬اي و محلي در جايي پرت و دور افتاده بودند، با اين قصه كه بسياري از آنها هماورد شاهنشاه، يا دوست او، يا جاسوس او، يا پزشك او بوده¬اند، جبران گشت. به همين ترتيب، يهوديان به شيوه¬اي دوستانه همين كار را تكرار كردند. اين حقيقت كه يهوديان در عصر هخامنشيان يكي از هزاران قبيله و قومِ حاضر در پهنه¬ي دولت هخامنشي بودند، با روايتهايي كه به پشتيباني شاهان هخامنشي از نبيان يهودي، و هواداري از ايشان در برابر دشمنانِ بت¬پرستشان، و حتي پيوندهايي خويشاوندي با دخترانشان، تعديل شد. به اين ترتيب يهوديان نيز -از راهي دوستانه و به گمانم خردمندانه¬تر- توانستند خود را در اين مركزِ بزرگ استعلايي سهيم بدانند. &lt;br /&gt;
يونانيان و يهوديان به اين ترتيب در سپهر رخدادهاي تاريخي و كردارهاي تاريخ¬ساز سهيم شدند. اما اين كار را به قيمت قطع ارتباط با اكنون انجام دادند. سهيم شدن در هويتي تاريخي كه ساختگي بود، به بهاي قطع ارتباط با اكنوني تمام شد كه با اين روايت در تعارض بودك. در نتيجه ساختاري خاص به تاريخ تحميل شد، كه بر پيوند محكمش با گذشته، و بريده شدن رگ نافش با حال استوار شده بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
16. تاريخ دستمايه¬ي هويت است و هر نوعي از هويت با شكلي از خود مركزپنداري همراه است. هويت جمعيِ يك جامعه، برآيندي است هم¬افزا و انباشتي از خودانگاره¬هاي اعضاي آن جامعه، و هر &amp;quot;من&amp;quot;، هرچنداز خود بيگانه و مسخ شده و ناتوان، در اندرون خود هنوز ردپايي از باور به قرار گرفتن در مركز هستي را دارد. چرا كه &amp;quot;من&amp;quot;، در اصل چيزي جز همين معجزه نيست:‌ نظامي خودمختار و انديشنده و انتخابگر، كه به همين دليل تقارن هستي را در هم مي¬شكند، و مي¬تواند همچون مركزي در گيتي عمل كند.&lt;br /&gt;
هويت جمعي مردمان؛ شبكه¬اي از باورهاي همگاني ، اصول موضوعه، ارزشها، و روايتهاي تاريخي است كه سرگذشت آن جامعه و سرنوشتش را بازنمايي مي¬كند. پرسشهايي غايي كه براي &amp;quot;من&amp;quot; در مقام سوژه¬اي انتخابگر مطرح است، در سطحي جامعه شناختي با شدتي بيشتر تكرار مي¬شود، و بنابراين همان طور كه &amp;quot;من&amp;quot; بايد به پرسشِ &amp;quot;به كجا آمده¬ام، آمدنم بهر چه بود؟&amp;quot; پاسخ دهد، نظام اجتماعي نيز مي¬بايست پاسخي سزاوار در اين مورد داشته باشد. &lt;br /&gt;
جوامعي كه به زماني خطي، جهت¬دار، و تحويل پذير به مكان باور دارند، به روايتي سه تكه براي پاسخ به اين چالش مسلح هستند. اين روايت از تاريخي گذشته¬گرا، اسطوره¬اي آينده¬مدار، و اكنوني لهيده در ميان اين دو تشكيل يافته است. امروز، تقريبا تمام جوامع انساني موجود بر سطح زمين بر مبناي درك خطي زمان سازماندهي شده¬اند، و بر اين مبنا، ستون فقرات هويت جمعي خويش را بر مبناي همين روايت سه بخشي پيكربندي مي¬كنند. هويت جمعي مردماني كه در يك جامعه حضور دارند، از تاريخي تشكيل مي¬شود كه خاطره-ي جمعي ايشان را، با ارجاع به رخدادهايي پنهان در گذشته¬هاي دور جمع بندي مي¬كند. تاريخي كه پيوند ميان اين مردمان و كردارهاي تاريخ¬سازِ نياكانشان را نشان مي¬دهد، و ارتباط ميان حال و هواي زمانه¬شان و رخدادهاي تاريخي را بيان مي¬كند. از آنجا كه آن كردارها و آن رخدادها تعيين كننده¬ي مركز بودن هستند، مردمان با سهيم شدن در اين روايت در آن مركز شريك مي¬شوند، و به اين ترتيب باور به حضور در مركز هستي، اين ضرورتِ تداوم هويت اجتماعي، برآورده مي¬شود. &lt;br /&gt;
اين برخورداري از گذشته، اما، از جنسِ پيوندي انداموار و سرراست ميان نظام اجتماعي و رخدادهاي گذشته نيست. &amp;quot;من&amp;quot;ها در نظام اجتماعي¬اي كه به اين شكل سازمان يافته است، از دستاوردهاي آن رخدادها بي¬بهره¬اند، و امكاني براي بازتوليد يا خلقِ كردارهاي تاريخ¬ساز ندارند. برخورداري ايشان از اين جريانهاي تاريخي مهم، به روايتي فرو كاسته شده است، كه خود بيشتر قصه است تا واقعيت، و بيشتر گوشته است تا استخوان. تاريخ گذشته¬گرايي كه قرار است مردمان را به حضور در مركز هستي قانع كند، ناگزير است تا حقيقتي تلخ را پنهان كند، و آن هم اين است كه اين مردمان در واقع ارتباطي با آن رخدادها و كردارها ندارند، خواه نياكانشان با اين روندها مربوط بوده باشند يا نه. يعني تاريخ گذشته مدار، در اصل قصه¬ايست كه در اطراف چند رخداد و كردار مهم تاريخي برساخته شده است. قصه¬اي انباشته از جزئياتِ خرسند كننده و پيچشهاي هيجان¬آور، كه به كارِ سرگرم كردنِ توده¬ي مردم و قانع كردنشان مي¬آيند، اما ربطي واقعي به آن واقعه¬هاي مهم ندارند. دليل سستي و ناتواني تاريخ گذشته¬گرا، پيش از هرچيز، آن است كه اين روايت در ذات خود ناتوان و دروغين است، و بيشتر براي پنهان كردن و بازنمودن تخصص يافته است. تاريخ گذشته¬گرا، قرار است حاشيه¬اي بودنِ يك جامعه را انكار كند، و به جاي آن كه در اين راستا مسيرِ دشوارِ آفرينش تاريخ و تبديل شدن به مركز را نشان دهد، راه ساده¬ترِ بازنويسي تاريخ، و قلاب كردنِ &amp;quot;من&amp;quot;ها به واقعه¬ها را برمي-گزيند. اين راه ساده¬تر است، چرا كه رخدادها و كردارها در حد امكان به گذشته¬اي دورتر و دورتر پرتاب مي-شوند، تا خاطره¬ي جمعي آنها و تاثيرهاي راستيني كه بر هستي گذاشته¬اند، در حد امكان مبهم¬تر و تارتر باشد، تا دستكاري¬شان، تحريف¬شان، و بازنويسي¬شان به شكلي كه جايي براي &amp;quot;من&amp;quot;ها پيدا شود، به شكلي فراهم آيد. &lt;br /&gt;
وظيفه¬ي تاريخ گذشته¬مدار آن است كه &amp;quot;منِ&amp;quot; امروزينِ حاشيه¬نشينِ آغشته به غياب، را با &amp;quot;من&amp;quot;هاي تاريخ¬سازِ مركزنشيني كه در حضورشان شكي نيست، پيوند دهد. تاريخي كه به گذشته پرتاب شده باشد، اين كار را با ساده¬ترين و خام¬ترين شكلِ ممكن انجام مي¬دهد. يعني يا به همخوني و خويشاوندي اين دو من قايل مي-شود، يا بر هم¬مكانيِ آنان پافشاري مي¬كند. به اين ترتيب منِ محرومِ نادانِ امروزين كه بودن و نبودنش حتي براي خودش هم يكسان است، بدان دليل كه از تباري ايراني است، يا در سرزمين ايران زندگي مي¬كند، در ذاتِ كسي مانند داريوش و كوروش سهيم مي¬شود، و خود را همسان و همگون با وي مي¬پندارد، چرا كه با وي همخون و همسايه است. داستانِ خاك و خون، يعني باور كردن به پيوند خويشاوندي يا مكاني با جريانهاي تاريخ¬ساز، محورِ فني است كه تاريخ گذشته¬مدار را ممكن مي¬سازد. اسطوره¬ي جادوگرانه¬ي مجاورت و اسطوره¬ي قبيله¬مدارانه¬ي خويشاوندي، چنان كه مردم شناسان تشخيص داده¬اند، عنصري مشترك در تمام باورهاي جادويي است. اما شايد زمانِ آن رسيده باشد كه تداوم اين دو اسطوره را در زيربناي محكم¬ترين بناهاي هويت¬سازِ امروزين نيز بازشناسيم. &lt;br /&gt;
هويتي كه بر اين مبنا از تاريخ گذشته¬مدار بر مي¬آيد، بي¬رمق و كمخون است. داستاني است سرگرم كننده، كه قصه¬ي كساني را بازگو مي¬كند كه در گذشته¬هاي دور كارهايي مهم انجام دادند و با ما مربوط بودند. بي آن كه اين ارتباط را به درستي تبيين كند، ماهيت آن كردارها را به دقت نشان دهد، و محكي باشد براي ميزان تاثير پذيرفتنِ اكنونِ ما، از آن كردارها. اين تاريخ، از تخمي ايدئولوژيك روييده است. كاركرد آن بسيج اجتماعي با كمينه¬ي نيرو و كمينه¬ي &amp;quot;حقيقت&amp;quot;است، و در ايفاي اين كاركرد پيروز مي¬شود، چرا كه مردمان سادگي را دوست دارند و راه¬هاي آسان را بيشتر مي¬پسندند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
17. من¬هايي كه هويت خويش را در تاريخي پرتاب شده به گذشته مي¬جويند و مي¬يابند، خواه ناخواه با اين چالش رويارو هستند كه به نوعي ارتباط خود را با آن وقايع مهم تبيين كنند. قصه¬هايي كه تبارِ مشترك يا مكانِ مشترك را دستمايه¬ي ارتباطِ ميان من و رخدادها و كردارهاي تاريخ¬ساز قرار مي¬دهند، ناگزيرند كه اين ادعا را با شواهدي سخت¬تر تثبيت كنند. چرا كه هم¬مكاني امري شكننده و وابسته به اقتدار سياسي است و با يك غصبِ سرزميني از ميان مي¬رود، و همخوني قضيه¬اي مبهم و وهم¬آلود است كه در برابر پرسشها تابِ ايستادگي ندارد. &lt;br /&gt;
از اين روست كه هويت جمعي به ناچار با انباشتي از &amp;quot;چيزها&amp;quot; پشتيباني مي¬شود. اين همان است كه ميشل دو سرتو در هنگام بحث از ظهور موزه¬داري در دوران مدرن بدان پرداخته است. محبوب شدنِ موزه¬ها در دوران مدرن، بدان معنا بود كه مردمانِ جوامع جديد، به ناگهان احساس نياز كردند تا چيزهايي به ظاهر ناهمگون را در مكانهايي عمومي به نمايش بگذارند و نگريستن به اين اشيا را همچون امري آموزشي تلقي كنند. اين نگريستن به چيزِ نمايشي، شايسته¬ي آن است كه مفصل¬تر مورد بحث واقع شود. اما در اين زمان و مكان اندك جايي براي پرداختن بدان نيست. تنها در همين حد مي¬توان اشاره كرد كه ظهور موزه در عصر مدرن، از سويي با كاركرد چشم و نگاه كردن در مقام فعلِ آفريننده¬ي حقيقت پيوند دارد، و از اين زاويه¬ي چشم¬مدارانه قابل نقد است، و از سوي ديگر به حرصِ دانش مدرن براي رده¬بندي مربوط مي¬شود كه خود بازتابي از سيطره¬ي فن¬آوري در اين تمدن است. از اين رو ظهور موزه فرآيندي است كه از گره خوردنِ چشم به چيز برخاست، با اين شرط كه آن چيزها به شكلي خاص مرتب و چيده شده باشند، و آن چشم در آن چيزها &amp;quot;تاريخي&amp;quot; را تشخيص دهد. خواه تاريخ طبيعي، خواه تاريخ ملي، و يا تاريخي مردم¬شناسانه. حتي مجموعه-هاي صدف و پروانه و تمبر و سنگ و جعبه چوب كبريت هم همواره با محور زمان درگيري دارند و از هاله-اي از تقديس تاريخي پوشيده شده¬اند. &lt;br /&gt;
ظهور موزه¬داري در عصر مدرن، معلول فراگير شدنِ نسخه¬هايي از تاريخِ گذشته مدار بود كه در اروپاي درگيرِ انقلاب صنعتي رواج داشت. نسخه¬هايي شتابان و عجول كه مي¬بايست به سرعت براي اروپايياني كه مي¬رفتند تا در مركز قرار گيرند، سابقه¬اي از ارتباط با مركز را بتراشد. اشكال كار در اينجا بود كه اروپاي غربي، كه خاستگاه انقلاب صنعتي و مدرنيته بود، تا پيش از يكي دو قرنِ پيش از انقلاب صنعتي، براي تمام تاريخ خويش در حاشيه و زير سايه¬ي تمدنهاي بزرگترِ شرقي قرار داشت. مورخانِ آن دوران اگر يك گام به عقب باز مي¬گشتند، امپراتوري روم را در مرزهاي شرقي خويش مي¬يافتند، اما مشكل در آنجا بود كه روميان خود به شرقِ - يعني يونان- چشم دوخته بودند. يعني به طور خاص به روايتي افسانه¬اي و خيالي كه هرودوت برايشان پرداخته بود. و باز اشكال در اينجا بود كه حتي خود هرودوت هم براي تعريف يونانيان به شرق چشم دوخته بود، يعني ايران.&lt;br /&gt;
تاريخي كه در دوران مدرن براي پيوند دادن اروپاييان با كردارها و رخدادهاي تاريخ¬سازِ روميان، يونانيان، يا حتي ايرانيان ابداع شد، عميقا به گذشته پرتاب شده بود. گذشته¬اي كه هرچه دورتر و دوردست¬تر مي¬شد، برجسته¬تر و پرعظمت¬تر جلوه مي¬كرد. اما به همين ترتيب ارتباطش با &amp;quot;من&amp;quot;هاي تشنه¬ي هويتِ نشسته در اكنون، كمتر و كمتر مي¬شد. به اين ترتيب، تاريخهايي نگاشته شد كه هويتِ اجتماعي اروپاييانِ نوآمده، اين تازه برنشستگان بر سرير مركزيت هستي، را تبيين مي¬كرد. اين تاريخها معمولا به بخشهايي هنوز اروپايي -مانند روم- ارجاع مي¬دادند، و حتي به تدريج بخشهايي از شرق و قلمرو عثماني را نيز به اين غرب افزودند، و به اين ترتيب يونان نيز در جرگه¬ي قلمرو هويت بخش به اروپاييان در آمد. كمي ديرتر برخي از اين تاريخها كه به ويژه در حاشيه¬ي اين حاشيه، يعني در اسكانديناوي و آلمان نوشته مي¬شدند، كوشيدند تا مخالفت ديرينه-شان با مسيحيت را، و در نتيجه گسستگي آشكارشان با تمدن رومي را با بازگشت به تمدنهايي ديرينه¬تر و شرقي¬تر جبران كنند. به اين ترتيب بود كه خويشتن را مانند نياكان بسيار بسيار دوردست¬شان آريايي خواندند و تاريخ خويش را دنباله¬ي تاريخ پرعظمت ايرانيان باستان دانستند. روايتي كه ايشان براي خويش ابداع كرده بودند، از سويي با بهره¬گيري از دانش و فن جديد، پيچيده و دقيق و حجيم و جذاب بود. و از سوي ديگر با ابزارهاي مدرنِ ارتباطي چاپ و نشر مي¬شد. از اين رو بود كه در خودِ ايران زمين، بر نسخه¬هاي قديمي و مندرسِ هويت بومي چيره شد، و دستمايه¬ي بازتعريف هويت مدرن ايرانيان قرار گرفت. در اين نكته كه هويتِ بوميِ بي¬رمقِ عصر قاجاري زير فشار اين منشِ نوآمده در هم شكست، دريغي نيست، چرا كه خودِ آن تاريخِ بومي ما نيز، براي قرنهايي بسيار، گذشته¬مدار بود و ناتوان و سست و خمود، و  زود بود كه از پا در آيد. وامگيري اين نسخه¬ي هويت تاريخي ايراني از غرب، در آن زمان و در آن شرايط سودمند بود، چرا كه نسخه-اي رقيب را در برابر محور پنداشتنِ رم و آتن قرار مي¬داد، كه هويت ايراني سخت بدان نياز داشت. اما اشكال كار در آنجا بود كه اين نسخه¬ي نوآمده و ستاينده¬ي ايرانيان كهن نيز، در نهايت ساختاري گذشته¬گرايانه داشت و براي مصرف مردمي ديگر سازمان يافته بود. و هدفش همين مصرف شدن بود، نه برانگيختن به توليد كردن.&lt;br /&gt;
موزه¬ها نيز در اين گير و دار برساخته شدند. موزه¬هايي كه نخست كاسه¬ها و كوزه¬ها را در خود گرد مي¬آوردند، و بعدتر كتابهاي خطي و كتيبه¬ها را نيز، و در انتها ستونهاي تخت جمشيد و تنديسهاي عظيم ايلامي را. مجموعه¬هايي كه قطعاتشان بازنماينده¬ي هويتِ يك قوم و قبيله دانسته مي¬شد. چرا كه سازندگانش همخون امروزين بودند، و همسايه¬هايشان در زمانهايي دور. و مسابقه¬ي چنگ انداختن به چيزها، همچنان ادامه يافت، تا آن كه در سطحي تقريبا مضحك، به نمادها انجاميد. چنان كه تاجيكان، كه قومي ايراني هستند و به عنوان يكي از اقوام ايراني قدمتي پنج هزار ساله دارند، ناگزير شدند تاريخ خود را به عنوان ملتي مستقل و جدا، از سامانيان آغاز كنند، و به اين ترتيب چهار پنجم تاريخ خويش را ناديده بگيرند. اين محروميت از رخدادهاي بزرگ و كردارهاي تاريخ¬ساز، پيامدِ عادي و ناگزيرِ تاريخ گذشته¬مدار است و همواره به همان موزه¬سازيِ صوري منتهي مي¬شود. چيزهايي كه در يك موزه گرد مي¬آيند، كاركردي بسيار حياتي را ايفا مي¬كنند. اين چيزها بايد چشم - اين اعتمادپذيرترين حس را- قانع كنند كه روايتِ تاريخِ گذشته¬مدار، با وجود پرتاب شدگي¬اش به گذشته، و با وجود رقتِ معنايي كه دارد، راست است. اين چيزهاي گردآمده در موزه¬هاست كه فقرِ معناي نهفته در اين تاريخها را جبران مي¬كند. موزه، جبراني شبه فرويدي است، براي محروميتِ تاريخي كه به گذشته پرتاب شده است. تاريخي كه رخدادها و كردارهاي تاريخ¬ساز را در گذشته وا نهاده و از دور به آن مي-نگرد. &lt;br /&gt;
اين تاريخ، از به چنگ آوردنِ وقايع بزرگ در اكنون ناتوان است. &amp;quot;من&amp;quot;هايي كه با تكيه بر اين روايت هويت خويش را مي¬فهمند، از نوعي محروميت مزمنِ مركز رنج مي¬برند. تاريخ گذشته¬مدار، تاريخ غياب¬هاست. چرا كه بن¬مايه¬اش اموري هستند كه در گذشته بوده و ديگر نيستند. تاكيد اين تاريخ، بر روندهايي دم بريده، بي¬دنباله و ابتر است كه در گذشته مانده و مدفون شده¬اند. به بيان ديگر، تاريخي كه به گذشته پرتاب شده باشد، از حضور بي¬بهره است،چرا كه بند ناف خود را با اكنون، اين خزانه¬ي غايي حضورها، قطع كرده است. از اين رو مردمي كه در نهايت به براده¬اي از حضور در اكنون نياز دارند، به سادگي با اين روايت سرخوش نخواهند شد. اين محروميت و آن فقر، با رمزگذاري چيزهايي كه در اكنون وجود دارند ممكن مي-شود. چيزهايي كه در موزه¬ها قرار مي¬گيرند، &amp;quot;مال&amp;quot;ِ كسي يا كساني دانسته مي¬شوند، و مي¬توان ديد و لمسشان كرد. &lt;br /&gt;
گذشتگاني كه تخت جمشيد را به عنوان مركزِ هستي برساختند، و با نقش كردنِ تمامِ اقوام و مردمانِ متمدن آن روز، همگان را در اين مركزِ غايي سهيم كردند، در فكرِ بنا نهادن چيزي براي موزه¬ها نبودند. آنان در اكنون، عظمتِ خويش را بازگو مي¬كردند، و به همين دليل هم به اسطوره¬هايي چنين پايدار تبديل شدند. اسطوره¬هايي كه بقايايش در همان چيزها لانه كرد، و تا به امروز عظمت را به ما يادآوري مي¬كند. اما اين يادآوري، پژواكي است از گذشته، كه بر صخره¬هاي اكنون ليز مي¬خورد و بر آن كارگر نيست. اين پژواك، تا وقتي كه در گذشته لانه كرده باشد، دست بالا اندوخته¬ايست موزه¬اي، و مجموعه¬ايست از چيزها، كه رخدادهايي مهم را در گذشته بازنمايي و نه بازآفريني كند.&lt;br /&gt;
بازي روايتهاي تاريخي در اين روزگار، گويي از پايه نادرست باشد. اين قماري است كه بردي در آن نيست. همه¬ي بازيگران در آن بازنده¬اند. ناكارآمد بودنِ اين بازي، از آنجا روشن مي¬شود كه بردها در آن شكننده و زودگذر هستند و بازتابي راستين در اكنون ندارند. شبه-قبايلي كه پاره¬هايي كوچك از زمين را در اختيار دارند و مي¬كوشند با گردآوردن چيزها و بازنويسي تاريخهاي گذشته مدار هويتي براي خود دست و پا كنند، دست بالا به توهمي زودگذر دست مي¬يابند، و ترديد دارم كه هيچ &amp;quot;من&amp;quot;ِ انديشمندي، دانسته اين گزينه را برگزيند. &lt;br /&gt;
كشمكش بر سر نمادها نيز به همين ترتيب مسخره¬آميز مي¬نمايد. مردمي كم شمار كه بر سرزميني بي بار و بر - اما نفت خيز زندگي مي¬كنند- با برگزيدنِ نقشِ اسطرلابِ يوناني/ايراني به عنوان نماد ملي خويش، و كشيدن نماد آهوي مصري بر دفترهاي شركتهاي بزرگ خويش، و خويشاوند پنداشتن خويش با ابن سينا و بيروني به ملت تبديل نخواهند شد و هويتي تاريخي به دست نخواهند آورد. اين جعل¬ها، چيزي جز تداومِ كمي نابخردانه¬تر و كمي بي¬شرمانه¬ترِ سرمشقِ هرودوت نيست. ناگفته پيداست كه اين نسخه¬ها و اين روايتها ممكن است جايگير و كامياب هم بشوند. اما پيشاپيش بايد درباره¬شان پرسش كرد، كه آيا به راستي اين چيزي است كه &amp;quot;من&amp;quot;ها در مقام هويت مي¬طلبند؟ &lt;br /&gt;
به راستي چرا مردمي مانند ساكنان تركيه¬ي امروزين كه تاريخ شهرنشيني¬شان به هزاره¬ي پنجم پيش از ميلاد مي¬رسد، و تمدنهاي بزرگي مانند كاپادوكيه و بيزانس و عثماني را داشته¬اند، ناگزير شده¬اند شخصيتي مانند مولانا جلال¬الدين بلخي را ادعا كنند؟ چرا اين مردم، ناچار شده¬اند چنين آغشته به ناكامي جشن نوروز را &amp;quot;تركي&amp;quot; بدانند؟ در حالي كه هزاران سال است نوروز را جشن مي¬گيرند و آن را هم نوروز مي¬نامند و اين پاره از هويتشان هم مورد چالش نبوده است؟&lt;br /&gt;
بازي هويتهاي برساخته بر مبناي تاريخِ گذشته مدار، از آن رو با باخت و ناكامي همراه است، كه بر منطقي نادرست بنا نهاده شده است. منطقِ بازيِ اين هويت و منطقِ نوشته شدنِ آن تاريخ، بر اصول موضوعه-ي حاشيه نشينان استوار است. نه حاشيه نشيناني كه بر حاشيه نشيني خويش آگاهند، و نه آنان كه قصدِ تبديل شدن به مركز را دارند. بلكه حاشيه نشيناني كه موقعيت خود را در اكنون انكار مي¬كنند، و با بازنويسي گذشته مدعي مركزيتي موهوم هستند. اين ناآگاهي در مورد موقعيتِ &amp;quot;من&amp;quot; و ما در اكنون و اين سستي و تنبلي در خواستِ بزرگِ &amp;quot;مركز بودن&amp;quot;، چيزي است كه روايتِ تاريخي پرتاب شده به گذشته را به نوعي مخدر و خواب¬آورِ اعتيادآور تبديل مي¬كند. &lt;br /&gt;
نوادگان صنعتگران روم شرقي، و فرزندان جنگاوران عثماني بدان دليل امروز به مولانا و نوروز نياز دارند، كه بند ناف خويش را با گذشته قطع كرده¬اند. ارتباط ايشان با نخستين نويسندگان يوناني و نخستين فيلسوفان مكتب ايوني، كه دست بر قضا مقيم همين قلمرو هم بودند، به متوني تاريخي فرو كاسته شده است. خرد آن يونانيان، جنگاوري آن عثمانيان، و صنعتِ آن روميان در اكنونِ ايشان حضور ندارد. از اين رو ضرورت دارد كه تاريخي گذشته¬مدار، كه اين محروميت را تثبيت و تشديد مي¬كند، بر محور بقاياي آنچه كه ردپاهايش در اكنون باقي مانده، موزه¬اي بسازد. اين موزه مثلا در مورد تركيه بر مبناي زبان تركي و هويت قومي مصنوعي¬اي به نام هويت تركي برساخته شده. يعني مردمي از نژادها و فرهنگهاي گوناگون كه زبان فاتحان سلجوقي خويش را پذيرفتند، همچون قبيله¬اي مصنوعي در نظر گرفته شده¬اند. از اين روست كه چند بيتِ تركيِ مولانا، چندان مهم مي¬شود كه به زور كشاندنش به موزه¬ي هويت اين جماعت را ضروري سازد. فنِ موزه¬سازي، هرچند كارآمد و موفق تواند بود، اين ايراد را دارد كه بر مبنايي كاملا ذهني استوار است. هيچ ضرورتي ندارد كه آنچه در موزه به عنوان چفت و بستِ اكنون با گذشته حضور دارد، به راستي از حضوري عيني حكايت كند. چيزِ درون موزه، نمادي از حضورِ وقايع تاريخ¬ساز در اكنون است، و نه خودِ آن. &lt;br /&gt;
از اين رو خطر در آنجاست كه با بسنده كردن به چيزهاي درون موزه و تاريخهاي گذشته مدار، هويت به نمادهايي سبك و ساختگي فروكاسته مي¬شود. اين بلايي است كه در غرب بر سر هويت مردمان آمد. چنان كه آن لحظه¬ي زرين حضور در مركز- كه به ويژه در جريان انقلاب صنعتي و عصر استعمار نمود داشت- به سرعت سپري شد و با جا به جا شدنِ مركز به دو قطبِ شوروي و آمريكا، هويتِ نوساخته¬ي اروپاي متمدن به سرعت فرو ريخت، بي آن كه توانسته باشد از آن مهلتِ گذراي حضور در مركز، بهره¬ي كافي برگيرد. &lt;br /&gt;
در شرق نيز چنين است. تركان امروز با تغيير دادن خط خويش، و با سياست ايراني¬زدايي و فارسي ستيزي كه از دوران آتاتورك شروع شد، در عمل بند ناف خود را با گذشته قطع كرده¬اند. از اين رو به ازاي افزودن پيكره¬ي مولانا و نمادهاي او به موزه¬ي خويش، پذيرفته¬اند كه براي هميشه خواندن شعر او را و فهميدن سخن او را از ياد ببرند. چنان كه به راستي امروز مولانا - كه شاهكارهايش را به فارسي مي¬نوشت- در اكنون مردم اين سرزمين حضوري ندارد. جز كه آن كه به نامش افتخار مي¬كنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
18. پرتاب شدگي تاريخ به گذشته، مخاطره¬اي بزرگ است. پديده¬ايست فراگير و عمومي كه تمام تاريخها و تمام هويتها را در بر گرفته است. كارآيي آن در پيكربندي هويت اجتماعي چندان زياد، و قدرت آن در بسيج توده¬ي مردم چنان چشمگير بوده است كه آن را به سرمشقي غالب تبديل كرده است. با اين وجود، اين كارآيي سياسي تاريخِ گذشته مدار براي بسيج مردم و هويت¬بخشيِ سطحي به ايشان، با زوال معنا و ناتوان شدنِ &amp;quot;من&amp;quot; همراه بوده است. &lt;br /&gt;
تاريخ گذشته مدار، ابزاري است در دست نهادهاي اجتماعي، براي آن كه سازماندهي اجتماعي را بر محورِ هويت جمعي ممكن كنند. اين تاريخ¬ها خصلتي ايدئولوژيك دارند. يعني به سادگي خوانده و فهم مي¬شوند و رفتارهايي خاص را هم به پذيرندگان خويش تحميل مي¬كنند. اين¬ها منشهايي هستند سرگرم¬كننده، حجيم، انباشته از جزئيات، و تقريبا بي¬ربط با واقعيتِ بيروني، كه براي بسيج كردارهاي مردماني ميان مايه طراحي شده¬اند. كارآيي¬شان در سطح اجتماعي از آنجا معلوم مي¬شود كه امروز كشورهايي با هويتهاي جمعيِ بنا شده بر اين اساس وجود دارند، و سطوحي متفاوت و موفق از بسيج جمعي مردمشان را نيز به نمايش مي¬گذارند. عراق، كه تاريخش به عنوان كشوري مستقل دو هزار و پانصد سال پيش خاتمه يافت و دوباره از پنجاه سال پيش آغاز شد و بنابراين براي تقريبا تمام عمرش - جز چند قرن حاكميت عثماني- جزئي از ايران بود، با استفاده از همين رده از هويت¬هاي ايدئولوژيك با ايران جنگيد، و بسيج عمومي قدرتمندي را به نمايش گذاشت، در شرايطي كه بسياري از افرادِ مقيمِ سنگرهاي رويارو، خويشاوندِ نزديك يكديگر بودند. به همين ترتيب، امروز اميرنشين-هاي كوچك جنوب خليج فارس براي مردم خويش هويتي آفريده¬اند و قدرتي اقتصادي يافته¬اند و اينها همه نشانه-ي كارآمد بودنِ تاريخ گذشته مدار – يعني نسخه¬هاي عميقا جعليي عربي و تركي¬اش است، در بسيج عمومي مردم.&lt;br /&gt;
با اين وجود، نظام اجتماعي بابت اين بسيج در سطح نهادهاي سياسي، بهايي را در ساير سطوح سلسله مراتبي¬اش پرداخت مي¬كند. &amp;quot;من&amp;quot;هايي كه در سطحي روانشناختي حضور دارند و قرار است با اين تاريخ¬ها هويت يابند، در عمل با سيراب شدن از اين آب شور، از حضور در مركز باز مي¬مانند. خاطره¬ي جعليِ بودنِ ماضي در مركز مانعِ كنشِ فعال براي حضور داشتنِ حال در مركز است. اين امر حتي در مورد مردمي مانند ايرانيان و هنديان كه زماني در مركز بوده¬اند هم مصداق دارد. يعني جعلي يا راستين بودنِ باور به بودن در مركز، تاثير چنداني در اين مهار كنندگي ندارد. مشكل در قطع رابطه با اكنون نهفته است، و چيزواره شدنِ تاريخ و تاثيركردارها و رخدادهاي بزرگ.&lt;br /&gt;
&amp;quot;من&amp;quot; اگر با تاريخ گذشته مدار آلوده شود، از ارتباط با اكنون محروم خواهد شد. اين من نيز همراه روايتي كه هويتش را تعيين مي¬كند، به گذشته پرتاب خواهد شد و در خاطره¬اي معمولا جعلي شناور خواهد ماند. يادآوري كردارهاي بزرگ و نه آفرينش آنها، و خاطره¬پردازي در مورد رخدادهاي تاريخي، و نه برخورداري از آن، مايه¬ي دلخوشي اين &amp;quot;من&amp;quot; خواهد بود. به اين دليل است كه من، با اين عارضه از اكنون كنده مي¬شد، و به اين ترتيب بختِ حضور در هستي را از دست مي¬دهد. در مركز بودن، همان در هستي حضور داشتنِ بي قيد و شرط و نيرومندانه و تمام و كمال است، كه &amp;quot;من&amp;quot; با وسوسه¬ي اين روايتِ شيرين، از آن چشم مي¬پوشد.&lt;br /&gt;
اين &amp;quot;من&amp;quot; ناگزير خواهد بود به نشانگان و علايم بسنده كند و هويت خويش را در اكنون، با چيزهاي و نمادها نمايش دهد. اين من، موزه¬دار خواهد شد، چرا كه راه ديگري براي برخورداري از گذشته¬ را ندارد. چرا كه اين گذشته با افسونِ تاريخِ لانه كرده در آن، از دسترس وي خارج شده است. به اين ترتيب، سنگين-ترين تاواني كه تاريخ گذشته مدار به جوامع تحميل مي¬كند، از ميان رفتنِ &amp;quot;منِ تاريخ¬ساز&amp;quot; است. &lt;br /&gt;
بازتاب ديگري از اين عارضه، اما، در سطحي فراتر از نهادهاي اجتماعي نيز قابل ردگيري است. تاريخ گذشته مدار به دليل خصلت ايدئولوژيك خود، تنگ نظر و محدود كننده و هراسان از عناصر متكثر است. اين تاريخ ناگزير است تا براي هدايت و به جريان انداختنِ كردارهاي خاصي در توده¬ي مردم، رده¬اي خاص از عناصر نهفته در گذشته را به خود مربوط كند و بقيه را انكار نمايد. از اين روست كه تركانِ مقيم تركيه، ناگزير شده¬اند از ميراث فرهنگي و تاريخي بزرگي چشم¬پوشي كنند. چرا كه بخش مهمي از اين ميراث ايشان را با كردها، روميان، ايتاليايي¬ها، يونانيان، ايرانيان، و مغولان در ارتباط قرار مي¬دهد. خصلت ايدئولوژيكِ تاريخ در اين قلمرو ايجاب مي¬كند كه تمام اين پيوندها كه به راستي وجود داشته¬اند، بريده شوند و از اكنون رانده شوند، تا جا براي مفهومي نوظهور و ساختگي مانند هويت تركي باز شود كه بر رواج گويش خاصي از زبان اويغوري در بخشهايي خاص از اين كشور استوار است. اين بدان معناست كه تركان در سطح فرهنگي نيز از بخش مهمي از ميراث تاريخي خويش محروم شده¬اند. ميراثي كه ايشان را با ادبيات فارسي، سياست يوناني، و دينِ رومي در ارتباط قرار مي¬دهد. &lt;br /&gt;
به اين شكل، تاريخ گذشته مدار گذشته از سطح رواني، در سطح فرهنگي نيز ناتواني و كمخوني به بار مي¬آورد. اين در واقع منشي است سركوبگر در سطح فرهنگي، كه با هدفِ سازماندهي سياسي جوامع، منشهاي ديگر را و كردارهاي بزرگ &amp;quot;من&amp;quot; را سركوب كرده، و بنابراين تاوانِ بسيج توده¬ها را با مسخ شدنِ &amp;quot;من&amp;quot; و انحطاط فرهنگ پرداخت مي¬كند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
18. شايد چنين بنمايد كه لحن اين نوشتار تاريخ¬ستيزانه، يا نااميدانه است. اما اشتباهي بزرگتر از اين برداشت وجود ندارد. من نه از سرِ نااميدي اين متن را نوشتم و نه براي پشت كردن به تاريخ، كه پيشنهادي را در برابر وضعيتِ بيمارگونه¬ي تاريخ در آستين دارم. منشها و روايتها و عناصر فرهنگي، نظامهايي تكاملي هستند، و تمام نظامهاي تكاملي تنها در رقابت با هماورداني نيرومندتر است كه از ميدان به در مي¬روند. پيشنهاد من براي رهايي از چنگ تاريخ گذشته¬مدار، آن است كه شكلي از تاريخِ اكنون بنياد شود.&lt;br /&gt;
تاريخ را مي¬توان در اكنون نوشت، اگر اين قواعد رعايت شود:&lt;br /&gt;
نخست آن كه در بازخواني و بازشناسي آنچه كه در گذشته رخ داده، همواره بايد به رويكرد ايدئولوژيكِ تاريخ¬هاي گذشته¬گرا، و كاركرد سياسي¬شان در زمانِ نوشته شدنشان نظر داشت. بايد پرسيد كه چرا مورخ به اين جنبه¬ي خاص از رويدادها پرداخته، و نه جنبه¬اي ديگر، و چرا چيزهايي را نقل كرده و چيزهايي ديگر را از قلم انداخته است. بايد در داوريهاي او شك كرد، و بايد كوشيد تا ماجرا از ديدِ &amp;quot;آدم بد&amp;quot;هاي داستان بازسازي شوند. بايد به حال و هواي حاكم بر جامعه¬اي كه تاريخ در آن نوشته شده نظر داشت، و بايد كاركردِ آن را در زمان نوشته شدن شناخت. بايد پرسيد كه اين متن در روزگارِ رواجش، چه مردمي را براي چه قصدي بسيج مي¬كرده، و چه نوع بسيج اجتماعي را ممكن مي¬ساخته است؟ بايد شناخت كه چه نيروهايي نوشته شدن اين متن و رواجش را پشتيباني كردند، و رقيبانشان چه كساني بودند و چه متنهايي از آنها به يادگار مانده است؟ در اين معنا، بايد تاريخ¬ها را كه ارزشمندترين ردپاهاي بازمانده از گذشته هستند، با دقت و وسواس خواند و از آنها آموخت، و در عين حال، واسازي¬شان كرد، محك¬شان زد، و به بوته¬ي نقدشان سپرد.&lt;br /&gt;
دوم آن كه بايد به خودِ رخدادهاي تاريخي، و خودِ كردارهاي تاريخ¬ساز نگاه كرد، و نه قصه¬هاي سرگرم كننده و ماجراهاي هيجان¬انگيزي كه در اطراف آن بربافته شده است. بايد به اين كه در چه شرايطي، چه رخدادي به واقع ظهور كرده است نگريست، و به اين كه چه كسي در چه شرايطي چه كرده است. اين كه بازتاب و تاثير اين رخداد چه بوده است را بايد در طول زمان رديابي كرد، و شاخه¬هاي فراوانِ نفوذ آن را دنبال كرد و انعكاسهاي واگرا و پراكنده¬اش را جستجو كرد. به اين ترتيب، بايد استخوان را از گوشته¬اش جدا كرد، و آن را همچون كالبدشناسي بي¬طرف، وارسي كرد.&lt;br /&gt;
آنگاه، بايد به تاثيرهاي بازمانده از آن رخدادها و آن كردارها در زمانه¬ي اكنون پرداخت. بايد ديد كه چگونه اين كردارها و آن رخدادها اكنونِ ما را شكل داده¬اند، و وضعيتِ امروزين ما براي هستي داشتن را تعيين كرده¬اند. بايد اين بازتابِ گذشته در اكنون را مانند محوري بنيادين مورد توجه قرار داد، و با تكيه به آن آرايش نيروها و رويارويي روايتها و تفسيرها در موردش را بازشناسي كرد. بايد با فهمِ وامي كه اكنون از گذشته دارد، آن را در اكنون به شكلي راستين و نه ساختگي احداث كرد. هرچند اين تاثير ناچيز يا ناخوشايند باشد، بايد غنيمتش شمرد، چرا كه اين تنها شكلِ برخورداري است كه ما از تاريخ توانيم داشت. &lt;br /&gt;
سپس، بايد داوري كرد. بايد تقارن را شكست، و همچون كنشگري خودمختار و مجهز به اراده، تفسيرِ خويشتن از تاريخ را بسته به موقعيتِ &amp;quot;من&amp;quot; در اكنون باز آفريد. بايد در ميان تاثيرهايي كه از گذشته به امروز رسيده است، دست به انتخاب زد، و صريحا، با پرهيز از كژديسه نمودنِ حقيقت، تاثيرها را گوشزد كرد و داوري خويش را بر كرسي نشاند. بايد بر اساس آنچه كه &amp;quot;من&amp;quot; در اكنون مي¬خواهد، و در تار و پود تاثيرهايي كه از گذشته تا به امروز تداوم يافته است، دست به كنش زد. بايد هويت را برگزيد و بازتعريف كرد و آن چنان هستي داشت. در اين حالت، &amp;quot;من&amp;quot; دست كم در سطحي فردي و به عنوان نظامي روانشناختي در مركزِ هستي نشسته است. و اين پيش شرطِ تمام اشكالِ ديگرِ حضور در مركز هستي است.&lt;br /&gt;
بايد به اين شكل، تاريخ اكنون را نگاشت.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
پی نوشت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1 بديهي است كه يادداشتهايي شخصي كه افراد در آنها براي به رمز نوشتنِ محتواي خاصي، خطي ويژه را ابداع مي¬كنند، از ديرباز وجود داشته است، اما عنصري در سپهر عمومي و سطحي جامعه شناختي نبوده است.&lt;br /&gt;
2 مضموني بسيار تكراري در كتيبه¬هاي شاهان دوران جديد آشور. به ويژه در نبشته¬هاي شروكين دوم و سناخريب اين عبارت را زياد مي¬بينيم.&lt;br /&gt;
3 توجه داشته باشيد كه در اين دوران اعضاي مقيمِ قلمروهاي سه گانه¬ي خاوري، مياني، آفريقايي و آمريكايي هنوز از وجود قلمروهاي ديگر خبردار نبودند و تا ديرزماني بعد هم به اين موضوع پي نبردند. به همين دليل هم هخامنشيان و شهروندانشان از وجود چينيان و سرخ پوستاني كه در آن دوران مراحل اوليه¬ي شهرنشيني و دولت¬سازي را سپري مي¬كردند، خبري نداشتند.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتابنامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن اثير، عزالدين علي، تاريخ كامل، ترجمه¬ي ابوالقاسم حالت، علمي، 1352.&lt;br /&gt;
پاتس، دنيل، تي. باستانشناسي ايلام، ترجمه¬ي زهرا باستي، سمت، 1385.&lt;br /&gt;
كتاب مقدس، (عهد عتيق و عهد جديد)، انجمن پخش كتب مقدسه، 1355.&lt;br /&gt;
گرني، اوليور، هيتي¬ها، ترجمه¬ي ژاله آموزگار، انتشارات پژوهشگاه مطالعات فرهنگي، 1371.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	De Certeau, M. Histoiricites Mystiques, Recherches de Science Religieuse, 73, pp: 325-354, 1985.&lt;br /&gt;
Rüster, E. )Chr. (Neu, Hethitisches Zeichenlexikon (HZL), Wiesbaden,1989.&lt;br /&gt;
Falkenstein, A. Archaische Texte aus Uruk, Berlin-Leipzig, 1936.&lt;br /&gt;
von Soden, W. The Ancient Orient: An Introduction to the Study of the Ancient Near East, Grand Rapids: Erdman&#039;s Publishing Company, 1985.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amir.dana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D9%90_%D8%A7%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%86&amp;diff=755</id>
		<title>نوشتن تاریخِ اکنون</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D9%90_%D8%A7%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%86&amp;diff=755"/>
		<updated>2014-05-20T09:31:36Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amir.dana: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نوشتن تاریخ اکنون (بخش نخست)، فروزش، شماره‌ی 3، تابستان 1388، ص: 4-14.&lt;br /&gt;
نوشتن تاریخ اکنون (بخش دوم)، فروزش، شماره‌ی 4، پاییز 1388، ص: 4-16.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شروين وكيلي&lt;br /&gt;
21/5/1387&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1. تاريخ، واژه ايست که با گذشته پيوند خورده است. مورخان، آن انديشمنداني هستند که به رخدادهايي که در گذشته به وقوع پيوسته اند مي پردازند، متوني کهن را که توسط گذشتگان نوشته شده اند تحليل مي کنند، و به عنوان متخصصاني که برش خاصي از زمانِ گذشته در قلمرو دانش و فهم شان است، نامدار مي شوند و اعتبار مي يابند. محوري که از اکنون آغاز مي شود و به زمان هاي دوردست منتهي مي شود، تيول مورخان است، و اين دامنه از لحظاتي پيش، از همان نقطه اي که رخدادهاي جاري در اکنون به گذشته تبديل مي شود، آغاز مي شود و تا نخستين نشانه هاي خط و نويسايي عقب مي رود. اين بدان معناست که تاريخ از سويي با گذشته، و از سوي ديگر با زبان، و به طور خاص زبانِ نوشته شده و متن سر و کار دارد. در آنجا که متني وجود ندارد، اقتدار مورخ پايان مي يابد و حکومت باستان شناس آغاز مي شود. &lt;br /&gt;
بر اين مبنا، تاريخ به عنوان شاخه ای از دانش که به گذشته مي پردازد، در ميان ساير شاخه هاي رسمي و دانشگاهي علم جايي براي خود باز کرده است، و موقعيتي به ظاهر هم ارز و هم زور با ساير شاخه هاي دانايي به دست آورده است. اين تصوير از علم تاريخ و مورخان با وجود آشنا و رايج بودن، اگر با دقتي بيشتر نگريسته شود، به تعارض هايي مفهومي بر مي خورد. از يک سو، چنين مي نمايد که تاريخ به نوعي با ساير دانشها متفاوت باشد. چرا که در آن از روش شناسي دقيق و رياضي گونه ي رايج در ساير علوم به شکلي منسجم و ساختار يافته استفاده نمي شود، و با وجود تلاشهاي فراواني که براي کمي، عيني، و تجربي ساختنِ شواهد تاريخي انجام گرفته است، اين علم همچنان ماهيت تفسيري و بلاغي خود را حفظ کرده است. &lt;br /&gt;
از سوي ديگر، چنين مي نمايد که تمام علوم ديگر را بتوان به نوعي زيرشاخه ي تاريخ دانست. چرا که تاريخِ هر علمِ خاص، کلِ داشته هاي آن علم را تا لحظه ي اکنون در بر مي گيرد و به تعبيري چنين مي نمايد که تاريخ و يا شاخه اي از آن که تاريخ علم باشد، به نوعي فراعلمِ زمان مدار تبديل شده باشد. &lt;br /&gt;
تاريخ، گذشته از اين تفاوتهاي روش شناختي و ابهام هايي که در مرزبندي اش وجود دارد، از يک نظر ديگر هم با ساير علوم تفاوت دارد، و آن هم تاثير مستقيم و تعيين کننده ايست که در هويت فردي و اجتماعي اعضاي يک جامعه دارد. هيچ علم ديگري را نمي توان يافت که به قدر تاريخ در شکل دادن به خودانگاره ي سوژه از خودش تاثير داشته باشد، و با پيکربندي هويت جمعي مردمي که در کنار هم زندگي مي کنند و &amp;quot;تاريخ&amp;quot; مشترکي دارند، کردارهاي آينده ي ايشان را تعيين کرده باشد. &lt;br /&gt;
تاريخ در اين معنا، تنها علمي است که با وجود تاثير شديد و چشمگيرش بر شکل دادنِ اکنون، پيوند خويش با اين برش زماني خاص را انکار مي کند. اگر از دستاوردهاي فني ناشي از علوم تجربي بگذريم، و تنها بر محتواي معنايي و بافتار تفسيري شاخه هاي علوم تمرکز کنيم، تاريخ را مهمترين شکل دهنده به شکلِ اکنون خواهيم يافت، و غريب است که اين تاثير فراگير و عمومي در مورد شيوه ي درک ما از خويشتن در اکنون، توسط علمي صورتبندي و بيان مي شود که مدعي کناره گيري از اکنون، و اقامت در گذشته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2. ادعاي اقامت در گذشته و انکار پيوند با حال، دستاويزي است که تاريخ را به نوعي مرجع غايي، به نوعي داور بي¬طرف و شکلي از سيستم لختِ نيوتوني تبديل مي¬کند، که کل حرکتها و رخدادها و تصميم¬هاي نهفته در اکنون را مي¬توان بر مبناي آن و در تناسب با آن سنجيد. تاريخ، با لانه کردن در گذشته است که مشروعيت و اقتدار کافي را براي شکل دادن به اکنون به دست مي¬آورد.&lt;br /&gt;
ميشل دو سرتو، يکي از بهترين بيانها را در مورد ضرورت بازبيني اين ادعاي تاريخ به دست داده است. چنين مي¬نمايد که برداشت دو سرتو در مورد اين نکته درست باشد که تاريخ، همواره بر شواهد و مستنداتي تکيه کرده که در اکنون حضور دارند و در حال مستقر شده¬اند (De Certeau, 1985). &lt;br /&gt;
اشياي گرد آمده در موزه¬ها، متون تاريخي، و نوشتارهاي نقش بسته بر سفالينه¬ها و ديوارها همه از آن رو موضوع علم تاريخ دانسته مي¬شوند، که در زمانه¬ي اکنون حضور دارند و يا با بند نافي از جنس روايت و نقل قول و يادبود به حالِ گريزپاي ما پيوند خورده¬اند. بر اين مبنا، تاريخ، تفسيري است که ما از چيزها و رخدادها و شواهدِ موجود در اکنون داريم. ماده¬ي خام تاريخ، که داربستهاي استوار ساختن گذشته¬ي ما را بر مي¬سازد، آن چيزي است که در زمان حال هست. بر اين مبنا، انکار اتصال شواهد تاريخي به اکنون، همچون ناديده انگاشتن انگيزه¬ي حال¬مدارانه¬ي مورخ، خطايي روش شناسانه محسوب مي¬شود.&lt;br /&gt;
پيوند تاريخ با گذشته، و انکار پيوند آن با زمان حال به قدري در ذهن ما رسوب کرده و نگاههاي ما به حدي بدان معتاد گشته¬اند که سخن گفتن از آن با لحني نقادانه و دعوت به جور ديگر انديشيدن در اين قلمرو در نگاه نخست نامفهوم و ناممکن مي¬نمايد. با توجه به اين که تلاش من در بازخواني و بازسازي تاريخ فرهنگ انساني به طور عام و تاريخ ايران زمين به طور خاص، دستيابي به شالوده¬اي استوار و مستحکم براي بازتعريف هويت خويشتن است، چنين گسستي از ديدگاه سنتي و گذشته¬مدارانه¬ي تاريخ را ضروري و بارآور مي¬دانم. براي ترسيم حد و مرزهايي که در دعوت به &amp;quot;اکنون¬مدار&amp;quot; ديدنِ تاريخ نهفته است، بايد نخست به زمينه-اي انديشيد که ناديده انگاشتن اين ديدگاه را به امري چنين مرسوم مبدل ساخته است. &lt;br /&gt;
آماج اصلي اين نوشتار، طرح شرايطي است که به گسسته شدنِ بند ناف تاريخ با اکنون منتهي شده است. اين شرايط را با رجوع به متوني که امروز تاريخي ناميده مي¬شوند، و معمولا در زمان نگاشته شدنشان هم همچون تاريخ فهميده مي¬شدند، انجام خواهم داد. يعني به شرايطي خواهم نگريست که در آنها تاريخ مستقر در اکنون، که گمان دارم زماني با اقتدار تمام وجود داشته است، به تاريخِ ابتر و مخفي در گذشته تبديل شد. به طور خلاصه، موضوع اصلي اين نوشتار، چگونگي گسسته شدنِ پيوند ميان تاريخ و اکنون، و محدود ماندنش به گذشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3. در مورد اين که نخستين متون تاريخي در چه زماني و در چه تمدني نوشته شدند، توافقي عمومي وجود دارد، هرچند در مورد دلالتِ اين متون در همان تمدنها بحث و کشمکش بسيار است. مي¬دانيم که خط در ابتداي هزاره¬ي سوم پ.م در کهنترين تمدنهاي يکجانشين -ايران زمين (مشتمل بر ميانرودان، سغد و خوارزم، ايلام، و دره¬ي سند)، آناتولي و مصر-  پديدار شد، و در ابتداي کار براي ثبت رخدادهايي از جنس تحولات سياسي يا باورهاي ديني به کار گرفته شد. &lt;br /&gt;
متون تاريخي در مصر، تا دير زماني که تا حمله¬ي هيکسوس¬هاي آسيايي به طول انجاميد، در عمل به زنجيره¬اي از نسب¬نامه¬هاي رسمي که ارتباط فرعون را با فرعونهاي پيشين نشان مي¬داد و ساختاري بسيار رسمي و صورتبندي شده در قالب چندين نام ديني و دولتي داشت، منحصر مي¬شد. بخش مهمي از تاريخ مصر در دوران پيش از حاکميت هيکسوسها را بايد در متوني که در کل خصلتي غيرتاريخي دارند و داستانهايي تخيلي يا دعاهايي ديني را در بر مي¬گيرند، جستجو کرد. &lt;br /&gt;
در مقابل، در قلمرو ايران زمين بود که نخستين متون تاريخي به معناي ثبت رخدادهاي ويژه و محصور در زمان و مکان، توليد شد. اين امر، تا حدود زيادي مديون چند پارگي جغرافيايي اين قلمرو، و ظهور تمدنهايي متفاوت بر پهنه¬ي آن بود. در کل، متون تاريخي پديد آمده در ايران زمين، بيشتر از رده¬ي فتح نامه¬ها و گزارشهايي جنگي هستند که محور اصلي¬شان نبرد ميان قطبِ ايلام -–ميانرودان است.  &lt;br /&gt;
يکي از نخستين متوني که مي¬توانند همچون متني تاريخي نگريسته شوند، و تاريخ ميانرودان باستان (سومر) و همچنين تاريخ نوشته شده¬ي انساني با آن شروع مي¬شود، شرح نبرد انمرکار -–شاه دولتشهرِ سومريِ اوروک- با شاهِ اَرَت -–احتمالا منطقه¬ي شهداد- در ايرانِ جنوبي است. در اين کتيبه که به خط ميخي سومري نوشته شده، براي اولين بار، مي¬بينيم که متن با عبارتِ آشناي &amp;quot;يکي بود، يکي نبود!&amp;quot; آغاز مي¬شود. حماسه¬ي ديگر سومري، که در ضمن کهنترين متنِ داراي نام گيلگمش هم هست، به نبردي در ميان دو دولتشهرِ کيش و اوروک اشاره مي¬کند که در جريان آن گيلگمش -–شاه اوروک- پس از متحد شدن با جنگاوران سرزمينش و فرونشاندن مخالفتهاي شوراي ريش سپيدان شهرش، به کيش لشکر مي¬کشد و پس از محاصره کردنِ آنجا، با شاه اين شهر که آگا نام دارد، صلح مي¬کند. در هردوي اين متون، روايتي تاريخي به اساطير درآميخته است. در حماسه¬ي انمرکار، شاه اوروک فرزند خداي خورشيد -اوتو- دانسته مي¬شود و ارتباط گيلگمش هم که با خدايان سومري به قدر کافي مشهور هست(Falkenstein, 1936). &lt;br /&gt;
متون سومري¬اي که به رخدادهايي تاريخي پرداخته¬اند، در کل از الگويي پيروي مي¬کنند که در همين دو متن اوليه وجود دارد: استعاره¬هايي اندک و معمولا گويا، متوني کوتاه و بيانيه مانند، و ارجاعهايي مبهم و نادقيق به اشخاص و جاها، به شکلي که آشکار است متن براي کساني نوشته شده که مکان شهرها و هويت شاهان و کسانِ نامبرده شده در کتيبه¬ها را به خوبي مي¬دانسته¬اند. در يکي از متون ديگري که چند قرن بعد، توسط اورکاگينه -شاه اور- به مناسبت غلبه¬ي او بر رقيبش که کاهني بلندپايه بود، نوشته شده است، اشاره¬هايي به اقدامات دادخواهانه¬ي شاه جديد وجود دارد و براي نخستين بار از واژه¬ي &amp;quot;آزادي&amp;quot; به عنوان محور مشروعيت بخشي به شاهي که مردم را از قيد ستم کاهني زياده خواه نجات داده، مورد استفاده واقع شده است. &lt;br /&gt;
در ميانرودان پس از آمدن اکدي¬ها الگوي نوشتن تاريخ کمي تغيير يافت. اين تغيير بيشتر به توجه به ريزه¬کاري¬ها و تاکيد بر ساختار ادبي متون تاريخي مربوط مي¬شد، تا تحولي بنيادين در سبک روايت. اين تحول را مي¬توان با مقايسه¬ي کتيبه¬هاي به جا مانده از قبل و بعد ورود اکدي¬ها به ميانرودان دريافت. اِآناتوم -شاه لاگاش در 2460 پ.م- که با ايلاميان جنگيد و بر ايشان چيره شد، سه متن کمابيش مشابه از خود به جا گذاشته است که يکي از آنها به اين شرح است:&lt;br /&gt;
&amp;quot;ايلام، کوه بلند با سلاح در هم کوبيده شد. پشته¬هايي از اجساد بر هم تلنبار شد، اَرَو که اِنسي (حاکم) آن درفشها را برافراشته بود، با سلاح در هم کوبيده شد. پشته¬هايي از اجساد بر هم تلنبار شد، اومّا با سلاح در هم کوبيده شد، بيست پشته از جسد برهم تلنبار شد.(پاتس، 1385: 143)&amp;quot;&lt;br /&gt;
کمتر از دو قرن پس از نوشته شدن اين متن، ريموش که فرزند و جانشين شروکين -بنيانگذار پادشاهي اکد- بود، در کتيبه¬اي به متنهاي تاريخي به معناي دقيق کلمه بسيار نزديک شد:&lt;br /&gt;
&amp;quot;اَبَل گَمش، پادشاه برهشوم را در نبرد مغلوب کرد. زَهَر و ايلام در ميانه¬ي برهشوم رزم¬آرايي کردند. اما ريموش پيروز شد. 16212 تن کشته و 4216 نفر اسير شدند. امهسيني پادشاه ايلام اسير شد، ؟ از ايلام اسير شد. سيدَگو فرمانرواي برهشوم اسير شد و شرگَپي در كنار رودخانه¬ي قبليتوم اسير شد. پشته¬هايي از اجساد در شهر روي هم تلنبار شد.(پاتس، 1385: 167)&amp;quot;&lt;br /&gt;
چند قرن بعد، در حدود 2100 پ.م پوزور اينشوشيناک که پادشاه ايلام بود، کتيبه¬اي نوشت و پيروزيهاي خويش را با همين سبک در آن شرح داد:&lt;br /&gt;
&amp;quot;حاکم شوش، گيرنيتا، سرزمين ايلام، پسر شيمپي ايشهوک، دشمنان کيماش و هورنوم را اسير کرد. هوپسانا را فرو پاشيد و هشتاد و يک شهر و منطقه را در يک روز زير پاهايش ويران کرد. آنگاه که پادشاه سيماشکي به سويش آمد، بر پاهايش آويخت. پوزور اينشوشيناک نيايشهاي او را شنيد و...(پاتس، 1385: 194)&amp;quot;&lt;br /&gt;
سنتي که با ورود اکدي¬ها به ميانرودان شکل گرفت و زبان روايي متون تاريخي را از حالت استعاري و اساطيري¬اش به وضعيتي دقيقتر و روشنتر تبديل کرد، تا دو هزاره پس از ورود ايشان به ميانرودان همچنان تداوم يافت. در ابتداي قرن هشتم پ.م گزارش دقيق حمله¬ي شروکين دوم به ماد و ايلام را داريم، که در آن شمار تلفات و نام و نشان شهرهايي که ارتش او از آن عبور کرده¬اند، با دقت ذکر شده است. اين رده از متنها در نهايت به کتيبه¬ي مصور آشور بانيپال، واپسين شاه بزرگ آشور ختم مي¬شوند که در آنها شرح پيروزي او بر پادشاه ايلام آورده شده است. &lt;br /&gt;
فتح¬نامه¬هاي اين دوران، لحن ساده و گاه صميمانه¬اي دارند، حمورابي در متني که در ميانه¬ي قرن هفدهم پ.م نوشته است، از اين که پس از هجوم اوليه¬اش به ايلام به سختي شکست خورد و هراسان، نا اميد و افسرده به شهر خويش بازگشت، سخن مي¬گويد، و آشور بانيپال وقتي از اتحاد ايلامي¬ها با بابلي¬ها در برابر سپاهيانش سخن مي¬گويد، اشاره مي¬کند که &amp;quot;من هرگز انتظار نداشتم ايلامي¬ها با من دشمني کنند.&amp;quot; &lt;br /&gt;
با اين وجود، شاهاني که اين کتيبه¬ها را مي¬نوشتند، به چشم¬انداز ويژه¬ي خويش از جنگ پايبند بودند. چنان که وقتي در نبرد هَلوله (693 پ.م)، سپاهيان آشوري در برابر ارتش متحد ايلام و بابل صف آراستند و نبردي سخت خاک ساحل دجله را خونين کرد، هر دو طرف ادعاي پيروزي کردند(Von Solen, 1985: 58). بر اساس سالنامه¬هاي بابلي، شاه ايلام که هومبان نيمنا نام داشت، بر آشوريان پيروز شد، و اين در حالي بود که سناخريب - شاه آشور- هم پس از بازگشت به شهر خويش کتيبه¬ي نبي يونس را منتشر کرد و در آن نوشت که در هلوله بر ايلاميان و بابليان چيره شده و پسر شاه بابل را اسير کرده است: &amp;quot;آنها را شکست دادم، صد و پنجاه هزار تن از جنگجويانشان را از دم تيغ گذراندم،...&amp;quot;&lt;br /&gt;
اين چيزي بود که چند قرن قبل در نبرد بزرگ ميان رامسس دوم و شاه هيتي¬ها در سوريه نيز تکرار شده بود و در آن هنگام هم هريک از دو طرف پس از بازگشت به کشورشان براي خود ادعاي پيروزي کردند و جشن گرفتند. در اين هنگام البته، چنين روايتهاي ضد و نقيضي از يک نبرد، تنها به مواردي مربوط مي¬شد که نتيجه¬ي جنگ نامعلوم و دستاورد آن مبهم بود. و هنوز تا زماني که پادشاهي مانند نرون پس از شکست در جنگ با ايران و وادار شدن به واگذاري تاج ارمنستان به شاهزاده¬اي ساساني، در رم جشن بگيرد و ادعاي پيروزي کند، قرنها زمان مانده بود.&lt;br /&gt;
در جهان باستان، متوني که به رخدادهايي مهم و به اصطلاح امروزين &amp;quot;تاريخي&amp;quot; دلالت مي¬کردند، تنها به شرح نبردها و پيروزيهاي شاهان منحصر نبودند. نبايد از ياد برد که مردماني که در اين دوران مي-زيستند، در مورد رخداد تاريخي  برداشتي متفاوت با درک امروزين ما داشتند، و تاسيس يا مرمت يک معبد را به اندازه¬ي -و گاهي بيش از- پيروزي در يک نبرد مهم مي¬دانستند. از اين رو به همراه کتيبه¬هايي که پيروزي شاهان را بر هم شرح مي¬دهد، انبوهي از متون با ساختار مشابه را هم داريم که به بازسازي و مرمت معابد دلالت مي¬کنند. يکي از آنها، که نمونه¬ي خوبي از اين رده از متون است، کتيبه¬ي هومبان نومان، شاه مقتدر ايلام است که در فاصله¬ي 1340 تا 1350 پ.م بر اين سرزمين فرمان مي¬راند. او در کتيبه¬اي چنين نوشته است:&lt;br /&gt;
&amp;quot;...من هومبان نومان پسر اتَّر کيتاه هستم. گسترنده¬ي قلمرو شاهي، سرور (سرزمين) ايلامي، صاحب تاج و تخت ايلام، پادشاه انشان و شوش. ايزد بزرگ به خاطر به سبب نسب بردن از مادرم مرا برگزيد و دوستدارم شد. سعادت و بهروزي برقرار شد. تاج شاهي بازگردانده شد، اينشوشيناک پادشاهي را به من داد. براي زندگي¬ام، براي زندگي ميشيم روه، براي زندگي ريشپ لا، براي اين معبد که کاملا ويران شده بود، در محل آن کوکونومي (قربانگاهي) ساختم آن را به ايزد بزرگ، به کيريريشا و حاميان زمين اهدا کردم. کيريريشا و حاميان زمين به من عمر طولاني اعطا کنند، باشد که آنان به من پادشاهي¬اي اعطا کنند که همواره پر رونق باشد.(پاتس، 1385: 326)&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
4. بافت کلي متوني که شرحشان گذشت، از قواعدي عمومي و مشابه پيروي مي¬کنند. &lt;br /&gt;
نخست آن که تمام اين متون، با اختصار و دقتي که تنها به حجم غنيمتها و شمار مناطق ويران شده اختصاص دارد، عمليات جنگي¬اي را که به پيروزي ختم شده¬اند، توسط رهبر سپاه پيروزمند ثبت کرده است. و يا به انجام کاري نيک - از جمله مرمت يا ساخت معبد، و اهداي پيشکشي بزرگ به خدا يا ايزدبانويي محبوب- دلالت مي¬کند. به عبارت ديگر، هسته¬ي مرکزي تمام متون ياد شده را رخدادي که مهم پنداشته مي¬شده، تشکيل مي¬دهد. &lt;br /&gt;
دوم آن که تمام متون ياد شده، کتيبه¬هايي هستند که توسط پادشاهاني نوشته شده¬اند که ادعاي غلبه بر دشمنانشان را در ميدان نبرد داشته¬اند، يا فاعلِ آن کارِ نيک و آييني بوده¬اند. به عبارت ديگر، فاصله¬ي زماني ميان رخداد ياد شده و زمان ثبت آن بسيار اندک بوده، و کسي که آن را ثبت کرده، همان کسي بوده که آن را به انجام رسانده است. &lt;br /&gt;
ديگر آن که در تمام اين متون، از نام کسان و شهرها به شکلي ياد شده که گويي همگان از ماهيت آن با خبر هستند. به همين دليل هم موقعيت جغرافيايي بسياري از شهرها و مناطق هنوز به درستي شناسايي نشده است. از خدايان، شهرها، و افراد تنها با نام، و گاه با نامي اختصاري يا ضميري ساده- ياد شده و به اين ترتيب آشکار بوده که در زمان نوشته شدنِ متن، همه از جزئيات موضوع با خبر بوده¬اند، و پيش فرض نگارنده هم اين بوده که مخاطبانش در مورد ماهيت عمومي موضوع اطلاعاتي کامل دارند. &lt;br /&gt;
به بيان ديگر،  اين متون را شاهاني پيروزمند براي مردم خود مي¬نوشته¬اند، و اينان کساني بوده¬اند که کمابيش در جريان امور قرار داشته¬اند، و کردار شاه در نوشتن متن کتيبه و حک کردنش بر ديوارنگاره يا لوح، بيشتر عملي آييني بوده که تثبيت و جاودانه کردنِ آن را در قالب خطوطي مقدس رقم مي¬زده است. متون سومري، اکدي، ايلامي، و مصري به روشني به نويسندگاني تعلق داشته¬اند که تاريخ دوران خويش را در پيوندي انداموار با اکنون، براي مردمي که در همين زمان حال مي¬زيستند، روايت مي¬کردند. زمان افعال به حال يا گذشته¬اي نزديک و به ياد آوردني مربوط مي¬شود و ارجاعاتي به گذشته¬هاي دور يا دورانهاي تاريخي از ياد رفته وجود ندارد، و همه چيز به تلاش براي ثبت رخدادي مي¬ماند که در اکنون رخ داده و قرار است براي مردمي حاضر در همان اکنون، تثبيت شود. اين ماجرا در مورد متونِ باقي مانده از تمدنهاي ديگر -مانند هيتي-ها، اورارتوها، و ميتاني¬ها- هم مصداق دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
5. در ميان متونِ دوران باستان، به ويژه کتيبه¬هاي به جا مانده از هيتي¬ها در بحث ما اهميت دارد. اين مردمان که در فلات آناتولي پادشاهي نيرومندي برقرار کرده بودند، نمايندگان نخستين موج مهاجرت آرياييها محسوب مي¬شدند و اولين کشور مقتدر آريايي را در فاصله¬ي 1600-1200 پ.م در جهان باستان بنيان نهادند. اين امر به خصوص از آن رو اهميت دارد که خداياني مانند مهر و زروان براي نخستين بار در کتيبه-هاي ايشان مورد اشاره واقع شده¬اند و ردپاي باورهاي هند و ايراني ديرينه را در تمدنشان مي¬توان باز يافت. دومين دليل اهميت ايشان، آن است که به شکلي بسيار روشن و برجسته اين پيوندِ متون تاريخي با زمان اکنون را نشان مي¬دهند.&lt;br /&gt;
هات توسيليس اول (1650-1620 پ.م)، شاه مقتدر هيتي که سرزميني متحد و نيرومند را براي فرزندش به ارث گذاشته بود، در متني که همچون وصيتنامه¬اي سياسي براي مردم کشورش و پسرش تنظيم کرده بود، با لحني بسيار خودماني سخن خويش را چنين شروع مي¬کند: &lt;br /&gt;
&amp;quot;ببينيد، مورسيليس اکنون پسر من است... خدا به جاي شير، شير (ديگري خواهد نشاند)... پس از گذشت سه سال، بايد به جنگ برود... اگر او را هنگامي که هنوز کودک است به جنگ برديد، سالم بازش گردانيد،... تاکنون هيچ يک (از اعضاي خانواده¬ام) از فرمان من اطاعت نکرده است، مورسيليس، تو بايد از آن اطاعت کني.سخنم را به خاطر بسپار. اگر سخن پدر را به خاطر بسپاري (نان خواهي خورد) و آب خواهي نوشيد. وقتي به سن بلوغ رسيدي، دو يا سه بار در روز غذا بخور و خوش بگذران. پير که شدي هر چقدر خواستي بنوش. در آن هنگام است که مي¬تواني سخن پدرت را از ياد ببري!... پدربزرگم پسرش را به عنوان لابارنا در ساناهوئيتا منصوب کرد. (اما بعد) خدمتگزاران و شهروندان برجسته به سخنان پادشاه توجهي نکردند و پاپا ديلماه را بر تخت نشاندند. اکنون چند سال از آن زمان گذشته است؟ ...خانه¬هاي شهروندان برجسته چه شدند؟ آنها کجا رفتند؟ آيا نابود نشده¬اند؟(گرني، 1371: 166 و 167)&amp;quot;&lt;br /&gt;
آنچه که در مورد اين کتيبه اهميت دارد، نوع ارتباط آن با زمان و رخدادهاي تاريخي است. آشکارا، متن در مورد حوادثي تاريخي سخن مي¬گويد. شاهي از منصوب کردن پسرش به عنوان جانشين سخن مي¬گويد، و مردم را به پيروي از فرمان خويش فرا مي¬خواند. در عين حال، اشاره¬هايي به رويدادهاي زمان پدربزرگش هم در آن وجود دارد و به اين ترتيب استخوان¬بندي متن بر مبناي عناصري تاريخي و رخدادهايي مشخص استوار شده است. با اين وجود، هات توسيليس خود را به زمان گذشته محدود نکرده است. او در مورد اين که فرزندش در چه زماني و چگونه بايد به جنگ برود، چيزهايي مي¬گويد، و حتي چگونه خوردن و نوشيدن را هم در آينده به او آموزش مي¬دهد. اينها همه در متني است که با اعلام وليعهدي او شروع مي¬شود و با يادآوري شورشي در زمان پدربزرگش ختم مي¬شود. به روشني مي¬توان ديد که در اينجا پادشاهي بر نقطه¬ي زمان حال ايستاده و از آنجا در مورد حوادثي که در گذشته رخ داده¬اند يا در آينده رخ خواهند داد، داوري کرده و اعلام موضع مي¬کند. &lt;br /&gt;
در ميان جانشينان هات توسيليس، به ويژه بايد از مورسيليس ياد کرد که به دقت وقايع زمان خويش را ثبت مي¬کرد و اين کار را در مورد رخدادهاي دوران پدر و پدربزرگش هم انجام داد. بي آن که ارتباط خويش را با اکنون از دست بدهد. چهار قرن پس از او، هات توسيليس سوم (1264-1239 پ.م) بر تخت نشست و از آنجا که بر خلاف قوانين مرسوم قلمرو هيتي برادرزاده¬اش - اورحي تسحوب (1271-1264 پ.م) که پادشاه قانوني بود - را از قدرت برکنار کرده بود، ناچار شد بيانيه¬اي براي تثبيت مشروعيت خود صادر کند(Ruster, 1989). اين بيانيه نيز آشکارا به رخدادي تاريخي دلالت مي¬کند. پادشاه در اين کتيبه سخن را با شرح دوران کودکي¬اش، و حمايتي که ايزدبانوي ايشتار از او مي¬کرده مي¬آغازد، و از رقابتش با دشمنان حسودش، و چيرگي¬اش بر آنها مي¬نويسد. بعد، سخن را به اختلافش با اورحي تسحوب مي¬کشاند:&lt;br /&gt;
&amp;quot;اما به سبب احترام به برادرم (که پادشاه پيشين بود) کاري نکردم. تا هفت سال سر از اطاعت نپيچيدم. اما آن مرد در صدد نابودي من برآمد... از من هاک پيس و نريکا را گرفت. اين بود که از  او اطاعت نکردم و بر ضد او سر به شورش برداشتم. با وجود اين، اگرچه عليه او شورش کردم، با سوار شدن بر گردونه¬ي جنگي يا در خانه بر ضد او گناهي مرتکب نشدم....ايشتار اورحي تسحوب را ترک کرد، و حتي در شهر خودش او را مانند خوکي در خوکداني زنداني کرد و همه¬ي خات توساس (پايتخت هيتي¬ها) به سوي من بازگشت... خواه فرزند، خواه نواده، خواه خلف هات توسيليس و پودوحپا، هرکس در آينده وارث تاج و تخت شود، بايد ايزدبانوي ايشتار ساموحا را در ميان خدايان بپرستد.(گرني، 1371: 170و171)&amp;quot;&lt;br /&gt;
در اينجا هم مي¬بينيم که شاهي در ضمنِ اشاره به تاريخِ گذشته، از حقانيت خويش براي تسلط بر حکومت سخن مي¬گويد و اين نکته را دستمايه¬ي سفارشهايي در مورد رفتار مردمان در آينده قرار مي¬دهد. به عبارت ديگر، در متونِ هيتي، آن رخداد تاريخي¬اي که هسته¬ي اصلي تاريخ را تشکيل مي¬دهد، نه تنها در زمانه¬ي اکنون لانه کرده است، بلکه متني را نيز ايجاب مي¬کند که علاوه بر اشاره به آن، به رخدادهايي در پيش و پس از آن نيز اشاره دارند. هات توسيليس سوم در عين حال که از سرکشاني که بر پدربزرگش شوريده بودند، ياد مي¬کند، از پسرش مي¬خواهد تا بعد از بلوغ به زندگي شادخوارانه¬اي بپردازد و در هنگام پيري سفارشهاي او را فراموش کند، و هات توسيليس سوم پس از يادآوري پيمان شکني¬ها و بدخواهي¬هاي برادرزاده¬اش و اشاره به رخداد اصلي که برکناري اوست، سفارش مي¬کند که ايزدبانوي پشتيبان او توسط آيندگان پرستيده شود. اين نشت کردنِ گذشته و آينده در هاله¬ي اطراف رخدادي حال-مدارانه، تنها به تمدن هيتي منحصر نيست، هرچند برجسته¬ترين نمودهاي خود را در آنجا مي¬يابد. در ايلام نيز، در کتيبه¬هاي اهدايي اونتاش ناپيريشا، که سازنده¬ي زيگورات اور است، چنين مي¬خوانيم: &lt;br /&gt;
&amp;quot;من، اونتاش ناپيريشا معبد بلند را از خشتهاي طلا و نقره، ابسيدين و مرمر ساختم و آن را به خداي بزرگ و به اينشوشيناک سيان کوک اهدا کردم. هرکه آن را فرو ريزد، خشتهايش را خراب کند، طلا، نقره، ابسيدين، مرمر و آجرکاري¬اش را بربايد و به کشور ديگري ببرد، باشد که خشم خداي بزرگ، خشم اينشوشيناک و کيريريش سيان کوک بر او نازل شود و اعقاب او زير خورشيد سعادتمند نشوند.(پاتس، 1385: 327)&amp;quot;&lt;br /&gt;
همسرِ همين شاه، کتيبه¬اي زيبا بر تنديس عظيمِ مفرغينش دارد که بر آن چنين نوشته است:&amp;quot; من ناپير اسو، همسرِ اونتاش ناپيريشا هستم. آن که پيکره¬ي مرا بربايد، آن را خرد کند، کتيبه¬اش را خراب کند، يا نام مرا پاك کند، باشد که با نفرين ناپيريش، کيريريش و اينشوشيناک هلاک گردد، نامش از ميان برود، فرزندش نازا گردد، و...(پاتس، 1385: 327)&amp;quot;&lt;br /&gt;
از همين دو کتيبه، مي¬توان اين نکته را دريافت که در متون کهنِ تاريخي غيرهيتيايي هم، که اتفاقا کتيبه¬هاي پيشکشي و متون نذري بخش مهمي از آن را تشکيل مي¬داده¬اند، پيوندي مشابه را در ميان رخدادِ مهم مورد نظر و هاله¬اي از گذشته و آينده که در پيرامون آن تنيده شده است، نشان مي¬دهند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
6. پس از آن که کوروش بزرگ ظهور کرد، فرآيندي را آغاز کرد که به متحد شدنِ کل سرزمينهاي نويسا در قلمرو مياني منتهي شد. اين بدان معنا بود که حوزه¬هاي فرهنگي متفاوتي که در آن زمان در قلمرو مياني وجود داشتند و از حضور يکديگر با خبر بودند، در مدت چند دهه به شکلي برق¬آسا از نظر سياسي زير درفش هخامنشيان متحد شوند و به شکلي پايدار و کارآمد از نو سازماندهي شوند. به اين ترتيب تمدنهاي دره¬ي سند، ايران شرقي، ماد، پارس، ايلام، ايران مرکزي، ميانرودان، آناتولي، فنيقيه، يونان (که مراکزش در آسياي صغير قرار داشت و بعدها به بالکان منتقل شد)، و مصر در يک نظام يکپارچه¬ي سياسي در هم آميختند. اين دولت غول پيکرِ نوظهور که تمام قلمروهاي نويساي شناخته شده¬ي آن دوران در قلمرو مياني را در بر مي-گرفت، نخستين &amp;quot;مرکزِ&amp;quot; فراگير و عمومي را در نظامهاي اجتماعي باستاني پديد آورد، و اين مرکزي بود که به خاطر بي¬رقيب و يگانه بودنش، براي مدتهايي مديد پا برجا ماند و بعدها در قالبي اساطيري به سرمشقي و سرنموني براي دولتهاي توسعه طلب بعدي تبديل شد.&lt;br /&gt;
ظهور هخامنشيان، با دگرديسي بنياديني در شيوه¬ي سازماندهي معنايي هستي همراه بود، که خواه ناخواه ردپاي خود را بر شيوه¬ي نگارش تاريخ و ارتباط رخدادها با زمان نيز بر جاي مي¬نهاد. مهمترين نمود اين امر، ظهور نخستين نظام معنايي مرکزمدار در تاريخ فرهنگ انساني بود، که مرکزي غايي و هستي شناختي–- و نه موضعي و محلي- را ادعا مي¬کرد. به اين ترتيب پرستش خدايي يگانه، که بر کشوري يگانه نظارت داشت و شاهنشاهي يکتا فرمانبردارش بود، در اين گستره رواج يافت. يک مرجع غايي براي قانونگذاري، و يک قدرت سياسي برترِ پارسي به همراه دستگاه ديوانسالاري متمرکز و منسجمي در اين ميان برخاستند که شيوه¬ي رمزگذاري رخدادهاي گيتيانه را در چشم مردمان و زمامداران دگرگون ساختند.&lt;br /&gt;
بهترين نمود اين دگرديسي را در کهن¬ترين متنِ تاريخي باقي مانده از اين دوران مي¬توان باز يافت. متني که از داريوش بزرگ در بيستون به جاي مانده است، و من ترديدي ندارم که متوني ديگر - از کوروش و کمبوجيه و برديا- پيش از آن وجود داشته¬اند که به دلايل سياسي يا تصادفي از ميان رفته¬اند.&lt;br /&gt;
به هر صورت، کتيبه¬ي بيستون از چند نظر با متون تاريخي ديگري که در همان اعصار توسط ادامه دهندگانِ سنن کهن تاريخ نويسي نگاشته مي¬شدند. تفاوت دارد. به عنوان مثال، به اين متون که در زمان زمامداري کوروش بزرگ در بابل نوشته شده¬اند، توجه کنيد. متن نخست از سالنامه¬هاي بابلي برگرفته شده است و پيروزي کوروش بر آستياگ مادي را روايت مي¬کند، و در ضمن به رفتار عجيب نبونيد شاه بابل و ناديده انگاشته شدن مراسم ديني بابليان توسط او دلالت دارد. اين متن در بابلي نوشته شده كه هنوز توسط كوروش فتح نشده و براي خود يك پادشاهي بزرگ و مقتدر است.&lt;br /&gt;
&amp;quot;سال ششم (از سلطنت نبونيد) ]550 پ.م[: شاه ايشتومِگو ]آستياگ[ سربازانش را فراخواند و براي مقابله با کورَش، شاه انشان، شتافت، تا با او در نبرد رويارو شود. ارتش آستياگ بر او شورش کرد و او را در غل و زنجير به کورش تحويل داد. کورش به سمت شهر آگامتانو ]اکباتان[ پيش رفت و خزانه¬ي سلطنتي را تصرف کرد. او سيم و زر و ساير اشياي گرانبهاي آگامتانو را به عنوان غنيمت به انشان برد. اشياي گرانبهاي  (...).&lt;br /&gt;
سال هفتم ]549 پ.م[: شاه در تِما ماند. شاهزاده و صاحب منصبان و سربازانش در اکد ]بابل[ ماندند. شاه براي مراسم ]سال نو[ در ماه نيسانو ]فروردين[ به بابل نيامد. تصوير ]بتِ[ خداي نَبو به بابل نيامد. در نتيجه تصوير خداي بِل ]مردوک[ از بابل خارج نشد و به اساگيل نرفت. جشن اول سال از قلم افتاد. اما پيشکش¬ها در معبد اساگيل و ازيدا در تطابق کامل با سنن داده شد. کاهن اوريگالو مراسم تقديم شراب به خدايان را انجام داد و معبد را تطهير کرد.&amp;quot;&lt;br /&gt;
	آشکارا، اين متن دنباله¬ي همان سنت تاريخ نويسي باستاني ايلاميان و سومريان و اکديان است. هر سال با مهمترين رخدادي که در آن وقوع يافته مشخص شده است. همچنين است در کتيبه¬ي حقوق بشر کوروش، كه حدود ده سال بعد در همين بابل نوشته شده. در اين كتيبه چنين مي¬خوانيم: &lt;br /&gt;
&amp;quot;او (مردوك) کاوش کرد، در ميان¬شان جستجو کرد و شاهزاده¬اي راستکار را از صميم قلب يافت، و با دستانش او را گرفت. او کوروش، شاه انشان، را به نام فراخواند، او وي را به سروري کل جهان منصوب کرد.&lt;br /&gt;
او سرزمين قوتو، و تمام اونام-ماندا (ماد) را در برابر پاهايش به خاک افکند. مردمان سر سياه، را به دست وي سپرد تا بر ايشان غلبه کند. او ايشان را با عدالت و راستي گرفت. مردوک، سرور بزرگ، با خوشنودي به مراقبتي که از مردمش مي¬کرد نظر افکند، بر کردار پرهيزگارانه¬اش، و قلب درستکارش. او باعث شد تا به شهرش، بابل برود، وادارش کرد جاده¬ي بابل را در پيش بگيرد، همچون دوست و همراهي در کنارش.&lt;br /&gt;
سربازان فراوانش، با شماري نامعلوم، همچون آبهاي يک رودخانه غرق در اسلحه به همراهش پيش رفتند. &lt;br /&gt;
او اجازه داد تا بدون نبرد و کشمکش به بابل وارد شود. او شهر بابل، اين سرزمين فاجعه¬زده را نجات داد. او نبونيد شاه  را که از او نمي¬ترسيد، به دستانش سپرد. همه¬ي مردم بابل، سومر و اکد، شاهزاده و حاکم، در برابرش به خاک افتادند و پاهايش را بوسيدند. آنان از سلطنتش شادمان شدند و چهره¬هايشان درخشان شد.&amp;quot; &lt;br /&gt;
	ناگفته نماند كه كتيبه¬ي حقوق بشر كوروش، به چندين دليل - از جمله غيابِ تكان دهنده¬ي خشونت و اشاره به كنش جنگي، در متون تاريخي جهان باستان يگانه است و سرآغاز نبشته¬هاي هخامنشي¬اي محسوب مي¬شود كه دقيقا به همين دليل منحصر به فرد و غيرمعمول تلقي مي¬شوند. با اين وجود، آشكار است كه چارچوب معناييِ متن در مورد مفهوم تاريخ، هنوز &amp;quot;هخامنشي&amp;quot; نيست، و ساختاري همسان با كتيبه¬هاي پيشينِ بابلي و هيتي دارد. در اينجا هم شاهي رخدادي را روايت مي¬كند. اما اين روايت از سويي بر لنگرگاهِ اكنون آويخته شده است، و از سوي ديگر براي مردمي بازگو مي¬شود كه خود در خلق آن و تجربه¬اش سهيم بوده¬اند. &lt;br /&gt;
با كتيبه¬ي بيستون، اما، تاريخ نگاري دستخوش تغييري جدي مي¬شود. كتيبه¬ي بيستون به دليل ساختار ويژه¬اش، شايسته¬ي آن است كه دقيقتر مورد وارسي قرار گيرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	7. كتيبه¬ي بيستون از چند نظر يگانه و مهم است. برخي از برجسته¬ترينِ اين ويژگيها عبارتند از:&lt;br /&gt;
الف) بيستون، بزرگترين نبشته¬ي سنگي باستاني جهان است و مفصل¬ترين متن &amp;quot;تاريخي&amp;quot; را داراست.&lt;br /&gt;
ب) بيستون نخستين و تنها نبشته¬ي مهمي است كه خطِ به كار گرفته شده در آن خطي مصنوعي است. تمام نبشته¬هاي شناخته شده، و تمام متونِ عموميِ&amp;lt;sup&amp;gt;1&amp;lt;/sup&amp;gt; نگاشته شده تا پيش از دوران مدرن، - و حتي تمام اين متون در دوران مدرن- به خطوطي نوشته شده¬اند كه طبيعي بوده¬اند. يعني محصول سير طولاني و فراخ دامنه¬اي از دگرديسي¬هاي نمادين و وامگيري¬هاي بينازباني و بيناخطي بوده¬اند. نخستين ردپايي كه در كل تاريخ نوشتار از &amp;quot;ابداع&amp;quot; و بر ساختنِ خط در دست داريم، به دوران داريوش و زايش خط پارسي باستان مربوط مي¬شود و بيستون به ويژه از اين نظر اهميت دارد كه يكي از خطوطِ برسازنده¬ي آن به اين شكل، مصنوعي است. همين ويژگي بيستون باعث شد كه خوانده شدنِ تمام خطوطِ ميخي باستاني ممكن شود. يعني خط پارسي باستان به دليل همين خصلت مصنوعي بودنش از حدي ساده¬تر و منطقي¬تر است، و به همين دليل هم امكان واگشايي رمزگانش وجود دارد. تمام خطوط جهان باستان - سومري، اكدي، ايلامي، اورارتي، هيتي، و حتي هيروگليف- و تمام داده¬هاي تاريخي كه از آن برآمده¬اند، پس از خوانده شدن خط پارسي باستان و واگشايي متون چندزبانه¬ي هخامنشي ممكن شدند. &lt;br /&gt;
پ) بيستون نخستين نبشته¬اي است كه پادشاهي يكتاپرست و كامياب آن را نگاشته است. تنها متنِ مربوط به پادشاهي يكتاپرست كه پيش از آن داريم، به اسناد العمرنه مربوط مي¬شود. اين متون توسط آمن هوتپ چهارم -همان آخناتون مشهور- نوشته شده¬اند، اما بعد از مرگ آخناتون دستگاه عقايدش برچيده شد و حتي نامش را از روي اسناد درباري حك كردند. بيستون كهنترين متنِ بازمانده¬اي است كه به عقايد يكتاپرستانه دلالت مي¬كند، و نام كهنترين خدايي كه هنوز پرستيده مي¬شود را بر خود دارد. تمام متون ديگري كه به نام خدايان زنده¬ي ديگر -يگانه يا غير يگانه- اشاره كرده¬اند، به بعداز اين زمان مربوط مي¬شوند. &lt;br /&gt;
ت) بيستون نخستين متن مفصل و كاملي است كه از يك شاهنشاهي در دست داريم. به همين ترتيب، بيستون نخستين متنِ بازمانده از نخستين دولتِ جهاني است. &lt;br /&gt;
ث) كتيبه¬ي بيستون به دليل لحن و ساختار ادبي¬اش، و شمايل¬نگاري ويژه¬اش منحصر به فرد است. به زودي در اين مورد بيشتر خواهم نوشت. &lt;br /&gt;
ج) بيستون به اين دليل كه در مراحلي گوناگون و پي در پي در زماني به درازاي بيش از يك سال نوشته شده است، ويژه است. اين متني است كه گام به گام به دنبال رخ دادن حوادث تاريخي نگاشته مي¬شده است. &lt;br /&gt;
ح) چنان كه به زودي نشان خواهم داد، بيستون نخستين متنِ تاريخي به معناي امروزين كلمه است. يعني متني است كه پادشاهي براي آيندگان، و نه مخاطباني امروزين نوشته است. &lt;br /&gt;
از ميان هفت ويژگي¬اي كه براي بيستون بر شمردم، چهارتاي نخست به تاريخ فرهنگ و تاريخ دين و سياست مربوط مي¬شوند. در اينجا آنها را وا مي¬گذارم و به سه بندِ واپسين مي¬پردازم، كه به گمانم اهميتي بسيار زياد در فهم معناي تاريخ و پرتاب شدگي¬اش به گذشته دارد.&lt;br /&gt;
بد نيست هريك از موارد ياد شده را جداگانه مورد وارسي قرار دهم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
8. ساختار زباني به كار گرفته شده در بيستون و لحنِ ادبي نوشتار بسيار ويژه است. اين ويژه بودن را در چند سرفصل مي¬توان گنجاند، كه يك به يك بدان مي¬پردازم. اما پيش از ورود به اين بحث، بايد نخست جايگاه اين نبشته را در سير تحول متون تاريخي بشناسيم. &lt;br /&gt;
بيستون از نظر متن شناسي تاريخي، در رده¬ي فتح¬نامه¬ها جاي مي¬گيرد. يعني متني است كه در آن شاهي پيروز، شرحِ نبردها و پيروزي¬هاي خويش را بازگو مي¬كند و به اين ترتيب هم خاطره¬ي كردارهاي بزرگ خود را ثبت مي¬كند و هم به نوعي براي خويش مشروعيت فراهم مي¬آورد. زباني كه بيستون بدان نوشته شده است، از نظر زماني ابتدا ايلامي، و بعد اكدي و پارسي باستان بوده است. زبان و خط ايلامي در زمان داريوش و تا عصر نوه¬اش خط رسمي و ديواني شاهنشاهي هخامنشي بود. به همين ترتيب، خط اكدي كه دبيرانش در مركزي نامدار مانند بابل پرورش مي¬يافتند، خطي رسمي و مهم در نيمه¬ي غربي شاهنشاهي بود. خط پارسي باستان، خطي مصنوعي - و نخستين خط مصنوعي شناخته شده در تاريخ بود كه به قول داريوش به طور اختصاصي براي نگاشتنِ &amp;quot;زبان آريايي¬ها&amp;quot;- يعني ايرانيان- طراحي شده بود. &lt;br /&gt;
	شمايل و نقشهاي بيستون، داريوش را در حالي نشان مي¬دهد كه بر دشمن بزرگش برديا چيره شده و بر بدنش گام نهاده، و با كماندار و نيزه¬داري كه دو تن از هفت پهلوانِ پارسي هستند، همراه مي¬شود. در برابرش نه شاهِ دروغينِ شكست خورده نقش شده¬اند، كه هريك كلاه و جامه¬ي ملي خويش را بر تن دارند و دستانشان از پشت به هم بسته شده است. بالاي سر ايشان، تصويري از فروهر اهورامزدا ديده مي¬شود. كل اين نقش¬مايه از كتيبه¬ي آنوبانيني، پادشاهي لولوبي كه دو هزار سال پيش از داريوش بر سومر چيره شده بود، برگرفته شده است كه هنوز بقايايش در سر پل زهاب باقي است. &lt;br /&gt;
تفاوت اين دو نقش برجسته در آن است كه آنوبانيني بر فراز تختي كه روي سر شكست خوردگان قرار دارد ايستاده، در حاليكه داريوش روبروي ايشان ايستاده است. آنوبانيني كمان و چيزي شبيه به گرز يا چماق در دست دارد، و وضعيتي جنگي به خود گرفته اما داريوش نوك كمانش را در دست گرفته و دست راستش را بي اسلحه گويي مشغول بخشيدن حريفان باشد، صلحجويانه به سمتشان بالا گرفته است. تفاوت مهم ديگر، آن است كه در كتيبه¬ي سر پل زهاب ايزدبانويي (ايشتار) در برابر شاه ايستاده و خود سر بندي را به دست دارد كه انتهايش به شكلي خشونت آميز از دماغ يكي از اسيران رد شده است. در حالي كه در بيستون اهورامزدا با حالتي درست مانند داريوش دست خود را بالا گرفته و در جايي بالاي سر اسيران نقش شده است. &lt;br /&gt;
	اگر بخواهيم نقش¬مايه¬هاي بيستون را تحليل كنيم، نخستين ويژگي¬اي كه مي¬بينيم، همين جايگاه استعلايي و دورِ اهورامزدا در آن است. اهورامزدا كه در اين كتيبه همچون آسور در نگاره¬هاي آشوري تصوير شده، هم در نقاشي داريوش و حريفانش جايگاهي مستقل و دوردست دارد، و هم در متن موقعيتي غيرعادي دارد. بر خلاف شاهان گذشته كه پس از پيروزي بر دشمنانشان مي¬گفتند &amp;quot;خداي آشور دشمن مرا زير گامهايش خرد كرد&amp;lt;sup&amp;gt;2&amp;lt;/sup&amp;gt;&amp;quot; و &amp;quot;(مردوك) قونو و اومن-مندا را در برابر پاهايش به خاك افكند&amp;quot;، در بيستون تنها به اين نكته اشاره شده كه &amp;quot;اهورمزدا مرا ياري كرد&amp;quot;. در واقع در هيچ بند و سطري نيست كه به دخالت مستقيم اهورامزدا يا كنشِ تعيين كننده¬ي او اشاره شده باشد. داريوش تنها از نام خداوند به عنوان عاملي الهام بخش يا ياري دهنده استفاده مي¬كند، و نه چيزي بيشتر.&lt;br /&gt;
	بيستون گذشته از نقش¬مايه¬ي خاص اهورامزدا در آن، از اين نظر هم اهميت دارد كه دشمنان شاه در آن به شكلي بسيار واقع¬گرايانه تصوير شده¬اند. به شيوه¬اي كه مي¬رفت پس از آن تا دو قرن در دودمان هخامنشي تثبيت شود، افراد با كلاههاي خويش از هم تفكيك شده¬اند و قوميت¬شان به اين ترتيب بازنموده شده است. با اين وجود، چهره¬ها و بدن دشمنان شاه دچار كژديسي و بدنمايي نشده است. برديايي كه در زير پاي داريوش افتاده و دستانش را بالا گرفته، آشكارا مردي نيرومند و تنومند است و مي¬دانيم كه او برديا پسر كوچك كوروش است كه پهلواني زورمند بوده است. 	نه شاه شكست خورده نيز با چهره¬هايي به زيبايي شاهنشاه و دو يارش بازنموده شده¬اند. هرچند داريوش در متن بيستون تصريح كرده كه برخي از آنها را مثله كرده بود، اما در اينجا تصوير آنان سالم بازنموده شده است. به همين ترتيب، اثري از دشنامهاي مرسوم در نبشته¬هاي قديمي¬تر در مورد ايشان ديده نمي¬شود. ايشان پيمان شكن، بدكار، خونخوار، يا نفرين شده دانسته نشده¬اند، بلكه تنها در موردشان اين نكته مورد تاكيد است كه دروغ مي¬گفتند و قانون اهورامزدا را رعايت نكردند. متوني كه بر دامن رداي آنها نگاشته شده است، به همين ترتيب هويتشان را به اختصار بازگو مي¬كند:&amp;quot; اين اسكونخه¬ي تيزخود است، و &amp;quot;اين فرورتيشِ مادي است&amp;quot;. &lt;br /&gt;
	بنابراين بيستون، با وجود آن كه دنباله¬ي آشكار فتح¬نامه¬هاي پيش از خود است، به خاطر موقعيت حاشيه¬اي و فرارونده¬ي خداوند، و يكتا بودنِ اين خدا، و واقعگرايي و دقت منصفانه¬اي كه در بازنمايي دشمنانِ شكست خورده به خرج داده، از ساير متون مشابه متمايز است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	9. بيستون اما، به ويژه از اين نظر اهميت دارد كه روايتِ تاريخ در آن ساختاري متفاوت با متون پيشينِ خود يافته است. در بيستون، رخدادهاي تاريخي با اختصار تمام، و در عين حال با دقتي قابل توجه روايت شده¬اند. بر خلاف متون مرسوم تا آن هنگام، گويي داريوش حدس نمي¬زده تمام مخاطبانش به زير و بم رخدادها آگاه باشند. به اين نمونه¬ها دقت كنيد:&lt;br /&gt;
&amp;quot;داريوش شاه گويد، يك نفر به نام مارتيه پسر چين چيخري از شهر كوگاكانا در پارس و ايلام شورش كرد و به مردم گفت كه &amp;quot;من ايمانيش (هومبان اينشوشيناك) پادشاه ايلام هستم&amp;quot;. داريوش شاه گويد: آن هنگام من نزديك ايلام بودم، ايلامي¬ها از من ترسيدند و مارتيه را كه سركرده¬شان بود گرفتند و كشتند.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&amp;quot;داريوش شاه گويد: سپاه پارسي و مادي كه زير فرمان من بود،كم شمار بود. پس از آن من ارتش را فرستادم. فرمانده¬ي آنها يك پارسي بود به نام ويدارنَه. به آنها گفتم برويد و سپاه ماد را كه خود را ارتش من نمي¬نامند، در هم بشكنيد. ويدارنه با سربازانش رهسپار شدند. آنگاه كه به ماد در شهري به نام ماروش رسيد، نبرد با مادها را آغاز كرد. آن كس كه سركرده¬ي مادها بود، در آن هنگام در آنجا نبود. اهورامزدا مرا ياري داد، به ياري اهورامزدا ارتش من سپاه شورشيان را در هم شكست. اين نبرد در روز بيست و هفتم ماه آناماك آغاز گرديد. پس از اين سپاه من در ناحيه¬ي كامپاندا در ماد در انتظار من ماند تا آنكه من به ماد رفتم.&amp;quot;&lt;br /&gt;
اينها نمونه¬هايي از نوشتار بيستون هستند،كه با همين ساخت و همين دقت در همه جا تكرار شده¬اند. ويژگي متن بيستون آن است كه محتواي آن در كل به دو بخشِ متمايز قابل تقسيم است. در يك بخش، كه پيكره-ي اصلي نبشته را در بر مي¬گيرد، داريوش ماجراي نبردهاي خويش را شرح مي¬دهد. اين نبردها به ترتيبي كه ديديم، با دقتي بسيار، و اختصاري شايسته به نگارش درآمده است. روز و ماه تمام رخدادها، و زمان و مكان آنها نيز، ذكر شده است. افرادِ درگير در ماجراها با دقت و عينيت مورد اشاره قرار گرفته¬اند، بي آن كه نام خدايان با ايشان آميخته شود، يا دشنام يا ستايشي در موردشان به كار گرفته شود. داريوش در اين متن در گزاره¬هايي كه به گزارشهاي بي¬طرفانه¬ي علمي مي¬مانند، رخدادها را در ظرف زماني و مكاني¬شان و در قالب آرايش نيروهاي سياسي و افرادِ بازيگر در آن روايت كرده است. به اين بند بنگريد:&amp;quot;پارت و گرگان بر من شورش كردند، و به سوي فرورتيش رفتند. پدرم ويشتاسپ در پارت بود. مردم او را رها كردند و نافرمان شدند. سپس ويشتاسپ با سپاهي وفادار رهسپار شد. در نزديكي شهر ويشپَه¬اوزاتي در پارت با پارتها نبرد كرد. اهورامزدا مرا ياري كرد. به خواست اهورامزدا ويشتاسپ قشون شورشي را در هم شكست. آنان در روز بيست و دوم ماه وياهنا با هم جنگيدند.&amp;quot;&lt;br /&gt;
مي¬بينيد كه در اينجا داريوش از فرورتيش كه دشمنش است و ويشتاسپ كه پدرش است با لحني كاملا متقارن سخن مي¬گويد، و حتي اين كه مردم پدرش را رها كردند و به فرورتيش پيوستند را هم ذكر كرده است. &lt;br /&gt;
	اين ساختارِ ويژه و بسيار دقيقِ ياد كردنِ از رخدادها، با آنچه كه پيش از اين وجود داشته است كاملا متفاوت است. در اينجا ما با روايتي روبرو هستيم كه گويي براي مخاطباني ناآشنا به نامها نگاشته شده است. داريوش با وسواس زياد نام و نشان افراد، قوميتشان، و جبهه¬ي سياسي¬شان را ذكر كرده، و به دقت زمان و مكان نبردها و حتي تلفات جنگ را ثبت نموده است. وقتي از شهرها نام مي¬برد، جايگاهشان و اين كه در كدام استان قرار دارند را گوشزد مي¬كند، و اين تنها بدان معناست كه داريوش براي مخاطباني مي¬نوشته كه بسياري از آنها از زير و بم ماجرا خبر نداشته¬اند.&lt;br /&gt;
	بيستون از اين نظر ويژه است كه به گمان من، نخستين متني است كه شاهي براي مردمي در آينده¬هاي دور مي¬نويسد. اين آيندگان كساني نيستند كه به دزديدن پيكره يا گنجهايش طمع داشته باشند و بتوان با نفرينِ خدايي و ايزدبانويي ايشان را ترساند، بلكه مخاطب عام و مبهمي هستند كه با مخاطره¬ي ابهام و درك نكردنِ متن - و نه طمع و ويرانگري- دست به گريبانند. همين نكته كه داريوش متن خود را بر بيستون -يعني بر مكاني مقدس، بر سر راه بازرگاني مهمي- كنده، اما آن را در ارتفاعي نهاده كه قابل دستيابي نباشد، نشانگر آن است كه مخاطباني در آينده¬ي دور را در نظر داشته است. متن بيستون را از روي زمين نمي¬توان خواند، و به همين دليل هم هدف او از نوشتن اين متن در آنجا تنها برپايي يادماني بوده است كه رهگذران را به يادش بيندازد. رهگذراني كه ممكن بود از هرسوي شاهنشاهي جهاني پارس باشند، و با نام مكانها و اشخاص خو نگرفته باشند.&lt;br /&gt;
	بيستون گذشته از اين بدنه¬ي تاريخ¬نگارانه، يك بخشِ افزوده¬ي تفسيري هم دارد، كه در آن داريوش دلايل پيروزي خويش و اصول كشورداري¬اش -و همچنين دستورش براي ساخت خط پارسي باستان- را شرح مي¬دهد و آيندگان را نيز به پيروي از اين اصول سفارش مي¬كند:&amp;quot; داريوش شاه گويد: كارهايي كه به دست من انجام شده را باور كن و از مردم پنهان مدار. اگر اين نبشته را از مردم پنهان نداري و به مردم بگويي، اهورامزدا يار تو باشد و دودمان تو زياد و زندگاني¬ات دراز باد....من خائن و دروغگو نبودم، نه من و نه دودمان من. من به عدالت رفتار كردم، من نه به توانا و نه به ناتوان ستم نكردم.&amp;quot;&lt;br /&gt;
	بر اين اساس، به نظرم ساختار ويژه و دقيق بيستون، بي¬طرفي افراطي آن هنگام ياد كردنش از افرادِ دوست و دشمن، و جايگاه حاشيه¬اي كردارهاي خداوند، به تحولي در فهم معناي تاريخ دلالت دارد، كه در متوني رسمي مانند بيستون بازتاب يافته است، و ردپاي آن را در تمام متون عصر هخامنشي مي¬توان بازيافت.   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	10. آينده¬مدار بودن بيستون، در عين حال، از اين حقيقت جدا نيست كه راوي در آن با استواري تمام در اكنون لانه كرده است. تمام گزاره¬هاي بيستون با اين عبارت كه &amp;quot;داريوش مي¬گويد:&amp;quot; آغاز مي¬شود. به اين ترتيب تمام افعال ماضي¬اي كه در هنگام شرح نبردها به كار گرفته شده، در واقع به زمان حال برگردانده شده است. داريوش در زماني اين متن را مي¬نوشت كه هنوز يك سال از وقوع نبردها نگذشته بود، و تاكيدي بسيار دارد كه در يك سال تمام اين كارها را كرد و نه بيشتر. &lt;br /&gt;
	در اثبات پيوندِ محكمِ بيستون با اكنون، همين بس كه اصولا نگاشته شدن و روايت شدنِ آن در يك زمان و يكباره انجام نشده و در طول زمان و به تدريج پا به پاي رخ دادنِ وقايع مهم، انجام پذيرفته است. كهنترين متن بيستون، روايتي ايلامي است كه چيرگي او بر برديا را شرح مي¬دهد. آنگاه نقشها و متون پارسي باستان افزوده شده¬اند. آشكارا واپسين شاهِ شكست خورده كه رهبر سكاهاي تيزخود بوده است، حدود يك سال پس از نوشته شدنِ بخش اصلي كتيبه نوشته شده است، يعني زماني كه تازه داريوش بر اسكونخه چيره شده بود. بنابراين بيستون نه تنها تاريخ را بلافاصله پس از رخ دادنش روايت مي¬كند، و با گزاره¬هايي وابسته به زمان حال چنين مي¬كند، كه اين كار را به طور عملي پا به پاي اكنون انجام مي¬دهد. بيستون تنها كتيبه¬ي شناخته شده است كه با رخ دادن حوادث تازه، تغيير كرده و گسترش يافته باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	11. كمتر از يك قرن پس از داريوش، زماني كه نوه¬هايش بر ايران حكومت مي¬كردند، مردي در قلمرو او چشم به جهان گشود كه هرودوتوس نام يافت. هرودوت بخش عمده¬ي عمر خود را تا زماني كه مردي پخته شد، به عنوان شهروندي از شاهنشاهي پارس گذراند، و آنگاه به آتن كوچيد و در خدمت خانداني در آمد كه در آن هنگام در اين شهر حاكم بود. هرودوت روايتي از سرگذشت يونانيان و ايرانيان را در نه كتاب براي ايشان نوشت و پولي كلان بابتش دريافت كرد. هرچند اين متن در آن هنگام دروغپردازي دانسته شد و چندان به جد گرفته نشد، اما سه قرن بعد كه روميانِ نوآمده و تازه به دوران رسيده در برابر پارتيان قرار گرفتند و نياز به آفريدن هويت و سابقه¬اي را حس كردند، كتابهاي هرودوت را سودمند يافتند و به اين ترتيب بود كه مشاور نخستين امپراتور روم – -سيسروي اديب- براي نخستين بار هرودوت را پدر تاريخ ناميد.&lt;br /&gt;
	هرودوت، هرچند در سنت جهاني تاريخ¬نگاري فرد مهم يا نوآوري نبود، اما در سنت نوشتن تاريخ در غرب - به معناي روم و وارثان فرهنگي¬اش- سرمشقي به تمام معني بود. بد نيست پيش از هر كار، نگاه كنيم به بخشي از كتاب تواريخ هرودوت. اين بخش را به طور تصادفي با گشودن تواريخ برگزيدم و مشابه آن را در سراسر اثر هرودوت مي¬توان يافت:&lt;br /&gt;
&amp;quot;مردونيوس وقتي در آتن بود، يكي از اهالي هلسپونت به نام موروخيدس را به سالاميس فرستاد و به او دستور داد تا پيشنهادهاي قبلي¬اش را كه توسط اسكندر مقدوني (پدر بزرگ اسكندر فاتح) فرستاده بود دوباره به آتني¬ها يادآوري كند. اين اقدام نه از آن رو بود كه از احساسات آنها نسبت به خويش آگاهي نداشت، بلكه به خوبي مي-دانست كه ابدا نسبت به او حسي دوستانه ندارند. ولي اميدوار بود كه شايد تصرف سراسر خاك آتن به دست او باعث شده باشد كه اهالي آتن از لجاجت ابلهانه¬ي خويش دست بردارند. پس موروخيدس را روانه كرد و او پيغام مردونيوس را به شوراي آتني¬ها در سالاميس رساند.(هرودوت، كتاب نهم، بند 4و 5)&amp;quot;&lt;br /&gt;
 	اين پاره متن، كه از نظر ساختاري نماينده¬اي از كل تواريخ هرودوت است، چند ويژگي مهم دارد:&lt;br /&gt;
نخست آن كه توسط كسي نوشته شده كه هيچ نقشي در رخدادهاي ياد شده نداشته است. &lt;br /&gt;
دوم آن كه زماني نوشته شده كه نزديك به يك قرن از حوادث ياد شده گذشته بوده.&lt;br /&gt;
سوم آن كه به سفارش و با سرمايه¬ي كسي نوشته شده كه خودش نيز در حوادث ياد شده نقشي نداشته، اما به روايتي خاص از خاطره¬ي آن - كه مثلا آتنيان را همچون رهبر مقاومت يونان در برابر ايرانيان باز بنمايد - به دلايل سياسي نيازمند بوده است. &lt;br /&gt;
چهارم آن كه در آن خدايان نقشي مهم را بر عهده دارند و مدام از معجزه¬هاي غريب و دخالتهاي ايشان در كار و بار آدميان سخن مي¬روند. هرچند اين سخنها در چارچوب انسانگرايي آتني قرن پنجم پ.م صورتبندي شده است و قابل مقايسه با متون يوناني كهنتري مانند آثار همر و هزيود نيست. با اين وجود بارِ حضور خدايان در رخدادهاي روزمره¬ي آن با متون رسمي هخامنشي قابل مقايسه نيست. &lt;br /&gt;
و پنجم آن كه برخلاف متن بيستون، در آن نه از دقت اثري ديده مي¬شود و نه از بي¬طرفي و نه از اختصار. تاريخ هرودوت، از سويي درازگويانه و طولاني و انباشته از پرحرفي و شرح جزئيات است، از سوي ديگر داوري روشن و قطعي¬اي در مورد خوب و بد بودن شخصيتها و پست و برتر بودنشان دارد، و گذشته از اينها، فاقد دقت است. جزئياتي كه هرودوت مدام به آن اشاره مي¬كند، حالات رواني و انديشه¬هاي قهرمانان داستانش هستند، و امور شخصي و خصوصي ايشان، و ريزه¬كاريهايي كه قاعدتا پس از صد سال در جوامع دو ونيم هزاره پيش، به يادها نمي¬مانده¬اند. اين كه مردونيه با چه انگيزه¬اي پيكي را به نزد آتنيان فرستاده، يا اين كه از احساسات آنها نسبت به خود با خبر بوده، اموري هستند كه اگر هم واقعيت داشته باشند در دامنه¬ي دانسته¬هاي هرودوت نبوده¬اند. هرودوت در سراسر متن خود به سليقه¬ي افرادِ گوناگون در انتخاب لباس، خوردن غذا، و ريزه¬كاريهاي مربوط به روابط زناشويي¬شان اشاره مي¬كند، و مدعيِ افشاي رازهايي است كه اصلا معلوم نيست چگونه از دربارهاي ايران به گوش او كه فارسي هم درست نمي¬دانسته، منتقل شده است. به بيان ديگر، هرودوت استخواني از رخدادهاي تاريخي را گرفته، و گوشته¬اي بسيار سنگين و بزرگ از روايتها و داستانهاي تخيلي و داوريها و سوگيري¬هاي سياسي را بدان افزوده است. &lt;br /&gt;
تاريخ، اگر به اين معنا فهميده شود، پدري به نام هرودوت دارد. چرا كه تواريخ او نخستين متن از اين دست است، هرچند تنها متن يا آخرين متن نيست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	12. در همان حدودي كه هرودوت تواريخ تاثيرگذار خويش را مي¬نگاشت، در گوشه¬ي ديگري از شاهنشاهي هخامنشي قومي ديگر وجود داشت كه آنان نيز دست اندركار آفريدن سابقه¬اي تاريخي براي خويش بودند. اين قوم، يهوديان بودند كه رها شدنشان و استقرارشان در قلمرو فلسطين با پشتيباني مستقيم دربار ايران ممكن شده بود و برخي از كاهنان و شخصيتهاي بلندپايه¬شان نيز سخت از فرهنگ نوظهور ايراني متاثر بودند. در عهد قديم، بخشهايي وجود دارد كه به روشني ماهيتي تاريخي دارد و سرگذشت و جايگاه قوم يهود را بر اساس رخدادهاي بزرگ تاريخي تبيين مي¬كند. در اينجا نيز با لحني خاص روبرو هستيم كه بيشتر به سخنان هرودوت شباهت دارد: &lt;br /&gt;
&amp;quot;و در ايام او نبوكدنصر پادشاه بابل آمد و يهوياقيم سه سال بنده¬ي او بود. پس برگشته و از او عاصي شد. و خداوند فوجهاي كلدانيان و فوجهاي آراميان و فوجهاي موآبيان و فوجهاي بني عمون را بر او فرستاد و ايشان را بر يهودا فرستاد تا آن را هلاك سازد و به موجب كلام خداوند كه به واسطه¬ي بندگان خود انبيا گفته بود. به تحقيق اين از فرمان خداوند بر يهودا واقع شد تا ايشان را به سبب گناهان منسي و هرچه او كرد از نظر خود اندازد.(كتاب دوم پادشاهان، باب 24، بند 1-4) &amp;quot;&lt;br /&gt;
	در عهد عتيق، و به ويژه اسفار نخستين، روايتي از تاريخ وجود دارد كه كاملا در چارچوب تاريخ نگاري هرودوتي مي¬گنجد و بخشي از آن نيز همزمان با هرودوت نگاشته شده است. در اين تاريخ نيز خداوند نقشي مركزي و تعيين كننده دارد، داستان انباشته از جزئيات و نكات جالب و روايي، اما فرعي و افزوده بر حقايق تاريخي است، و تفسيري روانشناختي و ذهني از انگيزه¬ها و خواستها و هيجانهاي قهرمانان داستان به همراه يك داوري سفت و سختِ اخلاقي در همه جا موج مي¬زند. &lt;br /&gt;
	اگر تاريخي مانند عهد عتيق را با تواريخ هرودوت مقايسه كنيم، به همانندي¬هاي بنيادين بيشتري دست خواهيم يافت. اين همانندي¬هاي ساختاري، از زمان فروپاشي شاهنشاهي هخامنشي تا امروز گام به گام توسعه يافته است و در فاصله¬اي به كوتاهي چند قرن به چارچوب عمومي و مرسوم براي نگارش تاريخ تبديل شده است. براي اين كه تصويري از تداوم و استقرار اين سنت نگارش تاريخ به دست آوريم، مي¬توانيم به هريك از تاريخهاي عموميِ مشهور بنگريم. به استثناي تك و توكي از پژوهشهاي تازه كه به ويژه بيشترشان زير تاثير مكتب آنال بوده¬اند، بدنه¬ي اصلي تاريخ، از تداوم سنتي ناشي شده است كه يك پا در هرودوت، و پاي ديگر در عهد عتيق دارد. متوني مانند تاريخ تمدن ويل دورانت يا تاريخ عمومي توينبي يا تاريخ اسكندرِ درويزن آنقدر در دسترس هستند كه بتوان به سادگي به آنها مراجعه كرد. به عنوان يك متنِ برخاسته از بافتي تقريبا متفاوت، در اينجا بخشي از فتار ابن اثير درباره¬ي سرنوشت قوم عاد را مي¬آورم، و به نقل قول از مورخان پايان مي¬دهم تا نوبت به پيشنهادِ چشم¬اندازي برسد كه در ذهن دارم:&lt;br /&gt;
&amp;quot;اين گروه همين كه به مكه رسيدند در حومه¬ي مكه بيرون از حرم، در خانه¬ي معاويه بن بكر فرود آمدند و مهمان او شدند. معاويه بن بكر ايشان را گرامي داشت و در پذيرايي از ايشان كوشيد زيرا آنان دايي¬هاي او بودند. داماد او نيز در ميانشان بود چون لقيم بن هزال با هزيله، دختر بكر خواهر معاويه زناشويي كرده و از او فرزنداني آورده بود كه در مكه پيش معاويه مي¬زيستند. پسران معاويه عبيد و عمرو و عامر و عمير نام داشتند. اينان از گروه عاد بعدي به شمار مي¬روند كه پس از قوم عاد نخستين بر جاي ماندند.(ابن اثير، جلد نخست: 285)&amp;quot; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	13. گويي دو نوع از نگارش تاريخ وجود داشته باشد و دو نوع كردار تاريخي را توسط دو نوع مورخ تصوير كند. موضوع اين هردو، كردارِ تاريخ¬ساز، و رخداد تاريخي است. در پويايي نظامهاي اجتماعي و سير تحول لايه¬هاي گوناگونِ شخص، نهاد اجتماعي، منش فرهنگي، رخدادها و رفتارهايي ويژه وجود دارند، كه همچون بستر جذبي تعيين كننده، و متغيري مركزي عمل مي¬كنند. جريان دگرديسي جوامع، مسيري سرراست و ساده و تك علتي ندارد كه نسبت به رخدادهاي گوناگون و رفتارهاي متفاوتِ آدميان موضعي متقارن داشته باشد. كردارهاي آدميان، و پيامدهاي آنها، و رخدادهاي اجتماعي و بازتابهاي ايشان، اموري ناهمگن هستند كه وزنهايي متفاوت در تعيين وضعيت نهايي سيستم دارند. در اين هياهوي متغيرهاي پراكنده و غوغاي روابط شبه عليِ درهم تنيده، برخي از رخدادها و برخي از كردارها هستند كه نقشي تعيين كننده¬تر و مهم¬تر از بقيه دارند. برخي همچون گرانيگاه¬هايي عمل مي¬كنند كه سرنوشت آينده¬ي نظام اجتماعي را به سوي خود مي¬كشد، و پويايي آينده¬ي آن را تعيين مي¬نمايد. &lt;br /&gt;
	اين حوادثِ تعيين كننده¬ي سرنوشت جوامع، بر دو نوع هستند: يا كردارهايي هستند كه يك نظام خودمختار و انديشنده، يك منِ اراده¬مند آن را مرتكب شده است، و يا رخدادي است كه از برآيند نيروهاي كور و بي¬هدفِ طبيعي و عوامل بيرون از &amp;quot;من&amp;quot; برخاسته است. حركت اسكندر براي حمله به شاهنشاهي هخامنشي، يك كردار تاريخ¬ساز بود، همچنان كه سازماندهي كوروش براي ورود به بابل، و تصميم شاه عباس براي فتح هرمز، و تلاش فردوسي براي نگارش شاهنامه. به همين ترتيب، وباي تهران در سال وبايي و طاعونِ اروپا در اواخر قرون وسطا و آتشفشان وزو، نمونه¬هايي از رخدادهاي تاريخي مهم بودند.  &lt;br /&gt;
	اين كردارها و اين رخدادها، تاريخ¬ساز هستند، يعني وقتي به سير تحول جوامع در مسير زمان مي-نگريم، آنها را همچون قيد و بندهايي مي¬بينيم كه به جهت و ريخت عمومي خطراهه¬ي تحول جوامع شكل مي-دهند. &lt;br /&gt;
مردماني مقيمِ جوامع، با ارجاع به اين رخدادهاي مهم و بزرگِ تاريخي است كه اكنون خويش را توجيه مي-كنند، و با ارجاع به خاطره¬ي مشتركي كه از آن دارند، هويت تاريخي مشترك خويش را بر مي¬سازند. تفسيرِ اين رخدادها در ذهنِ &amp;quot;من&amp;quot;هاي مقيمِ جوامع، ميداني است كه نسخه¬هايي رقيب و تنومند و آغشته به قدرت در آن به زورآزمايي مي¬پردازند. برندگانِ اين ميدان، تفسيرِ غالب در موردِ ارزش، ماهيت، و تاثير آن رخداد را رقم مي¬زنند، و خاطره¬ي جمعي مشتركي را بر مي¬سازند كه من¬ها از مجراي آن به ما تبديل مي¬شوند، و امكانِ همذات¬پنداري را در گستره¬اي زمان¬مند به دست مي¬آورند. رخدادهاي تاريخ¬ساز، به دليل تاثير عيني و روشني كه بر وضعيت هستي در زمان اكنون دارند، همچون گسلها و برجستگي¬هايي بر محور زمان جلوه مي¬كنند، و به خاطر تراكم روايتهاي رقيبي كه مدعي معنا كردنشان هستند، در سطح فرهنگي نيز همچون ميداني مهم و مركزي براي توليد معنا عمل مي¬كنند. رخدادهاي تاريخ¬ساز، و اين كردارهاي مهمِ متصل به آنها هستند كه پيدايش متون تاريخي را ممكن مي¬سازند.&lt;br /&gt;
	متن تاريخي، روايتي رسمي و مستقر است از معنا و ماهيتِ كردارها و رخدادهاي تاريخ¬ساز. متني كه در يك نظام اجتماعي مورد پذيرش واقع شود، با مشروعيت سياسي گره بخورد، و معمولا توسط نظام سياسي حاكم تبليغ شود، متني تاريخي است كه در آن مقطع زماني چيره شده است. چيرگي تمام متون تاريخي مقطعي و موضعي است. يعني هيچ تضميني وجود ندارد كه آيندگان به همان ترتيبي كه ما رخدادهاي تاريخي را تشخيص مي¬دهيم، اين برجستگي¬ها در زمان را بازشناسي كنند، و همان معانيِ امروزين ما را بدان نسبت دهند. &lt;br /&gt;
	آنچه كه در بخشهاي پيشين مرور كردم، پاره¬هايي از اين متنهاي تاريخي بودند. تمام كتيبه¬هاي ياد شده، و خزانه¬ي وسيعتر فتح¬نامه¬ها، وقف¬نامه¬ها و اندرزنامه¬هاي درباري در جهان باستان، نمونه¬هايي از متون تاريخي هستند. به همين ترتيب، تواريخ هرودوت و كتاب تواريخ شاهان و سفر اعداد و سفر و خروج و تاريخ ابن اثير و تاريخ تمدن ويل دورانت همگي نمونه¬هايي از تاريخِ نوشته شده محسوب مي¬شوند. تاريخ¬هايي كه به دليل تكثير و خوانده شدن، سطحي از مشروعيت و مقبوليت را دارا هستند، و بنابراين بخشي از برداشت عمومي درباره¬ي كردارها و رخدادهاي تاريخي را منعكس مي¬كنند. &lt;br /&gt;
در اين زمينه است كه مي¬توان از دو نوع تاريخ سخن گفت: تاريخي پرتاب شده به گذشته، و تاريخي مستقر در اكنون.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	14. تا ديرزماني، تاريخ در اكنون مستقر بود. چرا كه فنِ پرتاب كردنش به گذشته هنوز ابداع نشده بود. تا دوران هخامنشي، كردار و رخداد تاريخ¬ساز امري بود كه با اكنون پيوندي ناگسستني داشت، و اين بديهي¬ترين و سرراست¬ترين چيزي است كه در مورد رخداد/ كردارِ تاريخ¬ساز انديشيد. چه رخدادي و چه كرداري را مي¬توان يافت كه بيش از وقايع حاضر در اكنون، در شكل دهي به وضعيتِ اكنون تعيين كننده باشد؟ برخلاف آنچه كه امروز برداشتي عقل سليمي مي¬نمايد، رخداد/كردار تاريخ¬ساز در ساده¬ترين و طبيعي¬ترين حالتش آن واقعه¬ايست كه در همين اكنون بروز كند و به اين ترتيب، با بودنش در اكنون، اكنون را تعيين نمايد. &lt;br /&gt;
	در دوراني كه اين امر بديهي آشنا و دانسته شده بود، نگارش تاريخي امري متفاوت با امروز بود. تاريخ در آن هنگام روايتي بود كه توسط كنشگري ويژه، در زمانِ اكنون روايت مي¬شد. اين كنشگر، همان كسي بود كه فاعلِ كردارِ تاريخ¬ساز بود، و همان كسي بود كه مستقيم¬تر از همه با رخدادِ تاريخ¬ساز سر و كار داشت. شاهاني كه جنگي را برده يا باخته بودند، كاهناني كه معبدي را برساخته يا تعمير كرده بودند، و دانشمندان و حكيماني كه هرمي و برجي و ابزاري و فراروايتي را پديد آورده بودند، در همان اكنونِ خويش شرح واقعه را روايت مي¬كردند، و از آنجا كه سوار بر اين رخدادها و مستقر در اكنون بودند، روايتشان تاريخ تلقي مي¬شد. براي ديرزماني، كه نيمي از تاريخ نوشته شده¬ي بشر را در بر مي¬گيرد، تنها شكلِ شناخته شده از روايت تاريخي، همين شكلِ اكنون¬مدارانه بود. متني كه يك &amp;quot;منِ&amp;quot; تاريخ¬ساز آن را براي من¬هايي ديگر روايت مي¬كرد. من¬هايي كه در معرض تاثيرهاي آن بودند، و به اين ترتيب در آن هويتي مشترك را باز مي¬يافتند.&lt;br /&gt;
	تاريخي كه به اين شكل نگارش مي¬شد، از چشم¬اندازِ آينده محروم بود. اورنمو و اونتاش ناپيريشا و اوركاگينه و سناخريب شاهاني بودند كه به بزرگداشت اثرِ خويش در اكنون مشغول بودند، و گذشته را جز به مثابهِ مقدمه¬اي، و آينده را جز زير عنوان پيامدي فرعي بر نمي¬تافتند. تاكيد ايشان بر اكنون بود و مردمي كه در اكنون حاضر بودند، و آن روايتي كه برداشت ايشان از رخدادهاي ياد شده را يكدست و همسان مي¬نمود. اين شاهان، و مردمانِ مخاطبشان، كساني بودند كه در جهاني چند مركزي زندگي مي¬كردند. دنياي ايشان، پهنه¬اي فراخ بود از مراكزِ متنوع و پراكنده¬ي &amp;quot;تاريخ¬سازي&amp;quot;. آن شاه سومري كه در اوروك تاريخ زمانه¬ي خويش را مي¬نوشت، آگاه بود كه تنها برسازنده¬ي تاريخ نيست. در آن دوران مراكزي كه رخدادهاي تاريخي و كردارهاي تاريخ¬ساز در آن متراكم شده بودند، جايگاه¬هايي پراكنده و متكثر بود كه در تمدنهاي گوناگون و دولتشهرهاي مختلف و شخصيتهاي بزرگ و تاثيرگذارِ فراوان جاي داشت. شاه اوروك خبر داشت كه شاهي در شوش، همتا و هماورد او در آفرينش تاريخ است، و پادشاه هيتي از حضور فرعوني در مصر آگاه بود كه رقيبش در شكل دادن به تاريخ محسوب مي¬شد.&lt;br /&gt;
	با ظهور عصر هخامنشي، اما، اين روندِ نوشتنِ تاريخ در اكنون به وضعيتي ويژه دست يافت. از يك سو، عصر هخامنشي نشانگر اوجي در نگارش تاريخ اكنون بود. اوجي كه در كتيبه¬ي بيستون به روشني ظهور يافت. در اينجا پادشاهي بر تخت نشسته بود كه در تمام جهانِ شناخته شده براي خودش و مردمش، هماوردي نداشت. ظهور دولت هخامنشي، به معناي ادغام تمام دولتشهرها و دولتهاي كوچك و بزرگ پيشين، و پديد آمدنِ يك مركزِ يگانه و غول¬آسا در پهنه¬ي كل سرزمينهاي نويسا بود. هرآنكس كه خط مي¬دانست و تاريخي داشت، در بدنه¬ي جامعه¬اي سامان يافته و منظم جذب شد، و بخشي از يك نظام اجتماعي غول¬آسا و نوظهور شد. اين نخستين لوياتانِ راستين، شايد به خاطر نوپا بودنش، و شايد به دليل تر و تازه بودنِ دستگاه اخلاقي سازمان دهندگانش، هنوز با بيماريهاي واگيردار در ميان نظامهاي سياسي آلوده نشده بود. اين نظام غول¬آساي تك مركز، از سويي به عنوان پيش¬داشتي براي توجيه اكنون، چشم به گذشته داشت، و از سوي ديگر به چشم-اندازي فراخ و گسترده از آينده مجهز بود. با اين تفاوت كه ديگر براي مردمي اندك كه در قلمرو جغرافيايي خاصي زندگي كنند، بازگو نمي¬شد. اين روايت تاريخي، كه توسط شاهنشاهي يگانه، و از سوي مركزي واحد صورتبندي شده بود، همه¬ي مردمِ متمدن جهان را مخاطب مي¬ساخت، كه همگي شهروند دولت هخامنشي بودند&amp;lt;sup&amp;gt;3&amp;lt;/sup&amp;gt;. به اين ترتيب، همزمان با گسترده شدنِ افقِ جغرافياييِ روايت كردنِ تاريخ، افق تاريخي آن نيز بسط يافت، و اين هردو مديونِ پيدايش مركزي يگانه براي انباشت و همسوسازي رخدادها و كردارهاي تاريخ¬ساز بود. &lt;br /&gt;
	به اين ترتيب، نهايي¬ترين شكلِ نگارش تاريخ اكنون در عصر داريوش و با بيستون به سرانجام رسيد. كسي كه تاريخ¬سازترين &amp;quot;من&amp;quot;، و نه تنهاي &amp;quot;مني در ميان من¬هاي ديگر&amp;quot; بود، بر تخت نشست، و از جايگاهي كه در چشم تمام مردم نويسا مركز تلقي مي¬شد، به نگارش تاريخ پرداخت. صراحت او، دقتِ او، انصافش در نام بردن از دشمنانش، صداقتش در اشاره به برخي از نقاط ضعفش، و فروتني¬اش در اشاره به اين كه &amp;quot;شاهي در ميان شاهان بسيار&amp;quot; است، همگي از اين حقيقت سرچشمه مي¬گيرند كه اين شاه هخامنشي همچون نوادگانش از مشروعيتي خدشه ناپذير و بسيار استوار برخوردار بوده است. مشروعيتي كه هنوز به برداشتهاي جنون¬آميز اسكندرگونه يا سنتهاي خودبزرگ¬بينانه¬ي فرعوني آغشته نشده بود، و با همان سادگي كوچگردان و ايلاميانِ ديرينه¬سال، خود را با القابي بسيار فروتنانه و ساده به ديگران معرفي مي¬كرد. در اينجا مجال اين بحث نيست، اما كافي است به كتيبه¬هاي بازمانده از داريوش و خشايارشا بنگريم تا ببينيم كه خودانگاره¬ي شاهان هخامنشي به شكلي غريب واقع¬گرايانه و فروتنانه بوده است. داريوش در نقش رستم به خاطر آن كه نيزه¬وري نيكو، جنگاوري زورمند، و سواركاري شايسته است، ستوده شده، و نه به خاطر سخن گفتن با خدايان (همچون حمورابي)، يا خدا بودن (همچون فرعون)، يا زاده¬ي خدا بودن (همچون اسكندر). اين فروتني و واقع¬گرايي، از سويي پيش درآمدِ قرار گرفتنِ اين من¬هاي نيرومند بر مسند مركزِ جهان بوده است، و از سوي ديگر خردي بود كه اين جايگاه را براي مدت دو و نيم قرن برايشان حفظ كرد. اين پديده، يعني ظهورِ مني كه بر مسند مركزيت هستي تكيه زده باشد، چندان تكان دهنده بود كه به گمان من به گذاري بزرگ در فهمِ مفهوم خداوند منتهي شد، و از سوي ديگر در قالب روايتهايي اساطيري تبلور يافت و ابعادي تازه را به متغيرهاي تعريف ابرانسان و منِ آرماني در جوامع انساني افزود.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	15. پيدايش مركزي يگانه، به معناي آن بود كه همگان در مركز بودنِ شهرهايي، تمدنهايي، زبانهايي، و شخصيتهايي به توافق برسند. اين سويه¬ي روشن سكه¬ي نظم هخامنشي، پشتي نيز داشت، كه همانا ظهور پيراموني به همين ميزان قطعي بود. وقتي تمدن هخامنشي شكل گرفت، مركزي را در گيتي تعريف كرد كه قلمروش تمام سرزمينهاي داراي شهرنشيني مستقر و خط و تاريخ ديرينه را در بر مي¬گرفت. اما اين مركزِ جهاني و يگانه، پيراموني داشت كه به همين ترتيب استوار و محكم در كناره¬هاي آن مركز تعريف شده بود. در گرداگردِ ايرانِ هخامنشي كه در مركز بودنش شك نبود، تمدنهاي نويساي كوچكي وجود داشتند كه در جزر و مدهاي سياسي در درون يا بيرون اين مركزِ عمومي قرار مي¬گرفتند، و از پيوندي سست با آن برخوردار بودند. آتن، مشهورترينِ اين حاشيه¬هاي بيروني است، و اورشليم و يهوديه بحث¬برانگيزترينِ آن. &lt;br /&gt;
	يهوديان و آتنيان در قرون پنجم تا سوم پ.م، يعني در دوران نظم درخشان هخامنشي، سرزمينهايي به نسبت بيروني و حاشيه¬اي محسوب مي¬شدند. يكي در شبه جزيره¬ي يونان و بالكان كه به تازگي از خرابيهاي ناشي از ورود قبايل خونريز آريايي برخاسته بود، و ديگري در مرز ميان دو غولِ ايران زمين و مصر، در اقليمي نه چندان مساعد و رام. اين دو در زمانِ ياد شده تاريخ¬هاي خاص خود را پروردند، و روايتهاي ويژه¬ي خويش را براي تفسير پيشينه و سرنوشت¬شان پديد آوردند. هردوي اين جوامع، از الگو و سرمشق هخامنشي براي فهمِ تاريخ بهره بردند. يعني مدعي مركزيت داشتن شدند. اما به دليل صورتبندي شدن در زمينه¬هايي گوناگون، اين ادعا را به دو ترتيب بيان كردند. &lt;br /&gt;
هرودوت، نويسنده¬اي بود كه در آتن مي¬نوشت، دولتشهري از دولتشهرهاي بسيار يوناني، كه همواره درگير جنگ و جدال با همسايگانشان بود، و تنها معياري كه براي خودبرتربيني داشت، آن بود كه دو بار با پارسيان جنگيده بود، و هر هردو بار هم به دست سرداري پارسي فتح شده بود. لحن هرودوت بر اين مبنا، لحني سياسي بود. او در زمينه¬اي از زد و بندهاي سياسي و روابط قدرت بود كه مي¬نوشت، چرا كه مركزِ مورد نياز آتنيان در آن هنگام بيش از هرچيز مركزي سياسي بود. محوري كه قدرت نظامي و سياسي دولتشهر آتن را در برابر رقيبان يوناني ديگرش برجسته سازد، و ادعاي آن را بر مركز بودن به كرسي بنشاند. ادعايي كه در زمانِ هرودوت و تا ديرزماني پس از مرگ او، به دليل حضور مركزي بحث ناپذير مانند ايران، مسخره مي¬نمود و ريشخند مي¬شد. اما بعدها به دست روميانِ نوآمده¬ي تشنه¬ي پيشينه، به ابزاري كارآمد تبديل شد.&lt;br /&gt;
يهوديان اما، در زمينه¬ي ديگري مي¬زيستند. كشمكش ايشان با قبايل سامي ديگرِ همسايه¬شان بود، كه به ويژه از نظر ديني با ايشان تفاوت داشتند. هم يهوديان و هم قبايل رقيبشان از نظر سياسي زيرمجموعه¬اي از ايران بزرگ بودند، و از اين رو دعوي ايشان براي مركزيت، ادعايي ديني بود تا سياسي. يهوديان نيز مانند آتنيان سرمشق اصلي را از ايرانيان برگرفتند، با اين تفاوت كه اين سرمشق به پرستش خدايي يگانه مربوط مي¬شد، و جايگاهي كه اين مركزيتِ آسماني در دربار هخامنشي داشت. در متون تاريخي عبراني نيز، همچون نوشتارهاي هرودوت و كتزياس و كسنوفانس و بعدها پلوتارك، مرجع غايي ايران زمين بود و دربار ايران. همه چيز در ارتباط با دربار هخامنشيان تعيين مي¬شد، چرا كه در آن هنگام ترديدي در مركز بودنِ اين دستگاه وجود نداشت. با اين وجود، مي¬شد با بهره¬گيري از اين مركزِ عمومي و بزرگ، و در زمينه¬ي آفريده شده توسط آن، به شكلي خاص ادعاي مركزيتي محلي كرد. در متون هرودوت اين ادعا به قلمرو سياست مربوط مي¬شد و به كشمكشها و جنگها فرو كاسته مي¬شد. اما در نزد يهوديان كه با ايرانيان پيوندي نزديكتر و گرمتر داشتند، قضيه به پشتيباني و همخواني و حتي همخوني شاهان هخامنشي و رهبران ديني يهودي تبديل شد. &lt;br /&gt;
به اين ترتيب، دو الگوي تاريخ¬نگاري گذشته¬مدار در حاشيه¬ي اين مركز يگانه پديدار شد. تاريخي كه هويت را در رخدادهاي تاريخ¬سازِ گذشته¬هاي دور مي¬جست و مي¬يافت. رخدادهايي ديني يا سياسي، كه در نهايت سررشته¬اش به همان مركز غايي هخامنشي ختم مي¬شد، اما در ارتباط با آن و گاه با جبهه¬آرايي در برابر آن، براي خود نيز مركزيتي را ادعا مي¬كرد.&lt;br /&gt;
وجه مشترك هردوي اين تاريخ¬ها، آن بود كه ارتباطش با اكنون قطع شده بود. نويسندگانش نقشي در كردارهاي تاريخ¬سازِ بزرگ و تاثيري بر رخدادهاي تاريخي نداشتند. به اين دليلِ ساده كه از جامعه¬اي حاشيه-اي برخاسته بودند. تاريخي پرتاب شده به گذشته، روايتي بود كه بختِ سهيم شدنِ اين مردم در مركزي دوردست را فراهم مي¬آورد. هرودوت با نگاشتن تواريخي كه در بسياري از جاها مضحك و دور از عقل است، اين بخت را براي يونانيان و بعدها روميان فراهم آورد تا در رخدادهاي بزرگ تاريخي سهيم شوند. اين حقيقت كه ايرانيان هرگز در يونان جنگ بزرگي نكردند، با تصوير كردن نبردهاي تخيلي يوناني، جبران شد، و اين حقيقت كه دولتمردان يوناني تا ديرزماني پس از اسكندر بازيگراني حاشيه¬اي و محلي در جايي پرت و دور افتاده بودند، با اين قصه كه بسياري از آنها هماورد شاهنشاه، يا دوست او، يا جاسوس او، يا پزشك او بوده¬اند، جبران گشت. به همين ترتيب، يهوديان به شيوه¬اي دوستانه همين كار را تكرار كردند. اين حقيقت كه يهوديان در عصر هخامنشيان يكي از هزاران قبيله و قومِ حاضر در پهنه¬ي دولت هخامنشي بودند، با روايتهايي كه به پشتيباني شاهان هخامنشي از نبيان يهودي، و هواداري از ايشان در برابر دشمنانِ بت¬پرستشان، و حتي پيوندهايي خويشاوندي با دخترانشان، تعديل شد. به اين ترتيب يهوديان نيز -از راهي دوستانه و به گمانم خردمندانه¬تر- توانستند خود را در اين مركزِ بزرگ استعلايي سهيم بدانند. &lt;br /&gt;
يونانيان و يهوديان به اين ترتيب در سپهر رخدادهاي تاريخي و كردارهاي تاريخ¬ساز سهيم شدند. اما اين كار را به قيمت قطع ارتباط با اكنون انجام دادند. سهيم شدن در هويتي تاريخي كه ساختگي بود، به بهاي قطع ارتباط با اكنوني تمام شد كه با اين روايت در تعارض بودك. در نتيجه ساختاري خاص به تاريخ تحميل شد، كه بر پيوند محكمش با گذشته، و بريده شدن رگ نافش با حال استوار شده بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
16. تاريخ دستمايه¬ي هويت است و هر نوعي از هويت با شكلي از خود مركزپنداري همراه است. هويت جمعيِ يك جامعه، برآيندي است هم¬افزا و انباشتي از خودانگاره¬هاي اعضاي آن جامعه، و هر &amp;quot;من&amp;quot;، هرچنداز خود بيگانه و مسخ شده و ناتوان، در اندرون خود هنوز ردپايي از باور به قرار گرفتن در مركز هستي را دارد. چرا كه &amp;quot;من&amp;quot;، در اصل چيزي جز همين معجزه نيست:‌ نظامي خودمختار و انديشنده و انتخابگر، كه به همين دليل تقارن هستي را در هم مي¬شكند، و مي¬تواند همچون مركزي در گيتي عمل كند.&lt;br /&gt;
هويت جمعي مردمان؛ شبكه¬اي از باورهاي همگاني ، اصول موضوعه، ارزشها، و روايتهاي تاريخي است كه سرگذشت آن جامعه و سرنوشتش را بازنمايي مي¬كند. پرسشهايي غايي كه براي &amp;quot;من&amp;quot; در مقام سوژه¬اي انتخابگر مطرح است، در سطحي جامعه شناختي با شدتي بيشتر تكرار مي¬شود، و بنابراين همان طور كه &amp;quot;من&amp;quot; بايد به پرسشِ &amp;quot;به كجا آمده¬ام، آمدنم بهر چه بود؟&amp;quot; پاسخ دهد، نظام اجتماعي نيز مي¬بايست پاسخي سزاوار در اين مورد داشته باشد. &lt;br /&gt;
جوامعي كه به زماني خطي، جهت¬دار، و تحويل پذير به مكان باور دارند، به روايتي سه تكه براي پاسخ به اين چالش مسلح هستند. اين روايت از تاريخي گذشته¬گرا، اسطوره¬اي آينده¬مدار، و اكنوني لهيده در ميان اين دو تشكيل يافته است. امروز، تقريبا تمام جوامع انساني موجود بر سطح زمين بر مبناي درك خطي زمان سازماندهي شده¬اند، و بر اين مبنا، ستون فقرات هويت جمعي خويش را بر مبناي همين روايت سه بخشي پيكربندي مي¬كنند. هويت جمعي مردماني كه در يك جامعه حضور دارند، از تاريخي تشكيل مي¬شود كه خاطره-ي جمعي ايشان را، با ارجاع به رخدادهايي پنهان در گذشته¬هاي دور جمع بندي مي¬كند. تاريخي كه پيوند ميان اين مردمان و كردارهاي تاريخ¬سازِ نياكانشان را نشان مي¬دهد، و ارتباط ميان حال و هواي زمانه¬شان و رخدادهاي تاريخي را بيان مي¬كند. از آنجا كه آن كردارها و آن رخدادها تعيين كننده¬ي مركز بودن هستند، مردمان با سهيم شدن در اين روايت در آن مركز شريك مي¬شوند، و به اين ترتيب باور به حضور در مركز هستي، اين ضرورتِ تداوم هويت اجتماعي، برآورده مي¬شود. &lt;br /&gt;
اين برخورداري از گذشته، اما، از جنسِ پيوندي انداموار و سرراست ميان نظام اجتماعي و رخدادهاي گذشته نيست. &amp;quot;من&amp;quot;ها در نظام اجتماعي¬اي كه به اين شكل سازمان يافته است، از دستاوردهاي آن رخدادها بي¬بهره¬اند، و امكاني براي بازتوليد يا خلقِ كردارهاي تاريخ¬ساز ندارند. برخورداري ايشان از اين جريانهاي تاريخي مهم، به روايتي فرو كاسته شده است، كه خود بيشتر قصه است تا واقعيت، و بيشتر گوشته است تا استخوان. تاريخ گذشته¬گرايي كه قرار است مردمان را به حضور در مركز هستي قانع كند، ناگزير است تا حقيقتي تلخ را پنهان كند، و آن هم اين است كه اين مردمان در واقع ارتباطي با آن رخدادها و كردارها ندارند، خواه نياكانشان با اين روندها مربوط بوده باشند يا نه. يعني تاريخ گذشته مدار، در اصل قصه¬ايست كه در اطراف چند رخداد و كردار مهم تاريخي برساخته شده است. قصه¬اي انباشته از جزئياتِ خرسند كننده و پيچشهاي هيجان¬آور، كه به كارِ سرگرم كردنِ توده¬ي مردم و قانع كردنشان مي¬آيند، اما ربطي واقعي به آن واقعه¬هاي مهم ندارند. دليل سستي و ناتواني تاريخ گذشته¬گرا، پيش از هرچيز، آن است كه اين روايت در ذات خود ناتوان و دروغين است، و بيشتر براي پنهان كردن و بازنمودن تخصص يافته است. تاريخ گذشته¬گرا، قرار است حاشيه¬اي بودنِ يك جامعه را انكار كند، و به جاي آن كه در اين راستا مسيرِ دشوارِ آفرينش تاريخ و تبديل شدن به مركز را نشان دهد، راه ساده¬ترِ بازنويسي تاريخ، و قلاب كردنِ &amp;quot;من&amp;quot;ها به واقعه¬ها را برمي-گزيند. اين راه ساده¬تر است، چرا كه رخدادها و كردارها در حد امكان به گذشته¬اي دورتر و دورتر پرتاب مي-شوند، تا خاطره¬ي جمعي آنها و تاثيرهاي راستيني كه بر هستي گذاشته¬اند، در حد امكان مبهم¬تر و تارتر باشد، تا دستكاري¬شان، تحريف¬شان، و بازنويسي¬شان به شكلي كه جايي براي &amp;quot;من&amp;quot;ها پيدا شود، به شكلي فراهم آيد. &lt;br /&gt;
وظيفه¬ي تاريخ گذشته¬مدار آن است كه &amp;quot;منِ&amp;quot; امروزينِ حاشيه¬نشينِ آغشته به غياب، را با &amp;quot;من&amp;quot;هاي تاريخ¬سازِ مركزنشيني كه در حضورشان شكي نيست، پيوند دهد. تاريخي كه به گذشته پرتاب شده باشد، اين كار را با ساده¬ترين و خام¬ترين شكلِ ممكن انجام مي¬دهد. يعني يا به همخوني و خويشاوندي اين دو من قايل مي-شود، يا بر هم¬مكانيِ آنان پافشاري مي¬كند. به اين ترتيب منِ محرومِ نادانِ امروزين كه بودن و نبودنش حتي براي خودش هم يكسان است، بدان دليل كه از تباري ايراني است، يا در سرزمين ايران زندگي مي¬كند، در ذاتِ كسي مانند داريوش و كوروش سهيم مي¬شود، و خود را همسان و همگون با وي مي¬پندارد، چرا كه با وي همخون و همسايه است. داستانِ خاك و خون، يعني باور كردن به پيوند خويشاوندي يا مكاني با جريانهاي تاريخ¬ساز، محورِ فني است كه تاريخ گذشته¬مدار را ممكن مي¬سازد. اسطوره¬ي جادوگرانه¬ي مجاورت و اسطوره¬ي قبيله¬مدارانه¬ي خويشاوندي، چنان كه مردم شناسان تشخيص داده¬اند، عنصري مشترك در تمام باورهاي جادويي است. اما شايد زمانِ آن رسيده باشد كه تداوم اين دو اسطوره را در زيربناي محكم¬ترين بناهاي هويت¬سازِ امروزين نيز بازشناسيم. &lt;br /&gt;
هويتي كه بر اين مبنا از تاريخ گذشته¬مدار بر مي¬آيد، بي¬رمق و كمخون است. داستاني است سرگرم كننده، كه قصه¬ي كساني را بازگو مي¬كند كه در گذشته¬هاي دور كارهايي مهم انجام دادند و با ما مربوط بودند. بي آن كه اين ارتباط را به درستي تبيين كند، ماهيت آن كردارها را به دقت نشان دهد، و محكي باشد براي ميزان تاثير پذيرفتنِ اكنونِ ما، از آن كردارها. اين تاريخ، از تخمي ايدئولوژيك روييده است. كاركرد آن بسيج اجتماعي با كمينه¬ي نيرو و كمينه¬ي &amp;quot;حقيقت&amp;quot;است، و در ايفاي اين كاركرد پيروز مي¬شود، چرا كه مردمان سادگي را دوست دارند و راه¬هاي آسان را بيشتر مي¬پسندند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
17. من¬هايي كه هويت خويش را در تاريخي پرتاب شده به گذشته مي¬جويند و مي¬يابند، خواه ناخواه با اين چالش رويارو هستند كه به نوعي ارتباط خود را با آن وقايع مهم تبيين كنند. قصه¬هايي كه تبارِ مشترك يا مكانِ مشترك را دستمايه¬ي ارتباطِ ميان من و رخدادها و كردارهاي تاريخ¬ساز قرار مي¬دهند، ناگزيرند كه اين ادعا را با شواهدي سخت¬تر تثبيت كنند. چرا كه هم¬مكاني امري شكننده و وابسته به اقتدار سياسي است و با يك غصبِ سرزميني از ميان مي¬رود، و همخوني قضيه¬اي مبهم و وهم¬آلود است كه در برابر پرسشها تابِ ايستادگي ندارد. &lt;br /&gt;
از اين روست كه هويت جمعي به ناچار با انباشتي از &amp;quot;چيزها&amp;quot; پشتيباني مي¬شود. اين همان است كه ميشل دو سرتو در هنگام بحث از ظهور موزه¬داري در دوران مدرن بدان پرداخته است. محبوب شدنِ موزه¬ها در دوران مدرن، بدان معنا بود كه مردمانِ جوامع جديد، به ناگهان احساس نياز كردند تا چيزهايي به ظاهر ناهمگون را در مكانهايي عمومي به نمايش بگذارند و نگريستن به اين اشيا را همچون امري آموزشي تلقي كنند. اين نگريستن به چيزِ نمايشي، شايسته¬ي آن است كه مفصل¬تر مورد بحث واقع شود. اما در اين زمان و مكان اندك جايي براي پرداختن بدان نيست. تنها در همين حد مي¬توان اشاره كرد كه ظهور موزه در عصر مدرن، از سويي با كاركرد چشم و نگاه كردن در مقام فعلِ آفريننده¬ي حقيقت پيوند دارد، و از اين زاويه¬ي چشم¬مدارانه قابل نقد است، و از سوي ديگر به حرصِ دانش مدرن براي رده¬بندي مربوط مي¬شود كه خود بازتابي از سيطره¬ي فن¬آوري در اين تمدن است. از اين رو ظهور موزه فرآيندي است كه از گره خوردنِ چشم به چيز برخاست، با اين شرط كه آن چيزها به شكلي خاص مرتب و چيده شده باشند، و آن چشم در آن چيزها &amp;quot;تاريخي&amp;quot; را تشخيص دهد. خواه تاريخ طبيعي، خواه تاريخ ملي، و يا تاريخي مردم¬شناسانه. حتي مجموعه-هاي صدف و پروانه و تمبر و سنگ و جعبه چوب كبريت هم همواره با محور زمان درگيري دارند و از هاله-اي از تقديس تاريخي پوشيده شده¬اند. &lt;br /&gt;
ظهور موزه¬داري در عصر مدرن، معلول فراگير شدنِ نسخه¬هايي از تاريخِ گذشته مدار بود كه در اروپاي درگيرِ انقلاب صنعتي رواج داشت. نسخه¬هايي شتابان و عجول كه مي¬بايست به سرعت براي اروپايياني كه مي¬رفتند تا در مركز قرار گيرند، سابقه¬اي از ارتباط با مركز را بتراشد. اشكال كار در اينجا بود كه اروپاي غربي، كه خاستگاه انقلاب صنعتي و مدرنيته بود، تا پيش از يكي دو قرنِ پيش از انقلاب صنعتي، براي تمام تاريخ خويش در حاشيه و زير سايه¬ي تمدنهاي بزرگترِ شرقي قرار داشت. مورخانِ آن دوران اگر يك گام به عقب باز مي¬گشتند، امپراتوري روم را در مرزهاي شرقي خويش مي¬يافتند، اما مشكل در آنجا بود كه روميان خود به شرقِ - يعني يونان- چشم دوخته بودند. يعني به طور خاص به روايتي افسانه¬اي و خيالي كه هرودوت برايشان پرداخته بود. و باز اشكال در اينجا بود كه حتي خود هرودوت هم براي تعريف يونانيان به شرق چشم دوخته بود، يعني ايران.&lt;br /&gt;
تاريخي كه در دوران مدرن براي پيوند دادن اروپاييان با كردارها و رخدادهاي تاريخ¬سازِ روميان، يونانيان، يا حتي ايرانيان ابداع شد، عميقا به گذشته پرتاب شده بود. گذشته¬اي كه هرچه دورتر و دوردست¬تر مي¬شد، برجسته¬تر و پرعظمت¬تر جلوه مي¬كرد. اما به همين ترتيب ارتباطش با &amp;quot;من&amp;quot;هاي تشنه¬ي هويتِ نشسته در اكنون، كمتر و كمتر مي¬شد. به اين ترتيب، تاريخهايي نگاشته شد كه هويتِ اجتماعي اروپاييانِ نوآمده، اين تازه برنشستگان بر سرير مركزيت هستي، را تبيين مي¬كرد. اين تاريخها معمولا به بخشهايي هنوز اروپايي -مانند روم- ارجاع مي¬دادند، و حتي به تدريج بخشهايي از شرق و قلمرو عثماني را نيز به اين غرب افزودند، و به اين ترتيب يونان نيز در جرگه¬ي قلمرو هويت بخش به اروپاييان در آمد. كمي ديرتر برخي از اين تاريخها كه به ويژه در حاشيه¬ي اين حاشيه، يعني در اسكانديناوي و آلمان نوشته مي¬شدند، كوشيدند تا مخالفت ديرينه-شان با مسيحيت را، و در نتيجه گسستگي آشكارشان با تمدن رومي را با بازگشت به تمدنهايي ديرينه¬تر و شرقي¬تر جبران كنند. به اين ترتيب بود كه خويشتن را مانند نياكان بسيار بسيار دوردست¬شان آريايي خواندند و تاريخ خويش را دنباله¬ي تاريخ پرعظمت ايرانيان باستان دانستند. روايتي كه ايشان براي خويش ابداع كرده بودند، از سويي با بهره¬گيري از دانش و فن جديد، پيچيده و دقيق و حجيم و جذاب بود. و از سوي ديگر با ابزارهاي مدرنِ ارتباطي چاپ و نشر مي¬شد. از اين رو بود كه در خودِ ايران زمين، بر نسخه¬هاي قديمي و مندرسِ هويت بومي چيره شد، و دستمايه¬ي بازتعريف هويت مدرن ايرانيان قرار گرفت. در اين نكته كه هويتِ بوميِ بي¬رمقِ عصر قاجاري زير فشار اين منشِ نوآمده در هم شكست، دريغي نيست، چرا كه خودِ آن تاريخِ بومي ما نيز، براي قرنهايي بسيار، گذشته¬مدار بود و ناتوان و سست و خمود، و  زود بود كه از پا در آيد. وامگيري اين نسخه¬ي هويت تاريخي ايراني از غرب، در آن زمان و در آن شرايط سودمند بود، چرا كه نسخه-اي رقيب را در برابر محور پنداشتنِ رم و آتن قرار مي¬داد، كه هويت ايراني سخت بدان نياز داشت. اما اشكال كار در آنجا بود كه اين نسخه¬ي نوآمده و ستاينده¬ي ايرانيان كهن نيز، در نهايت ساختاري گذشته¬گرايانه داشت و براي مصرف مردمي ديگر سازمان يافته بود. و هدفش همين مصرف شدن بود، نه برانگيختن به توليد كردن.&lt;br /&gt;
موزه¬ها نيز در اين گير و دار برساخته شدند. موزه¬هايي كه نخست كاسه¬ها و كوزه¬ها را در خود گرد مي¬آوردند، و بعدتر كتابهاي خطي و كتيبه¬ها را نيز، و در انتها ستونهاي تخت جمشيد و تنديسهاي عظيم ايلامي را. مجموعه¬هايي كه قطعاتشان بازنماينده¬ي هويتِ يك قوم و قبيله دانسته مي¬شد. چرا كه سازندگانش همخون امروزين بودند، و همسايه¬هايشان در زمانهايي دور. و مسابقه¬ي چنگ انداختن به چيزها، همچنان ادامه يافت، تا آن كه در سطحي تقريبا مضحك، به نمادها انجاميد. چنان كه تاجيكان، كه قومي ايراني هستند و به عنوان يكي از اقوام ايراني قدمتي پنج هزار ساله دارند، ناگزير شدند تاريخ خود را به عنوان ملتي مستقل و جدا، از سامانيان آغاز كنند، و به اين ترتيب چهار پنجم تاريخ خويش را ناديده بگيرند. اين محروميت از رخدادهاي بزرگ و كردارهاي تاريخ¬ساز، پيامدِ عادي و ناگزيرِ تاريخ گذشته¬مدار است و همواره به همان موزه¬سازيِ صوري منتهي مي¬شود. چيزهايي كه در يك موزه گرد مي¬آيند، كاركردي بسيار حياتي را ايفا مي¬كنند. اين چيزها بايد چشم - اين اعتمادپذيرترين حس را- قانع كنند كه روايتِ تاريخِ گذشته¬مدار، با وجود پرتاب شدگي¬اش به گذشته، و با وجود رقتِ معنايي كه دارد، راست است. اين چيزهاي گردآمده در موزه¬هاست كه فقرِ معناي نهفته در اين تاريخها را جبران مي¬كند. موزه، جبراني شبه فرويدي است، براي محروميتِ تاريخي كه به گذشته پرتاب شده است. تاريخي كه رخدادها و كردارهاي تاريخ¬ساز را در گذشته وا نهاده و از دور به آن مي-نگرد. &lt;br /&gt;
اين تاريخ، از به چنگ آوردنِ وقايع بزرگ در اكنون ناتوان است. &amp;quot;من&amp;quot;هايي كه با تكيه بر اين روايت هويت خويش را مي¬فهمند، از نوعي محروميت مزمنِ مركز رنج مي¬برند. تاريخ گذشته¬مدار، تاريخ غياب¬هاست. چرا كه بن¬مايه¬اش اموري هستند كه در گذشته بوده و ديگر نيستند. تاكيد اين تاريخ، بر روندهايي دم بريده، بي¬دنباله و ابتر است كه در گذشته مانده و مدفون شده¬اند. به بيان ديگر، تاريخي كه به گذشته پرتاب شده باشد، از حضور بي¬بهره است،چرا كه بند ناف خود را با اكنون، اين خزانه¬ي غايي حضورها، قطع كرده است. از اين رو مردمي كه در نهايت به براده¬اي از حضور در اكنون نياز دارند، به سادگي با اين روايت سرخوش نخواهند شد. اين محروميت و آن فقر، با رمزگذاري چيزهايي كه در اكنون وجود دارند ممكن مي-شود. چيزهايي كه در موزه¬ها قرار مي¬گيرند، &amp;quot;مال&amp;quot;ِ كسي يا كساني دانسته مي¬شوند، و مي¬توان ديد و لمسشان كرد. &lt;br /&gt;
گذشتگاني كه تخت جمشيد را به عنوان مركزِ هستي برساختند، و با نقش كردنِ تمامِ اقوام و مردمانِ متمدن آن روز، همگان را در اين مركزِ غايي سهيم كردند، در فكرِ بنا نهادن چيزي براي موزه¬ها نبودند. آنان در اكنون، عظمتِ خويش را بازگو مي¬كردند، و به همين دليل هم به اسطوره¬هايي چنين پايدار تبديل شدند. اسطوره¬هايي كه بقايايش در همان چيزها لانه كرد، و تا به امروز عظمت را به ما يادآوري مي¬كند. اما اين يادآوري، پژواكي است از گذشته، كه بر صخره¬هاي اكنون ليز مي¬خورد و بر آن كارگر نيست. اين پژواك، تا وقتي كه در گذشته لانه كرده باشد، دست بالا اندوخته¬ايست موزه¬اي، و مجموعه¬ايست از چيزها، كه رخدادهايي مهم را در گذشته بازنمايي و نه بازآفريني كند.&lt;br /&gt;
بازي روايتهاي تاريخي در اين روزگار، گويي از پايه نادرست باشد. اين قماري است كه بردي در آن نيست. همه¬ي بازيگران در آن بازنده¬اند. ناكارآمد بودنِ اين بازي، از آنجا روشن مي¬شود كه بردها در آن شكننده و زودگذر هستند و بازتابي راستين در اكنون ندارند. شبه-قبايلي كه پاره¬هايي كوچك از زمين را در اختيار دارند و مي¬كوشند با گردآوردن چيزها و بازنويسي تاريخهاي گذشته مدار هويتي براي خود دست و پا كنند، دست بالا به توهمي زودگذر دست مي¬يابند، و ترديد دارم كه هيچ &amp;quot;من&amp;quot;ِ انديشمندي، دانسته اين گزينه را برگزيند. &lt;br /&gt;
كشمكش بر سر نمادها نيز به همين ترتيب مسخره¬آميز مي¬نمايد. مردمي كم شمار كه بر سرزميني بي بار و بر - اما نفت خيز زندگي مي¬كنند- با برگزيدنِ نقشِ اسطرلابِ يوناني/ايراني به عنوان نماد ملي خويش، و كشيدن نماد آهوي مصري بر دفترهاي شركتهاي بزرگ خويش، و خويشاوند پنداشتن خويش با ابن سينا و بيروني به ملت تبديل نخواهند شد و هويتي تاريخي به دست نخواهند آورد. اين جعل¬ها، چيزي جز تداومِ كمي نابخردانه¬تر و كمي بي¬شرمانه¬ترِ سرمشقِ هرودوت نيست. ناگفته پيداست كه اين نسخه¬ها و اين روايتها ممكن است جايگير و كامياب هم بشوند. اما پيشاپيش بايد درباره¬شان پرسش كرد، كه آيا به راستي اين چيزي است كه &amp;quot;من&amp;quot;ها در مقام هويت مي¬طلبند؟ &lt;br /&gt;
به راستي چرا مردمي مانند ساكنان تركيه¬ي امروزين كه تاريخ شهرنشيني¬شان به هزاره¬ي پنجم پيش از ميلاد مي¬رسد، و تمدنهاي بزرگي مانند كاپادوكيه و بيزانس و عثماني را داشته¬اند، ناگزير شده¬اند شخصيتي مانند مولانا جلال¬الدين بلخي را ادعا كنند؟ چرا اين مردم، ناچار شده¬اند چنين آغشته به ناكامي جشن نوروز را &amp;quot;تركي&amp;quot; بدانند؟ در حالي كه هزاران سال است نوروز را جشن مي¬گيرند و آن را هم نوروز مي¬نامند و اين پاره از هويتشان هم مورد چالش نبوده است؟&lt;br /&gt;
بازي هويتهاي برساخته بر مبناي تاريخِ گذشته مدار، از آن رو با باخت و ناكامي همراه است، كه بر منطقي نادرست بنا نهاده شده است. منطقِ بازيِ اين هويت و منطقِ نوشته شدنِ آن تاريخ، بر اصول موضوعه-ي حاشيه نشينان استوار است. نه حاشيه نشيناني كه بر حاشيه نشيني خويش آگاهند، و نه آنان كه قصدِ تبديل شدن به مركز را دارند. بلكه حاشيه نشيناني كه موقعيت خود را در اكنون انكار مي¬كنند، و با بازنويسي گذشته مدعي مركزيتي موهوم هستند. اين ناآگاهي در مورد موقعيتِ &amp;quot;من&amp;quot; و ما در اكنون و اين سستي و تنبلي در خواستِ بزرگِ &amp;quot;مركز بودن&amp;quot;، چيزي است كه روايتِ تاريخي پرتاب شده به گذشته را به نوعي مخدر و خواب¬آورِ اعتيادآور تبديل مي¬كند. &lt;br /&gt;
نوادگان صنعتگران روم شرقي، و فرزندان جنگاوران عثماني بدان دليل امروز به مولانا و نوروز نياز دارند، كه بند ناف خويش را با گذشته قطع كرده¬اند. ارتباط ايشان با نخستين نويسندگان يوناني و نخستين فيلسوفان مكتب ايوني، كه دست بر قضا مقيم همين قلمرو هم بودند، به متوني تاريخي فرو كاسته شده است. خرد آن يونانيان، جنگاوري آن عثمانيان، و صنعتِ آن روميان در اكنونِ ايشان حضور ندارد. از اين رو ضرورت دارد كه تاريخي گذشته¬مدار، كه اين محروميت را تثبيت و تشديد مي¬كند، بر محور بقاياي آنچه كه ردپاهايش در اكنون باقي مانده، موزه¬اي بسازد. اين موزه مثلا در مورد تركيه بر مبناي زبان تركي و هويت قومي مصنوعي¬اي به نام هويت تركي برساخته شده. يعني مردمي از نژادها و فرهنگهاي گوناگون كه زبان فاتحان سلجوقي خويش را پذيرفتند، همچون قبيله¬اي مصنوعي در نظر گرفته شده¬اند. از اين روست كه چند بيتِ تركيِ مولانا، چندان مهم مي¬شود كه به زور كشاندنش به موزه¬ي هويت اين جماعت را ضروري سازد. فنِ موزه¬سازي، هرچند كارآمد و موفق تواند بود، اين ايراد را دارد كه بر مبنايي كاملا ذهني استوار است. هيچ ضرورتي ندارد كه آنچه در موزه به عنوان چفت و بستِ اكنون با گذشته حضور دارد، به راستي از حضوري عيني حكايت كند. چيزِ درون موزه، نمادي از حضورِ وقايع تاريخ¬ساز در اكنون است، و نه خودِ آن. &lt;br /&gt;
از اين رو خطر در آنجاست كه با بسنده كردن به چيزهاي درون موزه و تاريخهاي گذشته مدار، هويت به نمادهايي سبك و ساختگي فروكاسته مي¬شود. اين بلايي است كه در غرب بر سر هويت مردمان آمد. چنان كه آن لحظه¬ي زرين حضور در مركز- كه به ويژه در جريان انقلاب صنعتي و عصر استعمار نمود داشت- به سرعت سپري شد و با جا به جا شدنِ مركز به دو قطبِ شوروي و آمريكا، هويتِ نوساخته¬ي اروپاي متمدن به سرعت فرو ريخت، بي آن كه توانسته باشد از آن مهلتِ گذراي حضور در مركز، بهره¬ي كافي برگيرد. &lt;br /&gt;
در شرق نيز چنين است. تركان امروز با تغيير دادن خط خويش، و با سياست ايراني¬زدايي و فارسي ستيزي كه از دوران آتاتورك شروع شد، در عمل بند ناف خود را با گذشته قطع كرده¬اند. از اين رو به ازاي افزودن پيكره¬ي مولانا و نمادهاي او به موزه¬ي خويش، پذيرفته¬اند كه براي هميشه خواندن شعر او را و فهميدن سخن او را از ياد ببرند. چنان كه به راستي امروز مولانا - كه شاهكارهايش را به فارسي مي¬نوشت- در اكنون مردم اين سرزمين حضوري ندارد. جز كه آن كه به نامش افتخار مي¬كنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
18. پرتاب شدگي تاريخ به گذشته، مخاطره¬اي بزرگ است. پديده¬ايست فراگير و عمومي كه تمام تاريخها و تمام هويتها را در بر گرفته است. كارآيي آن در پيكربندي هويت اجتماعي چندان زياد، و قدرت آن در بسيج توده¬ي مردم چنان چشمگير بوده است كه آن را به سرمشقي غالب تبديل كرده است. با اين وجود، اين كارآيي سياسي تاريخِ گذشته مدار براي بسيج مردم و هويت¬بخشيِ سطحي به ايشان، با زوال معنا و ناتوان شدنِ &amp;quot;من&amp;quot; همراه بوده است. &lt;br /&gt;
تاريخ گذشته مدار، ابزاري است در دست نهادهاي اجتماعي، براي آن كه سازماندهي اجتماعي را بر محورِ هويت جمعي ممكن كنند. اين تاريخ¬ها خصلتي ايدئولوژيك دارند. يعني به سادگي خوانده و فهم مي¬شوند و رفتارهايي خاص را هم به پذيرندگان خويش تحميل مي¬كنند. اين¬ها منشهايي هستند سرگرم¬كننده، حجيم، انباشته از جزئيات، و تقريبا بي¬ربط با واقعيتِ بيروني، كه براي بسيج كردارهاي مردماني ميان مايه طراحي شده¬اند. كارآيي¬شان در سطح اجتماعي از آنجا معلوم مي¬شود كه امروز كشورهايي با هويتهاي جمعيِ بنا شده بر اين اساس وجود دارند، و سطوحي متفاوت و موفق از بسيج جمعي مردمشان را نيز به نمايش مي¬گذارند. عراق، كه تاريخش به عنوان كشوري مستقل دو هزار و پانصد سال پيش خاتمه يافت و دوباره از پنجاه سال پيش آغاز شد و بنابراين براي تقريبا تمام عمرش - جز چند قرن حاكميت عثماني- جزئي از ايران بود، با استفاده از همين رده از هويت¬هاي ايدئولوژيك با ايران جنگيد، و بسيج عمومي قدرتمندي را به نمايش گذاشت، در شرايطي كه بسياري از افرادِ مقيمِ سنگرهاي رويارو، خويشاوندِ نزديك يكديگر بودند. به همين ترتيب، امروز اميرنشين-هاي كوچك جنوب خليج فارس براي مردم خويش هويتي آفريده¬اند و قدرتي اقتصادي يافته¬اند و اينها همه نشانه-ي كارآمد بودنِ تاريخ گذشته مدار – يعني نسخه¬هاي عميقا جعليي عربي و تركي¬اش است، در بسيج عمومي مردم.&lt;br /&gt;
با اين وجود، نظام اجتماعي بابت اين بسيج در سطح نهادهاي سياسي، بهايي را در ساير سطوح سلسله مراتبي¬اش پرداخت مي¬كند. &amp;quot;من&amp;quot;هايي كه در سطحي روانشناختي حضور دارند و قرار است با اين تاريخ¬ها هويت يابند، در عمل با سيراب شدن از اين آب شور، از حضور در مركز باز مي¬مانند. خاطره¬ي جعليِ بودنِ ماضي در مركز مانعِ كنشِ فعال براي حضور داشتنِ حال در مركز است. اين امر حتي در مورد مردمي مانند ايرانيان و هنديان كه زماني در مركز بوده¬اند هم مصداق دارد. يعني جعلي يا راستين بودنِ باور به بودن در مركز، تاثير چنداني در اين مهار كنندگي ندارد. مشكل در قطع رابطه با اكنون نهفته است، و چيزواره شدنِ تاريخ و تاثيركردارها و رخدادهاي بزرگ.&lt;br /&gt;
&amp;quot;من&amp;quot; اگر با تاريخ گذشته مدار آلوده شود، از ارتباط با اكنون محروم خواهد شد. اين من نيز همراه روايتي كه هويتش را تعيين مي¬كند، به گذشته پرتاب خواهد شد و در خاطره¬اي معمولا جعلي شناور خواهد ماند. يادآوري كردارهاي بزرگ و نه آفرينش آنها، و خاطره¬پردازي در مورد رخدادهاي تاريخي، و نه برخورداري از آن، مايه¬ي دلخوشي اين &amp;quot;من&amp;quot; خواهد بود. به اين دليل است كه من، با اين عارضه از اكنون كنده مي¬شد، و به اين ترتيب بختِ حضور در هستي را از دست مي¬دهد. در مركز بودن، همان در هستي حضور داشتنِ بي قيد و شرط و نيرومندانه و تمام و كمال است، كه &amp;quot;من&amp;quot; با وسوسه¬ي اين روايتِ شيرين، از آن چشم مي¬پوشد.&lt;br /&gt;
اين &amp;quot;من&amp;quot; ناگزير خواهد بود به نشانگان و علايم بسنده كند و هويت خويش را در اكنون، با چيزهاي و نمادها نمايش دهد. اين من، موزه¬دار خواهد شد، چرا كه راه ديگري براي برخورداري از گذشته¬ را ندارد. چرا كه اين گذشته با افسونِ تاريخِ لانه كرده در آن، از دسترس وي خارج شده است. به اين ترتيب، سنگين-ترين تاواني كه تاريخ گذشته مدار به جوامع تحميل مي¬كند، از ميان رفتنِ &amp;quot;منِ تاريخ¬ساز&amp;quot; است. &lt;br /&gt;
بازتاب ديگري از اين عارضه، اما، در سطحي فراتر از نهادهاي اجتماعي نيز قابل ردگيري است. تاريخ گذشته مدار به دليل خصلت ايدئولوژيك خود، تنگ نظر و محدود كننده و هراسان از عناصر متكثر است. اين تاريخ ناگزير است تا براي هدايت و به جريان انداختنِ كردارهاي خاصي در توده¬ي مردم، رده¬اي خاص از عناصر نهفته در گذشته را به خود مربوط كند و بقيه را انكار نمايد. از اين روست كه تركانِ مقيم تركيه، ناگزير شده¬اند از ميراث فرهنگي و تاريخي بزرگي چشم¬پوشي كنند. چرا كه بخش مهمي از اين ميراث ايشان را با كردها، روميان، ايتاليايي¬ها، يونانيان، ايرانيان، و مغولان در ارتباط قرار مي¬دهد. خصلت ايدئولوژيكِ تاريخ در اين قلمرو ايجاب مي¬كند كه تمام اين پيوندها كه به راستي وجود داشته¬اند، بريده شوند و از اكنون رانده شوند، تا جا براي مفهومي نوظهور و ساختگي مانند هويت تركي باز شود كه بر رواج گويش خاصي از زبان اويغوري در بخشهايي خاص از اين كشور استوار است. اين بدان معناست كه تركان در سطح فرهنگي نيز از بخش مهمي از ميراث تاريخي خويش محروم شده¬اند. ميراثي كه ايشان را با ادبيات فارسي، سياست يوناني، و دينِ رومي در ارتباط قرار مي¬دهد. &lt;br /&gt;
به اين شكل، تاريخ گذشته مدار گذشته از سطح رواني، در سطح فرهنگي نيز ناتواني و كمخوني به بار مي¬آورد. اين در واقع منشي است سركوبگر در سطح فرهنگي، كه با هدفِ سازماندهي سياسي جوامع، منشهاي ديگر را و كردارهاي بزرگ &amp;quot;من&amp;quot; را سركوب كرده، و بنابراين تاوانِ بسيج توده¬ها را با مسخ شدنِ &amp;quot;من&amp;quot; و انحطاط فرهنگ پرداخت مي¬كند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
18. شايد چنين بنمايد كه لحن اين نوشتار تاريخ¬ستيزانه، يا نااميدانه است. اما اشتباهي بزرگتر از اين برداشت وجود ندارد. من نه از سرِ نااميدي اين متن را نوشتم و نه براي پشت كردن به تاريخ، كه پيشنهادي را در برابر وضعيتِ بيمارگونه¬ي تاريخ در آستين دارم. منشها و روايتها و عناصر فرهنگي، نظامهايي تكاملي هستند، و تمام نظامهاي تكاملي تنها در رقابت با هماورداني نيرومندتر است كه از ميدان به در مي¬روند. پيشنهاد من براي رهايي از چنگ تاريخ گذشته¬مدار، آن است كه شكلي از تاريخِ اكنون بنياد شود.&lt;br /&gt;
تاريخ را مي¬توان در اكنون نوشت، اگر اين قواعد رعايت شود:&lt;br /&gt;
نخست آن كه در بازخواني و بازشناسي آنچه كه در گذشته رخ داده، همواره بايد به رويكرد ايدئولوژيكِ تاريخ¬هاي گذشته¬گرا، و كاركرد سياسي¬شان در زمانِ نوشته شدنشان نظر داشت. بايد پرسيد كه چرا مورخ به اين جنبه¬ي خاص از رويدادها پرداخته، و نه جنبه¬اي ديگر، و چرا چيزهايي را نقل كرده و چيزهايي ديگر را از قلم انداخته است. بايد در داوريهاي او شك كرد، و بايد كوشيد تا ماجرا از ديدِ &amp;quot;آدم بد&amp;quot;هاي داستان بازسازي شوند. بايد به حال و هواي حاكم بر جامعه¬اي كه تاريخ در آن نوشته شده نظر داشت، و بايد كاركردِ آن را در زمان نوشته شدن شناخت. بايد پرسيد كه اين متن در روزگارِ رواجش، چه مردمي را براي چه قصدي بسيج مي¬كرده، و چه نوع بسيج اجتماعي را ممكن مي¬ساخته است؟ بايد شناخت كه چه نيروهايي نوشته شدن اين متن و رواجش را پشتيباني كردند، و رقيبانشان چه كساني بودند و چه متنهايي از آنها به يادگار مانده است؟ در اين معنا، بايد تاريخ¬ها را كه ارزشمندترين ردپاهاي بازمانده از گذشته هستند، با دقت و وسواس خواند و از آنها آموخت، و در عين حال، واسازي¬شان كرد، محك¬شان زد، و به بوته¬ي نقدشان سپرد.&lt;br /&gt;
دوم آن كه بايد به خودِ رخدادهاي تاريخي، و خودِ كردارهاي تاريخ¬ساز نگاه كرد، و نه قصه¬هاي سرگرم كننده و ماجراهاي هيجان¬انگيزي كه در اطراف آن بربافته شده است. بايد به اين كه در چه شرايطي، چه رخدادي به واقع ظهور كرده است نگريست، و به اين كه چه كسي در چه شرايطي چه كرده است. اين كه بازتاب و تاثير اين رخداد چه بوده است را بايد در طول زمان رديابي كرد، و شاخه¬هاي فراوانِ نفوذ آن را دنبال كرد و انعكاسهاي واگرا و پراكنده¬اش را جستجو كرد. به اين ترتيب، بايد استخوان را از گوشته¬اش جدا كرد، و آن را همچون كالبدشناسي بي¬طرف، وارسي كرد.&lt;br /&gt;
آنگاه، بايد به تاثيرهاي بازمانده از آن رخدادها و آن كردارها در زمانه¬ي اكنون پرداخت. بايد ديد كه چگونه اين كردارها و آن رخدادها اكنونِ ما را شكل داده¬اند، و وضعيتِ امروزين ما براي هستي داشتن را تعيين كرده¬اند. بايد اين بازتابِ گذشته در اكنون را مانند محوري بنيادين مورد توجه قرار داد، و با تكيه به آن آرايش نيروها و رويارويي روايتها و تفسيرها در موردش را بازشناسي كرد. بايد با فهمِ وامي كه اكنون از گذشته دارد، آن را در اكنون به شكلي راستين و نه ساختگي احداث كرد. هرچند اين تاثير ناچيز يا ناخوشايند باشد، بايد غنيمتش شمرد، چرا كه اين تنها شكلِ برخورداري است كه ما از تاريخ توانيم داشت. &lt;br /&gt;
سپس، بايد داوري كرد. بايد تقارن را شكست، و همچون كنشگري خودمختار و مجهز به اراده، تفسيرِ خويشتن از تاريخ را بسته به موقعيتِ &amp;quot;من&amp;quot; در اكنون باز آفريد. بايد در ميان تاثيرهايي كه از گذشته به امروز رسيده است، دست به انتخاب زد، و صريحا، با پرهيز از كژديسه نمودنِ حقيقت، تاثيرها را گوشزد كرد و داوري خويش را بر كرسي نشاند. بايد بر اساس آنچه كه &amp;quot;من&amp;quot; در اكنون مي¬خواهد، و در تار و پود تاثيرهايي كه از گذشته تا به امروز تداوم يافته است، دست به كنش زد. بايد هويت را برگزيد و بازتعريف كرد و آن چنان هستي داشت. در اين حالت، &amp;quot;من&amp;quot; دست كم در سطحي فردي و به عنوان نظامي روانشناختي در مركزِ هستي نشسته است. و اين پيش شرطِ تمام اشكالِ ديگرِ حضور در مركز هستي است.&lt;br /&gt;
بايد به اين شكل، تاريخ اكنون را نگاشت.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
پی نوشت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1 بديهي است كه يادداشتهايي شخصي كه افراد در آنها براي به رمز نوشتنِ محتواي خاصي، خطي ويژه را ابداع مي¬كنند، از ديرباز وجود داشته است، اما عنصري در سپهر عمومي و سطحي جامعه شناختي نبوده است.&lt;br /&gt;
2 مضموني بسيار تكراري در كتيبه¬هاي شاهان دوران جديد آشور. به ويژه در نبشته¬هاي شروكين دوم و سناخريب اين عبارت را زياد مي¬بينيم.&lt;br /&gt;
3 توجه داشته باشيد كه در اين دوران اعضاي مقيمِ قلمروهاي سه گانه¬ي خاوري، مياني، آفريقايي و آمريكايي هنوز از وجود قلمروهاي ديگر خبردار نبودند و تا ديرزماني بعد هم به اين موضوع پي نبردند. به همين دليل هم هخامنشيان و شهروندانشان از وجود چينيان و سرخ پوستاني كه در آن دوران مراحل اوليه¬ي شهرنشيني و دولت¬سازي را سپري مي¬كردند، خبري نداشتند.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتابنامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن اثير، عزالدين علي، تاريخ كامل، ترجمه¬ي ابوالقاسم حالت، علمي، 1352.&lt;br /&gt;
پاتس، دنيل، تي. باستانشناسي ايلام، ترجمه¬ي زهرا باستي، سمت، 1385.&lt;br /&gt;
كتاب مقدس، (عهد عتيق و عهد جديد)، انجمن پخش كتب مقدسه، 1355.&lt;br /&gt;
گرني، اوليور، هيتي¬ها، ترجمه¬ي ژاله آموزگار، انتشارات پژوهشگاه مطالعات فرهنگي، 1371.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	De Certeau, M. Histoiricites Mystiques, Recherches de Science Religieuse, 73, pp: 325-354, 1985.&lt;br /&gt;
Rüster, E. )Chr. (Neu, Hethitisches Zeichenlexikon (HZL), Wiesbaden,1989.&lt;br /&gt;
Falkenstein, A. Archaische Texte aus Uruk, Berlin-Leipzig, 1936.&lt;br /&gt;
von Soden, W. The Ancient Orient: An Introduction to the Study of the Ancient Near East, Grand Rapids: Erdman&#039;s Publishing Company, 1985.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amir.dana</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D9%90_%D8%A7%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%86&amp;diff=754</id>
		<title>نوشتن تاریخِ اکنون</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wiki.soshians.net//index.php?title=%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D9%90_%D8%A7%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%86&amp;diff=754"/>
		<updated>2014-05-20T09:07:14Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Amir.dana: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نوشتن تاریخ اکنون (بخش نخست)، فروزش، شماره‌ی 3، تابستان 1388، ص: 4-14.&lt;br /&gt;
نوشتن تاریخ اکنون (بخش دوم)، فروزش، شماره‌ی 4، پاییز 1388، ص: 4-16.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شروين وكيلي&lt;br /&gt;
21/5/1387&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1. تاريخ، واژه ايست که با گذشته پيوند خورده است. مورخان، آن انديشمنداني هستند که به رخدادهايي که در گذشته به وقوع پيوسته¬اند مي¬پردازند، متوني کهن را که توسط گذشتگان نوشته شده¬اند تحليل مي¬کنند، و به عنوان متخصصاني که برش خاصي از زمانِ گذشته در قلمرو دانش و فهمشان است، نامدار مي-شوند و اعتبار مي¬يابند. محوري که از اکنون آغاز مي¬شود و به زمان¬هاي دوردست منتهي مي¬شود، تيول مورخان است، و اين دامنه از لحظاتي پيش، از همان نقطه¬اي که رخدادهاي جاري در اکنون به گذشته تبديل مي¬شود، آغاز مي¬شود و تا نخستين نشانه¬هاي خط و نويسايي عقب مي¬رود. اين بدان معناست که تاريخ از سويي با گذشته، و از سوي ديگر با زبان، و به طور خاص زبانِ نوشته شده و متن سر و کار دارد. در آنجا که متني وجود ندارد، اقتدار مورخ پايان مي¬يابد و حکومت باستان¬شناس آغاز مي¬شود. &lt;br /&gt;
بر اين مبنا، تاريخ به عنوان شاخه¬اي از دانش که به گذشته مي¬پردازد، در ميان ساير شاخه¬هاي رسمي و دانشگاهي علم جايي براي خود باز کرده است، و موقعيتي به ظاهر هم¬ارز و هم¬زور با ساير شاخه-هاي دانايي به دست آورده است. اين تصوير از علم تاريخ و مورخان با وجود آشنا و رايج بودن، اگر با دقتي بيشتر نگريسته شود، به تعارض¬هايي مفهومي بر مي¬خورد. از يک سو، چنين مي¬نمايد که تاريخ به نوعي با ساير دانشها متفاوت باشد. چرا که در آن از روش شناسي دقيق و رياضي¬گونه¬ي رايج در ساير علوم به شکلي منسجم و ساختار يافته استفاده نمي¬شود، و با وجود تلاشهاي فراواني که براي کمي، عيني، و تجربي ساختنِ شواهد تاريخي انجام گرفته است، اين علم همچنان ماهيت تفسيري و بلاغي خود را حفظ کرده است. &lt;br /&gt;
از سوي ديگر، چنين مي¬نمايد که تمام علوم ديگر را بتوان به نوعي زيرشاخه¬ي تاريخ دانست. چرا که تاريخِ هر علمِ خاص، کلِ داشته¬هاي آن علم را تا لحظه¬ي اکنون در بر مي¬گيرد و به تعبيري چنين مي¬نمايد که تاريخ و يا شاخه¬اي از آن که تاريخ علم باشد، به نوعي فراعلمِ زمان مدار تبديل شده باشد. &lt;br /&gt;
تاريخ، گذشته از اين تفاوتهاي روش¬شناختي و ابهام¬هايي که در مرزبندي¬اش وجود دارد، از يک نظر ديگر هم با ساير علوم تفاوت دارد، و آن هم تاثير مستقيم و تعيين کننده¬ايست که در هويت فردي و اجتماعي اعضاي يک جامعه دارد. هيچ علم ديگري را نمي¬توان يافت که به قدر تاريخ در شکل دادن به خودانگاره¬ي سوژه از خودش تاثير داشته باشد، و با پيکربندي هويت جمعي مردمي که در کنار هم زندگي مي¬کنند و &amp;quot;تاريخ&amp;quot; مشترکي دارند، کردارهاي آينده¬ي ايشان را تعيين کرده باشد. &lt;br /&gt;
تاريخ در اين معنا، تنها علمي است که با وجود تاثير شديد و چشمگيرش بر شکل دادنِ اکنون، پيوند خويش با اين برش زماني خاص را انکار مي¬کند. اگر از دستاوردهاي فني ناشي از علوم تجربي بگذريم، و تنها بر محتواي معنايي و بافتار تفسيري شاخه¬هاي علوم تمرکز کنيم، تاريخ را مهمترين شکل دهنده به شکلِ اکنون خواهيم يافت، و غريب است که اين تاثير فراگير و عمومي در مورد شيوه¬ي درک ما از خويشتن در اکنون، توسط علمي صورتبندي و بيان مي¬شود که مدعي کناره¬گيري از اکنون، و اقامت در گذشته است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2. ادعاي اقامت در گذشته و انکار پيوند با حال، دستاويزي است که تاريخ را به نوعي مرجع غايي، به نوعي داور بي¬طرف و شکلي از سيستم لختِ نيوتوني تبديل مي¬کند، که کل حرکتها و رخدادها و تصميم¬هاي نهفته در اکنون را مي¬توان بر مبناي آن و در تناسب با آن سنجيد. تاريخ، با لانه کردن در گذشته است که مشروعيت و اقتدار کافي را براي شکل دادن به اکنون به دست مي¬آورد.&lt;br /&gt;
ميشل دو سرتو، يکي از بهترين بيانها را در مورد ضرورت بازبيني اين ادعاي تاريخ به دست داده است. چنين مي¬نمايد که برداشت دو سرتو در مورد اين نکته درست باشد که تاريخ، همواره بر شواهد و مستنداتي تکيه کرده که در اکنون حضور دارند و در حال مستقر شده¬اند (De Certeau, 1985). &lt;br /&gt;
اشياي گرد آمده در موزه¬ها، متون تاريخي، و نوشتارهاي نقش بسته بر سفالينه¬ها و ديوارها همه از آن رو موضوع علم تاريخ دانسته مي¬شوند، که در زمانه¬ي اکنون حضور دارند و يا با بند نافي از جنس روايت و نقل قول و يادبود به حالِ گريزپاي ما پيوند خورده¬اند. بر اين مبنا، تاريخ، تفسيري است که ما از چيزها و رخدادها و شواهدِ موجود در اکنون داريم. ماده¬ي خام تاريخ، که داربستهاي استوار ساختن گذشته¬ي ما را بر مي¬سازد، آن چيزي است که در زمان حال هست. بر اين مبنا، انکار اتصال شواهد تاريخي به اکنون، همچون ناديده انگاشتن انگيزه¬ي حال¬مدارانه¬ي مورخ، خطايي روش شناسانه محسوب مي¬شود.&lt;br /&gt;
پيوند تاريخ با گذشته، و انکار پيوند آن با زمان حال به قدري در ذهن ما رسوب کرده و نگاههاي ما به حدي بدان معتاد گشته¬اند که سخن گفتن از آن با لحني نقادانه و دعوت به جور ديگر انديشيدن در اين قلمرو در نگاه نخست نامفهوم و ناممکن مي¬نمايد. با توجه به اين که تلاش من در بازخواني و بازسازي تاريخ فرهنگ انساني به طور عام و تاريخ ايران زمين به طور خاص، دستيابي به شالوده¬اي استوار و مستحکم براي بازتعريف هويت خويشتن است، چنين گسستي از ديدگاه سنتي و گذشته¬مدارانه¬ي تاريخ را ضروري و بارآور مي¬دانم. براي ترسيم حد و مرزهايي که در دعوت به &amp;quot;اکنون¬مدار&amp;quot; ديدنِ تاريخ نهفته است، بايد نخست به زمينه-اي انديشيد که ناديده انگاشتن اين ديدگاه را به امري چنين مرسوم مبدل ساخته است. &lt;br /&gt;
آماج اصلي اين نوشتار، طرح شرايطي است که به گسسته شدنِ بند ناف تاريخ با اکنون منتهي شده است. اين شرايط را با رجوع به متوني که امروز تاريخي ناميده مي¬شوند، و معمولا در زمان نگاشته شدنشان هم همچون تاريخ فهميده مي¬شدند، انجام خواهم داد. يعني به شرايطي خواهم نگريست که در آنها تاريخ مستقر در اکنون، که گمان دارم زماني با اقتدار تمام وجود داشته است، به تاريخِ ابتر و مخفي در گذشته تبديل شد. به طور خلاصه، موضوع اصلي اين نوشتار، چگونگي گسسته شدنِ پيوند ميان تاريخ و اکنون، و محدود ماندنش به گذشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3. در مورد اين که نخستين متون تاريخي در چه زماني و در چه تمدني نوشته شدند، توافقي عمومي وجود دارد، هرچند در مورد دلالتِ اين متون در همان تمدنها بحث و کشمکش بسيار است. مي¬دانيم که خط در ابتداي هزاره¬ي سوم پ.م در کهنترين تمدنهاي يکجانشين -ايران زمين (مشتمل بر ميانرودان، سغد و خوارزم، ايلام، و دره¬ي سند)، آناتولي و مصر-  پديدار شد، و در ابتداي کار براي ثبت رخدادهايي از جنس تحولات سياسي يا باورهاي ديني به کار گرفته شد. &lt;br /&gt;
متون تاريخي در مصر، تا دير زماني که تا حمله¬ي هيکسوس¬هاي آسيايي به طول انجاميد، در عمل به زنجيره¬اي از نسب¬نامه¬هاي رسمي که ارتباط فرعون را با فرعونهاي پيشين نشان مي¬داد و ساختاري بسيار رسمي و صورتبندي شده در قالب چندين نام ديني و دولتي داشت، منحصر مي¬شد. بخش مهمي از تاريخ مصر در دوران پيش از حاکميت هيکسوسها را بايد در متوني که در کل خصلتي غيرتاريخي دارند و داستانهايي تخيلي يا دعاهايي ديني را در بر مي¬گيرند، جستجو کرد. &lt;br /&gt;
در مقابل، در قلمرو ايران زمين بود که نخستين متون تاريخي به معناي ثبت رخدادهاي ويژه و محصور در زمان و مکان، توليد شد. اين امر، تا حدود زيادي مديون چند پارگي جغرافيايي اين قلمرو، و ظهور تمدنهايي متفاوت بر پهنه¬ي آن بود. در کل، متون تاريخي پديد آمده در ايران زمين، بيشتر از رده¬ي فتح نامه¬ها و گزارشهايي جنگي هستند که محور اصلي¬شان نبرد ميان قطبِ ايلام -–ميانرودان است.  &lt;br /&gt;
يکي از نخستين متوني که مي¬توانند همچون متني تاريخي نگريسته شوند، و تاريخ ميانرودان باستان (سومر) و همچنين تاريخ نوشته شده¬ي انساني با آن شروع مي¬شود، شرح نبرد انمرکار -–شاه دولتشهرِ سومريِ اوروک- با شاهِ اَرَت -–احتمالا منطقه¬ي شهداد- در ايرانِ جنوبي است. در اين کتيبه که به خط ميخي سومري نوشته شده، براي اولين بار، مي¬بينيم که متن با عبارتِ آشناي &amp;quot;يکي بود، يکي نبود!&amp;quot; آغاز مي¬شود. حماسه¬ي ديگر سومري، که در ضمن کهنترين متنِ داراي نام گيلگمش هم هست، به نبردي در ميان دو دولتشهرِ کيش و اوروک اشاره مي¬کند که در جريان آن گيلگمش -–شاه اوروک- پس از متحد شدن با جنگاوران سرزمينش و فرونشاندن مخالفتهاي شوراي ريش سپيدان شهرش، به کيش لشکر مي¬کشد و پس از محاصره کردنِ آنجا، با شاه اين شهر که آگا نام دارد، صلح مي¬کند. در هردوي اين متون، روايتي تاريخي به اساطير درآميخته است. در حماسه¬ي انمرکار، شاه اوروک فرزند خداي خورشيد -اوتو- دانسته مي¬شود و ارتباط گيلگمش هم که با خدايان سومري به قدر کافي مشهور هست(Falkenstein, 1936). &lt;br /&gt;
متون سومري¬اي که به رخدادهايي تاريخي پرداخته¬اند، در کل از الگويي پيروي مي¬کنند که در همين دو متن اوليه وجود دارد: استعاره¬هايي اندک و معمولا گويا، متوني کوتاه و بيانيه مانند، و ارجاعهايي مبهم و نادقيق به اشخاص و جاها، به شکلي که آشکار است متن براي کساني نوشته شده که مکان شهرها و هويت شاهان و کسانِ نامبرده شده در کتيبه¬ها را به خوبي مي¬دانسته¬اند. در يکي از متون ديگري که چند قرن بعد، توسط اورکاگينه -شاه اور- به مناسبت غلبه¬ي او بر رقيبش که کاهني بلندپايه بود، نوشته شده است، اشاره¬هايي به اقدامات دادخواهانه¬ي شاه جديد وجود دارد و براي نخستين بار از واژه¬ي &amp;quot;آزادي&amp;quot; به عنوان محور مشروعيت بخشي به شاهي که مردم را از قيد ستم کاهني زياده خواه نجات داده، مورد استفاده واقع شده است. &lt;br /&gt;
در ميانرودان پس از آمدن اکدي¬ها الگوي نوشتن تاريخ کمي تغيير يافت. اين تغيير بيشتر به توجه به ريزه¬کاري¬ها و تاکيد بر ساختار ادبي متون تاريخي مربوط مي¬شد، تا تحولي بنيادين در سبک روايت. اين تحول را مي¬توان با مقايسه¬ي کتيبه¬هاي به جا مانده از قبل و بعد ورود اکدي¬ها به ميانرودان دريافت. اِآناتوم -شاه لاگاش در 2460 پ.م- که با ايلاميان جنگيد و بر ايشان چيره شد، سه متن کمابيش مشابه از خود به جا گذاشته است که يکي از آنها به اين شرح است:&lt;br /&gt;
&amp;quot;ايلام، کوه بلند با سلاح در هم کوبيده شد. پشته¬هايي از اجساد بر هم تلنبار شد، اَرَو که اِنسي (حاکم) آن درفشها را برافراشته بود، با سلاح در هم کوبيده شد. پشته¬هايي از اجساد بر هم تلنبار شد، اومّا با سلاح در هم کوبيده شد، بيست پشته از جسد برهم تلنبار شد.(پاتس، 1385: 143)&amp;quot;&lt;br /&gt;
کمتر از دو قرن پس از نوشته شدن اين متن، ريموش که فرزند و جانشين شروکين -بنيانگذار پادشاهي اکد- بود، در کتيبه¬اي به متنهاي تاريخي به معناي دقيق کلمه بسيار نزديک شد:&lt;br /&gt;
&amp;quot;اَبَل گَمش، پادشاه برهشوم را در نبرد مغلوب کرد. زَهَر و ايلام در ميانه¬ي برهشوم رزم¬آرايي کردند. اما ريموش پيروز شد. 16212 تن کشته و 4216 نفر اسير شدند. امهسيني پادشاه ايلام اسير شد، ؟ از ايلام اسير شد. سيدَگو فرمانرواي برهشوم اسير شد و شرگَپي در كنار رودخانه¬ي قبليتوم اسير شد. پشته¬هايي از اجساد در شهر روي هم تلنبار شد.(پاتس، 1385: 167)&amp;quot;&lt;br /&gt;
چند قرن بعد، در حدود 2100 پ.م پوزور اينشوشيناک که پادشاه ايلام بود، کتيبه¬اي نوشت و پيروزيهاي خويش را با همين سبک در آن شرح داد:&lt;br /&gt;
&amp;quot;حاکم شوش، گيرنيتا، سرزمين ايلام، پسر شيمپي ايشهوک، دشمنان کيماش و هورنوم را اسير کرد. هوپسانا را فرو پاشيد و هشتاد و يک شهر و منطقه را در يک روز زير پاهايش ويران کرد. آنگاه که پادشاه سيماشکي به سويش آمد، بر پاهايش آويخت. پوزور اينشوشيناک نيايشهاي او را شنيد و...(پاتس، 1385: 194)&amp;quot;&lt;br /&gt;
سنتي که با ورود اکدي¬ها به ميانرودان شکل گرفت و زبان روايي متون تاريخي را از حالت استعاري و اساطيري¬اش به وضعيتي دقيقتر و روشنتر تبديل کرد، تا دو هزاره پس از ورود ايشان به ميانرودان همچنان تداوم يافت. در ابتداي قرن هشتم پ.م گزارش دقيق حمله¬ي شروکين دوم به ماد و ايلام را داريم، که در آن شمار تلفات و نام و نشان شهرهايي که ارتش او از آن عبور کرده¬اند، با دقت ذکر شده است. اين رده از متنها در نهايت به کتيبه¬ي مصور آشور بانيپال، واپسين شاه بزرگ آشور ختم مي¬شوند که در آنها شرح پيروزي او بر پادشاه ايلام آورده شده است. &lt;br /&gt;
فتح¬نامه¬هاي اين دوران، لحن ساده و گاه صميمانه¬اي دارند، حمورابي در متني که در ميانه¬ي قرن هفدهم پ.م نوشته است، از اين که پس از هجوم اوليه¬اش به ايلام به سختي شکست خورد و هراسان، نا اميد و افسرده به شهر خويش بازگشت، سخن مي¬گويد، و آشور بانيپال وقتي از اتحاد ايلامي¬ها با بابلي¬ها در برابر سپاهيانش سخن مي¬گويد، اشاره مي¬کند که &amp;quot;من هرگز انتظار نداشتم ايلامي¬ها با من دشمني کنند.&amp;quot; &lt;br /&gt;
با اين وجود، شاهاني که اين کتيبه¬ها را مي¬نوشتند، به چشم¬انداز ويژه¬ي خويش از جنگ پايبند بودند. چنان که وقتي در نبرد هَلوله (693 پ.م)، سپاهيان آشوري در برابر ارتش متحد ايلام و بابل صف آراستند و نبردي سخت خاک ساحل دجله را خونين کرد، هر دو طرف ادعاي پيروزي کردند(Von Solen, 1985: 58). بر اساس سالنامه¬هاي بابلي، شاه ايلام که هومبان نيمنا نام داشت، بر آشوريان پيروز شد، و اين در حالي بود که سناخريب - شاه آشور- هم پس از بازگشت به شهر خويش کتيبه¬ي نبي يونس را منتشر کرد و در آن نوشت که در هلوله بر ايلاميان و بابليان چيره شده و پسر شاه بابل را اسير کرده است: &amp;quot;آنها را شکست دادم، صد و پنجاه هزار تن از جنگجويانشان را از دم تيغ گذراندم،...&amp;quot;&lt;br /&gt;
اين چيزي بود که چند قرن قبل در نبرد بزرگ ميان رامسس دوم و شاه هيتي¬ها در سوريه نيز تکرار شده بود و در آن هنگام هم هريک از دو طرف پس از بازگشت به کشورشان براي خود ادعاي پيروزي کردند و جشن گرفتند. در اين هنگام البته، چنين روايتهاي ضد و نقيضي از يک نبرد، تنها به مواردي مربوط مي¬شد که نتيجه¬ي جنگ نامعلوم و دستاورد آن مبهم بود. و هنوز تا زماني که پادشاهي مانند نرون پس از شکست در جنگ با ايران و وادار شدن به واگذاري تاج ارمنستان به شاهزاده¬اي ساساني، در رم جشن بگيرد و ادعاي پيروزي کند، قرنها زمان مانده بود.&lt;br /&gt;
در جهان باستان، متوني که به رخدادهايي مهم و به اصطلاح امروزين &amp;quot;تاريخي&amp;quot; دلالت مي¬کردند، تنها به شرح نبردها و پيروزيهاي شاهان منحصر نبودند. نبايد از ياد برد که مردماني که در اين دوران مي-زيستند، در مورد رخداد تاريخي  برداشتي متفاوت با درک امروزين ما داشتند، و تاسيس يا مرمت يک معبد را به اندازه¬ي -و گاهي بيش از- پيروزي در يک نبرد مهم مي¬دانستند. از اين رو به همراه کتيبه¬هايي که پيروزي شاهان را بر هم شرح مي¬دهد، انبوهي از متون با ساختار مشابه را هم داريم که به بازسازي و مرمت معابد دلالت مي¬کنند. يکي از آنها، که نمونه¬ي خوبي از اين رده از متون است، کتيبه¬ي هومبان نومان، شاه مقتدر ايلام است که در فاصله¬ي 1340 تا 1350 پ.م بر اين سرزمين فرمان مي¬راند. او در کتيبه¬اي چنين نوشته است:&lt;br /&gt;
&amp;quot;...من هومبان نومان پسر اتَّر کيتاه هستم. گسترنده¬ي قلمرو شاهي، سرور (سرزمين) ايلامي، صاحب تاج و تخت ايلام، پادشاه انشان و شوش. ايزد بزرگ به خاطر به سبب نسب بردن از مادرم مرا برگزيد و دوستدارم شد. سعادت و بهروزي برقرار شد. تاج شاهي بازگردانده شد، اينشوشيناک پادشاهي را به من داد. براي زندگي¬ام، براي زندگي ميشيم روه، براي زندگي ريشپ لا، براي اين معبد که کاملا ويران شده بود، در محل آن کوکونومي (قربانگاهي) ساختم آن را به ايزد بزرگ، به کيريريشا و حاميان زمين اهدا کردم. کيريريشا و حاميان زمين به من عمر طولاني اعطا کنند، باشد که آنان به من پادشاهي¬اي اعطا کنند که همواره پر رونق باشد.(پاتس، 1385: 326)&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
4. بافت کلي متوني که شرحشان گذشت، از قواعدي عمومي و مشابه پيروي مي¬کنند. &lt;br /&gt;
نخست آن که تمام اين متون، با اختصار و دقتي که تنها به حجم غنيمتها و شمار مناطق ويران شده اختصاص دارد، عمليات جنگي¬اي را که به پيروزي ختم شده¬اند، توسط رهبر سپاه پيروزمند ثبت کرده است. و يا به انجام کاري نيک - از جمله مرمت يا ساخت معبد، و اهداي پيشکشي بزرگ به خدا يا ايزدبانويي محبوب- دلالت مي¬کند. به عبارت ديگر، هسته¬ي مرکزي تمام متون ياد شده را رخدادي که مهم پنداشته مي¬شده، تشکيل مي¬دهد. &lt;br /&gt;
دوم آن که تمام متون ياد شده، کتيبه¬هايي هستند که توسط پادشاهاني نوشته شده¬اند که ادعاي غلبه بر دشمنانشان را در ميدان نبرد داشته¬اند، يا فاعلِ آن کارِ نيک و آييني بوده¬اند. به عبارت ديگر، فاصله¬ي زماني ميان رخداد ياد شده و زمان ثبت آن بسيار اندک بوده، و کسي که آن را ثبت کرده، همان کسي بوده که آن را به انجام رسانده است. &lt;br /&gt;
ديگر آن که در تمام اين متون، از نام کسان و شهرها به شکلي ياد شده که گويي همگان از ماهيت آن با خبر هستند. به همين دليل هم موقعيت جغرافيايي بسياري از شهرها و مناطق هنوز به درستي شناسايي نشده است. از خدايان، شهرها، و افراد تنها با نام، و گاه با نامي اختصاري يا ضميري ساده- ياد شده و به اين ترتيب آشکار بوده که در زمان نوشته شدنِ متن، همه از جزئيات موضوع با خبر بوده¬اند، و پيش فرض نگارنده هم اين بوده که مخاطبانش در مورد ماهيت عمومي موضوع اطلاعاتي کامل دارند. &lt;br /&gt;
به بيان ديگر،  اين متون را شاهاني پيروزمند براي مردم خود مي¬نوشته¬اند، و اينان کساني بوده¬اند که کمابيش در جريان امور قرار داشته¬اند، و کردار شاه در نوشتن متن کتيبه و حک کردنش بر ديوارنگاره يا لوح، بيشتر عملي آييني بوده که تثبيت و جاودانه کردنِ آن را در قالب خطوطي مقدس رقم مي¬زده است. متون سومري، اکدي، ايلامي، و مصري به روشني به نويسندگاني تعلق داشته¬اند که تاريخ دوران خويش را در پيوندي انداموار با اکنون، براي مردمي که در همين زمان حال مي¬زيستند، روايت مي¬کردند. زمان افعال به حال يا گذشته¬اي نزديک و به ياد آوردني مربوط مي¬شود و ارجاعاتي به گذشته¬هاي دور يا دورانهاي تاريخي از ياد رفته وجود ندارد، و همه چيز به تلاش براي ثبت رخدادي مي¬ماند که در اکنون رخ داده و قرار است براي مردمي حاضر در همان اکنون، تثبيت شود. اين ماجرا در مورد متونِ باقي مانده از تمدنهاي ديگر -مانند هيتي-ها، اورارتوها، و ميتاني¬ها- هم مصداق دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
5. در ميان متونِ دوران باستان، به ويژه کتيبه¬هاي به جا مانده از هيتي¬ها در بحث ما اهميت دارد. اين مردمان که در فلات آناتولي پادشاهي نيرومندي برقرار کرده بودند، نمايندگان نخستين موج مهاجرت آرياييها محسوب مي¬شدند و اولين کشور مقتدر آريايي را در فاصله¬ي 1600-1200 پ.م در جهان باستان بنيان نهادند. اين امر به خصوص از آن رو اهميت دارد که خداياني مانند مهر و زروان براي نخستين بار در کتيبه-هاي ايشان مورد اشاره واقع شده¬اند و ردپاي باورهاي هند و ايراني ديرينه را در تمدنشان مي¬توان باز يافت. دومين دليل اهميت ايشان، آن است که به شکلي بسيار روشن و برجسته اين پيوندِ متون تاريخي با زمان اکنون را نشان مي¬دهند.&lt;br /&gt;
هات توسيليس اول (1650-1620 پ.م)، شاه مقتدر هيتي که سرزميني متحد و نيرومند را براي فرزندش به ارث گذاشته بود، در متني که همچون وصيتنامه¬اي سياسي براي مردم کشورش و پسرش تنظيم کرده بود، با لحني بسيار خودماني سخن خويش را چنين شروع مي¬کند: &lt;br /&gt;
&amp;quot;ببينيد، مورسيليس اکنون پسر من است... خدا به جاي شير، شير (ديگري خواهد نشاند)... پس از گذشت سه سال، بايد به جنگ برود... اگر او را هنگامي که هنوز کودک است به جنگ برديد، سالم بازش گردانيد،... تاکنون هيچ يک (از اعضاي خانواده¬ام) از فرمان من اطاعت نکرده است، مورسيليس، تو بايد از آن اطاعت کني.سخنم را به خاطر بسپار. اگر سخن پدر را به خاطر بسپاري (نان خواهي خورد) و آب خواهي نوشيد. وقتي به سن بلوغ رسيدي، دو يا سه بار در روز غذا بخور و خوش بگذران. پير که شدي هر چقدر خواستي بنوش. در آن هنگام است که مي¬تواني سخن پدرت را از ياد ببري!... پدربزرگم پسرش را به عنوان لابارنا در ساناهوئيتا منصوب کرد. (اما بعد) خدمتگزاران و شهروندان برجسته به سخنان پادشاه توجهي نکردند و پاپا ديلماه را بر تخت نشاندند. اکنون چند سال از آن زمان گذشته است؟ ...خانه¬هاي شهروندان برجسته چه شدند؟ آنها کجا رفتند؟ آيا نابود نشده¬اند؟(گرني، 1371: 166 و 167)&amp;quot;&lt;br /&gt;
آنچه که در مورد اين کتيبه اهميت دارد، نوع ارتباط آن با زمان و رخدادهاي تاريخي است. آشکارا، متن در مورد حوادثي تاريخي سخن مي¬گويد. شاهي از منصوب کردن پسرش به عنوان جانشين سخن مي¬گويد، و مردم را به پيروي از فرمان خويش فرا مي¬خواند. در عين حال، اشاره¬هايي به رويدادهاي زمان پدربزرگش هم در آن وجود دارد و به اين ترتيب استخوان¬بندي متن بر مبناي عناصري تاريخي و رخدادهايي مشخص استوار شده است. با اين وجود، هات توسيليس خود را به زمان گذشته محدود نکرده است. او در مورد اين که فرزندش در چه زماني و چگونه بايد به جنگ برود، چيزهايي مي¬گويد، و حتي چگونه خوردن و نوشيدن را هم در آينده به او آموزش مي¬دهد. اينها همه در متني است که با اعلام وليعهدي او شروع مي¬شود و با يادآوري شورشي در زمان پدربزرگش ختم مي¬شود. به روشني مي¬توان ديد که در اينجا پادشاهي بر نقطه¬ي زمان حال ايستاده و از آنجا در مورد حوادثي که در گذشته رخ داده¬اند يا در آينده رخ خواهند داد، داوري کرده و اعلام موضع مي¬کند. &lt;br /&gt;
در ميان جانشينان هات توسيليس، به ويژه بايد از مورسيليس ياد کرد که به دقت وقايع زمان خويش را ثبت مي¬کرد و اين کار را در مورد رخدادهاي دوران پدر و پدربزرگش هم انجام داد. بي آن که ارتباط خويش را با اکنون از دست بدهد. چهار قرن پس از او، هات توسيليس سوم (1264-1239 پ.م) بر تخت نشست و از آنجا که بر خلاف قوانين مرسوم قلمرو هيتي برادرزاده¬اش - اورحي تسحوب (1271-1264 پ.م) که پادشاه قانوني بود - را از قدرت برکنار کرده بود، ناچار شد بيانيه¬اي براي تثبيت مشروعيت خود صادر کند(Ruster, 1989). اين بيانيه نيز آشکارا به رخدادي تاريخي دلالت مي¬کند. پادشاه در اين کتيبه سخن را با شرح دوران کودکي¬اش، و حمايتي که ايزدبانوي ايشتار از او مي¬کرده مي¬آغازد، و از رقابتش با دشمنان حسودش، و چيرگي¬اش بر آنها مي¬نويسد. بعد، سخن را به اختلافش با اورحي تسحوب مي¬کشاند:&lt;br /&gt;
&amp;quot;اما به سبب احترام به برادرم (که پادشاه پيشين بود) کاري نکردم. تا هفت سال سر از اطاعت نپيچيدم. اما آن مرد در صدد نابودي من برآمد... از من هاک پيس و نريکا را گرفت. اين بود که از  او اطاعت نکردم و بر ضد او سر به شورش برداشتم. با وجود اين، اگرچه عليه او شورش کردم، با سوار شدن بر گردونه¬ي جنگي يا در خانه بر ضد او گناهي مرتکب نشدم....ايشتار اورحي تسحوب را ترک کرد، و حتي در شهر خودش او را مانند خوکي در خوکداني زنداني کرد و همه¬ي خات توساس (پايتخت هيتي¬ها) به سوي من بازگشت... خواه فرزند، خواه نواده، خواه خلف هات توسيليس و پودوحپا، هرکس در آينده وارث تاج و تخت شود، بايد ايزدبانوي ايشتار ساموحا را در ميان خدايان بپرستد.(گرني، 1371: 170و171)&amp;quot;&lt;br /&gt;
در اينجا هم مي¬بينيم که شاهي در ضمنِ اشاره به تاريخِ گذشته، از حقانيت خويش براي تسلط بر حکومت سخن مي¬گويد و اين نکته را دستمايه¬ي سفارشهايي در مورد رفتار مردمان در آينده قرار مي¬دهد. به عبارت ديگر، در متونِ هيتي، آن رخداد تاريخي¬اي که هسته¬ي اصلي تاريخ را تشکيل مي¬دهد، نه تنها در زمانه¬ي اکنون لانه کرده است، بلکه متني را نيز ايجاب مي¬کند که علاوه بر اشاره به آن، به رخدادهايي در پيش و پس از آن نيز اشاره دارند. هات توسيليس سوم در عين حال که از سرکشاني که بر پدربزرگش شوريده بودند، ياد مي¬کند، از پسرش مي¬خواهد تا بعد از بلوغ به زندگي شادخوارانه¬اي بپردازد و در هنگام پيري سفارشهاي او را فراموش کند، و هات توسيليس سوم پس از يادآوري پيمان شکني¬ها و بدخواهي¬هاي برادرزاده¬اش و اشاره به رخداد اصلي که برکناري اوست، سفارش مي¬کند که ايزدبانوي پشتيبان او توسط آيندگان پرستيده شود. اين نشت کردنِ گذشته و آينده در هاله¬ي اطراف رخدادي حال-مدارانه، تنها به تمدن هيتي منحصر نيست، هرچند برجسته¬ترين نمودهاي خود را در آنجا مي¬يابد. در ايلام نيز، در کتيبه¬هاي اهدايي اونتاش ناپيريشا، که سازنده¬ي زيگورات اور است، چنين مي¬خوانيم: &lt;br /&gt;
&amp;quot;من، اونتاش ناپيريشا معبد بلند را از خشتهاي طلا و نقره، ابسيدين و مرمر ساختم و آن را به خداي بزرگ و به اينشوشيناک سيان کوک اهدا کردم. هرکه آن را فرو ريزد، خشتهايش را خراب کند، طلا، نقره، ابسيدين، مرمر و آجرکاري¬اش را بربايد و به کشور ديگري ببرد، باشد که خشم خداي بزرگ، خشم اينشوشيناک و کيريريش سيان کوک بر او نازل شود و اعقاب او زير خورشيد سعادتمند نشوند.(پاتس، 1385: 327)&amp;quot;&lt;br /&gt;
همسرِ همين شاه، کتيبه¬اي زيبا بر تنديس عظيمِ مفرغينش دارد که بر آن چنين نوشته است:&amp;quot; من ناپير اسو، همسرِ اونتاش ناپيريشا هستم. آن که پيکره¬ي مرا بربايد، آن را خرد کند، کتيبه¬اش را خراب کند، يا نام مرا پاك کند، باشد که با نفرين ناپيريش، کيريريش و اينشوشيناک هلاک گردد، نامش از ميان برود، فرزندش نازا گردد، و...(پاتس، 1385: 327)&amp;quot;&lt;br /&gt;
از همين دو کتيبه، مي¬توان اين نکته را دريافت که در متون کهنِ تاريخي غيرهيتيايي هم، که اتفاقا کتيبه¬هاي پيشکشي و متون نذري بخش مهمي از آن را تشکيل مي¬داده¬اند، پيوندي مشابه را در ميان رخدادِ مهم مورد نظر و هاله¬اي از گذشته و آينده که در پيرامون آن تنيده شده است، نشان مي¬دهند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
6. پس از آن که کوروش بزرگ ظهور کرد، فرآيندي را آغاز کرد که به متحد شدنِ کل سرزمينهاي نويسا در قلمرو مياني منتهي شد. اين بدان معنا بود که حوزه¬هاي فرهنگي متفاوتي که در آن زمان در قلمرو مياني وجود داشتند و از حضور يکديگر با خبر بودند، در مدت چند دهه به شکلي برق¬آسا از نظر سياسي زير درفش هخامنشيان متحد شوند و به شکلي پايدار و کارآمد از نو سازماندهي شوند. به اين ترتيب تمدنهاي دره¬ي سند، ايران شرقي، ماد، پارس، ايلام، ايران مرکزي، ميانرودان، آناتولي، فنيقيه، يونان (که مراکزش در آسياي صغير قرار داشت و بعدها به بالکان منتقل شد)، و مصر در يک نظام يکپارچه¬ي سياسي در هم آميختند. اين دولت غول پيکرِ نوظهور که تمام قلمروهاي نويساي شناخته شده¬ي آن دوران در قلمرو مياني را در بر مي-گرفت، نخستين &amp;quot;مرکزِ&amp;quot; فراگير و عمومي را در نظامهاي اجتماعي باستاني پديد آورد، و اين مرکزي بود که به خاطر بي¬رقيب و يگانه بودنش، براي مدتهايي مديد پا برجا ماند و بعدها در قالبي اساطيري به سرمشقي و سرنموني براي دولتهاي توسعه طلب بعدي تبديل شد.&lt;br /&gt;
ظهور هخامنشيان، با دگرديسي بنياديني در شيوه¬ي سازماندهي معنايي هستي همراه بود، که خواه ناخواه ردپاي خود را بر شيوه¬ي نگارش تاريخ و ارتباط رخدادها با زمان نيز بر جاي مي¬نهاد. مهمترين نمود اين امر، ظهور نخستين نظام معنايي مرکزمدار در تاريخ فرهنگ انساني بود، که مرکزي غايي و هستي شناختي–- و نه موضعي و محلي- را ادعا مي¬کرد. به اين ترتيب پرستش خدايي يگانه، که بر کشوري يگانه نظارت داشت و شاهنشاهي يکتا فرمانبردارش بود، در اين گستره رواج يافت. يک مرجع غايي براي قانونگذاري، و يک قدرت سياسي برترِ پارسي به همراه دستگاه ديوانسالاري متمرکز و منسجمي در اين ميان برخاستند که شيوه¬ي رمزگذاري رخدادهاي گيتيانه را در چشم مردمان و زمامداران دگرگون ساختند.&lt;br /&gt;
بهترين نمود اين دگرديسي را در کهن¬ترين متنِ تاريخي باقي مانده از اين دوران مي¬توان باز يافت. متني که از داريوش بزرگ در بيستون به جاي مانده است، و من ترديدي ندارم که متوني ديگر - از کوروش و کمبوجيه و برديا- پيش از آن وجود داشته¬اند که به دلايل سياسي يا تصادفي از ميان رفته¬اند.&lt;br /&gt;
به هر صورت، کتيبه¬ي بيستون از چند نظر با متون تاريخي ديگري که در همان اعصار توسط ادامه دهندگانِ سنن کهن تاريخ نويسي نگاشته مي¬شدند. تفاوت دارد. به عنوان مثال، به اين متون که در زمان زمامداري کوروش بزرگ در بابل نوشته شده¬اند، توجه کنيد. متن نخست از سالنامه¬هاي بابلي برگرفته شده است و پيروزي کوروش بر آستياگ مادي را روايت مي¬کند، و در ضمن به رفتار عجيب نبونيد شاه بابل و ناديده انگاشته شدن مراسم ديني بابليان توسط او دلالت دارد. اين متن در بابلي نوشته شده كه هنوز توسط كوروش فتح نشده و براي خود يك پادشاهي بزرگ و مقتدر است.&lt;br /&gt;
&amp;quot;سال ششم (از سلطنت نبونيد) ]550 پ.م[: شاه ايشتومِگو ]آستياگ[ سربازانش را فراخواند و براي مقابله با کورَش، شاه انشان، شتافت، تا با او در نبرد رويارو شود. ارتش آستياگ بر او شورش کرد و او را در غل و زنجير به کورش تحويل داد. کورش به سمت شهر آگامتانو ]اکباتان[ پيش رفت و خزانه¬ي سلطنتي را تصرف کرد. او سيم و زر و ساير اشياي گرانبهاي آگامتانو را به عنوان غنيمت به انشان برد. اشياي گرانبهاي  (...).&lt;br /&gt;
سال هفتم ]549 پ.م[: شاه در تِما ماند. شاهزاده و صاحب منصبان و سربازانش در اکد ]بابل[ ماندند. شاه براي مراسم ]سال نو[ در ماه نيسانو ]فروردين[ به بابل نيامد. تصوير ]بتِ[ خداي نَبو به بابل نيامد. در نتيجه تصوير خداي بِل ]مردوک[ از بابل خارج نشد و به اساگيل نرفت. جشن اول سال از قلم افتاد. اما پيشکش¬ها در معبد اساگيل و ازيدا در تطابق کامل با سنن داده شد. کاهن اوريگالو مراسم تقديم شراب به خدايان را انجام داد و معبد را تطهير کرد.&amp;quot;&lt;br /&gt;
	آشکارا، اين متن دنباله¬ي همان سنت تاريخ نويسي باستاني ايلاميان و سومريان و اکديان است. هر سال با مهمترين رخدادي که در آن وقوع يافته مشخص شده است. همچنين است در کتيبه¬ي حقوق بشر کوروش، كه حدود ده سال بعد در همين بابل نوشته شده. در اين كتيبه چنين مي¬خوانيم: &lt;br /&gt;
&amp;quot;او (مردوك) کاوش کرد، در ميان¬شان جستجو کرد و شاهزاده¬اي راستکار را از صميم قلب يافت، و با دستانش او را گرفت. او کوروش، شاه انشان، را به نام فراخواند، او وي را به سروري کل جهان منصوب کرد.&lt;br /&gt;
او سرزمين قوتو، و تمام اونام-ماندا (ماد) را در برابر پاهايش به خاک افکند. مردمان سر سياه، را به دست وي سپرد تا بر ايشان غلبه کند. او ايشان را با عدالت و راستي گرفت. مردوک، سرور بزرگ، با خوشنودي به مراقبتي که از مردمش مي¬کرد نظر افکند، بر کردار پرهيزگارانه¬اش، و قلب درستکارش. او باعث شد تا به شهرش، بابل برود، وادارش کرد جاده¬ي بابل را در پيش بگيرد، همچون دوست و همراهي در کنارش.&lt;br /&gt;
سربازان فراوانش، با شماري نامعلوم، همچون آبهاي يک رودخانه غرق در اسلحه به همراهش پيش رفتند. &lt;br /&gt;
او اجازه داد تا بدون نبرد و کشمکش به بابل وارد شود. او شهر بابل، اين سرزمين فاجعه¬زده را نجات داد. او نبونيد شاه  را که از او نمي¬ترسيد، به دستانش سپرد. همه¬ي مردم بابل، سومر و اکد، شاهزاده و حاکم، در برابرش به خاک افتادند و پاهايش را بوسيدند. آنان از سلطنتش شادمان شدند و چهره¬هايشان درخشان شد.&amp;quot; &lt;br /&gt;
	ناگفته نماند كه كتيبه¬ي حقوق بشر كوروش، به چندين دليل - از جمله غيابِ تكان دهنده¬ي خشونت و اشاره به كنش جنگي، در متون تاريخي جهان باستان يگانه است و سرآغاز نبشته¬هاي هخامنشي¬اي محسوب مي¬شود كه دقيقا به همين دليل منحصر به فرد و غيرمعمول تلقي مي¬شوند. با اين وجود، آشكار است كه چارچوب معناييِ متن در مورد مفهوم تاريخ، هنوز &amp;quot;هخامنشي&amp;quot; نيست، و ساختاري همسان با كتيبه¬هاي پيشينِ بابلي و هيتي دارد. در اينجا هم شاهي رخدادي را روايت مي¬كند. اما اين روايت از سويي بر لنگرگاهِ اكنون آويخته شده است، و از سوي ديگر براي مردمي بازگو مي¬شود كه خود در خلق آن و تجربه¬اش سهيم بوده¬اند. &lt;br /&gt;
با كتيبه¬ي بيستون، اما، تاريخ نگاري دستخوش تغييري جدي مي¬شود. كتيبه¬ي بيستون به دليل ساختار ويژه¬اش، شايسته¬ي آن است كه دقيقتر مورد وارسي قرار گيرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	7. كتيبه¬ي بيستون از چند نظر يگانه و مهم است. برخي از برجسته¬ترينِ اين ويژگيها عبارتند از:&lt;br /&gt;
الف) بيستون، بزرگترين نبشته¬ي سنگي باستاني جهان است و مفصل¬ترين متن &amp;quot;تاريخي&amp;quot; را داراست.&lt;br /&gt;
ب) بيستون نخستين و تنها نبشته¬ي مهمي است كه خطِ به كار گرفته شده در آن خطي مصنوعي است. تمام نبشته¬هاي شناخته شده، و تمام متونِ عموميِ&amp;lt;sup&amp;gt;1&amp;lt;/sup&amp;gt; نگاشته شده تا پيش از دوران مدرن، - و حتي تمام اين متون در دوران مدرن- به خطوطي نوشته شده¬اند كه طبيعي بوده¬اند. يعني محصول سير طولاني و فراخ دامنه¬اي از دگرديسي¬هاي نمادين و وامگيري¬هاي بينازباني و بيناخطي بوده¬اند. نخستين ردپايي كه در كل تاريخ نوشتار از &amp;quot;ابداع&amp;quot; و بر ساختنِ خط در دست داريم، به دوران داريوش و زايش خط پارسي باستان مربوط مي¬شود و بيستون به ويژه از اين نظر اهميت دارد كه يكي از خطوطِ برسازنده¬ي آن به اين شكل، مصنوعي است. همين ويژگي بيستون باعث شد كه خوانده شدنِ تمام خطوطِ ميخي باستاني ممكن شود. يعني خط پارسي باستان به دليل همين خصلت مصنوعي بودنش از حدي ساده¬تر و منطقي¬تر است، و به همين دليل هم امكان واگشايي رمزگانش وجود دارد. تمام خطوط جهان باستان - سومري، اكدي، ايلامي، اورارتي، هيتي، و حتي هيروگليف- و تمام داده¬هاي تاريخي كه از آن برآمده¬اند، پس از خوانده شدن خط پارسي باستان و واگشايي متون چندزبانه¬ي هخامنشي ممكن شدند. &lt;br /&gt;
پ) بيستون نخستين نبشته¬اي است كه پادشاهي يكتاپرست و كامياب آن را نگاشته است. تنها متنِ مربوط به پادشاهي يكتاپرست كه پيش از آن داريم، به اسناد العمرنه مربوط مي¬شود. اين متون توسط آمن هوتپ چهارم -همان آخناتون مشهور- نوشته شده¬اند، اما بعد از مرگ آخناتون دستگاه عقايدش برچيده شد و حتي نامش را از روي اسناد درباري حك كردند. بيستون كهنترين متنِ بازمانده¬اي است كه به عقايد يكتاپرستانه دلالت مي¬كند، و نام كهنترين خدايي كه هنوز پرستيده مي¬شود را بر خود دارد. تمام متون ديگري كه به نام خدايان زنده¬ي ديگر -يگانه يا غير يگانه- اشاره كرده¬اند، به بعداز اين زمان مربوط مي¬شوند. &lt;br /&gt;
ت) بيستون نخستين متن مفصل و كاملي است كه از يك شاهنشاهي در دست داريم. به همين ترتيب، بيستون نخستين متنِ بازمانده از نخستين دولتِ جهاني است. &lt;br /&gt;
ث) كتيبه¬ي بيستون به دليل لحن و ساختار ادبي¬اش، و شمايل¬نگاري ويژه¬اش منحصر به فرد است. به زودي در اين مورد بيشتر خواهم نوشت. &lt;br /&gt;
ج) بيستون به اين دليل كه در مراحلي گوناگون و پي در پي در زماني به درازاي بيش از يك سال نوشته شده است، ويژه است. اين متني است كه گام به گام به دنبال رخ دادن حوادث تاريخي نگاشته مي¬شده است. &lt;br /&gt;
ح) چنان كه به زودي نشان خواهم داد، بيستون نخستين متنِ تاريخي به معناي امروزين كلمه است. يعني متني است كه پادشاهي براي آيندگان، و نه مخاطباني امروزين نوشته است. &lt;br /&gt;
از ميان هفت ويژگي¬اي كه براي بيستون بر شمردم، چهارتاي نخست به تاريخ فرهنگ و تاريخ دين و سياست مربوط مي¬شوند. در اينجا آنها را وا مي¬گذارم و به سه بندِ واپسين مي¬پردازم، كه به گمانم اهميتي بسيار زياد در فهم معناي تاريخ و پرتاب شدگي¬اش به گذشته دارد.&lt;br /&gt;
بد نيست هريك از موارد ياد شده را جداگانه مورد وارسي قرار دهم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
8. ساختار زباني به كار گرفته شده در بيستون و لحنِ ادبي نوشتار بسيار ويژه است. اين ويژه بودن را در چند سرفصل مي¬توان گنجاند، كه يك به يك بدان مي¬پردازم. اما پيش از ورود به اين بحث، بايد نخست جايگاه اين نبشته را در سير تحول متون تاريخي بشناسيم. &lt;br /&gt;
بيستون از نظر متن شناسي تاريخي، در رده¬ي فتح¬نامه¬ها جاي مي¬گيرد. يعني متني است كه در آن شاهي پيروز، شرحِ نبردها و پيروزي¬هاي خويش را بازگو مي¬كند و به اين ترتيب هم خاطره¬ي كردارهاي بزرگ خود را ثبت مي¬كند و هم به نوعي براي خويش مشروعيت فراهم مي¬آورد. زباني كه بيستون بدان نوشته شده است، از نظر زماني ابتدا ايلامي، و بعد اكدي و پارسي باستان بوده است. زبان و خط ايلامي در زمان داريوش و تا عصر نوه¬اش خط رسمي و ديواني شاهنشاهي هخامنشي بود. به همين ترتيب، خط اكدي كه دبيرانش در مركزي نامدار مانند بابل پرورش مي¬يافتند، خطي رسمي و مهم در نيمه¬ي غربي شاهنشاهي بود. خط پارسي باستان، خطي مصنوعي - و نخستين خط مصنوعي شناخته شده در تاريخ بود كه به قول داريوش به طور اختصاصي براي نگاشتنِ &amp;quot;زبان آريايي¬ها&amp;quot;- يعني ايرانيان- طراحي شده بود. &lt;br /&gt;
	شمايل و نقشهاي بيستون، داريوش را در حالي نشان مي¬دهد كه بر دشمن بزرگش برديا چيره شده و بر بدنش گام نهاده، و با كماندار و نيزه¬داري كه دو تن از هفت پهلوانِ پارسي هستند، همراه مي¬شود. در برابرش نه شاهِ دروغينِ شكست خورده نقش شده¬اند، كه هريك كلاه و جامه¬ي ملي خويش را بر تن دارند و دستانشان از پشت به هم بسته شده است. بالاي سر ايشان، تصويري از فروهر اهورامزدا ديده مي¬شود. كل اين نقش¬مايه از كتيبه¬ي آنوبانيني، پادشاهي لولوبي كه دو هزار سال پيش از داريوش بر سومر چيره شده بود، برگرفته شده است كه هنوز بقايايش در سر پل زهاب باقي است. &lt;br /&gt;
تفاوت اين دو نقش برجسته در آن است كه آنوبانيني بر فراز تختي كه روي سر شكست خوردگان قرار دارد ايستاده، در حاليكه داريوش روبروي ايشان ايستاده است. آنوبانيني كمان و چيزي شبيه به گرز يا چماق در دست دارد، و وضعيتي جنگي به خود گرفته اما داريوش نوك كمانش را در دست گرفته و دست راستش را بي اسلحه گويي مشغول بخشيدن حريفان باشد، صلحجويانه به سمتشان بالا گرفته است. تفاوت مهم ديگر، آن است كه در كتيبه¬ي سر پل زهاب ايزدبانويي (ايشتار) در برابر شاه ايستاده و خود سر بندي را به دست دارد كه انتهايش به شكلي خشونت آميز از دماغ يكي از اسيران رد شده است. در حالي كه در بيستون اهورامزدا با حالتي درست مانند داريوش دست خود را بالا گرفته و در جايي بالاي سر اسيران نقش شده است. &lt;br /&gt;
	اگر بخواهيم نقش¬مايه¬هاي بيستون را تحليل كنيم، نخستين ويژگي¬اي كه مي¬بينيم، همين جايگاه استعلايي و دورِ اهورامزدا در آن است. اهورامزدا كه در اين كتيبه همچون آسور در نگاره¬هاي آشوري تصوير شده، هم در نقاشي داريوش و حريفانش جايگاهي مستقل و دوردست دارد، و هم در متن موقعيتي غيرعادي دارد. بر خلاف شاهان گذشته كه پس از پيروزي بر دشمنانشان مي¬گفتند &amp;quot;خداي آشور دشمن مرا زير گامهايش خرد كرد&amp;lt;sup&amp;gt;2&amp;lt;/sup&amp;gt;&amp;quot; و &amp;quot;(مردوك) قونو و اومن-مندا را در برابر پاهايش به خاك افكند&amp;quot;، در بيستون تنها به اين نكته اشاره شده كه &amp;quot;اهورمزدا مرا ياري كرد&amp;quot;. در واقع در هيچ بند و سطري نيست كه به دخالت مستقيم اهورامزدا يا كنشِ تعيين كننده¬ي او اشاره شده باشد. داريوش تنها از نام خداوند به عنوان عاملي الهام بخش يا ياري دهنده استفاده مي¬كند، و نه چيزي بيشتر.&lt;br /&gt;
	بيستون گذشته از نقش¬مايه¬ي خاص اهورامزدا در آن، از اين نظر هم اهميت دارد كه دشمنان شاه در آن به شكلي بسيار واقع¬گرايانه تصوير شده¬اند. به شيوه¬اي كه مي¬رفت پس از آن تا دو قرن در دودمان هخامنشي تثبيت شود، افراد با كلاههاي خويش از هم تفكيك شده¬اند و قوميت¬شان به اين ترتيب بازنموده شده است. با اين وجود، چهره¬ها و بدن دشمنان شاه دچار كژديسي و بدنمايي نشده است. برديايي كه در زير پاي داريوش افتاده و دستانش را بالا گرفته، آشكارا مردي نيرومند و تنومند است و مي¬دانيم كه او برديا پسر كوچك كوروش است كه پهلواني زورمند بوده است. 	نه شاه شكست خورده نيز با چهره¬هايي به زيبايي شاهنشاه و دو يارش بازنموده شده¬اند. هرچند داريوش در متن بيستون تصريح كرده كه برخي از آنها را مثله كرده بود، اما در اينجا تصوير آنان سالم بازنموده شده است. به همين ترتيب، اثري از دشنامهاي مرسوم در نبشته¬هاي قديمي¬تر در مورد ايشان ديده نمي¬شود. ايشان پيمان شكن، بدكار، خونخوار، يا نفرين شده دانسته نشده¬اند، بلكه تنها در موردشان اين نكته مورد تاكيد است كه دروغ مي¬گفتند و قانون اهورامزدا را رعايت نكردند. متوني كه بر دامن رداي آنها نگاشته شده است، به همين ترتيب هويتشان را به اختصار بازگو مي¬كند:&amp;quot; اين اسكونخه¬ي تيزخود است، و &amp;quot;اين فرورتيشِ مادي است&amp;quot;. &lt;br /&gt;
	بنابراين بيستون، با وجود آن كه دنباله¬ي آشكار فتح¬نامه¬هاي پيش از خود است، به خاطر موقعيت حاشيه¬اي و فرارونده¬ي خداوند، و يكتا بودنِ اين خدا، و واقعگرايي و دقت منصفانه¬اي كه در بازنمايي دشمنانِ شكست خورده به خرج داده، از ساير متون مشابه متمايز است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	9. بيستون اما، به ويژه از اين نظر اهميت دارد كه روايتِ تاريخ در آن ساختاري متفاوت با متون پيشينِ خود يافته است. در بيستون، رخدادهاي تاريخي با اختصار تمام، و در عين حال با دقتي قابل توجه روايت شده¬اند. بر خلاف متون مرسوم تا آن هنگام، گويي داريوش حدس نمي¬زده تمام مخاطبانش به زير و بم رخدادها آگاه باشند. به اين نمونه¬ها دقت كنيد:&lt;br /&gt;
&amp;quot;داريوش شاه گويد، يك نفر به نام مارتيه پسر چين چيخري از شهر كوگاكانا در پارس و ايلام شورش كرد و به مردم گفت كه &amp;quot;من ايمانيش (هومبان اينشوشيناك) پادشاه ايلام هستم&amp;quot;. داريوش شاه گويد: آن هنگام من نزديك ايلام بودم، ايلامي¬ها از من ترسيدند و مارتيه را كه سركرده¬شان بود گرفتند و كشتند.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&amp;quot;داريوش شاه گويد: سپاه پارسي و مادي كه زير فرمان من بود،كم شمار بود. پس از آن من ارتش را فرستادم. فرمانده¬ي آنها يك پارسي بود به نام ويدارنَه. به آنها گفتم برويد و سپاه ماد را كه خود را ارتش من نمي¬نامند، در هم بشكنيد. ويدارنه با سربازانش رهسپار شدند. آنگاه كه به ماد در شهري به نام ماروش رسيد، نبرد با مادها را آغاز كرد. آن كس كه سركرده¬ي مادها بود، در آن هنگام در آنجا نبود. اهورامزدا مرا ياري داد، به ياري اهورامزدا ارتش من سپاه شورشيان را در هم شكست. اين نبرد در روز بيست و هفتم ماه آناماك آغاز گرديد. پس از اين سپاه من در ناحيه¬ي كامپاندا در ماد در انتظار من ماند تا آنكه من به ماد رفتم.&amp;quot;&lt;br /&gt;
اينها نمونه¬هايي از نوشتار بيستون هستند،كه با همين ساخت و همين دقت در همه جا تكرار شده¬اند. ويژگي متن بيستون آن است كه محتواي آن در كل به دو بخشِ متمايز قابل تقسيم است. در يك بخش، كه پيكره-ي اصلي نبشته را در بر مي¬گيرد، داريوش ماجراي نبردهاي خويش را شرح مي¬دهد. اين نبردها به ترتيبي كه ديديم، با دقتي بسيار، و اختصاري شايسته به نگارش درآمده است. روز و ماه تمام رخدادها، و زمان و مكان آنها نيز، ذكر شده است. افرادِ درگير در ماجراها با دقت و عينيت مورد اشاره قرار گرفته¬اند، بي آن كه نام خدايان با ايشان آميخته شود، يا دشنام يا ستايشي در موردشان به كار گرفته شود. داريوش در اين متن در گزاره¬هايي كه به گزارشهاي بي¬طرفانه¬ي علمي مي¬مانند، رخدادها را در ظرف زماني و مكاني¬شان و در قالب آرايش نيروهاي سياسي و افرادِ بازيگر در آن روايت كرده است. به اين بند بنگريد:&amp;quot;پارت و گرگان بر من شورش كردند، و به سوي فرورتيش رفتند. پدرم ويشتاسپ در پارت بود. مردم او را رها كردند و نافرمان شدند. سپس ويشتاسپ با سپاهي وفادار رهسپار شد. در نزديكي شهر ويشپَه¬اوزاتي در پارت با پارتها نبرد كرد. اهورامزدا مرا ياري كرد. به خواست اهورامزدا ويشتاسپ قشون شورشي را در هم شكست. آنان در روز بيست و دوم ماه وياهنا با هم جنگيدند.&amp;quot;&lt;br /&gt;
مي¬بينيد كه در اينجا داريوش از فرورتيش كه دشمنش است و ويشتاسپ كه پدرش است با لحني كاملا متقارن سخن مي¬گويد، و حتي اين كه مردم پدرش را رها كردند و به فرورتيش پيوستند را هم ذكر كرده است. &lt;br /&gt;
	اين ساختارِ ويژه و بسيار دقيقِ ياد كردنِ از رخدادها، با آنچه كه پيش از اين وجود داشته است كاملا متفاوت است. در اينجا ما با روايتي روبرو هستيم كه گويي براي مخاطباني ناآشنا به نامها نگاشته شده است. داريوش با وسواس زياد نام و نشان افراد، قوميتشان، و جبهه¬ي سياسي¬شان را ذكر كرده، و به دقت زمان و مكان نبردها و حتي تلفات جنگ را ثبت نموده است. وقتي از شهرها نام مي¬برد، جايگاهشان و اين كه در كدام استان قرار دارند را گوشزد مي¬كند، و اين تنها بدان معناست كه داريوش براي مخاطباني مي¬نوشته كه بسياري از آنها از زير و بم ماجرا خبر نداشته¬اند.&lt;br /&gt;
	بيستون از اين نظر ويژه است كه به گمان من، نخستين متني است كه شاهي براي مردمي در آينده¬هاي دور مي¬نويسد. اين آيندگان كساني نيستند كه به دزديدن پيكره يا گنجهايش طمع داشته باشند و بتوان با نفرينِ خدايي و ايزدبانويي ايشان را ترساند، بلكه مخاطب عام و مبهمي هستند كه با مخاطره¬ي ابهام و درك نكردنِ متن - و نه طمع و ويرانگري- دست به گريبانند. همين نكته كه داريوش متن خود را بر بيستون -يعني بر مكاني مقدس، بر سر راه بازرگاني مهمي- كنده، اما آن را در ارتفاعي نهاده كه قابل دستيابي نباشد، نشانگر آن است كه مخاطباني در آينده¬ي دور را در نظر داشته است. متن بيستون را از روي زمين نمي¬توان خواند، و به همين دليل هم هدف او از نوشتن اين متن در آنجا تنها برپايي يادماني بوده است كه رهگذران را به يادش بيندازد. رهگذراني كه ممكن بود از هرسوي شاهنشاهي جهاني پارس باشند، و با نام مكانها و اشخاص خو نگرفته باشند.&lt;br /&gt;
	بيستون گذشته از اين بدنه¬ي تاريخ¬نگارانه، يك بخشِ افزوده¬ي تفسيري هم دارد، كه در آن داريوش دلايل پيروزي خويش و اصول كشورداري¬اش -و همچنين دستورش براي ساخت خط پارسي باستان- را شرح مي¬دهد و آيندگان را نيز به پيروي از اين اصول سفارش مي¬كند:&amp;quot; داريوش شاه گويد: كارهايي كه به دست من انجام شده را باور كن و از مردم پنهان مدار. اگر اين نبشته را از مردم پنهان نداري و به مردم بگويي، اهورامزدا يار تو باشد و دودمان تو زياد و زندگاني¬ات دراز باد....من خائن و دروغگو نبودم، نه من و نه دودمان من. من به عدالت رفتار كردم، من نه به توانا و نه به ناتوان ستم نكردم.&amp;quot;&lt;br /&gt;
	بر اين اساس، به نظرم ساختار ويژه و دقيق بيستون، بي¬طرفي افراطي آن هنگام ياد كردنش از افرادِ دوست و دشمن، و جايگاه حاشيه¬اي كردارهاي خداوند، به تحولي در فهم معناي تاريخ دلالت دارد، كه در متوني رسمي مانند بيستون بازتاب يافته است، و ردپاي آن را در تمام متون عصر هخامنشي مي¬توان بازيافت.   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	10. آينده¬مدار بودن بيستون، در عين حال، از اين حقيقت جدا نيست كه راوي در آن با استواري تمام در اكنون لانه كرده است. تمام گزاره¬هاي بيستون با اين عبارت كه &amp;quot;داريوش مي¬گويد:&amp;quot; آغاز مي¬شود. به اين ترتيب تمام افعال ماضي¬اي كه در هنگام شرح نبردها به كار گرفته شده، در واقع به زمان حال برگردانده شده است. داريوش در زماني اين متن را مي¬نوشت كه هنوز يك سال از وقوع نبردها نگذشته بود، و تاكيدي بسيار دارد كه در يك سال تمام اين كارها را كرد و نه بيشتر. &lt;br /&gt;
	در اثبات پيوندِ محكمِ بيستون با اكنون، همين بس كه اصولا نگاشته شدن و روايت شدنِ آن در يك زمان و يكباره انجام نشده و در طول زمان و به تدريج پا به پاي رخ دادنِ وقايع مهم، انجام پذيرفته است. كهنترين متن بيستون، روايتي ايلامي است كه چيرگي او بر برديا را شرح مي¬دهد. آنگاه نقشها و متون پارسي باستان افزوده شده¬اند. آشكارا واپسين شاهِ شكست خورده كه رهبر سكاهاي تيزخود بوده است، حدود يك سال پس از نوشته شدنِ بخش اصلي كتيبه نوشته شده است، يعني زماني كه تازه داريوش بر اسكونخه چيره شده بود. بنابراين بيستون نه تنها تاريخ را بلافاصله پس از رخ دادنش روايت مي¬كند، و با گزاره¬هايي وابسته به زمان حال چنين مي¬كند، كه اين كار را به طور عملي پا به پاي اكنون انجام مي¬دهد. بيستون تنها كتيبه¬ي شناخته شده است كه با رخ دادن حوادث تازه، تغيير كرده و گسترش يافته باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	11. كمتر از يك قرن پس از داريوش، زماني كه نوه¬هايش بر ايران حكومت مي¬كردند، مردي در قلمرو او چشم به جهان گشود كه هرودوتوس نام يافت. هرودوت بخش عمده¬ي عمر خود را تا زماني كه مردي پخته شد، به عنوان شهروندي از شاهنشاهي پارس گذراند، و آنگاه به آتن كوچيد و در خدمت خانداني در آمد كه در آن هنگام در اين شهر حاكم بود. هرودوت روايتي از سرگذشت يونانيان و ايرانيان را در نه كتاب براي ايشان نوشت و پولي كلان بابتش دريافت كرد. هرچند اين متن در آن هنگام دروغپردازي دانسته شد و چندان به جد گرفته نشد، اما سه قرن بعد كه روميانِ نوآمده و تازه به دوران رسيده در برابر پارتيان قرار گرفتند و نياز به آفريدن هويت و سابقه¬اي را حس كردند، كتابهاي هرودوت را سودمند يافتند و به اين ترتيب بود كه مشاور نخستين امپراتور روم – -سيسروي اديب- براي نخستين بار هرودوت را پدر تاريخ ناميد.&lt;br /&gt;
	هرودوت، هرچند در سنت جهاني تاريخ¬نگاري فرد مهم يا نوآوري نبود، اما در سنت نوشتن تاريخ در غرب - به معناي روم و وارثان فرهنگي¬اش- سرمشقي به تمام معني بود. بد نيست پيش از هر كار، نگاه كنيم به بخشي از كتاب تواريخ هرودوت. اين بخش را به طور تصادفي با گشودن تواريخ برگزيدم و مشابه آن را در سراسر اثر هرودوت مي¬توان يافت:&lt;br /&gt;
&amp;quot;مردونيوس وقتي در آتن بود، يكي از اهالي هلسپونت به نام موروخيدس را به سالاميس فرستاد و به او دستور داد تا پيشنهادهاي قبلي¬اش را كه توسط اسكندر مقدوني (پدر بزرگ اسكندر فاتح) فرستاده بود دوباره به آتني¬ها يادآوري كند. اين اقدام نه از آن رو بود كه از احساسات آنها نسبت به خويش آگاهي نداشت، بلكه به خوبي مي-دانست كه ابدا نسبت به او حسي دوستانه ندارند. ولي اميدوار بود كه شايد تصرف سراسر خاك آتن به دست او باعث شده باشد كه اهالي آتن از لجاجت ابلهانه¬ي خويش دست بردارند. پس موروخيدس را روانه كرد و او پيغام مردونيوس را به شوراي آتني¬ها در سالاميس رساند.(هرودوت، كتاب نهم، بند 4و 5)&amp;quot;&lt;br /&gt;
 	اين پاره متن، كه از نظر ساختاري نماينده¬اي از كل تواريخ هرودوت است، چند ويژگي مهم دارد:&lt;br /&gt;
نخست آن كه توسط كسي نوشته شده كه هيچ نقشي در رخدادهاي ياد شده نداشته است. &lt;br /&gt;
دوم آن كه زماني نوشته شده كه نزديك به يك قرن از حوادث ياد شده گذشته بوده.&lt;br /&gt;
سوم آن كه به سفارش و با سرمايه¬ي كسي نوشته شده كه خودش نيز در حوادث ياد شده نقشي نداشته، اما به روايتي خاص از خاطره¬ي آن - كه مثلا آتنيان را همچون رهبر مقاومت يونان در برابر ايرانيان باز بنمايد - به دلايل سياسي نيازمند بوده است. &lt;br /&gt;
چهارم آن كه در آن خدايان نقشي مهم را بر عهده دارند و مدام از معجزه¬هاي غريب و دخالتهاي ايشان در كار و بار آدميان سخن مي¬روند. هرچند اين سخنها در چارچوب انسانگرايي آتني قرن پنجم پ.م صورتبندي شده است و قابل مقايسه با متون يوناني كهنتري مانند آثار همر و هزيود نيست. با اين وجود بارِ حضور خدايان در رخدادهاي روزمره¬ي آن با متون رسمي هخامنشي قابل مقايسه نيست. &lt;br /&gt;
و پنجم آن كه برخلاف متن بيستون، در آن نه از دقت اثري ديده مي¬شود و نه از بي¬طرفي و نه از اختصار. تاريخ هرودوت، از سويي درازگويانه و طولاني و انباشته از پرحرفي و شرح جزئيات است، از سوي ديگر داوري روشن و قطعي¬اي در مورد خوب و بد بودن شخصيتها و پست و برتر بودنشان دارد، و گذشته از اينها، فاقد دقت است. جزئياتي كه هرودوت مدام به آن اشاره مي¬كند، حالات رواني و انديشه¬هاي قهرمانان داستانش هستند، و امور شخصي و خصوصي ايشان، و ريزه¬كاريهايي كه قاعدتا پس از صد سال در جوامع دو ونيم هزاره پيش، به يادها نمي¬مانده¬اند. اين كه مردونيه با چه انگيزه¬اي پيكي را به نزد آتنيان فرستاده، يا اين كه از احساسات آنها نسبت به خود با خبر بوده، اموري هستند كه اگر هم واقعيت داشته باشند در دامنه¬ي دانسته¬هاي هرودوت نبوده¬اند. هرودوت در سراسر متن خود به سليقه¬ي افرادِ گوناگون در انتخاب لباس، خوردن غذا، و ريزه¬كاريهاي مربوط به روابط زناشويي¬شان اشاره مي¬كند، و مدعيِ افشاي رازهايي است كه اصلا معلوم نيست چگونه از دربارهاي ايران به گوش او كه فارسي هم درست نمي¬دانسته، منتقل شده است. به بيان ديگر، هرودوت استخواني از رخدادهاي تاريخي را گرفته، و گوشته¬اي بسيار سنگين و بزرگ از روايتها و داستانهاي تخيلي و داوريها و سوگيري¬هاي سياسي را بدان افزوده است. &lt;br /&gt;
تاريخ، اگر به اين معنا فهميده شود، پدري به نام هرودوت دارد. چرا كه تواريخ او نخستين متن از اين دست است، هرچند تنها متن يا آخرين متن نيست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	12. در همان حدودي كه هرودوت تواريخ تاثيرگذار خويش را مي¬نگاشت، در گوشه¬ي ديگري از شاهنشاهي هخامنشي قومي ديگر وجود داشت كه آنان نيز دست اندركار آفريدن سابقه¬اي تاريخي براي خويش بودند. اين قوم، يهوديان بودند كه رها شدنشان و استقرارشان در قلمرو فلسطين با پشتيباني مستقيم دربار ايران ممكن شده بود و برخي از كاهنان و شخصيتهاي بلندپايه¬شان نيز سخت از فرهنگ نوظهور ايراني متاثر بودند. در عهد قديم، بخشهايي وجود دارد كه به روشني ماهيتي تاريخي دارد و سرگذشت و جايگاه قوم يهود را بر اساس رخدادهاي بزرگ تاريخي تبيين مي¬كند. در اينجا نيز با لحني خاص روبرو هستيم كه بيشتر به سخنان هرودوت شباهت دارد: &lt;br /&gt;
&amp;quot;و در ايام او نبوكدنصر پادشاه بابل آمد و يهوياقيم سه سال بنده¬ي او بود. پس برگشته و از او عاصي شد. و خداوند فوجهاي كلدانيان و فوجهاي آراميان و فوجهاي موآبيان و فوجهاي بني عمون را بر او فرستاد و ايشان را بر يهودا فرستاد تا آن را هلاك سازد و به موجب كلام خداوند كه به واسطه¬ي بندگان خود انبيا گفته بود. به تحقيق اين از فرمان خداوند بر يهودا واقع شد تا ايشان را به سبب گناهان منسي و هرچه او كرد از نظر خود اندازد.(كتاب دوم پادشاهان، باب 24، بند 1-4) &amp;quot;&lt;br /&gt;
	در عهد عتيق، و به ويژه اسفار نخستين، روايتي از تاريخ وجود دارد كه كاملا در چارچوب تاريخ نگاري هرودوتي مي¬گنجد و بخشي از آن نيز همزمان با هرودوت نگاشته شده است. در اين تاريخ نيز خداوند نقشي مركزي و تعيين كننده دارد، داستان انباشته از جزئيات و نكات جالب و روايي، اما فرعي و افزوده بر حقايق تاريخي است، و تفسيري روانشناختي و ذهني از انگيزه¬ها و خواستها و هيجانهاي قهرمانان داستان به همراه يك داوري سفت و سختِ اخلاقي در همه جا موج مي¬زند. &lt;br /&gt;
	اگر تاريخي مانند عهد عتيق را با تواريخ هرودوت مقايسه كنيم، به همانندي¬هاي بنيادين بيشتري دست خواهيم يافت. اين همانندي¬هاي ساختاري، از زمان فروپاشي شاهنشاهي هخامنشي تا امروز گام به گام توسعه يافته است و در فاصله¬اي به كوتاهي چند قرن به چارچوب عمومي و مرسوم براي نگارش تاريخ تبديل شده است. براي اين كه تصويري از تداوم و استقرار اين سنت نگارش تاريخ به دست آوريم، مي¬توانيم به هريك از تاريخهاي عموميِ مشهور بنگريم. به استثناي تك و توكي از پژوهشهاي تازه كه به ويژه بيشترشان زير تاثير مكتب آنال بوده¬اند، بدنه¬ي اصلي تاريخ، از تداوم سنتي ناشي شده است كه يك پا در هرودوت، و پاي ديگر در عهد عتيق دارد. متوني مانند تاريخ تمدن ويل دورانت يا تاريخ عمومي توينبي يا تاريخ اسكندرِ درويزن آنقدر در دسترس هستند كه بتوان به سادگي به آنها مراجعه كرد. به عنوان يك متنِ برخاسته از بافتي تقريبا متفاوت، در اينجا بخشي از فتار ابن اثير درباره¬ي سرنوشت قوم عاد را مي¬آورم، و به نقل قول از مورخان پايان مي¬دهم تا نوبت به پيشنهادِ چشم¬اندازي برسد كه در ذهن دارم:&lt;br /&gt;
&amp;quot;اين گروه همين كه به مكه رسيدند در حومه¬ي مكه بيرون از حرم، در خانه¬ي معاويه بن بكر فرود آمدند و مهمان او شدند. معاويه بن بكر ايشان را گرامي داشت و در پذيرايي از ايشان كوشيد زيرا آنان دايي¬هاي او بودند. داماد او نيز در ميانشان بود چون لقيم بن هزال با هزيله، دختر بكر خواهر معاويه زناشويي كرده و از او فرزنداني آورده بود كه در مكه پيش معاويه مي¬زيستند. پسران معاويه عبيد و عمرو و عامر و عمير نام داشتند. اينان از گروه عاد بعدي به شمار مي¬روند كه پس از قوم عاد نخستين بر جاي ماندند.(ابن اثير، جلد نخست: 285)&amp;quot; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	13. گويي دو نوع از نگارش تاريخ وجود داشته باشد و دو نوع كردار تاريخي را توسط دو نوع مورخ تصوير كند. موضوع اين هردو، كردارِ تاريخ¬ساز، و رخداد تاريخي است. در پويايي نظامهاي اجتماعي و سير تحول لايه¬هاي گوناگونِ شخص، نهاد اجتماعي، منش فرهنگي، رخدادها و رفتارهايي ويژه وجود دارند، كه همچون بستر جذبي تعيين كننده، و متغيري مركزي عمل مي¬كنند. جريان دگرديسي جوامع، مسيري سرراست و ساده و تك علتي ندارد كه نسبت به رخدادهاي گوناگون و رفتارهاي متفاوتِ آدميان موضعي متقارن داشته باشد. كردارهاي آدميان، و پيامدهاي آنها، و رخدادهاي اجتماعي و بازتابهاي ايشان، اموري ناهمگن هستند كه وزنهايي متفاوت در تعيين وضعيت نهايي سيستم دارند. در اين هياهوي متغيرهاي پراكنده و غوغاي روابط شبه عليِ درهم تنيده، برخي از رخدادها و برخي از كردارها هستند كه نقشي تعيين كننده¬تر و مهم¬تر از بقيه دارند. برخي همچون گرانيگاه¬هايي عمل مي¬كنند كه سرنوشت آينده¬ي نظام اجتماعي را به سوي خود مي¬كشد، و پويايي آينده¬ي آن را تعيين مي¬نمايد. &lt;br /&gt;
	اين حوادثِ تعيين كننده¬ي سرنوشت جوامع، بر دو نوع هستند: يا كردارهايي هستند كه يك نظام خودمختار و انديشنده، يك منِ اراده¬مند آن را مرتكب شده است، و يا رخدادي است كه از برآيند نيروهاي كور و بي¬هدفِ طبيعي و عوامل بيرون از &amp;quot;من&amp;quot; برخاسته است. حركت اسكندر براي حمله به شاهنشاهي هخامنشي، يك كردار تاريخ¬ساز بود، همچنان كه سازماندهي كوروش براي ورود به بابل، و تصميم شاه عباس براي فتح هرمز، و تلاش فردوسي براي نگارش شاهنامه. به همين ترتيب، وباي تهران در سال وبايي و طاعونِ اروپا در اواخر قرون وسطا و آتشفشان وزو، نمونه¬هايي از رخدادهاي تاريخي مهم بودند.  &lt;br /&gt;
	اين كردارها و اين رخدادها، تاريخ¬ساز هستند، يعني وقتي به سير تحول جوامع در مسير زمان مي-نگريم، آنها را همچون قيد و بندهايي مي¬بينيم كه به جهت و ريخت عمومي خطراهه¬ي تحول جوامع شكل مي-دهند. &lt;br /&gt;
مردماني مقيمِ جوامع، با ارجاع به اين رخدادهاي مهم و بزرگِ تاريخي است كه اكنون خويش را توجيه مي-كنند، و با ارجاع به خاطره¬ي مشتركي كه از آن دارند، هويت تاريخي مشترك خويش را بر مي¬سازند. تفسيرِ اين رخدادها در ذهنِ &amp;quot;من&amp;quot;هاي مقيمِ جوامع، ميداني است كه نسخه¬هايي رقيب و تنومند و آغشته به قدرت در آن به زورآزمايي مي¬پردازند. برندگانِ اين ميدان، تفسيرِ غالب در موردِ ارزش، ماهيت، و تاثير آن رخداد را رقم مي¬زنند، و خاطره¬ي جمعي مشتركي را بر مي¬سازند كه من¬ها از مجراي آن به ما تبديل مي¬شوند، و امكانِ همذات¬پنداري را در گستره¬اي زمان¬مند به دست مي¬آورند. رخدادهاي تاريخ¬ساز، به دليل تاثير عيني و روشني كه بر وضعيت هستي در زمان اكنون دارند، همچون گسلها و برجستگي¬هايي بر محور زمان جلوه مي¬كنند، و به خاطر تراكم روايتهاي رقيبي كه مدعي معنا كردنشان هستند، در سطح فرهنگي نيز همچون ميداني مهم و مركزي براي توليد معنا عمل مي¬كنند. رخدادهاي تاريخ¬ساز، و اين كردارهاي مهمِ متصل به آنها هستند كه پيدايش متون تاريخي را ممكن مي¬سازند.&lt;br /&gt;
	متن تاريخي، روايتي رسمي و مستقر است از معنا و ماهيتِ كردارها و رخدادهاي تاريخ¬ساز. متني كه در يك نظام اجتماعي مورد پذيرش واقع شود، با مشروعيت سياسي گره بخورد، و معمولا توسط نظام سياسي حاكم تبليغ شود، متني تاريخي است كه در آن مقطع زماني چيره شده است. چيرگي تمام متون تاريخي مقطعي و موضعي است. يعني هيچ تضميني وجود ندارد كه آيندگان به همان ترتيبي كه ما رخدادهاي تاريخي را تشخيص مي¬دهيم، اين برجستگي¬ها در زمان را بازشناسي كنند، و همان معانيِ امروزين ما را بدان نسبت دهند. &lt;br /&gt;
	آنچه كه در بخشهاي پيشين مرور كردم، پاره¬هايي از اين متنهاي تاريخي بودند. تمام كتيبه¬هاي ياد شده، و خزانه¬ي وسيعتر فتح¬نامه¬ها، وقف¬نامه¬ها و اندرزنامه¬هاي درباري در جهان باستان، نمونه¬هايي از متون تاريخي هستند. به همين ترتيب، تواريخ هرودوت و كتاب تواريخ شاهان و سفر اعداد و سفر و خروج و تاريخ ابن اثير و تاريخ تمدن ويل دورانت همگي نمونه¬هايي از تاريخِ نوشته شده محسوب مي¬شوند. تاريخ¬هايي كه به دليل تكثير و خوانده شدن، سطحي از مشروعيت و مقبوليت را دارا هستند، و بنابراين بخشي از برداشت عمومي درباره¬ي كردارها و رخدادهاي تاريخي را منعكس مي¬كنند. &lt;br /&gt;
در اين زمينه است كه مي¬توان از دو نوع تاريخ سخن گفت: تاريخي پرتاب شده به گذشته، و تاريخي مستقر در اكنون.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	14. تا ديرزماني، تاريخ در اكنون مستقر بود. چرا كه فنِ پرتاب كردنش به گذشته هنوز ابداع نشده بود. تا دوران هخامنشي، كردار و رخداد تاريخ¬ساز امري بود كه با اكنون پيوندي ناگسستني داشت، و اين بديهي¬ترين و سرراست¬ترين چيزي است كه در مورد رخداد/ كردارِ تاريخ¬ساز انديشيد. چه رخدادي و چه كرداري را مي¬توان يافت كه بيش از وقايع حاضر در اكنون، در شكل دهي به وضعيتِ اكنون تعيين كننده باشد؟ برخلاف آنچه كه امروز برداشتي عقل سليمي مي¬نمايد، رخداد/كردار تاريخ¬ساز در ساده¬ترين و طبيعي¬ترين حالتش آن واقعه¬ايست كه در همين اكنون بروز كند و به اين ترتيب، با بودنش در اكنون، اكنون را تعيين نمايد. &lt;br /&gt;
	در دوراني كه اين امر بديهي آشنا و دانسته شده بود، نگارش تاريخي امري متفاوت با امروز بود. تاريخ در آن هنگام روايتي بود كه توسط كنشگري ويژه، در زمانِ اكنون روايت مي¬شد. اين كنشگر، همان كسي بود كه فاعلِ كردارِ تاريخ¬ساز بود، و همان كسي بود كه مستقيم¬تر از همه با رخدادِ تاريخ¬ساز سر و كار داشت. شاهاني كه جنگي را برده يا باخته بودند، كاهناني كه معبدي را برساخته يا تعمير كرده بودند، و دانشمندان و حكيماني كه هرمي و برجي و ابزاري و فراروايتي را پديد آورده بودند، در همان اكنونِ خويش شرح واقعه را روايت مي¬كردند، و از آنجا كه سوار بر اين رخدادها و مستقر در اكنون بودند، روايتشان تاريخ تلقي مي¬شد. براي ديرزماني، كه نيمي از تاريخ نوشته شده¬ي بشر را در بر مي¬گيرد، تنها شكلِ شناخته شده از روايت تاريخي، همين شكلِ اكنون¬مدارانه بود. متني كه يك &amp;quot;منِ&amp;quot; تاريخ¬ساز آن را براي من¬هايي ديگر روايت مي¬كرد. من¬هايي كه در معرض تاثيرهاي آن بودند، و به اين ترتيب در آن هويتي مشترك را باز مي¬يافتند.&lt;br /&gt;
	تاريخي كه به اين شكل نگارش مي¬شد، از چشم¬اندازِ آينده محروم بود. اورنمو و اونتاش ناپيريشا و اوركاگينه و سناخريب شاهاني بودند كه به بزرگداشت اثرِ خويش در اكنون مشغول بودند، و گذشته را جز به مثابهِ مقدمه¬اي، و آينده را جز زير عنوان پيامدي فرعي بر نمي¬تافتند. تاكيد ايشان بر اكنون بود و مردمي كه در اكنون حاضر بودند، و آن روايتي كه برداشت ايشان از رخدادهاي ياد شده را يكدست و همسان مي¬نمود. اين شاهان، و مردمانِ مخاطبشان، كساني بودند كه در جهاني چند مركزي زندگي مي¬كردند. دنياي ايشان، پهنه¬اي فراخ بود از مراكزِ متنوع و پراكنده¬ي &amp;quot;تاريخ¬سازي&amp;quot;. آن شاه سومري كه در اوروك تاريخ زمانه¬ي خويش را مي¬نوشت، آگاه بود كه تنها برسازنده¬ي تاريخ نيست. در آن دوران مراكزي كه رخدادهاي تاريخي و كردارهاي تاريخ¬ساز در آن متراكم شده بودند، جايگاه¬هايي پراكنده و متكثر بود كه در تمدنهاي گوناگون و دولتشهرهاي مختلف و شخصيتهاي بزرگ و تاثيرگذارِ فراوان جاي داشت. شاه اوروك خبر داشت كه شاهي در شوش، همتا و هماورد او در آفرينش تاريخ است، و پادشاه هيتي از حضور فرعوني در مصر آگاه بود كه رقيبش در شكل دادن به تاريخ محسوب مي¬شد.&lt;br /&gt;
	با ظهور عصر هخامنشي، اما، اين روندِ نوشتنِ تاريخ در اكنون به وضعيتي ويژه دست يافت. از يك سو، عصر هخامنشي نشانگر اوجي در نگارش تاريخ اكنون بود. اوجي كه در كتيبه¬ي بيستون به روشني ظهور يافت. در اينجا پادشاهي بر تخت نشسته بود كه در تمام جهانِ شناخته شده براي خودش و مردمش، هماوردي نداشت. ظهور دولت هخامنشي، به معناي ادغام تمام دولتشهرها و دولتهاي كوچك و بزرگ پيشين، و پديد آمدنِ يك مركزِ يگانه و غول¬آسا در پهنه¬ي كل سرزمينهاي نويسا بود. هرآنكس كه خط مي¬دانست و تاريخي داشت، در بدنه¬ي جامعه¬اي سامان يافته و منظم جذب شد، و بخشي از يك نظام اجتماعي غول¬آسا و نوظهور شد. اين نخستين لوياتانِ راستين، شايد به خاطر نوپا بودنش، و شايد به دليل تر و تازه بودنِ دستگاه اخلاقي سازمان دهندگانش، هنوز با بيماريهاي واگيردار در ميان نظامهاي سياسي آلوده نشده بود. اين نظام غول¬آساي تك مركز، از سويي به عنوان پيش¬داشتي براي توجيه اكنون، چشم به گذشته داشت، و از سوي ديگر به چشم-اندازي فراخ و گسترده از آينده مجهز بود. با اين تفاوت كه ديگر براي مردمي اندك كه در قلمرو جغرافيايي خاصي زندگي كنند، بازگو نمي¬شد. اين روايت تاريخي، كه توسط شاهنشاهي يگانه، و از سوي مركزي واحد صورتبندي شده بود، همه¬ي مردمِ متمدن جهان را مخاطب مي¬ساخت، كه همگي شهروند دولت هخامنشي بودند&amp;lt;sup&amp;gt;3&amp;lt;/sup&amp;gt;. به اين ترتيب، همزمان با گسترده شدنِ افقِ جغرافياييِ روايت كردنِ تاريخ، افق تاريخي آن نيز بسط يافت، و اين هردو مديونِ پيدايش مركزي يگانه براي انباشت و همسوسازي رخدادها و كردارهاي تاريخ¬ساز بود. &lt;br /&gt;
	به اين ترتيب، نهايي¬ترين شكلِ نگارش تاريخ اكنون در عصر داريوش و با بيستون به سرانجام رسيد. كسي كه تاريخ¬سازترين &amp;quot;من&amp;quot;، و نه تنهاي &amp;quot;مني در ميان من¬هاي ديگر&amp;quot; بود، بر تخت نشست، و از جايگاهي كه در چشم تمام مردم نويسا مركز تلقي مي¬شد، به نگارش تاريخ پرداخت. صراحت او، دقتِ او، انصافش در نام بردن از دشمنانش، صداقتش در اشاره به برخي از نقاط ضعفش، و فروتني¬اش در اشاره به اين كه &amp;quot;شاهي در ميان شاهان بسيار&amp;quot; است، همگي از اين حقيقت سرچشمه مي¬گيرند كه اين شاه هخامنشي همچون نوادگانش از مشروعيتي خدشه ناپذير و بسيار استوار برخوردار بوده است. مشروعيتي كه هنوز به برداشتهاي جنون¬آميز اسكندرگونه يا سنتهاي خودبزرگ¬بينانه¬ي فرعوني آغشته نشده بود، و با همان سادگي كوچگردان و ايلاميانِ ديرينه¬سال، خود را با القابي بسيار فروتنانه و ساده به ديگران معرفي مي¬كرد. در اينجا مجال اين بحث نيست، اما كافي است به كتيبه¬هاي بازمانده از داريوش و خشايارشا بنگريم تا ببينيم كه خودانگاره¬ي شاهان هخامنشي به شكلي غريب واقع¬گرايانه و فروتنانه بوده است. داريوش در نقش رستم به خاطر آن كه نيزه¬وري نيكو، جنگاوري زورمند، و سواركاري شايسته است، ستوده شده، و نه به خاطر سخن گفتن با خدايان (همچون حمورابي)، يا خدا بودن (همچون فرعون)، يا زاده¬ي خدا بودن (همچون اسكندر). اين فروتني و واقع¬گرايي، از سويي پيش درآمدِ قرار گرفتنِ اين من¬هاي نيرومند بر مسند مركزِ جهان بوده است، و از سوي ديگر خردي بود كه اين جايگاه را براي مدت دو و نيم قرن برايشان حفظ كرد. اين پديده، يعني ظهورِ مني كه بر مسند مركزيت هستي تكيه زده باشد، چندان تكان دهنده بود كه به گمان من به گذاري بزرگ در فهمِ مفهوم خداوند منتهي شد، و از سوي ديگر در قالب روايتهايي اساطيري تبلور يافت و ابعادي تازه را به متغيرهاي تعريف ابرانسان و منِ آرماني در جوامع انساني افزود.&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
	15. پيدايش مركزي يگانه، به معناي آن بود كه همگان در مركز بودنِ شهرهايي، تمدنهايي، زبانهايي، و شخصيتهايي به توافق برسند. اين سويه¬ي روشن سكه¬ي نظم هخامنشي، پشتي نيز داشت، كه همانا ظهور پيراموني به همين ميزان قطعي بود. وقتي تمدن هخامنشي شكل گرفت، مركزي را در گيتي تعريف كرد كه قلمروش تمام سرزمينهاي داراي شهرنشيني مستقر و خط و تاريخ ديرينه را در بر مي¬گرفت. اما اين مركزِ جهاني و يگانه، پيراموني داشت كه به همين ترتيب استوار و محكم در كناره¬هاي آن مركز تعريف شده بود. در گرداگردِ ايرانِ هخامنشي كه در مركز بودنش شك نبود، تمدنهاي نويساي كوچكي وجود داشتند كه در جزر و مدهاي سياسي در درون يا بيرون اين مركزِ عمومي قرار مي¬گرفتند، و از پيوندي سست با آن برخوردار بودند. آتن، مشهورترينِ اين حاشيه¬هاي بيروني است، و اورشليم و يهوديه بحث¬برانگيزترينِ آن. &lt;br /&gt;
	يهوديان و آتنيان در قرون پنجم تا سوم پ.م، يعني در دوران نظم درخشان هخامنشي، سرزمينهايي به نسبت بيروني و حاشيه¬اي محسوب مي¬شدند. يكي در شبه جزيره¬ي يونان و بالكان كه به تازگي از خرابيهاي ناشي از ورود قبايل خونريز آريايي برخاسته بود، و ديگري در مرز ميان دو غولِ ايران زمين و مصر، در اقليمي نه چندان مساعد و رام. اين دو در زمانِ ياد شده تاريخ¬هاي خاص خود را پروردند، و روايتهاي ويژه¬ي خويش را براي تفسير پيشينه و سرنوشت¬شان پديد آوردند. هردوي اين جوامع، از الگو و سرمشق هخامنشي براي فهمِ تاريخ بهره بردند. يعني مدعي مركزيت داشتن شدند. اما به دليل صورتبندي شدن در زمينه¬هايي گوناگون، اين ادعا را به دو ترتيب بيان كردند. &lt;br /&gt;
هرودوت، نويسنده¬اي بود كه در آتن مي¬نوشت، دولتشهري از دولتشهرهاي بسيار يوناني، كه همواره درگير جنگ و جدال با همسايگانشان بود، و تنها معياري كه براي خودبرتربيني داشت، آن بود كه دو بار با پارسيان جنگيده بود، و هر هردو بار هم به دست سرداري پارسي فتح شده بود. لحن هرودوت بر اين مبنا، لحني سياسي بود. او در زمينه¬اي از زد و بندهاي سياسي و روابط قدرت بود كه مي¬نوشت، چرا كه مركزِ مورد نياز آتنيان در آن هنگام بيش از هرچيز مركزي سياسي بود. محوري كه قدرت نظامي و سياسي دولتشهر آتن را در برابر رقيبان يوناني ديگرش برجسته سازد، و ادعاي آن را بر مركز بودن به كرسي بنشاند. ادعايي كه در زمانِ هرودوت و تا ديرزماني پس از مرگ او، به دليل حضور مركزي بحث ناپذير مانند ايران، مسخره مي¬نمود و ريشخند مي¬شد. اما بعدها به دست روميانِ نوآمده¬ي تشنه¬ي پيشينه، به ابزاري كارآمد تبديل شد.&lt;br /&gt;
يهوديان اما، در زمينه¬ي ديگري مي¬زيستند. كشمكش ايشان با قبايل سامي ديگرِ همسايه¬شان بود، كه به ويژه از نظر ديني با ايشان تفاوت داشتند. هم يهوديان و هم قبايل رقيبشان از نظر سياسي زيرمجموعه¬اي از ايران بزرگ بودند، و از اين رو دعوي ايشان براي مركزيت، ادعايي ديني بود تا سياسي. يهوديان نيز مانند آتنيان سرمشق اصلي را از ايرانيان برگرفتند، با اين تفاوت كه اين سرمشق به پرستش خدايي يگانه مربوط مي¬شد، و جايگاهي كه اين مركزيتِ آسماني در دربار هخامنشي داشت. در متون تاريخي عبراني نيز، همچون نوشتارهاي هرودوت و كتزياس و كسنوفانس و بعدها پلوتارك، مرجع غايي ايران زمين بود و دربار ايران. همه چيز در ارتباط با دربار هخامنشيان تعيين مي¬شد، چرا كه در آن هنگام ترديدي در مركز بودنِ اين دستگاه وجود نداشت. با اين وجود، مي¬شد با بهره¬گيري از اين مركزِ عمومي و بزرگ، و در زمينه¬ي آفريده شده توسط آن، به شكلي خاص ادعاي مركزيتي محلي كرد. در متون هرودوت اين ادعا به قلمرو سياست مربوط مي¬شد و به كشمكشها و جنگها فرو كاسته مي¬شد. اما در نزد يهوديان كه با ايرانيان پيوندي نزديكتر و گرمتر داشتند، قضيه به پشتيباني و همخواني و حتي همخوني شاهان هخامنشي و رهبران ديني يهودي تبديل شد. &lt;br /&gt;
به اين ترتيب، دو الگوي تاريخ¬نگاري گذشته¬مدار در حاشيه¬ي اين مركز يگانه پديدار شد. تاريخي كه هويت را در رخدادهاي تاريخ¬سازِ گذشته¬هاي دور مي¬جست و مي¬يافت. رخدادهايي ديني يا سياسي، كه در نهايت سررشته¬اش به همان مركز غايي هخامنشي ختم مي¬شد، اما در ارتباط با آن و گاه با جبهه¬آرايي در برابر آن، براي خود نيز مركزيتي را ادعا مي¬كرد.&lt;br /&gt;
وجه مشترك هردوي اين تاريخ¬ها، آن بود كه ارتباطش با اكنون قطع شده بود. نويسندگانش نقشي در كردارهاي تاريخ¬سازِ بزرگ و تاثيري بر رخدادهاي تاريخي نداشتند. به اين دليلِ ساده كه از جامعه¬اي حاشيه-اي برخاسته بودند. تاريخي پرتاب شده به گذشته، روايتي بود كه بختِ سهيم شدنِ اين مردم در مركزي دوردست را فراهم مي¬آورد. هرودوت با نگاشتن تواريخي كه در بسياري از جاها مضحك و دور از عقل است، اين بخت را براي يونانيان و بعدها روميان فراهم آورد تا در رخدادهاي بزرگ تاريخي سهيم شوند. اين حقيقت كه ايرانيان هرگز در يونان جنگ بزرگي نكردند، با تصوير كردن نبردهاي تخيلي يوناني، جبران شد، و اين حقيقت كه دولتمردان يوناني تا ديرزماني پس از اسكندر بازيگراني حاشيه¬اي و محلي در جايي پرت و دور افتاده بودند، با اين قصه كه بسياري از آنها هماورد شاهنشاه، يا دوست او، يا جاسوس او، يا پزشك او بوده¬اند، جبران گشت. به همين ترتيب، يهوديان به شيوه¬اي دوستانه همين كار را تكرار كردند. اين حقيقت كه يهوديان در عصر هخامنشيان يكي از هزاران قبيله و قومِ حاضر در پهنه¬ي دولت هخامنشي بودند، با روايتهايي كه به پشتيباني شاهان هخامنشي از نبيان يهودي، و هواداري از ايشان در برابر دشمنانِ بت¬پرستشان، و حتي پيوندهايي خويشاوندي با دخترانشان، تعديل شد. به اين ترتيب يهوديان نيز -از راهي دوستانه و به گمانم خردمندانه¬تر- توانستند خود را در اين مركزِ بزرگ استعلايي سهيم بدانند. &lt;br /&gt;
يونانيان و يهوديان به اين ترتيب در سپهر رخدادهاي تاريخي و كردارهاي تاريخ¬ساز سهيم شدند. اما اين كار را به قيمت قطع ارتباط با اكنون انجام دادند. سهيم شدن در هويتي تاريخي كه ساختگي بود، به بهاي قطع ارتباط با اكنوني تمام شد كه با اين روايت در تعارض بودك. در نتيجه ساختاري خاص به تاريخ تحميل شد، كه بر پيوند محكمش با گذشته، و بريده شدن رگ نافش با حال استوار شده بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
16. تاريخ دستمايه¬ي هويت است و هر نوعي از هويت با شكلي از خود مركزپنداري همراه است. هويت جمعيِ يك جامعه، برآيندي است هم¬افزا و انباشتي از خودانگاره¬هاي اعضاي آن جامعه، و هر &amp;quot;من&amp;quot;، هرچنداز خود بيگانه و مسخ شده و ناتوان، در اندرون خود هنوز ردپايي از باور به قرار گرفتن در مركز هستي را دارد. چرا كه &amp;quot;من&amp;quot;، در اصل چيزي جز همين معجزه نيست:‌ نظامي خودمختار و انديشنده و انتخابگر، كه به همين دليل تقارن هستي را در هم مي¬شكند، و مي¬تواند همچون مركزي در گيتي عمل كند.&lt;br /&gt;
هويت جمعي مردمان؛ شبكه¬اي از باورهاي همگاني ، اصول موضوعه، ارزشها، و روايتهاي تاريخي است كه سرگذشت آن جامعه و سرنوشتش را بازنمايي مي¬كند. پرسشهايي غايي كه براي &amp;quot;من&amp;quot; در مقام سوژه¬اي انتخابگر مطرح است، در سطحي جامعه شناختي با شدتي بيشتر تكرار مي¬شود، و بنابراين همان طور كه &amp;quot;من&amp;quot; بايد به پرسشِ &amp;quot;به كجا آمده¬ام، آمدنم بهر چه بود؟&amp;quot; پاسخ دهد، نظام اجتماعي نيز مي¬بايست پاسخي سزاوار در اين مورد داشته باشد. &lt;br /&gt;
جوامعي كه به زماني خطي، جهت¬دار، و تحويل پذير به مكان باور دارند، به روايتي سه تكه براي پاسخ به اين چالش مسلح هستند. اين روايت از تاريخي گذشته¬گرا، اسطوره¬اي آينده¬مدار، و اكنوني لهيده در ميان اين دو تشكيل يافته است. امروز، تقريبا تمام جوامع انساني موجود بر سطح زمين بر مبناي درك خطي زمان سازماندهي شده¬اند، و بر اين مبنا، ستون فقرات هويت جمعي خويش را بر مبناي همين روايت سه بخشي پيكربندي مي¬كنند. هويت جمعي مردماني كه در يك جامعه حضور دارند، از تاريخي تشكيل مي¬شود كه خاطره-ي جمعي ايشان را، با ارجاع به رخدادهايي پنهان در گذشته¬هاي دور جمع بندي مي¬كند. تاريخي كه پيوند ميان اين مردمان و كردارهاي تاريخ¬سازِ نياكانشان را نشان مي¬دهد، و ارتباط ميان حال و هواي زمانه¬شان و رخدادهاي تاريخي را بيان مي¬كند. از آنجا كه آن كردارها و آن رخدادها تعيين كننده¬ي مركز بودن هستند، مردمان با سهيم شدن در اين روايت در آن مركز شريك مي¬شوند، و به اين ترتيب باور به حضور در مركز هستي، اين ضرورتِ تداوم هويت اجتماعي، برآورده مي¬شود. &lt;br /&gt;
اين برخورداري از گذشته، اما، از جنسِ پيوندي انداموار و سرراست ميان نظام اجتماعي و رخدادهاي گذشته نيست. &amp;quot;من&amp;quot;ها در نظام اجتماعي¬اي كه به اين شكل سازمان يافته است، از دستاوردهاي آن رخدادها بي¬بهره¬اند، و امكاني براي بازتوليد يا خلقِ كردارهاي تاريخ¬ساز ندارند. برخورداري ايشان از اين جريانهاي تاريخي مهم، به روايتي فرو كاسته شده است، كه خود بيشتر قصه است تا واقعيت، و بيشتر گوشته است تا استخوان. تاريخ گذشته¬گرايي كه قرار است مردمان را به حضور در مركز هستي قانع كند، ناگزير است تا حقيقتي تلخ را پنهان كند، و آن هم اين است كه اين مردمان در واقع ارتباطي با آن رخدادها و كردارها ندارند، خواه نياكانشان با اين روندها مربوط بوده باشند يا نه. يعني تاريخ گذشته مدار، در اصل قصه¬ايست كه در اطراف چند رخداد و كردار مهم تاريخي برساخته شده است. قصه¬اي انباشته از جزئياتِ خرسند كننده و پيچشهاي هيجان¬آور، كه به كارِ سرگرم كردنِ توده¬ي مردم و قانع كردنشان مي¬آيند، اما ربطي واقعي به آن واقعه¬هاي مهم ندارند. دليل سستي و ناتواني تاريخ گذشته¬گرا، پيش از هرچيز، آن است كه اين روايت در ذات خود ناتوان و دروغين است، و بيشتر براي پنهان كردن و بازنمودن تخصص يافته است. تاريخ گذشته¬گرا، قرار است حاشيه¬اي بودنِ يك جامعه را انكار كند، و به جاي آن كه در اين راستا مسيرِ دشوارِ آفرينش تاريخ و تبديل شدن به مركز را نشان دهد، راه ساده¬ترِ بازنويسي تاريخ، و قلاب كردنِ &amp;quot;من&amp;quot;ها به واقعه¬ها را برمي-گزيند. اين راه ساده¬تر است، چرا كه رخدادها و كردارها در حد امكان به گذشته¬اي دورتر و دورتر پرتاب مي-شوند، تا خاطره¬ي جمعي آنها و تاثيرهاي راستيني كه بر هستي گذاشته¬اند، در حد امكان مبهم¬تر و تارتر باشد، تا دستكاري¬شان، تحريف¬شان، و بازنويسي¬شان به شكلي كه جايي براي &amp;quot;من&amp;quot;ها پيدا شود، به شكلي فراهم آيد. &lt;br /&gt;
وظيفه¬ي تاريخ گذشته¬مدار آن است كه &amp;quot;منِ&amp;quot; امروزينِ حاشيه¬نشينِ آغشته به غياب، را با &amp;quot;من&amp;quot;هاي تاريخ¬سازِ مركزنشيني كه در حضورشان شكي نيست، پيوند دهد. تاريخي كه به گذشته پرتاب شده باشد، اين كار را با ساده¬ترين و خام¬ترين شكلِ ممكن انجام مي¬دهد. يعني يا به همخوني و خويشاوندي اين دو من قايل مي-شود، يا بر هم¬مكانيِ آنان پافشاري مي¬كند. به اين ترتيب منِ محرومِ نادانِ امروزين كه بودن و نبودنش حتي براي خودش هم يكسان است، بدان دليل كه از تباري ايراني است، يا در سرزمين ايران زندگي مي¬كند، در ذاتِ كسي مانند داريوش و كوروش سهيم مي¬شود، و خود را همسان و همگون با وي مي¬پندارد، چرا كه با وي همخون و همسايه است. داستانِ خاك و خون، يعني باور كردن به پيوند خويشاوندي يا مكاني با جريانهاي تاريخ¬ساز، محورِ فني است كه تاريخ گذشته¬مدار را ممكن مي¬سازد. اسطوره¬ي جادوگرانه¬ي مجاورت و اسطوره¬ي قبيله¬مدارانه¬ي خويشاوندي، چنان كه مردم شناسان تشخيص داده¬اند، عنصري مشترك در تمام باورهاي جادويي است. اما شايد زمانِ آن رسيده باشد كه تداوم اين دو اسطوره را در زيربناي محكم¬ترين بناهاي هويت¬سازِ امروزين نيز بازشناسيم. &lt;br /&gt;
هويتي كه بر اين مبنا از تاريخ گذشته¬مدار بر مي¬آيد، بي¬رمق و كمخون است. داستاني است سرگرم كننده، كه قصه¬ي كساني را بازگو مي¬كند كه در گذشته¬هاي دور كارهايي مهم انجام دادند و با ما مربوط بودند. بي آن كه اين ارتباط را به درستي تبيين كند، ماهيت آن كردارها را به دقت نشان دهد، و محكي باشد براي ميزان تاثير پذيرفتنِ اكنونِ ما، از آن كردارها. اين تاريخ، از تخمي ايدئولوژيك روييده است. كاركرد آن بسيج اجتماعي با كمينه¬ي نيرو و كمينه¬ي &amp;quot;حقيقت&amp;quot;است، و در ايفاي اين كاركرد پيروز مي¬شود، چرا كه مردمان سادگي را دوست دارند و راه¬هاي آسان را بيشتر مي¬پسندند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
17. من¬هايي كه هويت خويش را در تاريخي پرتاب شده به گذشته مي¬جويند و مي¬يابند، خواه ناخواه با اين چالش رويارو هستند كه به نوعي ارتباط خود را با آن وقايع مهم تبيين كنند. قصه¬هايي كه تبارِ مشترك يا مكانِ مشترك را دستمايه¬ي ارتباطِ ميان من و رخدادها و كردارهاي تاريخ¬ساز قرار مي¬دهند، ناگزيرند كه اين ادعا را با شواهدي سخت¬تر تثبيت كنند. چرا كه هم¬مكاني امري شكننده و وابسته به اقتدار سياسي است و با يك غصبِ سرزميني از ميان مي¬رود، و همخوني قضيه¬اي مبهم و وهم¬آلود است كه در برابر پرسشها تابِ ايستادگي ندارد. &lt;br /&gt;
از اين روست كه هويت جمعي به ناچار با انباشتي از &amp;quot;چيزها&amp;quot; پشتيباني مي¬شود. اين همان است كه ميشل دو سرتو در هنگام بحث از ظهور موزه¬داري در دوران مدرن بدان پرداخته است. محبوب شدنِ موزه¬ها در دوران مدرن، بدان معنا بود كه مردمانِ جوامع جديد، به ناگهان احساس نياز كردند تا چيزهايي به ظاهر ناهمگون را در مكانهايي عمومي به نمايش بگذارند و نگريستن به اين اشيا را همچون امري آموزشي تلقي كنند. اين نگريستن به چيزِ نمايشي، شايسته¬ي آن است كه مفصل¬تر مورد بحث واقع شود. اما در اين زمان و مكان اندك جايي براي پرداختن بدان نيست. تنها در همين حد مي¬توان اشاره كرد كه ظهور موزه در عصر مدرن، از سويي با كاركرد چشم و نگاه كردن در مقام فعلِ آفريننده¬ي حقيقت پيوند دارد، و از اين زاويه¬ي چشم¬مدارانه قابل نقد است، و از سوي ديگر به حرصِ دانش مدرن براي رده¬بندي مربوط مي¬شود كه خود بازتابي از سيطره¬ي فن¬آوري در اين تمدن است. از اين رو ظهور موزه فرآيندي است كه از گره خوردنِ چشم به چيز برخاست، با اين شرط كه آن چيزها به شكلي خاص مرتب و چيده شده باشند، و آن چشم در آن چيزها &amp;quot;تاريخي&amp;quot; را تشخيص دهد. خواه تاريخ طبيعي، خواه تاريخ ملي، و يا تاريخي مردم¬شناسانه. حتي مجموعه-هاي صدف و پروانه و تمبر و سنگ و جعبه چوب كبريت هم همواره با محور زمان درگيري دارند و از هاله-اي از تقديس تاريخي پوشيده شده¬اند. &lt;br /&gt;
ظهور موزه¬داري در عصر مدرن، معلول فراگير شدنِ نسخه¬هايي از تاريخِ گذشته مدار بود كه در اروپاي درگيرِ انقلاب صنعتي رواج داشت. نسخه¬هايي شتابان و عجول كه مي¬بايست به سرعت براي اروپايياني كه مي¬رفتند تا در مركز قرار گيرند، سابقه¬اي از ارتباط با مركز را بتراشد. اشكال كار در اينجا بود كه اروپاي غربي، كه خاستگاه انقلاب صنعتي و مدرنيته بود، تا پيش از يكي دو قرنِ پيش از انقلاب صنعتي، براي تمام تاريخ خويش در حاشيه و زير سايه¬ي تمدنهاي بزرگترِ شرقي قرار داشت. مورخانِ آن دوران اگر يك گام به عقب باز مي¬گشتند، امپراتوري روم را در مرزهاي شرقي خويش مي¬يافتند، اما مشكل در آنجا بود كه روميان خود به شرقِ - يعني يونان- چشم دوخته بودند. يعني به طور خاص به روايتي افسانه¬اي و خيالي كه هرودوت برايشان پرداخته بود. و باز اشكال در اينجا بود كه حتي خود هرودوت هم براي تعريف يونانيان به شرق چشم دوخته بود، يعني ايران.&lt;br /&gt;
تاريخي كه در دوران مدرن براي پيوند دادن اروپاييان با كردارها و رخدادهاي تاريخ¬سازِ روميان، يونانيان، يا حتي ايرانيان ابداع شد، عميقا به گذشته پرتاب شده بود. گذشته¬اي كه هرچه دورتر و دوردست¬تر مي¬شد، برجسته¬تر و پرعظمت¬تر جلوه مي¬كرد. اما به همين ترتيب ارتباطش با &amp;quot;من&amp;quot;هاي تشنه¬ي هويتِ نشسته در اكنون، كمتر و كمتر مي¬شد. به اين ترتيب، تاريخهايي نگاشته شد كه هويتِ اجتماعي اروپاييانِ نوآمده، اين تازه برنشستگان بر سرير مركزيت هستي، را تبيين مي¬كرد. اين تاريخها معمولا به بخشهايي هنوز اروپايي -مانند روم- ارجاع مي¬دادند، و حتي به تدريج بخشهايي از شرق و قلمرو عثماني را نيز به اين غرب افزودند، و به اين ترتيب يونان نيز در جرگه¬ي قلمرو هويت بخش به اروپاييان در آمد. كمي ديرتر برخي از اين تاريخها كه به ويژه در حاشيه¬ي اين حاشيه، يعني در اسكانديناوي و آلمان نوشته مي¬شدند، كوشيدند تا مخالفت ديرينه-شان با مسيحيت را، و در نتيجه گسستگي آشكارشان با تمدن رومي را با بازگشت به تمدنهايي ديرينه¬تر و شرقي¬تر جبران كنند. به اين ترتيب بود كه خويشتن را مانند نياكان بسيار بسيار دوردست¬شان آريايي خواندند و تاريخ خويش را دنباله¬ي تاريخ پرعظمت ايرانيان باستان دانستند. روايتي كه ايشان براي خويش ابداع كرده بودند، از سويي با بهره¬گيري از دانش و فن جديد، پيچيده و دقيق و حجيم و جذاب بود. و از سوي ديگر با ابزارهاي مدرنِ ارتباطي چاپ و نشر مي¬شد. از اين رو بود كه در خودِ ايران زمين، بر نسخه¬هاي قديمي و مندرسِ هويت بومي چيره شد، و دستمايه¬ي بازتعريف هويت مدرن ايرانيان قرار گرفت. در اين نكته كه هويتِ بوميِ بي¬رمقِ عصر قاجاري زير فشار اين منشِ نوآمده در هم شكست، دريغي نيست، چرا كه خودِ آن تاريخِ بومي ما نيز، براي قرنهايي بسيار، گذشته¬مدار بود و ناتوان و سست و خمود، و  زود بود كه از پا در آيد. وامگيري اين نسخه¬ي هويت تاريخي ايراني از غرب، در آن زمان و در آن شرايط سودمند بود، چرا كه نسخه-اي رقيب را در برابر محور پنداشتنِ رم و آتن قرار مي¬داد، كه هويت ايراني سخت بدان نياز داشت. اما اشكال كار در آنجا بود كه اين نسخه¬ي نوآمده و ستاينده¬ي ايرانيان كهن نيز، در نهايت ساختاري گذشته¬گرايانه داشت و براي مصرف مردمي ديگر سازمان يافته بود. و هدفش همين مصرف شدن بود، نه برانگيختن به توليد كردن.&lt;br /&gt;
موزه¬ها نيز در اين گير و دار برساخته شدند. موزه¬هايي كه نخست كاسه¬ها و كوزه¬ها را در خود گرد مي¬آوردند، و بعدتر كتابهاي خطي و كتيبه¬ها را نيز، و در انتها ستونهاي تخت جمشيد و تنديسهاي عظيم ايلامي را. مجموعه¬هايي كه قطعاتشان بازنماينده¬ي هويتِ يك قوم و قبيله دانسته مي¬شد. چرا كه سازندگانش همخون امروزين بودند، و همسايه¬هايشان در زمانهايي دور. و مسابقه¬ي چنگ انداختن به چيزها، همچنان ادامه يافت، تا آن كه در سطحي تقريبا مضحك، به نمادها انجاميد. چنان كه تاجيكان، كه قومي ايراني هستند و به عنوان يكي از اقوام ايراني قدمتي پنج هزار ساله دارند، ناگزير شدند تاريخ خود را به عنوان ملتي مستقل و جدا، از سامانيان آغاز كنند، و به اين ترتيب چهار پنجم تاريخ خويش را ناديده بگيرند. اين محروميت از رخدادهاي بزرگ و كردارهاي تاريخ¬ساز، پيامدِ عادي و ناگزيرِ تاريخ گذشته¬مدار است و همواره به همان موزه¬سازيِ صوري منتهي مي¬شود. چيزهايي كه در يك موزه گرد مي¬آيند، كاركردي بسيار حياتي را ايفا مي¬كنند. اين چيزها بايد چشم - اين اعتمادپذيرترين حس را- قانع كنند كه روايتِ تاريخِ گذشته¬مدار، با وجود پرتاب شدگي¬اش به گذشته، و با وجود رقتِ معنايي كه دارد، راست است. اين چيزهاي گردآمده در موزه¬هاست كه فقرِ معناي نهفته در اين تاريخها را جبران مي¬كند. موزه، جبراني شبه فرويدي است، براي محروميتِ تاريخي كه به گذشته پرتاب شده است. تاريخي كه رخدادها و كردارهاي تاريخ¬ساز را در گذشته وا نهاده و از دور به آن مي-نگرد. &lt;br /&gt;
اين تاريخ، از به چنگ آوردنِ وقايع بزرگ در اكنون ناتوان است. &amp;quot;من&amp;quot;هايي كه با تكيه بر اين روايت هويت خويش را مي¬فهمند، از نوعي محروميت مزمنِ مركز رنج مي¬برند. تاريخ گذشته¬مدار، تاريخ غياب¬هاست. چرا كه بن¬مايه¬اش اموري هستند كه در گذشته بوده و ديگر نيستند. تاكيد اين تاريخ، بر روندهايي دم بريده، بي¬دنباله و ابتر است كه در گذشته مانده و مدفون شده¬اند. به بيان ديگر، تاريخي كه به گذشته پرتاب شده باشد، از حضور بي¬بهره است،چرا كه بند ناف خود را با اكنون، اين خزانه¬ي غايي حضورها، قطع كرده است. از اين رو مردمي كه در نهايت به براده¬اي از حضور در اكنون نياز دارند، به سادگي با اين روايت سرخوش نخواهند شد. اين محروميت و آن فقر، با رمزگذاري چيزهايي كه در اكنون وجود دارند ممكن مي-شود. چيزهايي كه در موزه¬ها قرار مي¬گيرند، &amp;quot;مال&amp;quot;ِ كسي يا كساني دانسته مي¬شوند، و مي¬توان ديد و لمسشان كرد. &lt;br /&gt;
گذشتگاني كه تخت جمشيد را به عنوان مركزِ هستي برساختند، و با نقش كردنِ تمامِ اقوام و مردمانِ متمدن آن روز، همگان را در اين مركزِ غايي سهيم كردند، در فكرِ بنا نهادن چيزي براي موزه¬ها نبودند. آنان در اكنون، عظمتِ خويش را بازگو مي¬كردند، و به همين دليل هم به اسطوره¬هايي چنين پايدار تبديل شدند. اسطوره¬هايي كه بقايايش در همان چيزها لانه كرد، و تا به امروز عظمت را به ما يادآوري مي¬كند. اما اين يادآوري، پژواكي است از گذشته، كه بر صخره¬هاي اكنون ليز مي¬خورد و بر آن كارگر نيست. اين پژواك، تا وقتي كه در گذشته لانه كرده باشد، دست بالا اندوخته¬ايست موزه¬اي، و مجموعه¬ايست از چيزها، كه رخدادهايي مهم را در گذشته بازنمايي و نه بازآفريني كند.&lt;br /&gt;
بازي روايتهاي تاريخي در اين روزگار، گويي از پايه نادرست باشد. اين قماري است كه بردي در آن نيست. همه¬ي بازيگران در آن بازنده¬اند. ناكارآمد بودنِ اين بازي، از آنجا روشن مي¬شود كه بردها در آن شكننده و زودگذر هستند و بازتابي راستين در اكنون ندارند. شبه-قبايلي كه پاره¬هايي كوچك از زمين را در اختيار دارند و مي¬كوشند با گردآوردن چيزها و بازنويسي تاريخهاي گذشته مدار هويتي براي خود دست و پا كنند، دست بالا به توهمي زودگذر دست مي¬يابند، و ترديد دارم كه هيچ &amp;quot;من&amp;quot;ِ انديشمندي، دانسته اين گزينه را برگزيند. &lt;br /&gt;
كشمكش بر سر نمادها نيز به همين ترتيب مسخره¬آميز مي¬نمايد. مردمي كم شمار كه بر سرزميني بي بار و بر - اما نفت خيز زندگي مي¬كنند- با برگزيدنِ نقشِ اسطرلابِ يوناني/ايراني به عنوان نماد ملي خويش، و كشيدن نماد آهوي مصري بر دفترهاي شركتهاي بزرگ خويش، و خويشاوند پنداشتن خويش با ابن سينا و بيروني به ملت تبديل نخواهند شد و هويتي تاريخي به دست نخواهند آورد. اين جعل¬ها، چيزي جز تداومِ كمي نابخردانه¬تر و كمي بي¬شرمانه¬ترِ سرمشقِ هرودوت نيست. ناگفته پيداست كه اين نسخه¬ها و اين روايتها ممكن است جايگير و كامياب هم بشوند. اما پيشاپيش بايد درباره¬شان پرسش كرد، كه آيا به راستي اين چيزي است كه &amp;quot;من&amp;quot;ها در مقام هويت مي¬طلبند؟ &lt;br /&gt;
به راستي چرا مردمي مانند ساكنان تركيه¬ي امروزين كه تاريخ شهرنشيني¬شان به هزاره¬ي پنجم پيش از ميلاد مي¬رسد، و تمدنهاي بزرگي مانند كاپادوكيه و بيزانس و عثماني را داشته¬اند، ناگزير شده¬اند شخصيتي مانند مولانا جلال¬الدين بلخي را ادعا كنند؟ چرا اين مردم، ناچار شده¬اند چنين آغشته به ناكامي جشن نوروز را &amp;quot;تركي&amp;quot; بدانند؟ در حالي كه هزاران سال است نوروز را جشن مي¬گيرند و آن را هم نوروز مي¬نامند و اين پاره از هويتشان هم مورد چالش نبوده است؟&lt;br /&gt;
بازي هويتهاي برساخته بر مبناي تاريخِ گذشته مدار، از آن رو با باخت و ناكامي همراه است، كه بر منطقي نادرست بنا نهاده شده است. منطقِ بازيِ اين هويت و منطقِ نوشته شدنِ آن تاريخ، بر اصول موضوعه-ي حاشيه نشينان استوار است. نه حاشيه نشيناني كه بر حاشيه نشيني خويش آگاهند، و نه آنان كه قصدِ تبديل شدن به مركز را دارند. بلكه حاشيه نشيناني كه موقعيت خود را در اكنون انكار مي¬كنند، و با بازنويسي گذشته مدعي مركزيتي موهوم هستند. اين ناآگاهي در مورد موقعيتِ &amp;quot;من&amp;quot; و ما در اكنون و اين سستي و تنبلي در خواستِ بزرگِ &amp;quot;مركز بودن&amp;quot;، چيزي است كه روايتِ تاريخي پرتاب شده به گذشته را به نوعي مخدر و خواب¬آورِ اعتيادآور تبديل مي¬كند. &lt;br /&gt;
نوادگان صنعتگران روم شرقي، و فرزندان جنگاوران عثماني بدان دليل امروز به مولانا و نوروز نياز دارند، كه بند ناف خويش را با گذشته قطع كرده¬اند. ارتباط ايشان با نخستين نويسندگان يوناني و نخستين فيلسوفان مكتب ايوني، كه دست بر قضا مقيم همين قلمرو هم بودند، به متوني تاريخي فرو كاسته شده است. خرد آن يونانيان، جنگاوري آن عثمانيان، و صنعتِ آن روميان در اكنونِ ايشان حضور ندارد. از اين رو ضرورت دارد كه تاريخي گذشته¬مدار، كه اين محروميت را تثبيت و تشديد مي¬كند، بر محور بقاياي آنچه كه ردپاهايش در اكنون باقي مانده، موزه¬اي بسازد. اين موزه مثلا در مورد تركيه بر مبناي زبان تركي و هويت قومي مصنوعي¬اي به نام هويت تركي برساخته شده. يعني مردمي از نژادها و فرهنگهاي گوناگون كه زبان فاتحان سلجوقي خويش را پذيرفتند، همچون قبيله¬اي مصنوعي در نظر گرفته شده¬اند. از اين روست كه چند بيتِ تركيِ مولانا، چندان مهم مي¬شود كه به زور كشاندنش به موزه¬ي هويت اين جماعت را ضروري سازد. فنِ موزه¬سازي، هرچند كارآمد و موفق تواند بود، اين ايراد را دارد كه بر مبنايي كاملا ذهني استوار است. هيچ ضرورتي ندارد كه آنچه در موزه به عنوان چفت و بستِ اكنون با گذشته حضور دارد، به راستي از حضوري عيني حكايت كند. چيزِ درون موزه، نمادي از حضورِ وقايع تاريخ¬ساز در اكنون است، و نه خودِ آن. &lt;br /&gt;
از اين رو خطر در آنجاست كه با بسنده كردن به چيزهاي درون موزه و تاريخهاي گذشته مدار، هويت به نمادهايي سبك و ساختگي فروكاسته مي¬شود. اين بلايي است كه در غرب بر سر هويت مردمان آمد. چنان كه آن لحظه¬ي زرين حضور در مركز- كه به ويژه در جريان انقلاب صنعتي و عصر استعمار نمود داشت- به سرعت سپري شد و با جا به جا شدنِ مركز به دو قطبِ شوروي و آمريكا، هويتِ نوساخته¬ي اروپاي متمدن به سرعت فرو ريخت، بي آن كه توانسته باشد از آن مهلتِ گذراي حضور در مركز، بهره¬ي كافي برگيرد. &lt;br /&gt;
در شرق نيز چنين است. تركان امروز با تغيير دادن خط خويش، و با سياست ايراني¬زدايي و فارسي ستيزي كه از دوران آتاتورك شروع شد، در عمل بند ناف خود را با گذشته قطع كرده¬اند. از اين رو به ازاي افزودن پيكره¬ي مولانا و نمادهاي او به موزه¬ي خويش، پذيرفته¬اند كه براي هميشه خواندن شعر او را و فهميدن سخن او را از ياد ببرند. چنان كه به راستي امروز مولانا - كه شاهكارهايش را به فارسي مي¬نوشت- در اكنون مردم اين سرزمين حضوري ندارد. جز كه آن كه به نامش افتخار مي¬كنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
18. پرتاب شدگي تاريخ به گذشته، مخاطره¬اي بزرگ است. پديده¬ايست فراگير و عمومي كه تمام تاريخها و تمام هويتها را در بر گرفته است. كارآيي آن در پيكربندي هويت اجتماعي چندان زياد، و قدرت آن در بسيج توده¬ي مردم چنان چشمگير بوده است كه آن را به سرمشقي غالب تبديل كرده است. با اين وجود، اين كارآيي سياسي تاريخِ گذشته مدار براي بسيج مردم و هويت¬بخشيِ سطحي به ايشان، با زوال معنا و ناتوان شدنِ &amp;quot;من&amp;quot; همراه بوده است. &lt;br /&gt;
تاريخ گذشته مدار، ابزاري است در دست نهادهاي اجتماعي، براي آن كه سازماندهي اجتماعي را بر محورِ هويت جمعي ممكن كنند. اين تاريخ¬ها خصلتي ايدئولوژيك دارند. يعني به سادگي خوانده و فهم مي¬شوند و رفتارهايي خاص را هم به پذيرندگان خويش تحميل مي¬كنند. اين¬ها منشهايي هستند سرگرم¬كننده، حجيم، انباشته از جزئيات، و تقريبا بي¬ربط با واقعيتِ بيروني، كه براي بسيج كردارهاي مردماني ميان مايه طراحي شده¬اند. كارآيي¬شان در سطح اجتماعي از آنجا معلوم مي¬شود كه امروز كشورهايي با هويتهاي جمعيِ بنا شده بر اين اساس وجود دارند، و سطوحي متفاوت و موفق از بسيج جمعي مردمشان را نيز به نمايش مي¬گذارند. عراق، كه تاريخش به عنوان كشوري مستقل دو هزار و پانصد سال پيش خاتمه يافت و دوباره از پنجاه سال پيش آغاز شد و بنابراين براي تقريبا تمام عمرش - جز چند قرن حاكميت عثماني- جزئي از ايران بود، با استفاده از همين رده از هويت¬هاي ايدئولوژيك با ايران جنگيد، و بسيج عمومي قدرتمندي را به نمايش گذاشت، در شرايطي كه بسياري از افرادِ مقيمِ سنگرهاي رويارو، خويشاوندِ نزديك يكديگر بودند. به همين ترتيب، امروز اميرنشين-هاي كوچك جنوب خليج فارس براي مردم خويش هويتي آفريده¬اند و قدرتي اقتصادي يافته¬اند و اينها همه نشانه-ي كارآمد بودنِ تاريخ گذشته مدار – يعني نسخه¬هاي عميقا جعليي عربي و تركي¬اش است، در بسيج عمومي مردم.&lt;br /&gt;
با اين وجود، نظام اجتماعي بابت اين بسيج در سطح نهادهاي سياسي، بهايي را در ساير سطوح سلسله مراتبي¬اش پرداخت مي¬كند. &amp;quot;من&amp;quot;هايي كه در سطحي روانشناختي حضور دارند و قرار است با اين تاريخ¬ها هويت يابند، در عمل با سيراب شدن از اين آب شور، از حضور در مركز باز مي¬مانند. خاطره¬ي جعليِ بودنِ ماضي در مركز مانعِ كنشِ فعال براي حضور داشتنِ حال در مركز است. اين امر حتي در مورد مردمي مانند ايرانيان و هنديان كه زماني در مركز بوده¬اند هم مصداق دارد. يعني جعلي يا راستين بودنِ باور به بودن در مركز، تاثير چنداني در اين مهار كنندگي ندارد. مشكل در قطع رابطه با اكنون نهفته است، و چيزواره شدنِ تاريخ و تاثيركردارها و رخدادهاي بزرگ.&lt;br /&gt;
&amp;quot;من&amp;quot; اگر با تاريخ گذشته مدار آلوده شود، از ارتباط با اكنون محروم خواهد شد. اين من نيز همراه روايتي كه هويتش را تعيين مي¬كند، به گذشته پرتاب خواهد شد و در خاطره¬اي معمولا جعلي شناور خواهد ماند. يادآوري كردارهاي بزرگ و نه آفرينش آنها، و خاطره¬پردازي در مورد رخدادهاي تاريخي، و نه برخورداري از آن، مايه¬ي دلخوشي اين &amp;quot;من&amp;quot; خواهد بود. به اين دليل است كه من، با اين عارضه از اكنون كنده مي¬شد، و به اين ترتيب بختِ حضور در هستي را از دست مي¬دهد. در مركز بودن، همان در هستي حضور داشتنِ بي قيد و شرط و نيرومندانه و تمام و كمال است، كه &amp;quot;من&amp;quot; با وسوسه¬ي اين روايتِ شيرين، از آن چشم مي¬پوشد.&lt;br /&gt;
اين &amp;quot;من&amp;quot; ناگزير خواهد بود به نشانگان و علايم بسنده كند و هويت خويش را در اكنون، با چيزهاي و نمادها نمايش دهد. اين من، موزه¬دار خواهد شد، چرا كه راه ديگري براي برخورداري از گذشته¬ را ندارد. چرا كه اين گذشته با افسونِ تاريخِ لانه كرده در آن، از دسترس وي خارج شده است. به اين ترتيب، سنگين-ترين تاواني كه تاريخ گذشته مدار به جوامع تحميل مي¬كند، از ميان رفتنِ &amp;quot;منِ تاريخ¬ساز&amp;quot; است. &lt;br /&gt;
بازتاب ديگري از اين عارضه، اما، در سطحي فراتر از نهادهاي اجتماعي نيز قابل ردگيري است. تاريخ گذشته مدار به دليل خصلت ايدئولوژيك خود، تنگ نظر و محدود كننده و هراسان از عناصر متكثر است. اين تاريخ ناگزير است تا براي هدايت و به جريان انداختنِ كردارهاي خاصي در توده¬ي مردم، رده¬اي خاص از عناصر نهفته در گذشته را به خود مربوط كند و بقيه را انكار نمايد. از اين روست كه تركانِ مقيم تركيه، ناگزير شده¬اند از ميراث فرهنگي و تاريخي بزرگي چشم¬پوشي كنند. چرا كه بخش مهمي از اين ميراث ايشان را با كردها، روميان، ايتاليايي¬ها، يونانيان، ايرانيان، و مغولان در ارتباط قرار مي¬دهد. خصلت ايدئولوژيكِ تاريخ در اين قلمرو ايجاب مي¬كند كه تمام اين پيوندها كه به راستي وجود داشته¬اند، بريده شوند و از اكنون رانده شوند، تا جا براي مفهومي نوظهور و ساختگي مانند هويت تركي باز شود كه بر رواج گويش خاصي از زبان اويغوري در بخشهايي خاص از اين كشور استوار است. اين بدان معناست كه تركان در سطح فرهنگي نيز از بخش مهمي از ميراث تاريخي خويش محروم شده¬اند. ميراثي كه ايشان را با ادبيات فارسي، سياست يوناني، و دينِ رومي در ارتباط قرار مي¬دهد. &lt;br /&gt;
به اين شكل، تاريخ گذشته مدار گذشته از سطح رواني، در سطح فرهنگي نيز ناتواني و كمخوني به بار مي¬آورد. اين در واقع منشي است سركوبگر در سطح فرهنگي، كه با هدفِ سازماندهي سياسي جوامع، منشهاي ديگر را و كردارهاي بزرگ &amp;quot;من&amp;quot; را سركوب كرده، و بنابراين تاوانِ بسيج توده¬ها را با مسخ شدنِ &amp;quot;من&amp;quot; و انحطاط فرهنگ پرداخت مي¬كند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
18. شايد چنين بنمايد كه لحن اين نوشتار تاريخ¬ستيزانه، يا نااميدانه است. اما اشتباهي بزرگتر از اين برداشت وجود ندارد. من نه از سرِ نااميدي اين متن را نوشتم و نه براي پشت كردن به تاريخ، كه پيشنهادي را در برابر وضعيتِ بيمارگونه¬ي تاريخ در آستين دارم. منشها و روايتها و عناصر فرهنگي، نظامهايي تكاملي هستند، و تمام نظامهاي تكاملي تنها در رقابت با هماورداني نيرومندتر است كه از ميدان به در مي¬روند. پيشنهاد من براي رهايي از چنگ تاريخ گذشته¬مدار، آن است كه شكلي از تاريخِ اكنون بنياد شود.&lt;br /&gt;
تاريخ را مي¬توان در اكنون نوشت، اگر اين قواعد رعايت شود:&lt;br /&gt;
نخست آن كه در بازخواني و بازشناسي آنچه كه در گذشته رخ داده، همواره بايد به رويكرد ايدئولوژيكِ تاريخ¬هاي گذشته¬گرا، و كاركرد سياسي¬شان در زمانِ نوشته شدنشان نظر داشت. بايد پرسيد كه چرا مورخ به اين جنبه¬ي خاص از رويدادها پرداخته، و نه جنبه¬اي ديگر، و چرا چيزهايي را نقل كرده و چيزهايي ديگر را از قلم انداخته است. بايد در داوريهاي او شك كرد، و بايد كوشيد تا ماجرا از ديدِ &amp;quot;آدم بد&amp;quot;هاي داستان بازسازي شوند. بايد به حال و هواي حاكم بر جامعه¬اي كه تاريخ در آن نوشته شده نظر داشت، و بايد كاركردِ آن را در زمان نوشته شدن شناخت. بايد پرسيد كه اين متن در روزگارِ رواجش، چه مردمي را براي چه قصدي بسيج مي¬كرده، و چه نوع بسيج اجتماعي را ممكن مي¬ساخته است؟ بايد شناخت كه چه نيروهايي نوشته شدن اين متن و رواجش را پشتيباني كردند، و رقيبانشان چه كساني بودند و چه متنهايي از آنها به يادگار مانده است؟ در اين معنا، بايد تاريخ¬ها را كه ارزشمندترين ردپاهاي بازمانده از گذشته هستند، با دقت و وسواس خواند و از آنها آموخت، و در عين حال، واسازي¬شان كرد، محك¬شان زد، و به بوته¬ي نقدشان سپرد.&lt;br /&gt;
دوم آن كه بايد به خودِ رخدادهاي تاريخي، و خودِ كردارهاي تاريخ¬ساز نگاه كرد، و نه قصه¬هاي سرگرم كننده و ماجراهاي هيجان¬انگيزي كه در اطراف آن بربافته شده است. بايد به اين كه در چه شرايطي، چه رخدادي به واقع ظهور كرده است نگريست، و به اين كه چه كسي در چه شرايطي چه كرده است. اين كه بازتاب و تاثير اين رخداد چه بوده است را بايد در طول زمان رديابي كرد، و شاخه¬هاي فراوانِ نفوذ آن را دنبال كرد و انعكاسهاي واگرا و پراكنده¬اش را جستجو كرد. به اين ترتيب، بايد استخوان را از گوشته¬اش جدا كرد، و آن را همچون كالبدشناسي بي¬طرف، وارسي كرد.&lt;br /&gt;
آنگاه، بايد به تاثيرهاي بازمانده از آن رخدادها و آن كردارها در زمانه¬ي اكنون پرداخت. بايد ديد كه چگونه اين كردارها و آن رخدادها اكنونِ ما را شكل داده¬اند، و وضعيتِ امروزين ما براي هستي داشتن را تعيين كرده¬اند. بايد اين بازتابِ گذشته در اكنون را مانند محوري بنيادين مورد توجه قرار داد، و با تكيه به آن آرايش نيروها و رويارويي روايتها و تفسيرها در موردش را بازشناسي كرد. بايد با فهمِ وامي كه اكنون از گذشته دارد، آن را در اكنون به شكلي راستين و نه ساختگي احداث كرد. هرچند اين تاثير ناچيز يا ناخوشايند باشد، بايد غنيمتش شمرد، چرا كه اين تنها شكلِ برخورداري است كه ما از تاريخ توانيم داشت. &lt;br /&gt;
سپس، بايد داوري كرد. بايد تقارن را شكست، و همچون كنشگري خودمختار و مجهز به اراده، تفسيرِ خويشتن از تاريخ را بسته به موقعيتِ &amp;quot;من&amp;quot; در اكنون باز آفريد. بايد در ميان تاثيرهايي كه از گذشته به امروز رسيده است، دست به انتخاب زد، و صريحا، با پرهيز از كژديسه نمودنِ حقيقت، تاثيرها را گوشزد كرد و داوري خويش را بر كرسي نشاند. بايد بر اساس آنچه كه &amp;quot;من&amp;quot; در اكنون مي¬خواهد، و در تار و پود تاثيرهايي كه از گذشته تا به امروز تداوم يافته است، دست به كنش زد. بايد هويت را برگزيد و بازتعريف كرد و آن چنان هستي داشت. در اين حالت، &amp;quot;من&amp;quot; دست كم در سطحي فردي و به عنوان نظامي روانشناختي در مركزِ هستي نشسته است. و اين پيش شرطِ تمام اشكالِ ديگرِ حضور در مركز هستي است.&lt;br /&gt;
بايد به اين شكل، تاريخ اكنون را نگاشت.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
پی نوشت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1 بديهي است كه يادداشتهايي شخصي كه افراد در آنها براي به رمز نوشتنِ محتواي خاصي، خطي ويژه را ابداع مي¬كنند، از ديرباز وجود داشته است، اما عنصري در سپهر عمومي و سطحي جامعه شناختي نبوده است.&lt;br /&gt;
2 مضموني بسيار تكراري در كتيبه¬هاي شاهان دوران جديد آشور. به ويژه در نبشته¬هاي شروكين دوم و سناخريب اين عبارت را زياد مي¬بينيم.&lt;br /&gt;
3 توجه داشته باشيد كه در اين دوران اعضاي مقيمِ قلمروهاي سه گانه¬ي خاوري، مياني، آفريقايي و آمريكايي هنوز از وجود قلمروهاي ديگر خبردار نبودند و تا ديرزماني بعد هم به اين موضوع پي نبردند. به همين دليل هم هخامنشيان و شهروندانشان از وجود چينيان و سرخ پوستاني كه در آن دوران مراحل اوليه¬ي شهرنشيني و دولت¬سازي را سپري مي¬كردند، خبري نداشتند.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتابنامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابن اثير، عزالدين علي، تاريخ كامل، ترجمه¬ي ابوالقاسم حالت، علمي، 1352.&lt;br /&gt;
پاتس، دنيل، تي. باستانشناسي ايلام، ترجمه¬ي زهرا باستي، سمت، 1385.&lt;br /&gt;
كتاب مقدس، (عهد عتيق و عهد جديد)، انجمن پخش كتب مقدسه، 1355.&lt;br /&gt;
گرني، اوليور، هيتي¬ها، ترجمه¬ي ژاله آموزگار، انتشارات پژوهشگاه مطالعات فرهنگي، 1371.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	De Certeau, M. Histoiricites Mystiques, Recherches de Science Religieuse, 73, pp: 325-354, 1985.&lt;br /&gt;
Rüster, E. )Chr. (Neu, Hethitisches Zeichenlexikon (HZL), Wiesbaden,1989.&lt;br /&gt;
Falkenstein, A. Archaische Texte aus Uruk, Berlin-Leipzig, 1936.&lt;br /&gt;
von Soden, W. The Ancient Orient: An Introduction to the Study of the Ancient Near East, Grand Rapids: Erdman&#039;s Publishing Company, 1985.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Amir.dana</name></author>
	</entry>
</feed>